id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
AOCP20251117004-per1.ms001	false	29896797280409620	40	297	296	1470	1503	303	اي گنبد گردندها بي روزن خضرا ق----مت فرتوتي و بنا قوت برن- 5 فرزند توايم اي-فلك اي مادر بي-هر ايج -در ما چون كه همي كين كشي از ما-- فرزند-تو اين تيره تن خامش خاكي است پا كيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا-- تن خانها اين گوهر والاي شريف است تو مادر اين خانه و اين گوهر والا چ--ون كار-خود امروز درينخ---انه بسازم مفرد بروم خانه سپارم ب--تو فردا زن--دان تو-امد بسزا اين تن و زندان زيبا نشود گرچه بپوشند به ديبا 10 ديباي خرد پوش ب--جان زايكه ترا---جان هرگز نشود اي پسر از ديبا زيبا --اين بند نبيني كه خداوند نهاد است بر-ما كه نبيندش مگر خاطر بينا-- در بند مداراك-ن و در بند ميانر درب---ند مكن خيره طلب ملكت دارا--- گر-تو ب--مدا را كني اهنك بي-بي بهتر بسي از ملكت دارا بمد ارا------------------------------------------------------------------ ورت ار زوي لذت حسي بشت-بد پيش ار ز فرقان سخن ادم و حوا 15 بشكيب ازيرا كه همي دست نيابد برارزوي خويش مگز مرد شكيبا1 ازار مگير از كس-- بر-خيره و مازار كس-را مگر از روي مكافات و مساوا پر----كينه مباش از همكان دايم چون خار نه نيز---------- زبون2 باش بيكبار چو خرما كز----گند فتاد- است ب--چاه اندر سرگين وز-بوي چنان سوخته شد-عود مطرا3 باهر----كس منشين و مبر از همكان نيز بر-راه خرد رو نه مكس باش ونه عنقا 20 چون يار-موافق نبود تنها بهتر تنها به صد بار چو--- نادانت همتا خور --شيد كه تنهاست چه نيكس-ت بروزان ب بهتر ز ثرياست كه هفت--ست ثريا--- از بيشي و كمي جهان تنك مكن دل با-دهر مدارا كن و با-خلق مواسا	1	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms001	true	1179998115703863412	3	300	10	1257	1257	300	اي قبه- گردنده- بي-روزن خضرا با قامت فرتوتي و ب-ا قوت برنا 2 فرزند توايم اي فلك اي مادر بدمهر اي مادر ما چون-كه همي كين كشي از ما 3 فرزند تو اين تيره تن خامش خاكي است پا-كيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا 4 تن خانه- اين گوهر والاي شريف است تو مادر اين خانه-- اين گوهر والا 5 چون كار خود امروز در اين خانه بسازم مفرد بروم خانه سپارم به تو فردا 6 زندان تو امد پسرا اين تن و زندان زيبا نشود گرچه بپوشيش به ديبا 7 -ديباي سخن پوش به جان بر كه تو را جان هرگز نشود اي پسر از ديبا زيبا 8 اين بند نبيني كه خداوند نهادهاست بر ما كه نبيندش مگر خاطر بينا 9 در بند مدارا كن و درب-ند ميان را در بند مكن خيره طلب ملكت دارا 10 گر تو به مدار-ا كني اهنگ بيابي بهتر بسي از ملكت دارا به مدارا 11 به شكيب ازيرا كه همي دست نيابد بر ارزوي خويش مگر مرد شكيبا 12 ورت ار-زوي لذت حسي بشتابد پيش ار ز فرقان سخن ادم و حوا 13--------------------------------------------------------- ازار مگير از كس و بر خيره ميا-زار كس را مگر از روي مكافات-- مساوا 14 پر كينه مباش از همگان دايم چون خار نه نيز به يكباره زبون- باش------- چو خرما 15 كز گند فتاده است به چاه اندر سرگين وز بوي چنان سوخته شد عود مطرا 16 با هر كس منشين و مبر از همگان نيز بر راه خرد رو نه مگس باش -نه عنقا 17 چون يار موافق نبود تنها بهتر تنها به صد بار چو با نادان- همتا 18 خورشيد كه تنهاست ازان نيست برو ننگ ب-هتر ز ثرياست كه هفت است ثريا 19 از بيشي و كمي جهان تنگ مكن دل با دهر مدارا كن و با خلق مواسا-	1	-874110607582538054	1010	1622.5	785	1332	75.8258285522461	199	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms002	false	1104339293905748923	27	233	146	1120	1470	302	چه زير گريجي5 و چه در خانها خضرا نا ا----كه براور بمنم---ا در فمدان بنگر-كه نمانده است نه غمدان و-نه صنعا ب بصتب---------------- فريبنده مراو--را هشيار-- خرد مند نجست---ست هيان 6 گر---هيچ خرد -اري و مشياري و-بيدار چون مست مرو بر-اثر او ب--تمنا--- ابي--ست جهانت-يره و8ر ز-رف بدو در زنهار كه تيره نكني جان مصفا--- جانت ب--سخن با- شود ا-نكه خرنمند از راد سخن بر-شود از چاه ب--جوزا--- فخرت ب--سخن بايد -زيرا كه بدو-كرد فخر-انكه بكردد از پس او ناقها عضبا ز---نده ب--سخن بايد كشتنت ازيراك مرده ب--سخن زنده همي-كرد مسيحا 14 پيدا ب--سخن بايد ماندن كه نماند است در عالم كس بي سخن پيدا پيدا--- ان به كه نگوءي چو نداني سخن ايراك نا گفته بسي به بود از گفتها رسوا چرن--- تير سخن راست كن انكاه بگويش بيهوده مگو چوب مپرتاب ز-پهنا--- نيكو ب--سخن شو-نه بدينص-ورت ازيراك والا ب--سخن گردد مردم نه ب--بالا--- بادام به از بيد و سپيدار ب--بار است هر چند فزون كرد سپيدار در ازا 10 ج------و شيداست با ينا ل----كن پي-ا ب--سخن گردد بيدار ز-شيدا ----رياي م-نها سخن خوب خديست براب ت-وهر با قيمت وبر لو نزالالا--- شور است چو-دريا ب--مثل ظاهر تنزيد تاويل چو لءلءست سوي مردم دانا--- اندر بن درياست همه گوهر ول-ءلء غواص طلب كن چو روي	2	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms002	true	6038802274300557837	44	300	169	1262	1262	300	چه زير كريجي- و چه در خانه- خضرا 23 با انكه براورد به صنعا در غمدان بنگر كه نمانده است نه غمدان و نه صنعا 24 ديوي است جهان صعب و فريبنده مر او را هشيار و خرد-مند نجسته است همانا 25 گر هيچ خرد داري و هشياري و بيدار چون مست مرو بر اثر او به تمنا 26 ابي است جهان تيره و بس ژرف بدو در زنهار كه تيره نكني جان مصفا 27 جانت به سخن پاك شود زانكه خردمند از راه سخن بر شود از چاه به جوزا 28 فخرت به سخن بايد ازيرا كه بدو كرد فخر انكه نماند از پس او ناقه- عضبا 29 زنده به سخن بايد گشتنت ازيراك مرده به سخن زنده همي كرد مسيحا 30 پيدا به سخن بايد ماندن كه نماندهاست در عالم كس بي سخن پيدا پيدا 31 ان به كه نگوءي چو نداني سخن ايراك نا-گفته سخن به بود از گفته- رسوا 32 چون تير سخن راست كن انگاه بگويش بيهوده مگو چوب مپرتاب ز پهنا 33 نيكو به سخن شو نه بدين صورت ازيراك والا به سخن گردد مردم نه به بالا 34 بادام به از بيد و سپيدار به بار است هر-چند فزون كرد سپيدار در-ازا 35 بيدار چو شيداست به ديدار وليكن پيدا به سخن گردد بيدار ز شيدا 36 درياي سخنها سخن خوب خداي است پر گوهر با قيمت و پر لءلء لالا 37 شور است چو دريا به مثل صورت تنزيل تاويل چو لءلءست سوي مردم دانا 38 اندر بن درياست همه گوهر و لءلء غواص طلب كن چه دوي-	2	-874110607582538054	877	1350.0	687	1102	79.58258056640625	164	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms002	false	1104339293905748923	233	302	1120	1470	1470	302	بر-لب دريا--- اندر بن شوراب ز-بهر چه نهاد -است چندين گهر و لءلء ارزنده و زيبا image file0481NasirKhusrawDiwan_0005png از بهر پيمبر كه بدين صنع ورا گفت تاويا ب--دانا ده و تنزيل ب--غوغا--- غواص ترا---جز گل و شورابه ندادا-ست زيرا كه نديد- است ز-تو جز كه معادا--- معني طلب از ظاهر تنزيل چو مردم خرسند مشو-همچو-خر از-قول ب--اوا1-- قنديل فروزي ب--شب قدر بم--سجد مسجد-شده چو نروز و دلت چونشب--	2	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms003	true	-8943729021693441273	0	85	0	346	1232	300	بر لب دريا 39 اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است چندين گهر و ل-لو دارنده دنيا 40--------------------------------------- از بهر پيمبر كه بدين صنع ورا گفت تاويل به دانا ده و تنزيل به غوغا 41 غواص تو را جز گل و شورابه ندادهاست زيرا كه نديده است ز تو جز كه معادا 42 معني طلب از ظاهر تنزيل چو مردم خرسند مشو همچو خر از قول به اوا 43 قنديل فروزي به شب قدر به مسجد مسجد شده چون روز و دلت چون شب	3	-874110607582538054	288	426.5	226	386	74.61139678955078	63	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms003	false	-7751503008024948446	0	173	0	816	1423	301	يلدا 5 قن-ديل ميفروزء بياموز كه قنديل بيرون نبرد از-دل پر جهل تو ظاما در----زهد نه-- بيناءي ليكن ب--طمع در بر خواني در چاه به شب خط معما--- گر مار-نها مردمي از بهر چرا اند مءمن ز-تو ناايمن و ترسان زتو--ترسا--- مخرام و-مشو خرم از اقبال زمانه زيرا كه نشد وقف تو اينمر كزغبرا--- اسيمه بسي كرد فلك بيخبر ان را و-اشفته بسي گشت بد و كار مهنا 10 دارا كه هزاران خدم و-خيل و-حشم داشت بگذاشت همه پاك و بشد با- تن تنها--- بازي--ست رباينده زمانه كه نياب-د زو خلق رها-هيچ نه مول-او نه مولا--- روزيس--ت از ان پس كه در ان-روز-نيابند خلق از-حكم عدل نه ملجا و-نه منجا انروز---- بيابند همه خلق مكافات هم ظالم و هم عادل بي هيچ محا با ان----روز دران--هول و-فزع بر-سر ان-جمع پيش شهدا-دست من و دامن زهرا 15 تا-داد من از دشمن اولاد پيمبر بدهد ب--تمام ايزد دادار تعالي ب------------چشم نهان بين نهان جهانرا- كه چشم عيان بين نبيند نهان-را ن--هان در جهان چيست ازاده مردم نبيني نهان را ببيني عيانرا 20 جهان-را ب--اهن نشايدش	3	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms003	true	-8943729021693441273	85	300	346	1232	1232	300	يلدا 44 قنديل ميفروز- بياموز كه قنديل بيرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما 45 در زهد نهاي بينا-- ليكن به طمع در بر-خواني در چاه به شب خط معما 46 گر مار نهاي دايم از بهر چراي-ند مءمن ز تو ناايمن و ترسان ز تو ترسا 47 مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه زيرا كه نشد وقف تو اين كره غبرا 48 اسيمه بسي كرد فلك بيخردان- را و اشفته بسي گشت بد-و كار مهيا 49 دارا كه هزاران خدم و خيل و حشم داشت بگذاشت همه پاك و بشد خود تن تنها 50 بازي است رباينده زمانه كه نيابند زو خلق رها هيچ نه مولي و نه مولا 51 روزي است از ان پس كه در ان روز نياب-د خلق از حكم عدل نه ملجا و نه منجا 52 ان روز بيابند همه خلق مكافات هم ظالم و هم عادل بي-هيچ محا-با 53 ان روز در ان هول و فزع بر سر ان جمع پيش شهدا دست من و دامن زهرا 54 تا داد من از دشمن اولاد پيمبر بدهد به تمام ايزد دادار تعالي genre Q 1 به چشم نهان بين نهان جهان را كه چشم عيان بين نبيند نهان را 2 نهان در جهان چيست ازاده مردم ببيني نهان را نبيني عيان را 3 جهان را به اهن نشايدش-	3	-874110607582538054	750	1213.0	588	897	83.6120376586914	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms003	false	-7751503008024948446	173	301	816	1423	1423	301	بستن ب--زنجير حكمت ببند اين جهان-را بدو چيز بر ما خ بشا يدش بستن كه زي اهل شيعت سيم نيست انرا دو چيز است بند جهان علم وط-اعت اكر چه كساد است -ر هر-دوان را-- تنت كان و جان گوهر علم وط-اعت بدين هر دو بگمار تن را و جان-را ب----سان گمان بود روز جواني قراري نبوده است هر كز گيان-را image file0481NasirKhusrawDiwan_0006png چگونه كند با قرار اسمانت چو خود نيست از-بن قرار اسمان-را سرا د انج-هان نردبان اين-جهان--ست ب--سر بر شدت ر بايد اين نردبان-را در----ين بام گردان و اين بوم ساكن ببين صنعت و حكمت غيبدانرا---- نگه كن كه چون كرد بي هيچ حاجت ب--جان سبك جفت جسم گران-را 5- كه اويختس---ت اندر--ين سبز گنبد مر--ين تيره گوي درشت كلان-را ---چه گوءي كه فرسايد اين-چرخ-	3	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms004	true	-3067403964584355517	0	138	0	555	1252	300	بستن به زنجير حكمت ببند اين جهان را 4-------------------------------------------------------- دو چيز است بند جهان علم و طاعت اگر چه گشاد است مر هر دوان را 5 تنت كان و جان گوهر علم و طاعت بدين هر دو بگمار تن را و جان را 6 به سان گمان بود روز جواني قراري نبوده است هر-گز گمان را 7-------------------------------------- چگونه كند با قرار اسمانت چو خود نيست از بن قرار اسمان را 8 سوي ان جهان نردبان اين جهان است به سر بر شدن-- بايد اين نردبان را 9 در اين بام گردان و---- بوم ساكن ببين صنعت و حكمت غيبدان را 10 نگه كن كه چون كرد بي هيچ حاجت به جان سبك جفت جسم گران را 11 كه اويخته است اندر اين سبز گنبد مر اين تيره گوي درشت كلان را 12 چه گوءي كه فرسايد اين چرخ	4	-874110607582538054	483	736.5	376	656	73.6280517578125	106	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms004	false	8200852500398278745	0	134	0	646	1487	301	گردان چو بي-حد و-مر بشمرد سالينا------ نه فرسودني ساخت---ست اين فلك-را نه اب روان و نه باد بزان-را--- ازبرا-حكيم است و-صنع است2 وحكمت مگو اين سخن جز مراهل بينرا از-----يرا سزا نيست اسرار حكمت مر اين بي فساران بي رهبران-را 10 چگ--وءي بود مستعين مستعان گر نباشد چنين مستعين مستعنرا -----اگر اشتر و اسب و استر نب-شد كجا قهرماني بود قهرمانرا---- مكان وز-مان هردو--از بهر صنع است ازين نيست حدي زمين و زمانا -----اگر گوءي اين در قران نيست گويم همانا نكو مي نداني قرا-ترا--- قران-را يكي خازني هست كايزد حوالت بدو كرد مر انس و-جان-را 15 پيمبر شباني بدو داد از امت ب--امر خدا -اين رمها بيكران-را تو بر ان --گزيده خدا- و پيمبر گزيدي فلان و فلان و فلانرا---- معاني قران ---همي زان نداني كه طاعت ب نداري همي مر شبانرا قران	4	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms004	true	-3067403964584355517	138	299	555	1250	1252	300	گردان چو بي حد و مر بشمرد ساليان را 13 نه فرسودني ساخته است اين فلك را نه اب روان و نه باد بزان را 14 ازيرا حكيم است و صنع است و حكمت مگو اين سخن جز مراهل بيان را 15 ازيرا سزا نيست اسرار حكمت مر اين بي-فساران بي-رهبران را 16 چه گوءي بود مستعان مستعان گر نباشد چنين مستعين مستعان را 17 اگر اشتر و اسپ و استر نباشد كجا قهرماني بود قهرمان را 18 مكان و زمان هر دو از بهر صنع است ازين نيست حدي زمين و زمان را 19 اگر گوءي اين در قران نيست-گويم همانا نكو مي-نداني قران را 20 قران را يكي خازني هست كايزد حواله بدو كرد مر انس و جان را 21 پيمبر شباني بدو داد از امت به امر خداي اين رمه- بيكران را 22 بر ان برگزيده خداي و پيمبر گزيدي فلان و فلان و فلان را 23 معاني قران را همي زان نداني كه طاعت-- نداري------- روان-- قران	4	-874110607582538054	593	966.0	471	711	83.40365600585938	114	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms004	false	8200852500398278745	133	301	641	1487	1487	301	قران خوان نفسانيست---- اي-قران خوان نكر ميزبان كيست اين شهره خوان-را از ا-ين خوان خوب ان خورد-نان و نعمت كه بشنا-د ان مهربان ميزبا نرا 20 بمز--دم شود اب و نان تو مردم نبيني كه سك سك كند اب و نان-را ا---زين كرد دور از خورشهاي ان-خوان مهمين خاندان دشمن خاندان-را چو----هاروت و ماروت لب خشك از ان--ست ابر شط و دجله مر-ان بد نشانرا ---اگر دوستي خاندان بايدت هم ج چو ناصنر بد--شمن بده خانمانرا------- مخور انده خاندان د- چون نماند همي خاندان نيز-- سلطان و خان-را image file0481NasirKhusrawDiwan_0007png زدنيا زيان و ر بدين سود گردد اگر نوار گبري بت---ن سوزيان-را بخان ك-----سان اندري پست بنشين مدان خانه خوبش خانها كسان-را ---يكي شايكاني بيفكن ب-طاعت كه دوران بر او نيست چرخ كمانزا ----يكي رايگان حجتي گفت بشنو ز-حجت مر-ين حجت رايكا نرا بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول فاعلات مفاعيل فاعان ازرده كرد كژدم غربت جگر مرا گوءي زبون نيافت ز گيتي مگر مرا در---حال خويشتن چو-همي ژرف بنگرم صفرا همي برايد زا--نده ب--سر مرا-	4	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms005	true	3789884578270136710	1	196	3	821	1230	300	قران خوان معني است هان اي قران خوان يكي ميزبان كيست اين شهره خوان را 25 ازين خوان خوب ان خورد نان و نعمت كه بشناسد ان مهربان ميزبان را 26 به مردم شود اب و نان تو مردم نبيني كه سگ سگ كند اب و نان را 27 ازين كرد دور از خورشهاي ان خوان مه-ين شخص ان دشمن خاندان را 28 چو هاروت و ماروت لب خشك از ان است ابر شط-- دجله مر ان بدگمان را 29 اگر دوستي خاندان بايدت هم-- چو ناص-ر به دشمن بده خان و مان را 30 مخور انده خان و مان چون نماند همي خان و مان تو سلطان و خان را 31 ز ------------------------------------دنيا زيانت ز دي--ن سود كردي اگر خوار-گيري به دين سوزيان را 32 به خاك كسان اندري پست منشين مدان خانه خويش خان-- كسان را 33 يكي شايگاني بيفگن ز طاعت كه دوران بر--و نيست چرخ گران را 34 يكي رايگان حجتي گفت بشنو ز حجت مراين حجت رايگان را genre Q 1------------------------------------------------ ازرده كرد كژدم غربت جگر مرا گوءي زبون نيافت ز گيتي مگر مرا 2 در حال خويشتن چو همي ژرف بنگرم صفرا همي برايد از انده به سر مرا	5	-874110607582538054	655	1001.5	514	915	71.58470153808594	124	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms005	false	-6718132659061869315	0	92	0	394	1366	301	گويم چرا نشانه تير زمانه كرد چرخ بلند جاهل بيداد گر مرا 10 گردر كمال وفضل بود مرد را خط- چون خوارو--زار كردي-س اين بي-خضر سرا-- گر بر-قياس فضل بگشتي مدار دهر جز بر مقر ماه نبودي مفر مرا-- نيني كه چرخ و-دهر ندانند قدر-فضل اين گفته بود كاه جواني پدر سرا-- دانش به از ضياع و به از جاه و مال و ملك اين خاطر خطير چنين گفت مر مرا-- با خاطر منور روشن تر از قمر نايد ب--كار هيچ مقر قمر مرا 15 با لشكر زمانه و با تيغ تيز	5	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms005	true	3789884578270136710	197	300	823	1230	1230	300	گويم چرا نشانه تير زمانه كرد چرخ بلند جاهل بيداد-گر مرا 4 گر در كمال ف-ضل بود مرد را خطر چون خوار و زار كرد پس اين بي خطر مرا 5 گر بر قياس فضل بگشتي مدار چرخ جز بر مقر ماه نبودي مقر مرا 6 نيني كه چرخ و دهر ندانند قدر فضل اين گفته بود گاه جواني پدر مرا 7 دانش به از ضياع و به از جاه و مال و ملك اين خاطر خطير چنين گفت مر مرا 8 با خاطر منور روشن-تر از قمر نايد به كار هيچ مقر قمر مرا 9- با لشكر زمانه و با تيغ تيز-	5	-874110607582538054	372	642.0	284	412	90.291259765625	82	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms005	false	-6718132659061869315	92	301	394	1366	1366	301	دهر دين و-خرد بس است سپاه و-سپر مرا گر----من اسير مال شوم همچو-اين و ان اندر-شكم چه بايد ز هر---جگر مرا--- انديشه مرم-را شجر خوب برور-است پرهيز و-علم ريزد ازو برك و بر مرا--- گر بايدت همي كه ببيني مرا تمام چون عاقلان ب--چشم بصيرت نگر مرا--- منگر بدين ضعيف تنم زانكه در سخن زين چرخ پر ستاره فزونست---اثر مرا 20 هر-چند سسكنم ب--زمين است روز و-شب بر چرخ هفتم--ست مجال سفر مرا--- گيتي سراي رهگذر ان-ست اي پسر زين بهتر است نيز يكي مستقر مرا image file0481NasirKhusrawDiwan_0008png از هر-چه حاجت--ست بدو مرم--را خداي كردا-ست بي نياز در--ين رهگذر مرا شكر----ان خداي-را كه سوي علم و دين خويش ره داد --سوي رحمت و بگشاد در مرا ا---ندر جهان بد -وستي خاندان حق چون ا فتاب كرد چنين مشتهر مرا وز----ديدن-- شنودن ودانش يله س نكرد چون دشمنان خويش چنين كور--و كر مرا--- گر-من در--ين سراي نبينم در انس-راي امروز جاي خويش چه بايد بصر مرا--- اي ناكس و-نفايه تن من در ينج--هان همسايها ن-بود كس از تو بتر مرا ---من دوستدار خويش گمان بر دمت همي جز تو نبود يار ب--بحر و ب--بر مرا بر----من تو كينه ور شدي و-دام ساختي وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا--- تا مر مرا تو غافل و-ايمن بيافتي از مكروغدر---	5	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms006	true	-6709491401921356793	0	252	0	1022	1210	300	دهر دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا 10 گر من اسير مال شوم همچو اين و ان اندر شكم چه بايد زهره و جگر مرا 11 انديشه مر مرا شجر خوب برور است پرهيز و علم ريزد ازو برگ و بر مرا 12 گر بايدت همي كه ببيني مرا تمام چون عاقلان به چشم بصيرت نگر مرا 13 منگر بدين ضعيف تنم زانكه در سخن زين چرخ پر-ستاره فزون است اثر مرا 14 هر چند مسكنم به زمين است روز و شب بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا 15 گيتي سراي رهگذران است اي پسر زين بهتر است نيز يكي مستقر مرا 16------------------------------------- از هر چه حاجت است بدو بنده را خداي كردهاست بي-نياز در اين رهگذر مرا 17 شكر ان خداي را كه سوي علم و دين خود- ره داد و سوي رحمت-- بگشاد در مرا 18 اندر جهان به دوستي خاندان حق چون ا-فتاب كرد چنين مشتهر مرا 19 وز ديدن و شنيدن -دانش يله-- نكرد چون دشمنان خويش به دل كور و كر مرا 20 گر من در اين سراي نبينم در ان سراي امروز جاي خويش چه بايد بصر مرا 21 اي ناكس و نفايه تن من در اين جهان همسايهاي نبود كس از تو بتر مرا 22 من دوستدار خويش گمان بر-دمت همي جز تو نبود يار به بحر و به بر مرا 23 بر من تو كينه-ور شدي و دام ساختي وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا 24 تا مر مرا تو غافل و ايمن بيافتي از مكر و غدر	6	-874110607582538054	874	1411.0	679	1070	81.68224334716797	190	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms006	false	-7587434269384178123	38	275	181	1293	1413	301	به است ز-خواب و--زخور-مرا كارخر-----است سوي خرد مند خواب و-خور ننك--ست ننك با خرد از كار خر-مرا--- من با تو-اي جسد ننشينم در ابن سراي كايزد همي بخواند ب--جاي دگر مرا 15 انجا هنر ب--كار و فضايل نه خواب و-خور پس خواب و-خور---ترا و-خرد با-هنر مرا چ---ون پيش من خلايق رفتند بيشمار گر چه دراز مانم رفته شمر مرا--- روزي ب--پر طاعت از--ين كنبد بلند بيرون پريده گير چو- مرغ بپر مرا--- هركس همي حذر ز-قضا و قدر كند وين هر دو رهبرند قضاو -قدر مرا ن---ام قضا خرد كن و نام قدر سخن ياد-است اين سخن ز-يكي نامور مرا 20 واكنون-كه عقل و-نفس سخن گوي خود-منم از خويشتن چه بايد كردن حذر مرا اي----گشته خوش دلت ز قضاو -قدر ب--نام چون خويشتن ستور كماني مبر مرا--- قول رسول-حق چودر ختي-است بارور برگش ت--را كه كاو توءي و ثمر مرا ---چون برگ خوار گشتي اگر گاو نيستي انصاف ده مگوي جفا-و مخور مرا image file0481NasirKhusrawDiwan_0009png اي انكه دين تو بخريدم ب--جان خويش از جور اين-گروه خران باز خر مرا--- دانم كه نيست جز كه ب--سوي تو ايخدا روز-حساب و-حشر مفر--ووزر1 مرا--- كر جزر-ضاي ت-ست غرض مر-مرا ز-عمر بر چيز ها مده بد -و عالم ظغر مرا و----ندر رضاي خويش تو-يارب ب--دو جهان از-خاندان حق تو مكن زاستر مرا 5- همچون پدر ب--حق تو-سخن-گوي و-زهد-ورز زيرا كه نيست كار جز-اين اي پسر مرا--- گوءي كه حجتي تو-و ناليب ب-راه من از نال خشك خيره چه بندي-كمر مرا	6	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms007	true	2112958335751952360	2	300	9	1186	1186	300	به است ز خواب و ز خور مرا 28 كار خر است سوي خرد-مند خواب و خور ننگ است ننگ با خرد از كار خر مرا 29 من با تو اي جسد ننشينم در اين سراي كايزد همي بخواند به جاي دگر مرا 30 انجا هنر به كار و فضايل نه خواب و خور پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا 31 چون پيش من خلايق رفتند بيشمار گر-چه دراز مانم رفته شمر مرا 32 روزي به پر طاعت از اين گنبد بلند بيرون پريده گير چون مرغ بپر مرا 33 هركس همي حذر ز قضا و قدر كند وين هر دو رهبرند قضا و قدر مرا 34 نام قضا خرد كن و نام قدر سخن ياد است اين سخن ز يكي نامور مرا 35 واكنون كه عقل و نفس سخن-گوي خود منم از خويشتن چه بايد كردن حذر مرا 36 اي گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام چون خويشتن ستور گماني مبر مرا 37 قول رسول حق چو درختي است بارور برگش تو را كه گاو توءي و ثمر مرا 38 چون برگ خوار گشتي اگر گاو نيستي انصاف ده مگوي جفا و مخور مرا 39------------------------------------- اي انكه دين تو بخريدم به جان خويش از جور اين گروه خران باز-خر مرا 40 دانم كه نيست جز كه به سوي تواي خدا روز حساب و حشر مفر و وزر- مرا 41 گر جز رضاي توست غرض مر مرا ز عمر بر چيز-ها مده به دو عالم ظفر مرا 42 واندر رضاي خويش تو يارب به دو جهان از خاندان حق--- مكن زاستر مرا 43 همچون پدر به حق تو سخن گوي و زهد ورز زيرا كه نيست كار جز اين اي پسر مرا 44 گوءي كه حجتي تو و نالي به راه من از نال خشك خيره چه بندي كمر مرا-	7	-874110607582538054	1022	1611.0	799	1224	83.49673461914062	235	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms007	false	-3458747496353861380	0	201	0	1065	1549	301	مر ايشانرا--- بگويشان كه جهان سر-و من چو چنبر كرد ب--مكر-خويش-- خود اين--ست كار كيهانرا--- نگر ك--تان نكند غره عهد و پيمانش كه او وفا نكند هيچ عهد و پيمانرا--- فلان اگر بشكس----ت اندر-انچه خواهد كرد چنان بدو بنگر كو ب--چشم بهمانرا--- ازين همه بستاند ب--جمله هرچ--ش داد چنانكه باز ستد-هرچه داده بود ان-را 15 ازانكه در دهنش اينز-مان نهد يستان دگر زمان بستاند ب--قهر پستانرا--- نگه كنيد كه در دست اين و ان چو-خراس ب--چند گونه بديديد مر خراسان-را ب----ملك ترك چرا غره ايد-ياد كنيد جلال و دولت محمود زاولستان-را--- كجاست انكه فريغونيان4 ز هيبت او ز دست خويش بدادند گو زكانان-را چو----هند را ب--سم اسب ترك ويران كرد ب--پاي پيلان بسپرد خاك ختلان-را -2 كسي چنو بج--هان ديگري نداد نشان همي بسن--دان اندر نشاند پيكان-را image file0481NasirKhusrawDiwan_0010png چوسيستانز--خلف ري1 زرازيان بستد وز-اوج كيوان سر برفراشت ايوان-را فري---فته شده ميگشت در جهان اري --چنو فريفته بود اينج-هان فراوانرا---- شما فريفتگان پيش او همي گفتيد هزار سال فزون باد عمر سلطان-را ب-----فر دولت او هر كه قصد سندان كرد ب--زير دندان چون موم يافت سندانرا---- پرير قبلها احرار زاولستان بود چنانكه كعبه است امروز اهل ايمان-را كجا---ست اكنون ان-مردو ان-جلالت و جاه كه زير خويش همي-ديد برج سرطانرا---- بريخت چنگش	7	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms008	true	8749870670232629997	37	300	138	1265	1265	300	مر ايشان را 3 بگويشان كه جهان سر و من چو چنبر كرد به مكر خويش و خود اين است كار گيهان را 4 نگر كه تان نكند غره عهد و پيمانش كه او وفا نكند هيچ عهد و پيمان را 5 فلان اگر به شك است اندر انچه خواهد كرد جهان بدو بنگر گو به چشم بهمان را 6 ازين همه بستاند به جمله هر چهش داد چنانكه باز-ستد هرچه داده بود ان را 7 از انكه در دهنش اين زمان نهد پستان دگر زمان بستاند به قهر پستان را 8 نگه كنيد كه در دست اين و ان چو خراس به چند گونه بديديد مر خراسان را 9 به ملك ترك چرا غره-ايد ياد كنيد جلال و عز-ت محمود زاولستان را 10 كجاست انكه فريغونيان ز--هيبت او ز دست خويش بدادند گو-زگانان را 11 چو هند را به سم اسپ ترك ويران كرد به پاي پيلان بسپرد خاك ختلان را 12 كسي چنو به جهان ديگري نداد نشان همي به سندان اندر نشاند پيكان را 13 چو ------------------------------------سيستان ز خلف ري- زرازيان بستد وز اوج كيوان سر برفراشت ايوان را 14 فريفته شده ميگشت در جهان و بلي چنو فريفته بود اين جهان فراوان را 15 شما فريفتگان پيش او همي گفتيد هزار سال فزون باد عمر سلطان را 16 به فر دولت او هر كه قصد سندان كرد به زير دندان چون موم يافت سندان را 17 پرير قبله- احرار زاولستان بود چنانكه كعبه است امروز اهل ايمان را 18 كجاست اكنون ان فر و ان جلالت و جاه كه زير خويش همي ديد برج سرطان را 19 بريخت چنگش-	8	-874110607582538054	957	1559.5	766	1172	81.65528869628906	192	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms007	false	-3458747496353861380	202	288	1073	1491	1549	301	گشت دندانش چو-تيز كرد برو مرگ چنگ و دندان-را بسا--- كه خندان كرد-است چرخ گريان-را بسا كه گريان كرد است نيز خندان-را--- قرار-چشم چه داري ب--زير چرخ چون-يست قرار هيچ ب--يك حال چرخ گردان-را 10 كناره گير ازو كاين سوار تازان--ست كسي كنار نگيرد سوار تازانرا---- بترس سخت ز-سختي چو-كار ا-سان شد كه چرخ زود كند سخت كار اسانرا---- برون كند چودر امدب---خشم گشت زمان ز-قصر ا قيصر واز------------ خان خويشتن خانرا بر اءسمان ز كسوف سيه رهايش نيست مر افتاب درخشان و ماه تا بانرا	7	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms009	true	6569220543688963275	2	111	9	464	1262	300	گشت دندانش چو تيز كرد برو مرگ چنگ و دندان را 20 بسي كه خندان كردهاست چرخ گريان را بسي كه گريان كردهاست نيز خندان را 21 قرار چشم چه داري به زير چرخ چو نيست قرار هيچ به يك حال چرخ گردان را 22 كناره گير ازو كاين سوار تازان است كسي كنار نگيرد سوار تازان را 23 بترس سخت ز سختي چو كاري اسان شد كه چرخ زود كند سخت كار اسان را 24 برون كند چو درايد به خشم گشت زمان ز قصر-- قيصر را و زخان و مان خان را 25------- بر ا-سمان ز كسوف سيه رهايش نيست مر افتاب درفشان و ماه تابان را	9	-874110607582538054	377	608.5	297	465	81.07527160644531	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms008	false	-2206187904540139737	1	90	9	449	1506	301	15 ميانه كار همي باش و بس-- كمال مجوي كه مه تمام نشد جز ز-بهرب نقصان-را ز----بهر حال ج نكو-خويشتن هلاك مكن بدر---و مرجان مفروش خيره مر-جان-را--- نگاه كن------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- كه چو فرمان ديو ظاهر-شد نماند فرمان در خلق خويش يزدان-را اگر شراب جهان خلقرا چومستان كرد تو شان رهاكن چون هو شيار مستانرا نگاه كن كه بحيلت همي هلاك كنند ز بهر پر نكو طاوسان پرة انرا 20بقول بنده يزدان قادرند و ليك ب--اعتقا د همه امتند شيطانر م-----گويشان كه شما ب--اعتقاد ديوانيد كه ديو-خواندن خوش نامدد از توديوان-را	8	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms009	true	6569220543688963275	111	220	464	934	1262	300	26 ميانه كار ---بباش اي پسر كمال مجوي كه مه تمام نشد جز ز بهر- نقصان را 27 ز بهر حال-- نكو خويشتن هلاك مكن به در و مرجان مفروش خيره مر جان را 28 نگاه كن كه به حيلت همي هلاك كنند ز بهر پر نكو طاوسان پران را 29 اگر شراب جهان خلق را چو مستان كرد توشان رها كن چون هشيار مستان را 30 نگاه كن كه چو فرمان ديو ظاهر شد نماند فرمان در خلق خويش يزدان را 31 به --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------قول بنده يزدان قادرند و-ليك به اعتقا-د همه امتند شيطان را 32 بگويشان كه شما به اعتقاد ديوانيد كه ديو خواند- خوش--ايد هميشه ديوان را	9	-874110607582538054	280	391.0	227	603	46.43449401855469	53	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms008	false	-2206187904540139737	69	149	332	774	1506	301	بنده يزدان قادرند و ليك ب--اعتقا د همه امتند شيطانر م-----گويشان كه شما ب--اعتقاد ديوانيد كه ديو-خواندن خوش نامدد از توديوان-را image file0481NasirKhusrawDiwan_0011png چومست خفت ب--بالينش بر-تو اي-هشيار مزن گزافه ب--انگشت خويش پيكانرار ز---يان نبود و نباشدت از و چنانكه نبود ز يان ز معصيت ديو مر سليمان-را ترا------تن تو چو-بند-است و اين جهان زندان مقر خويش مپندار بند و زندان-را ز----علم و-طاعت جانت ضعيف و-عريان--ست ب--علم كوش و بپوش اين ضعيف عريان-را ب-----فعل بنده يزدان نءي ب---نامي تو	8	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms009	true	6569220543688963275	196	299	811	1258	1262	300	بنده يزدان قادرند و-ليك به اعتقا-د همه امتند شيطان را 32 بگويشان كه شما به اعتقاد ديوانيد كه ديو خواند- خوش--ايد هميشه ديوان را 33 چو ------------------------------------مست خفت به بالينش بر تو اي هشيار مزن گزافه به انگشت خويش پنگان را 34 زيان نبود و نباشد- از-و چنانكه نبود ز-يان ز معصيت ديو مر سليمان را 35 تو را تن تو چو بند است و اين جهان زندان مقر خويش مپندار بند و زندان را 36 ز علم و طاعت جانت ضعيف و عريان است به علم كوش و بپوش اين ضعيف عريان را 37 به فعل بنده يزدان نهاي به نامي تو	9	-874110607582538054	367	532.0	298	491	74.74541473388672	70	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms008	false	-2206187904540139737	150	301	781	1506	1506	301	تو چناني كه لاله نعمان-را -----باشكار- تن اندر كه كرد جان پنهان بنزد-- او دار اين اشكار و پنهان-را خ---داي با-تو درين صنع نيكو احسان كرد ب--قول و-فعل تو-بگزار شكر احسانرا---- جهان زمين و-سخن تخم و-جانت دهقان--ست ب--كشت بايد مشغول بود دهقا نرا-------------------------------------------------------------------------- من اين سخن كه بگفتم ت--رانكو مثلي است مثل بسنده بود هوشيار مردان-را 10 ترا كنون كه بهار است جهد ان نكني كه نانكي بكف اري مگر زمسانرا دل تو نامها عقل و سخنت عنوانس--ت بكوش سخت و-نكو-كن زنا-مه عنوان-را ترا خ-----داي ز بهر بقا پديد اورد ت--را ز-خاك و-هوا-و نبات و-حيوانرا---- نگاه كن كه بقا را چگونه ميكوشد بخور دگي منگر دانها سپندان-را ---بقا ب--علم خدا و رسول وقران------ست سراي علم و-كليد و-در است قرانرا 15-- اگر ب--علم و-بقا هيچ حاجت--ست ت-را بسوي در- بشتاب و بجوي در بانرا---- در سراي نه چوب--ست بلكه داناءي--ست كه بنده نيست ازو به خداي سبحان-را ب-----جد او و پدر جمله-	8	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms010	true	323256230419510999	1	206	3	822	1218	300	تو چناني كه لاله نعمان را 38 به اشكاره تن اندر كه كرد جان پنهان به پيش او دار اين اشكار و پنهان را 39 خداي با تو بدين صنع نيك- احسان كرد به قول و فعل تو بگزار شكر احسان را 40 جهان زمين و سخن تخم و جانت دهقان است به كشت بايد مشغول بود دهقان را 41 چرا كنون كه بهار است جهد ان نكني كه تا يكي به كف اري مگر ز مستان را 42 من اين سخن كه بگفتم تو را نكومثل -است مثل بسنده بود هوشيار مردان را 43-------------------------------------------------------------- دل تو نامه- عقل و سخنت عنوان است بكوش سخت و نكو كن ز نامه عنوان را 44 تو را خداي ز بهر بقا پديد اورد تو را و خاك و هوا و نبات و حيوان را 45 نگاه كن كه بقا را چگونه ميكوشد به خردگي منگر دانه- سپندان را 46 بقا به علم خدا اندر است و فرقان است سراي علم و كليد و در--ست فرقان را 47 اگر به علم و بقا هيچ حاجت است تورا -سوي درش بشتاب و بجوي در-بان را 48 در سراي نه چوب است بلكه دانايي است كه بنده نيست ازو به خداي سبحان را 49 به جد او و بدو جمله	10	-874110607582538054	596	857.0	470	889	67.04161834716797	127	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms009	false	-1119995711470756144	77	301	417	1410	1410	301	تيز نگيرد جهان شكار مرا نيست دگر با غمانش كار مرا-- ديدمش و ديد مر-مرا و بسي خوردم خرماش و-خست خار مرا --چون خورم-اندوه چون همي بخورد گردش اين-چرخ مرده خوارب مرا-- چون نكنم پيش از انش خوار كه او بر كند-از پيش خويش خوار مرا هر-- كه زمن در دسر نخواهد و-غم گو ب--غم و درد سر مدار مرا هر-- كه پياده ب--كار نيستمش نيست ب--كار او هما نسوار مرا-- چند بگشت اينز مانه بر سر من گردج جهانكرده خنگار1 مرا-- يار من و غمگسار بود و كنون غم بفزود -است غمگسار مرا --مكر تو اي-روز گار پيدا شد نيز دگر مكر پيش مارو مرا ن---يز نخواهد گزيد اگر د بهشم زين سپس ا--سيب زهرمار مرا--- من نه پسندم ت--را ب--پود كنون چون نپسندي هميي ب-تار مرا--- سر تو ديگر بد اشكار دگر سر يكي بود و اشكار مرا يار----من امروز علم و-طاعت بس شايد اگر نيستي تو يار مرا شايد اگر نيست بر در ملكي جز بدر كرد گار بار مرا بار نخواهم سوي كسي كه كند منت او يش---------------------------------------------------ت زير بار مرا--- چون نكنم بر-كسي ستم كه نبود حشمت ان محتشم ب--كار مرا------------------------------------------------------ ننگرم از اين ب-سوي حرمت كس كايد از اين زشت كار عار مرا زم---زم اگر زابها چه پاكتر-است پاكتر از زمزم--ست ازار مرا--- خواندن فرقان و-زهد--وعلم و-عمل مونس جانند هر چهار مرا--- چشم و دل و گوش هر-يكي-	9	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms011	true	-1405017332477574451	2	274	4	1117	1218	300	نيز نگيرد جهان شكار مرا نيست دگر با غمانش كار مرا 2 ديدمش و ديد مر مرا و بسي خوردم خرماش و خست خار مرا 3 چون خورم اندوه او چو ميبخورد گردش اين چرخ مرد--خوار- مرا 4 چون نكنم بيش ازي-نش خوار كه او بر كند از پيش خويش خوار مرا 5 هر كه زمن در-دسر نخواهد و غم گو به غم و درد-سر مدار مرا 6 هر كه پياده به كار نيستمش نيست به كار او همان سوار مرا 7 چند بگشت اين زمانه بر سر من گرد- جهان كرد خنگسار مرا 8 يار من و غمگسار بود و كنون غم بفزوده است غمگسار مرا 9 مكر تو اي روز-گار پيدا شد نيز دگر مكر پيش مار- مرا 10 نيز نخواهد گزيد اگر-- بهشم زين سپس از استينت مار مرا 11 من نسپ--ندم تو را به پود كنون چون نپسندي همي تو تار مرا 12 سر تو ديگر بد اشكار دگر سر يكي بود و اشكار مرا 13 يار من امروز علم و طاعت بس شايد اگر نيستي تو يار مرا 14 ---------------------------------------------بار نخواهم سوي كسي كه كند منت او پست زيربار مرا 15 شايد اگر نيست بر در ملكي جز به در كردگار بار مرا 16 چون نكنم بر كسي ستم--- نبود حشمت ان محتشم به كار مرا 17 چون نپسندم ستم ستم نكنم پند چنين داد هوشيار مرا 18 ننگرم از بن به سوي حرمت كس كايد از اين زشت كار عار مرا 19 زمزم اگر زابها چه پاكتر است پاكتر از زمزم است ازار مرا 20 خواندن فرقان و زهد و علم و عمل مونس جانند هر چهار مرا 21 چشم و دل و گوش هر يكي	11	-874110607582538054	873	1408.0	679	1174	74.36116027832031	190	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms010	false	-7331617756208788810	9	287	41	1261	1321	301	از حرام و حرم بسته همي-دار زينهار مرا گوش هميگويد از محال و دروغ راه بكن سخت و استوار مرا image file0481NasirKhusrawDiwan_0013png دل چ--كند گويدم همي ز رهوني سخت نگهد ار مرد و ار مرا ---عقل همي گويدم موگل كرد بر تن و بر جانت كرد گار مرا ني--يست ز-بهر تو با سپاه موي كار مگر حرب و-كارزار مرا--- سر ز-كمند خرد چگونه كشم فضل خرد داد بر حمار مرا 5--ديو همي بست بر قطار سرم عقل برون كرد از ان قطار مرا گر --نه خرد بستدي مهارم ازو ديو كشان كرده بد مهار مرا غارج----هان گرچه تنگ و تار شدا-ست عقل بسند -است يار غار مرا--- هيچ مكن اي پسر ز-دهر گله ك-----ز وي شكراست صدهزار مرا ---هست بدو-گشتم و زبان و سخن هر دو بدين گشت پيشكار مرا 10 دهر س همي-گويدم كه بر سفرم تنگ مكش سخت در كنار مرا ---دهر چه چيزا-ست عمر سوي خرد كرد بخير ق عمر نامدار مرا عمر----شد ان-مايه بود-و دانش ودين ماند از و سود و يادگار مرا--- راهبري بود سوي عمر ابد اين عددي عمر مستعار مرا--- اين عددي عمر بود رهبر ما سوي خرد داد رهگذار مرا 15 سنگ سيه بودم از قياس و خرد كرد چنين در-شاهوار مرا--- خار خلان بودم از-مثال و-خرد سرو سهي كرد و بختيار مرا--- دل ز-خرد گشت پر ز-نور مرا سر ز خرد گشت بيخمار مرا--- پيشروم عقل بود تا بج--هان كرد ب--حكمت چنين مشار مرا بر----سر من تاج دين نهاده خرد دين هنري كرد و برد بار مرا 20 از خطر اتش و عذابا ابد دين و-خرد كرد در حصار مرا--- دين جو دلم پاك ديد گفت ه-ا هين ب--دل پاك بر-نگار مزا--- پيش دل اندر بكن نشست-گهم وز	10	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms012	true	5510611675547469628	0	300	0	1199	1199	300	از حرام و حرم بسته همي دار زينهار مرا 24----------------------------------------------------------------------------------------- دل چه كند گويدم همي ز هوا --سخت نگه دار مرد--وار مرا 25 عقل همي گويدم موكل كرد بر تن و بر جانت كرد-گار مرا 26 نيست ز بهر تو با سپاه هوا كار مگر حرب و كارزار مرا 27 سر ز كمند خرد چگونه كشم فضل خرد داد بر حمار مرا 28 ديو همي بست بر قطار سرم عقل برون كرد از ان قطار مرا 29 گرنه خرد بسندي مهارم ازو ديو كشان كرده بد مهار مرا 30 غار جهان گرچه تنگ و تار شدهاست عقل بسنده است يار غار مرا 31 هيچ مكن اي پسر ز دهر گله زانكه ز وي شكر هست -هزار مرا 32 هست بدو گشتم و زبان و سخن هر دو بدو گ-شت پيشكار مرا 33 دهر-- همي گويدت كه بر سفرم تنگ مكش سخت در كنار مرا 34 دهر چه چيز است عمر سوي خرد كرد بجز ---عمر نامدار مرا 35 عمر شد ان مايه بود و دانش -دين ماند از-و سود-- يادگار مرا 36 راهبري بود سوي عمر ابد اين عدوي عمر مستعار مرا 37 اين عدوي عمر بود رهبر تا سوي خرد داد رهگذار مرا 38 سنگ سيه بودم از قياس و خرد كرد چنين در شاهوار مرا 39 خار خلان بودم از مثال و خرد سرو سهي كرد و بختيار مرا 40 دل ز خرد گشت پر ز نور مرا سر ز خرد گشت بيخمار مرا 41 پيشروم عقل بود تا به جهان كرد به حكمت چنين مشار مرا 42 بر سر من تاج دين نهاد خ-رد دين هنري كرد و برد-بار مرا 43 از خطر اتش و عذاب -ابد دين و خرد كرد در حصار مرا 44 دين چو دلم پاك ديد گفت هلا هين به دل پاك بر نگار مرا 45 پيش دل اندر بكن نشست گهم وز-	12	-874110607582538054	1053	1759.0	806	1308	80.50458526611328	234	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms011	false	-4246987831113205241	0	269	0	1180	1326	301	زين بزرگوار مرا ---چون نكنم جان-فداي انكه ب--حشر اسان گردد بدو شمار مرا image file0481NasirKhusrawDiwan_0014png لاجرم اكنون جهان شكار-من است گرچه هميداشت- او شكار مرا گر --چه همي خلق-را فكار كند كرد نيارد جهان فگار مرا ---جان من از روزگا ر بر ترشد بيم نيايد ز روز گار مرا بحر تقارب سالم نكوهش مكن چرخ نيلوفري را برون كن ز سر باد-- خيره سري را --بري دان -ز افعال چرخ برين را نشايد ز دانش نكوهش بري را --همي تا كند پيشه عادت همي كن جهان مر جفا را تو مر صابري را-- هم امروز از پشت بارت بيفكن ميفكن ب--فرد امر اين داوري را 10 چو تو خود كني اختر خويش-را بد مدار از فلك چشم نيك اختري را ب----چهره شدن چون پري كي تواني با ف-عال ماننده شو مر پري را ن--ديدي بنو ر-وز گشته به صحرا ب--عيوق ما ننده لالها طري را --اگر لاله پر نور شد چون ستاره جز از وي نپذرفت صورت-گري را-- تو با هوش و راي از نكو-محضران چون همي بر نگيري نكو محضري را 15 نگه كن كه ماند همي نر گس نو ز بس سيم و-زر تاج اسكندري را در---خت ترنج از بر-و برگ رنگين حكايت كند كلها قيصري را--- سپيدار ماند است بي هيچ چيزي ازيرا كه بگزيد مستك--بري را ---اگر تو -ز امو ختن سر نتابي بجويد سر تو همي سر و ري را--- بسوزند چوب درختان بي بر سزاخواهي1 اين است مربي بري را 20 درخت تو گر بار دانش بگيرد ب--زير او ري چرخ نيلو فري را--- نگر نشمري اي بر ادر گرا فه بد--انش دبيري و نه ب شاعري را--- كه اين پيشه هاءيست	11	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms013	true	302699620021024293	18	300	67	1248	1248	300	زين بزرگوار مرا 47 چون نكنم جان فداي انكه به حشر اسان گردد بدو شمار مرا 48------------------------------------- لاجرم اكنون جهان شكار من است گرچه همي دارد او شكار مرا 49 گرچه همي خلق را فگار كند كرد نيارد جهان فگار مرا 50 جان من از روزگا-ر برتر شد بيم نيايد ز روز-گار مرا genre Q 1 نك-----وهش مكن چرخ نيلوفري را برون كن ز سر باد و خيره-سري را 2 بري دان از افعال چرخ برين را نشايد ز دانا نكوهش بري را 3 همي تا كند پيشه عادت همي كن جهان مر جفا را تو مر صابري را 4 هم امروز از پشت بارت بيفگن ميفگن به فردا مر اين داوري را 5- چو تو خود كني اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اختري را 6 به چهره شدن چون پري كي تواني به افعال ماننده شو مر پري را 7 بديدي به نوروز گشته به صحرا به عيوق مان-نده لاله- طري را 8 اگر لاله پر نور شد چون ستاره چرا زو-- نپذرفت صورت گري را 9 تو با هوش و راي از نكو محضران چون همي بر-نگيري نكو محضري را 10 نگه كن كه ماند همي نر-گس نو ز بس سيم و زر تاج اسكندري را 11 درخت ترنج از بر و برگ رنگين حكايت كند كله- قيصري را 12 سپيدار ماندهاست بي-هيچ چيزي ازيرا كه بگزيد او كم بري را 13 اگر تو از امو-ختن-سر بتابي نجويد سر تو همي سر--وري را 14 بسوزند چوب درختان بي-بر سزا خود هم-ين است مر بيبري را 15 درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير او-ري چرخ نيلو-فري را 16 نگر نشمري اي بر-ادر گزا-فه به دانش دبيري و نه-- شاعري را 17 كه اين پيشه-ها است-	13	-874110607582538054	1043	1708.5	805	1249	83.50680541992188	205	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms012	false	3984556472121880980	2	219	34	1016	1397	302	پيمبر بدان داد مر علم حق را كه شايسته ديدش مر--ين مهتري را ب-----هارون ما داد موسي مر انرا نبود است دستي بدان سامري را ت-----را خط قيد علوم--ست و خاطر چو زنجير مر مركب لشكري را توبا-----قيد بي اسب پيش سواران نباشي سزاوار جز چاكري را--- ازين گشتها -گر بداني تو بنده شه شرقي و مير مازندري را--- اگر شاعريرا- تو پيشه گرفتي يكي نيز بگرفت خيناگري1 را--- تو درماني ب انجا كه مطرب نشيند سزد گر ببري زبان جري را--- صفت چند گوءي ز--شمشاد و-لاله رخ چون مه و زلفك عنبري را ب-----علم وبگو --هر كني مدحت ان-را كه مايه است مر-جهل و بد-گوهري را ب-----نظم اندر اري دروغ و طمع را دروغ--ست سرمايه مر كافري را يسند ا----ست با-زهد عمار و بوذر كند مدح محمود مر عنصري را من انم كه در باي خوكان نريزم مرين قيمتي در لفظ دري را ت-----را ره نمايم كه چنبر كرا كن بس--جده مر--ين قامت عرعري را--- كسي-را كند سجده دانا كه يزدان گزيد-ستش از خلق مر رهبري را كسيرا---- كه بسترد اثار عدلش ز روي زمين صورت جاءري را ---امام زمانه كه هرگز نرانده است بر شيعتش سامري ساحري را--- نه ريبي بجز حكمتش مردميرا- نه عيبي بجز همتش برتري را گر عق------ل در صدر خواهي نشسته نشانده در انگشتري مشتري را--- بشو زي امامي كه خط	12	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms014	true	5914096633301733121	50	300	212	1257	1257	300	پيمبر بدان داد مر علم حق را كه شايسته ديدش مر اين مهتري را 22 به هارون ما داد موسي قران را نبودهاست دستي بران سامري را 23 تو را خط قيد علوم است و خاطر چو زنجير مر مركب لشكري را 24 تو با قيد بي اسپ پيش سواران نباشي سزاوار جز چاكري را 25 ازين گشتهاي گر بداني تو بنده شه شگني و مير مازندري را 26 اگر شاعري را تو پيشه گرفتي يكي نيز بگرفت خنياگري- را 27 تو برپاءي-- انجا كه مطرب نشيند سزد گر ببري زيان جري را 28 صفت چند گوءي به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفك عنبري را 29 به علم و به گوهر كني مدحت ان را كه مايه است مر جهل و بد گوهري را 30 به نظم اندر اري دروغي- طمع را دروغ است سرمايه مر كافري را 31 پسنده است با زهد عمار و بوذر كند مدح محمود مر عنصري را 32 مر ا------------------------ين قيمتي در لفظ دري را 33 تو را ره نمايم كه چنبر كرا كن به سجده مر اين قامت عرعري را 34 كسي را برد سجده دانا كه يزدان گزيدهستش از خلق مر رهبري را 35 كسي را كه بسترد اثار عدلش ز روي زمين صورت جاءري را 36 امام زمانه كه هرگز نرانده است بر شيعتش سامري ساحري را 37 نه ريبي بجز حكمتش مردمي را نه عيبي بجز همتش برتري را 38 چو با عدل در صدر خواهي نشسته نشانده در انگشتري مشتري را 39 بشو زي امامي كه خط-	14	-874110607582538054	895	1544.0	691	1074	83.33333587646484	192	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms012	false	3984556472121880980	219	302	1016	1397	1397	302	پدرش است ب--تعويذ خيراست ج مر خيبري را--- ببين گرت بايد كه بيني ب--ظاهر ازو صورت و سيرت حيدري را--- نيارد نظر كرد زي نور د علمش كه درد است چشم خرد ر ظاهري را ---اگر ظاهري مردمي را بجستي ب--طاعت برون كردي از سر خري را و --ليكن بقر نيستي سوي دانا اگر جويدي حكمت باقري را image file0481NasirKhusrawDiwan_0016png مرا همچو خود خر همي چون شمارد چه ماند همي غل مر انگشتري را--- نبيند كه پيشش همي نظم و نث-م چو-	12	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms015	true	3349334327030560541	0	85	0	358	1258	300	پدرش است به تعويذ خيرات--- مر خيبري را 40 ببين گرت بايد كه بيني به ظاهر ازو صورت و سيرت حيدري را 41 نيارد نظر كرد زي نور-- علمش كه در د-ست چشم خرد ظا--هري را 42 اگر ظاهري مردمي را بجستي به طاعت برون كردي از سر خري را 43 وليكن بقر نيستي سوي دانا اگر جويدي حكمت باقري را 44------------------------------------- مرا همچو خود خر همي چون شمارد چه ماند همي غل مر انگشتري را 45 نبيند كه پيشش همي نظم و نثرم چو	15	-874110607582538054	327	555.0	252	403	81.14144134521484	70	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms013	false	8563152984386592135	0	196	0	854	1335	301	ديبا كند كاغذ دفتري را--- بخوان هر دو ديوان من تا ببيني يكي گشته با عنصري بحتري را---------- اي روي داده صحبت دنيا را شاد ان و برفراشته اوا را-- قدت چو-سرو و روي- چو--ديبا خوش وا راسته بد--يبا دنيا را-- شادي بدين بهار چو مي بيني چون-بوستان خسروج صحرا را --برنا كند صبا بف--سون اكنون اين پير گشته صورت د برنا1 را تا تو بدين فسونش ب--بر گيري اين گنده پير جادوي رعنا را-- وز تو ب--مكر و افسون بر بايد اين فرو--زيب و زينت و سيما را --چون كود كان ب--خيره همي خري زين گنده پير-لابه و شفرا2 را-- ليكن وفا نيايد از و فردا امر وز ديد با يد فردا را د--نيا ب--جملكي همه امروز است فردا شمرد بايد عقبي را--- فردا ترا ببين ب--دل ام--روز بگشاي تيره ب ديده ببيا را عا --لم قديم نيست سوي دا نا مشنو محال دهري شيدا را--- چندين هزار بوي و-مزه و صورت برد هريان بس است گور ما را--- رنگين كه كرد و شيرين درخ-رما خاك درشت ناخوش غبرا را--- خرما گري ز-خاك ج كه امخته است اين نغز پيشه دانها خرما را--- خط خط كه كرد جزع يماني را بوي از كجاست عنبر سارا	13	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms015	true	3349334327030560541	85	300	358	1258	1258	300	ديبا كند كاغذ دفتري را 46 بخوان هر دو ديوان من تا ببيني يكي گشته با عنصري بحتري را genre Q 1 اي روي داده صحبت دنيا را شاد-ان و برفراشته اوا را 2 قدت چو سرو و رويت چون ديبا وا-----راسته به ديبا دنيا را 3 شادي بدين بهار چو ميب-يني چون بوستان خسرو- صحرا را 4 برنا كند صبا به فسون اكنون اين پير گشته صورت دنيا را 5- تا تو بدين فسونش به بر گيري اين گنده پير جادوي رعنا را 6 وز تو به مكر و افسون بربا-يد اين فر و زيب و زينت و سيما را 7 چون كود-كان به خيره همي خري زين گنده پير لابه و شفرا- را 8 ليكن وفا نيابي از-و فردا امر-وز ديد با-يد فردا را 9 دنيا به جملگي همه امروز است فردا شمرد بايد عقبا را 10 فردات را ببين به دل و امروز بگشاي تيز--- ديده بينا را 11 عالم قديم نيست سوي دا-نا مشنو محال دهري شيدا را 12 چندين هزار بوي و مزه و صورت برد-هريان بس است گوا ما را 13 رنگين كه كرد و شيرين در خرما خاك درشت ناخوش غبرا را 14 خرما-گري ز خاك-- كه امخته است اين نغز پيشه دانه خ-رما را 15 خط خط كه كرد جزع يماني را بوي از كجاست عنبر سارا-	15	-874110607582538054	796	1325.0	618	925	86.0540542602539	155	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms013	false	8563152984386592135	196	301	854	1335	1335	301	را بنگر بج--شم خاطر و چشم سر تركيب خويش وگ-نبد گردا3 را image file0481NasirKhusrawDiwan_0017png كر گشتها- دبير فرو خواني اين خطهاي خوب معما را--- بررس كه كردگار چرا كرد است اين گنبد مدور خضرا را--- ويران دگر ز-بهر-چه خواهد كرد باز اين بزرگ صنع مهيا را ---چون بند كرد در تن پيداءي اين جان كار جوي نه پيدا را--- وين جان كجا شود چو مجرد شد وين-جا گذاشت اين تن رسوا را ---چون است كار ازي-س چندان حرب امروز مر سكندر و دارا را--- بهمن كجا شد و ب---كجا قارن زان يس كه قهر كردند اعدا را--- رستم چرا نخواند برو--ز مرگ ان تيز-	13	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms016	true	4244434193985624251	1	116	3	480	1257	300	16 بنگر به چشم خاطر و چشم سر تركيب خويش و گنبد گردا- را 17 گ-------------------------------------ر گشتهاي دبير فرو خواني اين خطهاي خوب معما را 18 بررس كه كردگار چرا كردهاست اين گنبد مدور خضرا را 19 ويران همي ز بهر چه خواهد كرد باز اين بزرگ صنع مهيا را 20 چون بند كرد در تن پيداءي اين جان كار جوي نه پيدا را 21 وين جان كجا شود چو مجرد شد وين جا گذاشت اين تن رسوا را 22 چون است كار از پس چندان حرب امروز مر سكندر-و دارا را 23 بهمن كجا شدهاست و كجا قارن زان پس كه قهر كردند اعدا را 24 رستم چرا نخواند به روز مرگ ان تيز	16	-874110607582538054	422	715.5	325	516	81.78294372558594	91	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms014	false	8727851273056295369	0	186	0	820	1327	301	پر-و چنگل عنقا را--- انها كجا شدند و كچا اينها زين باز پرس يكسره دانا را--- غره مشو بز -ور و تواناءي كاخر ضعيفي است توانا را بر---نا رسيدن از چه و چند و-چون عار است نو رسيدها بر نا را--- نشنودها- كه چند بپرسيد است پيغمبر خداي بحير- ا1 را والا ب نگشت هيچ-كس و-عالم نا ديده مر معلم والا را--- شيرين و سرخ گشت چنان خرما چون بر گرفت سختي گرما را بر --رس ب--كار ها ب--شكيبا ءي زيرا كه نصرت--ست شكيبا را ص---بر است كيمياي بزرگي ها نستود هيچ دا نا صفرا را--- باران ب--صبر پست ج كند گرچه نرم است د روي ان كه خارا را--- از صبر نردبانت ببايد كرد گر-زير خويش خواهي جوزا را يوسف بصبر خويش پيمبر شد رسوا شتاب كرد زليخا را ياري ز صبر خواه كه ياري نيست بهتر ز صبر مر تن تنها را ص---بر از مراد نفس و-هوي بايد اين بود قول عيسي شعيا را--- بندها مراد دل نبود مردي مردي مگوي مرد صمايا ر را image file0481NasirKhusrawDiwan_0018png در صبر كا----ر بند تو چون مردان هم چشم و گوش-را و هم اعضا را تا ---	14	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms016	true	4244434193985624251	116	299	480	1254	1257	300	پر و چنگل عنقا را 25 انها كجا شدند و كجا اينها زين باز-پرس يكسره دانا را 26 غره مشو به زور و تواناءي كاخر ضعيفي است توانا را 27 برنا رسيدن از چه و چند و چون عار است نو-رسيده و برنا را 28 نشنودهاي كه چند بپرسيدهاست پيغمبر خداي بحيرا را 29 والا-- نگشت هيچ كس و عالم نا-ديده مر معلم والا را 30 شيرين و سرخ گشت چنان خرما چون بر-گرفت سختي گرما-را 31 بررس به كار-ها به شكيبا-ءي زيرا كه نصرت است شكيبا را 32 صبر است كيمياي بزرگي-ها نستود هيچ دا-نا صفرا را 33 باران به صبر پست-- كند گرچه نرم است روز-ي ان كه خارا را 34 از صبر نردبانت ب-ايد كرد گر زير خويش خواهي جوزا را 35 ي--------------------------------------------اري ز صبر خواه كه ياري نيست بهتر ز صبر مر تن تنها را 36 صبر از مراد نفس و هوا بايد اين بود قول عيسي شعيا را 37 بنده م-راد دل نبود مردي مردي مگوي مرد همانا را 38 د-------------------------------------------ر كار صبر بند تو چون مردان هم چشم و گوش را و هم اعضا را 39 تا	16	-874110607582538054	679	1099.5	525	877	77.42303466796875	129	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms014	false	8727851273056295369	187	301	828	1327	1327	301	ب--صبر بروت ناءي چون يابي انج-هان مصفا را--- انجات سلسبيل دهند انگه كاينجا پليد داني صهبنا را صبر----است عقل را ب--جها ه-متا بر-جان نه اين بزرگ دو همتا را 5- فضل تو چيست بنگر بر ترسا از سر هوس برون كن و-سودا را--- تو مءمني گرفته محمد را او كافر --و گرفته مسيحا را--- ايشان پيمبران و رفيقانند چون دشمني تو بيهده ترسا را--- بشناس امام و مسجد ر-ا انگه قسيس را نكوه و چليپا را--- حجت ب--عقل گوي و مكن در دل با خلق خيره جنگ و معادا را 10 در عقل واجب است يكي كتي اين نفسهاي خردها اجزا را--- او را بحق بنده باري دان مرجع بدوست باز- مر اينها را-	14	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms017	true	3162612597932682723	1	128	5	539	1241	300	به صبر برون ناءي چون يابي ان جهان مصفا را 40 انجات سلسبيل دهند انگه كاينجا پليد داني صهب-ا را 41 صبر است عقل را به جهان همتا بر جان نه اين بزرگ دو همتا را 42 فضل تو چيست بنگر برت-رسا از سر هوس برون كن و سودا را 43 تو مءمني گرفته محمد را او كافر است گرفته مسيحا را 44 ايشان پيمبران و رفيقانند چون دشمني تو بيهده ترسا را 45 بشناس امام و مسخره را انگه قسيس را نكوه و چليپا را 46 حجت به عقل گوي و مكن در دل با خلق خيره جنگ و معادا را 47 در عقل واجب است يكي كلي اين نفسهاي خرده- اجزا را 48 او را بحق بنده باري دان مرجع بدوست جمله مر اينها را	17	-874110607582538054	476	837.5	366	537	88.64059448242188	102	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms015	false	4058171891802215210	0	140	0	616	1308	301	او را اگر شناختها- بيشك دانستها- ز مو لا مو لا را--- توحيد تو تمام بدو گردد دانستي ارتو واحد يكتا را--- رازي--ست اين-كه راه ندانست--ند اينجا در-اين بهاءم غوغا را 15 ان-را بدو بهل كه همي-گويد من ديده ام فقيه بخا را را--- كان كور دل ندارد پذر فتن پند سوار دلدل شهبا را--- حجت ز-بهر شيعت حيدر گفت اين خوب و-خوش قصيده غرا را بحر هزج مسدس اخرب 20 نيكوي--- چيست و خوش چه اي برنا ديباست ت--را نكو و خوش حلوا-- بنگر كه مر--ين دو را چه ميداند ان--ست نكو و خوش سوي دانا ح--لوا نخورد چو جو بيابد خر ديبا نبود بكار بوزينا----- جز مردم با خرد نمييابد هنگام خور و نظر خوشي زينها-- حلوا بخ-------------------------------------------------------رد نكو چو ديبا كن تا مرد خرد نگويدت رعنا 25 شرم--ست نكو بحق و خوش دانش هر دو-خوش و-خوب در -	15	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms017	true	3162612597932682723	129	300	542	1241	1241	300	او را اگر شناختهاي بيشك دانستهاي ز مو-لي مو-لا را 50 توحيد تو تمام بدو گردد مر كردگار-- واحد يكتا را 51 رازي است اين كه راه ندانستهاند اينجا در اين بهايم غوغا را 52 ان را بدو بهل كه همي گويد من ديده-ام فقيه بخا-را را 53 كان كور-دل نيارد پذر-فتن پند سوار دلدل شهبا را 54 حجت ز بهر شيعت حيدر گفت اين خوب و خوش قصيده غرا را genre Q 1----------- نيكوي تو چيست و خوش چه اي برنا ديباست تو را نكو و خوش حلوا 2 بنگر كه مر اين دو را چه ميداند ان است نكو و خوش سوي دانا 3 حلوا نخورد چو جو بيابد خر ديبا نبود به گاو بر زيبا 4 جز مردم با خرد نمييابد هنگام خورو بط-ر خوشي زينها 5 حلوا به خرد همي دهد لذت قيمت به خرد همي گرد ديبا 6 جان را به خرد نكو چو ديبا كن تا مرد خرد نگويدت رعنا -7 شرم است نكو بحق و خوش دانش هر دو خوش و خوب و در	17	-874110607582538054	555	873.5	429	720	77.08333587646484	114	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms015	false	4058171891802215210	144	301	665	1308	1308	301	ديباي دل--ست شرم زي عاقل حلواي دل--ست علم زي والا ح--ورا توءي ار نكو و با شرمي گر شرم كند نكو بود حورا گر ---شرم نيايدت ز ناد اني بي شرمتر از تو كيست در دنيا--- كوري تو كنون ب--وقت نا داني امو ختنت كند بحق بينا 5 -تو عورت جهل را نتمي بيني انگاه شود بچت--م تو پيدا--- اين عورت بود انكه ييدا شد در طاعت ديو از ادم و حوا--- اي ادمي ار تو علم نا موزي چون مادر و چون پدر-شوي رسوا چ---ون پست بودت قامت دانش چون سرو چه سود مر ت--را با لا-- دانا ز-تو چون چرا و چون پرسد با لات سخن نگويد اي بر با 10 شايد كه ز-بيم شرم و رسواءي در جستن علم دل كني يكتا ---ناموخت خداي ما مر ادم را چون عور و برهنه گشت جز-كاسما بر رس-- كه چه بود نيك ان اسما منگر ب--دروغ عامه و غوغا--- تا نام كسي نخست ناموزي در مجمع-	15	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms018	true	4903323961310358041	4	170	13	689	1206	300	ديباي دل است شرم زي عاقل حلواي دل است علم زي والا 9 حورا توي- ار نكو و با شرمي گر شرمگن و نكو بود حورا 10 گر شرم نيايدت ز ناد-اني بي-شرمتر از تو كيست در دنيا 11 كوري تو كنون به وقت ناد-اني امو-ختنت كند بحق بينا 12 تو عورت جهل را نمي--بيني انگاه شود به چشم تو پيدا 13 اين عورت بود انكه پيدا شد در طاعت ديو از ادم و حوا 14 اي ادمي ار تو علم نام-وزي چون مادر و چون پدر شوي رسوا 15 چون پست بودت قامت دانش چون سرو چه سود مر تو را بالا 16 دانا ز تو چون چرا و چون پرسد با-لات سخن نگويد اي برنا 17- شايد كه ز بيم شرم و رسواءي در جستن علم دل كني يكتا 18 ناموخت خداي ما مر ادم را چون عور-- برهنه گشت جز كاسما 19 بنگر كه چه بود نيك ان اسما منگر به دروغ عامه و غوغا 20 تا نام كسي نخست ناموزي در مجمع	18	-874110607582538054	601	1040.0	458	688	87.35465240478516	129	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms016	false	-8565694445990791604	0	117	0	485	1348	301	خلق چون كنيش اوا--- از نام بنا -مدار ره يا بد چون عاقل-- تيزهش بود جويا 150 خرسنذ مشو بن--ام بي-معني نام- تهي است زي خرد عنقا اينع----الم مرده سوي من نام است وانعالم زنده ذات بس والا ---سوي همه چيز راه بنمايد اين نام رونده بر زبان ما--- دو نام دگر نهاد روم و هند اين را كه تو خوانيش همي خرما بوي-----ست نه عين و نون و با-و را نا م معر وف عنبر سا را 20 چندين عجبي ز-چه پديد ايد از خاك بز -ير گتبد خضرا ا---ين رستني است نا -روان هرسو وان بي سخن است و--ين سوم گويا ---اين زشت و سپيد و ان سيه نيكو ان گنده و-تلخ واين خوش و-بويا	16	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms018	true	4903323961310358041	170	299	689	1204	1206	300	خلق چون كنيش اوا 21 از نام به نامدار ره يا-بد چون عاقل و تيزهش بود جويا 22- خرسند مشو به نام بي معني نامي تهي است زي خرد عنقا 23 اين عالم مرده سوي من نام است ان عالم زنده ذات او والا 24 سوي همه خير راه بنمايد اين نام رونده بر زبان ما 25 دو نام دگر نهاد روم و هند اين را كه تو خوانيش همي خرما 26 بوي است نه عين و نون و با و را نا-م معر-وف عنبر سا-را 27 چندين عجبي ز چه پديد امد از خاك به زير گنبد خضرا 28 اين رستني است و ناروان هرسو وان بي-سخن است و اين سيم گويا 29 اين زشت-- سپيد و ان سيه نيكو ان گنده و تلخ و-ين خوش و بويا	18	-874110607582538054	446	737.5	337	524	85.114501953125	90	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms016	false	-8565694445990791604	117	300	485	1345	1348	301	از مايه جسم و از يكي صانع يا قوت چراست اين و ا-ن مينا ابن خرد--- كهاست ع چونش بشناسي در كل دليل گرددت اجزا image file0481NasirKhusrawDiwan_0020png از علت بودش جهان بررس مفكن ب--زبان دهريان سودا--- انگار كه روز اخر است امروز زيرا كه هنوز نامد---ت فردا ---چون اخر عمر اين جهان امد امروز -بايدش يكي مبدا--- كشتي خرد-است دست در-وي زن تا غرقه نگردي اندر--ين دريا--- گر با-خردي چرا نپرهيزي اي-خواجه از--ين خورنده اژدرها باطاع----ت و ترس باش همواره تا از تو ب--دل حسد برد ترسا--- پرهيز ب--طاعت و ب--دانش---------------------------------------------------------------------------------------------------------- كن و انگه بر شو ب--كوكب جوزا--- زين چرخ برون خرد همي گويد صحراست يكي و-بيكران صحرا--- زانجا همي ايد اندر--ين گنبد از بهر من و تو اين-همه نعما--- هر گزنشد -است خلق از--ين زندان جز كز-ره نردبان علم انجا ---چون جانت ب--علم شد در ان معدن سرما ز تو دور ماند و هم گرما بي---رست خداي-را و خود بشناس او با-صفت و ز بيصفت تنها وانرا---- كه فلك ب--امر او گردد ايزدش مگوي خيره اي شيدا--- كان بندها ايزد-است و فرمان-بر مولاي خداي را مدان مولا--- وز راز خداي اگر	16	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms019	true	-9073573163389361356	0	241	0	1007	1266	300	از چشمه چشم و از يكي صانع يا-قوت چراست ا-ن و اين مينا 31 اين جزو كهاست-- چونش بشناسي بر كل دليل گرددت اجزا 32------------------------------------- از علت بودش جهان بررس بفگن به زبان دهريان سودا 33 انگار كه روز اخر است امروز زيرا كه هنوز نامدهاست فردا 34 چون اخر عمر اين جهان امد امروز ببايدش يكي مبدا 35 كشتي خرد است دست در وي زن تا غرقه نگردي اندر اين دريا 36 گر با خردي چرا نپرهيزي اي خواجه از اين خورنده اژدرها 37 با طاعت و ترس باش همواره تا از تو به دل حسد برد ترسا 38 پرهيز به طاعت و به دانش كن بر خيره مده به جاهلان لالا 39 تا بسته نگيردت يكي جاهل هر روز به سان گاوك دوشا 40 از طاعت و علم نردباني كن و-انگه بر-شو به كوكب جوزا 41 زين چرخ برون خرد همي گويد صحراست يكي و بيكران صحرا 42 زانجا همي ايد اندر اين گنبد از بهر من و تو اين همه نعما 43 هرگز نشده است خلق از اين زندان جز كز ره نردبان علم انجا 44 چون جانت به علم شد بر ان معدن سرما ز تو دور ماند و هم گرما 45 بپرست خداي را و تو ب-شناس از با صفت و ز بيصفت تنها 46 وان را كه فلك به امر او گردد ايزدش مگوي خيره اي شيدا 47 كان بنده- ايزد است و فرمان بر مولاي خداي را مدان مولا 48 وز راز خداي اگر	19	-874110607582538054	778	1277.0	605	1052	73.95437622070312	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms017	false	-6455640270431776386	39	266	223	1519	1704	301	بستان و بيابانها د--رخت بارور فرزند زايد بيشمار و مر در اويزند فرزندان بسيارش ز پستانها-- فراز ايند از-هر سو بسي مرغان گوناگون پديد ارند هر-فوجي ب--لوني ديگر الحانها ب----سان پر-ستاره اسمان گردد سحرگاهان ز-سبزها ابدار و-سرخ گل وز-لاله بستانها بگ----فتار كه بيرون اورد چندان خزو--ديبا درخت مفلس و-صحراي بيچاره ز-پنهانها --نداند باغ ويران جز-زبان باد نوروزي ب--قول او كند ايدون همي اباد ويرانها image file0481NasirKhusrawDiwan_0021png چواز برج حمل خور شيد اشارت كرد زي صحرا بف--رمانش بصح--را بر مطرا-گشت خلقانها1-- نگونسار ايستاده مر-درختان-را هميب-يني دهانهاشان روان بر-خاك بر كردار تعبانها--- درختانر-ا بهاران كار-بندانند و تابستان وليكنشان نفرمايد جز اسايش زمستانها ب-----قول ماه دي ابي كيان ان م باشد و-لاغر نياسايد شب و-روز و-بر اماسد چو-سندانها كه ك---ويد گو رو اهو-را كه جفت انگاء بايدتان همي جستن كه زادنتان نباشد جزب---نيسانها--- در اويز دهمي هر-يك بدين گفتارها زينها صلاح خويش-را گوءي ب--چنگ خويش و دندانها ---چرا واقف-شدند اينها بر-اين اسراراي----غافل نگشت--ستي توو-اقف بر-چنين پوشيده فرمانها ب---دين دهر فريبنده چرا غره شدي خيره ندانستي كه بسيار-است اورا--مكر و-دستانها--- نجويد-جز كه شيرين-جان فرزندانش ابنجاف-ي ندارد سود با-تيغش نه جوشنها نه خفتانها 10 هميگ-ويد ب--فعل خويش هر كس-را زما--دايم كه من همچون توا-ي بيهوش ديد--ستم فراوانها--- اگر باتو--نميداني چه خواهم كرد ننديشي كه امسال ان-كنم با-تو كه كردم پار با انها ---همي بينم كه روز و شب همي كردي ب--نا كامي د بپيش حادثات من چو گوءي پيش چو گانها	17	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms020	true	-5631896419712538476	0	300	0	1369	1369	300	بستان و بيابانها 4 درخت بارور فرزند زايد بيشمار و مر در اويزند فرزندان بسيارش ز پستانها 5 فراز ايند از هر سو بسي مرغان گوناگون پديد ارند هر فوجي به لوني ديگر الحانها 6 به سان پر ستاره اسمان گردد سحرگاهان ز سبزه- ابدار و سرخ گل وز لاله بستانها 7 به گفتار كه بيرون اورد چندان خز و ديبا درخت مفلس و صحراي بيچاره ز پنهانها 8 نداند باغ ويران جز زبان باد نوروزي به قول او كند ايدون همي اباد ويرانها 9 چو -------------------------------------از برج حمل خور-شيد اشارت كرد زي صحرا به فرمانش به صحرا بر مطرا گشت خلقانها 10 نگونسار ايستاده مر درختان را يكي بيني دهانهاشان روان در خاك بر كردار ثعبانها 11 درختان را بهاران كار بندانند و تابستان وليكنشان نفرمايد جز اسايش زمستانها 12 به قول ماه دي ابي كه يازان- باشد و لاغر بياسايد شب و روز و بر اماسد چو سندانها 13 كه گويد گور و اهو را كه جفت انگاه بايدتان همي جستن كه زادنتان نباشد جز به نيسانها 14 در اويزد همي هر يك بدين گفتارها زينها صلاح خويش را گوءي به چنگ خويش و دندانها 15 چرا واقف شدند اينها بر اين اسرار و اي غافل نگشته ستي تو واقف بر چنين پوشيده فرمانها 16 بدين دهر فريبنده چرا غره شدي خيره ندانستي كه بسيار است او را مكر و دستانها 17 نجويد جز كه شيرين جان فرزندانش اين جاني ندارد سود با تيغش نه جوشنها نه خفتانها 18 همي گويد به فعل خويش هر كس را ز ما دايم كه من همچون تو اي بيهوش ديده ستم فراوانها 19 اگر با تو نميداني چه خواهم كرد ننديشي كه امسال ان كنم با تو كه كردم پار با انها 20 همي بيني كه روز و شب همي گردي به نا-كامت به پيش حادثات من چو گوءي پيش چو-گانها-	20	-874110607582538054	1193	1970.0	978	1412	84.49008178710938	232	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms018	false	107167564706585684	0	209	0	1155	1639	301	بياموزم ت--را يك-يك زبان چرخ و دورانها همي----گويند كاين كهسارهاي عالي محكم------- نرستس--تند در عالم زباد-- نرم و بارانها--- زمين كو-مايها تنهاست دانا را همي-گويد كه اصلي هست جانها-را كه سوي ان شود جانها ب-----تاريكي دهد-مژده هميشه روشناءي-مان كه از دشوارها هرگز نباشد خالي اسانها -----بمال و-قوت دنيا س مشو-غره چو-دانستي كه روزي اهوان بودند -ع پراز اردانبانها 2- وگز دشوار ميبيني مشو نوميد از اساني كه از سر گين همي-رويد چنين خوش-بوي ريحانها--- چهارت بند-بينم كرده اندر هفتمين زندان چرا ترسي اگرت ازب-ند بجهانند وز-ندانها image file0481NasirKhusrawDiwan_0022png درين صند وق ساعت عمرها ايند هر بير حمت چوماهارند بر اشترف بدين گردنده پنگانها ز----عمر اين-جهاني هر كه حق خويش بستاند برون بايد شدنش از زير اين پيروزه ايوانها چو----زين منزلگه كم بيشها بيرون شود-زان پس نيابد راه سوي او زيادتها و نقصانها درا----ين الفنج-گه جويند-زاد خويش بيداران كه هم زاداست بر-خوانها و هم مال--ست در-كانها 5- بماند تشنه و درويش و بيمار-انكه نلفنجد در--ين ايام الفغدن شراب و مال و در مانها كرا باش-----د گران امروز-رفتن بر-ره طاعت گران ايدمر--ان كس-را ب--روز حشر ميزانها ب-----نعمتها رسند انها كه پيمودند ره طاعت ب-شدتها رسند انها كه بشكستند پيمانها خدا---وند جهان باتش بسوزد بد فعالانر-ا برين قاءم شد-است اندر جهان بسيار برهانها از --يرا-ما خداونددر ختانيم ك وسوي ما سزاي	18	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms021	true	8821007320820324177	45	300	202	1397	1397	300	بياموزم تو را يك يك زبان چرخ و دورانها 24 همي گويند كاين كهسارها-----ي محكم و عالي نرسته ستند در عالم مگر كز نرم-- بارانها 25 زمين كو مايه--تنهاست دانا را همي گويد كه اصلي هست جانها را كه سوي او شود جانها 26 به تاريكي دهد مژده هميشه روشناءي مان كه از دشوارها هرگز نباشد خالي اسانها 27 به مال و قوت دنيا-- مشو غره چو دانستي كه روزي اهوان بودند ان پرارد --انبانها 28 وگر دشواريي بيني مشو نوميد از اساني كه از سر-گين همي رويد چنين خوش بوي ريحانها 29 چهارت بند بينم كرده اندر هفتمين زندان چرا ترسي اگر- از بند بجهانند و زندانها 30 در ا-----------------------------------ين صند-وق ساعت عمرها را د-هر بير-حمت همي برما بپيمايد-- بدين گردنده پنگانها 31 ز عمر اين جهاني هر كه حق خويش بستاند برون بايد شدنش از زير اين پيروزه ايوانها 32 چو زين منزلگه كم بيشها بيرون شود زان پس نيابد راه سوي او زيادتها و نقصانها 33 در اين الفنج گه جويند زاد خويش بيداران كه هم زاد-ست بر خوانها و هم مال است در كانها 34 بماند تشنه و درويش و بيمار انكه نلفنجد در اين ايام الفغدن شراب و مال و در-مانها 35 كه را نايد گران امروز رفتن بر ره طاعت گران ايد مر ان كس را به روز حشر ميزانها 36 به نعمتها رسند انها كه ورزيدند نيكيها به شدتها رسند انها كه بشكستند پيمانها 37 خداوند جهان باتش بسوزد بد فعالان را برين قايم شدهاست اندر جهان بسيار برهانها 38 ازيرا ما خداوند درختانيم و -سوي ما سزاي-	21	-874110607582538054	1010	1614.0	821	1254	80.54226684570312	181	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms019	false	-4631045107361489020	0	154	0	732	1349	301	نشايد جز كه پر-خوار امتاني--ر كه بر دارند بر پشت و بگره--ن بار كيهانها--- چنين چون گفتي اي حجت كه بر-جهال اين امت فرو بارد-ز خشم تو همي زاندوه طوفانها بر-----ين ديوان اگر نفرين كني شايد كه ايشان-را همي -امروز بر گرددبنف---رين تو ديوانها بحر هزج مسدس اخرب 20 اي گشته جهان و ديده دامش را صد-بار خريده مر دلامش را-- بر لفظ زمانه هر شبانروزي بسيار شنيده مر كلامش را image file0481NasirKhusrawDiwan_0023png گفتست ترا كه بي-مقامم من تا چند كني طلب مقامش را-- بارنده ب--دوستان و-ياران فر م نم نيست غمست ن مر غمامش را --چون داد نويد رنج و دشواري اراسته باش مر خرامش را بر---يخ بنويس چون كند وعده گفتار محال و-قول خامش را 5 ----------------------------------------------------چون چاشت كند -بخويشتن پيوست و تو ساخته باش كار شامش را-- گر بر تو سلام خوش كند روزي دشنام شمار مر سلامش را--- كس را ب--نظام ديدها جاء-ي كو رخنه نكرد مر نظامش را	19	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms022	true	5126528683140118659	114	298	519	1292	1297	300	نشايد جز كه مر خوار-زمياني را كه بر-دارند بر پشت و به گردن بار ك-پانها 46 چنين چو- گفتي اي حجت كه بر جهال اين امت فرو بارد ز خشم تو همي -اندوه طوفانها 47 بر اين ديوان اگر نفرين كني شايد كه ايشان را همي هر روز پر-گردد به نفرين تو ديوانها genre Q 1----------- اي گشته جهان و ديده دامش را صد بار خريده مر دلامش را 2 بر لفظ زمانه هر شبانروزي بسيار شنودهاي- كلامش را 3 گفتهاست تو را ----------------------------------كه بي مقامم من تا چند كني طلب مقامش را 4 بارنده به دوستان و ياران بر-- نم نيست غم است مر غمامش را 5 چون داد نويد رنج و دشواري اراسته باش مر خرامش را 6 بر يخ بنويس چون كند وعده گفتار محال و قول خامش را 7 جز كشتن يار خويش و فرزندان كاري مشناس مر حسامش را 8 چون چاشت كند ز خويش و پيوندت -تو ساخته باش كار شامش را 9 گر بر تو سلام خوش كند روزي دشنام شمار مر سلامش را 10 كس را به نظام ديدهاي حالي كو رخنه نكرد مر نظامش را	22	-874110607582538054	615	1006.0	478	828	74.27536010742188	128	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms019	false	-4631045107361489020	155	301	735	1349	1349	301	باب و-ز مام خويش بربودش تا-زو بر بود باب و مامش را--- پرهيز كن از جه-ن بيحاصل اي گشت-ه جهان و ديده دامش را 10 و-اگاه كن اي برادر از غدرش دور و نزديك و خاص و عامش را وان---را كه---- ازو همي طمع دارد گو ساخته باش انتقامش را--- گر بر فلكست-- بام كاشانه اش چون دشت شمار يست بامش را--- من كز همه حال و-كارش اگاهم هر گز طلبم مراد و-كامش را--- وين كس كه حلال او نميجويد چون خواهد جست مر حرامش را 15 ان-را طلب اي جهان كه جويانست اين بيمزه ناز-و عز و رامش را -----------------------------------------------------وز مشتري و قمر بيارا ءي مرقبه- زين و او ستامش را گر روم بدوسپاري وگر ترك شاهنشه ري كني غلا مش را اخر بدهي به ننگ و رسواءي بي-شك يك-روز لاف و-لامش را هر --چند كه شاه نامور باشد نا بود -كني نشان و-نامش را-	19	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms023	true	-3571384580480478136	0	161	0	651	1204	300	باب و ز مام خويش نربودش يا زو نر بود باب و مامش را 12 پرهيز كن از جهان بيحاصل اي خورده جهان و ديده دامش را 13 و اگاه كن اي برادر از غدرش دور و نزديك و خاص و عامش را 14 ان را كه همي ازو---- طمع دارد گو ساخته باش انتقامش را 15 گر بر فلك است بام كاشانه--ش چون دشت شمار پست بامش را 16 من كز همه حال و كارش اگاهم هر-گز طلبم مراد و كامش را 17 وين دل كه حلال او نميجويد چون خواهد جست مر حرامش را 18 ان را طلب اي جهان كه جويايست اين بيمزه ناز و عز و رامش را 19 واشفته بدو سپاري و بركه شاهنشه ري كني غلامش را 20 وز مشتري و قمر بيارا-ءي مرقبقب زين و او-ستامش را 21--------------------------------------------- اخر بدهي به ننگ و رسواءي بي شك يك روز لاف و لامش را 22 هرچند كه شاه نامور باشد نا-بوده كني نشان و نامش را	23	-874110607582538054	536	876.0	408	706	75.9206771850586	121	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms020	false	4024498114816160441	0	126	0	552	1400	302	20 واشفته كني بد--ست بيدادي احوال ب--نظم و-نغز و رامش را--- بشنو پدرانه اي پسر پندي اين پند كه داد نوح سامش را--- پرهيز كن از كسي كه نشناسد دنيا و نعيم بي قو امش را image file0481NasirKhusrawDiwan_0024png وز دل ب--چراغ دين و-علم حق د نتوا ند برد مر ظلامش را--- زو دست بشوي و جز بخا -موشي پاسخ مده اي پسر پيامش را--- بگذارش تا ب--دين همي خرد دينار مزور و حطامش را--- منگر ب--مثل جز از ره عبرت رخساره زشت چون رخامش را 5 ه-ل تا بكشد ب--مكر زي دوزخ ديو از پس خويشتن لگا مش را--- بر راه امام خويش ميتازد ر او را مپذير و نه امامش را ديو---- است حريص و-كام او حرصش بشناس ب--هوش ديو و-كامش را ---چون صورت	20	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms023	true	-3571384580480478136	161	299	651	1203	1204	300	23 واشفته كني به دست بيدادي احوال به نظم و نغز و رامش را 24 بشنو پدرانه اي پسر پندي ا-ن پند كه داد نوح سامش را 25 پرهيز كن از كسي كه نشناسد دنيي و نعيم بي-قو-امش را 26------------------------------------- وز دل به چراغ دين و علم حق-- نتوا-ند برد مر ظلامش را 27 زو دست بشوي و جز به خاموشي پاسخ مده اي پسر پيامش را 28 بگذارش تا به دين همي خرد دنياي مزور و حطامش را 29 منگر به مثل جز از ره عبرت رخساره خشك چون رخامش را 30 بل تا بكشد به مكر زي دوزخ ديو از پس خويشتن لگا-مش را 31 بر راه امام خود همي نازد- او را مپذير و مه امامش را 32 ديوي است حريص و كام او حرصش بشناس به هوش ديو و كامش را 33 چون صورت	23	-874110607582538054	479	771.0	364	597	80.23450469970703	103	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms020	false	4024498114816160441	127	295	557	1368	1400	302	ديو را ديدي بگذار طريقت نغامش را--- وانگه بگذار شكر ايزد را وين منت و نعمت تمامش را 10 و امي است بزرگ شكر او بر تو بگذار بجد وجه-----د وامش را--- شكري بگذار علم و دينش را زان به كه شراب يا طعامش را بحر رمل مثمن محذوف پادشا بر-كامهاي دل س كه باشد پارسا پارسا شو تا شوي بر هر مرادي پادشا 15 پارسا شو تا بباشي پادشا بر ارزو كارزو هر گز نباشد پادشا بر پارسا پا--دشا گشت ارزو بر تو ز بيباكي تو جان و-دل بايدت داد-اين پادشار ا-باژ و-سال2 ازتود يواست چندين جو--رها جوءي ز-ديورذ تو رها كن ديو را تا زوبب-اشي خود-رها-- ديو-را پيغمبران ديدندو--راندندش ز-پيش ديو را نادان نبيند من نمودم مر---ترا-- خويشتنراچون---فريبي چون نپرهيزي زبدز چون نهي چون خود كني عصيان بهانه بر-قضا 2 چون كه توگر- بد كني زان ديو-را باشد گناه ور يكي نيكي كني زان مر ت-را باشد ثنا image file0481NasirKhusrawDiwan_0025png چون ب------------------------------------دست تو بگيرد-ملك كين ديو-اي شگفت جز ب--لفظ تو نگويد ديو مر-كس را جفا	20	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms024	true	7051459330753308793	1	214	4	876	1212	300	ديو او ديدي بگذار طريقت نغامش را 34 وانكه بگزار شكر ايزد را وين منت و نعمت تمامش را 35 و-امي است بزرگ شكر او بر تو بگزار به --جهد و جد وامش را 36 شكري بگزار علم و دينش را زان به كه شراب يا طعامش را genre Q ---------1 پادشا بر كامهاي دل-- كه باشد پارسا پارسا شو تا شوي بر هر مرادي پادشا -2 پارسا شو تا بباشي پادشا بر ارزو كارزو هر-گز نباشد پادشا بر پارسا 3 پادشا گشت ارزو بر تو ز بيباكي تو جان و دل بايدت داد اين پادشا را باژ و سا 4 از ديو توست چندين چون رها جوءي ز ديو --تو رها كن ديو را تا زو بباشي خود رها 5 ديو را پيغمبران ديدند و راندندش ز پيش ديو را نادان نبيند من نمودم مر تو را 6 خويشتن را چون فريبي چون نپرهيزي ز بد چو- نهي چون خود كني عصيان بهانه بر قضا 7 چون-كه گر تو بد كني زان ديو را باشد گناه ور يكي نيكي كني زان مر تورا بايد ثنا 8 چون نينديشي كه ميبر خويشتن لعنت كني از خرد بر خويشتن لعنت چرا داري روا 9 جز به دست تو نگيرد ملك ك-س ديو اي شگفت جز به لفظ تو نگيرد نيز مر كس را جفا	24	-874110607582538054	689	1101.0	534	893	77.15565490722656	147	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms021	false	-3904241025997523926	58	300	277	1438	1438	300	اين چرا جستن ز-يكديگر چرا-بايد چرا گر جزاي جاهل از بهر بقا جوءي همي ان بقا را كز جزاخواهي نباشد بس بقا مرستوران-را غذا اندر گيا بينم همي باز بيدانش گيا-را خاك و-اب امد غذا ---چون بقاي هر دو-را علت نباشد جز-غذا نيست باقي در حقيقت ني ستور وني -گيا 10 خاك و-اب مرده امد كيمياي زندگي مردگان جويند-يارب زندگي از كيميا--- چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام خاك-ر اخور شيد صورت گشتن اين رنگين ردا اين--- رداي -اب وخاك امد-سويردم- خرد گر چه نور امد ب--سوي عام نامش يا ضيا--- اي برادر جزب---زير اين ردا اندر نشد اين-همه بوي و مزه بسيار با خاك سيا كشت-----زار ايزدا-ست اين خلق واين تردست مرگ داس اين كشت اي برادر همچنين باشد-سزا 15 اوت كشت و-اوت هم خواهد--- درودن بيگمان هر كه كارد-بدر و ديس چون-كند چتدين مرا--- كردمت پيدا كه بس خوبست----- قول ان-حكيم كاين جهان-را كرد ماننده ب--كرد گند نا ---مست گشتي زين خطا داني صوابي را-همي وين نباشد جز خطاو ز-مست نايد-جز خطا--- بر-مراد-خويشتن گوءي همي در دين سخن خويشتن را شفته گشتي تكيه كردي بر هوا ---دين دبستان--ست و امت كودكان پيش رسول در دبستان--ست امت ز-ابتدا تا انتها 20 گر سرودي بر مرادخويش -گويد كودكي جز كه خواري چيز نايد-ز اوستادش جزجفا----- حجتي بپذير-- برهاني ز-من زيرا كه نيست ان دبيرستان كلي را جز اين جزوي گوا--- مادر فرقان چه داني تو كه هفت ايت چراست يا شهادت را چرا همراه كرد-ستند لا--- بر قياس خويش داني هيچ-	21	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms025	true	6552610319754001185	1	281	4	1188	1265	300	اين چرا جستن ز يكديگر چرا بايد چرا 15 مر ----------------------------------------------------------------ستوران را غذا اندر گيا بينم همي باز بيدانش گيا را خاك و اب امد غذا 16 چون بقاي هر دو را علت نيامد جز غذا نيست باقي بر حقيقت نه ستور و نه گيا 17 خاك و اب مرده امد كيمياي زندگي مردگان چونند يارب زندگي را كيميا 18 چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام خاك را خور-شيد صورت گشتن اين رنگين ردا 19 اين رداي خاك و اب امد سوي مرد خرد گر-چه نور امد به سوي عام نامش يا ضيا 20 اي برادر جز به زير اين ردا اندر نشد اين همه بوي و مزه بسيار با خاك اشنا 21 كشت زار ايزد است اين خلق و داس اوست مرگ داس اين كشت اي برادر همچنين باشد سزا 22 اوت كشت و اوت--- خواهد هم درودن بيگمان هر كه كارد بدرود پ-س چون كني چندين مرا 23 كردمت پيدا كه بس خوب است تا قول ان حكيم كاين جهان را كرد ماننده به كرد گند-نا 24 مست گشتي زان خطا داني صوابي را همي وين نباشد جز خطا وز مست نايد جز خطا 25 بر مراد خويشتن گوءي همي در دين سخن خويشتن را سغبه گشتي تكيه كردي بر هوا 26 دين دبستان است و امت كودكان نزد رسول در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها 27 گر سرودي بر مراد خود بگويد كودكي جز كه خواري چيز نايد ز اوستاد و جز قفا 28 حجتي بپذير و برهاني ز من زيرا كه نيست ان دبيرستان كلي را جز اين جزوي گوا 29 مادر فرقان چو داني تو كه هفت ايت چراست يا شهادت را چرا بنياد كردهستند لا 30 بر قياس خويش داني هيچ	25	-874110607582538054	1011	1660.5	796	1255	80.55776977539062	217	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms022	false	-5577255121644326665	12	255	63	1267	1482	301	نيست از روي قياس هر دو را كشتن چو-يكديگر چرا امد جزا--- وز-قياس تو رسول مصطفي مردم بود زانكه مردم بود همچون تو-رسول مصطف---ي وز قياس تو چو با پرنده پرنده همي پر-دارد نيز ماهي چون نيرد بر هوا image file0481NasirKhusrawDiwan_0026png وزقياست بور يا گر-همچو ديبا باف ني-ست قيمتي باشد ب--علم تو چو ديبا بوريا--- بيش ازاين اي فتنه گشته برق-ياس و-راي-خويش كردمي ظاهر زغ-يبت گر-مرا كردي كرا--- نيستي اگه چ--گويم مرتراجز من---- همانك عامه گويد نيستي ا گه ز نرخ لوبيا كاه بربايي همي از دين بسان كهربا كهرباي دين شد--ستي دانه را رد كردها--------------------------------------- مبتلاي درد عصياني بط--اعت باز گرد درد عصيان-را جز از طاعت نيابد كس دوا--- گر ت--را بايد كه مجروح جفا بهتر كني مرهمي بايد نهادن بر سرش نرم از-وفا ر---است گوي وراست جوي وازهوي-- پرهيز-كن كر هوي چيزي نزاد و هم نزايد جز عنا--- گر بر انديشي بريدس-تي ره- دور-و دراز چون نينديشي كه اين رفتن بدين---سان تا لجا--- بي عصار-فتن نبايد چون همي بيني كه سگ مر غريبان-را همي جامه ب--درد بي عصا 10 پاره كرد-ستند جامها دين بتو---بر لاجرم اين سگان مست گشته روز حرب كربلا--- ان سگان كز-خون فرزندانش ميجويند جاه روز محشر سوي ان ميمون-- بيهمتا-نيا--1 ان سگان ك-ت جان نگرددبي عوار2 از-عيبشان تا نشوءي تن ب--اب دوستي ا--ل عبا--- چون ب--حب ال زهرا-روي شستي روز-حشر نشنود گوشت ز-رضوان جز-سلام و مرحبا--- اي شده مدهوش و-بيهش پند حجتراب--دار كزعبطاي پند بر تر نيست در دنيا عطا 15 بر طريق راست رو-چون باد	22	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms026	true	744427323721693699	0	300	0	1266	1266	300	نيست از روي قياس هر دو را كشتن چو يكديگر چرا امد جزا 32 وز قياس تو رسول مصطفاءي نيز تو زانكه مردم بود همچون تو رسول مصطفا 33 وز قياس تو چو با پرند- پرنده همه پر دارد نيز ماهي چون نپرد در هوا 34 وز ------------------------------------قياست بور-يا گر همچو ديبا بافته است قيمتي باشد به علم تو چو ديبا بوريا 35 بيش از-ين اي فتنه گشته بر قياس و راي خويش كردمي ظاهر ز عيبت گر مرا كردي كرا 36 نيستي اگه چه گويم مر تو را من جز همانك عامه گويد نيستي ا-گه ز نرخ لوبيا 37 ك------------------------------هرباي دين شده ستي دانه را رد كردهاي كاه برباءي همي از دين به سان كهربا 38 مبتلاي درد عصباني به طاعت باز گرد درد عصيان را جز از طاعت نيابد كس دوا 39 گر تو را بايد كه مجروح جفا بهتر شود مرهمي بايد نهادن بر سرش نرم از وفا 40 راست گوي و راه جوي و از هوا پرهيز كن كز هوا چيزي نژاد و هم نزايد جز عنا 41 گر بر-انديشي بريدهستي رهي دور و دراز چون نينديشي كه اين رفتن بر اين سان تا كجا 42 بي عصا رفتن نيابد چون همي بيني كه سگ مر غريبان را همي جامه به درد بي عصا 43 پاره كردهستند جامه- دين بر تو بر لاجرم ا-ن سگان مست گشته روز حرب كربلا 44 ان سگان كز خون فرزندانش ميجويند جاه روز محشر سوي ان ميمون و بيهمتا نيا 45 ان سگان كهت جان نگردد بيعوار- از عيبشان تا نشوءي تن به اب دوستيي اهل عبا 46 چون به حب ال زهرا روي شستي روز حشر نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا 47 اي شده مدهوش و بيهش پند حجت گوش دار كز عطاي پند بر-تر نيست در دنيا عطا 48 بر طريق راست رو چون نال-	26	-874110607582538054	1047	1652.0	824	1342	78.01788330078125	212	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms022	false	-5577255121644326665	255	301	1267	1482	1482	301	گردنده مباش گاه با باد شمال و گاه با باد صبا--- جز ب--خشنودي و خشم ايزد و-پيغمبرش من ندارم از-كسي دردل--نه خوف و-نه رجا--- خوب ديباءي طرازيدم حكيمان-را كز او تا قيامت مر سعادت را نبيند كس جزا--- گر ب--خواب اندر كساءي ديدي اين ديباي من-	22	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms027	true	449634647938128322	0	56	0	233	1207	300	گردنده مباش گاه با باد شمال و گاه با باد صبا 49 جز به خشنودي و خشم ايزد و پيغمبرش من ندارم از كسي در دل نه خوف و نه رجا 50 خوب ديباءي طرازيدم حكيمان را كز--و تا قيامت مر سعادت را نبيند كس جزا 51 گر به خواب اندر كساءي ديدي اين ديباي من	27	-874110607582538054	211	356.5	167	235	89.7872314453125	49	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms023	false	1156698242111042027	0	223	0	999	1350	301	سوده كردي شرم و خجلث مر-كساءي-ر اكسا بحرهزج مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول مفاعيل مفاعيل فعو لن خواهي كه نياري ب--سوي خويش زيان را از گفتها نا خوب نگهدار زبان را گف--تار زيان--ست و ليكن نه مر ان را تا سود بيك---سو نهي از بهر زيان را گف--تار بع--قل است ك--را عقل ندادند مر-گاو و خر-و استر و ديگر حيوان را-- مردم كه سخن گويد انست--- كه دارد عقلي كه بديد ارد برهان و بيان را image file0481NasirKhusrawDiwan_0027png يس بچها عقل امده گفتار و نزيبد كه بچها عقل تو زيان دارد جان را جا--ن و خرد از مرد جدايند و نهانند پيدا نتوان كرد مر اين جفت نهان را-- تن جفت نهانس--ت و بف--رمانت روان--ست تاثير چنين باشد فرمان روان را-- فرمان روان جان ر--وان زيت-- فرستاد تا بر درش اري بخرد جان-- روان را 5 گر قابل فر ماني دانا شوي ار-ي كردي ب--جهنم بدل از جهل جنان را ز --نهار بتو--فيق به-نه نكني زانك مغرور نداري بچنين خرد-- كلان را--- بشناس كه توفيق تو-اين پنج حواس است هر پنج عطا ز--يزد مر پير و جوان را--- سمع و-بصر-و ذوق و-شم و-حس كه بدو-يافت جوينده ز نا يافتن خير امان را--- ديدن ز ره چشم و شنيدن ز ره گوش بوي از ره بيني چو مزه كام و زبان را 10 پنجم ز ره دست بساوش كه بداني -رمي و درشتي	23	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms027	true	449634647938128322	56	300	233	1207	1207	300	سوده كردي شرم و خجلت مر كساءي را كسا genre Q 1---------------------------------------------- خواهي كه نياري به سوي خويش زيان را از گفتن نا--خوب نگهدار زبان را 2 گفتار زبان است و-ليكن نه مرا نيز- تا سود به يك سو نهي از بهر زيان را 3 گفتار به عقل است كه را عقل ندادند مر گاو و خر و اشتر و ديگر حيوان را 4 مردم كه سخن گويد زان است كه دارد عقلي كه پديد ارد برهان و بيان را 5 پ--------------------------------------س بچه ع-قل امد- گفتار و نزيبد كه بچه -عقل تو زيان دارد جان را 6 جان و خرد از امر خدايند و نهانند پيدا نتوان كرد مر اين جفت نهان را 7 تن جفت نهان است و به فرمانت روان است تاثير چنين باشد فرمان روان را 8 فرمان روان جان و روان زي تو فرستاد تا پروريش ا-ي بخرد جان و روان را 9 گر قابل فر-ماني دانا شوي ورني كردي به جهنم بدل از جهل جنان را 10 زنهار به توفيق بهانه نكني زانك معذور ندارند بدين خرد و كلان را 11 بشناس كه توفيق تو اين پنج حواس است هر پنج عطا ز ايزد مر پير و جوان را 12 سمع و بصر و ذوق و شم و حس كه بدو يافت جوينده ز نا-يافتن خير امان را 13 ديدن ز ره چشم و شنيدن ز ره گوش بوي از ره بيني چو مزه كام و زبان را 14 پنجم ز ره دست پساوش كه بداني نرمي ز درشتي-	27	-874110607582538054	834	1357.5	637	1069	78.01683807373047	173	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms023	false	1156698242111042027	223	301	999	1350	1350	301	چو زخر خار گران را مح---سوس بود هرچه در--ين پنج حس ايد محسوس جزاين--را دان معقول جز ان را--- اين پنج در علم بدان بر-تو گشادند تا باز شناسي هنر-و عيب جهان را--- اجسام ز-اجرام و لطافت زكث-افت تدوين زمين را و تداوير زمان را--- اركان-- مواليد بدو هستي دارند تاثير بسي- مشمر در-وي حدثان را 15 اين-را كه همي بيني از گرمي و سردي از تري و خشگي و ضعيفي و توان را--- گرماي حزيران-را مر سردي-	23	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms028	true	3210233315544182102	0	95	0	381	1194	300	چو زخز خار خلان را 15 محسوس بود هرچه در اين پنج حس ايد محسوس مر اين را دان معقول جز ان را 16 اين پنج در علم ازان بر تو گشادند تا باز شناسي هنر و عيب جهان را 17 اجسام ز اجرام و لطافت ز كءافت تدوير زمين را و تداوير زمان را 18 اركان و مواليد بدو هستي دارند تا نير درو مشمر در وي حدثان را 19 اين را كه همي بيني از گرمي و سردي از تري و خشكي و ضعيفي و توان را 20 گرماي حزيران را مر سردي	28	-874110607582538054	327	561.0	251	381	85.82677459716797	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms024	false	-8958046702362371668	0	160	0	731	1425	301	دي را مر باد بهاري-را مر باد خزان را ----ان از-پي ان نيست كه تان-يست شود خلق وان ه-ست عرض طالع عالم سرطان را--- قصد دبران نيست سوي نيستي او ناري گر او دان ب--حقيقت دبران را--- ترتيب عناصر را بشناس كه داني اندازه هر چيز مكين را و مكان را 20 مر اتش سوزان را مر باد سبك را مر-اب روان را و مر-اين خاك گران را ا---ز علم و-عمل هر چه ت--را مشكل افتد شايد كه بي-موزي اي-خواجه مر-ان را بحر هزج مثمن سالم image file0481NasirKhusrawDiwan_0028png---------------------------------- چه گوءي از چه--- عالم را پديد اورد از اول ----نه ماده بودونه صورت نه بالاب-ود و نه پهنا-- همي گوءي كه بر معلول خود علت بود سابق چنان چون بر-عدد-واحد و يا-بر كل خود اجزا بم----علولي چو-يك حكم--ست و-يك وصف ايندو-عالم-را چرا بي -علت سابق توانا باشد و دانا-- هر انچ امروز بتواند ب--فعل اوردن از-قوت نياز و عجز--گر نبود ورا چه دي و چه فردا-- همي گوءي زماني بود	24	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms028	true	3210233315544182102	95	300	381	1194	1194	300	دي را مر ابر بهاري را مر باد خزان را 21 وين از پي ان نيست كه تا نيست شود طبع وين نيست عرض طالع ع-لم سرطان را 22 قصد دبران نيست سوي نيستي او ياري گر او دان به حقيقت دبران را 23 ترتيب عناصر--- نشناسي نشناسي اندازه هر-چيز مكين را و مكان را 24 مر اتش سوزان را مر باد سبك را مر اب روان را و مر اين خاك گران را 25 وز علم و عمل هر-چه تو را مشكل گردد شايد كه بياموزي اي خواجه مر ان را genre Q 1 خداوندي كه در وحدت قديم است از همه اشيا نه اندر وحدتش كثرت نه محدث زين همه تنها 2 چه گوءي از چه او عالم--- پديد اورد از لولو كه نه مادت بد و-- صورت نه بالا بود و نه پهنا 3 همي گوءي كه بر معلول خود علت بود سابق چنان چون بر عدد واحد و يا بر كل خود اجزا 4 به معلولي چو يك حكم است و يك وصف ان دو عالم را چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا 5 هر انچ امروز نتواند به فعل اوردن از قوت نياز و عجز اگر نبود ورا چه دي و چه فردا 6 همي گوءي زماني بود-	28	-874110607582538054	628	956.5	480	825	76.1212158203125	139	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms024	false	-8958046702362371668	160	301	731	1425	1425	301	از معلول تا-علت پس از ناچيز محض اورد موجودات را پيدا در ينصورت اگرتوهيچ حرف وصوت ميخواهي مسلم شد كه بي معلول نبود علتي تنها زماني كز-فلك زايدزمان نابوده چون باشد زمان بي جود اوموجود-و ناموجودبي مبدال1 اگرچه هيچ----- چيزي را تهي قاءم ب--ذات خود پس امد نفس وحدت را نمود-- مثل در-الا---------------------------------------------------------------------------- تقدم هست يزدان-را چو-بر اعداد واحد- را زمان حاصل مكان باطل حدث لازم قدم بر-جا 10 مكن هر گزبد و فعلي اضافت گر-خرد داري بجز ابداع يك مبدع كلمح العين او ادني---------------------------------------------------------------------------------- مجوي از وحدت محضش برون از-ذات اوچ-يزي كه او عام--ست و ماهيات خاص اندر-همه اشيا مكن نعتش بدانگونه كه ذاتش منفعل گرد چنان كزكمترين قصدي بگاه فعل ذات ما هيولارا اگروصفي كي بيرون برد مقدورب كه ب-------اشد بي خلاف انگه --زفردوو--احد و يكتاج --اگر چه بيعدد اشيا همي-بيني در ين--عالم ز-خاك و-باد و اب و اتش-	24	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms029	true	5058452425995702331	0	177	0	745	1262	300	از معلول تا علت پس از ناچيز محض اورد موجودات را پيدا 7 ---------------------------------------------------------------------زماني كز فلك زايد فلك نابوده چون باشد زمان -و چيز ناموجود و ناموجود بيمبدا 8 اگر-- هيچيز را چيزي ن---هي قايم به ذات خود پس امد نفس وحدت را مضاد و مثل در الا 9 و گر زين صورت هيچيز حرف و صوت ميخواهي مسلم شد كه بيمعلول نبود علت اسما 10 تقدم هست يزدان را چو بر اعداد وحدان را زمان حاصل مكان باطل حدث لازم قدم بر جا 11 مكن هرگز بدو- فعلي اضافت گر خرد داري بجز ابداغ يك مبدع كلمح العين او ادنا 12 مگو فعلش بدان گونه كه ذاتش منفعل گردد چنان كز كمترين قصدي به گاه فعل ذات ما 13 مجوي از وحدت محضش برون از ذات او چيزي كه او عام است و ماهيات خاص اندر همه احيا 14 گر از هر بينشش------------------------------------------------------------------------ بيرون كني وصفي برو مفزا دو باشد بي-خلاف انگه نه فرد و واحد و يكتا 15 اگر چه بيعدد اشيا همي بيني در اين عالم ز خاك و باد و اب و اتش	29	-874110607582538054	476	687.5	373	894	53.24384689331055	99	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms025	false	6948857377323906793	97	301	530	1521	1521	301	جنبش-را-هميفعلر ومكان-گوءي س و يا-گرديد--از حاليبح---الي دون يا والا--- بيان كن حال و-جايش را اگرد-اني مرا-ورنه مپوي اندر ره حكمت ز--تقليداي پسر عميا--- چو-نه گنبد هميگ-وءي ب--برهان-- قياس اخر چه گوءي چيست از بيرون اين نه گنبد خضرا اگربي----رون خلاگ-وءي خطا باشد كه نتواند بدو در صورت جسمي بدين-سان گشته اندروا وگرگ----وءي ملاب-اشد روان-بود كه جسمي را نهايت نبود و غايت ب--سان جوهر اعلا--- چه ميدارد بدين-گونه معلق گوي خاكي را ميان اتش و اب و هوا و تند رو نكبا گر----اجزاي جهان جمله نهي مايل بدا ن-جزوي كه موقوف--ست همواره ص ميان شكل مه سيما--ف چرا-پس چون هوا كوراب----قهر از سوي اب ارد ب--ساعت باز بگريزد ب--سوي مولد و منشا اگر----ضدند اخيشجان چراهر چار پيوسته بوندازغ--ايت وحدت برادر وار در يك-جا 10 و گرگ-وءي كه در معني نيند اضداديگ--ديگر تفاوت از چسان باش-د ميان صورت و اسما ا--ز اول هستي خود را-نكو بشناس و انگاهي عنان برتاب از--ين گردون و زين بازيچها غبرا ---تو اسرار الهي را كجا داني كه تا در تو بود ابليس با ادم كشيده تيغ در هيجا ---تو از معني همان بيني كه از بستان جان پرور ز-شكل و رنگ گل بيند دو چشم مرد نابيناق بحر مضارع مسدس مكفوف اي كرده قال و قيل ت--را شيدا هيچ از-	25	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms030	true	-1420837973353193031	3	260	12	1072	1242	300	جنبش را همي نقل -مكان گوءي-- و يا گرديدن از حالي به حالي دون يا والا 23 بيان كن حال و جايش را اگر داني مرا ورني مپوي اندر ره حكمت به تقليد از سر عميا 24 چو نه گنبد همي گوءي به برهان و قياس اخر چه گوءي چيست از بيرون اين نه گنبد خضرا 25 اگر بيرون خلا گوءي خطا باشد كه نتواند بدو در صورت جسمي بدين سان گشته اندروا 26 وگر گوءي ملا باشد روا نبود كه جسمي را نهايت نبود و غايت به سان جوهر اعلا 27 چه ميدارد بدين گونه معلق گوي خاكي را ميان اتش و اب و هوا-ي تندر و نكبا 28 گر اجزاي جهان جمله نهي مايل بر ان جزوي كه موقوف است چون نقطه ميان شكل نه سيما 29 چرا پس چون هوا او را به قهر از سوي اب ارد به ساعت باز بگريزد به سوي مولد و منشا 30 اگر ضدند اخشيجان را هر چار پيوسته بوند از غايت وحدت برادر-وار در يك جا 31 و گر گوءي كه در معني نيند اضداد يك ديگر تفاوت از چه شان امد ميان صورت و اسما 32 ز اول هستي خود را نكو بشناس و انگاهي عنان برتاب از اين گردون و-زين بازيچه- غبرا 33 تو اسرار الهي را كجا داني كه تا در تو بود ابليس با ادم كشيده تيغ در هيجا 34 تو از معني همان بيني كه در بستان جان پرور ز شكل و رنگ گل بيند دو چشم مرد نابينا genre Q 1------------ اي كرده قال و قيل تو را شيدا هيچ از	30	-874110607582538054	888	1455.5	698	1079	82.29842376708984	191	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms026	false	90410200673588951	35	297	159	1317	1332	301	بود گو يا 2 گر-زي تو قول ترسا مجهول--ست معروف نيست قول تو زي ترسا image file0481NasirKhusrawDiwan_0030png او بر دو شنبه و تو بر ادينه تو ليل قدر داري و-او يلدا ب--ر روز فضل روز ب--اعراض است از نور و ظلمت و تپش و سرما --روز و-شب تو از شب و-روز او بهتر ز--چيست خيره مكن صفرا-- موسي ب--قول عام چهل رش بود و ز ما فزون نبود رسول ما--- پس فضل فاضلان نه ب--اعراض است اي مرد نه مگر ب--قد و بالا--- بفزاي قامت خرد و فكرت مفزاي طول پيرهن و پهنا ---بويات نفس بايد چون عنبر شايدت اگر جسد نبود بويا ت---نها يكي سياه بود دانا نادانت با سياه بود تنها--- غره مشو بدا نچه هميگو يد بهمان بن فلان زف-لان دانا 10 گر-ديده بر شنوده گوا بايد ورنه هميت رنجه كند سودا--- گويند عالمي--ست خوش و-خرم بي-حد و منتهاست در-و نعما ---صحراش باغ و زير نهفتش در بر تختهاش تكيه گه جورا ان-----ست بيزوال سراي ما والا و خوب و-پر نعم و-الا ---وين قول-را گواست در--ين عالم تابنده همچو مشتري از جوزا 5--زيرا كه خاك تيره ب--فروردين بر رومء-ي نقاب كند مينا ا- وز چوب خشك در فرو بارد درسي كه مشگ-بوي كند صحرا ---وين چهر-هاي خوب كه در نورش خورشيد بي-نوا شود و-شيدا--- داني كه نيست حاضر و-نه حاصل در خاك و اب- و اتش و باد اينها--- بي شكي از بهشت همي ايد اين دليز-ير و نادره معنيها 20 وانچ او ز دور مرده كند زنده بس زنده و-طري بود و زيبا ب---س جاي چون بود چو بود زنده بل بر مجاز گفته شود كا نجا	26	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms031	true	-5886850899519709420	0	300	0	1200	1200	300	بود گو-يا 5 گر زي تو قول ترسا مجهول است معروف نيست قول تو زي ترسا 6 --------------------------------------او بر دو-شنبه و تو بر ادينه تو ليل قدر داري و او يلدا 7 بر روز فضل روز به اعراض است از نور و ظلمت و تبش و سرما 8 روز و شب تو از شب و روز او بهتر به چيست خيره مكن صفرا 9 موسي به قول عام چهل رش بود و-ز ما فزون نبود رسول ما 10 پس فضل فاضلان نه به اعراض است اي مرد نه مگر به قد و بالا 11 بفزاي قامت خرد و حكمت مفزاي طول پيرهن و پهنا 12 بويات نفس بايد چون عنبر شايدت اگر جسد نبود بويا 13 تنها يكي سپاه بود دانا نادانت با سپاه بود تنها 14 غره مشو بدا-نچه همي گويد بهمان بن فلان ز فلان دانا 15 كز ديده بر شنوده گوا بايد ورني هميت رنجه كند سودا 16 گويند عالمي است خوش و خرم بي حد و منتهاست در و نعما 17 صحراش باغ و زير نهفتش در بر تختهاش تكيه-گه حورا 18 ان است بيزوال سراي ما والا و خوب و پر نعم و الا 19 وين قول را گواست در اين عالم تابنده همچو مشتري از جوزا 20 زيرا كه خاك تيره به فروردين بر روي مي نقاب كند ديبا 21 وز چوب خشك در فرو بارد دري- كه مشك بوي كند صحرا 22 وين چهرههاي خوب كه در نورش خورشيد بي نوا شود و شيدا 23 داني كه نيست حاضر و نه حاصل در خاك و باد و اتش و اب- اينها 24 بي شكي از بهشت همي ايد اين دل پذير و نادره معنيها 25 وانچ او ز دور مرده كند زنده پس زنده و طري بود و زيبا 26 پس جاي چون بود چو بود زنده بل بر مجاز گفته شود كا-نجا-	31	-874110607582538054	1072	1801.0	821	1247	85.96631622314453	238	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms027	false	1585491237774297203	0	299	0	1274	1313	302	كردارش چندين گواهيت بدهند انا د---ر قول او ب--جمله گوا يابي در امهات وزا تش و-در ابا و --انچ از قرانش نيست گوا عالم رازي خداءي--ست نهان ز اعدا 25 تاويلش از خزانه ان يا بي كز خلق نيست هيچ-كسش همتا image file0481NasirKhusrawDiwan_0031png فردي كه ني-ت جز كه ب--جد او اميد مر تر--ا و مرا فردا--- چون و چرا ز حجت او يابد برهان ز-كل عالم و از اجزا--- چون و چراي عقل پديد ايد بي عقل نيست چون و نه نيز ايرا--- اي بيخرد چو خر ز چرا هرگز پر سيدنت ازين نبود ي--ا را چون و چرا عدوي تو است ايرا چون و چرا همي كندت رسوا ---چون طوطيان شنوده همي گوءي تو بر بطي ب--گفتر بيمعنا ورپرسمت----- ز قول همي گوءي كاين از خواجها امام گفت يكي برنا--- پيغمبري و ليك نميبينم چيز يت معجزات مگر غو غا-- نظمي--ست مر نظام پذيري-را گر خواند ---در اول موسيقا 10-چون از نظام عالم نند يشي تا چيست انتها- و چه بد مبدا خوش----بوي هست انكه همي از وي خا ك سياه مشك شود سارا و ان---چيز خوش بود ب--مزه كايد ون شيرين ازو شد است چنان خرما--- وز خاك مشك بوي چرا گيرد و ز اتش اب از چه گرد گرما--- دانش بجوي اگرت نبرد از-راه اين گنده پير شوي كش رعنا 5 و ز با بهاي علم نكو در رس مشتاب بي دليل سوي دريا حجت تراست رهبر زي او پوي تا علم دينت نيك شود والا بحر قريب مسدس اخرب مكفوف اي پير نگه كن كه چرخ برنا پيمود بسي ر و زگا ر بر ما 2 پيمانها اين چرخ را همه نامستد- معروف با م-روز و دي و فردا --فردات نيامد و دي كجا شد زين هر سه جز امروز نيست پيدا در -ياست يكي روزگار كان-را با لا نشنا سد كسي ز پهنا	27	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms032	true	3614829155535877252	4	293	17	1233	1262	300	كردارش چندين گواهيت بدهند انا 28 بر قول ار به جمله گوا يابي در امهات و زاتش و در ابا 29 وانچ از قرانش نيست گوا عالم رازي خداءي است نهان ز اعدا 30 تاويلش از خزانه ان يا-بي كز خلق نيست هيچ كسش همتا 31------------------------------------- فردي كه نيست جز كه به جد او اميد مر تو را و مرا فردا 32 چون و چرا ز حجت او يابد برهان ز كل عالم و--ز اجزا 33 چون و چراي عقل پديد ايد بي-عقل نيست چون و نه نيز ايرا 34 اي بيخرد چو خر زچ-را هرگز پر-سيدنت ازين نبود يارا 35 چون و چرا عدوي تء--ست ايرا چون و چرا همي كندت رسوا 36 چون طوطيان شنوده همي گوءي تو بر-بطي به گفتن بيمعنا 37 ور بر رسم ز قولي گ---وءي كاين از خواجه- امام گفت يكي برنا 38 پيغمبري و-ليك نميبينم چيز-يت معجزات مگر غوغا 39 نظمي است هر نظام پذيري را گر خواندهاي در اول موسيقا 40 چون از نظام عالم نند-يشي تا چيست انتهاش و چه بد مبدا 41 خوش بوي هست انكه همي از وي خا-ك سياه مشك شود سارا 42 وان چيز خوش بود به مزه كايد-ون شيرين ازو شدهاست چنان خرما 43 وز مشك خاك بوي چرا گيرد و-ز اتش اب از چه گرد گرما 44 دانش بجوي اگرت نبرد از راه اين گنده پير شوي كش رعنا 45 وز با-بهاي علم نكو بر رس مشتاب بي-دليل سوي دريا genre Q 1----------------------------------------------------------------- اي پير نگه كن كه چرخ برنا پيمود بسي ر--وزگا-ر بر-ما 2 پيمانه -اين چرخ را س-ه نام است معروف به امروز و دي و فردا 3 فردات نيامد و دي كجا شد زين هر سه جز امروز نيست پيدا 4 درياست يكي روزگار كان را با-لا نشنا-سد كسي ز پهنا	32	-874110607582538054	1073	1776.5	825	1347	79.65850067138672	209	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms028	false	3756694260778991816	6	271	28	1164	1320	301	زمان تو نيست پيدا ام----روز يكي نيست صد هزار است بيهوده چه گوءي سخن ب--صفرا ام--روز دو تن گر نه هم دو بودي من پير چرا بودمي تو بر نا- ما مانده شد--ستيم و گشته سوذه ناسوده و نامانده چرخ گردا بر س-ايش ما را ز جنبش امد اي پور در--ين زير ژرف دريا--- جنبنده فلك نيز هم بسايد هر-چند كه كمتر- بودش اجزا--- از سايش سرمه بسود هاون گر چه تو نديديش ديد دانا--- ساينده چيزي همان بسايد زين-سان كه بج--نبش بسود ما را--- يكتاست ت--را جان و جسمت اجزا هر كز نشود سوده چيز تنها--- يكتا-و نهان جان تس-ت و ايزد يكتا و نهان--ست سوي غوغا--- يكتاست ت--را جان ازان نهان--ست يكتا نشود هرگز اشكارا--- با عامه كه جان-را خداي گويد اي پير چه روي--ست جز مدارا پ---يدا ز ره فعل گشت جانت افعال نيايد ز جان تنها ت---نها نها- امروز چون نكوشي كز-علم و عمل بر شوي ب--جوزا 1 ا نگه كه مجرد شوي نيايد از تو نه تولا و نه تبرا--- بنگر كه بهين كار چيست ان كن تا شهره بباشي ب--دين و دنيا ---كه كرد بهين كار جز بهين كس حلاج نبا فد هگرز ديبا--- بيكار نه جان--ست جان ازيرا بي-بوي نه مشك است مشك سارا ---تخم همه نيك و بد است جانت اين-را ب--جهان در بسي است همتا 2- كردار بد از جان تو چنان--ست چون خار كه رويد ز-تخم خرما--- تو خار تواني كه بر نياري اي شهره و دانا درخت گويا--- گفتار تو بار است و كار برگ--ست كه اشنود چنين بار و برگ زيبا--- گر تخم تو اب خرد بيابد شاخ تو بر ارد سر از	28	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms033	true	-3649695519717033964	0	300	0	1225	1225	300	زمان تو نيست و مبدا 6 امروز يكي نيست صد هزار است بيهوده چه گوءي سخن به صفرا 7 امروز دو تن گر نه هم دو بودي من پير چرا بودمي تو برنا 8 ما مانده شده ستيم و گشته سوده ناسوده و نامانده چرخ گردا 9 برسايش ما را ز جنبش امد اي پور در اين زير ژرف دريا 10 جنبنده فلك نيز هم بسايد هر چند كه كمترش بود- اجزا 11 از سايش سرمه بسود هاون گر-چه تو نديديش ديد دانا 12 ساينده چيزي همان بسايد زين سان كه به جنبش بسود ما را 13 يكتاست تو را جان و جسمت اجزا هرگ-ز نشود سوده چيز تنها 14 يكتا و نهان جان توست و ايزد يكتا و نهان است سوي غوغا 15 يكتاست تو را جان ازان نهان است يكتا نشود هرگز اشكارا 16 با عامه كه جان را خداي گويد اي پير چه روي است جز مدارا 17 پيدا ز ره فعل گشت جانت افعال نيايد ز جان تنها 18 تنها نهاي امروز چون نكوشي كز علم و عمل بر-شوي به جوزا 19 انگه كه مجرد شوي نيايد از تو نه تولا و نه تبرا 20 بنگر كه بهين كار چيست ان كن تا شهره بباشي به دين و دنيا 21 كه كرد بهين كار جز بهين كس حلاج نبا-فد هگرز ديبا 22 بيكار نه جان است جان ازيرا بي بوي نه مشك است مشك سارا 23 تخم همه نيك و بد است جانت اين را به جهان در بسي است همتا 24 كردار بد از جان تو چنان است چون خار كه رويد ز تخم خرما 25 تو خار تواني كه بر نياري اي شهره و دانا درخت گويا 26 گفتار تو بار است و كار-برگ است كه -شنود چنين بار و برگ زيبا 27 گر تخم تو اب خرد بيابد شاخ تو بر-ارد سر از-	33	-874110607582538054	1103	1908.0	850	1234	89.38411712646484	240	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms029	false	5317125413157986968	0	239	0	1031	1337	301	شد اي برادر يكرويه رفيقان شوندت اعدا ---چون اب جدا شد ز-خاك تيره بر گنبد خضرا شود ز-غبرا--- تاك رز از انگور شد گرامي وز بي هنري ما ند بيد رسوا ---با اهو و نخجير كوه مردم از بي هنريشان كند معادا--- بر مركب شاهان نامور يوز از بس هنر امد ب--كوه و-صحرا--- پيغمبر مير-است يوز او را بر مركب مير است طور سينا--- اندر مثل من نكو نگه كن گر چشم جهان بينت هست بينا--- گرچه تو زپي-غمبري و-چون تو با عقل وسخن بي هشي و-شيدا -0 از طاعت مير است يوز وحشي ايدون ب--سوي خاص و عام والا ---مير تو خداي--ست طاعتش دار تا سرت بر ايد ب--چرخ خضرا--- از طاعت بر شد ب--قاب قوسين پيغمبر ما از زمين بطحا--- انجاش نخواندند تا ب--دانش ان شهره مكان را نشد مهيا--- بر پايه علمي براي خوش خوش بر خيره مكن بر تري تمنا 15 ان-را كه نداني چه طاعت اري طاعت نبود بر گزاف و عمدا--- نشناخته مر خلق را چه جوءي ان-را كه ندارد وزير و همتا--- گوءي كه خداي--ست فرد-- رحمان مولاست همه خلق و-اوست مولا--- اين كيست كه نا --مهاش بر گفتي گر ويژه نها---- مگر تو با اسما--- جز نام نداني ازو از -يرا ك-ت مغز پر است از بخار صهبا 20 بر صورتت از دست-خط يزدان فصلي است نوشته همه معم---- ان خط بياموز تا بر اءي از چاه سقر تا بهشت ماوا--- تا راه دبستان خط نداني خط را نشود پاك جانت	29	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms034	true	-1390686658859814333	32	300	128	1233	1233	300	شد اي برادر يكرويه رفيقان شوندت اعدا 31 چون اب جدا شد ز خاك تيره بر گنبد خضرا شود ز غبرا 32 تاك رز از انگور شد گرامي وز بي-هنري ما-ند بيد رسوا 33 با اهو و نخچير كوه مردم از بي-هنريشان كند معادا 34 بر مركب شاهان نامور يوز از بس هنر امد به كوه و صحرا 35 پيغمبر مير است بور او را بر مركب مير است طور سينا 36 اندر مثل من نكو نگه كن گر چشم جهان بينت هست بينا 37 گرچه تو ز پيغمبري و چون تو با عقل -سخن بي هشي و شيدا 38 از طاعت مير است يوز وحشي ايدون به سوي خاص و عام والا 39 مير تو خداي است طاعتش دار تا سرت بر-ايد به چرخ خضرا 40 از طاعت بر شد به قاب قوسين پيغمبر ما از زمين بطحا 41 انجاش نخواندند تا به دانش ان شهره مكان را نشد مهيا 42 بر پايه علمي براي خوش خوش بر خيره مكن بر-تري تمنا 43 ان را كه نداني چه طاعت اري طاعت نبود بر گزاف و عمدا 44 نشناخته مر خلق را چه جوءي ان را كه ندارد وزير و همتا 45 گوءي كه خداي است فرد و رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا 46 اين كيست كه تو نامهاش--- گفتي گر ويژه نهاي تو مگر به--- اسما 47 جز نام نداني ازو تو زيرا كهت مغز پر است از بخار صهبا 48 بر صورتت از دست خط يزدان فصلي است نوشته همه معما 49 ان خط بياموز تا بر-اءي از چاه سقر زي بهشت ماوا 50 تا راه دبستان خط نداني خط را نشود پاك جانت-	34	-874110607582538054	999	1708.5	769	1119	89.27613830566406	219	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms029	false	5317125413157986968	239	301	1031	1337	1337	301	جويا بر --جستن علم-- قران و طاعت انگا ه شود دلت نا شكيبا--- هرگز نرسد فهم تو در--ين خط هر چند در او بنگري ب--سودا--- امي نتواند خط ورا خواند امروز بنما مش مفاجا image file0481NasirKhusrawDiwan_0034png اينجاست بيم--گان ت--را دبستان در بلخ مجويش نه در بخارا--- گنجي--ست خداوند را بيم--گان صد بار فزونتر ز گنج دارا--- بر گنج نشست ك-----رد حجت-	29	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms035	true	4649327306659491159	0	66	0	296	1225	300	جويا 51 برجستن علم و قران و طاعت انگا-ه شود دلت نا-شكيبا 52 هرگز نرسد فهم تو در اين خط هر-چند در--و بنگري به سودا 53 امي نتواند خط ورا خواند امروز بنماي-ش مفاجا 54------------------------------------- اينجاست به يمگان تو را دبستان در بلخ مجويش نه در بخارا 55 گنجي است خداوند را به يمگان صد-بار فزونتر ز گنج دارا 56 بر گنج نشسته است گرد حجت	35	-874110607582538054	251	380.5	199	340	73.82353210449219	41	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms030	false	5496202735763752591	0	162	0	673	1283	301	جان كرده منقا و دل مصفا--- در جيست ضميرش نه بل-كه گنجيست پ-ر گوهر گويا و زر بو يا ب--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------چه ماند جهان مگر بس--راب سپس او تو چون روي ب--شتاب چ--ون شد ستند خلق غره بدوي همه خرد و بزرگ و كودك و-شاب ز -انكه مدهوش گشته اند همه اند ز-ين خيمها چهار طناب 1 گر نديدي طنا بهاش ببين جملگي خاك و باد و اتش و اب-- بر مثال يكي فتيله شدي چند گردي ب--سايه و بيباب-- از چه شد همچو ريسمان كهن ان سرسبز-و تازه همچو سذاب-- خوش خوش اين گنده پير بيرون كرد از دهان تو در هاي خوشاب-- وان نقاب عقيق رنگ ت--را كرد خوش خوش ب--زر ناب خضاب 15 چند گفتي و بر رباب زدي غزل دعد بر صفات رباب--- بس كن ان قصه رباب كنون- زرد و نالان شدي چو رود و رباب چو ن ن-بيني كه مي-بدر ندت طمع و-حرص و-خوي بد-چو كلاب--- پس خويشت كشيد پنجه سال بر اميد شراب و اب سراب گر ---	30	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms035	true	4649327306659491159	66	299	296	1221	1225	300	جان كرده منقا و دل مصفا 57 در جيست ضميرش نه بل كه گنج است بر گوهر گويا و زر بو-يا genre Q 1 ان چيست يكي دختر دوشيزه زيبا از بوي و مزه چون شكر و عنبر سارا 2 زو بوسه بيابي اگر او را بزني كارد هر چند تو با كارد بوي ان تن تنها 3 چون كارد زديش انگه پيش تو بيفتد مانند دو كاسه كه بود پر ترحلوا genre Q 1 به چه ماند جهان مگر به سراب سپس او تو چون دوي به شتاب 2 چون شد-ستند خلق غره بدو -همه خرد و بزرگ و كودك و شاب 3 زانكه مدهوش گشته-اند همه اندر اين خيمه- چهار طناب 4 گر نديدي طناب هاش ببين جملگي خاك و باد و اتش و اب 5 بر مثال يكي پليته شدي چند گردي به سايه و مهتاب 6 از چه شد همچو ريسمان كهن ان سرسبز و تازه همچو سداب 7 خوش خوش اين گنده پير بيرون كرد از دهان تو در-هاي خوشاب 8 وان نقاب عقيق رنگ تو را كرد خوش خوش به زر ناب خضاب 9 چ-ند گفتي و بر رباب زدي غزل دعد بر صفات رباب 10 بس كن از قصه رباب كنونك زرد و نالان شدي چو رود-- رباب 11 چون بيني كه مي بدر-ندت طمع و حرص و خوي بد چو كلاب 12 پس خويشت كشيد پنجه سال بر اميد شراب و اب سراب 13 گر	35	-874110607582538054	630	1062.0	480	935	67.37967681884766	135	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms030	false	5496202735763752591	163	301	677	1283	1283	301	مست وقت ان امد كه بداني سراب را ز شراب 20 همه بگذشت پاك بر تو-----چو باد مال و ملك و تن درست و شباب--- وين ستمگر جهان ب--شير بشست بر بنا گو شهات پر غراب--- ماندي ا كنون خجل چو-ان مفلس كه ب--شب گنج بيند اندر خواب image file0481NasirKhusrawDiwan_0035png چشمت از خواب بيهشي بگشا -خويشتن را بجوي و-اندر ياب--- سپس دين درون ن شواي خرگوش كه ب--پرواز بر شده است عقاب--- هر زمان بر كشد ببانگ- بلند زين سيه چاه ژرفو اين دولاب--- انگه-ت اي پسر ندارد سود با تن خويش كرد جنگ وحساب 5 --همه ان كن كه گر بپرسندت زان تواني در ست داد جواب ---گر بترسي ز تافته دوزخ از ره طاعت خداي متاب--- سوي او تاب كز گناه بدوست خلق را پاك باز گشت و ماب---- گنه ناب1 را ز نامها خويش-	30	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms036	true	155060811840016465	0	144	0	598	1249	300	مست وقت ان امد كه بداني سراب را ز شراب 14 همه بگذشت---- بر تو پاك چو باد مال و ملك و تن درست و شباب 15 وين ستمگر جهان به شير بشست بر بناگو--شهات پر غراب 16 ماندي ا-كنون خجل چو ان مفلس كه به شب گنج بيند اندر خواب 17------------------------------------- چشمت از خواب بيهشي بگشاي خويشتن را بجوي و اندر-ياب 18 سپس دين درون شو -اي خرگوش كه به پرواز بر شده-است عقاب 19 هر زمان بر-كشد به بام بلند زين سيه چاه ژرفت اين دولاب 20 انگهيت اي پسر ندارد سود با تن خويش كرد جنگ و عتاب 21 همه ان كن كه گر بپرسندت زان تواني در-ست داد جواب 22 گر بترسي ز تافته دوزخ از ره طاعت خداي متاب 23 سوي او تاب كز گناه بدوست خلق را پاك باز-گشت و متاب 24 گنه ناب ر-ا ز نامه- خويش	36	-874110607582538054	528	867.0	407	650	81.23076629638672	110	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms031	false	6206084545947231131	0	138	0	641	1364	301	پاك بستر2 ب-دين خالص و ناب ز----اتش حرص و از-و هيزم مكر دل نگهدار-و چون تنور متاب 10 ك-اتش از چون فروخته شد-- كرد بايدت روي خويش كباب--- نيك بنگر ب--روز نامها خويش در مپيماي د خار و-خس بجراب3 ----با تن خود حساب خويش بكن گر مقري ب--روز حشر و حساب ب-----حرام و خطا چو نادانان مفروش اي پسر حلال و-صواب--- مرغ در ويش بيگناه مگير كه بگيرد ت--را عقاب عقاب 15 اي سپرده عنان دل ب--خطا تنت اباد و دل خراب و يباب برخطا ---ها مگر خداي نكرد با-تو اندر خطاب خويش خطاب--- همچو گرگان ربودنت پيشه است نسبتي داري از كلاب و ذءاب--- خوي گرگان همي كني پيدا گرچه پوشيده-- جسد ب--ثياب درثي-----ب ربوده از در ويش كي ب--دست ايدت بهشت و تواب image file0481NasirKhusrawDiwan_0036png كار هاي چپ و- بلايه مكن كه ب--دست چيت دهند	31	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms036	true	155060811840016465	144	300	598	1249	1249	300	پاك بستر به دين خالص-- ناب 25 ز اتش حرص و از و هيزم مكر دل نگهدار و چون تنور متاب 26 ز اتش از بر--فروخته خويش كرد بايدت روي خويش كباب 27 نيك بنگر به روز-نامه خ-ويش در مپيماي-- خاك و خس به خراب 28 با تن خود حساب خويش بكن گر مقري به روز حشر و حساب 29 به حرام و خطا چو نادانان مفروش اي پسر حلال و صواب 30 مرغ درو-يش بيگناه مگير كه بگيرد تو را عقاب عقاب 31 اي سپرده عنان دل به خطا تنت اباد و دل خراب و يباب 32 بر خطاها مگر خداي نكرد با تو اندر كتاب خويش خطاب 33 همچو گرگان ربودنت پيشه است نسبتي داري از كلاب و ذءاب 34 خوي گرگان همي كني پيدا گرچه پوشيدهاي جسد به ثياب 35 در ثياب ربوده از درو-يش كي به دست ايدت بهشت و ثواب 36 كار--------------------------------------هاي چپ به بلايه مكن كه به دست چپت دهند-	36	-874110607582538054	547	873.5	423	700	78.14286041259766	111	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms031	false	6206084545947231131	138	300	641	1358	1364	301	كتاب--- تخم اگر جو بود جو ارد بر بچه سنجاب زايد از سنجاب--- خود نبيني مگر عذاب و عنا چون نماءي مرا عنا و عذاب ---چون از ان روز بر نينديشي كه بريده شود در او انساب وندر ا--و بر گناهكار ب--عدل قطره نايد مگر بلا ز-سحاب--- چونكه از خيل ديو نگريزي در حمصا ر مسبب الاسباب -----بيي اسب جبر ءيل برو تا نگيردت ديو زير ركاب ---بس نمانده است كافتاب خداي سر ب--مغرب