id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
AOCP20251117012-per1.ms261	false	624204548906058031	119	198	576	935	1409	301	براي بايزيد امد ز جايي غريبي در بزد چون اشنايي ميان خانه در شيخ نكور-اي به فكرت ايستاده بوده بر پاي 6225 بدو گفتا نگويي كز كجاام غريبش گفت مردي اشنام -غريبم امدم بهر دعايي به بوي بايزيد از دور جايي جوابش داد شيخ عالم افروز كه اي درويش سي سال است امروز كه من در ارزوي بايزيدم بسي جستم ولي گردش نديدم ندانم تا چه افتاد و كجا-شد ز من سي سال باشد تا جدا شد 680 چنان	261	6781146860128062936	AOCP20250214678-per1.ms047	true	-1282818211495485565	63	142	276	631	1416	301	براي بايزيد امد زج-ايي غريبي در بزد چون اشنايي منان خانه در شيخ نكو راي به فكرت ايستاده بود- بر جاي----- بدو كفتا نگويي كز كجايم غريبش گفت مردي اشنايم غريبم امده بهر لقايي به بوي بايزيد از دور جايي جوايش داد شيخ عالم افروز كه اي درويش سي سال است امروز كه من در ارزوي بايزيدم بسي جستم ولي گردش نديدم ندانم تا چه افتاد و كجا شد ز من سي سال باشد تا جدا شد اكر عمري	47	-2215937667118540201	333	627.0	257	362	91.98895263671875	66	AOCP20251117012-per1	AOCP20250214678-per1
AOCP20251117012-per1.ms170	false	1570311867549658371	59	300	244	1331	1333	301	مهستي دبير ان پاك جوهر مقرب بود پيش تخت ب------رچه روي او بودي نه چون ماه و-ليكن داشت پيوندي بدو شاه شبي در مرغزار رادكان ب-ود به پيش سنجر خسرو-نشان بود چو شب بگذشت پاسي شاه سنجر براي خواب امد سوي بستر مهستي نيز رفت از خدمت شاه ب--سوي خيمها خاص خود انگاه 300 مگ-------------------------------------------------------ر سنجر غلامي داشت ساقي كه از خوبي نبودش هيچ باقي---------------------------------------------------- جمالش را ملاحت يار گشته ز هر دو شاه برخوردار گشته به صد دل بود شه ديوانها او كه بود ان ماه عاشق دانها او در امد شب ز خواب او را طلب كرد نديدش قصد ان ياقوت لب كرد لپاچه نيم شب بر پشت انداخت 35 بيامد تادر ان خيمه ناگاه به كينه تيغ هندي را بر افراخت-------------------------- كه ماهستي در ان-جا بود با ماه image file0618FaridDinCattarIlahiNama_0187png بر او ديد ساقي را نشسته مهستي دل در ان مهروي بسته ب--زاري مينواخت از عشق رودي خوشي ميگ-فت با خود اين سرودي كه در بر گيرمت من بر لب كشت گر امشب بايدم دوك كسان رشت چو سنجر گشت از-ان احوال اگاه گرفت اين بيت را او ياد انگاه 4110به دل گفتا گر امشب من ب--تندي درين خيمه روم با تيغ هندي نماند زهره--ا اين هر دو بر جاي شوم در خون اين دو بي سر و پاي وش بازگشت اخر ب--------تعجيل به سوي خيمها خود كرد تحويل چو روزي ده بر امد شاه يك روز فرا اراست جشني عالم-افروز مهستي پيش سلطان چنگ ميزد نوايي	170	6781146860128062936	AOCP20250214678-per1.ms234	true	7099202129171181420	22	282	96	1257	1336	301	مهستي دبير ان پاك جوهر مقرب بود پيش تخت سنجر اكرچه روي او بودي نه چون ماه و ليكن داشت پيوندي بدو شاه شبي در مرغزار رادكان5 بود به پيش سنجر خسرو نشان بود بو شب بكذشت پاسي شاه سنجر براي خواب امد سوي بستر ه-ستي نيز رفت از خدمت شاه به سوي خيمها خاص امد انكاه image filename0928KamalDinGazargahiMajalisCushshaq_0322jpg مكر سنجر غلامي داشت ساقي كه از خوبي نبودش هيح باقي زغيب امين قوچي نام او بود بسي رويش نكوتر از نكو بود جمالش با ملاحت يار گشته زهر- دو شاه برخوردار كشته -ه صد دل بود شه