id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
PDL00034-per1.ms080	true	5100405562377838219	0	246	0	1046	1263	300	طبع و جاه و حرمت- در-امد فخر گر-گاني بخدمت 3 زبان در مدحت -او گوش ميداشت كه ان شه نيز بس نيكوش ميداشت 4 غلامي داشت ان شاه زمانه چو يوسف در نكوروءي يگانه 5 دو زلفش چون دو ماهي- بود مشكين چه ميگويم دو هندو بود در چين 6 رخش چون ماه بود و زلف ماهي زم-اهي تا بماهش پادشاهي 7 اگر ابروي او چشمي بديدي چو ابروي كژش چشمي رسيدي 8 دو نرگس از مژه هم خانه خار دو لب همشيره يك دانه نار 9 لب شيرينش چنداني شكر داشت كه ني پيش لبش بسته كمر داشت 10 دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود ازان چشم از دهانش بيخبر بود 11 مگر يك روز ان شاه سرافراز سپه را خواند و جشني كرد اغاز 12 نشسته بود شادان فخر-- ان روز در-امد ان غلام عالم افروز 13 بخوبي ره زن هر جا كه جاني به شير-ني شكر ريز جهاني 14----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- هزاران دل به مژگان در ربوده- بهر يك موي صد جان در ربوده 15 كند زلف بر خاك او فكنده بلب شوري در افلاك او-فكنده 16 چو---ديدش فخر رو تن را فرو داد- همه جانش برفت و دل بدو داد 17 ولي زهره نبود از بيم شاهش كه در چشم اورد روي چو ماهش 18 برفته هوش ازو و هوش ميداشت- بمردي چشم خود را گوش ميداشت 19 يقين دريافت حالي شاه ان راز -ولي پرده نكرد از روي ان باز 20 چو اهل جشن مست باده گشتند در ان مستي ز پاي افتاده گشتند	80	240442739817255922	AOCP20250217779-per1.ms010	false	8240606038698509001	82	300	453	1527	1531	301	طبع و-جاه و-حرمت1 در امد فخر گر گانش بخدمت-- زبان در-مدحت 7او گوش ميداشت كه ان شه نيز بس نيگوش ميداشت --غلامي داشت ان شاه زمانه چو يوسف در نكورويي يگانه دوز --لفش چون دو-ماهي8 بود-مشكين چه ميگويم دو-هندو بود در چين-- رخش چون ماه وزلف او چوماهي ز ماهي تا بماهش پادشاهي---------------------------------------------------------------------------------------------------------- لب شيرينش چنداني شكر داشت كه ني پيش لبش بسته كمر-داشت------------------------------------------------------------- مگر يك-روز ان شاه سرافراز سپه-را خواند و-جشني كرد اغاز9-- نشسته بود شادان فخر10 ان-روز در امد ان غلام عالم افروز--- بخوبي رهزن11 هرجا كه جاني ب--شيربني شكر ريز جهاني اگر ابروي او چشمي بديدي چوابروي كژش چشمي رسيدي image filename1061CabdNabiFakhrZamaniTadhkiraMaykhana_0018png تذكرها ميخانه دونر گس از مژها خم خانها خار دو لب هم شيوه يك دانه نار دهانش از چشم سوزن تنگتر بود1 ازان چشم از دهانش بي خبر بود هزاران دل ب--مژگان در ربوده4 بهرب-ك موي صد جان در ربوده كم--ند زلف بر خاك او فگندي بلب شوري در افلاك او فگنده چو رويش ديد- فخ--ري تن--- فرو-داد3 همه جانش برفت و دل بدو داد ---ولي زهره نبود از بيم شاهش كه درچ-شم اورد روي چو-ماهش ---برفته هوش ازو و-هوش ميداشت4 بمردي چشم خود-را گوش ميداشت5 بجا اورد در دم ----شاه ان راز1 ولي پرده نكرد از روي ان باز ---چو اهل جشن مست باده گشتند در-ان مستي ز پاي افتاده گشتند	10	5472820623742059348	767	1205.0	605	1297	59.13646697998047	158	PDL00034-per1	AOCP20250217779-per1