برون كند زحجاب--- تو ز غوغاي عامه يك-چندي خويشتن را حذر كن و مشتاب 10 سپس يار بد نماز مكن كه بخفته است مار در محراب--- كه شود سخت زود ديو لعين زير نعلين بو تراب تراب بر----ره دين حق تو پيش از صبح خوش همي-رو ب--روشني مهتاب--- اندر اين ره ز-شعر حجت جوي چون شوي تشنه--ا جلاب وكلاب نو----عروسي است اين كه از-رويش خاطر او براو كشيده نقاب بر---------- من بيچاره گشت سال و ماه و روز-و شب كارها كردند بس نغز و-عجب چون بوالعجب --گشت بر-من	31	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms037	true	-8069149351158593718	0	184	0	766	1244	300	كتاب 37 تخم اگر جو بود جو ارد بر بچه سنجاب زايد از سنجاب 38 خود نبيني مگر عذاب و عنا چون نماءي مرا عنا و عذاب 39 چون از ان روز بر-نينديشي كه بريده شود در--و انساب 40 واندرو بر گناهكار به عدل قطره نايد مگر بلا ز سحاب 41 چونكه از خيل ديو نگريزي در حصا--ر مسبب الاسباب 42 بر پي اسپ جبر-ءيل برو تا نگيردت ديو زير ركاب 43 بس نمانده-است كافتاب خداي سر به مغرب برون كند زحجاب 44 تو ز-غوغاي عامه يك چندي خويشتن را حذر كن و مشتاب 45 سپس يار بد نماز مكن كه بخفته است مار در محراب 46 كه شود سخت زود ديو لعين زير نعلين بوت-راب تراب 47 بر ره دين حق--- پيش از صبح خوش همي رو به روشني مهتاب 48 اندر اين ره ز شعر حجت جوي چو- شوي تشنه با جلاب -گلاب 49 نو عروسي است اين كه از رويش خاطر او فر-و كشيد- نقاب genre Q 1 بر من بيچاره گشت سال و ماه و روز و شب كارها كردند بس نغز و عجب چون ب--لعجب 2 گشت بر من	37	-874110607582538054	677	1132.0	524	784	86.35204315185547	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms032	false	-7124825587109582559	0	95	0	487	1448	301	چندانكه گشت از گشت او موي من مانند روز-و روز من ب مانندشب--- اي پسر گيتي زني رعناست بس غر2 بافريب فتنه سازد خويشتن-را چون ب--دست ارد-عزب 20 توز-شادي چندخندي- نيستي ا گه از انك اوهمي بر-تو بخندد روز-و شب در زير-لب --چون خوري اندوه گيتي كو-فرو-خواهدت خور -چون كني بر-خيره او-را كز-تو بگريزد طلب image file0481NasirKhusrawDiwan_0037png چون طمع داري سلب1 بيهوده زان خونخوراه دزد كو-همي كوشد هميشه كز-تو بر بايد سلب-- اي طلبكار طربها م--طربي را عمر وار چند جوءي در سراي رنج و تيمار و تعب-- در هزيمت چون زني بوق ار-بجايستت	32	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms037	true	-8069149351158593718	187	300	775	1244	1244	300	چندانكه گشت از گشت او موي من مانند روز و روي --تو مانند شب 3 اي پسر گيتي زني رعناسب بس غرچه -فريب فتنه سازد خويشتن را چون به دست ارد عزب 4 تو ز شادي خندخند و نيستي اگاه ازان او -همي بر تو بخندد روز و شب در زير لب 5 چون خوري اندوه گيتي كو فرو خواهدت خورد چون كني بر خيره او را كز تو بگريزد طلب 6 --------------------------------------چون طمع داري سلب- بيهوده زان خونخو-اه دزد كو همي كوشد هميشه كز تو بر-بايد سلب 7 اي طلبگار طربها مر طرب- را غمر-وار چند جوءي در سراي رنج و تيمار و تعب 8 در هزيمت چون زني بوق ار بجايستت-	37	-874110607582538054	410	627.0	328	517	79.30367279052734	83	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms032	false	-7124825587109582559	95	301	487	1448	1448	301	خرد ورنه--- مجنوني چرا ميپاي كوبي در سرب-2 شاد-كي باشد در--ين زندان تاري هو شمند ياد چون ايد سرود ان-را كه تن داردش تب 4- كي شود زندان تاري مر ت-را بستان خوش گرچه زندان را ب--دستانها كني بستان لقب--- علم وحكمترا--طلب كن گر-طرب جوءي همي تا ب--شاخ علم و حكمت پر-طرب يابي رطب--- انكه گويد هاي وهوي و پاي كوبد هر زمان ان بحق ديوانها ف باشد مخوان ان-را-طرب--- من ب--يمگان3 در بز--ندانم از--ين ديوانگان عالم السري تو فرياد از تو خواهم اي رب--- اندر--ين زندان سنگين چون بماندم بي زوار4 از كه جويم جز كه از فضلت رهايشر ا-سبب 10 جمله گشت--ستند بيزار و نفور از صحبتم هم-زبان و هم-نشين و هم-زمين و هم-نسب ---كس نخواند نامها من كس نگويد نام من جاهل از تقصير خويش و عالم از بيم شغب5 --چون كنند-از-نام من پرهيز خران -چون خداي ك در مبارك ذكر خود گفت--ست نام بولهب م---ن برون ايم ب--برهانها ز مذهبهاي بد پا كتر زان كز-دم اتش برون ايد ذهب--- عامه بر-من تهمت ديني و فضلي مي نهند بر-سرم فضل من اورد اين-همه شور و چلب6 15 ورت---را از-من برين دعوي گوا بايدبگوااست مر-مرا-هم شعر و-هم علم حساب و هم ادب--- سختيان 7ك را گرچه يك-من بي8 دهي-شوره دهد زاند كي چربو1 بديد-	32	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms038	true	-3210991173212649000	0	246	0	1020	1241	300	خرد ور نهاي مجنون- چرا ميپاي كوبي در سرب 9 شاد كي باشد در اين زندان تاري هو-شمند ياد چون ايد سرود ان را كه تن داردش تب 10 كي شود زندان تاري مر تورا بستان خوش گرچه زندان را به دستانها كني بستان لقب 11 علم -حكمت را طلب كن گر طرب جوءي همي تا به شاخ علم و حكمت پر طرب يابي رطب 12 انكه گويد هيا--هوي و پاي كوبد هر زمان ان بحق ديوانگي ب--اشد مخوان ان را طرب 13 من به يمگان- در به زندانم از اين ديوانگان عالم-السري تو فرياد از تو خواهم اي رب 14 اندر اين زندان سنگين چون بماندم بي-زوار- از كه جويم جز كه از فضلت رهايش را سبب 15 جمله گشته ستند بيزار و نفور از صحبتم هم زبان و هم نشين و هم زمين و هم نسب 16 كس نخواند نامه- من كس نگويد نام من جاهل از تقصير خويش و عالم از بيم شغب 17 چون كنند از نام من پرهيز اينها چون خداي-- در مبارك ذكر خود گفتهاست نام بولهب 18 من برون ايم به برهانها ز مذهبهاي بد پا-كتر زان كز دم اتش برون ايد ذهب 19 عامه بر من تهمت ديني ز فضل من بر-ند بر سرم فضل من اورد اين همه شور و جلب- 20 ور تو را از من بدين دعوي گوا بايد گو-است مر مرا هم شعر و هم علم حساب و هم ادب 21 سختيان--- را گرچه يك من پي- دهي شوره دهد واند-كي چر بو پديد	38	-874110607582538054	896	1418.5	705	1043	85.90604400634766	192	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms033	false	6739260011611685248	44	293	212	1385	1456	302	بيم و ايمني رود فرب11 image file0481NasirKhusrawDiwan_0038png چون نخواهد ماند-راحت ان چه باشد جز كه رنج چون نيارد بر در خت از بن چه -اشد جز حطب گر--- ندارد حرمتم جاهل مرا كمتر نشد سوي دانا نه نسب نه جاه و قدرو--نه حسر نزدم----ردم مر-رجب را اب و جاه و حرمت--ست گرچه گاو و-خر نداند حرمت ماه رجب--- نامدار ومف-تخر شد بقعه يمگان ب--من چون ب--فضل مصطفي شد مفتخر دشت عرب 5- عيب نايد بر عنب چون بود پاك و خوب و-خوش گرچه از سر-گين برون ايد-همي تاك عنب--- من بيم--گان در-نهانم علم من پيدا چنانك فعل نفس رستني پيداست اودرويج1- و حب--- مونس جان و دل من چيست تسبيح و قران خاك-پاي خاطر من چيست اشعار و خطب ---راست گويم علم ورزم طاعت يزدان كنم اين سه چيزا-ست اي برادر كار عقل مكتسب--- مايه و-تخم همه خيرات يكسر راستي است راستي قيمت پديد ارد خشب را بر-خشب 10 مردم از گاو اي پسر-پيدا---بعلم و-طاعت--ست مردم بي علم وط-اعت گاو باشد بي ذنب ط---اعت و احسان و-علم ورا-ستي را برگزين گوش چون داري ب--گفت بوقماش و بوقتب 2- از پس پيغمبر و حيدر بدين در ره مده يك-رمه بيگانگان را تات نفزايد عطب--- زانكه هفتاد-و دود-ارد ناص-ي در دين امام ه-ست حاصل چيز بنگر ناصبي را جز-نصب بو --لهب با زن بي--يشت ميرود اي ناصبي بنگر-انك زنشرا--در گردن افكنده كنب3 15 گر ن--بيني تو مرايشان-را ز-بس مستي همي نيست روءي مر-مرا ازتووزي----شان جز حرب د- پند گير از شعر حجت وز-پس ايشان مرو تا نناني عمر هاي بيكران	33	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms039	true	-8596511990243231401	1	300	4	1222	1222	300	بيم و ايمني رود فرب 25 چ---------------------------------------ون نخواهد ماند راحت ان چه باشد جز كه رنج چون نيارد بر در-خت از بن چه باشد جز حطب 26 گز ندارد حرمتم جاهل مرا كمتر نشد سوي دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب 27 نزد مردم مر رجب را اب و قدر و حرمت است گرچه گاو و خر نداند حرمت ماه رجب 28 نامدار و مفتخر شد بقعت يمگان به من چون به فضل مصطفي شد مفتخر دشت عرب 29 عيب نايد بر عنب چون بود پاك و خوب و خوش گرچه از سر گين برون ايد همي تاك عنب 30 من به يمگان در نهانم علم من پيدا چنانك فعل نفس رستني پيداست او در بيخ و حب 31 مونس جان و دل من چيست تسبيح و قران خاك پاي خاطر من چيست اشعار و خطب 32 راست گويم علم ورزم طاعت يزدان كنم اين سه چيز است اي برادر كار عقل مكتسب 33 مايه و تخم همه خيرات يكسر راستي است راستي قيمت پديد ارد خشب را بر خشب 34 مردم از گاو اي پسر پيدا به علم و طاعت است مردم بي علم و طاعت گاو باشد بي ذنب 35 طاعت و احسان و علم و راستي را برگزين گوش چون داري به گفت بوقماش و بوقنب 36 از پس پيغمبر و حيدر بدين در ره مده يك رمه بيگانگان را تات نفزايد عطب 37 زانكه هفتاد و دو دارد ناصبي در دين امام چيست حاصل خير بنگر ناصبي را جز نصب 38 بولهب با زن به پيشت ميرود اي ناصبي بنگر انك زنش را در گردن افگنده كنب- 39 گر نميبيني تو --ايشان را ز بس مستي همي نيست روءي مر مرا از تو وز ايشان جز هرب 40 پند گير از شعر حجت وز پس ايشان مرو تا نماني عمر-هاي بيكران-	39	-874110607582538054	1071	1809.0	829	1263	84.79810333251953	238	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms034	false	-2444195791965289391	0	226	0	1028	1380	301	تو صعب--ست كه مردم ز-تو هست در ارام و تو خود در شتاب -----------------------------------------------------تو چو-يكي زنگي نا خوب و پير دختركان تو همه خوش و شاب-- زادن ايشان ز تو اي گنده پير هست شگفتي چو ثواب از-عقاب-- تا تو نياءي ننمايند هيچ دختر كان رويكها از حجاب 5-روي زمين را تو نقابي وليك ايشان را نيست نقابت نقاب چ--ند گريزي ز-حواصل در--ين قبها بي روزن و باب اي غراب-- در تو همي پيري نايد پديد ز انكه زم-ردم تو رباءي شباب--- اب نها- چون كه بشوءي همي شرم كن از وي بتو نه شرم و-اب--- چند ب--سوزن بشكستي تبر چند ب--گنجشگ گرفتي عقاب 10 چند چو رعد از تو بناليد دعد تاش بخوردي ب--فرا ق رباب ---چند كه از بيم تو بگريختند از رمه گرسنه ميشان ذءاب--- شاه حبش چون تو بود گر-كند شمشير از صبح و-سنان از شهاب چ---ند گذشت-ستي بر جاهلان بر-كفشان قحف و-ميانشا-ن قحاب--- حرمت تو-سخت بزرگ--ست ازانك در تو دعا را بگشا يند باب 15 اي كه نداني تو همي قدر شب سوره والليل بخوان از كتاب قدر----شب اندر-شب قدر-است و-بس بر خوان از سوره و معني بياب--- همچو-شب دنيا دين را شب--ست ظالمتش از جهل وز--عصيان سحاب--- خلق نبيني همه خفته ز-علم عدل نهان گشته و-فاش اضطراب--- اينكه تو بيني نه همه مردمند بلكه ذءابند ب--زير ثيا ب 20 كرده ز-بهر ستم و جور و-جنگ چنگ چو-نشپيل و-چو-شمشير-ناب4-- خانها خمار	34	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms040	true	-6064507641104997197	21	300	81	1230	1230	300	تو صعب است كه مردم ز تو هست در ارام-- تو خود در شتاب 3 هرگز ناراست جز از بهر تو چرخ سر خويش به در خوشاب 4 تو چو يكي زنگي ناخو-ب و پير دختركان تو همه خوب و شاب 5 زادن ايشان ز تو اي گنده-پير هست شگفتي چو ثواب از عقاب 6 تا تو نياءي ننمايند هيچ دختر-كان رويكها از حجاب 7 روي زمين را تو نقابي وليك ايشان را نيست نقابت نقاب 8 چند گريزي ز حواصل در اين قبه- بي-روزن و باب اي غراب 9 در تو همي پيري نايد پديد ز-انكه ز مردم تو رباءي شباب 10 اب نهاي چون-كه بشويد همي شرم-گن از روي تو به شرم و اب 11 چند به سوزن بشكستي تبر چند به گنجشك گرفتي عقاب 12 چند چو رعد از تو بناليد دعد تاش بخوردي به فرا-ق رباب 13 چند كه از بيم تو بگريختند از رمه گرسنه ميشان ذءاب 14 شاه حبش چون تو بود گر كند شمشير از صبح و سنان از شهاب 15 چند گذشتهستي بر جاهلان بر كفشان قحف و ميان شان قحاب 16 حرمت تو سخت بزرگ است ازانك در تو دعا را بگشا-يند باب 17 اي كه نداني تو همي قدر شب سوره والليل بخوان از كتاب 18 قدر شب اندر شب قدر است و بس بر-خوان ان سوره و معني بياب 19 همچو شب دنيا دين را شب است ظ-لمت- از جهل و ز عصيان سحاب 20 خلق نبيني همه خفته ز علم عدل نهان گشته و فاش اضطراب 21 اينكه تو بيني نه همه مردمند بلكه ذءابند به زير ثيا-ب 22 كرده ز بهر ستم و جور و جنگ چنگ چو نشپيل و چو شمشير ناب 23 خانه- خمار-	40	-874110607582538054	983	1595.0	771	1167	84.23307800292969	208	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms034	false	-2444195791965289391	226	301	1028	1380	1380	301	چو قصر مشيد منبر ويران و مساجد خرا ب image file0481NasirKhusrawDiwan_0040png مطرب قارون شده بر راه او مقري بيمايه و الحانش غاب--- حاكم در جلوها خوبان ب--روز نيم-شبان محتسب اندر شراب--- خون حسين ان بجشد در-صبوح وين بخورد ز-اشتر صالح كبا ب-- غره مشو گر چه ب--اواز نرم عرضه كند بر تو عقاب و ثوا ب-- چون بخورد ساتكني2 هفت و هشت با گلو يش تاب ندار د ر باب--- اين شب دين--ست نباشد-	34	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms041	true	2915005039566175959	0	77	0	329	1242	300	چو قصر مشيد منبر ويران و مساجد خراب 24-------------------------------------- مطرب قارون شده بر راه تو مقري بيمايه و الحانش غاب 25 حاكم در خلوت- خوبان به روز نيم شبان محتسب اندر شراب 26 خون حسين ان بچشد در صبوح وين بخورد ز اشتر صالح كباب 27 غره مشو گر چه به اواز نرم عرضه كند بر تو عقاب و ثواب 28 چون بخورد ساتگني- هفت-- هشت با گلو--ش تاب ندار-د ر-باب 29 اين شب دين است نباشد	41	-874110607582538054	293	461.5	229	375	78.13333129882812	57	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms035	false	8856587165847196352	0	217	0	913	1306	301	شگفت نيمشبان بانگ و فغان كلاب--- گاه سحر بود كنون سخت زود بر زند از مغرب تيغ افتاب تا --زه شود صورت دين را جبين سهل شود شيعت حق را صعاب ---زير ركاب و علم فا طمي نرم شود بيخردان را رقاب 0- خاك خراسان شود از خون دل زير پر دشمن جاهل خضاب--- بر سر جهال با -مر خداي محتسب او بكند احتساب--- كر شود باطل از اواز حق كور كند چشم خطا را صواب چون --كه نخواهي ز پس شصت سال اي متغا فل ز تن خود حساب--- صيد زمانه شدي و دام ت-ست مركب رهوار ب--سيمين ركاب 15 چند در--ين باديها خوب و زشت تشنه بتا زي با -ميد سراب--- دنيا خود جست و-نجستي تو دين چيست ب--دست تو جز از باد وياب3- گر نبود پرسش رستي وليك گرت بپرسند چه داري جواب ---گرت خوش ايد سخن من كنون ره ب ز بيابان ب--سوي شهر تاب ---شهر علوم انكه در او علي--ست مسكن مسكين و ماب و متاب 20 هز چه جز از شهر بيابان شمر بي بر و بي اب و خراب و يباب روتي ب----شهر ار كه اين--ست روي تا نفريبدت ز غولان خطاب--- هر كه نتا بد ز-علي روي خويش بيشك از او روي بتابد عذاب image file0481NasirKhusrawDiwan_0041png جان و تن حجت تو مر ت-را با د تراب قدم اي	35	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms041	true	2915005039566175959	77	300	329	1242	1242	300	شگفت نيمشبان بانگ و فغان كلاب 30 گاه سحر بود كنون سخت زود بر-زند از مشرق تيغ افتاب 31 تازه شود صورت دين را جبين سهل شود شيعت حق را صعاب 32 زير ركاب و علم فا-طمي نرم شود بيخردان را رقاب 33 خاك خراسان شود از خون دل زير بر دشمن جاهل خضاب 34 بر سر جهال به امر خداي محتسب او بكند احتساب 35 كر شود باطل از اواز حق كور كند چشم خطا را صواب 36 چونكه نخواهي -سپس شست سال اي متغا-فل ز تن خود حساب 37 صيد زمانه شدي و دام توست مركب رهوار به سيمين ركاب 38 چند در اين باديه خشك- و زشت تشنه بتا-زي به اميد سراب 39 دنيا خود جست و نجستي تو دين چيست به دست تو جز از باد ناب 40 گر نبود پرسش رستي وليك گرت بپرسند چه داري جواب 41 گرت خوش ايد سخن من كنون ره-- ز بيابان به سوي شهر تاب 42 شهر علوم انكه در او علي است مسكن مسكين و م---ب مثاب 43 هر چه جز از شهر بيابان شمر بي-بر و بيا-ب و خراب و يباب 44 روي به شهر ار كه اين است روي تا نفريبدت ز غولان خطاب 45 هر كه نتا-بد ز علي روي خويش بيشك از--و روي بتابد عذاب 46------------------------------------- جان و تن حجت تو مر تورا با-د تراب قدم اي-	41	-874110607582538054	819	1388.5	620	968	84.60743713378906	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms037	false	-1565132577613514227	180	301	867	1428	1428	301	اي روا كرده فريبنده جهان بر توف-ريب مر ت--را خوانده و-خود روي نهاده ب--نشيب 5-اين جهان-را بجز از------- خوابي و بازي مشمر گر مقري ب--خدا- و بر -سول و ب--كتيب-- بر دل از زهد-يكي نادره تعويذ نويس تا نيايدش از اين ديو فرايبنده نهيب-- بهرها خويشتن از عمر فراموش مكن رهگذارت ب--حساب--ست نگهدار حسيب-- دامن و-جيب مكن جهد كه زربفت كني جهد ان كن كه مگر پاك كني دامن و جيب-- زيور و زيب زنان--ست حرير و زر-و سيم مردرا--نيست جز-از-علم و--ادبزيور و زيب 10 كي شود عز-و شرف بر سر تو-افسر و-تاج تاتو--مر علم و-خرد را نكني زين و ركيب-- خويشتن را ب--زه بهمان و احسنت فلان گر-همي خنده و افسوس نخواهي مفريب-- خجلت-- عيب تن خويش وغم جهل كشد-	37	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms042	true	6691213057835224645	18	173	70	679	1183	300	اي روا كرده فريبنده جهان بر تو فريب مر تو را خوانده و خود روي نهاده به نشيب 2 اين جهان را بجز از بادي و خواب-------ي مشمر گر مقري به خداي و به رسول و به كتيب 3 بر دل از زهد يكي نادره تعويذ نويس تا نيايدش از اين ديو فريب-نده نهيب 4 بهره- خويشتن از عمر فرامشت مكن رهگذارت به حساب است نگهدار حسيب 5 دامن و جيب مكن جهد كه زربفت كني جهد ان كن كه مگر پاك كني دامن و جيب 6 زيور و زيب زنان است حرير و زر و سيم مرد را نيست جز از علم و خرد زيور و زيب 7- كي شوي عز و شرف بر سر تو افسر و تاج تا تو مر علم و خرد را نكني زين و ركيب 8 خويشتن را به زه بهمان و-احسنت فلان گر همي خنده و افسوس نخواهي مفريب 9 خجلت و عيب تن خويش -غم جهل كشد	42	-874110607582538054	534	842.0	417	621	85.99034118652344	122	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms038	false	6047409641126179819	0	95	0	420	1328	301	كودكي كو نكشد زحمت ا استاد و-اديب ---پند بپذير چوكرها-- رمكي ب سخت مرم جاهل از پند حكيمان رمد و كره ز-شيب ---سخن اموز كه تا-پند نگيري ز سخ -پند را باز نداني ز-لباسات و فري 15- نه غليواژ ت--را صيد تذرو ارد و كبك نه سپيدار تر--ا بار بهي ارد و سيب--- سر بتاب از حسد و گفتها پر مكر-و دروغ چوب پرد مغز مخر-جامها پركوس و اريب--- اي برادر سخن نادان خاري--ست درشت دور باش از سخن بيهده ا-سيب اسيب--- زرق دنيار ا-گر من بخريدم تو مخر ور-كسي بر-سخن ديو بشيبد تو مشيب	38	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms042	true	6691213057835224645	173	286	679	1128	1183	300	كودكي كو نكشد مالش-- استاد و اديب 10 پند بپذير و چو كره رمكي-- سخت مرم جاهل از پند حكيمان رمد و كره ز شيب 11 سخن اموز كه تا پند نگيري ز سخن پند را باز نداني ز لباسات و فريب 12 نه غليواج تو را صيد تذرو ارد و كبگ نه سپيدار تو را بار بهي ارد و سيب 13 سر بتاب از حسد و گفته- پر مكر و دروغ چوب بر- مغز مخر جامه پر كيس و وريب 14 اي برادر سخن نادان خاري است درشت درو باش از سخن بيهدهش اسيب اسيب 15 زرق دنيا را گر من بخريدم تو مخر ور كسي بر سخن ديو بشيبد تو مشيب	42	-874110607582538054	384	632.0	296	455	84.3956069946289	85	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms038	false	6047409641126179819	104	301	493	1328	1328	301	بر لذت بهيمي چون فتنه گشتها- بس كرده-- بدانكه حكيمت بود لقب چ--ون ننگري كه ميچه نو--يسد بر--ين زمين يزد ان ب--خط خويش و ب--انقاس روزو شب- بنويسد انچه خواهد-و خود باز بسترد بنگر بدين كتابت پر نادر و عجب-- انديشه كن يكي ز قامهاي ايزدي در نطفه ها و-خايه مرغان و-بيخ و-حب 5 خطي پدرت و ديگر مادرت و-تو سوم خطيت بيد وديگر سيب و سوم عنب خ--طيت اسب ود-يگر گاو است و-خر-سوم خطيت بار و ديگر برگ و سوم خشب چ--ون نشنوي كه دهر چه گويد همي ت-را از راز هاي رب نهانك ب--زير لب --گويدت نرم نرم همي ك--ين چه ا جاي ت-ست بر خويشتن مپوش و نگه دار راز رب--- كورند و كر هر انكه نبينند و نشنوند بر خاك خط ايزد و از اسمان خطب 10 اي اسمتي كه ملعون دسجال كردكر- گوش شما ز-بس چلب و گونه گون شغب د---جال چيست عالم و شب چشم كور اوست وين روز چشم روشن ا وي-ست بي ريب ---چون زو حذرت بايد كردن همي نخست د جال را ببين ب--حق اي گاو بي ذنب ا---يزد يكي درخت بر اورد بس شريف از بهر خير و منفعت خلق در عرب خب--ارش همه شجاعت و بارش-	38	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms043	true	3077483816720769180	4	213	16	884	1252	300	بر لذت بهيمي چون فتنه گشتهاي بس كردهاي بدانكه حكيمت بود لقب 3 چون ننگري كه --چه مينويسد بر اين زمين يزد-ان به خط خويش و به انفاس تيرهشب 4 بنويسد انچه خواهد و خود باز بسترد بنگر بدين كتابت پر نادر-- عجب 5 انديشه كن يكي ز قلمهاي ايزدي در نطف--ها و خايه مرغان و بيخ و حب 6 خطي پدرت و ديگر مادرت و تو سوم خطيت بيدو ديگر سيب و سوم عنب 7 خطيت اسپ و ديگر گاو--ست و خر سوم خطيت بار-و ديگر برگ و سوم خشب 8 چون نشنوي كه دهر چه گويد همي تورا از راز-هاي رب نهانك به زير لب 9 گويدت نرم نرم همي ك اين چه-- جاي توست بر خويشتن مپوش و نگه-دار راز رب 10 كورند و كر هر انكه نبينند و نشنوند بر خاك خط ايزد و--ز اسمان خطب 11 اي ا-متي كه ملعون د-جال كر كرد گوش شما ز بس جلب و گونه-گون شغب 12 دجال چيست عالم و شب چشم كور اوست وين روز چشم روشن اوي است بي-ريب 13 چون زو حذرت بايد كردن همي نخست د-جال را ببين به حق اي گاو بي-ذنب 14 ايزد يكي درخت بر-اورد بس شريف از بهر خير و منفعت خلق در عرب 15 خارش همه شجاعت و شاخش	43	-874110607582538054	781	1289.0	602	891	87.6543197631836	151	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms039	false	3905510125157358139	0	88	0	363	1335	301	همه سخا رسته ب--اب رحمت و حكمت بر او رطب 15 اتش در او زديد و مر او را بسوختيد تو بيوفا ستور و-امامانت چون حطب--- تبت يدا اما مك روزي هزار بار كاين فعل از وي امد نامد ز بولهب--- عهد غدير خم زن بو لهب نداشت در گردن شماست شده سخت چون كنب ---و امروز نيستيد پشيمان ز فعل بد فعل بد از پدر بتو مانده است منتسب ---چون بشنوي كه مكه گرفت--ست فاطمي بر دلت ذل ببارد و بر تنت تاب و تب 20 ارجو	39	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms043	true	3077483816720769180	213	300	884	1252	1252	300	همه سخا رسته به اب رحمت و حكمت بر--و رطب 16 اتش در-او زديد و مر او را بسوختيد تو بيوفا ستور و امامانت چون حطب 17 تبت يدا اما-مك روزي هزار بار كاين فعل كز وي امد نامد ز بولهب 18 عهد غدير خم زن بو-لهب نداشت در گردن شماست شده سخت چون كنب 19 و امروز نيستيد پشيمان ز-فعل بد فعل بد از پدر---- مانده-است منتسب 20 چون بشنوي كه مكه گرفتهاست فاطمي بر دلت ذل بيارد و بر تنت تاب و تب 21 ارجو-	43	-874110607582538054	347	608.0	267	380	91.31578826904297	69	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms039	false	3905510125157358139	88	301	363	1335	1335	301	كه---- زود سخت بفوجي سپيد پوش كينه كشد خداي ز فوجي سيه سلب وان--ن افتاب ال پيمبر كند ب--تيغ خون پدر ز گرسنه عباسيان طلب------------------------------------------------------------------- انگه كه روز خويش ببيند تعب فروش نه رحم يادش ايد و نه لهو و نه طرب وزخون خلق خاك زمين حله گون كند از بهر دين حق ز بغداد تا حلب image file0481NasirKhusrawDiwan_0045png دعوي همي كند كه ن-ي را خليفتم در خلق اين شگفت حديثي--ست بوالعجب--- زيرا كه دين سراي رسول--ست و ملك اوست كس ملك كس نبرد در اسلام بي نسب--- بر دين --خلق مهتر گشتندي اين گرو- بومسلم ار نبودي وا-ن شور و-ان چلب 5- نسبت بدان سبب بگرفتند اين گروه كز جهل مي نسب نشناسند از سبب--- زان روز باز ديو بديشان علم زدا-ست وز ديو اهل دين ب--فغا نند و در هرب--- زيشان جز از محال و-خرافات كي شنود ادين-ها و عيد نه شعبان و-نه رجب--- گر رود-زن رواست امام و نبيد خوار اسبي--ست نيز انكه كند كودك از-قصب اي----حجت خراسان از ننك اين گروه دين-را ب--شعر مرتبت اور ند ب ند ب 10 وز مغرب افتاب چوس--رزد مترس اگر بيرون كني تو نيز ب--يمگان سر-از-سرب بحر رمل مسدس مقصور فا علاتن فا علاتن فاعلات اينجهان خواب--ست خواب اي پور باب شاد چون باشي بدين اشفته خواب-- روشن-ي چشم مرا خوش خوش-	39	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms044	true	700793425224774715	0	244	0	1028	1254	300	كه سخت زود به فو--جي سپيد-پوش كينه كشد خداي زفو-جي سيه سلب 22 وان افتاب ال پيمبر كند به تيغ خون پدر ز گرسنه عباسيان طلب 23 وز خون خلق خاك زمين حله گون كند از بهر دين حق ز بغداد تا حلب 24 انگه كه روز خويش ببيند لقب فروش نه رحم يادش ايد و نه لهو و نه طرب 25 واندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسل واندر برش درشت چو سوهان شود قصب 26------------------------------- دعوي همي كند كه نبي را خليفتم در خلق اين شگفت حديثي است بوالعجب 27 زيرا كه دين سراي رسول است و ملك اوست كس ملك كس نبرد در اسلام بي-نسب 28 بر دين و خلق مهتر گشتندي اين گروه بومسلم ار-نبودي و ان شور و ان جلب 29 نسبت بدان سبب بگرفتند اين گروه كز جهل مي-نسب نشناسند از سبب 30 زان روز باز ديو بديشان علم زدهاست وز ديو اهل دين به فغاناند و در هرب 31 زيشان جز از محال و خرافات كي شنود ادينهها و عيد نه شعبان و نه رجب 32 گر رود زن رواست امام و نبيد-خوار اسپي است نيز انكه كند كودك از قصب 33 اي حجت خراسان از ننگ اين گروه دين را به شعر مرثيت اور ند-ب ندب 34- وز مغرب افتاب چون برزد مترس اگر بيرون كني تو نيز به يمگان سر از سرب genre Q 1 اين ---------------------------------جهان خواب است خواب اي پور باب شاد چون باشي بدين اشفته خواب 2 روشنيي چشم مرا خوش خوش	44	-874110607582538054	792	1255.0	613	1102	71.86933135986328	159	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms040	false	-116741496422779695	0	48	0	212	1307	301	ببرد روشنيش اي روشناء-ي چشم باب 15 تاب --نور از روي من ميبرد ماه تاب و-نورش گشت يكسر پيچ و-تاب-- پيچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بي نور و تاب ا--فتابم شدب---مغرب چون بسي بر سرم بگذشت تابان افتاب-- جز شكار مردم	40	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms044	true	700793425224774715	244	299	1028	1252	1254	300	ببرد روشنيش اي روشناءيي چشم باب -3 تاب و نور از روي من ميبرد ماه تاب و نورش گشت يكسر پيچ و تاب 4 پيچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بي-نور و تاب 5 افتابم شد به مغرب چون بسي بر سرم بگذشت تابان افتاب 6 جز شكار مردم	44	-874110607582538054	207	361.0	160	226	91.5929183959961	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms040	false	-116741496422779695	48	300	212	1305	1307	301	هشيار هيچ ا نيست چيزي كار اين پر ان عقاب------------------------------------------------------------ گرد رنج و غم كه بر مردم رسد زود تر مي پير گردد مرد شاب 20 چون مرا پيري ز-روز و شب رسيد نيست روز و شب همانا جز عذاب هر --چه ناز و خوب كردش گشت چرخ هم زكردش زود گردد زشت و-خاب--- دل براين اشفته خواب اندر مبند پيش كو از تو بتابد تو بتاب ---زين سراب تشنه كش پرهيز كن تشنگان بسيا ر كشتس---ت اين سراب image file0481NasirKhusrawDiwan_0046png روي تازه ات زي سراب او منه تا نزيزد زان سراب از رويت اب--- گرش بنكوهي ندارد------ شرم و باك ورش بنوازي نيا بي زو صواب گر --چه بيخير است گيتي مر ترا زو شود حاصل بدنيا-- خير ناب گر --چه خاك و اب سبز وت-ازه نيست سبز از اب و خاك شد تازه سذاب 5 گر چه در گيتي نيابي هيچ فضل مرد ازو فاضل شد است و زود ياب ---اين جهان الفنج-گاه علم ت-ست سر مزن چون خردر---ين خانها خراب--- كشت ورزت كرد بايد با زمين جنگ نايد با زمينت نه عتاب مرد --مان چون كو دكان بيهش-ند وين دبير ستان علم--ست از حساب--- شغل كودك در دبيرستانش نيست جز كه خواندن يا سءال و يا-جواب 10 چون نپرسي زو -ستاد خويش تو چونكه نگشاءي بر او نيكو خطاب ---زين هزاران شمع كان ايد پديد تا ببندد روي چرخ از شب نقاب ---روي خاك و-موي گردان چرخ را اين سيه پرده نقاب است و خضاب--- نيك بنگر كا ندر--ين خيمها كبود چون فتاد- است اي پسر چندين شتاب	40	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms045	true	365961771494680578	0	273	0	1155	1253	300	هشيار پور ن--يست چيزي كار اين پر-ان عقاب 7 اين عقاب از كوه چون سر برزند از جهان يكسر برون پرد غراب 8 گرد رنج و غم چو بر مردم رسد زود-تر مي پير گردد مرد شاب 9 -چون مرا پيري ز روز و شب رسيد نيست روز و شب همانا جز عذاب 10 هرچه ناز و خوب كردش گشت چرخ هم زگردش زود گردد زشت و خاب 11 دل بد-ين اشفته خواب اندر مبند پيش كو از تو بتابد زو بتاب 12 زين سراب تشنه-كش پرهيز كن تشنگان بسيا-ر كشته است اين سراب 13 -------------------------------------روي تازه--ت زي سراب او منه تا نريزد زان سراب از رويت اب 14 گرش بنكوهي ندارد باك و شرم------ ورش بنوازي نيا-بي زو ثواب 15 گرچه بيخير است گيتي مرد را زو شود حاصل به دانش خير ناب 16 گرچه خاك و اب سبز و تازه نيست سبز از اب و خاك شد تازه سداب 17 گرچه در گيتي نيابي هيچ فضل مرد ازو فاضل شدهاست و زود ياب 18 اين جهان الفنج گاه علم توست سر مزن چون خر در اين خانه- خراب 19 كشت ورزت كرد بايد بر زمين جنگ نايد با زمينت نه عتاب 20 مردمان چون كو-دكان بيهشاند وين دبير-ستان علم است از حساب 21 شغل كودك در دبيرستانش نيست جز كه خواندن يا سءال و يا جواب 22 چون نپرسي ز اوستاد خويش تو چونكه نگشاءي بر--و نيكو خطاب 23 زين هزاران شمع كان ايد پديد تا ببندد روي چرخ از شب نقاب 24 روي خاك و موي گردان چرخ را اين سيه پرده نقاب است و خضاب 25 نيك بنگر كا-ندر اين خيمه- كبود چون فتاده است اي پسر چندين شتاب	45	-874110607582538054	985	1657.5	756	1216	81.00328826904297	194	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms041	false	1480357465563442725	14	146	54	604	1372	301	15 جز بر اسب علم و بغل جست---جوي خلق نتواند گذشتن زين عقاب ---اين هميگ-ويد ببايد جست ازين تا پديد ايد صواب از نا صواب و --ان هميگ-ويد چنين بيهوده ها دور دار از من هلا ير كن شراب--- كار دنيا را همان داند كه كرد رطل پر كن رود بر كش بر رباب--- رطل پر كن وصف عشق دعد گوي تا چه شد كارش ب--اخر با رباب 20 اي پسر مشغول اين دنياست خلق چون ب--مرد اراست مشغول اين كلاب وو همي اباد خواهد خاك را چون كه زا بادي فز ونستش خراب گر نه گرگي بر ره گرگان مر و گو سپندت را مران سوي ذءاب--- ديو جهلت را ب--پند-من ببند پند شايد ديو جهلت را طناب--- بر فلك بايد شدن از راه پند اي بر ادر چون دعاي مستجاب	41	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms046	true	-3363159975417215273	3	127	19	537	1240	300	28 جز براسپ- علم و بغل جست و جوي خلق نتواند گذشتن زين عقاب 29 اين همي گويد ببايد جست ازين تا پديد ايد صواب از نا-صواب 30 وان همي گويد چنين بيهوده-ها دور دار از من هلا پر-كن شراب 31 كار دنيا را همان داند كه كرد رطل پر كن رود بر-كش بر رباب 32 رطل پر كن وصف عشق دعد گوي تا چه شد كارش به اخر با رباب 33 اي پسر مشغول اين دنياست خلق چون به مردار است مشغوليي-- كلاب 34--------------------------------------------------- گر نه گرگي بر ره گرگان مر-و گو-سپندت را مران سوي ذءاب 35 ديو جهلت را به پند من ببند پند شايد ديو جهلت را طناب 36 بر فلك بايد شدن از راه پند اي بر-ادر چون دعاي مستجاب	46	-874110607582538054	470	805.5	361	579	81.1744384765625	98	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms036	false	-4830890276826716409	7	207	39	1037	1487	301	كردار توا-ندر خور-اين-خوب جواب و---عده راطا-عت بايد چو مقري تو ب--وعد سرت ازطا-عت بر-حكم نكو وعدهذ متاب ---زان شراب اينكه تو-داري چوخلا بي--ست نبيدر درز بهشت اين-همه عالم چو-سراءي--ست خراب ---زان همه وعدها نيكو ب--چه خرسند شوي اي خردمند برين نعمت پوسيدها غاب 41 زان گر-ين خانه نيابي تو-همي بوي بهشت يار تو يافت ازو بوي تو شو نيز بياب 15 تاب---خاك اندر ناميخت چنين بوي بهشت اين نشد شگر پاكيزه و ان عنبر ناب چ---ون نداني كه چه چيز-است همي بوي بهشت نشناسي ز-مي صاف همي تيره خلاب توب----دين تيره از ان صاف بدان خرسندي كه ب--دست اندر گنجشگ و برابراست عقاب چ---ون نيايد ب--گه گرسنگي كبك و تذرو چ--كند-گر نخورد شير س زمردار كباب چون---كه بر ارزوي نالها زير-و بم چنگ كس نيارامد بر بيمزه اواز رباب ص 20 پر-شود معده تراچون نبود-ميده ز-كشك خوش كند مغزترا گر نب----ود مشك سذاب--- اي خردمند چه بازي زيس سفله جهان همچو تشنه زپس خشك-- فريبنده سراب--- گر عذاب ان بود اي خواجه كزو رنجه شوي چون نرنجي ز-جهان ور-نه ق جهان--ست عذاب image file0481NasirKhusrawDiwan_0042png سربسر رنج و عذاب--ست جهان گر-بهشي مطلب رنج و عذابش چو مقري ب--حساب--- طلب رنج سوي مرد خر-مند خطاست مشمر گرت خرد-هست خطا را ب--صواب	36	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms047	true	8039581959955058255	51	297	219	1252	1260	300	كردار تو اندر خور اين خوب جواب 14 وعده را طاعت بايد چو مقري تو به وعد سرت از طاعت بر حكم نكو وعده- متاب 15 زان شراب اينكه تو داري چو خلابي است پليد و--ز بهشت اين همه عالم چو سراءي است خراب 16 زان همه وعده- نيكو به چه خرسند شدي اي خردمند بدين نعمت پوسيده- غاب 17 زانك ازين خانه نيابي تو همي بوي بهشت يار تو يافت ازو بوي تو شو نيز بياب 18 تا به خاك اندر ناميخت چنين بوي بهشت اين نشد شكر پاكيزه و ان عنبر ناب 19 چون نداني كه چه چيز است همي بوي بهشت نشناسي ز مي صاف همي تيره خلاب 20 تو بدين تيره از ان صاف بدان خرسندي كه به دست است- گنجشك و برابر-ست عقاب 21 چون نيابد به گه گرسنگي كبك و تذرو چه كند گر نخورد مرد ز -مردار كباب 22 جز كه بر اروزي ناله- زير و بم چنگ كس نيارامد بر بيمزه اواز رباب-- 23 پر شود معده تو چون نبود ميده ز كشك خوش كند مغز تو را چون نبود مشك سحاب 24 اي خردمند چه تازي سپس سفله جهان همچو تشنه سپس خشك و فريبنده سراب 25 گر عذاب ان بود اي خواجه كزو رنجه شوي چون نرنجي ز جهان گر نه-- جهان است عذاب 26------------------------------------- سربسر رنج و عذاب است جهان گر بهشي مطلب رنج و عذابش چو مقري به حساب 27 طلب رنج سوي مرد خردمند خطاست مشمر گرت خرد هست خطا را به صواب	47	-874110607582538054	888	1428.5	695	1083	81.99446105957031	177	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms037	false	-1565132577613514227	0	120	0	567	1428	301	سيماب 10 قود-را نيست ثوابي چو عمل نيست براو ايزد از بهر عمل كرد بايات خطاب-------- عملت كو ب--عمل فخر-كن ايرا كه خداي با-تو از بهر-عمل كرده دراين وعده ثواب گرچه صعب--ست عمل از قبل بوي بهشت جمله اسان شود اي پور پدر بر-تو صعاب چ---ون نبايدت س عمل راه نيابي سوي علم نكند مرد سواري چو نباشدش ركاب--- جز بعا--مي نرهد مردم از-اين بند عظيم كان نهفته است ب--تنزيل درون زير حجاب 15 چون نيابي ره تاويل بعا--مش نرسي ورش بگفتست ميان من و تواصل بياب---- نه سوي راه سذاب--ست ره لالها لعل گرچه زان اب خوردل-اله كه خورد-است سذاب عام----را جز كه عمل بند نديد--است حكيم علم-را كس نتواند كه ببندد ب--طناب ---قول چون يار-عمل گشت مباش ايچ	37	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms048	true	-4402657928458491261	124	271	497	1110	1223	300	سيماب 35 قول را نيست ثوابي چو عمل نيست بر-و ايزد از بهر عمل كرد تو را وعده ثواب 36 عملت كو به عمل فخر كن ايرا كه خداي با تو از بهر عمل كرد به ايات خطاب 37 گ-رچه صعب است عمل از قبل بوي بهشت جمله اسان شود اي پور پدر بر تو صعاب 38 چون نباشدت --عمل راه نيابي سوي علم نكند مرد سواري چو نباشدش ركاب 39 جز به علمي نرهد مردم از اين بند عظيم كان نهفته است به تنزيل درون زير حجاب 40 چون نداني ره تاويل به علمش نرسي ورچه يكيست ميان من و تو حكم كتاب 41 نه سوي راه سداب است ره لاله- لعل گرچه زان اب خورد لاله كه خوردهاست سداب 42 علم را جز كه عمل بند نديده است حكيم علم را كس نتواند كه ببندد به طناب 43 قول چون يار عمل گشت مباش ايچ	48	-874110607582538054	504	826.0	391	618	81.55339813232422	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms041	false	1480357465563442725	150	289	652	1300	1372	301	خوردن و-اين رفتن و اين خفتن و-خاست نيك بنگر كه كه افكندوز---ين كار چه خواست-- گر نه با كام تو بود اين-همه تقدير چرا ب--همه عمرچ-نين خواب و-خورت كام و-هوي است 5 چون شدي-فتنها نا خواستها خويش بگو- راست ميگوي كه هشيار نگويد جز-راست ور---تو خود كردها تقدير چنين بر-تن خويش صانع خويش توءي پس خود و-اين-قول خطاست را--ست ان--ست كه ت-ن بند خداي--ست ت-را اندر--ين خانه و اين خانه ت--را جاي چراست----------------------------------------------------------------------------- گرچه اندوه تو و بيم تو از كاستن است اي فزوده زچ-را چاره نيابي تو ز-كاست-- زير گردنده فلك چون طل-ي خيره بقا كه ب--نزد حكما گشتن از ايات فناست 10 گشتن حال توچون گشتن چرخ و شب و روز بر درستي كه ترا- جاي بقا-نيست گواست--- منزل ت-ست جهان اي سفري جان عزيز سفرت سوي سراءي--ست كه ان جاي بقاست--- مخور انده كه ازين---جاي همي	41	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms049	true	-7285985275771372408	111	300	444	1212	1212	300	خوردن و اين رفتن و اين خفتن و خاست نيك بنگر كه كه افگند وز اين كار چه خواست 2 گر به نا-كام تو بود اين همه تقدير چرا به همه عمر چنين خواب و خورت كام و هو--است 3 چون شدي فتنه- ناخ-واسته خ-ويش بگوي راست ميگوي كه هشيار نگويد جز راست 4 ور تو خود كرد-ي تقدير چنين بر تن خويش صانع خويش تو-- پس خود و اين قول خطاست 5 راست ان است كه اين بند خداي است تورا اندر اين خانه و اين خانه تو را جاي چراست 6 به چرا فتنه شدن كار ستور است تورا اين همه مهر بر اين جاي چرا چون و چراست 7 گرچه اندوه تو و بيم تو از كاستن است اي فزوده ز چرا چاره نيابي تو ز كاست 8 زير گردنده فلك چون طلبي خيره بقا كه به نزد حكما گشتن از ايات فناست 9 گ-شتن حال تو و گ-شتن چرخ و شب و روز بر درستي كه جهان جاي بقا نيست گواست 10 منزل توست جهان اي سفري جان عزيز سفرت سوي سراءي است كه ان جاي بقاست 11 مخور انده چو از اين جاي همي-	49	-874110607582538054	607	960.0	475	780	77.82051086425781	128	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms463	false	-968930183452052470	165	226	790	1055	1402	301	اي باز كرد- چشم-- دل خفته-را ز-خواب بشنو-سءال خويش ول جوابي-بده صواب-- بنگربچشم--- دل كه دو چشم سرت هگرز ديد است چشمها -كه در و نيست هيچ اب گ---------------------------------------------------------------------------------اهي پديد باشد و گاهي نهان شود اين نكته ايست طرفه و بي هيچ پبچ و تاب چشمه ست واب نيست پس اين چشمه چون بود دادم نشان ان با بمثل همچو افتاب	463	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms049	true	-7285985275771372408	37	105	144	424	1212	300	اي باز كرده چشم و دل خفته را ز خواب بشنو سءال خوب و-- جوابي بده صواب 2 بنگر به چشم دل كه دو چشم سرت هگرز ديدهاست چشمهاي كه در-و نيست هيچ اب 3 چشمه است و اب نيست پس اين چشمه چون بود اين نكتهاي است طرفه و بيهيچ پيچ و تاب 4 گاهي پديد باشد و گاهي نهان ش---------------------------------------------------------------------------ود دادم نشانياي به -مثل همچو افتاب	49	-874110607582538054	173	272.5	136	359	48.189414978027344	32	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms042	false	3168125426570846170	0	223	0	1076	1443	301	گاه گرچه دير-است همان اخر برب-ايد خاست ت---وشه ازط-اعت يزدانت همي بايد كرد كه در-اين صعب سفرط-اعت او توشها ماست 15 نيكي الفنج وزپر هيز--و خرد پوش سلاح كه بر-اين راه يكي منكر و صعب اژ درهاست--- بهترين راه گزين كن كه دو-ره پيش تو-است ك--رهت سوي نعيمس--ت و دگر-سوي بلاست--- از پس انكه رسول امد- با-وعد-و وعيد چند گوءي كه بدو-نيك ب--تقدير و قضاست ---گنه و كاهلي خود ب--قضا بر-چه نهي كه چنين گفتن بيمعني كار سفهاست--- گر خداوند قضا كرد گنه برسر--تو پس گناه تو ب--قول تو خداوند ت-راست 20 بد كنش زي تو-خداي--ست بدين مذهب زشت گرچه مي گفت نياري كت ازين بيم قفاست--- اعتقاد تو چنين است وليكن ب--زبان گوءي ان حاكم عدل است و حكيم الحكماست--- با خداوند زبانت ب--خلاف دل ت-ست با-خداوند جهان نيز ت--را روي-- رياست -----بميان قدر و ج---------------------------------------------------------------------بر ره راست بجوي كه سوي اهل خرد جبر و قدر در دو عناست image file0481NasirKhusrawDiwan_0048png بميان قدر و جبر روند اهل خرد ره دانا بميانها دو ره خوف ورجاست راست انست ره دين كه پسند خرد-است كه خرد اهل زمين را ز-خداوند عطاست ---عدل بنياد جهانا-ست بينديش كه عدل جزب---حكم خرد از-جور ب--حكم كه جداست--- خرد است انكه چوم-ردم سپس او برود گر گهر-رويد--- زير پيش ازخاك سزاست 5 خ-رد انست-- كه مردم ز-بها و شرفش از-خداوند جهان اهل خطابس--ت و ثناست--- خرد ازهر--خللي بست	42	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms050	true	5151636946727571968	19	300	85	1227	1227	300	گاه گرچه دير است همان اخر بر بايد خاست 13 توشه از طاعت يزدانت همي بايد كرد كه در اين صعب سفر طاعت او توشه- ماست 14 نيكي الفنج و ز پرهيز و خرد پوش سلاح كه بر اين راه يكي منكر و صعب اژ-درهاست 15 بهترين راه گزين كن كه دو ره پيش تو است يك رهت سوي نعيم است و دگر سوي بلاست 16 از پس انكه رسول امده با وعد و وعيد چند گوءي كه بدو نيك به تقدير و قضاست 17 گنه و كاهلي خود به قضا بر چه نهي كه چنين گفتن بيمعني كار سفهاست 18 گر خداوند قضا كرد گنه بر سر تو پس گناه تو به قول تو خداوند توراست 19 بد كنش زي تو خداي است بدين مذهب زشت گرچه مي-گفت نياري كت ازين بين قفاست 20 اعتقاد تو چنين است وليكن به زبان گوءي او حاكم عدل است و حكيم الحكماست 21 با خداوند زبانت به خلاف دل توست با خداوند جهان نيز تو را روي و رياست 22 به ميان قدر و جبر رود اهل خرد راه دانا به ميانه دو ره خوف و رجاست 23 به ميان قدر و جبر ره راست بجوي كه سوي اهل خرد جبر و قدر درد و عناست 24 راست ان ---------------------------------------------------------------------------------------ا----------ست ره دين كه پسند خرد است كه خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست 25 عدل بنياد جهان است بينديش كه عدل جز به حكم خرد از جور به حكم كه جداست 26 خرد است انكه چو مردم سپس او برود گر گهر رويد در زير پيش --خاك سزاست 27 خرد ان است كه مردم ز بها و شرفش از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست 28 خرد از هر خللي پشت-	50	-874110607582538054	926	1506.5	727	1245	74.37751007080078	206	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms042	false	3168125426570846170	224	301	1083	1443	1443	301	فرج--ست خرد از بيم امانس--ت و ز-هر درد شفاست--- خرد-اندر ره دنيا سره يار-است و-سلاح-خرد اندر-ره دين نيك سلاحس--ت و عصاست--- بي-خرد گر چه رها باشد در بند بود با-خردگ-رچه بود-بسته چنان دان كه رهاست--- اي خرد مند نگه كن بره از چشم خرد تا ببيني كه بر--ين امت نادان چه رياست 10 ا-نت گويد همه افعال خداوند كند كار بنده همه خاموشي و-تسليم و-رضاست--- وانت گويد همه نيكي ز خداي--ست وليك بدي اي امت بد بخت-	42	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms051	true	-2112131245744170729	4	99	10	402	1192	300	فرج است خرد از بيم امان است و ز هر درد شفاست 29 خرد اندر ره دنيا سره يار است و سلاح خرد اندر ره دين نيك دليل است و عصاست 30 بي خرد گر-چه رها باشد در بند بود با خرد گرچه بود بسته چنان دان كه رهاست 31 اي خرد-مند نگه كن به ره- چشم خرد تا ببيني كه بر اين امت نادان چه وباست 32 اينت گويد همه افعال خداوند كند كار بنده همه خاموشي و تسليم و رضاست 33 وانت گويد همه نيكي ز خداي است وليك بدي اي امت بد-بخت	51	-874110607582538054	342	543.5	270	396	86.36363983154297	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms043	false	-8403593367601059587	0	162	0	724	1347	301	همه كار شماست و انك--ه اين هر-دو مقرند كه روزي--ست بزرگ هيچ شك نيست كه ان روز-مكافات و-جزاست--- چو مرا كار نباشد نبوم زاهل جزا اندر--ين قوم خرد را بنگر راه كجاست ---چون بود عدل بر ان ك-و نكند جرم عذاب زي من اين هيچ روان-يست اگر-زي تو-رواست 15 حاكم روز- قضاي تو شده مست مگر- نه حكيمست-- كه سازندها گردنده سماست--- اندر--ين راه خرد را بسراء---يست گذر بر ره و رسم خرد رو كه ره او پيداست--- مر خداوند جهان را بشناس و بگذار شكراو--را كه ت--را اين دو-به از-ملك سباست--- حكمت اموز و كم ازار و نكو كوي و بدانك رو زحشر-اين-همه را-قيمت و بازار و بهاست م---ردم ان--ست كه دينست-- و هنر-جامها او نه يكي بي-هنر و فضل كه ديباش قباست 20 جهد كن تا ب--سخن مردم گردي و بدان كه بجز-مرد سخن خلق همه خارو--گياست--- همچنان چون تن ماز-نده ب--اب--ست و هوا سخن خوب دل مردم را اب و هواست--- سخن خوب ز حجت شنو ار والاني كه	43	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms051	true	-2112131245744170729	99	300	402	1192	1192	300	همه كار شماست 34 وانگه اين هر دو مقرند كه روزي است بزرگ هيچ شك نيست كه ان روز مكافات و جزاست 35 چو مرا كار نباشد نبوم -اهل جزا اندر اين قول خرد را بنگر راه كجاست 36 چون بود عدل بر انك او نكند جرم عذاب زي من اين هيچ روا نيست اگر زي تو رواست 37 حاكم روزي قضاي تو شده مست سدوم نه حكيم است كه سازنده- گردنده سماست 38 اندر اين راه خرد را به سزا نيست گذر بر ره و رسم خرد رو كه ره او پيداست 39 مر خداوند جهان را بشناس و بگزار شكر او را كه تو را اين دو به از ملك سباست 40 حكمت اموز و كم ازار و نكو گو- و بدانك روز حشر اين همه را قيمت و بازار و بهاست 41 مردم ان است كه دين است و هنر جامه -او نه يكي بي هنر و فضل كه ديباش قباست 42 جهد كن تا به سخن مردم گردي و بدان كه بجز مرد سخن خلق همه خار و گياست 43 همچنان چون تن ما زنده به اب است و هوا سخن خوب دل مردم را اب و هواست 44 سخن خوب ز حجت شنو ار والاءي كه-	51	-874110607582538054	684	1128.5	527	795	86.03773498535156	158	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms043	false	-8403593367601059587	162	285	724	1283	1347	301	سخنهاش سوي مردم والا والاست--- گر سخنهاي كساءي شده پيرند و ضعيف سخن حجت با قوت و تازه و برناست بحر رمل مسدس مقصور 25 هر كه چون خر-فتنها خواب و خوراس-ت گرچه ا-دم صورت--ست او هم خر است مراست image file0481NasirKhusrawDiwan_0049png ايكه شكمت پر زنعمت-- جان- تهي چون كني بيداد كايزد داور است-- گر ت--را جز بت پرستي كا ر نيست چون همي لعنت كني بر بتپرست --ازر بتگر توءي كز خز و بز تنت چون بت پر ز نقش ازر است-- گر درخت از بهر بر باشد عزيز جان بر-است و-تن درخت برور است------------------------------------------------------ تن ب--جان زنده است و-جان زنده ب--علم دانش اندر كان وجانت گو-----------------------------------------------------------هر است-- علم جان جان ت-ست اي هوشيار گر بجوءي جان جان را در خور-است	43	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms052	true	-642947581917737073	0	158	0	636	1221	300	سخنهاش سوي مردم والا والاست 45 گر سخنهاي كساءي شده پيرند و ضعيف سخن حجت با قوت و تازه و برناست genre Q 1------------ هر كه چون خر فتنه- خواب و خور است گرچه مردم صورت است ان هم خر است 2 اي شكم پر ------------------------------------------------نعمت و جانت تهي چون كني بيداد كايزد داور است 3 گر تو را جز بت-پرستي كا-ر نيست چون كني لعنت همي بر بتپرست 4 ازر بتگر توي- كز خز و بز تنت چون بت پر ز نقش ازر است 5 گر درخت از بهر بر باشد عزيز جان بر است و تن درخت برور است 6 نيك بنگر تا ببيني كز درخت جان بروءيد ونما در برست 7 تن به جان زنده-است و جان زنده به علم دانش اندر كان ج-انت گوهر است 8 سوي دانا اي برادر همچنانك جان تنت را علم جان را مادر است 9 علم جان جان توست اي هوشيار گر بجوءي جان جان را در خور است	52	-874110607582538054	464	742.5	353	702	66.09686279296875	99	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms044	false	-5857230566301077053	0	126	0	545	1299	301	را باز كن بنگر نكو زانكه نفتاد انكه نيكو بنگر است--- زير اين چادر نگه كن كز نبات اشكري بسيار خوار و بيمر است 10 زير دست لشكري دشمن شناس كان ب--جاه و منزلت زين برتر است ---وين خرد مند سخن-دان زان سپس مهتر و سالار هر دو لشكر است--- كس سه لشكر ديد زير چادري وين حديثي بس شگفت و نادر است--- هر كسي را زير اين چادر درون خاطر جو يا ب--راهي ديگر است--- اينت گويد كردگار ما همه چرخ و-خاك و------باد واب واذر است 15 و انت گويد كردگار نيك و بد ايزد دادار و ديو ابتر است نيست چيزي هيچ از--ين گنبد برون هرچه هست و ني-ست يكسر -ايدر-است ----------------------------------------------------------كار يزدان صلح و نيكوءي و خير كار ديوان جنگ و زشتي وشر	44	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms052	true	-642947581917737073	161	300	646	1221	1221	300	را باز كن بنگر نكو زانكه نفتاد انكه نيكو بنگر--ست 11 زير اين چادر نگه كن كز نبات لشكري بسيار خوار و بيمر است 12 زير دست لشكري دشمن شناس كان به جاه و منزلت زين برتر است 13 وين خرد-مند سخن دان زان سپس مهتر و سالار هر دو لشكر است 14 كس سه لشكر ديد زير چادري اين حديثي بس شگفت و نادر است 15 هر كسي را زير اين چادر درون خاطر جو-يا به راهي رهبر است 16 اينت گويد كردگار ما همه چرخ و خاك و اب و باد و ---اذر است 17 ن-----------------------------------------------------يست چيزي هيچ از اين گنبد برون هرچه هست اين است يكسر كايدر است 18 وانت گويد كردگار نيك و بد ايزد دادار و ديو ابتر است 19 كار يزدان صلح و نيكوءي و خير كار ديوان جنگ و زشتي و شر	52	-874110607582538054	470	796.5	363	635	74.0157470703125	101	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms044	false	-5857230566301077053	126	301	545	1299	1299	301	است--- وانت گويد بر سر هفتم فلك جوي اب و باغ-- ناژ و عرعر است--- صد هزاران خوبر ويانند نيز هر يكي گوءي كه ماه انور است 20 وانكه اوراهس-------ت خوردو نازو خوابذ اين سخن زي او-محال و منكر است--- فكرت ما زير اين چادر بماند راز يزداني برون زين چادر است ---اين يكي كشتي است كو را باد بان اتش است و-خاك تيره لنگر است ---جاي رنج و اندهست ---اين اي يسر جاي اساني و شادي ديگر است image file0481NasirKhusrawDiwan_0050png زين فلك بيرون تو كي داني كه چيست كاين حصاري بس بلند و بي در است قو---ل اين و ان درين نايد ب--كار قول قول كرد گار اكبر است قو---ل ايزد بشنو و خطش ببين قول و خط من ترا---خود از-بر است--- همچنان كز-قول ما قولش به است خط او از خط ما نيكو تر است--- چشم و گوش خلق بي قول رسول از خط و از-قول او كور--وكر است--- قول او را نيست جز عالم زبان خعا3 او را شخص مردم دفتر است خط--- او بر دفتر تنهاي ما چشم و-گوش و-هوش-	44	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms053	true	-6078812634303004603	0	196	0	765	1176	300	است 20 وانت گويد بر سر هفتم فلك جوي اب و باغ و ناژ و عرعر است 21 صد هزاران خوب رويانند نيز هر يكي گوءي كه ماه انور است 22 وانكه او را نيست همت خورد ----و خواب -اين سخن زي او محال و منكر است 23 فكرت ما زير اين چادر بماند راز يزداني برون زين چادر است 24 اين يكي كشتي است كو را باد-بان اتش است و خاك تيره لنگر است 25 جاي رنج و اندوه است اين اي پسر جاي اساني و شادي ديگر است 26 -------------------------------------زين فلك بيرون تو كي داني كه چيست كاين حصاري بس بلند و بي-در است 27 قول اين و ان درين نايد به كار قول قول كرد-گار اكبر است 28 قول ايزد بشنو و خطش ببين قول و خط من تو را خود از بر است 29 همچنان كز قول ما قولش به است خط او از خط ما نيكو-تر است 30 چشم و گوش خلق بيشرح- رسول از خط و از قول او كور و كر است 31 قول او را نيست جز عالم زبان خط او-- را شخص مردم دفتر است 32 خط او بر دفتر تنهاي ما چشم و گوش و هوش	53	-874110607582538054	672	1151.5	511	814	82.55528259277344	158	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms045	false	-116530629603987822	1	90	5	381	1326	301	و-خاطر است--- اين جهان در جنب فكر تهاي ما همچو اندر جنب دريا ساغر است--- هر كه ز--يزد سيم و زر جويد ثواب بد نشان و بيهش و-شوم اختر است 10 نيست سوي من سر قيصر خطير گر ز-زر بر سر مراورا افسر ات---- چون همي قيصر ز-زر افسر كند نيست او قيصر كه خر-يا استر است--- گر همي چيزي ببايد مان خريد در بهشت انجا محال--ست ار زر است--- از نياز ماست اينجا زر عزيز ورنه زر با سنگ سوده همسر است--- روي د-نيا وز نياز ماست خوب	45	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms053	true	-6078812634303004603	198	299	771	1174	1176	300	و خاطر است 33 اين جهان در جنب فكر-تهاي ما همچو اندر جنب دريا ساغر است 34 هر كه ز ايزد سيم و زر جويد ثواب بد نشان و بيهش و شوم اختر است 35 نيست سوي من سر قيصر خطير گر ز زر بر سر مرو را افسر است 36 چون همي قيصر ز زر افسر كند نيست او قيصر كه خر يا استر است 37 گر همي چيزي بيايد-مان خريد در بهشت انجا محال است ار زر است 38 از نياز ماست اينجا زر عزيز ورنه زر با سنگ سوده همبر است 39 روي دينار از نياز توست خوب	53	-874110607582538054	362	626.5	275	405	89.3827133178711	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms045	false	-116530629603987822	91	301	386	1326	1326	301	زشت-و خشك و-زردو--لاغر است 15 گر بهشتي تشنه با شد روز حشر او بهشتي نيست بل خود كافر است--- ور نباشد تشنه او را سلسبيل گر-چه سرد-و خوش بود نادر-خور است--- اب خوش بي تشنگي ناخوش بود مرد سيراب اب خوش را منكر است--- در بهشت ار خانها زرين بود قيصر اكنون خود ب--فردوس اندر است ---اين همه رمز و مثلها را كليد جمله اندر خانها پيغمبر است 20 گر بخ--انه در ز-راه در شوند اين مبارك خانه را در حيدر است--- هر كه بر تنزيل بي تاويل رفت او ب--چشم راست در دين اعور است م---شك باشد لفظ و معني بوي او مشك بي بو اي پسر خاكستر است--- مر نهفته د ختر تنزيل را معني و تاويل حيدر زيور است--- مشكل تنزيل بي تاويل او بر گلوي دشمن د-ن خنجر است image file0481NasirKhusrawDiwan_0051png اي گشاينده در خيبر قران بي گشايشهاي خوبت خيبر است دو --ستي تو و فرز ند ان تو مر-مرا نور دل و سايه سر است از--- دل ان-را ما رهي و چاكريم كو ت--را از دل رهي و چاكر است--- خاطر ما زر مدحتهات را در خراسان بي خيانت زرگر است بحر منسرح مثمن مطوي مجدوع مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع بازجهان تير پر-و خلق ا شكارا-ست باز جهان-را بج--ز شكار چه كار است-- نيست-	45	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms054	true	-6471115802796256521	1	224	3	914	1222	300	زشت و خشك و زرد و لاغر است 40 گر بهشتي تشنه با-شد روز حشر او بهشتي نيست بل خود كافر است 41 ور نباشد تشنه او را سلسبيل گر چه سرد و خوش بود نادر خور است 42 اب خوش بي-تشنگي ناخوش بود مرد سيراب اب خوش را منكر است 43 در بهشت ار خانه- زرين بود قيصر اكنون خود به فردوس اندر است 44 اين همه رمز و مثلها را كليد جمله اندر خانه- پيغمبر است 45 گر به خانه در ز راه در شويد اين مبارك خانه را در حيدر است 46 هر كه بر تنزيل بيتا-ويل رفت او به چشم راست در دين اعور است 47 مشك باشد لفظ و معني بوي او مشك بيبوي اي پسر خاكستر است 48 مر نهفته د-ختر تنزيل را معني و تاويل حيدر زيور است 49 مشكل تنزيل بيتا-ويل او بر گلوي دشمن دين خنجر است 50------------------------------------- اي گشاينده در خيبر قران بي گشايشهاي خوبت خيبر است 51 دوستي تو و فرزند--ان تو مر مرا نور دل و سايه سر است 52 از دل ان را ما رهي و چاكريم كو تو را از دل رهي و چاكر است 53 خاطر من زر مدحتهات را در خراسان بي خيانت زرگر است genre Q 1 باز ج----------------------------------------هان تيز پر و خلق-- شكار است باز جهان را جز از شكار چه كار است 2 نيست	54	-874110607582538054	810	1363.5	620	999	81.0810775756836	177	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms046	false	-8122031040856410183	61	297	299	1396	1408	301	است-- لاجرم از خلق جز-كه مست و خسان-را بردرا--ين مست بر-نه جاه و-نه بار است-- سوي جهان بار-مر ترا--ست از يراك معد-ت پر-خمر و مغز پر ز-حمار است 15 جانت شش-ماه پر ز-مهر خزان---ت شش-مه ازين پس پر از-نشاط بهار ات---- تا ب--عصير و بس--بزه شاد نباشي خوردن و رفتن بس--بزه كار حمار است ---غره چرا گشتها بكا---ر زمانه گر-نه دماغت پر از فساد-- بخار است--- دستها گل گرت---را دهد تو-چنان دانك دستها گل نيست ان كه پشتها خار ا----ت ميوها اورا نه هيچ بوي و نه رنگ ا-ت جامها اورا نه هيچ پود و نه تار است 20 روي اميدت بز -ير گرد نميدي--ست گرت گمان--ست كاين سراي قرار است ---روي نيارم سوي جهان كه نيارم كاين ب--سوي من بتر ز-گرسنه مار است--- هر كه بدانست خوي او ز-حكيمان همره اين مار صعب رفت نيارست----- رهبري از-وي مدار چشم كه ديو است ميوها خوش زو---- مكن طمع كه چنار است image file0481NasirKhusrawDiwan_0052png بهرها تو زين زمانه روز-گذاري--ست بس كن ازاواين-قدر-كه باتوب شمار-است ---جان عزيز تو بر تو وام خدايس--ت وام خداي--ست بر-تو كار-تو زار است--- جز ب--همان جان گزارده نشود وام گرت چه بسيار مال و دست گزار است ---اين رمه مر-گرگ مرگرا-ست همه پاك انكه چود -نبه است وا-نكه خشگ و نزار-است--- مانده ب--چنگال گرگ مرگ شكاري گر چه ت--را شير مرغزار شكار استت گر-- تو از--ين گرگ درد مند و فكاري جز-تو بسي نيز در دمند و فكار است--- اي شده غره	46	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms055	true	-649314893453192615	1	300	5	1173	1173	300	است 7 لاجرم از خلق جز كه مست و خسان را بر در اين مست بر نه جاه و نه بار است 8 سوي جهان بار مر تو راست از-يراك معدهت پر خمر و مغز پر ز خمار است 9- جانت شش ماه پر ز مهر خزان است شش مه ازان پس پر از نشاط بهار است 10 تا به عصير و به سبزه شاد نباشي خوردن و رفتن به سبزه كار حمار است 11 غره چرا گشتهاي به مكر زمانه گر نه دماغت پر از فساد و بخار است 12 دسته- گل گر تو را دهد تو چنان دانك دسته- گل نيست ان كه پشته- خار است 13 ميوه او را نه هيچ بوي و نه رنگ است جامه او را نه هيچ پود و نه تار است 14 روي اميدت به زير گرد نميدي است گرت گمان است كاين سراي قرار است 15 روي نيارم سوي جهان كه بيارم كاين به سوي من بتر ز گرسنه مار است 16 هر كه بدانست خوي او ز حكيمان همره اين مار صعب رفت نيار است 17 رهبري از وي مدار چشم كه ديو است ميوه- خوش زو طمع مكن---- كه چنار است 18------------------------------------- بهره -تو زين زمانه روز گذاري است بس كن ازو اين قدر كه با تو شمار است 19 جان عزيز تو بر تو وام خداي است وام خداي است بر تو كار تو زار است 20 جز به همان جان گزارده نشود وام گرت چه بسيار مال و دست گزار است 21 اين رمه مر گرگ مرگ راست همه پاك انكه چون دنبه است و انكه خشك و نزار است 22 مانده به چنگال گرگ مرگ شكاري گر چه تو را شير مرغزار شكار است 23 گر تو از اين گرگ درد-مند و فگاري جز تو بسي نيز در-دمند و فگار است 24 اي شده غره-	55	-874110607582538054	995	1545.0	771	1219	81.62428283691406	223	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms047	false	-4281448069906902868	0	246	0	1121	1373	301	جواني هيچ بدينها ت--را نه جاي فخار است ---فخر ب--خوبي-و زر و سيم زنان-راست فخر من وتوبعل----م و راي و-وقار است--- چون كه ب--من بنگري ز كبر و سياست من چ--كنم گر ت--را ضياع و عقار است 10 من شرف و فخر ال خويش و-تبارم گر دگري را شرف با--ل و تبار است ان---كه بود برس-خن سوار-سواز اوست ان--- نه سوارا-ست كو بر اسب سوار است--- شهره درختي است شعر من كه خرد-را نكته و معني بر او شكوفه و-بار است ---علم عروض از-قياس بسته حصاري--ست نفس سخن-گوي من كليد حصار است م---ركب شعرو--هيون علم و-ادب را طبع سخن سنج من عنان و-مهار است 15 تا سخ-م مدح خاندان رسول--ست نابغه طبع مرا متابع و بار است--- خيل سخن-را رهي و بندها من كرد انكه ز-يزدان بعل--م و عدل مشار است--- مشتري اندر نماز گاه مر او را پيش-رو و جبرءيل غاشيه دار است--- طلعت مستنصر از خداي جهان-را ماه منير است و اينج-هان شب تار است--- روح قدس را ز فخر روزي صد بار گرد درو مجلسش مجال و-مدار است 20 قيصر رومي ب--قصر مشرف او در روز مظالم ز بند گان صغار است--- خلق شمارند و او هزار ازيراك هر-چه شمار-است جمله زير-هزار است--- رايت او روز-جنگ شهره در ختي است كش ظفر و فتح برگها و ثمار است خون عدور اچوروي خويش بدوداد ديگ در قصر او بزرگ تغار است image file0481NasirKhusrawDiwan_0053png مركب او-را چو-روي سوي عدو كرد نصرت و-فتح از خداي عرش نثار است -------------------------------------------------------------پيش عدو خوار ذو الفقار خداوند شخص	47	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms056	true	3389986941040040220	5	299	15	1186	1189	300	جواني هيچ بدينها تو را نه جاي فخار است 25 فخر به خوبي و زر و سيم زنان راست فخر من و تو به علم و راي و وقار است 26 چون-كه به من ننگري ز كبر و سياست من چه كنم گر تو را ضياع و عقار است 27 من شرف و فخر ال خويش و تبارم گر دگري را شرف به ال و تبار است 28 انكه بود بر سخن سوار سوار اوست ان كه نه سوار است كو بر اسپ سوار است 29 شهره درختي است شعر من كه خرد را نكته و معني بر--و شكوفه و بار است 30 علم عروض از قياس بسته حصاري است نفس سخن گوي من كليد حصار است 31 مركب شعر و هيون علم و ادب را طبع سخن سنج من عنان و مهار است 32 تا سخنم مدح خاندان رسول است نابغه طبع مرا متابع و يار است 33 خيل سخن را رهي و بنده -من كرد انكه ز يزدان به علم و عدل مشار است 34 مشتري اندر نماز-گاه مر او را پيش رو و جبرءيل غاشيه-دار است 35 طلعت مستنصر از خداي جهان را ماه منير است و اين جهان شب تار است 36 روح قدس را ز فخر روزي صد راه گرد درو مجلسش مجال و مدار است 37 قيصر رومي به قصر مشرف او در روز مظالم ز بند-گان صغار است 38 خلق شمارند و او هزار ازيراك هر چه شمار است جمله زير هزار است 39 رايت او روز جنگ شهره در-ختي است كش ظفر و فتح برگها و ثمار است 40 م---------------------------------------------------------------------------------------------ركب او را چو روي سوي عدو كرد نصرت و فتح از خداي عرش نثار است 41 خون عدو را چو خويش بدو داد ديگ در قصر او بزرگ طغار است 42 پيش عدو-خوار ذو-الفقار خداوند شخص	56	-874110607582538054	986	1622.5	764	1274	77.39403533935547	224	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms050	false	-3865293889624117930	201	288	884	1302	1371	301	شاخ وشجر دهر غم و مشغله بار است زيرا-كه بر--ين شاخ غم و مشغله بار است-- انك--و چو-من از-مشغله و رنج حذر كرد مشغله و رنج حذر كرد با شاخ جهان بيهده شوريد نيا رست2 با شاخ تو اي دهر ب----درگاه تو ايدر ما-را ب--همه عمر نه كار-است و-نه بار است-- چون بار-من اي سفله فكندي زخر--خويش اندرحرمت-- چونكه نكونيست چه بار است image file0481NasirKhusrawDiwan_0056png كردار ت--را هيچ نه اصل--ست و نه مايه گفتار تراهيچ--- نه پود است و-نه تار است-- احسان و وفاي تو ب--حدي--ست	50	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms057	true	8217328804474554347	56	162	214	611	1187	300	شاخ -شجر دهر غم و مشغله بار است زيرا كه بر اين شاخ غم و مشغله بار است 2 انك او چو من از مشغله و رنج حذر --------------------كرد با شاخ جهان بيهده شوريد نيارست 3 با شاخ تو اي دهر و به درگاه تو اندر ما را به همه عمر نه كار است و نه بار است 4 چون بار من اي سفله فگندي ز خر خويش اندر خر من چونكه نگوءي-ت چه بار است 5-------------------------------------- كردار تو را هيچ نه اصل است و نه مايه گفتار تو را هيچ نه پود است و نه تار است 6 احسان و وفاي تو به حدي است	57	-874110607582538054	336	506.0	257	457	73.52297973632812	80	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms051	false	6620041235106781990	3	113	16	528	1374	300	دستورچها جور تو در پيش كبار است ---شگفت كه من زير تو بي حال و قرارم هر گه كه نه ---حالست ت--را و-نه قرار است 5پيچ-يده ب--مسكين تن من در ب--شب و روز همواره ستمگاره و خونخواره دو-مار است--- اي تن ب--يقين دان كه ت--را عاقبت كار چون گرد تو پيچيده دو مار-است دمار است--- ناچار از--ينجا ببردت انكه بياورد اين نيست سراي تو كه اين راه گذار است--- بنگر كه ب--چشمت شكم مادر پورا امروز در ين--عالم چون باخوش و-خوار-است تقدير قياس است وبدينجاي بكار است اينجاي نماني چو در انجاي نماندي تقدير قياس است وبد بر رفتن ازينجاي چرا دلت فكار است 10 گرن-يست ب--غم جان تو بر	51	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms057	true	8217328804474554347	181	300	689	1187	1187	300	دستارچه- جور تو در پيش كنار است 8 نشگفت كه من زير تو بيخواب و قرارم هر گه كه نه خواب است تو را و نه قرار است 9 پيچيده به مسكين تن من در به شب و روز همواره ستمگاره و خونخواره دو ما راست 10 اي تن به يقين دان كه تو را عاقبت كار چون گرد تو پيچيده دو مار است دمار-است 11 ناچار از اينجات برد- انكه بياورد اين نيست سراي تو كه اين راه گذار است 12 بنگر كه به چشمت شكم مادر پورا امروز در اين عالم چون ناخوش و خوار است 13 اينجا ب------------------------------نماني چو در انجاي نماندي تقدير قياس--------------يت بدينجاي ------به كار است 14 گر نيست به غم جان تو بر-	57	-874110607582538054	420	667.0	328	552	76.08695983886719	85	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms051	false	6620041235106781990	113	295	528	1348	1374	300	رفتن از انجا بر رفتن ازينج----------------------- اي مانده در--ين راه گذر راحلها- ساز از-علم وز--پرهيز كه راهت ب--قفار است تو----خفته و يشتت ز-بزه گشته گران-بار با بار گران خفتن از اخلاق حمار است--- بيهيچ گنه چون كه درين دار بماندي بي هيچ گنه بند كشيدن دشوار است--- بر هر كه گنه كرد يكي بند نهادند بي هيچ گنه چون كه ت--را بند چهار است 15 پر بند حصاري--ست روان تنت روان-را در بند و حصاري تو ازين كار تو-زار است--- گر بند و حصار از قبل دشمن بايد چون دشمن تو با-تو در--ين بند-و حصار است ---اين كالبد جاهل خوش-خوار توگر گي است وين جان خرد مند يكي ميش نزار است--- گوي از-همه مردان خرد جمله ربودي گر-ميش نزار تو بر-اين گرگ سوار است--- تن چا كر جان--ست مرو از يسش ايراك رفتن ب--مراد وسپسب چا كرعار است 20 ----------------------------------------------------------------------جان تو در ختي است خرد-بار و سخن برگ وين تيره جسد-ليف درشت-- خس و-خار-است و ندرره توجوي وجروبيشه وغار است ني ني كه تو بر اشتر تن شهره سواري و--ندر-ره --------------------------------------------اك و مهارش ب--حذر باش زيرا كه شتر مست و براومار9 مهار-است	51	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms058	true	-7688321068579125293	0	241	0	981	1215	300	رفتن از انجا از رفتن ازين جاي چرا دلت فگار است 15 اي مانده در اين راه-گذر راحلهاي ساز از علم و ز پرهيز كه راهت به قفار است 16 تو خفته و پشتت ز بزه گشته گران بار با بار گران خفتن از اخلاق حمار است 17 بيهيچ گنه چون-كه ببستندت ازين سان بيهيچ گنه بند كشيدن دشوار است 18 بر هر كه گنه كرد يكي بند نهادند بي هيچ گنه چون-كه تو را بند چهار است 19 پر-بند حصاري است روان تنت روان را در بند و حصاري تو ازين كار تو زار است 20 گر بند و حصار از قبل دشمن بايد چون دشمن تو با تو در اين بند و حصار است 21 اين كالبد جاهل خوش خوار تو گرگي است وين جان خرد-مند يكي ميش نزار است 22 گوي از همه مردان خرد جمله ربودي گر ميش نزار تو بر اين گرگ سوار است 23 تن چا-كر جان است مرو از پسش ايراك رفتن به مراد و سپس چاكر عار است 24 دستارت نيايد ز نوار اي پسر ايراك هرچند پر از نقش نوار است نوار است 25 جان تو در-ختي است خرد بار و سخن برگ وين تيره جسد ليف درشت و خس و خار است 26 ني------------------------------ني كه تو بر اشتر تن شهره سواري و اندر ره تو جوي و جر و بيشه و غار است 27 زين اشتر بيباك و مهارش به حذر باش زيرا كه شتر مست و برو مار- مهار است	58	-874110607582538054	737	1158.5	575	1019	72.32581329345703	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms052	false	-2699405713124110015	4	52	44	259	1382	301	باز خردت هست بدو فضل و ادب گير مر-باز خرد را ادب و-فضل شكار است پر---هيز كن از جهل ب--اموختن ايراك جهل--ست مثل عورت وپر-هيز ازار-است--- در سايها دين رو كه جهان تافته ريگي است با شمع خرد باش كه عالم شب تار است--- بشكن ب--سر بيخردان در	52	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms058	true	-7688321068579125293	242	300	984	1215	1215	300	باز خردت هست بدو فضل و ادب گير مر باز خرد را ادب و فضل شكار است 29 پرهيز كن از جهل به اموختن ايراك جهل است مثل عورت و پرهيز ازار است 30 در سايه- دين رو كه جهان تافته ريگ ا-ست با شمع خرد باش كه عالم شب تار است 31 بشكن به سر بيخردان در-	58	-874110607582538054	206	354.5	160	234	88.03418731689453	47	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms052	false	-2699405713124110015	53	292	264	1350	1382	301	جهل زيرا كه سخن اب خوش و جهل خمار-است 5--بر علم تو حق--ست گراريدن حكمت بگزار حق علم گرت دست گزار است مر----شاخ خرد-را سخن حكمت بر گ--ت درياي سخن را سخن پند بخار است--- اي گشته دل تو-سيه از گرد جهالت تاا اين دل چون قار1 توپر گرد- وقار است--- چون قار-سيه نيست دل ما و پر-از گرد گرچه دل چون قار تو-پر گرد--وغبار-است--- خرما و-ترنج و بهي ول-وز بسي هست اين سبز-درختان نه همه بيد-و چنار-است 10 ان-سر كه ب--زير كله-- از برنج ا---ت در مرتبه دورا-ست از ان سر كه ب--دار-است ا---ندر خور افسر شود از علم ب--تعليم انسر- كه ز بس جهل سزاوار فسار است--- بيهوده و-دشنام مگردان ب--زبان بر كاين هر-دو ز-تو-بار---------- برار است وبباراست دشنام دهي باز دهندت ز-پي انك دشنام مثل چون درم دير مدار است--- دم برت-و شمرد است خداوند تو زيراك فرداش بهر---دم زدني با تو شمار است 15 يارت ز-خرد بايد و-طاعت ب--سوي انك او-را نه عديلستو----نه فرزند و نه يار-است ا---ندر حرم اي اي يسر-ايرا كه نمازي كان را ب--حرم در كني از مزد هزار-است--- بشناس حرم را كه هم--ينجا ب--در ت-ست با باديه-- ريگ و مغيلانت چ--كار است--- كم بيش نباشد سخن حجت هر گر زيرا سخنش پاكتر از زر عيار است--- زر چون ب--عيار ايد كم بيش نگردد كم بيش شود زري كان با-غش و بار است بحر سريع مطوي موقوف مفتعلن مفتعلن فا علات انكه بنا كرد-جهان زان چه خواست گر ب--دل انديشه كني زين	52	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms059	true	6968228725445435117	2	300	7	1166	1166	300	جهل زيرا كه سخن اب خوش و جهل خمار است 32 بر علم تو حق است گزاريدن حكمت بگزار حق علم گرت دست گزار است 33 مر شاخ خرد را سخن حكمت برگ است درياي سخن را سخن پند بخار است 34 اي گشته دل تو سيه از گرد جهالت ب-ا اين دل چون قار- تو را جاي وقار است 35 چون قار سيه نيست دل ما و پر از گرد گرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است 36 خرما و ترنج و بهي و گوز بسي هست زين سبز درختان نه همه بيد و چنار است 37 ان سر كه به زير كله و از بر تخت است در مرتبه دور است از ان سر كه به دار است 38 اندر خور افسر شود از علم به تعليم ان سر كه ز بس جهل سزاوار فسار است 39 بيهوده و دشنام مگردان به زبان بر كاين هر دو ز تو يار تو را زشت نثار است 40 دش------نام دهي باز دهندت ز پي انك دشنام مثل چون درم دير مدار است 41 دم بر تو شمردهاست خداوند ا--زيراك فرداش به هر دم زدني با تو شمار است 42 يارت ز خرد بايد و طاعت به سوي انك او را نه عديل است و نه فرزند و نه يار است 43 اندر حرم اي اي پسر ايراك-- نمازي كان را به حرم در كند از مزد هزار است 44 بشناس حرم را كه هم اينجا به در توست با باديه و ريگ و مغيلانت چه كار است 45 كم بيش نباشد سخن حجت هرگز ز-يرا سخنش پاكتر از زر عيار است 46 زر چون به عيار امد كم بيش نگيرد كم بيش شود زري كان با غش و-بار است genre Q 1-------------------------------- انكه بنا كرد جهان زين چه خواست گر به دل انديشه كني زين-	59	-874110607582538054	976	1520.5	755	1206	80.9286880493164	226	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms053	false	3120722202635882844	114	232	541	1047	1350	301	---نيست ز-ما ايمن نخجير و شير در كه و-نه مرغ كه ان در-هواست 10 اتش بر ديگ پي --كار ت-ست اب ب--بيگار تو در اسياست--- باد ب--دريا در ما را مطيع كاركن و بار كش و بي مراست ان چ------كني ان نگر اكنون كه خلق هر يكي از ديگري اندر عناست--- روم يكي گويد ملك من است واند-گري گويد چين مر-مراست--- اين ب--سر گنج بر اورده تخت وان ب--يكي كنج درون بينواست 15 خالد بر بستر خزاست و بز جعفر در ار ز وي بور ياست ---اين يكي الوده تن و بي نماز وان دگري پا كدل و پارساست ا---ين بد چون امد و ان نيك چون عيب در--ين كار چ--گوءي كراست--- وانكه برين---گونه نهاد اين-جهان زين-همه پرخاش	53	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms060	true	751479676846114894	164	297	636	1184	1192	300	13 نيست ز ما ايمن نخچير و شير در كه و نه مرغ كه ان در هواست 14 اتش در سنگ به بيگار توست اب به بيگار تو در اسياست 15 باد به دريا-در ما را مطيع كار كني بار-كش و بي-مراست 16 اين چه كني ان نگر اكنون كه خلق هر يكي از ديگري اندر عناست 17 روم يكي گويد ملك من است وان دگري گويد چين مر مراست 18 اين به سر گنج بر-اورده تخت وان به يكي كنج درون بينواست 19 خالد بر بستر خز-ست و بز جعفر در ارز--وي بور-ياست 20 اين يكي الوده تن و بي-نماز وان دگري پا-كدل و پارساست 21 اين بد چون امد و ان نيك چون عيب در اين كار چه گوءي كراست 22 وانكه بر اين گونه نهاد اين جهان زين همه پرخاش	60	-874110607582538054	475	758.5	367	558	85.12545013427734	96	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms053	false	3120722202635882844	0	114	0	541	1350	301	گاه كم و گاه فزون گاه راست-- اب رونده ب--نشيب از فراز ا بر شتابنده ب--سوي سماست image file0481NasirKhusrawDiwan_0058png مانده هميشه ب--گل اندر درخت باز-روان1 جانور-ان چت و-راست-- ور ب--دل انديشه ز مردم كني مشغله شان بيحد-و بي منتهي است-- ميش وبز--و گاو وخر--و پيل و شير يكسره زين جانور اندر بلاست-- تخم و بر و برگ همه رستني داروي ما يا-خورش جسم ماست-- هر-چه خوش است ان خورش جسم ت-ست هرچه نه خوش-- است ت--را ان دواست-- اهو و نخجير و گوزن و تذرو هرچه مر او-را ز-گياهان چراست--- گوشت همي-سازند از بهر تو از-خس و-خاروپله كاندر فلاست ---وز خس و وز خار ب--بيگاه و گاه روغن و-پينو كني و دوغ و-ماست	53	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms060	true	751479676846114894	9	148	34	575	1192	300	گاه كم و گاه فزون گاه راست 3 اب دونده به نشيب از فراز ا-بر شتابنده به سوي سماست 4-------------------------------------- مانده هميشه به گل اندر درخت باز روان- جانور از چپ و راست 5 ور به دل انديشه ز مردم كني مشغله-شان بيحد و بي-منته--است 6 ميش و بز و گاو و خر و پيل و شير يكسره زين جانور اندر بلاست 7 تخم و بر و برگ همه رستني داروي ما يا خورش جسم ماست 8 هر چه خوش است ان خورش جسم توست هر-- چه خوشت نيست تو را ان دواست 9 اهو و نخچير و گوزن چران هر -چه مر او را ز گياها- چراست 10 گوشت همي سازند از بهر تو از خس و خار يله كاندر فلاست 11 وز خس و از خار به بيگار گاو-- روغن و پينو كني و دوغ و ماست	60	-874110607582538054	464	685.5	360	591	78.51100158691406	101	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms053	false	3120722202635882844	233	301	1056	1350	1350	301	خواست--- با همه كم بيش كه در عالم--ست عدل نگوءي كه درين---جا كجاست 20 مردم اگر نيك و-صواب--ست و-خوب كژدم بد كردن-- زشت و خطاست--- چيست جواب تو بياو ر كه اين نيست خطا بل سخن- بي رياست--- ترسم كا قرار ب--عدل خداي از تو ب--حق نيست ز بيم قفاست--- ديدن و دانستن عدل خداي كار حكيمان و ره انبياست ---گرد هوي گرد تو كاين كار نيست كار-	53	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms061	true	6825760792807428531	1	80	3	325	1225	300	-خاست 23 با همه كم بيش كه در عالم است عدل نگوءي كه در اين جا كجاست 24 مردم اگر نيك و صواب است و خوب كژدم بد كردن و زشت و خطاست 25 چيست جواب تو بياو-ر كه اين نيست خطا بل سخني بي-رياست 26 ترسم كا-قرار به عدل خداي از تو به حق نيست ز بيم قفاست 27 ديدن و دانستن عدل خداي كار حكيمان و زه انبياست 28 گرد هوا گرد تو كاين كار نيست كار	61	-874110607582538054	284	465.0	220	326	87.11656188964844	60	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms054	false	3142122014410876678	0	163	0	766	1393	302	كسي كو بهوي-- مبتلي است image file0481NasirKhusrawDiwan_0059png قول و عمل هر دو صفتهاي ت-ست وز صفت مردم يزدان جداست ---تا نشناسي تو خداوند را مدح تو او-را همه ييكسر هجاست------------------------------------------------------------- بل فلك وهر--چه درو حاصل--ست جمله يكي بنده او را سزاست--- عالم جسمي اگر-از-ملك اوست ملكي بس بيمره و بي بقاست 5--پس نه مقري تو كه ملك خداي هيچ تگيرد نه فزوني نه كاست--- وانكه فزون امد اگر كم شود چون ب--همه حال جهان را فناست ---پس نشناسي تو مر او را همي قول تو بر جهل تو ما-را گواست--- اين-كه تو-داري سوي من نيست دين مايها ناداني و كفر و شقاست--- معرفت كار كنان خداي دين مساماني را چون بناست 10 كاركن است ا------------------------------------------------------------نكه جهان ملك اوست كاركنان را همه او ابتداست كار---كنانند ز-هر دو وليك كار كني صعبتر اندر گياست--- انكه ت--را خاك ز كردار او بر-تن تو جامه و در-تن غذاست ا---نكه همي گندم سازد زخاك ان نه خداي--ست كه روح نماست--- اين-همه گر-فعل خداي--ست پاك سوي شما حجت	54	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms061	true	6825760792807428531	80	300	325	1225	1225	300	كسي كو به هوا مبتل--است 29 -------------------------------------قول و عمل هر دو صفتهاي توست وز صفت مردم يزدان جداست 30 تا نشناسي تو خداوند را مدح تو او را همه -يكسر هجاست 31 تا نبري ظن كه خداي است انك بر فلك و بر من و تو پادشاست 32 بل فلك و هر چه درو حاصل است جمله يكي بنده او را سزاست 33 عالم جسمي اگر از ملك اوست مملكتي بيمز-ه و بي-بقاست 34 پس نه مقري تو كه ملك خداي هيچ نگيرد نه فزوني نه كاست 35 وانكه به فردا شودش ملك كم چون به همه حال جهان را فناست 36 پس نشناسي تو مر او را همي قول تو بر جهل تو ما را گواست 37 اين كه تو داري سوي من نيست دين مايه- ناداني و كفر و شقاست 38 معرفت كارك-نان خداي دين مسلماني را چون بناست 39 كاركن است اين فلك گرد گرد كار كني بيهش و بي علم و خواست 40 كار كن است انكه جهان ملك اوست كاركنان را همه او ابتداست 41 كاركنانند ز هر در وليك كار كني صعبتر اندر گياست 42 انكه تو را خاك ز كردار او بر تن تو جامه و در تن غذاست 43 انكه همي گندم سازد زخاك ان نه خداي است كه روح نماست 44 اين همه ار فعل خداي است پاك سوي شما حجت-	61	-874110607582538054	674	1109.5	523	945	71.32275390625	145	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms054	false	3142122014410876678	163	302	766	1393	1393	302	ما بر شماست 15 يس ب--طريق تو خداي جهان بي-شك در ماش و جو و لوبياست انكه تو داني كه چنين اعتقاد از تو دراو زشت------ و خطا وجفاست كاركنان را چو بداني زحق انگه بر جان تو جاي ثناست كاركن ت-----يز توءي كار كن كا ر ت--را نعمت باقي جز است----------------------------------------------------------------- بر پي و بر راه دليلت برو نيك دليلا كه ت--را مصطفي است 20 غافل منشين كه از اين كار كرد تو غرضي----- يكسر و ديگر هباست بر----ره دين رو كه سوي عاقلان علت ناداني را ديرن شفاست--- جان تو بيعلم خر- لاغر است علم ت--را اب و شريعت چراست image file0481NasirKhusrawDiwan_0060png------------------ زارزوي حسي پرهيز كن ارزو ايرا كه يكي اژدهاست عز----و بقا را ب--شريعت بخر كاين دو بهاءي و شريعت بهاست--- عقل عطاي--ست ت--را از خداي بر-تن تو واجب دين زين عطاست ا---نكه ب--دين اندر-	54	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms062	true	176044936496727374	0	182	0	745	1223	300	ما بر شماست 45 پس به طريق تو خداي جهان بي شك در ماش و جو و لوبياست 46 انگه داني كه چنين اعتقاد از تو در-و زشت و جفا و خطاست 47 ك--اركنان را چو بداني بحق انگه بر جان تو جاي ثناست 48 كار كني نيز تو-ي كار كن كا-ر تو را نعمت باقي جز-است 49 كار درختان خور و بار است و برگ كار تو تسبيح و نماز و دعاست 50 بر پي و بر راه دليلت برو نيك دليلا كه تو را مصطف--است 51 غافل منشين كه از اين كار كرد تو غرضي ديگر يكس-------ر هباست 52 بر ره دين-رو كه سوي عاقلان علت ناداني رادي--ن شفاست 53 جان تو بيعلم خري لاغر است علم تو را اب و شريعت چراست 54 جان تو بيعلم چه باشد سرب دين كندت زر كه دين كيمياست 55 زارزوي حسي پرهيز كن ارزو ايرا كه يكي اژدهاست 56 عز و بقا را به شريعت بخر كاين دو بهاءي و شريعت بهاست 57 عقل عطاي است تو را از خداي بر تن تو واجب دين زين عطاست 58 انكه به دين اندر	62	-874110607582538054	538	855.5	413	763	70.51113891601562	110	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms055	false	8199325552953896573	11	127	58	554	1362	301	است هر كه مراو را بستوري رضاست -------جان تو بيعلم چه باشد ر ب دين كندت زر كه دين كيمياست--------------------------------------------------------------------------------- در ر--------------------------------------------------------------------------------------ه دين جامها طاعت بيوش طاعت خوش نعمت و نيكورداست------- راه سوي دينت نمايد خرد از پس دين رو كه مبارك عصاست مر-----------------------------------------------------------تن نعمت را طاعت سر است نامها نيكي را طاعت سحاااست 10 طاعت بي علم نه طاعت بود طاعت بي علم چو باد صباست--- چون تو دو چيزي ب--تن و جان خويش طاعت بر جان و تن تو دوتاست ---علم و-عمل ورز كه مردم ب--حشر ز-اتش جاويد بدين دو رهاست--- بر سخن حجت مگزين سخن زانكه خرد با سخنش اشنا ست-- گفتها او بر تن حكمت سراست چشم خرد را سخنش تو تياست	55	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms062	true	176044936496727374	117	299	477	1221	1223	300	است ----علم تو را اب و شريعت چراست 54 جان تو بيعلم چه باشد سرب دين كندت زر كه دين كيمياست 55 زارزوي حسي پرهيز كن ارزو ايرا كه يكي اژدهاست 56 عز و بقا را به شريعت بخر كاين دو بهاءي و شريعت بهاست 57 عقل عطاي است تو را از خداي بر تن تو واجب دين زين عطاست 58 انكه به دين اندر نايد خر است گرچه مر او را به ستوري رضاست 59 راه سوي دينت نمايد خرد از پس دين رو كه مبارك عصاست 60 در ره دين جامه طاعت بپوش طاعت خوش نعمت و نيكو رداست 61 مر تن نعمت را طاعت سر است نامه- نيكي را طاعت سح--است 62 طاعت بي علم نه طاعت بود طاعت بي علم چو باد صباست 63 چون تو دو چيزي به تن و جان خويش طاعت بر جان و تن تو دوتاست 64 علم و عمل ورز كه مردم به حشر ز اتش جاويد بدين دو رهاست 65 بر سخن حجت مگزين سخن زانكه خرد با سخنش اشناست 66 گفته- او بر تن حكمت سراست چشم خرد را سخنش تو-تياست	62	-874110607582538054	420	709.0	317	753	55.776893615722656	94	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms055	false	8199325552953896573	128	301	557	1362	1362	301	ديبها روي -است سخنهاي او گر سخن شهره كساءي كساست---------- خرد چون ب--جان و-تنم بنگريست از--ين هر-دو بيچاره بر جان گريست-- مرا گفت كاينجا غريب--ست جانت بدو-كن عنايت كه تنت ايدري--ست 20 عنايت نمودن ب--كار غريب سر فضل و اصل نكو محضريست---- گر ارايش بت ز بتگر بود تنت را ميا راي كا ين بتگري--ست-- نكو تر نگر تا كجا مير وي كه گمره شد ان ك-و نكو ننگريست-- اگر ديو را با پري ديده و---گر ني تنت ديو و جانت پريست---- پريت اي برادر برهنه چراست اگر ديوت اندر خز-- ششتري--ست image file0481NasirKhusrawDiwan_0061png چو تنت از عرض جامه دارد بدان كه مر جانت را جامها جوهري--ست ب----صابون دين شوي مر جانت را بياموز كاين بس نكو گازري--ست زد----انش يكي جامه كن جانت را كه بيدانشي مايها كا فريست----- سر عالمها علم دين--ست كان مثل ميوه باغ پيغمبر- يست 5بدين---- از خري دور باش و بدان كه بيديني اي پور بي-شك خريست----- مگر جهل درد است و دانش دوا-- كه دانا چنين از جهالت بري--ست ب-----داروي علم- درون علم دين ز بس-	55	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms063	true	-6528983331428724870	0	204	0	845	1251	300	ديبه- رومي است سخنهاي او گر سخن شهره كساءي كساست genre Q 1 خرد چون به جان و تنم بنگريست از اين هر دو بيچاره بر جان گريست 2 مرا گفت كاينجا غريب است جانت بدو كن عنايت كه تنت ايدري است 3 عن-ايت نمودن به كار غريب سر فضل و اصل نكو محضري است 4 گر ارايش بت ز بتگر بود تنت را ميا-راي كا-ين بتگري است 5 نكو-تر نگر تا كجا مير-وي كه گمره شد انك او نكو ننگريست 6 اگر ديو را با پري ديدهاي و گر ني تنت ديو و جانت پري است 7 پريت اي برادر برهنه چراست اگر ديوت اندر خز و ششتري است 8-------------------------------------- چو تنت از عرض جامه دارد بدان كه مر جانت را جامه- جوهري است 9 به صابون دين شوي مر جانت را بياموز كاين بس نكو گازري است 10 ز دانش يكي جامه كن جانت را كه بيدانشي مايه- كا-فري است 11 سر ع-لمها علم دين است كان مثل ميوه باغ پيغمبري است 12 به دين از خري دور باش و بدان كه بيديني اي پور بي شك خري است 13 مگر جهل درد-است و دانش دواست كه دانا چنين از جهالت بري است 14 به داروي علمي درون علم دين ز بس	63	-874110607582538054	727	1185.5	567	894	81.31990814208984	146	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms056	false	1784414513716605722	86	300	377	1379	1382	301	اوري--ست 15 متاب اي پسر سر-ز فرمان انك ازوت اين بزرگي وا-ين سروري--ست ب-----طاعت بكن شكر-- احسان او كه اين داد نزد خرد عمريست----- بجز شكر نعمت نگيرد كه شكر عقابس--ت و نعمت چو كبك دري--ست ---مكن شكر جز فضل ان را كه او بفر -دوس شكر ت--را مشتر- يست--- جنان ا جاي الفنج وملك بقاست بقاءي و ملكي كه نا اسپري--ست 20 گر از بهر ملك افريدت خداي چرا مر ت--را ميل زي چاكريست----- طلب كن بقا را كه كون و فساد همه زير اين گنبد چنبري--ست ج---هان را چو نادان نكوهش مكن كه بر تو مر او را حق مادري--ست بعق-----ل اندرو بنگر و شكر كن مراورا-- كه صنعش بدين منكريست----1 چه چيز-است از اين چرخ گردان برون درين عاقلان را بسي داوري--ست 20 جهاني فراخس--ت و خوش كاينج-هان در او كمتر از حلقه انگشتري--ست image file0481NasirKhusrawDiwan_0062png مر انراست فردا نعيم اندرو كه امروز بر طاعتش صا بري--ست نبا ش--د كسي تشنه و گر سنه در او كاين سخن در خور-ظاهري--ست چوت----شنه نباشد كس انجا بس ان چه جاي شراب هنيا ومريست1---- حذر كن ز-عام و ز-گفتار خام گرت ميل زي مذهب حيدري--ست ت-----را جان در--ين گنبد ابگون يكي كار كن رفتني لشكريست----- بيلفنح ملك سكندر كنون كه جانت در--ين سد اسكندريست----- سخنهاي حجت ب--حجت شمر كه قولش نه بيهوده و-سرسري--ست	56	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms064	true	6542147882131425108	0	261	0	1066	1215	300	اوري است 22 متاب اي پسر سر ز فرمان انك ازوت اين بزرگي و اين سروري است 23 به طاعت بكن شكر و احسان او كه اين داد نزد خرد عمري است 24 بجز شكر نعمت نگيرد كه شكر عقاب است و نعمت چو كبگ دري است 25 مكن شكر جز فضل ان را كه او به فردوس شكر تو را مشتري است 26 جهان --جاي الفنج -ملك بقاست بقاءي و ملكي كه نا-اسپري است 27 گر از بهر ملك افريدت خداي چرا مر تو را ميل زي چاكري است 28 طلب كن بقا را كه كون و فساد همه زير اين گنبد چنبري است 29 جهان را چو نادان نكوهش مكن كه بر تو مر او را حق مادري است 30 به فعل اندرو بنگر و شكر كن مر ان را كه صنعش بدين مكبري است 31 چه چيز است از اين چرخ گردان برون درين عاقلان را بسي داوري است 32 جهاني فراخ است و خوش كاين جهان در--و كمتر از حلقه انگشتري است 33 مر ان ------------------------------------راست فردا نعيم اندرو كه امروز بر طاعتش صا-بري است 34 نباشد كسي تشنه و گر-سنه در--و كاين سخن در خور ظاهري است 35 چو تشنه نباشد كس انجا پس ان چه جاي شراب هني و مري است 36 حذر كن ز عام و ز گفتار خام گرت ميل زي مذهب حيدري است 37 تو را جان در اين گنبد ابگون يكي كار كن رفتني لشكري است 38 بيلفنج ملك سكندر كنون كه جانت در اين سد اسكندري است 39 سخنهاي حجت به حجت شنو كه قولش نه بيهوده و سرسري است	64	-874110607582538054	893	1464.0	691	1112	80.30575561523438	184	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms057	false	-7348132846795613760	36	292	158	1311	1345	301	چون كه--- جهان در-خور-ثنا نيست-- گيتي ب--مثل ما در است و ما در از مرد سزا وار ناسزا نيست-- جانت اثر است از خداي باقي نا چيز شدن مر ت-را روا نيست 15 فاني نشود هر چه كان بقا يافت زيرا كه بقا علت فنا نيست تر -سيدن مردم ز-مرگ دردي--ست كان-را بجز از علم دين دوا نيست-- نزديك خرد گو هر بقا را از دانش به هيچ كيميا نيست-- الفنجگه دانش اين سرايست-- اينجا بطلب هر-چه مر---ترا نيست ز---ين بند چو-گشتي رها از ان پس مر-كوشش والفنج را رجا نيست 20 گويند قديم--ست چرخ و او را اغاز نبود است و انتها نيست--- اي مرد خرد بر فناي عالم از گشتن او راست تر گوا نيست--- چون نيست بقا اندرو ت--را چه گر-هست مراو--را فنا و-يا نيست ---اين گردش هموار چرخ ماز-ا گويد همه اين خانها شما نيست اي---- پير چو-اين هست پس چ--گوءي زين بهتر و برتر دگر چرا نيست image file0481NasirKhusrawDiwan_0063png اين جاي فنا --چو اسيابي--ست ان-ديگر بيشك چو اسيا نيست ببسيج ---مر ان معدن بقا را كاين جاي فنا-را بسي وفا ا نيست--- داروي بدي و خطاست توبه ان كيست كه او-را بد و خطا نيست--- روزي--ست مر--ين خلق را كه ان-روز روز حسد و حيلت و دها نيست ان----روز يكي عادل--ست قاضي كو-را بجز از راستي قضا نيست نيك---ي بدهد از جزاي نيكي بد را سوي او-جز بدي جزا نيست ان----روز دو راهس--ت مردمان را هرچند ك-شان حد-و منتهي نيست يك----راه همه نعمتس--ت و راحت يك-راه بجز شدت و عنا نيست--- من روز قضا مر ت--را هم امروز بنمايم اگر	57	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms065	true	-3167666670773801437	0	300	0	1211	1211	300	چون كز تو جهان در خور ثنا نيست 4 گيتي به مثل ما-در است ما---در از مرد سزا-وار ناسزا نيست 5 جانت اثر است از خداي باقي نا-چيز شدن مر تورا روا نيست 6- فاني نشود هر چه كان بقا يافت زيرا كه بقا علت فنا نيست 7 ترسيدن مردم ز مرگ دردي است كان را بجز از علم دين دوا نيست 8 نزديك خرد گو-هر بقا را از دانش به هيچ كيميا نيست 9 الفنجگه دانش اين سراي است اينجا بطلب هر چه مر تو را نيست 10 زين بند چو گشتي رها از-ان پس مر كوشش والفنج را رجا نيست 11 گويند قديم است چرخ و او را اغاز نبودهاست و انتها نيست 12 اي مرد خرد بر فناي عالم از گشتن او راست-تر گوا نيست 13 چون نيست بقا اندرو تو را چه گر هست مر او را فنا و يا نيست 14 اين گردش هموار چرخ ما را گويد همي اين خانه- شما نيست 15 اين پير چو اين هست پس چه گوءي زين بهتر و برتر دگر چرا نيست -------------------------------------16 اين جاي فنا همچو اسيايي است ان ديگر بيشك چو اسيا نيست 17 بپسيچ مر ان معدن بقا را كاين جاي فنا را بسي وف--ا نيست 18 داروي بدي و خطاست توبه ان كيست كه او را بد و خطا نيست 19 روزي است مر اين خلق را كه ان روز روز حسد و حيلت و دها نيست 20 ان روز يكي عادل است قاضي كو را بجز از راستي قضا نيست 21 نيكي بدهدمان جزاي نيكي بد را سوي او جز بدي جزا نيست 22 ان روز دو راه است مردمان را هرچند كهشان حد و منتها نيست 23 يك راه همه نعمت است و راحت يك راه بجز شدت و عنا نيست 24 من روز قضا مر تو را هم امروز بنمايم اگر-	65	-874110607582538054	1059	1735.5	819	1262	83.91442108154297	235	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms058	false	-1053516085619791814	0	234	0	1053	1417	301	خزا-ست بستر وين را بمثل زير بوريا نيست--- وان-را كه بر اخر ده اسب تاز ي-ست در پاي برادرش لالكا نيست--- مسعود همي بر حرير غلطد بري-شت سعيد از نمد قبا نيست ان----روز هم اينجا ت--را نمودم هر-چند مر ان-را براين بنا نيست--- مر چشم خرد را ز-علم بهتر اي- پور پدر هيچ توتيا نيست 15 گر بر-دل تو عقل پادشاه--ست مهتر ز-تو در خلق پادشا نيست اي---زد بفزاياد عقل و هوشت زين خيره مشو-كاين-سخن جفا نيست دن---يا بفريبد ب--مكر و دستان ان را كه ب--دستش خرد عصا نيست ---چون دين و خرد هستمان چه با كست- گر ملكت دنيا ب--دست ما نيست--- شرم از اثر عقل و اصل دين است دين نيست ت--را گر ت--را حيا نيست 20 بفروش جهان را ب--دين كه او را از دين و ز پرهيز به بها نيست--- اي گشته رهي شاه را سوي من گردنت هنوز از هوي رها نيست--- اي كام دلت دام كرده دين را هشدار كه اين راه انبيا نيست--- نعلين و رداي تو دام دين است نزديك من ان فعل با-روا نيست--- گر نيست ب--تقدير جانت خرسند با هوش و-خرد جانت اشنا نيست image file0481NasirKhusrawDiwan_0064png -----------------------------اين ارزو اي-خواجه اژدهاءي--ست بد خو كه ازاين بدتر اژدها نيست اي---زد برهان-دت از بلاهاش به زين سوي من مرت---را دعا نيست ---من مانده ب--يمگان درون از انم كاندر دل من شبهت و ريا نيست--- اهوي محا لات و ارزو را اندر دل من معدن چرا نيست	58	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms066	true	-3741920895389455082	10	298	36	1199	1204	300	خز است بستر وين را بمثل زير بوريا نيست 26 وان را كه بر اخر ده اسپ تازي است در پاي برادرش لالكا نيست 27 مسعود همه بر حرير غلطد بر پشت سعيد از نمد قبا نيست 28 ان روز هم اينجا تو را نمودم هر چند مر ان را بر-ين بنا نيست 29 مر چشم خرد را ز علم بهتر اين پور پدر هيچ توتيا نيست 30 گر بر دل تو عقل پادشاه است مهتر ز تو در خلق پادشا نيست 31 ايزد بفزاياد عقل و هوشت زين طيره مشو كاين سخن جفا-نيست 32 دنيا بفريبد به مكر و دستان ان را كه به دستش خرد عصا نيست 33 چون دين و خرد هستمان چه باك است گر ملكت دنيا به دست ما نيست 34 شرم از اثر عقل و اصل دين است دين نيست تو را گر تو را حيا نيست 35 بفروش جهان را به دين كه او را از دين و ز پرهيز به بها نيست 36 اي گشته رهي شاه را سوي من گردنت هنوز از هوا رها نيست 37 اي كام دلت دام كرده دين را هشدار كه اين راه انبيا نيست 38 نعلين و رداي تو دام ديو است نزديك من ان نعل يا ردا نيست 39 گر نيست به تقدير جانت خرسند با هوش و خرد جانت اشنا نيست 40 ما را به قضا چون كني تو خرسند چون خود به قضا مر تو را رضا نيست 41 اين ارزو اي خواجه اژدهاءي است بد-خو كه از-ين ب-تر اژدها نيست 42 ايزد برهانادت از بلاهاش به زين سوي من مر تو را دعا نيست 43 من مانده به يمگان درون از-انم كاندر دل من شبهت و ريا نيست 44 اهوي محا-لات و ارزو را اندر دل من معدن چرا نيست	66	-874110607582538054	978	1653.5	752	1170	83.5897445678711	213	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms059	false	6139880808942761281	0	93	0	474	1523	301	چيز--دگر هنر نيست دستان و بند اورا- اندازه ني و-مر نيست جز---صبر تير اورا- اندر-جهان سپر نيست مرغي--ست صبر كورا--جز خير بال و پر-نيست-- وان-مرغ را بجز-غم چون دانها دگر نيست بر-خيز و پاي او-گير گرهست روي و گرنيست 15 تا بگذرد زمانه ك-ش كار جز گذر نيست ابر زمانه را جز غدر و-جفا مطر-نيست پردو د---اتشش را جز مكرو جزشررن---يست شاهي است كش مراورا--نه خيل و نه حشر-نيست ا---ز خلق ولشكرش جزبي-دين وبدگهرني---ست اوباش و-خيل او-را بر-اهل دين ظفر-نيست بي---دين خراس-ت بيشك گرچه ب--چهره خر-نيست بيدين درخت مردم بيد-است و بارور-نيست--- داند	59	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms067	true	-6295637217596584816	92	226	385	908	1204	300	چيزي دگر هنر نيست دستان و بند او را اندازه ني و مر نيست 6 جز صبر تير او را اندر جهان سپر نيست مرغي است صبر كو را جز خير بال و پر نيست 7 وان مرغ را بجز غم خور دانه -دگر نيست بر خيز و پاي او گيرگر هست رو- وگر نيست 8- تا بگذرد زمانه كهش كار جز گذر نيست ابر زمانه را جز غدر و جفا مطر نيست 9 مر دود اتشش را جز مكر و شر شرر نيست شاهي است كش جز افات نه خيل و نه حشر نيست 10 وز خلق -لشكرش جز بيدين و بد گهر نيست اوباش و خيل او را بر اهل دين ظفر نيست 11 بيدين خر است بيشك ورچه به چهره خر نيست بيدين درخت مردم بيد است-- بارور نيست 12 داند	67	-874110607582538054	418	632.5	330	529	79.01701354980469	96	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms059	false	6139880808942761281	161	301	816	1523	1523	301	كر نيست ورنيست ج بد منافو شراب برترد ني---ست از مردمي برون--ست هر كو-نكو سير نيست image file0481NasirKhusrawDiwan_0065png بهترز--دين بهي نيست بدترز كفر شرن-يست دانش گرين كه دانش اييست كثرا كدر-نيست--- ابي-كه جز-دل و جان ان اب-را شمر نيست جز-بر كنار-اين اب-ياقوت بر شجر نيست ---چون برگ او ب--زينت ديباي شوشترني-ست اهنگ اين شجر كن گر سرت پر-بطر 1انيست كر--- باديها جهالت جز سوي او مفر-نيست زيرا كه جاهلان زا جز-در سقر-مقر نيست--- نيكوثمر شو ايراك مردم بجز ثمر نيست ان-را كه در دماغش مر ديو را ممر نيست--- بر حجت خراسان جز-پند مشتهر نيست وين شعر من مراو-را-جز پند---زيب و-فر-نيست ---اين بس بصر-دلشراگر---در دلش بصر ا نيست زيرا كه جز معاني بر قول او بصر نيست--- بر-جامها سخنهاش جز معني استر نيست چون پندهاش پندي جز در قران مگرب نيست بحر مضارع مسدس اخرب مسبغ چون در جهان-	59	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms068	true	-7087605605747533227	23	195	85	777	1204	300	ور نيست--------- بد منافق پس اب تيره تر نيست از مردمي برون است هر كو نكو-سير نيست 18------------------------------------- بهتر ز دين بهي نيست بتر ز كفر شر نيست دانش گزين كه دانش ابي-- ك-هش كدر نيست 19 ابي كه جز دل و جان ان اب را ثمر نيست جز بر كنار اين اب ياقوت بر شجر نيست 20 چون برگ او به زينت ديباي شوشتر نيست اهنگ اين شجر كن گر سرت پر بطر --نيست 21 كز باديه- جهالت جز سوي او مفر نيست زيرا كه جاهلان را جز در سقر مقر نيست 22 نيكوسمر شو ايرا -مردم بجز سمر نيست ان را كه در دماغش مر ديو را ممر نيست 23 بر حجت خراسان جز پند مشتهر نيست وين شعر من مراو را جز پند و زيب و فر نيست 24 اين بس بصر دلش را گر در دلش بصر-- نيست زيرا كه جز معاني بر قول او صور نيست 25 بر جامه--سخنهاش جز معني استر نيست چون پندهاش پندي جز در قران مگر- نيست genre Q 1 ---------------چون در جهان	68	-874110607582538054	585	866.5	459	766	76.37075805664062	127	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms060	false	3906317964941100866	0	86	0	390	1360	301	نگه نكني چونت كر----گشت چرخ دشت چو گردونست---- در باغ و-راغ مفرش زنگاري پر نقش زعفران و طبر-خونست---- وان ابر همچو كلبها ندافان اكنون چو گنج لو لو مكنونست---- بر چرخ همچو لاله ب--دشت اندر مريخ چون صحيفه پر خون---ت 15 چون--ست بار-- شاخ و سمن پر وين كه ماه نو خميده چو عرجونست---- با چرخ پر ستاره نگه كن چون پرل-اله سبزه در-خور و مقر و نست --چون روي ليلي است گل و-پيشش سرو نوان چو قامت مجنونت -----چون مشتري--ست زرد گلش ليكن اين مشتري	60	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms068	true	-7087605605747533227	195	300	777	1204	1204	300	نگه نكني چون است كز گشت چرخ دشت چو گردون است 2 در باغ و راغ مفرش زنگاري پر نقش زعفران و طبر خون است 3 وان ابر همچو كلبه- ندافان اكنون چو گنج لولوي مكنون است 4 بر چرخ همچو لاله به دشت اندر مريخ چون صحيفه پر خون است -5 جون است باغ و شاخ-- سمن پر-وين گر ماه نو خميده چو عرجون است 6 با چرخ پر ستاره نگه كن چون پر لاله سبزه در خور و مقرون است 7 چون روي ليلي است گل و پيشش سرو نوان چو قامت مجنون است 8 چون مشتري است زرد گلت ليكن اين مشتري-	68	-874110607582538054	358	583.0	279	433	82.67898559570312	74	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms060	false	3906317964941100866	87	301	396	1360	1360	301	معجون است-- مشرق ب-نور صبح سحر گاهان رخشان ب--سان طارم زريون است 20 گوءي ميان خيمه پير و زه پر-زاب زعفران يكي اهون است--- دشت ار چنين نبود ب--ماه دي بارد يبهشت-ماه چنين چون است--- صحرا ب--لاژورد و ز ر و شنگرف از بهر-چه منقش و-مدهون ج است image file0481NasirKhusrawDiwan_0066png خاكي كه مرده بود و شده ريزان -اكنده چون شدوز---چه گلگون-است ا---ين مشك-بوي سرخ گل زنده زان زشت خاك مرده مدفون است ان م----رده را كه كرد چنين زنده هر-كس كه اين نداند مغبون است ---اين كار از انكه زنده كند ما-را ايزد ب--حشر مايه و قا نون است اين م------------------------------------------------------------رده لاله را كه شود زنده يم سلسبيل و محشر هامون است وان خشك خار وخس كه بسوزندش فرعون بي سلامت وقارون است و ند ر حر ير سبز-- ستبر قها سيب و-بهي چو موسي و--هرون است د---وزخ تنور شايد مر-خس را گل در بهشت باغ همايون است و---ندر بهشت خواهد بد ميده انجا چنين كه ايدر و اكنون است 1- پس هم كنو ن تو نيز بهشتي شو كان از قياس نيز هميد ون است--- نه خار در خور رطب و نخلست-- نه گل سزاي اتش و-كانون است ي---س نيست جاي مءمن پاكيزه دوزخ كه جاي كافر ملعون است--- نه در بهشت خلد شود كافر كان جايگاه مءمن ميمون است--- بنديش ازين---	60	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms069	true	8051072339462276022	2	241	8	1003	1257	300	معجون است 9 مشرق ز نور صبح سحر-گاهان رخشان به سان طارم زريون است 10 گوءي ميان خيمه پيرو--زه پر زاب زعفران يكي اهون است 11 دشت ار چنين نبود به ماه دي باردي بهشت ماه چنين چون است 12 صحرا به لاژورد و ز-ر و شنگرف از بهر چه منقش و مدهون-- است 13------------------------------------- خاكي كه مرده بود و شده ريزان واكنده چون شد و ز چه گلگون است 14 اين مشك بوي سرخ گل زنده زان زشت خاك مرده مدفون است 15 اين مرده را كه كرد چنين زنده هر كس كه اين نداند مغبون است 16 اين كار از انكه زنده كند ان را ايزد به حشر مايه و قا-نون است 17 وان خشك خار و خس كه بسوزندش فرعون بيسلامت و قارون است 18 اين مرده لاله را كه شود زنده نم سلسبيل و محشر هامون است 19 واندر حر----------------------------------------------------ير سبز و ستبر-قها سيب و بهي چو موسي و هارون است 20 دوزخ تنور شايد مر خس را گل را بهشت باغ همايون است 21 اندر بهشت خواهد بد ميوه انجا چنين كه ايدر و اكنون است 22 پس هم كنو-ن تو نيز بهشتي شو كان از قياس نيز هميد-ون است 23 نه خار در خور طبق و نحل است نه گل سزاي اتش و كانون است 24 پس نيست جاي مءمن پاكيزه دوزخ كه جاي كافر ملعون است 25 نه در بهشت خلد شود كافر كان جايگاه مءمن ميمون است 26 بنديش از اين	69	-874110607582538054	818	1359.0	633	1094	74.771484375	172	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms061	false	460111352975416208	1	56	6	243	1296	301	و عقاب اكنون كاين در خرد برابر و موزون است 15 كر ديگر است مردم و گل ديگر اين را بهشت نيز دگر گون است--- خرما و ميوه ها بب--هشت اندر داني ك--زين بهست كه ايدون اسث اي فتن---ه بر علوم فلاطوني اين تاج علمهاي فل----اطون است--- ان فلسفه است و اين سخن ديني اين	61	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms069	true	8051072339462276022	242	299	1008	1254	1257	300	و عقاب اكنون كاين در خرد برابر و موزون است 27 گر ديگر است مردم و گل ديگر اين را بهشت نيز دگر-گون است 28 خرما و ميوه-ها به بهشت اندر داني كه زين بهست كه ايدون است 29 اي رفته بر علوم فلاطوني اين---- علمها تمام فلاطون است 30 ان فلسفه است و--ين سخن ديني اين	69	-874110607582538054	215	376.5	165	254	84.64566802978516	40	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms061	false	460111352975416208	57	301	250	1296	1296	301	و فلسفه هييون1 است--- از علم خاندان رسول--ست اين نه گفته عمر و فژيغون است 20 در خانها رسول چو ماه نو تاويل روز روز بر افزون است در--- كار---- نيك و خوي كم ازاري فرزند را وصيت مامون است ---گر بد خويست خار و-سمن خوشخوي اين لاجرم-- گرامي و ان-دون است--- دل را ب--دين بپوش كه دين دل را در خورد بام و ساخته برهون3 است image file0481NasirKhusrawDiwan_0067png جان را بعلم شوي كه مر جان را علم اي پسر مبا رك صابون است ---بحر است علم را ب--مثل قر-ان در بحر علم امام چو جيحون است جي---حون خوش است و با مزه و دريا از ناخوشي وزهر---- چو طاعون است--- اي علم جوي روي بجي--حون نه گر جانت بر-هلاك نه مفتون است 5 در يا نه اب گر ب--مثل اب--ست چون بر لبش نه تين و-نه زيتون است--- گرد مثل مگرد كه علم ا و از طاقت و تحم-ل بير ون است--- تاويل را طلب كه جهودان را اين قول پند يوشع بن نون است تا --ويل بر-گزيدها مار جهل اي هوشيار نادره افسون است--- تاويل در سيه شب ا ترساءي شمع و-چراغ عيسي و شمعون ات 10 -اين علم را قرار گه و گشتن اندر بنان حجت-- مادون ب است ---اين راز را درست كسي داند ك-ش دل ب--علم دعوت د مشحون است بحر سريع مطوي موقوف مفتعلن مفتعلن فاعلات اي پسر ار-عمر تو يك ساعت ايست ايزد را بر-تو در او طاعت است 15 نعمت تخم--ست و بر او شكر-	61	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms070	true	-8282730887599054118	1	257	4	1029	1197	300	و فلسفه هپيون- است 31 از علم خاندان رسول است اين نه گفته عمر-و فريغون است 32 در خانه ر-سول چو ماه نو تاويل روز روز بر-افزون است 33 دو كار خوي نيك و---- كم ازاري فرزند را وصيت مامون است 34 گر بدخو است خار و سمن خوشخو- اين خود چرا گرامي و ان دون است 35 دل را به دين بپوش كه دين دل را در خورد بام و ساخته پرهون- است 36 جان را به -----------------------------------علم شوي كه مر-جان را علم اي پسر مبا-رك صابون است 37 بحر است علم را به مثل فرقان وز بحر علم امام چو جيحون است 38 جيحون خوش است و با مزه و دريا از ناخوشي چو زهر و چو طاعون است 39 اي علم جوي روي به جيحون نه گر جانت بر هلاك نه مفتون است 40 دريا نه اب بل به مثل اب است چون بر لبش نه تين و نه زيتون است 41 گرد مثل مگرد كه علم ا-و از طاقت تو جاهل بير-ون است 42 تاويل كن طلب كه جهودان را اين قول پند يوشع بن نون است 43 تاويل بر گزيده- مار جهل اي هوشيار نادره افسون است 44 تاويل حق در شب--- ترساءي شمع و چراغ عيسي و شمعون است 45 اين علم را قرار-گه و گشتن اندر ميان حجت و ماذون-- است 46 اين راز را درست كسي داند كهش دل به علم دعوت-- مشحون است genre Q 1 اي -------------------------------پسر ار عمر تو يك ساعت اس-ت ايزد را بر تو درو-- طاعت است 2- نعمت تخم است وز----و شكر	70	-874110607582538054	859	1366.5	651	1122	76.5597152709961	177	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms062	false	-3580010309889585225	37	295	157	1309	1332	301	سوي حكيمان ب--حقيقت بت است --مرد مخوان هيچ و بتش خوان از انك چون بت با قامت و بي قيمت است 20 گرتو همي مردم خوانيش از انك از قبل سيم و زرش حشمت است-- نزد تو بس مردم گشتست ا-مير زانكه براو نيز ب-زر حليت است هر-- كه نداند كه كدام--ست مرد همچو ستوران ز در رحمت اسب ---مرد نهان زير دل--ست و زبان ديگر يكسر گل پر صورت است--- سوي خرد جز كه خرد نيست مرد او سخن و كالبدش لعبت است image file0481NasirKhusrawDiwan_0068png جز كه سخن يافتن ملك را هيچ نه مايه است ونه نيزالفت1 است--- جز ب--سخن بنده نگردد ت--را انكس كو با-تو ز يك نسبت است ---مرد رسول--ست وستورند باك اين-كه همي گويند اين امت است--- مرد سخن يافته را در سخن حملت و هم حميت و هم قوت است 5--حجت و برهان و--سءال و-جواب ضربت-- تيغ و-سپر ايفت ب است ---حربگه مرد سخندان بسي صعبتر از معركها ح-ملت است ---شير بيابان را با مرد جنگ هم-سري و همبري و شركت است چنگل ----شير امد شمشير شير يشگش چون تير تو با هيبت است قولت -----تير است و زبانت كمان گرت بدين حرب ب--دل رغبت است 10 هر-كه ب--تير سخنت خسته شد خستگيش ناخوش و بي حيلت است--- پيش خردمند در--ين حربگاه بيخردان را همه تن عورت است ش---هره شود مرد ب--شهره سخن شهره سخن راهبر ---جنت است--- روي متاب از-سخن خوب و-علم كاين سوي مردم ثمرو نعمت است--------- پرورش جان ب--سخنهاي خوب سوي خردمند مهين جنت ج است 15 كوكب علم اخر سر بر كند گرچه كنون تيره و در-خفيت است	62	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms071	true	6478735646830023908	0	299	0	1198	1200	300	سوي حكيمان به حقيقت بت است 6 مرد مخوان هيچ-- بتش خوان از-انك چون بت با-قامت و بي-قيمت است 7 گر تو همي مردم خوانيش از-انك از قبل سيم و زرش حشمت است 8 نزد تو پس مردم گشت اسپ مير زانكه بر-و نيز ز زر حليت است 9 هر كه نداند كه كدام است مرد همچو ستوران ز در رحمت است 10 مرد نهان زير دل است و زبان ديگر يكسر گل پر صورت است 11 سوي خرد جز كه سخن نيست مرد او سخن و كالبدش لعبت است 12 جز كه سخن -------------------------------------يافتن ملك را هيچ نه مايه است و-- نيز الت- است 13 جز به سخن بنده نگردد تو را انكس كو با تو ز يك نسبت است 14 مرد رسول است -ستورند پاك اين كه همي گويند اين امت است 15 مرد سخن يافته را در سخن حملت و هم حميت و هم قوت است 16 حجت و برهانش و سءال و جواب ضربت و تيغ و سپر و حربت است 17 حربگه مرد سخندان بسي صعبتر از معركه و حملت است 18 شير بيابان را با مرد جنگ هم سري و همبري و شركت است 19 چنگ ز شير امد شمشير شير يشكش چون تير تو با هيبت است 20 قول تو تير است و زبانت كمان گرت بدين حرب به دل رغبت است 21 هر كه به تير سخنت خسته شد خستگيش ناخوش و بي-حيلت است 22 پيش خردمند در اين حربگاه بيخردان را همه تن عورت است 23 شهره شود مرد به شهره سخن شهره سخن ر-هبر زي جنت است 24 روي متاب از سخن خوب و علم كاين دو به دو سراي تو را بابت است 25 پرورش جان به سخنهاي خوب سوي خردمند مهين -حسبت است 26 كوكب علم اخر سر بر كند گرچه كنون تيره و در رجعت است	71	-874110607582538054	1015	1694.5	778	1249	81.2650146484375	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms063	false	-1392848112692710654	0	257	0	1129	1313	301	چند گهك نعمت يا دولت است--- سوي خردمند ب--صد بدره زر جاهل بي قيمت وبي حرمت است--- گر ب--هر انگشت چراغي كند هيچ مبر ظن كه نه در ظلمت-است ق---يمت د انش نشود كم بدا نك خلق كنون جاهل و-دون-همت-است 20 توبه كند شير ز-شيري هگرز گرچه شتر كاهل و بيحميت است--- سرو هميوال-د اگر-- چند خار خشك و-نگونار--و سقط قامت-است ---نيك و بد عالم را اي پسر همچو شب و-روز در اونويت است--- گاه تو خوش طبع و گهي خشمني سيرت اين چرخ هميين سيرت است ا---نكه ت--را مجنت او نعمت است نعمت تو نيز بر او محنت است 25 بر اثر روز شود شب چنانك تعمت را بر اثرش تكبت است image file0481NasirKhusrawDiwan_0069png خوك همه شر-و زيانس--ت و نحس ميش همه خير و بر و بركت است ه---مچو دو-بنده كه برين از خداي از تو سلام--ست و-بران لعنت است گر ن---تواند كه شود خوك ميش زان-- شره ونحس در اوخلقت است بر ---طلب بركت ميشي ت--را هم خرد و هم تن و-هم طاعت است 5--نيك نگه كن كه بر--ين جاهلان ديو لعين را طرب و دعوت است--- جاي حذر هست ازينها ت--را اكنون كاين خلق بدين عبرت است ا---نكه فقيه است از املاك او پا كتر ان--ست كه از رشوت است--- وانكه همي-گويد من زاهدم جهل خوداو--را بترين زلت است--- گوش و دل خلق همه زين سبب زي غزل و مسخره و طيبت است 10 بيت وغزل بر طلب فحش و-لهو بيهنران را بدل ايت است ع---ادت خود طاعت و پرهيز دار تا فلك و خلق برين عادت است--- بيهده گفتار ب--يك-سو فكن حجت	63	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms072	true	-4940245143068497403	6	300	24	1193	1193	300	چند گهك نعمت يا دولت است 28 سوي خردمند به صد بدره زر جاهل بيق-يمت و بيحرمت است 29 گر به هر انگشت چراغي كند هيچ مبر ظن كه نه در ظلمت است 30 قيمت د-انش نشود كم بدا-نك خلق كنون جاهل و دون همت است 31 توبه كند شير ز شيري هگرز گرچه شتر كاهل و بيحميت است 32 سرو همي يازد اگرچه چن---ار خشك و نگونسار و سقط قامت است 33 نيك و بد عالم را اي پسر همچو شب و روز در-و نوبت است 34 گاه تو خوش طبع و گهي خشمني سيرت اين چرخ هم-ين سيرت است 35 انكه تو را محنت او نعمت است نعمت تو نيز بر--و محنت است 36 بر-اثر روز رود شب چنانك نعمت او بر اثرش نكبت است 37 خوگ -------------------------------------همه شر و زيان است و نحس ميش همه خير و بر و بركت است 38 همچو دو بنده كه برين از خدا بر- تو سلام است و بران لعنت است 39 كي بتواند كه شود خوگ ميش زانكه شر و نحس درو -خلقت است 40 بر طلب بركت ميشي تو را هم خرد و هم تن و هم طاقت است 41 نيك نگه كن كه بر اين جاهلان ديو لعين را طرب و دعوت است 42 جاي حذر هست ازينها تو را اكنون كاين خلق بدين عبرت است 43 انكه فقيه است از املاك او پا-كتر ان است كه از رشوت است 44 وانكه همي گويد من زاهدم جهل خود او را بترين ذلت است 45 گوش و دل خلق همه زين قبل زي غزل و مسخره و طيبت است 46 بيت -غزل بر طلب فحش و لهو بيهنران را بدل ايت است 47 عادت خود طاعت و پرهيز-دار تا فلك و خلق بدين عادت است 48 بيهده گفتار به يك سو فگن حجت-	72	-874110607582538054	1015	1665.0	776	1223	82.99263763427734	219	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms063	false	-1392848112692710654	257	301	1129	1313	1313	301	توبر سخن حجت است--- ور تو خود از حجت بي حاجتي نه ب--تو مر-حجت را حاجت است بحر خفيف غخبون مقصور 15 هر كه گويد كه چرخ بيكار است پيش جانش ز-جهل ديوار است-- كس نديد اي بسر نه نيز شنود هيچ گردنده-- كه-	63	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms073	true	-3392753736958998592	1	47	3	182	1199	300	تو-- سخن حجت است 49 ور تو خود از حجت بي-حاجتي نه به تو مر حجت را حاجت است genre Q 1-------------- هر كه گويد كه چرخ بيكار است پيش جانش ز جهل ديوار است 2 كس نديد اي پسر نه نيز شنيد هيچ گردندهاي كه	73	-874110607582538054	156	243.0	118	196	79.59183502197266	35	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms064	false	-6716576852846893804	0	220	0	982	1331	301	بيكار است چ--ون نكو ننگري كه چرخ ب--روز همچونيلس-------ت و شب چو-گلزار است-- بود و باشد-چه چيز و-هست چه چيز زين اگر بر رسي سزاوار است 20 اصل بسيار اگر يكي--ست ب--عقل پس چرا خود يكي نه بسيار است-- وان كزو روشني پديد ايد روشن و گرد گرد و نوار است-- چون كه برهان همي نگويد راست علم برهان چو خط پرگار است ج--نبش ما چرا كه مختلف است جنبش چرخ چون كه هموار است --اصل جنبش چرا تگوءي چيست چون نجوءي كه اين چه كاچار2 است image file0481NasirKhusrawDiwan_0070png خاك خوار است و رستني زان--ست كا يستاد ه چنين نگونسار است--- جانور نيست با نگو---نساري لاجرم زنده و گيا خوار است وين----كه سر سوي اسمان دارد باز بر هر سه مير و سالار است--- مر ت--را بر چهارمين درجه كه-نشاندهاست و--ين چه بازار است 5- زير دستانت چون كه بيخرد--ند چون تراهوش وعقل---- و گفتار است--- با همه حالتي ا كه حيوان-را-ت مرت---را با سخن خرد يار است--- مر ت--را نزد انكه-- اينها داد نه همانا كه هيچ كردار است--- كار كردي و خورد چون خر خو-ش پست---را هوش و-عقل چه بكار است--- اي پسر ننگري كه عقل و سخن چون بر--ين خلق سر ب--سر بار است 10 عقل بار است بر كسي كه ب--عقل گر بز1--- و دزد و جلدوطرار است--- رش و سنگ كم و ترازوي كژ	64	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms073	true	-3392753736958998592	47	300	182	1199	1199	300	بيكار است 3 چون نكو ننگري كه چرخ به روز --چون چو نيل است و شب چو گلزار است 4 بود و باشد چه چيز و هست چه چيز زين اگر بر-رسي سزاوار است 5 -اصل بسيار اگر يكي است به عقل پس چرا خود يكي نه بسيار است 6 وان كزو روشني پديد ايد روشن و گرد گرد و نوار است 7 چون-كه برهان همي نگويد راست علم برهان چو خط پرگار است 8 جنبش ما چرا كه مختلف است جنبش چرخ چون-كه هموار است 9 اصل جنبش چرا نگوءي چيست چون نجوءي كه اين چه كاچار- است 10------------------------------------- خاك خوار است-- رستني زان است كا-يستاد-ه چنين نگونسار است 11 جانور نيست به ان نگونساري لاجرم زنده و گيا-خوار است 12 وين كه سر سوي اسمان دارد باز بر هر سه مير و سالار است 13 مر تو را بر چهارمين درجه كه نشاندهاست و اين چه بازار است 14 زير دستانت چون-كه بيخرد اند چون تو را عقل و هوش و گفتار است 15 با همه -التي-- كه حيوان راست مر تو را با سخن خرد يار است 16 مر تو را نزد ان كهت اينها داد نه همانا كه هيچ كردار است 17 كار كردي و خورد چون خر خويش پس تو را هوش و عقل چه بكار است 18 اي پسر ننگري كه عقل و سخن چون بر اين خلق سر به سر بار است 19 عقل بار است بر كسي كه به عقل گربزو جلد و دزد و ----طرار است 20 رش و سنگ كم و ترازوي كژ-	73	-874110607582538054	887	1442.5	682	1075	82.51162719726562	189	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms064	false	-6716576852846893804	220	301	982	1331	1331	301	همه تدبير مرد غدار است--- عقل در دست اين نفايه گروه چون نكو بنگري گرفتار است--- گاو خاموش نزد مرد خرد به از ان ژاژ خاي صد بار است ---گرگ درنده گرچه كشتني است بهتر از مردم ستمگار است 15 از-بد گرگ رستن اسان است و زستمگار- سخت دشوار است ---گرگ مال و ضياع تو بخورد گرگ صعب تو ميرو--بندار است ---نزد هر كس ب--قدر-- قيمت او- مر خرد را محل و مقدار است--- هم بران--سان كه بار بر دو درخت-	64	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms074	true	5648728528539705322	0	93	0	378	1190	300	همه تدبير مرد غدار است 21 عقل در دست اين نفايه گروه چون نكو بنگري گرفتار است 22 گاو خاموش نزد مرد خرد به از ان ژاژ-خاي صد بار است 23 گرگ درنده گرچه كشتني است بهتر از مردم ستمگار است 24 از بد گرگ رستن اسان است وز ستمگاره سخت دشوار است 25 گرگ مال و ضياع تو نخورد گرگ صعب تو مير و بندار است 26 نزد هر كس به قدر و قيمت اوي مر خرد را محل و مقدار است 27 هم بر ان سان كه بار بر دو درخت	74	-874110607582538054	340	590.5	262	379	89.70976257324219	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms065	false	4248928352665415112	0	182	0	794	1301	301	بر-يكي ميوه بردگر- خار است--- همچنان كز نم هوا ب--بهار شوره گلزار و باغ گلزار است 20 دزد ا گر عقل را ب--دزدي برد لاجرم چون عقاب بر-دار است توب------پيش خرد از ان خواري كه خرد پيشت اي پسر خوار است--- مر خرد را ب--علم ياري ده كه خرد علم را خريدار است ---نيك و بد زو بدان پديد ايد كه خرد چون سپيد طومار است--- از بدان بد شود زني-كان نيك داند اين مايه هر كه هشيار است image file0481NasirKhusrawDiwan_0071png عقل نيكي پذير اگر در تو بد شود بر-تو زين سخن عار است--- مخورانش مگر كه علم و خرد هم از-اكنون كه-زار-و نا-هار است--- اندرو پود علم و نيكي باف كو مرين هر دو پود را تار است--- طاعت و علم راه جنت اوست جهل و عصيانت رهبر نار است --5خوي نيكو و داد را بلفنج كاين دو سيرت زرسم- احرار است--- خوي نيكو و داد در امت اثر مصطفي و مختار است يس--- ره راستان و نيكان رو كه جهان پر-خسان و اشرار است ---داد