ديوانها او حريف مهستي بود ليك مهرو درامد شه به خو----اب او را طلب كرد نديدش قصد ان ياقوت لب كرد لياچه نيم شب بر پشت انداخت---------------------------- به كينه تيغ هندي بر سر-افراخت درامد كرد در خيمه نگه شاه كه مهس-تي در ان جا بود با ماه ----------------------------------------------بر او ديد ساقي را نشسته مهستي دل در ان مهروي بسته به زاري مينواخت از عشق رودش خوشي مي كفت با خود اين سرودش كه در بر كيرمت من بر لب كشت كر امشب بايدم دوك كسان رشت چو سنجر كشت ان ان احوال اماه گرفت اين بيت را زو ياد انگاه ----به دل گفتا كر امشب من به تندي درين خيمه روم با تيغ هندي نماند زهره را اين هر دو بر جاي شوم در خون اين دو بي سر و پاي تاني چون كه شرط امد به تعجيل به سوي خيمها خود كرد تحويل چو روزي ده برا-مد شاه يك روز فرو اراست جشني عالم افروز مهستي پيش سلطان چنگ ميزد ستاده	234	-2215937667118540201	906	1601.5	692	1249	72.53803253173828	185	AOCP20251117012-per1	AOCP20250214678-per1
AOCP20251117012-per1.ms171	false	-2154381951173181864	57	249	263	1115	1342	301	امد بر سر بالينش بنشست به رويش بر گلاب افشاند از ده 2 چو زن با هوش امد بار ديگر چو اول بار گشت چواول بار گشت از بيم سنجر سر رشته نكرد او از خرد باز چو باري ده ره---ش امد ب-خود باز به جان بر ايمني اي خويش دشمن شهش گفتا اگر ميترسي از منبه جان بر ايمني مهستي گفت من از خود -----نترسم ولي اين بيت يك شب بود----- همه شب درس خود تكرار كردم گهي اقرار و گه انكار كردم -----------------بم نشانيبه من بر تنگ--- ميگردد جهاني بدان ماند كه يك شب در چنان كار-نهفته بودهاي وز من خبر راگر---- تو بگيري ور براني-دلت ندهد دگر بازم بخواني وگ-ر بكشي مرا در تن درستي نجاتي باشدم از دست هستي مرا-اين ترس چنداني از ان است كه سلطاني كه رزاق جهان اس 22 چو او يك-يك نفس با من هميشه ست مرا جز ياد او ديگر چه پيشه ست image file0618FaridDinCattarIlahiNama_0192png چو----------- حق ميبيندت داءم شب و روز چو-شمعي باش و خوش ميخندو خوش سوز دمي بي شكرش از دل بر مياور نفس بيياد غافل بر مياور اگر تو-- شكر گويي هر-چه خواهي بيابي نقد از جود الهي	171	6781146860128062936	AOCP20250214678-per1.ms235	true	-1978454795455107915	0	178	0	795	1383	302	امد بر سر بالينش بنشست------------------------------- چو زن با هوش امد بار ديكر-------------------------------------------------------------------- چو بار- ده يه هوش امد ز خود بان image filename0928KamalDinGazargahiMajalisCushshaq_0323jpg 22 مجالس الشاق زنش كفتا كه من زين مينترسم ولي اين بيت يك شب بود درسم همه شب درس خود تكرار كردم كهي اقرار و كه انكار كردم از ان جا باز مييابم نشاني-- كه بر من تنك ميگردد جهاني بدان ماند كه يك شب در چنان كار نهفته بودهاي از من خبردار مراكر تو بكيري ور براني دلت ندهد دكر بارم بخواني و كر بكشي مرا در تن درستي نجاتي باشدم از دست هستي مرا اين ترس چنداني از ان--ست كه سلطاني كه رزاق جهانست چ----و او يك يك تفس با من هميشه-ست مرا يك يك نفس بنگر چه پيشه-ست چو حق پيش اورد صد ساله راز من ان ساعت چه كويم با چه سازم چو حق ميبيندت دايم شب و رون چو شمعي باش --خوش ميخند و ميسون- دمي بي-شكرش از دل بر مياور نفس بيياد غافل بر مياور كه كر در شكر كوشي هر چه خواهي -يابي نقد از جود الهي	235	-2215937667118540201	552	846.5	418	910	60.659339904785156	103	AOCP20251117012-per1	AOCP20250214678-per1