PDL00034-per1.ms081	true	6001813318793256588	0	300	0	1291	1291	300	در ميان ديد 25 غلام خود بدو بخشيد در حال سخن ور گشت از شادي ان لال 26 ز سوز عشق و شرم شاه عالي ب---گرديد اي عجب صد رنگ حالي 27----- شهش گفتا چه افتادت كه مردي غلام تست دستش گير و بردي 28 غلام و فخر هر دو شادمانه شدند از مجلس خسرو روانه 29 اگرچه مست بود ان فخر بيخويش------ بكار اورد عقل حكمت انديش 30 بزرگاني كه پيش شاه بودند همه از نيك و بد اگاه بودند 31 بديشان گفت امشب شاه مستست ز مي نيز-- اين غلام افتاده پستست 32 گر امشب اين غلام از حضرت شاه برم با خانه -خود تا سحر-گاه 33 چو گردد روز ديگر شاه هشيار اگر باشد پشيمانيش ازين كار 34 ----------------------------------------------------------------------وگر كرده بود بر دل فراموش وگر از غيرت ايد خونش در جوش 35 غلامش چون بر من بوده باشد اگر گويم بسي بيهوده باشد 36 بتهمت خون بريزد بيگناهم به پيش سگ دراندازد براهم 37 مرا گويد ندانستي تو جاهل كه نبود مست را گفتار عاقل 38 چرا يك شب نكردي صبر تا روز كه تا هشيار گردد شاه پيروز 39 كنون او رانخواهم برد با خويش كه شه مستست و ما را كار در پيش 40 همه گفتند راي تو صوابست كه امشب پيش شاهش جاي خوابست 41 بزير تخت ان شاه معظم يكي سردابه بود از سنگ محكم 42 در ان سردابه تختي بود زيبا- برو ده دست جامه جمله ديبا 43 غلام مست را در پيش ان جمع بخوابانيد انجا با دو سه شمع 44 باعزازش دو شمع- انجا بر افروخت برون امد ولي چون شمع ميسوخت 45 در سردابه را پس -فخر گرگان ببست القصه در پيش بزرگان 46 كليد انگه بايشان داد و تا روز بر ان در خفت از عشق دلفروز 47 بمي چون شاه ديگر روز بنشست در-امد فخر و خدمت-	81	240442739817255922	AOCP20250217779-per1.ms011	false	-4892526536147487894	40	298	201	1480	1496	301	در-ميان ديد غ---لام خود بدو بخشيد در حال سخن-ور گشت از شادي ان لال--- ز سوز عشق و شرم شاه عالي همي گرديد از----------- حالي بحالي14 شهش گفتا چه افتادت كه مردي غلام تست دستش گير و بردي غ---لام و فخر هر-دو شادمانه شدند از مجلس خسرو روانه--- اگرچه---- بود فخري مست وبي خويش14 بكار اورد عقل حكمت-انديش بز---رگاني كه پيش شاه بودند همه از نيك و بد اگاه بودند باي---شان گفت امشب شاه مستست ز-مي نيز15 اين غلام افتاده پستست--- گر امشب-اين غلام از حصرت شاه برم با خانها خود تا سحر گاه--- چو گردد روز ديگر شاه هشيار اگر باشد پشيمانيش ازين-كار image filename1061CabdNabiFakhrZamaniTadhkiraMaykhana_0019png شيخ نطاميم وگر كرده بود در دل فراموش دگر-از غيرت ايد خونش در-جوش ---غلامش گر بر--من بوده باشد اگر گويم بسي بيهوده باشد--- بتهمت خون بريزد بيگناهم به پيش سگ دراندازد براهم--- مرا گوبد ندانستي تو جاهل كه نبود مست را گفتار عاقل--- چرا يك-شب نكردي صبر تار-وز كه تا هشيار گردد شاه پيروز--- كنون اورا نخواهم برد باخ-ويش كه وي مستست نيك و بدبدانديش ------همه گفتند راي تو صوابست كه امشب پيش شاهش جاي خوابست--- بزير تخت ان شاه معظم بكي سردابه بود از سنگ محكم ---در ان سردابه تختي بود زيبا1 برو-ده دست جامه جمله ديبا غ---لام مست را در-پيش ان جمع بخوابانيد انجا با دو-سه شمع--- باعزازش دو شمع4 انجا-بر افروخت برون امد ولي چون شمع ميسوخت--- در سردابه را پس4 فخر گرگان ببست القصه در پيش بزرگان--- كليد انگه بايشان داد-- تا روز بر-ان در خفت بر-عشق دلفروز--- بمي چون شاه ديگر روز بنشست در امد فخر--وخدمت	11	5472820623742059348	1122	1908.5	883	1384	81.06936645507812	234	PDL00034-per1	AOCP20250217779-per1