كن كز ستم بداد-- رسي وز جهان اين سخن بديدار است--- جز ز بيداد	65	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms074	true	5648728528539705322	93	300	378	1190	1190	300	بر يكي ميوه بر يكي خار است 28 همچنان كز نم هوا به بهار شوره گلزار و باغ گلزار است 29 دزد ا-گر عقل را به دزدي برد لاجرم چون عقاب بر دار است 30 تو به پيش خرد از-ان خواري كه خرد پيشت اي پسر خوار است 31 مر خرد را به علم ياري ده كه خرد علم را خريدار است 32 نيك و بد زان برو پديد ايد كه خرد چون سپيد طومار است 33 از بدان بد شود ز نيكان نيك داند اين مايه هر كه هشيار است 34 -------------------------------------عقل نيكي پذير اگر در تو بد شود بر تو زين سخن عار است 35 مخورانش مگر كه علم و هنر هم از اكنون كه زار و نا هار است 36 اندرو پود علم و نيكي باف كو مرين هر دو پود را تار است 37 طاعت و علم راه جنت اوست جهل و عصيانت رهبر نار است 38 خوي نيكو و داد را بلفنج ك-ين دو سيرت ز خوي احرار است 39 خوي نيكو و داد در امت اثر مصطفاي- مختار است 40 بر ره راستان و نيكان رو كه جهان پر خسان و اشرار است 41 داد كن كز ستم به رنج رسي در جهان اين سخن پديدار است 42 جز ز بيداد-	74	-874110607582538054	717	1205.5	543	854	83.95784759521484	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms065	false	4248928352665415112	182	301	794	1301	1301	301	طبع بر طبعي نيست بيمار هر كه بيمار است 10 هر كه نا زاردت مياز ارش كه بهين بهان كم ازار است--- بد كنش بد بجاي خويش كند هم بر اوفعل زشت اومارب است ---كار فردا ب--عدل خواهد بود گر چه امروز كار با وار است--- صاحب الغار خويش دين-را دان كه تنت غار و جانت در غار است بفك---ن از جان و-تن بط--اعت و-علم بار عصيان كه بر تو انبار است 15 بفكن بار و زير بار مخسب چون گنه بر تنت ب--خروار است--- چند غره شوي ب--فردا ها كه نه با خويش-نت پيكار است روز--- دي گشته گير فردا را كه نه برگشت چرخ مسمار است خو --يشتن-را بط--اعت اندر ياب اگر از خويشتنت تيمار است پند----	65	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms075	true	6747076803271891148	0	129	0	539	1217	300	طبع بر طبعي نيست تيمار هر كه بيمار است 43 هر كه نا-زاردت مياز-ارش كه بهين بهان كم-ازار است 44 بد كنش بد بجاي خويش كند هم برو -فعل زشت او مار است 45 كار فردا به عدل خواهد بود گر-چه امروز كار با-وار است 46 صاحب الغار خويش دين را دان كه تنت غار و جانت در غار است 47 بفگن از جان و تن به طاعت و علم بار عصيان كه بر تو انبار است 48 خيره خروار زير بار مخسپ چون گنه بر تنت به خروار است 49 چند غره شوي به فردا-ها گر نه با خويشتنت پيكار است 50 زود دي گشته گير فردا را كه نه برگشت چرخ مسمار است 51 خويشتن را به طاعت اندر ياب اگر از خويشتنت تيمار است 52 پند	75	-874110607582538054	464	776.0	354	546	84.98168182373047	93	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms066	false	5963329325859434276	0	156	0	703	1386	301	بپذير-و بفكن از تن بار گر-سوي جانت پند را بار4 است 20 ب--دل پاك بر نويس اين شعر كه ب--پاكي چو در شهوار است بحر قريب مسدس اخرب مسبغ ان بي-تن و جان چيست كو-روان است كه شنيد رواني-كه بي روان است-- افاق ج--هان زير اوست و او خود بيرون ز-جهانت و----در جهان است image file0481NasirKhusrawDiwan_0072png خود هيچ نيا سايد و نجنبد جنبنده همه زير-او خران است-- پيداست ب--عقل و زحس1 پنهان گرچه نه خداوند كامران است-- هرچ او برود هر گزي نباشد او هرگزي و باقي و روان است-- با طاقت و هوشيم ما-و او خود بي طاقت و-بيهوش وبي توان است 5-چون خط دراز است بي فراخا خطي كه در ازاش بيكران است-- همواره بر ان خط هفت نقطه گردان پس-- يكدگر روان است-- با هر-كس از او بهره ايست بيشك گر كودك و يا پير يا جوان است--- هر خردي از وشد كلان و-او خود زي عقل نه خرد-است و-نه كلان است	66	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms075	true	6747076803271891148	129	300	539	1217	1217	300	بپذير و بفگن از تن بار گر سوي جانت پند را بار- است 53 به دل پاك بر-نويس اين شعر كه به پاكي چو در شهوار است genre Q 1-------------- ان بي تن و جان چيست كو روان است كه شنيد رواني كه بي-روان است 2 افاق و جهان زير اوست و او خود بيرون ز جهان ني نه در جهان است 3 --------------------------------------خود هيچ نيا-سايد و نجنبد جنب-ده همه زير او چران است 4 پيداست به عقل و زحس- پنهان گرچه نه خداوند كامران است 5 هرچ او برود هر-گزي نباشد او هرگزي و باقي و روان است 6 با طاقت و هوشيم ما و او خود بي-طاقت و بيهوش و بيتوان است 7 چون خط دراز است بي-فراخا خطي كه درازي-ش بيكران است 8 همواره بر ان خط هفت نقطه گردان و پي يكدگر دوان است 9 با هر كس از--و بهره اس-ت بيشك گر كودك-- يا پير يا جوان است 10 هر خردي ازو شد كلان و او خود زي عقل نه خرد است و نه كلان است-	75	-874110607582538054	603	943.0	467	746	80.83110046386719	129	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms066	false	5963329325859434276	156	300	703	1382	1386	301	او خود نه سپيد است وا-ين سپيدي بر عارضت اي پير ازو نشان است 10------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ نشگفت كزو من زمن شد--ستم زيرا كه مراو--را لقب زمان است--- سرمايها هر نيك-ي زمانه است هر-چند كه بد مهر وبي امان است--- الفنج كن اكنون كه مايه ذاري از منت نصيحت ب--رايگان است--- زو هر دو جهان را بجوي ازيرا مر-هردو جهان راز مانه كان2 است--- بيرون كن ازي--ن كان مر ان-جهان-را كاين كار حكيمان و راستان است 15 دنيا را نستانم ب--رايگان من زيرا كه جهان رايگان گران است ان كا---ين سوي او بي بها-و خوار است فردا سوي ايزد گران ب ازانست-- وين خوار-سوي ان-كس است كو-را بر منظر دل عقل پاسبان است--- جاءي است بر--ين بام لاجوردي كان-جاي ت--را جاودان مكان است بگشاي در اسمان بنيكي نيكيت كليد در اسمان است 20 دانا ب--سوي انج-هان از--ينجا از نيكي بهتر دري ندانست ني---كيت ب--كردار نيز بايد -	66	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms076	true	5090619094019032613	1	192	3	807	1252	300	او خود نه سپيد است و اين سپيدي بر عارضت اي پير ازو نشان است 12 بي جان و تن است او وليك خوردنش از خلق تنومند پاك جان است 13 اي خواجه از اين اژدها حذر كن كاين سخت ستمگارو بدنشان است 14 نشگفت كزو من زمن شده ستم زيرا كه مر او را لقب زمان است 15 سرمايه- هر نيكيي زمان -است هر چند كه بد مهر و بيامان است 16 الفنج كن اكنون كه مايه داري از منت نصيحت به رايگان است 17 زو هر-دو جهان را بجوي ازيرا مر هردو جهان را زمانه كان- است 18 بيرون كن از اين كان مر ان جهان را كاين كار حكيمان و راستان است 19 اين- را نستانم به رايگان من زيرا كه جهان رايگان گران است 20 انك اين سوي او بي-بها و خوار است فردا سوي ايزد گرامي ان است 21 وين خوار سوي ان كس است كو را بر منظر دل عقل پاسبان است 22 جاءي است بر اين بام لاجوردي كان جاي تو را جاودان مكان است 23--------------------------------------------- دانا به سوي ان جهان از اينجا از نيكي بهتر دري ندانست 24 نيكيت به كردار نيز بايست	76	-874110607582538054	592	980.5	465	855	69.2397689819336	123	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms067	false	7637365139645973037	0	94	0	478	1486	302	تو خود جمله بر زبان است--- زيرا كه ب--جاي چراغ روشن اندر دل پر غدر تو دخانست----- از دت- تو خوش نايدم نواله زيرا-كه نواله ات پر استخوانست----- تو پيشرو اين رمه بزرگي جان و دل من زين رمه رمان--ست image file0481NasirKhusrawDiwan_0073png زيرا كه چو-تو زوبعه1 نهاز-است اندر رمه ا--بليسشان شبان--ست هرك كه زدستان بيكرانتان ايمن بنشيند بد ا ستانست خاصه ب--خراسان كه مر شما را انجا زه و-زاد است و-خانمانست-------- يك فوج قوي لاجرم بد-ان مرز از لشكر يا جوج مرزبان--ست 5بر---اهل خراسان فراخ شد كار امروز كه ابليس ميزبانست----- وز مطرب	67	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms076	true	5090619094019032613	193	300	813	1252	1252	300	تو همه جمله بر زبان است 25 زيرا كه به جاي چراغ روشن اندر دل پر غدر تو دخان است 26 از دست تو خوش نايدم نواله زيرا كه نواله--ت پر استخوان است 27 تو پيشرو اين رمه بزرگي جان و دل من زين رمه رمان است 28 زيرا------------------------------------- كه چو تو زوبعه- نهاز است اندر رمه و ابليسشان شبان است 29--------------------------------------------- خاصه به خراسان كه مر شما را انجا زه و زاد است و خان و مان است 30 يك فوج قوي لاجرم بر ان مرز از لشكر يا-جوج مرزبان است 31 بر اهل خراسان فراخ شد كار امروز كه ابليس ميزبان است 32 وز مطرب-	76	-874110607582538054	362	567.0	282	526	68.8212890625	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms067	false	7637365139645973037	94	302	478	1486	1486	302	و رود و نبيد انجا پيوسته همه روز كاروان--ست و---ز خوب غلامان همه خراسان چون بتكدها هند و چين-ستانست----- زي رود و سروداست گوش سلطان زيرا كه طغان خانش ميهمان--ست م---طرب همي افغان كند كه مي خور اي شاه كه اين جشن خسروان--ست 10 وز دولت خود شاد باش ازيراك دولت ب--تو اي شاه شادمان--ست وزم-----طرب سلطان بدين سخنها در شهر نكو حال-- بافلان--ست و---ز خواري اسلام و علم مءذن بي نان جواز غ-------مان نوان--ست ا---نجا كه چنين كار و بار باشد چه جاي-گه از علم يا-قرانست----- مهمان بليس است خلق و حجت بيچاره بيمگان از ان نهان--ست 15 ان-را كه بر اميد انج-هان نيست اين تيره جهان شهره بوستانست----- سرما زدگان-را ب-ماه بهمن خفتا نها خر خز-و پر نيانست----- كاهي--ست تباه اينج-هان وليكن كه پيش خر-و گاو زعفرانست----- اي برده ببا-زار اينج-هان عمر بازار تو يك-ر همه زيان--ست عمر تو چو ابست در نشيبي وين اب ترا مرگ ناودانست 20 رفتند بسي خلق و ك نيامد باز اي عجب اين كار برچه سانست ما را خرد ايدون همي-نمايد كان-جاي قديم--ست و جاودانست----- بس سخت متازيد اي سواران گر در كفتان از خرد عنان--ست--- زيرا كه بر--ين راه تاختنتان بس ژرف يكي چاه بي فغان--ست image file0481NasirKhusrawDiwan_0074png زين راه بيك---سو شو-د هر انكو بر-جان و تن خويش-	67	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms077	true	6807416847263337745	0	225	0	960	1270	300	و رود-و نبيد انجا پيوسته همه روز كاروان است 33 وز خوب غلامان همه خراسان چون بتكده- هند و چين ستان است 34 زي رود و سرود-ست گوش سلطان زيرا كه طغان خانش ميهمان است 35 مطرب همه افغان كند كه مي خور اي شاه كه اين جشن خسروان است 36 وز دولت خود شاد باش ازيراك دولت به تو اي شاه شادمان است 37 وان مطرب سلطان بدين سخنها در شهر نكو-حال و بافلان است 38 وز خواري اسلام و علم م-ذن بي-نان و چو نال از عمان نوان است 39 انجا كه چنين كار و بار باشد چه جاي گه ---علم يا قران است 40 مهمان بليس است خلق و حجت بيچاره بهمگان از-ان نهان است 41 ان را كه بر اميد ان جهان نيست اين تيره جهان شهره بوستان است 42 سرما-زدگان را بهماه بهمن خفسانه-- خر خز و پر-نيان است 43 كاهي است تباه اين جهان وليكن كه پيش خر و گاو زعفران است 44 اي برده بهبازار اين جهان عمر بازار تو يكسر همه زيان است 45------------------------------------------------------------------------------------------------------ ما را خرد ايدون همي نمايد كان جاي قديم است و جاودان است 46 بس سخت متازيد اي سواران گر در كفتان از خرد عنان است 47 زيرا كه بر اين راه تاختنتان بس ژرف يكي چاه بي-فغان است 48------------------------------------- زين راه به يك سو شويد هر --كو بر جان و تن خويش	77	-874110607582538054	808	1252.5	636	1116	72.40143585205078	153	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms068	false	1983319594944174807	0	63	0	299	1405	301	مهربان--ست ---اين ژرف و قوي چاه را ب--بيني گر بر-سر تو عقل ديده بانست----- زان مي-نرود بر ره تو حجت كز چاه برو-ن راه بيگمان--ست بحر تقارب مثمن مقصور بلي اينجهان بيگم-ان چون گياست جز-اين مردمان را كه داني خطاست-- ازيرا كه همچون گيا در جهان رونده است همواره بيشي و-كاست-- اگر --چه بيفزايد و-كم شود كه تا باشد اين پير گيتي گياست	68	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms077	true	6807416847263337745	225	299	960	1269	1270	300	مهربان است 49 اين ژرف و قوي چاه را به بيني گر بر سر تو عقل ديده-بان است 50 زان مي نرود بر ره تو حجت كز چاه بر ان راه بيگمان است genre Q 1----------- بلي بيگمان اين جهان چون گياست جز اين مردمان را گم--اني خطاست 2 ازيرا كه همچون گيا در جهان رونده است همواره بيشي و كاست 3 اگر هرچه ب-فزايد و كم شود گي--ا باشد اين پير گيتي گياست	77	-874110607582538054	255	380.0	199	326	78.22085571289062	54	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms068	false	1983319594944174807	63	300	299	1400	1405	301	وليكن گيا را ببايد شناخت ازيرا سخن را درين رويهاست 10 جهان گر-يكي گوز نيكو شود بدان گوز-در مغز مردم سزاست --وگر چند ماءيم مغز جهان گيا چون نكو بنگري تخم ماست --گيا همچو دانه است و ما ارد-او چو بنديشي و اينج-هان اسياست-- بخواهد همي خوردمان اسيا-ب بدند-------------------------------------------------------------ان ما در گيا-را فناست--- وليكن چو زنده است درماگ--يا پس از مرگ ما-را اميد بقاست 15----------------------------------------------------- بدو زنده گشته است مردان خاك اگر دست يزدانش گويم رواست ---اگر مرده را زنده كردي مسيح چنان چون برين قول ايزد گواست ب-----يك دانه گندم در اي هوشيار مسيح است بسيار-وبي منتهي است -----نمرد- است و هر گز ن--ميرد گيا كه مر زندگي را گيا كيمياست--- ميان دو عالم گيا منزلي--ست كه بوي و مزه ور نگ-را مبتداست 20 گيا سوي هشيار پيغمبر- است كه با خالق و-خلق پاك ا اشناست--- گيا زا پدر دان درست اي پسر وگر من پدرتم گيا خود نياست--- نه فاني نه باقي گياه--ست از انك بقا و فنا را در او ملتقي است ب-----شخص است فاني و باقي ب--نوع پس اين گوهري عالي و پر بهاست--- ازو زاد حيوان و مردم وزين چو توهر كسي بربلاب مبتلي است image file0481NasirKhusrawDiwan_0075png بيا تا بقا را مهيا شويم كه اينجاي بس ناخوش و-بينواست--- جهان گر چه از راه ديدن پري--ست ز كردار ديو است و نر اژدهاست--- كرا خواند هر گر كش اخر نراند نه جاي محابا نه روي-- رياست ---همه بيشي او بجمله كمي--ست همه	68	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms078	true	6912258936095667514	0	285	0	1232	1298	300	وليكن گيا را ببايد شناخت ازيرا سخن را درين رويهاست -5 جهان گر يكي گوز نيكو شود بدان گوز در مغز مردم سزاست 6 وگر چند ماءيم مغز جهان گيا چون نكو بنگري مغز ماست 7 گيا همچو دانه است و ما ارد او چو بنديشي و اين جهان اسياست 8 بخواهد همي خوردمان اسيا به دندان مرگ اي پسر راست راست 9 فنامان به دندان مرگ اندر است به دندان ما در گيا را فناست 10 وليكن چو زنده است در ما گيا پس از مرگ ما را اميد بقاست 11 گيا پيشكار خداوند ماست كه بر پادشاهان همه پادشاست 12 بدو زنده گشته است مردار خاك اگر دست يزدانش گويم رواست 13 اگر مرده را زنده كردي مسيح چنان چون برين قول ايزد گواست 14 به يك دانه گندم در اي هوشيار مسيحي--ت بسيار و بيمنته--است 15 نه مرده است-- هر-گز نه ميرد گيا كه مر زندگي را گيا كيمياست 16 ميان دو عالم گيا منزلي است كه بوي و مزه و رنگ را مبتداست 17 گيا سوي هشيار پيغمبري است كه با خالق و خلق پاك-- اشناست 18 گيا را پدر دان درست اي پسر وگر من پدرتم گيا خود نياست 19 نه فاني نه باقي گياه است از-انك بقا و فنا را در--و التق--است 20 به شخص است فاني و باقي به نوع پس اين گوهر- عالي و پر-بهاست 21 ازو زاد حيوان و مردم وزين چنو -هر كسي بربقا- مبتل--است 22------------------------------------- بيا تا بقا را مهيا شويم كه اينجاي بس ناخوش و بينواست 23 جهان گر-چه از راه ديدن پري است ز كردار ديو است و نر اژدهاست 24 كرا خواند هرگز كهش اخر نراند نه جاي محابا و- روي و رياست 25 همه بيشي او بجمله كمي است همه	78	-874110607582538054	1004	1659.5	786	1292	77.70897674560547	203	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms069	false	-4220987684056138961	14	280	61	1285	1378	301	قفاست ---درختان نيكيش را بر بدي--ست ب--زير سر نعمتش در بلاست ---نه ان تو است اي برادر در او هر-انچ-ش گمان ميبري كان ت--راست ---يكي مركبس--ت اين-جهان بس حرون1 كه شرش ركاب و عنانش عناست--- چو در عادت او تفگر كني همه غدر و مكر و فريب و-دهاست 10 پس ان به كه بگريزي از غدر او كزو خير هرگز نخواهدت خاست--- مگر طاعت ايزد بي نياز كه اور-است فرمان و-تقدير و-خواست--- دو رهبر ب--پيش تو استاده اند كزايشان يكي عقل و ديگر هوياست خرد----ره نمايدش زي خشنديش2 ازيرا خرد بس مبارك عصاست--- نهالي كه تلخ است بارش مكار از يرا رهت بر سراي جزاست 15 بط--اعت همي-كوش و منشين بر ان كه گوءي از ايزد مرا اين قضاست بطا-----عت شود پاك زنگ گناه ازيرا گنه درد و طاعت دواست--- نه نوميد باش و نه ايمن بخسب كه بهتر رهي راه خوف و-رجاست د---روغ ايچ مسگال ازيرا دروغ سوي عاقلان مر زبان را زناست--- حذر كن ز مكر و حسد اي يسر كه اين هر-دو بر-تو وبال و وباست 20 بد انچ-ت بدادند خرسند باش كه خرسندي از گنج ايزد عطاست ب-----هر خير دو-جهاني 1ميد دار گر از بند ازت اميد رهاست اك---ر جفت ازي نه ازاده-- ازيرا كه اين زان و ان زين جداست--- در رستگاري بپر -هيز جوي كه پرهيز بهتر ز ملك سباست گر---ين كن جوانمردي و-خوي نيك كه اين هردوان ع--ادت مصطفي است 25 سخاوت نشان گر ثنا بايدت كه بار درخت سخاوت ثناست image file0481NasirKhusrawDiwan_0076png به از بر درخت سخاوت ثنا ب--گيتي درختي و باري كجاست ---خرد جوي و-جانت از-هوي دور-دار ازيرا هوي چشم دل را عمي است--- دلت هيچ	69	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms079	true	-1974443738138354636	0	300	0	1265	1265	300	قفاست 27 درختان نيكيش را بر بدي است به زير سر نعمتش در بلاست 28 نه ان تو است اي برادر در--و هر انچهش گماني -بري كان تو راست 29 يكي مركب است اين جهان بس حرون- كه شرش ركاب و عنانش عناست 30 چو از عادت او تفكر كني همه غدر و مكر و فريب و دهاست 31 پس ان به كه بگريزي از غدر او كزو خير هرگز نخواهدت خاست 32 مگر طاعت ايزد بي-نياز كه او راست فرمان و تقدير و خواست 33 دو رهبر به پيش تو استاده-اند كزايشان يكي عقل و ديگر هو-است 34 خرد ره نمايدت زي خشنديش- ازيرا خرد بس مبارك عصاست 35 نهالي كه تلخ است بارش مكار از-يرا رهت بر سراي جزاست 36 به طاعت همي كوش و منشين بر-ان كه گوءي از ايزد مرا اين قضاست 37 به طاعت شود پاك زنگ گناه ازيرا گنه درد و طاعت شفاست 38 نه نوميد باش و نه ايمن بخسپ كه بهتر رهي راه خوف و رجاست 39 دروغ ايچ مسگال ازيرا دروغ سوي عاقلان مر زبان را زناست 40 حذر كن ز مكر و حسد اي پسر كه اين هر دو بر تو وبال و وباست 41 بد-انچهت بدادند خرسند باش كه خرسندي از گنج ايزد عطاست 42 به هر خير دو جهاني اميد-دار گر از بند ازت اميد رهاست 43 اگر جفت ازي نه ازادهاي ازيرا كه اين زان و ان زين جداست 44 در رستگاري به پرهيز جوي كه پرهيز بهتر ز ملك سباست 45 گزين كن جوانمردي و خوي نيك كه اين هر دو از عادت مصطف--است 46 سخاوت نشان گر ثنا بايدت كه بار درخت سخاوت ثناست 47------------------------------------- به از بر درخت سخاوت ثنا به گيتي درختي و باري كجاست 48 خرد جوي و جانت از هوا دور دار ازيرا هوا چشم دل را عم--است 49 دلت هيچ-	79	-874110607582538054	1123	1900.0	872	1319	85.1402587890625	231	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms071	false	6678104279687175904	193	297	916	1462	1482	301	صعبتر خ-ار-نيست --مردمي ورز و-هگرز ازار ازاده مجوي مردم انرا--دان كزو ازاده را ازار-نيست image file0481NasirKhusrawDiwan_0078png اين جهان راه--ست وما--راهي و-مركب خوي ماست رنجه گرد دهر كه از مامر كبش رهو ار نيست--- اين جهان-را سفله دان بسيار او-اندك شمر گرچه بسيار است داد س-فله ان بسيار نيسث هر----چه داد امروز-فردا باز خواهد بيگمان گر نخواهي رنج يس باخير--اويت كار-نيست--- از در خت بار دارش باز نشناسي ز دور چون فراز اءي بدو در زير بر گش بار-نيست--- انكه طرار-است زرو--سيم برد و اينج-هان عمر برد و پس چنين جاي دگر طر ارنيست عمرتوزري------ست سرخ و-مشك او-خاكي-ست خشك زر ب--نرخ خاك دادن كار-زيرك	71	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms080	true	-1173039718560258797	168	300	691	1243	1243	300	صعبتر خمار نيست 8 مردمي ورز و هگرز ازار ازاده مجوي مردم ان را دان كزو ازاده را ازار نيست 9 اين جها--------------------------------------ن راه است و ما راهي و مركب خوي ماست رنجه گردد هر كه از ما مركبش رهو-ار نيست 10 اين جهان را سفله-دان بسيار او اندك شمر گرچه بسيار است داده سفله ان بسيار نيست 11 هر چه داد امروز فردا باز خواهد بيگمان گر نخواهي رنج تن با چيز اويت كار نيست 12 از در-خت بار-دارش باز نشناسي ز دور چون فراز اءي بدو در زير بر-گش بار نيست 13 انكه طرار است زر و سيم برد و اين جهان عمر برد و پس چنين جاي دگر طرار نيست 14 عمر تو زر است سرخ و مشك او خاك است خشك زر به نرخ خاك دادن كار زيرك-	80	-874110607582538054	461	714.0	370	596	77.34899139404297	96	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms071	false	6678104279687175904	90	207	417	997	1482	301	جز-جفا با-اهل دانش مرف-لك را كار نيست زانكه نادان را بر دانا-- بسي مقد ارنيست 20 بد ب--سوي بد گرايد نيك با نيك ار مد--------------------- ان مر اين را 6جفتني و اين مرانرا يار-نيست --مرد دانا بدرشيد و چرخ نادان بد كنش نزد يكديگرهگ-رز اين هردو--را بازار نيست --نيك را بد دارد-و بد-را نكو-از بهر انك بر-ستارها سعد و نحس اندر فلك مسمار-نيست ن--يست هشيار اين فلك رنجه بدين گشتم از و رنج بيند هوشيار از-مرد كو هشيار نيست --نيك وبد--بنيوش و-بر سنجش بمع--يار خرد كز-خرد برتربد و جهان سوي من معياز نيست 25 مشك نادان-ان مبوي و-خمر نادانان مخور كاندر--ين عالم ز-جاهل صعبتر خ-ار-نيست --مردمي ورز وهگ-رز ازار ازاده مجوي مردم انرا--دان كزو ازاده را ازار-نيست	71	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms080	true	-1173039718560258797	38	188	161	780	1243	300	جز جفا با اهل دانش مر فلك را كار نيست زانكه دانا- را سوي نادان بسي مقدار نيست 2- بد به سوي بد گرايد نيك با نيك ارمد اين مر ان را جفت ني و ان مر اين --------------------را يار نيست 3 مرد دانا بدرشيد و چرخ نادان بد كنش نزد يكديگر هگرز اين هر دو را بازار نيست 4 نيك را بد دارد و بد را نكو از بهر انك بر ستاره- سعد-و نحس اندر فلك مسمار نيست 5 نيست هشيار اين فلك رنجه بدين گشتم از-و رنج بيند هوشيار از مرد كو هشيار نيست 6 نيك و بد بنيوش و بر سنجش به معيار خرد كز خرد برتر بدو جهان سوي من معيار نيست 7- مشك با نادان مبوي و خمر نادانان مخور كاندر اين عالم ز جاهل صعبتر خمار نيست 8 مردمي ورز و هگرز ازار ازاده مجوي مردم ان را دان كزو ازاده را ازار نيست	80	-874110607582538054	516	814.5	409	645	80.0	111	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms072	false	-9207283556372873161	0	215	0	1028	1475	301	اين-جهان ز و بگذر و با او مشور تا نيازارد ت--را اين-مار چون بيدار نيست ا---نچه دانا گويد ان-را لفظ و معني پودو تار وا-------نچه نادان گويد انرا--هيچ پود و تار-نيست دام--- داران را بدان و دور-باش از دامشان صيدن-ادانان شدن سوي خرد جز-عار نيست 10 زان كه دين را-دام دارد بيشتر پرهيز-كن زانكه سوي او چو امد صيدر از نهار-نيست--- گاه گويد-زين ببايد خورد كاين پا ك-ست و خوش گاه گويد ني نشايد خورد كاين كشتار-نيست ور----بري زي او ب--رشوت اژدهاي هفت سر گويد-اين فربي-يكي ياري--ست بالله مار-نيست--- حيلت و-مكر-است فقه و-علم او و-سوي او نيست دانا هر كه او محتال يا مكار-نيست--- گرش غول شهر گوءي جاي اين گفتار-هست ورش ديو دهر گوءي ج-اي استغفار-نيست 15 علم خورد و-برد ك--ردن در خور گا و وخر--است سوي دانا اينچ-نين بيهوده هارا-بار نيست--- چون نگوءي ك-ت خدا از بهر-چه موجود كرد گرمر اورا با تو شغلي كردنش ناچار نيسن --وانكه او-خود كرده باشد باز چون ويران كند خوب كرده زشت كردن كار معني دار نيست نيك---- از تو چون پذيرد چون نخواهد بد--بتو كر-بد و نيك تواو--را رنج نيب و بار نيست گرهمي گويد كه يك بدرا بدي هم يك دهد باز چون گويد كه هر گزبد كنش رستار نيست 20 -------چون كند سي ساله عاصي-را عذاب جاودان اينچ-نين حكم و قضاي ايزد دادار نيست	72	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms081	true	8268580025568302663	5	273	24	1132	1241	300	اين جهان ز-و بگذر و با او مشو- تا نيازارد تو را اين مار چون بيدار نيست 16 انچه دانا گويد ان را لفظ و معني -----تار و پود و انچه نادان گويد ان را هيچ پود و تار نيست 17 دام داران را بدان و دور باش از دامشان صيد نادانان شدن سوي خرد جز عار نيست 18 زانك-ه دين را دام سازد بيشتر پرهيز كن زانكه سوي او چو امد صيد را زنهار نيست 19 گاه گويد زين ببايد خورد كاين پاك است و خوش گاه گويد ني نشايد خورد كاين كشتار نيست 20 ور بري زي او به رشوت اژدهاي هفت سر گويد اين فربي يكي ماهي است والله مار نيست 21 حيلت و مكر است فقه و علم او و سوي او نيست دانا هر كه او محتال يا مكار نيست 22 گرش غول شهر گوءي جاي اين گفتار هست ورش ديو دهر خواني جاي استغفار نيست 23 علم خورد و برد و كردن در خور گا-و و خر است سوي دانا اين چنين بيهودهها را بار نيست 24 چون نجوءي كهت خدا از بهر چه موجود كرد گر مرو را با تو شغلي كردني ناچار نيست 25 انچه او خود كرده باشد باز چون ويران كند خوب كرده زشت كردن كار معني-دار نيست 26 نيكي از تو چون پذيرد چون نخواهد بد ز تو كز بد و نيك تو او را رنج ني -و بار نيست 27 بيم زخم و دار چون از جمله حيوان تو راست چونكه ديگر جانور را بيم زخم و دار نيست 28 چون كند سي ساله عاصي را عذاب جاودان اين چنين حكم و قضاي حاكم دادار نيست	81	-874110607582538054	885	1431.0	696	1119	79.08847045898438	192	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms072	false	-9207283556372873161	253	301	1208	1475	1475	301	مار-صعب وين درختاني كه برگ و بارشان جز-خار نيست--- گرچه اندك بيگمان حكمت بود صنع حكيم ليكن ان بيندش كو-را پيش دل ديوار نيست image file0481NasirKhusrawDiwan_0079png---------------------------------------- راه بنمايم ت--را گر كبر بندازي ز دل جاهلان-را پيش دانا جاي استكبار نيست--- همچنان كاندر گزارش كردن فرقان ب--خلق هيچكس-	72	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms082	true	6784664898378961977	0	72	0	322	1312	300	مار صعب وين درختاني كه بار و برگشان جز خار نيست 31 گرچه اندك بيگمان حكمت بود صنع حكيم ليكن ان بيندش كو را پيش دل ديوار نيست 32 خشمگيري جنگ جوءي چون بماني از جواب خشم يك سو نه سخن گستر كه شهر اوار نيست 33 راه بنمايم تو را گر كبر بندازي ز دل جاهلان را پيش دانا جاي استكبار نيست 34 همچنان كاندر گزارش كردن فرقان به خلق هيچكس	82	-874110607582538054	224	368.0	179	322	69.56521606445312	47	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms073	false	-8788967532825734925	0	193	0	931	1448	300	انباز و يار احمد مختار نيست همچ---نان در-قهر جباران ب--تيغ ذوالفقار هيچكس انباز و-يار حيدر كرار نيست--- اصل اسلام اين دو چيز امد-قران و ذوالفقار نه مسلمان و نه مشرك را دراين پيكار-نيست -5 همچنان كاندر-سخن جز قول احمد نورن-يست تيغ تيزي جز كه تيغ مير حيدر نار نيست--- احمد مختار شمس و حيدر كرار نور ان بي اين موجودن-ي و اين بي ان بانوار----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------نيست عروة الوثقي حقيقت مهر فرزندان اوست شيعتست انكو كه اندرعهدا و بستار1 نيست برسر گنجي كه يزدان در دل احمد نهاد جز-علي گنجور نبو دجز علي بندار نيست--- وانكه يزدان برز-بان او گشايد قفل علم جز علي --مرتضي اندر جهان ديار نيست 10 بحر لءلء بيخطر با-طبع او از بهر انك چون بنان او ب--قيمت لءلء شهوار نيست هر كه نورا فتاب دين جدا گشته ازو روزهاي او هميشه جزشبان تار نيست چشم سربي افتاب اسمان بيكار گشت چشم دل بي افتاب دين چرا بيكار نيست اي خداوند حسام دشمن او-بار از جهان جز زبان حجت تو ابر گوهر-بار نيست----------------------------------------------------------------------------------- من رهي را جز-زباني همچو تيغ تيز تو با-عدوي خاندانت هيچ زين افزار نيست 15 زخم من بر-جان خود پيش تو-ارد روز-حشر هر گر ان گمره كرو بيدارم	73	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms082	true	6784664898378961977	72	300	322	1312	1312	300	انباز و يار احمد مختار نيست 35 همچنان در قهر جباران به تيغ ذوالفقار هيچكس انباز و يار حيدر كرار نيست 36 اصل اسلام اين دو چيز امد قران و ذوالفقار نه مسلمان و نه مشرك را در-ين پيكار نيست 37 همچنان كاندر سخن جز قول احمد نور نيست تيز تيغي جز كه تيغ مير حيدر نار نيست 38 احمد مختار شمس و حيدر كرار نور ان بي اين موجود ني و اين بي ان -انوار نيست 39 هر كه نور افتاب دين جدا گشته است ازو روزهاي او هميشه جز شبان تار نيست 40 چشم سر بيافتاب اسمان بيكار گشت چشم دل بيافتاب دين چرا بي كار نيست 41 بر --------------------------------------------------------------------------------سر گنجي كه يزدان در دل احمد نهاد جز علي گنجور ني و جز علي بندار نيست 42 وانكه يزدان بر زبان او گشايد قفل علم جز علي المرتضي اندر جهان ديار نيست 43 بحر لل-- بيخطر با طبع او از بهر انك چون بنان او به قيمت لءلء شهوار نيست 44-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اي خداوند حسام دشمن او بار از جهان جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نيست 45 عروةالوثقي حقيقت عهد فرزندان توست شيفته است ان كس كه او در عهدشان بستار نيست 46 من رهي را جز زباني همچو تيغ تيز تو با عدوي خاندانت هيچ زين افزار نيست 47 زخم من بر جان خود پيش تو ارد روز حشر هرگز- ان گمره كزو بيدارم-	82	-874110607582538054	694	1087.0	545	1204	57.641197204589844	150	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms073	false	-8788967532825734925	193	283	931	1366	1448	300	او بيدار نيست--- سوي يزدان منكر-است انكو بتومع---روف نيست جز بان--كار توام معروف را انگار نيست نا---صبي را چشم كور-است و تو خور شيد منير زين قبل مر-چشم كورش را ب--تو ديدار نيست ني---ست مردم ناصبي نزديك من لا-بل خر-است طبع او خروار هست و- صورتش خروار نيست--- مايه بري تو واب-رار اولاد تواند بر-چون يابد كسي چون شيعت ابرار-نيست 20---------------------------------------------------------------------------- من رهي را از جفاي دشمن اولاد تو خوابگاه و جاي غيراز دره و-ا كهسار-نيست هر----كسي را هست تيماري ز دنيا-و مرا جز ز-بهر طاعت اولاد تو تيمار نيست	73	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms083	true	-6163656857700421551	0	128	0	545	1261	300	او بيدار نيست 48 سوي يزدان منكر است انكو به تو معروف نيست جز به انكار توام معروف را انكار نيست 49 ناصبي را چشم كور است و تو خور-شيد منير زين قبل مر چشم كورش را به تو ديدار نيست 50 نيست مردم ناصبي نزديك من لا بل خر است طبع او خروار هست ار صورتش خروار نيست 51 مايه بري تو و ابرار اولاد تواند بر چون يابد كسي كو- شيعت ابرار نيست 52 دشمنان تو همه بيمار و بنده تن درست دورتر بايد ز بيمار انكه او بيمار نيست 53 من رهي را از جفاي دشمن اولاد تو خوابگاه و جاي خور جز غار يا كهسار نيست 54 هر كسي را هست تيماري ز دنيا و مرا جز ز بهر طاعت اولاد تو تيمار نيست	83	-874110607582538054	404	686.5	317	547	73.85740661621094	87	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms074	false	3352382584700296993	1	146	8	697	1448	302	تو و-اولاد تو روز محشر-هيچ اميد ازرحمت جبار نيست image file0481NasirKhusrawDiwan_0080png اي بخود-- مشغول گشته چون نبات چيست نزد تو خبر زين كاينات-- خود چنين شدبر- بلند از-ذات خويش خير -خير اين نيلگون بي دركلات 5 يا كسي ديگر مر او را بر-كشيد انكه كرسي ا اوست چرخ باثبات جزب------صانع جسم نپذيرد ب هگرز شكل و-رنگ وهيء-ت و جنبش بذات-- چند بر ما اين كواكب بنگرند روز و-شب چون ديده هاي بي سبات-- گر بخواهي تا بداني گوش دار ور-بداني گوش من زي ت-ست هات --بنگر اندر اوح محفوظ اي پسر خطهاش از كاينات و فاسدات 10 جزدرختان نيست اين خط را قلم نيست اين خط را جز از-دريا دوات-- خط ايزد را نفرسايد هگرز گشت دهر و كاءنات و سامكات--- زندگاني هر-- سه خ -ايزدند مردمش انجام و اغازش نبات--- زندها حق را ب--چشم دل نگر زانكه چشم سر نبيند جز موات اينكه ---	74	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms083	true	-6163656857700421551	135	300	572	1261	1261	300	تو و اولاد تو روز محشر هيچ اميد --رحمت جبار نيست genre Q 1------------------------------ اي به خور مشغول دايم چون نبات چيست نزد تو خبر زين دايرات 2 خود چنين بر شد بلند از ذات خويش خيره خير اين نيلگون بيدر كلات 3 يا كسي ديگر مر او را بر كشيد انكه كرسيي- اوست چرخ ثابتات 4 جسم بي صانع كجا يابد ه----گرز شكل و رنگ و هيات و جنبش بذات 5 چند در ما اين كواكب بنگرند روز و شب چون چشم--هاي بي-سبات 6 گر بخواهي تا بداني گوش دار ور بداني گوش من زي توست هات 7 بنگر اندر لوح محفوظ اي پسر خطهاش از كاينات و فاسدات 8 جز درختان نيست اين خط را قلم نيست اين خط را جز از دريا دوات 9 خط ايزد را نفرسايد هگرز گشت دهر و دايرات-- سامكات 10 زندگان- هرسه سه خط ايزدند مردمش انجام و اغازش نبات 11 زنده- حق را به چشم دل نگر زانكه چشم سر نبيند جز موات 12 اين كه	83	-874110607582538054	581	935.5	448	733	79.26329803466797	120	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms074	false	3352382584700296993	146	302	697	1448	1448	302	ميبيني بتانند اي يسر كرد باي-د نامشان عزي و-لات 15 خلق يكسر روي زي ايشان نهاد كس ب--بت زاتش كجا يابد نجات--- همچنان چو- گفت ميگويد سخن ديو در عزي و-لات اندر منات--- حيلت و رخصت بدين در-فاش كرد مادر ديوان ب--قول بي ثبات--- لاجرم دادند بي بيم اشكار در بهاي طبل و-دف مال زكات--- عاقلان را در جهان جاءي نماند جز كه در كهسارهاي شامخات 20 كس نيارد ياد از ال مصطفي در خراسان از-بنين و از بنات ---كس نجويد مي نشان از هفت زن كامد است اندر قزان زي-شان صفات--- بر نخوانده خلق پنداري همي مسلمات مءمنات قانتات--- هر زمان بدتر شود حال رمه چون بود- از گرسنه گرگان رعات--- گر بخواهد ايزد از عباسيان كشتگان ال احمد-را ديات 25 واي ابو مسلم كه مر سفاح را او-برون اوردزان ويران قناتج image file0481NasirKhusrawDiwan_0081png من ز لذت-ها بشستم دست خويش راست چون بگذشتم از اب فرات--- بر اميد انكه يابم روز حشر بر صراط-	74	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms084	true	3090624599259006135	0	172	0	753	1289	300	ميبيني بتانند اي پسر گرچه نامد نامشان عزي و لات 13 خلق يكسر روي زي ايشان نهاد كس به بت زاتش كجا يابد نجات 14 همچنان چون گفت ميگويد سخن ديو در عزي و لات و در منات 15 حيلت و رخصت بدين در فاش كرد مادر ديوان به قول بي-ثبات 16 لاجرم دادند بي-بيم اشكار در بهاي طبل و دف مال زكات 17 عاقلان را در جهان جاءي نماند جز كه بر كهسارهاي شامخات 18 كس نيارد ياد از ال مصطفي در خراسان از بنين و از بنات 19 كس نجويد مي نشان از هفت زن كامدهاست اندر قران زايشان صفات 20 بر نخواند -خلق پنداري همي مسلمات مءمنات قانتات 21 هر زمان ب-تر شود حال رمه چون بودش از گرسنه گرگان رعات 22 گر بخواهد ايزد از عباسيان كشتگان ال احمد را ديات 23 واي بو--مسلم كه مر سفاح را او برون اورد از ان بيدر كلات 24------------------------------------ من ز لذت ها بشستم دست خويش راست چون بگذشتم از اب فرات 25 بر اميد انكه يابم روز حشر بر صراط	84	-874110607582538054	672	1151.0	527	795	84.52830505371094	138	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms075	false	-8579192246857872290	14	115	76	558	1421	300	اين تخت سخت و گنبد گردان سراي ماست يا-خود يكي بلند و بي اسايش اسياست لابد--- كه هر-كسيش ب--مقدار عقل خويش ايدون گمان برد كه خود اين ساخته مراست --داناش گفت معدن چون و چراست اين نادانش گفت نيست كه اين معدن چراست-- داننده فيلسوف چنين گفت --در جهان ما را ز-كردگار جهان مايه-ا عطاست --چون فيلسوف رفت-- عطا-------- ماند باخداي پيداست همچو-روز كه گفتار او خطاست 10 بخشيده خداي ز تو كي---- شود جداي انكو جدا شود ز-تو بخشيد هاي ماست-- از-بهر گفتگوي ب زكارج---هان و-خلق گفتند گونه گون و دويدند چپ و راست-- ان گفت -اين جهان نه فناءيست	75	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms084	true	3090624599259006135	179	299	780	1288	1289	300	اين تخت سخت-- گنبد گردان سراي ماست يا خود يكي بلند و بي-اسايش اسياست 2 لا بل كه هر كسيش به مقدار علم خويش ايدون گمان برد كه خود اين ساخته مراست 3 داناش گفت معدن چون و چراست اين نادانش گفت نيست كه اين معدن چراست 4 دا-ناي فيلسوف چنين گفت كاين جهان ما را ز كردگار همي هديه يا عطاست 5 چون فيلسوف رفت و عطا با خداي ماند------- پيداست همچو روز كه گفتار او خطاست 6 بخ-شيده خداي ز تو كي جدا شود ان ----كو جدا شود ز تو بخشيدههاي ماست 7 از بهر جست و جوي ز كار جهان و خلق گفتند گونه-گون و دويدند چپ و راست 8 ان گفت كاين جهان نه فنا است	84	-874110607582538054	424	685.5	333	525	80.76190185546875	85	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms075	false	-8579192246857872290	115	300	558	1421	1421	300	سر مدي--ست اين گفت كاين خطاست جهان را از و-فناست --چون اين و ان شدند ج--هان ماند برقرار-- او بر-بقاي خويش و-فناهاي ما-گواست ف---اني ب--جان نها ب---تني اي حكيم تو جانرا--فنا ب--عقل محال--ست-و ناسزايستج 15 پس چاشني است اين ز فنا وبقا ترا گر--- فعل بر فنا شد- بنياد بر بقاست--- باقي است چرخ كردها يزدان و شخص تو فاني--ست زا--نكه كردها اين نيلگون رحاست بي----دانش امدي و در اينجا شناختي كاين چيست وان چه باشد-اين چون و ا-ن چراست--- چون و چرا نتيجها عقلس--ت بيگمان چون و چرا ز جانوران جز ت--را كراست--- جز-عقل كيست ا نكه بدو-نيك و بدز خلق اين مستحق لعنت وان در خور ثناست 20 قدر و بهاي مرد نه از-جسم-- فربه ا-ست بل قدر مردم از-----سخن و علم ير بهاست--- بر جانور بجمله سخن-گوي جانور زان--ست پادشا كه براو عقل پادشاست ---چون تو خداي خر-شدي از-قوت خرد پس در توعقل ---عقل د خداي--ست قول راست--- بي هيچ علتي ز-قضا عقل دادمان زان-روي نام عقل سوي اهل دين قضاست اي---نجا ز-بهر ان ز-خداءيت بهرهداد كاين گوهر شريف مر-ان هديه را بهاست 25 اينس--ت ان عطا كه خدا كرد فيلسوف وان	75	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms085	true	3132959298804420022	0	232	0	938	1215	300	سر-مدي است وين گفت كاين خطاست جهان را ز بن فناست 9 چون اين و ان شدند و جهان ماند مر تو را او بر بقاي خويش و فناهاي ما گواست 10 فاني به جان نهاي به تني اي حكيم تو جان را فنا به عقل محال است و نارواست 11 ب--س چاشني است اين ز بقا و فنا تو را كز فعل بر فنا و ز بنياد بر بقاست 12 باقي است چرخ كرده- يزدان و شخص تو فاني است از انكه كرده- اين بيخرد- رحاست 13 بي دانش امدي و در اينجا شناختي كاين چيست وان چه باشد وان چون و اين چراست 14 چون و چرا نتيجه- عقل است بيگمان چون و چرا ز جانوران جز تو را كراست 15 جز عقل چيست ا-نكه بدو نيك و بد زخلق ا-ن مستحق لعنت وين در خور ثناست 16 قدر و بهاي مرد نه از جسم و فربهي است بل---- مردم از نكو سخن و عقل پر بهاست 17 بر جانور بجمله سخن گوي جانور زان است پادشا كه بر-و عقل پادشاست 18 چون تو خداي خر شدي از قوت خرد پس -----عقل بهرهاي ز خداي است قول راست 19 بي هيچ علتي ز قضا عقل دادمان زين روي نام عقل سوي اهل دين قضاست 20 اينجا ز بهر ان ز خداءيت بهرهداد كاين گوهر شريف مر ان هديه را سزاست 21 اين است ان عطا كه خدا كرد فيلسوف ان	85	-874110607582538054	770	1195.0	597	957	80.45977020263672	158	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms077	false	-5057215412974268229	0	174	0	881	1472	301	بر-خاك نيست جاي تو-بل برتر از سماست--- گر ز-اسمان ب--خاك تو خرسند گشته-- همچون تو-شور بخت ب--عالم دگر كجاست image file0481NasirKhusrawDiwan_0083png ترسم --زارزو بوجودت- وبا زسد زيرا كه ارزو خرد خلق را وباست--- دردي--ست ارزو كه بپر--هيز به شود پرهيزخلق- را سوي دانا بهين دواست ---پند از-كسي شنو كه ندارد ز-تو طمع يندي-كه باط-مع بود ان سر-بسر هباست--- گيتي ب--بند طمع ببسته است خلق را از--بند دور-باش كه پندش نه از وفاست 5- از-دست بند طمع جهان چون رهاندت جز-هوشيار مردكزين ---بند خود رهاست لي --توتياست چشم تو وبر---دروغ و زرق از مرد -چشم درد ت--را طمع توتياست--- رفتند هم-رهانت و بايد هميت رفت انده مخور-كه جاي سپنج است و بينواست--- برگير زاد-- راه كه پرهيز و-طاعت است زين-راه سر متاب كه اين راه اولياست ---چون بي بقاست اين سفري خانه اندرو باكي مدار هيچ -گرت پشت بي قباست 10 پرهيز كن ب--جان ز-خرافات ناكسان هر چند با-خسان كني ا-نجا نشست و خاست مسجد كل---يسيا نشداس-ت اي پسر هنوز گرچه ب--شهر-همبر مسجدب كليسياست--- اين--ست پند حجت واين-ست مغز دين وارايش سخنش چو-گشنيز وكر	77	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms087	true	-7715446536095865449	33	246	147	1068	1299	300	بر خاك نيست جاي تو بل برتر از سماست 45 گر ز اسمان به خاك تو خرسند گشتهاي همچون تو شور-بخت به عالم دگر كجاست 46------------------------------------- ترسم كز ارزو خردت را وبا رسد زيرا كه ارزو خرد خلق را وباست 47 دردي است ارزو كه به پرهيز به شود پرهيز مرد را سوي دانا بهين دواست 48 پند از كسي شنو كه ندارد ز تو طمع پندي كه با طمع بود ان سر بسر هباست 49 گيتي به بند طمع ببسته است خلق را زين بند دور باش كه نه بند بي--وفاست 50 از دست بند طمع جهان چون رهاندت جز هوشيار مرد كز اين بند خود رهاست 51 بيتوتياست چشم تو گر بر دروغ و زرق از مردم چشم درد تو را طمع توتياست 52 رفتند هم رهانت ب-بايد هميت رفت انده مخور كه جاي سپنجيست--- بينواست 53 برگير زاد و زاد تو پرهيز و طاعت است زين راه سر متاب كه اين راه اولياست 54 چون بي-بقاست اين سفري خانه اندرو باكي مدار هيچ اگرت پشت بي-قباست 55 پرهيز كن به جان ز خرافات ناكسان هر چند با خسان كني اينجا نشست و خاست 56 مزگت كليسيا نشدهاست اي پسر هگرز گرچه به شهر همبر مزگت كل-يسياست 57 اين است پند حجت وين است مغز دين وارايش سخنش چو گشنيز و --	87	-874110607582538054	762	1177.0	604	970	78.55670166015625	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms079	false	-2760306283524334754	229	275	1088	1296	1407	301	جهانا چون دگر شد حال و-سانت دگر گشتي چو ديگر شد زمانت 20زمانت نيست چيزي جز-كه حالت چرا حالت شد--است از دشمنانت-- چو رخسار شمن پرگرد و زرد ات همان چون بت ستاني بوستانت-- عروسي پر نگار و نقش بودي رخ از گلنار و از لاله	79	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms087	true	-7715446536095865449	250	300	1086	1299	1299	300	جهانا چون دگر شد حال و سانت دگر گشتي چو ديگر شد زمانت 2 زمانت نيست چيزي جز كه حالت چرا حالت شده است از دشمنانت 3 چو رخسار شمن پرگرد و زردس-ت همان چون بت ستاني بوستانت 4 عروسي پر-نگار و نقش بودي رخ از گلنار و از لاله-	87	-874110607582538054	203	362.5	160	216	93.98148345947266	44	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms080	false	2204516319837783226	0	249	0	1139	1389	301	نشاند از حل-ها بي بهر مهرت بشست از نقشها باد خزانت ز---رومت كاروان اورد نوروز زقي-صور ارد اكنون مهرگانت image file0481NasirKhusrawDiwan_0086png ازين بر سودي و زان بر زياني برابر گشت سودت با زيانت--- رداي پر نيان گر ميبد ري چرا منسوج كردي پر نيانت--- چو اتش-خانه گر پر نور-شد باز كجا شد زندت و ان زند خوانت--- هزيمت شد هما نا خيل بلبل ز-بيم زنگيان بي ا زبا نت 5 مرا از خواب نوشين دوش بجهاند سحر گاهان يكي زين زنگيا نت ---اگر هيچم سوي تو حرمتي هست يكي خاموش كن او را ب--جانت ---اگر مهمان ت-ست اين ناخوش اواز مرا فرياد رس زين ميهمانت چگويم------ اي رسول هجر گويم فغان ما را از--ين ناخوش فغانت--- مرا از خان---مان بانگ تو افكند كه ويران باد يكسر خان---مانت 10 سيه كرد و گران روز غريبان سياه-ي روي و اواز گرانت ب-----رفتن همچو بندي لنگ از اني كه بند ايزدي بست---ست را نت-- نشان مدبريت اين بس كه هرگر چو عباسي نشوءي طيلسانت--- نجوءي جز فساد و شر ازيرا هميشه گرگ باشد ميزبانت--- ز من بگسل ب--فضل اين اشناءي نه بر من پاسبان كرد اسمانت 15 ب--تو در خير-و شري نيست بسته وليكن فال دارند اين و انت بب-----انگ بي گنه زاغ اي برادر مگردان رنجه اين خيره روانت ---كه بر تو دم شمرد -است و ببسته خداي كرد گار غيبدا نت--- چو دادي باز دمهاي شمرده ندارد سود از ان پس اب و نانت--- همه وام جهان بود--است بر تو تن و اسباب و-عمر-- سو-زيانت 20 گر او را	80	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms088	true	4115352830025153071	29	300	117	1290	1290	300	نشاند از حلهها بي-بهر مهرت بشست از نقشها باد خزانت 8 ز رومت كاروان اورد نوروز ز فنصور ارد اكنون مهرگانت 9 ا--------------------------------------زين بر سودي و زان بر زياني برابر گشت سودت يا زيانت 10 رداي پر-نيان گر مي بدري چرا منسوخ كردي پر-نيانت 11 چو اتش خانه گر پر-نور شد باز كجا شد زندت و ان زند خوانت 12 هزيمت شد هما-نا خيل بلبل ز بيم زنگيان بي-- زبانت 13 مرا از خواب نوشين دوش بجهاند سحر-گاهان يكي زين زنگيا-نت 14 اگر هيچم سوي تو حرمتي هست يكي خاموش كن او را به جانت 15 اگر مهمان توست اين ناخوش اواز مرا فرياد-رس زين ميهمانت 16 چه گويمت اي رسول هجر گويم فغان ما را از اين ناخوش فغانت 17 مرا از خان و مان بانگ تو افگند كه ويران باد يكسر خان و مانت 18 سيه كرد و گران روز غريبان سياهيي روي و اواز گرانت 19 به رفتن همچو بندي لنگ از-اني كه بند ايزدي بسته است رانت 20 نشان مدبريت اين بس كه هرگز چو عباسي نشوءي طيلسانت 21 نجوءي جز فساد و شر ازيرا هميشه گرگ باشد ميزبانت 22 ز من بگسل به فضل اين اشناءي نه بر من پاسبان كرد اسمانت 23 به تو در خير و شري نيست بسته وليكن فال دارند اين و انت 24 به بانگ بي گنه زاغ اي برادر مگردان رنجه اين خيره روانت 25 كه بر تو دم شمرده است و ببسته خداي كرد-گار غيب دانت 26 چو دادي باز دمهاي شمرده ندارد سود از-ان پس اب و نانت 27 همه وام جهان بوده است بر تو تن و اسباب و عمر و سو زيانت 28 گر او را-	88	-874110607582538054	1050	1801.5	823	1225	85.71428680419922	207	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms080	false	2204516319837783226	249	301	1139	1389	1389	301	وامها-مي باز خواهند چرا چون زعفران گشت ارغوانت ت-----را اندر جهان رستني خواند از اركان كرد گار كامرانت--- زماني اندرو مي خاك خوردي نبود اگه كس از نام و نشانت گ---هي بدرود خوشه ات ورزكاري گهي بشكست شاخي باغبا نت وز --انجا در جهان مردمت خواند ز راه مام و باب مهربانت-	80	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms089	true	-7354866313699768366	0	54	0	261	1303	300	وامها مي باز خواهند چرا چون زعفران گشت ارغوانت 29 تو را اندر جهان رستني خواند از اركان كرد-گار كامرانت 30 زماني اندرو مي خاك خوردي نبود اگه كس از نام و نشانت 31 گهي بدرود خوشه--ت ورزگاري گهي بشكست شاخي باغبا-نت 32 وزانجا در جهان مردمت خواند ز راه مام و باب مهربانت	89	-874110607582538054	241	430.0	193	265	90.94339752197266	43	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms081	false	4692490750837625175	2	211	7	1032	1432	301	داد از شكوفه و-برگ و ميوه عم و-خال و-تبار-و دودمانت image file0481NasirKhusrawDiwan_0087png درخت ديني و شايد كه اكنون گهر بارد زبان در فشانت--- وزان پس ك-ت كديور پاسبان بود رسول مصطفي شد پا سباءنت ---اگر سوي تو بودي اختيارت نگشتي هرگز اين اندر گمانت--- كنون سوي تو كردند اختيارت از ان-سو كش كه ميخواهي عنانت ---يكي فرخنده گل بودي كه اكنون همي فردوس شايد گلستانت ---يكي ميشي كه اكنون مي نشايد مگر موسي پيغمبر شبانت ج---هان رستني گر نيك بودت به امد زان جهان مردمانت--- در--ين فاني اگر نيكي گزيني از--ين فاني به ايد جاودانت ---اگر بر-اسمان ميرفت خواهي از ايمان كن وز احسان نردبانت بحررمل مثمن مخبون مقصور اي خرد مندنگه كن كه جهان در گذرا-ست چشم بيناست همانا اگرت گوش كر-است-- نه هميبي-ني كاين چرخ كبود از-بر ما بسي از مرغ سبكپر تر و پرنده تراست چ--ون نبيني كه يكي زاغ و يكي باز سپيد اندر--ين گنبد گردنده پس يكديگراست 15 چون بم--ردم شود اينع-الم اباد خراب چون نداني كه دل عالم جسم بشر-است-- از كه پرسي بجز از دل تو-بد و نيك جسد چون هميدا-ني كو-معدن علم و فكر-است-- از كه پرسند جز از مردم نيك و-بد دهر چون بر-اين قافلگي مردم سالار و سر-است-- اي خردمند اگر مستان اگاه نيند تو-از اين-جاي حذر گير	81	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms089	true	-7354866313699768366	57	300	270	1303	1303	300	داد از شكوفه و برگ و ميوه عم و خال و تبار و دودمانت 34------------------------------------- درخت ديني و شايد كه اكنون گهر بارد زبان در فشانت 35 وزان پس كهت كديور پاسبان بود رسول مصطفي شد پا-سبا-نت 36 اگر سوي تو بودي اختيارت نگشتي هرگز اين اندر گمانت 37 كنون سوي تو كردند اختيارت از ان سو كش كه ميخواهي عنانت 38 يكي فرخنده گل گشتي كه اكنون همي فردوس شايد گلستانت 39 يكي ميشي كه اكنون مي نشايد مگر موسي پيغمبر شبانت 40 جهان رستني گر نيك بودت به امد زان جهان مردمانت 41 در اين فاني اگر نيكي گزيني از اين فاني به ايد جاودانت 42 اگر بر اسمان ميرفت خواهي از ايمان كن وز احسان نردبانت genre Q 1 اي خردمند --------------نگه كن كه جهان بر-گذر است چشم بيناست همانا اگرت گوش كر است 2 نه همي بيني كاين چرخ كبود از بر ما بسي از مرغ سبك پرتر و پرندهتر است 3 چون نبيني كه يكي زاغ و يكي باز سپيد اندر اين گنبد گردنده پس يكدگر است -4 چون به مردم شود اين عالم اباد خراب چون نداني كه دل عالم جسم بشر است 5 از كه پرسي بجز از دل تو بد و نيك جسد چون همي داني كو معدن علم و فكر است 6 از كه پرسند جز از مردم نيك و بد دهر چون بر اين قافلگي مردم سالار و سر است 7 اي خردمند اگر مستان اگاه نيند تو از اين جاي حذر گير-	89	-874110607582538054	925	1586.0	729	1089	84.94031524658203	203	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms081	false	4692490750837625175	211	301	1032	1432	1432	301	كه جاي حذر است ب----خرد خويشتن از اتش و اغلال بخر تو-خرد ورز اگر بيشتر از خلق خر-است 20 مرد دانسته ب--جان علم و خرد را بخرد گر-چه اين خر-رمه از علم و خرد بي-خبر-است بخ-----رد گوهر گردد كه جهان چون در ياست ب--خرد ميوه شود خوش كه جهان چون شجر-است--- نشود غره ب--بسياري جهال جهان كه بسي سنگ ب--دريا در بيش از گهر-است گر----همي نادان را حشمت بيند سوي شاه سوي يزدان دانا محتشم و با-خطر است--- هر دو برگ و بر بر اصل درختنداما-- بر سزاي بشر و-برگ-	81	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms090	true	-7109335016527014535	0	112	0	438	1168	300	كه جاي حذر است 8 به خرد خويشتن از اتش و اغلال بخر تو خرد ورز وگر بيشتر از خلق خر است 9- مرد دانسته به جان علم و خرد را بخرد گر چه اين خر رمه از علم و خرد بي خبر است 10 به خرد گوهر گردد كه جهان چون در-ياست به خرد ميوه شود خوش كه جهان چون شجر است 11 نشود غره به بسياري جهال جهان كه بسي سنگ به دريا در بيش از گهر است 12 گر همي نادان را حشمت بيند سوي شاه سوي يزدان دانا محتشم و با خطر است 13 هر دو برگ و بر بر اصل درختند وليك بر سزاي بشر و برگ	90	-874110607582538054	388	646.0	300	440	88.18181610107422	95	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms082	false	-3830816343055080824	0	146	0	703	1392	301	شزاي بقر است 25 جز خرد مند مدان عالم را تخم و بري همه خار-و خس دان هر-چه بجز-تخم و بر-است--- بيد مانند ترنج--ست ز ديدار ب--برگ نيست در-برگ بسخن بلكه سخن در ثمر-است image file0481NasirKhusrawDiwan_0088png نبود مردم جز عاقل و بيدانش مرد نبود مردم هر چند كه بمردم صور-است--- ان بصير است كه حو بصر-اندر-دل اوست نه بصيرا-ست كسي كش ب--سر اندر بصر-است--- نپرد بر فلك و بر سر دريا نرود جز كه هشياز كسي كز-خردش پاو-پر-است گر----تو از هوش و خرد يافتها- پا و پري پس خبر گوي مرا-ز انچه بزون زينا كر-است گرد----اين گنبد گردنده چه چيز-است محيط نزم چون باد-و يا-سخت چو-خاك و حجر-است اگر----ان سخت بود-سوده شود-چرخ براو پس دليل--ست كه انچ-يز ازو نرمتر است ---پس چونر م--ست جسد باشد---انچ او-جسد-است بي-نهايت نبود كاين سخني مشتهر است--- پس چ--گوءي كه از ان نرم جسدبر تر چيست نيك بنگر كه نه	82	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms090	true	-7109335016527014535	112	300	438	1168	1168	300	سزاي بقر است 14 جز خرد-مند مدان عالم را تخم و بري همه خار و خس دان هر چه بجز تخم و بر است 15 بيد مانند ترنج است ز ديدار به برگ نيست در برگ -سخن بلكه سخن در ثمر است 16 نبود م-------------------------------------ردم جز عاقل و بيدانش مرد نبود مردم هر-چند كه م-ردم صور است 17 ان بصير است كه حق بصر اندر دل اوست نه بصير است كسي كش به سر اندر بصر است 18 نپرد بر فلك و بر سر دريا نرود جز كه هشيار كسي كز خردش پاو پر است 19 گر تو از هوش و خرد يافتهاي پا و پري پس خبر گوي مر از انچه برون زين اكر است 20 گرد اين گنبد گردنده چه چيز است محيط نرم چون باد و يا سخت چو خاك و حجر است 21 اگر ان سخت بود سوده شود چرخ بر-و پس دليل است كه ان چيز ازو نرمتر است 22 پس چو نرم است جسد باشد و انچ او جسد است بي نهايت نبود كاين سخني مشتهر است 23 پس چه گوءي كه از ان نرم جسد برتر چيست نيك بنگر كه نه-	90	-874110607582538054	624	976.5	488	773	80.72444915771484	148	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms082	false	-3830816343055080824	146	301	703	1392	1392	301	اين كار كسي بد نگر است--- چرخ را زير و-زبر نيست -بر اهل خرد انچ ازو زير تو-امد دگري-را زبر است 10 و ر چنين--ست چ--گوءي كه جدا-از بر ماست سخنت سوي خردمند محال و-هدر-است--- وانچه او-را زبر و زير بود جسم بود نتوان گفت كه خالق را زير--وزبر است--- گشتن حال و-سخن گفتن باوازو--حروف زبر و زير همه جمله ب--زير قمر است ---نظر تيره در--ين راه نداند سر خويش ور چه رهبر ب--سوي عالم عقلي نظر است ---زين سخن مگذر-و اين كار ب--خواري مگذار گر-خرد را ب--دل و جان تو-بر ره-گذر است 15 و گرت رغبت باشد كه در اءي زين در بشنو-از من سخني كاين سخن- مختصر-است س---وي ان بايد رفتنت كه از امر خداي بر خزينه خرد و علم خداوند در-است--- انكه زي دانا درياي خرد خاطر اوست اوست دريا و دگر يگسره عالم شمر است--- انكه زي اهل خرد دوستي عترت او با كريم-ي نسبش نا ب--قيامت اثر است--- گر بترسي-	82	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms091	true	6408500138569616403	0	188	0	752	1202	300	اين كار كسي بد-نگر است 24 چرخ را زير و زبر نيست سوي اهل خرد انچ ازو زير تو امد دگري را زبر است 25 و-ر چنين است چه گوءي كه خدا از بر ماست سخنت سوي خردمند محال و هدر است 26 وانچه او را زبر و زير بود جسم بود نتوان گفت كه خالق را زير و زبر است 27 گشتن حال و سخن گفتن باواز و حروف زبر و زير همه جمله به زير قمر است 28 نظر تيره در اين راه نداند سر-خويش ور چه رهبر به سوي عالم عقلي نظر است 29 زين سخن مگذر و اين كار به خواري مگذار گر خرد را به دل و جان تو بر ره گذر است 30 و گرت رغبت باشد كه در اءي زين در بشنو از من سخني كاين سخني مختصر است 31 سوي ان بايد رفتنت كه از امر خداي بر خزينه خرد و علم خداوند در است 32 انكه زي دانا درياي خرد خاطر اوست اوست دريا و دگر يكسره عالم شمر است 33 انكه زي اهل خرد دوستي عترت او با كريميي نسبش تا به قيامت اثر است 34 گر بترسي	91	-874110607582538054	674	1120.0	523	755	89.27152252197266	157	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms083	false	-6316398406360956122	0	97	0	423	1402	301	همي از اتش دوزخ بگريز سوي پيمانش كه پيمانش از اتش سپر-است 20 هنر-و فضل و خرد درس-ير اوست همه همچو-او كيست كه فضل و هنر-او-ر اسير-است ---قيمتي گردي اگر فضل و هنر گيري از و قيمت مرد بداني كه ب--فضل و هنر است گ---ر خرد مند بداند كه بدين حال و-صفت باب علم نبي و باب شبير و شبر است و --گرت رهبر بايد ب--سوي سيرت او زي ره و سيرت اورا پسرش راهبر است--- روي يزدان جهان دان و خداوند زمان كه ز تاييد خداءي --پدوش بر-حشر است 25 رايت شاهان-را صورت شير است و-پلنگ	83	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms091	true	6408500138569616403	188	299	752	1200	1202	300	همي از اتش دوزخ بگريز سوي پيمانش كه پيمانش از اتش سپر است 35 هنر و فضل و خرد در سير اوست همه همچو او كيست كه فضل و هنر او را سير است 36 قيمتي گردي اگر فضل و هنر گيري از-و قيمت مرد نداني كه به فضل و هنر است 37 هر خرد-مند بداند كه بدين حال و صفت باب علم نبي و باب شبير و شبر است 38 وگرت رهبر بايد به سوي سيرت او زي ره و سيرت اويت پسرش راهبر است 39 روي يزدان جهاندار- و خداوند زمان كه ز تاييد خداءي به درش بر حشر است 40 رايت شاهان را صورت شير است و پلنگ	91	-874110607582538054	402	685.0	310	451	89.13525390625	92	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms083	false	-6316398406360956122	98	301	428	1402	1402	301	رايت او صورت فتح و-ظفر است--- او ب--قصر اندر اسوده و-از خالق خلق نصرت و تاييد از- حضرت او بر سفر است image file0481NasirKhusrawDiwan_0089png ذوالفقار انكه بي--ست پدرش-بود اكنون بك--ف اوست ازيرا يسر ان پدر است--- نرسد جز ز-كفش خير-و سعادت بج--هان كف او شايد بودن كه جهان-را جگر است--- فخر بر عالم ارواح و-بر ارواح كند انكه درعا-لم اجسام چنينش پسر است--- اي خداوندي ك-ت نيست در افاق نظير رحمت و فضل تو-زي حجت تو مستتر است گر----چه كامش زع-م و حسرت خشگست---زبانش ب--مديح يدر و-جدت و مدح تو-تر است--- خار و سنگ دره يمگان از طاعت تو در دماغ و-دهن بندهات عود و شكر است--- تو خداوند چو خورشيد بع--الم سمري همچنين بندها زارت ب--خراسان سمر است--- سوي من نحس زمان هرگز ناظر نبود تا-خداوند زمان را ب--سوي من نظر است بحر مجتث مثمن مقصور مفا علن فعلاتن مفا علن فعلات اگر بزرگي و-جاه و جلال در درم--ست ز-كردگار بر-ان مرد كم درم ستم--ست ن--داد داد مرا چون نداد گربه مرا ت--را از اسب و خرو--گاو و گوسفندر مست----- يكي بن--يم سپنجي همي نيابد راه ت--را رواق زنقش و-نگار-چون ارم--ست چو---مه گذشت تو-شادي ز-بهر-غلها تيم وليكن انكه ت--را غله او-دهد بغمست 1---5 همه ستاره كه نحس است مر رفيق ترا---	83	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms092	true	-2381625557277770264	1	252	3	995	1179	300	رايت او سورت فتح و ظفر است 41 او به قصر اندر اسوده و از خالق خلق نصر- و تاييد سوي حضرت او بر سفر است 42------------------------------------- ذوالفقار انكه به دست پدرش بود -كنون به كف اوست ازيرا پسر ان پدر است 43 نرسد جز ز كفش خير و سعادت به جهان كف او-شايد بودن كه جهان را جگر-است 44 فخر بر عالم ارواح و بر ارواح كند انكه در عالم اجسام چنينش پسر است 45 اي خداوندي كهت نيست در افاق نظير رحمت و فضل تو زي حجت تو منتظر است 46 گر چه كامش ز غم و حسرت خشك است زبانش به مديج پدر و جدت و مدح تو تر است 47 خار و سنگ دره يمگان با طاعت تو در دماغ و دهن بنده-ت عود و شكر است 48 تو خداوند چو خورشيد به عالم سمري همچنين بنده- زارت به خراسان سمر است 49 سوي من نحس زمان هرگز ناظر نبود تا خداوند زمان را به سوي من نظر است genre Q 1--------------------------------------- اگر بزرگي و جاه و جلال در درم است ز كردگار بر ان مرد كم درم ستم است 2 نداد داد مرا چون نداد گربه مرا تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است 3 يكي به تيم سپنجي همي نيابد جاي تو را رواق زنقش و نگار چون ارم است 4 چو مه گذشت تو شادي ز بهر غله -تيم وليكن انكه تو را غله او دهد به غم است 5 همه ستاره كه نحس است مر رفيق تو را	92	-874110607582538054	838	1281.0	651	1075	77.9534912109375	184	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms084	false	-6792635912370647683	32	255	164	1230	1447	301	نه هر-چه هست مراورا-همه تواند-خورد ز-نان خويش ت--را بهره زان او چه كمست---- كسي كه جوي روان--ست ده ب--باغش در ب--وقت تشنه چو-تو بهره زانش يك-نخم است 20 گرت نداد حشم تو-غم حشم نخوري غم حشم همه بر-جان اوست ك-ش حشم--ست ---زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو-امير نشان عدل خدا--اي پسر در--ين نعم--ست image file0481NasirKhusrawDiwan_0090png كني پسند كه بي چشم و گوش بنشيني بجاي ان كه خداوند ملكت عجم--ست ب-----جان خلق بر امد پديد عدل خداي نه بر-تن و درم و-مال كان همه صنم--ست ---اگر پسند نيايد ت--را بدان كاين عدل هزار بار نكو تر ز-تخت و ملك جم--ست ---اگر نيافت خطر بيخطر مگر ب--درم درست شد كه خرد برتر و به از در- مست تو ب---ادشاه تن خويشي اي بهوش و ت--را تميز و-خاطر و-انديشه و-سخن خدمست----- تو اي پسر ز خرد سوي مير محتشمي اكر چه مير-سوي عام خلق محتشمست----- قلم سلاحت و-حجت ب--پيش تو-سپرا-ست خرد ت--را سپه است و-سخن ت--را علم--ست ---سخن رسول دل و-جان ت-ست اگر-خوب--ست خبر-دهد-عقلا-را ب--جانت ا محترم--ست ---بهم شود ب--زبان برت لفظ با معني اگرت جان سخن-گوي با خرد بهم--ست 10 تفاوت--ست بسي در سخن كز او ب--مثل يكي مبارك نوش و يكي كشنده سم--ست چو----هوشيار گذاردش راحت و-دارو-ت چو نارساي بكاردش شدت و الم--ست ---يكي سخن كه بود-راستر-است چون تيرا-ست دگر سخن كه دروغ است پر--زثغر-و خم--ست چو----برق روشن و-خوب--ست در-سخن	84	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms093	true	379400489659109451	1	300	2	1166	1166	300	نه هر چه هست مرو را همه تواند خورد ز نان خويش تو را بهره زان او چه كم است 9 كسي كه جوي روان است ده به باغش در به وقت تشنه چو تو بهره زانش يك فخم است 10 گرت نداد حشم تو غم حشم نخوري غم حشم همه بر جان اوست كهش حشم است 11 زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو امير نشان عدل خداي اي پسر در اين نعم است 12------------------------------------- كني پسند كه به چشم و گوش بنشيني بجاي ان-كه خداوند ملكت عجم است 13 به جان خلق بر-امد پديد عدل خداي نه بر تن و درم و مال كان هم- صنم است 14 اگر پسند نيايد تو را بدان كاين عدل هزار بار نكو-تر ز تخت و ملك جم است 15 اگر نيافت خطر بيخطر مگر به درم درست شد كه خرد برتر و به از درم است 16 تو پادشاه تن خويشي اي بهوش و تو را تميز و خاطر و انديشه و سخن خدم است 17 تو اي پسر ز خرد سوي مير محتشمي اگر-چه مير سوي عام خلق محتشم است 18 قلم سلاحت و حجت به پيش تو سپر است خرد تو را سپه است و سخن تو را علم است 19 سخن رسول دل و جان توست اگر خوب است خبر دهد عقلا را كه جانت-- محترم است 20 بهم شود به زبان برت لفظ با معني اگرت جان سخن گوي با خرد بهم است 21 تفاوت است بسي در سخن كز--و به مثل يكي مبارك نوش و يكي كشنده سم است 22 چو هوشيار گزاردش راحت و داروست چو مارساي بكاردش شدت و الم است 23 يكي سخن كه بود راست راست چون تير است دگر سخن كه دروغ است پر ز ثغر و خم است 24 چو برق روشن و خوب است در سخن-	93	-874110607582538054	987	1471.5	773	1211	81.50289154052734	224	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms464	false	-7158144363401891107	79	182	383	887	1426	302	نشنيده-- كه زير چناري كدو بني بر-رست و-بردويد برو-بر بر--وز بيست-- پرسيد از-ان چنار كه تو-چند روزه-- گفتا چنار سال مرا بيشتر زسيست------- خنديديس ب--دو كه من از-تو بب--يست روز بر تر-شدم بگوي --كه اين كاهليت- چيست او---را چنار گفت كه امروزه اي كدو با تو-مرا هنوز نه هنگام داوريست---- فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان انگه شود-پديد كه نامر دو--مرد كيست---------- چون تيغ ب--دست اري مردم نتوان كشت نزديك خداوند بدي نيست فرامشت --اين تيغ نه از بهر ستمگاران كردند انگور نه از بهر نبيد است ب--چرخشت 1 عيسي ب--رهي ديد يكي-كشته فتاده حيران شد وبگرفت ب--دندان سر-انگشت-- گفتا	464	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms095	true	5926398337697514437	163	300	671	1237	1237	300	نشنيدهاي كه زير چناري كدو بني بر رست و بردويد برو بر به روز بيست 2 پرسيد از ان چنار كه تو چند سالهاي گفتا دويست باشد و اكنون زيادتي است 3 خنديد ازو كدو كه من از تو به بيست روز بر تر شدم بگو تو كه اين كاهلي ز چيست 4 او را چنار گفت كه امروز- اي كدو با تو مرا هنوز نه هنگام داوري است 5 فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان انگه شود پديد كه از ما دو مرد كيست genre Q 1 چون تيغ به دست اري مردم نتوان كشت نزديك خداوند بدي نيست فرامشت 2 اين تيغ نه از بهر ستمگاران كردند انگور نه از بهر نبيد است به چرخشت 3 عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده حيران شدو بگرفت به دندان سر انگشت 4 گفتا-	95	-874110607582538054	456	713.0	360	568	80.28169250488281	99	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms464	false	-7158144363401891107	182	302	887	1426	1426	302	كه كرا كشتي تا كشته شدي زار تا باز كه او-را بكشد انكه ترا-- كشت 10 انگشت مكن رنجه ب--در كوفتن كس تا كس نكند رنجه ب--در كوفتنت مشت---------- اي نشسته خوش و بر-تخت كشيده -خ گر-نخ و-تخت بماندت چنين بخ خ--- نيك بنگر كه همي مركب عمرت-و همه بر تخت همي-تازد و هم برخ---- تو نشسته خوش و عمر تو هميي-رد مرغ كردار و برو مرگ -هاده فخ بر -تو اي فاخته ان فخ ترنجيده نا گهان گر بجهد تا نكني اوخ-- اي چو گوساله نباشدت همه ساله ستم ماله ستير---- هميشه ملخ 3 image file0481NasirKhusrawDiwan_0502png با زمانه نچخد جز كه جوانبخت- گر جوان--ست ت--را بخت برو ميچخ--- ليكن اين دولت بس زود ب--پا خفتد خر ب--پا خفتد-	464	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms096	true	5726016741385186034	0	141	0	548	1191	300	كه كرا كشتي تا كشته شدي زار تا باز كه او را بكشد انكه تو را كشت 5- انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت genre Q 1 اي نشسته خوش و بر تخت كشيده نخ گر نخ و تخت بماندت چنين بخ بخ 2 نيك بنگر كه همي مركب عمر تو همه بر تخت همي تازد و هم بر نخ 3 تو نشسته خوش و عمر تو همي پرد مرغ كردار و برو مرگ نهاده فخ 4 برتو اي فاخته ان فخ ترنجيده نا-گهان گر بجهد تا نكني اوخ 5 اي چو گوساله نباشدت همه ساله شمر ماله و نه سبز هميشه طخ 6----------------------------------------- با زمانه نچخد جز كه جوانبختي گر جوان است تو را بخت برو بر چخ 7 ليكن اين دولت بس زود به پا چفسد خر به پا چفسد	96	-874110607582538054	467	757.0	354	591	79.01861572265625	105	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms465	false	8775341526664178768	0	75	0	356	1463	301	بي شك چو دود بريخ--- بخت چون با گلها رنگ بياشوبد سرنگون پيش پلنگ افتد-رنگ از-شخ بر---مكش ناچخ برسرتو-- مگردانش گر نخواهي كه رسد بر-سر تو ناچخ------------------------------------------------------------------- اندر--ين جاي سپنجي چه بهادي دل چند كاشانه و گنبد كني-و مطبخ ا---ين جهان مسلخ گرمابها مرگ امد هر-چه داري بنهي پاك در--ين مسلخ بر----سر دو رهي امروز بكن جهدي تات بي توشه نبايد شد از--ين برزخ--- در فردوس ب--انگشتك طاعت زن بر مزن مشت معاصي ب--در دوزخ	465	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms096	true	5726016741385186034	141	251	548	1000	1191	300	بي-شك چو دود بر يخ 8 بخت چون با گله -رنگ بياشوبد سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ 9 بر مكش ناچخ و بر سرت مگردانش گر نخواهي كه رسد بر سر تو ناچخ 10 كه بر انجاي كه پيوسته همي خواهي اي خردمند تو را بنل و نه ازخ 11 اندر اين جاي سپنجي چه نهادي دل چند كاشانه و گنبد كني و مطبخ 12 اين جهان مسلخ گرمابه- مرگ امد هر چه داري بنهي پاك در اين مسلخ 13 بر سر دو رهي امروز بكن جهدي تات بي-توشه نبايد شد از اين برزخ 14 در فردوس به انگشتك طاعت زن بر مزن مشت معاصي به در دوزخ	96	-874110607582538054	338	552.5	266	456	74.12281036376953	71	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms085	false	7880516092476825109	149	301	699	1340	1340	301	رو-اندكي بر و رند-- پندم چه دهي نخست خود را محكم كمري ز پند دربند-- چون خود نكني چنانكه گوءي پند تو بود در وغ و ترفند1 -پند از حكما پذير ازيراك حكمت پدر است و پند فرزند-- زي مرد حكيم در جهان نيست خو شتر ب--مزه ز قند جز پند-- پندي ب--مزه چو قند بشنو بي عيب چو پارة سمرقند--- كاري-كه ز من پسندت نايد- با من مكن ان چنان و مپسند 10 جز راست مگوي گاه-- بيگاه تا حاجت نايدت ب--سوگند گند ----است دروغ ازاو حذر كن تا پاك شود دهانت از گند--- از نام بد ار همي بترسي با يار بد از بنه مبيوند--- ان گوي مرا كه دوست داري گر خلق ت--را همان بگويند--- زيرا كه ب--تير ماه جو خورد هر كو ب--بهار جو پرا كند 15 از خنده نار خويش بنديش انگاه ب--يار خويش بر خند بر----------------------------------------------------------------------------------------------------------فعل چو زهر نيست پازهر جز قول چو-نوش پخته با قند-	85	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms097	true	5118607375340959349	0	193	0	784	1215	300	رو اندكي فر-و رند 5 پندم چه دهي-نخست خود را محكم كمري ز پند بربند 6 چون خود نكني چنانكه گوءي پند تو بود در-وغ و ترفند 7 پند از حكما پذير ازيراك حكمت پدر است و پند فرزند 8 زي مرد حكيم در جهان نيست خو-شتر به مزه ز قند جز پند 9 پندي به مزه چو قند بشنو بي عيب چو پاره سمرقند 10 كاري كه ز من پسند- نايدت با من مكن ان-چنان و مپسند 11 جز راست مگوي گاه و بيگاه تا حاجت نايدت به سوگند 12 گنده است دروغ از-و حذر كن تا پاك شود دهانت از گند 13 از نام بد ار همي بترسي با يار بد از بنه مپيوند 14 ان گوي مرا كه دوست داري گر خلق تو را همان بگويند 15 زيرا كه به تير ماه جو خورد هر كو به بهار جو پرا-گند 16 از خنده يار خويش بنديش انگاه به يار خويش بر-خند 17 بر گردن يار خود منه طوق گر يار تو خواندت خداوند 18 بزداي به عذر زنگ كينه جز عذر درخت كين كه بر كند 19 بر فعل چو زهر نيست پازهر جز قول چو نوش پخته با قند	97	-874110607582538054	616	1048.0	474	793	77.67969512939453	131	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms086	false	-5987154089722996321	0	94	0	434	1396	301	در كار چو گشت با تو مشكل عاجز مشو و مباش خرسند--- از مرد خرد بپرس ازيرا جز تو ب--جهان خرد وران هند--8 تدبير بكن مباش عاجز سر خيره مپيچ بر قزا گند 20 بنگر كه خداي چون ب--تدبير بي الت چرخ را بي افكند با----پند چو در-و شعر حجت منگر ب--كتاب زند و پا-زند--- بنديش كه برچ--سان ب--حكمت اين خوب قصيده را بيا كند6 image file0481NasirKhusrawDiwan_0092png زاهل جنس درين قبها كبود كه بود كه ملك از و نربود اين بلند چرخ كبود-- هر انكه بر-طلب مال وعمر مايه گرفت چو-روز گار بر	86	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms097	true	5118607375340959349	194	300	787	1215	1215	300	در كار چو گشت بر تو مشكل عاجز مشو و مباش خرسند 21 از مرد خرد بپرس ازيرا جز تو به جهان خرد-وران هند 22 تدبير بكن مباش عاجز سر خيره مپيچ در قزا-گند 23 بنگر كه خداي چون به تدبير بي الت چرخ را پي افگند 24 با پند چو در و شعر حجت منگر به كتاب زند و پا زند 25 بنديش كه بر چهسان به حكمت اين خوب قصيده را بياگند genre Q 1 از اهل ملك در اين خيمه كبود ----------------------------كه بود كه ملك از-و نربود اين بلند چرخ كبود 2 هر انكه بر طلب مال -عمر مايه گرفت چو روز-گار بر-	97	-874110607582538054	350	579.0	270	462	75.75757598876953	72	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms086	false	-5987154089722996321	94	276	434	1276	1396	301	امد-نه مايه ماند-و نه سود چوعمرس----وده شد و مايه عمر بود ت--را ترا---ز مال كه سوداست اگر نس--ود چه سود --فزودگان-را فرسوده گير پاك همه خداي عز وجل نه فزود و نه فرسود-- خداي-را ب--صفات زمانه وصف مكن كه هر-سه و صف زمانه است هست و بايد و بود-- يكي است با-صفت و بيصفت بگوءيمش نه چيز و چيز بگويش كه مان چنين فرمود-- خداي را بشناس و سپاس او بگزار كه جزبد---ين دو نخواهيم بود ما ماخوذ 10 ب-فعل و-قول وزبان يكنهاد باش وم-باش ب--دل خلاف زبان چون پشيز1 زر اندود-- چو نرم گويم با-تو مرا درشت مگوي مسوز-دست جز ان-را كه مرترا----برهود2 كه خاك خشگ و در شتست و اب نرم و نسود زخاك و-اتش و-ابي ب--رسم ايشان رو كه خاك خشگ و درشت--ست م-------------------باش مادح خويش و مگوي خيره مرا كه من ترنج لطيف و خوشم توبي---مزه تود اگر----كسي بگرفتن ب--زور و جهد شرف ب--عرش بر بنشت بسر كشي ت---مرود-------------- نكوهي كه توبسويج----هود بسي نغام-تري زانكه سوي ت-ست جهود ست---وده سوي خردمند شوب---دانش از انك بحق ستوده رسول--ست كش خداي ستود--- يقين بدان كه ز-پاكيز گي-ست پيوسته ب--جان پاك	86	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms098	true	2742828782589689219	0	230	0	917	1186	300	امد نه مايه ماند و نه سود 3 چو عمر سوده شد و مايه عمر بود تو را تو را ز مال كه سوداست اگر نه سود چه سود 4 فزودگان را فرسوده گير پاك همه خداي عز-وجل نه فزود و نه فرسود 5 خداي را به صفات زمانه وصف مكن كه هر سه و-صف زمانه است هست و باشد و بود 6 يكي است با صفت و بيصفت نگوءيمش ن--چيز و چيز مگويش كه مان چنين فرمود 7 خداي را بشناس و سپاس او بگزار كه جز بر اين دو نخواهيم بود ما ماخوذ 8 به فعل و قول ز-بان يكنهاد باش و مباش به دل خلاف زبان چون پشيز- زر اندود 9 چو نرم گويم با تو مرا درشت مگو- مسوز دست جز ان را كه مر تو را برهود 10 ز ----------------------------------خاك و اتش و ابي به رسم ايشان رو كه خاك خشك و درشت است و اب نرم و نسود 11 مباش مادح خويش و مگوي خيره مرا كه من ترنج لطيف-م خوش و تو بي مزه تود 12 اگر كسي بگرفتي به زور و جهد شرف به عرش بر بنشستي به سركشي نمرود 13 جهود را چه نكوهي كه تو به سوي جهود بسي نفايهتري زانكه سوي توست جهود 14 ستوده سوي خردمند شو به دانش از-انك بحق ستوده رسول است كش خداي ستود 15 يقين بدان كه ز پاكيزگي است پيوسته به جان پاك	98	-874110607582538054	733	1151.0	574	960	76.35416412353516	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms087	false	7963641746636873920	91	269	451	1331	1495	301	ييمودءر همچو غافلان و-فلك ب--كيل روز و-شبان عمربرتو بر-- پيمود تو----ساليانها خفتي ب وانكه برتو--شمرد دم شمردها توج يك نفس زدن نغنود--- كنون ببايد رفتن همي ب--قهر و-سرت پراز--بخار خمار-است و-چشم حواب الود تو----عبرت دو-جهاني كه ميروي و دلت ز-بخت ناخش-نود و خداي نا خشنود--- نگاه كن كه چه حاصل شدت ب--اخر-كار از انكه دست و سر-و روي سوختي و شخود--- چرا ب--رنج تن اي بيخرد طلب كردي فزونءي كه ب--عمر تو اندرون نفزود -1 بدان كه هر-چه بكشتي ز-نيك وبد--فردا ببايدت همه ناكام و كام باك درود--- بدان كه بر تو گواهي دهند هر دو ب--حق دو چشم هر چه بديد-و دو گوش هر چه شنود ب-----گمرهي نبود عذر مرت---را پس از انك ت--را دليل خداوند راه راست نمود بحر هزج مثمن سالم مفاعيلن مفا عيلن مفاعيلن مفاعيلن 15 يكي بيجان و بيتن ابلق اسبي كو نفرسايد ب--كوه و دشت و دريا بر-همي-تازد كه ناسايد-- سواران گر بفرسايند اسبان-را ب--رنج اندر يكي اس---بست ان--كو مر-سواران-را بفرسايد-- سواران خفته--- و ان اسب بر-سرشان همي-تازد كه نه كس را بكوبد-سر-نه كسرا--روي بشخايد توو----فرزند تو هر-دو ب--دين اسبيد ليكن تو	87	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms099	true	-7823462259825039099	58	286	246	1169	1230	300	پيمودي- همچو غافلان و فلك به كيل روز و شبان بر تو عمر تو پيمود 24 تو ساليانها خفتي و -انكه بر تو شمرد دم شمردن تو-- يك نفس زدن نغنود 25 كنون ببايد رفتن سبك به قهر و سرت پر از بخار خمار است و چشم خواب الود 26 تو عبرت دو جهاني كه ميروي و دلت ز بخت نا خشنود و خداي نا-خشنود 27 نگاه كن كه چه حاصل شدت به اخر كار از انكه دست و سر و روي سوختي و شخود 28 چرا به رنج تن--- بيخرد طلب كردي فزونءي كه به عمر تو اندرون نفزود 29 بدان كه هر چه بكشتي ز نيك و بد فردا ببايدت همه ناكام و كام پاك درود 30 بدان-كه بر تو گواهي دهند هر دو به حق دو چشم هر چه بديد و دو گوش هر چه شنود 31 به گمرهي نبود عذر مر تو را پس از-انك تو را دليل خداوند راه راست نمود genre Q 1 --------------------------------------------يكي بيجان و بيتن ابلق اسپي كو نفرسايد به كوه و دشت و دريا بر همي تازد كه ناسايد 2 سواران گر بفرسايند اسپان را به رنج اندر يكي اسپي است اين كو مر سواران را بفرسايد 3 سواران خفتهاند و-ين اسپ بر سرشان همي تازد كه نه كس را بكوبد سر نه كس را روي بشخايد 4 تو و فرزند تو هر دو بر اين اسپيد ليكن تو	99	-874110607582538054	766	1164.0	604	978	78.32310485839844	166	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms088	false	7264294164829402507	0	217	0	1079	1492	301	و معني ك- نيارايد-- سخن چون زر پخته بيخيانت گردد و باقي چو او-را خاطر دانا ب--انديشه بپالايد-- سخن چون زنگ2 روشن بايد از هر-عيب و-الايش كه تا-نايد سخن چون زنگ زنگ از جانت نزدايد ب----اب علم بايد شست گرد عيب و-غش از دل كه چون شد عيب و-غش از-دل سخن بيعيب و غش ايد ط---عام جان سخن باشد سخن جز-پاك و خوش مشنو ازيرا-چون نباشد خوش طعام و پاك بگزايد image file0481NasirKhusrawDiwan_0094png زدانا اي پسر نيكو سخن راگر--بياموزي ب--دو عالم ترا---هم خالق و هم خلق بستايد و گر---مر خويشتنرا- از سخن بي بهره بيسندي مرا گر-چون تو-فرزندي نباشد بر-زمين شايد ب-----بانگ خوش گرامي شدس-وي مردم هزار اوا وزان خوار-است زاغ ايدون كه خوش و خوب نسرايد--- هزار اواز چون دانا-همه نيكو و خوش گويد وليكن زاغ همچون مرد-جاهل ژاژها-خايد -5 ببخشاءي تو-طو طيرا از ان كو-مي سخن گويد تو-گر نيكو سخن گوءي ت--را ايزد ببخشايد--- كليد-است-اي پسر نيكو-سخن مر-گنج حكمت-را در اين گنج بر-تو بي كليد گنج نگشايد--- من اندر جستن نيكو-سخن تن-را بفرسودم سرم زين فخروزين حكمت هيي بر چرخ ازين سايد--- اگر تو-سوي حكمت چونت فرمود ندبگراءي جهان زان پس ب--چشم تو ب--پر پشه نگرايد--- نبيني كز-خراسان من نشسته پست در-يمگان همي ايد سوي من يك ب--يك هرچ--م همي-بايد 10 حكيم ان--ست كو-از شاه بنديشد-نه از ب نادان كه شه را شعر گويد	88	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms100	true	-8834586386199968436	27	300	115	1242	1242	300	و معني كس نيارايد 7 سخن چون زر پخته بيخيانت گردد و صافي چو او را خاطر دانا به انديشه فروسايد 8 سخن چون زنگ- روشن بايد از هر عيب و الايش كه تا نايد سخن چون زنگ زنگ از جانت نزدايد 9 به اب علم بايد شست گرد عيب و غش از دل كه چون شد عيب و غش از دل سخن بيغش و عيب ايد 10 طعام جان سخن باشد سخن جز پاك و خوش مشنو ازيرا چون نباشد خوش طعام و پاك بگزايد 11------------------------------------- زدانا اي پسر نيكو سخن را گر بياموزي به دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستايد 12 وگر مر خويشتن را از سخن بي-بهره بپسندي مرا گر چون تو فرزندي نباشد بر زمين شايد 13 به بانگ خوش گرامي شد سوي مردم هزار اوا وزان خوار است زاغ ايدون كه خوش و خوب نسرايد 14 هزار اواز چون دانا همه نيكو و خوش گويد وليكن زاغ همچون مرد جاهل ژاژ ميخايد 15 ببخشاءي تو طوطي را از-ان كو مي سخن گويد تو گر نيكو سخن گوءي تو را ايزد ببخشايد 16 كليد است اي پسر نيكو سخن مر گنج حكمت را در اين گنج بر تو بي كليد گنج نگشايد 17 من اندر جستن نيكو سخن تن را بفرسودم سرم زين فخر در ح-كمت همي بر چرخ ازين سايد 18 اگر تو سوي حكمت چونت فرمودند بگراءي جهان زان پس به چشم تو به پر پشه نگرايد 19 نبيني كز خراسان من نشسته پست در يمگان همي ايد سوي من يك به يك هر چهم همي بايد 20 حكيم ان است كو از شاه ننديشد نه ان-- نادان كه شه را شعر گويد-	100	-874110607582538054	986	1594.5	781	1171	84.2015380859375	223	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms088	false	7264294164829402507	217	301	1079	1492	1492	301	تا مگرج چيزيش فرمايد--- كسي كو-با من اندر-علم و حكمت همسري جويد همي-خواهد كه گل بر افتاب روشن اندايد--- چرا گرچون من--ست او-همچو من بر صدر-ننشيند و گر-ني چون بجويد-نان و-خيره ژاژ بدرايد د- كتاب ايز داست اي مرد دا نامعدن حكمت كه تا عالم ب--پاي---ت اندرينم---عدن همي-پايد چو----سوي حكمت ديني بيابي ره شوي اگه كه افلاطون همي بر-خلق عالم باد پيمايد 15 نباشد خوب اگر-زان پس كه شستم دل ب--اب حق كه جان روشنم هرگز بناج--قي بيالايد--- مرا با-جان روشن در دل صافي-	88	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms101	true	-4554894336375428341	0	108	0	453	1265	300	تا مگر- چيزيش فرمايد 21 كسي كو با من اندر علم و حكمت همبري جويد همي خواهد كه گل بر افتاب روشن اندايد 22 چرا گرچون من است او همچو من بر صدر ننشيند و گر ني چون بجويد نان و خيره ژاژ بدرايد 23 كتاب ايزد است اي مرد دانا معدن حكمت كه تا عالم به پاي است اندر اين معدن همي پايد 24 چو سوي حكمت ديني بيابي ره شوي اگه كه افلاطون همي بر خلق عالم باد پيمايد 25 نباشد خوب اگر زان پس كه شستم دل به اب حق كه جان روشنم هرگز به ناحقي بيالايد 26 مرا با جان روشن در دل صافي	101	-874110607582538054	396	654.5	315	454	87.22467041015625	89	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms089	false	5514528467166687342	0	171	0	845	1493	301	يكي--- دين شد چوجان با-دين يكي شد كس مراور اف--يز نربايد--- ببايد شست جانت-را ب--علم و طاعت ازعصيان ذ چنان كاب از نمد جاب-را ز شبهتها بپالايد ت-----را راهي نمايم من سوي خيرات دو جهاني كه كر را هيچ هشياري از ان به راه ننمايد بپ---يراي از طمع ناخن ب--خرسندي كه از دستت چو اين ناخن بپيراءي همه كارت بپيرايد بحر رمل مثمن مقصور فا علاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات اينجهان بيوفا را بر-گزيد و بد گزيد ر لاجرم ب--دست خويش از بدز گزيدها- خو-ذگريد هر-- كه دنيا را ب--ناداني و بر تاءي بخورد خورد حسرت گرس ب--رويش باد-پيري بروزيد-- گشت بدبخت جهان و شد ب--نفرين خدا-ي هر كه او-را ديو دنيا جوي در پهلو خزيد image file0481NasirKhusrawDiwan_0095png ديو پيش ت-ست پيدا زو حذر بايدت كر- چند نالي تو چو ديوانه ز ديو ناپديد-- گر مكافات بدي اند رطبيعت و اجب--ست چون تو-از دنيا چريدي او ترا---خواهد چريد-- بس بي اراما كه بستد زو بي ارامي جهان تا بياراميد و-خود هرگز رزماني نارميد گر---هميت امروز بر-گردون كشد غره مشو زانكه فرداهم	89	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms101	true	-4554894336375428341	108	300	453	1265	1265	300	يكي شد دين چو --جان با دين يكي شد كس مر او را نيز نربايد 27 ببايد شست جانت را به علم دين كه علم دين-- چنان كاب از نمد جان را ز شبهتها بپالايد 28 تو را راهي نمايم من سوي خيرات دو جهاني كه كس را هيچ هشياري ازين -به راه ننمايد 29 بپيراي از طمع ناخن به خرسندي كه از دستت چو اين ناخن بپيراءي همه كارت بپيرايد genre Q 1 اين ج----------------------------------------هان بيوفا را بر گزيد-و بد گزيد-- لاجرم بر دست خويش ار بد- گزيد او خود گزيد 2 هر كه دنيا را به ناداني به برناءي بخورد خورد حسرت چون به رويش باد پيري بروزيد 3 گشت بدبخت جهان و شد به نفرين و خزي هر كه او را ديو دنيا جوي در پهلو خزيد 4 --------------------------------------ديو پيش توست پيدا زو حذر بايدت كرد چند نالي تو چو ديوانه ز ديو ناپديد 5 گر مكافات بدي اندر طبيعت و-اجب است چون تو از دنيا چريدي او تو را خواهد چريد 6 بس بي-اراما كه بستد زو بيا-رامي جهان تا بياراميد و خود هرگز -زماني نارميد 7 گر هميت امروز بر گردون كشد غره مشو زانكه فردا هم	101	-874110607582538054	683	1081.0	536	903	75.63676452636719	130	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms089	false	5514528467166687342	172	301	851	1493	1493	301	او كشد ك-ت بر كشيد 5 ان ده و-ان گوي ماراكت ي---سند ايد ب--دل گر-ببايد-زانت خورد و گرب-بايدت ان شنيد --چون نخواهي ك-ت ز-ديگر كس جگر-خسته شود ديگران-را خيره خيره دل چرابا-يد خليد ور----بترسي زانكه ديگر-كس بجويد عيب تو چشمت از عيب كسان لختي ببايد خوابنيد مرمرا-------- گوءي توانچ-ت خوش نيايد-همچنان ور-بگويم از جواب من چرا بايد طپيد--- خارمدر و تا-نگردد دست و انگشتان فكار كز-نهال و تخم تتري كي شكر خواهي چشيد 10 برگزين از كارها پاكيزگي و خوي نيك كر همه دنيا گزين خلق دنيا اين گريد--- نيكخو گفت--ست يزدان مر-رسول خويش را خوي نيك--ست اي برادر گنج نيكي را كليد گرب------خوي مصطفي پيوست ا خواهي جانت-را پس ببايد دلزنابا--كان وبي باكان بريد ---چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چخي گرت چون مردان همي در كار-دين-	89	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms102	true	2253982339362136184	2	164	8	705	1274	300	او كشد كهت بر كشيد 8 ان ده و ان گوي ما را كهت پسند ايد به دل گر ببايد زانت خورد و گر ببايدت ان شنيد 9 چون نخواهي كهت ز ديگر كس جگر خسته شود ديگران را خيره خيره دل چرا بايد خليد 10 ور بترسي زانكه ديگر كس بجويد عيب تو چشمت از عيب كسان لختي بيايد خوابنيد 11 مر مرا چون گوءي --انچهت خوش نيايد همچنان ور بگوءي از جواب من چرا بايد طپيد 12 خار مدرو تا نگردد دست و انگشت-ت فگار از نهال و تخم تتري ني شكر خواهي چشيد 13 برگزين از كارها پاكيزگي و خوي نيك كز همه دنيا گزين خلق دنيا اين گزيد 14 نيكخو گفتهاست يزدان مر رسول خويش را خوي نيك است اي برادر گنج نيكي را كليد 15 گر به خوي مصطفي پيوست خو--اهي جانت را پس ببايد دل ز ناپاكان و بيباكان بريد 16 چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چخي گرت چون مردان همي در كار دين	102	-874110607582538054	594	992.5	470	702	84.61538696289062	123	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms090	false	-836557107043226836	0	108	0	525	1471	301	بايد چخيد2-- پرت از پرهيز وط-اعت كردب-ايد كز حجاز جعفر طيار بر عليا بدين طاعت پريد 115 بررس از علم قران و علم تاويلش بدان گر-همي زين چه بساق---عرش بر خواهي رسيد--- تا نبيني رنج و نا موزي زدانا علم حق كي-تواني ديد بيرنج انچه نادان ان نديد--- صورت عامي ت--را خود بايد-الفغدن ب--جهد در تو-ايزد نافريند انچه در كس نافريد--- در جهان دين براسب- دل سفر بايدت كرد گر هميخو-اهي چريدن مرترابا----يد چميد گر----چه يزدان افريند مادر وي-ستان و شير كودكان را شير مادر خود-همي بايد مكيد 20 گر طعام جسم نادان را همي-خري ب--زر مرطع-ام جان دانا را ب--جان بايد خريد--- لذت علمي چو از دانا	90	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms102	true	2253982339362136184	164	299	705	1272	1274	300	بايد چخيد 17 پرت از پرهيز و طاعت كرد بايد كز حجاز جعفر طيار بر عليا بدين طاعت پريد 18- بررس از سر- قران و علم تاويلش بدان گر همي زين چه به سوي عرش بر خواهي رسيد 19 تا نبيني رنج و نا-موزي زدانا علم حق كي تواني ديد بيرنج انچه نادان ان نديد 20 صورت علمي تو را خود بايد الفغدن به جهد در تو ايزد نافريند انچه در كس نافريد 21 در جهان دين بر اسپ دل سفر بايدت كرد گر همي خواهي چريدن مر تو را بايد چميد 22 گر چه يزدان افريند مادر و پستان و شير كودكان را شير مادر خود همي بايد مكيد 23 گر طعام جسم نادان را همي خري به زر مر طعام جان دانا را به جان بايد خريد 24 لذت علمي چو از دانا	102	-874110607582538054	496	853.5	389	570	87.01754760742188	108	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms090	false	-836557107043226836	109	301	530	1471	1471	301	تو رس-د زان سيس نايد ب--چشمت لذت جسمي لذيذ ---جان تو هرگز نيابد لذت از دين نب- تا دلت پر-لهو و مغزت پر-خمار است از نبيد image file0481NasirKhusrawDiwan_0096png راحت روح از عذاب جهل در علمس--ت ازانك جز بع--لم از جان كس ريحان راحت نشكفيد--- از نبيد امد پليد-ي جهل پيدا بر-خرد چون بود مادر پليد نايد پسر-زو جز-پليد گرتوگوءي باك و خوش است ان چگويم گويمت خوش نباشد گرچه خوش ايد بكام خرخويد ازره چشم ستوري منگر اندر بوستان اي برادر تا-بداني زرد خار از شنبليد 5--كام را از-گرد بيباكي ب--اب دين بشوي تا-بدو بتواني از ميوه و شراب دين مزيد چ---ون نينديشي كه بي حاجت روان باك-را ايزد دانا در--ين صندوق خاكي چون دميد--- وين بلند-و بيقرار-و صعب دولاب كبود گرد اين گوي سيه تا-كي همي-خواهد دويد ---راز ايزد زيراين پردها كبودا-ست اي پسر كس تواند پردها راز خداءي-را دريد گرتوگ-----وءي چون نهان كرد ايز داز مار از خويش من چ--گويم گويم از حكم خدا- ايدون سزيد 10 راز يزدان-را يكي والا و دانا خازن است راز يزدان را گزافه من توانم گستريد--- ابر اب زندگاني اوست من زنده شوم چون يكي قطره زابرش در-دهان من چكيد خ---ازن علم قران-	90	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms103	true	-6834185286887382645	1	211	4	894	1297	300	تو رسيد زان سپس نايد به چشمت لذت جسمي لذيذ 25 جان تو هرگز نيابد لذت از دين نبي تا دلت پر لهو و مغزت پر خمار است از نبيد 26 ر-------------------------------------احت روح از عذاب جهل در علم است ازانك جز به علم از جان كس ريحان راحت نشكفيد 27 از نبيد امد پليديي جهل پيدا بر خرد چون بود مادر پليد نايد پسر زو جز پليد 28 از ---------------------------------------------------------------------ره چشم ستوري منگر اندر بوستان اي برادر تا بداني زرد خار از شنبليد 29 كام را از گرد بيباكي به اب دين بشوي تا بدو بتواني از ميوه و شراب دين مزيد 30 چون نينديشي كه حاجا--ت روان پاك را ايزد دانا در اين صندوق خاكي چون دميد 31 وين بلند و بيقرار و صعب دولاب كبود گرد اين گوي سيه تا كي همي خواهد دويد 32 راز ايزد ---اين پرده- كبود است اي پسر كس تواند پرده ر-از خداءي را دريد 33 گر تو گوءي چون نهان كرد ايزد از ما راز خويش من چه گويم گويم از حكم خداي ايدون سزيد 34 راز يزدان را يكي والا و دانا خازن است راز يزدان را گزافه من توانم گستريد 35 ابر اب زندگاني اوست من زنده شدم چون يكي قطره زابرش در دهان من چكيد 36 خازن علم قران	103	-874110607582538054	792	1327.0	623	1003	78.9631118774414	169	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms091	false	-1419395679481259781	0	81	0	407	1462	301	فرزند شير ايزد است ناصبي كر-خر نباشد-زوش چون بايد رميد1 بحر هزج مثمن اخرب مكفوف مقصور 15 مردم نبود صورت مردم حكما اند ديگر خس و خارند و-قماشات و دغااند وي--نها كه نيند-از تو-سزاي كه و كهدان مر حور--جنان را تو چ--گوءي كه سزااند-- باندوه چرا اند شب--وروز ورمانند از صحبت من-- زانكه ا ستوران چرااند ---يك خيل چراگوي ود گر خيل چراجوي اين خلق بدانديش بدين-گونه چرا اند-- در عالم انساني مردم چوت-بات است اينها چو--ريا حين-ند انها چوگيا اند	91	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms103	true	-6834185286887382645	211	299	894	1296	1297	300	فرزند شير ايزد است ناصبي گر خر نباشد زوش چون بايد رميد genre Q 1 م------------------------ردم نبود صورت مردم حكما اند ديگر خس و خارند و قماشات و دغااند 2 اينها كه نيند از تو سزاي كه و كهدان مر-حور وجنان را-تو چه گوءي كه سزااند 3 باندوه چراي-ند شب و روز -بمانده از چون و چرا زانكه-- ستوران چرااند 4 اين خيل چرا چويند و زخيل چراجوي اين خلق بدانديش كزين گونه جرا-اند 5 در عالم انساني مردم چو نبات است اينها چون ريا-حيناند انها چو گيااند	103	-874110607582538054	331	491.5	268	434	76.26728057861328	57	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms091	false	-1419395679481259781	97	245	481	1201	1462	301	سپرغم-- شوي اي- پور بحكم--ت انهات گزينند كه برما امرا اند بر ما امرا---------------- كيست جز انها كه برا مت خير البشرند--و خلف اهل عبا اند-- انها- كه ب--فرمان خداي از پدرو- جد ميمون خلفا اندو--بر امت خلفا اند--- انها كه ب--تاييد الهي ب--ره دين اندر شب گم-راهي اجرام سما اند -2 انها كه مر ايشان-را اندر-شرف و فضل مردان و زنان جمله عبيدن-د و اما اند image file0481NasirKhusrawDiwan_0097png انها كه بتقدير جهان داور ما را از-درد جهالت ب--نكوهندو شفا اند--- انها كه جهان را ب--چراغي كه خداوند بفروختش اندر شب اين روز-ضيااند--- انها كه گوا اند بر-اين خلق و برايشان زايزد پدر و چد بحق عدل گوا اند--- انها كه زما ج-----------------------------------------------------------------مله ب--ناييد الهي چون ما ز-ستوريم جدا نيزجدا اند--- انها كه مرايشان را ما جمله عبيديم ميراث نياءيم كه ميراث نيا اند--- انها كه چو محراب شريفند-و مقدم ديگر --حكما جمله سعيدند و دوا اند	91	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms104	true	8427087018053838738	17	197	72	863	1320	300	سپر غمي شوي اين پور به طاعت انهات گزينند كه --------------بر ما امرااند 8 دانا بر من كيست جز انها كه در امت خير-البشراند و خلف اهل عبا-اند 9 ايشان كه به فرمان خدا- از پدر و جد ميمون خلفا-اند و بر امت خلفا-اند 10 انها كه به تاييد الهي به ره دين اندر شب گم راهي اجرام سما-اند 11 انها كه مر-ايشان را اندر شرف و فضل مردان و زنان جمله عبيداند و اما-اند 12 انها كه به -----------------------------------تقدير جهان داور ما را از درد جهالت به نكو پند شفا-اند 13 انها كه جهان را به چراغي كه خداوند بفروختش اندر شب دين روي ضيااند 14 انها كه گوا-اند بر اين خلق و برايشان زايزد پدر و جد بحق عدل گوا-اند 15 انها كه زپاكيزه نسب شيعت خود را از حوض جد خويش و نيا اب سقااند 16 انها كه گه حمله به تاييد الهي چون ما ز ستوران چراينده جدااند 17 انها كه بر-يشان ما را هم-ه -هموار ميراث نياءيم كه ميراث نيا-اند 18 انها كه چو محراب شريفند و مقدم ديگر به صفا جمله وضيعند و -ورااند	104	-874110607582538054	586	839.0	462	856	68.45794677734375	98	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms092	false	2017380183433268749	38	294	183	1388	1423	301	كوهي كه دراونور الهي است جواهر انها كه همي------ جوهر جويند كجا اند 15 زي- گوهر باقي نكند هيچ-كسي قصد كز كور دلي شيفته بردار فنا اند ان-----ست مرا كر دل با-من ب--مري نيست انها نه مرا اند كه با-من ب--مرا اند دركان---- دل من گهر ازبهر گروه--يست پاكيزه كه بي هيچ مرا اند ومرا اند---------- مر گوهر با-قيمت و-با قدر و-بها-را اينها نه سزا اند كه بيقدر وبها اند--- از-عدل و-صواب--ست بقا زاده و اينها نه اهل بقا اند كه بر-جور-و خطا اند -2 پثبه زچه يك-روز زيد-پيل چه صدسال زيرا زي-شه پيلان با رنج وعنا اند عدل------ست عطا ز--يزد ما را-و ز دوزخ انند رها كز در اين شهره عطا اند ك---ر عادلي از طاعت بكزار حق رزق بنگر ب--بصيرت كه بر اين ره بصرا اند ----انها كه ندانند بط--اعت حق روزي بر-جور و-جفا اند نه بر-عدل ووفا اند--- يارب چه شد اين خلق كه با ال پيمبر چون كژدم و مارند و چو گر گان ف--لااند --2اينها كه همه دشمن اولاد رسولند از مادر اگر هرزگز نايند روااند image file0481NasirKhusrawDiwan_0098png دانم كه رها يابد از-دوزخت ابليس گرزا -تش اين-قوم بدين فعل رها اند--- دانم كه بدين فعل كه ميبينم هر-چند كويند ترا ايم و حقيقت نه ترا اند--- انها كه ندانتد ا زفعل بد اينها درمانده و-دل خسته و با-درد وعنا اند--- دانند كه در عالم دين شهره لواءي--ست ينهان شده در-سايها اين شهره لوا اند--- ان شمس كه روزيش براري تو-زمغرب از-فضل تو-خواهندومر اورا ب--دعا اند تا----جاي پدر باز-ستانند ز-ديوان ا-نها كه سزاي صلواتن-د و ثنا اند--- اي امت برگشته ز	92	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms105	true	-3928439156358183092	4	300	17	1267	1267	300	كوهي كه درو نور الهي است جواهر انها كه همي جويند جوهر ---به كجا-اند 27 زين گوهر باقي نكند هيچ كسي قصد كز كور-دلي شيفته برادر فنا-اند 28 ان است مرا كز دل با من به مرا نيست انها نه مرا-اند كه با من به مرا-اند 29 در گرد دل من به مرا هرگز ره نيست پاكيزه كه بي-هيچ مرا----------اند مرااند 30 مر گوهر با قيمت و با فضل و بها را اينها نه سزا-اند كه بيقدر و بهااند 31 از عدل و صواب است بقا زاده و اينها نه اهل بقا-اند كه بر جور و خطا-اند 32 پشه ز چه يك روز زيد پيل دوصد سال زيرا ز پشه پيلان در رنج و عنااند 33 عدلي است عطا ز ايزد ما را و ز دوزخ انند رها كز در اين شهره عطا-اند 34 گر عادلي از طاعت بگزار حق وقت بنگر به بصيرت كه در اينجا- بصرا-اند 35 وانها كه ندانند به طاعت حق روزي بر جور و جفا-اند نه بر عدل و وفااند 36 يارب چه شد ا-ن خلق كه بر ال پيمبر چون كژدم و مارند و چو گر-گان و قلااند 37 اينها كه همي دشمن اولاد رسولند از مادر اگر هر-گز نايند روااند 38 دانم -------------------------------------كه رها يابد از دوزخ- ابليس گر ز اتش اين قوم بدين فعل رها-اند 39 دانم كه بدين فعل كه ميبينم هر چند گويند تو راايم- حقيقت نه تورااند 40 انها كه تورااند ز فعل بد اينها درمانده و دل خسته و با درد و بكااند 41 دانند كه در عالم دين شهره لواءي است پنهان شده در سايه- اين شهره لوا-اند 42 ان شمس كه روزيش براري تو زمغرب از فضل تو خواهنده مرو را به دعا-اند 43 تا جاي پدر باز ستانند ز ديوان اينها كه سزاي صلواتاند و ثنا-اند 44 اي امت برگشته ز-	105	-874110607582538054	1016	1475.0	800	1324	76.7371597290039	191	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms093	false	1891125046620294399	1	253	4	1235	1447	301	اين قوم كه اين راه نمودند شما-را زي اتش جاويد دليلان شما اند ا---ين رشوت خواران فقها اتد شما را ابليس فقيه--ست گر اينها فقها اند 1- از بهر-قضا خواستن و خوردن رشوت فتنه همگان بر كتب بيع وشرا اند ر---شوت بخورند-انگه رخصت بدهندت نه اهل قضا اند بل از اهل قفا اند--- بر-من ز-شما نيست سفاهت عجب ايرا اينند كه در دين فقها ان سفها اند گر----احمد مرسل پدر-امت خويش است جز شيعت و-فرزند وي اولاد زنااند--- ما براثار عترت پيغمبر خويشيم و-اولاد زنا بر اثر راي وهوي اند 15 اسلام رداء- ز-رسولس--ت و امامان از عترت او-حافظ اين شهره ردا اند--- انان-كه فلان--ند و-فلان رهبر ايشان نزديك حكيمان زدر عيب وهجا اند--- ما را كه كندعيب چو -گوءيم كه رهبر در-دين حق از عترت پيغمبر ما اند از ---حجت ميگوي سخنهاي ب--حجت زيرا كه ضياءي تو واينها چو هبا اند- موسي زمان-را تو يكي شهره عصاءي ب------شناسند انانكه عصاي- عقلااند ز-----------جور لشكر خر داد و مرداد تواند داد ما-را هيچكس داد-- محال--ست اين طمع هيهات سيهات كسي ديدي كه دادش داد خرداد ز---بهر انكه تا در دامت ارد چو مرغان مر ت--را خرداد خور-داد image file0481NasirKhusrawDiwan_0099png كرا خورداد گيتي مرد بايدش ازان ايد پس خرداد مرداد-- همي-خواهي كه جاويدان بماني در--ين پر باد خانها سست بنياد-- تو ت--امي باد پيماءي شب و روز در--ين خانه بر امد سال هفتاد-- از--ين پر باد خانه هم ب--اخر برون بايد شدن ناچار با باد چ----گوءي كاين علوي گوهر پاك بدين زندان وا-ين بند از چه افتاد-- خداوند ار نيامد زو گناهي درين -	93	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms106	true	-3893078101415290537	8	300	42	1320	1320	300	اين قوم كه اين راه نمودند شما را زي اتش جاويد دليلان شما-اند 46 اين رشوت خواران فقها-اند شما را ابليس فقيه است گر اينها فقها-اند 47 از بهر قضا خواشتن و خوردن رشوت فتنه همگان بر كتب بيع و شرااند 48 رشوت بخورند انگه رخصت بدهندت نه اهل قضاا-ند بل از اهل قفا-اند 49 بر من ز شما نيست سفاهت عجب ايرا ا-نند كه در دين فقهااند سفها-اند 50 گر احمد مرسل پدر امت خويش است جز شيعت و فرزند وي اولاد زنااند 51 ما بر اثر عترت پيغمبر خويشيم و اولاد زنا بر اثر راي و هوااند 52 اسلام رداءي ز رسول است و امامان از عترت او حافظ اين شهره ردا-اند 53 انان كه فلان است و فلان زمره ايشان نزديك حكيمان زدر عيب و هجااند 54 ما را چو كند پير چه گوءيم كه رهبر در دين حق از عترت پيغمبر ما-اند 55 اي حجت ميگوي سخنهاي به حجت زيرا كه صباءي تو و خصمانت هبااند 56 موسي زمان را تو يكي شهره عصاءي وانكه نشناسند ----كه خصمان عقلااند genre Q 1 ز جور لشكر خر-داد و مرداد تواند داد ما را هيچكس داد 2 محال است اين طمع هيهات هيهات كس- ديدي كه دادش داد خرداد 3 ز بهر انكه تا در دامت ارد چو مرغان مر تو را خرداد خور داد 4-------------------------------------- كرا خورداد گيتي مرد بايدش ازان ايد پس خرداد مرداد 5 همي خواهي كه جاويدان بماني در اين پر-باد خانه- سست بنياد 6 تو تا اين باد-پيماءي شب و روز در اين خانه بر-امد سال هفتاد 7 از اين پر باد خانه هم به اخر برون بايد شدن ناچار با باد 8 چه گوءي ك-ين علوي گوهر پاك بدين زندان و اين بند از چه افتاد 9 خداوند ار نيامد زو گناهي در اين	106	-874110607582538054	1096	1764.5	868	1336	82.03592681884766	214	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms093	false	1891125046620294399	253	300	1235	1444	1447	301	زندان-ش بند- از بهر چه نهاد ---وگر بستش ب--جرمي پس پيمبر در--ين زندان سوي او چون فرستاد ---وگر در بند مال و ملك دادش چه خواهد دادنش چون كردش ازاد ت-----را زندان جهان--ست و تنت بند بر--ين زندان و اين بند افرين باد ب-----چشم سر يكي بنگر	93	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms107	true	-5737447924772427420	0	57	0	232	1298	300	زندان و بندش از چه ب---نهاد 10 وگر بستش به جرمي پس پيمبر در اين زندان سوي او چون فرستاد 11 وگر در بند مال و ملك دادش چه خواهد دادنش چون كردش ازاد 12 تو را زندان جهان است و تنت بند بر اين زندان و اين بند افرين باد 13 به چشم سر يكي بنگر	107	-874110607582538054	200	331.5	155	235	85.10638427734375	43	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms094	false	-8116579410954616055	1	221	4	1045	1445	301	بر--ين دولاب بي ديوار وبيالاد1 توي---نداري كه نسرين و گل زرد بباريده است بر پيروز گون لاد3-- چرا گردد ب--گرد خاك ويران همي چندان هزار اين چرخ اباد--- مراد كردگار اين ا ازين چيست در ين--معني چه داري ياد از استاد--- گر البته نگشتي گرد اين در ز-تو برجان تو جور است و بيداد 15 وگر بارت ندادند اندر اين در بر ايشان ابر بارحمت---- مباراد ---وگر گفتند هر گز كس بدين در نه شا گردي نه استادي نه استاد تو بيچاره غلط كردي ره در نجست از بنديان كس جز تو فرياد------------------------------------------------------------ طمع چون كردي از-گمره دليلي نرويد هرگز از پولاد شمشاد--- درين كردند از امت نيز دعوي تني هفتاد يا نزديك هشتاد 20 هم ان اين را هم اين ان-را شب و-روز ب--گمراهي زبد ديني كند ياذ زحرفي -----علم شادانند هر يك ستور-است انكه نادان باشد و-شاد--- نژاد ديو ملعونند يجكسر مزاياد انكه اين گو باره را زاد خداي-- از شر ورنبج راهداران گروه خويش را ايمن بداراد -----ترا گر-قصد بغداد است اينك نبست-ستند بر تو راه بغداد image file0481NasirKhusrawDiwan_0100png وليكن جز امين سر يزدان كسي اين راز را بر-خلق نگشاد ب----تنزيل ار خبر جوءي ز تاويل ز فرزندان او يابي و داماد ---از ان داماد كايزد هديه دادش دل دانا و صمصام و كف راد--- دل سندان از او گربد سكالد فرو ريزد دل سندان-- پولاد	94	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms107	true	-5737447924772427420	58	300	239	1298	1298	300	بر اين دولاب بي-ديوار و بنياد 14 تو پنداري كه نسرين و گل زرد بباريده-است بر پيروز-گون لاد 15 چرا گردد به گرد خاك ويران همي چندين هزار اين چرخ اباد 16 مراد كردگار م---ا ازين چيست در اين معني چه داري ياد از استاد 17 گر البته نگشتي گرد اين در ز تو برجان تو جور است و بيداد 18 وگر بارت ندادند اندر اين در بر-ايشان ابر --رحمت خود مباراد 19 وگر گفتند هر-گز كس بر اين -----------------------------------------------------در نجست از بنديان كس جز تو فرياد 20 تو بيچاره غلط كردي ره در نه شاگردي نه استادي نه استاد 21 طمع چون كردي از گمره دليلي نرويد هرگز از پولاد شمشاد 22 درين كردند از امت نيز دعوي تني هفتاد تا نزديك هشتاد 23 هم ان اين را هم اين ان را شب و روز به گمراهي و بيديني كند ياد 24 چو خر بيعلم شادانند هر-يك ستور است انكه نادان باشد و شاد 25 نژاد ديو ملعونند ي-كسر مزاياد انكه اين گو-باره را زاد 26 خدا از شر و رنج راهداران گروه خويش را ايمن بداراد 27 تو را گر قصد بغداد است ا-نك نبستهستند بر تو راه بغداد 28------------------------------------- وليكن جز امين سر يزدان كسي اين راز را بر خلق نگشاد 29 بهتنزيل ازخسر رهجوي و تاويل ز فرزندان او يابي و داماد 30 از ان داماد كايزد هديه دادش دل دانا و صمصام و كف راد 31 دل سندان از--و گر بدسگالد فرو ريزد دل سندان و پولاد-	107	-874110607582538054	876	1436.0	687	1166	75.12864685058594	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms094	false	-8116579410954616055	226	301	1070	1445	1445	301	اين رفيقان كه بر--ين گنبد پيروزه درند گر چه زيرند گهي جمله هميشه زبرند-- گر رفيقان ب--بصر تيز بوند از بر ما اين رفيقان ب سماوي همه يكسر بصرند ----مشان زي تو-ستاره است وليكن سوي من پيشكاران و رقيبان قضا و قدرند 10 چون گريزم ز-قضا يا زقب-ر من چو-همي ب--هزاران بصر ايشان ب--سوي من نگرند س--وي ما-زان نگرنداي-شان كز-جوهرشان خرد و جان سخن-گوي ب--ما در اثرند-- خرد--وجان سخن-گوي گراز--طاعت و-علم پر بيابند بر--ين گنبد-	94	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms108	true	1719169566165420864	3	99	10	416	1308	300	اين رقيبان كه بر اين گنبد پيروزه درند گر-چه زيرند گهي جمله هميشه زبرند 2 گر رقيبان به بصر تيز بوند از بر ما اين رقيبان-- سماوي همه يكسر بصرند 3 نامشان زي تو ستاره است وليكن سوي من پيشكاران و رقيبان قضا و قدرند 4- چون گريزم ز قضا يا ز قدر من چو همي به هزاران بصر ايشان به سوي من نگرند 5 سوي ما زان نگرند ايشان كز جوهرشان خرد و جان سخن گوي به ما در اثرند 6 خرد و جان سخن گوي كه از طاعت و علم پريان--ند بر اين گنبد	108	-874110607582538054	349	554.5	278	412	84.708740234375	73	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms095	false	7138082245846308975	0	172	0	879	1498	301	پيروزه پرند --اين چرا گاه دل و جان سخن-گوي تو-است جهد كن تا-بجز از--------دانش وطاعت نچرند-- اندر--ين جاي گياهان زيانك-ار بسي است زين چرا گاه ازيرا حكما بر حذرند 15 جسد-مردمي-اي خواجه در خت عجب--ست كه براو فكرت و تمييزت--را برگ و برند--- از درخت جسدت برگ و برخ-ويش بچين پيشتر زانكه از--ين بستان بيرونت برند زاد----بر گير و-سبك باش و-مكن جاي قرار خانها- را كه مقيمانش همه بر سفرند هم---گان بر خطرند انكه مقيم-ند و گر ره نيابند سوي با خطران بيخطرند----------------------------------------------------------------------- راهشان يوز گرفت--ست و ندارند خبر زان چو-اهو-همه در-پوي و تك و با-بطرند ج 20 چون مقيمان همه مشغول مقامندوليك يك يك از ساختها خويش همي بر گذرند برخريدارفنوند سخره و افسوس كنند وانگهي جز كه همه تنبل1 وافسون نخرند--- گرچه شان كار-همه ساخته از يكديگراست همگان كينه و رو خا-شه بر-يكديگرند درد --مندند ب--جان جمله نبيني كه همي جز-همه انكه زيانك-ار بود شان نخورند--- سخن بيهده و كار خطا زي-شان زاد سخن بيهده و كار خطا را پدرند image file0481NasirKhusrawDiwan_0101png باهزاران بدي و عيب يكيشان هنراست گر	95	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms108	true	1719169566165420864	99	300	416	1308	1308	300	پيروزه پرند 7 اين چرا-گاه دل و جان سخن گوي تو است جهد كن تا بجز از طاعت و دانش------ نچرند 8 اندر اين جاي گياهان زيان كار بسي است زين چرا-گاه ازيرا حكما بر حذرند -9 جسد مردمي اي خواجه درختي عجب است كه بر-و فكرت و تميز تو را برگ و برند 10 از درخت جسدت برگ و بر خويش بچ-ن پيشتر زانكه از اين بستان بيرونت برند 11 زاد بر گير و سبك باش و مكن جاي قرار خانهاي را كه مقيمانش همه بر-سفرند 12 همگان بر خطرند انكه مقيماند و گر ره نيابند سوي با خطران بيخطرند 13 چون مقيمان همه مشغول مقامند وليك يك يك از ساخته خويش همي برگذرند 14 راهشان يوز گرفتهاست و ندارند خبر زان چو اهو همه در پوي و تگ و با بطرند 15 بر -------------------------------------------------------------------خريدار فسون سخره و افسوس كنند وانگهي جز كه همه تنبل و افسون نخرند 16 گرچه-شان كار همه ساخته-از يكدگر است همگان كينه-ور و خاسته بر يكد-گرند 17 دردمندند به جان جمله نبيني كه همي جز همه انكه زيان كار بود-شان نخورند 18 سخن بيهده و كار خطا زايشان زاد سخن بيهده و كار خطا را پدرند 19 با ------------------------------------هزاران بدي و عيب يكيشان هنراست گر-	108	-874110607582538054	713	1112.0	571	1013	70.38499450683594	135	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms095	false	7138082245846308975	172	301	879	1498	1498	301	چه ايشان چو خر-از عيب و-هنر بيخبرند ---هنر ان--ست كه پيغمبر خير البشر-است وين ستوران جفا پيشه ب--صورت بشرند--- گر شريعت همه را بار گران--ست رواست بار اگر خر كشد-اين عامه همه پاك خرند--- بار از خر بنهند ا--خر و زينها ننهند ز انكه اينها سوي ايزد بسي از خر-بترند--- وعده شان روز-قضا خواب و-خور--وسيم و زر-است زانكه فتنه همه بر خواب و خور-و سيم و-زرند ح---كمت ابي--ست كجا-مرده بدو-زنده شود حكما بر لب اين اب مبا رك شجرند--- شجر حكمت پيغمبر ما بودكزو ا هر--يك از عترت او نيز درختي ببرند--- پسران علي امروز مر اورا بسزا پسرانند چو-مر دختر او را پسرند--- پسران علي انها كه امامان حقند ب--جلالت ب--جهان در چو پدر مشتهرند 10 سپس ان پسران روبسراز ا-نكه ت--را پسران علي و فاطمه زاتش سپرند-	95	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms109	true	110149310108778233	0	158	0	672	1303	300	چه ايشان چو خر از عيب و هنر بيخبرند 20 هنر ان است كه پيغمبر خير-البشر است وين ستوران جفا پيشه به صورت بشرند 21 گر شريعت همه را بار گران است رواست بار اگر خر كشد اين عامه همه پاك خرند 22 بار با-خر بنهند از خر و زينها ننهند زا-نكه اينها سوي ايزد بسي از خر بترند 23 وعده-شان روز قضا خواب و خور و سيم و زر است زانكه فتنه همه بر خواب و خور و سيم و زرند 24 حكمت ابي است كجا مرده بدو زنده شود حكما بر لب اين اب مبا-رك شجرند 25 شجر حكمت پيغمبر ما بود و برو هر يك از عترت او نيز درختي ببرند 26 پسران علي امروز مرو -را بسزا پسرانند چو مر دختر او را پسرند 27 پسران علي انها كه امامان حقند به جلالت به جهان در چو پدر مشتهرند 28 سپس ان پسران رو پسرا زانكه تو را پسران علي و فاطمه زاتش سپرند	109	-874110607582538054	590	970.0	470	678	87.0206527709961	127	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms096	false	-5703759887302696292	0	118	0	590	1493	301	سيري كرد توانند ت--را زاتش تيز چون همي زير قدم گردن كيوان ب سيرند--- اي پسر-دين محمد ب--مثل چون جسد--است كه بر-ان شهره جسد فاطميان همچو-سرند ---چون شب دين سيه و-تيره شود-فاطميان صبح مشهورومه وزهرم----ستارها سحرند--- داد در خلق جهان جمله پدرشان گسترد چه عجب گر پسران همچوي-در دادگرند 15 شير دادار جهان بود پدرشان نشگفت گراز ايشان بر مند اين-كه يكايك حمرند ---من بديشان شكرم جاهل بي حرمت-را كه خران را حكما باز ب--شيران شكرند--- سودمندند همه خلق جهان را چو-شكر جان من باد فداشان كه ب--طبع شكرند--- از شكر نفع همي-گيرد بيمار و درست دشمن و دوست از ايشان همه مي نفع برند متگر----سوي گروهي كه چو--مستان از خلق پرده بر خويشتن از بي خردي ميبدرند	96	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms109	true	110149310108778233	159	300	675	1303	1303	300	سپري كرد توانند تو را زاتش تيز چون همي زير قدم گردن كيوان-- سپرند 30 اي پسر دين محمد به مثل چون جسدي است كه بر ان شهره جسد فاطميان همچو سرند 31 چون شب دين سيه و تيره شود فاطميان صبح صادق مه و پروين و ستاره- سحرند 32 داد در خلق جهان جمله پدرشان گسترد چه عجب گر پسران همچو پدر دادگرند 33 شير دادار جهان بود پدرشان نشگفت گرازي--شان بر-مند اين كه يكايك حمرند 34 من بديشان شكرم جاهل بي حرمت را كه خران را حكما نيز به شيران شكرند 35 سودمندند همه خلق جهان را چو شكر جان من باد فداشان كه به طبع شكرند 36 از شكر نفع همي گيرد بيمار و درست دشمن و دوست ازي--شان همه مي نفع گرند 37 منگر سوي گروهي كه چون مستان از خلق پرده بر خويشتن از بي-خردي ميبدرند-	109	-874110607582538054	552	928.5	441	638	86.52037811279297	109	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms096	false	-5703759887302696292	120	301	599	1493	1493	301	دهيوچ--------گوءي سخن حكمت و-علم اين خران را كه چو خريك--ره از پند كرند--- سخن خوب خردمند-پذيرد نه حجر سفها جمله ز-مردم ب--قياس حجرند--- سمرم من شده و افتاده ام از خانها خويش زين ستوران كه ب--جهل و ب--سفاهت سمرند--1 اگر اين كور دلان-را تو ب--مردم شمري من نخواهم كه مرا-خلق ز-مردم شمرند--- چون پري جمله پريدند گه صلح وليك ب--گه شر همه ابليس لعين را حشرند 2 -سپس باقر-و سجاد روم در ره-دين تو-بقر رو-سپس عامه كه ايشان بقرند image file0481NasirKhusrawDiwan_0102png سخرها ديو يشويا گريس ايشان بروي زانكه ايشان همه ديو جسدي را سخرند عمراندر سقرت جاي دهدبي شك اگر بروي برره اينها كه رفيق عمرند زيس فاطميان رو كه ب--فرمان خداي امتان را زيس جد و پدر راه-برند--- جدشان رهبر ديو و پري ومر-دم بود سوي رضوان خداي و پسران زان گهرند--- پسرت گر-جگر--ست از-تن تو فاطميان مر-نبي را و علي را ب--حقيقت جگرند ش---يعت فاطميان يافته اند اب حيات خضراين دورشد---ستند كه هر گز نمرند--- شكرند از سخن خوب و سبك شيعت را ب--سخنهاي گران ناصبيان را تبرند--- سخن خوب بياموز كه هر كه ازهمه خلق سخن خوب-	96	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms110	true	2026030068576378859	2	207	6	866	1247	300	دهي پند و چه گوءي سخن حكمت و علم اين خران را كه چو خر يكسره از پند كرند 39 سخن خوب خردمند پذيرد نه حجر سفها جمله ز مردم به قياس حجرند 40 سمرم من شده و افتاده-ام از خانه- خويش زين ستوران كه به جهل و به سفاهت سمرند 41 اگر اين كور-دلان را تو به مردم شمري من نخواهم كه مرا خلق ز مردم شمرند 42 چون پري جمله بپر-ند گه صلح وليك به گه شر مر- ابليس لعين را حشرند 43 سپس باقر و سجاد روم در ره دين تو بقر رو سپس عامه كه ايشان بقرند 44 به جر ديو روي كز پي ايش--------------------------------------ان بروي زانكه ايشان همه ديو جسدي را بجرند 45 سپ---------------------------------------------------------س فاطميان رو كه به فرمان خداي امتان را سپس جد و پدر راه برند 46 جدشان رهبر ديو و پري و مردم بود سوي رضوان خداي و پسران زان گهرند 47 پسرت گر جگر است از تن تو فاطميان مر نبي را و علي را به حقيقت جگرند 48 شيعت فاطميان يافته-اند اب حيات خضر--- دور شده ستند كه هر-گز نمرند 49 شكرند از سخن خوب-- سبك شيعت را به سخنهاي گران ناصبيان را تبرند 50 سخن خوب بياموز كه هرك از -همه خلق سخن خوب	110	-874110607582538054	731	1167.0	577	968	75.51652526855469	155	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms097	false	7585077304213453622	0	84	0	373	1368	301	ندارند همه بي هنند بحر منسرح مسدس مطوي 10 چون كه نكو-ننگري جهان چون شد1 خ خير و-صلاح از زمان--ه بيرون شد-- هيچ دگر گون نشد جهان جهان سيرت خلق جهان دگرگون شد --جسم تو فرزند طبع-- گردون--ست خا كش گردان ب--زير گردون شد-- تو كه لطيفي ب--جسم ب دون چه شوي همت گردون دون اگر دون شد 15 چون الفي بود مردمي ب--مثل چون- الف مردمي كنون نون شد-- چاكر نان پاره گشت فضل و-ادب علم ب--مكر و ب--زرق معجون شد-- زهد و-عدالت	97	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms110	true	2026030068576378859	207	300	866	1247	1247	300	ندارند همه بيهنرند genre Q 1 چون--------------كه نكو ننگري جهان چون شد--- خير و صلاح از جهان جهان چون شد 2 هيچ دگر-گون نشد جهان جهان سيرت خلق جهان دگرگون شد 3 جسم تو فرزند طبع و گردون است حال-ش گردان به زير گردون شد 4 تو كه لطيفي به جسم --دون چه شوي همت گردون دون اگر دون شد -5 چون الفي بود مردمي به مثل چونك الف مردمي كنون نون شد 6 چاكر نان پاره گشت فضل و ادب علم به مكر و به زرق معجون شد 7 زهد و عدالت-	110	-874110607582538054	327	497.5	255	404	80.94059753417969	66	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms097	false	7585077304213453622	84	301	373	1368	1368	301	سفاله گشت و-حجر جهل و-سفه زر و در مكنون شد --اي فلك زود-گرد واي بران كو ب--تو اي فتنه جوي مفتون شد-- هر كه ب--شمع خرد نديد رهب پيش تو مدهوش گشت و-شمعون1 شد 20 از چه در اءي همي درون كه چنين مردمي از خلق جمله بيرون شد--- فعل همه جور گشت و مكر و-جفا قول همه زرق ووعده-- افسون شد ---ملك جهان گرب---دست ديوان بد باز كنون حالها ج هميدون شد ---باز همايون چو-جغد گشت خري جغدك شوم و خري همايون شد image file0481NasirKhusrawDiwan_0103png سر ب--فلك بركشيد بي خردي مردمي و سروري در اهون شد--- باد فرومايگي وزيد و از او صورت نيكي نژند و محزون شد--- خاك خراسان كه بود جاي ادب معدن ديوان ناكس اكنون شد--- حكمت را خانه بود بلخ و كنون خانه اش ويران ز-بخت وارون شد ---ملك سليمان اگر خراسان بود چون كه كنون ملك ديو ملعون شد--- خاك خراسان بخورد مر-دين را دين ب--خراسان قرين قارون شد--- خانها قارون نحس را بج--هان خاك خراسان مثال و-قانون شد ب---نده ايش--------------------------------------------------------ان شدند باز بمكر نجم خراسان نحس و-مخبون شد چا --كر قبچاق شد شريف و ز دل حره او پيشكان خاتون شد 10 لاجرم ار ناقصان امير شدند فضل ب--نقصان و نقص بافزون شد--- دل ب--گروگان اين جهان ندهم گرچه دل تو ب--دهر مرهون شد--- سوي خردمند گرگ نيست امين-	97	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms111	true	-9169370845983215685	0	254	0	1066	1245	300	سفال- گشت و حجر جهل و سفه زر و در مكنون شد 8 اي فلك زود گرد واي بران كو به تو اي فتنه-جوي مفتون شد 9 هر كه به شمع خرد نديد رهت پيش تو مدهوش گشت و شمعون- شد 10 از چه در-اءي همي درون كه چنين مردمي از خلق جمله بيرون شد 11 فعل همه جور گشت و مكر و جفا قول همه زرق و غدر و افسون شد 12 ملك جهان گر به دست ديوان بد باز كنون حالها-- هميد-ن شد 13 باز همايون چو جغد گشت خري جغدك شوم --خري همايون شد 14------------------------------------- سر به فلك بركشيد بي-خردي مردمي و سروري در اهون شد 15 باد فرومايگي وزيد وز----و صورت نيكي نژند و محزون شد 16 خاك خراسان چو بود جاي ادب معدن ديوان ناكس اكنون شد 17 حكمت را خانه بود بلخ و كنون خانه--ش ويران و بخت وارون شد 18 ملك سليمان اگر خراسان بود چون-كه كنون ملك ديو ملعون شد 19 خاك خراسان بخورد مر دين را دين به خراسان قرين قارون شد 20 خانه- قارون نحس را به جهان خاك خراسان مثال و قانون شد 21 بنده ايشان بدند تركان پس حال گه ايدون و گاه ايدون شد 22 بنده تركان شدند باز مگ-ر نجم خراسان نحس و مخبون شد 23 چاكر قفچاق شد شريف-- ز دل حره او پيشكار خاتون شد 24 لاجرم ار ناقصان امير شدند فضل به نقصان و نقص -افزون شد 25 دل به گروگان اين جهان ندهم گرچه دل تو به دهر مرهون شد 26 سوي خردمند گرگ نيست امين	111	-874110607582538054	914	1510.5	710	1125	81.24444580078125	188	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms098	false	-3733302606188750180	40	279	173	1302	1406	301	و پرخون شد--- دل بهوي --چون دهي كه چون تو-بدو بيشتر از صد هزار مرهون شد از----ره دانش بكوش و-اهرون1 شو زيرا كاهرون بد--انش اهرون شد ج---امه ب--صابون شد--ست پاك و-خرد جامها جان را بزرگ صابون شد--- رسته شد از بار جهل هر كه خرد جان و دلش را ستو-ده برهون شد 20 پند پدر بشنو اي پسر كه چنين روز من از راه پند ميمون شد ---جان لطيفم ب--علم بر فلك--ست گرچه تنم زير خاك مسجون شد بحر تقارب مثمن سالم image file0481NasirKhusrawDiwan_0104png يق---ينم كه گر هردوان را بورزم يقي-م شود چون يقين محمد-- كليد بهشت و دليل نعيمم حصار-حصين چيست دين محمد م--حمد رسول خداي--ست زي ما همين بود نقش نگين محمد م--كين است دين وق-ران در دل ما همين بود در دل مكين محمد ب----فضل خداي--ست اميدم كه باشم يكي امت كمترين محمد ب----درياي دين اندرون اي برادر قران--ست در ثمين محمد --دفيني و گنجي بود هر-شهي را قران--ست گنج و دفين محمد بر----ين گنج گ--وهر يكي نيك بنگر كراب-يني امروز امين محمد--- چو گنج و-دفينت ب--فرزند ماندي ب--فرزند ماند ان و اين محمد--- نبيني كه امت همي گوهر دين نيابد مگر كز بنين محمد محم---د بدان داد گنج و دفينش كه او-بود در-خور-قرين محمد--- قرين محمد كه بود انكه جفتش نبودي مگر حور عين محمد از----ين حور-عين و قرين گشت پيدا حسين و-حسن------ شين وسين محمد--- حسين و-حسن-را شناسم حقيقت بدو-جهان گل و ياسمين محمد چ---نين ياسمين و-گل اندر دو عالم كجا رست جز	98	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms112	true	-7298531659465225628	0	300	0	1231	1231	300	و پرخون شد 30 دل به هوا چون دهي كه چون تو بدو بيشتر از صد-هزار مرهون شد 31 از ره دانش بكوش و اهرون- شو زيراك اهرون به دانش اهرون شد 32 جامه به صابون شدهاست پاك و خرد جامه -جان را بزرگ صابون شد 33 رسته شد از نار جهل هر كه خرد جان و دلش را ستون و پرهون شد 34 پند پدر بشنو اي پسر كه چنين روز من از راه پند ميمون شد 35 جان لطيفم به علم بر فلك است گرچه تنم زير خاك مسجون شد genre Q 1 گزينم قران است و دين محمد همين بود ازيرا گزين محمد 2 يقينم كه من هردوان را بورزم يقينم شود چون يقين محمد 3 كليد بهشت و دليل نعيمم حصار حصين چيست دين محمد 4 محمد رسول خداي است زي ما همين بود نقش نگين محمد 5 مكين است دين و قران در دل من همين بود در دل مكين محمد 6 به فضل خداي است اميدم كه باشم يكي امت كمترين محمد 7 به درياي دين اندرون اي برادر قران است در ثمين محمد 8 دفيني و گنجي بود هر شهي را قران است گنج و دفين محمد 9 بر اين گنج و گوهر يكي نيك بنگر كرا بيني امروز امين محمد 10 چو گنج و دفينت به فرزند ماندي به فرزند ماند ان و اين محمد 11 نبيني كه امت همي گوهر دين نيابد مگر كز بنين محمد 12 محمد بدان داد گنج و دفينش كه او بود در خور قرين محمد 13 قرين محمد كه بود انكه جفتش نبودي مگر حور عين محمد 14 ازاين حور عين و قرين گشت پيدا حسين و حسن سين و----- شين محمد 15 حسين و حسن را شناسم حقيقت بدو جهان گل و ياسم-ن محمد 16 چنين ياسمين و گل اندر دو عالم كجا رست جز-	112	-874110607582538054	1023	1703.5	797	1241	82.43352508544922	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms099	false	-5804889976679897863	1	240	5	1143	1457	301	محمد ق---ران بود و-شمشير پا كيزه حيدر د و بنياد دين متين محمد--- كه استاد با ذوالفقار عجرد ب--هر حربگه بر يمين محمد--- چو تيغ علي داد ياري قران--- علي بود بي شك معين محمد--- چو هرون م--وسي علي بوددر--دين هم انباز و هم هم-نشين محمد ي-----محشر ببوسند ه-رون وم-وسي رداي علي و-استين محمد ع---رين بود دين محمد وليكن علي بود شير عرين محمد--- بفرمود جستن ب--چين علم دين را مجمد شدم من ب--چين محمد شني---دم ز مير اثد ار محمد سخنهاي چون اتكبين محمد--- دلم ديد ميري كه بنمود ز--اول بحي--در دل پيش-بين محمد--- زفرزند زهرا و حيدر گرفتم من اين سيرت راستين محد image file0481NasirKhusrawDiwan_0105png ازان شهره فرزند كو-را رسيد است بقد -ر بلند برين محمد--- نبودي ازاين بيش بهر -من ازوي اگر بودمي من ب--حين1 محمد--- جهان افرين افرين كرد با من ب--حب علي و افرين محمد--- كنون با فرين جهان افرينم من اندر حصار حصين محمد--- تو اي ناصبي جز كه نامي نداري از--ين شهره دين رزين محمد ب-----دشنام مر پاك فرزند او را بدري همي پو ستين محمد--- مرا نيز كز شيعت ال اويم همي گشت خواهي ب--كين محمد -----بدين محمد ت--را كشتن من كجا شد حلال اي لعين محمد ب-----غوغا چه نازي فراز-اي با من ب--حكم كتاب مبين محمد ---اگر من ب--حب محمد رهينم تو چو ني عدوي رهين محمد ب-----عيسي برست از-تو ترسا نخواهد همي-رستن اين بو-معين محمد--- منم مستعين محمد ب--مشرق چه خواهي از--ين مستعين محمد--- چه داري جواب محمد	99	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms113	true	-5209863998450284553	15	299	64	1280	1282	300	محمد 18 قران بود و شمشير پا-كيزه حيدر د-و بنياد دين متين محمد 19 كه استاد با ذوالفقار مجرد به هر حربگه بر يمين محمد 20 چو تيغ علي داد ياري قران را علي بود بي-شك معين محمد 21 چو هرون ز موسي علي بود در دين هم انباز و هم هم نشين محمد 22 به محشر ببوسند هارون و موسي رداي علي و استين محمد 23 عرين بود دين محمد وليكن علي بود شير عرين محمد 24 بفرمود جستن به چين علم دين را محمد شدم من به چين محمد 25 شنودم ز مير-اثد-ار محمد سخنهاي چون انگبين محمد 26 دلم ديد س-ري كه بنمود از اول به حيدر دل پيش بين محمد 27 زفرزند زهرا و حيدر گرفتم من اين سيرت راستين محمد 28 از -----------------------------------ان شهره فرزند كو را رسيدهاست به قدر بلند برين محمد 29 نبودي از-ين بيش بهره من ازوي اگر بودمي من به حين- محمد 30 جهان افرين افرين كرد بر من به حب علي و افرين محمد 31 كنون باف-رين جهان افرينم من اندر حصار حصين محمد 32 تو اي ناصبي جز كه نامي نداري از اين شهره دين وزين محمد 33 به دشنام مر پاك فرزند او را بدري همي پو-ستين محمد 34 مرا نيز كز شيعت ال اويم همي كشت خواهي به كين محمد 35 به دين محمد تو را كشتن من كجا شد حلال اي لعين محمد 36 به غوغا چه نازي فراز اي با من به حكم كتاب مبين محمد 37 اگر من به حب محمد رهينم تو چو-ني عدوي رهين محمد 38 به عيسي نرست از تو ترسا نخواهد همي رستن اين بو معين محمد 39 منم مستعين محمد به مشرق چه خواهي از اين مستعين محمد 40 چه داري جواب محمد	113	-874110607582538054	1051	1727.0	827	1262	83.28050994873047	208	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms100	false	-2697905523651539606	264	301	1288	1466	1466	301	ان كن اي جوياي حكمت كاهل حكمت ان كنند تا-بدان دشوارها بر-خويشتن اسان كنند-- جز كه بادر خورد خود صحبت ندارند-از بنه بر-همين قانون كه در عالم همي اركان كنند-- طاعت ازكان ببين مر چرخ و انجم-	100	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms114	true	5310960492737770548	11	54	42	227	1298	300	ان كن اي جوياي حكمت كاهل حكمت ان كنند تا بدان دشوارها بر خويشتن اسان كنند 2 جز كه --در خورد خرد صحبت ندارند از بنه بر همين قانون كه در عالم همي اركان كنند 3 طاعت اركان ببين مر چرخ و انجم	114	-874110607582538054	174	304.5	138	187	93.04812622070312	38	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms101	false	7134472677197475943	0	208	0	1041	1486	301	را ب--طبع تا بط--اعت چرخ وانجمشان همي حيوان ب كنند --چرخ را انجم ب--سان دستهاي چابك-ند كز-لطافت خاك بي جان راه-مي با-جان كنند-- دستهاي اسمان-ند اين-كه با اين بندگان ان خداوندان همي احسانها الوان كنند 20 چشمهاي عالمند اينها كه چون در-خاك خشك بنگرند او-را همي پر-در و پر-مرجان كنند --اين شگفتي بين كه درتي-سان ز-بس نقش و-نگار خاك بستان را-همي زين زينت بستان كنند image file0481NasirKhusrawDiwan_0107png اين نشانيهاست مردم را كه اينها ميدهند سوي گوهرها گه--ي در خاك و گه پنهان كنند گر---نديدي عرش را و حاملان عرش-را تا ب--گردش بر چ-سان هموارمي جو-لان كنند ---عرش ت-ست اين خاك و افلاك و كوا كب گرد-او روز-و شب جولان همي همواره بر -دوران كنند--- پادشاهي يا فتستي بر نبات و بر-ستور هر-چه گوءي ان كنند ان از بن دندان كنند -5 بنگر ان را در ركوع و بنگر ا-ن را در سجود پس همين كن توز--طاعتها كه مي ايشان كنند--- اين اشارتهاي خلقي را تا مل كن ب--حق كاين اشارتها همي زي طاعت يزدان كنند--- پيشه كن امروزاح-سان با-فرودستان خويش تاز برد-ستانت فردا با-تو نيز احسان كنند ي---نده بد را خداوندان ب--تشنه گرسنه بر-عذاب اتش معده همي بريان كنند--- يس توبتدها بد چرا ايمن نشست-ستي ازانك همچنين فردا بر-اتش مي ت--را قربان كنند 10 از نبيد جهل	101	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms114	true	5310960492737770548	54	300	227	1298	1298	300	را به طبع تا به طاعت چرخ وانجمشان همي حيوان-- كنند 4 چرخ را انجم به سان دستهاي چابكاند كز لطافت خاك بي-جان را همي با جان كنند 5 دستهاي اسماناند اين كه با اين بندگان ان خداوندان همي احسانها الوان كنند 6- چشمهاي عالمند اينها كه چون در خاك خشك بنگرند او را همي پر در و پر مرجان كنند 7 اين شگفتي بين كه در نيسان ز بس نقش و نگار خاك بستان را همي پر- زينت نيسان كنند 8 --------------------------------------اين نشانيهاست مردم را كه ايشان ميدهند سوي گوهرها كه مي در خاك و كه پنهان كنند 9 گر نديدي عرش را و حاملان عرش را تا به گردش بر چهسان همواره ميجولان كنند 10 عرش توست اين خاك و افلاك و كوا-كب گرد او روز و شب جولان همي همواره هم زينسان كنند 11 پادشاهي يافتهستي بر نبات و بر ستور هر چه گوءي ان كنيد ان از بن دندان كنند 12 بنگر ان را در ركوع و بنگر اين را در سجود پس همين كن تو ز طاعتها كه مي ايشان كنند 13 اين اشارتهاي خلقي را تا-مل كن به حق -اين اشارتها همي زي طاعت يزدان كنند 14 پيشه كن امروز احسان با فرودستان خويش تا زبر دستانت فردا با تو نيز احسان كنند 15 بنده بد را خداوندان به تشنه گرسنه بر عذاب اتش معده همي بريان كنند 16 پس تو بد بنده چرا ايمن نشستهستي ازانك همچنين فردا بر اتش مر تو را قربان كنند 17 از نبيد جهل-	114	-874110607582538054	943	1533.0	747	1118	84.3470458984375	187	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms101	false	7134472677197475943	208	297	1041	1471	1486	301	چون مستان بيهوشند خلق تو-كه هشياري مكن كاري كه اين مستان كنند--- گوشت ار گنده شود او را نمك در مان بود چون نمك گنده شود او راب---چه در مان كنند باسج----كساران از ال مصطفي چيزي مگوي زانكه اين جهال خود بي ابر-مي باران كنند ---در مدينها علم ايزد جغد كان را-جاي نيست جغد كان از شارسانها قصد-زي ويران كنند شوسخن گستر زحيدر گرنينديشي از انك همچوبر من كوه يمگان برتوبرزندان كنند 15 برسر منبر سخن گويند مر اوباش را از بهشت و خوردن و حوران همي زينسان كنند	101	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms115	true	-3653246756641046932	0	83	0	370	1307	300	چون مستان بيهوشند خلق تو كه هشياري مكن كاري كه ا-ن مستان كنند 18 گوشت ار-گنده شود او را نمك در-مان بود چون نمك گنده شود او را به چه در-مان كنند 19 با سبكساران از ال مصطفي چيزي مگوي زانكه اين جهال خود بي-ابر مي باران كنند 20 در مدينه- علم ايزد جغد كان را جاي نيست جغد كان از شارسانها قصد زي ويران كنند 21 بر ----------------------------------------------------------------------سر منبر سخن گويند مر اوباش را از بهشت و خوردني حي-ران همي زينسان كنند	115	-874110607582538054	339	588.0	268	447	75.83892822265625	66	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms102	false	-7438680485191575766	0	214	0	1059	1434	301	بخروشند بر-اميد خور -چون حديث جو-كني بيشك خران افغان كنند ورتو --گوءي جاي خورد-و بردچون باشد بهشت ير تو از خشم و سفاهت چشم چون پيكان كنند مرت------را در حصن ال مصطفي بايد شدن تا زع-لم جد خود بر-سرت در-افشان كنند خانه هاي علم يزدانندايشان زين قبل گردايشان عاقلان هموار مي جولان كنند 20 حجتان دست رحمان از امام روزگار دست اگر خواهند در تاويل بر كيوان كنند وربگرد دگردشان شيطان بمكر وغد رخويش مكرشيطان را چوغل درگردن شيطان كنند حجت و برهان دين از حجتان او شنو زانكه اين ديوانگان دعوي بي برهان كنند دينت را با عالم حسي بمي----زان بز كشند بي تميزان كار-دين بي كيل و بي ميزان كنند ---دين حق را-مردمي دان جانش علم و-تن عمل عاقلان مر-بام حكمت را-همي- بنيان كنند 25 تا نداني كار كردن باطل--ست از بهر انك كار بر نادان و عاجز بخردان تاوان كنند image file0481NasirKhusrawDiwan_0108png جمله حيرانند اسمت بر ره ايشان مرو و رنه همچون خويشتن در دين تراح---يران كنند ---مست بسياراست خامش باش هل تا ميروند مر-يكي هشيار را صد مست كي فرمان كنند بحر مجتث مثمن مقصور درين مقام اگر مي مقام ا بايد كرد بكار خويش نكو تر قيام بايد كرد بهر ---چه خوشترت ايد زنامها تن راب---فعل خويش بدان نام نام بايد كرد رغيست فعل نيكش دام ز فعل --	102	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms115	true	-3653246756641046932	105	300	466	1307	1307	300	بخروشند بر اميد خورد چون حديث جو كني بيشك خران افغان كنند 24 ور نگوءي جاي خورد و كردني- باشد بهشت بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پيكان كنند 25 مر تو را در حصن ال مصطفي بايد شدن تا ز علم جد خود بر سرت در اف----------------------------------------------------------------------شان كنند 26 حجتان دست رحمان ان امام روزگار دست اگر خواهند در تاويل بر كيوان كنند 27------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ دينت را با ع-لم جسماني بهميزان بر-كشند بي تميزان كار دين بي كيل و بي-ميزان كنند 28 دين حق را مردمي دان جانش علم و تن عمل عاقلان مر بام حكمت را همين بنيان كنند 29 تا نداني كار كردن باطل است از بهر انك كار بر نادان و عاجز بخردان تاوان كنند 30------------------------------------- جمله حيرانند ا-مت بر ره ايشان مرو و-رنه همچون خويشتن در دين تو را حيران كنند 31 مست بسيارند- خامش باش هل تا ميروند مر يكي هشيار را صد مست كي فرمان كنند genre Q 1 در ا--------ين مقام اگر مي مقام-- بايد كرد بكار خويش نكو-تر قيام بايد كرد 2 به هرچه خوشترت ايد زنامها تن را به فعل خويش بدان نام نام بايد كرد 3 كه نام نيكو مرغ است و فعل	115	-874110607582538054	719	1194.0	564	1104	65.1268081665039	145	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms102	false	-7438680485191575766	210	300	1044	1430	1434	301	نيكش دام ز فعل خويش ب--دان دام وام بايد كرد ز -خوي نيك --خرد در ره مروت و فضل مراسب- تن را زين و لگام بايد كرد ب--دين لگام و بدين زينت نفس بد خورا در--ين مقام همي نرم و رام بايد كرد 10 اگر دلت بشكست----ت سنگ معصيتي دل شكسته ب--طاعت لحام بايد كرد و -گر سلامت خواهي ز جهل بر-در عقل سلام بايد كرد و مقام بايد كرد بذات خويش كه اووا كدام بايد كرد اگر خرد نبود خوب و-بد نداند كسبذات--------------------------------- وگر كريم شود ارزوت نام و-لقب	102	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms116	true	-8720601422496200180	0	103	0	407	1175	300	نيكش دام ز-فعل خويش بر اين مرغ دام بايد كرد 4 زخوي نيك و خرد در ره مروت و فضل مر اسپ تن را زين و لگام بايد كرد 5 بدين لگام و بدين زينت نفس بدخو را در اين مقام همي نرم و رام بايد كرد 6 -اگر دلت بشكسته است سنگ معصيتش دل شكسته به طاعت لجام بايد كرد 7 اگر سلامت خواهي ز جهل بر در عقل سلام بايد كرد و مقام بايد كرد 8 ------------------------------اگر خرد نبود از دو بد نداند كس به ذات خويش كه او را كدام بايد كرد 9 وگر كريم شود ارزوت نام و لقب	116	-874110607582538054	325	542.5	246	439	74.03189086914062	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms103	false	4584906263741574716	131	297	611	1365	1379	301	و قيل همي لعل---فام بايد كرد ب-----حرب اهل ضلالت زب-هر كشتن جهل سخ-تترا چو برنده حسام بايد كرد image file0481NasirKhusrawDiwan_0109png كمانت خاطر و حجت سيرت بايد س----------------------------------------------------------------اخت ت--را جزاي دلامش دلام با--------- مسافرند همه خلق و نيستند اگاه كه بي نواي شراب و طعام بايد كرد زب----هر كردن بيدار جمع مستان را يكي منادي بر طرف بام بايد كرد--- كه چند خسبيد اي بيهشان كه وقت امد كه تيغ جهل همي در نيام بايد كرد زمين بزير كفت زيرگام بايد كرد 5 بكام و ناكام از بهر زاد راه دراز زمي ------------------------------------ير اتش انديشه زاد بايد پخت زعلم حق زبان را زمام بايد كرد چوبي ---نظامي دين را نظام خواهي داد نظام دنيا را نك بي نظام بايد كرد ---زبانت ب اسب كني چونت راه بايد رفت بگاه ج تشنه كف دست جام بايد كرد--- چرا چو سوي تو نامه وپيام نفرستد ت--را ب--هر كس نامه و پيام بايد كرد 10 اگر كسي را اسبي-ست يا غلام ت--را روانت بنده و اسب و-غلام بايد كرد	103	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms117	true	-3673789401844504709	1	194	4	824	1269	300	و قيل تو را لعل فام بايد كرد 21 به حرب اهل ضلالت ز بهر كشتن جهل سخنت را چو برنده حسام بايد كرد 22------------------------------------- كمانت خاطر و حجت سپرت بايد ساخت ز نكتههاي نوادر سهام بايد كرد 23 چو ناصبي معربد دلام خواهد ساخت تو را جزاي دلامش دلام بايد كرد 24 مسافرند همه خلق و نيستند اگاه كه مي نواي شراب و طعام بايد كرد 25 ز بهر كردن بيدار جمع مستان را يكي منادي بر-طرف بام بايد كرد 26 كه چند خسپيد اي بيهشان چو وقت امد كه تيغ جهل همي در نيام بايد كرد 27----------------------------- بكام و ناكام از بهر زاد راه دراز زمين به زير كيت زير گام بايد كرد 28 به زير اتش انديشه زاد بايد پخت زعلم حق زبان را زمام بايد كرد 29 چو بينظامي دين را نظام خواهي داد نظام ديني دون بين---ظام بايد كرد 30 زبانت اسپ-- كني چونت راه بايد رفت بگاه-- تشنه كف دست جام بايد كرد 31 چرا چو سوي تو نامه -پيام بفرستد تو را به هر كس نامه-- پيام بايد كرد 32 اگر كسي را اسپ است يا غلام تو را روانت بنده-- اسپ و غلام بايد كرد	117	-874110607582538054	630	1064.5	483	899	70.07786560058594	125	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms104	false	-5355260147210346168	0	91	0	435	1380	301	اندر امام بايد كرد ور ابروي هميبايدت قناعت راچو ب---------پيش خلق رخان چون رخام بايد كرد وگرنه همچو فلان وفلان زبيشرمي محال باشد اگر با عطاي عقل عظيم چو اين سگانت قصد جهان پرازخس و پرخارو پرورام شداست ترا كلام همي بي ورام بايد كرد 15 محال باشد اگر مر كريم را ب--طمع ثناي بيخردان و لءام بايد كرد زنيك وبد بدهان بر لجام بايد كرد-------------------------------------------- وگر نصيحت را روي نيست خاموشي ب----------------------------------------زاد اين سفرت سخت كوش بايد بود كه اين همي سوي دار السلام بايد كرد--- بجوي امام همامي ز--اهلبيت	104	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms117	true	-3673789401844504709	208	299	874	1265	1269	300	اندر امام بايد كرد 34 وگرنه همچو فلان و فلان به بيشرمي به پيش خلق رخان چون رخام بايد كرد 3----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------5 محال باشد اگر مر كريم را به طمع ثناي بيخردان و ل-ام بايد كرد 36 جهان پر از خس و پرخار و پر ورام شدهاست تو را كلام همي بيورام بايد كرد 37 وگر نصيحت را روي نيست خاموشي ز نيك و بدت به برهان لثام بايد كرد 38 به زاد اين سفرت سخت كوش بايد بود كه اين همي سوي دار-السلام بايد كرد 39 بجوي امام همامي از اهلبيت	117	-874110607582538054	234	373.0	181	535	43.738319396972656	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms104	false	-5355260147210346168	92	301	442	1380	1380	301	خويشتنت چنوء-ي همام بايد كرد ت-----را اگر نبود ناصبي امام امروز بسي كه فردا اي واي امام بايد كرد بحر رمل متمن مخبون مجحوف چند گوءي كه چو هنگام بهار ايد گل-بيار ايدو د بادام ب--باره ايد --روي بستان را چون چهرها دلبندان از شكوفه رخ و از سبزه عذار ايد image file0481NasirKhusrawDiwan_0110png روي گلنار چو بز دايد قطره شب بلبل از گل ب--سلام گلنار ايد رازد--ار است كنون بلبل تايك----چند زاغ زار ايد و او زي گلزار ايد باغ را كز دي كا فور نثار امد چون بهار ايد لولوش نشار ايد گل سوار ايد بر-مركب و يا قوتين لاله در پيشش چون غاشيه دار ايد 5---------------------------------------------------------- گل تبار-و ال دارد همه مهرويان هر گهي كايد با ال و تبار ايد-- بيد با باد ب--صلح ايد در بستان لاله با نرگ- در-بوس و كنار ايد --باغ مانندها گردون شود ايدون ك-ش زهره از چرخ سحر گه ب--نظار ايد اين----چنين بيهده ها نيز مگو با-من كه مرا از سخن بيهده عار ايد شص---ت بار امده نوروز مرا مهمان جز همان نيست اگر ششصد بار ايد 10 هر كه زو شست ستمگر فلك ارايش باغ اراسته او را ب--چه كار ايد--- سوي من خواب و-خيال--ست جمال او گر ب--چشم تو همي نقش و نگار ايد--- نعمت و شدت او-	104	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms118	true	-8314963820435565015	1	227	3	928	1215	300	خويشتنت چنو مي همام بايد كرد 40 تو را اگر نبود ناصحي امام امروز بسي كه فردا اي واي -مام بايد كرد genre Q 1 ---------------چند گوءي كه چو ايا-م بهار ايد گل بيار-ايد و- بادام به بار- ايد 2 روي بستان را چون چهره- دلبندان از شكوفه رخ و از سبزه عذار ايد 3 --------------------------------------روي گلنار چو بز-دايد قطر- شب بلبل از گل به سلام گلنار ايد 4 زاروار است كنون بلبل و تا يك چند زاغ زار ايد-- او زي گلزار ايد 5------------------------------------------------------- گل سوار ايد بر مركب و يا-قوتين لاله در پيشش چون غاشيه-دار ايد 6 باغ را از دي كافور نثار امد چون بهار ايد لولوش نثار ايد 7 گل تبار و ال دارد همه مهرويان هر گهي كايد با ال و تبار ايد 8 بيد با باد به صلح ايد در بستان لاله با نرگس در بوس و كنار ايد 9 باغ ماننده- گردون شود ايدون كهش زهره از چرخ سحر-گه به نظار ايد 10 اين چنين بيهدهاي- نيز مگو با من كه مرا از سخن بيهده عار ايد 11 شست بار امد- نوروز مرا مهمان جز همان نيست اگر ششصد بار ايد 12 هر كه را شست ستمگر فلك ارايش باغ اراسته او را به چه كار ايد 13 سوي من خواب و خيال است جمال او گر به چشم تو-همي نقش و نگار ايد 14 نعمت و شدت او	118	-874110607582538054	775	1243.5	596	1050	73.80952453613281	159	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms105	false	5753652265867318326	0	65	0	269	1332	301	از پس يكديگر حنظلش با شكرو با گل خار ايد--- روز رخشنده كزو شاد شود مردم از يس انده و رنج شب تار ايد چو تو مدهوش بخاك اندر خسبي چ---ه بهار ايد و چه دشت ب--بار ايد 15 فلك گردان شيري--ست رباينده كه همي هر-شب زي ما ب--شكار ايد--- هر كه پيش ايدش از خلق بيو بارد گر صغار ايد-- يا نيز كبار ايد	105	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms118	true	-8314963820435565015	227	299	928	1213	1215	300	از پس يكديگر حنظلش با شكر- با گل خار ايد 15 روز رخشنده كزو شاد شود مردم از پس انده و رنج شب تار ايد 16 تا نراند دي ديوانهت خوي بد نه بهار ايد و نه دشت به بار ايد 17 فلك گردان شيري است رباينده كه همي هر شب زي ما به شكار ايد 18 هر كه پيش ايدش از خلق بيو-بارد گر صغار ايد و يا نيز كبار ايد	118	-874110607582538054	242	411.5	180	287	84.320556640625	53	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms105	false	5753652265867318326	58	279	241	1237	1332	301	گر صغار-- ايد يا نيز كبار ايد--- گر-عزيز-است جهان و خوش زي نادان سوي من باري مي ناخوش و خوار ايد هر----كسي را زج-هان بهرها او-پيداست گر-چه هر-چيز ازين طبع چهار ايد--- مي بكار ايد هر چيز ب--جاي خويش تري از-اب و-شخودن23 زشخار3 ايد 2- نرم وتر--گردد و-خوش-خوار-و گوارنده خار بيطعم چو در كام حمار ايد--- سازگاري ب كن با دهر جفاييشه كه بدو نيك زمانه ب--قطار ايد--- گر بد امدت گهي اكنون نيك ايد كز يكي چوب همي منبر-و دار ايد--- گه نيازت ب--حصار ايد و بند و در گاه عيبت زدر وبن-د و حصار ايد--- گه سياه ايد بر تو فلك داهي ج گه ت--را مشفق و ياري ده و يار ايد image file0481NasirKhusrawDiwan_0111png نبود هرگز عيبي چو هنر هرچند هنر زيد-سوي عمر-و عو ار ايد--- مر مرا گوءي بر خيز كه بد-ديني صبر-كن اكنون تا-روز شمار ايد--- گيسوي من ب--سوي من بدو ريحان--ست گر ب--چشم تو همي تافته مار ايد--- شاخ پر بارم از نجم ا بني-زهرا پيش چشم تو همي بيد-و چنار ايد 5--ور هميگ-وءي من نيز مساما نم مرت---را با-من در دين چه فخار ايد--- من تولا ب--علي دارم كز تيغش بر منافق شب و بر شيعه نهار ايد--- فضل بر دود نداني كه بسي دارد نور اگر چند ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------همي زير غبار ايد ---دين سراءي--ست بر اورده پيغمبر تا همه خلق بدو دز ب--قرار ايد	105	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms119	true	38813532909682806	7	299	29	1189	1191	300	گر شكاريش يكي يا -دو هزار ايد 20 گر عزيز است جهان و خوش زي نادان سوي من باري مي ناخوش و خوار ايد 21 هر كسي را ز جهان بهره- او پيداست گر چه هر چيزي زين طبع چهار ايد 22 مي بكار ايد هر چيز به جاي خويش تري از اب و شخودن ز -شخار- ايد 23 نرم و تر گردد و خوش خوار و گوارنده خار بيطعم چو در كام حمار ايد 24 سازگاري-- كن با دهر جفاپيشه كه بدو نيك زمانه به قطار ايد 25 كر بد-امدت گهي اكنون نيك ايد كز يكي چوب همي منبر و دار ايد 26 گه نيازت به حصار ايد و بند-و دز گاه عيبت ز دزو بند و حصار ايد 27 گه سپاه ارد بر تو فلك داهي-- گه تو را مشفق و ياري ده و يار ايد 28 نبود ه-------------------------------------رگز عيبي چو هنر هرچند هنر زيد سوي عمر و عو-ار ايد 29 مر مرا گوءي بر-خيز كه بد ديني صبر كن اكنون تا روز شمار ايد 30 گيسوي من به سوي من ندو ريحان است گر به چشم تو همي تافته مار ايد 31 شاخ پر-بارم زي چشم-- بني زهرا پيش چشم تو همي بيد و چنار ايد 32 ور همي گوءي من نيز مسلما-نم مر تو را با من در دين چه فخار ايد 33 من تولا به علي دارم كز تيغش بر منافق شب و بر شيعه نهار ايد 34 فضل بر دود نداني كه بسي دارد نور اگر چند همي هردو ز نار ايد 35 چون برادر نبود هرگز همسايه گرچه با مرد به كهسار و به غار ايد 36 سنگ چون زر نباشد به بها هرچند سنگ با زر همي زير عيار ايد 37 دين سراءي است بر-اورده پيغمبر تا همه خلق بدو در به قرار ايد	119	-874110607582538054	893	1404.5	688	1214	73.55848693847656	199	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms106	false	980242745228810671	0	233	0	1001	1345	301	در--ين ساخته دار ايد--- خنك ان را كه بعل--م و ب--عمل هر شب ب--سراي اندر با فرش و ازار ايد بحر هزج مسدس مقصور مفا عيلن مفا عيلن مفا عيل در درج سخن بگشاي در پند غزل را در ب--دست زهد در بند 15 ب-اب پند بايد شست دل را چو-سالت بر گذشت از-شصت واز-اند-- چو بر دل مرد را از ديو گمره همي-بيني فكنده بند بر بند م--ده پندش كه نگشايد سر انجام ز---- بند ديو ملعون ديو را يند-- حرارتهاي جهلي را حكيمان ز علم و پند گفت-ستند ريوند-- چو صبر- تلخ باشد پند ليكن بص--برت پند چون صبرت شود قند 20 نخستين پند خود گير از تن خويش وگر نه نيست پندت جز كه ترفند بدان ب- سقا كه خود خشك--ست كامش گهي بگري و گه ب-فسوس و برخند-- چه بايد پند چون گردون گردان همه پند است بل زند است و-پازند--- چه داري چشم از و چون اين و ان را بي--يش تو بدين خاك اندر اكند---- بسندا--ست ار نباشد نيز پندي پدر پند تو و تو پند فرزند 25 منه دل بر جهان كز بيخ بركند جهان جم را كه او اكند ب-يكند image file0481NasirKhusrawDiwan_0112png نگر چه پرا كني زان خورد بايدت كه جم خورد است از ان كو خود پراكند--- ز بيدادي سمر گشت--ست ضحاك كه گويند او ببند است در---- دماوند ---ستم مپسند از من بر تن خويش ستم از خويش-- بر من نيز ميسند	106	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms120	true	-3840996743517270431	27	267	104	1074	1206	300	در اين ساخته-دار ايد 40 خنك ان را كه به علم و به عمل هر شب به سرا ا-ندر با فرش و ازار ايد genre Q 1 -----------------------------------در درج سخن بگشاي بر پند غزل را در به دست زهد در بند 2 به اب پند بايد شست دل را چو سالت بر گذشت از شست و ز اند 3 چو بر-دل مرد را از ديو گمره همي بيني فگنده بند بر بند 4 بده پندش كه بگشايد سر-انجام زبنده بند---- ملعون ديو را پند 5 حرارتهاي جهلي را حكيمان زعل-م و پند گفتهستند ريوند 6 چو صبرت تلخ باشد پند ليكن به صبرت پند چون صبرت شود قند 7- نخستين پند خود گير از تن خويش و گرنه نيست پندت جز كه ترفند 8 بر ان سقا كه خود خشك است كامش گهي بگري و گه بافسوس-- برخند 9 چه بايد پند چون گردون گردان همه پند است بل زند است و پازند 10 چه داري چشم از-و چون اين و ان را به پيش تو بدين خاك اندر افگند 11 بسنده است ار نباشد نيز پندي پدر پند تو و تو پند فرزند 12 منه دل بر جهان كز بيخ بركند جهان جم را كه او افگند پيكند 13------------------------------------- نگر چه پراگ-ني زان خورد بايدت كه جو خوردهاست ا----نكو جو- پراگند 14 ز بيدادي سمر گشتهاست ضحاك كه گويند او-------ست در بند دماوند 15 ستم مپسند از من وز تن خويش ستم بر خويش و بر من نيز مپسند	120	-874110607582538054	842	1370.0	637	1068	78.83895111083984	171	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms106	false	980242745228810671	240	301	1040	1345	1345	301	ازردن ما زمانه خود-ارد مازار از او گرت بيازارد وز---عقل يكي سير-كن ار خواهي ك-ت دهر ب--تيغ خويش نگزارد-- تعويذ وفا برون كن از-گردن ورنه ب---جفا گلوت بفشارد ان----ست كريم طبع كو احسان با اهل وفا و فضل خو-دارد وزس---فله حذر-كندا كه ناكس را دانا چو-سگ اهل خواري انگارد ش--وره است سفيه وس-فله درش-وره هشيار هگرز تخم كي كارد برش---وره مريزاب--	106	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms121	true	6809086038470262367	157	238	656	989	1255	300	ازردن ما زمانه خو دارد مازار از--و گرت بيازارد 2 وز عقل يكي سپر كن ار-خواهي كهت دهر به تيغ خويش نگذارد 3 تعويذ وفا برون كن از گردن ور ني به جفا گلوت بفشارد 4 ان است كريم طبع كو احسان با اهل وفا و فضل خو دارد 5 وز سفله حذر كند- كه ناكس را دانا چو سگ اهل خوار- انگارد 6 شوره است سفيه و سفله در شوره هشيار هگرز تخم كي كارد 7 بر شوره مريز اب	121	-874110607582538054	278	446.0	221	338	82.24851989746094	53	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms107	false	-6751013705239556832	48	300	240	1358	1361	301	از جهان رحمت هرچند كه بيش گريد و زارد ---اين شوي كش سليطه د هر روزي بنگر كه چگونه روي بنگارد--- وز شوي نهان ب--غدر ومگ-اري در جام شراب زهر بگسارد--- وان فتنه شده ز-دست اين دشمن بستاند زهر و نوش پندارد انرا ----كه چنين زنيش بفريبد شايد صكه خرد -مرد نشمارد ان-----ست خرد كه حق اين جادو مرد از-ره دين و زهد بگزارد وزابرجه-----ان سرشك پرحكمته بر---كشت هش و خرد فرو بارد--- ور سر بكشد خرد ز هشياري بري-شتش بار دين برانبارد image file0481NasirKhusrawDiwan_0113png ديو است جهان كه زهر قاتل را در نوش ب--مكر مي-بياچارد ---چون روز ببيند اين معادي را هر-كس كه براو خردش بگمارد--- ان را كه ب--سرش در خرد باشد با ديو نشست و خفت چون يارد بحر متقارب مثمن مقصور خرد مند را مي چه گويد خرد چه گويدش گويد حذر كن زيد ب---دان وقت گويد هميش اين سخن كه- از بد -------------------------------------------------------------كنش برسرش بد رسد بر---اين قولت اي خواجه اين بس گوا كه جو-كار جز جو همي-ندرود-- نبيني كه گر خار كارد كسي نخست از نهالش مر اورا خلد-- اگر-بد كني چون دد و دام تو جدا نيستي هم تو از دام و دد --بدي دام اهريمن ناكس است ب--دامش درون چون شوي باخرد --بدي مار گرزه است از و دور-باش كه بد بد تر از مارگ-رزه گزد --اگر هيربد بد بود بد مكن كه گر بد كني خود توءي هيربد چول----عنت كند بر بدان بد كنش همي لعنت او بر تن خود كند--- چو هر-دو تهي مي -ايند از-اب چه عيب اورد مر-سبد را	107	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms122	true	-8460386525549115277	0	300	0	1190	1190	300	از جهان رحمت هرچند كه پيش گريد و زارد 13 اين شوي كش پلي---د هر روزي بنگر كه چگونه روي بنگارد 14 وز شوي نهان به غدر و مكاري در جام شراب زهر بگسارد 15 وان فتنه شده ز دست اين دشمن بستاند زهر و نوش پندارد 16 ان را كه چنين زنيش بفريبد شايد -كه خرد بمرد نشمارد 17 ان است خرد كه حق اين جادو مرد از ره دين و زهد بگزارد 18 وز ابر زبان سرشك --حكمت را بر كشت هش و خرد فرو بارد 19 ور سر بكشد سرش ز-هشياري بر پشتش بار دين برانبارد 20 -------------------------------------ديو است جهان كه زهر قاتل را در نوش به مكر مي بياچارد 21 چون روز ببيند اين معادي را هر كس كه برو- خردش بگمارد 22 ان را كه به سرش در خرد باشد با ديو نشست و خفت چون يارد genre Q 1 خرد-------------مند را مي چه گويد خرد چه گويدش گويد حذر كن ز بد 2 بدان وقت گويد هميش اين سخن كهش از بد كنش جان و دل ميرمد 3 خرد بد نفرمايدت كرد ازانك سرانجام بر بد كن------ش بد رسد 4 بر اين قولت اي خواجه اين بس گوا كه جو كار جز جو همي ندرود 5 نبيني كه گر خار كارد كسي نخست ان نهالش مرو -را خلد 6 اگر بد كني چون دد و دام تو جدا نيستي پس تو از دام و دد 7 بدي دام اهر-من ناكس است به دامش درون چون شوي باخرد 8 بدي مار گرزه است از-و دور باش كه بد ب--تر از مار گرزه گزد 9 اگر هيربد بد بود بد مكن كه گر بد كني خود تو-ي هيربد 10 چو لعنت كند بر بدان بد كنش همي لعنت او بر-تن خود كند 11 چو هر دو تهي ميبرايند از اب چه عيب اورد مر سبد را-	122	-874110607582538054	989	1647.5	757	1262	78.36766815185547	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms108	false	-720421262588928285	0	260	0	1167	1374	301	هنر پيشه ان--ست كز فعل نيك سر خويش را تاج خود بر نهد--- چو نيكي كند با تو بر خويشتن همي-خواند از تو ثناهاي خود ا -كرا پيشه نيكي بشايد بدن- هميشه روانش ستايش چند ب-----دو جهان بي ازار ماند هر-انك ز نيكي ب--تن بر ستايش تند--- ز نيكي بن--يكي رسد مرد از ان كه هر-كس كه او گل كند گل خورد ---خرد جز كه نيكي نداند هگرز --زنيكي نه جز ب شير مدحت مكد ---خرد ز-اتش طبعي اتش-تر است كه مر مردم خام را او پزد--- برون ارد از دل بدي را خرد چو از شير مر تيرگي را نمد گرت--- ديو دنيا گرفت---ست اسير مر اورا كسي جز خرد-كي خرد image file0481NasirKhusrawDiwan_0114png خرد پر جان--ست اگر نشكنيش بدو جانت ز---ين ژرف چه- بر پرد ب---دين پر بپر تا نگيردت جهل وگر نه بكوبدت زير لكد--- خردعا جز است از تو-زيرا-كه جهل از--ين سو وز-ان سو ت--را ميكشد--- مكش خويشتن را بكش دست ازو كه او-زين عمل بيش كشت---ست صد بكش جهلرا كو بخواهدت كشت وگر نه بنا چارت او خود كشد چرنده گياءي كه نگواردش همي با خري روز كمتر چرد ت-----را ارزو ها چنان چون همي چو-كوران ب--جر و ب--جوي افكند ب---دين كوري اندر نترسي كه جانت ب--ناگاه ازين بند بيرون جهد چو----ماهي بسينه ---درون جان تو چنان مي ز بهر رهايش طيد--- از--ين بند-و زندان ب--ناچار-و چار همان كش در اورد بيرون برد -----بخوشه --در از بهر بيرون شدن چنان جمله شد-ماش و منگ1 ونخود ترا------تنت خوشه است و پيري خزان خزان تو بر-خوشها تنت زد--- دگرگون شدي و دگرگون شود چوير خ-وشه باد خزان	108	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms123	true	4168826625213048847	2	300	7	1193	1193	300	هنر پيشه ان است كز فعل نيك سر خويش را تاج خود بر نهد 13 چو نيكي كند با تو بر خويشتن همي خواند از تو ثناهاي خود 14 كرا پيشه نيكي نشاندن بود هميشه روانش ستايش چند 15 به دو جهان بي ازار ماند هر انك ز نيكي به تن بر ستايش تند 16 ز نيكي به نيكي رسد مرد از-ان كه هر كس كه او گل كند گل خورد 17 خرد جز كه نيكي نزايد هگرز نه نيكي بجز ش----ير مدحت مكد 18 خرد ز اتش طبع- اتش تر است كه مر مردم خام را او پزد 19 برون ارد از دل بدي را خرد چو از شير مر تيرگي را نمد 20 كرا ديو دنيا گرفته است اسير مرو -را كسي جز خرد كي خرد 21 -------------------------------------خرد پر جان است اگر بشكنيش بدو جانت از اين ژرف چون بر پرد 22 بدين پر -پر تا نگيردت جهل وگر ني بكوبدت زير لگد 23 خرد عاجز-است از تو زيرا كه جهل از اين سو وز ان سو تو را ميكشد 24 مكش خويشتن را بكش دست ازو كه او زين عمل بيش كشته است صد 25 خر بدگياهي --------------------------------------------------كه نگواردش همي با خري روز كمتر چرد 26 تو را ارزو-ها چنين چون همي چو كوران به جر و به جوي افگند 27 بدين كوري اندر نترسي كه جانت به ناگاه ازين بند بيرون جهد 28 چو ماهي به شست اندرون جان تو چنان مي ز بهر رهايش تپد 29 از اين بند و زندان به ناچار و چار همان كش در اورد بيرون برد 30 به خوشه اندر از بهر بيرون شدن چنان جمله شد ماش و ملك و نخود 31 تو را تنت خوشه است و پيري خزان خزان تو بر خوشه -تنت زد 32 دگرگون شدي و دگرگون شود چو بر خوشه باد خزان-	123	-874110607582538054	992	1601.0	764	1285	77.19844055175781	217	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms108	false	-720421262588928285	260	301	1167	1374	1374	301	بر-وزد--- نگارنده ان نقشهاي بديع از--ير نقش-نامه همي-بسترد--- گلي كان همي تازه شد روز روز كنون هر زمان مي فرو پژمرد--- همان سر و كز-بس كشي مينويد2 كنون باز-چونمي خوشيا مينود2-- نوان2 ازنود-شد كزاو بر گذشت ز درد گذشته نود مينود-	108	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms124	true	-6326836837245422531	0	53	0	222	1227	300	بر وزد 33 نگارنده ان نقشهاي بديع از اين نقش نامه همي بسترد 34 گلي كان همي تازه شد روز روز كنون هر زمان--ي فرو پژمرد 35 همان سر-و كز بس گشي مينويد ك-نون باز چون ني ز سستي نود 36 نوان از نود شد كز-و بر گذشت ز درد گذشته نود مينود	124	-874110607582538054	182	265.5	148	227	80.17620849609375	39	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms109	false	-2739817955266088635	52	203	247	955	1417	301	شود بر----طاعت از شاخ عمرت بحن كه اكنونش گردون ز بن بر كند image file0481NasirKhusrawDiwan_0115png ببازي مده عمر باقي ب--باد كه مانده شود هر-كه خيره دود--- تبايد كه جز- لهو فردا ز-تو نشاني بماند چو از بار بد--- چميدن1 ب-نيكيت بايد كه مرد زني-كي چرد چون بني--كي چمد--- نصيحت ز-حجت شنو كو همي ت--را زان چشاند كه خود ميچشد بحر مجتث مثمن مخبون ابتر مفاعلن فعلاتن مفا علن فعلن كسي كه قصد ز-عالم ب--خواب و خور دارد اگر خور دارد اگر چه چهر-ش خوب--ست طبع خر دارد بجز حم--ارش مشمار- اي بصير بص-ر اگر چه اوب--سر اندر چو تو بصر دارد-- نه هرچه با پر باشد ز-مرغ باز بود كه موش-خوار و-غليواژ نيز پر دارد 10 زمردم ان بود-اي پور از--ين دو پاي روان كه فعل دهر فريبنده را -خبر دارد چو---چاره نيستش از صحبت جهان جهان اگر جفاش نمايد جف---------------------------------------------------------------اش -بر دارد-- جهان اگر-شكر ارد ب--دست چپ سوي تو	109	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms124	true	-6326836837245422531	115	299	491	1225	1227	300	شود 42 بر طاعت از شاخ عمرت بچن كه اكنونش گردون ز-بن بر كند 43 به -----------------------------------بازي مده عمر باقي به باد كه مانده شود هر كه خيره دود 44 نبايد كه چون لهو فردا ز تو نشاني بماند چو از يار بد 45 چميدن به نيكيت بايد كه مرد ز نيكي چرد چون به نيكي چمد 46 نصيحت ز حجت شنو كو همي تو را زان چشاند كه خود ميچشد genre Q 1------------------------------------------ كسي كه قصد ز عالم به خواب و خور دارد اگر------------- چه چهرهش خوب است طبع خر دارد 2 بخر شمارش مشمارش اي بصير بصير اگر-چه او بهسر اندر چو تو بصر دارد 3 نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود كه موش خوار و غليواژ نيز پر دارد 4 ز مردم ان بود اي پور از اين دو پاي روان كه فعل دهر فريبنده را ز بر دارد 5 چو چاره نيستش از صحبت جهان جهان اگر جفاش نمايد جفاش بردارد 6 ز بيم درد نهد مرد دنبه بر دنبل نه زانكه دنبل نزديك او خطر دارد 7 جهان اگر شكر ارد به دست چپ سوي تو	124	-874110607582538054	572	908.5	440	826	69.24939727783203	125	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms109	false	-2739817955266088635	204	300	960	1415	1417	301	راست درون بي-گمان تبر دارد-- درخت خرما-صدخار زشت داردو--خشك اگر دو شنگله خرماي خوپ و-تر دارد باستين خود ----اندر ا نهفته دارد زهر اگرچه پيش تو در دستها شكر دارد 15 منافق است جهان گر بنا-گزير حكيم بجويدش ب--دل و جان ازو حذر دارد--- در--ين سراي ببيند چو اندرو امد كه اين سراي ز-مرگي دري دگر دارد--- هميشه ناخوش وبي برگ و بينوا باشد كسي-كه مسكن در خانها دو در دارد چو----بر گذشت در--ين خانه صد هزار بدو مقر خويش نداردش ره-گذر دارد بچشم -----سر نتواندش ديد مرد خرد ب--چشم سر نگرد در جهان اگر دارد	109	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms125	true	6569069502133830532	1	118	4	493	1203	300	راست درون بي گمان تبر دارد 8 درخت خرما صدخار زشت دارد و خشك اگر دو شنگله خرماي خوب و تر دارد 9 جهان به استي اندر-- نهفته دارد زهر اگرچه پيش تو در دستها شكر دارد 10 منافق است جهان گر بنا گزير حكيم بجويدش به دل و جان ازو حذر دارد 11 در اين سراي ببيند چو اندرو امد كه اين سراي ز مرگي در- دگر دارد 12 هميشه ناخوش و بيبرگ و بينوا باشد كسي كه مسكن در خانه- دو در دارد 13 چو بر گذشت در اين خانه صد هزار بدو مقر خويش نداردش ره گذر دارد 14 به چشم سر نتواندش ديد مرد خرد به چشم دل نگرد در جهان اگر دارد	125	-874110607582538054	427	732.5	335	493	86.61257934570312	93	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms110	false	7574901985760010322	0	144	0	680	1364	301	اگرت داد نداد اي پسر جهان او-را همي بپاي جهاندار دادگر دارد زبهر---- دانا دارد همي بپاي خداي جهان و-دين را نز --بهر اين حشر دارد--- بتر بود ز-حشر بلكه گاو باشد و-خر كسي كه قصد در اينجا ب--خواب و-خور دارد ----زبهر دانش و دين بايدش همي مردم كه كه خود-خورنده جزاين بي شمارو--مر دارد بخ-----ور مناز چو خر-بل شرف بد--انش جوي كه خر ب--خور شكم از تو فراختر دارد image file0481NasirKhusrawDiwan_0116png شكم چوبي-ش خوري بيش خواهد از تو-طعام بخ--ور مخارش ا-يرا كه معده گر دارد بجر و جوي-------- چرا مي-دوي ب--روز-و شبان وگر-نه معده همي مر ت--را بجر دارد--- هگرز راه ندادش مگر بس--وي سقر كسي كه معده پر از اتش سقر دارد سلي---ح ديو لعين است برت-و فرج و-گلو ب--پيش اين دو سليحت همي سپر دارد 5- حذرت بايد كردن هميشه زين دوسلي-ح كه تن ز-فرج و گلو-در ب--سوي سرا دارد	110	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms125	true	6569069502133830532	119	300	496	1203	1203	300	اگرت داد نداد اي پسر جهان او را همي بپاي جهاندار دادگر دارد 16 ز بهر دانا دارد همي بپاي خداي جهان و دين را نه ز بهر اين حشر دارد 17 بتر بود ز حشر بلكه گاو باشد و خر كسي كه قصد در اينجا به خواب و خور دارد 18 ز بهر دانش و دين بايدش همي مردم ---كه خود خورنده جز-ين بي شمار و مر دارد 19 به خور مناز چو خر بل شرف به دانش جوي كه خر به خور شكم از تو فراختر دارد 20 -------------------------------------شكم چو بيش خوري بيش خواهد از تو طعام به خور مخارش ازيرا كه معده-گر دارد 21 به جوي و جر تو چرا مي دوي به روز و شبان اگر نه معده همي مر تو را بجز دارد 22 هگرز راه ندادش مگر به سوي سقر كسي كه معده پر از اتش جگر دارد 23 سلاح ديو لعين است بر تو فرج و گلو به پيش اين دو سلاحت همي سپر دارد 24 حذرت بايد كردن هميشه زين دو سلاح كه تن ز فرج و گلو در به سوي شر- دارد-	125	-874110607582538054	600	964.0	463	751	79.89347839355469	133	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms110	false	7574901985760010322	144	301	680	1364	1364	301	ستم رسيده تر از تو نديده كس دگري كه در تنت دو ستمگاره مستقر دارد ----زديو تنت حذر كن كه بر-تو ديو تنت فسوسها همه از يكدگر بتر دارد--- نگر كه هيچ گناهت ب--ديو بر-ننهي اگرت هيچ دل از خويشتن خبر دارد--- مباش عام كه عامه ب--جهل تهمت خويش چه بر-قضاي خدا- و چه بر قدر دارد 10 تو گوش جان و دلت بر-گشاي اگر-جاهل دو چشم و گوش دل خويش كورو--كر دارد--- قباي شاه ز ديباست نرم و با-قيمت اگرچه زير-و درون پنبه و-استر دارد--- نگاه كن كه چه چيز-است در-تنت كه تنت بدوست زنده و-زو حسن و-زيب و-فر دارد--- چه گوهر است كه يك-مشت خاك در-تن ما بفر---و زينت ا-و گونه گون هنر دارد--- بدو دو-دست و دو-پايت بگيرد و برود زبان ازو سخن و چشم ازو نظر رخانت رنگ طبر خون و طبع ترب دارد 15 چرا كه موي تو زو رنگ قير-دار دو مشك رخانت رنگ طبرچرا ---------------------كه تا ب--تن اندر بود نيارامد-	110	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms126	true	-3303980911867630923	1	188	3	730	1201	300	ستم رسيده-تر از تو نديد- كس دگري كه در تنت دو ستمگار- مستقر دارد 26 ز ديو تنت حذر كن كه بر تو ديو تنت فسوسها همه از يكدگر بتر دارد 27 نگر كه هيچ گناهت به ديو بر ننهي اگرت هيچ دل از خويشتن خبر دارد 28 مباش عام كه عامه به جهل تهمت خويش چه بر قضاي خداي و چه بر قدر دارد 29 تو گوش و چشم دلت بر گشاي اگر جاهل دو چشم و گوش دل خويش كور و كر دارد 30 قباي شاه ز ديباست نرم و با قيمت اگرچه زير و درون پنبه و استر دارد 31 نگاه كن كه چه چيز است در تنت كه تنت بدوست زنده و زو حسن و زيب و فر دارد 32 چه گوهر است كه يك مشت خاك در تن ما به فر و زينت ازو گونه-گون هنر دارد 33 بدو دو دست و دو پايت بگيرد و برود زبان ازو سخن و چشم ازو---------------------------- نظر دارد 34 چرا كه موي تو زو رنگ قير دارد و مشك رخانت رنگ طبر خون و معصفر دارد 35 چرا كه تا به تن اندر بود نيارامد	126	-874110607582538054	630	1041.0	486	759	83.00395202636719	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms111	false	-8550786745687237542	0	105	0	454	1338	301	تنت مگر كه مر--ين چي-ررا نظر ج دارد ---همي دلت بطيد زو ب--سان ماهي از انك زمنزل دل تو قصد زي سفر دارد--- زمنزل دلت اين خوب و پر هنر سفري بدان كه روزي ناگاه رخت برداد ب------زير چرخ ق-ر در قرار مينكند قرار گاه مگر بر تر از قمر دارد 20 ازين سراي بدر- هيچ مينداند چيست از--ين سبب همه ساله ب--دل فكر دارد زهوش و عقل درين راه راهبر دارد جزان نيابد از ا-ن راز كس خبر كه دلش زهوش و عقل دريز-------------------- شريف جان تو-زين قبها كبود برون چنانكه گفت حكيمي يكي پدر دارد مقل ------د گمان برد كو همي-گويد خداي ما	111	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms126	true	-3303980911867630923	188	300	730	1201	1201	300	تنت مگر كه مر اين چيز را بطر-- دارد 36 همي دلت بتپد زو به سان ماهي از-انك زمنزل دل تو قصد زي سفر دارد 37 زمنزل دلت اين خوب و پر-هنر سفري بدان كه روزي ناگاه رخت بردارد 38 به زير چرخ قمر در قرار مينكند قرار-گاه مگر بر-تر از قمر دارد 39 ازين سراي برون هيچ مينداند چيست از اين سبب همه ساله به دل فكر دارد 40 جز ---------------------------ان نيابد از اين راز كس خبر كه دلش زهوش و عقل در اين راه راهبر دارد 41 شريف جان تو زين قبه- كبود برون چنانكه گفت حكيمي يكي پدر دارد 42 ضعيف مرد گمان برد كو همي گويد خداي ما-	126	-874110607582538054	395	634.5	305	506	78.06324005126953	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms111	false	-8550786745687237542	106	301	460	1338	1338	301	در زن و پسر دارد ---از ان حكيم چو تقليدي اين سخن بشنود ب--جهل گفت چه دانيم ما مگر دارد 25 خداي را چه شناسد كسي كزو اثراست چو زين اثر نه نصيبي و نه اثر دارد image file0481NasirKhusrawDiwan_0117png وگرش ره بنماءي بجانت قصد كند بطبع گرگ و بتن صورت بشر دارد نه چشم دارد ونه دلنه گوش بل چو-ستور ز-بهر خواب و خورش چشم ---اگر بسر داردا-- بزرگ نيست نه دانا ب--نزد او مگر انك عمامها قصب و-اسب و-سيم و-زر دارد--- هزار-شكر مر-ان را كه جود و-قدرت او ب--صورت بشر اندر چنين بقر دارد 5 بر-ين زمان و بران نا كسان كه دارد صبر مگر كسي كه ز-روي و-حجر جگر دارد--- زشعر حجت و از پندهاش بر ب-خوري اگر درخت دل تو ز-عقل بر دارد بحر منسرح مثمن مطوي مجدوع خوب يكي نكته يادم--ست از استاد گفت نگشت افريده چيز-به از داد 10 جان تو با اين چهار دشمن بد خو نگرفت ارام جز ب--داد و ب--استاد-- جانت نماند است جز ب--داد در--ين بند داد خداوند را مدار ب--بيداد --بند نهادند بر تو تا بكشي رنج تا نكشد رنج بنده كي شود ازاد-- نيزها كژ در ميان كالبد تنگ جز زبي--راستي نماند و-	111	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms127	true	5835178362047866407	2	209	8	822	1189	300	در زن و پسر دارد 43 از ان حكيم چو تقليدي اين سخن بشنود به جهل گفت چه دانيم ما مگر دارد 44 خداي را چه شناسد كسي كه بر تقليد دو چشم تيره و دل سخت چون حجر دارد 45---------------------------------------------------------------------------------------------- نه چشم دارد در دل نه گوش بل چو ستور ز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد 46 بزرگ نيست نه دانا به نزد او مگر انك عمامه- قصب و اسپ و سيم و زر دارد 47 هزار شكر مر ان را كه جود و قدرت او به صورت بشر اندر چنين بقر دارد 48 بدين زمان و بدين نا-كسان كه دارد صبر مگر كسي كه ز روي و حجر جگر دارد 49 زشعر حجت و--ز پندهاش برتو خوري اگر درخت دل تو ز عقل بر دارد genre Q 1---------------- خوب يكي نكته يادم است زاس--تاد گفت نگشت افريده چيز به از داد 2- جان تو با اين چهار دشمن بد-خو نگرفت ارام جز به داد و به استاد 3 جانت نماندهاست جز به داد در اين بند داد خداوند را مدار به بيداد 4 بند نهادند بر تو تا بكشي رنج تا نكشد رنج بنده كي شود ازاد 5 نيزه- كژ در ميان كالبد تنگ جز ز پي راستي نماند و	127	-874110607582538054	674	1071.0	518	933	72.2400894165039	155	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms112	false	-2971115579334041971	75	301	347	1395	1395	301	گفتش و بگشاد 20 جز كه ب--دستوري خدا- و رسولش دانا بند خداي را نگشاياد--- چون نتواند گشاد بستها يزدان دست ضميرت چرا نپرسي از استاد--- امت را كي بود محل نبوت جز كه زم-ردم هگرز مردم كي زاد--- جمله مقرتد اين خران كه خداوند از يس احمد ص پيمبري نفرستاد--- وانگه تو گرد بو --حنيفه بگردي د بر فلك مه برند لعنت و فرياد image file0481NasirKhusrawDiwan_0118png دست بگيرد زبو حنيفه رسولت طرفه تراست اين سخن ز-طرفها بغداد--- سوي خداي جهان يكي--ست پيمبر وينها بگرفته اند بيش ز-هفتاد ---مادرشان زاده بر ضلال-- جهالت مادر هرگز چنين نزاد و نزاياد رست---ه ز دلشان خلاف ال عحمد ص همچو درخت ز-قوم رسته ز-پولاد ---پند مده شان كه پند ضايع گردد خار نپوشد كسي ب--زير خزو لاد--- بيرون كنشان ز خاندان پيمبر نيست سزاوار جغد خانها اباد--- بر سر اتش نهادت اي تبع ديو انكه بر اين راه كژت از بته بنهاد جز--- كه علي را پس از رسول ك--را-بود تيغ گران و دل قوي وكف راد ه-----مچو يكي يار-زي رسول --چرا-بود انكه ب برادرش بود و بن عم و داماد 10 ياد ازيرا كنم من ال نبي را تا ب--قيامت كند خداي مرا ياد--- شعر دريغ ايدم ز-دشمن ايشان نيست سزا وار گاو نرگ- و شمشاد--- سود نداردت اين نفاق چو داري بر لب باد دي وبدل ج- تف مرداد--- دوستي دشمنان دينت زيان داشت بام برين-	112	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms128	true	5400258039685271118	0	244	0	1069	1308	300	گفتهش- بگشاد 12 جز كه به دستوري خداي و رسولش دانا بند خداي را مگشاياد 13 چون نتواند گشاد بسته- يزدان دست ضميرت چرا نپرسي از استاد 14 امت را كي بود محل نبوت جز كه ز مردم هگرز مردم كي-زاد 15 جمله مقرند اين خران كه خداوند از پس احمد پ--يمبري نفرستاد 16 وانگه اگر تو به بوحنيفه نگروي-- بر فلك مه برند لعنت و فرياد 17 دست ن-------------------------------------گيرد ز بوحنيفه رسولت طرفهتر است اين سخن ز طرفه- بغداد 18 سوي خداي جهان يكي است پيمبر وينها بگرفته-اند بيش ز هفتاد 19 مادرشان زاده بر-ضلال و جهالت مادر هرگز چنين نزاد و مزاياد 20 رسته ز دلشان خلاف ال محمد ه--مچو درخت ز قوم رسته ز پولاد 21 پند مده-شان كه پند ضايع گردد خار نپوشد كسي به زير خزو-لاد 22 بيرون كنشان ز خاندان پيمبر نيست سزاوار جغد خانه- اباد 23 بر سر اتش نهادت اي تبع ديو انكه بر اين راه كژت از بنه بنهاد 24 جز كه علي را پس از رسول كه را بود انكه خلافت بدو رسيد ز بنياد 25 همچو يكي يار زي رسول كه را بود انكه-- برادرش بود و بن عم و داماد 26 ياد ازيرا كنم مر ال نبي را تا به قيامت كند خداي مرا ياد 27 شعر دريغ ايدم ز دشمن ايشان نيست سزا-وار گاو نرگس و شمشاد 28 سود نداردت اين نفاق چه داري بر لب باد دي و به دل تف مرداد 29 دوستي دشمنان دينت زبان داشت بام برين	128	-874110607582538054	917	1525.0	715	1124	81.58363342285156	174	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms113	false	-8045499753849689073	56	299	280	1502	1511	301	و جانور گر جان و-عقل هر-دو بد--ين عالم اندرند 2 ور در جهان نيند علي خال غايبند ور-غايبند بر-تن ما چون كه حاضرند------------------------------------------------------------------ وانگه كز--ين مزاج مهيا جدا شوند چيزند يا-نه چيز عرضوار بگذرند image file0481NasirKhusrawDiwan_0119png كر چيز نيستند برون از مزاج-تن امروز نيز لاشي و مجهول و ابترند-- ور لاشي-ند فعل نيايد زچ-يز نه وين هر-دو در تن تو با ف-عال ظاهرند-- انكو-جدا كند ب--خرد جوهر از عرض داند كه اين دو چيز لطيفند-و جوهرند-- زيرا بدين دوجسم طبيعي تمام شد كز اب وباد----- و خاك و ز-افلاك برترند 5--اهل تميزو -عقل از--ين دام-گاه صعب غافل نيند گ--رچه بدين دامگه درند--- گيتي چو-چشم و-صورت-ايشان درو-بصر عالم درخت برور و ايشان بر او برند--- درهاي حكمتند حكيمان روزگار وينها كه چون خرند همه از پس درند--- اينها كه چون ستور نگونند تيستشان زورو--توان انكه بر--ين چرخ بنگرند ---اين افروشه اي-ست دو زاغ--ست خوالگرش هر دو قرين يكدگر و نيك در خورند 10 وين خيمه كبود نبينند واين دو مرغ كايشان هماره از--پس ديگر همي پرند--- دانند عاقلان جهان كاين كبوتران اب و-خورش همي-همه از عمر-ما-خورند--- چندين هز ار خلق كه خوردند اين دو-مرغ يس چون كه هردو گر يس چون كه هردو گرسنگانندو--لاغرند تاكي مري-----ن سياه كبوتركي -ان سپيد چون بگذرند پرهم --ا بر بگسترند--- تا چند بنگرند و يگردند گرد ما اين شهره شمعها كه بر--ين سبز منظرند 9 ا-ين هفتگانه شمع برا-ين منظر-اي پسر از كردگار ما ب--سوي ما پي-مبرند--- گويندمان بص--ورت خويش اين همه همي كايشان همه خداي جهان	113	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms129	true	-3457262492145611521	0	300	0	1318	1318	300	و جانور گر-جان و عقل هر دو بر اين عالم اندرند 3 ور در جهان نيند عليح-ال غايبند ور غايبند بر تن ما چون-كه حاضرند 4 گرچه نه غايبند به اشخاص غايبند ورچه نه ايدرند به افعال ايدرند 5 وانگه كز اين مزاج مهيا جدا شوند چيزند يا نه چيز عرضوار بگذرند 6 گرچ---------------------------------------يز نيستند برون از مزاج تن امروز نيز لاشي و مجهول و ابترند 7 ور لاشياند فعل نيايد ز چيز نه وين هر دو در تن تو به افعال ظاهرند 8 انكو جدا كند به خرد جوهر از عرض داند كه اين دو چيز لطيفند و جوهرند 9 زيرا بدين دوجسم طبيعي تمام شد كز ----باد و اب و خاك و ز افلاك برترند 10 اهل تميز و عقل از اين دام گاه صعب غافل نهاند اگرچه بدين دامگه درند 11 گيتي چو چشم و صورت ايشان درو بصر عالم درخت برور و ايشان بر--و برند 12 درهاي رحمتند حكيمان روزگار وينها كه چون خرند همه از پس درند 13 اينها كه چون ستور نگونند نيستشان زور و توان انكه بر اين چرخ بنگرند 14 اين افروشهاي است دو زاغ است خوالگرش هر دو قرين يكدگر و نيك در-خورند 15 وين خيمه كبود نبينند و-ين دو مرغ كايشان درو يك از پس ديگر همي پرند 16 دانند عاقلان جهان كاين كبوتران اب و خورش همي همه از عمر ما خورند 17 چندين هز-ار خلق كه خوردند اين دو مرغ پس چون-كه هر د-----------------و گرسنگانند و لاغرند 18 تا كي گه ان سياه كبوتر گه ان سپيد چون بگذرند پر به ما بر بگسترند 19 تا چند بنگرند و بگردند گرد ما اين شهره شمعها كه بر اين سبز منظرند 20 اين هفتگانه شمع بر اين منظر اي پسر از كردگار ما به سوي ما پيامبرند 21 گويندمان به صورت خويش اين همه همي كايشان همه خداي جهان-	129	-874110607582538054	1094	1782.0	877	1388	78.81844329833984	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms114	false	-4565341352071355240	0	262	0	1337	1526	301	زيرا كه ظاهر است مرا كاين ستارگان نز-ذات خويش زرد-و سپيد-و معصفرند--- گويد همي قياس كه درهاي روزي-ند اينها دو دستهاي جهاندار اكبرند تا----خاك را خداي بدين دستهاي خويش ايدون كند كه خلق براورغبت اورند 20 سحري--ست اين حلال كه ايشان همي كنند زيرا ب--خاك مرده همي زنده پرورند ---روزي و عمر خلق بتق--دير ايزدي اين دستها هميبنو يسند و بسترند--- تقدير گر شدند چو تقدير يافتند زان-سو مقدرند و----زينسو مقد رند--- چون نيست حال ايشان يكسان و-يكنها گاهي ب----سوي مغرب و گاهي ب--خاورند image file0481NasirKhusrawDiwan_0120png لازم شده است كون براي-شان و هم فساد گرچه ب--بودش اندر اغاز دفترند گرچه نه غايبند باشخاص غايبند ورچه نه ايدرند بافعال ايدرند انها كه نشنوند سخن زين پيمبران نزديك اهل حكمت و توحيد كافرند--- بر خواب و-خورد-فتنه شد ستند خرس وار تا-چند گه چنو-- بخورند-و فرومرند 5هرا صبح را-ز بهر-صبوحي طلب كنند زيرا نديم رود و-مي لعل و-ساغرند اي---نها نيند سوي خرد بهتر از ستور هرچند برس-تور خداوند و مهترند--- زينها ب--جمله دست بكش همچومث- ازانك بر صورت من و-تو و بر سيرت خرند--- گر سرز--مرد معدن مغز است و ان عقل اينها همه ب-سوي خردمند بي سرند هن---گام خير سست چو-نال ب خزانيند هنگام شر سخت چو سد سكندرند 10 اندر ركوع خم ندهد پاي و يشتشان ليكن ب--پيش مير ب--كردار چنبرند گر----رسم و خوي ديو گرفتند لاجرم همواره پيش ديو بدانديش چا كرند--- ور گاو و خرش-دند پلنگان روزگار همواره شان ب--دين و ب--دنيا هميدرند ور----گاو گشت امت اسلام لاجرم گرگ و پلنگ وشير خداوند منبرند--- گرگ و پلنگ گرسنه ميش و بره برند وينها ضياع و ملك يتيمان هميبرند 15 اينها	114	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms130	true	421622508298326550	3	300	13	1345	1345	300	زيرا كه ظاهر است مرا كاين ستارگان نز ذات خويش زرد و سپيد و معصفرند 23 گويد همي قياس كه درهاي روزياند اينها -و دستهاي جهاندار اكبرند 24 تا خاك را خداي بدين دستهاي خويش ايدون كند كه خلق درو رغبت اورند 25 سحري است اين حلال كه ايشان همي كنند زيرا به خاك مرده همي زنده پرورند 26 روزي و عمر خلق به تقدير ايزدي اين دستها همي بنبيسند و بسترند 27 تقدير-گر شدند چو تقدير يافتند زين سو مقدرند و از ان سو مقد-رند 28 چون نيست حالها-شان يكسان و يكنهاد بل گه به سوي مغرب و گاهي به خاورند 29------------------------------------- لازم شده-است كون بر ايشان و هم فساد گرچه به بودش اندر اغاز دفترند 30------------------------------------------------------- انها كه نشنوند همي زين پيمبران نزديك اهل حكمت و توحيد كافرند 31 بر خواب و خورد فتنه شدهستند خرس-وار تا چند گه چو خر بخورند و فرومرند 32 مرصبح را ز بهر صبوحي طلب كنند زيرا نديم رود و مي لعل و ساغرند 33 اينها نيند سوي خرد بهتر از ستور هرچند بر ستور خداوند و مهترند 34 زينها به جمله دست بكش همچو من ازانك بر صورت من و تو و بر سيرت خرند 35 گر سر ز مرد معدن عقل است و ان مغز اينها همه بهسوي خردمند بي سرند 36 هنگام خير سست چو نال-- خزانيند هنگام شر سخت چو سد سكندرند 37 اندر ركوع خم ندهد پاي و پشتشان ليكن به پيش مير به كردار چنبرند 38 گر رسم و خوي ديو گرفتند لاجرم همواره پيش ديو بدانديش چا-كرند 39 ور گاو و خر شدند پلنگان روزگار همواره-شان به دين و به دنيا هميدرند 40 ور گاو گشت امت اسلام لاجرم گرگ و پلنگ وشير خداوند منبرند 41 گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند وينها ضياع و ملك يتيمان هميبرند 42 اينها-	130	-874110607582538054	1166	1954.5	929	1435	81.25435638427734	226	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms115	false	3783807557124755616	0	267	0	1355	1529	301	راه اين نفايه رمها كور-و كر بتاب زيرا كه اين رمه همه كورند و--هم كرند اي---ن راه با-ستور رها-كن كه عاقلان اندر جهان ديني بر راه ديگرند 20 ان عاقلان كه مرسردين را بعلم خويش بر تختگاه عقل و بصر تاج و افسرند ان عاقلان كه اهل خرد را ب--باغ دين بار درخت احمد مختار و حيدرند--- ان عاقلان كه زير قدم روزعزو---فخر جز فرق مشتري و-سر ماه نسپرند-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گيتي همه بيابان وي--شان رونده رود مردم همه مغيلان وي--شان صنو برند ان عاقلان كز افت ديوان بفضلشان اين بيكرانه واله گو باره منكرند 25 افات ديو-را ب--فضايل عنهايمند و-اعراض علم را ب--معاني جواهرند image file0481NasirKhusrawDiwan_0121png برموج بحر فتنه و-طوفان جورو جهل چون باد-خوش وزنده و كشتي و-لنگرند--- اي حجت زمين خراسان بسي نماند تا-اهل جهل روز و-شب خويش بشمرند--- همچون تو-نيستندا گر-چند اين خران زير درخت دين همه با تو برابرند تومغز نغز و-ميوها خوشبوا همي------خوري وي--شان سفال1 بيمزه و برگ ميچرند 5در اشيان چرخ دو مرغان زيركند كاندر فضاي ربع زمين دانه ميخورند پرواز چون كنند ازين دامگه برون كه قاف را گرفته بچنگال ميبرند ني مشتري نه زهره نه مريخ و نه زحل ني افتاب روشن و نه ماه انورند تحقيق شد كه ناصر خسرو غلام اوست انكو بگويدش كه دو گوهر چه گوهرند بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول فاعلات مفا عيل فاعلات بالاي هفت چرخ مدور دو گوهرند كز-نور هر-دو عالم و ادم منورند ا--ندر مشيمها عدم از نطفها وجود هر دو مصورند ولي نا مصو رند-- محسوس نيستند-و نگنجند-در حواس نايند در نظر-كه نه مظلم نه انورند-- پروردگان دايها قدسند در قدم گوهر نيند اگرچه ب--اوصاف گوهرند 15 زين-سوي افرينش	115	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms131	true	3462771218343330969	49	299	207	1286	1287	300	راه اين نفايه رمه- كور و كر بتاب زيرا كه اين رمه همه هم كور و هم كرند 46 اين راه با ستور رها كن كه عاقلان اندر جهان ديني بر راه ديگرند 47 ان عاقلان -------------------------------------------------------------------كه اهل خرد را به باغ دين بار درخت احمد مختار و حيدرند 48 ان عاقلان كه زير قدم روز عز و فخر جز فرق مشتري و سر ماه نسپرند 49 ان عاقلان كه مر سر دين را به علم خويش بر تختگاه عقل و بصر تاج و افسرند 50 ان عاقلان كز افت ديوان به فضلشان زين بي كناره و يله گوباره بگذرند 51 گيتي همه بيابان و ايشان رونده رود مردم همه مغيلان و ايشان صنو-برند 52--------------------------------------------------------------- افات ديو را به فضايل عز-ايمند و اعراض علم را به معاني جواهرند 53 بر ------------------------------------موج بحر فتنه و طوفان رو-د جهل---- باد خوش بزنده و كشتي و لنگرند 54 اي حجت زمين خراسان بسي نماند تا اهل جهل روز و شب خويش بشمرند 55 همچون تو نيستند اگر چند اين خزان زير درخت دين همه با تو برابرند 56 تو مغز و ميوه- خوش و شيرين همي خوري و ايشان سفال- بيمزه و برگ-------------------------------------------------------------- ميخورند genre Q 1------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ بالاي هفت چرخ مدور دو گوهرند كز نور هر دو عالم و ادم منورند 2 اندر مشيمه- عدم از نطفه- وجود هر دو مصورند ولي نا-مصو-رند 3 محسوس نيستند و نگنجند در حواس نايند در نظر كه نه مظلم نه انورند 4 پروردگان دايه- قدسند در قدم گوهر-نيند اگرچه به اوصاف گوهرند -5 زين سوي افرينش	131	-874110607582538054	819	1276.5	652	1564	52.36573028564453	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms116	false	1920622562936444770	0	204	0	1028	1495	301	روج قدس امدوان روح لجاجيرءيل يعني فرشتگان پرانند و بي پرند بي -بال در نشيمن سفلي گشاده پر بي پر بر اشيانها علوي همي-پرند 20 با گرم و سرد عالم و-خشگ وترزم--ان چون خاك و-باد هم-نفس اب و-اذرتد--- در گنج خانها ازل و-مخزن ابد هر دو-نه جوهرند ولي نام جوهرند image file0481NasirKhusrawDiwan_0122png وز-----------------------------------نور تا ب--ظامت واز اوج تا حضيض وز باختر ب--خاور واز بحر تا برند--- هستند-و نيستند و نهانند و اشكار زان بي تواند و با-تو-در ين خانه ا اندرند هم عالمند وادم هم دوزخ و بهشت هم حاضرند و غاءب و هم زهر و شكرند در عالم دوم كه بود كار گاهشان ويران كنندگان بنا-و بنا گرند--- روزي-دهان پنج حواس و-چهار طبع خواليگران نه فلك و-هفت اخترند--- وز مشرفان ده-ند ب-گرد سرايشان زان پنج اندرون وازان --پنج بردرند--- در پيش هر-دو هر-دو دكاند اراسمان استاده اند هر چه---- فروشندب ميخرند--- وان پادشاه-ده سرو--شش روي و-هفت چشم با چار خصمشان ب--يكي خانه اندرند ج---وهر نيند--وجوهرازايشان بردعو-ض محور نهاده عرضندو- نه محورند 10 خوانتد بر تو نامها اسرار بي حروف دانند كرده هاي تو-بي انكه بنگرند--- پيدا از ان شدند كه گشتند نايديد زان بي تن وس-رند كه اندر تن و-سرند--- وين از-صفت بود كه نگنجند-در جهان وانگاه در-تن و سر-ما هرد و-مضمرند	116	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms132	true	-5162734522059964497	46	299	190	1250	1252	300	روح قدس امد و ان ذات جب-رءيل يعني فرشتگان پرانند و بي-پرند 9 بيبال در نشيمن سفلي گشاده پر بي پر بر اشيانه- علوي همي پرند 10 با گرم و سرد عالم و خشك و تر جهان چون خاك و باد هم نفس اب و اذرند 11 در گنج خانه- ازل و مخزن ابد هر دو نه جوهرند ولي نام جوهرند 12 هم عالماند و ادم و هم دوزخ و بهشت هم حاضرند و غايب و هم زهر و شكرند 13 وز نور تا به ظلمت و ز اوج تا حضيض وز باختر به خاور و-ز بحر تا برند 14 هستند و نيستند و نهانند و اشكار زان بي تواند و با تو به يك خانه-- اندرند 15------------------------------------------------------------- در عالم دوم كه بود كار-گاهشان ويران كنندگان بنا و بنا-گرند 16 روزي دهان پنج حواس و چهار طبع خواليگران نه فلك و هفت اخترند 17 وز مشرفان دهاند بهگرد سرايشان زان پنج اندرون و از ان پنج بردرند 18 در پيش هر دو هر دو دكاندار اسمان استاده---- هر چه دير فروشد همي خرند 19 وان پادشاه ده سر و شش روي و هفت چشم با چار خصمشان به يكي خانه اندرند 20 جوهر نيند و جوهر- ايشان بود عرض محور نهاده عرضند و نه محورند 21 خوانند بر-تو نامه- اسرار بي-حروف دانند كرده-هاي تو بي انكه بنگرند 22 پيدا از ان شدند كه گشتند ناپديد زان بي تن و سرند كه اندر تن و سرند 23 وين از صفت بود كه نگنجند در جهان وانگاه در تن و سر ما هر دو مضمرند	132	-874110607582538054	850	1273.0	677	1139	74.62686920166016	172	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms116	false	1920622562936444770	204	301	1028	1495	1495	301	ان جايگاه بهر ت--را ساختند جاي ور-نه كدام جاي كه از-جاي برترند--- سوي تو امدند ز-جاءي كه جاي نيست انجا فرشته اند و بد ينجا پيمبرند 15 بالاي مدرج ملكوت-ند در صفات چون ذات ذو الجلال نه عنصر نه جوهرند--- با انكه هست هر-دو جهان ملك اين و ان تفس ت--را اگر تو بخواهي مسخرند گ---فتارشان بدان و بگ--فتار كار كن تا از-خداي عز وجل وحيت اورند--- بنگر ب--سايرات فلك را كه بر-فلك ايشان زحضرت ملك العرش لشكرند بي --دانشان اگرچه نكوهش كنندشان اخر مدبران سپهر مدورند 2- چندين هزار-ديده و گوش از براي چيست زيشان سخن-	116	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms133	true	3137810759551417984	0	107	0	494	1362	300	ان جايگان بهر تو را ساختند جاي ور نه كدام جاي كه از جاي برترند 25 سوي تو امدند ز جاءي كه جاي نيست انجا فرشته-اند و بد-ينجا پيمبرند 26 بالاي مدرج ملكوتاند در صفات چون ذات ذو-الجلال نه عنصر نه جوهرند 27 با انكه هست هر دو جهان ملك اين و ان نفس تو را اگر تو بخواهي مسخرند 28 گفتارشان بدان و به گفتار كار كن تا از خداي عز-وجل وحيت اورند 29 بنگر به سايرات فلك را كه بر فلك ايشان زحضرت ملك-العرش لشكرند 30 بيدانشان اگرچه نكوهش كنندشان اخر مدبران سپهر مدورند 31 چندين هزار ديده و گوش از براي چيست زيشان سخن	133	-874110607582538054	453	776.5	362	499	90.78156280517578	85	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms117	false	-7703074368221683522	0	157	0	790	1457	301	مگوي كه هم كورو--هم كرند--- گوءي مرا كه گوهر ديوان ز-اتش است ديوان اين زمان -همه از گل مخمرنا--- جز ادمي نزاد ز-ادم درينج---هان وينها -ز ادم-ند چرا جملگي خرند--- دعوي كنند گرچ-ه براهيم زاده ايم چون ژرف بنگري همه شاگرد ازرند ---در بزمگاه مالك ساق-ي زمانه اندد اين ابلهان كه در-طلب جام كوثرند image file0481NasirKhusrawDiwan_0123png خويشي كجا-ت بينم كا--نجا برادران از بهر لقمها- همه خصم برادرند--- بعد از هزار سال هماني كه اولت زين در در اورند و از-ان در برون برند--- اينها كه امدند چه ديدند از انج--هان رفتند و ما-رويم و بيايند و بگذرند --و ينها كه خفتهانددر---ين خاك ديرهاا از يك نشستن پدرانند و مادرند--- وينها ----------------------------------------------------------------كه هستشان با بي بكر دوستي گر-دوستند چون كه همه خصم حيدرند--- وين سنيان كه سيرتشان بغض حيدر-است حقا كه دشمنان ابوبكر و عمرند گر----عاقلي ز-هر دو جماعت سخن مگوي بگذارشان بهم كه نه افلح نه قنبرند هان --تا از-ان گروه نباشي كه درج-هان چون گاو	117	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms133	true	3137810759551417984	107	300	494	1362	1362	300	مگوي كه هم كور و هم كرند 32 گوءي مرا كه گوهر ديوان ز اتش است ديوان اين زمانه همه از گل مخمرند 33 جز ادمي نزاد ز ادم در اين جهان وينها از ادماند چرا جملگي خرند 34 دعوي كنند چه كه براهيم زاده-ايم چون ژرف بنگري همه شاگرد ازرند 35 در بزمگاه مالك ساقيي زبانيند ---اين ابلهان كه در طلب جام كوثرند 36 خو--------------------------------------شي كجاست اينجا كاينجا برادران از بهر لقمهاي هم -خصم برادرند 37 بعد از هزار سال هماني كه اولت زين در در-اورند و از ان در برون برند 38 اينها كه امدند چه ديدند از اين جهان رفتند و ما رويم و بيايند و بگذرند 39 وينها كه خفتهاند در اين خاك سالها- از يك نشستن پدرانند و مادرند 40 وينها كه دم زدند به حب علي همي گر زانكه دوستند چرا خصم عمرند 41 وينها كه هستشان به ابوبكر دوستي گر دوستند چون-كه همه خصم حيدرند 42 وين سنيان كه سيرتشان بغض حيدر است حقا كه دشمنان ابوبكر و عمرند 43 گر عاقلي ز هر دو جماعت سخن مگوي بگذارشان بهم كه نه افلج نه قمبرند 44 هانتا از ان گروه نباشي كه در جهان چون گاو-	133	-874110607582538054	696	1144.5	554	915	76.0655746459961	131	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms117	false	-7703074368221683522	157	301	790	1457	1457	301	ميخورند و چو- گرگان همي-درند--- يا كافري ب--قاعده يا مءمني ب--حق همسايگان من نه مسلمان نه كافرند 10 ناصر غلام و-چاكر ان-كس كه اين بگفت جان و خرد-رونده بر-اين چرخ اخضرند بحر رمل مسدش مقصور فا علاتن فا علاتن فاعلات چند گردي گردم اي خيمها بلند چند تازي رو زو شب همچون نوند1- از پس خويشم كشيدي بر اميد ساليانب پنجاه-- يا پنجاه و-اند 15 ------------------------------------------------------------مادر بسيار فرزندي وليك خوار داريشان هميشه كند مند مكر وترفندت كنون از حد گذشت شرم دار اكنون ازين ترفند چند جز تو كها شنيد- است هر گز مادري كو بف--رزندان نخواهد جز گزند-- كاه داري ا-خته بر روي اب زهر داري ساخته در زير قند-- از زبان و مكر او ايمن مباش بس كن از كردار ها بپذير پند 20 كز بديها خود بپيچد بد كنش ا-ن نبشت-ستند در استا و زند --چند نا گاهان ب--چاه اندر فتاد-	117	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms134	true	8881870039553933502	0	154	0	663	1289	300	ميخورند و چون گرگان همي درند 45 يا كافري به قاعده يا مءمني به حق همسايگان من نه مسلمان نه كافرند 46 ناصر غلام و چاكر ان كس كه اين بگفت جان و خرد رونده بر اين چرخ اخضرند genre Q 1 ----------------------------------چند گردي گردم اي خيمه- بلند چند تازي روز و شب همچون نوند 2 از پس خويشم كشيدي بر اميد ساليان- پنجاه و يا پنجاه و اند 3 مكر و ترفندت كنون از حد گذشت شرمدار اكنون از اين ترفند چند 4 مادر بسيار فرزندي وليك خوار داريشان هميشه كند-مند 5------------------------------------------------------- جز تو كه- شنيده است هر-گز مادري كو به فرزندان نخواهد جز گزند 6 كاه داري ياخته بر روي اب زهر داري ساخته در زير قند 7 از زمان و مكر او ايمن مباش بس كن از كردار بد بپذير پند 8- كز بديها خود بپيچد بد كنش اين نبشتهستند در استا و زند 9 چند نا-گاهان به چاه اندر فتاد	134	-874110607582538054	547	874.0	428	759	72.06851196289062	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms118	false	-3367318740340846725	0	143	0	640	1330	301	انكه او مر ديگران را چاه كند--- بس بلندي تو وليكن درد و رنج چون بيفتد بيشتر بيند بلند ---گر نكرد--ستم گناهي پيش از اين چون فكندندم در--ين زندان و بند--- نيك بنگر تا چگونه كردگار بن من از من سخت بندي برفكند image file0481NasirKhusrawDiwan_0124png از من امد بند بر من همچنجانك پاي بند گوسيند از گو سيند--- زير بارش تن ا بماندم شصت سال چون نباشم زير بار اندر نژند ب---ار اين بند گران تا كي كشد اين خردپ-يشه روان ارجمند چون---------- سوي دانا بامال مال ب گر نباشد شايد از من خند خند--- اي خردپ-يشه حذر دار از جهان گر بهوشي پند حجت كار بند ---اين يكي ديو-است بي تمييز و هوش خير كي بيند ز بي هش هو شمند تا --زمان ج بيندش دايم هو شيار گاه بر شبديز و گاهي بر سمند--- هر ك--را ز-اسيب او افت رسد	118	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms134	true	8881870039553933502	154	300	663	1289	1289	300	انكه او مر ديگري- را چاه كند 10 بس بلندي تو وليكن درد و رنج چون بيفتد بيشتر بيند بلند 11 گر نكرده ستم گناهي پيش از--ين چون فگندندم در اين زندان و بند 12 نيك بنگر تا چگونه كردگار بر-من از من سخت بندي برفگند 13 از -------------------------------------من امد بند بر-من همچن-انك پايب-ند گوسفند از گو-سپند 14 زير بار- تن-- بماندم شست سال چون نباشم زير بار اندر نژند 15 بار اين بند گران تا كي كشد اين خرد پيشه روان ارجمند 16 چون به حقم سوي دانا --نال نال --گر نباشد شايد از من خند خند 17 اي خرد پيشه حذر-دار از جهان گر بهوشي پند حجت كار بند 18 اين يكي ديو است بي-تمييز و هوش خير كي بيند ز بي-هش هو-شمند 19 تازيان --بيندش دايم هو-شيار گاه بر شبديز و گاهي بر سمند 20 هر كه را ز اسيب او افت رسد-	134	-874110607582538054	556	898.5	430	686	81.049560546875	100	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms118	false	-3367318740340846725	145	301	649	1330	1330	301	ناردش د تعويذ وبند----- گر بخواهي بستن اين بي هوش را از خرد كن قيد و از دانش كمند 10 دانه اندر دام او داني كه چيست نرم و-سخت و-خوب و-زشت وبوي و گند--- فرهمند1 بد كنش هرگز مرو تا مگردي درد مندو اه مند--- بر كسي ميسند كز تو ان رسد ك-ت نيايد خو يشتن ان را--- پسند--- اي شده عمرت ب--باد از بهر از بر اميد سوز نت گم-شد كلند--- مست كردت از دنيا لا جرم چون شدي هشيار ماندي مستمند 15 با اتو فردا چه بماند جز دريغ چون برد ميراث خوار انچت كه هنده--- چشم دلت از-خواب غفلت باز كن زنگ جهل از دل بد--انش باز-رند2 --چون زد--ستي خود تبر بر-پاي خود -خود پزشك خويش باش اي در دمند بر---همندي را ب--دل در جاي كن---------------------------------------------------- گر همي ز--يزد بترسي چون شمند بحرهزج مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول مفاعيل مفاعيل مفاعيل اي هفت مدبر كه بر--ين پرده سراءيد تا چند چو رفتيد دگر-	118	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms135	true	6398104370430358309	2	174	7	725	1275	300	ناردش-- تعويذ و سپند 21 گر بخواهي بستن اين بي-هوش را از خرد كن قيد و--ز دانش كمند 22 دانه اندر دام مي-داني كه چيست نرم و سخت و خوب و زشت و بو و گند 23 راهمند- بد-كنش هرگز مرو تا نگردي دردمند و اه-مند 24 بر كسي مپسند كز تو ان رسد كهت نيايد خو-يشت---ن را ان پسند 25 اي شده عمرت به باد از بهر از بر اميد سوز-نت گم شد كلند 26 مست كردت از دنيا لا-جرم چون شدي هشيار ماندي مستمند 27 با -تو فردا چه بماند جز دريغ چون برد-ميراث-خوار اينزند و پند 28 چشم دلت از خواب غفلت باز كن رنگ جهل از دل به دانش باز رند 29 چون زده ستي خود تبر بر پاي خويش خود پزشك خويش باش اي در-دمند 30 برهمندي را به دل در جاي كن سود كي داردت شخص برهمند 31 بر در طاعت ببايدت ايستاد گر همي ز ايزد بترسي چون پلند genre Q 1---------------------------------------------- اي هفت مدبر كه بر اين پرده سراءيد تا چند چو رفتيد دگر	135	-874110607582538054	566	860.0	437	783	72.28607940673828	114	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms119	false	6814371028503054601	0	99	0	494	1496	301	باره براءيد-- خوش است ب--ديدار شما عالم ازيرا حوران نكو طلعت و پيروزه قباءيد image file0481NasirKhusrawDiwan_0125png سوي حكما قدر شما سخت بزرگ--ست زيرا كه بح--كمت سبب بودش ماءيد-- از ما ب--شما شادتر از خلق كه باشد چون بودش ما-را سبب وم-ايه شماءيد-- پر نور-و صور شد ز-شما خاك از يرا مايها صور و روشني و-كان ضياءيد بر---صورت و برحكمت ما-را كه بديد است بر چرخ قامهاي حكيم الحكماءيد-- عيب--ست يكي انكه نگرديم همي ما با قي ز شما گر چه شما اصل بقاءيد-- پاينده كجا گردد چيزي كه نپايد اين حكم شناسيد شما گر عقلاءيد----------------------------------------------------------------- گهمان بفزاءيد و	119	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms135	true	6398104370430358309	174	298	725	1268	1275	300	باره براءيد 2 خوب است به ديدار شما عالم ازيرا حوران نكو طلعت-- پيروزه قباءيد 3-------------------------------------- سوي حكما قدر شما سخت بزرگ است زيرا كه به حكمت سبب بودش ماءيد 4 از ما به شما شادتر از خلق كه باشد چون بودش ما را سبب و مايه شماءيد 5 پر نور و صور شد ز شما خاك از-يرا مايه -صور و زايشي و كان ضياءيد 6 مر صورت پر ح-كمت ما را كه پديد است بر چرخ قلمهاي حكيم-الحكماءيد 7 عيب است يكي انكه نگرديم همي ما باقي چو شما گر-چه شما اصل بقاءيد 8 پاينده كجا گردد چيزي كه نپايد اين حكم شناسيد شما گر عقلاءيد 9 اينده ز ما هرگز پاينده نگردد هرگه كه شما ميچو براءيد نپاءيد 10 گهمان بفزاءيد و	135	-874110607582538054	427	695.5	338	588	72.61904907226562	82	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms119	false	6814371028503054601	101	301	510	1496	1496	301	بر-خويشتن ازخويش همي كار-فزاءيد--- ايد ب--دل ما ب كه شما هيچ هما نا زان مي-نفزاءيد كه تا هيچ نساءيد ان را كه نزادند مراوراو نزايد زي مرد خردمند شماراست گواءيد 10 زيرا كه نزاد است شما-را كس-- هموار بر-خاك همي زاده زاينده بزاءيد------------------------------------------------------------------- اي شعر فروشان خراسان بشناسيد اين ژرف سخنهاي مرا گر شعراءيد--- بر حكمت ميري زچه پاءيد چو-از حرص فتنها غزل و عاشق مدح امراءيد--- يكتا نشود حكمت مرطبع شما را تا بر طمع مال شما يشت دو تاءيد--- اب ار بشودتان ب--طمع باك نداريد مانند ستوران سپس اب و گياءيد 115 دلتان خوش كرده است دروغي كه بگويند اين بيهده گويان كه شما از فضلاءيد--- گر راست بخواهيد چو امروز-فقيهان بر خلق گراءيد شما اهل شناءيد--- اي امت بدبخت بد--ين زرق فرو شان جز كز-خري و جهل چنين فتنه چراءيد--- خواهم كه بدانم كه مر--ين بي خردان را طاعت ز-چه معني و--زبهر چه سراءيد--- زين بيش شمار ا-سوي مل نيست خطاءي هرچند شما بيخرد-ان اهل خطاءيد 2 --------------------------------------------------------------------اين ظلم ب--دستوري از بهر چه بايد چون مال ز-يكديگر بس خود بر باءيد از----حكم الهي بچن--ين فعل بد-ايشان اندر خور حدند و شما-اهل قفاءيد--- اي حيلتسازان جهلانيك پديداست كزحيله مر-ابليس لعين را وزراءيد ---چون خصم سر كيسها رشوت بگشايد-	119	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms136	true	-231057162288671315	1	247	7	1117	1345	300	بر خويشتن --خويش همي كار فزاءيد 11 ايد به دل م--ن كه شما هيچ هما-نا زان مي نفزاءيد كه تا هيچ نساءيد 12----------------------------------------------------------- زيرا كه نزادهاست شما را كس و هموار بر خاك همي زاده زاينده بزاءيد 13 ان را كه نزادند مرو را و نزايد زي مرد خردمند شما راست گواءيد 14 اي شعر-فروشان خراسان بشناسيد اين ژرف سخنهاي مرا گر شعراءيد 15 بر حكمت ميري زچه يابيد چو از حرص فتنه- غزل و عاشق مدح امراءيد 16 يكتا نشود حكمت مرطبع شما را تا از طمع مال شما پشت دو-تاءيد 17 اب ار بشودتان به طمع باك نداريد مانند ستوران سپس اب و گياءيد 18- دلتان خوش گردد به- دروغي كه بگوءيد اي- بيهده-گويان كه شما از فضلاءيد 19 گر راست بخواهيد چو امروز فقيهان -تزوير گرانند شما اهل رياءيد 20 اي امت بدبخت بر اين زرق-فرو-شان جز كز خري و جهل چنين فتنه چراءيد 21 خواهم كه بدانم كه مر اين بيخر-دان را طاعت بهچه معني و ز بهر چه نماءيد 22 زين بيش شما را سوي من نيست خطاءي هرچند شما بي خطران اهل خطاءيد 23 چون حكم فقيهان نبود جز كه به رشوت بيرشوت هريك ز شما خود فقهاءيد 24 اين ظلم به دستوري از بهر چه بايد چون مال ز يكديگر بس خود بر-باءيد 25 از حكم الهي به چنين فعل بد ايشان اندر خور حدند و شما اهل قفاءيد 26 اي حيلتسازان جهلاي علما نام كز حيله مر ابليس لعين را وزراءيد 27 چون خصم سر كيسه- رشوت بگشايد	136	-874110607582538054	853	1378.0	680	1187	71.8618392944336	159	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms120	false	4456072405118704827	0	51	0	258	1481	301	در وقت شما بند شريعت بگشاءيد هر --گز نكنيد و ندهيد از حسدو س-كر نه انچه بگوءيد-- نه هرچ ان بنماءيد 25 اندر طلب حكم و-قضا بر-در سلطان مانند عصا مانده شب و روز ب--پاءيد image file0481NasirKhusrawDiwan_0126png ايزد چو قضاي بد بر خلق ببارد انگاه شما يكسره در خورد قضاءيد	120	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms136	true	-231057162288671315	247	300	1117	1345	1345	300	در وقت شما بند شريعت بگشاءيد 28 هرگز نكنيد و ندهيد از حسد و مكر نه انچه بگوءيد و نه هرچ ان بنماءيد 29 اندر طلب حكم و قضا بر در سلطان مانند عصا مانده شب و روز به پاءيد 30------------------------------------- ايزد چو قضاي بد بر خلق ببارد انگاه شما يكسره در-خورد قضاءيد-	136	-874110607582538054	211	360.5	165	267	79.02621459960938	43	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms120	false	4456072405118704827	51	286	258	1409	1481	301	با جهل شما در خور نعليد ب--سر بر نه در خور نعلي كه بپوشيد و بياءيد--- فوج عاما فرقه اولاد رسولند و-امر و ز شما دشمن و ضد علماءيد--- ميراث رسول--ست بف--رزندش ازو علم زين قول كه او گفت شما جمله كجاءيد--------------------------------------------------------------- ميمون چو-هماي--ست بر افلاك وش-ما باز چون جغدب---ويران- در اعداي هماءيد پر----نور و دل--فروز عطاءي--ست وليكن مارا- نه شما-را كه ته در خورد عطاءيد ---زيرا كه روا-نيست اگر گويم كايزد ان داد-شمارا- كه مر-ان را نه سزاءيد--- گر روي بتابم ز شما شايد ازيراك بي روي وستمگاره و با-روي و-رياءيد--- فقه است مر-ان بيهده را سوي شما نام كان را-همي ازج-هل شب و-روز بخاءيد 10 گوءيد كه بدها-همه بر خواست خداي--ست جز كفر نگوءيد چو اعداي خداءيد--- ابليس رها-يابد از اغلال گر ايدونك در-حشر شما زا تش سوزنده رهاءيد از----بهر چه بر-من همه همواره ب--كينيد گر جمله بلاءيد چرا جمله مراءيد--- گوءيد كه تو حجت فرزند رسولي زين درد همه ساله ب--رنجيد و بلاءيد--- فردا ب--پيمبر ب--چه شاءيد چو امروز اينجا ب--يكي بنده فرزند نشاءيد 115 ان را كه ببايدش ستودن بنكوهيد وان را كه نكوهيدن شايد بستاءيد چ---ون حرب شمار اب---سخن سخت كنم تنگ هر چند كه بسيار نپاءيد رواءيد چ---ون حجت گويم ب--ترازوي من اندر گر پنج هزاريد پشيزي نگراءيد بحر هزج مسد س اخرب مقبوض اي خواجه جهان---- بسي حيلداند وز غدر همي ب--جادوءي ماند-- گر تو ب--مثل ب--ابر بر باشي زانجات ب--حيله ها فرو خواند تاهر----چه بداد مرتراخوش خوش	120	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms137	true	-1379741091953439970	1	300	3	1296	1296	300	با جهل شما در خور نعليد به سر بر نه در-خور نعلي كه بپوشيد و بياءيد 32 فوج علما فرقت اولاد رسولند و امروز ش--ما دشمن و ضد علماءيد 33 ميراث رسول است به فرزندش ازو علم زين قول كه او گفت شما جمله كجاءيد 34 فرزند رسول است خداوند حكيمان امروز شما بيخردان و ضعفاءيد 35 ميمون چو هماي است بر افلاك و شما باز چون جغد به ويرانه در اعداي هماءيد 36 پر نور و دل افروز عطاءي است وليكن ما را نه شما را كه نه در خورد عطاءيد 37 زيرا كه روا نيست اگر گويم كايزد ان داد شما را كه مر ان را نه سزاءيد 38 گر روي بتابم ز شما شايد -زيراك بي-روي -ستمگاره و با روي و رياءيد 39 فقه است مر ان بيهده را سوي شما نام كان را همي از جهل شب و روز بخاءيد 40 گوءيد كه بدها همه بر-خواست خداي است جز كفر نگوءيد چو اعداي خداءيد 41 ابليس رها يابد از اغلال گر ايدونك در حشر شما ز اتش سوزنده رهاءيد 42 از بهر چه بر من همه همواره به كينيد گر جمله بلاءيد چرا جمله مراءيد 43 گوءيد كه تو حجت فرزند رسولي زين درد همه ساله به رنجيد و بلاءيد 44 فردا به پيمبر به چه شاءيد كه امروز اينجا به يكي بنده فرزند نشاءيد 4-5 ان را كه ببايدش ستودن بنكوهيد وان را كه نكوهيدن شايد بستاءيد 46 چون حرب شما را به سخن سخت كنم تنگ هر چند كه بسيار بباءيد رواءيد 47 چون حجت گويم به ترازوي من اندر گر پنج هزاريد پشيزي نگراءيد genre Q 1--------------- اي خواجه جهان حيل بسي ---داند وز غدر همي به جادو-ي ماند 2 گر تو به مثل به ابر بر باشي زانجات به حيله-ها فرو خواند 3 تا هر چه بداد مر تو را خوش-	137	-874110607582538054	1073	1761.5	851	1322	81.16490173339844	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms121	false	-373975689516782598	1	249	8	1195	1491	302	زيب و قوت و خوبي يك روز چو من تهيت بنشاند-- وان را كه---- ازو هميبخنديدي فردا ز-تو بيگمان بخنداند image file0481NasirKhusrawDiwan_0127png بنشين و مرو اگر ت--را گيتي خواهد كه ب--چوب اين خران راند-- هر گز بد--روغ اين فرو مايه جز جاهل و غمروكرنه كي شاندرا داناست كسي كه روي ز--ين جادو در پرده دين حق بپو شاند--- وز عمر ب--دست طاعت يزدان خوش خوش ببرد بد-انچه بتواند--- وز دام جهان رمان رمان باشد چون عادت شوم او همي-داند كاي--ن سفله جهان ب--گرد ان گردد كو روي ز روي او بگرداند--- از حجت اگر تو پند بپذيري از قهر تو اين جهان فرو ماند--- جز مءذن حق ب--وقت قد قامت از جاي قنوت بر نخيز اند بحر خفيف مخبون مقصور هوشياران ز خواب بيدارند گر چه مستان خفته بسيارند-- با خران گر ب--ابخور نشوند با دل پر خرد سزاوارند-- هستشان اگهي كه نه ز-گزاف زير اين خيمه در گرفتارند-- يار مستان بيهشند- از بيم گرچه با------فضل وعقل وهش يارند-- كي يسندند هرگز اين مستان كار اين عاقلان كه هشيارند-- مردمان اي برادر از عامه نه ب--فعلند بل ب--ديدارند-- دشمن عاقلان بيگنه-ند زانكه خود جاهل و گنهكارند-- همه ديدار و هيچ فايده نه راست چون سايه سپيدارند-- منبر عالمان گرفت-ستند اين گروهي كه از-در دارند ---روز بازار ساخته است ابليس وين سفيها نش روي بازارند ---كي شود هيچ درد مند درست زين طبيبان كه زار و بيمارند--- بر دروغ و زنا و مي خوردن روز و شب همچو زاغ ناهارند--- ور وديعت نهند مال يتيم نزد ايشان غنيمت	121	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms138	true	-7398934723172209169	23	300	93	1300	1300	300	زيب و قوت و خوبي يك روز چو من تهيت بنشاند 6 وان را كه همي ازو ---بخنديدي فردا ز تو بيگمان بخنداند 7-------------------------------------- بنشين و مرو اگر تو را گيتي خواهد كه به چوب اين خران راند 8 هر-گز به دروغ اين فرو-مايه جز جاهل و غمر گربه كي شاند 9 داناست كسي كه رو از اين جادو در پرده دين حق بپو-شاند 10 وز عمر به دست طاعت يزدان خوش خوش ببرد هر انچه بتواند 11 وز دام جهان جهان جهان باشد چون عادت شوم او همي داند 12 كين سفله جهان به گرد ان گردد كو روي ز روي او بگرداند 13 از حجت اگر تو پند بپذيري از قهر تو اين جهان فرو ماند 14 جز مءذن حق به وقت قد قامت از جاي جنوة بر نجنداند genre Q 1------------ هوشياران ز خواب بيدارند گر چه مستان خفته بسيارند 2 با خران گر به ابخور نشوند با دل پر خرد سزاوارند 3 هستشان اگهي كه نه ز گزاف زير اين خيمه در گرفتارند 4 يار مستان بيهشاند از بيم گرچه باعقل و فض-----ل وهش يارند 5 كي پسندند هرگز اين مستان كار اين عاقلان كه هشيارند 6 مردمان اي برادر از عامه نه به فعلند بل به ديدارند 7 دشمن عاقلان بيگنهاند زانكه خود جاهل و گنهكارند 8 همه ديدار و هيچ فايده نه راست چون سايه سپيدارند 9 منبر عالمان گرفتهستند اين گروهي كه از در دارند 10 روز بازار ساخته است ابليس وين سفيها-نش روي بازارند 11 كي شود هيچ درد-مند درست زين طبيبان كه زار و بيمارند 12 بر دروغ و زنا و مي خوردن روز و شب همچو زاغ ناهارند 13 ور وديعت نهند مال يتيم نزد ايشان غنيمت-	138	-874110607582538054	1084	1857.5	851	1271	85.28717803955078	219	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms121	false	-373975689516782598	249	302	1195	1491	1491	302	انگارند--- گر درست--ست قول معتزله اين فقيهان بجمله كفارند فخر----دانا ب--دين بود وينها عيب دينند- و علم را عارند image file0481NasirKhusrawDiwan_0128png در كشاورز دين پيغمبر اين فرومايگان خس و خارند مر----مرا در ميان خويش همي از-بسي عيب خويش نگذارند گره----مي اين ب--عقل خوي-ش كنند هوشيارند و جلد و عيارند زات---كه خفته بدل---	121	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms139	true	8761616599141226057	0	65	0	289	1340	300	انگارند 14 گر درست است قول معتزله اين فقهيان بجمله كفارند 15 فخر دانا به دين بود وينها عيب ديناند و علم را عارند 16------------------------------------- در كشاورز دين پيغمبر اين فرومايگان خس و خارند 17 مر مرا در ميان خويش همي از بسي عيب خويش نگذارند 18 گر همي اين به عقل و هوش كنند هوشيارند و جلد و عيارند 19 زانكه خفته به دل	139	-874110607582538054	237	389.0	187	326	72.69938659667969	45	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms122	false	-7200168658303620267	0	197	0	970	1482	301	خجل باشد از گروهي كه مانده بيدارند مر----مرا همچو-خويشتن نشگفت گر نگونسار و غمر پندارند--- كه نگونسار مرد پندارد كه همه راستان نگونسارند--- اي پسر هيچ دلشكسته مباش كاند رين--خانه نيز احرارند دل--- بديشان نه و چنان انگار كاين خسان نقشهاي ديوارند--- مرغزاري--ست اين جهان كه دراو عامه شو كان 1ب مردم ازارند بددل وجلد و دزدو بي -----حميت روبه و شير و گرگ و كفتارند بي --بر و ميوهدار هست درخت خاص- پر بار و عاعه بي بارند بر----فرودي بس- است ج در مردم گر-چه از راه نام هموارند م---ردم بي تميز با-هشيار ب--مثل چون يشيز و دينارند--- بنگر اين خلق را گروه گروه كز چ--سانند و بر-چه كردارند--- همچو-ماهي يكي گروه از-حرص يكدگر را هميبيو بارند ---چون سپيدار سر زبي هنري از ره مردمي فرو نارند--- موش و-مارند لاجرم در-خلق بلكه بدتر ز-موش و از مارند--- يك گروه از كريم طبعي خويش مردمي-را ب--جان خريدارند ورچه ----از مردمان ب--ازارند مردمان-را ب--خيره نازارند لا---جرم نسپرند راه خطا لا جرم دل ب--ديو نسپارند لا---جرم همچو مردم از حيوان از همه خلق جمله مختارند هو --شمند ان ب--باغ دين-اندر اي برادر گزيده اشجارند--- اينت پربرگ وبرد ر -ختاني كه هنر برگ و-علم بر دارند ب-----دل از مكرو از	122	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms139	true	8761616599141226057	65	300	289	1340	1340	300	خجل باشد از گروهي كه مانده بيدارند 20 مر مرا همچو خويشتن نشگفت گر نگونسار و غمر پندارند 21 كه نگونسار مرد پندارد كه همه راستان نگونسارند 22 اي پسر هيچ دلشكسته مباش كاندر اين خانه نيز احرارند 23 دل بديشان ده و چنان انگار كاين همه- نقشهاي ديوارند 24 مرغزاري است اين جهان كه در-و عامه ددگان مرد----م ازارند 25 بد دل- و دزد و جمله بيحميت روبه و شير و گرگ و كفتارند 26 بيبر و ميوهدار هست درخت خاصه پر-بار و عامه بي-بارند 27 بر فرودي بسي است-- در مردم گر چه از راه نام هموارند 28 مردم بي-تميز با هشيار به مثل چون پشيز و دينارند 29 بنگر اين خلق را گروه گروه كز چه سانند و بر چه كردارند 30 همچو ماهي يكي گروه از حرص يكدگر را همي بيوبارند 31 چون سپيدار سر ز بيهنري از ره مردمي فرو نارند 32 موش و مارند لاجرم در خلق بلكه ب-تر ز موش و--ز مارند 33 يك گروه از كريم طبعي خويش مردمي را به جان خريدارند 34 ور چه از مردمان به ازارند مردمان را به خيره نازارند 35 لاجرم نسپرند راه خطا لاج-رم دل به ديو نسپارند 36 لاجرم همچو مردم از حيوان از همه خلق جمله مختارند 37 هوشمند-ان به باغ دين اندر اي برادر گزيده اشجارند 38 اينت پر بوي و بر درختاني كه هنر برگ و علم بر دارند 39 به دل از مكر و ز-	139	-874110607582538054	878	1434.5	703	1069	82.1328353881836	165	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms122	false	-7200168658303620267	197	301	970	1482	1482	301	حسد دورند حاصل دهر و چرخ دواند---- گنج عامن-د و فضل-اگرچه ز-بيم در فراز و دهان ب--مسمارند image file0481NasirKhusrawDiwan_0129png اهل سر خداي مردانند اين ستوران نه اهل اسرارند--- گر بخ--روار بشنوند سخن ب--گه كاركرد خروارند--- در طمع روزو--شب ميان بسته بر در شاه و مير و بندا رند--- تا ميان بسته اند پيش امير در تك و تاز كار و كا چارند--- گر ميان پيش مير بگشا يند حق ايشان ب--كاج بگزارند--- با جهودان خس-- كنند ب--بلخ وين خسان جمله اهل زنارند و ا -نكه زنار بر نميبند ند همچو من روز و-شب ب--تيمارند--- حرمت امروزمرجهو--دان راست اهل اسلام و-دين حق خوارند--- خاصهتر-	122	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms140	true	-7335211370424181602	0	117	0	518	1274	300	حسد دورند حاصل دهر و چرخ دوارند 40 گنج علماند و فضل اگرچه ز بيم در فراز و دهان به مسمارند 41 -------------------------------------اهل سر خداي مردانند اين ستوران نه اهل اسرارند 42 گر به خروار بشنوند سخن به گه كاركرد خروارند 43 در طمع روز و شب ميان بسته بر در شاه و مير-- بندا-رند 44 تا ميان بسته-اند پيش امير در تگ و پوي كار و كا-چارند 45 گر ميان پيش مير بگشا-يند حق ايشان به كاج بگزارند 46 با جهودان چنين كنند به بلخ وين خسان جمله اهل زنارند 47 وانكه زنار بر نميبند-ند همچو من روز و شب به تيمارند 48 حرمت امروز مر جهودان راست اهل اسلام و دين حق خوارند 49 خاصهتر	140	-874110607582538054	444	703.5	352	562	79.00355529785156	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms123	false	3596492289884714931	0	141	0	662	1401	301	اين گروه كز-دل پاك شيعت مرتضاي كرارند--- من ب--يمگان ب--بيم و-خوار وب---جرم ايمن-ند انكه دزد و ميخوارند--- من نگيرم ز-حق بي زا ري اگر ايشان ز-حق بيز ارند همگ----ان لشكر فريشته اند گر چه ديوان پليد و غدارند--- ديو با لشكر فر يشتگان ايستادن ب--حرب كي يارند--- زينهارم نهاد امام زمان نزد ايشان كه اهل زنهارند ---اهل غار پيمبرند همه هر كه با حجت اندر--ين غارند بحر منسرح مسدس مطوي مفتعلن فاعلات مفتعلن مرد چو با-خويشتن شمار كند دانها اين خت--مي شكار كند-- مارج-هان را چو ديد مرد ب--دل دست كجا در دهان مار كند --مرد خرد همچو خر ز-بهر شكم يشت نبايد كه زير بار كند-- سفله جهان بيوفاست اي بخرد با تو كجا بي وفا قرار كند-- سوي گل او-اگر تو دست بري دست ت--را خار او فكار كند --خار بدان گل چننده قصد كند گرچه-همي او --بقصدا خار-كند	123	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms140	true	-7335211370424181602	117	279	518	1201	1274	300	اين گروه كز دل پاك شيعت مرتضاي كرارند 50 من به يمگان به بيم و خوار و به جرم ايمناند انكه دزد و ميخوارند 51 من نگيرم ز حق بيزا--ري اگر ايشان ز حق بيز-ارند 52 يمگيان لشكر فريشته-اند گر چه ديوان پليد و غدارند 53 ديو با لشكر فر-يشتگان ايستادن به حرب كي يارند 54 زينهارم نهاد امام زمان نزد ايشان كه اهل زنهارند 55 اهل غار پيمبرند همه هر كه با حجت اندر اين غارند genre Q 1 -------------------------------مرد چو با خويشتن شمار كند داند كاين چرخ مي شكار كند 2 مار جهان را چو ديد مرد به دل دست كجا در دهان مار كند 3 مرد خرد همچو خر ز بهر شكم پشت نبايد كه زير بار كند 4 سفله جهان بيوفاست اي بخرد با تو كجا بي-وفا قرار كند 5 سوي گل او اگر تو دست بري دست تو را خار او فگار كند 6 خار بدان گل چننده قصد كند گرچه همي او نه قصد- خار كند	140	-874110607582538054	600	971.5	472	721	83.2177505493164	125	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms123	false	3596492289884714931	151	301	708	1401	1401	301	كند--- گاه يكي را ز-چه ب--گاه برد گاه يكي-را ز-گه ب-دار كند image file0481NasirKhusrawDiwan_0130png---------------- نشمرد احوال او مهندس اگر چند ب--صد ساليان شمار كند ---اين نه فلك ميكند كز--ين سخنان اهل خرد را همي حمار كند--- كار گه است اين فلك ب--عمر همي كار ب--فرمان كردگار كند ك---ار خداوندگا-ر خود نكند بلكه همي كار پيشكار كند--- بي درو روزن بسم حصارستا----ن بي درو روزن كسي حصار كند--- روي فلك ------------------------------------------------------را ببره صبح مگر صبح مگر با-فلك ق-ار كند--- گرد معصفر مگر كه وقت سحر زود همي چرخ بر عذار كند--- در -زمي اندر نگر كه چرخ همي با شب يا-زنده كارزار كند--- اي- فلك وروز گار خوار- چنين چند چ--گوءي كه روزگار كند--- صانع قادر دگر زبي غرضي گنبد گردان ---زر -نگار كند--- وانگه بر-كار-كن هنوز همي مردم را---- بركار وار كند5-- مرد در-اين---- راه تنگ پي نبرد گر-نه خرد را دليل و يار كند--- جز كه ز-بهر من-	123	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms141	true	7556795944729114253	72	280	305	1140	1226	300	كند 14 گاه يكي را ز چه به گاه برد گاه يكي را ز گه بهدار كند 15 گاه چو دشمنت در بلا فگند گاه چو فرزند در كنار كند 16 نشمرد افعال او مهندس اگر چند به صد ساليان شمار كند 17 اين نه فلك ميكند كز اين سخنان اهل خرد را همي خمار كند 18 كار كن است اين فلك به عمر همي كار به فرمان كردگار كند 19 كار خداوند كار خود نكند بلكه همه كار پيشكار كند 20 بي درو روزن يكي حصار است اين بي درو روزن يكي حصار كند 21 روي فلك را همي به در و گهر اين شب زنگي چرا نگار كند 22 در فلك را ببرد صبح مگر صبح همي با فلك قمار كند 23 گرد معصفر نگر كه وقت سحر زود همي چرخ بر-عذار كند 24 در درمي --زر نگر كه صبح همي با شب يا زنده كارزار كند 25 اين فلك -روزگا-ر خواره چنين چند چه گوءي كه روزگار كند 26 صانع قادر هگرز بي-غرضي گنبد گردان و كار و بار كند 27 وانگه بر كار كن ستور همه مردم را مير و كار-دار كند 28 مرد در اين تنگ راه ره---- نبرد گر نه خرد را دليل و يار كند 29 جز كه ز بهر من	141	-874110607582538054	598	844.0	457	846	70.68557739257812	125	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms124	false	7493793345444667769	43	228	190	1091	1422	301	علم دل تيره را فروغ دهد كند-زبان را چو-ذوالفقار كند--- جانش از ازار ان جهان برهد هر كه ز-دين گرد-جان ازار كند ---پند پذير اي پسر كه پندت---را پاي ب--دين اندر استوار كند بحر تقارب مثمن سالم فعو لن فعو لن فعو لن فعو لن صبا باز با-گل چه بازار دارد كه هموارش از خواب بيدار دارد ب----رويش همي بر-دمد مشگ سارا مگر راه بر طبل عطار دارد --همي راز گويند تا-روز هر-شب ازيرا ز--بهمن گل ازار دارد image file0481NasirKhusrawDiwan_0131png چوبيمارگون شد زغ-م چشم نرگس مر او-را همي لاله تيمار دارد--------- نگه كن سحرگاه بر-دست سيمين ب--زر اندرون در شهوار دارد-- نه غواص گوهر نه عطار عنبر ب--نزديك نرگ- چه مقدار دارد-- بنالد همي پيش گل زار بلبل كه از زاغ ازار بسيار دارد-- زره پوش گشتند مردان بستان مگر باغ با-زاغ پيكار دارد ك--نون تير گلبن عقيق و زمرد از--ين كينه بر پر-و سوفار دارد نبيني كه چون كينه داران گلنو پراز خون دل ودست پرخار دارد بيابد كنون داد بلبل كه بستان همي خيل نيسان واذارب دارد ---عروس بهاري كنون از بنفشه كشن جعدو ازلاله رخسار دارد--- بيا تا ببيني شكفته عروسي	124	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms142	true	-7601156338139468972	102	300	402	1229	1229	300	علم دل تيره را فروغ دهد كند زبان را چو ذوالفقار كند 39 جانش از ازار ان جهان برهد هر كه ز دين گرد جان ازار كند 40 پند پذير اي پسر كه پند تو را پاي به دين اندر استوار كند genre Q 1-------------------------------------- صبا باز با گل چه بازار دارد كه هموارش از خواب بيدار دارد 2 به رويش همي بر دمد مشك سارا مگر راه بر طبل عطار دارد 3 همي راز گويند تا روز هر شب ازيرا به بهمن گل ازار دارد 4 چو -------------------------------------بيمارگون شد ز نم چشم نرگس مر او را همي لاله تيمار دارد 5 سحر گه نگه كن ----كه بر دست سيمين به زر اندرون در شهوار دارد 6 نه غواص گوهر نه عطار عنبر به نزديك نرگس چه مقدار دارد 7 بنالد همي پيش گلز-ار بلبل كه از زاغ ازار بسيار دارد 8 زره پوش گشتند مردان بستان مگر باغ با زاغ پيكار دارد 9 كنون تير-گلبن عقيق و زمرد از اين كينه بر پر و سوفار دارد 10------------------------------------------------------ بيابد كنون داد بلبل كه بستان همه خيل نيسان و ايار دارد 11 عروس بهاري كنون از بنفشه گشن جعد وز لاله رخسار دارد 12 بيا تا ببيني شگفتي عروسي-	142	-874110607582538054	728	1188.5	572	963	75.59709167480469	158	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms124	false	7493793345444667769	228	301	1091	1422	1422	301	كه زلفين و عارض ب--خروار دارد--- نگويم كه طاووس نر است گلبن كه گلبن همي-زين سخن عار دارد--- نه طاووس نر از وشي پر دارد نه از سرخ ياقوت منقار دارد--- نه در پر-و منقار رنگين سر شته چو-گل مشك خر-خير و-تاتار دارد--- چه گوءي جهان اين-همه زيب و زينت كنون بره-مان خاك و كهسار دارد--- چه گوءي كه پوشيده اين جامهها-را همان گنده پيري چو كفتار دارد بسي ج بر----درخت گل از-	124	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms143	true	-4372509281526681389	0	88	0	359	1255	300	كه زلفين و عارض به خروار دارد 13 نگويم كه طاووس نر است گلبن كه گلبن همي زين سخن عار دارد 14 نه طاووس نر از وشي پر دارد نه از سرخ ياقوت منقار دارد 15 نه در پر و منقار رنگين سر-شته چو گل مشك خر خيز و تاتار دارد 16 چه گوءي جهان اين همه زيب و زينت كنون بر همان خاك و كهسار دارد 17 چه گوءي كه پوشيده اين جامهها را همان گنده پير- چو كفتار دارد 18 به سر پر درخت گل از	143	-874110607582538054	321	540.0	251	361	88.91967010498047	74	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms125	false	-3071024235073649223	1	179	3	871	1427	301	و بارش گهي معجر و گاه دستار دارد ---يكي جادويست اين-كه او-را نبيند جز ان كس د چنين كار-تيمار دارد تگه--- كن شگفتي بمس--تان بستان كه هر-يك چه بازار-و كاچار دارد--- نهاده ب--سر در چمن تاجه- نرگس ب--دست اندرون كرده و دينار دارد--- سوي خويش خواند-همي بيهشان را همه سيرت و خوي طرار دارد نبينيز-- كه مستستهرياسمينيح ن---بيني كه سر چون--- نگونسار دارد--- نگردد بگف--تار مستانه غره كسي كو دل و جان هشيار دارد برانش زپي---ش اي خرد مند ازيرا كه هشيار مر-مست را خوار دارد image file0481NasirKhusrawDiwan_0132png نگه كن كه باهرك ---اين پير جادو دگر گونه گفتار و كردار دارد--- مكن دست پيشش اگر عهد گيرد ازيرا كه در استين مار دارد--- شدت پار وپيرارو امسال -اينك روش بر ره پار و پيرار دارد--- درخت جهان را مجنبان ازيرا درخت جهان رنج و-غم بار دارد م---ده در بهاي جهان عمر كوته كه جز-تو-جهان خود خريدار دارد بزن-----هار گيتي مده دل نه رازت كه گيتي نه راز و-نه زنهار دارد ي---كي منزل--ست اين كه هرك اندرو شد برون امدن سخت دشوار دارد ي---كي ميزبان است كو ميهمان	125	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms143	true	-4372509281526681389	89	300	363	1255	1255	300	و برگش گهي معجر و گاه دستار دارد 19 يكي جادو-ست اين كه او را نبيند جز ان كز-- چنين كار تيمار دارد 20 نگه كن شگفتي به مستان بستان كه هر يك چه بازار و كاچار دارد 21 نهاده به سر بر سمن تاج و نرگس به دست اندرون در-- و دينار دارد 22 سوي خويش خواند همي بيهشان را همه سيرت و خوي طرار دارد 23 بداني كه مست است هر رستنياي نبيني كه--- چون سر نگونسار دارد 24 نگردد به گفتار مستانه غره كسي كو دل و جان هشيار دارد 25 بر اتش زنش اي خرد-مند -زيرا كه هشيار مر مست را خوار دارد 26 نگه------------------------------------- كن كه با هر كس اين پير جادو دگر-گونه گفتار و كردار دارد 27 مكن دست پيشش اگر عهد گيرد ازيرا كه در استي- مار دارد 28 شدت پارو پيرارو امسالت اينك روش بر ره پار و پيرار دارد 29 درخت جهان را مجنبان ازيرا درخت جهان رنج و غم بار دارد 30 مده در بهاي جهان عمر كوته كه جز تو جهان پر- خريدار دارد 31 به زنهار گيتي مده دل نه رازت كه گيتي نه راز و نه زنهار دارد 32 يكي منزل است اين كه هرك اندرو شد برون امدن سخت دشوار دارد 33 يكي ميزبان است كو ميهمان-	143	-874110607582538054	755	1253.0	588	943	80.06362915039062	155	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms125	false	-3071024235073649223	179	301	871	1427	1427	301	را دهان و شكم خشگ و ناهار دارد ب---دان ميهمان ده مر--ين ميزبان را كه او قصد اين ديو غدار دارد ب-----يك سو شو از راه و-بنگر ب--عبرت كه با اين گروه از-چه بازار دارد پراز-----خنده روي--ولب و-دل ز-كينه برايشان پر-از خشم و انكار-دارد ت-----را گر بدين دست بر منبر ارد بدان دست ديگر سر- دار دارد چو----راهت گشاده كند-زي مرادي چنان دان كه در-پيش ديوار دارد--- مرا پرس كز مهر او -استينم ز-مكرش ب--خون دل اهار دارد--- هميشه در راحت اين ديو بد خو بر ازاد مردانن ب-مسمار دارد--- جفا و ستم را غنيمت شمارد وفا و-لطف را ا بپيكار دارد--- خردمند با اهل دنيا ب--رغبت نه صحبت نه كارو نه ياوار دارد--- وليكن همه با سفيه اشناءي بنا -كام و-	125	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms144	true	-8282897555618474441	0	151	0	615	1253	300	را دهان و شكم خشك و ناهار دارد 34 بدان ميهمان ده مر اين ميزبان را كه او قصد اين ديو غدار دارد 35 به يك سو شو از راه و بنگر به عبرت كه با اين گروه او چه بازار دارد 36 پر از خنده روي و لب و دل ز كينه برايشان پر از خشم و زنگار دارد 37 تو را گر بدين دست بر منبر ارد بدان دست ديگر دروندار دارد 38 چو راهت گشاده كند زي مرادي چنان دان كه در پيش ديوار دارد 39 مرا پرس از مكر او كاستينم ز مكرش به خون دل اهار دارد 40 هميشه در راحت اين ديو بد-خو بر-ازاد مردان به مسمار دارد 41 جفا و ستم را غنيمت شمارد وفا و كرم را به بيگار دارد 42 خردمند با اهل دنيا به رغبت نه صحبت نه كار و ب-ياوار دارد 43 وليكن همي با سفيه اشناءي به ناكام و	144	-874110607582538054	516	827.5	403	618	83.49514770507812	112	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms126	false	-4965364499260164155	0	134	0	639	1413	301	ناچار هنجار دارد--- كه خواهد ك-ش اين بد كنش دوست باشد كه جويد كه از بيخرد يار دارد--- بدو ده رفيقان او را ازيرا سبكسار قصد سبكسار دارد--- جز ان نيست بيدار كو-دست و دل را از--ين ديو كوتاه و بيزار دارد مرا----ين بيوفا را نبيند حقيقت كرا چشم دل هيچ بي-دار دارد حق-----------------------------------------------------------------يقت ببيند دگر سال خود را چو-چشم-- دل خويش زي پار دارد جهان پيشكاريست از مرد دانا كه بر سر يكي نامبردار دارد نشايد تكوهش مر اورا كه يزدان در--ين كار بسيار اسرار دارد image file0481NasirKhusrawDiwan_0133png زدانا بس است اين نكوهش مراورا كه او را نه دانا نه سالار دارد ---يكي بوستان است عالم كه يزدان ز-مردم دراو كشت و اشجار دارد در ا- اينجا هم--خيز دش غله كايزد در ان عالم ب ديگر انبار دارد--- همه ورز كاران اويند	126	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms144	true	-8282897555618474441	151	300	615	1253	1253	300	ناچار هنجار دارد 44 كه خواهد كهش ا-ن بد كنش درست باشد كه جويد كه از بيخرد يار دارد 45 بدو ده رفيقان او را ازيرا سبكسار قصد سبكسار دارد 46 جز ان نيست بيدار كو دست و دل را از اين ديو كوتاه و بيدار دارد 47 مر اين بيوفا را ببيند حقيقت كرا چشم دل نور ديندار دارد 48 جهان پيشه كاري است اي مرد دانا كه بر سر يكي نام بردار دارد 49 حقيقت ببيند دگر سال خود را چو چشم و دل خويش زي پار دارد 50--------------------------------------------------- نشايد نكوهش مر-و را كه يزدان در اين كار بسيار اسرار دارد 51------------------------------------- زدانا بس است ا-ن نكوهش مرو را كه او را نه دانا نه سالار دارد 52 يكي بوستان است عالم كه يزدان ز مردم در-و كشت و اشجار دارد 53 از اينجا همي خيز-دش غله ليكن بد--ان عالم-- ديگر انبار دارد 54 همه برزگ-اران اويند-	144	-874110607582538054	509	809.0	394	737	69.06377410888672	98	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms126	false	-4965364499260164155	139	244	665	1159	1413	301	دارد--- يكي تخت كرد-است واز كار كارش ج تن كار كن لاغر و زار دارد يكي را زمين بوستانست و شوره يكي كشت و فاليزو شديار دارد يكي چون درخت بهي چفده ازبر يكي گردني چون سپيدار دارد يكي تخم خورداست از بي فلاحي همي كار همواره پيكار دارد مرين هردو زا هيچ دهقان عادل چ--گوءي كه يكسان و هموار دارد ي---كي روزنامه است مر-كارها را كه ان را جهاندار دادار دارد--- بياموز-و انگه بكن كار ديني كه كار اي پسر دانش و-كار دارد--- جز-ان را-مدان رسته از بند اتش كه كردار در خورد گفتار دارد--- نصيحت پذيرد بگف-تار حجت كسي كو-دل و-خوي احرار دارد	126	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms145	true	734324140816536589	46	131	203	561	1224	300	دارد 58 يكي تخم كردهاست و-ز كار گاوش-- تن كار كن لاغر و زار دارد 59 مرا---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ين هردو را هيچ دهقان عادل چه گوءي كه يكسان و هموار دارد 60 يكي روزنامه است مر كارها را كه ان را جهاندار دادار دارد 61 بياموز و انگه بكن كار دنيي كه كار اي پسر دانش و كار دارد 62 جز ان را مدان رسته از بند اتش كه كردار در خورد گفتار دارد 63 نصيحت پذيرد ز گفتار حجت كسي كو دل و خوي احرار دارد	145	-874110607582538054	318	530.0	248	520	61.153846740722656	68	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms129	false	-8844920797934612331	209	301	1081	1496	1496	301	هر كه جان خفته را از خواب جهل اواكن-د خويشتن را گرچه دون است اي پسر-والا كند --هر كسي ك-ش خار ناداني ب--دل در خست نيش گر-بكوشد زود خار خويشتن- خرما كند 5 علم چون گرماست ناداني چوسر مادر--قياس هر كه از سر ماگريزد قصد-زي گر ما كند-- مرد-را سوداي دانش در-دل و درسر--شود چونش ننگ و عار ناداني ب--دل صفرا كند-- خون رسواءي است ناداني برون بايدش كرد اندك از دل پيش از ان- كو مرترار ---سوا كند-- غدر و مكر و جهل هرسه منكر اعدايتو--اند زود بايد مرد را كو-	129	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms145	true	734324140816536589	134	246	571	1014	1224	300	هر كه جان خفته را از خواب جهل اوا كند خويشتن را گرچه دون است اي پسر والا كند 2 هر كسي كهش خار ناداني به دل در خست نيش گر بكوشد زود خار خويش را خرما كند 3 علم چون گرماست ناداني چو سرما از قياس هر كه از سرما گريزد قصد زي گر-ما كند 4 مرد را سوداي دانش در دل و در سر شود چونش ننگ و عار ناداني به دل صفرا كند 5 خون رسواءي است ناداني برون بايدش كرد از رگ-- دل پيش از انك او مر تو را رسوا كند 6 غدر و مكر و جهل هرسه منكر اعداي تو اند زود بايد مرد را كو	145	-874110607582538054	385	645.0	299	446	86.32286834716797	89	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms130	false	-8397776469788469670	0	45	0	181	1407	301	قصد اين اعدا كند-- تو ب--قهر دشمنان بهتر كه خود مبدا كني پيش از-ان كان بدنيت بر-قهر تو مبدا كند 10 جزبدي نارد در خت جهل چيزي برگ و بار بر كنش ز و داز دلت زان پيش كو بالا كند-- هر ك----ه جان بد	130	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms145	true	734324140816536589	246	295	1014	1204	1224	300	قصد اين اعدا كند 7 تو به قهر دشمنان بهتر كه خود مبدا كني پيش از ان كان بدنيت بر قهر تو مبدا كند 8 جز بدي نارد در-خت جهل چيزي برگ و بار بر-كنش زود -از دلت زان پيش كو بالا كند 9 هر كه بچه مار بد	145	-874110607582538054	169	281.0	128	193	87.56476593017578	37	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms130	false	-8397776469788469670	40	298	164	1396	1407	301	كند هر--- كه جان بد كنش را سيرت نيكي دهد زشت را نيكو كند بل ديو-را حورا كند هر كه بچها ماربدرا پروراند روزروز زود برجان عزيز خويش اژدرها كند م نيكو-را بگستر شو ب--فعل خويش نيك تات گويد اي نكو فعل انكه-- او اوا كند--- مايها هرن-يكي و-اصل نكوءي راستي است راستي هرجا-كه باشد نيكءي پيدا كند 15 چون ب--نقطها اعتدالي باز گ-ردد روز و-شب روزگار اين عالم فرتوت را برنا كند--- نرگس و گل را كه نا پيداشوند از جور-دي عدل فرور-دين نگر-تا چون همي پيدا كند--- ابر بارنده ز-بر چون ديدها وامق شود چون ب--زيرش گلر خان چون عارض عذرا-كند را---ستي كن تا ب--دل چون چشم سر بينا-شوي راستي در دل ت--را چشم- دگر بينا كند ----رمي و-سردي ت--را هر-دو مثال--ست از ستم زان همي هر-يك جهان رازشت --و نازيبا-كند 20 مر ستم-گر را نبيني كايزد عادل همي گاه وعدها اتش سوزان و گه سرما كند--- جانت را باتن ب--پروردن قرين راست دار نيست عادل هر كه رغبت زي تن تنها كن---- علم جان ا جان ت-ست و جانب تراعلم---تن است علم مر-جان-را چو جانتن راج----همي دروا-كند ---نان اگر مر-تنت را با سر وبن انباز كرد علم جانت را همي سربر تراز جوزا كند ---عدل كن با خويشتن تا-سبز يوشي در بهشت عدل ازيرا-خاك را مي سبز چون مينا كند image file0481NasirKhusrawDiwan_0137png انچه ايزد-كرد خواهد باتو انجا-روز عدل با جهان گردون ب--وقت اعتدال اينجا كند--- دشت ديبا پوش گردد زاعت--دال روزگار زان همي بر عدل ا-يزد وعده ديبا كند--- اين نشانيها تر--ا بر وعدها ايزد گواست چرخ گردان اين نشانيها براي ا ما كند	130	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms146	true	-5361790686754263399	6	300	28	1246	1246	300	كند 10 هر كه جان بد-كنش را سيرت نيكي دهد زشت را نيكو كند بل ديو را حورا كند 11 نا------------------------------------------------------------م نيكو را بگستر شو به فعل خويش نيك تات گويد اي نكو فعل انكه ت او اوا كند 12 مايه- هر نيكي و اصل نكوءي راستي است راستي هرجا كه باشد نيكوي پيدا كند 13 چون به نقطه- اعتدالي راست گردد روز و شب روزگار اين عالم فرتوت را برنا كند 14 نرگس و گل را كه نابينا شوند از جور دي عدل پرور دين نگر تا چون همي بينا كند 15 ابر بارنده ز بر چون ديده عروه- شود چون به زيرش گل رخان چون عارض عفرا كند 16 راستي كن تا به دل چون چشم سر بينا شوي راستي در دل تو را چشمي دگر انشا كند 17 گرمي و سردي تو را هر دو مثال است -ز ستم زان همي هر يك جهان را زين دو نازيبا كند 18 مر ستم گر را نبيني كايزد عادل همي گاه وعده- اتش سوزان و گه سرما كند 19 جانت را باتن به پروردن قرين راست-دار نيست عادل هر كه رغبت زي تن تنها كند 20 علم نان --جان توست و نان تو را علم تن است علم مر جان را چو ---تن را جان همي دروا كند 21 نان اگر مر تنت را با سرو بن همساز كرد علم جانت را هميسر برتر از جوزا كند 22 عدل كن با خويشتن تا سبزپ-وشي در بهشت عدل ازيرا خاك را مي سبز چون مينا كند 23------------------------------------- انچه ايزد كرد خواهد باتو انجا روز عدل با جهان گردون به وقت اعتدال اينجا كند 24 دشت ديبا-پوش كردهاست اعتدال روزگار زان همي بر عدلت ايزد وعده ديبا كند 25 اين نشانيها تو را بر وعده ا-يزد گواست چرخ گردان اين نشانيها ز بهر- ما كند-	146	-874110607582538054	1036	1639.5	810	1332	77.77777862548828	218	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms131	false	4745488066852507223	0	176	0	815	1391	300	همي همتاي كار انج-هان پيش تو اينجا چنين يكتاي بي-همتا كند 5 گرتوا---ندر چرخ گردان بنگري فعلش تر--ا گرچه جويا نيستي مر-علم را جويا كند--- هر كه مر-داناءي ديني بيابد گر ب--عقل بنگرد دنيا ب--فعل او-را ب--دين والا-كند--- نه سخن گفتن نباشد هرچه -ان را-نشنوي اين چنين در دل تصور مردم شيدا-كند ---عقل ميگويد ت--را بي بانگ و-بي كام وزبيان كانچه دنيا ميكند مي داور دنيا كند ---عقل گرد ان نگردد كوب---جهل اندر جهان فعل را نسبت ب--سوي گنبد خضرا كند 10 خاك----- و باد و اب و اتش كو--ندارد------ بوي ورنگ نرگس و-گل را چگونه رنگن و-بويا كند--- هر يكي از هر-گل و-ميوه همي-گويد ت--را ك-ش بدان-صورت كسي دانا-همي عمدا كند--- سيم را گر ب--سر شد بر يك-دگر اتش همي چون هم اتش مر-سرشته سنگ را-ريزا كند اب وخاك ب اجزاي خاكي را-همي كلي كند باز گه مر-كل خاكي را-همي اجزا كند--- چون ز كلش جزو سازد-ريگ نرم ايدز--سنگ چون زجزوش كل سازد خاكر ا-خارا كند 10 قول سنگ و اب و اتش راندا كس نشنود ج جزكسي كو-علم دين را جان و-دل يكتا كند	131	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms147	true	-1237340726746250393	4	230	15	905	1200	300	همي همتاي كار ان جهان پيش ما اينجا چنين يزدان بي همتا كند 27 گر تو اندر چرخ گردان بنگري فعلش تو را گرچه جويا نيستي مر علم را جويا كند 28 هر كه مر داناءي دنيي بيابد گر به عقل بنگرد دنيا به فعل او را به دين دانا كند 29 نه سخن گفتن نباشد هرچه كان را نشنوي اين چنين در دل تصور مردم شيدا كند 30 عقل ميگويد تو را بي بانگ و بي كام و زبان كانچه دنيا ميكند مي داور دنيا كند 31 عقل گرد ان نگردد كو به جهل اندر جهان فعل را نسبت به سوي گنبد خضرا كند 32 خاك و اب و باد و -----اتش كان ندارد رنگ و بوي----- نرگس و گل را چگونه رنگن و بويا كند 33 هر يكي از هر گل و ميوه همي گويد تو را كهش بدان صورت كسي دانا همي عمدا كند 34 سيم را گر به سر شد بر يك دگر اتش همي چون هم اتش مر سرشته سنگ را ريزا كند 35 اب گاه اجزاي خاكي را همي كلي كند باز گه مر كل خاكي را همي اجزا كند 36 چون ز-كلش جزو سازد ريگ نرم ايد ز سنگ چون زجزوش كل سازد خاك را خارا كند 37 قول مشك و اب و اتش را كجا دانا شود جز كسي كو علم دين را جان و دل يكتا كند	147	-874110607582538054	747	1183.5	582	901	82.90788269042969	177	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms131	false	4745488066852507223	232	300	1084	1391	1391	300	بي هنر-گه