PDL00034-per1.ms082	true	8809192828852783081	5	252	21	1046	1246	300	در سخن لب بر-گشادند كليد انگه به پيش شه نهادند 49 ز كار فخر گفتندش كه چون كرد كه الحق احتياط از حد فزون كرد 50 بمستي چون كه شه داد ان غلامش نگه ميداشت الحق احترامش 51 بشب موقوف كردش پيش ده كس كه تا شاهش چه فرمايد ازين پس 52 شهش گفت اين ادب از وي تمامم از-ان اوست---- خاصه اين غلامم 53 بغايت فخر شد زين شادمانه دلش ميزد از-ان شادي زبانه 54 به اخر چون در سردابه بگشاد ز-هر چشمي بسي خونابه بگشاد 55 كه ديد ان ماه-- رخ را زشت گشته -ز سر تا پاي او انگشت گشته 56 مگر در جسته بود از شمع اتش فتاده در لحاف ان پري وش 57 بيك ره سوخته زارش سر و پاي- نه جامه مانده و نه تخت برجاي 58--------------------------------------------------------------------------- ز مستي شراب و مستي خواب شده در اتش سوزنده غرقاب 59 چو روي دلستانش را چنان ديد جهاني اتش ان دم نقد جان ديد 60 چو در اتش فتاده بود يارش در اتش اوفتادن -بود كارش 61 چه گويم من كه چون ديوانه دل گشت بسي ديوانگي بر وي سجل گشت 62 در ان ديوانگي در دشت افتاد چو گردون روز و شب درگشت افتاد 63 چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت حديث ويس و رامين ورد خود ساخت 64 غم خود را در انجا- مي فرو گفت اگرچه قصه را بر نام-- او گفت 65 به صحرا روز و شب ميگفت و ميگشت ميان خاك و خون ميخفت و-ميگشت	82	240442739817255922	AOCP20250217779-per1.ms012	false	8727959360834436853	0	213	0	1032	1429	301	در سخن لب بر گشادند كليد انگه به پيش شه نهادند ز----كار فخر گفتندش كه چون كرد كه الحق احتياط از حد-فزون كرد--- بمستي چون-كه شه داد ان غلامش نگه ميداشت الحق احترامش--- بشب موقوف كردش پيش ده كس كه تا شاهش چه قرمايد ازين پس--- شهش گفت اين ادب از وي تمامم از ان اوست اين خاصه ----غلامم--- بغايت فخر شد زين شادمانه دلش ميزد از ان شادي زبانه ب-----اخر چون در سردابه بگشاد ز هر چشمي بسي خونابه بگشاد--- كه ديد ان ماهرا رخ--- زشت گشته از سر تا پاي او انگشت گشته--- مگر در-جسته بود از شمع اتش فتاده در لحاف ان پري-وش بيك----ره سوخته زارش سر--اپاي4 نه حامه مانده وني- تخت برجاي image filename1061CabdNabiFakhrZamaniTadhkiraMaykhana_0020png 1 تد كر8 ميخانه ز مستي شراب و مستي خواب شده در اتش سوزنده غرقاب--- چو روي دلستانش-را چنان ديد جهاني اتش اندم1 نقد-جان ديد--- چو در اتش فتاده بود يارش در اتش اوفتادن4 بود كارش چ-----گويم من كه چون ديوانه دل گشت بسي-ديوانگي بر-وي سجل گشت4 د--ر ان ديوانگي بر-دشت افتاد چو گردون روزوش در --گشت افتاد چو----عشق از حد بشد با-درد-خود ساخت حديث ويس و-رامين ورد-خود-ساخت--- غم خود را در انجا4 مي فرو گفت بنام شاه خود اين قصه5 او گفت ب-----صحرا روزو--شب ميگفت و ميگشت ميان خاك و-خون ميخفت و ميگشت	12	5472820623742059348	893	1479.5	697	1117	79.94628143310547	195	PDL00034-per1	AOCP20250217779-per1