مر-يكي را ملكت دارا دهد بي گنه خود باز قصد جان ان دارا كند--- اي پسر-داني كه هيچ اغاز بي انجام نيست نيك بنگر گرچه نادان برتو-مي غوغا كند--- اي پسر-امروز-را فرداست يس غافل مباش مر-مرا از كار تو پورا همي سودا كند------ غم فردا-هم امروز اي پسر بي غم شود هر كه در امروز روز انديشها ف--ردا كند--- انچه حجت مي ب--دل بيند نبيند چشم-	131	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms148	true	-4459487226613107395	0	83	0	335	1234	300	بي هنر گه مر يكي را ملكت دارا دهد بي گنه خود باز قصد جان ان دارا كند 43 اي پسر داني كه هيچ اغاز بي انجام نيست نيك بنگر گرچه نادان برتو مي غوغا كند 44 اي پسر امروز را فرداست پس غافل مباش مر مرا از كار تو پورا همي سودا كند 45 از غم فردا هم امروز اي پسر بي غم شود هر كه در امروز روز انديشه از فردا كند 46 انچه حجت مي به دل بيند نبيند چشم	148	-874110607582538054	303	526.5	237	335	90.44776153564453	74	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms132	false	-4311783902788232884	0	177	0	868	1469	301	تو با-در ازي مر-سخن را زان همي پهنا image file0481NasirKhusrawDiwan_0138png كسي كز-راز-اين دولاب پيروزه خبر دارد ب--خواب و خور چو-خر عمر عزيز خويش نگذارد جزا ان--نادان كه ننگ ب جهل زير بي سير-كردش كسي خود را ب--كام اژدهاي مست ج نسپارد 5 خرد مندا-چه مشغولي بدين انباربي حاصل كه اين انبارت از كشكين چو-از حلوا بينبارد توء-ي بر خواب و-خور-فتنه هما ناخودنءيا گه-- كه مر-پهلوت را گيتي ب--خواب و خور همي-خارد ----نءياي خاك خور اگه كه هر كس خاك خور باشد سر انجام ارچه دير است اين قوي خاكش براو بارد-- فلك مر خاك را-اي خاك خور در ميوه ود-انه ز-بهر تو ب--شور-و چرب و شيرين ميبي-اچارد-- نميبيني كز-ان اچار اگر-خاكي تهي ماند ت--را اي خاك خوار ان خاك بي اچار-نگوارد 10 ت-را زهر است خاك و دشمني داري ب--معده در كه گر خاكش دهي ور-ني همي-كارت ب--جان ارد --اگر فرمان او كردي و خوردي خاك شد خامش وگرن--ه همچنان داءم ب--معده در-همي ژارد بدانها---- گندم اندر چيست كو-مر خاك و سرگين را چنين كرد-است كورا كس همي-زين دو نپندارد--- چگونه بي سرو-دندان و حلق و	132	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms148	true	-4459487226613107395	83	300	335	1234	1234	300	تو با درازاي مر سخن را زين همي پهنا كند genre Q 1 --------------------------كسي كز راز اين دولاب پيروزه خبر دارد به خواب و خور چو خر عمر عزيز خويش نگذارد 2 جز ان نادان كه ننگ-- جهل زير پي سپر كردش كسي خود را به كام اژدهاي مست-- نسپارد 3 خرد-مندا چه مشغولي بدين انبار بيحاصل كه اين انبارت از كشكين چو از حلوا بينبارد 4 توي بر خواب و خور فتنه همانا خود نهاي اگه كه مر پهلوت را گيتي به خواب و خور همي خارد 5 نهاي اي خاكخوار اگه كه هركهش خاك-خور باشد سر-انجام ارچه دير است اين قوي خاكش ب--يوبارد 6 فلك مر خاك را اي خاك خور در ميوه و دانه ز بهر تو به شور و چرب و شيرين مي بياچارد 7 نميبيني كز ان اچار اگر خاكي تهي ماند تو را اي خاك خوار ان خاك بي-اچار نگوارد 8 تو را زهر است خاك و دشمني داري به معده در كه گر خاكش دهي ور ني همي كارت به جان ارد 9 اگر فرمان او كردي و خوردي خاك شد خامش و گر نه همچنان دايم به معده در همي ژارد 10 به دانه گندم اندر چيست كو مر خاك و سرگين را چنان كردهاست كورا كس همي زين دو نپندارد 11 چگونه بيسر و دندان و حلق و-	148	-874110607582538054	758	1185.5	601	936	80.98290252685547	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms132	false	-4311783902788232884	177	301	868	1469	1469	301	معده و د-انه همي خاكي خورد همواره كاب او ن---ياغارد كسي----كاين پر-عجايب صنع و-قدرت را نميبيند سزد گر مرد بينا جز كه نابيناش نشمارد كه هريك زان يكي كارويكي پيشها دگردارد 15 بدانه تخمها در پيشكارانند مردم را كه هر چ--------------------------------------و در هر دانها- دانا يكي صانع هميب-يند خداي خويش ا-نهاراد ن--پنداردت-ه انگارد--- و راندره يافتن مر پيشكاران را چودر ماندو برانكوبر تراست از عقل ذا- خيره وهم بگمارد--- كرح شكر-خداوندي كه اورا--بندها ط بخشد كه او از خاك خرما كرد ي داند خود -چه بگزارد ت-----را در-دانها خرماست اي بينا دل اين بنده كه او بر-سرت هر سالي همي خرما فرو بارد 20 كسي كر كرد گار خويش اين----سان قيمتي بابد سزد گر در دو-ديده خويش تخم مهرك5 او كارد ---از ان يس-	132	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms149	true	4635107457660390053	0	149	0	635	1294	300	معده ان دانه همي خاكي خورد همواره كاب او را بياغارد 12 كسي كاين پر عجايب صنع و قدرت را نميبيند سزد گر مرد بينا جز كه نابيناش نشمارد 13 به د------------------------------------انه تخمها در پيشكارانند مردم را كه هر يك زان يكي كار و يكي پيشه دگر دارد 14 چو در هر دانهاي دانا يكي صانع همي بيند خداي خويش اينها را نه پندارد نه انگارد 15 ور اندر- يافتن مر پيشكاران را چو درماند- بر ان كو برتر- از عقل است خيره وهم بگمارد 16 كسي شكر خداوندي كه او را بندهاي- بخشد كه او از خاك خرما كرد-- داند خود بچه -گزارد 17 تو را در دانه -خرماست اي بينا دل اين بنده كه او بر سرت هر سالي همي خرما فرو بارد 18 كسي كز كرد-گار خويش از اين سان قيمتي بايد سزد گر در دو ديده خويش تخم شكر-- او كارد 19 از ان پس	149	-874110607582538054	503	800.0	394	682	73.753662109375	96	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms133	false	-3091691259887529826	133	302	671	1483	1483	302	نا بوده نا فزوده بود نا فزوده چگونه فرسايد ي--س جهان تا ابد بفرسايد گر نفرسايد ايچ نفزايد-- گرهي را كه دست يزدان بست كي تواند كسي كه بگشايد-- ننگري كاين چهار زن هموار همي از-هفت شوي چون زايد --هر كسي جز خداي در عالم گر ب--جاي زمان بود شايد-- وين كهن گشته گنده پير-گران دله-ا مي چگو نه بربايد-- اي خردمند يس گمان تو-چيست كاين دوان اسيا كي اسايد ---انگهي كانچه نيست بوده شود يا چو اين بود شد بفر--سايد--- دل ب--بيهودها- مكن مشغول كه فلان ژاژ-خاي ميخايد--- در طعامي چرا كني رغبت كه اگر زان خوري تو-بگزايد ---گر بماند جهان چ--سود ت--را ور نماند ت--را چه ميبايد هر----كه رغبت كند در--ين معني دل ببايد كه پاك بزدايد زا---نكه چون دست پاك باشد سخت همي از انگبين نيا لايد--- گرد اين كار جز-كه دانا-را گشتن او خرد نفرمايد زا---نكه با-زشتروي ديبه و-خز گر چه خوب--ست خوب -ننمايد 25 هر-كه مر نفس را ب--اتش عقل از وبا ل و بزه بپا لايد image file0481NasirKhusrawDiwan_0140png شايد انگه كز--ين جوال-	133	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms150	true	-8406290978651750121	0	194	0	836	1289	300	ناب-وده نافز-وده بود نافز-وده چگونه فرسايد 4 پس جهان تا ابد بفرسايد گر نفرسايد ايچ نفزايد 5 گرهي را كه دست يزدان بست كي تواند كسي كه بگشايد 6 ننگري كاين چهار زن هموار همي از هفت-شوي چون زايد 7 هر كسي جز خداي در عالم گر به جاي زنان بود شايد 8 وين كهن گشته گند- پير گران دل ما مي چگو-نه بربايد 9 اي خردمند پس گمان تو چيست كاين دوان اسيا كي اسايد 10 انگهي كانچه نيست بوده شود يا چو اين بودهها -فرو سايد 11 دل به بيهودهاي مكن مشغول كه فلان ژاژ خاي ميخايد 12 در طعامي چرا كني رغبت كه اگر زان خوري تو بگزايد 13 گر بماند جهان چه سود تو را ور نماند تو را چه ميبايد 14 هر كه رغبت كند در اين معني دل ببايد كه پاك بزدايد 15 زانكه چون دست پاك باشد سخت همي از انگبين نيا-لايد 16 گرد اين كار جز كه دانا را گشتن او خرد نفرمايد 17 وانكه با زشتروي ديبه و خز گر چه خوب است خود بننمايد 18 هر كه مر نفس را به اتش عقل از وبا-ل و بزه بپا-لايد 19 شايد -------------------------------------انگه كز اين جوال	150	-874110607582538054	736	1207.0	581	883	83.35221099853516	146	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms134	false	3943582109583228055	1	95	5	429	1408	301	اندك اندك بر و بييمايد--- و گرش نيست مايه بر خيره اسمان را ب--گل نيندايد--- نرسد بر چنين معاني انك حب دنيا رخانش بمخايد--- اي گراينده سوي اين تلبيس شعر من سوي تو چ--كار ايد--- تو كه بر خويشتن نبخشاءي جز تو بر تو چگونه بخشايد--- گر دل تو چنانكه من خواهم مر چنين كار را بيارايد--- تبر عقل من بپن--د و بر -فق شاخ جهل ت--را بپيرايد--- منگر سوي ان-كسي كه زبانش جز خرافات و فريه ندرايد--- بخلد پند چشم جهل چنانك روي بد بخت ديبه بشخايد بحر مضارع مسدس اخرب امد بهار	134	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms150	true	-8406290978651750121	196	299	843	1288	1289	300	اندك اندك بر-و بپيمايد 20 و گرش نيست مايه بر خيره اسمان را به گل نيندايد 21 نرسد برچ-نين معاني انك حب دنيا رخانش بمخايد 22 اي گراينده سوي اين تلبيس شعر من سوي تو چه كار ايد 23 تو كه بر خويشتن نبخشاءي جز تو بر تو چگونه بخشايد 24 گر دل تو چنانكه من خواهم مر چنين كار را بيارايد 25 تبر پند من به جهد و به رفق شاخ جهل تو را بپيرايد 26 منگر سوي ان كسي كه زبانش جز خرافات و فريه نداريد 27 بخلد پند چشم جهل چنانك روي بد-بخت ديبه بشخايد genre Q 1---------- امد بهار	150	-874110607582538054	392	663.5	304	458	85.58952331542969	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms134	false	3943582109583228055	96	301	435	1408	1408	301	-سرما شد وين سال-خورده گيتي برنا شد-- اب چو-نيل بر كه اش ميگون شد صحراي سيمگونش خضرا شد وا--ن باد چون درفش دي و بهمن خوش چون بخار عود مطرا شد-- بيچاره مشگ-بيد شده عريان با گوشوار و قرطه ديبا شد-- رخسار دشتها همه تازه شد چشم شكوفهها همه بينا شد ب--ينا و زنده گشت زمين ايرا باد صبا فسون مسيحا شد بس--تان ز-نو شكوفه چوگردون شد تا نسترن ب--سان ثريا شد-- گر نيست ابر معجزها يوسف صحرا چرا چو-روي زليخا شد 20 بشكفت لاله چون رخ معشوقان نرگ ب---سان ديده شيدا شد--- از برف نو بنفشه گر ايمن گشت ايدون چرا چو چامه ترسا شد--- تيره شد-اب و-گشت هوا-روشن شد گنگ زاغ وب-لبل گويا شد بس---تان بهشتوار شد ول-اله رخشان ب--سان عارض حورا شد ---چون هندوان بي--يش گل و بلبل زاغ سياه بنده و-مولي شد 25 وان كلبن چو كنبد شيمينش اراسته چو قبها مينا شد image file0481NasirKhusrawDiwan_0141png چون عمروعاص پيش علي دي-مه پيش بهار عاجز و-رسوا شد--- معزول گشت زاغ چنين زيرا چون دشمن نبيرها زهرا شد--- كفر و نفاق از-وي چو-عباسي بر جامها سياهش پيدا شد خور---شيد فاطمي شد و باقوت بر گشت و از نشيب ب--بالا شد بانور-----او چو خنجر حيدر شد گلبن قوي چو دلدل شهبا شد--- خورشيد-چون ب--معدن-	134	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms151	true	-8234292387273475778	1	241	5	1005	1251	300	صحرا -شد وين سال خورده گيتي برنا شد 2 اب چو نيل بركه---ش ميگون شد صحراي سيمگونش خضرا شد 3 وان باد چون درفش دي و بهمن خوش چون بخار عود مطرا شد 4 بيچاره مشك بيد شده عريان با گوشوار و قرطه ديبا شد 5 رخسار دشتها همه تازه شد چشم شكوفهها همه بينا شد 6 بينا و زنده گشت زمين زيرا باد صبا فسون مسيحا شد 7 بستان ز نو شكوفه چوگردون شد تا نسترن به سان ثريا شد 8 گر نيست ابر معجزه- يوسف صحرا چرا چو روي زليخا شد 9- بشكفت لاله چون رخ معشوقان نرگس به سان ديده شيدا شد 10 از برف نو بنفشه گر ايمن گشت ايدون چرا چو جامه ترسا شد 11 تيره شد اب و گشت هوا روشن شد گنگ زاغ و بلبل گويا شد 12 بستان بهشتوار شد و لاله رخشان به سان عارض حورا شد 13 چون هندوان به پيش گل و بلبل زاغ سياه بنده و مولا شد 14 وان گلبن چو گنبد سيمينش اراسته چو قبه- مينا شد 15 -------------------------------------چون عمروعاص پيش علي دي مه پيش بهار عاجر و رسوا شد 16 معزول گشت زاغ چنين زيرا چون دشمن نبيره- زهرا شد 17 كفر و نفاق از وي چو عباسي بر جامه -سياهش پيدا شد 18 خورشيد فاطمي شد و باقوت بر-گشت و از نشيب به بالا شد 19 تا نور او چو خنجر حيدر شد گلبن قوي چو دلدل شهبا شد 20 خورشيد چون به معدن	151	-874110607582538054	886	1512.5	691	1047	84.62273406982422	187	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms135	false	-733837972332148179	0	51	0	228	1335	301	عدل امد با فصل زمهرير معادا شد--- افزون گرفت روزچو--دين و شب ناقص چو كفروت--يره چو-سودا شد ---اهل نفاق گشت شب تيره رخشنده روز -ز اهل تولي شد--- گيتي ب--سان خاطر بي غفلت پر نور-- نفع و خير از يرا شد--- چون بود تيره همچو-دل جاهل واكنون چرا چو خاطر دانا	135	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms151	true	-8234292387273475778	241	300	1005	1251	1251	300	عدل امد با فصل زمهرير معادا شد 21 افزون گرفت روز چو دين و شب ناقص چو كفر و تيره چو سودا شد 22 اهل نفاق گشت شب تيره رخشنده روز از اهل تولا شد 23 گيتي به سان خاطر بي-غفلت پر-نور و نفع و خير از-يرا شد 24 چون بود تيره همچو دل جاهل واكنون چرا چوخ-اطر دانا-	151	-874110607582538054	217	349.5	171	251	86.45418548583984	43	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms135	false	-733837972332148179	52	300	231	1330	1335	301	زيرا كه سيد همه سياره اندر حمل ب--عدل توانا شد ---عدل است اصل خير كه نوشروان اندر جهان بع--دل مسمي شد بن---گر كز اعتدال چو-سر برزد با-خور-چه چند چيز هويدا شد بن---گر كه اين غريدن پوشيدهه ياقوت سرخ و عنبر سارا شد 15 عام--ست و عدل نيكي و رسته گشت انكو بدين دو معني گويا شد--- داد خرد بده كه جهان ايدون از بهر عقل و عدل مهيا شد ز---يبا ب--علم شو كه نه زيبايست ان-كس كه او بديب--ا زيبا شد--- او را مجوي و-علم طلب زيرا بس كس كه او فريفته ي--اوا شد--- غره مشو بدان-كه كسي گويد بهمان فقيه بلخ و بخارا شد--- زيرا كه علم ديني پنهان شد چون كار دين و علم ب--غوغا شد--- مپذير قول جاهل تقليدي گرچه ب-نام شهرها دنيا شد ---چون و چرا بجوي كه بر جاهل گيتي چو حلقه تنگ از--ينجا شد با----خصم گوي علم كه بي خصمي عامي نه پاك شد نه مصفا شد--- زيرا كه سرخ روي برون امد هر كو ب--پيش حاكم تنها شد 22-خوي مهان بگير-و تواضع كن ان را كه او بد--انش والا شد image file0481NasirKhusrawDiwan_0142png كزقعر چاه تاب---كران رايش ايدون ب--چرخ بر ب--مدارا شد--- خاك سيه ب-طاعت خرما بن بنگر-چگونه خوش خوش خرما شد د---انش گزين و صبر-طلب زيرا دارا ب--صبر و دانش دارا شد خو---ي كرام گير كه حري را يخوي كريم مقطع و مبدا شد بحر قريب مسدس اخرب تامرد خرد- كور و كر نباشد از كار فلك بي خبر نباشد-- داند كه هر ان چيز كو بجنبد نا بوده و	135	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms152	true	5862099343694061152	2	287	6	1141	1185	300	زيرا كه سيد همه سياره اندر حمل به عدل توانا شد 26 عدل است اصل خير كه نوشروان اندر جهان به عدل مسما شد 27 بنگر كز اعتدال چو سر برزد با خور چه چند چيز هويدا شد 28 بنگر كه اين غريژن پوسيد-ه ياقوت سرخ و عنبر سارا شد 29 علم است و عدل نيكي و رسته گشت انكو بدين دو معني گويا شد 30 داد خرد بده كه جهان ايدون از بهر عقل و عدل مهيا شد 31 زيبا به علم شو كه نه زيبا-ست ان كس كه او به دنيا زيبا شد 32 او را مجوي و علم طلب زيرا بس كس كه او فريفته به اوا شد 33 غره مشو بدان كه كسي گويد بهمان فقيه بلخ و بخارا شد 34 زيرا كه علم ديني پنهان شد چون كار دين و علم به غوغا شد 35 مپذير قول جاهل تقليدي گرچه بهنام شهره د-نيا شد 36 چون و چرا بجوي كه بر جاهل گيتي چو حلقه تنگ از اينجا شد 37 با خصم گوي علم كه بي-خصمي علمي نه پاك شد نه مصفا شد 38 زيرا كه سرخ روي برون امد هر كو به پيش حاكم تنها شد 39 خوي مهان بگير و تواضع كن ان را كه او به دانش والا شد 40 كز ------------------------------------قعر چاه تا به كران رايش ايدون به چرخ بر به مدارا شد 41 خاك سيه بهطاعت خرما-بن بنگر چگونه خوش خوش خرما شد 42 دانش گزين و صبر طلب زيرا دارا به صبر و دانش دارا شد 43 خوي كرام گير كه حري را خو-ي كريم مقطع و مبدا شد genre Q 1 تا --------مرد خر و كور-- كر نباشد از كار فلك بي-خبر نباشد 2 داند كه هر ان چيز كو بجنبد نا-بوده و	152	-874110607582538054	996	1685.5	760	1189	83.76787567138672	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms136	false	1973980810577742273	8	262	34	1210	1373	301	گه باشد و-گاهي دگر نباشد-- من راز فلك-را بدل-- شنودم هشيار ب--دل كور و-كر نباشد چ--ون دل شنوا شدت---را از-ان پس شايد اگرت گوش سر نباشد-- بهتر ز-كدوءي نباشد ان سر كو فضل و-خرد را مقر نباشد-- در خورد تنوره و تنور باشد شاخي كه براو برگ و-بر نباشد-- چاهي--ست جهان زاز و سر نهفته وز چاه نهفته بتر نباشد-- در دام جهان جهان هميشه تخم و-چنه جز-سيم و-زر نباشد--- بتواند از--ين دام زود رستن گر مرد در اوسخت خر نباشد در ---دام نياويزد انكه زي او تخم و-چنه را بس خطر نباشد--- زين سفله جهان نفع خود بگيرد نفعي كه در او هيچ ضر نباشد--- وان نفع نباشد مگر كه دانش مشغول كلاه و كمر نباشد--- بپذير ز-من پندي اي برادر پندي كه ازا-ن خوبتر نباشد ن---يكي و بدي را بكوش داءم تا خلقت شخصت هدر نباشد ان----كس كه ازو نيك و-بد نيايد ابري بود ان ك-ش مطر نباشد--- با نيك بن--يكي بكوش ازيرا بد-جز كه سزاوار شر نباشد--- فرزند هنر هاي خويشتن شو تا-همچو تو كس را-يسر نباشد 2--وانگه كه هنر يافتي بشايد گر-جز هنرت خود پدر نباشد چ---ون داد كني خود عمر توب-اشي هر چند كه نامت عمر نباشد image file0481NasirKhusrawDiwan_0143png وانجا كه تو باشي امير باشي گر چند ب--گردت حشر نباشد--- گنجور هنرهاي خويش گردي گر باشد مالت و گر نباشد و----ايمن بروي هر كجا كه خواهي بر راه تز--ا جوي و جر نباشد--- نزديك تو كيهان مختصر شد هر چند جهان مختصر نباشد ت---و بار خداي جهان خويشي از گوهر تو به گهر نباشد--- در مملكت خويشتن نظر	136	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms153	true	-6955041271915283474	0	300	0	1229	1229	300	گه باشد و گاهي دگر نباشد 4 من راز فلك را به دل شنودم هشيار به دل كور و كر نباشد 5 چون دل شنوا شد تو را از ان پس شايد اگرت گوش سر نباشد 6 بهتر ز كدوءي نباشد ان سر كو فضل و خرد را مقر نباشد 7 در خورد تنوره و تنور باشد شاخي كه بر-و برگ و بر نباشد 8 چاهي است جهان ژرف و سر نهفته وز چاه نهفته بتر نباشد 9 در دام جهان جهان هميشه تخم و چنه جز سيم و زر نباشد 10 بتواند از اين دام زود رستن گر مرد درو -سخت خر نباشد 11 در دام نياويزد انكه زي او تخم و چنه را بس خطر نباشد 12 زين سفله جهان نفع خود بگيرد نفعي كه در--و هيچ ضر نباشد 13 وان نفع نباشد مگر كه دانش مشغول كلاه و كمر نباشد 14 بپذير ز من پندي اي برادر پندي كه از ان خوبتر نباشد 15 نيكي و بدي را بكوش دايم تا خلقت شخصت هدر نباشد 16 ان كس كه ازو نيك و بد نيايد ابري بود ان كهش مطر نباشد 17 با نيك به نيكي بكوش ازيرا بد جز كه سزاوار شر نباشد 18 فرزند هنر-هاي خويشتن شو تا همچو تو كس را پسر نباشد 19 وانگه كه هنر يافتي بشايد گر جز هنرت خود پدر نباشد 20 چون داد كني خود عمر تو باشي هر-چند كه نامت عمر نباشد 21------------------------------------- وانجا كه تو باشي امير باشي گر-چند به گردت حشر نباشد 22 گنجور هنرهاي خويش گردي گر باشد مالت و گر نباشد 23 و ايمن بروي هر كجا كه خواهي بر راه تو را جوي و جر نباشد 24 نزديك تو گيهان مختصر شد هر چند جهان مختصر نباشد 25 تو بار خداي جهان خويشي از گوهر تو به گهر نباشد 26 در مملكت خويشتن نظر-	153	-874110607582538054	1104	1883.0	858	1274	86.65620422363281	244	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms136	false	1973980810577742273	262	301	1210	1373	1373	301	كن زيرا كه ملك بي نظر نباشد بر----ملك تو-گوش و دو چشم روشن درهاست كه به زان دودر نباشد--- امروز بدين ملك در نظر كن ان چيز كه فردا مگر نباشد--- بنگر كه چه بايد هميت كردن تا بر-	136	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms154	true	704071204153722204	0	44	0	174	1227	300	كن زيرا كه ملك بي نظر نباشد 27 بر ملك تو گوش و دو چشم روشن درهاست كه به زان د-رر نباشد 28 امروز بدين ملك در طلب كن ان چيز كه فردا مگر نباشد 29 بنگر كه چه بايد هميت كردن تا بر	154	-874110607582538054	156	274.0	118	175	89.14286041259766	38	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms137	false	-4111171868241201647	0	225	0	1016	1338	301	تو فلك-را ظفر نباشد--- از عللم سير كن كه بر-حوادث از علم قويتر سپر نباشد ---هر كو سپر علم پيش گيرد از زخم جهانش ضرر نباشد ب---اقي شود اندر نعيم داءم هر چند در--ين ره-گذر نباشد--- اين ره-گذري بيفرود زشت----ست زين بي مزه تر مستقر نباشد--- بشنو سخني چون شكر ب--خوبي گرچند سخن چون شكر نباشد--- مردم شجر است وجه-انش بستان بستان نبود چون شجر نباشد ---اي شهره درختي بكوش تا بر يكسر ب--تو جز كز هنر نباشد ---وان چيز كه عالم ب--دوست باقي هر-گز هدر و بي اثر نباشد--- زيرا كه شود خوار سوي دهقان شاخي كه بر او بر ثمر نباشد--- وان-كس كه بود بي هنر چو-هيزم جز در خور نار سقر نباشد--- غافل نبود در سراي طاعت تا مرد ب--يك ره بقر نباشد هركس---- كه نيلفنجد او بصيرت فرداش ب--محشر بصر نباشد ببسيج--- هلا زاد و-كم نيايد از يك تنه گر بيشتر نباشد--- زيرا كه بترسد ز-ره مسافر هر گه كه بسيج سفر نباشد--- ايمن ننشيند ز-بيم رفتن تا بر سفرش- خشك و تر نباشد--- بپذير ز-حجت سخن كه شعرش بي فايده و بي عزر نباشد--- همچون سخن او بس--وي دانا بوي گل و باد سحر نباشد image file0481NasirKhusrawDiwan_0144png اي شده چاكر ان در كه انبوه بلند وزطمع وز طمع مانده شب و روز بر ان در چو كلند-- بر در مير تو اي بيهده بستي طمعي از طمع صعبتر انرا	137	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms154	true	704071204153722204	44	300	174	1227	1227	300	تو فلك را ظفر نباشد 30 از ع-لم سپر كن كه بر حوادث از علم قويتر سپر نباشد 31 هر كو سپر علم پيش گيرد از زخم جهانش ضرر نباشد 32 باقي شود اندر نعيم دايم هر-چند در اين ره گذر نباشد 33 اين ره گذري بي فر و درشت است زين بي-مزه-تر مستقر نباشد 34 بشنو سخني چون شكر به خوبي گرچند سخن چون شكر نباشد 35 مردم شجر است و جهانش بستان بستان نبود چون شجر نباشد 36 اي شهره درختي بكوش تا بر يكسر به تو جز كز هنر نباشد 37 وان چيز كه عالم به دوست باقي هر گز هدر و بي-اثر نباشد 38 زيرا كه شود خوار سوي دهقان شاخي كه بر--و بر ثمر نباشد 39 وان كس كه بود بي-هنر چو هيزم جز در-خور نار سقر نباشد 40 غافل نبود در سراي طاعت تا مرد به يك ره بقر نباشد 41 هر كس كه نيلفنجد او بصيرت فرداش به محشر بصر نباشد 42 بپسيچ هلا زاد و كم نبايد از يك تنه گر بيشتر نباشد 43 زيرا كه بترسد ز ره مسافر هر گه كه پسيچ سفر نباشد 44 ايمن ننشيند ز بيم رفتن تا سفرهش پر خشك و تر نباشد 45 بپذير ز حجت سخن كه شعرش بي-فايده و بي-غرر نباشد 46 همچون سخن او به سوي دانا بوي گل و باد سحر نباشد genre Q 1 ------------------------------اي شده چاكر ان درگ-ه انبوه بلند------ وز طمع مانده شب و روز بر ان در چو كلند 2 بر در مير تو اي بيهده بسته طمعي از طمع صعبتر ان را	154	-874110607582538054	920	1535.0	711	1101	83.5604019165039	198	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms137	false	-4111171868241201647	225	301	1016	1338	1338	301	كه نه قيد-است و نه بند 5 شوم شاخي--ست طمع زي وي اندر منشين ور-نشيني نرهد جانت از افات و گزند-- گر بلند است در مير تو سر يست مكن ب--طمع گردن ازاد چنين سخت مبند-- گر بلند-ي در او كرد چنين يست ت--را خويشتن چون كه فرو نفكني از كوه بلند-- ديوت از راه ببرد -است بفرماي هلا تات زير شجر گوز بسوزند سپند-- حجت اري كه همي جاه و بزرگي طلبي هم بر-ان سان-	137	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms155	true	6109781944090951812	0	84	0	340	1251	300	كه نه قيد است و نه بند 3 شوم شاخي است طمع زي وي اندر منشين ور نشيني نرهد جانت از افات و گزند 4 گر بلند است در مير تو سر پست مكن به طمع گردن ازاد چنين سخت مبند 5 گر بلنديي در او كرد چنين پست تو را خويشتن چون-كه فرونفگ-ني از كوه بلند 6 ديوت از راه ببرده است بفرماي هلا تات زير شجر گوز بسوزند سپند 7 حجت اري كه همي جاه و بزرگي طلبي هم بر ان سان	155	-874110607582538054	313	549.5	241	342	91.52046966552734	70	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms138	false	7887320875549588213	0	182	0	850	1429	301	كه همي خلق جهان ميطلبند 10 گر هزار-است خطا-اي بخرد جمله خطاست چنداز---ين حجت بي مغزتو--اي بيهده چند گر---كسي خويش تن خويش ب--چه درفك-ند خويشتن خيره در ان چاه نبايدت افكند-- گر بخندند گروهي كه ندارند خرد تو چو ديوانه ب--خندها دگران نيز مخند--- دانش اموز-و چو-نادان ز-پس مير ممخ تا-چو دانا شوي انگه دگران در-تو مخند بي --سياسي نكني رند نماءي به از انك بس--پاسيت بپو شند ب--ديبا- و پرند 15 شادي و نيكوي از مال كسان چشم مدار تا نماني چو سگان بر در قصاب نژند--- گردن از بار طمع لاغر و باريك شود اين نوشت---ست زرادشت سخندان در-زند--- ترفت از دست مده بر-طمع قند كسان ترف خود خوش خورو--از طمع مبر-گاز ب--قند--- سود منداست سمند-اي خرد مند وليك سودش ان راست سوي من كه مراوراست سمند مر----مرا انچه نخواهي كه مخري مفروش بر تنم انچه تنت را نيسندي مپسند 20 سيس انچه نه ان تو بود خيره متاز كانچه ان تو بود سوي تو ايد چو-نوند--- عمر پرمايه ب--خواب و خور برباد مده سوزن زنگ زده خيره چه خري ب--كلند--- پيش از ان ك-ت بكند دست قوي دهر از	138	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms155	true	6109781944090951812	84	300	340	1251	1251	300	كه همي خلق جهان ميطلبند 8- گر هزار است خطا اي بخرد جمله خطاست چند از اين حجت بي مغز تو اي بيهده چند 9 گر كسي خويش-تن خويش به چه در فگند خويشتن خيره در ان چاه نبايدت فگند 10 گر بخندند گروهي كه ندارند خرد تو چو ديوانه به خنده- دگران نيز مخند 11 دانش-اموز و چو نادان ز پس مير ممخ تا چو دانا شوي انگه دگران در تو مخند 12 بيسپاسي بكني رند نماءي به از-انك به سپاسيت بپو-شند به ديباي و پرند 13 شادي و نيكوي از مال كسان چشم مدار تا نماني چو سگان بر در قصاب نژند 14 گردن از بار طمع لاغر و باريك شود اين نبشته است زرادشت سخندان در زند 15 ترفت از دست مده بر طمع قند كسان ترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز به قند 16 سودمند است سمند اي خردومند وليك سودش ان راست سوي من كه مرو راست سمند 17 مر مرا انچه نخواهي كه بخري مفروش بر تنم انچه تنت را نپسندي مپسند 18 سپس انچه نه ان تو بود خيره متاز كانچه ان تو بود سوي تو ايد چو نوند 19 عمر پرمايه به خواب و خور برباد مده سوزن زنگ زده خيره چه خري به كلند 20 پيش از ان كهت بكند دست قوي دهر از-	155	-874110607582538054	807	1363.5	632	918	87.90849304199219	169	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms100	false	-2697905523651539606	1	142	7	717	1466	301	وليكن چون بكر -دار رسد يكسره بيدند و چنارند 20 غدر و مكر-است بسي بر سر-اين خلق فلك را كه بجز اهل خرد طاقت ان مكر ندارند-- اي خردمند گمان بر كه جهان خوب درختي--ست كه براواهل خرد خوش-مزه و بوي ثمارند-- بل كشاورز2 خد اي-ست و در او كشت حكيمان و ندرو-اين جهلاشان مثلا --چون خس و خار---- جز كه ازار-و خيانت نشناسند ازيرا ببد---ي فعل چو------------ماران و چوموشان بشعارند گربيابند ج زتقليد حصاري ب--جهالت از-تن خويش وسر--اين حكما گرد بر ارند image file0481NasirKhusrawDiwan_0106png مثلست اين-كه چو موشان همه بيكار بمانند ديوشان گيرد--وايندو- سر گربه بخارند ديو---شان سوي بيابان بنمود -است طريقي زين سبب ره ب--سوي شهر-همي رفت نيارند--- ببريدند ز پيغمبر و از ال و تبارش زانكه مر ديو-لعين را همه الند و تبارند--- بر ره دين ب--مثل ميل نبينند و مناره وز يس دنيا ذره بهوا---در بشمارند	100	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms156	true	4040921440156259033	129	299	521	1244	1246	300	وليكن چون به كردار رسد يكسره بيدند و چنارند 5- غدر و مكر است بسي بر سر اين خلق فلك را كه بجز اهل خرد طاقت ان مكر ندارند 6 اي خردمند گمان بر كه جهان خوب درختي است كه برو اهل خرد خوش مزه و بوي ثمارند 7 بل كشاورز- خداي است و در--و كشت حكيمان واندرو اين جهلاشان به مثل چون خس و خارند 8 جز كه ازار و خيانت نشناسند ازيرا به بديي فعل چو موشان و چو ماران قفارند 9 گر --------بيابند ز -تقليد حصاري به جهالت از تن خويش و سر اين حكما گرد بر-ارند 10 مثل ا-----------------------------------ست اين كه چو موشان همه بيكار بمانند دنهشان گيرد و ايند و سر گربه بخارند 11 ديوشان سوي بيابان بنموده است طريقي زين سبب را به سوي شهر همي رفت نيارند 12 ببريدند ز پيغمبر و از ال و تبارش زانكه مر ديو لعين را همه الند و تبارند 13 بر ره دين به مثل ميل نبينند و مناره وز پس دنيا ذره به هوا در بشمارند	156	-874110607582538054	609	999.5	481	772	78.8860092163086	124	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms138	false	7887320875549588213	182	240	850	1096	1429	301	بيخ دل از--ين جاي سپنجيت همي-بايد كند ز--------------------------------------را علم با طاعت تو قيد دوان عمر تواند عمر را بند كن از علم و زطاعت كه ترا بر سر و پاي زمانها كذران مرد حكيم بهتر از علم و زطاعت نبود قيد و كمند 25 خاطرت زنگ نگيرد-نه سرت خيره شود گر بگيرد دل هشيار تو از گيتي پند	138	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms156	true	4040921440156259033	0	64	0	254	1246	300	بيخ دل از اين جاي سپنجيت همي بايد كند 21 عمر را بند كن از علم و ز طاعت كه تو را علم با طاعت تو قيد دوان عمر تواند 22--------------------------------- بر سر و پاي زمانه گ-ذران مرد حكيم بهتر از علم و زطاعت ننهد قيد و كمند 23 خاطرت زنگ نگيرد نه سرت خيره شود گر بگيرد دل هشيار تو از حكمت پند	156	-874110607582538054	200	342.5	152	288	69.44444274902344	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms100	false	-2697905523651539606	143	259	719	1266	1466	301	اي برادر ب-حذر باش زغرقه ب-ميانشان زانكه اين قوم يكي بحربي ارام و قرارند ---سوي ال ن-ي اي از سپه ديو كه ايشان مءمنان را زجفاي سپه ديو حصارند--- سزد ار پشت ب--خر سوي غضنفر بنشيند مرد هشيار چو-دانست كه خصماتش حمارند ال پيغمبر مر امت را تا يس ايشان سوي دين راه ببينند چو خورشيد بكارند باد و-ابرند وليكن------- عقلا و حكما را بجز از-عدل نيارند و بجز علم نبارند 10 انبيا اند بدان-گاه كه پيران و كهولند حكما اند از ان-وقت كه اطفال و صغارند ---چون ره قبله شود گم ب--حكم قبلها خلقند چون شب فتنه شود-تيره پر-از نور نهارند ب-----سخا وب---هدي وب---بها و ب--تقي خوش ا از خداوند سوي خلق جهانند و- مشارند	100	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms157	true	2405398109945779535	0	117	0	513	1249	300	اي برادر بهحذر-باش زغرقه بهميانشان زانكه اين قوم يكي بحر بيارام و قرارند 15 سوي ال نبي اي از سپه ديو كه ايشان مءمنان را زجفاي سپه ديو حصارند 16 سزد از پشت به خر سوي غضنفر بنشيند مرد هشيار چو دانست كه خصمانش حمارند 17----------------------------------------------------------------- باد و ابرند وليكن حكما و عقل-------ا را بجز از عدل نيارند و بجز علم نبارند 18 انبيا-اند بدان گاه كه پيران و كهولند حكما-اند از ان وقت كه اطفال و صغارند 19 چون ره قبله شود گم به حكم قبله- خلقند چون شب فتنه شود تيره پر از نور نهارند 20 به سخا و به هدي و به بها و به تقي خوش-- از خداوند سوي خلق جهان جمله مشارند	157	-874110607582538054	454	734.0	360	591	76.81895446777344	91	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms466	false	5139167974910332892	1	121	4	536	1434	301	مردم سفله ب--سان گرسنه گربه گاه بنالد ب--زار و گاه بچرد-- تاش همي1 خوار داري و-ندهي چيز از تو چو فرزند مهربانت نبرد-- راست كه ب چيزي ب--دست كردو--قوي گشت ج گر تو بوي د بنگري چو شير بغرد---------- اين دهربا ستيزه چو ب-تيزد شير ژيان ب-دام در اويزد مر مرد--- اگه ان بود و دانا كز مكر او ب--وقت بيرهيزد-- با انكه زو جدا بشود--- فردا امروز خود ب--طبع نياميزد-- زين زال دور باش كه او دايم چون گربه شوي جويد-و بر خيزد-- از بهر چه دوي سپس جفتي كو روز-و شب همي ز-تو بگريزد چو-----------تنها بزي گريه ات مونس ايد ب--ويران درون جغد مسعود باشد-- به از ترب پخته بود مرغ لاغر به از كاه عودار-چه بد-دود باشد	466	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms157	true	2405398109945779535	149	292	639	1220	1249	300	مردم سفله به سان گرسنه گربه گاه بنالد به زار و گاه بخرد 2 تاش همي- خوار داري و ندهي چيز از تو چو فرزند مهربانت نبرد 3 راست چو-- چيزي به دست كرد و قوي گشت-- گر تو بدو-- بنگري چو شير بغرد genre Q 1 اين دهر باشگونه چو بستيزد شير ژيان بهدام در-اويزد 2- مرد دژ اگه ان بود و دانا كز مكر او به وقت بپرهيزد 3 با انك ازو جدا -شود او فردا امروز خود به طبع نياميزد 4 زين زال دور باش كه او دايم چون گربه شوي جويد و بر-خيزد 5 از بهر چه دوي سپس جفتي كو روز و شب همي ز تو بگريزد genre Q 1 چو تنها بوي گربه-ات مونس ايد به ويران درون جغد مسعود باشد 2 به از ترب پخته بود مرغ لاغر به از كاه دودار چه بد عود باشد	157	-874110607582538054	497	783.0	385	593	83.81112670898438	103	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms465	false	8775341526664178768	273	301	1341	1463	1463	301	گويمت چگونه-شود زنده كو هلاك شود اب باز اب شود خاك باز-خاك شود 5 جانش زي فرازشو-د تنش زي مغاك شود تن سوي پليد شود پاك باز پاك-	465	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms158	true	6836050734939767359	267	298	1147	1273	1282	300	گويمت چگونه شود زنده كو هلاك شود اب باز اب شود خاك باز خاك شود 2 جانش زي فراز شود تنش زي مغاك شود تن سوي پليد شود پاك باز پاك	158	-874110607582538054	119	221.0	92	126	94.44444274902344	29	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms465	false	8775341526664178768	75	153	356	704	1463	301	وعده اين چرخ همه باد بود وعده رطب كرد و فرستاد تود --باد شمر كار جهان را كه نيست تار-جهان را بجز از باد پود-- دانا داند كه ندارد ب--طبع اتش او جز-كه ز-بيداد دود --زود بيفگن ز دلت بند از تا-شوي از بندگي ازاد زود-- جان تو-مايه -ست و تنت سود كرد سود بم--ايه همي اباد بود م--ايه نگهدار ب--دين و مخور انده اين شاد منوشاد شود بس---كه نوشتي و نويساد از-انچ نيز چنان كس منويساد سود	465	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms158	true	6836050734939767359	142	236	643	1017	1282	300	وعده اين چرخ همه باد بود وعده رطب كرد و فرستاد تود 2 باد شمر كار جهان را كه نيست تار جهان را بجز از باد پود 3 دانا داند كه ندارد به طبع اتش او جز كه ز بيداد دود 4 زود بيفگن ز دلت بند از تا شوي از بندگي ازاد زود 5 جان تو مايه است و تنت سود كرد سود به مايه همي اباد بود 6 مايه نگهدار به دين و مخور انده اين سود مپرساد سود 7 بس كه نوشتي و نويساد از انچ نيز چنين كس منويساد سود	158	-874110607582538054	337	585.5	259	374	90.10694885253906	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms467	false	-7527855233239000004	53	117	216	523	1356	301	از بهر-چه اين خر-رمه بيبند-و فسارند يك ذره نسنجند اكر بيست هزارند-- گفتن نتوا نند چو گوءي ننيوشند كز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند-- ارز سخن خوب خردمندان دانند كز خاطر خود ريگ بيابان بشمارند-- مشك--ست سخن نافها او خاطر دانا معني بود ان مشك كه از نافه برارند 20مر جاهل را نبود اندازها عالم صد مرغ يله قيمت يك باز ندارند	467	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms158	true	6836050734939767359	68	139	318	633	1282	300	از بهر چه اين خر رمه بيبند و فسارند يك ذره نسنجند اگر بيست هزارند 2 گفتن نتوا-نند چو گوءي ننيوشند كز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند 3 ارز سخن خوب خردمندان دانند كز خاطر خود ريگ بيابان بشمارند 4 مشك است سخن نافه- او خاطر دانا معني بود ان مشك كه از نافه برارند 5 مر جاهل را نبود اندازه- عالم صد مرغ يله قيمت يك باز ندارند	158	-874110607582538054	301	547.0	238	318	94.65409088134766	62	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms138	false	7887320875549588213	246	301	1159	1429	1429	301	نبيني بر درخت اين جهان بار مگر-هشيار-مرد اي مرد هشيار-- درخت اين جهان را سوي دانا خرد مند-است باروبي -خرد خار-- نهان اندر بدان نيكان چنانند كه خرما در ميان خار بسيار-- مرا گوءي اگر دانا و حري بيم--گان چون نشيني خوار و-بي يار ب----زنهار خدايم من بيم--گان نكو بنگر گرفتارم مپندار-- نگويد كس كه-	138	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms159	true	-7237130391747815119	62	129	244	535	1269	300	نبيني بر درخت اين جهان بار مگر هشيار مرد اي مرد هشيار 2 درخت اين جهان را سوي دانا خرد-مند است بار و بيخرد خار 3 نهان اندر بدان نيكان چنانند كه خرما در ميان خار بسيار 4 مرا گوءي اگر دانا و حري به يمگان چون نشيني خوار و بي يار 5 به زنهار خدايم من به يمگان نكو بنگر گرفتارم مپندار 6 نگويد كس كه	159	-874110607582538054	260	451.5	208	292	89.04109954833984	54	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms139	false	2152985849924718220	127	301	669	1563	1563	301	سخن بر پيش دانا زبانت تيري و ج لبهات سوفار سخن--- را جاي بايد جست هموار ب--ميدان در-رود خوش اسب رهوار ---سخن پيش سخندان گوي از-----------------------------------------------------------------------------------------------------------يرا كه بي نقطه نگردد خط پرگار--- سخن را-تاند اري صاف و بي رنگ ز-دلها كي زدايد زنگ و-زنگار ---چرا خامش نباشي چون نداني برهنه چون كني عورت ب--بازار image file0481NasirKhusrawDiwan_0146png چه تازي خر-به پيش تازي اسبان گرفتاري ب--جهل اندر گرفتار--- چه بودت گر-نه ديوت راه گم كرد كه بي1 موزه درون رفتي ب--گلزار--- پزشكي چون كني دعوي كههر گر -نيابد راحت از بيمار بيمار--- مرنجان جان ما-را گر-تواني بدين گفتار ناهموار هموار ز----جهل خويش چون عارت نيايد چرا داري همي زاموختن عار--- اگر ناري-سر اندر زير طاعت ب--محشر-جانت بيرون ناري از-نار ---برنجان تن ب--طاعتها كه فردا ب--رنج تن شود جانت بي ازار--- مخور زنهار بر كس گر-نخواهي كه خواهي و-نيابي هيچ زنهار سبك----باري كني دعوي و انگاه گناهان كردها بر پشت---- انبار--- چو كفتاري كه بندندش بعمدا هميگويند ك--اينجا-- نيست كفتار--- گر اساني همر بايدت فردا مگير از بهر دنيا كار دشخوار--- كه دنيارا--نه تيمار-است و-نه مهر-	139	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms160	true	632250612107118792	3	240	12	1054	1280	300	سخن بر پيش دانا زبانت تير بس-- لبهات سوفار 20 سخن را جاي بايد جست ازيرا به ميدان در رود خوش اسپ رهوار 21 سخن پيش سخندان گو- ازيرا سرت بايد نخست انگاه دستار 22 جز اندر حرب گاه سخت پيدا نيايد هرگز از فرار كرار 23 سخن بشناس و انگه گو ازيرا كه بي-نقطه نگردد خط پرگار 24 سخن را تا نداري پا--ك از زنگ ز دلها كي زدايد زنگ و زنگار 25 چرا خامش نباشي چون نداني برهنه چون كني عورت به بازار 26------------------------------------- چه تازي خر به پيش تازي اسپان گرفتاري به جهل اندر گرفتار 27 چه بودت گر نه ديوت راه گم كرد كه با- موزه درون رفتي به گلزار 28 پزشكي چون كني كس را كه هرگز نيابد راحت از بيمار بيمار 29 مرنجان جان ما را گر تواني بدين گفتار ناهموار هموار 30 ز جهل خويش چون عارت نيايد چرا داري همي زاموختن عار 31 اگر ناري سر اندر زير طاعت به محشر جانت بيرون ناري از نار 32 برنجان تن به طاعتها كه فردا به رنج تن شود جانت بي-ازار 33 مخور زنهار بر كس گر نخواهي كه خواهي و نيابي هيچ زنهار 34 سبك باري كني دعوي و انگاه گناهان كرده -بر پشتت به انبار 35 چو كفتاري كه بندندش بعمدا همي گويد كه اينجاست نيست كفتار 36 گر اساني همي بايدت فردا مگير از بهر دنيا كار دش-وار 37 كه دنيا را نه تيمار است و نه مهر	160	-874110607582538054	799	1278.0	638	1089	73.37006378173828	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms140	false	1793677606944790102	43	269	198	1346	1490	301	سالار دين و-علم گشتي شود دنيا رهي پيش تو-ناچار بكارخ------ويش خود نيكو-نگه كن اگر ميداد خواهي داد پيش ار--- مكن گر راستي ورزيد خواهي چو-هدهد سرب---پيش شه نگو نسار--- حذر دار از عقاب از ازيرا كه پر-زهر-اب دارد چنگ و منقار ---اگر با-سگ نخواهي جست برخاش طمع بگسل-زخون-و گوشت-مردار و گر---ني رنج خويش از خويشتن بين چو-رويت ريش گشت و دس-ت افكار ز --حجت پند بشنو كاگه--ست او ز رسم چرخ دو ارستمكار--- نكرد از جملگي اهل خراسان كسي زو بيشتر با دهر پيكار بر-----ين رست اخر-از چنگال-دنيا ب--تقدير خداي فرد-- قهار ---گر از دني- برنجي راه او گير وكهزين بهتر-نه راهستو----نه هنجار image file0481NasirKhusrawDiwan_0147png مفعول فاعلات مفاعيلن بركن ز خواب غفلت پورا سر و-ندر جهان ب--چشم خرد بنگر ك--ار خر-است خواب و خور-اي نادان با-خر ب--خواب و-خور-چه شوي همسر---- ايزد خرد ز-بهر چه داد-ستت تا-خوش بخسبي و بخوري چون-خر-- بر-نه ب--سر كلاه خرد و انگه بر كن بشب---يكي سوي گردون سر-- گوءي كه سبز دريا موجي زد وز-قعر بر فكند بس--ر گوهر-- تيره شب و-ستاره در و گوءي در ظلمت است اشكر-اسكندر-- پروين چو-هفت خواهر خود-دايم بنشسته اند پهلوي يك-ديگر-- چون--ست زهره چون-رخ ترسيده مريخ همچو ديده شيرنر--- شعري چو-سيم خرد شده با----شد عيوق چون عقيق يمان احمر بربيرم-----كبود چنين هر شب چندين هزار چون شكفد-عبهر--- گوءي كه در-زدند هزاران جان اتش ب--گرد خرمن نيلوفر ---گر اتش است چون-كه در--ين خرمن هر گزفزون نگشت	140	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms161	true	-2259854221116557726	1	299	3	1228	1229	300	سالار دين و علم گشتي شود دنيا رهي پيش تو ناچار 42 به كار خويش خود نيكو نگه كن اگر ميداد خواهي داد پيش ار 43 مكن گر راستي ورزيد خواهي چو هدهد سر به پيش شه نگون سار 44 حذر دار از عقاب از ازيرا كه پر زهر اب دارد چنگ و منقار 45 اگر با سگ نخواهي جست پرخاش طمع بگسل زخون و گوشت مردار 46 وگر ني رنج خويش از خويشتن بين چو رويت ريش گشت و دستت افگار 47 زحجت پند بشنو كاگه است او ز رسم چرخ دوار ستمگار 48 نكرد از جملگي اهل خراسان كسي زو بيشتر با دهر پيكار 49 به دين رست اخر از چنگال دنيا به تقدير خداي فرد و قهار 50 گر از دنيا برنجي راه او گير كه زين بهتر نه راه است و نه هنجار genre Q 1--------------------------------------------------- بركن زخ-واب غفلت پورا سر واندر جهان به چشم خرد بنگر 2 كار خر است خواب و خور اي نادان با خر به خواب و خور چه شدي در خور 3 ايزد خرد ز بهر چه دادهستت تا خوش بخسپي و بخوري چون خر 4 بر نه به سر كلاه خرد و-انگه بر كن به شب يكي سوي گردون سر 5 گوءي كه سبز دريا موجي زد وز قعر بر-فگند به سر گوهر 6 تيره شب و ستاره در-و گوءي در ظلمت است لشكر اسكندر 7 پروين چو هفت خواهر چون دايم بنشسته-اند پهلوي يك ديگر 8 چون است زهره چون رخ ترسنده مريخ همچو ديده شير نر 9 شعري چو سيم خود شد يا خود شد عيوق چون عقيق چنان احمر 10 بر مبرم كبود چنين هر شب چندين هزار چون شكفد عبهر 11 گوءي كه در زدند هزاران جاي اتش به گرد خرمن نيلوفر 12 گر اتش است چون كه در اين خرمن هرگز فزون نگشت	161	-874110607582538054	1023	1572.5	812	1281	79.85948181152344	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms141	false	-5890463440345081940	2	225	14	1051	1390	301	خورشيد صانع است مر اتش-را بشناسز---اتش اي پسر اتشگر--- ور لشكريس--ت اين-كه همي بيني سالار-و مير كيست بر--ين لشگر سق---راط هفت سير نهاد اين را تدبير ساز-و كار كن و-رهبر نوراست ب گفت ماه وا-----زو رويد در-خاك ملح و-سيم ب--سنگ اندر--- مريخ زايد اهن بد خو را وز افتاب گفت كه زايدزر---- برجيس گفت مادر ارزيز است مس را هميشه زهره بود مادر--- سيماب دختر است عطارد را كيوان چوما-در است و سرب دختر وين ---هفت گوهران گدازان را سقراط باز بست ب--هفت اختر image file0481NasirKhusrawDiwan_0148png 147 گر قول ا-ن حكيم درست ايد با او مرا بس است خرد داور--- زيرا كه جمله پيشه وران باشند اينها ب--كار خويش درون مضطر سا---لار كيست پس چوازاين-- هفتان هر يك موگل--ست ب--كاري بر سا---لار پيشه ور نبود هرگز بل پيشه ور رهي بود و چاكر--- ان است پاد شه كه پديد اورد اين اختران و اين فلك اخضر و----ندر هوا ب--امر-وي استاد ا-ست بي دار و بند پايها بحر و بر و----يدون ب--امر او شد و تقديرش با خاك خشگ ساخته اب تر چند---ين همي ب--قدرت او گردد اين اسياي تيز رو بي در ---وين خاك خشگ زشت بدو گيرد چندين هزار زينت و-زيب و فر وبن--- هر چهار خواهر زاينده با بچگان بيعدد و بي-مر تس---بيح ميكنندش پيوسته در زير اين كبود و تنك چادر تس---بيح هفت چرخ شنود-ستي گر نيست گشته گوش	141	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms162	true	1444166059727799165	41	300	174	1258	1258	300	خورشيد صانع است مر اتش را بشناس از اتش اي پسر اتشگر 17 ور لشكري است اين كه همي بيني سالار و مير كيست بر اين لشكر 18 سقراط هفت مير نهاد اين را تدبير ساز و كار-كن و رهبر 19 سبز اس--ت ماه و گفت كزو رويد در خاك ملح و سيم به سنگ اندر 20 مريخ زايد اهن بد خو را وز افتاب گفت كه زايد زر 21 برجيس گفت مادر ارزيز است مس را هميشه زهره بود مادر 22 سيماب دختر است عطارد را كيوان چو مادر است و سرب دختر 23 اين هفت گوهران گدازان را سقراط باز بست به هفت اختر 24----------------------------------------- گر قول اين حكيم درست ايد با او مرا بس است خرد داور 25 زيرا كه جمله پيشه-وران باشند اينها به كار خويش درون مضطر 26 سالار كيست پس چو از اين هفتان هر يك موكل است به كاري بر 27 سالار پيشه-ور نبود هرگز بل پيشه-ور رهي بود و چاكر 28 ان است پادشا- كه پديد اورد اين اختران و اين فلك اخضر 29 واندر هوا به امر وي استاده است بي-دار و بند پايه- بحر و بر 30 وايدون به امر او شد و تقديرش با خاك خشك ساخته اب تر 31 چندين همي به قدرت او گردد اين اسياي تيز رو بي در 32 وين خاك خشك زشت بدو گيرد چندين هزار زينت و زيب و فر 33 وين هر چهار خواهر زاينده با بچگان بيعدد و بي مر 34 تسبيح ميكنندش پيوسته در زير اين كبود و تنك چادر 35 تسبيح هفت چرخ شنودهستي گر نيست گشته گوش-	162	-874110607582538054	933	1590.5	723	1135	82.20264434814453	194	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms141	false	-5890463440345081940	225	301	1051	1390	1390	301	ضميرت كر ---دست خداي اگر نگرفت-ستي حسرت خوري بسي و بري كيفر--- چشمي هميت بايد و گوش- نو از بهر ديدن ملك الاكبر--- انجا بي--يش خود ندهد بارت گر چشم و گوش تو نبري ز-يدر--- ايزد بر اسمانت همي-خواند تو خويشتن چرا فكني در جر از ---بهر بر شدن سوي عليين از علم بال ساز-و ز-طاعت پر--- اي كوفته نقاره بي باكي فربه شده ب--جسم و ب--جان لاغر--- در گردن جهان فريبنده كرده دو-دست و بازوي-	141	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms163	true	2917429597226911884	0	88	0	370	1281	300	ضميرت كر 36 دست خداي اگر نگرفتهستي حسرت خوري بسي و بري كيفر 37 چشميت ميب-بايد و گوشي نو از بهر ديدن ملك --اكبر 38 انجا به پيش خود ندهد بارت گر چشم و گوش تو نبري زايدر 39 ايزد بر اسمانت همي خواند تو خويشتن چرا فگني در جر 40 از بهر بر شدن سوي عليين از علم پاي ساز و ز طاعت پر 41 اي كوفته مفازه بي-باكي فربه شده به جسم و به جان لاغر 42 در گردن جهان فريبنده كرده دو دست و بازوي	163	-874110607582538054	323	526.0	251	374	86.36363983154297	66	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms142	false	3994521631514592705	0	190	0	887	1412	301	خود چنبر--- ايدون گمان بري كه گرفت-ستي در بر ب--مهر خوب يكي دلبر--- واگاه بيستي كه يكي افعي داري گرفته تنگ و خوش اندر بر--- گر خويشتن كشي ز جهان ورني بر تو ب--كينه او بكشد خنجر--- زين بي وفا وفا چه طمع داري چون در-دميت پيچد1خا --كستر--- چون تو بسي ب--بحر و بر ب افكند--است اين صعب ديو جاهل بد محضر--- وز خلق چون-تو-غرقه-بسي كرد-است اين بحر بي كرانه وبي معبر image file0481NasirKhusrawDiwan_0149png گريست اين جهان ب--مثل زيرا بس ناخوش است و خوش بخارد-گر ت---ا طبع ساز باشد پنداري شيري--ست تازه ريخته ب--ر شكر--- ليكن چو كرد-قصد جفا پيشش خاقان خطر ندارد و نه قيصر گ---اهي عروس وار بپيش ايد با گو شوار-و ياره و با افسر--- باصد كرشمه بسترد از رويت با شرم گرد باستي و معجر گ---اهي هژبروار برون ايد با خشم عمرو و با شغب عنتر--- ديوانه وار راست كند نا گه خنجر ب--سوي سينهت و-زي حنجر--- در حرب اين زمانها ديوانه از صبر ساز تيغ و ز-دين مغفر وز----شاخ دين شكوفها دانش چين وز دشت علم ستبل طاعت چر--- كاين نيست مستقر خرد مندان بلك اين گذرگهي--ست براو بگذر--- شاخي كه بار او نبود	142	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms163	true	2917429597226911884	88	299	370	1279	1281	300	خود چنبر 43 ايدون گمان بري كه گرفتهستي در-بر به مهر خوب يكي دلبر 44 واگاه نيستي كه يكي افعي داري گرفته تنگ و خوش اندر بر 45 گر خويشتن كشي ز جهان ورني بر تو به كينه او بكشد خنجر 46 زين بي-وفا وفا چه طمع داري چون در دمي به بيخته خاكستر 47 چون تو بسي به بح-----ر درافگنده است اين صعب ديو جاهل بد-محضر 48 وز خلق چون تو غرقه بسي كردهاست اين بحر بي-كرانه بي--معبر 49------------------------------------- گريست اين جهان به مثل زيرا بس ناخوش است و خوش بخارد گر 50 با طبع ساز باشد پنداري شيري است تازه -پخته و پر شكر 51 ليكن چو كرد قصد جفا پيشش خاقان خطر ندارد و نه قيصر 52 گاهي عروس-وارت پيش ايد با گو-شوار و ياره و با افسر 53 باصد كرشمه بسترد از رويت با شرم گرد باستي و معجر 54 گاهي هزبروار برون ايد با خشم عمرو و با شغب عنتر 55 ديوانه-وار راست كند نا-گه خنجر به سوي سينهت و زي حنجر 56 در حرب اين زمانه- ديوانه از صبر ساز تيغ و ز دين مغفر 57 وز شاخ دين شكوفه- دانش چ-ن وز دشت علم سنبل طاعت چر 58 كاين نيست مستقر خرد-مندان بلك اين گذرگهي است بر-و بگذر 59 شاخي كه بار او نبود	163	-874110607582538054	801	1282.0	628	967	82.83350372314453	156	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms142	false	3994521631514592705	191	301	892	1412	1412	301	ان شاخ يس چه بي برو-چه برور--- دنيا خطر ندارد يك ذره سوي خداي داور بي ياور--- نزديك او اگر خطرش هستي يك شربت اب كي خوردي كافر--- الفنج-گاه ت-ست جهان زينجا برگير زود زاد ره محشر--- بل دفتري--ست اين-كه همي-بيني خط خداي خويش بد--ين دفتر م---نكر مشو اشارت حجت را زيرا هگرز حق نشود منكر خط خ---داي زود بياموزي گر در شوي ب--خانها پيغمبر گر----درشوي ب--خانه ش بر-خاكت شمشاد و لاله روند و سيسنبر--- ندهد خداي عرش در--ين خانه راهت مگر ب--راهبري حيدر ح---يدر ك--زو رسيد-و ز-فخر او از قيروان ب--چين خبر خيبر--- شيراب ز-بيم خنجر او حيران دريا ب--پيش خاطر او فرغر--- قولش مقر-و مايها نور دل تيغش-	142	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms164	true	-7029345359263616798	1	138	3	581	1251	300	ان شاخ پس چه بي-برو چه برور 60 دنيا خطر ندارد يك ذره سوي خداي داور بي-ياور 61 نزديك او اگر خطرش هستي يك شربت اب كي خوردي كافر 62 الفنج گاه توست جهان زينجا برگير زود زاد ره محشر 63 بل دفتري است اين كه همي بيني خط خداي خويش بر اين دفتر 64 منكر مشو اشارت حجت را زيرا هگرز حق نبود منكر 65 خط خداي زود بياموزي گر در شوي به خانه- پيغمبر 66 گر درشوي به خانه-ش بر خاكت شمشاد و لاله رويد و سيسنبر 67 ندهد خداي عرش در اين خانه راهت مگر به راهبري حيدر 68 حيدر كه زو رسيد و ز فخر او از قيروان به چين خبر خيبر 69 شيران ز بيم خنجر او حيران دريا به پيش خاطر او فرغر 70 قولش مقر و مايه- نور دل تيغش	164	-874110607582538054	504	814.5	398	583	86.44940185546875	101	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms143	false	7769185184252107465	0	140	0	641	1453	302	مكان و-معدن شور-و شر--- ايزد عطاش داد محمد را نامش علي شناس و لقب كوثر--- گرت ارزوست صورت او ديدن وان منظر مبارك و ان مخبر--- بشتاب سري حضرت مستنصر ره --زي شجر جزاز ثمره مسپر image file0481NasirKhusrawDiwan_0150png انجاست دين ود-نيا را قبله وانجاست عز-و دولت را مشعر--- خورشيد پيش طلعت او تيره گردون بجاي حضرت او كردر1-- اي يافته ب--تيغ و بيان تو زيب و جمال معركه و منبر بي ص--ورت مبارك تو دنيا مجهول بود و بي سلب و زيور--- معروف شد ب--علم تو دين زيرا دين عود بود و خاطر تو مجمر--- اي حجت زمين خراسان زه مدح رسول و ال چنين گستر--- اي گشته نوك كلك سخن-گويت در ديده مخالف دين نشتر--- ديبا همي بديع برون اري اندر ضمير ت-ست مگر ششتر--- بر شعر زهد گفتن و بر طاعت اين روزگار ما ندت را بشمر	143	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms164	true	-7029345359263616798	138	293	581	1227	1251	300	مكان و معدن شور و شر 71 ايزد عطاش داد محمد را نامش علي شناس و لقب كوثر 72 گرت ارزوست صورت او ديدن وان منظر مبارك و ان مخبر 73 بشتاب سوي حضرت مستنصر ره را ز فخر جز به مژه مسپر 74------------------------------------- انجاست دين و دنيا را قبله وانجاست عز و دولت را مشعر 75 خورشيد پيش طلعت او تيره گردون بجاي حضرت او كردر 76 اي يافته به تيغ و بيان تو زيب و جمال معركه و منبر 77 بيصورت مبارك تو دنيا مجهول بود و بي-سلب و زيور 78 معروف شد به علم تو دين زيرا دين عود بود و خاطر تو مجمر 79 اي حجت زمين خراسان زه مدح رسول و ال چنين گستر 80 اي گشته نوك كلك سخن گويت در ديده مخالف دين نشتر 81 ديبا همي بديع برون اري اندر ضمير توست مگر ششتر 82 بر شعر زهد گفتن و بر طاعت اين روزگار ماندهت را بشمر	164	-874110607582538054	583	1020.5	448	684	85.23391723632812	130	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms145	false	1397243701895155591	37	298	167	1371	1386	301	سراي غرور خورده بسيار ساليان و شهور --چرخ پيموده بر تو عمز دراز تو-گهي مست خفته گه مخمور-- شادماني بدان كت- از سلطان خلعتي فاخر امد و منشور-- تا بي--يشت يكي دگر فاسق بيش ي--هتر رودت فسق و فجور ت--ات شاعر ب--مدح در گويد شاد بادي و قصر تو معمور-- قصر تو زين سخن هميخ-ندد بر تو اي فتنه بر سراي غرور بر-- تو خندد كه غافلي تو از انك در سراي غرور نيست سرور-- چند رفتند ازي-ن قصور بلند درهنر ب برتراز--تو سوي قبور --چرخ گردان بسي بر اورد است نوحه و نوحه گر ز-معدن سور--- شهر گرگان نماند با گرگين نه نشابور ماند با شاپور--- بر كهن كردن همه نوها اي برادر موگل--ست دهور--- عسلش را ب--حنظل است نسب شكرش را برادر-است كژور1-- كه شناسد كه چيست از عالم غرض كردگار فرد غفور ---چون زمين بر-شكستگي--ست چرا اسمان بي تفاوتس--ت و فطور--- تو چگ--وءي كه مر چرا بايست اين همه خاك و-اب و-ظلمت و-نور--- تا پديد ايد اشتر و خر و گاو مار و ماهي و كژدم و زنبور ان ---يكي بر جهد چو بو زنگان پاي كوبد ب--نغمها طنبور تا ز----بهر يكي كه پنجه سال عمر بگذاشت بي نماز و طهور image file0481NasirKhusrawDiwan_0153png 152 مر ت--را خانها- دريغ ايد زين فرو مايگان و اهل شرور--- پس چگ--وءي ز-بهر ايشان كرد اسمان و زمين غفور و شكور--- تو يكي هند باج ندهيشان چون دهدشان خداي حور--وقصور ---اين گمان- خطا ونا خوب است دور باش از چنين گماني دور--- گرت هوش است و-دل ز-پيرب-در سخني خوب گوشدار اي پهر ---عالمي ديگر است مردم را سخت نيكو ز-جاهلان مستور--- اندرو	145	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms165	true	8335572060647426369	0	300	0	1252	1252	300	سراي غرور خورده بسيار ساليان و شهور 2 چرخ پيموده بر تو عمر دراز تو گهي مست خفته گه مخمور 3 شادماني بدان كهت از سلطان خلعتي فاخر امد و منشور 4 تا به پيشت يكي دگر فاسق بيش و بهتر رودت فسق و فجور 5 يات شاعر به مدح در گويد شاد بادي و قصر تو معمور 6 قصر تو زين سخن همي خندد بر تو اي فتنه بر سراي غرور 7 بر تو خندد كه غافلي تو از-انك در سراي غرور نيست سرور 8 چند رفتند از ان قصور بلند بهتر و- برتر از تو سوي قبور 9 چرخ گردان بسي بر-اوردهاست نوحه-- نوحه-گر ز معدن سور 10 شهر گرگان نماند با گرگين نه نشابور ماند با شاپور 11 بر كهن كردن همه نوها اي برادر موكل است دهور 12 عسلش را به حنظل است نسب شكرش را برادر است كژور 13 كه شناسد كه چيست از عالم غرض كردگار فرد غيور 14 چون زمين پر شكستگي است چرا اسمان بي تفاوت است و فطور 15 تو چه گوءي كه مر چرا بايست اين همه خاك و اب و ظلمت و نور 16 تا پديد ايد اشتر و خر و گاو مار و ماهي و گزدم و زنبور 17 يا يكي بر-جهد چو بو-زنگان پاي كوبد به نغمت- طنبور 18 يا ز بهر يكي كه پنجه سال عمر بگذاشت بي-نماز و طهور 19----------------------------------------- مر تو را خانهاي دريغ ايد زين فرو-مايگان و اهل شرور 20 پس چه گوءي ز بهر ايشان كرد اسمان و زمين غفور-- شكور 21 تو يكي هند-باج ندهيشان چون دهدشان خداي حور و قصور 22 اين گماني خطا و ناخوب است دور باش از چنين گماني دور 23 گرت هوش است و دل ز پير پدر سخني خوب گوشدار اي پور 24 عالمي ديگر است مردم را سخت نيكو ز جاهلان مستور 25 اندرو-	165	-874110607582538054	1107	1835.5	863	1308	84.63302612304688	227	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms146	false	-6976469870563126135	0	254	0	1205	1416	301	مردمانند از اهل علم نفور--- غرض ايزدي--- حكيمانند وين فرومايگان خسند و-قشور دزدمر----دان بس--ان موشانند وين سبكسار مردمان چو طيور پاك مر---دان چو ماهي-ند خموش ژاژخايان خلق چون عصفور ح---كمت و-علم بر-محال و دروغ فضل دارد چو-بر حنوط بخور--- خامشي از كلام بيهده به در زبور است اين سخن مسطور كاراو-----كشت و-تخم او-سخن است بدروي بر چو در دمند بصور--- گر بترسي ز-ناصواب چواب وقت گفتن صبور باش صبور بر--- زن و-كودك كسان منگر اگرت رغبت--ست صحبت حور--- تا تو بر سلسبيل بگزيدي گنده و تيره شيرها انگور--- چه خطر دارد اين پليد نبيد عند كاس مزاجها كافور--- دل و-جان را همي-ببايد شست از محال و خطا و گفتن زور--- تا ب--هنگام خواندن نامه خجلي نايدت ب--روز نشور ازبد-----و نيك وزخط-ا و صواب چيست اندر كتبابا نا مذكور--- همه خواندند بر-تو چيز نماند ياد نا كرذه از صحاح و-كسور باد----ل و عقل وم-ا كتاب و-رسول روز محشر كه داردت معذور بندء----ي كار كن ب--امر خداي بندها كار كن- بود مامور--- جز ب--يرهيز-و زهد و استغفار كار نا خوب كي شود مغفور--- گر نباشي ز -اهل ستر ب--زهد خواند بايد بسيت ويل و ثبور ماز----كي گردد از-تو خشم خداي ب--حشم يا ب--حاجبان و ستور image file0481NasirKhusrawDiwan_0154png اي يسر شعر حجت از بر كن كه پر-از حكمت است همچو زبور بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف مفعول مفا علن فعو لن اي گشته جهان و خوانده دفتر بنديش ز كار خويش بهتر --اين چرخ بلند را همي بين بر خاك و هوا و اب و اذر-- يك گوهر ترس- نام او بحر يك گوهر خشگ	146	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms166	true	-7186535180919412415	3	300	16	1246	1246	300	مردمانند از اهل علم نفور 26 غرض ايزد اين حكيمانند وين فرومايگان خسند و قشور 27 دزد مردان به سان موشانند وين سبكسار مردمان چو طيور 28 غمر مردان چو ماهياند خموش ژاژخايان خلق چون عصفور 29 حكمت و علم بر محال و دروغ فضل دارد چو بر حنوط بخور 30 خامشي از كلام بيهده به در زبور است اين سخن مسطور 31 كار تو كشت و تخم او سخن است بدروي بر چو در دمندت صور 32 گر بترسي ز ناصواب جواب وقت گفتن صبور باش صبور 33 به زن و كودك كسان منگر اگرت رغبت است صحبت حور 34 تا تو بر سلسبيل بگزيدي گنده و تيره شيره- انگور 35 چه خطر دارد اين پليد نبيد عند كاس مزاجها كافور 36 دل و جان را همي ببايد شست از محال و خطا و گفتن زور 37 تا به هنگام خواندن نامه خجلي نايدت به روز نشور 38 از بد و نيك وز خطا و صواب چيست اندر كتاب نا---مذكور 39 همه خواندند بر تو چيز نماند ياد نكرد--ه از صحاح و كسور 40 با دل و عقل و با كتاب و رسول روز محشر كه داردت معذور 41 بندهاي كار كن به امر خداي بنده با بندگي بود مامور 42 جز به پرهيز و زهد و استغفار كار نا-خوب كي شود مغفور 43 گر نباشي از اهل ستر به زهد خواند بايد بسيت ويل و ثبور 44 باز كي گردد از تو خشم خداي به حشم يا به حاجبان و ستور 45 اي پ-------------------------------------سر شعر حجت از بر-كن كه پر از حكمت است همچو زبور genre Q 1----------------------------------------- اي گشته جهان و خوانده دفتر بنديش ز كار خويش بهتر 2 اين چرخ بلند را همي بين پر خاك و هوا و اب و اذر 3 يك گوهر تر و نام او بحر يك گوهر خشك-	166	-874110607582538054	1043	1730.0	812	1317	79.19513702392578	227	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms147	false	1643092136716332183	0	218	0	926	1296	301	از تو وز گاو گنه چه بود و--ز خر-- تو بي هنري چرا عزيزي او بي گنهي چراست مضطر--- داني كه چنين نه عدل باشد پس چون مقري ب--عدل داور ان-----كس كه چنين عزيز كردت از بهر تو كرد گوهر و زر ز---يرا كه نكرد هيچ حيوان از گوهر و زر تاج و-افسر--- بر گور و گوزن اگر امير است از قوت خويش و دل غضنفر ---چون نيست خرد ميان ايشان درويش است اين و- ان توانگر ---اين مير و عزيز نيست برگاه وان خوار و ذليل نيست بر در--- شادي و توانگري خرد راست هر دو عرضند و عقل جوهر--- شاخي--ست خرد سخن برو برگ تخمي است خرد سخن ازو بر ---زير سخن است عقل پنهان عقل--ست عروس و قول چادر--- داناي نكوسخن- كند باز از روي عروس عقل معجر--- تو روي عروس خويش بنماي اي گشته جهان و خوانده دفتر--- فتنه چه شدي چنين بر--ين خاك يگي بر -كن سوي فلك سر image file0481NasirKhusrawDiwan_0155png از گوهر و از-نبات و حيوان بر خاك ببين سه خط مسطر هفت-----ست قلم مر اين سه خط را در خط و قلم ب--عقل بنگر--- بنديش نكو كه اين سه خط را پيوسته كه كرد يك ب--ديگر--- گشتند ستور وار تا كي با رود و مي و سرود و ساغر--- خرسند شدي ب--خور ز گيتي زير اتو-خري جهان چوا-خور بر رس -	147	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms167	true	-3706263655086440280	57	300	230	1191	1191	300	از تو وز گاو گنه چه بود و از خر 9 تو بي-هنري چرا عزيزي او بي-گنهي چراست مضطر 10 داني كه چنين نه عدل باشد پس چون مقري به عدل داور 11 وان كس كه چنين عزيز كردت از بهر تو كرد گوهر و زر 12 زيرا كه نكرد هيچ حيوان از گوهر و زر تاج و افسر 13 بر گور و گوزن اگر امير است از قوت خويش و دل غضنفر 14 چون نيست خرد ميان ايشان درويش -نه اين نه ان توانگر 15 اين مير و عزيز نيست برگاه وان خوار و ذليل نيست بر در 16 شادي و توانگري خرد راست هر دو عرضند و عقل جوهر 17 شاخي است خرد سخن برو برگ تخمي است خرد سخن ازو بر 18 زير سخن است عقل پنهان عقل است عروس و قول چادر 19 داناي سخن نكو كند باز از روي عروس عقل معجر 20 تو روي عروس خويش بنماي اي گشته جهان و خوانده دفتر 21 فتنه چه شدي چنين بر اين خاك يك ره بركن سوي فلك سر 22 از گوه-------------------------------------ر و از نبات و حيوان بر-خاك ببين سه-خط مسطر 23 هفت است قلم مر اين سه خط را در خط و قلم به عقل بنگر 24 بنديش نكو كه اين سه خط را پيوسته كه كرد يك به ديگر 25 گشتنت ستور-وار تا كي با رود و مي و سرود و ساغر 26 خرسند شدي به خور ز گيتي زيرا تو خري جهان چرا خور 27 بررس	167	-874110607582538054	845	1458.5	639	1004	84.16334533691406	194	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms147	false	1643092136716332183	219	301	931	1296	1296	301	و چون چراءي شادان ب--چرا چو گاو لاغر--- بنديش كه كردگار گيتي از بهر-چه اوريدت ايدر--- بنگرب---چه محكمي ب بسته است مرجان ت--را بدين تن اندر--- او راست بن-اي بي ستوني اين گنبد گرد گرد اخضر ---چون كار ب--بند كرد بي شك بر بند بود سخنش يكسر چ---ون چنبر بي سراست فرقان خيره چه دوي ب--گرد چنبر--- با بند مچخ كه سخت گردد چون باز بتابي از رسن سر--- گاورسه چو كرد مي-نداني بايدت سپرد زر ب--زرگر--- پيدا چو تن تو است-	147	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms168	true	-6494552497660209216	2	96	6	407	1220	300	و چون چراءي شادان به چرا چو گاو لاغر 28 بنديش كه كردگار گيتي از بهر چه اوريدت ايدر 29 بنگر به چه محكمي ب-بسته-است مرجان تو را بدين تن اندر 30 او راست بهپاي بي-ستوني اين گنبد گرد-گرد اخضر 31 چون كار به بند كرد بي-شك پر بند بود سخنش يكسر 32 چون چنبر بيسر است فرقان خيره چه دوي به گرد چنبر 33 با بند مچخ كه سخت گردد چون باز بتابي از رسن سر 34 گاورسه چو كرد مي نداني بايدت سپرد زر به زرگر 35 پيدا چو تن تو است	168	-874110607582538054	353	575.5	278	406	86.94581604003906	72	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms148	false	-8155696655668807962	0	173	0	776	1343	301	تنزيل تاويل دز او چو جان مستر--- گويند كه پيش ازين گهر كوفت در ظامت زير پي سكندر--- امروز بز--ير پاي دين--ست اندر ظامات غفلت و شر هردم جا- بزند بعاديان بر از مضرب د حق باد صرصر--- سوراخ شد -است سد ياجوج يك-چند حذر كن اي برادر--- بر منبر حق شد -است دجال خامش بنشين ب--زير منبر--- اشتر چو هلاك گشت خواهد ايد ب--سر چه و-لب جر اول ب--------مراد عام نادان بر رفت بم--نبر پيمبر--- گفتا كه منم امام و-ميراث بستد ز-نبيرگان و دختر ---روي وي اگر سييد باشد روي كه بود سي---ه محشر--- صعبي تو و منكري گر اين كار نزديك تو صعب نيست --منكر image file0481NasirKhusrawDiwan_0156png ور مي-بروي تو با امامي كاين فعل شد--است -زو مشهر--- من با تو نيم كه شرم دارم از فاطمه و-شبير و شبر--- جاي حذر است از تو ما-را گر تو نكني حذر ز-حيدر--- اي گمره-- خيره چون گرفتي گمراهتري- دليل و رهبر--- من با تو سخن نگويم ايراك كرسي تو و رهبر--- تو كر تر-- من ميوها دين هميخورم شو چون گاو توخار	148	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms168	true	-6494552497660209216	96	300	407	1220	1220	300	تنزيل تاويل در--و چو جان مستر 36 گويند كه پيش ازين گهر كوفت در ظلمت زير پي سكندر 37 امروز به زير پاي دين است اندر ظلمات غفلت و شر 38 هزمان بزند بعاد ما را از مغرب-- حق باد صرصر 39 سوراخ شده است سد ياجوج يك چند حذر كن اي برادر 40 بر منبر حق شده است دجال خامش بنشين تو زير منبر 41 اشتر چو هلاك گشت خواهد ايد به سر چه و لب جر 42 انك او به مراد عام نادان بر رفت به منبر پيمبر 43 گفتا كه منم امام و ميراث بستد ز نبيرگان و دختر 44 روي وي اگر سپيد باشد روي كه بود سيه به محشر 45 صعبي تو و منكري گر اين كار نزديك تو صعب نيست و منكر 46------------------------------------- ور مي بروي تو با امامي كاين فعل شده است ازو مشهر 47 من با تو نيم كه شرم دارم از فاطمه و شبير و شبر 48 جاي حذر است از تو ما را گر تو نكني حذر ز حيدر 49 اي گمره و خيره چون گرفتي گمراهترين دليل و رهبر 50 من با تو سخن نگويم ايراك كر-ي تو و رهبر از تو كرتر 51 من ميوه -دين همي چرم شو چون گاو توخار-	168	-874110607582538054	698	1135.0	536	857	81.44690704345703	155	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms148	false	-8155696655668807962	173	299	776	1337	1343	301	وخ- هميخور--- شو پنبها جهل بركش- از گوش بشنو سخني ب--طعم شكر--- رخشنده تراز-سهيل و-خور شيد بوينده تر از عبير و عنبر--- ان--ست ب--نزد مرد عاقل مغز سخن خداي اكبر ---او را بزدم ب--سنگ تازو-- پيشت بدمدز--سنگ عبهر--- انگاه مجوي- اب چاهي هر گه كه چشيدي اپ كوثر--- پرخاش مكن سخن بياموز از من چه رمي چو خر زتشتر---- پر خرد است علم تاويل پرتيد هگرز مرغ بي پر از----مذهب خصم خويش بر رس تا حق بشناسي از مزور--- حجت نبود ترا---كه گوءي من مءمنم و جهود كافر گ---وءي كه صنوبرم وليكن زي خصم تو خاري او صنوبر هشدار------ مدار خوار كس را مرغان همه را حقير- مشمر--- غره چه شدي بخ--نجر خويش مر-خصم ت--را ده است خنجر--- از بيم شدن ز-دست او روم ماند است	148	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms169	true	2631268147559138233	0	155	0	625	1223	300	وخس همي چر 52 شو پنبه- جهل بر كن از گوش بشنو سخني به طعم شكر 53 رخشندهتر از سهيل و خور-شيد بويندهتر- از عبير و عنبر 54 ان است به نزد مرد عاقل مغز سخن خداي اكبر 55 او را بردم به سنگ تا زود پيشت بدمد ز سنگ عبهر 56 انگاه نجوءي اب چاهي هر گه كه چشيدي اب كوثر 57 پرخاش مكن سخن بياموز از من چه رمي چو خر ز نشتر 58 پر خرد است علم تاويل پر-يد هگرز مرغ بي-پر 59 از مذهب خصم خويش بر-رس تا حق بدان-ي از مزور 60 حجت نبود تو را كه گوءي من مءمنم و جهود كافر 61 گوءي كه صنوبرم وليكن زي خصم تو خاري او صنوبر 62 هش دار و مدار خوار كس را مرغان همه را حبيره مشمر 63 غره چه شدي به خنجر خويش مر خصم تو را ده است خنجر 64 از بيم شدن ز دست او روم ماندهاست	169	-874110607582538054	518	832.0	398	632	81.96202850341797	109	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms149	false	-5940215763764249592	1	134	4	592	1320	301	قيصر ---با خصم مگوي از انچه زي تو معلوم نباشد و مقرر--- منداز بخيره ناز موده زي باز چو كودكان كبوتر--- پرهيز كن اختيار و حكمت تا نيك بود ب--حشرت اختر ا---ندر سفري بساز توشه ياران تو رفته اند بي مر بي --زاد مشو برون و مفلس زين خيمه بي در مدور--- بهتر سخنان و پند حجت صد بار ت--را ز شير مادر image file0481NasirKhusrawDiwan_0157png با خويشتن شمار كن اي هوشيار پير تا بر تو نوبهار چه مايه گذشت و تير تا-- بر سرت نگشته بسي تير ونو بهار چون پر-زاغ بود سرت عارض-ت چو قير 5 گر ماه تير شير نباريد از اسمان بر قير گون سرت كه فرو ريخت--ست شير-- ز اول چنانت بود گماني كه در-- جهان كاريت جز كه خور نه قليل--ست و-نه كثير-- از خورد و برد	149	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms169	true	2631268147559138233	158	299	637	1222	1223	300	قيصر 65 با خصم مگوي--- انچه زي تو معلوم نباشد و مقرر 66 منداز بخيره ناز-موده زي باز چو كودكان كبوتر 67 پرهيز كن اختيار و حكمت تا نيك بود به حشرت اختر 68 اندر سفري بساز توشه ياران تو رفته-اند بي-مر 69 بيزاد مشو برون و مفلس زين خيمه بي-در مدور 70 بهتر سخنان و پند حجت صد بار تو را ز شير مادر genre Q 1 ------------------------------با خويشتن شمار كن اي هوشيار پير تا بر تو نوبهار چه مايه گذشت و تير 2 تا بر سرت نگشت- بسي تير و نوبهار چون پر زاغ بود سر و قامتت چو تير 3 گر ماه تير شير نباريد از اسمان بر قير-گون سرت كه فرو ريختهاست شير 4 ز اول چنانت بود گمان اندر اين جهان كاريت جز كه خور نه قليل است و نه كثير 5 از خورد و برد	169	-874110607582538054	518	875.5	397	624	83.0128173828125	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms149	false	-5940215763764249592	135	301	598	1320	1320	301	بيهوده هر سوءي اينند سال برد-تنت چون ستور پير-- با ناز و بي نياز ب--بيداري و ب--خواب بر بن حرير بودت و در گوش بانگ زير-- وان يار جفت جوي ب--گرد تو پوي پوي با جعد همچو قير-- دميده درو عبير 1-چون خر ب--سبزه رفته ب--نوروز-- در خزان در زير رز-خزان ب شده با كوزها عصير-- گفتي كه خلق نيست چو-من نيزدر--جهان هم شاطر-- ظريفم و هم شاعر و دب----- معني ب--خاطرم در و الفاظ در دهان همچون قلم ب--دست من اندر شد است اسير--- دستم رسيده بر مه ازيرا كه هيچ وقت بي من قدح ب--دست نگيرد همي امير--- پيش وزير با خطر و حشمتم بدانك ميرم همي خطاب كند خواجها خطير 15 چشمت هميشه مانده ج بدست توانگران تا-اينت نان د دارد و ان خر و ان حرير--- يك سال بر گذشت كه زي تو نيافت بار خويش تو ان يتيم-- نه همسايه ت ان فقير ا---ندر محال و هزل زبانت دراز بود و-ندر زكات دستت و انگشتگان قصير بر----هزل وقف كرده زبان فصيح-	149	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms170	true	7331232493151023424	1	192	5	779	1200	300	بيهوده هر سوءي اينند سال بود تنت چون ستور پير 6 با ناز و بي نياز به بيداري و به خواب بر تن حرير بودت و در گوش بانگ زير 7 وان يار جفت جوي به گرد تو پوي پوي با جعد همچو قير و دميده درو عبير 8 چون خر به سبزه رفته به نوروز و در خزان در زير رز خزان-- شده با كوزه- عصير 9 گفتي كه خلق نيست چو من نيز در جهان هم شاطر و ظريفم و هم شاعر و دبير 10 معني به خاطرم در و الفاظ در دهان همچون قلم به دست من اندر شدهاست اسير 11 دستم رسيد- بر مه ازيرا كه هيچ وقت بي من قدح به دست نگيرد همي امير 12 پيش وزير با خطر و حشتمم ازانك ميرم همي خطاب كند خواجه- خطير 13 چشمت هميشه مانده به دست توانگران تا اينت پانذ --ارد و ان خز و ان حرير 14 يك سال بر گذشت كه زي تو نيافت بار خويش تو ان يتيم و نه همسايه-ت ان فقير 15 اندر محال و هزل زبانت دراز بود واندر زكات دستت و انگشتكان قصير 16 بر هزل وقف كرده زبان فصيح	170	-874110607582538054	692	1176.5	533	782	88.49105072021484	148	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms150	false	8011787554412746717	0	95	0	403	1365	301	خويش بر شعر سخف كرده دل و خاطر منير ---ان كردي از فساد كه گر-يادت ايد ان رويت سياه گردد و تيره شود ضمير 20 تير و بهار دهر-جفا پيشه خرد خرد بر-تو همي-شمرد و توخود- خفته چون حمير--- تا ان جوان تيز-- قوي را چو جادوان اين چرخ تيز گرد چنين كرد كن----د و پير--- خميده گشت و-سست شد ان قامت چو-سرو بي نور ماند و زشت شد ان طلعت هژير2 ان كس كز ارزوت هميكرد دي نفير وز تو ستوه گشت و بماندي ازو نفور ان كس---------------------------- بنگر زروز گار-چه حاصل شدت جز-انك	150	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms170	true	7331232493151023424	192	300	779	1200	1200	300	خويش بر شعر صرف كرده دل و خاطر منير 17 ان كردي از فساد كه گر يادت ايد ان رويت سياه گردد و تيره شود ضمير 18 تير و بهار دهر جفا پيشه خرد خرد بر تو همي شمرد و تو خوش خفته چون حمير 19 تا ان جوان تيز و قوي را چو جاودان اين چرخ تيز گرد چنين---- كند كرد و پير 20 خميده گشت و سست شد ان قامت چو سرو بي-نور ماند و زشت شد ان صورت هژير 21---------------------------- وز تو ستوه گشت و بماندي ازو نفور ان كس كز ارزوت همي كرد دي نفير 22 بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز انك-	170	-874110607582538054	350	571.5	266	455	76.92308044433594	85	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms150	false	8011787554412746717	95	301	403	1365	1365	301	با حسرت و دريغ فرو ماندها- حسير image file0481NasirKhusrawDiwan_0158png را طلب نكردي و دنيا ز دست-شد همچون سبوس تر نه خميري و نه فطير ---دنيات دور-كرد ز-دين وين مثل ت-راست كز شعر باز داشت كز شعر باز داشت ت--را جستن شعير--- شر است جمله دنيا خير است دين همه اين شر باز داشتت از خير خير- خير ---خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار موش زمانه را توءي اي بيخرد پنير ---زين بد كنش حذر-كن و-زين پس دروغ او منيوش اگر بهوش و-بصيري و-تيز-وير1 --شير زمانه زود كند سير مرد را چون تو همي-نگردي ازين شير شير سير خ-------يره مياز ماي مر اين ازموده را كز ريگ نامد است خردمند را خمير--- گر ميبكرد خواهي تدبير كار خويش بس باشد اي بصير خرد مرد---را وزير ا---ين عالم بزرگ ز بهر چه كرده اند از خويشتن بپرس تو اي عالم صغير 10 ور ميبمرد خواهند اين زندگان همه بودش همي ز بهر-چه بايد بدين زحير2-- زي پيل و شير و اشتر كايشان قوي-ترند ايزد بشير چون نفرستاد و نه نذير وان كا---ين عظيم عالم گردنده صنع اوست چون خوانده مر مرا و-چه خواهد-ز من حقير ---زين افريدگان چو مرا خواند بي-گمان با من ضعيف بندهش كاري--ست ناگرير ور --مان همي-ببايد او را شنا ختن بي چون و-	150	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms171	true	6947163690224912893	0	225	0	962	1256	300	با حسرت و دريغ فرو ماندهاي حسير 23 دين--------------------------------- را طلب نكردي و دنيا ز دست شد همچو سپ-وس تر نه خميري و نه فطير 24 دنيات دور كرد ز دين وين مثل توراست كز شعر بازد-----------------اشت تو را جستن شعير 25 شر است جمله دنيا خير است دين همه اين شر باز داشتت از خير خيره خير 26 خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار موش زمانه را تو-ي اي بيخبر پنير 27 زين بد كنش حذر كن و زين پس دروغ او منيوش اگر بهوش و بصيري و تيز وير 28 شير زمانه زود كند سير مرد را چون تو همي نگردي ازين ----شير سير شير 29 خيره مياز-ماي مر اين ازموده را كز ريگ ناسرش--ت خردمند را خمير 30 گر ميبكرد خواهي تدبير كار خويش بس باشد اي بصير خرد مر تو را وزير 31 اين عالم بزرگ ز بهر چه كرده-اند از خويشتن بپرس تو اي عالم صغير 32 ور ميبمرد خواهند اين زندگان همه پوزش همي ز بهر چه بايد بدين زحير 33 زي پيل و شير و اشتر كايشان قوي ترند ايزد بشير چون نفرستاد و نه نذير 34 وانك اين عظيم عالم گردنده صنع اوست چون خواند- مر مرا و چه خواهد ز من حقير 35 زين افريدگان چو مرا خواند بي گمان با من ضعيف بندهش كاري است ناگزير 36 ورمان همي ببايد او را شنا-ختن بي-چون و	171	-874110607582538054	865	1475.5	676	1025	84.39024353027344	185	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms151	false	-942040492947419018	0	62	0	270	1312	301	بي چگونه طريقي--ست بس- عسير 15 و رهمچو ما-خداي نه جسمس--ت و نه گران پس همچو ما چرا كه سميع--ست و-هم بصير ور----چون تو جسم نيست چه بايد-هميش تخت معني تخت و عرش يكي باشد و سرير--- تن گور ت-ست خشم مگير از حديث من زيرا كه خشم-گير نباشد سخن پذير--- از خويشتن بپرس در--ين گور خويش تو جان و-خرد بس است	151	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms171	true	6947163690224912893	225	300	962	1256	1256	300	بي چگونه طريقي است اين عسير 37 ور همچو ما خداي نه جسم است و نه گران پس همچو ما چرا كه سميع است و هم بصير 38 ور چون تو جسم نيست چه بايد هميش تخت معني تخت و عرش يكي باشد و سرير 39 تن گور توست خشم مگير از حديث من زيرا كه خشم گير نباشد سخن پذير 40 از خويشتن بپرس در اين گور خويش تو جان و خرد بس است-	171	-874110607582538054	260	435.0	200	295	88.13558959960938	62	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms151	false	-942040492947419018	63	301	274	1312	1312	301	منكر و-نكير ---اين گور تو چنان-كه رسول خداي گفت يا روضه بهشت--ست يا كنده سعير -2 بهتر رهي بگير كه دو راه پيش ت-ست سوي بهينه راء طلب كن يكي خفير4-- در راه دين حق تو ب--رايب كسي مرو كو-را ز رهبري نه صغير است-- نه كبير--- بي حجت و بصارت سوي تو خويشتن با چشم كور نام نهاد است ابو بصير image file0481NasirKhusrawDiwan_0159png بنگر كه خلق را ب--كه داد و چگونه گفت روزي كه خطبه كرد ن-ي بر سر غدير ---دست علي گرفت و بدو داد جاي خويش گر دست او گرفت جز از دست او مگير--- اي ناصبي اگر تو مقري بدين خويش حيدر امام تست--- شبر -انگهي شبير--- ور منكري وصيت او را ب--جهل خويش پس خود يس از رسول ببايد همي-- سفير 5 -علم علي نه قال و مقال--ست عن فلان بل علم او چو در يتيم است بي نظير--- اقرار كن بدو و بياموز علم او تا پشت دين قوي كني و-چشم دل-قرير--- اب حيات زير سخنهاي خوب اوست اب حيات را بخور و جاودان ممي---- پنديت داد حجت و كردت اشارتي اي پور بس مبارك پند پدر پذير بحخر هزج مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول مفاعيل مفاعيل فعو لن اين چنبر گردنده بدين گوي مدور چون سرو سهي قد مرا كرد چو چنبر امد بر -----خم تيرگي و-نور برون تاخت تا-زنده شب تيره يس روز منور هرو---عده وهر--قول كه كرد-اين فلك و گفت ان وعده خلاف امد و ان قول مزور-	151	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms172	true	1442151125428161161	2	258	6	1023	1189	300	منكر و نكير 41 اين گور تو چنان كه رسول خداي گفت يا روضه بهشت است يا كنده سعير 42 بهتر رهي بگير كه دو راه پيش توست سوي بهينه راه طلب كن يكي خفير 43 در راه دين حق تو به راي- كسي مرو كو را ز رهبري نه صغير است و نه كبير 44 بي حجت و بصارت سوي تو خويشتن با چشم كور نام نهادهاست بوالبصير 45------------------------------------- بنگر كه خلق را به كه داد و چگونه گفت روزي كه خطبه كرد نبي بر سر غدير 46 دست علي گرفت و بدو داد جاي خويش گر دست او گرفت تو جز دست او مگير 47 اي ناصبي اگر تو مقري بدين سخن- حيدر امام توست و شبر وانگهي شبير 48 ور منكري وصيت او را به جهل خويش پس خود پس از رسول نبايد تو را سفير 49 علم علي نه قال و مقال است عن فلان بل علم او چو در يتيم است بي-نظير 50 اقرار كن بدو و بياموز علم او تا پشت دين قوي كني و چشم دل قرير 51 اب حيات زير سخنهاي خوب اوست اب حيات را بخور و جاودان ممير 52 پنديت داد حجت و كردت اشارتي اي پور بس مبارك پند پدر پذير genre Q 1 اي چ-------------------------------------------------نبر گردنده بدين گوي مدور چون سرو سهي قد مرا كرد چو چنبر 2 وز موي و رخم تيرگي و نور برون تاخت تا زنده شب تيره پس روز منور 3 هر وعده و هر قول كه كرد اين فلك و گفت ان وعده خلاف امد و ان قول مزور	172	-874110607582538054	898	1539.5	681	1106	81.19348907470703	205	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms152	false	-2563878989255289665	34	295	154	1333	1356	301	قلم را ب-ره چشمت ب بشنو مر ن--ول مزور سخني باشد كان را گوينده دگر گونه كند ساعت ديگر اين- هر دو-شب و روز-دو گفتار دروغند كاين دهر همي-گويد همواره- مستر-- از حق بجز از حق نزاد است و نزايد وين قاعده زي عقل درستست-- و مقرر 20 وين هر چه همي زير شب و روز بزاي-د فرزند دروغند و مزور همه يكسر ---زين است ترا كيب نبات و حيوان پاك بي حاصل همچون يدر خويش وچو--مادر تر---كيب تو سفلي و كثيف است وليكن صورت-گر علوي و لطيف است بدو در--- صورت-گر جوهر هم جوهر بود ايراك صورت نپذيرد ز عرض هرگز جوهر--- يك جوهر تركيب دهند است و مصور يك جوهر تركيب پذير است و مصور 24 زنده نشد اين سفلي الا كه ب--صورت بس صورت جان--ست در--ين جس image file0481NasirKhusrawDiwan_0160png ور عاريتي بود بر--ين سفلي صوزت ذاتي بود ان گوهر عالي را پيكر--- وان گوهر كو زنده ب--ذات--ست نميرد يس جان تو هر گز نمرد جان برادر--- ور جسم تو از نفس بدين صنعت محكم مانندها قصري شده پر نور مقمر بي -----بهره چرا ماند است اين جان تواز---تن بي دانش و تمييز بمانند يكي خر--- داني كه چو فر تن تو صورت جسمي--ست جز صورت علمي نبود جان ت--را فر ب---نگر كه خداوند ز بهر تو چه اورد از نعمت بيمر در--ين حصن مدور--- وانگاه در--ين حصن ت--را حجر-گكي داد اراسته و ساخته ب--اندازه و در خور--- بگشاد- در--ين حجره ت-را پنج در خوب بنشسته تو چون شاه درو بر-سر منظر ---هر گه كه ترا---بايد در حجر-گك خويش يك نعمت از--ين حصن برون برز----يكي در 10 فرمانبر	152	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms173	true	7245931411596218539	0	300	0	1236	1236	300	قلم را ز ره چشم تو بنگر 7 گر قول مزور سخني باشد كان را گوينده دگر-گونه كند ساعت ديگر 8 پس هر دو شب و روز دو گفتار دروغند كاين دهر همي گويد هموار و مستر 9 وز حق -جز از حق نزادهاست و نزايد وين قاعده زي عقل درست است و مقرر 10 پس هر--چه همي زير شب و روز بزايند فرزند دروغند و مزور همه يكسر 11 زين است ترا-كيب نبات و حيوان پاك بي حاصل همچون پدر خويش و چو مادر 12 تركيب تو سفلي و كثيف است وليكن صورت گر علوي و لطيف است بدو در 13 صورت گر جوهر هم جوهر بود ايراك صورت نپذيرد ز عرض هرگز جوهر 14 يك جوهر تركيب دهندهاست و مصور يك جوهر تركيب پذير است و مصور 15 زنده نشد اين سفلي الا كه به صورت پس صورت جان است در اين جسم محضر 16------------------------------- ور عاريتي بود بر اين سفلي صورت ذاتي بود ان گوهر عالي را پيكر 17 وان گوهر كو زنده به ذات است نميرد پس جان تو هر-گز نمرد جان برادر 18 ور جسم تو از نفس بد-ن صنعت محكم ماننده- قصري شده پر-نور و معنبر 19 بيبهره چرا ماندهاست اين جان تو زين تن بي-دانش و تمييز همانند يكي خر 20 داني كه چو فر تن تو صورت جسمي است جز صورت علمي نبود جان تو را فر 21 بنگر كه خداوند ز بهر تو چه اورد از نعمت بيمر در اين حصن مدور 22 وانگاه در اين حصن تو را حجر گكي داد اراسته و ساخته به اندازه و در خور 23 بگشاده در اين حجره تورا پنج در خوب بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر 24 هر گه كه تو را بايد در حجر گك خويش يك نعمت از اين حصن درون خوان ز يكي در 25 فرمان بر	173	-874110607582538054	1074	1790.5	829	1277	84.1033706665039	222	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms153	false	5315680188643605569	0	115	0	491	1370	301	خواهي سوي بحرش برو خواهي بس--وي بر زا---ن پنج در حجره سه تن راست دو-جان را تا هر دو گهر داد بيا بند ز داور چونان----كه سوي تن---------------------------------- دو در باغ گشادند يكسان شودت بر در جان منظر و-مخبر--- بشنو سخن ايزد و بنگر سوي خطش امروز كه در حجره مقيمي و-مجاور--- بنگر كه كجا ميروي اي رفته چهل سال چون اب سوي جوي ز بالا سوي محشر 15--- عمر تو نبيني كه يكي راه دراز است دنيات برين سر بر-د عقبات بر ان سر--------------------------------------------------------------------- كوتوشه و كورهبري اي رفته چهل سال زين كوه بدان دشت وزان جوي بدان در بهر چ-ه همي-بري راهي كه در اونيست ارايش را-روي نه در خواب و-نه در خور	153	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms174	true	-4090722529495078417	7	150	26	608	1219	300	خواهي سوي بحرش برو خواهي به سوي بر 26 اين پنج در حجره سه تن راست دو جان را تا هر-دو گهر داد بيا-بند ز داور 27 چندان كه سوي تن تو سه در باز گشادي بگشاي سوي جانت دو در-------------------------------- منظر و مخبر 28 بشنو سخن ايزد ب--نگر سوي خطش امروز كه در حجره مقيمي و مجاور 29 بنگر كه كجا ميروي اي رفته چهل سال زين كوي بدان دشت وزين جوي بدان جر 30 عمر تو نبيني كه يكي راه دراز است دنيات بدين سر بر و عقبيت بد-ان سر 31 اني تو كه يك ميل همي رفت نياري بيتوشه و بيرهبري از شهر به كردر 32 كوتوشه و كورهبرت اي رفته چهل سال چون اب سوي جوي ز بالا سوي محشر 33 بنگر كه همي بري راهي كه درو -نيست اسايش را روي نه در خواب و نه در خور	174	-874110607582538054	383	578.0	286	620	61.774192810058594	78	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms153	false	5315680188643605569	115	262	491	1185	1370	301	بگشاد مرا بسته وبرهر -چه بگفتم بنمود يكي حجت معروف-- مشهر وان---گاه مرا بنمود اين خط الهي مسطور بر--ين جوهر-- مجموع و مكثر 20 تار-اه بديد اين دل گمراه ب----جودش بر گنبد كيوان شد از--ين چاه مقعر بنم---ود مرا راه علوم قدما پاك وانگاه از ان برتر بنمودم و بهتر--- بر خاطرم امروز همي گشت نيارد گر فكرت سقراط بود ب پر كبوتر--- اقوال مرا گر نبود باورت اين قول اندر كتب من يك يك---------- بشمر و بنكر تا هيچ-كسي ديدي كايات قران را جز من ب--خط ايزد بنمود مسطر 25 در نفس من اين علم عطاءي--ست الهي معروف چو روز-است نه مجهولو--نه منكر image file0481NasirKhusrawDiwan_0161png ازاد شد از بندگي از مرا جان ازاد شو از از-و بزي شاد و توانگر--- بنديش كه مردم همه بنده ب--چه روي--ست تا مولا بشناسي و ازاد و مدبر--- دين گير كه--- بادين همگي بنده شد-ستند پيش تو زاطراف جهان	153	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms176	true	-4675106826089366259	132	300	566	1269	1269	300	بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم بنمود يكي حجت معروف و مشهر 72 وانگاه مرا بنمود اين خط الهي مسطور بر اين جوهر و مجموع و مكسر 73 تا راه بديد اين دل گمراه و به جودش بر گنبد كيوان شد از اين چاه مقعر 74 بنمود مرا راه علوم قدما پاك وانگاه از ان برتر بنمودم و بهتر 75 بر خاطرم امروز همي گشت نيارد گر فكرت سقراط بود-- پر كبوتر 76 اقوال مرا گر نبود باورت اين قول اندر كتبم-- يك يك بنگر تو و بشمر 77---- تا هيچ كسي ديدي كايات قران را جز من به خط ايزد بنمود مسطر 78 در نفس من اين علم عطاءي است الهي معروف چو روز است نه مجهول و نه منكر 79 از-------------------------------------اد شد از بندگي از مرا جان ازاد شو از از و بزي شاد و توانگر 80 بنديش كه مردم همه بنده به چه روي است تا مولا بشناسي و ازاد و مدبر 81 دين گير كه از بيدين----ي بنده شدهستند پيش تو زاطراف جهان-	176	-874110607582538054	616	1059.0	478	753	81.80610656738281	131	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms154	false	9005950299146890213	9	216	41	987	1379	301	زرد-تن لاغر گلخ-وار سيه-سار زر داست و نزار است و چنين باشد گل-خوار 10 همواره سيه سرش ببرند ازي--راك هم-صورت مار است و ببرند سر مار-- تا سرش نبري نكند قصد برفتن چون سرش بريدي برود سرب---نگونسار --چون اتش زرد است و-سيه سار وليكن اين زاب شود زنده و زاتش بمرد زار --جز كز سبب دوستي اب جداء-يست اين زردو سيه سار از-ان زردوسيه سار-- هر چند كه زرد است سخنهاش سياه است گر چه سخن خلق سيه نيست ب--گفتار 15 گنگ--ست چو-شد مانده و گويا چو-روان گشت زيرا كه جدا نيست ز گفتارش رفت---- مرغي--ست وليكن عجبي مرغي ازيراك خوردتش همه قار است رفتنش ب--منقار م--رغي كه چو در دست تو جنبيد-ببيند در جنبش او عقل ت--را مردم هشيار--- تيري--ست كه در رفتن سوفارش ب--پيش است هر چند كه هر تير سيس دارد سوفار گل---زار كند رفتن او عارض دفتر انگه كه برون ايد از ان گوشها ب گلزار 20 اقرار تو باشد سخنش گرچه روان-يست در-دين كه كسي از كس ديگر كند اقرار--- دشوار شود بانگ تو از خانه بدهن--يز واسان شود اواز وي از بلخ ب--بلغار در ---دست خردمند همه حكمت گويد جز ژاژ نخايد همه در دست سبكسار ه ----------سخن گفته همه فخر بدو كرد جز كايزد داد ار و پيام اور مختار	154	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms177	true	5722030335553515499	56	298	226	1235	1240	300	زرد تن لاغر گل خوار سيه سار زرد است و نزار است و چنين باشد گل خوار 2- همواره سيه سرش ببرند از ايراك هم صورت مار است و ببرند سر مار 3 تا سرش نبري نكند قصد برفتن چون سرش بريدي برود سر به نگونسار 4 چون اتش زرد است و سيه سار وليكن اين زاب شود زنده و زاتش بمرد زار 5 جز كز سيب دوستي اب جدا نيست اين زرد- سيه سار از ان زرد سيه سار 6 هر چند كه زرد است سخنهاش سياه است گر-چه سخن خلق سيه نيست به گفتار -7 گنگ است چو شد مانده و گويا چو روان گشت زيرا كه جدا نيست ز گفتارش رفتار 8 مرغي است وليكن عجبي مرغي ازيراك خوردنش همه قار است رفتنش به منقار 9 مرغي كه چو در دست تو جنبيد ببيند در جنبش او عقل تو را مردم هشيار 10 تيري است كه در رفتن سوفارش به پيش است هر چند كه هر تير سپس دارد سوفار 11 گلزار كند رفتن او عارض دفتر انگه كه برون ايد از ان كو--فته گلزار 12 اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نيست در دين كه كسي از كس ديگر كند اقرار 13 دشوار شود بانگ تو از خانه به دهليز واسان شود اواز وي از بلخ به بلغار 14 در دست خردمند همه حكمت گويد جز ژاژ نخايد همه در دست سبكسار 15 هر كس كه سخن گفت -همه فخر بدو كرد جز كايزد داد-ار و پيام-اور مختار	177	-874110607582538054	907	1589.0	707	1018	89.09626770019531	196	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms154	false	9005950299146890213	217	301	993	1379	1379	301	سخن پيشه يكي شهره درختي--ست بي بار و ز ديدار همي-ريزد از و بار 24 تا در نزني سر بگلش --بار نيارد زيرا كه چنين است ره و سيرت اشجار image file0481NasirKhusrawDiwan_0162png غاري--ست مراو--را عج-ي با در و در-بند خفتنش نباشد همه الا كه در-ان غار--- چون خفت در-ان غار برون نايد ازان تا بيرون نكشي پايش از ان-جاي چو كفتار راز--- دل دانا بجز او خلق نداند زيرا كه جز او را ب--دل اندر نبود بار راز--- دل من يكسره يابي همه-	154	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms178	true	-68813470851083358	1	93	4	373	1245	300	سخن پيشه يكي شهره درختي است بي بار-- ز ديدار همي ريزد از-و بار 17 تا در نزني سرش به گل بار نيارد زيرا كه چنين است ره و سيرت اشجار 18------------------------------------- غاري است مر او را عجبي با-در-و در بند خفتنش نباشد همه الا كه در ان غار 19 چون خفت در ان غار برون نايد ازو- تا بيرون نكشي پايش از ان جاي چو كفتار 20 راز دل دانا بجز او خلق نداند زيرا كه جز او را به دل اندر نبود بار 21 راز دل من يكسره باري همه	178	-874110607582538054	322	527.5	247	412	78.15534210205078	72	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms155	false	-872810785686457323	0	160	0	741	1394	301	با اوست زيرا بس امين است و-سخندار-و بي ازار 5- اي مركب علم و-شجر حكمت ليكن انگشت خردمند ت--را مركب رهوار دي---باي منقش ب--تو بافند و ليكن معنيش بود نقش و سخن پود و -خردتار--- من نقش همي-بندم و تو جامه همي-باف اين است مرا با-تو همه كارو- بياوار--- ديباي تو بسيار به از ديبها روي هر چند كه ديباي ت--را نيست خريدار ---چون لولوي شهوار نباشد جو اگر چند جو را بگزيند خر بر لولوي شهوار 10 ديبا جسدت پوشد و ديباي سخن جان فرق--ست ميان تن-و جان ظاهر-و بسيار ---اين تيره و بي نور تن امروز ب--جان--ست اراسته چون باغ ب--نيسان و ب--اذار--- همسايها نيك--ست تن تيره-ت را جان همسايه ز همسايه گرد قيمت و مقدار هر --چند خلنده است چو-همسايها خرماست بر-شاخ چو خرمات همي اب خورد خار--- شايد كه ب--جان تنت شريف--ست ازيراك خو شبوي بود كلبها همسايها عطار 15------------------------------------------------------------------- از هر-چه سبو پركني از سر وز پهلوش زان چيز برون ايد و بيرون دهد اغار	155	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms178	true	-68813470851083358	93	296	373	1232	1245	300	با اوست زيرا بس امين است و سخندار و بي-ازار 22 اي مركب علم و شجر حكمت ليكن انگشت خردمند تو را مركب رهوار 23 ديباي منقش به تو بافند ول-يكن معنيش بود نقش و سخن پود و سخن تار 24 من نقش همي بندم و تو جامه همي باف اين است مرا با تو همه كار و بياوار 25 ديباي تو بسيار به از ديبه رومي هر-چند كه ديباي تو را نيست خريدار 26 چون لولوي شهوار نباشد جو اگر چند جو را بگزيند خر به لولوي شهوار 27 ديبا جسدت پوشد و ديباي سخن جان فرق است ميان تن و جان ظاهر و بسيار 28 اين تيره و بي نور تن امروز به جان است اراسته چون باغ به نيسان و به ايار 29 همسايه- نيك است تن تيرهات را جان همسايه ز-همسايه گرد قيمت و مقدار 30 هرچند خلنده است چو همسايه -خرماست بر شاخ چو خرمات همي اب خورد خار 31 شايد كه به جان تنت شريف است ازيراك خوش بوي بود كلبه- همسايه- عطار 32 جلدي و زباناور و عيار ازيراك جلد است تو را جان و زباناور و عيار 33 از هر چه سبو پركني از سر وز پهلوش -ان چيز برون ايد و بيرون دهد اغار	178	-874110607582538054	710	1182.0	557	868	81.79723358154297	147	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms155	false	-872810785686457323	160	301	741	1394	1394	301	از جان و تنت نايد الا-كه همه خير چون علم بود بر-تن و بر جان تو سالار--- تا علم نياموزي نيكي نتوان كرد بي سيم نيايد درم و بي زر دينار رسوا شود و شوره بزون ارد و زنگار بي علم عمل چون درم قلب بود زود رسوا شود و شور ---------------------چون روزه نداني كه چه چيزا-ست چه سوداس-ت بيهوده همي روز ت---را بودن ناهار 20 وانكو نكند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نكند كار ج---امه است مثل طاعت و اهار بروعل-م چون جامه نباشد بچ--ه كار ايد اهار--- ديدار----تو با-چشم تو در شخص تو-جفت است چشمت ---مثل كار-و در و علم چو-ديدار--- بي طاعت دانا ب--سوي عقل خدايس--ت بي طاعت دانا نبود هر گز ديار درط----اعت يزدان--ست اين چرخ ب--گشتن اباد بدين--ست چنين گنبد دوار image file0481NasirKhusrawDiwan_0163png وزطاعت خورشيد همي روز و شب ايد-	155	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms179	true	5058801184467870265	12	170	51	702	1232	300	از جان و تنت نايد الا كه همه خير چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار 36 تا علم نياموزي نيكي نتوان كرد بي-سيم نيايد درم و بي-زر دينار 37 بي-------------------------------علم عمل چون درم قلب بود زود رسوا شود و شوره برون ارد و زنگار 38 چون روزه نداني كه چه چيز است چه سود است بيهوده همه روزه تو را بودن ناهار 39 وانكو نكند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نكند كار 40 جامه است مثل طاعت و اهار برو علم چون جامه نباشد چه به كار ايد اهار 41 ديدار با تو با چشم تو در شخص تو جفت است چشمت به مثل كار و در-و علم چو ديدار 42 بي طاعت دانا به سوي عقل خداي است بي طاعت دانا نبود هر-گز ديار 43 در طاعت يزدان است اين چرخ به گشتن اباد بدين است چنين گنبد دوار 44 وز ط------------------------------------اعت خورشيد همي روز و شب ايد	179	-874110607582538054	551	917.5	428	722	76.31578826904297	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms156	false	-3399018419446892097	4	110	15	503	1366	300	كو سوي خرد علت روزاس-ت و شب تار--- وين ابر خداوند جهان را ب--هوا بر بنده است و مطيع--ست ب--باريدن امطار--- بي طاعتي اي مرد همي كار ستور است عار است مرا زين خ-ر اگر-نيست ت--را عار--- يك سو-بكش از راه ستوري سرا گر-چند كاين خلق برفتند بر-ان ره همه هموار 5--در سخره و بيگار تني از خور-و ازخ-واب روزي برهد-جان تو زين سخره و بيگار ام---روز پر ازخ-واب و-خمار-است سر تو ان روز شوي اي پسر از خواب توب-يدار ب---يداريت ان روز ندارد پسرا سود دستت نگرد چيز مگر طاعت و-كردار--- بي طاعتي امروز چو تخمي--ست كز-ان تخم فردا نخوري بار مگر انده و تيمار	156	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms179	true	5058801184467870265	170	300	702	1232	1232	300	كو-سوي خرد علت روز است و شب تار 45 وين ابر خداوند جهان را به هوا بر بندهاس-ت و مطيع است به باريدن امطار 46 بي طاعتي اي مرد خرد كار ستور است عار است مرا زين خود اگر نيست تو را عار 47 يك سو بكش از راه ستوري سرا گر چند كاين خلق برفتند بر ان ره همه هموار 48 در سخره و بيگار تني از خور و از خواب روزي برهد جان تو زان سخره و بيگار 49 امروز پر از خواب و خمار است سر تو ان روز شوي اي پسر از خواب تو بيدار 50 بيداريت ان روز ندارد پسرا سود دستت نگرد چيز مگر طاعت و كردار 51 بي طاعتي امروز چو تخمي است كز ان تخم فردا نخوري بار مگر انده و تيمار-	179	-874110607582538054	469	793.0	366	533	87.99249267578125	106	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms156	false	-3399018419446892097	110	300	503	1366	1366	300	اين خلق بكردند ب--يك ره چو ستوران روي از خرد و طاعت حق يارب زنهار 10 اي انكه ت--را يار نبود است و نباشد------------------------------------- در طاعت تو جز تو كسي نيست مرايار درطاعت توجان و تنم يار خرد گشت وتوفيق تو بود است مرا يار و نگهدار بحر رمل مثمن محذوف اصل نفع و-ضر--ومايها خوب و-زشت و خيرو--شر نيست سوي مرد دانا در-دو عالم جز بشر 15 اصل شراس-ت اين حشر كزبو البشر-زادوف--ساد جز فساد و شر هر گزكي بود كار حشر-- خير-و شر اين جهان از بهر-او شد ساخته زانك--زو ايد باي-يمان و ب--عصيان خير-و شر-- اي برادر چشم من زينها و زين عالم همه -شكري انبوه بيند در رهي پر-جوي و-جر جز---شكسته بسته بيرون چون تواند-شد چو-بود مرد مست و چشم كورو--پاي لنگ و-راه تر --گر نه-- مستي از-ره مستان و-شر و شورشان دورتر شو تا بسر-درنايد اسبت اي پسر 20 گرنخواهي رنج گرا-ز گرگنان پرهيز-كن جهل گر است اي پسر پرهيز كن زين زشت گر --جهل را گرچه بپوشي1 خويشتن رسوا كني گر چه پوشيده نماند گر جهل از-گر بتر --نيستي مردم تو-بل خر-مرد-ي زيرا كه من صورت مردم همي-بينم ت--را و فعل خر--- جز كم ازاري-	156	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms180	true	-6537106346268047284	1	236	3	918	1171	300	اين خلق بكردند به يك ره چو ستوران روي از خرد و طاعت اي يارب زنهار 53 اي انكه تو را يار نبودهاست و نباشد بر طاعت تو نيست كسي جز تو مرا يار 54 در طاعت تو -------------------------------جان و تنم يار خرد گشت -توفيق تو بودهاست مرا يار و نگهدار genre Q 1 ---------اصل نفع و ضر و مايه- خوب و زشت و خير و شر نيست سوي مرد دانا در دو عالم جز بشر 2 -اصل شر است اين حشر كز بوالبشر زاد و فساد جز فساد و شر هرگز كي بود كار حشر 3 خير و شر ا-ن جهان از بهر او شد ساخته زانك ازو ايد به ايمان و به عصيان خير و شر 4 اي برادر چشم من زينها و زين عالم همي لشكري انبوه بيند بر رهي پر جوي و جر 5 جز شكسته بسته بيرون چون تواند شد چو بود مرد مست و چشم كور و پاي لنگ و راه تر 6 گر نهاي مست- از ره مستان و شر و شورشان دورتر شو تا بسر درنايد اسپت اي پسر 7 گر نخواهي رنج گر از گرگنان پرهيز كن جهل گر است اي پسر پرهيز كن زين زشت-گر 8 جهل را گرچه بپوشي- خويشتن رسوا كند گر چه پوشيده بماند گر جهل از گر بتر 9 نيستي مردم تو بل خر مردمي زيرا كه من صورت مردم همي بينم تو را و فعل خر 10 جز كم ازاري	180	-874110607582538054	771	1229.0	598	962	80.1455307006836	174	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms157	false	77838985131057267	0	59	0	280	1452	301	نباشد مردمي گر مردمي چون بيازاري مرا يا نيستي مردم مگر ---گرگ درنده ندرد در بيابان گرگ را گر-همي دعوي كني درمر-دمي مردم مدر 25 نفع و-ضر و خير-و شر از كار و بار مرد- مست پيس تو-چون بي نفع و خيري بل همه شري و-ضر image file0481NasirKhusrawDiwan_0164png تن ب--جر تو گردهي مر-جانت را در جر كند جان	157	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms180	true	-6537106346268047284	236	299	918	1169	1171	300	نباشد مردمي گر مردمي چون بيازاري مرا يا نيستي مردم مگر 11 گرگ درنده ندرد در بيابان گرگ را گر همي دعوي كني در مردمي مردم مدر 12 نفع و ضر و خير و شر از كار---هاي مردم است پ-س تو چون بينف-ع و خيري بل همه شري و ضر 13------------------------------------- تن به جر گيرد همي مر جانت را در جر كشد جان	180	-874110607582538054	219	344.0	166	293	74.74402618408203	50	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms157	false	77838985131057267	60	294	284	1416	1452	301	اندر بماند-خويش كيرد-تن ب--جر ---پيش جان تو-سپر كرد-است يزدان تنت را تو-چرا جان را هميد-اري بپ--يش تن سير--- خواب و خور كار-تن تيره است تو-مر-جانت را چون كني رنجه چو گا و و خر-ز بهر خواب و خور ---مردمان بر-تو بخندند اي برادر بي گمان چون پلاس وژنده را سازي بديبا استر 5- گر شكر خوردي پرير ودي يكي نان جوين همبر-است امروزنا چاراين جوين با ان شكر ---داد تن دادي بده جان را بد--انش داد زود يافت از تو-تن نظر در-كار جانت كن نظر ج---انت ازادي نيابد جز ب--علم و--بندگي گر بدين برهانت بايد روب---دين اندر نگر م---ردم دانا مسامان--ست نفروشدش كس مردم نادان اگر-خواهي ز-نخاسان بخر--- تن ب--جان يابد خطرز-يرا كه-تن زنده بدوست جان ب--دانشز-نده ماند زان از و يابد خطر 10 جان مردم را دوقوتت بينم از علم و-عمل چون در ختي ك-ش عمل برگ--ست و زعام----ست بر--- جانت را دانش نگه دارد زدوزخ همچنانك بر-نگه دارد درختان را ز--اتش وز-تبر گر----نتابي سر زد-انش از تو تابد افتاب وز-سعادت اي پسر بر اسمان سايد------ت سر مرترا بر اسمان بايد شدن زيرا خداي مي-نخواهدب جزترا----نزديك خويش از جانور--- بر فلك بي بال و پر-داني كه نتواني شدن پس چرا بر ناوري از-دين و-دانش بال و-پر 15 از حريص-ي كار-دنيا مينپردازي بدين خانه بس تنگس--ت و تاري مينبيني راه در ---خاك را بر-زر-گزيد-ستي چون-ادانان ازانك خاك پيش تست از زر--- مي-نداري جز-خبر--- همچو كرم سر كه كه ناگه زشيرين انگبين بي خرد چون	157	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms181	true	1657056911533670565	1	300	3	1242	1242	300	اندر بماند چونش گيرد تن به جر 14 پيش جان تو سپر كردهاست يزدان تنت را تو چرا جان را همي داري به پيش تن سپر 15 خواب و خور كار تن تيره است تو مر جانت را چون كني رنجه چو گا-و و خر ز بهر خواب و خور 16 مردمان از تو بخندند اي برادر بي گمان چون پلاس -ژنده را سازي زديبا استر 17 گر شكر خوردي پريرو دي يكي نان جوين همبر است امروز ناچار ان جوين با ان شكر 18 داد تن دادي بده جان را به دانش داد او- يافت از تو تن بطر در كار جانت كن نظر 19 جانت ازادي نيابد جز به علم از بندگي گر بدين برهانت بايد شو به دين اندر نگر 20 مردم دانا مسلمان است نفروشدش كس مردم نادان اگر خواهي ز نخاسان بخر 21 تن به جان يابد خطر زيرا كه تن زنده بدوست جان به دانش زنده ماند زان بدون يابد خطر 22 جان مردم را دو قوت بينم از علم و عمل چون در-ختي كهش عمل برگ است و از علم است بر 23 جانت را دانش نگه دارد زدوزخ همچنانك بر نگه دارد درختان را از اتش وز تبر 24 گر نتابي سر ز دانش از تو تابد افتاب وز سعادت اي پسر بر اسمان سايدت سر 25 مر تو را بر اسمان بايد شدن زيرا خداي مي نخواند- جز تو را نزديك خويش از جانور 26 بر فلك بي--پا و پر داني كه نتواني شدن پس چرا بر ناوري از دين و دانش پاي و پر 27 از حريصيي كار دنيا مينپردازي همي- خانه بس تنگ است و تاري مينبيني راه در 28 خاك را بر زر گزيدهستي چو نادانان ازانك خاك پيش توست و زر را مي نيابي جز خبر 29 همچو كرم سركهاي-- ناگه زشيرين انگبين با خرد چون-	181	-874110607582538054	1044	1648.0	820	1250	83.5199966430664	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms158	false	-1640633100660947095	0	235	0	1164	1473	301	جاي--ست اين ازيرا مرتر---- خم سر كه است اين جهان بنگر ب--عقل اي بي بصر--- جانت را اندر-تن خاكي ب--دانش زركي -چون همين-ايد برون هر گرمگرا-ز خاك-زر 20 همچنان كاندر جهان زاتش نسوزدزر--همي زر جانت را-نسوزد زاتش سوزان سقر ره----گذار است اين جهان يار ا-بدو دل در مبند دل نبندد هوشيار اندر سراي رهگذر--- زير پاي روزگار اندر بماندم شصت سال تا ب--زير باي بسپردم سر اين مرد----- شر دست و پايم خوش ببست---ست اين جهان بماي بند زيب ----و فرم پاك برد-است اين جهان زيب بر ني-------ستم با-چرخ گردان هيچ نسبت جز-بدانك همچو خود بينم همي او-را مقيم اندر سفر 25 ني-----------------------------------------------------------------------------ستم فرزند او زيرا كه من زو بهترم جانور فرزند نايدهر كر از بيجان پدر image file0481NasirKhusrawDiwan_0165png كار من گفتار خوب وراي وعلم و طاعتست كار اين دولاب گشتن گاه زير و كه زبر نيست جز-دولاب گردون چون ب--گشتنهاي-خويش اب ريزد بر زمين تا مي-برويد زو شجر--- وانگهي پيداست چون زو-فايده جمله ت-راست كاين رسن بهر تو مي--گردد چنين بيحدومر م-----ردم از تركيب نيكو خود جهان- ديگر-است مختصر ليكن سخنگويس--ت و هم تدبير گر 5ي--س همي-بيني كه جز كر بهر ما-يزدان پاك نافريد-است اين جهان را اي جهان مختصر--- تن ت--را گور-است بيشك همچنا نچون- وعده كرد روزي از گورت برون ارد خداي دادگر--- تنت همچون گور-خاك است اي پسر-مپسند-هيچ جانت را در خاك تيره جاو دانه مستقر--- خاك تيره بد-مقر است اي برادر شكر-كن ايزدت را تا برون ارد- از--ين تيره	158	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms182	true	-1358513051883919057	11	300	43	1266	1266	300	جاي است اين ازيرا مر تو را خم سر-كه است اين جهان بنگر به عقل اي بي-بصر 31 جانت را اندر تن خاكي به دانش زر كن چون همي نايد برون هرگز مگر كز خاك زر 32 همچنان كاندر جهان -اتش نسوزد زر همي زر جانت را نسوزد -اتش سوزان سقر 33 ره گذار است اين جهان ما را بدو دل در مبند دل نبندد هوشيار اندر سراي رهگذر 34 زير پاي روزگار اندر بماندم شصت سال تا به زير پاي بسپردم سر اين مردم سپر 35 دست و پايم خ-شك بسته است اين جهان بي دست و پاي زيب و فرم پاك بردهاست اينچنين بي زيب و فر 36 نيستم با چرخ گردان هيچ نسبت جز بدانك همچو خود بينم همي او را مقيم اندر سفر 37 كار من گفتار خوب و راي علم و طاعت است كار اين دولاب گشتن گاه زير و گه زبر 38 نيستم فرزند او زيرا كه من زو بهترم جانور فرزند نايد هرگز از بيجان پدر 39 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------نيست جز دولاب گردون چون به گشتنهاي خويش اب ريزد بر زمين مي تا برويد زو شجر 40 وانگهي پيداست چون زو فايده جمله توراست كاين ز --بهر تو همي گردد چنين بيحد و مر 41 مردم از تركيب نيكو خود جهاني ديگر است مختصر ليكن سخنگوي است و هم تدبير گر 42 پس همي بيني كه جز از بهر ما يزدان ما- نافريدهاست اين جهان را اي جهان مختصر 43 تن تو را گور است بيشك مر تو را پس وعده كرد روزي از گورت برون ارد خداي دادگر 44 تنت همچون گور خاك است اي پسر مپسند هيچ جانت را در خاك تيره جاو-دانه مستقر 45 خاك تيره بد مقر است اي برادر شكر كن ايزدت را تا برون اردت از اين تيره-	182	-874110607582538054	957	1539.5	758	1342	71.31147766113281	191	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms158	false	-1640633100660947095	235	301	1164	1473	1473	301	مقر--- انجه كفتم ياد گير وا-نچه بنمودم ببين ور-نه همچون كورو--كر عامه بماني كوروكر بحر منسرح مثمن مطوي مجدوع مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع اي بهوي-- و مراد اين تن غدار مانده ب--چنگال باز از گرفتار در---غم ازت چو-قير سرشده چون شيرب و ان دل چون تازه شير تو-شده چون قار-- از ت--را گل نمايد اي پسر از دور ليك نباشد گلش مگر-همه جز خار 15 از	158	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms183	true	-1746342343710512888	0	76	0	289	1158	300	مقر 46 انچه گفتم ياد گير و انچه بنمودم ببين ور نه همچون كور و كر عامه بماني كور و كر genre Q 1--------------------------------------- اي به هوا و مراد اين تن غدار مانده به چنگال باز از گرفتار 2 در غم ازت چو شير شد سر چون قير و--ان دل چون تازه شير تو شده چون قار 3 از تو را گل نمايد اي پسر از دور ليك نباشد گلش مگر همه جز خار 4 از	183	-874110607582538054	232	355.0	178	330	70.30303192138672	53	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms159	false	645445955817787592	1	192	5	899	1397	301	او را امين كني بستاند او نه ببس--يار چي-ز عمر تو بسيار-- بار--وبزها ازمرترا بزه كرده است ج اي شده چوگانت پشت از بزه و-بار مر---خر بد-را ب--طمع كاه و-جو ارد زيرك خر-بنده زير بار ب--خروار-- خر زپس جو دويد-- تو زپس نان اكنون در زير بار ميري خروار خو--ار كه كردت ببار--گاه شه و مير در طلب خواب و-خورجز--اين تن خوشخوار 20 تن كه ت--را خوار كرد چون كه نگوءيش خوش مخوراد ان عدو كه كرد-مرا-خوار چا كر---خويشت كه كرد جز گلوي تو اينت والله بزرگ و-زشت يكي عار گر----تو بدانست-ءي كه فضل تو بر خر چيست كجا ماندها نژند و شكم-خوار--- فضل توبر--گاو و خر---بعقل و-سخن بود عقل وسخ-ن نيست جز كه هديها جبار image file0481NasirKhusrawDiwan_0166png عقل و سخن مر---ترا ب--كار كي ايد چون توهمي1-- مست كردها- دل هشيار ---كار خرد چيز نيست جز همه تدبير كار سخن نيز نيست جز همه گفتار عمرتر اچون بموش خويش جهان خورد خواهي توعمرو باش وخواهي عمار كردي تدبير تو و ليك همه بد گفتي ليكن سرود و يافه و بي-كار -5 چون كه خرد را دليل خويش نكردي بر نرسيدي ز-گشت كنبد دوار--- هيچ نگفتي كه اين كه كرد-و چرا	159	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms183	true	-1746342343710512888	77	299	292	1155	1158	300	او را امين كني بستاند او نه به بسيار چي ز عمر تو بسيار 5 بار و بزه از تو بر خره كرده-است-- اي شده چوگانت پشت در بزه و بار 6 مر خر بد را به طمع كاه و جو ارد زيرك خر بنده زير بار به خروار 7 خر سپس جو دويد و تو سپس نان اكنون در زير بار ميرو خروار 8 خوار كه كردت به پايگاه شه و مير در طلب خواب و خور جز اين تن خوشخوار 9- تن كه تو را خوار كرد چون كه نگوءيش خوش مخوراد ان عدو كه كرد مرا خوار 10 چاكر خويشت كه كرد جز گلوي تو اينت والله بزرگ و زشت يكي عار 11 گر تو بدانستيءي كه فضل تو بر خر چيست كجا مانديي نژند و شكم خوار 12 فضل تو بر گاو و خر به عقل و سخن بود عقل و سخن نيست جز كه هديه- جبار 13 عقل و -------------------------------------سخن مر تو را به كار كي ايد چون تو به مي مست كردهاي دل هشيار 14 كار خرد چيز نيست جز همه تدبير كار سخن نيز نيست جز همه گفتار 15--------------------------------------------------------- كردي تدبير تو و-ليك همه بد گفتي ليكن سرود-- يافه و بي كار 16 چون كه خرد را دليل خويش نكردي بر نرسيدي ز گشت گنبد دوار 17 هيچ نگفتي كه اين كه كرد و چرا	183	-874110607582538054	732	1184.5	561	965	75.85491943359375	169	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms159	false	645445955817787592	194	301	905	1397	1397	301	كار عظيم--ست چيست عاقبت كار من بچه----- كارم خداي را كه ببايست كردن چندين هزار كار بي -اوار--- گرش نبودم بكا--ر بيهدگي كرد بيهدگ- نايد از مهيمن قهار و --اكنون تدبير چيست تام نبايد بد چو-برون بايدم همي شد از--ين دار 10 عقل ز-بهر تفكر است در--ين باب بر-تن وبرجان--ت اي يسر سر و سالار ---عقل تو ايدر ز-بهر طاعت و-علم--ست پس تو چراءي بد و منافق و طرار--- اتش دادت خداي تا نخوري خام ن--ز قبل سوختن بدو سر-و دستار ---چون ب--زمستان ب-----افتاب بخس-ي پس چه تو-اي بي خرد-چه ان خر-بيكار--- نيست خبر سرت-را هنوز كنون باش چون نسپرد- است جا پاي تو-خر با-بار 15 چرخ-	159	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms184	true	2047326388215784157	0	135	0	546	1264	300	كار عظيم است چيست عاقبت كار 18 من چه به كارم خداي را كه ببايست كردن چندين هزار كار و بياوار 19 گرش نبودم به كار بيهدگي كرد بيهدگي نايد از مهيمن قهار 20 واكنون تدبير چيست تام ببايد بد چو برون بايدم همي شد از اين دار 21 عقل ز بهر تفكر است در اين باب بر تن و- جان تو اي پسر سر و سالار 22 عقل تو ايدر ز بهر طاعت و علم است پس تو چراءي بد و منافق و طرار 23 اتش دادت خداي تا نخوري خام نه ز قبل سوختن بدو سر و دستار 24 چون به زمستان تو به افتاب بخسپي پس چه تو اي بي-خرد چه ان خر بيكار 25 نيست خبر سرت را هنوز كنون باش جو- نسپرده است--- پاي تو خر با بار 26 چرخ	184	-874110607582538054	464	718.5	362	552	84.05796813964844	100	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms160	false	2339657823644581576	0	140	0	650	1355	301	همي-بنددت ب--گشت زمان پناي روزي از اينجا برون كشدت چو كفتار------------------------------------------------------------------------ تنت چو تار است-- جانت پود-- تو جامه جامه نماند چو پود دور شد از تار--- چندين در معصيت مدو ب--چپ ور-است چون شتر بي مهار و اسب بي افسار--- ياد نيايد ز طاعت و نه ز تو به ا كنون ك-ت تن ضعيف نيست-- نه بيمار ز---است كه افتادي و زخواب و زخورم-اند انگه زاري كني و-خواهش و زنهار 20 بيگنهي تات كار پيش نيايد وانگه ك-ت تب گلو گرفت گنهكار--- چونت بخواهند باز عاريتي جان از دلت انگه دهي بمع--صيت اقرار--- تو به سكالي كه نيز باز نگردي سوي بلا گرت عافيت دهد اين بار و ا--نگه چون به شدي ز منظر توبه باز در افتي ب-چاه جهل نگونسار image file0481NasirKhusrawDiwan_0167png عذر طرازي كه مير توبه ام اشكست نيست دروغ ت--را خداي خريدار ر---است نگردد دروغ	160	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms184	true	2047326388215784157	135	298	546	1259	1264	300	همي بنددت به گشت زمان پ-اي روزي از اينجا برون كشدت چو كفتار 27 عمر تو را چون به موش خويش جهان خورد خواهي تو عمر باش و خواهي عمار 28 تنت چو تار است و جانت پود و تو جامه جامه نماند چو پود دور شد از تار 29 چندين در معصيت مدو به چپ و راست چون شتر بي-مهار و اسپ بي-افسار 30 ياد نيايد ز طاعتت- نه ز تو-به ا-كنون كهت تن ضعيف نيست و نه بيمار 31 راست كه افتادي و زخواب و زخور ماند انگه زاري كني و خواهش و زنهار 32 بيگنهي تات كار پيش نيايد وانگه كهت تب گلو گرفت گنهكار 33 چونت بخواهند باز عاريتي جان از دلت انگه دهي به معصيت اقرار 34 تو بسگ--الي كه نيز باز نگردي سوي بلا گرت عافيت دهد اين بار 35 وانگه چون به-شدي ز-منظر توبه باز در-افتي بهچاه جهل نگونسار 36------------------------------------- عذر طرازي كه مير توبهم ب--شكست نيست دروغ تو را خداي خريدار 37 راست نگردد دروغ	184	-874110607582538054	580	969.0	454	763	76.0157241821289	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms160	false	2339657823644581576	142	301	661	1355	1355	301	معصيتت را بدين دروغ مياچار ---مير گرت يك قدح شراب فرو ريخت چون كه تو از دين برون شدي زبن--و بار ---مير چ--گوءي كه بر-تو بر در مسجد اي شده گم-ره ب--دوخت--ست ب--مسمار -5 چون كه بدان يك قدح كه داد ت--را مير با تو-نه دين و-نه قول ماند و-نه كردار--- بلكه ت--را دل ب--سوي عصيان ماند -است چون سوي طباخ چشم مردم ناهار نيكث-- نبودي تو-خود كنون چه حديث---ت كز حشم-- مير روز-يافتي بشب تر4- اي ب--شب تار تازيان ب--چپ و راست بر زني اخر سر عزيز ب--ديمار ---روزي پيش ايدت ب--اخر كان روز دست نگيرد ت--را نه مير و نه بندار 10 گر تو نگهدار دين و طاعتي امروز ايزد ناشد ت--را ب--حشر نگهدار امر---وز ازار كس مجوي كه فردا هم ز تو بيشك ب-جان تو رسد ازار--- انچه نخواهي كه من ب--پيش تو ارم پيش من از قول و فعل خويش چنان مار--- جان مرا گر سوي تو-جانت عزيز-است سوي من اي هوشيار خوار مپندار چون----	160	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms185	true	7321750897567300731	2	197	8	778	1205	300	معصيتت را بدين دروغ مياچار 38 مير گرت يك قدح شراب فرو ريخت چون كه تو از دين برون شدي ز بن و بار 39 مير چه گوءي كه بر تو بر در مزگت اي شده گم ره به دوختهاست به مسمار 40 چون كه بدان يك قدح كه داد تو را مير با تو نه دين و نه قول ماند و نه كردار 41 بلكه تو را دل به سوي عصيان مانده است چون سوي طباخ چشم مردم ناهار 42 نيك نبودي تو خود كنون چه حديث است كز حشم و مير زور يافتي و يار 43 اي به شب تار تازنان به چپ و راست بر-زني اخر سر عزيز به ديوار 44 روزي پيش ايدت به اخر كان روز دست نگيرد تو را نه مير و نه بندار 45 گر تو نگهدار دين و طاعتي امروز ايزد باشد تو را به حشر نگهدار 46 امروز ازار كس مجوي كه فردا هم ز تو بيشك بهجان تو رسد ازار 47 انچه نخواهي كه من به پيش تو ارم پيش من از قول و فعل خويش چنان مار 48 جان مرا گر سوي تو جانت عزيز است سوي من اي هوشيار خوار مپندار 49 چون	185	-874110607582538054	663	1095.0	508	771	85.99221801757812	152	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms161	false	-1304914274231927891	0	91	0	401	1356	301	ندهي ------داد خويش و داد بخواهي نيست جز اين چيز اصل-و مايها پيكار 15 داد تو داد- است كرد گار ت--را نيز داد -بطاعت بد-اد بايد ناچار--- ور ندهي داد كردگار بطا--عت بر تو كسي نيست جز كه هم تو-ستمكار--- هديه نيابي ز كس تو جز كه زحجت حكمت چون در-و پند سخته ب--معيار 20--------يكي خانه كردند بس خوب و دلبر درو همچنو خانه بيحد و بيمر ----بخانها مهين در نشاندند جفتان ب--يك جا دو خواهر زن و دو برادر-- دو زن خفته اند و دو مرد ايستاده نهفته زنان زير	161	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms185	true	7321750897567300731	197	300	778	1205	1205	300	ندهي داد و داد خويش------ بخواهي نيست جز--ين هيچ اصل و مايه- پيكار 50 داد تو داده است كرد-گار تو را نيز داد ز طاعت بهداد بايد ناچار 51 ور ندهي داد كردگار به طاعت بر تو كسي نيست جز كه هم تو ستمگار 52 هديه نيابي ز كس تو جز كه زحجت حكمت چون در و پند سخته به معيار genre Q 1 يكي خانه كردند بس خوب و دلبر درو همچنو خانه بيحد و بيمر 2 به خانه- مهين در-نشاندند جفتان به يك جا دو خواهر زن و دو برادر 3 دو زن خفته-اند و دو مرد ايستاده نهفته زنان زير-	185	-874110607582538054	375	612.0	291	441	85.03401184082031	74	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms161	false	-1304914274231927891	91	301	401	1356	1356	301	شويان خود در-- نه كمتر شوند اين چهار و نه افزون نه مرگز بدانند به را ز بد تر وليكن كم و بيش و-خوبي و زشتي بف--رزندشان داد يزدان داور-- سه فرزند دارند پيدا و پنهان ازيشان دو پيدا و ديگر مستر image file0481NasirKhusrawDiwan_0168png نيايد برون ان مستر ب--صحرا------ نهفته نشستست بر سان دختر وز----ين هر يكي هفت فرزند ديگر بزاد است نه هيچ بيش و-نه كمتر-- ز هر هفتي از جملها اين سه هفتان يكي مهتر امد بر-ان شش كه كهتر و --زين بيست و ياث تن يكي پادشا شد دگر ج-له گشتند او-را مسخر همي----گويد ان پادشا هر-چه خواهد همه ديگران مانده خاموش و-مضطر -----بخانه مفين در هميشه است پران پس يكديگر دو مخ-لف كبوتر ن---گيرند جفت و بسازند يك جا نباشند هرگز جدا يك ز ديكر -----بخانها كهين در نيايند هر گز كه خانه مهين--ستشان جاي دز- خور--- بسا خانه ها كان ب--پرواز ايشان شد اباد و بس نيز شد زير-و از بر كبو --تر كه ديد است كز گردش او جهان را گهي خير زايد گهي شر -----بخانها كهين در هميشه سه مهمان از--ين دو كبوتر خورد نعمت و بر--- نيابد هگرز ان سه مهمان چهارم نه اين دو كبوتر بيابد سه ديگر--- سه مهمان نه يكسان چو1 هريك مخالف و گرچه پدرشان يكي بود-	161	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms186	true	-4145242385126446715	0	234	0	974	1239	300	شويان خود در 4 نه كمتر شوند اين چهار و نه افزون نه هرگز بدانند به را ز بتر 5 وليكن كم و بيش و خوبي و زشتي به فرزندشان داد يزدان داور 6 سه فرزند دارند پيدا و پنهان ازيشان دو پيدا و -يكي مستر 7 --------------------------------------نيايد برون ان مستر به صحرا نشسته نهفته ا---ست بر سان دختر 8 وز اين هر يكي هفت فرزند ديگر بزادهاست نه هيچ بيش و نه كمتر 9 ز هر هفتي از جمله -اين سه هفتان يكي مهتر امد بر ان شش كه كهتر 10 وزين بيست و يك- تن يكي پادشا شد دگر جمله گشتند او را مسخر 11 همي گويد ان پادشا هر چه خواهد همه ديگران مانده خاموش و مضطر 12 به خانه مهين در هميشه است پران پس يكد-گر دو مخالف كبوتر 13 بگيرند جفت و نسازند يك جا نباشند هرگز جدا يك ز ديگر 14 به خانه- كهين در نيايند هر-گز كه خانه مهين استشان جا و در خور 15 بسا خانه-ها كان به پرواز ايشان شد اباد و بس نيز شد زير و از بر 16 كبوتر كه ديدهاست كز گردش او جهان را گهي خير زايد گهي شر 17 به خانه- كهين در هميشه سه مهمان از اين دو كبوتر خورد نعمت و بر 18 نيابد هگرز ان سه مهمان چهارم نه اين دو كبوتر بيابد س--ديگر 19 سه مهمان نه يكسان و هر سه مخ-الف و-گرچه پدرشان يكي بود	186	-874110607582538054	855	1441.5	662	1027	83.25218963623047	175	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms162	false	8023409839971290308	0	58	0	243	1364	301	و مادر--- ازيشان يكي كينه داراس-ت و بدخو دگر شاد و جوياي خوابست---- يا خور سي---مشان بداو مه كه هرگر-نجويد مگر خير بي شر- يا نفع بي ضر 15 سه عهمان ب--يك خانه در باز كرده بر اندازه خويش هر يك يكي در--- همي هر يكي گوي- ان ديگران را كه زين در در اءيد كاين راه بهتر	162	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms186	true	-4145242385126446715	234	298	974	1233	1239	300	و مادر 20 ازيشان يكي كينه-دار است و بدخو دگر شاد و جوياي خواب است و يا خور 21 سومشان به و مه كه هرگز نجويد مگر خير بيشر و يا نفع بي-ضر 22 سه مهمان به يك خانه در باز كرده بر اندازه خويش هر يك يكي در 23 همي هر يكي گويد ان ديگران را كه زين در در-اءيد كاين راه بهتر	186	-874110607582538054	225	382.0	171	262	85.87786102294922	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms162	false	8023409839971290308	59	298	248	1351	1364	301	سه هر انك--و شربفست و والا مر ان ديگران را سر ارد ب--چنبر--- خداوند ان خانه ازاد گردد هم امروز اينجا و هم روز محشر 20-وگر اين يكي را فريبند ان دو خداوند ان خانه -ماند در اذر--- بد و-نيك چون نيست امروز يكسان چنان دان كه فردا نباشند همسرلخ-- شناسي تو خانه------- كهين و مهين را بجان- تواس-ت اين سهتن5 نيك بنگر ----بوتر ترا-- بر سر است ايستاده كه از زير پرش نياري -رون سر نگر----كان چه تخم--ست كامروز كاري همي--بايدت خورد فردا ازان بر 24در ختي شگفت--ست مردم كه بارش گهي نيش و زهراست و گه نوش و شگر image file0481NasirKhusrawDiwan_0169png يكي برگ او بيرم و شاخ بسد يكي برگ او كژدم و شاخ نشتر ---خوي نيك بيرم خوي بد چو كژدم تو كژدم بينداز و بر دار شگر بدي و بهي نيش و نوش--ست هم-بر توبرد ار از-----------------------------ان نوش و از نيش بگذر--- دو مرد است مردم توانا و دانا جز اين هر-كه بيني ب--مردمش مشمر--- تواناست بر دانش خويش دانا نه دانا ست انك--و تواناست بر زر--- هزاران توان يافت خنجر بد--انش يكي علم نتوان گرفتن ب--خنجر تو---انا دو گونه است هر چند بيني يكي زو جوانس--ت و ديگر توانگر ج---وان را جواني فلك باز خواهد ستاند توان از توانا -ستمگر ب-----چيزي دگر نيست داننده دانا ستمگار زي او يكي اند و داور 10 كسي چون ستاند ز-ياقوت قوت چگونه ربايد كسي بو-ي عنير بدان---------------------------------------------------------------------ش تواني رسيد اي برادر از--ين گوي اغبر ب--خورشيد ازهر	162	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms187	true	528321837455499422	1	287	4	1205	1255	300	---سه انك او شريف-- و والا مر ان ديگران را سر-ارد به چنبر 25 خداوند ان خانه ازاد گردد هم امروز اينجا و هم روز محشر 26 وگر اين يكي را فريبند ان دو خداوند--- خانه بماند در اذر 27 بد و نيك چون نيست امروز يكسان چنان دان كه فردا نباشند هم سر 28 شناسي تو خانه مهين و ك-------هين را بخانه تو هست اين سه تن نيك بنگر 29 كبوتر تو را بر سر است ايستاده كه از زير پرش نياري برون سر 30 نگر كان چه تخم است كامروز كاري همان بايدت خورد فردا از-و بر 31 درختي شگفت است مردم كه بارش گهي نيش وزهر است و-گه نو-------------------------------------ش و شكر 32 يكي برگ او مبرم و شاخ بسد يكي برگ او گزدم و شاخ نشتر 33 خوي نيك مبرم خوي بد چو گزدم---------------------------- بدي و بهي نيش و نوش است هم بر 34 تو گزدم بينداز و بردار مبرم تو بردار ان نوش و از نيش بگذر 35 دو مرد است مردم توانا و دانا جز اين هر كه بيني به مردمش مشمر 36 تواناست بر دانش خويش دانا نه دانا-ست انك او تواناست بر زر 37 هزاران توان يافت خنجر به دانش يكي علم نتوان گرفتن به خنجر 38 توانا دو گونه است هر چند بيني يكي زو جوان است و ديگر توانگر 39 جوان را جواني فلك باز خواهد ستاند توان از توانگر ستمگر 40 به چيزي دگر نيست داننده دانا ستمگار زي او يكي-اند و داور 41 كسي چون ستاند ز ياقوت قوت چگونه ربايد كسي بو ز عنبر 42 به دانش گراي اي برادر كه دانش تو را بر گذارد از اين چرخ اخضر 43 به دانش تواني رسيد اي برادر از اين گوي اغبر به خورشيد ازهر	187	-874110607582538054	944	1561.5	729	1286	73.4059066772461	192	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms163	false	-5804390703097542740	18	301	86	1386	1386	301	از بار ميخور ج---هان اينه است و درو هر-چه بيني خيالست---- ناپايدار و مزور 15 جوانيش پيري شمر----- زنده مرده شرابش سراب و منور مغبر ج---هان بحر ژرفس--ت و ابش زمانه ت--را كالبد چون صدف جانت گوهر ---اگر قيمتي در-خواهي كه باشي ب--اموختن گوهر جان بپرور بين---ديش تا چيست مردم كه او-را سوي خويش خواند ايزد داد گستر چو يزدان بگسترد فرش جلالت تو اندر جهان فرش نيكي بگستر 20 همه عدل ورز و همه مكرمت كن همه مال بخش وهمه محمدت خر بپرور تو در دار دنيا درختي كه در دار عقي توابت بود بر چه خواهدهمي زوب كه چندين دمادم پيمبر فرستد همي بر پيمبر بين-----ديش كاين جنبش بيكرانه چرا اوفتاد اندر--ين جسم اكبر--- كه جنباند اورا ك--ه همواره ايدون چه خواهي كه ارد ب--حاصل -ز ايدر image file0481NasirKhusrawDiwan_0170png گر از نور ظلمت نيايد چرا يس تو پيداءي و كردگار تو مضمر ---وگر نيست مر قدرتش را نهايت چرا پس كه هست افريده مقدر گر--- از راست كژسي نبايد كه ايد چرا هست كردها مصور مصور ---ور اباد خواهد كه دارد جهان را چرا بيشتر زو خراب--ست وبي بر ---بيابان بي اب و كوه شكسته دوصد ره فزون--ست از شهر و كندر--- بدين پرده اندر ------كسي ره نداند جز ان كس كه ره را بجويد ز-رهبر و---ه سر يزدان كه داند پيمبر پيمبر بكه شپرد -اين سر ب--حيدر ---اگر تو مقري ز من خواه پاسخ وگر منكري يس تو پاسخ بياور--- ز خانه------- مهين و كهين و--- كبوتر جوابم بياور ازانها مفسر 1- بگو از دو خواهر-زن و دو برادر كدامند ف--رزندشان ماده و نر--- بيان كن كه از چيست تركيب عالم جوابم ده از خشك اين شعر وز-تر--- نداند ب--حق خدا- و نداند نداند كسي--- جز كه------ شبير و-	163	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms188	true	3825138104137027078	0	282	0	1191	1265	300	وز بار ميخور 45 جهان اينه است و درو هر چه بيني خيال است و ناپايدار و مزور 46 جوانيش پيري شمر مرده زن-----ده شرابش سراب و منور مغبر 47 جهان بحر ژرف است و ابش زمانه تو را كالبد چون صدف جانت گوهر 48 اگر قيمتي در خواهي كه باشي به اموختن گوهر جان بپرور 49 بينديش تا چيست مردم كه او را سوي خويش خواند ايزد داد-گستر 50 چه خواهد ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------همي زو- كه چونين دمادم پيمبر فرستد همي بر پيمبر 51 بر انديش كاين جنبش بيكرانه چرا اوفتاد اندر اين جسم اكبر 52 كه جنباند اين را به همواري ايدون چه خواهد كه ارد به حاصل از ايدر 53 گر------------------------------------- از نور ظلمت نيايد چرا پس تو پيداءي و كردگار تو مضمر 54 وگر نيست مر قدرتش را نهايت چرا پس كه هست افريده مقدر 55 ور از راست كژ-ي نشايد كه ايد چرا هست كرده م-صور مصور 56 ور اباد خواهد كه دارد جهان را چرا بيشتر زو خراب است و بيبر 57 بيابان بيا-ب و كوه شكسته دو صدبار بيش است از شهر و كردر 58 بدين پرده اندر نيابد كسي ره------ جز ان كس كه ره را بجويد ز رهبر 59 ره سر يزدان كه داند پيمبر پيمبر سپرده است اين سر به حيدر 60 اگر تو مقري ز من خواه پاسخ وگر منكري پس تو پاسخ بياور 61 ز خانه كهين و مهين و از ان دور كبوتر جوابم بياور------- مفسر 62 بگو ان دو خواهر زن و دو برادر كدامند و فرزندشان ماده و نر 63 بيان كن كه از چيست تقصير عالم جوابم ده از خشك اين شعر وز تر 64 نداني به حق خداي و ند------اند كس اين جز كه فرزند شبير و	188	-874110607582538054	989	1638.0	762	1417	69.79534149169922	199	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms164	false	-7975773760241955297	18	273	72	1244	1369	301	چون و چرا-را نگويم------- همين--ست نزديك من مذهب خر 15 ت--را بهره از علم خار است يا كه مرا بهره از علم مغز----------- مقشر ---سوي گاو يكسان بود كاه و دانه ب--كام خر اندر چه ميده چه جوذر جزيرها------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ خراسان چو بگرفت شيطان درو خار بنشاند و بر-كند عرعر ---مرا داد دهقاني اين جزيره ب--رحمت خداوند هر هفت كشور خدا---وند عصر انكه جز -من مر اورا بسي دوستان----ست هر يك سخنور 20 چو مدحت بر ال پيمبر رسانم رسد ناصي را ازان جان بغرغر چو بر منبر جد خود خطبه خواند نشيندش روح الامين پيش منبر چومردم زحيوان بهست و مهست او ز مردم بهين و مهين--ست يكسر ب-----نورش خورد مءمن از فعل خود بر بنار--ش برد كافر از كرده كيفر-------------------------------------------------------------- چو ان شير پيكز علامت ببندد كند سجده بر استانش دو پيكر image file0481NasirKhusrawDiwan_0171png نه جز امر او-را فلك هست بنده نه جز تيغ او-راست مريخ چاكر بل-----شكر بنازد ملوك و هميشه- ز شاهان عصرند-- بر درش لشكر ---درش دشت محشر تنش كان گوهر دلش بحر اخضر كفش نهر كوثر--- اگر سوي قيصر بري نعل اسبش ز فخرش در اويزد از گوش قيصر ---همي تا جهان--ست و اين چرخ اخضر بگردد همي گرد اين گوي اغبر ---هزاران درود و دو چندان تحيت ز--ايزد بر-ان صورت روحپرور بحر خفيف مسدس مخبون مقصور فا علاتن مفا علن فعلات اي زده تكيه بر بلند سرير بر سرت خز و زير پاي حرير شا -عر اندر مديح گفته ت--را كه اميرا هزار سال ممير --ملك را استوار كرد-ستي ب--وزيري دبير و با تدبير-- خلل از-ملك چون شودزاءل	164	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms189	true	-76637885061666328	0	300	0	1237	1237	300	چون و چرا را نجويم سوي من همين است بس------ مذهب خر 67 تو را بهره از علم خار است يا كه مرا بهره------- مغز است و دانه مقشر 68 سوي گاو يكسان بود كاه و دانه به كام خر اندر چه ميده چه جو در 69 منم بسته بند ان كو ز مردم چنان است سنگ ياقوت احمر 70 چو مدحت به ال پيمبر رسانم رسد ناصبي را ازو جان به غرغر 71 جزيره خراسان چو بگرفت شيطان درو خار بنشاند و بر كند عرعر 72 مرا داد دهقاني اين جزيره به رحمت خداوند هر هفت كشور 73 خداوند عصر انكه چون من مرو را ده و دو ستاره است هر-يك سخنور 74 چو م------------------------------------------------------------------------------------------------------------ردم زحيوان بهست و مهست او ز مردم بهين و مهين است يكسر 75 به نورش خورد مءمن از فعل خود بر به نازش برد كافر از كرده كيفر 76 چو بر منبر جد خود خطبه خواند باستدش روح الامين پيش منبر 77 چو ان شير پيكر علامت ببندد كند سجده بر اسمانش دو پيكر 78 نه------------------------------------- جز امر او را فلك هست بنده نه جز تيغ او راست مريخ چاكر 79 به لشكر بنازند شاهان و دايم ز شاهان عصر است بر درش لشكر 80 درش دشت محشر تنش كان گوهر دلش بحر اخضر كفش نهر كوثر 81 اگر سوي قيصر بري نعل اسپش ز فخرش بي-اويزد از گوش قيصر 82 همي تا جهان است و--ين چرخ اخضر بگردد همي گرد اين گوي اغبر 83 هزاران درود و دو چندان تحيت از ايزد بر ان صورت روح پيكر genre Q 1-------------------------------------- اي زده تكيه بر بلند سرير بر سرت خز و زير پاي حرير 2 شاعر اندر مديح گفته تو را كه اميرا هزار سال ممير 3 ملك را استوار كردهستي به وزيري دبير و با تدبير 4 خلل از ملك چون شود زايل	189	-874110607582538054	883	1426.0	677	1437	61.44746017456055	191	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms165	false	-5159213118439512553	0	235	0	1038	1344	301	خويش را حقير كند سوي دانا دبير با تقصير س--خن با خطر تواند كرد خطري مرد را جدا ز حقير-- جز ب--راه سخن چه دانم من كه حقيري تو يا بزرگ و خطير اي ---پسر پيش جهل اسيري تو تا نگردد سخن ب--پيشت امير چ---ون نياموختي چه داني گفت كه ب--تعليم شد جليل جرير--- تو ز خوشه عصير چون يابي تا نگيرد ز تاك خوشه عصير اي ---پسر همچو مير ميري تو او كبير است و تو امير صغير كا---ر خود ساخته است امير كبير تو سر كار خويش نيز بگير--- جان تو پادشاي اين تن ت-ست خاطر تو دبير و عقل وزير--- خاطر تو نبشت شعر وادپ- بر صحيفه دلت ب--دست ضمير 25 تا ب--شعر و ادب عزيزت داشت خويش و بيگانه و صغير و-كبير image file0481NasirKhusrawDiwan_0172png خاطر و دست تو دبيرانند اينت كاري بزرگوار و هژير--- سرت چون قير-بود وقدت چو--تير با-تو اكنون نه تير ماند و-نه قير ب-----كمان چرخ تير تو بفروخت قير تو عرض كرد دهر ب--شير--- زان جمال و بها كه بود ت--را نيست با تو كنون قليل و-كثير--- شاد بودي ب--بانگ زير و كنون زار و نالان شدي و زرد چو-زير--- مگرت وقت رفتن--ست چنانك پيش ازين گفتت ان بشير ونذير--- مگر ان وعده ك-ت محمد كرد راست خواهد شدن كنون اي پير--- با سر همچو شير نيز مخوان غزل زلفك سياه چو قير--- چشم دل باز كن ببين ره خويش تا نيفتي ب--چاه چون نخجير--- نامها- كن	165	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms190	true	7702399469859871545	31	300	132	1212	1212	300	خويش را حقير كند سوي دانا دبير با تقصير 8 سخن با خطر تواند كرد خطري مرد را جدا ز حقير 9 جز به راه سخن چه دانم من كه حقيري تو يا بزرگ و خطير 10 اي پسر پيش جهل اسيري تو تا نگردد سخن به پيشت اسير 11 چون نياموختي چه داني گفت كه به تعليم شد جليل جرير 12 تو ز-خوشه عصير چون يابي تا نگيرد ز تاك خوشه عصير 13 اي پسر همچو مير ميري تو او كبير است و تو امير صغير 14 كار خود ساخته است امير بزرگ تو سر كار خويش نيز بگير 15 جان تو پادشاي اين تن توست خاطر تو دبير و عقل وزير 16 خاطر تو نبشت شعر و ادب بر صحيفه دلت به دست ضمير 17 تا به شعر و ادب عزيزت داشت خويش و بيگانه و صغير و كبير 18 خ-------------------------------------اطر و دست تو دبيرانند اينت كاري بزرگوار و هژير 19 سرت چون قير بود و قد چون تير با تو اكنون نه قير ماند و نه تير 20 به كمان چرخ تير تو بفروخت قير تو عرض---- دهر به شير 21 زان جمال و بها كه بود تو را نيست با تو كنون قليل و كثير 22 شاد بودي به بانگ زير و كنون زرد و نالان شدي و زار چو زير 23 مگرت وقت رفتن است چنانك پيش ازين گفتت ان بشير -نذير 24 مگر ان وعده كهت محمد كرد راست خواهد شدن كنون اي پير 25 با سر همچو شير نيز مخوان غزل زلفك سياه چو قير 26 چشم دل باز كن ببين ره خويش تا نيفتي به چاه چون نخچير 27 نامهاي كن-	190	-874110607582538054	961	1662.5	732	1124	85.49822235107422	215	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms165	false	-5159213118439512553	236	301	1042	1344	1344	301	وطاعت خويش علم عنوانش-- نقط-ها تكبير نام----ت از علم بايد و ز عمل اي خرد مند زي عليم و خبير اين دبيري رساندت بنعيم اين دبيري رهاندت ز سعير زين دبيري مباش غافل هيچ پند پيرانه ا ز پدر بپذير------------------------------------------------------ كه نبايد چنان-كه ان گف-تند باز دارد--- را ز شعر شعير--- چون همه كارهات بنويسد ان نويسنده خداي قدير ي---س مكن انچه گر-ببايد خواند تيره-	165	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms191	true	5233395294653306312	2	74	6	331	1266	300	-طاعت خويش علم عنوانش و نقطهها تكبير 28 نامهت از علم بايد و ز-عمل اي خرد-مند زي عليم-- خبير 29 از دب---------------------------------------------يري مباش غافل هيچ پند پيرانه ا-ز پدر بپذير 30 از دبيري رساندت به نعيم وين دبيري رهاندت ز سعير 31 كه نمايد چنان كه گفته ستند باز دارد تو را ز شعر شعير 32 چون همه كارهات بنويسد ان نويسنده خداي قدير 33 پس مكن انچه گر ببايد خواند طيره	191	-874110607582538054	232	359.5	183	376	61.70212936401367	40	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms166	false	-1985425407942928548	0	161	0	745	1361	301	ماني ازان و با تثبير ب -اين جهان را فريب بسيار است بفروشد ب--نرخ سوسن سير حيل----ش را شناخت نتواند جز كسي تيز هوش و روشن-وير--- مخور از-خوان او نه-پخته نه خام مخر از دست او خمير و فطير ن---يست گفتار او مگر تلبيس نيست كردار او مگر تزوير--- چرخ حيلت-گر است و حيلها او نخرد مرد هوشيار-- بصير--------------------------------------------------------- زر مغشوش كم بهاست برن-نج زعفران مزور است زرير بي قرار است همچو اب سراب دود تيره است همچو ابر مطير تو مزور گري مكن چو جهان خاك بر من مدم ب--نرخ عبير--- كه چو موشان نخورد خواهم من زهر--داروي تو ب--بوي پنير image file0481NasirKhusrawDiwan_0173png راست باش و خداي را بشناس كه جز-اين نيست دين بي تغيير--- بنشين با وزير خويش خرد رفتنت را نكو بكن تقرير--- با خرد باش يك-دل و همبر چون نبي با علي ب--روز غدير ---خير زاد تو است در طلبش خيره خيره چرا كني تاخير--- خوي تيك--ست و-عقل مايها دين كس نكرد است جز بم--ايه خمير	166	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms191	true	5233395294653306312	74	256	331	1093	1266	300	ماني ازان و با تشوير 34 اين جهان را فريب بسيار است بفروشد به نرخ سوسن سير 35 حيلتش را شناخت نتواند جز كسي تيز-هوش-- روشن وير 36 مخور از خوان او نه پخته نه خام مخر از دست او خمير و فطير 37 نيست گفتار او مگر تلبيس نيست كردار او مگر تزوير 38 چرخ حيلت گر است-- حيلت -او نخرد مرد هوشيار و بصير 39 بيقرار است همچو اب سراب دود تيره است همچو ابر مطير 40 زر مغشوش كم بهاست به رنج زعفران مزور است زرير 41------------------------------------------------- تو مزور گري مكن چو جهان خاك بر من مدم به نرخ عبير 42 كه چو موشان نخورد خواهم من زهره داروي تو به بوي پنير 43------------------------------------- راست باش و خداي را بشناس كه جز اين نيست دين بي تغيير 44 بنشين با وزير خويش خرد رفتنت را نكو بكن تقدير 45 با خرد باش يك دل و همبر چون نبي با علي به روز غدير 46 خير زاد تو است در طلبش خيره خيره چرا كني تاخير 47 خوي نيك است و خير مايه -دين كس نكردهاست جز به مايه خمير	191	-874110607582538054	628	1043.0	487	855	73.4502944946289	134	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms166	false	-1985425407942928548	171	301	797	1361	1361	301	اي خوانده بسي علم و-جهان گشته سراسر تو بر زمي و از برت اين چرخ مدور-- اين چرخ مدور چه خطر دارد زي تو چون بهرها خود يافتي از دانش مضمر 10 تا كي تو ب--تن بر-خوري از نعمت دينار يك-چند ب--جان از نعم دانش بر خور بي---سود بودهر--چه خورد-مردم در-خواب بيدار شناسد مزه از منفعت وضر--- خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب مارا زچه راند--است بر--ين گوي مغبر --اين خاك سيه بيند و ان داءره سبز گه تيره و گه روشن و گه--------- خشك و گهي-تر ن--عمت همه ان داند كز خاك بر ايد با خاك همان خاك نكو ايد ودر خور 15 با صورت نيكو كه بياميزد با-او با جبها سقلاطون با شعر مطير از-- تشنگي و گرسنگي دارد راحت سيري شمرد خير و همه گرسنگي-	166	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms192	true	-2685506387524921453	0	148	0	586	1228	300	اي خوانده بسي علم و جهان گشته سراسر تو بر زمي و از برت اين چرخ مدور 2 اين چرخ مدور چه خطر دارد زي تو چون بهره- خود يافتي از دانش مضمر 3- تا كي تو به تن بر خوري از نعمت د-نيا يك چند به جان از نعم دانش بر-خور 4 بي سود بود هر چه خورد مردم در خواب بيدار شناسد مزه--- منفعت و ضر 5 خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب دادار چه رانده است بر اين گوي مغبر 6 اين خاك سيه بيند و ان دايره سبز---------- گه روشن و گه تيره گهي خشك و گهي تر 7 نعمت همه ان داند كز خاك بر ايد با خاك همان خاك نكو ايد و درخور 8- با صورت نيكو كه بياميزد با او با جبه- سقلاطون با شعر مطير 9 با تشنگي و گرسنگي دارد محنت سيري شمرد خير و همه گرسنگي	192	-874110607582538054	521	876.0	399	605	86.1156997680664	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms167	false	-2545141356770483097	1	137	3	642	1391	301	بيدار شو-از خواب خوش اي خفته چهل سال بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر--- از خواب و خور انباز تو گشته است بهاءم اميزش تو بيشتر است انده كمتر--- چيزي كه ستورانت بدان با-تو شريكند منت ننهد بر تو بدان ايزد داور 20 نعمت نبود انكه ستوران بخورندش نه ملك بود انكه بدس--ت ارد قيصر--- گر ملك بدس--ت اري و نعمت بشناسي مرد خرد ان گاه جدا داندت ازخر---- بنديش كه شد ملك سليمان و سليمان چونان-كه سكندر شد با ملك سكندر--- امروز چه فرق--ست از--ين ملك بدان ملك اين مرده و ان مرده و املاك مبتر--- بگذشته چه اندوه و-چه شادي بر دانا نا امده اند وه و گذ شت--ست برابر 25 انديشه كن از-حال براهيم و ز قربان وان عزم براهيم كه برد زي-سر سر image file0481NasirKhusrawDiwan_0174png گر كردي اين عزم كسي	167	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms192	true	-2685506387524921453	150	299	592	1227	1228	300	بيدار شو از خواب خوش اي خفته چهل سال بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر 11 از خواب و خور انباز تو گشته است بهاءم اميزش تو بيشتر است انده كمتر 12 چيزي كه ستورانت بدان با تو شريكند منت ننهد بر تو بدان ايزد داور 13 نعمت نبود انكه ستوران بخورندش نه ملك بود انكه به دست ارد قيصر 14 گر ملك به دست اري و نعمت بشناسي مرد خرد ان-گاه جدا داندت از خر 15 بنديش كه شد ملك سليمان و سليمان چونان كه سكندر شد با ملك سكندر 16 امروز چه فرق است از اين ملك بدان ملك اين مرده و ان مرده و املاك مبتر 17 بگذشته چه اندوه و چه شادي بر دانا نا امده اندو-ه و گذشته است برابر 18 انديشه كن از حال براهيم و ز قربان وان عزم براهيم كه برد ز پسر سر 19------------------------------------- گر كردي اين عزم كسي	192	-874110607582538054	583	1048.0	452	674	86.49851989746094	128	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms167	false	-2545141356770483097	140	301	652	1391	1391	301	نفرين كندي هر-كس بر-ازر بتگر--- گر مست نء--ي منشين با-مستان يكجاي انديشه كن از-حال خود امروز نكوتر--- انجام تو ايزد بق--ران كرد وصيت بنگر كه شفيع تو كدام--ست بب-محشر--- فرزند تو امروز بود جاهل و عاصي فردات چه فرياد رسد پيش گروگر 5يا---گرت پدر گبر بود مادر ترسا رخشنودي ايشان بجز اتش چه دهد بر--- داني كه خداوند نفرمود بحز حق حق گوي و-حق انديش و حق اغاز و-حق اور--- قفل از-دل بر دار وق-ران رهبر خود-كن تا راه شناسي و گشاده شودت در--- ور راه نيابي نه عجب دارم ا-يراك من چون تو بسي بودم گمراه و مخسر--- بگذشت- زهجرت يس سيصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مركز اغبر 10 بالنده بي دانش مانند نباتي كز خاك سيه زايد واز اب مقطر از ---حال نباتي برسيدم ب--ستوري يك-چند هميب-ودم چون مرغك بي پر--- در حال چهارم اثر مردمي امد چون ناطقه ره يافت در--ين جسم مكدر--- پيموده شد از گنبد بر من چهل و-دو جوياي خرد گشت مرا-	167	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms193	true	-3501437249099700055	2	191	9	802	1237	300	نفرين كندي هر كس بر ازر بتگر 20 گر مست نه اي منشين با مستان يكجا ا-نديشه كن از حال خود امروز نكوتر 21 انجام تو ايزد به قران كرد وصيت بنگر كه شفيع تو كدام است به محشر 22 فرزند تو امروز بود جاهل و عاصي فردات چه فرياد رسد پيش گروگر 23 يا گرت پدر گبر بود مادر ترسا -خشنودي ايشان بجز اتش چه دهد بر 24 داني كه خداوند نفرمود بجز حق حق گوي و حق انديش و حق اغاز و حق اور 25 قفل از دل بر-دار و قران رهبر خود كن تا راه شناسي و گشاده شودت در 26 ور راه نيابي نه عجب دارم ازيراك من چون تو بسي بودم گمراه و محير 27 بگذشته زهجرت پس سيصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مركز اغبر 28 بالنده بي-دانش مانند نباتي كز خاك سيه زايد و-ز اب مقطر 29 از حال نباتي برسيدم به ستوري يك چند همي بودم چون مرغك بي پر 30 در حال چهارم اثر مردمي امد چون ناطقه ره يافت در اين جسم مكدر 31 پيموده شد از گنبد بر من چهل و دو جويان خرد گشت مرا	193	-874110607582538054	715	1235.0	558	798	89.5989990234375	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms168	false	-406768725849755950	0	86	0	383	1367	301	نفس سخنور1-- رسم فلك و گردش ايام و-مواليد از دانا بشنيدم و بر خواندم- دفتر 15 چون يافتم از هركس بهتر تن خود را گفتم ز همه خلق كسي بايد بهتر ---چون باز ز مرغان و چو اشتر ز-بهاءم چون نخل ز-اشجار و-چو ياقوت ز-جوهر ---چون فرقان از كتب و چو-كعبه ز-بناها چون دل ز-تن مردم و-خورشيد ز اختر--- ز انديشه غمي گشت مرا جان ب--تفكر پرسنده شد اين نفش مفكر ز مفكر--- از شافعي و مالكي و قول حنيفي جستيم ز مختار جها نداور رهبر	168	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms193	true	-3501437249099700055	191	292	802	1210	1237	300	نفس سخنور 32 رسم فلك و گردش ايام و مواليد از دانا بشنيدم و بر-خواند ز دفتر 33 چون يافتم از هركس بهتر تن خود را گفتم ز همه خلق كسي بايد بهتر 34 چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهاءم چون نخل ز اشجار و چو ياقوت ز جوهر 35 چون فرقان از كتب و چو كعبه ز بناها چون دل ز تن مردم و خورشيد ز اختر 36 ز انديشه غمي گشت مرا جان به تفكر ترسنده شد اين نفس مفكر ز مفكر 37 از شافعي و مالك وز قول حنيفي جستم ره مختار جهان داور رهبر	193	-874110607582538054	367	629.0	285	409	89.73104858398438	86	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms168	false	-406768725849755950	85	301	378	1367	1367	301	رهبر 20 --چون چون و چرا خواستم و-ايت محكم در عجز ب--پيچيدند اين كور شد ان كر--- يك روز بخواندم ز قران ايت بيعت كايزد بق--ران گفت كه بد دست من از-بر ان ---قوم كه در زير شجر بيعت كردند چون جعفر و مقداد و چو-سلمان و چو-بوذر--- گفتم كه كنون ان شجر-و دست چگونه است ان دست كجا جويم و ان بيعت و محضر--- گفتند در انجا نه شجر-ماند ونه ان دست كان دست پرا كنده شد ان جمع مبتر 25 انها همه ياران رسولند و بهشت م-خصوص بدان بيعت و از خلق مخير image file0481NasirKhusrawDiwan_0175png گفتم كه بق--ران در پيداست كه احمد بشير و-نذير-است و سراجست-- و منور گ---ر خواهد كشتن ب--دهن كافر او را روشن كندش ايزد بر كافها كافر--- چون--ست كه امروز نماند است از-ان قوم جز حق نبود قول جهان-داور اكبر--- ما دست كه گيريم --كجا بيعت يزدان تا همچو- مقدم نبود داد مءخر 5--ما جرم چه كرديم نزاديم بدان وقت محروم چراءيم ز پيغمبر و مضطر--- رويم چو-گل زرد شد از-درد جهالت وين سرو ب--ناوقت بخميد چو چنبر ز----انديشه كه خاك--ست و-نبات--ست و-ستور-است بر مردم در عالم اين--ست محصر ام---روز كه مخصوص-ند اين جان و تن من هم نسخها دهرم من و هم دهر مكدرب-- دانا ب--مثل مشك وازو دانش چون بوي ما ج هم ب--مثل كان و درودانش-	168	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms194	true	-8186502276183312146	8	261	35	1060	1204	300	--بربر 39 چون چون و چرا خواستم و ايت محكم در عجز به پيچيدند اين كور شد ان كر 40 يك روز بخواندم ز قران ايت بيعت كايزد به قران گفت كه بد دست من از بر 41 ان قوم كه در زير شجر بيعت كردند چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر 42 گفتم كه كنون ان شجر و دست چگونه است ان دست كجا جويم و ان بيعت و محضر 43 گفتند كه انجا-نه شجر ماندو نه ان دست كان جمع پراگ-نده شد ان دست مستر 44 انها همه ياران رسولند و بهشتي مخصوص بدان بيعت و از خلق -------------------------------------مخير 45 گفتم كه به قران در پيداست كه احمد بشير و نذير است و سراج است و منور 46 ور خواهد كشتن به دهن كافر او را روشن كندش ايزد بر كامه- كافر 47 چون است كه امروز نماندهاست از ان قوم جز حق نبود قول جهان داور اكبر 48 ما دست كه گيريم و كجا بيعت يزدان تا همجوم مقدم نبود داد م-خر 49 ما جرم چه كرديم نزاديم بدان وقت محروم چراءيم ز پيغمبر و مضطر 50 رويم چو گل زرد شد از درد جهالت وين سرو به ناوقت بخميد چو چنبر 51 ز انديشه كه خاك است و نبات است و ستور است بر مردم در عالم اين است محصر 52 امروز كه مخصوصاند اين جان و تن من هم نسخه- دهرم من و هم دهر مكدر 53 دانا به مثل مشك و زو دانش چون بوي يا-- هم به مثل كوه و زو دانش	194	-874110607582538054	894	1504.5	690	1071	83.473388671875	199	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms169	false	3359475170327299233	31	297	130	1358	1376	301	بر خاستم از جاي و سفر پيش گرفتم نز خانم ياد امد و نز گلشن و منظر--- از پارسي و تازي و از هندوو ازترك وز-سندي و رومي و ز-عبري همه يكسر--- وز فلسفي و-مانوي و صابي و دهري درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي مر 15 از-سنگ بسي ساخته ام بستر و بالين وز ابر يسي ساخته ام خيمه و چادر--- گاهي ب--نشيبي شده هم-گوشها ماهي گاهي ب--سر كوهي برتر ز دو پيكر--- گاهي ب--زميني كه درو اب چو مرمر گاهي ب--جهاني كه درو خاك چو اخگر--- گه دريا گه بالا گه رفتن بي راه گه كوه و گهي ريگ وگ-هي جوي و گهي جر--- گه حبل ب--گردن بر مانند شتر بان گه بار بيشت---اندر مانندها استر 20 پرسنده همير-فتم از--ين شهر بدان شهر جوينده همي-گشتم از--ين بحر بدان بر--- گفتند كه موضوع شريعت نه ب--عقل--ست زيرا كه ب--شمشير شد اسلام مقرر--- گفتم كه نماز از-چه بر اطفال و-مجانين واجب نشود تا نشود عقل مخير تق---ليد نپذرفتم و حجت ننهفتم زيرا كه نشد حق بتق--ليد مشهر--- ايزد چو بخواهد كه گشايد در رحمت دشواري اسان شود و صعب ميسر 25 روزي برسيدم ب--در شهري كان را اجرام فلك بنده بد افاق- مسخر image file0481NasirKhusrawDiwan_0176png شهري كه همه باغ پر از ميوه پر--از گل ديوار مزين همه و خاك مشجر--- صحراش منقش همه ماننده ديبا ابش عسل صافي مانندها كوثر--- شهري كه درو نيست جز-از فضل منازل باغي كه درو-نيست جز از عقل صنوبر--- شهري كه درو ديبا پوشند حكيمان نه بافتها ماده و نه بافتها نرنر 5 شهري كه من انجاچورسيدم خردم گفت اينجا بطلب حاجت و زين منزل مگذر ر---فتم بر دربانش و	169	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms195	true	-6541928448052577484	0	300	0	1258	1258	300	بر-خاستم از جاي و سفر پيش گرفتم نز خانم ياد امد و نز گلشن و منظر 57 از پارسي و تازي و--ز هندي وز ترك وز سندي و رومي و ز عبري همه يكسر 58 وز فلسفي و مانوي و صابي و دهري درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي-مر 59 از سنگ بسي ساخته-ام بستر و بالين وز ابر بسي ساخته-ام خيمه و چادر 60 گاهي به نشيبي شده هم گوشه- ماهي گاهي به سر كوهي برتر ز دو پيكر 61 گاهي به زميني كه درو اب چو مرمر گاهي به جهاني كه درو خاك چو اخگر 62 گه دريا گه بالا گه رفتن بي-راه گه كوه و گهي ريگ و گهي جوي و گهي جر 63 گه حبل به گردن بر مانند شتر-بان گه بار به پشت اندر ماننده- استر 64 پرسنده همي رفتم از اين شهر بدان شهر جوينده همي گشتم از اين بحر بدان بر 65 گفتند كه موضوع شريعت نه به عقل است زيرا كه به شمشير شد اسلام مقرر 66 گفتم كه نماز از چه بر اطفال و مجانين واجب نشود تا نشود عقل مجبر 67 تقليد نپذرفتم و حجت ننهفتم زيرا كه نشد حق به تقليد مشهر 68 ايزد چو بخواهد ب--گشايد در رحمت دشواري اسان شود و صعب ميسر 69 روزي برسيدم به در شهري كان را اجرام فلك بنده بد افلاك مسخر 70 شهري------------------------------------- كه همه باغ پر از سرو و پر از گل ديوار زمرد همه و خاك مشجر 71 صحراش منقش همه ماننده ديبا ابش عسل صافي ماننده- كوثر 72 شهري كه درو نيست جز از فضل منالي باغي كه درو نيست جز از عقل صنوبر 73 شهري كه درو ديبا پوشند حكيمان نه تافته- ماده و نه بافته- نر- 74 شهري كه من انجا برسيدم خردم گفت اينجا بطلب حاجت و زين منزل مگذر 75 رفتم بر دربانش و-	195	-874110607582538054	1122	1919.5	871	1312	85.51829528808594	235	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms170	false	4590715690074895822	0	263	0	1158	1357	301	مبر اند-ه كه بشد كانت--- گوهر--- درياي محيط است در--ين خاك معاني هم در گرا نمايه و هم اب مطهر ا---ين چرخ برين--ست پر از اختر عالي لابل-كه بهشت است پر از پيكر دلبر--- رضوانش گمان بردم چون اين بشنيدم از گفتن با معني و--ز لفظ چو شكر 10 گفتم كه مرا-نفس ضعيف است و نژند-است منگر بدرست---ي تن و اين گونه احمر--- دارو نخورم هرگز بي حجت و برهان وز درد نينديشم و ننيوشم منكر--- گفتا مبر اندو--ه من اينجاي طبيبم بر من بكن ان علت مشروح و مفسر ---از اول و اخرش بپرسيدم وانگاه از علت تدبير كه هست اصل مدبر ا---ز جنس بپرسيدم و از صنعت-- صورت وز قادر پرسيدم و تقدير و مقدر 15 كاين هر دو جدا نيست زيكد---يگر دانم چون شايد تقديم يكي بر دو- ديگر ازصنعت ----اين جنبش وروزوشب كزوي- محتاج غني چون بود و مظلم انور از----حال رسولان و زسءلات مخالف وز علت تحريم دم و خمر مخمر ان----گاه بپرسيدم از اركان شريعت كاين پنج نماز از چه سبب گشت مسطر--- وز روزه كه فرمودش ماه نهم از سال از حال زكات درم و زر مدور 20 وز خمس بي-- عشر چنوءي كه دهند ان اين از چه مخمس شدو -ان از-چه معشر وزع----لت ميراث و تفاوت كه درو هست چون برد برادر يكي و نيمي خواهر ---وز قسمت ارزاق بيرسيدم و گفتم چون--ست غمي زاهد و بي رنج ستمگر--------------------------------------------------------------------- يك زاهد رنجور و دگر زاهدبي رنج يك كافر شادان و دگر كا فر غمخور بينا وقوي چون زيداين ديگر و ان باز مكفوف هميزايد ومعلول ز مادر 25 ايزد نكند جز كه همه داد	170	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms196	true	-3585314741816463057	4	300	19	1245	1245	300	مبر اندوه كه -شد كانت به گوهر 76 درياي معين است در اين خاك معاني هم در گرا-نمايه و هم اب مطهر 77 اين چرخ برين است پر از اختر عالي لابل كه بهشت است پر از پيكر دلبر 78 رضوانش گمان بردم اين چون بشنيدم از گفتن با معني و از لفظ چو شكر 79 گفتم كه مرا نفس ضعيف است و نژند است منگر به درشتيي تن و--ين گونه احمر 80 دارو نخورم هرگز بي حجت و برهان وز درد نينديشم و ننيوشم منكر 81 گفتا مبر انده كه من اينجاي طبيبم بر من بكن ان علت مشروح و مفسر 82 از اول و اخرش بپرسيدم -انگاه وز علت تدبير كه هست اصل مدبر 83 وز جنس بپرسيدم و--ز صنعت و صورت وز قادر پرسيدم و تقدير-- مقدر 84 كاين هر دو جدا نيست يك از ديگر دايم چون شايد تقديم يكي بر دوي ديگر 85 او صانع اين جنبش و جنبش سبب او محتاج غني چون بود و مظلم انور 86 وز حال رسولان و رسالات مخالف وز علت تحريم دم و خمر مخمر 87 وانگاه بپرسيدم از اركان شريعت كاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرر 88 وز روزه كه فرمودش ماه نهم از سال وز حال زكات درم و زر مدور 89 وز خمس في و عشر زميني كه دهند اب اين از چه مخمس شد و ان از چه معشر 90 وز علت ميراث و تفاوت كه درو هست چون برد برادر يكي و نيمي خواهر 91 وز قسمت ارزاق بپرسيدم و گفتم چون است غمي زاهد و بي-رنج ستمگر 92 بينا و قوي چون زيد و ان دگري باز مكفوف همي زايد و معلول ز مادر 93 يك زاهد رنجور و دگر زاهد بيرنج يك كافر شادان و دگر كا-فر غمخور 94--------------------------------------------------------------- ايزد نكند جز كه همه داد-	196	-874110607582538054	1015	1757.0	776	1301	78.01690673828125	211	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms171	false	-6281156339777807268	0	208	0	918	1315	300	ازر بص---م خواند مرا و تو ب--سنگي امروز مرا پس ب--حقيقت توءي ازر--- دانا كه بگفتمش من اين--ست ب ببرزد صدر حمت -امروز باين -دست و ب--ان درج-- گفتا بدهم داروي با حجت و برهان ليكن بنهم مهري محكم ب--لبت بر ز-----افاق و ز انفس دو گوا-حاضر كردش بر خوردني و شربت-- من پير هنرور---- راضي شدم و مهر بكرد انگه --دارو هر روز ب--تدريج همي-داد مز و ر --چون علت زاءل شد و بگشاد زبانم مانند معصفر شد رخسار مزعفر---- از خاك مرا بر-فلك اورد------------------------------------------------------------------ چو ياقوت چون خاك بدم هستم امروز م--عنبر 10- دستم ب--كف دست ني -داد ب--بيعت زير شجر عالي پر سايه و مثمر---- دريا- بشنيدي كه برون ايد از اتش روبه بشنيدي كه شود همچو غضنفر---- خورشيد-تواند كه كنديا-قوت از-سنگ كز دست طباءع نشود نيز مغير يا----قوت منم اينك و خورشيد من ان كس كز نور وي اين عالم تاري شود انور---- از رشگ همي نام نگويمش در--ين شعر گويم كه چني-ن استد كش افلا طون چاكر 15- استاد و طبيبست-- و مءيد ز خداوند بل كز حكم و علم مثالست---- مصور---- اباد بر-ان شهر كه وي باشد در بانش اباد بر-ان كشتي كو باشد لنگر---- اي معني را نظم خرد سنج تو-ميزان اي حكمت را نثر تو بر بسته ب---مسطر---- اي خيل	171	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms197	true	-7911241445830349305	42	300	176	1249	1249	300	ازر به صنم خواند مرا و تو به سنگي امروز مرا پس به حقيقت تو-ي ازر 98 دانا كه بگفتمش من اين دست به برزد صد رحمت هر روز بر ان دست و بر ان بر 99 گفتا بدهم داروي با حجت و برهان ليكن بنهم مهري محكم به لبت بر 100 ز افاق و ز انفس دو گوا حاضر كردش بر خوردني و شربت و من مرد هنرور 101 راضي شدم و مهر بكرد انگه و دارو هر روز به تدريج همي داد مزور 102 چون علت زايل شد-- بگشاد زبانم مانند معصفر شد رخسار مزعفر 103 از خاك مرا بر فلك اورد جهاندار يك برج مرا داد پر از اختر ازهر 104 چون سنگ بدم هستم امروز چو ياقوت چون خاك بدم هستم امروز چو عنبر 105 دستم به كف دست نبي داد به بيعت زير شجر عالي پر سايه-- مثمر 106 درياي بشنيدي كه برون ايد از اتش روبه بشنيدي كه شود همچو غضنفر 107 خورشيد تواند كه كند ياقوت از سنگ كز دست طبايع نشود نيز مغير 108 ياقوت منم اينك و خورشيد من ان كس كز نور وي اين عالم تاري شود انور 109 از رشك همي نام نگويمش در اين شعر گويم كه خليلي است كهش افلا-طون چاكر 110 استاد-- طبيب است و مءيد ز خداوند بل كز حكم و علم مثال است و مصور 111 اباد بر ان شهر كه وي باشد در-بانش اباد بر ان كشتي كو باشد لنگر 112 اي معني را نظم سخن سنج تو ميزان اي حكمت را ب-ر تو كه نثري است مسطر 113 اي خيل-	197	-874110607582538054	854	1384.5	659	1084	78.78228759765625	181	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms171	false	-6281156339777807268	208	300	918	1315	1315	300	ادب صف زده اندر كنف تو اي علم زده بر در فضل تو معسكر---- خواهم كه ز-من بندها مطواع سلامي پوينده و پاينده چو يك در- مقمر 20 ---------------------------------------------------------------------------چون قطره چكيده زپي ونرگ- و شمشاد چون باد وزيده ز-بر سوسن و عبهر ----چون و صل نكورويان مطبوع و دل انگيز چون لفظ نكو گويان مشروح و مفسر پرفاءد-----ه و نعمت چون ابر ب--نوروز كز كوه فرود ايد چون مشك مقطر---- وافي و مبارك چو- دم عيسي مريم عالي و بياراسته چون گنبد اخضر---- زي خازن علم و حكم و خانها معمور با-	171	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms198	true	3455353072690286629	0	114	0	492	1253	300	ادب صف-زده اندر خطب تو اي علم-زده بر در فضل تو معسكر 114 خواهم كه ز من بنده- مطواع سلامي پوينده و پاينده چو يك ورد مقمر 115 زاينده و باينده چو افلاك و طبايع تا بنده و رخشنده چو خورشيد و چو اختر 116 چون قطره چكيده ز بر نرگس و شمشاد چون باد وزيده ز بر سوسن و عبهر 117 چون و-صل نكورويان مطبوع و دل-انگيز چون لفظ خردمند-ان مشروح و مفسر 118 پر فايده و نعمت چون ابر به نوروز كز كوه فرو- ايد چو- مشك معطر 119 وافي و مبارك چود دم عيسي مريم عالي و بياراسته چون گنبد اخضر 120 زي خازن علم و حكم و خانه- معمور با	198	-874110607582538054	364	590.0	280	501	72.65469360351562	73	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms172	false	7302529662747662733	0	161	0	739	1384	301	نام بزرگ ان-كه بدو دهر مغمر image file0481NasirKhusrawDiwan_0178png زي طالع سعد و در اقبال خداوند فخر بشرو- بر سر عالم همه افسر---- ماننده و همگون--ه جد و پدر خويش در صدر چو-پيغمبر-و در-حرب چو-حيدر ----بر مركبش از طلعت او دهر مقمر وز-مركب او خاك زمين جمله مغير----- بر نام خداوند بر--ين وصف سلامي در مجلس برخواند ابو يعقوب ب از بر- وانگاه از-ان كس كه مرا-كرد-است ازادج استاد و طبيب من-- مايها خرد و فر---- اي صورت علم و-تن فضل و دل حكمت اي فاءدها مردمي و مفخر مفخر دري-----يش تو استاده در--ين جامها پشمين اين كالبذ لاغر با گونها اصفر---- حقا كه بجز دست تو بر لب ننهادم -جز بز حجر الاسود و بر خاك پيمبر شش ----سال ببودم بر -مثول مبارك شش سال نشستم ب--در كعبه مجاور 1-0 هر-جا كه بوم تا بزيم من كه و بيگاه بر شكر تو رانم قلم------- و محبر و دفتر تا عرعر از باد نوان--ست همي-باد حضرت ب--تو اراسته چون باغ ب--عرعر	172	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms198	true	3455353072690286629	114	300	492	1253	1253	300	نام بزرگ ان كه بدو دهر معمر 121------------------------------------ زي طالع سعد و در اقبال خداءي- فخر بشر و بر سر عالم همه افسر 122 مانند- و جگر گوشه جد و پدر خويش در صدر چو پيغمبر و در حرب چو حيدر 123 بر مركبش از طلعت او دهر مقمر وز مركب او خاك زمين جمله معنبر 124 بر نام خداوند بر اين وصف سلامي در مجلس برخواند ابو يعقوب ازبر 125 وانگاه بر ان كس كه مرا كردهاست ازاد ا-ستاد و طبيب من و مايه- خرد و فر 126 اي صورت علم و تن فضل و دل حكمت اي فايده- مردمي و مفخر مفخر 127 در پيش تو استاده بر اين جامه- پشمين اين كالبد لاغر با گونه- اصفر 128 حقا كه بجز دست تو بر لب ننهادم چون بر حجر-الاسود و بر خاك پيمبر 129 شش سال ببودم بر ممثول مبارك شش سال نشستم به در كعبه مجاور 130 هر جا كه بوم تا بزيم من گه و بيگاه در شكر تو دارم قلم و دفتر و محبر 131--- تا عرعر از باد نوان است همي باد حضرت به تو اراسته چون باغ به عرعر-	198	-874110607582538054	647	1018.5	494	809	79.97528076171875	138	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms175	false	-3703737703644494988	82	301	400	1371	1371	301	اسم تو ز حد و رسم بيزار ذات تو ز-نوع و جسم برتر-- محمول ن-ءي چنا نكه اعراض موضوع ن-ءي چنانكه جوهر-- فعلت نه ب--قصد امر خير قولت نه ب--لفظ ناهي شر-- حكم توبر قص رقص ب-- خورشيد انگيخته ساي-هاي جانور-- صنع تو ب--دور دور گردون اميخته رنگهاي دلبر-- ببريده در اشيان تقديس وصف تو ز جبرءيل شهپر-- بنموده بسر -نماي تنزيه حسنت چوعروس چرخ ج زيور-- هم با قدمت د حدوث شاهد هم با ازلت ابد مجاور--- اي گشته چو افتاب تابان از سايها تور خود مستر--- معشو ق جهاني و نداني يك عاشق با-سزاي در خور--- بنهفته ب--سحر گنج قارون يك در3 تو در دو دانه گوهر ع---الم همه زين-- دو گشت پيدا ادم هم ازين-- دو برد كيفر ع---الم چو يكي رونده دريا سياره سفينه طبع لنگر اتش و چو--نبات وسنگ حيوان دارش چو عقيق تو سخنور--- غواص چه چيز عقل فقال شا ينده ب--عقل يك پيمبر--- علت چو سياست فريد ون از-دست چوعرض وخصم نكا بي مر--- اخر چه هر انچه بود اوتل مقصود چه انچه بود بهتر--- بنگر ب--صواب اگر نء-ي كور بشنو ب--حقيقت ار نء-ي كر--- اي باز هوات بر پريده از دام زمانه چون كبوتر وين نخوت وح حرص دركشيده نا گه چو رسن سرت ب--چنبر--- در قشر بمانده كي تواني ديدن ب--خلاصه مقشر--- از توبه و از گناه ادم تو- هيچ-	175	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms199	true	447466732465727572	14	259	56	1091	1275	300	اسم تو ز حد و رسم بيزار ذات تو ز نوع و جنس برتر 3 محمول نهاي چنا-نكه اعراض موضوع نهاي چنانكه جوهر 4 فعلت نه به قصد امر خير قولت نه به لفظ ناهي شر 5 حكم تو به-- رقص قرص خورشيد انگيخته سايههاي جانور 6 صنع تو به دور دور گردان اميخته رنگهاي دلبر 7 ببريده در اشيان تقديس وصف تو ز جبرءيل شهپر 8 بگشاده به شهنماي تنزيه حسنت ز-عروس عرش-- زيور 9 هم بر قدمت-- حدوث شاهد هم با ازلت ابد مجاور 10 اي گشته چو افتاب تابان از سايه ن-ور خود مستر 11 معشو-ق جهاني و نداري يك عاشق با سزاي در خور 12 بنهفته به سحر گنج قارون يك در- تو در دو دانه گوهر 13 عالم هم از اين دو گشت پيدا ادم هم از اين دو برد كيفر 14 عالم چو يكي رونده دريا سياره سفينه طبع لنگر 15 ابش چو نبات -سنگ حيوان د-رش چو عقيق تو سخنور 16 غواص چه چيز-عقل فعال شا-ينده به عقل يك پيمبر 17 علت چو سياست فرود-ين از دست چه جنس خصم---- بي مر 18 اخر چه هر انچه بود او-ل مقصود چه انچه بود بهتر 19 بنگر به صواب اگر نهاي كور بشنو به حقيقت ار نهاي كر 20 اي باز هوات در ربوده از دام زمانه چون كبوتر 21 وي نخره- حرص دركشيده نا-گه چو رسن سرت به چنبر 22 در قشر بمانده كي تواني ديدن به خلاصه مقشر 23 از توبه و از گناه ادم خود هيچ	199	-874110607582538054	884	1415.0	684	1058	83.55387878417969	171	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms176	false	52611425543831649	39	103	209	496	1430	302	كز خلد نهاد پاي بر در--- اين قصه همي-بديد ادم ابليس نيامده ز مادر--- در سجده نكردنش چ--گوءي مجبور بد است يا مخير--- گر قادر بد خداي عاجز ور عاجز بد خدا ستمگر--- كاري كه نه كار ت-ست مسكال راهي كه نه راه ت-ست مسير--- بيهوده مجوي اب حيوان درظا-مت خويش چون سكندر--- كان چشمه كه خضر يافت انجا با ديو فرشته نيست همبر	176	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms200	true	223341485432087715	0	72	0	310	1261	300	كز خلد نهاد پاي بر در 28 اين قصه همه بديد ادم ابليس نيامده ز مادر 29 در سجده نكردنش چه گوءي مجبور بده-ست يا مخير 30 گر قادر بد خداي عاجز ور عاجز بد خدا ستمگر 31 كاري كه نه كار توست مسگال راهي كه نه راه توست مسپر 32 بيهوده مجوي اب حيوان در ظلمت خويش چون سكندر 33 كان چشمه كه خضر يافت انجا با ديو فرشته نيست همبر	200	-874110607582538054	280	490.5	217	311	90.03215789794922	58	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms186	false	8385041634808460561	0	171	0	805	1393	301	خير خير-- مقرم بقر---ان و پيغمبرت نه انباز گفتم ت--را نه نظير-- نگفتم مگر راست گفتم كه نيست ت--را در خداءي وزير اي قدير ب----امت ربانيد پيغام تو رسولت محمد بشير-- نذير-- قران را ب--ييغمبرت ناوريد مگر جبرءيل ان مبارك سفير-- مقرم ب--مرگ و ب--حشر و حساب كتابت ز بر دارم اندر ضمير-- نخوردم بر ايشان ب--جان زينهار نجستم سپاه و كلاه و سرير-- سليمان نيم همچو ديوان ز من چرا شد زميده كبير و صغير تم---ان ناصرم عن كه خالي نبود ز من مجلس مير و صدر و زير ب-----نامم نخواندي كس از-بس شرف اديبم لقب بود و فاضل دبير--- ادب را ب--من بود بازو قوي ب--من بو د چشم كتابت قرير ب-----تحرير الفاظ من فخر كرد همي كاغذ از دست من بر حرير 2--دبيري يكي خرد فرزند بود نشد جز ب--الفاظ من سير شير ---دبيران اسيرند پيش سخن سخن پيش طبعم ب--طبع--ست اسير image file0481NasirKhusrawDiwan_0192png اگر سير گشتم هميبشگ-فيد ب--اقبال من نرگس از تخم سير--- مرا بود حاصل ز ياران خويش ب--شخص جوان اندرون عقل پير--- كنون زان	186	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms200	true	223341485432087715	100	300	422	1261	1261	300	خير خير 3 مقرم به فرقان و پيغمبرت نه انباز گفتم تو را نه نظير 4 نگفتم مگر راست گفتم كه نيست تو را در خداءي وزير اي قدير 5 به امت رسانيد پيغام تو رسولت محمد بشير و نذير 6 قران را به پيغمبرت ناوريد مگر جبرءيل ان مبارك سفير 7 مقرم به مرگ و به حشر و حساب كتابت ز بر دارم اندر ضمير 8 نخوردم بر-ايشان به جان زينهار نجستم سپاه و كلاه و سرير 9 سليمان نيم همچو ديوان ز من چرا شد رميده كبير و صغير 10 همان ناصرم من كه خالي نبود ز-من مجلس مير و صدر و-زير 11 به نامم نخواندي كس از بس شرف اديبم لقب بود و فاضل دبير 12 ادب را به من بود بازو قوي به من بو-د چشم كتابت قرير 13 به تحرير الفاظ من فخر كرد همي كاغذ از دست من بر حرير 14 دبيري يكي خرد فرزند بود نشد جز به الفاظ من سير شير 15 دبيران اسيرند پيش سخن سخن پيش طبعم به طبع است اسير 16------------------------------------- اگر سير كشتم همي بشكفيد به اقبال من نرگس از تخم سير 17 مرا بود حاصل ز ياران خويش به شخص جوان اندرون عقل پير 18 كنون زان-	200	-874110607582538054	745	1259.0	581	881	84.56299591064453	153	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms186	false	8385041634808460561	171	301	805	1393	1393	301	فزونم ب--هر فضل و-علم كه طبعم روانس--ت و خاطر منير بجان-----ست در من ب--فضل خداي هم ان فهم و ان طبع معني پذير ب-----چاه اندرون بودم ان روز من بر اوردم ايزد ب--چرخ اثير از-----ين قدر كامروز دارم ب--علم نبود-ستم ان روز عشر عشير--- گر ان گه بد--نيا تنم شهره بود كنون بهترم چون بدي---م شهير ---گر از خاك و-از باد بودم كنون گلابم شد ان اب و خاكم عبير ك---نون مير پيشم ندارد خطر گر انگه خطر داشتم پيش مير--- ز دين-ند پيشم بد--نيا درون عزيزان ذليل و خطيران حقير اگر----مير مير-است و-كامش رواست چنانك--ش گمان--ست گو شو ممير--- كرا بانگ و نامش شود زير خاك چه شادي كند خيره بر بانگ زير--- چه بايدت رغبت ب--شيره كني- كه چون شير گشته است بر-سرت قبر--- گلي تازه بود-ستي اري-	186	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms201	true	614553465149233789	0	158	0	657	1242	300	فزونم به هر فضل و علم كه طبعم روان است و خاطر منير 19 بجاي است در من به فضل خداي هم-ان فهم و ان طبع معني پذير 20 به چاه اندرون بودم ان روز من بر اوردم ايزد به چرخ اثير 21 از اين قدر كامروز دارم به علم نبودهستم ان روز عشر عشير 22 گر ان-گه به دنيا تنم شهره بود كنون بهترم چون به دينم شهير 23 گر از خاك و از اب ب-ودم كنون گلابم شد ان اب و خاكم عبير 24 كنون مير پيشم ندارد خطر گر انگه خطر داشتم پيش مير 25 ز ديناند پيشم به دنيا درون عزيزان ذليل و خطيران حقير 26 اگر مير مير است و كامش رواست چنان كهش گمان است گو شو ممير 27 كرا بانگ و نامش شود زير خاك چه شادي كند خيره بر بانگ زير 28 چه بايدت رغبت به شيره كنون كه چون شير گشته-است بر سرت قير 29 گلي تازه بودهستي اري	201	-874110607582538054	561	931.5	436	661	84.87140655517578	116	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms187	false	-946405002280816468	0	123	0	541	1373	301	وليك شد-ستي كنون پژمريده زرير--- نيارد كنون تازگي بار تو نه خورشيد رخشان نه ابر-مطير--- يكي سرو بودي چو اهن قوي ت--را سرو چنبر شد اهن خمير ---هژيرت سخن بايد اي مير اگر نباشد چه با ك-ست رويت هژير چو----تيرت سخن بايد ايرا كه نيست گناه تو گر نيست قدت چو تير--- بدان منگر اي خواجه گر ظاهري نبيني همي مرد دين را ظهير--- بصارت بيلفغد بايد كه تو ز خر به نء--ي گر ب--چشمي بصير--- بياموز و ما موز مر عام را ز علم نهاني قليل و-كثير بخوشها---- قران در ببين دانه را ب--انگور-دين در رها كن عصير--- گر ازتو--چو از من نفور است خلق ترا-- به مكن هيچ بانگ و نفير--- دلم پر ز درد است وجهال خلق زمن جمله زينند	187	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms201	true	614553465149233789	158	300	657	1242	1242	300	وليك شدهستي كنون پژمريده زرير 30 نيارد كنون تازگي باز تو نه خورشيد تابان نه ابر مطير 31 يكي سرو بودي چو اهن قوي تو را سرو چنبر شد اهن خمير 32 هژيرت سخن بايد اي پير اگر نباشد چه باك است رويت هژير 33 چو تيرت سخن بايد ايرا كه نيست گناه تو گر نيست قدت چو تير 34 بدان منگر اي خواجه كز ظاهري نبيني همي مرد دين را ظهير 35 بصارت بيلفغد بايد كه تو ز خر به نه اي گر به چشمي بصير 36 بياموز و ما-موز مر عام را ز-علم نهاني قليل و كثير 37 به خوشه قران در ببين دانه را به انگور دين در رها كن عصير 38 گر از تو چو از من نفور--ست خلق تو را به مكن هيچ بانگ و نفير 39 دلم پر ز درد است -جهال خلق زمن جمله زيناند	201	-874110607582538054	512	877.0	394	590	86.7796630859375	109	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms187	false	-946405002280816468	123	301	541	1373	1373	301	دل پر زحير ---اگر عامه بد گويدم زان چه باك رها كرده ام پيش موشان پنير image file0481NasirKhusrawDiwan_0193png نجنبد زجا اي پسر چون درخت ب--باد سحر گاه كوه ثبير ---اگر ديو بستد خراسان ز من گواي مني اي عليم قدير خر---اسانيان گر نجستند دين بتر زين كه خود شان گرفتي مگير بييش ني-----ال و تكين چون رهي دوانند يكسر غني و فقير--- چو عادند و تركان چو باد عقيم بدين باد گشتند ريگ هبير--- مثالي از امثال قران ت--را نمودم بران بنگر-اي تيز وير--- بياويزد ان كش بعذ--ر خداي كه بگريزد از عهد روز غدير چ-----گوءي ب--محشر اگر پرسدت از-ان عهد محكم شبر يا شبير--- گر امروز غافل بوي همچنين بد--ين درد فردا بماني حسير و --گر پند گيري بحجت ب--حشر ت--را پند او بس بود دستگير بحر هزج مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول مفا عيل مفاعيل مفاعيل اي حجت بسيار سخن دفتر پيش ار وز نوك قلم در سخنهات فرو بار هر---چند كه بسيار و-درازا-ست سخنهات چون خوب و خوش است ان نه دراز است و نه بسي 15- شاهي كه عطاهاش گران--ست ستود است هر-چند-	187	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms202	true	-4514615014281567680	0	185	0	797	1251	300	دل پر زحير 40 اگر عامه بد گويدم زان چه باك رها كرده-ام پيش موشان پنير 41------------------------------------- نجنبد زجاياي-پسر-چون درخت به باد سحر-گاه كوه ثبير 42 اگر ديو بستد خراسان ز من گواه مني اي عليم قدير 43 خراسانيان گر نجستند دين بتر زين كه خود-شان گرفتي مگير 44 به پيش ينال و تگين چون رهي دوانند يكسر غني و فقير 45 چو عادند و تركان چو باد عقيم بدين باد گشتند ريگ هبير 46 مثالي از امثال قران تو را نمودم نكو- بنگر اي تيز وير 47 بياويزد ان كس به غدر خداي كه بگريزد از عهد روز غدير 48 چه گوءي به محشر اگر پرسدت از ان عهد محكم شبر با شبير 49 گر امروز غافل توي همچنين بر اين درد فردا بماني حسير 50 وگر پند گيري زحجت به حشر تو را پند او بس بود دستگير genre Q 1------------------------------------------------ اي حجت بسيار سخن دفتر پيش ار وز نوك قلم در سخنهات فرو-بار 2 هر چند كه بسيار و دراز است سخنهات چون خوب و خوش است ان نه دراز است-- نه بسيار 3 شاهي كه عطاهاش گران است ستودهاست هر چند	202	-874110607582538054	696	1153.0	542	891	78.1144790649414	136	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms188	false	-1662788393633719836	0	96	0	426	1387	301	شوي زير عطا هاش گرانبار-- نو كن سخني را كه كهن شد بمع--اني چون خاك كهن را ب--بهار ابر گهربار-- شد خوب ب--نيكو سخنت دفتر ناخوب دفتر ب--سخن خوب شود جامه ب--اهار از پاك سبو پاك برون ايد اغار از خاطر پر-علم سخن نايد جز خوب از پا تار --------------------------سخن چيست معاني و-عبارت نو-نو سخن اري چو فراز امدت اچار 20 در شعر ز تكرار سخن باك نباشد زيرا كه خوش ايد سخن نغز ب--تكرار ا--چار خداي--ست مزه و بوي خوش و-رنگ با سيب-و ترنج امد-و جوز و-بهي و نار--- از-تاك رز انگور نو-امسال خوش امدت	188	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms202	true	-4514615014281567680	185	300	797	1251	1251	300	شوي زير عطا-هاش گرانبار 4 نو كن سخني را كه كهن شد به معاني چون خاك كهن را به بهار ابر گهربار 5 شد خوب به نيكو سخنت دفتر ناخوب دفتر به سخن خوب شود جامه به اهار 6--------------------------- از خاطر پر علم سخن نايد جز خوب از پاك سبو پاك برون ايد اغار 7 اچار سخن چيست معاني و عبارت نو نو سخن اري چو فراز امدت اچار 8- در شعر ز تكرار سخن باك نباشد زيرا كه خوش ايد سخن نغز به تكرار 9 اچار خداي است مزه و بوي خوش و رنگ با سيب و ترنج امد و گوز و بهي و نار 10 از تاك زر انگور نو امسال خوش ايدت-	202	-874110607582538054	382	622.5	296	484	78.92562103271484	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms188	false	-1662788393633719836	96	233	426	1075	1387	301	هر چند كزو پار همين امد و پيرار--- زي اهل خرد تخم سخن حكمت و علم--ست در-خاك-دل اي مرد خرد تخم سخن كار مخ---تار شوي كز تو بماند سخن خوب زيرا كه همين ماند ز پيغمبر مختار 25 دينش ب--سخن گشت مشهر ب--زمين بر و زراه سخن رفت بر--ين گنبد دوار image file0481NasirKhusrawDiwan_0194png مقهور بح--كمت شود اين خلق جهان باك زيرا كه حكيم--ست جهان-داور قهار--- از راه تن خويش سوي جانت نگه كن بنگر كه نهان چيست در--ين شخص پديدار--- ان چيست كه چون شخص گران تو بخسبد بينا و سخنگوي هميم-اند و بيدار--- ان گوهرز-نده است و پذيراي علوم است زوز-نده و گوينده شد-است اين تن مردار--- شرم و-سخن و-مدح و نكوهش همه اور-است تن را چه شداو--هيچ نه قدراس-ت و نه مقدار--- سالار تن ت-ست چرا تنت گرامي--ست نزديك تو و-مهتر و-سالار تنت خوار	188	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms203	true	-5214494550065394450	0	164	0	665	1247	300	هر چند كزو پار همين امد و پيرار 11 زي اهل خرد تخم سخن حكمت و علم است در خاك دل اي مرد خرد تخم سخن كار 12 مختار شوي كز تو بماند سخن خوب زيرا كه همين ماند ز پيغمبر مختار 13 دينش به سخن گشت مشهر به زمين بر وز راه سخن رفت بر اين گنبد دوار 14------------------------------------- مقهور به حكمت شود اين خلق جهان پاك زيرا كه حكيم است جهان داور قهار 15 از راه تن خويش سوي جانت نگه كن بنگر كه نهان چيست در اين شخص پديدار 16 ان چيست كه چون شخص گران تو بخسپد بينا و سخنگوي همي ماند و بيدار 17 ان گوهر زنده است و پديراي علوم است زو زنده و گوينده شدهاست اين تن مردار 18 شرم و سخن و مدح و نكوهش همه او راست تن را چو شد او هيچ نه قدر است و نه مقدار 19 سالار تن توست چرا تنت گرامي است نزديك تو و مهتر و سالار تنت خوار	203	-874110607582538054	591	1013.0	457	702	84.18803405761719	132	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms188	false	-1662788393633719836	216	301	994	1387	1387	301	نه قدر-است و نه مقدار--- سالار تن ت-ست چرا تنت گرامي--ست نزديك تو و-مهتر و-سالار تنت خوار--- زيرا كه چو معروف شد-اين بنده سوي تو مجهول بماند است ز-بس جهل تو سالار--- بشناس هم اين را و-هم ان را ب--حقيقت حكمت همه اين--ست سوي مردم هشيار--- چون توزب--هين نيمها خود غافلي اي پير گر مرد خرد مند نخواندت ميازار 10 يارند تن و جانت ب--علم و-عمل اندر تو غافلي از-كار بهين يار و-مهين يار--- دار تن پيداي تو اين عالم پيداست جان را كه نهانست---	188	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms203	true	-5214494550065394450	142	247	575	1005	1247	300	نه قدر است و نه مقدار 19 سالار تن توست چرا تنت گرامي است نزديك تو و مهتر و سالار تنت خوار 20 زيرا كه چو معروف شد اين بنده سوي تو مجهول بماندهاست ز بس جهل تو سالار 21 بشناس هم اين را و هم ان را به حقيقت حكمت همه اين است سوي مردم هشيار 22 چون تو ز بهين نيمه- خود غافلي اي پير گر مرد خرد مرد نخواندت ميازار 23 يارند تن و جانت به علم و عمل اندر تو غافلي از كار بهين يار و مهين يار 24 دار تن پيداي تو اين عالم پيداست جان را كه نهان است	203	-874110607582538054	384	646.0	301	431	89.09513092041016	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms189	false	5354012202507098321	0	40	0	220	1473	301	نهان--ست چنو دار--- جان تو-غريب--ست و-تنت شهري ازين--ست از محنت شهريت غريب تو ب--ازار--- ناداشته اوخوار بماند از تو غريبست بد داشت غريبان نبود سيرت احرار--- چون داري نيكوش چو-خود مينشناسيش بشناس نخستينش پس انگاه نكودار 15 خوار-است خور شهريت	189	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms203	true	-5214494550065394450	247	299	1005	1245	1247	300	نهان است چنو دار 25 جان تو غريب است و تنت شهري ازين است از محنت شهريت غريب تو به ازار 26 ناداشته و خوار بماند از تو غريب-ت بد داشت غريبان نبود سيرت احرار 27 چون داري نيكوش چو خود مينشناسيش بشناس نخستينش پس انگاه نكودار 28 خوار است خور شهريت	203	-874110607582538054	215	361.0	175	241	89.21161651611328	42	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms189	false	5354012202507098321	41	284	225	1394	1473	301	سوي مهمان -شهريت علفخوار است مهمانت سخنخوار--- حق تن شهري ب--علف چند گزاري گه گه ب--سخن نيز حق مهمان بگزار زشتست----- كه صد-سال دو-تن پيش تو-باشند همواره يكي سير و يكي گرسنها زار ---جان تو برهنه است و-تنت زير خزو--بز عار-است از ين چون كه نپر هيزي از -ين عار ---جان جامه نيوشد مگر-از بافته حكمت مر-حكمت را معني پود است و سخن تار 20 نه هر سخني حكمت باشد بر------- مردم دينار بود هر كه بود نامش دينار--- گر كار ب--نامستي از دوستي عمر فرزند ت--را ----عمر بودستي و-عمار--- مر حكمت-را خوب حصاريست-- كه او-را داناست همه بام و زمين و-در و ديوار--- پيغمبر بد شهر همه علم وبران --شهر شايسته دري بود و قوي حيدر كرار ---اين قول رسول است و در اخبار نوشت--ست تا محشر از-ان روز ت-ويسندها اخبار 25 از پند وز--علم انچه برون نامد از--ين در از علم مگو ان را وز پند مپندار image file0481NasirKhusrawDiwan_0195png فرقست ميان دو سخن صعب فزون زانك فرق--ست ميان گل و گلخوار دو-صد بار گرح----كمت نزديك تو-خوار است عجب نيست خوار-است گل تو-سوي اشتر كه خورد خار--- دادمت نشاني ب--سوي خانها حكمت سر-است نهان دارش از مرد سبكسار--- گر سوي در-اءي وب-دين خانه در اءي بيرون شوي از قافله ديو ستمگار وا --گاه شوي-كاين فلك از بهر-چه كردند واخر چه پديد ايد از--ين گشتن هموار--- اينجات درون جز كه بدين كار-نياورد سازندها اين گنبد چ------گريزي از--ين كار--- فربي بكن و-سير بدين حكمت جان را تا نايد از--ين بند برون لاغر و-ناهار	189	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms204	true	-8061988565783462020	1	300	3	1236	1236	300	سوي مهمانت شهريت علفخوار است مهمانت سخنخوار 29 حق تن شهري به علف چند گزاري گه گه به سخن نيز حق مهمان بگزار 30 زشت است كه صد سال دو تن پيش تو باش-د هموار -يكي سير و يكي گرسنه- زار 31 جان تو برهنه-است و تنت زير خز و بز عار است از-ين چون-كه نپر-هيزي از اين عار 32 جان جامه نپوشد مگر از بافته حكمت مر حكمت را معني پودس--ت و سخن تار 33 نه هر سخني حكمت باشد بر نام چو مردم دينار بود هر كه بود نامش دينار 34 گر كار به نامستي از دوستي عمر فرزند تو را نام عمر بود--ي و عمار 35 مر حكمت را خوب حصاري است كه او را داناست همه بام و زمين و در و ديوار 36 پيغمبر بد شهر همه علم و بر ان شهر شايسته دري بود و قوي حيدر كرار 37 اين قول رسول است و در اخبار نبشتهاست تا محشر از ان رو ز نويسنده- اخبار 38 از پند و ز علم انچه برون نامد از اين در از علم مگو ان را وز پند مپندار 39 فرق است م-----------------------------------يان دو سخن صعب فزون زانك فرق است ميان گل و گل خار دو صد بار 40 گر حكمت نزديك تو خوار است عجب نيست خوار است گل تو سوي اشتر كه خورد خار 41 دادمت نشاني به سوي خانه ح-كمت سر است نهان دارش از مرد سبكسار 42 گر سوي در اءي و بدين خانه در اءي بيرون شوي از قافله ديو ستمگار 43 واگاه شوي كاين فلك از بهر چه كردند واخر چه پديد ايد از اين گشتن هموار 44 اينجات درون جز كه بدين كار نياورد سازنده----- گنبد تو چه بگريزي از اين كار 45 فربي بكن و سير بدين حكمت جان را تا نايد از اين بند برون لاغر و ناهار-	204	-874110607582538054	1066	1751.5	839	1287	82.82828521728516	233	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms190	false	-5990507426724887521	0	244	0	1146	1380	301	حكمت دين را اي غدر پذيرنده از--ين گنبد غدار 10 خامش منشين زير فلك-- ايمن ازيراك درياست فلك بنگر در ياي نگونسار--- ابليس لعين دست گشاد است ب--غارت ايزدات با بدين سختي ازين بست در--ين غارج تو---قيمت اين روز نداني مگر انگاه كاءي ب--يكي بدتر از--ين روز گرفتار--- بازارتو--است اين ب--طلب هر-چه ببايدت بي توشه مرو باز تهي خانه ز-بازار--- زيرا كه ببا--زار نيابي ره ازين پس انگاه كه بيمار بماني و ب--تيمار 15 بر-گفتها من كار-كن اي خواجه ازيراك كردار ببايدت بر اندازها گفتار بحر رمل مثمن مخبون اشكل اي خرد مند --هنر پيشه و بيدار و بصير كيست از خلق ب--نزديك تو-هشيار-و خطير-- گر-خطير ان بودي ك-ش دل و بازوي قوي--ست شير بايستي بر خلق جهان جمله امير 20 ور بم--ال اندر بودي هنز و فضل و-خطر كوه شفنان ملكي بودي بيدار و بصير-- ور ب--خوبي در بودي خطر و بخت بلند سر و سالار جهان بودي خورشيد منير-- نه بزرگ--ست كه از مال فزون دارد بهر ان بزرگ--ست كه از-علم فزون دارد نير-- اي شده مغفر چون قير-تو در دست طمع شسته بر در گه بهمان و فلان مير-چو-شير --مال در گنج شهان يابيو- در خاطر من هرچه وا يك مال خطير-است دگر مال حقير image file0481NasirKhusrawDiwan_0196png ر چون قير تو اي غافل مرد روز چون شير همي-ريزد و شبهاي چو قير-- ان نه مال--ست كه چون داديش از تو-بشود زو ستاننده غني گردد و بخشنده فقير ان--- بود مال كه چون زو بدهي كم نشود بتر از وي خرد	190	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms205	true	3981619505858619777	20	299	88	1253	1257	300	حكمت دين را اي غدر پذيرفته از اين گنبد غدار 48 خامش منشين زير فلك و ايمن ازيراك درياست فلك بنگر در-ياي نگونسار 49 ابليس لعين دست گشادهاست به غارت ايزدت---- بدين سختي ازين بست در اين غار 50 تو قيمت اين روز نداني مگر انگاه كاءي به يكي ب-تر از اين روز گرفتار 51 بازار تو است اين به طلب هر چه ببايدت بي-توشه مرو باز تهي خانه ز بازار 52 زيرا كه به بازار نيابي ره ازين پس انگاه كه بيمار بماني و به تيمار 53 بر گفته- من كار كن اي خواجه ازيراك كردار ببايدت بر-اندازه- گفتار genre Q 1 --------------اي خرد-مند و هنر پيشه و بيدار و بصير كيست از خلق به نزديك تو هشيار و خطير 2 گر خطير ان بودي كهش دل و بازوي قوي است شير بايستي بر خلق جهان جمله امير -3 ور به مال اندر بودي هنر و فضل و خطر كوه شغنان ملكي بودي بيدار و بصير 4 ور به خوبي در بودي خطر و بخت بلند سر-و سالار جهان بودي خورشيد منير 5 نه بزرگ است كه از مال فزون دارد بهر ان بزرگ است كه از علم فزون دارد تير 6 اي شده مغفر چون قير تو بر-دست طمع شسته بر در-گه بهمان و فلان مير چو شير 7 مال در گنج شهان يابي و در خاطر من هر چه-- يك مال خطير است دگر مال حقير 8 شير بر مغفر چون قير ----------------------------تو اي غافل مرد روز چون شير همي ريزد و شبهاي چو قير 9 ان نه مال است كه چو- داديش از تو بشود زو ستاننده غني گردد و بخشنده فقير 10 ان بود مال كه گر- زو بدهي كم نشود به ترازوي خرد	205	-874110607582538054	1019	1683.0	797	1226	83.1158218383789	210	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms190	false	-5990507426724887521	250	300	1168	1379	1380	301	و بر دست ضمير مال--- من گر تو اسير افتي ازاد كندت مال شاهانت گرفت از پس ازادي اسير--- نيست چون مال من اموال شهان جز كه ب--نام چون ب--تخم--ست چو-نرگ- نه ب--بوي خوش سير--- نشود غره خردمند بدان كز ي-س من چون يس مير نيايد نه تكين و نه	190	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms206	true	-4734661547803393519	0	59	0	231	1240	300	و بر دست ضمير 11 مال من گر تو اسير افتي ازاد كندت مال شاهانت گرفت از پس ازادي اسير 12 نيست چون مال من اموال شهان جز كه به نام چون به تخم است چو نرگس نه به بوي خوش سير 13 نشود غره خردمند بدان ك ز پس من چون پس مير نيايد نه تگين و نه	206	-874110607582538054	203	358.0	154	231	87.8787841796875	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms191	false	2509079537276056486	0	209	0	909	1342	301	قيمت و عزت كافور شكسته نشد است گر زكا-فور به امد ب--سوي موش پنير--- خطر چيز بود بر قدر منفعتش گر خطير-است خطير-است از و نفع پذير--- همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر نرسد بر خطر گندم پر مايه شعير 10 زانكه خيرات تو از فرد قديم--ست همه بر تو اقرار فريضه است بدان فرد قدي---------------------------------ر نيست اگاه زمقدار شهان گاه و سرير خطري را خطري داند مقدار و خطرنيست اگا وركي داند از روز شب تار هگزر كر نه بشناسد اواز خر از نالها زير--- نه هر-ان چيز كه او زرد بود زرباشد رد بود زرباشد نشود زر اگر چند شود زرد زرير ---كرم بسيار و ليكنت يكي كرم كند حاصل از برگ شجر مايه ديبا وحر 15 ---مردمان اهن بسيار بسودند و --------------------------------------------------------------------ليك نبود دود لطيف و خنك و تر و مطير ش---رف خويش نياورد و نياردت پديد-تا نبوءيش اگر چند ببينيش عبير--- شرف چيز ب--هنگام پديد ايد ازو چون پديد امد تشريف علي روز غدير--- بر سر خلق مر اورا چو وصي كرد-نبي اين ب--اندوه در افتاد ازو -ان ب--زحير--- حسد امد همگان را ز چنان كار --ازو بر ميدند و رميده شود از شير حمير كه برادرش بد و بن عم وداماد و وزير 20 او سزاي-د كه وصي بود ني- را در خلق	191	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms206	true	-4734661547803393519	61	291	239	1206	1240	300	قيمت و عزت كافور شكسته نشدهاست گر ز كافور به امد به سوي موش پنير 15 خطر خير بود بر قدر منفعتش گر خطير است خطير است از-و نفع پذير 16 همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر نرسد بر خطر گندم پر مايه شعير 17 زانكه خيرات تو از فرد قدير است همه بر تو اقرار فريضه است بدان فرد قدير 18 خطري را خطري داند مقدار و خطر نيست اگاه زمقدار شهان گاه و سرير 19 كور ---------------------------------كي داند از روز شب تار هگرز كر بن--شناسد اواي خر از ناله- زير 20 نه هر ان چيز كه او زرد بود زر بو--------------د نشود زر اگر چند شود زرد زرير 21 كرم بسيار و-ليكنت يكي كرم كند حاصل از برگ شجر مايه ديبا و حرير 22 مردمان اهن بسيار بسودند وليك جز به داوود نگشت اهن و پولاد خمير 23 دود ماننده ابر است ز ديدار وليك نبود دود لطيف و خنك و تر و مطير 24 شرف خويش نياورد و-نياردت پديد تا نبوءيش اگر چند ببينيش عبير 25 شرف خير به هنگام پديد ايد ازو چون پديد امد تشريف علي روز غدير 26 بر سر خلق مرو -را چو وصي كرد نبي اين به اندوه در افتاد ازو وان به زحير 27 حسد امد همگان را زچ-نان كار و ازو بر-ميدند و رميده شود از شير حمير 28----------------------------------- او سزا بد كه وصي بود نبي را در خلق	206	-874110607582538054	781	1320.5	602	1058	73.81852722167969	162	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms191	false	2509079537276056486	204	301	892	1342	1342	301	بود ني را در خ-لق بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ ظهير يشت احكام قران بود بشمشير خداي بهتر از تيغ سغ كي شناسي بجز او-را پدر نسل رسول كي شناسي بجز او قاسم جنات و سعير بي --نظير و-بلي ب ان بود در-امت كه نبود مر نبي را بجز او روز مواخات نظير--- بي نظير و-ملي ان بود كه گشتند ب--قهر عمرو و عنتر عمرو وعنتر ب--سر تيغش خاسيا وحسير image file0481NasirKhusrawDiwan_0197png ذو الفقار ايزد سوي كه فرستاد ب--بدر-زن و فرزند ك--را بود چو--------------- بر سر لشكر كفار ب--هنگام نبرد چشم تقدير بشم--شير علي-	191	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms207	true	9182554604603437475	4	101	18	412	1248	300	بود به شمشير خداي بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ -------------------------------------------ظهير 30 كي شناسي بجز او را پدر نسل رسول كي شناسي بجز او قاسم جنات و-سعير 31 بينظير و ملي-- ان بود در امت كه نبود مر نبي را بجز او روز مواخات نظير 32 بي نظير و ملي ان بود كه گشتند به قهر عمرو و ع-----------نتر به سر تيغش خاسي و حسير 33 ذو--------------------------------------الفقار ايزد سوي كه فرستاد به بدر زن و فرزند كه را بود چو زهرا و شبير 34 بر سر لشكر كفار به هنگام نبرد چشم تقدير به شمشير علي	207	-874110607582538054	329	525.0	252	489	67.28016662597656	72	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms192	false	-2327448672188871672	0	161	0	752	1433	301	بود قرير ---روز صفين وب---خندق ب--سوي ثغر-جحيم عاصي و-طاغي را تيغ علي بود مشير--- نه ب---ردي ز دگر ياران او بود فزون شرف نسبت-- جود و شرف علم مگير 5- اي كه بر خيره همي دعوي بيهوده كني كه فلان بود---ت ازيا-ران ديرينه و پير ---شرف مرد بعام----ست شرف نيست ب--سال چه دراءي سخن يافه همي خيره بخير--- چون كه پيري نفرستاد خداوند رسول يا از--ين حال نبود ايزد دادار خبير--- جز كه پير تو نبودي ب--سوي خلق رسول گر ب-سوي تو فكند-ستي يزدان تدبير ي---افت احمد ب--چهل سال مكاني كه نيافت ب--نود سال براهيم ازان عشر عشير 10 علي ان يافت ز-تشريف كه در روز-غدير شد چو خورشيد در خشنده در افاق شهير--- گر ب--نزد تو ب--پيري--ست بزرگي سوي من جز-علي نيست بنايت بانه حكيم و نه كبير--- با علي ياران بودند بلي پير وليك ب--ميان دو سخن-گستر فرق--ست كثير ب-----يكي لفظ رسانيد بلي جمله كتاب از خداوند پيمبر بك--بير و ب--صغير--- ليكن از نامه همه نغز ب--خواننده رسد ور-چه	192	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms207	true	9182554604603437475	101	299	412	1246	1248	300	بود قرير 35 روز صفين و به خندق به سوي ثغر جحيم عاصي و طاغي را تيغ علي بود مشير 36 نه به مردي زد گر ياران او بود فزون شرف نسبت و جود و شرف علم مگير 37 اي كه بر خيره همي دعوي بيهوده كني كه فلان بودهاست از ياران ديرينه و پير 38 شرف مرد به علم است شرف نيست به سال چه دراءي سخن يافه همي خيره بخير 39 چون-كه پيري نفرستاد خداوند رسول يا از اين حال نبود ايزد دادار خبير 40 جز كه پير تو نبودي به سوي خلق رسول گر بهسوي تو فگندهستي يزدان تدبير 41 يافت احمد به چهل سال مكاني كه نيافت به نود سال براهيم ازان عشر عشير 42 علي ان يافت ز تشريف كه زو روز غدير شد چو خورشيد درف-شنده در افاق شهير 43 گر به نزد تو به پيري است بزرگي سوي من جز علي نيست بنايت --نه حكيم و نه كبير 44 با علي ياران بودند بلي پير وليك به ميان دو سخن گستر فرق است كثير 45 به يكي لفظ رسانيد بلي جمله كتاب از خداوند پيمبر به كبير و به صغير 46 ليكن از نامه همه مغز به خواننده رسد ور چه	207	-874110607582538054	729	1214.0	571	838	86.99284362792969	152	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms192	false	-2327448672188871672	161	301	752	1433	1433	301	ببساودش ازدست دبير و نه دبير 14 جز-كه حيدر همگان از-خط مسطور-خدا با بصر هاي پر از نور -ماندند ضرير--- از سخن چيز نيايد بجز اواز ستور مردم است انكه بدانست سرود از تكبير--- معني از قول علي دارد ا--واز جز او-مرد بايد ك--ز تقصير بداند توفير--- تو با--واز چرا مي-رمي از شير خدا چون بي شير نگيري و نباشي تخجير بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور 20 اي يار سرود و اب انگور نه يار مني ب--حق والطور-- معزول شد -است جان ز-هرچه دادا--ست بر-انت دهر منشور مي---گوي محال زا-نكه خفته باشد بم--حال و-هزل معذور-- نگشايد نيز چشم و گوشم رنگ قدح و-ترنگ طنبور-- پرنده زمان همي-خورد مان انگور شديم و دهر زنبور image file0481NasirKhusrawDiwan_0198png پخته شدم و چو گثت پخته زنبور سزا تراست ب--انگور-- تيره است و مناره مينبيند ان چشم كه موي ديدي از دور-- بسترد-	192	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms208	true	-4823180475708728982	1	159	3	664	1245	300	بپساورش د------بير و نه دبير 47 جز كه حيدر همگان از خط مسطور خدا با بصر-هاي پر از نور بماندند ضرير 48 از سخن چيز نيابد بجز اواز ستور مردم است انكه بدانست سرود از تكبير 49 معني از قول علي دارد و اواز جز او مرد بايد كه ز تقصير بداند توفير 50 تو به اواز چرا مي رمي از شير خدا چون پي-شير نگيري و نباشي نخچير genre Q 1----------------------- اي يار سرود و اب انگور نه يار مني به حق والطور 2 معزول شده است جان ز هرچه داده است بر انت دهر منشور 3 مي گوي محال ز انكه خفته باشد به محال و هزل معذور 4 نگشايد نيز چشم و گوشم رنگ قدح و ترنگ طنبور 5 پرنده زمان همي خورد-مان انگور شديم و دهر زنبور 6 پ--------------------------------------خته شدم و چو گشت پخته زنبور سزاتر است به انگور 7 تيره است و مناره مينبيند ان چشم كه موي ديدي از دور 8 بسترد	208	-874110607582538054	579	932.5	454	731	79.2065658569336	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms193	false	1128772498292617829	0	115	0	532	1422	301	نگار دست ايام زين خانه پر نگار معمور-- در سور جهان شدم وليكن بس لاغر باز گشتم از سور ---زين سور-بسي ز-من بتر رفت اسكندر-و اردشير و شاپور--- گر تو سوي سور ميروي رو روزت خوش بادو--سعي مشكور--- داني كه چگونه گشت خواهي اندر پدرت نگه كن اي پور--- اندوده رخش زمان بزر---اب الوده سرش ب--گرد كافور زن---هار كه باز-مان نكوشي كاين بد خود شمني است منصور بي --لشكر عقل و دين نگردد از گرد سپاه دهر مقهور--- از علم و-خرد سپر-كن و-خود وز-فضل و-ادب دبوس1 و ساطور ور----زي تو جهان ب--طاعت ايد زنهار بدان مباش مغرور--- زيرا كه ب--زير نوش و-خزش نيش است نهان و-زهر مستور--- اين نا كس را من ازمودم فعلش همه	193	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms208	true	-4823180475708728982	159	300	664	1245	1245	300	نگار دست ايام زين خانه پرن-گار معمور 9 در سور جهان شدم وليكن بس لاغر باز-گشتم از سور 10 زين سور بسي ز من بتر رفت اسكندر و اردشير و شاپور 11 گر تو سوي سور ميروي رو روزت خوش باد و سعي مشكور 12 داني كه چگونه گشت خواهي اندر پدرت نگه كن اي پور 13 اندوده رخش زمان به زر اب الوده سرش به گرد كافور 14 زنهار كه با زمان نكوشي كاين بد خو دشمني است منصور 15 بيلشكر عقل و دين نگردد از مرد سپاه دهر مقهور 16 از علم و خرد سپر كن و خود وز فضل و ادب دبوس- و ساطور 17 ور زي تو جهان به طاعت ايد زنهار بدان مباش مغرور 18 زيرا كه به زير نوش و خزش نيش است نهان و زهر مستور 19 اين نا-كس را من ازمودم فعلش همه-	208	-874110607582538054	513	853.5	403	586	87.54266357421875	113	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms193	false	1128772498292617829	115	301	532	1422	1422	301	مكر باشد و-زور--- جادوست ب--فعل زشت زنهار غره نشوي ب--صورت حور--- گيتي ---مثل سراي كار است تا-روز قيام و نفخت صور--- جز كار كني ب--دين ازينجا بيرون نشود عزين و-مستور--- گر-كار كني عزيز باشي فردا كه دهند مزد مزدور--- ور ديو ز كار باز داردت رنجور بوي و-خوار و-مدحور--- امروز تو-مير شهر خويشي ك-ت پنج رعيت است مامور--- بي كار چرا چنين---- نشيني با كار كنان شهر پر-نور هزگر ن---شود خسيس و كاهل اندر دو جهان بخير- مشهور--- بنگر كه اگر جهان نكردي ايزد نشدي ب--فضل مذكور--- دل خانها تست گنج گردانش از حكمتها ب--در منثور--- اي جاهل مفلس ار-بكوشي گنجور-شوي ز علم گنجور image file0481NasirKhusrawDiwan_0199png گرحكمت منت در خور-ايد گنجور-شدي و گشت ماجور--- از سر بفكن خمار ازيرا نپذيرد پند مغز -خمور بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول فاعلات مفا عيل فاعلان 5 هشيار باش و خفته مرو تيز بر ستور تا نوفتد ستور تو ناگه ب--جر و لور-- موري تو و فلك ب---ثل ژنده ييل مست دارد هگرز طاقت با پيل مست مور --شور است اب او ننشاندت تشنگي گر نيستي ستور مخور اب تلخ و شور-- بيدار شو ز خواب وسوي-	193	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms209	true	6770212083143727084	0	208	0	871	1261	300	مكر ديدم و زور 20 جادوست به فعل زشت زنهار غره نشوي به صورت حور 21 گيتي به مثل سراي كار است تا روز قيام و نفخت صور 22 جز كار كني به دين ازينجا بيرون نشود عزيز و مستور 23 گر كار كني عزيز باشي فردا كه دهند مزد مزدور 24 ور ديو ز كار باز داردت رنجور بوي و خوار و مدحور 25 امروز تو مير شهر خويشي كهت پنج رعي----ت مامور 26 بي كار---- چنين چرا نشيني با كار-كنان شهر پر نور 27 هرگز نشود خسيس و كاهل اندر دو جهان بخيره مشهور 28 بنگر كه اگر جهان نكردي ايزد نشدي به فضل مذكور 29 دل خانه توست گنج گردانش از حكمتها به در منثور 30 اي جاهل مفلس ار بكوشي گنجور شوي ز علم گنجور 31 گر ------------------------------------حكمت منت در خور ايد گنجور شدي و گشت ماجور 32 از سر بفگن خمار ازيرا نپذيرد پند مغز مخمور genre Q 1---------------------------------------------------- هشيار باش و خفته مرو تيز بر ستور تا نوفتد ستور تو ناگه به جر و لور 2 موري تو و فلك به مثل زنده پيل مست دارد هگرز طاقت با پيل مست مور 3 شور است اب او ننشاندت تشنگي گر نيستي ستور مخور اب تلخ و شور 4 بيدار شو ز-خواب -سوي	209	-874110607582538054	760	1221.5	594	970	78.35051727294922	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms194	false	-4975724035530450612	0	87	0	387	1386	301	مرد مي گراي يكبارگي مخسب همه عمر بر ستور-- زنهار تا چنان نكني كان سفيه گفت چون قير به سياه گليمي كه گشت بور-- لختي عنان مركب بد خوت باز كن ب تا دستها فرو ننهد مركبت ب--گور-- گيتيت بر مثال يكي بدخو اژد هاست پرهيز دارو با د پرهيز دارو با دم اين اژدها مشور-- شاهان دوصد--هزار فرو-خورد و-خوار كرد از تو فزون ب-----------مال و بملك و بجاه و-زور-- از بي وفا وفا ب--غنيمت شمار از انك يك قطره اب نادره باشد ز چشم كور گر----نيستت	194	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms209	true	6770212083143727084	208	300	871	1261	1261	300	مرد-مي گراي يكبارگي مخسپ همه عمر بر ستور 5 زنهار تا چنان نكني كان سفيه گفت چون قير به سياه گليمي كه گشت بور 6 لختي عنان مركب بد-خوت بازكش--- تا دستها فرو ننهد مركبت به گور 7 گيتيت بر مثال يكي بدخو اژد-هاست پرهيز-دار و ---------------با دم اين اژدها مشور 8 شاهان دو صد هزار فرو خورد و خوار كرد از تو فزون به ملك و به مال و به -----جاه و زور 9 از بي-وفا وفا به غنيمت شمار از-انك يك قطره اب نادره باشد ز-چشم كور 10 گر نيستت-	209	-874110607582538054	344	550.0	274	421	81.71021270751953	64	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms194	false	-4975724035530450612	87	301	387	1386	1386	301	چو-نوش خورو--چون خزت گليم بنگربيار----خويش كه او گرسنه است و عور 15 اي كرده خويشتن ب--جفا و-ستم سمر تا پوستين بودت يكي باد بان سمور وز----بهر خزوبز---و خورشهاي چرب و نرم-گاهي ب--بحر رومي و گاهي ب--كوه غور هر --دو يكي شود چو زخلقت فرو گذشت حلوا و نان خشك در-ان تافته تنور ان----كس كه داشت انچه نداري تو او كجاست كار-چو تاراو--همه اشفته گشت و تور1-- پاي تو مركبس--ت و كف دست مشربه است گر نيست اسب تازي و نه مشربها بلور 20 ا كنون نگر ب--كار كه كارت ب--بست ت-ست برگ سفر بساز و-بكن كارها بهور2---- بار درخت دهر توءي جهد كن مگر بي مغز نوفتي ز-درختت چو گوز غور--- غره مشو بدان كه ت--را طاهر است نام طاهر نباشد انكه پليد است و بي طهور--- فعل تكو ز نسبت بهتر كز--ين قبل به شد ز-سيمجور براهيم سيمجور--- بنگر ب--چشم بسته ب--پل بر همي روي بسيار بر-مجه ب--مثال گوزن و گور image file0481NasirKhusrawDiwan_0200png اين كالبد خنور بودت شص------ت سال بنماي تا چه حاصل كردي در--ين خنور بحر تقارب مقصور بر امد سياه بخار از بحار سوارانش پر در كرده كنار-- رخ سبز صحرا بخنديد خوش چو بر-وي سياه ابر بگريست زار5- گل سرخ بر سر نهاد و ببست عقيقين كلاه و پرندين ازار-- بدريد بر تن سلب مشك-بيد ز جور زمستان ب--پيش-	194	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms210	true	-6779914355160468189	0	255	0	1035	1223	300	چو نوش خور و چون خزت گليم بنگر به يار خويش كه او گرسنه است و عور 11 اي كرده خويشتن به جفا و ستم سمر تا پوستين بودت يكي باد-بان سمور 12 وز بهر خز و بز و خورشهاي چرب و نرم گاهي به بحر رومي و گاهي به كوه غور 13 هردو يكي شود چو زحلقت فرو گذشت حلوا و نان خشك در ان تافته تنور 14 ان كس كه داشت انچه نداري تو او كجاست كار چو تار او همه اشفته گشت و تور 15 پاي تو مركب است و كف دست مشربه است گر نيست اسپ تازي و نه مشربه- بلور 16 ا-كنون نگر به كار كه كارت به دست توست برگ سفر بساز و بكن كارها به هور 17 بار درخت دهر تو-ي جهد كن مگر بي مغز نوفتي ز درختت چو گوز غور 18 غره مشو بدان-كه تو را طاهر است نام طاهر نباشد انكه پليد است و بي طهور 19 فعل نكو ز نسبت بهتر كز اين قبل به شد ز سيمجور براهيم سيمجور 20 بنگر به چشم بسته به پل بر همي روي بسيار بر مجه به مثال گوزن و گور 21 -------------------------------------اين كالبد خنور تو بودهاست شست سال بنماي تا چه حاصل كردي در اين خنور genre Q 1 بر-------امد سپاه بخار از بحار سوارانش پر در كرده كنار 2 رخ سبز صحرا بخنديد خوش چو بر وي سياه ابر بگريست زار 3 گل سرخ بر سر نهاد و ببست عقيقين كلاه و پرندين ازار 4 بدريد بر تن سلب مشك بيد ز-جور زمستان به پيش	210	-874110607582538054	899	1493.0	697	1085	82.85713958740234	198	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms195	false	-492047441794107421	0	38	0	176	1451	301	بهار ب----بازوي پر-خون درون بيد سرخ بزد دشنه زين غم هزاران هزار-- ز بس سرد گفتارهاي شمال بريده شد از گل دل جويبار-- نبيني كه هر-شب سحر گه هنوز دواج سمور است بر كوهسار-- صبا ايد اكنون ب--عذر	195	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms210	true	-6779914355160468189	255	300	1035	1223	1223	300	بهار 5 به بازوي پر خون درون بيد سرخ بزد دشنه زين غم هزاران هزار 6 ز بس سرد گفتارهاي شمال بريده شد از گل دل جويبار 7 نبيني كه هر شب سحر-گه هنوز دواج سمور است بر كوهسار 8 صبا ايد اكنون به عذر-	210	-874110607582538054	173	296.5	137	190	91.0526351928711	37	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms195	false	-492047441794107421	38	289	176	1388	1451	301	شمال سحرگاه تازان سوي لاله زار-- بشويدش عارض ب--لولوي تر بپالايدش رخ بمش--كين عذار--- بيارد سوي بوستان خلعتي كه لولوش پود است و پيروزه تار ---سوي گلبن زرد استام زرد سوي لالها سرخ جام عقار ---سوي مادر سوسن تازه تا ج سوي دختر نسترن گوشوار ب-----سر بر نهد نر گ نو ب--باغ ب--ارديبهشت افسر شاهوار--- نوان و خرامان شود شاخ بيد سحرگاه چون مركب راهوار--- دهد دست و سر-بوس گل را سمن چو گيرد سمن را گل اندر كنار--- شگفتي نگه كن ب--كار جهان و زو گير بر-كار خويش اعتبار image file0481NasirKhusrawDiwan_0201png كه تا شادمانه نگردد زمين نپوشد هوا جامها سوگوار ---چو نسرين بخندد شود چشم گل ب--خون سرخ چون چشم اسفنديار چون----رگس شود باز-چون چشم باز شود پاي بط بر-چنار اشكار--- پر از چين شود روي شاهسپرم چو تازه شود عارض گلنار--- نگه كن بل--اله و ب--ابر و ببين جدا نار ازدود و از -------دود نار ---سوي شاخ بادام شو بامداد اگر ديد خواهي همي قندهار وگرا-----نده از برف بودت مجوي زمش-كين صبا بهتر انده-گسار--- نگه كن بدين بي فساران خلق تو نيز ازسر--خود فرو-كن فسار اگر----نيست سوي تو-داري دگر همه هوش و دل سوي اين دار دار--- وگر نيستت طمع باغ بهشت چوخر--خوش بغلت اندر--ين مرغزار نگه----دار اندر زيان ان خويش چنان كت بگفته است بسيار خوار ب-----نسيه مده نقد اگر چند نيز ب--خرما بود وعده و-نقد خار كرا----معده خوش گردد-از خارو--خس شود كامش از شير و-روغن فكار--- چه بايد ت--را سلسبيل و رحيق چو خور سند گشتي بسر -كه و شخار ج---هان ره-گذار است اگر عاقلي نبايد	195	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms211	true	-4317603867307354129	0	300	0	1279	1279	300	شمال سحرگاه تازان سوي لاله-زار 9 بشويدش عارض به لولوي تر بيالايدش رخ به مشكين عذار 10 بيارد سوي بوستان خلعتي كه لولوش پود است و پيروزه تار 11 سوي گلبن زرد استام زر- سوي لاله -سرخ جام عقار 12 سوي مادر سوسن تازه تا-ج سوي دختر نسترن گوشوار 13 به سر بر نهد نرگس نو به باغ به ارديبهشت افسر شاهوار 14 نوان و خرامان شود شاخ بيد سحرگاه چون مركب راهوار 15 دهد دست و سر بوس گل را سمن چو گيرد سمن را گل اندر كنار 16 شگفتي نگه كن به كار جهان و-زو گير بر كار خويش اعتبار 17------------------------------------- كه تا شادمانه نگردد زمين نپوشد هوا جامه- سوكوار 18 چو نسرين بخندد شود چشم گل به خون سرخ چون چشم اسفنديار 19 چو نرگس شود باز چون چشم باز شود پاي بط بر چنار اشكار 20 پر از چين شود روي شاهسپرم چو تازه شود عارض گلنار 21 نگه كن به لاله و به ابر و ببين جدا نار-------- از دود وز دود نار 22 سوي شاخ بادام شو بامداد اگر ديد خواهي همي قندهار 23 و گر انده از برف بودت مجوي ز مشكين صبا بهتر انده گسار 24 نگه كن بدين بي-فساران خلق تو نيز از سر خود فرو كن فسار 25 اگر نيست سوي تو داري دگر همه هوش و دل سوي اين دار دار 26 وگر نيستت طمع باغ بهشت چو خر خوش بغلت اندر اين مرغزار 27 نگه دار اندر زيان ان خويش چنانكهت بگفته-است بسيار خوار 28 به نسيه مده نقد اگر چند نيز به خرما بود وعده و نقد خار 29 كرا معده خوش گردد از خار و خس شود كامش از شير و روغن فگار 30 چه بايد تو را سلسبيل و رحيق چو خر--سند گشتي به سركه و شخار 31 جهان ره گذار است اگر عاقلي نبايد-	211	-874110607582538054	1113	1878.0	877	1335	83.37078857421875	229	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms196	false	5325554604161195139	0	241	0	1105	1385	301	قطار--- شتابنده جمله كه يك دم زدن نيايد كسي را برادر نه يار--- ره تو كدام--ست از--ين هر دو-راه بينديش و برگير ونيكو شمار ---اگر ساز واز است مرخوش ت-----را بت رود ساز و مي خوشگوار وزين كار-----ها تو ب--كردار خو-ب نگردي همي سرد زين روزگار وز-----ين ايستادن ب--درگاه شاه وزي--ن خواستن سوي دهدار-بار وز-----ين بند-- بگشاي و بستان و ده وز--ين هان و-هين واز---ين گير--ودار وز-----ين در-كشيدن ب--بيني خويش ز-بهر طمع اين و-ان را مهار--- گماني مبر كاين ره مردم--ست برين-- كار نيكو خرد بر گمار 25 همي خويشتن شهره خواهي ب--شهر كه من چاكر شاهم و شهريار ش---كار يكي گشتي از بهر انك مگر ديگري را بگيري شكار image file0481NasirKhusrawDiwan_0202png بدان تا ب--من بر نهي بار خويش يكي ديگرت كرد سر زير بار ست---وري تو سوي من از بهر-انك همي باز نشناسي از فخر عار ت-----را ننگ بايد همي داشتر بخيره همي چون كني افتخار س---تور از كسي به كه بر مرد-ي بعمدا ستوري كند اختيار--- ز مردم درختي ن-ءي بار ور بلندي و بي بر چو بيد و چنار ---اگر ميوه داري نشد هيچ بيد بدات--ش تو باري بشو ميوه دار--- دريغ اين قد و قامت مردمي بدين راستي بر تو اي نا بكار ---اگر باز گردي ز راه ستور شود بيد تو عود نا چار و چار و --گر همچنان خود بماني چو ديو دل از جهل پر دود وسرپر -خمار ك---سي برتو نتواند-از جهل بست يكي حرف دانش ب--سيصد نوار ت-----را صورت مردمي دادهاند مكن	196	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms212	true	1038059038556905252	16	300	71	1246	1246	300	قطار 33 شتابنده جمله كه يك دم زدن نپايد كسي را برادر نه يار 34 ره تو كدام است از اين هر دو راه بينديش و برگير ن-يكو شمار 35 اگر ساز-وار است و خوش مر تو را بت رود ساز و مي خوشگوار 36 وز اين حالها تو به كردار خواب نگردي همي سرد زين روزگار 37 وز اين ايستادن به درگاه شاه وز اين خواستن سوي دهدار بار 38 وز اين بند و بگشاي و بستان و ده وز اين هان و هين و از اين گير و دار 39 وز اين در كشيدن به بيني خويش ز بهر طمع اين و ان را مهار 40 گماني مبر كاين ره مردم است بر اين كار نيكو خرد بر-گمار 41 همي خويشتن شهره خواهي به شهر كه من چاكر شاهم و شهريار 42 شكار يكي گشتي از بهر انك مگر ديگري را بگيري شكار 43------------------------------------- بدان تا به من بر-نهي بار خويش يكي ديگرت كرد سر زير بار 44 ستوري تو سوي من از بهر انك همي باز نشناسي از فخر عار 45 تو را ننگ بايد همي داشتن بخيره همي چون كني افتخار 46 ستور از كسي به كه بر مردمي بعمدا ستوري كند اختيار 47 ز مردم درختي نهاي بار-ور بلندي و بي-بر چو بيد و چنار 48 اگر ميوه داري نشد هيچ بيد به دانش تو باري بشو ميوه-دار 49 دريغ اين قد و قامت مردمي بدين راستي بر تو اي نا-بكار 50 اگر باز گردي ز راه ستور شود بيد تو عود ناچا-ر و چار 51 وگر همچنين خود بماني چو ديو دل از جهل پر دود و سر پرخمار 52 كسي برتو نتواند از جهل-بست يكي حرف دانش به سيصد نوار 53 تو را صورت مردمي دادهاند مكن-	212	-874110607582538054	1006	1671.5	780	1223	82.25674438476562	207	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms196	false	5325554604161195139	241	301	1105	1385	1385	301	خيره مر خويشتن را-حمار--- بكن جهد ان تا شوي مردمي مكن با خداي جهان كار زار ت-----را روي خوب--ست ليكن بسي--ست ب--ديوار گرما بها-بر نگار ب-----دانش تو صورتگر خويش باش برون اي از ----ژرف چها مردوار--- خرد ورز ازيرا سوي هوشمند ز جاهل بسي به بود موش و-مار--- چو-مر خويشتن را بگيري ب--حق در--ين ژرف زندان نگيري قرار--- ز كردار-	196	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms213	true	-8726556895047916023	0	75	0	318	1227	300	خيره مر خويشتن را حمار 54 بكن جهد ان تا شوي مردمي مكن با خداي جهان كار-زار 55 تو را روي خوب است ليكن بسي است به ديوار گرمابهها بر نگار 56 به دانش تو صورتگر خويش باش برون اي از اين ژرف چه- مردوار 57 خرد ورز ازيرا سوي هوشمند ز-جاهل بسي به بود موش و مار 58 چو مر خويشتن را بداني به حق در اين ژرف زندان نگيري قرار 59 ز كردار	213	-874110607582538054	270	421.0	214	321	84.11215209960938	56	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms197	false	6458666343035299305	0	45	0	192	1385	301	بد باز گردي ب--عذر چو هشيار مردان سوي كرد گار مر----اين گوهر ايزدي را ب--علم بشوءي ز زنگار عيب و عوار--- ازيرا كه اتش چو شد زر پاك برو كرد نتواند از اصل كار ز----حجت شنو حجت اي منطقي ز-هر عيب صافي چو زر عيار	197	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms213	true	-8726556895047916023	75	127	318	525	1227	300	بد باز گردي به عذر چو هشيار مردان سوي كرد-گار 60 مر اين گوهر ايزدي را به علم بشوءي ز زنگار عيب و عوار 61 ازيرا كه اتش چو شد زر پاك برو كرد نتواند از اصل كار 62 ز حجت شنو حجت اي منطقي ز هر عيب صافي چو زر عيار	213	-874110607582538054	188	334.5	144	208	90.38461303710938	44	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms467	false	-7527855233239000004	212	288	964	1291	1356	301	تگه كن زده صف دو انبوه لشكر يكي را يكي ايستاده برابر --نه ان جاي اين و -نه اين جاي ان را بگيرند هر دو بهر د-و صف اندر ب----دو سوي صف دو برادر مبارز ابا هر يكي پنج فرزند در خور رس--ولي شغب در ميان دو-صفشان دوان زين برادر سوي ان برادر رس--ولي كه پيغام او ازي-س او هميناي-د اندر ميان دو لشكر-- كنند اشتي هر دو لشكر وليكن همه روي بر روي بنهند يكسر	467	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms213	true	-8726556895047916023	130	214	535	878	1227	300	نگه كن زده صف دو انبوه لشكر يكي را يكي ايستاده برابر 2 نه ان جاي اين را نه اين جاي ان را بگردند هر-دو به هردو صف اندر 3 به دو سوي صف دو برادر مبارز ابا هر يكي پنج فرزند در خور 4 رسولي شغب كو ميان دو صفشان دوان زين برادر سوي ان برادر 5 رسولي كه پيغام او از پس او همي ماند اندر ميان دو لشكر 6 كنند اتشي هر دو لشكر وليكن همه روي بر روي بنهند يكسر	213	-874110607582538054	305	551.5	232	344	88.66278839111328	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms197	false	6458666343035299305	62	249	275	1137	1385	301	اي كهن گشته تن و-ديده بسي نعمت و ناز روز ناز تو ------------------------ناز دنيا گذرند--است ت----را گر بهشي سزد ار هيچ نباشد ب--چنين ناز نياز 25 گر بدين ناز ت--را باز نياز است امروز ان ت--را تخم نياز ابدي بود نه ناز image file0481NasirKhusrawDiwan_0203png ان ناز گذشته بگرفت---ست ترا-- بند ان ناز ت--را چيست مگر مايها از-- كار دنياي فريبنده همه تاختن--ست پس دنياي فريبنده تازنده متاز-- چون چغر1 گشت بنا گوش چو-سيسنبر-تو چند تازي پسن اين پيرزن زشت چغاز2- عمر پيري چو جواني مده اي يور ب--باد تيرت انداخته شد نيز كمان را منداز --گرد گردان و فريبانت همي-برد چو گوي تا چو چو گانت بكرد اين فلك چو گان باز-- باز گرد از بدو بر نيك فراز ار سرت ب--خرد كوش چو ديوان چه دو-ي باز براز با---ز بايد-شدن از شر بسوي خير ب--طبع كز-فرازي سوي يستي چو ب-طبع امده باز--- جفت خير است خرد زو-ستم و-شر مخواه خيره مر اب روان را چ--كني سر ب--فراز خ---رد اغاز جهان بود و تو انجام جهان باز گرد اي سره انجام بدان نيك اغاز 10 خرد است انكه ترا-- بنده شد-ستند بدو ب--زمين شير و پلنگ	197	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms214	true	8889669021419043719	80	300	321	1224	1224	300	اي كهن گشته تن و ديده بسي نعمت و ناز روز ناز تو گذشتهاست بدو نيز مناز 2 ناز دنيا گذرنده است و تو را گر بهشي سزد ار هيچ نباشد به چنين ناز نياز 3 -گر بدان ناز تو را باز نياز است امروز ان تو را تخم نياز ابدي بود نه ناز 4 از ان -----------------------------------ناز گذشته بگرفته است تو را بند ان ناز تو را چيست مگر مايه- از 5 كار دنياي فريبنده همه تاختن است پس دنياي فريبنده تازنده متاز 6 چون چغر--گشت بنا-گوش چو سيسنبر تو چند نازي پس -اين پيرزن زشت چغاز 7 عمر پيري چو جواني مده-اي پير به باد تيرت انداخته شد نيز كمان را منداز 8 گرد گردان و فريبانت همي برد چو گوي تا چو چو-گانت بكرد اين فلك چو-گان باز 9 باز گرد از بدو بر نيك فراز ار سرت به خرد كوش چو ديوان چه دودي باز فراز 10 باز بايد شدن از شر -سوي خير به طبع كز فرازي سوي گو گوي به طبع ايد- باز 11 جفت خير است خرد زو ستم و شر مخواه خيره مر اب روان را چه كني سر به فراز 12 خرد اغاز جهان بود و تو انجام جهان باز گرد اي سره انجام بدان نيك اغاز 13 خرد است انكه تو را بنده شدهستند بدو به زمين شير و پلنگ-	214	-874110607582538054	779	1287.5	606	950	82.0	159	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms198	false	-6461568365558526781	0	180	0	879	1470	301	مينگري من نكنم قصه دراز 15 اب جوءي و سقا را چو سفال--ست دهان جامه خواهي تو و شلوار ندارد بزتاز-- علما را كه همي علم فروشند ببين پرو بالش چو-عقاب و ب--حريصي چو-گراز هر----يكي همچو-نهنگي وز--بس جهل و-طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز--- گرش پنهايك مهمان كني از عامه ب--شب طبع ساز و طربي يابيش و رود نواز مي----جوشيده حلال--ست سوي صاحب راي شافعي گويد شطرنج مباح--ست بباز ----حبت كودكك ساده زنخ را مالك نيزكر د-است ت--را رخصت و داد -است جواز--- مي وق--مار و-لواطه ب--طريق سه امام مرت---را هر-سه حلال--ست هلا سر بفراز گر-----اين دين خداپست---- حق اينس--ت و صواب نيست اندر همه عالم نه محال و-نه مجاز--- انكه بر-فسق ترار---خصت داداس--ت و جواز سوي من شايد اگر-سرش بكوبي ب--جواز image file0481NasirKhusrawDiwan_0204png زين قبل ماند ب--يمگان در حجت پنهان دل پرا گنده از اندوه و-غم و-تن ب--گداز--- نيم ازان كاينها بر دين محمد كردند گر ظفر يابد بر ما نكند ترك طراز--- لاجرم خلق همه همچو امامان شده اند يكسره مسخره و مطرب و-طرار و-طناز--- گر همه خلق ب--دين اندر ديوانه شدند اي پسر خويشتن	198	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms215	true	8204837487126400148	74	298	292	1222	1229	300	مينگري من نكنم قصه دراز 18 اب جوءي و سقا را چو سفال است دهان حل-ه خواهي تو و شلوار ندارد بزاز 19 علما را كه همي علم فروشند ببين به ربايش چو عقاب و به حريصي چو گراز 20 هر يكي همچو نهنگي و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز 21 گرش پنهانك مهمان كني از عامه به شب طبع ساز و-طربي يابيش و رود نواز 22 مي جوشيده حلال است سوي صاحب راي شافعي گويد شطرنج مباح است بباز 23 صحبت كودكك ساده زنخ را مالك نيز كردهاست تو را رخصت و داده است جواز 24 مي و قيمار و لواطت به طريق سه امام مر تو را هر سه حلال است هلا سر بفراز 25 اگر اين دين خداي است و حق اين است و صواب نيست اندر همه عالم نه محال و نه مجاز 26 انكه بر فسق تو را رخصت داده است و جواز سوي من شايد اگر سرش بكوبي به جواز 27------------------------------------- زين قبل ماند به يمگان در حجت پنهان دل برا-گنده ز--اندوه و غم و تن به گداز 28 نيم ازان كاينها بر دين محمد كردند گر ظفر يابد بر ما نكند ترك طراز 29 لاجرم خلق همه همچو امامان شده-اند يكسره مسخره و مطرب و طرار و طناز 30 گر همه خلق به دين اندر ديوانه شدند اي پسر خويشتن	215	-874110607582538054	798	1284.0	627	973	82.01438903808594	171	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms198	false	-6461568365558526781	183	301	889	1470	1470	301	ديوانه مساز 5--بشنو---- پند بدي--ن اندر و-بر حق بايست خويشتن كزمكن وخيره چو اهو م-گراز--- دانش اموز وسر--از گرد جهالت بفشان راستي ورزو--بكن طاعت و حيلت مطراز بچپ ور------است مدو راست برو-بر-ره دين ره دين راس-تر است اي يسر از-نار تراز-----2 چپ و راست شد ا-ست از ره دين انكه جهان بر-دراعه ش ب--چپ و راست ب--زر است طراز--- شوم چنگال چو-نشپيل خود از مال يتيم نكشد گرچه ده انگشت ببريش بكاز 10-- ور بيرسيش يكي مشكل گويدت ب--خشم سخن وافضيان--ست كه اوردي باز------ سءال تو چو درماند بگويد ب--نشاط-بر پيمبر صلواتي خوش خواهم ب--اواز صبر----كن بر-سخن سردش زيرا-كان ديو نيست اگاه هنوز اي پسر از نرخ پياز خوي---شتن دار-تو كامروزج-هان ديوان راست چند گه منبر و محراب-	198	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms216	true	-4609969907097021740	0	156	0	649	1243	300	ديوانه مساز 31 بشنو اين پند به دين اندر و بر حق بايست خويشتن كژ مگر خيره چو اهو و گراز 32 دانش اموز و سر از گرد جهالت بفشان راستي ورز و بكن طاعت و حيلت مطراز 33 به چپ و راست مدو راست برو بر ره دين ره دين راستتر است اي پسر از تار طراز 34 به چپ و راست شده است از ره دين انكه جهان بر دراعه-ش به چپ و راست به زر بست طراز 35 شوم چنگال چو نشپيل خود از مال يتيم نكشد گرچه ده انگشت ببريش به گاز 36 ور بپرسيش يك- مشكل گويدت به خشم سخن رافضيان است كه اوردي باز 37 به سءال تو چو درماند -گويد به نشاط بر پيمبر صلواتي خوش خواهم به اواز 38 صبر كن بر سخن سردش زيرا كان ديو نيست اگاه هنوز اي پسر از نرخ پياز 39 خويشتن دار تو كامروز جهان ديوان راست چند گه منبر و محراب	216	-874110607582538054	537	879.0	425	652	82.3619613647461	110	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms199	false	-8876446844818318738	0	136	0	629	1344	301	بديشان پرداز ----رد و تاريك شد-اي پور سپيده دم دين خره3 عرش هم اكنون بكند بانگ نماز 15 داد گسترده شود گرد كند دامن جور باز شيطان--- زمين ايد باز از پرواز--- علم كانباز عمل بود-- جدا كردش ديو باز گردند سر انجام و بباشند انباز ر---وي جان سوي امام حق بايد كردن- گاه طاعت چ--كني روي جسدس-وي حجاز--- سخن حكمتي اي حجت زر خرد است ب--اتش فكرت جز زر خرد را مگداز بحر خفيف محبون مقصور فاعلاتن مفا علن فعلات اي ت--را ارزوي تعمت و ناز از كرده عنان اسب نياز-- عمرت از تو گريزد از پس انك ب تو همي-تاز درج نشيب و فراز-- بر سر بخت بد فرود ايد هر كه گيرد عنان مركبش از image file0481NasirKhusrawDiwan_0205png چون كه سوي حصار خرسندي نستاني ز شاه از جواز زار---زوي طراز توزي و-خز زار	199	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms216	true	-4609969907097021740	156	299	649	1236	1243	300	بديشان پرداز 40 سرد و تاريك شد اي پور سپيده دم دين خره- عرش هم اكنون بكند بانگ نماز 41 داد گسترده شود گرد كند دامن جور باز شيطان به زمين ايد باز از پرواز 42 علم كانباز عمل بود و جدا كردش ديو باز گردند سر-انجام و بباشند انباز 43 روي جان سوي امام حق بايد كردنت گاه طاعت چو كني روي جسد سوي حجاز 44 سخن حكمتي اي حجت زر خرد است به اتش فكرت جز زر خرد را مگداز genre Q 1--------------------------------- اي تو را اروزي نعمت و ناز از كرده عنان اسپ نياز 2 عمرت از تو گريزد از پس از--- تو همي تاز در- نشيب و فراز 3 بر در بخت بد فرود ايد هر كه گيرد عنان مركبش از 4 چون---------------------------------------كه سوي حصار خرسندي نستاني ز شاه از جواز 5 ز ارزوي طراز توزي و خز زار	216	-874110607582538054	524	898.0	401	665	78.79698944091797	111	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms199	false	-8876446844818318738	137	301	635	1344	1344	301	چو تار تراز-- زانچه داري نصيب نيست ت--را جز شب و روز رنج-- گرم و-گداز چ--ون نپوشي چه خزو- چه مهتاب چون نبوءي چه نرگس و چه پياز-- با تو انباز گشت طبع بخيل نشود هر كجا شوي ز تو باز ر--نج بي مال بهرها تو رسيد مال بي رنج بهره انباز--- ان نه مال--ست ك-ش نگهداري تا نپرد چو باز بر پرواز--- ان بود مال ك-ت نكه-دارد از همه رنجها ب--عمر دراز--- بفزايد اگر هزينه كنيش با تو ايد ب--روم و هند-و حجاز--- نتواند كسيش بره ب--قهر نتواند كسش بريد ب--گاز--- جز بدين مال كي شود بر مرد ب--دو عالم در سعادت باز--- كي تواند خريد جز دانا ب--چنين مال ناز بي انداز--- در نگنجد مگر ب--دل كه دل--ست كيسها دانش و خزينها راز--- گر بدين مال رغبت--ست ت--را كيسهت از حشوها بدو پرداز--- كيسها راز را ب بعقل بدوز تا نباشي سخنچن و غماز ا---ز نماز و زكات و از پرهيز كيسه را بندهاي سخت بساز ---چون ب--حاصل شودت كيسه و بند-	199	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms217	true	-8859081131867733815	0	194	0	778	1233	300	چو تار طراز 6 زانچه داري نصيب نيست تو را جز شب و روز رنج و گرم و گداز 7 چون نپوشي چه خز و چه مهتاب چون نبوءي چه نرگس و چه پياز 8 با تو انباز گشت طبع بخيل نشود هر كجا روي ز تو باز 9 رنج بيم-ال بهره -تو رسيد مال بير-نج بهره انباز 10 ان نه مال است كهش نگهداري تا نپرد چو باز بر پرواز 11 ان بود مال كهت نگه دارد از همه رنجها به عمر دراز 12 بفزايد اگر هزينه كنيش با تو ايد به روم و هند و حجاز 13 نتواند كسيش برد به قهر نتواند كسش بريد به گاز 14 جز بدين مال كي شود بر مرد به دو عالم در سعادت باز 15 كي تواند خريد جز دانا به چنين مال ناز بي-انداز 16 در نگنجد مگر به دل كه دل است كيسه- دانش و خزينه- راز 17 گر بدين مال رغبت است تو را كيسهت از حشوها بدو پرداز 18 كيسه -راز را به عقل بدوز تا نباشي سخنچن و غماز 19 وز نماز و زكات و از پرهيز كيسه را بندهاي سخت بساز 20 چون به حاصل شودت كيسه و بند	217	-874110607582538054	688	1148.0	531	785	87.643310546875	147	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms200	false	5185651294517997056	1	91	4	447	1409	301	بدهم من اين جليل جهاز----- بر كشم مر ت--را ب--حبل خداي ب--ثريا ز-چاه سيصد باز بن---مايمت حق غايب را در سراءي كه شاهد-است و مجاز--- تا ببيني كه پيش ايزد حق ايستاد -است اين جهان ب--نماز بن---مايم د وازده صف راست همه تسبيح خوان بي اواز--- چون ببيتي از--ين جهان انجام بشناسي كه چيستش اغاز ---اين طريقي--ست ك-ش نبيند چشم وين شكاري--ست ك-ش نگيرد باز image file0481NasirKhusrawDiwan_0206png بر پي شير دين يزدان شو از پس-خر گزافه اسب متاز ---اين رمه پي كناره ميبيني كور دارد شبان و-لنگ نهاز گرد --	200	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms217	true	-8859081131867733815	196	300	784	1233	1233	300	بدهم من اين دليل و جواز 21 بر كشم مر تو را به حبل خداي به ثريا ز چاه سيصد باز 22 بنمايمت حق غايب را در سراءي كه شاهد است و مجاز 23 تا ببيني كه پيش ايزد حق ايستاده است اين جهان به نماز 24 بنمايم دوانزده صف راست همه تسبيح-خوان بي-اواز 25 چون ببيني از اين جهان انجام بشناسي كه چيستش اغاز 26 اين طريقي است كهش نبيند چشم وين شكاري است كهش نگيرد باز 27------------------------------------- بر پي شير دين يزدان رو از پي خر گزافه اسپ متاز 28 اين رمه بيكران-ه ميبيني كور دارد شبان و لنگ نهاز 29 گرد	217	-874110607582538054	375	594.0	293	489	76.68711853027344	71	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms200	false	5185651294517997056	91	185	447	855	1409	301	ايشان رميده كرد مرا از سر خان---مان و-نعمت و ناز چ-----كند مرد جز سفر كه گرفت گرگ صحرا و مرغزار گراز--- گر ستوهي ز قال حد ثنا سر ب--سر خداي دار فراز--- كه مرا ديد رازدار خداي حاجب كردگار بنده نواز--- امت جد خويش را فرياد از فريبنده زوبعها هماز--- خار يابد همي ز-من در چشم ديو بي حاصل دوالك باز ب-----سخنهاي من پديد ايد بر تن و استين حق طراز سخت---م ريخت اب ديو لعين ببد -خشان و جام و-تون و تراز ---مرد دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود ب--زير جواز	200	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms218	true	-783153189104781896	0	107	0	441	1214	300	ايشان رمنده كرد مرا از سر خان و مان و نعمت و ناز 30 چه كند مرد جز سفر چو گرفت گرگ صحرا و مرغزار گراز 31 گر ستوهي ز قال حد-ثنا سر به سر خداي دار فراز 32 كه مرا ديد رازدار خداي حاجب كردگار بنده-نواز 33 امت جد خويش را فرياد از فريبنده زوبعه- هماز 34 خار يابد همي ز من در چشم ديو بي-حاصل دوالك باز 35 از سخنهاي من پديد امد بر تن-- استين حق طراز 36 سخنم ريخت اب ديو لعين به بدخشان و جرم و يمگ و براز 37 مرد دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود به زير جواز	218	-874110607582538054	385	648.0	296	447	86.12975311279297	80	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms201	false	-8023291161272571082	248	298	1231	1462	1507	302	من بيگمان بحق بدهي روز حشر از تبيرها عباس وز----گروهي كه با رسول و-كتاب فتنه گشتند بر يكي فرناس----- اين ستوران كرده در گردن رسن جهل و-سلسلها و سواس--- من چه كردم اگر-بدان جاهل نفرستاد وحي رب الناس--- با نبوت چ--كار بود او را چون برفت از پس رسن- كرباس	201	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms219	true	-2973566428773278652	1	58	4	250	1254	300	من بيگمان بر ايدمي روز حشر از نبيره- عباس 10 وز گروهي كه با رسول و كتاب فتنه-گشتند بر-يكي به قياس 11 اين ستوران كرده در گردن رسن جهل و سلسله و--سواس 12 من چه كردم اگر بدان جاهل نفرستاد وحي رب-الناس 13 با نبوت چه كار بود او را چون برفت از پس رش و كرباس	219	-874110607582538054	208	327.0	164	252	82.53968048095703	40	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms202	false	8856086653007882376	0	197	0	908	1406	301	امتش ب--بركت او كوفت-ستند باي خويش ب--قاس--- دو مخالف بخواند امت را چون دو صياد صيد را سوي داس--- برده گشتند يكسر اين ضعفا وان دو صياد هر-يكي نخاس ب-----خراسي كشيد هر يكشان كه سزاوارتر ز-خر ب--خراس هر----چه كان گفت لايجوز چنين ان دگر گفت عند نا لاباس--- اينت مسكر-حرام كرد چوخوك- وانت گفتا بجوش وبر--كن طاس--- دو مخالف امام گشتس-تند چون سييد وسياه و--------خز و پلاس--- نشد از ما بدين رسن يك-تا هر كه بشناخت پاي خويش از راس ليك---- اندر دل خ-ان اسان چون ب--خس مار در خزد خناس ---از ره نام همچو يك-دگرند سوي بيعقل هرمس1 وهرماس2 لي--كن از راه عقل هشياران بشناسند فربهي ز-اماس--- اي خردمند-هوش دار كه خلق بس ب--اسداس در زدند اخماس ---سخت بد گشت نقدها مستان درم از-كس مگر ب--سخت مكاس دور----باش از مزوري كه ب--مكر دام قرطاس دارد و انقاس--- تيزتر گشت --جهل را بازار سوي جهال صد ره از الماس ني---ست از-نوع مردم ان كامروز شخص و-انواع داند و اجناس--- خرد و جهل كي شوند عديل برز را نيست اشنا رداس--- ميشتابد چو-سيل سوي نشيب خلق سوي نشاط و لهو و لباس--- من همانا كه نيستم سره مرد چون نيم مرد رود و مجلس و كاس--- تا اساس	202	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms219	true	-2973566428773278652	60	300	259	1254	1254	300	امتش به بركت او كوفتهستند پاي خويش به فاس 15 دو مخالف بخواند امت را چو- دو صياد صيد را سوي داس 16 برده-گشتند يكسر اين ضعفا وان دو صياد هر يكي نخاس 17 به خراسي كشيد هر يكشان كه سزاوارتر ز خر به خراس 18 هر چه كان گفت لايجوز چنين ان دگر گفت عند-نا لاباس 19 اينت مسكر حرام كرد چو خوگ وانت گفتا بجوش و پر كن طاس 20 دو مخالف امام گشتهستند چون ------سياه و سپيد و خز و پلاس 21 نشد از ما بدين رسن يك تا هر كه بشناخت پاي خويش از راس 22 ليكن اندر دل خسان اسان چون به خس مار در-خزد خناس 23 از ره نام همچو يك دگرند سوي بيعقل هرمس و هرماس 24 ليكن از راه عقل هشياران بشناسند فربهي ز اماس 25 اي خردمند هوش دار كه خلق بس به اسداس در زدند اخماس 26 سخت بد گشت نقدها مستان درم از كس مگر به سخت مكاس 27 دور باش از مزوري كه به مكر دام قرطاس دارد و انقاس 28 تيزتر گشت و جهل را بازار سوي جهال صد ره از الماس 29 نيست از نوع مردم انك امروز شخص و انواع داند و اجناس 30 خرد و جهل كي شوند عديل ب-ز را نيست اشنا رواس 31 ميشتابد چو سيل سوي نشيب خلق سوي نشاط و لهو و لباس 32 من همانا كه نيستم مردم ---چون نيم مرد رود و مجلس و كاس 33 تا اساس-	219	-874110607582538054	860	1433.5	673	1010	85.14851379394531	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms202	false	8856086653007882376	197	228	908	1040	1406	301	تنم بج--اي بود نروم جز كه بر طريق اساس ---پاس دارم ز-ديو و لشكر او بسي--اس خداي بر تن پاس--- نبوم نا سياس ازو كه ستور سوي فرزانه بهتر از نسپاس	202	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms220	true	4297578901901415525	0	35	0	142	1181	300	تنم به پاي بود نروم جز كه بر طريق اساس 34 پاس دارم ز ديو و لشكر او به سپاس خداي بر تن پاس 35 نبوم ناسپ-اس ازو كه ستور سوي فرزانه بهتر از نسپاس	220	-874110607582538054	126	220.0	96	143	88.11188507080078	28	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms204	false	-1291439461114421181	118	232	571	1083	1384	301	مرد-را خوار-چه دارد تن خوشخو-ارش چون تراخ---وار كند چون نكني خوارش-- هر كه او انده و تيمار تو نگزين-د تو بخيره چه خوري انده و تيمارش-- تن همان خاك گران و سيه--ست ار-چند شاره وابفت كني قرطه2 وشلوارش--------------------------------------------------------------- گر نخواهي كه ت--را خوار و زبون دارد برتر از قدرش و مقدارش مگذارش تن تو خادم اين جان گرانمايه ست خادم جان گرانمايه هميدارش تن درختيست--- خرد بار و دروغ و مكر خس و خار-است حذر-كن ز-خس و خارش-- خار-و خس بفگن از--ين شهره درخت ايرا كز خس و خار نيابي مزه جز خارش 10 يار خرماست بلي خار بتر ياري يار بد عار بود دايم بر يارش-- يار بد خار تو است اي يسر	204	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms220	true	4297578901901415525	163	300	638	1181	1181	300	مرد را خوار چه دارد تن خوش خوارش چون تو را خوار كند چون نكني خوارش 2 هر كه او انده و تيمار تو را كوشد تو بخيره چه خوري انده و تيمارش 3 تن همان خاك گران-- سيه است ار چند شاره زربفت كني قرطه و شلوارش 4 تن تو خادم اين جان گرانمايه است خادم جان گرانمايه همي دارش 5 گر نخواهي كه تو را خوار و زبون گيرد برتر از قدرش و مقدارش مگذارش 6------------------------------------------------------- تن درخت است و خرد بار و دروغ و مكر خس و خار است حذر كن ز خس و خارش 7 خار و خس بفگن از اين شهره درخت ايرا كز خس و خار نيابي مزه جز خارش 8 -يار خرماست يكي خار بتر ياري يار بد عار بود دايم بر يارش 9 يار بد خار تو--ست اي پسر-	220	-874110607582538054	425	701.5	326	604	70.3642349243164	98	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms204	false	-1291439461114421181	232	301	1083	1384	1384	301	از-يارت دور باش و بجز از خار ميندارش--- يار چون خار ت--را زود بيازارد گر نخواهي كه بيازارد مازارش--- هر كه با اوت همي صحبت راي ايد بر رس اي پور نخست از-ره و رفتارش--- سيرت خوب طلب بايد كرد از-مرد گرچه خوب--ست مشو غره ب--ديدارش 15 صورت خوب بسي باشد بي حاصل بر در و در گه گرماب---ه و ديوارش گر---چه خرما بن سبز است درخت سبز هست-	204	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms221	true	8219032514159758917	0	80	0	325	1249	300	از يارت دور باش و بجز از خار مپندارش 10 يار چون خار تو را زود بيازارد گر نخواهي كه بيازاري مازارش 11 هر كه با اوت همي صحبت راي ايد بر رس اي پور نخست از ره و رفتارش 12 سيرت خوب طلب بايد كرد از مرد گرچه خوب است مشو غره به ديدارش 13 صورت خوب بسي باشد بي حاصل بر در و در-گه و بر خانه و ديوارش 14 گرچه خرما بن سبز است درخت سبز هست	221	-874110607582538054	290	507.5	223	326	88.9570541381836	65	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms205	false	8842665296183967193	0	202	0	907	1383	301	بسيار كه خرما نبود بارش ه---ركه بي سيرت خوبست---- نكو صورت جز همان صورت ديوار مينگارش بد----كنش را ب--سخن دست مده بر بد كه ب--تو باز شود سر زنش از كارش--- سر پيكان نشود در سپر و جوشن تا نباشد زيس اندر پر و سوفارش 20 صحبت نادان مگزين كه تبه دارد اندكي فاءده را ياوه بسيارش--- ميوه چون اندك باشد بدز--ختي بر بي مزه ماند در برگ ب--خروارش--- ره و هنجار ستمگاره همه زشت--ست اي خرد مند مرو بر ره و هنجارش هر --كه او بر ره كفتار رود بي شك سوي مردار نمايد ره كفتارش--- مرد را چون نبود جز كه جفا پيشه مارش انگاه نه مردم سوي ما مارش 25 مار مردم نيت بد بود اندر دل بد نيت را جگر افكار كند مارش image file0481NasirKhusrawDiwan_0212png هركرا قولش با فعل نباشد راست در در دوستي خود ندهي مارش ---سير گرداندت از گفتن بي معني تا مكر سير كني معدة ناهارش--- هم از ان كيسه دهش نقد كه او دادت تقد او بايد بردنت ب--بازارش--- زرق پيش ار چو زراق شود با تو سر ب--سر باش و-هميدار ب---مقدارش 5- گر همي خفته گمانيت برد خفت---ست خفته بگذار و مكن بيهده بيدارش ---سخن از مردم ديندار شنو وان را كه	205	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms221	true	8219032514159758917	80	300	325	1249	1249	300	بسيار كه خرما نبود بارش 15 هركه بي-سيرت خوب است و نكو صورت جز همان صورت ديوار مينگارش 16 بد كنش را به سخن دست مده بر بد كه به تو باز رسد سر-زنش از كارش 17 سر پيكان نشود در سپر و جوشن تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش 18 صحبت نادان مگزين كه تبه دارد اندكي فايده را ياوه بسيارش 19 ميوه چون اندك باشد به درختي بر بي-مزه ماند در برگ به خروارش 20 ره و هنجار ستمگار- همه زشت است اي خرد-مند مرو بر ره و هنجارش 21 هركه او بر ره كفتار رود بي-شك سوي مردار نمايد ره كفتارش 22 مرد را چون نبود جز كه جفا پيشه مارش انگار نه مردم سوي ما مارش 23 مار مردم نيت بد بود اندر دل بد نيت را جگر افگار كند مارش 24 هر كه ----------------------------------را قولش با فعل نباشد راست در در دوستي خويش مده بارش 25 سير گرداندت از گفتن بي-معني تا مگر سير كني معده ناهارش 26 هم از ان كيسه دهش نقد كه او دادت نقد او بايد بردنت به بازارش 27 زرق پيش ار چو رزاق شود با تو سر به سر باش و همي باش به مقدارش 28 گر همي خفته گمانيت برد خفته است خفته بگذار و مكن بيهده بيدارش 29 سخن از مردم ديندار شنو وان را كه-	221	-874110607582538054	820	1417.5	629	966	84.8861312866211	165	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms205	false	8842665296183967193	202	301	907	1383	1383	301	ندارد دين منگر سوي دينارش زانكه- دارد نه بدل دين من ازان ترسم كه بيالايد زو-دلت ب--زنگارش ---نه مكان--ست سخن را سر بي مغزش نه مقر است خرد را دل چون قارش ني---ست اميخته با-اب هنر خاكش نيست اويخته در پود خرد تارش 10 نبري رنج برو بهتر چون رنجه ست- او زگ-فتار تو همچون تو زگ-فتارش--- خويشتن رنجه مكن نيز چو ميداني كه نخواهندت پرسيد ز-كردارش چون --شوي غره بدينش1 چوهمي---بيني كه همي غره كند گنبد دوارش ر---نجه و-افكار-شوي زو كه همي چون خار خوار وافكارات ----كند چون كني افكارش ب-----حذر باش نبايد كه چو ميكوشي خود نگيريش-	205	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms222	true	150108272089553877	0	119	0	509	1290	300	ندارد دين منگر سوي دينارش 30 زنگ دارد دل بد- دين من ازان ترسم كه بيالايد زو دلت به زنگارش 31 نه مكان است سخن را سر بي-مغزش نه مقر است خرد را دل چون قارش 32 نيست اميخته با اب هنر خاكش نيست اويخته در پود خرد تارش 33 نبري رنج برو بهتر چون رنجه است او ز گفتار تو همچون تو ز گفتارش 34 خويشتن رنجه مكن نيز چو ميداني كه نخواهندت پرسيد ز كردارش 35 چه شوي غره به راهش چو همي بيني كه همي غره كند گنبد دوارش 36 رنجه و افگار شوي زو كه چو----- خار است او خارت افگار كند چون كني افگارش 37 به حذر باش نبايد كه چو ميكوشي خود نگيريش	222	-874110607582538054	420	712.0	328	516	81.39534759521484	87	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms206	false	5745196964146442258	0	161	0	776	1437	301	و بماني تو گرفتارش 15 نيك بنگر كه كجا ميبردت گيتي چو- همي-تازي بر مركب رهوارش--- از تو هموار همي-دزدد عمرت را چرخ بيدادگر و گشتن هموارش پا---رش امسال فسانه--ست ب--پيش ما هم فسانه شود امسالش چون پارش--- نيست دشوار جهان بدتر از اسانش چون همي-بگذرد اسانش و دشوارش زو----مبين نيك و-بد و زشت و-نكوهر گر بل ز-سازنده او بين و ز سالارش 20 چون همي بر من زنهار خورد دنيا خويشتن چون دهي اي پور بز--نهارش هركرا ------چرخ ستمگاره برد بر گاه بفكند باز خود از گاه نگونسارش--- تا بپ--يكار بود صلح طمع ميدار چو ب---صلح امد ميترس زپ-يكارش--- چاره كن خوش خوش از و دست بكش زيرا يله بايد ت همي-كرد ب--ناچارش--- اين جهان پير زني سخت فريبند است نشود مرد خرد مند خريدارش 25 پيش ازان كر تو ببرد تو طلاقش ده مگر ازاد شود گردنت از عارش image file0481NasirKhusrawDiwan_0213png پند ميبارد از پر و زمنقارش سخن حجت مرغي--ست كه بر دانا پند ميبارد گر ب-------------------------پند اندر	206	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms222	true	150108272089553877	119	300	509	1290	1290	300	و بماني تو گرفتارش 38 نيك بنگر كه كجا ميبردت گيتي چون همي تازي بر مركب رهوارش 39 از تو هموار همي دزدد عمرت را چرخ بيدادگر و گشتن هموارش 40 پارش امسال فسانه است به پيش ما هم فسانه شود امسالش چون پارش 41 نيست دشوار جهان بدتر از اسانش چون همي بگذرد اسانش و دشوارش 42 زو مبين نيك و بد و زشت و نكو هرگز بل ز سازنده او بين و ز سالارش 43 چون همي بر من زنهار خورد دنيا خويشتن چون دهي اي پور به زنهارش 44 هر كه را چرخ ستمگار- برد بر گاه بفگند باز خود از گاه نگونسارش 45 تا به پيكار بود صلح طمع ميدار چون به صلح امد ميترس ز پيكارش 46 چاره كن خوش خوش از-و دست بكش زيرا يله بايد-ت همي كرد به ناچارش 47 اين جهان پير-زني سخت فريبندهاست نشود مرد خرد-مند خريدارش 48 پيش ازان كز تو ببرد تو طلاقش ده مگر ازاد شود گردنت از عارش 49---------------------------------------------------------------- سخن حجت مرغي است كه بر دانا پند --بارد همه از پرش و منقارش 50 گر به پند اندر-	222	-874110607582538054	671	1146.5	527	853	78.66354370117188	133	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms206	false	5745196964146442258	161	301	776	1437	1437	301	رغبت كني اي خواجه پند نامه--ست ت--را دفتر-- اشعارش بحر سريع مطوي موقوف مفتعلن مفتعلن فاعلان اي متحير شده در كار خويش راست بنه بر-خط پرگار خويش --خرد شكستي ب--دبوس طمع در طلب تا-و مگر تار خويش-- در طلب انچه نيايد ب--دست زير و زبر كردي كاچار خويش-- خيره بدادي ب--پشيز جهان در گرانمايه و دينار خويش-- پنبها او را ب--چه دادي بدل اي بخرد غاليه و غار خويش -----------مار تو ويار تو است اين تنت رنج-ءي از-مار خود و-يار خويش-- مار-فساي1 ارچه فسونگر بود رنجه شود -روزي از مار خويش و---اكنون كافتاد خرت مردوار چون ننهي برخرخود---بار خويش بدب-----تن خويش چو خود كردها- بايد خوردنت ز كشتار خويش--- پاي ت--را خار تو خست---ست و-نيست پاي ت--را درد جز از خار خويش--- راه غلط كردس-تي باز گرد روي بنه بر پي-- اثار خويش--- پيش خداوند خرد باز گوي راست همه-	206	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms223	true	-6875599969010040518	0	170	0	694	1249	300	رغبت كني اي خواجه پند نامه است تو را دفتر و اشعارش genre Q 1------------------------------- اي متحير شده در كار خويش راست بنه بر خط پرگار خويش 2 خرد شكستي به دبوس طمع در طلب تا و مگر تار خويش 3 در طلب انچه نيامد به دست زير و زبر كردي كاچار خويش 4 خيره بدادي به پشيز جهان در گرانمايه و دينار خويش 5 پنبه- او را به چه دادي بدل اي بخرد غاليه و غار خويش 6 يار تو و مار-------- تو است اين تنت رنجهاي از مار خود و يار خويش 7 مار فساي- ارچه فسونگر بود كشته شود عاقبت از مار خويش 8 و اكنون كافتاد خرت مردوار چون ننهي بر خر خود بار خويش 9 بد به تن خويش چو خود كردهاي بايد خوردنت ز كشتار خويش 10 پاي تو را خار تو خسته است و نيست پاي تو را درد جز از خار خويش 11 راه غلط كردهستي باز گرد سوي بنه بر پي و اثار خويش 12 پيش خداوند خرد باز-گوي راست همه	223	-874110607582538054	591	943.5	461	736	80.29891204833984	125	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms207	false	-2370005817806554713	0	111	0	557	1411	301	قصه و-اخبار خويش--- وانچ-ت گويد بپذير و مباش عاشق بر بيهده گفتار خويش--- ديو هوي سوي هلاكت كشيد ديو هوي را مده افسار خويت--- راه نداني چه روي پيش ما بر طمع تيزي بازار خويش--- گازري از-بهر چه دعوي كني چونكه نشوءي خود-دستار خويش--- بام كسان را چه عمارت كني چونكه نبندي خودديوار خويش--- چون ندهي پند تن خويش را اي متحير شده در كار خويش ---نار چو بيمار توءي خود بخور عرضه مكن بر-دگران نار خويش ---عار همي-داري از اموختن شرم همي-نايدت از عار خويش 25-وز هوس خويش همي بر چمي بيهده اي در خور-مقدار خويش image file0481NasirKhusrawDiwan_0214png نيست ت--را تار مگر عنكبوت كو--زتن خويش شده1 تار-خويش--- عيب تن	207	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms223	true	-6875599969010040518	170	300	694	1249	1249	300	قصه و اخبار خويش 13 وانچهت گويد بپذير و مباش عاشق بر بيهده گفتار خويش 14 ديو هوا سوي هلاكت كش-د ديو هوا را مده افسار خويش 15 راه نداني چه روي پيش ما بر طمع تيزي بازار خويش 16 گازري از بهر چه دعوي كني چونكه نشوءي خود دستار خويش 17 بام كسان را چه عمارت كني چونكه نبندي بن ديوار خويش 18 چون ندهي پند تن خويش را اي متحير شده در كار خويش 19 نار چو بيمار ت-ءي خود بخور عرضه مكن بر دگران نار خويش 20 عار همي داري -ز اموختن شرم همي نايدت از عار خويش 21 وز هوس خويش همي پر خمي بيهده-اي در خور مقدار خويش 22------------------------------------- نيست تو را يار مگر عنكبوت كو ز تن خويش -تند تار خويش 23 عيب تن-	223	-874110607582538054	498	812.0	391	598	83.27759552001953	103	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms207	false	-2370005817806554713	111	301	557	1411	1411	301	خويش ببايدت ديد تا نشود جانت گرفتار خويش--- يار تو تيمار ندارد ز تو چون تو-نداري-خود تيمار خويش ن---يك نگه كن ب--تن خويش در بازشو-- از سيرت خروار خويش ---نيز ب--فرمان تن بد كنش خفته مكن ديدها بيدار خويش -------------------------------------------------------داد ب--الفغدن نيكي بخواه زين تن منحوس نگونسار خويش--- دين و خرد بايد سالار تو تات كند يارت سالار خويش يار--- تو بايد كه بخرد تو را هم تو خودي خيره خريدار خويش چون --كه بجوءي همي ازار من گر نپسندي ز من ازار خويش چون--- تو ك-ي را ندهي زينهار خلق ندارد ت بز -نهار خويش--- رنج بسي ديدم من همچو تو زين تن بد خوي سبكسار خويش--- پيش خرد مند شدم داد خواه ازت-ن خوش-خوار گنه-كار خويش يك----يك بر وي بشمردم همه عيب تن خويش ب--اقرار خويش--- گفت گنه-كار تو-هم چون ز--تست ب-يست كنون خود ب--ستغفار خويش--- اب خرد جوي و بدان اب شوي خط بدي پاك ز طومار خويش--- حاكم خود باش وب---دانش بسنج هرچه كني راست ب--معيار خويش--- بنگر و با-كس مكن ان نا سرا انچه ندار يش سزا وار خويش--- انچ-ت از و نيك نيايد مكن دا-ور خود باش ب--------------------------------------------------------منقار خويش در--- پس ان نيز دليلي-	207	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms224	true	-2893185275339968602	0	241	0	1036	1289	300	خويش ببايدت ديد تا نشود جانت گرفتار خويش 24 يار تو تيمار ندارد ز تو چون تو نداري خود تيمار خويش 25 نيك نگه كن به تن خويش در باز شود از سيرت خروار خويش 26 نيز به فرمان تن بد كنش خفته مكن ديده- بيدار خويش 27 پاك بشوي از همه الودگي پيرهن و چادر و شلوار خويش 28 داد به الفغدن نيكي بخواه زين تن منحوس نگونسار خويش 29 دين و خرد بايد سالار تو تات كند يارت سالار خويش 30 يار تو بايد كه بخرد تو را هم تو خودي خيره خريدار خويش 31 چونكه بجوءي همي ازار من گر نپسندي ز-من ازار خويش 32 چون تو كسي را ندهي زينهار خلق ندارد-ت به زنهار خويش 33 رنج بسي ديدم من همچو تو زين تن بد خوي سبكسار خويش 34 پيش خرد-مند شدم دادخ-واه از تن خوش خوار گنه كار خويش 35 يك يك بر وي بشمردم همه عيب تن خويش به اقرار خويش 36 گفت گنه كار تو هم چون ز توست بايست كنون خود به ستغفار خويش 37 اب خرد جوي و بدان اب شوي خط بدي پاك ز-طومار خويش 38 حاكم خود باش و به دانش بسنج هرچه كني راست به معيار خويش 39 بنگر و با كس مكن از ناسز-ا انچه ندار-يش سزا-وار خويش 40 انچهت از-و نيك نيايد مكن داروي خود باش و نگهدار خويش 41 مرغ خورش را نخورد تا نخست نرم نيابدش به منقار خويش 42 وز پس ان نيز دليلي	224	-874110607582538054	817	1333.5	638	1046	78.10707092285156	166	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms208	false	8886530071610018915	0	59	0	282	1428	301	بگير بر-خرد خويش ز-كردار خويش--- قول و-عمل چون بهم امد بدانك رسته شدي از تن غدار خويش راز كسان باكس ديگر مگوي خود بدگركس مده اسرار خويش خوار كند صحبت نادان ت--را همچو فرومايه تن خوار خويش ---خواري از وبس بود انك-ت كند رنجه ب--ژاژيدن بسيار خويش--- سير كند ژاژ ويت نا مگر سير كند معدها ناهار خويش راه --	208	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms224	true	-2893185275339968602	241	300	1036	1289	1289	300	بگير بر خرد خويش ز كردار خويش 43 قول و عمل چون بهم امد بدانك رسته شدي از تن غدار خويش 44 خ-----------------------------------------------وار كند صحبت نادان تو را همچو فرومايه تن خوار خويش 45 خواري ازو بس بود انكهت كند رنجه به ژاژيدن بسيار خويش 46 سير كند ژاژ ويت تا مگر سير كند معده- ناهار خويش 47 راه	224	-874110607582538054	223	374.0	176	301	74.08638000488281	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms208	false	8886530071610018915	59	301	282	1428	1428	301	مده جز كه خردمند را جز ب--ضرورت سوي ديدار خويش image file0481NasirKhusrawDiwan_0215png تنها بسيار به از يار بد يار ت--را بس دل هشيار خويش ---مرد خردمند-ترا خيره كرد زينت نكو بند ب--خروار خويش ---چون دلم انبار سخن شد بس--ست فكرت من خازن انبار خويش--- در همي نظم كنم لا جرم بي عدد و مرة ب-اشعار خويش بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف پشتم قوي ب--فضل خداي--ست وطا-عتش تا در رسم مگر بر--سول و-شفاعتش --پيش خداي نيست شفيعم مگر رسول دارم شفيع پيش رسول ال و عترتش-- با ال او روم سوي اونيست هيچ باك----- برگيرم از منافق ناكس شناعتش 10 دين خداي ملك رسول--ست و-خلق پاك امروز بندگان رسولند و رعيتش ك--ر سوي ال مرد شود مال او چرا زي ال او نشد زپي-مبر شريعتش-- بر-بندها تو طاعت تو نيست -هم از-انك بيغامبر ت--راست زط-اعت بر امتش-- گفتمتب---نده را--ب كه ببي طاعتي بكشج وانگه بكش-ت ار تو نبودي ب--طاعتش ا--ندر حمايتي تو ز-پيغمبر خداي مشكن حمايتش كه بزرگ--ست حشمتش 15 پيغمبر است پيش-رو خلق يكسره كر قاف تا ب--قاف رسيد--است دعوتش--- ال پيمبر است ت--را پيش-رو كنون از ال او متاب و نگهدار حرمتش--- فرزند اوست حرمت او چون ندانيش يس خيره خير-اميد چه داري بر -حمتش اگاه تو نءي---- كه پيمبر كرا سپرد روز غدير خم-- منبر ولايتش ان--- را سپرد كايزد مر دين و خلق را اندر كتاب خويش بدو كرد اشارتش 20 ان را كه چون چراغ بدي پيش افتاب از كافران شجاعت پيش شجاعتش--- ان را كه-	208	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms225	true	-4088702676658316027	0	280	0	1167	1242	300	مده جز كه خردمند را جز به ضرورت سوي ديدار خويش 48------------------------------------- تنها بسيار به از يار بد يار تو را بس دل هشيار خويش 49 مرد خردمند مرا خفته كرد زير- نكو پند به خروار خويش 50 چون دلم انبار سخن شد بس است فكرت من خازن انبار خويش 51 در همي نظم كنم لا-جرم بي عدد و مر در اشعار خويش genre Q 1---------------------- پشتم قوي به فضل خداي است و طاعتش تا در-رسم مگر به رسول و شفاعتش 2 پيش خداي نيست شفيعم مگر رسول دارم شفيع پيش رسول ال و عترتش 3 با ال او روم سوي او---- هيچ باك نيست برگيرم از منافق ناكس شناعتش 4 -دين خداي ملك رسول است و خلق پاك امروز امت-ان رسولند و رعيتش 5 گر سوي ال مرد شود مال او چرا زي ال او نشد ز پيمبر شريعتش 6 بر بنده- تو طاعت تو نيست نيم از انك پيغ-مبر تو راست ز طاعت بر امتش 7 گفتت كه بنده را تو به بي--طاعتي مكش- وانگه نكشتت ار تو نبودي به طاعتش 8 اندر حمايتي تو ز پيغمبر خداي مشكن حمايتش كه بزرگ است حمايتش 9 پيغمبر است پيش رو خلق يكسره كز قاف تا به قاف رسيده است دعوتش 10 ال پيمبر است تو را پيش رو كنون از ال او متاب و نگهدار حرمتش 11 فرزند اوست حرمت او چون ندانيش پس خيره خير اميد چه داري به رحمتش 12 اگه نهاي مگر كه پيمبر كرا سپرد روز غدير خم ز منبر ولايتش 13 ان را سپرد كايزد مر دين و خلق را اندر كتاب خويش بدو كرد اشارتش 14 ان را كه چون چراغ بدي پيش افتاب از كافران شجاعت پيش شجاعتش 15 ان را كه	225	-874110607582538054	1007	1627.5	781	1240	81.20967864990234	207	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms209	false	6422547062471538532	16	266	70	1219	1377	301	غني كرد بي سءال درويش را ب--پيش پيمبر سخاوتش--- ان را كه جود--- نام نهادش رسول حق امروز نيز اواست سوي خلق كنيتش--- ان را كه هر شريفي نسبت بدو كنند زيرا كه از رسول خداي--ست نسبتش image file0481NasirKhusrawDiwan_0216png ان را كه كس ب--جاي پيمبر جز او-نخفت با دشمنان صعب ب--هنگام هجرتش--- ان را كه مصطفي چو همه عاجز امدند در حرب روز بدو بدو داد رايتش شير م----بارزي كه سرشتست روز---گار اندر دل مبارز-مردان مهابتش در--- حربگه پيمبر ما معجزي نداشت از معجزات خويش قويتر ز قوتش ---قسمت نشد ب--خلق درون دوزخ و-بهشت بر كافر و مسامان الا ب--قسمتش--- در بود مر مدينها علم رسول را زيرا جز او نبود سزاي امانتش--- گر علم بايدت ب--در شهر علم شو تا بر دلت بتابد نور سعادتش--- او ايت پيمبر ما بود روز حرب از ذوالفقار بود و ز صمصام ايتش ---گنج خداي بود رسول و ز-خلق او گنج رسول خاطر او بود و فكرتش 10 هر كو عدوي گنج رسول--ست بي گمان جز-جهل و-نحس نيست نشان وعلامتش--- شير خداي را چو مخالف شود كسي هرگر مكن مگر ب--خري هيچ تهمتش--- شير خداي بود علي ناصبي خر است زيرا هميشه ميبرمد خر ز هيبتش--- هرك افت خلاف علي خوردج بردلش تو روي از و بتاب و پپرهيز از افتش--- ليكن چو حرمت تو ندارد تو از گزاف مشكن د زبهر حرمث اسلام حرمتش 15 اندر مناظره سخن سرد ازو مگير زيرا كه نيست جز سخن سرد التش-------------------------------------------------------------------------- دشنام دارد او-همه حجت كنون وليك روز شمار را كه شنود ا----ست حجتش	209	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms226	true	-3658268849195397305	0	297	0	1252	1263	300	غني كرد بي سءال درويش را به پيش پيمبر سخاوتش 17 ان را كه چون دو نام نهادش رسول حق امروز نيز دو-ست سوي خلق كنيتش 18 ان را كه هر شريفي نسبت بدو كنند زيرا كه از رسول خداي است نسبتش 19 ان را------------------------------------- كه كس به جاي پيمبر جز او نخفت با دشمنان صعب به هنگام هجرتش 20 ان را كه مصطفي چو همه عاجز امدند در حرب روز بدر بدو داد رايتش 21 شيري مبارزي كه سرشته است كردگار اندر دل مبارز مردان م-حبتش 22 در حربگه پيمبر ما معجزي نداشت از معجزات نيز- قويتر ز قوتش 23 قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت بر كافر و مسلمان الا به قسمتش 24 در بود مر مدينه -علم رسول را زيرا جز او نبود سزاي امانتش 25 گر علم بايدت به در شهر علم شو تا بر دلت بتابد نور سعادتش 26 او ايت پيمبر ما بود روز حرب از ذوالفقار بود و ز صمصام ايتش 27 گنج خداي بود رسول و ز خلق او گنج رسول خاطر او بود و فكرتش 28 هر كو عدوي گنج رسول است بي گمان جز جهل و نحس نيست نشان س-لامتش 29 شير خداي را چو مخالف شود كسي هرگز مكن مگر به خري هيچ تهمتش 30 شير خداي بود علي ناصبي خر است زيرا هميشه ميبرمد خر ز هيبتش 31 هرك افت خلاف علي بود در -دلش تو روي از-و بتاب و بپرهيز از افتش 32 ليكن چو حرمت تو بدارد تو از گزاف مشكن ز -بهر حرمت اسلام حرمتش 33 اندر مناظره سخن سرد ازو مگير زيرا كه نيست جز سخن سرد التش 34 چون علم نيستش كه بگويد جز اين محال چون بند سخت گشت چه چيز است حيلتش 35 دشنام دارد او همه حجت كنون وليك روز-شمار--- كه شنود اين سست حجتش	226	-874110607582538054	1054	1849.0	814	1301	81.01460266113281	223	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms210	false	8105862945391748966	0	189	0	909	1473	301	كه بهره بيابي ز نصرتش 20 غره مشو ب--دولت و اقبال روزگار زيرا كه با زوال همال--ست دولتش--- دنيا ب--سوي من ب--مثل بيوفا زنيسث-- نه شاد-باش ازو نه غمي شو ز فرقتش نيك-----ست ازان-كه نيك و-بدش بر گذشتن---ست چيزي دگر همي-نشناسم فضيلتش ---زهر است نعمتش چو نيابد همي رها از مرگ هر كسي كه چشيد- است نعمتش--- با محنتش بنع--متش اندر مكن طمع زيرا ز نعمتش نشود دور محنتش 25 شايد كه همتم نبود صحبت جهان چون نيست جز كه مالش من هيچ همتش image file0481NasirKhusrawDiwan_0217png بسيار داد خلعتم اول وزان سيس بكرفت خيره باز بانجام ----خلعتش1-- از روزگار و خلق ملولم كنون ازانك يشتم ب--كردگار و رسولس--ت و ملتش بي --حاجتم بف--ضل خداوند لاجرم اندر جهان ز-هر ك---ه من نيست حاجتش--- تا در دلم قران مبارك قرار يافت پر بركتست و-خير دل از خير و-بركتش 5- منت خداي را كه نكرد است منتي پشتم ب--زير بار مگر فضل و منتش اي------------------------------------------------------------------- بي قرين ملك كه چو تون-يست درج-هان كز-ملك ديو يكسره خالي--ست ملكتش--- با طلعت مبارك و مسعود او ز-سعد خالي--ست مشتري را در قوس طلعتش--- يارب بف--ضل خويش تو-توفيق ده مرا تا-روز-و شب بدارم طاعت ب--طاعتش	210	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms227	true	-2724921339862281828	57	300	232	1249	1249	300	كه بهره بيابي ز نصرتش 40 غره مشو به دولت و اقبال روزگار زيرا كه با زوال همال است دولتش 41 دنيا به سوي من به مثل بيوفا زني است نه شاد باش ازو نه غمي شو ز فرقتش 42 نيك است ازان كه نيك و بدش بر گذشتني است چيزي دگر همي نشناسم فضيلتش 43 زهر است نعمتش چو نيابد همي رها از مرگ هر كسي كه چشيده است نعمتش 44 با محنتش به نعمتش اندر مكن طمع زيرا ز نعمتش نشود دور محنتش 45 شايد كه همتم نبود صحبت جهان چون نيست جز كه مالش من هيچ همتش 46------------------------------------- بسيار داد خلعتم اول وزان سپس از من يگان يگان همه بربود خلعتش 47 از روزگار و خلق ملولم كنون ازانك پشتم به كردگار و رسول است و ملتش 48 بيحاجتم به فضل خداوند لاجرم اندر جهان ز هر كه به من نيست حاجتش 49 تا در دلم قران مبارك قرار يافت پر بركتست و خير دل از خير و بركتش 50 منت خداي را كه نكردهاست منتي پشتم به زير بار مگر فضل و منتش 51 منت خداي را كه به وجود امام حق بشناختم به حق و يقين و حقيقتش 52 ان بي قرين ملك كه جز او نيست در جهان كز ملك ديو يكسره خالي است ملكتش 53 با طلعت مبارك-- مسعود او ز سعد خالي است مشتري را در قوس طلعتش 54 يارب به فضل خويش تو توفيق ده مرا تا روز و شب بدارم طاعت به طاعتش-	227	-874110607582538054	822	1369.0	640	1057	77.76726531982422	172	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms210	false	8105862945391748966	190	301	915	1473	1473	301	رضاي او-گه وبي گه ب--شعر زهد مر-خلق را پرست--- كنم علم و حكمتش 10 مستنصر- معالي و-حكمت ب--نظم و-نثر بر امتش كه خواند الا كه حجتش بحر هزج مثمن سالم مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن چه بود-اين چرخ كردان را كه ديگر گشت سامانش ببس--تان جامها زربفت بدريدند خوبانش-- منقش جام-هاشان را ك-شان پوشيد فروردين فرو-شست از-نگار و-نقش ماه مهر-و ابانش 15 هماناتا3 خزان با گل ببس--تان عهد-و پيمان كرد كه پنهان شد چوبد گو هر خزان بشكست پيمانش ز---سر بنهاد شاخ گل ب--باغ ان تاج پر-درش ب--رخ بر-بست خور شيد ان نقاب خز خلقانش --همان اشت-ر كه پوشيدش ب--ديبا باد نوروزي خزاني باد پنهان كرد در محلوج كوهانش-- يكي گردنده كوهي-	210	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms228	true	-4059118444897605382	3	134	10	567	1294	300	رضاي او گه و بيگه به شعر زهد مر خلق را به رشته كنم علم و حكمتش 56 مستنصري معاني و حكمت به نظم و نثر بر امتت كه خواند الا كه حجتش genre Q 1---------------------------------------- چه بود اين چرخ گردان را كه ديگر گشت سامانش به بستان جامه- زربفت بدريدند خوبانش 2 منقش جامههاشان را كهشان پوشيد فروردين فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و ابانش 3 -همانا با خزان گل را به بستان عهد و پيمان بود كه پنهان شد چو بدگو-هر خزان بشكست پيمانش 4 ز سر بنهاد شاخ گل به باغ ان تاج پر درش به رخ بر بست خور-شيد ان نقاب خز خلقانش 5 همان كه سر كه پوشيدش به ديبا باد نوروزي خزاني باد پنهان كرد در محلوج كوهانش 6 يكي گردنده گوءي	228	-874110607582538054	470	724.5	371	601	78.20299530029297	92	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms211	false	8713452168175518153	0	138	0	720	1533	301	بر شد از در ياسوي گردون كه جز كافور-و مرواريد و گوهر نيست در-كانش-- نهنگي را همي-ماند كه گردون را بيوبارد چو-از دريا برايد جرمتيره رنگ غضبانش 20 نب-اشد جز-كه يك ميدان نشيب-- كوه وها مونش نيايد بيش يك لقمه خراب-- خاك و عمرانش ني--وشد جز بدوع-الم ز خز و توزي--يراهن نگردد جز-كه از خورشيد برسوده گريبانش--- بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بياشوبد ببارد اتش و دود از ميان كام و دندانش--- خزينها اب و-اتش گشت بر-گردون كه پنداري زخشم خويش و از رحمت مرگب كرد-يزدانش image file0481NasirKhusrawDiwan_0218png بميرد چون بگريد سير تا هشيار پندارد كه چيزي جزكه- گريه نيست تركيب تن و جانش ---مگر تخت سليماء--ست كز دريا سحر گاهان نباشد زي كه و هامون مگربر--باد جولاتش--- چنين تيره چراءي اي مبارك تخت رخشنده همانا كز سليمانت بدزديدند ديوانش تو----مرغان را-همي سايه كني امروز-اگر روزي	211	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms228	true	-4059118444897605382	134	299	567	1292	1294	300	بر شد از دريا سوي گردون كه جز كافور و مرواريد و گوهر نيست در كانش 7 نهنگي را همي ماند كه گردون را بيوبارد چو از دريا برامد جوش از بحر هر عصيانش 8 نباشد جز كه يك ميدان نشيب و كوه و هامونش نيايد بيش يك لقمه خراب و خاك و عمرانش 9 نپوشد جز بدو عالم ز خز و تو ز پيراهن نگردد جز كه از خورشيد فرسوده گريبانش 10 بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بياشوبد ببارد اتش و دود از ميان كام و دندانش 11 خزينه- اب و اتش گشت بر گردون كه پنداري زخشم خويش و از رحمت مركب كرد يزدانش 12------------------------------------- بميرد چون بگريد سير تا هشيار پندارد كه چيزي جز كه گريه نيست تركيب تن و جانش 13 مگر تخت سليمان است كز دريا سحر-گاهان نباشد زي كه و هامون مگر بر باد جولانش 14 چنين تيره چراءي اي مبارك تخت رخشنده همانا كز سليمانت بدزديدند ديوانش 15 تو مرغان را همي سايه كني امروز اگر روزي	228	-874110607582538054	634	1090.0	505	764	82.98429107666016	131	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms211	false	8713452168175518153	139	217	724	1111	1533	301	سايه همي-كردند و او را-نيز مرغانش فلك----را پرده و كه را كلاه و خاك-را خيمه ميانجي كرد يزداتت ميان چرخ و اركانش--- چو دايها مهرباني جمله فرزندان عالم را همي-گردي كجا هستند در اباد و ويرانش بفعل خوب يزداني بروي زشت اهريمن سليماني بپرده در بدر بر ديو در بانش بفعل خوب تو-خوب--ست روي زشت تو-زي ان كه او مر افرينش را-بداند راه و سامانش--- نه اندر صورت خوب--ست زيب مرد-و نيكوءي -ليكن در-خوي خوب--ست خوب-ي مردودر---دانش 10	211	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms229	true	-3178079776725864741	1	86	3	356	1297	300	سايه همي كردند و او را نيز مرغانش 16 فلك را پرده و كه را كلاه و خاك را خيمه ميانجي كرد يزدانت ميان چرخ و اركانش 17 چو دايه- مهرباني جمله فرزندان عالم را همي گردي كجا هستند در اباد و ويرانش 18 به فعل ---------------------------------------------------------------خوب تو خوب است روي زشت تو زي ان كه او مر افرينش را بداند راه و سامانش 19 نه اندر صورت خوب است زيب مرد و نيكوءي وليكن در خوي خوب است خوبيي مرد و در دانش 20	229	-874110607582538054	305	504.0	242	417	73.14148712158203	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms212	false	-7063157391808926366	0	261	0	1309	1496	301	هگرز-اين ديو-عريانش مرا--- در پير هن ديوي منافق بود و گردن-كش وليكن عقل ياري داد تا كردم مسامانش--- مرا در-دين نيندارد كسي حيران و-گم بوده جز ان حيوان كه حيوان- دگر كرد-است حيرانش ---مرا گو يند-بد دين--ست و فاضل بهتر ان بودي كه دينش پاك بودي و نبودي فضل چندانش--- نبيند چشم ناقص طاعت پر نور-فاضلر --كه چشمش را بخست از ديدن او-خار نقصانش 20 بود--- خفاش و نتواند كه بيند روي من نادان زمن پنهان شود-زيرام--م خور شيد-رخشانش--- مغيلان--ست جاهل پيشم و-من پيش او ريحان ندارد پيش ريحانم خطر خار مغ--يلانش هميگ----ويد بير سيدش پس از ايمان برو قران ----ز پيغمبر رسول مصطفي وز فضل يارانش ---اگر كمتر نداند مر علي را از همه ياران نباشد جز خطاءي-- زي خدا- اسلام و-ايمانش علي هارون امت بود دشمن زان هميدارد مرا و راكش چنين اموخت ره فرعون وهامانش image file0481NasirKhusrawDiwan_0219png اگر منكر شوم دعويش را بر كفر-و جهل من گواهي يكسره بدهند جهال خراسانش--- چرا گويد خرد مند انچه بدهد-بر صواب او گواهي عقل بي افت بصد--- ايات قر انش چرا----گويم كه بهتر بود-در عالم كسي زان كس كه بر اعدا سراس--ر تيغ محنت بود پاياتش از----ان سيد كه از فرمان رب العرش پيغمبر وصي كردش در-ان منزل كه منبر بود يالانش از----ان مشهور شير-نر كه اندر بدر و-در خيبر هوا-از چشم ا خون باريد در صمصام خندانش--- همي حيران و-بي سامان و پژمانحال گرديديب اگر ديدي ب--صف دشمنان سام نريمانش ---كسي كو ديگران را بر گريند-بر چنين مبريخ بپرسد-روز حشر ايزد ازان ب--روي ببهتانش1 بحر رجز مثمن سالم مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن 10 نگذاشت خواهد ايدرش بر رغم او	212	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms231	true	-2142539053170956955	18	299	82	1317	1321	300	هگرز اين ديو عريانش 49 مرا در پير-هن ديوي منافق بود و گردن كش وليكن عقل ياري داد تا كردم مسلمانش 50 مرا در دين نپندارد كسي حيران و گم بوده جز ان حيران كه حيراني دگر كردهاست حيرانش 51 مرا گو-يند بد دين است و فاضل بهتر ان بودي كه دينش پاك بودي و نبودي فضل چندانش 52 نبيند چشم ناقص طلعت پر نور فاضل را كه چشمش را بخست از ديدن او خار نقصانش 53 كه چون خفاش-- نتواند كه بيند روي من نادان زمن پنهان شود زيرا منم خور-شيد رخشانش 54 مغيلان است جاهل پيشم و من پيش او ريحان ندارد پيش ريحانم خطر ناخوش مغيلانش 55 همي گويد بپر-سيدش پس از ايمان به فرقان او به پيغمبر رسول مصطفي از فضل يارانش 56 اگر كمتر ندارد مر علي را از همه ياران نباشد جز كه باطل زي خداي اسلام و ايمانش 57 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------اگر منكر شوم دعويش را بر كفر و جهل من گواهي يكسره بدهند جهال خراسانش 58 چرا گويد خرد-مند انچه ندهد بر صواب ان گواءي عقل بي افت نه نيز ايات فرقانش 59 چرا گويم كه بهتر بود در عالم كسي زان كس كه بر اعداي دين بر تيغ محنت بود بارانش 60 از ان سيد كه از فرمان رب-العرش پيغمبر وصي كردش در ان معدن كه منبر بود پالانش 61 از ان مشهور شير نر كه اندر بدر و در خيبر هوا از چشم-- خون باريد بر صمصام خندانش 62 شدي حيران و بي سامان و كردي نرم گردن را اگر ديدي به صف دشمنان سام نريمانش 63 كسي كو ديگر-ي را بر-گزيند بر چنين حري --بپرسد روز حشر ايزد ز تن بي روي -بهتانش genre Q 1-------------------------------------------- نگذاشت خواهد ايدرش بر رغم او	231	-874110607582538054	1036	1643.5	817	1405	73.73665618896484	198	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms212	false	-7063157391808926366	262	301	1317	1496	1496	301	--جز-خاك هر گزكي خورد ان را كه خاك امد خورش-- فرزند-اين دهر امد است اين شخص منكر منظرش-- چون گربه مر فرزند را مي خورد خواهد مادرش-- كردند وعدها ديگري--- زين به نيايد باورش-- از غدر ترساند همي پر-	212	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms232	true	8899216625073242637	1	46	4	196	1284	300	2 جز خاك هرگز كي خورد ان را كه خاك امد خورش 3 فرزند اين دهر امدهاست اين شخص منكر منظرش 4 چون گربه مر فرزند را مي خورد خواهد مادرش 5 كردند وعدهش ديگري به زين نيام---د باورش 6 از غدر ترساند همي پر	232	-874110607582538054	167	285.0	132	195	85.64102935791016	35	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms213	false	-4682905220498901418	0	222	0	1037	1376	301	غدر دهر كافرش-- گويد ب--نسيه نقد-ند هد هر-كه نيك--ست اخترش-- با زرق بفروشد تنش در دام خويش ارد-سرش-- جز غدر نايد زين جهان زنهار ناصح مشمرش--- تيره شمر رو شنش را حنظل گمان بر شگرش 20 باطل كند شبهاي او تابنده روز انورش نا --چيز گردد-پير و زرد ان نوبه-ر اخضرش--- بنشاند اب اذرش بگريزد --اب از اذرش--- يك ركن او-چون دوست-شد دشمن شود- ان ديگرش گر----بنگرد در-خويشتن مردم ب--چشم خاطرش--- وين دشمنان را بسته بيند-يك يك اندر پيكرش image file0481NasirKhusrawDiwan_0220png چون خانه هاي دشمنان سازند ديوار و درش ---وين خانه را بيند يكي خيمه بي ارام از برش--- زيرش چهار استون زده هريك سزا و درخورش--- داند كه ناورد------------ از گزا فه انكه اورد ايدرش--- وين دشمنان ويران همي خواهند كرد اين منظرش ا----ندر بلا و رنج تا هرگز ندارد داورش ب طا---عتي داد اين جهان بر از نعيم بي مرش ---وين بي كناره جانور گشتند بنده يكسرش--- گردن نيارد برد ازو نه كهتر و نه مهترش--- گر نه جهان ميراث داد او را خداي قاهرش--- كرسيش چون شداسبو---خر حمال چون شد- استرش--- زاغش نگر صاحب خبر بلبل نگر خنيا گرش--- بل ملك او شد خاك زر فرزند او خدمت-گرش--- ندهد جز-او را بوي خوش كافور-و مشگ و عنبرش 15 شاد ان جز او را كه كند از جانور سيم و زرش--- بي طاعتي ميراث داد ايزد ز ملك ظاهرش	213	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms232	true	8899216625073242637	46	299	196	1282	1284	300	غدر دهر كافرش 7 گويد به نسيه نقد ند هد هر كه نيك است اخترش 8 با زرق بفروشد تنش در دام خويش ارد سرش 9 جز غدر نايد زين جهان زنهار ناصح مشمرش 10 تيره شمر رو-شنش را حنظل گمان بر شكرش 11 باطل كند شبهاي او تابنده روز انورش 12 ناچيز گردد پير-و زرد ان نوبهار اخضرش 13 بنشاند اب اذرش را بگزيد اب از اذرش 14 يك ركن او چون دوست شد دشمن شودت ان ديگرش 15 گر بنگرد در خويشتن مردم به چشم خاطرش 16 وين دشمنان را بسته بيند يك يك اندر پيكرش 17 -------------------------------------چون خانه-هاي دشمنان سازند ديوار و درش 18 وين خانه را بيند يكي خيمه بي-ارام از برش 19 زيرش چهار استون زده هريك سزا و درخورش 20 داند كه ناورد ان كهش اورد از گزافه----------- ايدرش 21 وين دشمنان ويران همي خواهند كرد اين منظرش 22 واندر بلا و رنج تا هرگز ندارد داورش 23 بيطاعتي داد اين جهان پر از نعيم بي-مرش 24 وين بي كناره جانور گشتند بنده يكسرش 25 گردن نيارد برد ازو نه كهتر و نه مهترش 26 گر نه جهان ميراث داد او را خداي قادرش 27 كرسيش چون شد اسپ و خر حمال چون گشت استرش 28 زاغش نگر صاحب خبر بلبل نگر خنيا-گرش 29 بل ملك او شد خاك زر فرزند او خدمت گرش 30 ندهد جز او را بوي خوش كافور و مشك و عنبرش 31 شاد-ان جز او را كي كند از جانور سيم و زرش 32 بي طاعتي ميراث داد ايزد ز ملك ظاهرش	232	-874110607582538054	946	1591.0	739	1141	82.90972900390625	196	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms213	false	-4682905220498901418	222	301	1037	1376	1376	301	گر طاعتش دارد دهد بي شك بسي زين بهترش--- چون داد ملك خود ب--تو گر نيستي هم-گوهرش--- از مرد يابد ملك هر گز جز يسر يا دخترش------- نشنو د ترسا جز چنين گفتاري از پيغمبرش ---منكر شدش نادان ولي-كن نيست دانا منكرش--- هر كو بداند حق را اين قول نايد منكرش--- بشناس مبدع را زخا لق تا نداري همسرش--- حيدر همين كرد است اشا رت خلق را بر منبرش 25 بر ديگران در علم و تو حيداست فضل و-	213	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms233	true	4442891179229193288	0	85	0	361	1254	300	گر طاعتش دارد دهد بي-شك بسي زين بهترش 34 چون داد ملك خود به تو گر نيستي هم گوهرش 35 از مرد يابد ملك هر گز جز پسر يا دخترش 36 خود نشنو-د ترسا--- چنين گفتاري از پيغمبرش 37 منكر شدش نادان ولي كن نيست دانا منكرش 38 هر كو بداند حق را اين قول نايد منكرش 39 بشناس مبدع را زخا لق تا نداري همبرش 40 حيدر همين كردهاست اشا رت خلق را بر منبرش 41 بر ديگران در علم-- تو حيد-ست فضل و	233	-874110607582538054	326	556.0	253	369	88.34688568115234	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms214	false	7980095351801784350	1	204	6	976	1467	302	روح القد س بودي چو بر منبر نشستي ياورش image file0481NasirKhusrawDiwan_0221png رستم سزا بودي چو او برپيل جستي چا كرش--- ننوشت1 كفرو--شرك را جز تيغ ايما نگسترش جز ---تيغ و-دل در لشكر اعدا نبودي لشكرش--- جز سر چرا هرگر نجس-تي تيغ تيز سر خ-رش گ---ردن ب--طاعت نز-گزا فه داد عمر--و عنترش--- بر خوان اگر نه بيهشي اثار فتح خيبرش س---ر سر نباشد گر نبا شد-حب حيدر افسرش فخر ا-ست روز حشر ما در گردن جان چنبرش ازدشمنش بيزار گشتم وززمين وكشورش روزي كه بگريزد شقي از خواهر و از مادرش دستش نگيرد حيدرم دستم نگيرد عمرش--- رفتم يس ابشخورم رو از يس ابشخورش بحر رمل مثمن محبون مقصور فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلان 10 صعبتر عيب جهان سوي خرد چيست فناش پيش اين عيب سليم--ست بلاها و عناش-- گر خرد مند بقا يافتي از سفله جهان همه عيبش هنرستي سوي دانا ب--بقاش-- فتنه زان---ست برو-عامه كه از غفلت و-جهل سوي او مي ب--بقا ماند ازيرا كه فناش-- كس جهان را ب--بقا تهمت بيهوده تكرد كه جهان جز ب--فنا كرد مكافات و جزاش-- او همي-گويد ما-را كه بقا نيست مرا سخنش بشنو-اگر چند كه نر- مست اداش ب 20 گر چه بسيار دهد شاد نبايدت شدن ب--عطاهاش كه جز عاريتي نيست عطاش --روز پر-نور	214	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms233	true	4442891179229193288	87	297	370	1245	1254	300	روح القد-س بودي چو بر منبر نشستي ياورش 43------------------------------------- رستم سزا بودي چو او دلدل ببستي چا-كرش 44 ننوشت- كفر و شرك را جز تيغ ايمان گسترش 45 جز تيغ و دل بر لشكر اعدا نبودي لشكرش 46 جز سر چرا هرگز نجس تي تيغ تيز سر خورش 47 گردن به طاعت نه گزا فه داد عمرو و عنترش 48 بر خوان اگر نه بيهشي اثار فتح خيبرش 49 بر سر نباشد گر نبا شد حب حيدر افسرش 50 فخرست روز حشر ما در گردن جان چنبرش 51--------------------------------------------------------------------- دستش نگيرد حيدرم دستم نگيرد عمرش 52 رفتم پس ابشخورم رو گو پس ابشخورش genre Q 1---------------------------------------------- صعبتر عيب جهان سوي خرد چيست فناش پيش اين عيب سليم است بلاها و عناش 2 گر خرد-مند بقا يافتي از سفله جهان همه عيبش هنرستي سوي دانا به بقاش 3 فتنه ز ان است برو عامه كه از غفلت و جهل سوي او مي به بقا ماند ازيرا كه فناش 4 كس جهان را به بقا تهمت بيهوده نكرد كه جهان جز به فنا كرد مكافات و جزاش 5 او همي گويد ما را كه بقا نيست مرا سخنش بشنو اگر چند كه نرم است اواش 6 گر----چه بسيار دهد شاد نبايدت شدن به عطاهاش كه جز عاريتي نيست عطاش 7 روز پر نور	233	-874110607582538054	764	1236.5	592	1035	73.81642150878906	157	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms214	false	7980095351801784350	206	302	987	1467	1467	302	وليكن پس روزد شب تيره ببرد پاك همه نور و بهاش بج----واني كه بدادت چه طمع كرد ب--جانت گرچه خوب--ست جوانيت گران--ست بهاش --اين جهان اب روان--ست بر و خيره مخسب انچه كان بود نخواهد مطلب مست مباش ه image file0481NasirKhusrawDiwan_0222png اي پسر-چون بج--هان بر دل يكتا شودت بنگر در پدر خويش و-ببين يشت دو تاش گرروا-----گشت براو باش جهان رزق1 جهان توچواو -باش مرو-بر-اثر رزق و رواش1-- كه حكيمان جهانند درختان خداي دگر اين خلق همه خار و-خسانند و-قماش--- با همه خلق گر-از عرش سخن گفت خداي تا ب--طاعت بگزارند سزاوار ثناش -5 عرش-	214	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms234	true	-4707095402719451154	0	112	0	473	1244	300	وليكن پس روز- شب تيره ببرد پاك همه نور و بهاش 8 به جواني كه بدادت چو طمع كرد به جانت گرچه خوب است جوانيت گران است بهاش 9 اين جهان اب روان است بر-و خيره مخسپ انچه كان بود نخواهد مطلب مست مباش 10--------------------------------------- اي پسر چون به جهان بر دل يكتا شودت بنگر در پدر خويش و ببين پشت دو-تاش 11 گر روا گشت بر اوباش جهان زرق ج-هان تو چو اوباش مرو بر اثر زرق-- رواش 12 كه حكيمان جهانند درختان خداي دگر اين خلق همه خار و خسانند و قماش 13 با همه خلق گر از عرش سخن گفت خداي تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش 14 عرش	234	-874110607582538054	406	653.0	320	518	78.37837982177734	82	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms215	false	3738817421788856842	0	148	0	700	1399	301	او بود محمد كه شنودند ازو سخنش را دگران هيزم بودند و تراش ---عرش پر نور-و بلند است ب--زيرش در-شو تا مگر بهره بيابد دلت از نور وضياش--- نيك بنديش كه از حرمت اين عرش بزرگ بنده گشت---ست ت--را فرخ و-پيروزه- جماش 2 مرت----را عرش نمودم ب--دل پاك ببين- گر نبيندش همي از شغب خويش اوباش ---عرش اين عرش كسي بود كه در-حرب رسول چو--همه عاجز گشتند بدو داد لواش 10 انكه بيش ازدگ-ران بود بشم--شير و بع--لم وانكه بگزيد و وصي كرد-نبي بر-سر-ماش ب ا-نكه معروف بدو-شد بج--هان روز غدير وز خداوند ظفر خواست پيمبر ب--دعاش--- انكه تاهركش-- منكر-شدي از خلق جهان جز-كه شمثير نبودي ب--گه حرب گواش--- انكه با علم و شجاعت چو-قوي داد عطا ب---ركوع اندر بفزود سيم فضل سخاش--- هر خردمند-بداند كه بدين و صف علي--ست چو- رسيد اين همه اوصاف ب--گوش شنواش 15 معدن علم علي بود ب--تاويل و ب--تيغ مايها جنگ و-بلا-بود	215	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms234	true	-4707095402719451154	112	300	473	1244	1244	300	او بود محمد كه شنودند ازو سخنش را دگران هيزم بودند و تراش 15 عرش پر نور و بلند است به زيرش در شو تا مگر بهره بيابد دلت از نور -ضياش 16 نيك بنديش كه از حرمت اين عرش بزرگ بنده گشته است تو را فرخ و پيروز و جماش 17 مر تو را عرش نمودم به دل پاك ببينش گر نبيندش همي از شغب خويش اوباش 18 عرش اين عرش كسي بود كه در حرب رسول چون همه عاجز گشتند بدو داد لواش 19 انكه بيش از دگران بود به شمشير و به علم وانكه بگزيد و وصي كرد نبي بر سر ماش 20 انكه معروف بدو شد به جهان روز غدير وز خداوند ظفر خواست پيمبر به دعاش 21 انكه با هر كس منكر شدي از خلق جهان جز كه شمشير نبودي به گه حرب گواش 22 انكه با علم و شجاعت چو قوي داد عطاش به ركوع اندر بفزود سوم فضل سخاش 23 هر خردمند بداند كه بدين و-صف علي است چون رسيد اين همه اوصاف به گوش شنواش 24 معدن علم علي بود به تاويل و به تيغ مايه- جنگ و بلا بود-	234	-874110607582538054	669	1099.0	526	775	86.32257843017578	142	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms215	false	3738817421788856842	149	301	706	1399	1399	301	و-پرخاش هر--- كه در بند مثلهاي قران بسته شد است نكند جز كه----- علي كس زچنان بند رهاش هر--- كه از علم علي روي بتابد ب--جفا چون كر و كور بماند بكند جهل سزاش--- تيغ و تاويل علي بر سر امت يكسر اي برادر قدر حاكم عدل--ست و-قضاش--- مايه خوف و-رجا را ب--علي داد خداي تيغ و تاويل علي بود-همه خوف و رجاش 20 گر شما ناصبيان-را بجز او هست امام نيستم من بيس لج ان كس و دادم ب--شماش گر ---شما جز كه علي را بخريديد بدو نه عجب زانكه نداند خربد لاش از-ماش--- گاو را گر-چه گيا نيست چو-لوزينها تر ب--گوارد ب--همه حال ز لوزينه گياش--- اي پسر گر-دل و-دين را سفها لاش كنند تو چو-ايشان مكن و دين و دل خويش ملاش1 image file0481NasirKhusrawDiwan_0223png بخطا غره مشو گر چه جهاندار نكرد هر-كسي را كه خطا كرد مكافات خطاش--- كه مكافات ب--بنده برساند ب--اخر مر وفا را ب--وفاهاش-- جفا-	215	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms235	true	6690118783258231679	2	178	7	712	1194	300	و پرخاش 25 هر كه در بند مثلهاي قران بسته شدهاست نكند جز كه بيان علي از ------بند رهاش 26 هر كه از علم علي روي بتابد به جفا چون كر و كور بماند بكند جهل سزاش 27 تيغ و تاويل علي بر سر امت يكسر اي برادر قدر حاكم عدل است و قضاش 28 مايه خوف و رجا را به علي داد خداي تيغ و تاويل علي بود همه خوف و رجاش 29 گر شما ناصبيان را بجز او هست امام نيستم من سپس--- ان كس-- دادم به شماش 30 گر شما جز كه علي را بخريديد بدو نه عجب زانكه نداند خر بدلاش از ماش 31 گاو را گر چه گيا نيست چو لوزينه--تر به گوارد به همه حال ز لوزينه گياش 32 اي پسر گر دل و دين را سفها لاش كنند تو چو ايشان مكن و دين و دل خويش ملاش 33 به ------------------------------------خطا غره مشو گر-چه جهاندار نكرد مر كسي را كه خطا كرد مكافات خطاش 34 كه مكافات به بنده برساند به اخر مر وفا را به وفاهاش و جفا	235	-874110607582538054	620	1024.0	480	755	82.11920166015625	141	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms216	false	-2301770792408623756	0	102	0	444	1417	301	را ب--جفاش--- اين جهان اي پسر از خلق-همه عمربخورد جهد ان كن كه مگر-جان برهاني ز چراش ز---- چراگاه جهان ان شود اي خواجه برون نه بتا--ويل قران بررسد از چون و چراش 5 -دين و دنيا را بنياد بيك كالبد است علم تاويل بگويد كه چگو نه -ست بناش--- دو-جهانست-- و تو از هردوج--هان مختصري جان تو-اهل معاد است و تنت اهل معاش--- تن تو زرق و دغا داند بسيار بكوش1تا ب--يك سو نكشدت از-ره دين زرق و دغاش--- جز كه زرق تن جاهل سبي------ نيست دگر كه سمك پيش تكينس--ت و رمك بر-در-تاش زرق--- تن پاك همه باطل و ناچيز	216	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms235	true	6690118783258231679	178	300	712	1194	1194	300	را به جفاش 35 اين جهان اي پسر ا زخلق همه عمر چ-رد جهد ان كن كه مگر جان برهاني ز چراش 36 از چراگاه جهان ان شود اي خواجه-برون كه به تاويل قران بررسد از چون و چراش 37 دين و دنيا را بنياد مثل كالبد است علم تاويل بگويد كه چگو-نه است بناش 38 دو جهان است و تو از هر دو جهان مختصري جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش 39 تن تو زرق و دغا داند بسيار بكوش تا به يك سو نكشدت از ره دين زرق و دغاش 40 جز كه زرق تن جاهل سببي ديگر نيست كه ي----مك پيش تگين است و رمك بر در تاش 41 زرق تن پاك همه باطل و ناچيز-	235	-874110607582538054	407	680.0	312	490	83.06122589111328	92	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms216	false	-2301770792408623756	104	301	456	1417	1417	301	--پدر ب تاش-- تكين بردم اش 10 -گر بداني كه تنت خادم اين جان توا-ست بتيرستي نكني جان برهاني ز-بلاش--- تن همان گوهربي زينت خا كي--ست ب-اصل گر گليمي بد يا ديبهارومي--ست قباش ---چون يقينيج كه همه از توجد ا-خواهد-ماند زو هم امروز بيرهيز و هميدار جداش ---تنت فرزند گياه--ست و گيا بچها خاك زين هميشه نبود ميل مگر سوي نياش--- تن زميني--ست ميارايش و بفگن ب--زمين -جان سماوي--ست بياموزش و بر-بر ب--سماش 15 علت جهل چو مر-جان ت--را زنجه كند داروي علم خور ايرا كه بعام----ست شفاش--- سخن حجت بشنو كه مراو--را غرضي نيست الا طلب فضل خداوند و-رضاش بحر هزج مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول مفا عيل مفاعيل مفاعيل چون گشت جهان راد كر احوال عيانيش زيرا-كه بگسترد خزان راز نه 20--- بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بيچارگي و زردي و گوژي و نوانيش-- تا زاغ ب--باغ اندر بگشاد فصاحت بر-بست زبان از طرب ودالحن اغانيش-- شرمندم شد از باد سحر گلبن عريان وز اب روان شر وز اب روان شرمش بربود روانيش-- كهساز كه چون رزمها1 بزازبد--اكنون گر بنگري از كلبها نداف ندانيش image file0481NasirKhusrawDiwan_0224png چون زر3 مزور نگر ان لعل بد خشيش چون چادر گازر نگر ان برد يمانيش-	216	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms236	true	7424701206412606176	3	218	14	929	1286	300	به در-- تاش و تگين بود فراش 42 گر بداني كه تنت خادم اين جان تو است بتپرستي نكني جان برهاني ز بلاش 43 تن همان گوهر بيرتبت خا-كي است بهاصل گر گليمي بد يا ديبه رومي است قباش 44 چون يقيني- كه همي از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهيز و هميدار جداش 45 تنت فرزند گياه است و گيا بچه- خاك زين هميشه نبود ميل مگر سوي نياش 46 تن زميني است ميارايش و بفگن به زمينش جان سماءي است بياموزش و بر بر به سماش 47 علت جهل چو مر جان تو را رنجه كند داروي علم خور ايرا كه به علم است شفاش 48 سخن حجت بشنو كه مر او را غرضي نيست الا طلب فضل خداوند و رضاش genre Q 1 ------------------------------------------------چون گشت جهان را دگر احوال عيانيش زيرا كه بگسترد خزان راز نهانيش 2 بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بيچارگي و زردي و كوژي و نوانيش 3 تا زاغ به باغ اندر بگشاد فصاحت بر بست زبان از طرب ---لحن غوانيش 4 شرمنده شد از باد سحر گلبن عريان وز اب روا--------------ن شرمش بربود روانيش 5 كهسار كه چون رزمه-- بزاز بد اكنون گر بنگري از كلبه- نداف ندانيش 6 --------------------------------------چون زر- مزور نگر ان لعل بد-خشيش چون چادر گازر نگر ان برد يمانيش	236	-874110607582538054	789	1278.5	621	1028	76.7509765625	153	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms217	false	-7295947078054945804	0	68	0	331	1388	300	بس باد جهد سرد ز كه لاجرم اكنون چون پير كه ياد ايد- از روز جوانيش-- خورشيد بپوش-د ز غمش پيرهن خز اين--ست هميشه سلب خوب خزانيش-- بر مفرش پيروزه ب--شب شاه حلب را از سوده و پاكيزه-- بلور است اوانيش--- بنگر ب--ستاره كه بتازد سپس ديو چون زر گدازنده كه بر-قير چكانيش--- مانند يكي جام يخين--ست شباهنگ1 بزدوده ب--قطرها سحري چرخ كيانيش--2 گر-نيست يخين چون كه چو-خورشيد	217	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms236	true	7424701206412606176	219	299	931	1284	1286	300	بس باد جهد سرد ز كه لاجرم اكنون چون پير كه ياد ايدش از روز جوانيش 8 خورشيد بپوشيد ز غم- پيرهن خز اين است هميشه سلب خوب خزانيش 9 بر مفرش پيروزه به شب شاه حبش را ا--سوده و پاكيزه و بلور است اوانيش 10 بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو چون زر گدازيده كه بر قير چكانيش 11 مانند يكي جام يخين است شباهنگ- بزدوده به قطر-- سحري چرخ كيانيش 12 گر نيست يخين چون-كه چو خورشيد	236	-874110607582538054	321	526.5	255	360	89.16666412353516	60	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms217	false	-7295947078054945804	69	297	337	1380	1388	300	هر چند كه جويند نيابند نشانيش--- پروين ب--چه ماند ب--يكي دستها نرگس يا نسترن تازه كه بر سبزه تشانيش--- وين دهر دونده ب--يكي مركب ماند كز كار نياسايد هر چند دوانيش 10 گيتيت يكي بنده بدخوست مخوانش زيرا ز تو بد خو بگريزد چو بخوانيش بي ح--اصل و-مكاو چهان---ست پر از غدر بايد كه چومگ-ار بخواندت برانيش جز----حنظل و-زهرت نچشاند چو-بخواندت هر چند كه تو-روز و شبان نوش چشانيش از ---بهر جفا سوي تو امد ب--در خويش مگذار و ز-در دور بران گر بتوانيش--- دشمن چو نكو حال شدي گرد تو گردد زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش 15 چونان-كه چو بز بهتر و فربهتر گردد از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش هر --چند كه دير ايد سوي تو بيايد چون سوي پدرت امد پيغام نهانيش--- فرزند بسي دارد اين دهر جفا جوي هريك بدوبي ح-اصل چون مادر زانيش------------------------------------- گر تو ب--مثل بر فلك ماه رسانيش نا كس بتو جز محنت وخواري نرساند طاعت بگ--ماني بنمايدت وليكن لعنت كندت گر نشود راست گمانيش 20 بد-فعل و عوان گر چه شود دوست ب--اخر هم بر-تو ب--كار ارد يك روز عوانيش--- گه غدر كند با تو و گه مكر فروشد صد لعنبت بر صنعت و بر بازر گانيش--- بر گاه نبيني مگر ان را كه سزا-هست كز-گاه بر انگيزي و در چاه نشانيش زنهار كه از بار خوي بد نرهانيش پند و-سخن خوب بر-ان سفله دريغ--ست زنهار كه از	217	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms237	true	2596510811865464132	1	254	4	1083	1273	300	هر چند كه جويند نيابند نشانيش 13 پروين به چه ماند به يكي دسته- نرگس يا نسترن تازه كه بر سبزه فشانيش 14 وين دهر دونده به يكي مركب ماند كز كار نياسايد هر چند دوانيش 15 گيتيت يكي بنده بدخوست مخوانش زيرا ز تو بد-خو بگريزد چو بخوانيش 16 بيحاصل و مكار جهاني است پر از غدر بايد كه چو مكار بخواندت برانيش 17 جز حنظل و زهرت نچشاند چو بخواندت هر-چند كه تو روز و شبان نوش چشانيش 18 از بهر جفا سوي تو امد به در خويش مگذار و ز در زود بران گر بتوانيش 19 دشمن چو نكو حال شدي گرد تو گردد زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش 20 چونان كه چو بز بهتر و فربهتر گردد از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش 21 هرچند كه دير ايد سوي تو بيايد چون سوي پدرت امد پيغام نهانيش 22 فرزند بسي دارد اين دهر جفا جوي هريك بد و بيحاصل چون مادر زانيش 23 ناكس به تو جز محنت و خواري نرساند گر تو به مثل بر فلك ماه رسانيش 24----------------------------- طاعت به گماني بنمايدت وليكن لعنت كندت گر نشود راست گمانيش 25 بد فعل و عوان گر چه شود دوست به اخر هم بر تو به كار ارد يك روز عوانيش 26 گه غدر كند بر ت--و گه مكر فروشد صد لعن-ت بر صنعت و بر بازر-گانيش 27 بر گاه نبيني مگر ان را كه سزا هست كز گاه بر-انگيزي و در چاه نشانيش 28---------------------------- پند و سخن خوب بر ان سفله دريغ است زنهار كه از	237	-874110607582538054	947	1623.5	737	1144	82.77971649169922	199	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms218	false	1772086332097513776	0	41	0	196	1438	302	تبه گردد در فعل بد ا و برواره كژ ايد چو بود كژ مبانيش image file0481NasirKhusrawDiwan_0225png چون پند نيذرفت زخود دور كنش زود تا خان عزيزت برهاني ز گرانيش--- زيرا كه چو تير كژ تو راست نباشد ان به كه	218	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms237	true	2596510811865464132	261	300	1113	1273	1273	300	تبه گردد در فعل بد او پ-رواره كژ ايد چو بود كژ مبانيش 30------------------------------------- چون پند نپذرفت زخود دور كنش زود تا جان عزيزت برهاني ز گرانيش 31 زيرا كه چو تير كژ تو راست نباشد ان به كه-	237	-874110607582538054	150	265.0	114	199	75.37688446044922	32	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms218	false	1772086332097513776	39	299	190	1399	1438	302	به كه بزودي سوي بدخواه جهانيش ان-----ست خرد مند كه جز بر طلب فضل ضايع نشود يك نفس از عمر زمانيش در ---خلق تواضع نكند بد گهري را هر چند كه بسيار بود گوهر كانيش--- كان مردس-وي اهل خرد مست بو دسخت كز بهر طمع سست بود سخت كمانيش در----صدر خرد مندان بي فضل نه خوب--ست چون رشتها لولو كه بود سنگ ميانيش چ---ون راه نجوءي سوي ان بار خداءي كز خلق چو-يزدان نشناسد كس ثانيش--- صد بندها مطواع فزون--ست ب--درگاه از قيصري ومكر-------ي و بغدادي و خانيش--- مستنصر بالله كه از فضل خداي--ست موجود و مجسم شده در عالم فانيش 10 انكو سرش از فضل خداوند بتابد فردا بكند اتش و اغلال سيانيش--- ايزدش عطا داد ب--پيغمبر ازيراك اوي--ست حقيقت يكي از سبع مثانيش--- در عالم دين او سوي ما قول خداي--ست قولي كه همه رحمت و فضل--ست معانيش--- با همت عاليش فلك-را و زمين-را يست--ست بلندي و حقير است كلانيش ---چون مركب او تيز شود كرد نيارد تنين فلك روز ملاقات عنانيش 15 غره نكند هر كه بديد -است سپاهش اين عالم از ان پس ب--فراخي مكانيش--- نايد حسد-و رشك كهين چاكر او را نز ملك فلاني و نه از مال فلاتيش ---هر كور هيش كشت چو من بنده از ان يس از علم و-هنر باشد دينار و--شانيش برع----الم علويش گمان-بر چوفر-شته هر فرشتههر چند كه اينجا بود اين جسم عيانيش بحر سريع مطوي موقوف مفتعلن مفتعلن فاعلان گردش اين گنبد-و مكر-و دهاش گرد بر اورد هم -از اولياش-- كينه نجويد مگر از دوستان برچه نهادي تو الهي بناش ك--رچه جفا دارد با عاقلان زشت نگويند ز-بهر تراش	218	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms238	true	6456079115812868268	0	288	0	1241	1288	300	به ----زودي سوي بدخواه جهانيش 32 ان است خرد-مند كه جز بر طلب فضل ضايع نشود يك نفس از عمر زمانيش 33 وز خلق تواضع نكند بد-گهري را هر-چند كه بسيار بود گوهر كانيش 34 كان مرد سوي اهل خرد سست بود سخت كز بهر طمع سست شود سخت كمانيش 35 در صدر خرد-مندان بي-فضل نه خوب است چون رشته- لولو كه بود سنگ ميانيش 36 چون راه نجوءي سوي ان بار خداءي كز خلق چو يزدان نشناسد كس ثانيش 37 صد بنده- مطواع فزون است به درگاه از قيص------ري و سندي و بغدادي و خانيش 38 مستنصر بالله كه او فضل خداي است موجود و مجسم شده در عالم فانيش 39 انكو سرش از فضل خداوند بتابد فردا نكند اتش و اغلال شبانيش 40 ايزدش عطا داد به پيغمبر ازيراك اوي است حقيقت يكي از سبع مثانيش 41 در عالم دين او سوي ما قول خداي است قولي كه همه رحمت و فضل است معانيش 42 با همت عاليش فلك را و زمين را پست است بلندي و حقير است كلانيش 43 چون مركب او تيز شود كرد نيارد تنين فلك روز ملاقات عنانيش 44 غره نكند هر كه بديده است سپاهش اين عالم ازان- پس به فراخي مكانيش 45 نايد حسد و رشك كمين چاكر او را نز ملك فلاني و نه از مال فلانيش 46 هر كو رهيش گشت چو من بنده از-ان پس از علم و هنر باشد دينار و شيانيش 47 بر عالم علويش گمان بر چو فرشته هرچند ---------كه اينجا بود اين جسم عيانيش genre Q 1------------------------------- گردش اين گنبد و مكر و دهاش گرد بر ا-رد همي از اولياش 2 كينه نجويد مگر از دوستان برچه نهادي تو الهي بناش 3 گرچه جفا دارد با عاقلان زشت نگويند ز بهر تراش	238	-874110607582538054	1098	1884.0	860	1301	84.39662170410156	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms219	false	-6496499654688017989	9	259	43	1175	1385	301	كس دواش-- سخت دو روي--ست ندانم همي دشمنش از دوست نه رو- از قفاش-- گر ب--من از دهر جفاءي رسيد نيز رسيد است بدو-خود جفاش-- هر كه جفا جويد بر خوبشتن چشم كه دارد مگر ابله وفاش وين --همه ارايش باغ و بهار بيني وين زيب و-جمال و بهاش و ينكه-- چو گل روي بشويد ب--شب مشك دهد1 بر-رخ شسته صباش وين----كه بگرداند هزمان همي بلبل نو نو ب--شگفتي نواش--- وين-كه همي-ابر ب--مشك و-گلاب هر شب و هر روز بشويد-لقاش--- و ينكه همي بر-كتف شاخ گل باد بيفشاند رومي قباش وينكه---- چو اهو بخرامد ب--دشت سنبل تر است و بنفشه چراش--- وين-كه ب--جوي اندر از عكس گل سرخ عقيق--ست تو گوءي حصاش--- ديده نرگس چو شود تيره ابر لو لو شهوار كشد توتياش وين----كه اگر باد ب--گل بر وزد عنبر پاشد ب--هوا بر عباش--- دير نپايد كه كند گشت چرخ اين همه را يكسره ناچيز و لاش ---از كتف گلبن سوري ب--قهر باد خزاني بربايد رداش--- وانچه كه بنواختش ارديبهتت عرضه كند اذر و دي در بلاش ت---يره شود صورت پر نور او كند شوذ كار روان و رواش--- گرچه چو-تير-است كنون يشت شاخ باز-كند مهر ضعيف و دوتاش--- هرچه كنون هست زمرد مثال باز نذاند خرد از كهرباش--- سيرت اين چرخ كنون يافتم بايدمان كرد بد--ين ره هباش ب- نيش زمانه چو بر اشفته شد خوار شود ج همچوعد و اشناش--- قد توگر چند چو-تير-است راست زود كند گشت زمان من--حناش ---گر بگماني--- ز بديهاي او قامت چون نون منت بس گواش--- ژرف بع-من بنگر وبر--خوان بمن نسخه زرق	219	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms239	true	-4037105720009392924	0	300	0	1234	1234	300	كس داوش 5 سخت دو روي است ندانم همي دشمنش از دوست نه روي از قفاش 6 گر به من از دهر جفاءي رس-د نيز رسيدهاست بدو خود جفاش 7 هر كه جفا جويد بر خويشتن چشم كه دارد مگر ابله وفاش 8 اين همه ارايش باغ-- بهار بيني وين زيب و جمال و بهاش 9 وين كه چو گل روي بشويد به شب مشك دمد- بر رخ شسته صباش 10 وين كه بگرداند هزمان همي بلبل نو نو به شگفتي نواش 11 وين كه همي ابر به مشك و گلاب هر شب و هر روز بشويد لقاش 12 وين كه همي بر كتف شاخ گل باد بيفشاند رومي قباش 13 وين كه چو اهو بخرامد به دشت سنبل تر است و بنفشه چراش 14 وين كه به جوي اندر از عكس گل سرخ عقيق است تو گوءي حصاش 15 ديده نرگس چو شود تيره ابر لولوي شهوار كشد توتياش 16 وين كه اگر باد به گل بر-وزد عنبر پاشد به هوا بر هباش 17 دير نپايد كه كند گشت چرخ اين همه را يكسره ناچيز و لاش 18 از كتف گلبن سوري به قهر باد خزاني بربايد رداش 19 وانچه كه بنواختش ارديبهشت عرضه كند اذر و دي بر بلاش 20 تيره شود صورت پر-نور او كند شود كار روان و رواش 21 گرچه چو تير است كنون پشت شاخ باز كند مهر ضعيف و دوتاش 22 هرچه كنون هست زمرد مثال باز نداند خرد از كهرباش 23 سيرت اين چرخ چنين يافتم بايدمان كرد بر اين ره رهاش 24 نيش زمانه چو بر اشفته شد خوار شود-- همچو عدو اشناش 25 قد تو گرچند چو تير است راست زود كند گشت زمان چون حناش 26 گر بگماني تو ز بد-هاي او قامت چون نون منت بس گواش 27 ژرف به من بنگر و بر خوان زمن نسخت زرق-	239	-874110607582538054	1065	1773.5	826	1244	85.61093139648438	226	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms219	false	-6496499654688017989	266	301	1230	1385	1385	301	مركب من بود زمان پيش ازين كرد نتانست ز-من كس جداش گشت---- شب و روز ب--درگاه من خشنيدم اب و مرادم گياش--- جز ب--هواي دل من تاختن شاد و سرافراز نبودي هواش--- تا بمر--ادم زنخش-	219	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms240	true	-2694938095388097946	5	47	19	192	1263	300	مركب من بود زمان پيش ازين كرد ندانست ز من كس جداش 29 گشته شب و روز به درگاه من خشنديم اب و مرادم گياش 30 جز به هواي دل من تاختن شاد و سرافراز نبودي هواش 31 تا به مرادم زنخش	240	-874110607582538054	147	251.5	113	173	84.97109985351562	32	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms220	false	1874638886171503343	0	209	0	974	1402	301	نزم بود پاك صوابست-- تو گفتي خطاش--- واكنون چون كار ب--اخر رسيد سوي من اورد عنان عناش هر --چه ب--اغازي بوده شود طمع مدار اي يسر اندر بقاش--- گشتن اين چرخ بس اي هوشمند نيك دليل--ست ت--را بر فناش--- زير يكي فرش و شي گسترد باز بدزدد ز يكي بورياش ---هيچ شنيدي كه ب--ال رسول رنج و-بلا چند رسيد از نهاش--- دفتر پيش ارو بخوان حال انك شهره ازو شد بج--هان كربلاش--- تشنه كشته شد و نگرفت دست حرمت-- فضل و-شرف مصطفاش--- وان كس كو-كشت مرا-ن شمع را باز فرو خورده همين اژدهاش--- غافل كي بود خداوند ازانك رفت در--ين سبز-و بلند اسياش--- ليك- نشايد كه درين كارهاش زانكه نه اين--ست سزاي جزاش ---چون ب--نهايت برسد كار خلق خود برسد باز بهر---كس سزاش--- گرچه در از است مراين-را زمان ثابت كرد است خرد منتهاش--- رفته برين--ست نهاد جهان ديگر نكنند ز-بهر مراش--- چون و-چرا بيش نداند جز انك بر نرسد خلق ب--چون و-چراش--- دهر همي-گويد ك-اي مرد مان رفتنيم من بزما--ن شماش--- طاعت داريد رسولانش را تكيه مداريد چنين بر قضاش ---عقل عطاءي--ست شما را ازو سخت شريف--ست و بزرگ اين عطاش--- انكه چنين داند دادن عطا هيچ قياسي نپذيرد سخاش--- هركه رود بر ره خرم بهشت بي شك جز عقل نباشد عصاش--- جز كه ب--نيروي عطاي خداي گفت	220	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms240	true	-2694938095388097946	47	300	192	1263	1263	300	نرم بود پاك صواب است تو گفتي خطاش 32 واكنون چون كار به اخر رسيد سوي من اورد عنان عناش 33 هرچه به اغازي بوده شود طمع مدار اي پسر اندر بقاش 34 گشتن ا-ن چرخ پس اي هوشمند نيك دليل است تو را بر فناش 35 زير يكي فرش و-شي گسترد باز بدزدد ز يكي بورياش 36 هيچ شنودي كه به ال رسول رنج و بلا چند رسيد از دهاش 37 دفتر پيش ار- بخوان حال انك شهره ازو شد به جهان كربلاش 38 تشنه كشته شد و نگرفت دست حرمت و فضل و شرف مصطفاش 39 وان كس كو كشت مر ان شمع را باز فرو خورد- همين اژدهاش 40 غافل كي بود خداوند ازانك رفت در اين سبز و بلند اسياش 41 ليكن نشتابد در---- كارهاش زانكه نه اين است سزاي جزاش 42 چون به نهايت برسد كار خلق خود برسد باز به هر كس سزاش 43 گرچه در-از است مراين را زمان ثابت كردهاست خرد منتهاش 44 رفته برين است نهاد جهان ديگر نكنند ز بهر مراش 45 چون و چرا بيش نداند جز انك بر نرسد خلق به چون و چراش 46 دهر همي گويد ك اي مرد-مان رفتنيم من به زبان شماش 47 طاعت داريد رسولانش را تكيه مداريد چنين بر قضاش 48 عقل عطاءي است شما را ازو سخت شريف است و بزرگ اين عطاش 49 انكه چنين داند دادن عطا هيچ قياسي نپذيرد سخاش 50 هركه رود بر ره خرم بهشت بي شك جز عقل نباشد عصاش 51 جز كه به نيروي عطاي خداي گفت-	240	-874110607582538054	940	1560.5	738	1082	86.87615203857422	195	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms220	false	1874638886171503343	209	301	974	1402	1402	301	نيارد ب--سزا كس ثناش--- معذرت حجت مظلوم را رد مكن يارب و-بشنو دعاش image file0481NasirKhusrawDiwan_0228png اي شده مر طبع ت--را بنده شعر طبع تو افزوده جمال و بهاش ---شعر شدي گر بشنيدي بشرم شعر تو بر يشت كساءي كساش بحر مضارع مثمن مطموس بفريفت اين جهان چو-اهريمنش تا همچو موم نرم كند اهنش-- هر كو ب--گرد اين زن پر مكر گشت اگر ز اهنست نرم كند گردنش-- گر خير خير كردب-خواهي ستم بر خويشتن حذر كن ازين بد كنش ز--ين دهر بيوفا كه نزايد هگرز جز شر و شور از شب-	220	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms241	true	-117244840557023193	0	98	0	398	1215	300	نداند به سزا كس ثناش 52 معذرت حجت مظلوم را رد مكن يارب و بشنو دعاش 53------------------------------------- اي شده مر طبع تو را بنده شعر طبع تو افزوده جمال و بهاش 54 شعر شدي گر بشنيدي زشرم شعر تو بر پشت كساءي كساش genre Q 1----------- بفريفت اين زمان چو اهر-منش تا همچو موم نرم كند اهنش 2 هر-كو به گرد اين زن پر-مكر گشت -گر ز اهنست نرم كند گردنش 3 گر خير خير كرد نخواهي ستم بر خويشتن حذر كن ازين بد كنش 4 اين دهر بيوفا كه نزايد هگرز جز شر و شور از شب	241	-874110607582538054	357	585.0	273	450	79.33333587646484	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms221	false	6714058077741170473	0	149	0	687	1450	301	ابستنش-- ايمن مشو ز كينها او اي يسر هرچند شادمان بود و خوشمنش بر---روي بيخرد نبود شرم واب--------------------------------------------------------- ان سر كه باك نيستش از-سرزنش-- چون-مرد شور بخت شدو -روز كور خشگي و در دسر كند-از روغنش هر---چ او گران بخرد ارزان شود در خنب و خنبه ريگ شود ارزنش برهر ---كه تير راست كند بخت-بد بر-سينه چون خمير شود جوشنش چون------- سخت وتنگ ب كردبروروزگار جامها فراخ تنگ شود بر تنش--- ابر بهار و باد صبا نگذرند با بخت گشته بر در و بر روزنش و --ان را كه روز گار مساعد شداست با نا و كي نبرد كتند سوزنش ور----بنگردب---دشت سوي خار-خشك از شاخ او سلام كند سوسنش--- پروين ب--جاي قطره بباردز--ميغ گر ميغ بگذرد ز-بر برزنش زي من يكيست نيك و بددهراز انك سورش بقانداردونه شيونش اميختست زهرش در نوش او اويخت---ست تيرهش با روشنش-------------------------------------------------------------- اگه منم ز-خوي بد او از انك كس نازمود هرگر بيش از-منش	221	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms241	true	-117244840557023193	98	293	398	1193	1215	300	ابستنش 5 ايمن مشو ز-كينه -او اي پسر هرچند شادمان بود و خوشمنش 6 بر روي بيخرد نبود شرم و اب پرهيز كن مگرد به پيرامنش 7 از تن به تيغ تيز جدا كرده به ان سر كه باك نيستش از سرزنش 8 چون مرد شور-بخت شد و روز كور خشكي و درد سر كند از روغنش 9 هر چ او گران بخرد ارزان شود در خنب و خنبه ريگ شود ارزنش 10 بر هركه تير راست كند بخت بد بر سينه چون خمير شود جوشنش 11 چون تنگ سخت كرد برو روز-----گار جامه- فراخ تنگ شود بر تنش 12 ابر بهار و باد صبا نگذرند با بخت گشته بر در و بر روزنش 13 وان را كه روز-گار مساعد شود-- با ناو--كي نبرد كن-د سوزنش 14 ور بنگرد به دشت سوي خار خشك از شاخ او سلام كند سوسنش 15 پروين به جاي قطره ببارد ز ميغ گر ميغ بگذرد ز بر برزنش 16 اويخته ا-----------------------------------------------ست زهرش در نوش او اميخته است تيرهش با روشنش 17 وين زهرگن ز ما كند از بهر او روشن چو زهره روي چو اهرمنش 18 اگه منم ز خوي بد او از-انك كس نازمود هرگز بيش از منش	241	-874110607582538054	571	911.0	444	858	66.55011749267578	121	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms221	false	6714058077741170473	149	301	687	1450	1450	301	بفگن سپر-چو تيغ بر-اهخت و تير غره مشو ب--لابه مرد افگنش گر----روي توي---كينه بخواهد شخود چون عاقلان بارهد- بچن ناخنش--- بر دشمن ضعيف مدار ايمني بخرد نباشد ايمني از دشمنش image file0481NasirKhusrawDiwan_0229png وانگه كه دست خويش بياني بدو غافل مباش و-بيخ ز-بن بركنش--- وان را كه حاسد است حسد خود بسب--ت اندر دل ايستاده ب--پاد اشنش هر -----------------------------------------------------------كو زنفس خويش بترسد كسي نتواند-اي پسر كه كند ايمنش--- احسنت و-زه مگوي بداموز را زيرا كه پاك نيست دل و دامنش--- خواهد كه خرمن تو-بسوزند-نيز هر مدبري كه سوخته شد خرمنش5 --دست از در وغزن بكش و نان مخور با-كرويا و زيره و اويشنش وصفد----روغ نيز-دروغس--ت ازانك با نان رود طبيعت پالاونش--- مشنود-روغ تا-نشوي خوار ازانك چون سيم قلب قلب بود خازنش--- در هاوني كه صبر بكوبد طبيب چون صبر تلخ تلخ بود هاونش ---گلشن چو-كرد مرد در و كاه دود گلخن شود زدود سيه گلشنش ز----انديشهاي بيهده زايد دروغ --چون شب- سياه-	221	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms242	true	5779284578265224067	10	205	42	891	1309	300	مفگن سپر چو تيغ بر اهخت و نيز غره مشو به لابه مرد افگنش 21 گر روي تو به كينه بخواهد شخود چون عاقلان به صبر بچن ناخنش 22 بر دشمن ضعيف مدار ايمني وز خويشتن به نيكوي ايمن كنش 23 وان را---------------------------------- كه دست خويش بيابي برو غافل مباش و بيخ ز بن بركنش 24 وان را كه حاسد است حسد خود بس است اندر دل ايستاده به پاد-اشنش 25 زان رنجهتر كسي نبود در جهان كاندر دلش نشسته بود دشمنش 26 هركو زنفس خويش بترسد كسي نتواند اي پسر كه كند ايمنش 27 احسنت و زه مگوي بداموز را زيرا كه پاك نيست دل و دامنش 28 خواهد كه خرمن تو بسوزند نيز هر مدبري كه سوخته شد خرمنش 29 دست از دروغ زن بكش و نان مخور با كرويا و زيره و اويشنش 30 وصف دروغ نيز دروغ است ازانك پاي-ان رود طبيعت پالاونش 31 مشنو دروغ تا نشوي خوار ازانك چون سيم قلب قلب بود خازنش 32 در هاوني كه صبر بكوبد طبيب چون صبر تلخ تلخ شود هاونش 33 گلشن چو كرد مرد در-و كاه دود گلخن شود زدود سيه گلشنش 34 ز انديشگان بيهده زايد دروغ همچون شبه سياه	242	-874110607582538054	657	1064.5	519	886	74.15349578857422	137	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms222	false	3320340869101660902	2	84	8	396	1404	301	معدنش--- پر نور ايزد است دل راست-گوي ز اسفنديار داد خبر بهمنش ---چون راست بود و خوب بماند1 سخن در خوب جامه خوب شود اگنش از----علم زايدوز -خرد قول راست چون مرد نيك-نيك بود مسكنش--- فرزند جز كريم نباشد بخوي چون همچو مرد پاك بودهم زنش--- اي حجت زمين خراسان بگوي بر-راستي سخن كه توءي ضامنش--- ابليس در جزيرها تو بر نشست بر بي فسار سخت كش توسنش--- سالوك وارزدب----كمرش اندرون از بهر حرب دا من پيراهنش--- جز صبر هيچ حيله ندانم	222	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms242	true	5779284578265224067	206	299	895	1307	1309	300	معدنش 35 پر نور ايزد است دل راست گوي ز اسفنديار داد خبر بهمنش 36 چون راست بود-- خوب نمايد -سخن در خوب جامه خوب شود اگنش 37 از علم زايد و زخرد قول راست چون مرد نيك نيك بود مسكنش 38 فرزند جز كريم نباشد بخوي چون همچو مرد بود نكوخو زنش 39 اي حجت زمين خراسان بگوي بر راستي سخن كه تو-ي ضامنش 40 ابليس در جزيره- تو بر-نشست بر بي-فسار سخت كش توسنش 41 سالوك-وار زد به كمرش اندرون از بهر حرب دا-من پيراهنش 42 جز صبر هيچ حيله ندانم	242	-874110607582538054	361	594.5	285	421	85.74821472167969	69	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms222	false	3320340869101660902	85	300	400	1399	1404	301	با مكر ديو-و با سپه گردنش خاف---وش تو كه گوش خرد كر كرد بر زير و بم ز حنجرها مءذنش هر --چند بيشمار مراو- را فن--ست خوار است سوي مرد مميز-فنش--- هرك اعتماد كرد بد--ين بي وفا از-بيخ و بار بر كند اين ريمنش5 image file0481NasirKhusrawDiwan_0230png وبال--ست بر مرد عمر درازش چو عمر درازش فزايد -در ازش --سوي چشمها شوربختي شتابد كرا از باشد دليل و نهازش-- هر ان ناز كاغاز او از باشد مدارش ب--ناز و-مخوان جز-نيازش ----بنازي كزو ديگري رنجه گردد چه نازي كه نايد بدو- هيچ نازش ----بخواب-اندرا-ست اي برادر-ستمگر چه غره شد-ستي بدان چشم بازش گر او را زيان كسان سود باشد ندارد خرد مند باز1 از گرازش-- مكن چشم بر-بد منش بازو گردش مگرد و مشو تا تواني فرازش-- كه در مهر او كينها ت----ست ازيرا كه بست---ست چشم دل اين مهره بازش-- بده با پند و خاموش يك چند روزي يله كن بد--ين كره دير تازش--- كه خود زود بندازد اين شوم كره چرا گاه در چاه هفتاد بازش ج---هان فريبنده را نوش مشمر-- كه زهر-است در نوش و رنج--ست نازش ك---را داد چيزي كزو باز تستد كرا برگرفت او كه نفگند بازش ج---هان مار بدخوست منوازش از بن ازيرا نسازدش هر گز نوازش ---نمازت برد چون بشوءي از و دست ج وزوزار5 گردي چو-بردي نمازش ب-----راحت شدم	222	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms243	true	251396910933418037	1	246	3	1033	1252	300	با مكر ديو و با سپه كودنش 43 خاموش تو كه گوش خرد كر كرد بر زير و بم-- حنجره- م-ذنش 44 هرچند بيشمار مر او را فن است خوار است سوي مرد مميز فنش 45 هرك اعتماد كرد بر اين بي-وفا از بيخ و بار بر-كند اين ريمنش genre Q 1------------------------------- وبال است بر مرد عمر درازش چو عمر درازش فزود اندر ازش 2 سوي چشمه- شوربختي شتابد كرا از باشد دليل و نهازش 3 هر ان ناز ك-غاز او از باشد مدارش به ناز و مخوان جز نيازش 4 به نازي كزو ديگري رنجه گردد چه نازي كه نايد بدين هيچ -ازش 5 به خواب اندر است اي برادر ستمگر چه غره شدهستي بدان چشم بازش 6 كرا در زيان كسان سود باشد نداند خرد-مند باز- از گرازش 7 مكن چشم بر بد كنش بازو گردش مگرد و مشو تا تواني فرازش 8 كه در مهر او كينه بسته است ازيرا كه بسته است چشم دل اين مهره بازش 9 بده--- پند و خاموش يك چند روزي يله كن بر اين كره دور تازش 10 كه خود زود بندازد اين شوم كره بنا-گاه در چاه هفتاد بازش 11 جهان فريبنده را نوش بر روي چو زهر است در پيش و رنج است نازش 12 كرا داد چيزي كزو باز نستد كرا برگرفت او كه نفگند بازش 13 جهان مار بدخوست منوازش از بن ازيرا نسازدش هر-گز نوازش 14 نمازت برد گرش خواري نماءي وزو خوار---- گردي چو بردي نمازش 15 به راحت شدم	243	-874110607582538054	872	1396.0	674	1081	80.66604614257812	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms223	false	1419733080061780520	46	295	206	1392	1416	301	---كند باز هرگز مگر دست طاعت دري را كه كرد-است عصيان فرازش گر-----جانت مركب ندارد-ز دانش مكن خيره رنجه ب--راه حجازش--- دلت گر ز بيطاعتي زنگ دارد هلا ب--اتش علم وط-اعت گدازش ---كرا جامه عز ببريد دنيا ب--دين باز گردد بدو اعتزازش image file0481NasirKhusrawDiwan_0231png يكي خوب ديبا شمر دين حق را ----------------------------------كرا دست كوتاه يابي ز دانش مشو-فتنه بر-مال و دست درازش ------------------------------------------------------------كرا ره گشاده شود سوي دانش حقيقت شود سوي دانا مجازش--- و گر چند پنهان و معزول باشد ندارد سرافراز جز سرفرازش سزد گر نيازي سوي صحبت او دگر همچو نرگ نبوءي پيازش كه نادان همان خوي بد-پيشت ارد وگر پاره پاره ببري ب--گازش--- نسازد ت--را طبع با گفتها او چو گفتار تو نوفتد طبع سازش--- كسي كو ب--شهر محبت نيايد بده سوي دشت عداوت جوازش ب-----حجت نگه كن كه در-دين ود-نيا چگونه -ست از--ين ناكسان احترازش بحر هزج متمن اخرب مكفوف محذوف مفعول مفاعيل مفاعيل فعو لن ان راكه نداني نسب------ و نسبت حالش وي را نبود هيچ گواهي چوفعالش-- زيرا كه در ختي كه مراو--را نشناسيب بارش خبر ارد كه چه بود -است نهالش-- قول توچو -بار است وتوپر -بار درختي اباد درختي كه چو خرماست مقالش-- فضل و ادب مرد مهين نسبت اوي--ست شايد كه نپرسي ز پدر وز-عم وخالش-- از كوزه چو اب خوش نوش-ي نبود باك گر چون خز-ادكن نبود نرم سفالش --در حكمت و عام--ست جمال تن مردم نه در-حشم و-اسب و-جلال--ست جمالش-- انجا كه سخن-دان بگشايد در منطق از مرد سخن هر گز گويند نعالش ج نفسي كه ندارد	223	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms244	true	-5317498801608512371	2	300	8	1237	1237	300	19 كند باز هرگز مگر دست طاعت دري را كه كردهاست عصيان فرازش 20 اگر جانت مركب ندارد ز دانش مكن خيره رنجه به راه حجازش 21 دلت گر ز بيطاعتي زنگ دارد هلا به اتش علم و طاعت گدازش 22 كرا جامه عز بربود دنيا به دين باز گردد بدو اعتزازش 23------------------------------------- يكي خوب ديبا شمر دين حق را كه علم است و پرهيز نقش و طرازش 24 كرا دست كوتاه يابي ز دانش مشو فتنه بر مال و دست درازش 25 سزد گر ننازي تو بر صحبت او وگر همچو نرگس بود پي پيازش 26 كرا ره گشاده شود سوي دانش حقيقت شود سوي دانا مجازش 27 و گر چند پنهان و معزول باشد نداند سرافراز جز سرفرازش 28 -----------------------------------------------كه نادان همان خوي بد پيشت ارد وگر پاره پاره ببري به گازش 29 نسازد تو را طبع با گفته- او چو گفتار تو نوفتد طبع سازش 30 كسي كو به شهر محبت نيايد بده سوي دشت عداوت جوازش 31 به حجت نگه كن كه در دين و دنيا چگونه است از اين ناكسان احترازش genre Q 1 هر كس به نسب نيك --------------------------------------نداني و به الش بر نسبت او نيست گوا به ز -----------فعالش 2 زيرا كه در-ختي كه مر او را نشناسند بارش خبر ارد كه چه بوده است نهالش 3 قول تو چه بار است و تو پربار درختي اباد درختي كه چو خرماست مقالش 4 فضل و ادب مرد مهين نسبت اوي است شايد كه نپرسي ز پدر وز عم -خالش 5 از كوزه چو اب خوش خوردي نبود باك گر چون خز ادكن نبود نرم سفالش 6 در حكمت و علم است جمال تن مردم نه در حشم و اسپ و جمال است جمالش 7 انجا كه سخن دان بگشايد در منطق از مرد سخن هر-گز گويند نعالش 8 نفسي كه ندارد-	244	-874110607582538054	972	1561.5	759	1367	71.10460662841797	204	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms224	false	6488782889787231631	2	252	5	1179	1408	301	علم بسوزد پر و بالش 20 گر-----پرسد دانا كه چرا خاك شود---سنگ چون خاك بناچار برد- اب زلالش5-- بس حلق گشاده ب--خرافات و محالات كي بسته شود سخت بدين سست سءالش--- گر-نيست ب--جعبه ش در چون تيرجوا بيو كس دست نگيرند ز تير و ز نبالش image file0481NasirKhusrawDiwan_0232png ور نيست ب--ديبا تنش اراسته شايد چون خويشتن اراست ب--ديباي خصالش--- جهل اتش تن1 امد-و جان نال جهالت وز اتش نالان بانرهد هرگر نالش ---چون زانچه نداندش بپرسند سءالي از هول شود-زاءل از و حالش جا وهالش--- وز گاه بيفتد ب--سوي چاه فرودين وز صدر برانند سوي صف نعالش--- اي كرده ت--را بستها- مطواع فلان مير ان پنج كسش ساز و دوسه اسب عقالش--- تو همبر ان مير شوي گر طمع خويش بيرون كني از-دولت و از-نعمت و-مالش--- ميري بود انكو چو ب--گرمابه در ايد خالي شود از مملكت وجاه------ جلالش--- وانجا كه سخن خيزد از چند-و چه و چون دا ناي سخن پيشه بخندد ز-اقوالش ---بل مير حكيمي--ست كه اندر-دل اوه--ست خيل و-حشم و مملكت و گنج و-رجالش -10 انجا كه سخن خيزد از ايات الهي سقراط سزد چا كر و ادريس عيالش--- ان را نبرم مال همي ظن كه خداوند در سنگ نهاد-است و در--ين خاك و رمالش ---بل مال يكي جوهر عاليست-- كه دانا داند كه خردش-ايد صندوق و جوااش ---ان مال -يكي جوهر عاليست كه بنهاد5 اندر-------- دل پاكيزه پيغمبر و-الش--- ان اب حياتست-- كه جاويد بماند نفسي كه ازو- داد كريم متعالش 15 زين مال وا-زين اب رسيد احمد تازي در عالم گوينده دانا ب--كمالش نور --	224	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms245	true	6136064097869350212	10	300	34	1257	1257	300	علم بسوزد پر و بالش 9 گر دانا پرسد----- كه چرا خاك چو شد سنگ چون خاك نياغازد چون اب زلالش 10 بس حلق گشاده به خرافات و محالات كو بسته شود سخت بدين سست سءالش 11 گر نيست به جعبه-ش در چون تير مقالي- كس دست نگيرند ز پيروز و ينالش 12------------------------------------- ور نيست به ديبا تنش اراسته شايد چون خويشتن اراست به ديباي خصالش 13 جهل اتش جان امد و جان نال جهالت وز اتش نادان --نرهد هرگز نالش 14 چون زانچه نداندش بپرسند سءالي از هول شود زايل ازو خوابش و --هالش 15 وز گاه بيفتد به سوي چاه فرودين وز صدر برانند سوي صف نعالش 16 اي كرده تو را بسته و مطواع فلان مير ان ميخ كشن ساز و -سيه اسپ عقالش 17 تو همبر ان مير شوي گر طمع خويش بيرون كني از دولت و از نعمت و مالش 18 ميري بود انكو چو به گرمابه در-ايد خالي شود از -ملكت و از جاه و جلالش 19 وانجا كه سخن خيزد از چند و چه و چون دا-ناي سخن پيشه بخندد ز اقوالش 20 بل مير حكيمي است كه اندر دل اوي است خيل و حشم و مملكت و گنج و رجالش 21 وانجا كه سخن خيزد از ايات الهي سقراط سزد چاكر--و ادريس عيالش 22 ان را نبرم مال همي ظن كه خداوند در سنگ نهادهاست و در اين خاك و رمالش 23 بل مال يكي جوهر عالي است كه دانا داند كه خرد شايد صندوق و جوالش 24 ان مال خداي --------است كه زنهار نهادهاست اندر دل پاكيزه پيغمبر و الش 25 ان اب حيات است كه جاويد بماند نفسي كه ازين داد كريم متعالش 26 زين مال و ازين اب رسيد احمد تازي در عالم گوينده دانا به كمالش 27 نور	245	-874110607582538054	1029	1645.5	798	1285	80.07781982421875	211	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms225	false	1478528626572084799	0	207	0	1006	1453	301	بود وصالش 20-زيرا كه نشد داد گر از كرده پشيمان نه نيز ز-كاري بگرفت---ست ملالش--- زين نور بيابي تو اگر سخت بجوءي با انكه نيابي ز-همه خلق همالش انكس---- كه گرش اعمي در خواب ببيند روشن شودش ديده ز پر-نور جمالش انكس---- كه اگر نامش بر-دهر بخوانند فرخنده شود ساعت و-روزو--مه و سالش--- تا بود قضا بود وفا دار يمينش تا هست قدر هست هواخواه شمالش image file0481NasirKhusrawDiwan_0233png عالم ب--مثل بدخوي و ناساز عروسي--ست و زخلق جهان نيست جز-او شوي حلالش--- هر-كس كه زما1 قصد جهان دار داز او باش بس زو دبياو يزد درب--- ننگ و نكالش--- كي نرم كند جز كه ب--فرمان روانش اين شير ب--زير قدمت گردن و يالش--- تا سعد خداوند ب--من بنده نپيوست نگسست زمن دهرو ن-رستم ز و بالش--- امروز كزو طالع مسعود شد-ستم از-دهر چه انديشم وز بيم زوالش هر--- كو سرش از طاعت ان شير بتابد گر-شير نر-است او بخورد-ماده شگالش--- ور طالع فالش ب--مثل مشتري ايد مريخ نهد داغي بر طلعت فالش بحر مزج مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول مفا عيل مفا عيل مفاعيل 10 اي خفته همه عمر و شده خيره و مدهوش وز-عمر ج--هان بهره خوذك-رده فراموش-- هر گه كه هميشه دل تو-بيهش و-خفت---ست بيدارچ---سود است ت--را چشم چو-خرگوش --اين دهر نهنگي-ست فرو خواهد-خوردنت فتنه	225	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms246	true	-3134594802380222425	60	299	254	1249	1251	300	بود وصالش 31 زيرا كه نشد داد-گر از كرده پشيمان نه نيز ز كاري بگرفته است ملالش 32 زين نور بيابي تو اگر سخت بكوشي با انكه نيابي ز همه خلق همالش 33 ان كس كه گرش اعمي در خواب -بيند روشن شودش ديده ز پر نور خيالش 34 ان كس كه اگر نامش بر دهر بخوانند فرخنده شود ساعت و روز و مه و سالش 35 تا بود قضا بود وفا-دار يمينش تا هست قدر هست رضاخواه شمالش 36------------------------------------- عالم به مثل بدخو- و ناساز عروسي است وز خلق جهان نيست جز او شوي حلالش 37 هر كو به زنا- قصد جهان دارد از او-باش بس زود بيا--رند در اين ننگ و نكالش 38 كي نرم كند جز كه به فرمان روانش اين شير به زير قدمت گردن و يالش 39 تا سعد خداوند به من بنده بپيوست بگسست زمن دهر و برستم ز و-بالش 40 امروز كزو طالع مسعود شدهستم از دهر كي انديشم وز بيم زوالش 41 هر كو سرش از طاعت ان شير بتابد گر شير نر است او بخورد ماده شگالش 42 ور طالع فالش به مثل مشتري ايد مريخ نهد داغي بر طلعت فالش genre Q 1---------------------------------------------------- اي خفته همه عمر و شده خيره و مدهوش وز عمر و جهان بهره خود كرده فراموش 2 هر گه كه هميشه دل تو بيهش و خفته است بيدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش 3 اين دهر نهنگ است فرو خواهد خوردنت فتنه	246	-874110607582538054	855	1363.0	670	1093	78.22506713867188	176	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms225	false	1478528626572084799	208	301	1012	1453	1453	301	خيره برين- صورت نيكوش-- بيدار-شو از خواب و-نگه كن كه دگر بار بيدار-شد اين دهر شده بيهش و مدهوش-- باغي كه بد از برف چو گنجيتها نداف بنگرش چو-ديباي محلق جا شده چون شوش 15 وان كوه برهنه شده از برف نگه كن افگنده پرندين سل-ي بر كتف و دوش بر -بسته گل از شوشتري سبز-نقابي و-الوده ب--كافور و ب--شنگرف بنا گوش-- بر عالم-چشم دل بگمار ب--عبرت مدهوش چرا مانده-- اي مدبر بيهوش-- در باغ پديد امد مينوي خداوند بنديش و-مقر-اي ب--يزدان و ب--مينوش ---بنگر كه چ--گويدت همي گنبد كردان گفتار جهان را-	225	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms247	true	-6328807139130448187	1	113	4	476	1254	300	خيره تو بر صورت نيكوش 4 بيدار شو از خواب و نگه كن كه دگر بار بيدار شد اين دهر شده بيهش و مدهوش 5 باغي كه بد از برف چو گنجينه- نداف بنگرش به ديباي مخلق ---شده چون شوش 6 وي-ن كوه برهنه شده را باز نگه كن افگنده پرندين سلبي بر كتف و دوش 7 بربسته گل از ش-شتري سبز نقابي و الوده به كافور و به شنگرف بنا-گوش 8 بر عالم چشم دل بگمار به عبرت مدهوش چرا ماندهاي اي مدبر بيهوش 9 در باغ پديد امد مينوي خداوند بنديش و مقر اي به يزدان و به مينوش 10 بنگر كه چه گويدت همي گنبد گردان گفتار جهان را	247	-874110607582538054	414	659.5	326	479	86.43006134033203	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms226	false	-46225353155963590	1	137	4	646	1406	301	چشمت بنيوش -2 گوينده خاموش بجز نامه نباشد بشنو سخن خوب ز-گوينده خاموش--- گويدت همي گر-چه دراز است ت--را عمر بگذشته شمر يكسره چون دوش و پرندوش--- داني كه بقا نيست مگر-عمر يس او-را برخيره فناءي مده اي غافل و مفروش ---اين عاريتي تن عدوي ت-ست عدو را دانا نگرد خيره چنين تنگ در اغوش ورعار----يتي باز ستانند تو رخ را بر عاريتي هيچ بم--خراش وبم---خروش 25 ازپ-يش تن خويش بط--اعت چو خردمند در علم و عمل فايدها خويش هميكوش image file0481NasirKhusrawDiwan_0234png اين خانه الفنج ا-زين معدن كوشش بر-گير هلازاد و مرو لاغر-و دريون-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- در طاعت بي طاقت و بي توش چراءي اي گاه ستمگاري با طاقت و با توش ---چون بر تو هواي دل تو بر بكشد تير در پيش هوي تو ز ره صبر فرو پوش وين-- جوشن دين پوش دل بيخردت را	226	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms247	true	-6328807139130448187	115	300	482	1254	1254	300	چشمت بنيوش 11 گوينده خاموش بجز نامه نباشد بشنو سخن خوب ز گوينده خاموش 12 گويدت همي گر چه دراز است تو را عمر بگذشته شمر يكسره چون دوش و پرندوش 13 داني كه بقا نيست مگر عمر پس او را بر چيز فناءي مده اي غافل و مفروش 14 اين عاريتي تن عدوي توست عدو را دانا نگرد خيره چنين تنگ در اگوش 15 ور عاريتي باز ستاندت تو رخ را بر عاريتي هيچ مه بخراش و مه بخروش 16 از ميش تن خويش به طاعت چو خردمند در علم و عمل فايده خ-ويش همي دوش 17 ز------------------------------------ين خانه الفنج و زين معدن كوشش بر گير هلازاد و مرو لاغر و دريوش 18 پرهيز همي ورز در الفغدن دانش دايم ز ره چشم و ره گوش همي كوش 19 با طاعت و با فكرت خلوت كن ازيراك مشغول شده ستند سفيهان به خلالوش 20 در طاعت بي-طاقت و بيت-وش چراءي اي گاه ستمگاري با طاقت و با توش 21 چون بر تو هواي دل تو مي-بكشد تير در پيش هوا تو ز ره صبر فرو پوش 22 تو جوشن دين پوش دل بيخردت را-	247	-874110607582538054	561	939.5	434	813	69.00369262695312	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms226	false	-46225353155963590	137	301	646	1406	1406	301	بگداخته شو گو ز ره ديده برون جوش--- در معدهت بر جان تو لعنت كند امروز ناني كه ب--قهر از دگري بستده-- دوش چون-- گردنت افراخته وان عاجز مسكين بنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش--- هر چ-د ت--را نوش كند جاهلي اتش بر-خيره مخور زيرا كاتش----- نشود نوش از ---حجت اگر گنگ نخواهي كه بماني در پيش خداوند سوي حجت كن كوش بحر تقارب سالم جهان را دگر گونه شد كارو بارش برو مهربان گشت صورت نگارش ب----ديبا بپوشيد نوروز رويش ب--لولو بشست ابر گرد از عذارش بني----سان همي قرطها سبز پوشد درختي كه ابان برون كرد ازارش --گهي در بارد گهي عذر خواهد همان ابر بد خوي كافور بارش-- كه كرد اين كرامت همان بوستان را كه بهمن همي-داشتي----- خوار و زارش پر از حلقه شد زلفك مشك-بيدش پر از در شهوار شد گوشوارش ب----صحرا بگسترد نيسان بساطي كه ياقوت پود است و پيروزه تارش-- گر ارتنگ خواهي ب--بستان نگه كن كه پر-نقش چين شد ميان و كنارش-- درم خواهي از گلبنانش-	226	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms248	true	-7581796949852549852	0	184	0	798	1306	300	بگداخته شو گو ز ره ديده برون جوش 23 در معدهت بر جان تو لعنت كند امشب- ناني كه به قهر از دگري بستدهاي دوش 24 تو گردنت افراخته وان عاجز مسكين بنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش 25 هر چند تو را نوش كند جاهلي اتش بر خيره مخور----- كاتش هرگز نشود نوش 26 اي حجت اگر گنگ نخواهي كه بماني در پيش خداوند سوي حجت كن گوش genre Q 1----- جهان را دگر-گونه شد كارو بارش برو مهربان گشت صورت نگارش 2 به ديبا بپوشيد نوروز رويش به لولو بشست ابر گرد از عذارش 3 به نيسان همي قرطه- سبز پوشد درختي كه ابان برون كرد ازارش 4 گهي در بارد گهي عذر خواهد همان ابر بد-خوي كافور بارش 5 كه كرد اين كرامت همان بوستان را كه بهمن همي داشتي زارو خوارش 6 پر ----از حلقه شد زلفك مشك بيدش پر از در شهوار شد گوشوارش 7 به صحرا بگسترد نيسان بساطي كه ياقوت پود است و پيروزه تارش 8 گر ارتنگ خواهي به بستان نگه كن كه پر نقش چين شد ميان و كنارش 9 درم خواهي از گلب-انش	248	-874110607582538054	713	1234.0	559	817	87.27050018310547	145	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms227	false	-7436144166756012008	0	101	0	507	1409	301	گذر كن وشي بايدت مگذر از جويبارش 20-چرا گر موحد نگشت---ست گلبن چنين در بهشت--ست هال و-قرارش و --گر اتش--ست اندر ابر بهاري چرا اب ناب--ست بر ما شرارش--- شكم پر ز لولوي شهوار دارد مشو غره خيره ب--روي چو قارش--- نگه كن بدين كاروان هواءي كه پرنور ورد -است يكرويه بارش image file0481NasirKhusrawDiwan_0235png سوي بوستانش فرستاده دريا ب--دست صبا داده گردون مهارش--- كه ديد ا-ست هرگز چنين كارواني كه جز قطره باري ندارد قطارش ب-----سال نو-ايدون شد ا-ن سال خورده كه برخاست ازهر--سوي خواستارش--- چو حورا كه اراست اين پير زن را همان كس كه اراست پيرار و پارش	227	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms248	true	-7581796949852549852	184	300	798	1306	1306	300	گذر كن وشي بايدت مگذر از جويبارش 10 چرا گر موحد نگشته است گلبن چنين در بهشت است هال و قرارش 11 وگر اتش است اندر ابر بهاري چرا اب ناب است بر ما شرارش 12 شكم پر ز لولوي شهوار دارد مشو غره خيره به روي چو قارش 13 نگه كن بدين كاروان هواءي كه كافور و در است يكرويه بارش 14 -------------------------------------سوي بوستانش فرستاده دريا به دست صبا داده گردون مهارش 15 كه ديده است هرگز چنين كارواني كه جز قطره باري ندارد قطارش 16 به سال نو ايدون شد اين سال خورده كه برخاست از هر سوي خواستارش 17 چو حورا كه اراست اين پير-زن را همان كس كه اراست پيرار و پارش-	248	-874110607582538054	452	768.0	359	547	82.63253784179688	90	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms227	false	-7436144166756012008	102	301	514	1409	1409	301	كند زو خرد مند مردم نگيرد مگر جاهل اندر كنارش--- دروغ--ست گفتارهاش اي برادر بهر چ--ت بگويد مدار استوارش--- فريبنده گيتي شكارت نگيرد جز انگه كه گوءي گرفتم شكارش ب-----جنگ من اندر زمانه نبيني سر و روي پر گردم از كار زارش--- چود ود-است بي هيچ خير اتش او چو-بي-ذاست بي هيچ بر ميوه دارش 10 بخ--رما بني ماند از دور ليكن ب--نسيه -ست خرماش و نقدا-ست خارش--- نخرد بجز غمر خارش بخ--رما ازينس--ت با عا قلان خوار خارش--- پر از عيب مردم ندارد گرامي كسي را كه دانست عيب و عوارش--- بسوزد بدوزد دل و دست دانا ببي -خير خارش ببي -نور نارش ---سوي دهر پر عيب من خوار ازانم كه او سوي من نيز خارس---ت بارش 15 ب--دين يافته---- اين جهان پايداري اگر دين نباشد برايد دمارش چو ---من از-پس دين دويدم ببايد دويدن يس من ب--ناچار و-چارش چو--- من مرد دينم همي مرد دنيا نه ايد ب--كارم نه ايم ب--كارش ---نبيند زمن لاجرم جز كه خواري نه دنيا نه فرزند زنهار-خوارش--- كسي را كه رود و مي انده گسارد بود شعر من هرگز انده-گسارش 20 تو اي بي خرد گر خود از جهل مستي چه بايدت بس خمر و رنج خمارش--- نبيد است و ناداني اصل-	227	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms249	true	-7490150511219412595	2	225	9	972	1303	300	كند زو خرد-مند مردم نگيرد مگر جاهل اندر كنارش 19 دروغ است گفتارهاش اي برادر به هرچهت بگويد مدار استوارش 20 فريبنده گيتي شكارت نگيرد جز انگه كه گوءي گرفتم شكارش 21 به جنگ من امد- زمانه نبيني سر-و روي پر گردم از كار-زارش 22 چو دود است بي-هيچ خير اتش او چو بيد است بي-هيچ بر ميوه دارش 23 به خرما بني ماند از دور ليكن به نسيه است خرما- و نقد است خارش 24 نخرد بجز غمر خارش به خرما ازين است با عا-قلان خ-ار-خارش 25 پر از عيب مردم ندارد گرامي كسي را كه دانست عيب و عوارش 26 بسوزد بدوزد دل و دست دانا به بيخير خارش به بينور نارش 27 سوي دهر پر عيب من خوار ازانم كه او سوي من نيز خوار است بارش 28 به دين يافته است اين جهان پايداري اگر دين نباشد برايد دمارش 29 چو من از پس دين دويدم ببايد دويدن پس من به ناچار و چارش 30 چو من مرد دينم همي مرد دنيا نه ايد به كارم نه ايم به كارش 31 نبيند زمن لاجرم جز كه خواري نه دنيا نه فرزند زنهار خوارش 32 كسي را كه رود و مي انده گسارد بود شعر من هرگز انده گسارش 33 تو-اي بي-خرد گر خود از جهل مستي چه بايدت پس خمر و رنج خمارش 34 نبيد است و ناداني اصل	249	-874110607582538054	850	1435.0	665	975	87.17948913574219	168	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms228	false	3294015669107796483	0	70	0	351	1446	301	بلاءي كه مرد مهندس ندارد شمارش ---يكي مركب--ست ايي-سر جهل بدخو- كه بر شر يازد هميشه سوارش ---يكي بد نهال--ست خمر اي برادر كه برگش همه ننگ و-عار-است بارش--- نيارم كه يارم بود جاهل ايرا كرا جهل پار است يار است مارش 25 نگر گرد ميخواره هرگز نگردي كه گرد در وغ-ست يكسر مدارش image file0481NasirKhusrawDiwan_0236png چو ديوانه ميخواره هرچ-ت بگويد نه بر بد نه بر نيك باور مدارش	228	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms249	true	-7490150511219412595	225	300	972	1303	1303	300	بلاءي كه مرد مهندس نداند شمارش 35 يكي مركب است اي پسر جهل بدخوي كه بر شر يازد هميشه سوارش 36 يكي بد-نهال است خمر اي برادر كه برگش همه ننگ و عار است بارش 37 نيارم كه يارم بود جاهل ايرا كرا جهل يار است يار است مارش 38 نگر گرد ميخواره هرگز نگردي كه گرد دروغ است يكسر مدارش 39------------------------------------- چو ديوانه ميخواره هرچهت بگويد نه بر بد نه بر نيك باور مدارش-	249	-874110607582538054	302	503.5	237	370	81.62162017822266	59	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms228	false	3294015669107796483	71	287	357	1377	1446	301	اندرون--ست ميخواره ليكن سر انجام ا گه كند روزگارش--- كسي را كه فردا بگريند زارش چگونه كند شاد مان لاله زارش ج---هان دشمني كينه دار است بر تو نبايد كه بفريپدت اشكارش 5--من اگاه گشت--ستم از غدر و-غورش چگونه بوم زين سپس يار غارش ني----م يار دنيا ب--دين--ست يشتم كه سخت و بلند است-- محكم حصارش--- در اين حصار از جهان كيست ان كس كه بگداخت كفراز--تف ذوالفقارش هژ---بري كه سر هاي شيران جنگي ببوسيد خاك قدم بنده وارش ب-----مردي چو خورشيد معروف ازان شد كه صمصام دادش عطا كردگارش ب-----زنهار يزدان درون جاي يابي ا گر جاي جوءي تو در زينهارش ---اگر دهر منكر شود فضل او را شود دشمن دهر -ليل و نهارش--- كه دانست بگزاردن وام احمد مگر تيغ و بازوي خنجر گزارش ---علي انكه چون مور شد عمر--و عنتر ز-بيم قوي نيزه مار سارش--- خطيبان همه عاجز اندر خطابش هژبران همه روبه اندر غبارش 15 همه داده گردن ب--علم و شجاعت وضيع و-شريف و صغارو كبارش چگ-----ويم كسي را كه ابليس گمره كشيد-است از راه يك-سو فسارش--- بگويم چ--گويد چهارند ياران بياهنجم از مغز تيره بخارش--- چهار است اركان عالم وليكن يكي برتر و بهتر است از چهارش-------------------------------------------------------------- دهد راز دل عاقلي جز بم--ردم اگر چءد نزديك باشد حمارش 20------------------------------------------------------------علي بود مردم كه او-خفت ان شب ب--جاي ن-ي بر فراش و دثارش	228	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms250	true	3945400251836698665	3	273	11	1225	1340	300	اندرون است ميخواره ليكن سر-انجام ا-گه كند روزگارش 41 كسي را كه فردا بگريند زارش چگونه كند شاد-مان لاله-زارش 42 جهان دشمني كينه-دار است بر تو نبايد كه بفريبدت اشكارش 43 من اگاه گشته ستم از غدر و غورش چگونه بوم زين سپس يار غارش 44 نهام يار دنيا به دين است پشتم كه سخت و بلند است و محكم حصارش 45 در اين حصار از جهان كيست ان كس كه بگداخت كفر از تف ذوالفقارش 46 هزبري كه سر-هاي شيران جنگي ببوسند خاك قدم بنده-وارش 47 به مردي چو خورشيد معروف ازان شد كه صمصام دادش عطا كردگارش 48 به زنهار يزدان درون جاي يابي اگر--جاي جوءي تو در زينهارش 49 اگر دهر منكر شود فضل او را شود دشمن دهر دليل و نهارش 50 كه دانست بگزاردن فام احمد مگر تيغ و بازوي خنجر گزارش 51 علي انكه چون مور شد عمرو و عنتر ز بيم قوي نيزه مار سارش 52 خطيبان همه عاجز اندر خطابش هزبران همه روبه اندر غبارش 53 همه داده گردن به علم و شجاعت وضيع و شريف و صغارو كبارش 54 چه گويم كسي را كه ابليس گمره كشيدهاست از راه يك سو فسارش 55 بگويم چو گويد چهارند ياران بياهنجم از مغز تيره بخارش 56 چهار است اركان عالم وليكن يكي برتر و بهتر است از چهارش 57 چهار است فصل جهان نيز وليكن بر ان هرسه پيداست فضل بهارش 58 دهد راز دل عاقلي جز به مردم اگر چند نزديك باشد حمارش 59 هگرز اشناءي بود همچو خويشي كه پيوسته زو شد نبي را تبارش 60 علي بود مردم كه او خفت ان شب به جاي نبي بر فراش و دثارش	250	-874110607582538054	986	1714.0	779	1223	80.62142181396484	190	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms229	false	-7003382144238705428	0	30	0	143	1423	302	همچو خويشي كه پيوسته زو شد-نبي را تبارش --------------------------------------------------------------همه علم امت ب--تاييد ايزد يكي قطره خرد بود از بحارش--- گر از-جور دنيا همه رست خواهي نيابي مرادت جز اندر جوارش	229	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms250	true	3945400251836698665	248	299	1126	1338	1340	300	همچو خويشي كه پيوسته زو شد نبي را تبارش 60 علي بود مردم كه او خفت ان شب به جاي نبي بر فراش و دثارش 61 همه علم امت به تاييد ايزد يكي قطره خرد بود از بحارش 62 گر از جور دنيا همي رست خواهي نيابي مرادت جز اندر جوارش	250	-874110607582538054	142	252.5	112	212	66.98113250732422	31	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms229	false	-7003382144238705428	31	278	146	1280	1423	302	من ازاد ازاد گردان اويم كه بنده -ست چون من هزاران هزازش--- يكي يادگار است ازو بس مبارك منت ره نمايم سوي يادگارش image file0481NasirKhusrawDiwan_0237png فلك چاكر مكنت بي كرانش خرد بندها خاطر هو شيارش در --ختي--ست عالي پر از بار حكمت كه ب--انديشه بايدت خوردن ثمارش--- اگر پند حجت شنودي بدو شو مخور نوش خور ميوها خوش-گوارش--- مترس از محالات و دشنام دشمن كه پر-ژاژ باشد هميشه تغارش ---------------بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف مفعول مفا علن فعولن--------------------------------------------------------------------------- اين گنبد1 بي قرار ازرق بربود زمن جمال و رونق وي--ن عيش چو-قند كودكي را پيري چو كبست كرد--وخربق1- گوشم نشنود لحن بلبل چون گشت سرم ب--رنگ عقعق2- اي تاخته شصت سال زيرت اين مركب بي قرار ابلق-- با يشت چو حلقه چند گوءي وصف سر زلفك معلق ب يك-چند ب--زرق شعر گفتي بر شعر سياه و چشم ازرق-- با جد كنون متابعت كن اي باطل و هزل را مطابق-- بيدار شو و ب--دست پرهيز چون سنگ بگير دامن حق ا--زاد شد از گناه گرد نت هركه كه شدي ب--حق مطوق حقن----يست مگر كه حب حيدر خيرات بدو شود محقق--- گيتي همه جهل و-حب او علم مردم همه تيره او مروق--- ان عالم دين كه از حكيمان عالم جز ازو نشد مطلق بي --شرح و-بيان او خرد را مبهم نشود هگرز منطق--- ابليس بريد از ان علاقت كو گشت بدا -منش معلق--- در بحر ضلال كشتيي نيست جز حت علي ب--قول مطلق--- اي غرقه شده ب--اب طوفان بنگر كه ب--پيش ت-ست زورق--- غرقه نشدي ب----پيش كشتي گر	229	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms251	true	4910827243835456257	0	300	0	1256	1256	300	من ازاد ازاد گردان اويم كه بنده است چون من هزاران هزارش 64 يكي يادگار است ازو بس مبارك منت ره نمايم سوي يادگارش 65------------------------------------- فلك چاكر مكنت بي-كرانش خرد بنده- خاطر هو-شيارش 66 درختي است عالي پر از بار حكمت كه به انديشه بايدت خوردن ثمارش 67 اگر پند حجت شنودي بدو شو بخور نوش خور ميوه- خوش گوارش 68 مترس از محالات و دشنام دشمن كه پر ژاژ باشد هميشه تغارش genre Q 1 چو شمشير بايدت بود اي برادر به جاي بدي بد به جاي خوشي خوش 2 دو پهنيش چون اب نرم است و روشن دو پهلوش ناخوش چو سوزنده اتش genre Q 1 اين طارم بيقر--ار ازرق بربود زمن جمال و رونق 2 وان عيش چو قند كودكي را پيري چو كبست كرد و خربق 3 گوشم نشنود لحن بلبل چون گشت سرم به رنگ عقعق 4 اي تاخته شصت سال زيرت اين مركب بيقر-ار ابلق 5 با پشت چو حلقه چند گوءي وصف سر زلفك معلق 6 يك چند به زرق شعر گفتي بر شعر سياه و چشم ازرق 7 با جد كنون مطابقت كن اي باطل و هزل را مطابق 8 بيدار شو و به دست پرهيز چون سنگ بگير دامن حق 9 ازاد شد از گناه گرد-نت هرگه كه شدي به حق مطوق 10 حق نيست مگر كه حب حيدر خيرات بدو شود محقق 11 گيتي همه جهل و حب او علم مردم همه تيره او مروق 12 ان عالم دين كه از حكيمان عالم جز ازو نشد مطلق 13 بيشرح و بيان او خرد را مبهم نشود هگرز منطق 14 ابليس بريد از-ان علاقت كو گشت به دامنش معلق 15 در بحر ظلال كشتيي نيست جز حب علي به قول مطلق 16 اي غرقه شده به اب طوفان بنگر كه به پيش توست زورق 17 غرقه -شديءي به پيش كشتي گر-	251	-874110607582538054	1002	1674.5	772	1304	76.84049224853516	205	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms230	false	1796261915511319183	0	223	0	1028	1418	301	بشنو ب-نظام-- قول حجت اين محكم شعر چون خورنق--- بر بحر مضارع--ست قولش طق طاق تتن تتن تتاطق بحر خفيف لخبون مقصور فا علاتن مفا علن فعلان اي فكنده امل دراز اهنگ بست منشين كه نيست جاي درنگ-- تو چو نخجير دل ب--سوي چرا دهر پوشيده بر توچرم-- پلنگ-- دل نهادي در--ين سراي سپنج چند بسيار تاختي فر-سنگ --چون گرفتي فرا--زوپست ونشيب بركش اكنون براسب- رفتن-تنگ-- لشكري هر گهي كه اخر كرد تبود زان سيس بسيش درنگ غ------------------------------------------------------------ايت رنگهاست رنگ سياه كه سيه كم شود بديك--ر رنگ غايت موي من سييد بود زين شگفتي هميشوم دلتنگ اي ب--بيدانشي شده شب و روز فتنه بر-دهر و دهر بر-تو---بجنگ-- دشمر از تو همي-گريزد و تو سخت در دامنش زد-ستي چنگ--- زي تو-ايد عدو چو-نصرت يافت كرده دل تنگ و روي پراژانگ ---زين جهان چونكه او مظفر گشت كرد- خيره سوي گريز اهنگ--- گرت هوش--ست و هنگ دار حذر اي خردمنداز---ين عظيم نهنك ---هوش و هنگت برد ب--گردون سر كه بدين يافت سروري هوشنگ بر --كشد هوش مرد-را از-چاه گاه بخشدش و مسند و اورنك--- وگرش تخت و-گه نبود رواست بهتر-از تخت وك-ه بود-هش و-هنگ--- دانش اموز و بخت را منگر از دلت بخت كي زدايد زنك ---بخت ابي--ست گه خوش و گه شور كاه تيرها سياه و گاه چو-زنگ ---بخت مردي--ست از قياس دو روي خلق كشته بدو درون اونگ ب-----يكي چنگش اخته دشنه -ست	230	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms252	true	-8054051764249772170	24	299	114	1217	1219	300	بشنو ز نظام و قول حجت اين محكم شعر چون خورنق 21 بر بحر مضارع است قطعش طق-طاق تنن تنن تنن طق genre Q 1--------------------------------- اي فگنده امل دراز اهنگ پست منشين كه نيست جاي درنگ 2 تو چو نخچير دل به سوي چرا دهر پوشيده بر تو پوست پلنگ 3 دل نهادي در اين سراي سپنج سنگ بسيار ساختي بر سنگ 4 چون گرفتي قرار و پست نشست -بركش اكنون بر اسپ رفتن تنگ 5 لشكري هر گهي كه اخر كرد نبود زان سپس بسيش درنگ 6 هر سوي شادمان به نقش و نگار كه بمرد انكه نقش كرد ار تنگ 7 غايت رنگهاست رنگ سياه كي سيه كم شود به ديگر رنگ 8------------------------------------------ اي به بيدانشي شده شب و روز فتنه بر دهر و دهر بر تو به جنگ 9 دشمن از تو همي گريزد و تو سخت در دامنش زدهستي چنگ 10 زي تو ايد عدو چو نصرت يافت كرده دل تنگ و روي پر اژنگ 11 زين جهان چونكه او مظفر گشت كرده خيره سوي گريز اهنگ 12 گرت هوش است و سنگ-دار حذر اي خردمند از اين عظيم نهنگ 13 هوش و سنگت برد به گردون سر كه بدين يافت سروري هوشنگ 14 بركشد هوش مرد را از چاه گاه بخشدش و مسند و اورنگ 15 وگرش تخت و گه نبود رواست بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ 16 دانش اموز و بخت را منگر از دلت بخت كي زدايد زنگ 17 بخت ابي است گه خوش و گه شور گاه تيره س-ياه و گاه چو زنگ 18 بخت مردي است از قياس دو روي خلق گشته بدو درون اونگ 19 به يكي چنگش اخته دشنه است	252	-874110607582538054	881	1386.0	678	1182	74.53468322753906	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms230	false	1796261915511319183	224	301	1036	1418	1418	301	----مينوازد چنگ image file0481NasirKhusrawDiwan_0239png چون بياشفت بر كلنك در ابر كم شود راه بر-پرنده كلنگ--- ور ب--جيحون بر از تو بر گردد متحير بماندت بر گنگ هيچ----كس را ب--بخت فخري نيست زانكه او جفت نيست با-فرهنگ ب-----يك اندازهاند بر در بخت مرد-فرهنگ با-مقامر و-شنگ--- سبب خشم بخت پيدا نيست شكرش را جدا مدان ز-شرنگ--- وين چنين چيز ديو باشد و-من از چنين ديو ننگ دارم ننگ--- نروم اندر--ين بزرگ رمه كه بدو در نهاز شد بز-	230	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms253	true	8160471860016964816	1	94	4	387	1254	300	چنگ مينوازد چنگ 20------------------------------------- چون بياشفت بر كلنگ در ابر گم شود راه بر پرنده كلنگ 21 ور به جيحون بر از تو بر-گردد متحير بماندت بر گنگ 22 هيچ كس را به بخت فخري نيست زانكه او جفت نيست با فرهنگ 23 به يك اندازهاند بر در بخت مرد فرهنگ با مقامر و شنگ 24 سبب خشم بخت پيدا نيست شكرش را جدا مدان ز شرنگ 25 وين چنين چيز ديو باشد و من از چنين ديو ننگ دارم ننگ 26 نروم اندر اين بزرگ رمه كه بدو در نهاز شد بز	253	-874110607582538054	336	548.0	263	421	79.80997467041016	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms231	false	-1993321131082002099	0	172	0	819	1421	301	لنگ--- اي پسر با جهان مدارا كن وز-جفاهاي او منال و-ملنگ ---چون براشفته كشت يك چندي دور دار از-پلنگ بدخو-رنگ--- من ب--اندك زمان بسي ديدم اين-چنين هايهاي و لنگالنگ--- پست منشين1 وچشم داروبدانك زود زير و زير-شود نيرنگ--- دهر با ما بدان ب ندارد پاي مثلي زد لطيف ان سرهنگ گرچه ج ك--ربه ب--زير بنشيند موش را سر بگردد-اندر جنگ--- سيس بي-هشان دهردامرو گر-نخوردي تو همچو ايشان بنگ--- ور جهان پر شد از مگس منداز بر مگس خيره خيره تير خدنگ هر --كه او گامي از تو-دور-شود تو ازو دور شوب---صد فرسنگ--- سنت حجت خراسان گير كار كوته مكن دراز اهنگ--- شعر او خوان كه اندرو يابي در بنهاده تنگها بر-تنگ بحر رمل مسدس مقصور گردگر گون بود حالت پار سال چون كه ديگر-گشت باز-امسال خال --تير بودي چون شد-ستي چون-كمان -بدر بودي چون شد-ستي اچون هلال ي-اي نشاندها دست روز و-سال و-ماه بر كند روزيت دست ماه و-سال-- پر-صقالت بود روي از گشت چرخ گشت روي پرصق-الت چون زگال-- گر عيالت بود دي فرزند و زن بر عيال اكنون چرا گشتي	231	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms253	true	8160471860016964816	94	300	387	1254	1254	300	لنگ 27 اي پسر با جهان مدارا كن وز جفاهاي او منال و ملنگ 28 چون براشفته گشت يك چندي دور-دار از پلنگ بدخو رنگ 29 من به اندك زمان بسي ديدم اين چنين هايهاي و لنگالنگ 30 پست بنشين و چشم دار بدانك زود زير و زبر شود نيرنگ 31 دهر با صابران--- ندارد پاي مثلي زد لطيف ان سرهنگ 32 كه چو گربه به زير بنشيند موش را سر بگردد اندر غنگ 33 سپس بي هشان خلق -مرو گر نخوردي تو همچو ايشان بنگ 34 ور جهان پر شد از مگس منداز بر مگس خيره خيره تير خدنگ 35 هركه او گامي از تو دور شود تو ازو دور شو به صد فرسنگ 36 سنت حجت خراسان گير كار كوته مكن دراز اهنگ 37 شعر او خوان كه اندرو يابي در بنهاده تنگها بر تنگ genre Q 1 گر دگر---------گون بود حالت پار-سال چون-كه ديگر گشت باز امسال حال 2 تير بودي چون شدهستي چون كمان لاله بودي چون شدهستي -چون تلال 3 اي نشانده -دست روز و سال و ماه بر-كند روزيت دست ماه و سال 4 پر صقالت بود روي از گشت چرخ گشت روي پر صقالت چون شكال 5 گر عيالت بود دي فرزند و زن بر عيال اكنون چرا گشتي-	253	-874110607582538054	745	1186.5	587	887	83.99098205566406	156	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms231	false	-1993321131082002099	176	301	864	1421	1421	301	با جمال اكنون كجا جويد ت--را كز تو مي هر روز بگريزد جمال-- گر ز تو بگريزد ان--كت مي-بجست زينهار ---و زينهار از وي منال-- زانكه چون ديكر شدسق سرب-----سر پس حرامي محض اگر بودي حلال-- اي بسا ماليده مردان را ب--قهر پيشت امد روزگار- مرد ملل روز---گار انجات ميخواند كه نيست سود مند انجا عيال و-ملك و-مال ---مال و-ملك از-زهد و-از-طاعث گرين علم عم بايد ت--را پرهيز خال--- فعل نيكو را لباس جانت كن شايد ار بر تن نپوشي چز حوال--- روي نيكو زشت باشد هر گهيك زشت باشد روي نيكو-را فعال--- جز كز اصل نيك نايد فعل نيك يار بد باشد چو بد باشد نهال--- در تن نا خوب فعل نيك را جمع كن چون انكبين اندر سفال--- ديوت از طاعت پري گردد-	231	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms254	true	-5874452569414706389	2	150	7	615	1285	300	با جمال اكنون كجا جويد تو را كز تو مي هر روز بگريزد جمال 7 گر ز تو بگريزد ان كهت مي بجست زاهد است او زينهار از وي منال 8 زانكه چون ديگر شدهستي سر به سر پس حرامي محض اگر بودي حلال 9 اي بسي ماليده مردان را به قهر پيشت امد روزگاري مرد مال 10 روزگار انجات ميخواند كه نيست سود-مند انجا عيال و ملك و مال 11 مال و ملك از زهد و از طاعت گزين علم عم بايد تو را پرهيز خال 12 فعل نيكو را لباس جانت كن شايد ار بر تن نپوشي جز جوال 13 روي نيكو زشت باشد هر گهيك زشت باشد روي نيكو را فعال 14 جز كز اصل نيك نايد فعل نيك بار بد باشد چو بد باشد نهال 15 در تن نا-خوب فعل نيك را جمع كن چون انگبين اندر سفال 16 ديوت از طاعت پري گردد	254	-874110607582538054	530	896.5	410	610	86.88524627685547	115	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms232	false	5902869877459677130	0	125	0	620	1402	301	چنانك چون بزرگير---ي كمر گردد دوال نيك----نام از صحبت نيكان شوي همچو از پيغمبر تازي بلال ---چون سوي خور شيددارد-روي خويش ماه تابنده شود خوش خوش هلال دان---يال از خيرها شد نامور تامور نامد ز مادر دانيال--- مر ت--را نيكي سگالد يار تو چون مراو--را تو شوي نيكو-سگال--- گر طمع داري مديح از-من همي از مديح من چراءي گنگ و-لال--- بيهمال---ت از خلايق مصطفي تا كريدش كردگار بي همال--- راستي را پيشه كن كاندر جهان نيست الا راستي عزم الرجال را---ستي در كار برتر حيلتي-ست راستي كن تا نبايدت احتيال ---چون فزود امد ب--جاءي راستي رخت بر بندد از-انجا افتعال جز بدين اندر نيابي راستي راستي شد حصن دينرا كوتوال1 جانور گردد همي از راستي چون در اميزد طبايع ب--اعتدال------------------------------------------------------------ زشت بار است اي برادر	232	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms254	true	-5874452569414706389	150	300	615	1285	1285	300	چنانك چون به زر بندي كمر گردد دوال 17 نيك نام از صحبت نيكان شوي همچو از پيغمبر تازي بلال 18 چون سوي خورشيد دارد روي خويش ماه تابنده شود خوش خوش هلال 19 دانيال از خيرها شد نامور نامور نامد ز مادر دانيال 20 مر تو را -----سگالد يار تو چون مر او را تو بوي نيكو سگال 21 گر طمع داري مديح از من همي از مديح من چراءي گنگ و لال 22 بيهمال است از خلايق مصطفي تا گزيدش كردگار بي-همال 23 راستي را پيشه كن كاندر جهان نيست الا راستي عزم الرجال 24 راستي در كار برتر حيلت است راستي كن تا نبايدت احتيال 25 چون فرود امد به جاءي راستي رخت بر-بندد از انجا افتعال 26------------------------------------------------- جانور گردد همي از راستي چون بر-اميزد طبايع به اعتدال 27 جز به دين اندر نيابي راستي حصن دين را راستي شد كوتوال 28 زشت بار است اي برادر-	254	-874110607582538054	534	898.5	424	728	73.35164642333984	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms232	false	5902869877459677130	125	301	620	1402	1402	301	بار از دور بفگن بار از از يشت و يال--- گر كمندي تابد از خام طمع زود بندد گردن شيران شگال--- ور بكاري ازمون را تخم از گر برويد بر نيارد جز محال image file0481NasirKhusrawDiwan_0241png اسب ازت سوي بدبختي برد زين ز بخت بد فرو نه بي جدال---- من بر---ن مركب فراوان تاختم گرد عالم گه يمين و گه شمل ----زين سواري حاصلي نامد مرا جز-كه دشت- محنت و گرد ملال ---زين اسب از ذل--ست اي يسر نعل او خواري عنان او سءال-- تا فرود اءي ب--اخر گر چه دير بر در شهر نميدي لا محال ---سوي شهر بي نيازي ره بپرس چند گردي كوروا--ر اندر ضلال گ---رد دنيا چند گردي چون ستور دور-كن زين بد تنور اين خشك نال--- گر همي عز و جلالت بايدت چون نگردي گرد دين ذوالجلال ---عمر فاني را ب--دين در كار بند تا بيابي عمر و ملك بي زوال--- يافت-ستي روزگار امروز كن خويشتن را نيك-روز و نيك-فال--- ان جهان را اينج-هان چون اينه -ست نيك بنديش اندر--ين نيكو مثال--- گر گهي باشد خيال و گاه نه پش چه-	232	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms255	true	-4656843819111697819	0	193	0	800	1250	300	بار از دور بفگن بار از از پشت و يال 29 گر كمندي يابد از روي طمع زود بندد گردن شيران شگال 30 ور بكاري ازمون را تخم از گر برويد بر نيارد جز محال 31 اسپ------------------------------------- ازت سوي بدبختي برد زين-- بخت بد فرو-نه زين عقال 32 من بر اين مركب فراوان تاختم گرد عالم گه يمين و گه شمال 33 زين سواري حاصلي نامد مرا جز كه تشنه محنت و گرد ملال 34 زين اسپ از ذل است اي پسر نعل او خواري عنان او سال 35 تا فرود اءي به اخر گر-چه دير بر در شهر نميدي لا-محال 36 سوي شهر بي-نيازي ره بپرس چند گردي كور و كر اندر ضلال 37 گرد دنيا چند گردي چون ستور دور كن زين بد تنور اين خشك نال 38 گر همي عز و جلالت بايدت چون نگردي گرد دين ذوالجلال 39 عمر فاني را به دين در كار بند تا بيابي عمر و ملك بي-زوال 40 يافتهستي روزگار امروز كن خويشتن را نيك روز و نيك فال 41 ان جهان را اين جهان چون اينه است نيك بنديش اندر اين نيكو مثال 42 گر گهي باشد خيال و گاه نه پس چه	255	-874110607582538054	707	1198.5	543	844	83.76776885986328	150	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms233	false	-5132106751122863106	0	93	0	422	1366	301	چيزي تو نگوءي جز-خيال--- گر ب--دنيا در تبيني راه دين در ره دانش نيلفنجي كمال ب--بي گمان شو زانكه نايد حاصلي زين سراي پر خيالت جز وبال--- علم را از جا يگاه او بجوي سر-بتاب-از زيدوعمرو وقيل و--قال -------قال اول جز پيمبر كس نگفت وانگهي زي ال او امد مقال جز--- كه زهرا و-علي و اولادشان مر رسول مصطفي را كيست ال--- صف پيشين شيعيان حپدرند جز كه شيعت ديگران صف النعال--- حبل ايزد حيدر است او-را بگير وز فلان و بو فلان بكسل حبال بي --خطر باشد فلان با او چنانك پيش	233	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms255	true	-4656843819111697819	193	300	800	1250	1250	300	چيزي تو نگوءي جز خيال 43 گر به دنيا در نبيني راه دين وز ره دانش نيلفنجي كمال 44 بي گمان شو زانكه نايد حاصلي زين سراي پر خيالت جز وبال 45 علم را از جا-يگاه او بجوي سر بتاب از ----عمرو و زيد و قال قال 46 قال اول جز پيمبر كس نگفت وانگهي زي ال او امد مقال 47 جز كه زهرا و علي و اولادشان مر رسول مصطفي را كيست ال 48 صف پيشين شيعتان حيدرند جز كه شيعت ديگران صف النعال 49 حبل ايزد حيدر است او را بگير وز فلان و بو-فلان بگسل حبال 50 بيخطر باشد فلان با او چنانك پيش-	255	-874110607582538054	399	691.0	310	457	87.30853271484375	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms233	false	-5132106751122863106	93	301	422	1366	1366	301	زرگربي خطر باشد كلال--1 تا نبودم من ب--حيدر متصل علم حق با من نميجست اتصال--- همچو اين تاريك-رويان روي من تيره بود و تار فام و بي صقال--- چون بمن-- بر تلفت نور علم او روي دين را خالم اكنون خوب خال--- شعر من بر-علم من برهان بس--ست جان-فزاي و صاف چون اب زلال image file0481NasirKhusrawDiwan_0242png اي ب--سر برده خيره عمر طويل همه بر-----قال و قيل و گفتن قيل-- خبر اري كه اين روايت كرد جعفر از-سعد و سعد از اسماعيل --كه پسر بود دو مر ادم را رمه قابيل و-كهترش هابيل-- مر كهين را خداي ما بگزيد تا بكشتش بدين حسد قابيل-- اندر--ين قصه نفع و فايده چيست بنماي ان و بفگن اين تطويل گر---مراد تو زين سخن قصه -ست نيست اين قصه نغزوخوش و-نبيل-- چون بخواني حديث دعد-ور باب با حديث بثينه و-ان جميل كار-- ازين خوشتر است داد -بده خشم يك سو فگن بيار دليل-- ور نداني تو يار قابيلي مانده جاويد در عذاب وبيل--- نيستت ا گهي- كه بر مثلس--ت اي خرد مند سر ب--سر تنزيل--- كعبه رامي كه خواست كرد-خراب سورة الفيل را بده تفصيل--- گر نداني كه اين مثل بر كيست بروي بر طريق ملعون پيل ن---يست تنزيل سوي عقل مگر اب در زير كاه بي تاو يل ان---در افتي ب--چاه-	233	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms256	true	7388003248711679450	0	238	0	977	1238	300	زرگر بيخطر باشد كلال 51 تا نبودم من به حيدر متصل علم حق با من نميكرد اتصال 52 همچو اين تاريك رويان روي من تيره بود و تار بام و بي-صقال 53 چون به من بر تافت نور علم او روي دين را خالم اكنون خوب خال 54 شعر من بر علم من برهان بس است جان فزاي و پاك چون اب زلال genre Q 1------------------------------ اي به سر برده خيره عمر طويل همه بر قال قا------ل و گفتن قيل 2 خبر اري كه اين روايت كرد جعفر از سعد و سعد از اسم-عيل 3 كه پسر بود دو مر ادم را -مه قابيل و كهترش هابيل 4 مر كهين را خداي ما بگزيد تا بكشتش بدين حسد قابيل 5 اندر اين قصه نفع و فايده چيست بنماي ان و بفگن اين تطويل 6 گر مراد تو زين سخن قصه است نيست اين قصه سخت خوب و نبيل 7 چون نخواني حديث دعد و رباب يا حديث بثينه و ان جميل 8 كان ازين خوشتر است داده بده خشم يك سو فگن بيار دليل 9 ور نداني تو يار قابيلي مانده جاويد در عذاب وبيل 10 نيس-ت اگاهيت كه پر مثل است اي خرد-مند سر به سر تنزيل 11 كعبه رامي كه خواست كرد خراب سورة-الفيل را بده تفصيل 12 گر نداني كه اين مثل بر كيست بروي بر طريق ملعون پيل 13 نيست تنزيل سوي عقل مگر اب در زير كاه بي-تاو-يل 14 اندر افتي به چاه	256	-874110607582538054	859	1431.5	664	1021	84.1332015991211	182	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms234	false	8093803245136423908	49	301	234	1405	1405	301	روشن كن روي روشن چ--سود و-قد چو-ميل چو---- نياموختي چه داني گفت چيز بر نايد از تهي زنبيل image file0481NasirKhusrawDiwan_0243png كردي از بر قران بپ-يش اديب نحو-سعدان بخوانده صرف خليل وانك---هي قال قال حد ثنا گفتها- صد هزار بر تقليل--- چه ب--كار اينت چون ز-مشكلها اگهي نيستت كثير و قليل ---تا نرفتي ب--حج نء-ي حاجي گرچه كردي سلب كبود ب--نيل--- تن ب--علم و عمل فريشته كن نام چه صالح و چه اسماعيل--- تزه وسر كه هست و-نانت نيست قامتت كوتهس--ت و جامه طويل--- اب وقن-ديل هست با تو وليك روغنت هيچ نيست در قنديل--- لاجرم چونت مرد پيش ايد زو ببايدت جست ميل ب--ميل از--- تو زايل نگشت علت جهل چون طبيبيت كرد عزراءيل--- با سبكسار-كس مكن صخبت تا نماني حقير و خوار و ذليل زاش----تر و محملت فرود افتي اي پسر-چون سبك بودت عديل--- مگزين چيز بر سخ- كه سخال ماهيس--ت و سخا برو نشييل--- دود دوزخ نبيند انچه اسخي بوي جنت نيابد انچه بخيل جز ---كه در كار دين و-جستن علم در دگر ب كارها مكن تعجيل 15-چون بود بر حرام وقف تنت -ا بود بر هجا زبانت سبيل همها----- عمر مرت---را نبود جز كه ديو لعين نديم و وكيل--- ذوالجلال از تو-هيچ راضي نيست چند جوءي رضاي مير جليل--- بنكوهي جهود و ترسا را توچ-ه داري بر--ين دو-تن تفضيل چ---ون نداني كه فضل فرقان چيست پس چه فرقان ت--را و-چه انجيل اي غنوده درين رباط كهن اينك امد فراز وقت رحيل سيل مرگ ازف-راز قصد تو-كرد ثيز بر ------خيز ازين مهول مسيل--- كردها -هيچ توشها- ره را نيك-	234	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms257	true	7233188506489875474	0	286	0	1185	1238	300	روشن كن روي روشن چه سود و قد چو ميل 20 چون نياموختي چه داني گفت چيز بر-نايد از تهي زنبيل 21 ك-------------------------------------ردي از بر قران و پيش اديب نحو سعدان نخوانده صرف خليل 22 وانگهي قال قال حد-ثنا گفتهاي صد-هزار بر تقليل 23 چه به كار اينت چون ز مشكلها اگهي نيستت كثير و قليل 24 تا نرفتي به حج نهاي حاجي گرچه كردي سلب كبود به نيل 25 تن به علم و عمل فريشته كن نام چه صالح و چه اسم-عيل 26 تره و سركه هست و نانت نيست قامتت كوته است و جامه طويل 27 اب و قنديل هست با تو وليك روغنت هيچ نيست در قنديل 28 لاجرم چونت مرد پيش ايد زو ببايدت جست ميل به ميل 29 از تو زايل نگشت علت جهل چون طبيبيت كرد عزراءيل 30 با سبكسار كس مكن صحبت تا نماني حقير و خوار و ذليل 31 ز استر و محملت فرود افتي اي پسر چون سبك بودت عديل 32 مگزين چيز بر سخا كه ثنا- ماهي است و سخا برو نشپيل 33 دود دوزخ نبيند ايچ --سخي بوي جنت نيابد ايچ- بخيل 34 جز كه در كار دين و جستن علم در همه-- كارها مكن تعجيل 35 چون بود بر حرام وقف تنت يا بود بر هجا زبانت سبيل 36 به همه عمر مر تو را نبود جز كه ديو لعين نديم و وكيل 37 ذوالجلال از تو هيچ راضي نيست چند جوءي رضاي مير جليل 38 بنكوهي جهود و ترسا را تو چه داري بر اين دو تن تفضيل 39 چون نداني كه فضل قر-ان چيست پس چه فرقان تو را و چه انجيل 40------------------------------------------- سيل مرگ از فراز قصد تو كرد------- خيز برخيز از-- مهول مسيل 41 كردهاي هيچ توشهاي ره را نيك	257	-874110607582538054	1019	1662.5	789	1285	79.29961395263672	213	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms235	false	-8553394077523639244	11	252	46	1170	1381	301	او كوه را كثيب ومهيل--- بد بدل شد ب--نيكت ار نكني مر گزيده خداي را تبديل 29 از جهان عام ودين بري وين جا حكمت و-پند ماند از تو-بديل image file0481NasirKhusrawDiwan_0244png------------------ گنبد پيروز-گون پر ز-مشاعل چند بگشتست ك---رد اين كره گل-- علت جنبش چه بود از اول بودش چيست درين قول اهل علم اوايل-- كيست مر-اين قبه را محرك اول چيست از--ين كار كرد-بهره -و حاصل1 -از پس بي فعلي انكه فعل ازو بود از چه قبل گشت باز صانع و-فاعل-- جز كه بحا--جت نجنبد انچه بجنبد وين تشود بر عقول مبهم و-مشكل --حال زبي فعل اگر ب--فعل بگردد ان ازلي حال بود محدث و زايل 10 هركه مر او-را بد--ين مقام بگيري گرچه سوار-است عاجز-ايد و-راجل-- علت جنبش چه چيز حاجت ناقص حاصل صنعت چه چيز مردم عاقل ن--اقص محتاج را كمال كه بخشد جز گهر- بي نياز سا كن--- كامل--- بار درخت جهاان چه امدم-ردم بار درختان ز-تخمهاست دلايل ---بار چو فرزند و تخم او-پدر اوست از جو جو زايد و زپ-لپل پليل 15 تو-كه بر ب تخم عالمي كه مر اور-ا برگ سخن گفتن--ست و-بار فضايل--- صانع ومصنوع را تو باشي فرزند پس چو پدرشو--كريم و-عادل و فاضل ق---ول مسيح انكه گفت زي پدر-خويش ميشوم اين رمز بود پيش افاضل ع---اقل دانست كو چ----گفت وليكن رهبان گمراه گشت و هرقل جاهل هر --كه نداند كه اين لطيف سخن-گوي از-چه قبل بسته شد چنين ب--سلاسل 20 بند نديدا-ست بسته چون نه يديدا-ست بند همي-بيند از عروق و مفاصل	235	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms258	true	9191530030550627029	0	300	0	1217	1217	300	او كوه را كثيب -مهيل 43 بد بدل شد به نيكت ار نكني مر گزيده خداي را تبديل 44 وز جهان علم -دين بري و سخ-ا حكمت و پند ماند از تو بديل 45 شعر حجت بديل حجتدار پر ز معني خوب و لفظ جزيل genre Q 1 گنبد پيروزهگون پر ز مشاعل چند بگشته است گرد اين كره گل 2 علت جنبش چه بود از اول بودش چيست درين قول اهل علم اوايل 3 كيست مر اين قبه را محرك اول چيست از اين كار كرد شهره به حاصل 4 از پس بي-فعلي انكه فعل ازو بود از چه قبل گشت باز صانع و فاعل 5 جز كه به حاجت نجنبد انكه بجنبد وين نشود بر عقول مبهم و مشكل 6 حال ز بيفعل اگر به فعل بگردد ان ازلي حال بود محدث و زايل 7 ه-ركه مر او را بر اين مقام بگيري گرچه سوار است عاجز ايد و راجل 8 علت جنبش چه چيز حاجت ناقص حاصل صف-ت چه چيز مردم عاقل 9 ناقص محتاج را كمال كه بخشد جز گهري بي-نياز و ساكن و كامل 10 بار درخت جه-ان چه امد مردم بار درختان ز تخمهاست دلايل 11 بار چو فرزند و تخم او پدر اوست از جو جو زايدو از پلپل پلپل 12 تو كه بر --تخم عالمي كه مر او را برگ سخن گفتن است و بار فضايل 13 صانع -مصنوع را تو باشي فرزند پس چو پدر شو كريم و عادل و فاضل 14 قول مسيح انكه گفت زي پدر خويش ميشوم اين رمز بود نزد افاضل 15 عاقل داند كه او چه گفت وليكن رهبان گمراه گشت و هرقل جاهل 16 هركه نداند كه اين لطيف سخن گوي از چه قبل بسته شد چنين به سلاسل 17 بند بديد است بسته چون نه بديد است بند همي بيند از عروق و مفاصل-	258	-874110607582538054	1010	1642.0	785	1229	82.18063354492188	212	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms235	false	-8553394077523639244	252	301	1170	1381	1381	301	غافل ساهي--ست از شناختن خويش تا بتواني مجوي صحبت غافل--- از پس دانش قدم نهاد نيارد باز شود پيش يك درم ب--دو منزل اي س---پس مال واز مانده شب و-روز نيستي الا كه سايها- متمايل-- دل بنهادي ب--ذل از قبل مال علت ذل تو گشت در بر تو دل-	235	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms259	true	-1332800086097982133	1	57	3	231	1260	300	غافل ساهي است از شناختن خويش تا بتواني مجوي صحبت غافل 19 از پس دانش قدم نهاد نيارد باز شود پيش يك درم به دو منزل 20 اي زپس مال در بمانده شب و روز نيستي الا كه سايهاي متمول 21 دل بنهادي به ذل از قبل مال علت ذل تو گشت در بر تو دل	259	-874110607582538054	201	349.0	154	228	88.15789794921875	44	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms236	false	2128424342606339377	0	204	0	986	1438	301	29 مال چنه--ست و زمانه دام جهان--ست اي همه ساله ب--دام بر-چنه مايل image file0481NasirKhusrawDiwan_0245png مرغ چو در-دام بر-چنه طمع افگند بخت بد انگاه خاردش رگ بسمل--- حرص بينداز و ابروي نگهدار ستر قناعت ب--روي خويش فروهل ف---تنه مشو هيچ- بر حمايل زرين علم نكوتر زعلم ساز حمايل ف---تنه اين روزگار پر غش و غلي زانكه نگشت---ست جانت بي غش و بي غل 5س--اءل دانا نماند هيچ-كس امروز ساءل شاهند خلق وس-اءل عامل--- گر تو ب--سوي سءال علم شتابي پيش تو عامل ذليل گردد و سايل ---در ره دين پوي بر-ستور شريعت وز عاما دان در--ين طريق منازل گر ---تو ببري ب--جهد باديها جهل اب ت--را بس جواب و زاد مسايل--- بر رها غولان نشسته اند حذر كن باز نهاده دهانها چو حواصل 0- دشمن عدلند و-ضد حكمت اگر چند يكسره امروز حاكمند و-معدل--- هر يكي از بهر صيد اين ضعفا را تيز چو نشپيل كرده اند انامل--- بنگرشان تا ب--چشم سرءت ببين- جايگه حق گرفته هيكل باطل--- خامش و اهستگان ب--روز وليكن در-مي و-مجلس ب--شب ب--سان جلاجل--- هر كه نوالش شراب و-ساقي حور-است تكيه زده با موافقان متقابل 15 وام-روز اينجا همي-نيارد هرگر عاجل نقدش دهد ب--نسيها اجل ---هيچ نبيند كه رنج بيند يك روز ظالم در روزگار خويش و-نه غافل--- بلكه	236	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms259	true	-1332800086097982133	57	300	231	1260	1260	300	22 مال چنه است و زمانه دام جهان است اي همه سال- به دام پر چنه مايل 23------------------------------------- مرغ كه در دام پر چنه طمع افگند بخت بد انگاه خاردش رگ بسمل 24 حرص بينداز و ابروي نگهدار ستر قناعت به روي خويش فروهل 25 فتنه مشو خيره بر حمايل زرين علم نكوتر زعلم ساز حمايل 26 فتنه اين روزگار پر غش و غلي زانكه نگشته است جانت بي غش و بي غل 27 ساءل دانا نماند هيچ كس امروز ساءل شاهند خلق و ساءل عامل 28 گر تو به سوي سءال علم شتابي پيش تو عامل ذليل گردد و ساءل 29 در ره دين پوي بر ستور شريعت وز علما دان در اين طريق منازل 30 گر تو ببري به جهد باديه- جهل اب تو را بس جواب و زاد مساءل 31 بر ره- غولان نشسته-اند حذر كن باز نهاده دهانها چو حواصل 32 دشمن عدلند و ضد حكمت اگر چند يكسره امروز حاكمند و معدل 33 هر يكي از بهر صيد اين ضعفا را تيز چو نشپيل كرده-اند انامل 34 بنگرشان تا به چشم سر-ت ببيني جايگه حق گرفته هيكل باطل 35 خامش و اهستگان به روز وليكن در مي و مجلس به شب به سان جلاجل 36 هر كه ثوابش شراب و ساقي حور است تكيه زده با موافقان متقابل 37 و امروز اينجا همي نيايد هرگز عاجل نقدش دهد به نسيه- اجل 38 هيچ نبيند كه رنج بيند يك روز ظالم در روزگار خويش و نه قاتل 39 بلكه-	259	-874110607582538054	911	1507.0	712	1074	84.82308959960938	184	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms236	false	2128424342606339377	204	300	986	1436	1438	301	ستمگر ب--رنج و درد بميرد باز ستمگار دير ماند و مقبل اين----همه مكر است از خداي تعالي منشين ا----ز مكرش ايمن اي متغافل--- راحت و-رنج از بهشت خلد و ز-دوزخ چاشني دان در--ين سراي ب--عاحل 20 بحر عظيم از قياس عالم عالي--ست كشتي او چيست اين قباب اسافل ---باز جهان بحر-ديگر است و مدور ب شخص تو كشتيست---- عمر باد مقابل--- باد مقابل چو-راند كشتي-را راست هم برساندش اگر چه دير ب--ساحل س---احل تو محشر است نيك بينديش تا ب--چه بار است كشتيت متحمل--- بارش افعال ت-ست و ان همه فردا شهره بباشد سوي شعوب و-قبايل	236	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms260	true	-2559871290876294662	0	115	0	489	1227	300	ستمكش به رنج و در- بميرد باز ستمگار دير ماند و مقبل 40 اين همه مكر است از خداي تعالي منشين ايمن ز مكرش----- اي متغافل 41 راحت و رنج از بهشت خلد و ز دوزخ چاشنييدان در اين سراي به عاجل 42 بحر عظيم از قياس عالم عالي است كشتي او چيست اين قباب اسافل 43 باز جهان بحر ديگر است و بدو در شخص تو كشتي است و عمر باد مقابل 44 باد مقابل چو راند كشتي را راست هم برساندش اگر چه دير به ساحل 45 ساحل تو محشر است نيك بينديش تا به چه بار است كشتيت متحمل 46 بارش افعال توست و-ان همه فردا شهره بباشد سوي شعوب و قبايل	260	-874110607582538054	427	713.5	335	496	86.08870697021484	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms237	false	7089533377514802054	0	167	0	773	1362	301	بنگر تا عقل كان رسول خد اي-ست بر تو چه خواند كه كردها- ز رذايل image file0481NasirKhusrawDiwan_0246png بنگر پيوستي انچه گفت بييوند بنگر بگسستي انچه گفتت-- بگسل--- اينجا بنگر حساب خويش بنقدي كا----نجا حاضر شوند مرسل و-مرسل--- تا ب--تغافل ز-كار خويش نيفتي فردا ناگه ب--رنج نا متبدل بحر هزج مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول مفا عيل مفا عيل مفاعيل ن باز سيه پيسه نگر بي پر و چنگال كو هيچ نه ارام همي-يابد و نه هال-- بي انكه ببينيش تو-خوش خوش بربايد گاهي زن و فرزند و گهي خان1 و گهي مال-- چون برت-و همي-تيز كند چنگ پس او-را جوينده چراءي تو ب--دندان و ب--چنگال-- پر تو و بال تو جواني و جمال--ست وين باز نخواهد بجز-اين پر-و جزاي-ن بال 10 گه منظر و قد صنمي را شكند يشت گه منظر و-كاخ ملكي را كند اطلال2 اح-وال دگر گردد ازو بر-من و برت-و هموار-ه نخواهد شدن او را دگر احوال بر گردن هر نفس ازو غل ومراو------ را نه گردن و دستس--ت و نه قيد است	237	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms260	true	-2559871290876294662	116	299	492	1226	1227	300	بنگر تا عقل كان رسول خداي است بر-تو چه خواند كه كردهاي ز رذايل 48 ب-------------------------------------نگر پيوستي انچه گفت بپيوند بنگر بگسستي انچه گفت كه بگسل 49 اينجا بنگر حساب خويش هم امروز كاينجا حاضر شدند مرسل و مرسل 50 تا به تغافل ز كار خويش نيفتي فردا ناگه به رنج نا-متبدل genre Q 1 اين -----------------------------------------------باز سيه پيسه نگر بيپ-ر و چنگال كو هيچ نه ارام همي يابد و نه هال 2 بي انكه ببين-ش تو خوش خوش بربايد گاهي زن و فرزند-- گهي جان- و گهي مال 3 چون بر تو همي تيز كند چنگ پس او را جوينده چراءي تو به دندان و به چنگال 4 پر تو و بال تو جواني و جمال است وين باز نخواهد بجز اين پر و جز اين بال -5 گه منظر و قد صنمي را شكند پست گه منظر و كاخ ملكي را كند اطلال 6 احوال دگر گردد ازو بر من و بر تو هموار و نخواهد شدن او را دگر احوال 7 پرهيز كه زو پيري غل است و مر او را نه گردن و دست است و نه قيد است	260	-874110607582538054	615	986.5	472	826	74.45520782470703	134	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms237	false	7089533377514802054	168	301	775	1362	1362	301	نه اغلال-- مانندها ماري--ست كه نيميش سپيد است از سوي سرو زشت و سياه--ست ب--دنبال --با مردم هشيار فصيح--ست اگر چند گنگ--ست سوي بيخرد و بي سخن و-لال 15 روز و-مه و-سالش نكند يست ازيراك پاينده بدو يست شده روز و-مه و-سال--- اي خواجه ا-----------زين مارو ازين باز حذر-كن زيراك الف پشت تو زينهاست شده دال--- بنگر كه بدل كرد ب--امروز ت--را ردي مر پار ت--را پار همو كرد با -مسال--- ديدي كه نه عم بودي و نه خال كسي-را او كرد ت--را عم و همو كرد ت--را خال--- بنگر كه كجا خواهدت اين باز همي-برد ديو انه مباش اب مپيماي بغر با ل 20 ماليده شدي در طلب مال چويش-مه تا-كي زني اندر طلب مال كنون فال--- اكنون كه نيامد بكفت --مال و-شدت عمر اي بي خرد اين دست بد-ان دست همي-مال-	237	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms261	true	660958715713513394	0	161	0	638	1203	300	نه اغلال 8 ماننده- ماري است كه نيميش سپيد است از سوي سرو زشت و سياه است به دنبال 9 با مردم هشيار فصيح است اگر چند گنگ است سوي بيخرد و بي-سخن و لال 10 روز و مه و سالش نكند پست ازيراك پاينده بدو پست شده روز و مه و سال 11 اي خواجه از اين باز وزي----------ن مار حذر كن زيرا- الف پشت تو زينهاست شده دال 12 بنگر كه بدل كرد به امروز تو را -دي مر پار تو را باز همو كرد به امسال 13 ديدي كه نه عم بودي و نه خال كسي را او كرد تو را عم و همو كرد تو را خال 14 بنگر كه كجا خواهدت اين باز همي برد ديو-انه مباش اب مپيماي به غربال 15 ماليده شدي در طلب مال چو تسمه تا كي زني اندر طلب مال كنون فال 16 اكنون كه نيامدت به كف مال و شدت عمر اي بي-خرد اين دست بر ان دست همي مال	261	-874110607582538054	546	857.5	423	654	83.48623657226562	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms238	false	2139529749359650095	0	116	0	556	1420	301	زينجاي چو چيپال2 تهيدست برون رفت محمود كه چندان بستد مال ز چيپال--- ان جاه و جلالي كه ب--مالت بود امروز ان سوي خردمند نه جاه--ست و نه اجلال--- جاهي و جلالي كه بصن--دوق درون--ست جاهي و-جلالي--ست گران-سنك و-پراخال image file0481NasirKhusrawDiwan_0247png 246 جاهت ب--خرد بايد و اجلال ب--دانش تا هيچ نبايدت نه صندوق و نه حمال--- چون تنت نكو حال شد-از مال ازان پس جان را ب--خرد بايد كردنت نكو حال--- دانا ب--سخنهاي خوش و-خوب شود شاد نادان ب--سرود و غزل و-مطرب و قوال اث----را كه ببيهوده سخن شاد-شود جانش بفروش ب--يك دسته خس و ترها-- بقال 9 --ان مرد كه او كتب فتاوي و حيل ساخت بر صورت ابدال بد و سيرت دجال--- حيلت	238	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms261	true	660958715713513394	162	300	641	1203	1203	300	زينجاي چو چيپال- تهيدست برون رفت محمود كه چندان بستد مال ز چيپال 18 ان جاه و جلالت كه به مالت بود امروز ان سوي خردمند نه جاه است و نه اجلال 19 جاهي و جمالي كه به صندوق درون است جاهي و جمالي است گران سنگ و پراخال 20----------------------------------------- جاهت به خرد بايد و اجلال به دانش تا هيچ نبايدت نه صندوق و نه حمال 21 چون تنت نكو حال شد از مال ازان پس جان را به خرد بايد كردنت نكو حال 22 دانا به سخنهاي خوش و خوب شود شاد نادان به سرود و غزل و مطرب و قوال 23 ان را كه -بيهوده سخن شاد شود جانش بفروش به يك دسته خس-- تره به بقال 24 وان مرد كه او كتب فتاوي و حيل ساخت بر صورت ابدال بد و سيرت دجال 25 حيلت-	261	-874110607582538054	497	809.5	387	608	81.74342346191406	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms238	false	2139529749359650095	116	301	556	1420	1420	301	نه ز-دين--ست اگر بر ره ديني حيلت مسگال ايچ و-حذر دار ز-محتال گر----دام نبوديش چنين حيلت و رخصت اين خلق نپذرفتي ازو حدثنا قال ام---ثال قران گتج خداي--ست چگ--وءي از حدثنا قال گشاده شود امثال ب---ر علم مثل معتمد ان ال رسولند راهت ننمايد سوي ان علم جز اين ال 10 قفل--ست مثل گر تو بيرسي ز كليدش بر علت جهل--ست ت--را اكحل و قيفال بر تست---- مثلهاي قران تا نگزاريش اسان نشود بر تو نه امثال و نه احوال--- گوءي كه فقيه مشكل قران بگشاد ا-ست تكيه زده-- خيره بر-ان خشك شده نال--- كس بند خداءي ب--سگالش نگشايد با بند خداءي مچخ و بيه-ده -مسگال داداس--ت نشان سوي طبيبي ك-ت از--ين درد تدبير وي ارد ب--سوي مهتري اقبال 15 گر جان تو پر-كينها ان شهره طبيب--ست شو درد-و بلا مي-كش و همواره همينا بحر هزج مسدس اخرب مقبوض اي نام شنوده عاجل و اجل بشناس نخست اجل-- از عاجل ع--اجل نبود مگر شتابنده هرگز ندودز جاي خويش اجل-- زين چرخ دونده گري-قا خواهي در خورد تو-نيست هست ب اين مشكل چنكان-- مزن در--ين شتابنده ك-ت زود كند ز--خويشتن زايل-- كشتي--ست جهان چو-رفت رفتي تو-	238	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms262	true	2501775621269218092	0	216	0	919	1255	300	نه ز دين است اگر بر ره ديني حيلت مسگال ايچ و حذر دار ز محتال 26 گر دام نبوديش چنين حيلت و رخصت اين خلق نپذرفتي ازو حدثنا قال 27 امثال قران گنج خداي است چه گوءي از حدثنا قال گشاده شود امثال 28 بر علم مثل معتمد-ان ال رسولند راهت ننمايد سوي ان علم جز اين ال 29 قفل است مثل گر تو بپرسي ز كليدش پر علت جهل است تو را اكحل و قيفال 30 پر توست مثلهاي قران تا نگزاريش اسان نشود بر تو نه امثال و نه اهوال 31 گوءي قتبي م---شكل قران بگشاده است تكيه زدهاي خيره بر ان خشك شده نال 32 كس بند خداءي به سگالش نگشايد با بند خداءي ---ره بيهوده بمسگال 33 دادمت نشان سوي طبيبي كهت از اين درد تدبير وي ارد به سوي بهتري اقبال 34 گر جان تو پر كينه- ان شهره طبيب است شو درد و بلا مي كش و همواره همي نال genre Q 1------------ اي نام شنوده عاجل و اجل بشناس نخست اجل و از عاجل 2 عاجل نبود مگر شتابنده هرگز نرود زجاي خويش اجل 3 زين چرخ دونده گر بقا خواهي در خورد تو نيست نيست -اين مشكل 4 چنگال مزن در اين شتابنده كهت زود كند چو خويشتن زايل 5 كشتي است جهان چو رفت رفتي تو	262	-874110607582538054	779	1283.5	607	940	82.8723373413086	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms239	false	4603951252904574913	0	76	0	353	1330	301	وز مينزوي---- طمع ازو بگسل-- تو با خردي و اين جهان نادان اندر خور تو كجاست اين جاهل-- با عقل نشين و صحبت او كن از عقل---- كجا جدا شود عاقل-- عقل--ست ابدي اگر بقا مايدت وز عقل شود مراد تو حاصل image file0481NasirKhusrawDiwan_0248png چون خويشتنت كند-خرد باقي فاضل نشود كسي جز از فاضل--- بر جان تو عقل راست سالاري عقل--ست امير و جان تو عامل--- تن خانها جان ت-ست يك چندي يك مشت گل--ست	239	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms262	true	2501775621269218092	216	299	919	1253	1255	300	ور مينروي ازو طمع---- بگسل 6 تو با خردي و اين جهان نادان اندر خور تو كجاست اين جاهل 7 با عقل نشين و صحبت او كن از عقل جدا كج----ا شود عاقل 8 عقل است ابدي اگر بقا بايدت از عقل شود مراد تو حاصل 9-------------------------------------- چون خويشتنت كند خرد باقي فاضل نشود كسي جز از فاضل 10 بر جان تو عقل راست سالاري عقل است امير و جان تو عامل 11 تن خانه- جان توست يك چندي يك مشت گل است	262	-874110607582538054	301	496.5	229	381	79.00262451171875	64	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms239	false	4603951252904574913	108	289	478	1283	1330	301	عقلت يك سوست گل ب--ديگرسوي بنگر ب--كدام جان-ي مايل ---------------------------------------------------------------جان را ب--سخن ب--سوي گردون كش تن--- با گل ودل از و بيك سو هل--- بهري ز-سخن چو-نوش پرنفع--ست بهري زهر است وناخوش و-قاتل--- ان را كه چو-نوش نام حق امد وان را كه چو-زهر -ام-دي باطل ب----------------------------------------------------------اطل مشنو كه زهر جان--ست او حق را بنيوش و جاي ده در-دل عدل-----ست مرادحق-- ازان هرك-- دلشاد شود چو گوءي اي عادل ي---س راست بدار-قول و-فعلت را خيره منشين بيك-- سو از محمل گر-----------------------------------------------------------سر كه چكاندت كسي بر ريش-- بر پاش تو بر جراحتش پلپل--- با اين سفري گروه نيكو روي ابن مايه كه هستي اندر--ين منزل--- نوميد مكن گسيل ساءل را بنديش ز روزگار ان ساءل بندي-----------------------------------------------------------ش ز تشنگان ب--دشت اندر اي بر لب جوي خفته اندر-ظل نا عادل دل ظ شوي بانديشه هر كه كه تنت بعدل شد فاعل بد بر تن تو ز-فعل خويش امد يس خود تن خويش را مكن بسمل--- كان هر-دو فريشته ب--فعل خويش اويخته ماندهاند در بابل--- از بيگنهان ب--دل مكش كينه همچون ز كلنگ بي-گنه طغرل ا---ندر دل خويش سوي من بنگر هرك -سوي خويشتن بود-مقبل	239	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms263	true	8694705187297534025	30	298	121	1188	1193	300	عقلت يك سوست گل به ديگر سو بنگر به كدام جانبي مايل 15 گلخواره تن است جان سخن خوار است جانت نشود زگل چو تن كامل 16 جان را به سخن به سوي گردون كش تن را با گل ز دل به يك-- سو هل 17 بهري ز سخن چو نوش پرنفع است بهري زهر است -ناخوش و قاتل 18 ان را كه چو نوش نام حق امد وان را كه چو زهر نام او باطل 19 چون زهر همي كند تو را باطل پس باطل زهر باشد اي غافل 20 باطل مشنو كه زهر جان است او حق را بنيوش و جاي كن در دل 21 عدل است مراد عقل ازان هر كس دلشاد شود چو گوءي اي عادل 22 پس راست بدار قول و فعلت را خيره منشين به يك سو از محمل 23 هركو نكند كمان به زه برتو تو بر مگراي زخم او را سل 24 چون سر كه چكاند او ره ريشت بر بر پاش تو بر جراحتش پلپل 25 با اين سفري گروه نيكورو اي--ن مايه كه هستي اندر اين منزل 26 نوميد مكن گسيل سايل را بنديش ز روزگار ان سايل 27 تا عادل شوي شوي بهانديشه هر گه كه تنت به عدل شد فاعل 28 بنديش ز تشنگان به دشت اندر اي بر-لب جوي خفته اندر ظل 29------------------------------------------------ بد بر تن تو ز فعل خويش ايد پس خود تن خويش را مكن بسمل 30 كان هر دو فريشته به فعل خويش اويخته ماندهاند در بابل 31 از بيگنهان به دل مكش كينه همچون ز كلنگ بي گنه طغرل 32 اندر دل خويش سوي من بنگر هركس سوي خويشتن بود مقبل	263	-874110607582538054	694	1056.5	535	1121	61.90900802612305	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms240	false	-9097406256433825564	0	213	0	967	1354	301	از پند مباش خامش اي حجت هر چند كه نيست پند را قابل بحر مجتت مشتن محذوف مفا علن فعلاتن مفاعلن فعلن image file0481NasirKhusrawDiwan_0249png ------------------------------------------------------نستمي همي ز حلال چو-سرو قامت من در حرير بود و-حلل حرام را چو ندانستمي همي زحلال بطبع رفت ب--زيرم همي جهان جهان چو-خوش لجام يكي اسب تيز رو ب--مثل ر--وان ب--سوي من از-هر سوءيحلال وح-رام چو سيل تيره و پر خس ب--پستي ازسرتل---- من فريفته گشته ب--جهل تكيه زده ب--قول جعفر و-زيد-و ثناي خيل و-خول 5 فگنده پهن بساطي ب--زير پاي نشاط ب--عمر كوته و دور و دراز كرده امل-- مرا خبر-نه ازانك اين جهان مرد-فريب ب--دست راست شكر دارد وب---چپ حنظل گر---از دروغ و زغل در جهي1 بجه زج-هان كه هم در و غزن-ست اين جهان و هم در غل- مدار دست گزافه بپ--يش اين سفله كه دست باز نيابي مگ كه دست باز نيابي مگر شكسته و-شل بر -------------------نهد ب--طاق جهان تو بر-نه او را اي پور مرد وار ب--تل 10 محل و-جاه چه جوءي بچا -كري زا-مير چگو نه باشد با چا كريت جاه و-محل -----بقدروجاه پزشگي كن-ون جابدست طمع وگر طمع نبدي خود ابدي امير اجل----- روا بود كه ب--مير اجل تو پشت كني اگر امير اجل باز دارد از تو اجل ---------------------------------------------------------------------وگر اجل ب--امير اجل نيز رسد چرا كني تو-بغا دست پيش	240	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms264	true	7065416350853303977	18	300	58	1136	1136	300	از پند مباش خامش اي حجت هر-چند كه نيست پند را قابل --------------------------------------------------genre Q 1 طمع ندارم ازين پس زخلق جاه و محل مگر به خالق و دادار خلق عز و جل 2 حرام را چو ندانستمي همي ز حلال چو سرو قامت من در حرير بود و حلل 3 به --------------------------طبع رفت به زيرم همي جهان جهان چو خوش لگام يكي اسپ تيز رو به مثل 4 دوان به سوي من از هر سوي حلال و حرام چو سيل تيره و پر خس به پستي از سر تل 5 من فريفته گشته به جهل تكيه زده به قول جعفر و زيد و ثناي خيل و خول 6 فگند- پهن بساطي به زير پاي نشاط به عمر كوته خود در- دراز كرده امل 7 مرا خبر نه ازانك اين جهان مرد فريب به دست راست شكر دارد و به چپ حنظل 8 گر از دروغ و ز درغل جهي- بجه ز جهان كه هم دروغ زن است اين جهان و هم درغل 9 مدار دست گزافه به پيش اين سفله كه دست باز نياب--------------------ي مگر شكسته و شل 10 ز پيش انكه تو را برنهد به طاق جهان تو بر نه او را اي پور مرد-وار به پل 11 محل و جاه چه جوءي به چاكري ز امير چگو-نه باشد با چا-كريت جاه و محل 12 به دست جان تو بر دنبلي به دست طمع ببر دو دست طمع تا بيفتد اين دنبل 13 روا بود كه به مير اجل تو پشت كني اگر امير اجل باز دارد از تو اجل 14 تو را به درگه مير اجل كه برد طمع اگر طمع نبود خود تءي امير اجل 15 وگر اجل به امير اجل نيز رسد چرا كني تو بغا دست پيش-	264	-874110607582538054	739	1070.0	563	1182	62.52115249633789	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms240	false	-9097406256433825564	213	301	967	1354	1354	301	او ب--بغل چرا--- كه باز نگيري بط--اعت خالق بهر---دو قول و عمل تا---- كندت عفو زلل 15 ب--توبه تازه شود طاعت گذشته چنانك طريء و تازه شود باغ تيره روي بطل--------- حلال و-خوش خوروط--اعت كن و دروغ مگوي برين سه كار بري گوي---- روز حشر عمل--- چو گور دشت بسي رفتها- نشيب و-فراز-چو عندليب بسي گفته-- سرود و غز---- چو روزگار بدل كرد تير تو ب--كمان چرا كنون نكني تو غزل بز----------- هزار شكر خداوند را كه خرسند است دلم ز-مدح وغ-زل بر مناقب و-مقتل 20 اگر چه	240	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms265	true	8870153060369993073	0	109	0	434	1214	300	او به بغل 16 چرا كه باز نگردي به طاعت خالق به هر دو قول و عمل تا عفو كندت---- زلل 17 به توبه تازه شود طاعت گذشته چنانك طري- و تازه شود---- تيره روي باغ به طل 18 حلال و خوش خور و طاعت كن و دروغ مگو بد-ين سه كا---ري گوءي به روز حشر بحل 19 چو گور دشت بسي رفتهاي نشيب و فراز چو عندليب بسي گفتهاي سرود و غزل 20 چو روزگار بدل كرد تير تو به كمان چرا كنون نكني تو غزل به زهد بدل 21 هزار شكر خداوند را كه خرسند است دلم ز مدح و غزل بر مناقب و مقتل 22 اگرچه	265	-874110607582538054	350	548.0	268	447	78.29977416992188	72	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms241	false	-3470311549557264679	0	162	0	753	1365	301	زهد و-مناقب جمال يافت ب--من مرا بلند نشد قدر جز بدين دو قبل--- شرف همي ب--حمل يابد افتاب ارچند نيافت---ست خطر جز كه زاف-تاب حمل -----بزهد وط-اعت يابد عمارت و نزهت دل معطل مانده شده خراب و-طلل ---سبك ب--سوي در طاعت خداي گريز چ اگر چه از بزه برتو گران شد -است ثقل image file0481NasirKhusrawDiwan_0250png اگر چه غرقها- از فضل او نميد مباش ب--علم كوش وازين غرق جهل بيرون جن1 مكن بسوخته بر سركه و نمك---- كه ت--را گلاب شايد و كافور سازد-و صندل1 --مكن چنان كه در--ين باب عاميان گويند چو سر برهنه كند تا بج--ان بكوشد كل--- سوار چون تو نباشد بت--زد مره حكيم اگرتو--اين خر-لنگت برون بري ز وحل در --از گشته مقامت دري--ن رباط كهن گران شدي-- سبك و جلد بودي از اول--- چو كاهلان همه خوردي و خير نلفغدي كنون ببايد بي توشه رفتن اي تنبل--- ازين ربودي و-دادي بدان بزو--ق و فسوس ازان برين زدي و زين بران بمكر ودغل ت--------را جواني و جلدي گليم	241	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms265	true	8870153060369993073	109	300	434	1214	1214	300	زهد و مناقب جمال يافت به من مرا بلند نشد قدر جز بدين دو قبل 23 شرف همي به حمل يابد افتاب ارچند نيافته است خطر جز كه ز افتاب حمل 24 به زهد و طاعت يابد عمارت و نزهت دل معطل مانده شده خراب و طلل 25 سبك به سوي در طاعت خداي گر--اي اگر-چه از بزه برتو گران شده است ثقل 26 اگر--------------------------------------چه غرقهاي از فضل او نميد مباش به علم كوش و زين غرق جهل بيرون چل 27 به سوخته بر سركه و نمك مكن كه تو را گلاب شايد و كافور سازد و صندل 28 مكن چنان-كه در اين باب عاميان گويند چو سر برهنه كند تا به جان بكوشد كل 29 سوار چون تو نباشد به نزد مرد حكيم اگر تو اين خر لنگت برون بري ز وحل 30 دراز گشت- مقامت در اين رباط كهن گران شدي و سبك جان بدي تو از اول 31 چو كاهلان همه خوردي و چيز نلفغدي كنون ببايد بي-توشه رفتن اي منبل 32 ازين ربودي و دادي بدان به زرق و فسوس ازان برين زدي و زين بران به زرق و حيل 33 تو را جواني و جلدي گليم-	265	-874110607582538054	650	1053.5	505	825	78.78787994384766	136	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms241	false	-3470311549557264679	162	300	753	1364	1365	301	و سندل بود كنونت سوخت گليم و دريده ش-يسندل2 بكاهلي نگذارندت ايدر و بكسل همه شدند رفيقان ت--را ببايد شد ب--كاهلي 10 ره----------------------- درازت پيش--ست و سهمگين كه درو طعام و اب نشايد مگر ز- علم و عمل--- دروغ و مكر-و حيل در-ره تو-خار و خس--ست چو خار و خس بود اري دروغ و مكروحيل كزين دو گشت محد پيمبر مرسل براستي رو پورا و راستي فرماي--------------------------------- نخست منزلت از-دين حق چو راستي--ست درين خلاف نكردند هيچ ز-----اهل ملل ---اگر بدي--- حق اندر برا--ستي بروي سرت ز-تيره و-حل برشود ب--چرخ زحل 15 چو گاو مهمل منشين و دين و دانش جوي ا گر چو گاو نء-ي مانده از خرد مهمل سياه شد شب دنيا و كار وان بگذشت نگر كه استر جاهل نكوبدت بسمل ب يكيت مشعله بايد يكي دليل ب--راه دليل خويش -ني گيرو از خرد مشعل	241	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms266	true	6083359051094511858	0	149	0	598	1202	300	و سندل بود كنونت سوخت گليم و دريده شد سندل 34-------------------------- همه شدند رفيقان تو را ببايد شد به كاهلي نگذارندت ايدرو به كسل 35 رهي درازت پيش است و سهمگ-ن كه درو طعام و اب نشايد مگر به علم و عمل 36 دروغ و مكر و خلل بر ره تو خار و خس است چو خار و خس بود اري دروغ و مكر و خلل 37 به را--------------------ستي رو پورا و راستي فرماي كز اين دو گشت محمد پيمبر مرسل 38 نخست منزلت از دين حق به راستي است درين خلاف نكرده است خلق از اهل ملل 39 اگر به دين حق اندر به راستي بروي سرت ز تيره و حل برشود به چرخ زحل 40 چو گاو مهمل منشين ز دين و دانش جوي ا-گر تو گاو نهاي مانده از خرد مهمل 41------------------------------------------------------------ يكيت مشعله بايد يكي دليل به راه دليل خويش عمل گير- وز خرد مشعل	266	-874110607582538054	452	670.5	342	707	63.932106018066406	97	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms242	false	7357793613248913006	0	125	0	588	1446	302	جهل در وحلي گر ب--علم دين برسي خداي عز و-جل دست گيردت ز وحل ب-----گوش در سخن حجت اي يسر-عسل--ست جز-از سخن نخورد كس ز--راه گوش عسل image file0481NasirKhusrawDiwan_0251png گسستم ز دنياي جافي امل ت--را باد بند و گشاي-- عمل-- غزال و غزل هز-دوان مرت---را نجويم غزال و نگويم غزل --مرا اي پسر عمر كوتاه كرد فراخ-ي اميد و دراز-ي امل-- زماني ب--كردار مست اشتري مرا بست و بسيرد زير سبل-- بسي ديدم-------- اعزازو اجلالها ز خواجها جليل و امير اجل-- وليكن ندارد-مرا هيچ سود امير اجل چون بيايد اجل-- اگر عاريت باز خواهد ز-ما زمانه نه جنگ ايد و نه جدل-- چنانك امدي رفت بايد همي ب--تقدير ايزد تعالي و جل- تهي رفت خواهي چنانك امدي ببماند همي مال و ملك------ و ثقل	242	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms266	true	6083359051094511858	151	300	603	1202	1202	300	جهل بر وحلي گر به علم دين برسي خداي عز و جل دست گيردت ز وحل 43 به گوش در سخن حجت اي پسر عسل است جز از سخن نخورد كس به راه گوش عسل genre Q 1------------------------------ گسستم ز دنياي جافي امل تو را باد بند و گشاد و عمل 2 غزال و غزل هر دوان مر تو را نجويم غزال و نگويم غزل 3 مرا اي پسر عمر كوتاه كرد فراخيي اميد و درازيي امل 4 زمانه به كردار مست اشتري مرا پست بسپ--رد زير سبل 5 بسي ديدم اجلال و اعزاز-------ها ز خواجه- جليل و امير اجل 6 وليكن ندارد مرا هيچ سود امير اجل چون بيايد اجل 7 اگر عاريت باز خواهد ز ما زمانه نه جنگ ايد و نه جدل 8 چنانك امدي رفت بايد همي به تقدير ايزد تعالي وجل 9 تهي رفت خواهي چنانك امدي ن-ماند همي------ ملك و مال و ثقل-	266	-874110607582538054	517	813.5	399	647	79.90726470947266	109	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms242	false	7357793613248913006	125	302	588	1446	1446	302	مزو مفلس انجا كه معلوم ت-ست كه مر مفلسان را نباشد محل--- چو-ورزه1 ب-ابكار- بيرون شود يكي نان بگيرد ب--زير بغل تو----بيتوشه خواهي همي برشدن از--ين تيره مركز ب--چرخ زحل--- پشيزي كه امروز بدهي زد-ل درميت بدهند فردا بدل--- وليكن كسي كو-نداد -است دوغ چرا دارد اميد شير و عسل ب-----بغداد رفتي ب--ده نيم سود بريدي بسي بر و بحر و-جبل--- خدايت يكي را ب--ده وعده كرد بده گر-نداري بد--ل در خلل ج---هان جاي الفنج غلها تو-است چه بيك-ار باشي در--ين مستغل ج---هان را ب--سايها درختي زدند حكيمان هشيار ودانا مثل--- بپرهيز از--ين سايبان فل-----ك بسي داند اين سايه مكر و-حيل ك---هي دستها بايد و گاه پاي ب--يك دست و يك پاي لنگ--ست و-شل ب-----دست زمانه كند اسمان همي ساخته قصر ها را تلل ب يكي قطره باشد زاغاز سيل يكي برگ باشد زاول د قل image file0481NasirKhusrawDiwan_0252png بمكر جهان سجده كردند خلق همي پيش ازين پيش لات و-هبل--- حديث هبل سوي دانا نبود شگفتيتر از------------------------------------------------------كار حرب جمل وز-----ين قوم كز فتنگي مانده اند هنوز-اندر-ان دشت ت--يره وحل--- چگونه برد حمله بر شير ميش كسي اين-	242	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms267	true	-6729069548726535417	1	220	3	921	1257	300	مرو مفلس انجا كه معلوم توست كه مر مفلسان را نباشد محل 11 چو ورزه به ابكاره بيرون شود يكي نان بگيرد به زير بغل 12 چو بيتوشه خواهي همي برشدن از اين تيره مركز به چرخ زحل 13 پشيزي كه امروز بدهي ز دل درميت بدهند فردا بدل 14 وليكن كسي كو نداده است دوغ چرا دارد اميد شير و عسل 15 به بغداد رفتي به ده نيم سود بريدي بسي بر و بحر و جبل 16 خدايت يكي را به ده وعده كرد بده گر نداري به دل در خلل 17 جهان جاي الفنج غله- تو است چه بي كار باشي در اين مستغل 18 جهان را به سايه- درختي زدند حكيمان هشيار د-انا مثل 19 بپرهيز از اين بيوفا سايه زانك بسي داند اين سايه مكر و حيل 20 گهي دست مييابد و گاه پاي به يك دست و يك پاي لنگ است و شل 21 به دست زمانه كند اسمان همي ساخته قصر-ها را طلل 22 به ------------------------------------------------------------------------------------مكر جهان سجده كردند خلق همي پيش ازين پيش لات و هبل 23 حديث هبل سوي دانا نبود شگفتيتر ازين پيش لات و هبل 24 حديث هبل سوي دانا نبود شگفتيتر از كار حرب جمل 25 وز اين قوم كز فتنگي مانده-اند هنوز اندر ان زشت و تيره وحل 26 چگونه برد حمله بر شير ميش كسي اين	267	-874110607582538054	730	1150.0	574	1007	72.4925537109375	149	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms243	false	8188888250129464101	0	66	0	299	1373	301	بديد است ز--اهل ملل--- تو اي بيخرد گر نه ديوانها- مر-ان ميش را چون شد ستي حمل ت-------------------------------------------------------------را علت جهل كالفته كرد كزين صعبتر نيست چيز از علل بخو نابه شوءي همي كار خويش سزاي تو جاهل بدان مغتسل نبيني كه عرضه كند علتت همي جان مسكينت را بر-وجل---------- مانده ب--يمگان ب--ميان جبال نيستم از عجز و-نه نيز از كلال-- يكسره عشاق مقال منند در گه	243	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms267	true	-6729069548726535417	220	300	921	1257	1257	300	نديدهاست از اهل ملل 27 تو اي بيخرد گر نه ديوانهاي مر ان ميش را چون شدهستي حمل 28 به خونابه شوءي همي روي خويش سزاي تو جاهل بد ان مغتسل 29 تو را علت جهل كالفته كرد كزين صعبتر نيست چيز از علل 30------------------------------------------------ نبيني كه عرضه كند علتت همي جان مسكينت را بر وجل genre Q 1 مانده به يمگان به ميان جبال نيستم از عجز و نه نيز از كلال 2 يكسره عشاق مقال منند در گه-	267	-874110607582538054	243	388.0	190	385	63.11688232421875	52	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms243	false	8188888250129464101	66	301	299	1373	1373	301	و بي گه ب--خراسان رجال در---سخن ونسخها من گشته خوار نامها ماني و نگارش نكال-- نام سخنهاي من از نظم ونثر- چيست سوي دانا سحر حلال-- گر بشنودندي اقوال ----من گنگ شدي روبه و عجاج1 لال-- ور ب--زمين امدي از چرخ تير بر سخن من شده بودي عيال-- ور ب--گمانس--ت دل تو درين چاشنيم -كن چت باشد حلال ب جز سخن من ز-دل عاقلان مشكل و مبهم را نارد زوال-- خيره نكرد است دلم را چنين نه غم هجران و-نه شوق وصال--- عشق محالست و نباشد هگرز خاطر پر نور محل محال ---نظم نگيرد ب--دلم در غزل راه نيابد ب--دلم در غزال از----چو مني صيدتباشد ج هوي زشت بود شير شكار شگال image file0481NasirKhusrawDiwan_0253png تيست هوي را ب--دلم در مقر نيست مرا نيز ب--گردش مجال--- دل ب--مثل تال و هوي اتش--ست دور به از اتش سوزنده نال--- نيست درين كنج و درين نيز گنج نامدم اينجاي ز-بهر منال م---ال نجست--ست ب--يمگان كسي زانكه نبود- است درينج---اي مال ---نيز در--ين كنج مرا كس نبود خويش و-نه همسايه و-نه عم و-خال--- بل چو هزي-ت شدم از-پيش ديو گفت مرا بختم از--ينجا تعال--- با دل رنجور در--ين تنگ جاي مونس من حب رسولس--ت و ال--- چشم همي-دارم تا در جهان نوح-ه پديد ايد از--ين دهر زال گرنءي اگه تو از-------ين گنده پير منت خبر گويم از--ين بد فعال--- سيرت او نيست مگر جادءي عادت او نيست مگر -احتيال--- تاج نهد بر سرت انگاه باز خرد بكوبدت ب--زير-	243	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms268	true	-6821362822632041850	0	281	0	1141	1220	300	و بي-گه به خراسان رجال 3 وز سخن ونامه -من گشت- خوار نامه- ماني و نگارش نكال 4 نام سخنهاي من از نثر و نظم چيست سوي دانا سحر حلال 5 گر -شنو-ندي همي اشعار من گنگ شدي رءبه و عجاج- لال 6 ور به زمين امدي از چرخ تير برقلم- من شده بودي عيال 7 ور به گمان است دل تو درين چاشنيم گير چه بايد جدال 8 جز سخن من ز دل عاقلان مشكل و مبهم را نارد زوال 9 خيره نكردهاست دلم را چنين نه غم هجران و نه شوق وصال 10 عشق محال است نباشد هگرز خاطر پر-نور محل محال 11 نظم نگيرد به دلم در غزل راه نگيرد به دلم بر غزال 12 از چو مني صيد نيابد هوا- زشت بود شير شكار شگال 13 ن-------------------------------------يست هوا را به دلم در مقر نيست مرا نيز به گردش مجال 14 دل به مثل نال و هوا اتش است دور به از اتش سوزنده نال 15 نيست بدين كنج درو--ن نيز گنج نامدم اينجاي ز بهر منال 16 مال نجستهاست به يمگان كسي زانكه نبوده است خود اينجاي مال 17 نيز در اين كنج مرا كس نبود خويش و نه همسايه و نه عم و خال 18 بل چو هزيمت شدم از پيش ديو گفت مرا بختم از اينجا تعال 19 با دل رنجور در اين تنگ جاي مونس من حب رسول است و ال 20 چشم همي دارم تا در جهان نو چه پديد ايد از اين دهر زال 21 گر تو ني اگاهي از اين گند- پير منت خبر گويم از اين بد فعال 22 سيرت او نيست مگر جادوي عادت او نيست مگر كاحتيال 23 تاج نهد بر سرت انگاه باز خرد بكوبدت به زير	268	-874110607582538054	940	1479.0	721	1191	78.9252700805664	194	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms244	false	8688561996602506457	17	264	74	1189	1344	301	كند چند برون اردمان چون خيال--- زيد شده تشنه ب--ريگ هبير عمرو شده غرقه در اب زلال--- رنجه زگرماي تموز ان و-اين خفته و اسوده ب--زير ظلال--- ازچه كند دهر جز-از سنگ سخت ايدون اين نرم و-رونده رمال وزچه يد----يد اورد اين زال را جز كه ازين دختركي با جمال--- دير نپايد ب--يكي حال در اين فلك جاهل بي خواب و-هال--- زود پديد ايد اقبال-- سعد زان ملك مقبل مسعود فال--- مهتر و-كهتر همه با او ب--خشم عالم وج-اهل همه زو نال نال--- نيست كسي جز-من خشنود ازو نيك نگه كن ب--يمين و شمال--- كيست جز-از من كه نشد پيش او روي سيه كرده به ذل سءال-- راست كه از عادتش ا گه شدم زان پس بر منش نرفت افتعال--- اي رهي و بنده از و نياز بوده ب--ناداني هفتاد سال يك----ره از--ين بندگي ازاد شو اي خر بد بخت بر اي از-جوال--- گرت نبايد كه شوي خو اروز-ار گوش طمع سخت بگير و بمال image file0481NasirKhusrawDiwan_0254png دست طمع كرد- ميان ت--را پيش شه و-مير دو-تا همچو دال--- سيل طمع برد ت--را ابروي پاي طمع كوفت ت--را فرق و-يال--- ذل بود بار نهال طمع نيك بيرهيز ازي-ين بد-نهال--- كم خور و-مفروش ب--نان ابروي سنگ خور از ننگ-- سفال نكال ز---شت بود بودن ازاده را بنده طوغان و-عيال نيال--- شرم نداري همي از نام زشت بر طمع انكه شوي خونجال من ت----شوم گر بشود جان من پيش كسي ك-ش نيسندم همال--- بلخ ت--را دادم و-يمگان بمن اين درها وخشك وجبال و-تلال ---چون ز-تو من باز گ-ستم زمن	244	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms269	true	-4433812341201895163	0	300	0	1188	1188	300	كند چند برون اردمان چون خيال 26 زيد شده تشنه به ريگ هبير عمرو شده غرقه در اب زلال 27 رنجه زگرماي تموز ان و اين خفته و اسوده به زير ظلال 28 ازچه كند دهر جز از سنگ سخت ايدون اين نرم و رونده رمال 29 وز چه پديد اورد اين زال را جز كه ازين دختركي با جمال 30 دير نپايد به يكي حال بر اين فلك جاهل بي-خواب و هال 31 زود بگردان-د اقبال و سعد زان ملك مقبل مسعود فال 32 مهتر و كهتر همه با او به خشم عالم و جاهل همه زو نال نال 33 نيست كسي جز من خشنود ازو نيك نگه كن به يمين و شمال 34 كيست جز از من كه نشد پيش او روي سيه كرده به ذل سال 35 راست كه از عادتش ا-گه شدم زان پس بر منش نرفت افتعال 36 اي رهي و بنده از و نياز بوده به ناداني هفتاد سال 37 يك ره از اين بندگي ازاد شو اي خر بد-بخت بر-اي از جوال 38 گرت نبايد كه شوي زار و خوار گوش طمع سخت بگير و بمال 39------------------------------------- دست طمع كرده ميان تو را پيش شه و مير دو تا چون دوال 40 سيل طمع برد تو را ابروي پاي طمع كوفت تو را فرق و يال 41 ذل بود بار نهال طمع نيك بپرهيز از اين بد نهال 42 كم خور و مفروش به نان ابروي سنگ خور از ننگ و سفال سكال 43 زشت بود بودن ازاده را بنده طوغان و عيال ينال 44 شرم نداري همي از نام زشت بر طمع انكه شوي خوب حال 45 من نشوم گر بشود جان من پيش كسي كهش نپسندم همال 46 بلخ تو را دادم و يمگان ستد وين دره تنگ و -جبال و تلال 47 چون ز تو من باز گسستم ز من	269	-874110607582538054	1009	1633.0	776	1231	81.96588134765625	228	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms244	false	8688561996602506457	264	301	1189	1344	1344	301	بگسل و-كوتاه كن اين قيل و-قال--- دست من و دامن ال رسول وز دگران باز گسستم حبال از----پس ان كس كه تو-خواهي برو نيست مرا با تو جدال و مقال--- فصل كند داور- ما روز حشر انكه-	244	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms270	true	-902906451486078171	0	44	0	169	1230	300	بگسل و كوتاه كن اين قيل و قال 48 دست من و دامن ال رسول وز دگران پاك بريدم حبال 49 از پس ان كس كه تو خواهي برو نيست مرا با تو جدال و مقال 50 فصل كند داوري ما به- حشر انكه	270	-874110607582538054	144	231.0	108	170	84.70587921142578	36	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms247	false	-5186088658388159720	103	301	469	1361	1361	301	1 گرامي چو مال و قوي چون جبال نكو چون جواني و-خوش چون جمال-- كهن گشته اي تن نء-ي بل نوي فزاينده در گردش ماه و سال --ازو نا شده حال دوشيزگي وليكن بسوده مر او را رجال-- همو مايها زهد و دين هدي همو مايها كفر و شرك و ضلال-- رهاءي نيابد هم از مرگ خويش مبارز چو عاجز شود-در قتال 20 هر انگه كزو-----ماند عاجزاظخطيب فزايد برو بي سعالي سعال-- فزونتر شود چون دو تاءي كنمش دوتا چون كنندش نكاهد دوال-- همش گرم و هم سرد خواهي وليك مدانش نه اتش نه اب زلال-- سر مايها مال مرد حكيم وليكن ندزددش ازو كس چو مال--- چه چيز--است چيزي--ست اين كر-شرف رسولش لقب داد سحر حلال image file0481NasirKhusrawDiwan_0257png عروس سخن را نداد است كس بجز حجت اين زيب و-اين يال-و بال سخ---ن چون منش پيش خواندم ب-فخر ب--صدر اندر امد ز صف النعال ---سخن كر كس- پير پر كنده بود ب--من گشت طا ووس با پر و بان ب-----من تازه شد پژمريده سخن چو ز افسون يوسف رليخاي زال بع-----الي فلك بركند سر سخن ز بس فخر چون منش گويم تعال ب-----قلعه سخنهاي نغز اندرون نيا مد به از طبع من كوتوال--- مرا بر سخن پادشاهي-	247	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms270	true	-902906451486078171	79	295	315	1215	1230	300	1 گرامي چو مال و قوي چون جبال نكو چون جواني و خوش چون جمال 2 كهن گشته-اي تن نهاي بل نوي فزاينده در گردش ماه و سال 3 ازو نا-شده حال دوشيزگي وليكن پسوده مر او را رجال 4 همو مايه- زهد و دين هدي همو مايه- كفر و شرك و ضلال 5 رهاءي نيابد هم از مرگ خويش مبارز چو عاجز شود در قتال 6- هر انگه كزو باز ماند ------خطيب فزايد برو بي-سعالي سعال 7 فزونتر شود چون دو-تاءي كنمش دوتا چون كنندش بكاهد دوال 8 همش گرم و هم سرد خواهي وليك مدانش نه اتش نه اب زلال 9 سر-مايه -مال مرد حكيم وليكن ندزددش ازو كس چو مال 10 چه چيزي است چيزي است اين كز شرف رسولش لقب داد سحر حلال 11------------------------------------- عروس سخن را ندادهاست كس بجز حجت اين زيب و اين بال و يال 12 سخن چون منش پيش خواندم ز فخر به صدر اندر امد ز صف النعال 13 سخن كر گسي پير پر-كنده بود به من گشت طا-ووس با پر و بال 14 به من تازه شد پژمريده سخن چو ز افسون يوسف زليخاي زال 15 به عالي فلك بركشد سر سخن ز بس فخر چون منش گويم تعال 16 به قلعه سخنهاي نغز اندرون نيا-مد به از طبع من كوتوال 17 مرا بر سخن پادشاهي	270	-874110607582538054	815	1380.0	630	955	85.34031677246094	166	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms248	false	2993884444548026411	5	262	16	1182	1348	301	بل كز رسولس--ت و ال ---مرا جز ب--تاييد ال رسول نه تصنيف بود و نه قيل و نه قال--- امام زمان وارث مصطفي كه يزدانش يار است و-خلقش عيال 1ز -جد چون بد و جد پيوسته بود بر -حمت مرا بهره داد از خبال بتاي-----يد او لاجرم------ زهد و علم گرفت---ست در جانم ارام و هال ---خدايم سوي ال او ره نمود كه حبل خدايست-- و خير-الرجال--- چه چيزند با كوه علمم كنون حكيمان يونان صغار التلال ---ندارد خطر لاجرم مشكلات سوي من چو زي كوه باد شمال ج---هان اي پسر نيست خامش وليك ب--قول جهان تو نداري كمال چ-----گويدت گويد كد ام-ست پيش درخشنده ايام و تاري ليال--- چرا مه چو خوربر--يكي حال نيست گهي بدر چونس--ت و گاهي هلال زهر-----نوع و-هر شخص از اشخاص وي نهاد -است زي تو نوادر سءال--- امير است شيري كه دارد-سپاه ز-خرگوش و رو باه و گرگ و شغال 2--كرا نيست از سر خلقت خبر چو زينها بپرسي بگرددش حال--- چو پرسيش از--ين سرهاي قوي فرو ماند از قدرت ذوالجلال--- بدين كار اگرن-يست چندين خلاف در--ين حال گويند چندين محال--- كسي كو بگرداند از قبله روي قذالش بود-روي-و رويش-قذال--- بعيد است تا بوده -اي ناص-ي يكي زي بمين و يكي زي شمال ---وليكن تو خر كور ي از چشم راست ازيني چنين------ شوم و نحس و زكال ب-----علم ارت بينا شود چشم راست جوان-بخت گردي و مسعود حال image file0481NasirKhusrawDiwan_0258png سوي راستم من بر اسوي-- من يكي بنگر و چشم كورت -مال ب-----دل يابي ار سوي من بنگري ز ارزير و قلعيت سيم حلال ت-----را جهل نالس--ت و بار	248	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms271	true	7927091144461310201	0	300	0	1235	1235	300	بل كز رسول است و ال 18 مرا جز به تاييد ال رسول نه تصنيف بود و نه قيل و نه قال 19 امام زمان وارث مصطفي كه يزدانش يار است و خلقش عيال 20 زجد چون بد-و جد پيوسته بود به رحمت مرا بهره داد از خيال 21 به تاييد او لاجرم علم و زهد------ گرفته است در جانم ارام و هال 22 خدايم سوي ال او ره نمود كه حبل خداي است و خير الرجال 23 چه چيزند با كوه علمم كنون حكيمان يونان صغار التلال 24 ندارد خطر لاجرم مشكلات سوي من چو زي كوه باد شمال 25 جهان اي پسر نيست خامش وليك به قول جهان تو نداري كمال 26 چه گويدت گويد كدام است پيش درخشنده ايام و تاري ليال 27 چرا مه چو خور بر يكي حال نيست گهي بدر چون است و گاهي هلال 28 ز هر نوع و هر شخص از اشخاص وي نهاده است زي تو نوادر سءال 29 امير است شيري كه دارد سپاه ز خرگوش و رو-باه و گرگ و شغال 30 كرا نيست از سر خلقت خبر چو زينها بپرسي بگرددش حال 31 چو پرسيش از اين سرهاي قوي فرو ماند از قدرت ذوالجلال 32 بدين كار اگر نيست چندين خلاف در اين حال گويند چندين محال 33 كسي كو بگرداند از قبله روي قذالش بود روي و رويش قذال 34 بعيد است نا-بوده واي ناصبي يكي زي يمين و يكي زي شمال 35 وليكن تو خر كور-ي از چشم راست ازيني چنين نحس و ش------وم و ژكال 36 به علم ارت بينا شود چشم راست جوان بخت گردي و مسعود فال 37 -------------------------------------سوي راستم من تو را سوي من يكي بنگر و چشم كورت بمال 38 به دل يابي ار سوي من بنگري ز ارزيز و قلعيت سيم حلال 39 تو را جهل نال است و بار-	271	-874110607582538054	1067	1796.5	824	1289	82.77734375	228	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms248	false	2993884444548026411	262	300	1182	1342	1348	301	است عقل چو بي بار ماندي قوي گشت نال از-----ين زشت نال ار ننالي رواست و ليك ار بنالي بدان بار نال--- چرا گر خداوند قولي و فعل پري باشي از بقول و ديو از فعال همي----بالدت تن	248	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms272	true	8275358150871029186	0	41	0	169	1251	300	است عقل چو بي-بار ماندي قوي گشت نال 40 از اين زشت نال ار ننالي رواست و-ليك ار بنالي بدان بار نال 41 چرا گر خداوند قولي و فعل پري باشي از -قول و ديو از فعال 42 همي بالدت تن	272	-874110607582538054	152	270.5	116	172	88.3720932006836	32	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms249	false	-3915852363914944779	1	227	4	1055	1347	301	ز بيدانشي مانده جان چون خلال--- تنت از ره طبع بالد همي ب--جان از ره دانش خويش بال ---نهالي--ست مردم كه عامش براس-ت بها جز بب--ارش نگيرد نهال ج---هان را ميندار دار القرار بل الفنج-گاهي--ست دار الرحال 10ج-هان بر-تو چون بد-سگالد همي تو فتنه چراءي بدين بد سگال س---فالي شدت شخص از--ين سفله چرخ تو خيره ب--ديبا چه پوشي سفال--- نگر تادر---ين چون سفالينه تن ب--حاصل شد از-تو مراد كلال ---مرادش گر از تو بح--اصل نشد تو حاصل شدي در-غم بي زوال--- چشيدي بسي چرب و شيرين و شور چه حيله كنون پر-نشدچ-ون جوال 5- ز بهر خورت پشت شد زير بار خران را همين--ست زي ما مثال--- وليكن ز خر بارش افتاد و ماند گرانبار بر يشت تو لا يزال نگر--- تا نگوءي كه در فعل بد هزاران مرا-هست يار و همال ---كه اين قول انگه درست امدي كه ييارت ز-تو بر گرفتي وبال هزا---ران هزار ان گرو گان شد-است ب--اتش بدين جاهلانه مقال 20 ب--الفنج-گاه اندروني بكوش كه جز مرد كوشا نيابد منال--- سخنهاي حجت ب--نزد حكيم بلند است و-پر منفعت چون جبال بحر متسرح مثمن مطوي منحور لشكر پيري فگند-- قافلها ذل نا گه بر ساعدين و گردن من غل 25 غلغل باشد ب--هر كجا سپه ايد وين سپه از من ببرد يكسر غلغل image file0481NasirKhusrawDiwan_0259png شاد مبادا جهان هگرز كه او كرد شادي و عز مرا بدل ب--غم و ذل-- نفسم	249	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms272	true	8275358150871029186	42	300	179	1251	1251	300	ز بيدانشي مانده جان چون خلال 43 تنت از ره طبع بالد همي به جان از ره دانش خويش بال 44 نهالي است مردم كه علمش بر است بها جز به بارش نگيرد نهال 45 جهان را مپندار دار القرار بل الفنج گاهي است دار-الرحال 46 جهان بر تو چون بد سگالد همي تو فتنه چراءي بدين بد سگال 47 سفالي شدت شخص از اين سفله چرخ تو خيره به ديبا چه پوشي سفال 48 نگر تا در اين چون سفالينه تن به حاصل شد از تو مراد كلال 49 مرادش گر از تو به حاصل نشد تو حاصل شدي در غم بي-زوال 50 چشيدي بسي چرب و شيرين و شور چه حيله كنون پر نشد چون جوال 51 ز بهر خورت پشت شد زير بار خران را همين است زي ما مثال 52 وليكن ز خر بارش افتاد و ماند گرانبار بر پشت تو لا-يزال 53 نگر تا نگوءي كه در فعل بد هزاران مرا هست يار و همال 54 كه اين قول انگه درست امدي كه -يارت ز تو بر-گرفتي وبال 55 هزاران هزار-ان گرو-گان شدهاست به اتش بدين جاهلانه مقال 56 به الفنج گاه اندروني بكوش كه جز مرد كوشا نيابد منال 57 سخنهاي حجت به نزد حكيم بلند است و پر منفعت چون جبال genre Q 1---------------- لشكر پيري فگند و قافله -ذل نا-گه بر ساعدين و گردن من غل 2 غ-لغل باشد به هر كجا سپه ايد وين سپه از من ببرد يكسر غلغل 3-------------------------------------- شاد مبادا جهان هگرز كه او كرد شادي و عز مرا بدل به غم و ذل 4 نفسم-	272	-874110607582538054	950	1587.0	740	1137	83.55320739746094	197	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms249	false	-3915852363914944779	227	301	1055	1347	1347	301	چون نال بود و جسمم چون كوه كوه شد ان نال و نال كيها بتبدل ت--يك نگه كن گر استوار نداري شخص چو نالم كه بود چون كه بربل س--- و دو درم كه سست كرد زمانه سخت كجا گردد از هليلها كابل-- قدم چون تير بود چفته كمان كرد تير مرا تير و دي ب--رنج و تحامل از---سر و رويم فلك ب--اب شب و روز پاك فرو شست بوي و گونها سنبل اي---	249	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms273	true	-92059886444392942	0	83	0	307	1206	300	چون نال بود و جسمم چون كوه كوه شد ان نال و نال كه به تبدل 5 نيك نگه كن گر استوار نداري شخص چو نالم كه بود چون كه بربل 6 سي و دو درم كه سست كرد زمانه سخت كجا گردد از هليله- كابل 7 قدم چون تير بود چفته كمان كرد تير مرا تير و دي به رنج و تحامل 8 وز سر و رويم فلك به اب شب و روز پاك فرو شست بوي و گونه- سنبل 9 اي	273	-874110607582538054	279	498.5	207	309	90.291259765625	68	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms250	false	998625875537581698	0	174	0	812	1454	301	متغافل ب--كار خويش نگه كن چند گذاري----- چنين جهان بتغافل ---جزو جهان--ست شخص مردم روزي باز شود جزو بي گمان ب--سوي كل3-- گرت بپرسد ز كرد-هات خداوند روز قيامت چ--گوءيش ب--سر بل -0 چون كه نينديشي از سراءي كانجا با تو نيايد سراي و مال و تجمل--- دفتر پر-كن ز فعل نيك كه يك-چند بلبله كردي تهي ب--غلغل بلبل اسي---ت با جل و برقع--ست وليكن با تو نيايد نه اسپ وب-رقع و نه جل--- مركب نيكيت را ب--جل وفاها پيش خداوند كش ب--دست تفضل ---پيش كه بربايدت ز معدن الفنج صعب و ستمگر-عقاب مرگ ب--چنگل 15 سام و فريدون كجا شدند نگوءي بهمن و بهرام گور و-حيدر و-دلدل--- نوذر و-كاووس اگر نماند ب--اصطخر رستم ز-اول نماند نيز ب--زاول--- پاك فرو خوردشان نهنگ زمانه روي نهاد است سوي ما ب--تعامل چون --كه ملالت همي ز-پند فزايدت هيچ نگردد ملول مغز تو از مل--- باي ز-گل بر-كشي ب--طاعت به زانك روي بشوءي همي ب--امله و گل 20 چند شقاقل خوري كه سستي پيري باز نگردد -بتو ب--زور شقاقل ---پند ز-حجت ب--گوش فكرت بشنو ورچه ب--تلخي چو-حنظل--ست	250	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms273	true	-92059886444392942	83	299	307	1205	1206	300	متغافل به كار خويش نگه كن چند گذاري جهان چنين به--- تغافل 10 جزو جهان است شخص مردم روزي باز شود جزو بي گمان به سوي كل 11 گرت بپرسد ز كردههات خداوند روز قيامت چه گوءيش به سر پل 12 چون-كه نينديشي از سراءي كانجا با تو نيايد سراي و مال و تجمل 13 دفتر پر كن ز فعل نيك كه يك چند بلبله كردي تهي به غلغل بلبل 14 اسپت با جل و برقع است وليكن با تو نيايد نه اسپ و برقع و نه جل 15 مركب نيكيت را به جل وفاها پيش خداوند كش به دست تفضل 16 پيش كه بربايدت ز معدن الفنج صعب و ستمگر عقاب مرگ به چنگل 17 سام و فريدون كجا شدند نگوءي بهمن و بهرام گور و حيدر و دلدل 18 نوذر و كاووس اگر نماند به اصطخر رستم ز اول نماند نيز به زاول 19 پاك فرو خوردشان نهنگ زمانه روي نهادهاست سوي ما به تعاتل 20 چونكه ملالت همي ز پند فزايدت هيچ نگردد ملول مغز تو از مل 21 پاي ز گل بر كشي به طاعت به زانك روي بشوءي همي به امله و گل 22 چند شقاقل خوري كه سستي پيري باز نگردد ز تو به زور شقاقل 23 پند ز حجت به گوش فكرت بشنو ورچه به تلخي چو حنظل است	273	-874110607582538054	789	1305.0	619	902	87.47228240966797	171	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms250	false	998625875537581698	197	301	959	1454	1454	301	امده سوي مكه از عرفات زده لبيك عمره از تعظيم خسته از محنت و بلاي حجاز رسته از دوزخ وعذاب اليم يافته حج و عمره كرد-----ه تمام باز گشته ب--سوي خانه سليم-- من شدم ساعتي ب--استقبال پاي كردم برون ز-حد گليم مر---مرا در ميان قافله بود دوستي مخلص و-عزيز و-كريم-- گفتم او-را بگوي --چون رستي زين سفر كردن ب--رنج و ب--بيم-- تا ز تو باز مانده ام جاويد فكرتم را ندامت--ست نديم-- شاد-گشتم بدانكه حج كردي ---چون تو كس نيست اندر--ين اقليم ب---از گو تا چگونه داشنها- حرمت ان بزرگوار حريم ---چون همي-خواستي گرفت احرام چه نيت كردي اندر-ان تحريم--- جمله بر خود حرام-	250	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms276	true	-6478515828910276183	70	185	306	795	1278	300	امده سوي مكه از عرفات زده لبيك عمره از تنعيم 4----------------------------------------------- يافته حج و----- كرده عمره تمام باز گشته به سوي خانه سليم 5 من شدم ساعتي به استقبال پاي كردم برون ز حد گليم 6 مر مرا در ميان قافله بود دوستي مخلص و عزيز و كريم 7 گفتم او را بگو كه چون رستي زين سفر كردن به رنج و به بيم 8 تا ز تو باز مانده-ام جاويد فكرتم را ندامت است نديم 9 شاد گشتم بدانكه--- كردي حج چون تو كس نيست اندر اين اقليم 10 باز گو تا چگونه داشتهاي حرمت ان بزرگوار حريم 11 چون همي خواستي گرفت احرام چه نيت كردي اندر ان تحريم 12 جمله بر-خود حرام	276	-874110607582538054	429	673.0	341	546	78.57142639160156	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms251	false	2072030998686665129	0	73	0	346	1445	301	كرده بدي هرچه مادون كردگار عظيم--- گفت ني گفتمش زدي لبيك از سر علم واز- سر تعظيم--- ميشنيدي نداي حق و-جواب باز دادي چنانكه داد كليم--- گفت ني گفتمش چو در عرفات ايستادي و يافتي تقديم--- عارف حق شدي و-منكر-خويش ب--تو از معرفت رسيد نسيم--- گفت ني گفتمش-------------------------------------------------------------------------------------------------------- چو ميرفتي در-حرم همچو-اهل كهف و رقيم--- ايمن از شر نفس خود بودي در غم حرقت و-عذاب جحيم--- گفت ني گفتمش چو-سنگ جمار همي انداختي	251	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms276	true	-6478515828910276183	185	299	795	1276	1278	300	كرده بدي هرچه مادون كردگار قديم 13 گفت ني گفتمش زدي لبيك از سر علم و از سر تعظيم 14 ميشنيدي نداي حق و جواب باز دادي چنانكه داد كليم 15 گفت ني گفتمش چو در عرفات ايستادي و يافتي تقديم 16 عارف حق شدي و منكر خويش به تو از معرفت رسيد نسيم 17 گفت ني گفتمش چون ميكشتي گوسفند از پي يسير و يتيم 18 قرب خود ديدي اول و كردي قتل و قربان نفس شوم لءيم 19 گفت ني گفتمش چو ميرفتي در حرم همچو اهل كهف و رقيم 20 ايمن از شر نفس خود بودي وز غم فرقت و عذاب جحيم 21 گفت ني گفتمش چو سنگ جمار همي انداختي	276	-874110607582538054	339	583.5	266	481	70.4781723022461	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms251	false	2072030998686665129	74	301	351	1445	1445	301	رجيم--- از خود انداختي برون يكسو همه عادات و-فعلهاي ذميم--- گفت ني گفتمش چوميكشتي گوسپند از پي اسير ويتيم قرب حق ديدي اول وكردي قتل وقربان نفس دون لءيم گفت ني گفتمش چو گشتي تو مطلع بر مقام ابراهيم كر---دي از صدق و اعتقاد و يقين خويشي خويش را بج--ق تسليم--- گفت ني گفتمش ب--وقت طواف كه دويدي ب--هروله چو ظليم image file0481NasirKhusrawDiwan_0261png از طواف همه ملاءكيان ياد كردي ب--گرد عرش عظيم--- گفت ني گفتمش چوك-ردي سعي از صفا سوي مروه بر تقسيم ديد---ي اندر صفاي خود كونين شد-دلت فارغ از-جحيم و-نعيم--- گفت ني گفتمش چو گشتي باز مانده از هجر كعبه دل بدونيم كرد---ي انجا ب--گور مر خود را همچناني كنون كه گشته رميم ---گفت از--ين باب هر-چه گفتي تو من ندانسته ام صحيح و-سقيم ---گفتم اي دوست يس نكردي حج نشدي در مقام محو مقيم--- رفته و مكه ديده امده باز محنت باديه خريده ب--سيم گرتو-----خواهي كه حج كني پساز---ين اين-چنين كن كه كردمت تعليم بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول فاعلات مفا عيل فاعلان وامست بر تو گرخبرت هست وام وام اين روزگار بي خطر و-كار بي نظام وام--ست بر تو گر بر -------------------تو موگلند بدين وام روز و-شب بايدت باز داد ب--ناكام يا ب--كام --دل بر تمام توختن وام سخت كن با-اين دو وام دار ترا---كي رود دوام1 15 اندر جهان تهيتر ازان نيست خانها- كز-وام كرد-مرد درو فرش و اوستام-	251	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms277	true	1856518956813452904	1	234	4	981	1227	300	رجيم 22 از خود انداختي برون يكسر همه عادات و فعلهاي ذميم 23 گفت ني گفتمش چو گ--------------------------------------------------------------------------------------------شتي تو مطلع بر مقام ابراهيم 24 كردي از صدق و اعتقاد و يقين خويشي خويش را به حق تسليم 25 گفت ني گفتمش به وقت طواف كه دويدي به هروله چو ظليم 26------------------------------------- از طواف همه ملاءكتان ياد كردي به گرد عرش عظيم 27 گفت ني-گفتمش چو كردي سعي از صفا سوي مروه بر تقسيم 28 ديدي اندر صفاي خود كونين شد دلت فارغ از جحيم و نعيم 29 گفت ني گفتمش چو گشتي باز مانده از هجر كعبه بر دل ريم 30 كردي انجا به گور مر خود را همچناني كنون كه گشته رميم 31 گفت از اين باب هر چه گفتي تو من ندانسته-ام صحيح و سقيم 32 گفتم اي دوست پس نكردي حج نشدي در مقام محو مقيم 33 رفتهاي مكه ديده امده باز محنت باديه خريده به سيم 34 گر تو خواهي كه حج كني پس از اين اين چنين كن كه كردمت تعليم genre Q 1 ---------------------------------------------------------------------------------اين روزگار بي-خطر و كار بي-نظام وام است بر تو گر خبرت هست وام وام 2 بر تو موكلند بدين وام روز و شب بايدت باز داد به ناكام يا به كام 3 دل بر تمام توختن وام سخت كن با اين دو وام-دار تو را كي رود كلام 4 ا--ندر جهان تهيتر ازان نيست خانهاي كز وام كرد مرد درو فرش و اوستام	277	-874110607582538054	825	1357.5	647	1194	69.09547424316406	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms252	false	7936414963546139427	0	49	0	224	1412	301	شوم--ست مرغ وام مراو را مگير-صيد بي شام خفته به كه چو-از وام خورده شام --رفتنت سوي شهر اجل هست روز-روز چون رفتن غريب سوي خانه گام گام-- جوي--ست و جر پردها عبرت ز دردها ره پر ز-جر و-جوي و-هوا-سردوتيره فام--- ليكن تو هيچ سير نخواهي همي شدن زين	252	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms277	true	1856518956813452904	235	298	983	1223	1227	300	شوم است مرغ وام مر-و را مگير صيد بي-شام خفته به كه چو از وام خورده شام 6 رفتنت سوي شهر اجل هست روز روز چون رفتن غريب سوي خانه گام گام 7 جوي است و جر بر ره عمرت ز دردها ره پر ز جر و جوي و هوا سرد و تار بام 8 ليكن تو هيچ سير نخواهي همي شدن زين	277	-874110607582538054	208	336.5	161	242	85.9504165649414	50	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms252	false	7936414963546139427	50	258	228	1222	1412	301	جوي و كوفتن-- راه بي نظام 2-هر روز روزگار نويدي دگر دهدت كان را هگرز ديد نخواهي همي خرام-------------------------------------------------------------------- احسان چرا كني و تفضل بجاي انك فردا برو --زجنگ و-جفا بر-كشي حسام--- هر كو قرين ت-ست نبيند ز تو مگر كردارهاي ناخوش و گفتارهاي خام اي روزگار چون كه نويدت حلال گشت ما را و گشت مال حلالت همي حرام گفتارهات من ب--تمامي شنوده ام زيرا كه من زبان تو دانم همي تمام image file0481NasirKhusrawDiwan_0262png بيزارم از تو و همه يارانت مر مرا تا حشر با شما نه عليك--ست و نه سلام در----كار خويش عاجز و درمانده نيستم فضل مرا ب--جمله مقرند خاص و-عام--- ليكن مرا ب--گرسنكي صبر-خوشتر است بر- يافتن ز دست فرومايگان طعام ---با ابروي تشنه بماني از اپ جوي به چون ز-بهر-اب زني با-خران لطام1 ا--ز چاشت تا ب--شام ت--را نيست ايمني گر مر ت--راست مملكت از چاچ تابشام------ ازاده و كريم بيالايد از لءيم چون دامن قبات نيوشاني از لءام--- ماميز با خسيس كه رنجه كند ت--را پوشيده نرم نرم چو مر-كام را ز-كام--- جز رنج كي هگرز ب--بيني تو ازخ-سيس جز رنجه كي بديد هگرز از ز-كام كام--- بدخو شدي ز-خوي-بد-يار خودچنانك خنجر خميده گشت چوخم-يده شد-نيام 1- گر شرمت--ست از-انكه پي نا كسي روي پرهيز-كن ز-ناكس و با-او مكش دمام1-- شهوت	252	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms278	true	1732379903886878438	0	250	0	1038	1239	300	جوي-- كوفتن و راه بي-نظام 9 هر روز روزگار نويدي دگر دهدت كان را هگرز ديد نخواهي همي خرام 10 اي روزگار چونكه نويدت حلال گشت ما را و گشت پاك خرامت همه حرام 11 احسان چرا كني و تفضل بجاي انك فردا برو به چنگ و جفا بر كشي حسام 12 هر كو قرين توست نبيند ز تو مگر كردارهاي ناخوش و گفتارهاي خام 13 گفت------------------------------------------------------------ارهات من به تمامي شنوده-ام زيرا كه من زبان تو دانم همه تمام 14------------------------------------- بيزارم از تو و همه يارانت مر مرا تا حشر با شما نه عليك است و نه سلام 15 در كار خويش عاجز و درمانده نيستم فضل مرا به جمله مقرند خاص و عام 16 ليكن مرا به گرسنگي صبر خوشتر است چون يافتن ز دست فرومايگان طعام 17 با ابروي تشنه بماني -ز اب جوي به چون ز بهر اب زني با خران لطام 18 از چاشت تا به شام تو را نيست ايمني گر مر تو راست مملكت از چاچ تا به شام 19 ازاده و كريم بيالايد از لءيم چون دامن قبات نيفشاني از لءام 20 ماميز با خسيس كه رنجه كند تو را پوشيده نرم نرم چو مر كام را ز كام 21 جز رنجگ-ي هگرز چه بيني تو از خسيس جز رنجگي چه ديد هگرز از ز كام كام 22 بدخو شدي ز خوي بد يار بد چنانك خنجر خميده گشت چو خميده شد نيام 23 گر شرمت است از انكه پس نا-كسي روي پرهيز كن ز ناكس و با او مكش زمام 24 شهوت	278	-874110607582538054	847	1367.5	663	1142	74.16812896728516	183	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms253	false	-3134111142936964894	2	262	12	1220	1383	301	كه-نداني ب--گاه خشم نه نوح را ز-سام و-نه مر سامر-ا ز حام 15 بي رحمي و درشت كه از دستبند تو نه نيك سام رست و نه بدحام بي رحام من دست خويش در-رسن دين حق زدم از تو هگرز جسث نخواهم نشان و نام--- تدبير ان همي-كنم اكنون كه بر شوم زين چاه زشت و-ژرف برين بي قرار-بام--- سوي بهشت عدن يكي نردبان كنم يك پايه از صلات-و دگر پايه از-صيام--- اي بر-سر دو راه نشسته در--ين رباط از-خواب وخو-رد بيهده تا كي كني كلام 20 از طاعت تمام شود اي پسر ت--را اين جان نا تمام سر انجام كار تام اي---زد پيام داد ترا-- كاهلي مكن در كار اگر تمام شنودس-تي ان پيام--- گفتا كه كارهاي جهان جمله باز ي-ست جاي مقام نيست مجو اندرو مقام ---دست از جهان سفله بفر--مان كردگار كوتاه كن دراز چه افگنده-- زمام image file0481NasirKhusrawDiwan_0263png گرعمر خويش توح ترا---داد و-سام نيز ز-يدر برفت بايدت اخر چو نوح و-سام--- سنگي زد -است پيري بر طاس عمرت-و كان را ب--هيچ روي نيارد كس التيام1 پ-يري وسش-تي امد-و گشتم زخفت و-خيز زين پيشتر نساخت كسي مرد را-زعام ف---رجام كار خويش نگه كن چو عاقلان فرجامجوي روي ندارد ب--رود و جام ز-----گشت روزگار مشو-تنگ-دل كه چرخ-بر يك نهاد ماند نخواهد همي مدام بحر متقارب محذوف اگر كار بود -است و رفته قلم چرا خورد بايد ب--بيهوده غم و گر--نايد از تو-نه نيك و نه بد روا نيست برتو--نه مدح و-نه ذم-- عقوبت محال--ست اگر بتپرست بفر--مان ايزد پرستد صنم-- ستم-گار زي تو خداي--ست اگر ب--دست تو او كرد بر من سم--- كتاب و پيمبر چه بايست	253	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms279	true	-4133193185309799329	4	300	17	1214	1214	300	كه نداني به گاه خشم مر نوح را ز سام و نه مر سام را ز حام 28----------------------------------------------------------------- من دست خويش در رسن دين حق زدم از تو هگرز جست نخواهم نشان و نام 29 تدبير ان همي كنم اكنون كه بر شوم زين چاه زشت و ژرف بدين بي-قرار بام 30 سوي بهشت عدن يكي نردبان كنم يك پايه از صلات و دگر پايه از صيام 31 اي بر سر دو راه نشسته در اين رباط از خواب و خورد بيهده تا كي زني لكام 32 از طاعت تمام شود اي پسر تو را اين جان نات-مام سر-انجام كار تام 33 ايزد پيام داد به تو كاهلي مكن در كار اگر تمام شنودهستي ان پيام 34 گفتا كه كارهاي جهان جمله بازي است جاي مقام نيست مجو اندرو مقام 35 دست از جهان سفله به فرمان كردگار كوتاه كن دراز چه افگندهاي زمام 36 گر ------------------------------------عمر خويش نوح تو را داد و سام نيز زايدر برفت بايدت اخر چو نوح و سام 37 سنگي زده است پيري بر طاس عمر تو كان را به هيچ روي نيابد كسي لحام 38 پيري و سستي امد و كشتيم خفت و خيز زين بيشتر نساخت كسي مرگ را طعام 39 فرجام كار خويش نگه كن چو عاقلان فرجامجوي روي ندارد به رود و جام 40 وز گشت روزگار مشو تنگ دل كه چرخ بر يك نهاد ماند نخواهد همي مدام genre Q 1 -------اگر كار بوده است و رفته قلم چرا خورد بايد به بيهوده غم 2 وگر نايد از تو نه نيك و نه بد روا نيست بر تو نه مدح و نه ذم 3 عقوبت محال است اگر بتپرست به فرمان ايزد پرستد صنم 4 ستم گار زي تو خداي است اگر به دست تو او كرد بر من ستم 5 كتاب و پيمبر چه بايست-	279	-874110607582538054	1021	1662.5	793	1309	77.99847412109375	221	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms254	false	-7874336125347203570	0	212	0	981	1376	301	ز هر هايهاءي چو اشتر مرم-- مخور خام كاتش نه دور-است سخت ب--خاكستر اندر بخيره مدم--- سخن را ب--ميزان دانش بسنج كه گفتار بي علم باد است و دم--- سخن را ب---م كن بد--انش كه خاك نيامد بهم تا نداديش نم--- نهادها خداي--ست در تو خرد چو در نار نور وچو--در مشك شم خرد --دوست جاي سخن-گوي ت-ست كه از-نيك شاد است واز--بد دژم ت-----را جانت نامه--ست وكر-دار خ ب---جان بر مكن جز بن--يكي رقم بن-----امه درون جمله نيكي نويس كه در دست ت-ست اي برادر-قلم -----بگفتار خوب و ب--كردار نيك چو شمعي شو اندر سنان علم--- شبان گشت موسي ب--كردار نيك چنان-چون شنيدي بر--ين خفته رم بف-----عل نكو جمله عاجز شدند فرو مايه ديوان ز پرم-ايه جم--- فسونگر بگف--تار نيكو همي برون ارد از دردمندان سقم نيارد كسي لحام ب بادودم image file0481NasirKhusrawDiwan_0264png الم چون رساني--- من خير -خير چو از من نخواهي كه يابي الم بجز بر نكو فعل و گفتار خوب نه بگذار دست و نه بگشاي فم وگر ارزوت--ست كازادگان ت--را پيشكاران شوند وهخدم بداد ود --------------------------------------------------------------هش جوي حشمت كه مرد بدين دو تواند شدن محتشم ----ز اغاز بودش ب--داد افريد خداي اين جهان را زكتم--- عدم--- اگر داد كرد است يس تا ابد خدايس--ت و ما بندگان لاجرم--- اگر داد و بيداد داور شوند ب بود	254	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms280	true	-7762996482651664715	49	300	175	1201	1201	300	ز هر هايهاءي چو اشتر مرم 9 مخور خام كاتش نه دور است سخت به خاكستر اندر بخيره مدم 10 سخن را به ميزان دانش بسنج كه گفتار بي علم باد است و دم 11 سخن را به نم كن به دانش كه خاك نيامد بهم تا نداديش نم 12 نهاده- خداي است در تو خرد چو در نار نور و چو در مشك شم 13 خرددوست جان سخن گوي توست كه از نيك شاد است و از بد دژم 14 تو را جانت نامه است و كردار خط به جان بر-مكن جز به نيكي رقم 15 به نامه درون جمله نيكي نويس كه در دست توست اي برادر قلم 16 به گفتار خوب و به كردار نيك چراغ--ي شو اندر سنان علم 17 شبان گشت موسي به كردار نيك چنان چون شنودي بر اين خفته رم 18 به فعل نكو جمله عاجز شدند فروم-ايه ديوان ز پر مايه جم 19 فسونگر به گفتار نيكو همي برون ارد از دردمندان سقم 20 -------------------------------------------------------------الم چون رساني به من خيره خير چو از من نخواهي كه يابي الم 21 ا---------------------------------------------------گر ارزوت است كازادگان تو را پيشكاران بوند و خدم 22 به جز فعل نيكو و گفتار خوب نه بگزار دست و نه بگشاي دم 23 به داد و دهش جوي حشمت كه مرد بدين دو تواند شدن محتشم 24 از اغاز بودش به داد اوريد خداي اين جهان را پديد از عدم 25 اگر داد كردهاست پس تا ابد خداي است و ما بندگان لاجرم 26 اگر داد و بيداد دارو شوند بود---	280	-874110607582538054	802	1283.5	623	1146	69.98255157470703	162	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms254	false	-7874336125347203570	212	301	981	1376	1376	301	داد ترياق و بيداد سم--- نداني همي جستن از داد نفع ازيرا حريصي چنين بر ستم بم----مردي و نيروي بازو مناز كه نازش بعامست و-----فضل و-كرم شني---دي كه با زور --بازوي پيل رهي بود كاووس را روستم ب-----دين جوي حرمت كه مرد خرد بد--ين شد سوي مردمان محترم ب-----دين كرد فخر انكه تا روز حشر بدو مفتخر شد عرب بر عجم--- خسيس--ست وبي قدر بيدين اگر فريد وتش خالس--ت و جمشيد عم--- ز بي دين مكن خيره دانش طمع كه دين شهر ار-است ود-انش حشم--- دهن خشك ماند ب--گاه-	254	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms281	true	1559294097320429444	0	109	0	442	1197	300	داد ترياك و بيداد سم 27 نداني همي جستن از داد نفع ازيرا حريصي چنين بر ستم 28 به مردي و نيروي بازو مناز كه نازش به علم است و فضل و كرم 29 شنودي كه با زور و بازوي پيل رهي بود كاووس را روستم 30 به دين جوي حرمت كه مرد خرد به دين شد سوي مردمان محترم 31 به دين كرد فخر انكه تا روز حشر بدو مفتخر شد عرب بر عجم 32 خسيس است و بيقدر بيدين اگر فريدون-ش خال است و جمشيد عم 33 ز بي دين مكن خيره دانش طمع كه دين شهريار است و دانش حشم 34 دهن خشك ماند به گاه	281	-874110607582538054	371	633.0	286	443	83.74717712402344	82	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms255	false	-8471940706486740574	0	170	0	738	1312	301	نظر اگر در دهانش نهي رودزم1 ---درم پيشت ايد چو دين يافتي ازيرا كه بنده -ست دين را درم--- گر از دين و دانش چرا بايدت سوي معدن دين ود-انش بچم ---سوي ترجمان كتاب خداي امام الا نام---- و فخر الا نامم نكرد از بزرگان عالم جز او كسي علم و-ملك سليمان بهم ا---مام تمام جهان بو تميم كه نيرو--شد از-دين بدو باز و يم فر----اهخته از بهر دين خداي بت--يغ از سر سر كشان اشتم ج- مر او را گريد احكم الحاكمين بحج---ت ميان خلايق حكم نه--- جز بر زبانش نعم را مكان نه جز در عطاهاش كان نعم image file0481NasirKhusrawDiwan_0265png نه جز قول او مر قضا را مرد نه جز ملك او-مر حرم را-حرم--- كف راد او مر نعم را مقر سر تيغ او مستقر نقم--- مشهر شد است از جهان حضرتش چو خورشيد و عالم سراسر ظلم--- ز دانش مرا گوش دل بود كر ز گوشم بعا--مش برون شد صمم--- دل از علم او شد چو دريا مرا چو-خوردم ز-درياي او-يك فخم1 ب----جان و دلم در	255	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms281	true	1559294097320429444	109	300	442	1197	1197	300	نظر اگر در دهانش نهي رود زم 35 درم پيشت ايد چو دين يافتي ازيرا كه بنده است دين را درم 36 گر از دين و دانش چرا بايدت سوي معدن دين و دانش بچم 37 سوي ترجمان كتاب خداي امام الا-نام است و فخر الامم 38 نكرد از بزرگان عالم جز او كسي علم و ملك سليمان بهم 39 امام تمام جهان بو تميم كه بيرون شد از دين بدو تار و تم 40 بر اهخته از بهر دين خداي به تيغ از سر سر-كشان اشتم 41 مر او را گزيد احكم الحاكمين به حكمت ميان خلايق حكم 42 نه جز بر زبانش نعم را مكان نه جز در عطاهاش كان نعم 43 نه------------------------------------- جز قول او-مر قضا را مرد نه جز ملك او مر حرم را حرم 44 كف راد او مر نعم را مقر سر تيغ او مستقر نقم 45 مشهر شدهاست از جهان حضرتش چو خورشيد و عالم سراسر ظلم 46 ز دانش مرا گوش دل بود كر ز گوشم به علمش برون شد صمم 47 دل از علم او شد چو دريا مرا چو خوردم ز درياي او يك فخم 48 به جان و دلم در-	281	-874110607582538054	663	1138.0	503	796	83.29145812988281	152	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms255	false	-8471940706486740574	170	301	738	1312	1312	301	ز فرش كنون بهشت برينس--ت و باغ ارم ---اگر تهمتم كرد نادان چه باك از-ان پس كه --گنگست و كور-و اصم از----ان پا كتر-نيست كس در جهان كه هست او سوي متهم متهم بحر قريب مسدس اخرب مسبغ مفعول مفا عيل فاعلاتان دامست جهان بر تو اي پسر دام زين دام ندارد خبر دد و دام-- در دام بد--انه مباش مشغول دانها تو-چه چيز است جز--ي و جام-- خو-دخواره2 شد-ستي چو-مرغ ليكن ناچار ي-شيمان شوي ب--فرجام-- اميد چه داري كه كام يا-ي در دام كسي كام يابد اي خام 15 كامستي اگر پايدي وليكن كامي كه نپايد نباشد ان كام --زين قد چو تير و الف چه لافي كاين زود شود چون كمان و چون-لام-- جان وام خداي--ست در تن تو يك روز ز-تو باز خواهد-اين وام-- گر باز دهي وام-	255	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms282	true	-7825604118017338893	0	148	0	574	1179	300	ز فرش كنون بهشت برين است و باغ ارم 49 اگر تهمتم كرد نادان چه باك از ان پس كه كور است و گنگ و اصم 50 از ان پا-كتر نيست كس در جهان كه هست او سوي متهم متهم genre Q 1 دام ا-----------------------------------ست جهان--- تو اي پسر دام زين دام ندارد خبر دد و دام 2 در دام به دانه مباش مشغول دانه- تو چه چيز است جز مي و جام 3 خور خوار-- شدهستي چو مرغ ليكن ناچاره پشيمان شوي به فرجام 4 اميد چه داري كه كام يابي در دام كسي كام يابد اي خام -5 كامستي اگر پايدي وليكن كامي كه نپايد نباشد ان كام 6 زين قد چو تير و الف چه لافي ك-ين زود شود چون كمان و چون لام 7 جان وام خداي است در تن تو يك روز ز تو باز خواهد اين وام 8 گر باز دهي وام	282	-874110607582538054	504	802.5	385	618	81.55339813232422	114	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms256	false	486490839322575871	0	131	0	602	1413	301	او ب--خوشي ور نه بستاند ب--كام و ناكام-- اندر طلب وام تا زيانس--ت همواره چنين سال و ماه و-ايام 2--چون با-پدرت چاشت خورد گيتي ناچار خورد با تو اي يسر شام خوش-----ست جهان از ره چشيدن چون شگر و چون شير و مغز-بادام--- ليكن سوي مرد خرد خوشيهاش ز هر است همي اچون فروشد از كام گ---يتي چو دو-در خانه ايست واو را اغاز يكي در دگر در انجام image file0481NasirKhusrawDiwan_0266png زين در چو در-اءي بدان برون شو در-سر چنين گفت نوح با-سام--- بيهوده چه-داري طمع در--ين جاي ارام كه اين نيست جاي ارام--- بس بي خطر و-خوار كام يابي زين جاي ني اندام و-عمر سوتام1 رو دل زجه----ان باز كش كه كيهان بسيار-كشيد -است چون تو در دام--- اي بس ملكان را كه او فرو خورد با ملكت وبا	256	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms282	true	-7825604118017338893	148	300	574	1179	1179	300	او به خوشي ور ني بستاند به كام و ناكام 9 اندر طلب وام تا-زيان است همواره چنين سال و ماه و ايام 10 چون با پدرت چاشت خورد گيتي ناچار خورد با تو اي پسر شام 11 خوش است جهان از ره چشيدن چون شكر و چون شير و مغز بادام 12 ليكن سوي مرد خرد خوشيهاش ز-هر است همه -چون فروشد از كام 13 گيتي چو دو در خانه ا-ست -او را اغاز يكي در دگر در انجام 14 -------------------------------------زين در چو در اءي بدان برون شو در سر چنين گفت نوح با سام 15 بيهوده چه داري طمع در اين جاي ارام كه اين نيست جاي ارام 16 بس بي خطر و خوار كام يابي زين جاي بي-اندام و عمر سوتام- 17 دل را ز جهان باز-كش كه گيهان بسيار كشيده است چون تو در دام 18 اي بس ملكان را كه او فرو خورد با ملكت و با	282	-874110607582538054	533	873.0	411	650	82.0	116	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms256	false	486490839322575871	131	301	602	1413	1413	301	چا كران و-خدام به---رام كجا رفت و-اردوانب كو گيرم كه توءي اردوان و بهرام--- از بهر چه اندر سراي فاني بردي علم اي خام خيره بر بام نا --تام درين-- جايت اوريدند تا روزي ازينجاب----رون شوي تام--- اسلام دبستان ت-ست پورا----------------------------------------------------------- پيغمبرت استاد و چوب صمصام--- اسلام دبستان ت-ست عالم مانند سراءيست مال ز-------استام ب- بنگر كه چگونه از--ين دبستان بگريخته سوي بتان شد اين عام--- اينها كه همه فتنها بتانند از-دين بچ--ه كارستشان مگر-نام--- انك او بدود پيش مير ده ميل هركر ندود زي نماز يك گام ---اين غاشيه كش گشته پيش غالب اين بسته ميانك ب--پيش ب-طام 1--زي عام- چو تو مال و-ملك داري خواهي علوي باش و خواه حجام ا---ين ديو سران را مدار مردم گر هيچ بداني لطف ز-دشنام--- گر رام شدند اين خران بتان را باري تو-اگر خرنء--ي مشو رام--- داني كه محال--ست اگر بماند ارواح چنين در سراي اجسام--- داني كه -جز اين-جاي ه-ست جايش---- روحي كه مجردشد ا--ست از اندام--- يك يك چوب-رون ميشوند ازينجاي --اين كار ب--اخر ربسد سر انجام ان----گاه بيابند-	256	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms283	true	7926326387709052503	0	224	0	958	1280	300	چا-كران و خدام 19 بهرام كجا رفت و اردوان- كو گيرم كه تو-ي اردوان و بهرام 20 از بهر چه اندر سراي فاني بردي علم اي خام خيره بر بام 21 ناتام در اين جايت اوريدند تا روزي از اين جا برون شوي تام 22 اسلام دبستان توست و عالم مانند سراءي است خوش پر اصنام 23 در خانه استاد علم و دينت پيغمبرت استاد و چوب صمصام 24 اسلام دبستان توست پورا بتخانه پر اسپ است و مال و استام 25 بنگر كه چگونه از اين دبستان بگريخته سوي بتان شد اين عام 26 اينها كه همه فتنه -بتانند از دين چه به كارستشان مگر نام 27 انك او بدود پيش مير ده ميل هرگز نرود زي نماز ده گام 28 اين غاشيه كش گشته پيش غالب وان بسته ميانك به پيش بسطام 29 زي عامه چو تو مال و ملك داري خواهي علوي باش و خواه حجام 30 اين ديو سران را مدار مردم گر هيچ بداني لطف ز دشنام 31 گر رام شدند اين خران بتان را باري تو اگر خر نهاي مشو رام 32 داني كه محال است اگر بماند ارواح چنين در سراي اجسام 33 داني كه چون اين جاي نيست جاءي است روحي كه مجرد شده است از اندام 34 يك يك چو برون ميروند از اين جا اين كار به اخر ر-سد سر-انجام 35 ان گاه بيابند	283	-874110607582538054	737	1151.0	574	964	76.45228576660156	146	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms257	false	-5215983156002631236	0	72	0	342	1463	302	داد هر كس مظلوم بگيرد گلوي ظلام--- ان روز ببايد ستمگران را داد ضعفا داد و داد ايتام--- غايب نشد -است انچ از اول كار تا اخر چيزي ز علم علام image file0481NasirKhusrawDiwan_0267png هر گز نيسندد ز-خلق بيداد انك اين فلك او افريد و-اجرام ---اين حكم در--ين كار كرد پيداست با انكه رسول امد -است و پيغام--- ليكن نكند حكم عادل عدل1 تا وقت نيايد فراز و هنگام--- امروز بد و	257	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms283	true	7926326387709052503	224	300	958	1280	1280	300	داد هر كس مظلوم بگيرد گلوي ظلام 36 ان روز ببايد ستمگران را داد ضعفا داد و داد ايتام 37 غايب نشده است ايچ از اول كار تا اخر چيزي ز علم علام 38 هرگز نپ--------------------------------------سندد ز خلق بيداد انك اين فلك او افريد و اجرام 39 اين حكم د راين كار-كرد پيداست با انكه رسول امده است و پيغام 40 ليكن نكند حكم حاكم عدل- تا وقت نيايد فراز و هنگام 41 امروز بد و-	283	-874110607582538054	284	487.5	221	363	78.2369155883789	60	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms257	false	-5215983156002631236	72	301	342	1462	1463	302	نيك مينويسند بيكار نماند- است نامه و اقلام--- غره چه شد-ستي ب--عمر فاني مشتاب ب--كار و ز ديگ ماشام--- كاين گنبد بدرام گرد گردان---------- شوريده بسي كرد-كار بدرام--- گر عالم باحكم را مقري تو در خلق چراءي چو گرگ و ضرغام اي ---مام يتيمان سوي تو-خواراست ليكن تو-بسي كرد خواهي اي مام--- امروز بده داد خويش كايزد فردا همه بر حق راند احكام 10 وز تو نيذير-د اگر تو فردا گوءي كه چنين بود قسم قسام--- از حجت بشنو سخن بح--جت بر حجت حجت ب--دل بيارام بحر مجتث مشمن مقصور براه دين نبي رفت از ان نميياريم كه راه پرخطرو---ما ضعيف-وبي ياريم 15 چو روز دزد ره ما-گرفت اگر ب--سفر بجز ب--شب نرويم اي پسر سزاواريم-- ازين ب----ان ستاره ب--روز پنهانيم ز-چشم خلق وب---شب رهرويم و-بيداريم-- وگر ب--شخص ز-جاهل نهان شديم ب--علم چو افتاب سوي عاقلان پديداريم ----بحكمتس--ت و خرد برفز-ود مردان را و-گرنه ما همه از-روي شخص همواريم --يكي ز-ما چو گل--ست وي-كي چو-خار ب--طبع اگرچه يكسره جمله ب--سان گلزاريم 20 سحن ب--علم بگوءيم تا-ز يكديگر جدا شويم كه ما هر-دو اهل گفتاريم --سخن پديد كند كز من و تو-مردم كيست كه بي سخن من و توهر دو تقش ديواريم ج--هان خداي جهان را مثل چوبستانيس كه--- ما ب--جمله درين بوستان چو-اشجاريم--- بياي تا-من و تو هر دو-اي درخت خداي زبار خويش يكي چاشني فرو باريم image file0481NasirKhusrawDiwan_0268png الجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوءيم كه ما	257	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms284	true	6834327609157596613	0	281	0	1168	1243	300	نيك مينويسند بيكار نمانده است و يافه اقلام 42 غره چه شدهستي به عمر فاني مشتاب به كار و ز ديگ ماشام 43 كاين گنب----------د گردان گرد بدرام شوريده بسي كرد كار پدرام 44 گر حاكم حكا-م را مقري--- در خلق چراءي چو گرگ و ضرغام 45 اي مام يتيمان سوي تو خواراست ليكن تو بسي كرد خواهي اي مام 46 امروز بده داد خويش كايزد فردا همه بر حق راند احكام 47 وز تو نپذيرند اگر تو فردا گوءي كه چنين بود قسم قسام 48 از حجت بشنو سخن به حجت بر حجت حجت به دل بيارام genre Q 1 به --------راه دين نبي رفت از-ان نميياريم كه راه با خطر و ما ضعيف و بيياريم 2 چون روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر بجز به شب نرويم اي پسر سزاواريم 3 ازين به ستان ستاره به روز پنهانيم ز چشم خلق و به شب رهبريم و بيداريم 4 وگر به شخص ز جاهل نهان شديم به علم چو افتاب سوي عاقلان پديداريم 5 به حكمت است و خرد بر فرود مردان را و گرنه ما همه از روي شخص همواريم 6 يكي ز ما چو گل است و يكي چو خار به طبع اگرچه يكسره جمله به سان گلزاريم -7 سخن به علم بگوءيم تا ز يكديگر جدا شويم كه ما هر دو اهل گفتاريم 8 سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست كه بي-سخن من و تو هردو نقش ديواريم 9 جهان خداي جهان را مثل چوبستاني است كه ما به جمله بدين بوستان در اشجاريم 10 بياي تا من و تو هر دو اي درخت خدا ز بار خويش يكي چاشني فرو باريم 11 --------------------------------------لجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوءيم كه ما	284	-874110607582538054	983	1564.0	772	1231	79.85377502441406	206	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms258	false	8340198385286884811	14	251	72	1202	1415	300	اهل زناريم--- محمد و علي از خلق بهترند چه بود گر از فلان و-فلان-شان بزرگتر داريم--- خزينه دار خدايندوسر هاي خداي همي ب--ما برسانند كاهل اسراريم ب-----غار سنگين در نه ب--غار دين اندر رسول را ب-دل پاك صاحب الغاريم ز----علم بهرها ما گند- مست و-بهر تو-كاه گمان مبر كه چو تو ماستور-و كه خواريم زخمرت-------ن چو تو خر مست گشته-- شايد كه خويشتن بكشيم از تو-ما كه هشياريم--- ز بهر تو كه همي خويشتن هلاك كني ب--بي هشي و همان روز و شب ب--تيماريم--- چو اگهيم كه مستي و بيخرد ما را اگرچه سخت بيازاري از تو نازاريم وز----ان قبل كه تو حكمت شنود نتواني هميشه با تو زح--كمت دهان ب--مسماريم ترا ك-----ه مار گزيد-است حيله ترياق--ست زما--بخواه گمان چون بري كه ما ماريم--- تو گرد-چون و چرا-گر همي-نياري گشت چرا و-چون ت--را ما ب--جان خريداريم ---خرد ز-بهر چه دادند مان كه ما ب--خرد گهي لحداي پرست و گهي گنهكاريم--- مكن بدي تو و نيكي بكن چرا فرمود خداي ما را گر-ما نه حي و مختاريم چرا----كه گرگ ستمگارني--ست سوي-خدا ب---فعل خويش گرفتار و ما گرفت-ريم--- چرا ب--بانگ و خروش و-فغان بي معني كلنگ نيست سبكسار و-ما سبكساريم چ---را بر-اهو و نخجير-روزه نيست و نماز چرا من و تو بدين كار ها گرانباريم چه--- داد يزدان ما-را ز-جملگي حيوان مگر خرد كه بدان بر ستور سالاريم--- اگر---بفضل وخ-رد بر-خران خداونديم همان ب--فضل و خرد بندگان جباريم ---خرد تواند جستن ز-كار چون و-چرا كه بي خرد ب--مثل ما	258	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms285	true	-6826678207788442909	1	300	5	1256	1256	300	اهل زناريم 13 محمد و علي از خلق بهترند چه بود گر از فلان و فلان شان بزرگتر داريم 14 خزينه-دار خدايندو سرهاي خداي همي به ما برسانند كاهل اسراريم 15 به غار سنگين در نه به غار دين اندر رسول را ز دل پاك صاحب الغاريم 16 ز علم بهره -ما گندم است و بهر تو كاه گمان مبر كه چو تو ماستور و كه خواريم 17 به خمر دين چو تو خر مست گشتهاي شايد كه خويشتن بكشيم از تو ما كه هشياريم 18 ز بهر تو كه همي خويشتن هلاك كني به بي هشي همگ-ان روز و شب به تيماريم 19 چو اگهيم كه مستي و بيخرد ما را اگرچه سخت بيازاري از تو نازاريم 20 وز ان قبل كه تو حكمت شنود نتواني هميشه با تو به حكمت دهان به مسماريم 21 تو را كه مار گزيدهاست حيله ترياق است ز ما بخواه گمان چون بري كه ما ماريم 22 تو گرد چون و چرا گر همي نياري گشت چرا و چون تو را ما به جان خريداريم 23 خرد ز بهر چه دادند-مان كه ما به خرد گهي خداي--پرست و گهي گنهكاريم 24 مكن بدي تو و نيكي بكن چرا فرمود خداي ما را گر ما نه حي و مختاريم 25 چرا كه گرگ ستمگاره نيست سوي خداي به فعل خويش گرفتار و ما گرفتاريم 26 چرا به بانگ و خروش و فغان بي معني كلنگ نيست سبكسار و ما سبكساريم 27 چرا بر اهو و نخچير روزه نيست و نماز چرا من و تو بدين كار-ها گرانباريم 28 چه داد يزدان ما را ز جملگي حيوان مگر خرد كه بدان بر ستور سالاريم 29 اگر به فضل و خرد بر خران خداونديم همان به فضل و خرد بندگان جباريم 30 خرد تواند جستن ز كار چون و چرا كه بي-خرد به مثل ما-	285	-874110607582538054	1077	1776.5	851	1260	85.47618865966797	232	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms258	false	8340198385286884811	251	300	1202	1415	1415	300	در خت لي باريم--- خرد چرا كه نگويد كه ما ب--امرخ-داي چرا كه يك مه تا شب ب--روز ناهاريم ب-----خون نا حق ما را چرا بميراند خداي اگرسوي او خوني و ستمگاريم ---وگر گناه نخواهد ز ما و ما بكنيم نه بنده ايم خداوند را كه ققاريم و گرب-----خواست-	258	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms286	true	-4786537114418970251	0	55	0	231	1250	300	در-خت بي-باريم 31 خرد چرا كه نجويد كه ما به امر خداي چرا كه يك مه تا شب به روز ناهاريم 32 به خون نا-حق ما را چرا نميراند خداي گر سوي او خوني و ستمگاريم 33 وگر گناه نخواهد ز ما و ما بكنيم نه بنده-ايم خداوند را كه قهاريم 34 وگر به خواست	286	-874110607582538054	195	315.0	152	235	82.97872161865234	37	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms259	false	4943215230929225985	0	224	0	1056	1423	301	وي ايد همي گناه از-ما نء-يم عاصي بل نيك و خوب كرداريم 25 اگر مر-اين گره سخت را تو بگشاءي حقت ب--جان و بدل بنده وار بگزاريم image file0481NasirKhusrawDiwan_0269png وكر تو گرد چنين كارها نياري گشت بيا و از بر ما دور شو كه ما ناريم اگر تو از خرد و جستجوي بيزاري نه مردمي و ز تو ما بجمله بيزاريم و گر بپرسي از--ين مشكلات مر ما را ب--پيش حمله تو پاي سخت بفشاريم ب-----دست خاطر روشن بناي مشكل را بر اوريم ب--چرخ و ب--زر هنگاريم--- مبارزان سپاه شريعتيم و قران ازا نكه شيعت حيدر سوار كراريم ب-----نزد مردم بيمار نا خوش--ست شكر شگفت نيست كه ما-نزد تو ز كفاريم--- يكي ز-ما و هزار از شما اگر-چه شما چو-مار-و مورچه بسيار وما--نه بسياريم--- سپه نباشد پانصد ستور بر يك مرد روا بود كه شما را سياه نشماريم بحر هزج مثمن سالم رفتم يس از-اندر--ين پيروز--گون يشكم كم امد عمر-و نامد مايه از-و ارزو را كم-- فرو باريد مرواريد گرد اين سيه ديبا كه بر-دو عارض من بست دست بي وفا-عالم ----بمرواريد-و ديبا شاد باشد-هر كسي جز-من كه ديباي بنا گوشم ب--مرواريد شد معلم-- بگريم من بد--ين نرگس كه برع-ارض پديد امد مرا زيرا كه بفزايد چو-نرگ -را بيابد-نم 15 درخت مردميرا------ اسپرغم نيست جزييري خرد بار در خت اوست شكر طعم و-عنبر شم-- ز بر-خم بر در خت ايد وليكن برد-رخت تو	259	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms286	true	-4786537114418970251	55	300	231	1250	1250	300	وي ايد همي گناه از ما نهايم عاصي بل نيك و خوب كرداريم 35 اگر مر اين گره سخت را تو بگشاءي حقت به جان به دل بنده-وار بگزاريم 36 وگر------------------------------------- تو گرد چنين كارها نياري گشت مگرد وز- بر ما دور شو كه ما ياريم 37 و-------------------------------------------------------------گر بپرسي از اين مشكلات مر ما را به پيش حمله تو پاي سخت بفشاريم 38 به دست خاطر روشن بناي مشكل را بر-اوريم به چرخ و به زر بنگاريم 39 مبارزان سپاه شريعتيم و قران از انكه شيعت حيدر سوار كراريم 40 به نزد مردم بيمار نا-خوش است شكر شگفت نيست كه ما نزد تو ز كفاريم 41 يكي ز ما و هزار از شما اگر چه شما چو مار و مورچه بسيار و ما نه بسياريم 42 سپه نباشد پانصد ستور بر يك مرد روا بود كه شما را سپاه نشماريم genre Q 1 بسي---- رفتم پس از اندر اين پيروزه گون پشكم كم امد عمر و نامد مايه از و ارزو را كم 2 فرو باريد مرواريد گرد اين سيه ديبا كه بر دو عارض من بست دست بي-وفا عالم 3 به مرواريد و ديبا شاد باشد هر كسي جز من كه ديباي بنا-گوشم به مرواريد شد معلم 4 بگريم من بر اين نرگس كه بر عارض پديد امد مرا زيرا كه بفزايد چو نرگس را بيايد نم -5 درخت مردمي را نيست اسپرغم بجز پ---يري خرد بار در-خت اوست شكر طعم و عنبر شم 6 ز بر خم--د در-خت اري وليكن بر درخت تو-	286	-874110607582538054	878	1375.5	690	1136	77.28873443603516	183	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms259	false	4943215230929225985	224	301	1056	1423	1423	301	شكوفه هست و باري نيست بي بر-چون گرفتي خم پ----چشم دل ببين بستان يزدان را گشن گشته ب--گوناگون در ختاني كه بنشاند-ستشان ادم --گرفته بر-يكي خنجر يكي مرهم يكي نشتر-يكي هپيور يكي هپيون يكي عنبر يكي شگري-كي علقم --يكي چون مرغ پرنده وليكن پرش انديشه يكي مانندها كژدم وليكن نيش او در فم 20 يكي را سر همي-سايد ز-فر و فخر بر-كيوان يكي را-سر نشايد جز ب--زير سنگ چون ارقم يكي----را بيخ فضل و-برگ علم و بار-	259	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms287	true	1288217995803285344	0	91	0	381	1209	300	شكوفه هست و باري نيست بي بر چون گرفتي خم 7 به چشم دل ببين بستان يزدان را گشن گشته به گوناگون در-ختاني كه بنشاندهستشان ادم 8 گرفته بر يكي خنجر يكي مرهم يكي نشتر يكي ----------هپيون يكي عنبر يكي شكر يكي علقم 9 يكي چون مرغ پرنده وليك- پرش انديشه يكي ماننده گز-دم وليكن نيش او در فم 10 يكي را سر همي سايد ز فر و فخر بر كيوان يكي را سر نشايد جز به زير سنگ چون ارقم 11 يكي را بيخ فضل و برگ علم و بار	287	-874110607582538054	344	581.5	272	394	87.30964660644531	75	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms260	false	2473889220647204184	0	165	0	787	1418	301	او-رحمت همه گفتار-او حكمت همه كرداراو--محكم ---يكي را روي كفرو--دست جور-و پاي او-تهمت همه كردار او فاسد همه گفتار او مبهم ---يكي چون اب زير كه ب--قول خوش فريبنده چو شاخي باران- نشتر وليكن برگ او بيرم--- يكي گويد شريفم من عرابي گوهر و نسبت يكي گويد عجم را پادشاخود جد من بد-جم image file0481NasirKhusrawDiwan_0270png شرف در علم و فضل--ست اي پسر-عالم شو-و فاضل ب--علم اور-نسب ماورچوبي -علمان سوي بلعم نه ---چون موسي بود-هر كس كه عمرانش پدر باشد نه چون عيسي بود-هر كس كه باشد مادرش مريم ز----راه شخص ماننده ست نادان مرد با-دانا چنان كز-دور جمع سور-ماننده -ست با-ماتم بي-----يغمبر عرب يكسر مشرف گشت و فر او زترك--------و رومي وهندي وسندي- گيلي و ديلم ---اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله بر خيزد يكي سنگي بود ركن و يكي شوراب چه زمزم اگرد ---انش بيلفنجي ب--فضل تو شرف يابد پدرت و مادر و فرزند و جدو خويش و خا--------- چو چشم از نور و-ماه از خور بد--انش گشت دل زيبا چو-جسم	260	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms287	true	1288217995803285344	91	299	381	1207	1209	300	او رحمت همه گفتار او حكمت همه كردار او محكم 12 يكي را روي كفر و دست جور و پاي او تهمت همه كردار او فاسد همه گفتار او مبهم 13 يكي چون اب زير كه به قول خوش فريبنده چو شاخي بار او نشتر وليكن برگ او مبرم 14 يكي گويد شريفم من عرابي گوهر و نسبت يكي گويد عجم را پادشا مر جد من بد جم 15 -------------------------------------شرف در علم و فضل است اي پسر عالم شو و فاضل تو علم اور نسب ماور چو بيعلمان سوي بلعم 16 نه چون موسي بود هر كس كه عمرانش پدر باشد نه چون عيسي بود هر كس كه باشد مادرش مريم 17 ز راه شخص مانندهاست نادان مرد با دانا چنان كز دور جمع سور ماننده است با ماتم 18 به پيغمبر عرب يكسر مشرف گشت بر مردم ز ترك و روم و روس و هند و سند و گيلي و ديلم 19 اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله بر-خيزد يكي سنگي بود ركن و يكي شوراب چه زمزم 20 اگر دانش بيلفنجي به فضل تو شرف يابد پدرت و مادر و فرزند و جد- خويش و خال و عم 21 چو چشم از نور و ماه از خور به دانش گشت دل زيبا چو جسم	287	-874110607582538054	699	1153.0	545	865	80.80924987792969	162	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms260	false	2473889220647204184	166	301	793	1418	1418	301	و باغ از-نم ب--دانش گشت جان خرم--- شريعت كان دانش گشت و فرقان چشمها حكمت يكي مر-زر دين را كه يكي مر-اب دين را-يم ----كان علم فرقان--ست و-جان جان توعام---ست از--ين جان دوم يك دم ب--جان اولت بر-دم 10 سخن باسر شبان جزسخته وپخته مگوهرگر وليكن بارمه هر گونها كايد همي بر چم و گر با-سر شبان خلق صحبت كرد خواهي تو كناره كرد بايد ت اي پسر زين بي كنار--------------------------------------------------------------------------------------ه رم سخن چون تار توزي خوب و باريك و لطيف اور سخن چون تاربا-يد تابر-ون اءي زبار غم------ پديد ارد سخن در خلق عالم بيشي و كم- چو-فردا اين سخن-گويان برون ايند--- زين پ-شكم بر----------بام زاري زود خواهد كرد-نوحه گر تو-بيچاره همي مستي كني بر-بانگ زير و-بم 15 سوي رود-و سر و داسان روي ليكنت هردوران سوي محراب نتوانند جنبانيدنت بربم---- سبك باشي بر-	260	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms288	true	-2373628289009267758	1	175	4	699	1229	300	و باغ از نم به دانش گشت جان خرم 22 شريعت كان دانش گشت و فرقان چشمه- حكمت يكي مر زر دين را كه يكي مر اب دين را يم 23 مكان علم فرقان است و جان جان تو علم است از اين جان دوم يك دم به جان اولت بر دم 24 ا------------------------------------------------------------------------گر با سر شبان خلق صحبت كرد خواهي تو كناره كرد بايد-ت اي پسر زين بي كرانه رم 25 سخن با سر شبان جز سخته و پخته مگو از بن وليكن با رم از هر گونهاي كايد همي بر چم 26 سخن چون تار توزي خوب و باريك و لطيف اور سخن چون تار بايد تا برون اءي ز تار و تم 27 پديد ارد سخن در خلق عالم بيشي و كمي چو فردا اين سخن گويان برون ايند از اين پيشكم 28 تو را بر بام زاري زود خواهد كرد نوحه-گر تو بيچاره همي مستي كني بر بانگ زير و بم 29 سوي رود و سرود -اسان دوي ليكنت مزدوران سوي محراب نتوانند جنبانيد به بيرم 30 سبك باشي به	288	-874110607582538054	510	811.5	396	771	66.14785766601562	112	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms261	false	6519170307827347556	1	101	3	498	1482	301	اندر چو بانگ مءذنان ايد ب--زانو در پديد ايدت نا گه علت بلغم وليكن جانت را فردا گزايد بار تخم سم ستمگاري و-اندر-جان خود تخم ستم كاري وليكن جانت را فردا ترا ف----------------------ردا ندارد سود اب روي دنياءي اگر بر-رويت اي نادان براني اب رود زم ت-----را غم كم نيايد تا بد--ين دنيا همي-جوءي چود نيار ابد---ين دادي همان ساعت شوي كم غم 2 ت---را ديوي--ست اندر-طبع رستمخو-ستم-پيشه ب--بند طاعتش گردن ببند و رستي از-رستم--- در--ين فيروز--گون طارم مجوي ارام و اسايش كه نار امد همي روزوشب و---- ناسايد-اين طاوم ---اگر حكمت ب--دست اري ب--اساني روي زين-جا وگرح-كمت نيلفنجي برون	261	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms288	true	-2373628289009267758	176	300	703	1229	1229	300	اندر چو بانگ م-ذنان ايد به زانو در پديد ايدت نا-گه علت بلغم 31--------------------------------- ستمگاري و اندر جان خود تخم ستم كاري وليكن جانت را فردا گزايد تخم بار سم 32 تو را فردا ندارد سود اب-روي دنياءي اگر بر رويت اي نادان براني اب رود زم 33 تو را غم كم نيايد تا به دين دنيا همي جوءي چو دنيا را به دين دادي همان ساعت شوي كم غم 34 تو را ديوي است اندر طبع رستمخو ستم پيشه به بند طاعتش گردن ببند و رستي از رستم 35 در اين پيروزه گون طارم مجوي ارام و اسايش كه نار-امد -به روز و شب همي ناسايد اين طارم 36 اگر حكمت به دست اري به اساني روي زين جا وگر حكمت نيلفنجي برون-	288	-874110607582538054	429	664.0	345	565	75.92920684814453	85	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms261	false	6519170307827347556	101	301	498	1482	1482	301	بايدشدت1 بستم-- نيايد باتو--زين طارم برون جزط-اعت و حكمت بچر-وز بهر طاعت چر بچم وزب-هر حكمت چم--- ز بهر انچه ----------------------------------------كايدر ماند خواهد چون بوي مغتم--- ز بهر انچه كايد باتوگر غمگين بوي شايدزب 25 زبهرچيز بي حاصل نرنجي به بود زيرا بسي بهت- سوي دانا ز-مرد-ژاژ خاي ابكم image file0481NasirKhusrawDiwan_0271png گشاد-ستي ب--كوشش دست و بربسته زبان و-دل دهن بر-هم نهاد-ستي مگر بنهي درم بر-هم هر يابي همي از-------------------------------------------------------------------------------------حجت اندر طبع خواننده اگر هرگ------------ر گهر يابد بشعراندر كسي مدغم بحر مضارع مسدس اخرب مكفوف مفعول فارعلات مفا عيلن گر مستمند و با دل غمگينم خيره مكن ملامت چنديم ز---يرا كه تا ب--صبح شب دوشين بيدار داشت باده نوشينم-- حيران و دل-شكسته چنين امروز از رنج و از تفكر دوشينم-- زنهار ظن مبر-كه چنين مسكين اندر فراق زلفك مشكينم-- يا ز انده و غم الفي سيمين ايدون چنين چو نوني زريم ن---سرين زنخ صنم چك---م اكنون كز عار ضين چو خوشه نسرينم-- بل روز و شب ب--قولي پوشيده پندي همي-دهند ب--هر حيم--- اءين اين دو مرغ در--ين گنبد يريدن و شتاب همي-بينم ي--س من ب--زير پر دو مرغ اندر ظن چون بري كه ساكن بنشينم--- در مسكني كه هيچ نفرسايد فرسوده گشت هيكل مسكينم--- در لشكر زمانه بسي گشتم پر-گرد-	261	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms289	true	-6522768983979297641	1	250	3	1059	1289	300	بايدت به ستم 37 نيايد با تو زين طارم برون جز طاعت و حكمت بچر وز بهر طاعت چر بچم وز بهر حكمت چم 38 ز بهر انچه كايد با تو گر غمگين بوي شايد ز بهر انچه كايدر ماند خواهد چون بوي مغتم 39 ز بهر -----------------------------------------چيز بي-حاصل نرنجي به بود زيرا بسي بهتر سوي دانا ز مرد ژاژ-خاي ابكم 40------------------------------------- گشادهستي به كوشش دست بر -بسته دهان و دل دهن بر هم نهادهستي مگر بنهي درم بر هم 41 نبايد نرم كردن گردن از بهر درم كس را نبشتهاست اين سخن در پندنامه سام را نيرم 42 گهر يابد به شعر حجت اندر طبع خواننده اگر هرگز به شعر اندر گهر يابد--------- كسي مدغم genre Q 1--------------------------------------- گر مستمند و با دل غمگينم خيره مكن ملامت چندينم 2 زيرا كه تا به صبح شب دوشين بيدار داشت بادك نوشينم 3 حيران و دل شكسته چنين امروز از رنج و--ز تفكر دوشينم 4 زنهار ظن مبر كه چنين مسكين اندر فراق زلفك مشكينم 5 يا ز انده و غم الفي سيمين ايدون چنين چو نوني زرينم 6 نسرين زنخ صنم چه كنم اكنون كز عار-ضين چو خوشه نسرينم 7 بل روز و شب به قولي پوشيده پندي همي دهند به هر حينم 8 اءين اين دو مرغ در اين گنبد پريدن و شتاب همي بينم 9 پس من به زير پر دو مرغ اندر ظن چون بري كه ساكن بنشينم 10 در مسكني كه هيچ نفرسايد فرسوده گشت هيكل مسكينم 11 در لشكر زمانه بسي گشتم پر گرد	289	-874110607582538054	801	1271.0	629	1188	67.42424011230469	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms262	false	7624040954805519168	23	300	114	1423	1427	301	امروز باز پاك ز-من بربود ان حلهاي خوب نو اءيم يك ----چند پيش گاه همي-ديدي در مجلس ملوك و سلاطينم--- ازرده اين و ان ب--حذر از من گوءي كه از نژاده تنينم--- اهو خجل ز مركب رهوارم طاووس زشت پيش نمد زيمم واكنون تذرو با من كي سازد كز عارضين نبشته چو شاهيم واكنون ز-گشت دهر دگر گشتم گوءي نه ان سرشت ونه- ان طينم ---زين گونه كرد با من بازيها پركين دل از جفاي فلك زينم 2--واكنون كه چون شناختمش زين يس بر گردم و ازو بكشم كينم image file0481NasirKhusrawDiwan_0272png ننديشم از ملوك وسل-اطينش ديگر كنم رسوم و قوانيم---- با زخم تيغ دنيا بس باشد پرهيز جوشن و زرهم ديم---- سلطان بس--ست بر-فلكم حالي فخر تبار طاها و ياسينم--- مستنصر از خداي دهد نصرت زين يس بر اولياي شياطينم--- ارجو كه باز بنده شود پيشم ان بي وفا زمانه پيشينم م---جلس ب--فر دولت او فردا جز در كنار حورا نگزينم--- خورشيد پيشكار و قمر ساقي لاله سماك و نرگ ب-روينم--- منگر بدانكه- در دره -مگان محبوس كرده اند مجانينم--- مغلوب گشت--- اول از-ين ديوان نوح رسول من نه نخستينم--- فخرم بس انكه در ره دين حق بر مذ هب امام ميامينم--- بر حت ال احمد شايد گر لعنت همي-كنند ملاعينم--- گر اهل افرين نيمي هر گز جهال چون كنندي نفرينم ---از جان پاك رفته ب--عليين وز جسم تيره مانده ب--سجييم شا---يد اگر ز جسم ب--زندانم كز علم در- شكفته بسا تينم--- سقراط اگر ب--رجعت باز ايد عشري گمان بريش ز عشرپنم--- بازي--ست پيش حكمت يونانم زيرا كه ترجمان طواسيم---- گر ناصبي مثل مگسي گردد بگذشت نارد از در-عرنينم ---چون من سخن ب--شاهين بر سنجم افاق و انفس-ند موازي----م نيسندد ب ار بگردد و بگرايد از	262	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms290	true	-4600803035386148368	0	295	0	1318	1344	300	امروز باز پاك ز من بربود ان حلهاي خوب و نواءينم 17 يكچند پيش-گاه همي ديدي در مجلس ملوك و سلاطينم 18 ازرده اين و ان به حذر از من گفتي مگر-- نژاده تنينم 19 اهو خجل ز مركب رهوارم طاووس زشت پيش نمد زينم 20 واك------------------------------------------------نون ز گشت دهر دگر گشتم گوءي نه ان سرشت و نه ان طينم 21 زين گونه كرد با من بازيها پركين دل از جفاي فلك زينم 22 واكنون كه چون شناختمش زين پس بر-گردم و ازو بكشم كينم 23------------------------------------- ننديشم از ملوك و سلاطينش ديگر كنم رسوم و قوانينم 24 با زخم ديو دنيا بس باشد پرهيز جوشن و زرهم دينم 25 سلطان بس است بر فلك جاف-ي فخر تبار طاها و ياسينم 26 مستنصر از خداي دهد نصرت زين پس بر اولياي شياطينم 27 ارجو كه باز بنده شود پيشم ان بي-وفا زمانه پيشينم 28 مجلس به فر دولت او فردا جز در كنار حورا نگزينم 29 خورشيد پيشكار و قمر ساقي لاله سماك و نرگس پروينم 30 منگر بدان كه در دره يمگان محبوس كردها-ند مجانينم 31 مغلوب گشت از اول ازاين ديوان نوح رسول من نه نخستينم 32 فخرم بس انكه در ره دين حق بر مذ-هب امام ميامينم 33 بر حب ال احمد شايد گر لعنت همي كنند ملاعينم 34 گر اهل افرين نيمي هر-گز جهال چون كنندي نفرينم 35 از جان پاك رفته به عليين وز جسم تيره مانده به سجينم 36 شايد اگر ز جسم به زندانم كز علم دين شكفته بسا-تينم 37 سقراط اگر به رجعت باز ايد عشري گمان-بريش ز عشرينم 38 بازي است پيش حكمت يونانم زيرا كه ترجمان طواسينم 39 گر ناصبي مثل مگسي گردد بگذشت نارد از سر عرنينم 40 چون من سخن به شاهين بر-سنجم افاق و انفساند موازينم 41 نپسندم-- ار بگردد و بگرايد بر	290	-874110607582538054	1152	1948.0	904	1417	81.29851531982422	219	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms263	false	5210170280683991047	3	262	19	1218	1392	301	كه بر گرفت ب--دست عقل ايزد غشاوه از دو جهان-بينم--- زي جوهران علوي رهبر-گشت اين جوهر كثيف فرودي----م زاثم ب--عقل صافي كاندر دين بر سيرت مبارز صفيم image file0481NasirKhusrawDiwan_0273png-------------- از من چو-خر ز-شير مرم چندين ساكن سخن شنو كه نه سكينم---- افسانها ب--من بر چون بندي گوءي كه من ب--چين و ب--ماچينم بر----من گذر يكي كه ب--يمگان در مشهورتر--ز اذر برزينم--- شهد و طبرزدم ز ره معني گر چه ب--نام تيغ و تبر زينم بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول فاعلات مفاعيل فا علن دل ز-افتعال اهل زمانه ملا شدم ز-يشان ب--قول و فعل ازيرا جدا شدم-- تا همچو-------عمرو وزيد مرا كور بود دل عيبم نكرد هيچ-كسي هر كجا شدم 10 گاهي ز-درد عشق پس خوب-چهرگان گاهي ز-حرص مال پس كيميا شدم-- نه باك داشتم كه همي عمر شد ب--باد نه شرم داشتم كه همي زي خطا شدم --وقت خزان بياد---رزان شد دلم فراخ وقت بهار شاد بسبزه و گيا شدم-- اين اسيا-دوان و درو من نشسته يست ايدون سپيد سار در--ين اسيا شدم-- پنداشتم كه دهر چرا گاه من شد-است تا-خود ستوروار مر او را چرا-شدم 15 گر جور كرد باز دگر بار- سوي او ميخواره وار از يس پيمانها شدم نكچند --گاه داشت مرا زير بند خويش گه خوبحال و باز-گهي بي نوا شدم--- وز رنج روزگار چو-جانم ستوه گشت يك-چند با ثنا ب--در پادشا شدم--- گفتم مگر كه داد بيابم ز-ديو دهر چون بنگريس-م ز-عنا در بلا شدم--- صد بندگي شاه ببايست كردنم از بهر يك اميد كه از وي روا شدم 20-جز درد و رنج هيچ نگرديد -حاصلم زان كس كه سوي او	263	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms291	true	-5032857766939041421	0	300	0	1242	1242	300	كه بر گرفت به دست عقل ايزد غشاوت از دو جهان بينم 43 زي جوهري- علوي رهبر گشت اين جوهر كثيف فرودينم 44 زانم به عقل صافي كاندر دين بر سيرت مبارز صفينم 45 نزديك عاقلان عسل النحلم واندر گلوي جاهل غسلينم 46 از من چو خر ز شير مرم چندين ساكن سخن شنو كه نه سنگينم 47 افسانها به من بر چون بندي گوءي كه من به چين و به ماچينم 48 بر من گذر يكي كه به يمگان در مشهورتر از اذر برزينم 49 شهد و طبرزدم ز ره معني گر-چه به نام تيغ و تبر-زينم genre Q 1------------------------------------------------- دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم زايشان به قول و فعل ازيرا جدا شدم 2 تا همچو زيد و عمرو -----مرا كور بود دل عيبم نكرد هيچ كسي هر كجا شدم -3 گاهي ز درد عشق پس خوب چهرگان گاهي ز حرص مال پس كيميا شدم 4 نه باك داشتم كه همي عمر شد به باد نه شرم داشتم كه ضمير-ي خطا شدم 5 وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب وقت بهار شاد به اب و گيا شدم 6 وين اسيا دوان و درو من نشسته پست ايدون سپيد سار در اين اسيا شدم 7 پنداشتم كه دهر چرا-گاه من شدهاست تا خود ستوروار مر او را چرا شدم 8- گر جور كرد باز دگر باره سوي او ميخواره-وار از پس هيهايها شدم 9 يك چندگاه داشت مرا زير بند خويش گه خوبحال و باز گهي بي-نوا شدم 10 وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت يك چند با ثنا به در پادشا شدم 11 گفتم مگر كه داد بيابم ز ديو دهر چون بنگريستم ز عنا در بلا شدم 12 صد بندگي شاه ببايست كردنم از بهر يك اميد كزو مي---روا شدم 13 جز درد و رنج چيز نيامد بهحاصلم زان كس كه سوي او-	291	-874110607582538054	1032	1627.0	799	1309	78.83880615234375	221	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms264	false	-792049704535826105	0	220	0	1035	1418	301	گشت جانم و اندر دعا ب شدم--- گفتم چو-نامشان عاما-بود و كار چودج كزدست فقرجهل--- چو ايشان3 رها-شدم image file0481NasirKhusrawDiwan_0274png تا چون ب--قال و قيل و-مقالات مختلف از عمر چند سال ميانشان فنا شدم--- گفتم چور شوه بود و-ريا-مال و زهدشان اي كرد گار باز ب--چه مبتلي شديم-- از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم كز بيم مور در دهن اژدها شدم من زو چنين رميده زمكرودها شدم مكر است بيشمار و دها مر زمانه-را من ----------------------------------چون غدر كرد حيله نماندم جز ان ك-زو فرياد خواه سوي بني مصطفي شدم فر---ياد يافتم ز-جفا و دهاي ديو چون در-حريم و قصر امام الوري شدم ناگاه با فريشتگان اشنا شدم داني كه چون شدم چوز--ديوان گريختم ناگا----------------------------------------------------------- ليل السرار1 بودم وشمس الضحي شدم برجان من چو نور امام زمان بتافت نام بزرگ امام زمان--ست از--ين قبل من از زمين چو زهره بدو بر-سما شدم 10 دنيا ب--قهر حاجت من مي روا-كند از بهر انكه حاجت ديني روا شدم--- فرعون روزگار زمن كينه جوي گشت چون من ب--علم در كف موسي عصا شدم--- اعداي اولياي خدايم عدو شدند چون اولياي او را من ز اوليا شدم--- اي امتي ز-جهل عدوي رسول خويش حيران من از جهالت و شومي -شما شدم--- گر گفتم از رسول علي خلق را وصي-ست سوي شما سزاي مساوي چرا شدم 15 ورگف-تم اهل مدح و-ثنا-ال مصطفي است چون	264	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms292	true	6624076514528142242	48	300	191	1246	1246	300	گشت جانم و اندر دعا-- شدم 17 گفتم چو نامشان علما بود و حال خوب كز دست جهل و فقر چو ايشان- رها شدم 18------------------------------------- تا چون به قال و قيل و مقالات مختلف از عمر چند سال ميانشان فنا شدم 19 گفتم چو رشوه بود و ريا مال و زهدشان اي كرد-گار باز به چه مبتلا شدم 20 از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم كز بيم مور در دهن اژدها شدم 21 ---------------------------مكر است بيشمار و دها مر زمانه را من زو چنين رميده به مكر و دها شدم 22 چون غدر كرد حيله نماندم جز انك ازو فرياد-خواه سوي نبي مصطفي شدم 23 فرياد يافتم ز جفا و دهاي ديو چون در حريم-- قصر امام اللوا شدم 24------------------------ داني كه چون شدم چو ز ديوان گريختم ناگاه با فريشتگان اشنا شدم 25 بر جان من چو نور امامالزمان بتافت ليل السرار- بودم -شمس الضحي شدم 26----------------------------- نام بزرگ امام زمان است از اين قبل من از زمين چو زهره بدو بر سما شدم 27 دنيا به قهر حاجت من مي روا كند از بهر انكه حاجت ديني روا شدم 28 فرعون روزگار زمن كينه-جوي گشت چون من به علم در كف موسي عصا شدم 29 اعداي اولياي خدايم عدو شدند چون اوليا- او را من ز اوليا شدم 30 اي امتي ز جهل عدوي رسول خويش حيران من از جهالت و شوميي شما شدم 31 گر گفتم از رسول علي خلق را وصياست سوي شما سزاي مساوي چرا شدم 32 ور گفتم اهل مدح و ثنا ال مصطف--است چون-	292	-874110607582538054	859	1356.0	667	1186	72.42832946777344	179	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms264	false	-792049704535826105	220	301	1035	1418	1418	301	زي شما سزاي جفا و هجا شدم--- عيبم هميكني-د بدانچ-م بدوست فخر فخرم بدانكه شيعت ا-ل عبا شدم از----بهر دين ز خانه براندند مر-مرا تا با رسول حق ب--هجرت سوي شدم--- معروف-- ناپديد سها بود بر فلك من بر زمين كنون ب--مثال سها شدم--- شكر ان خداي را كه بيمك--ان زفضل او برجان و مال شيعت فرمانروا شدم 20 تا-مير-مءمنان جهان مرحبام گفت نزديك مءمنان ز در مرحبا شدم--- نه پيش جزخ-داي جهان ايستادهام زان پس نه ني-زهيچ كسي-را دو-تا شدم-	264	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms293	true	703233477838691812	0	98	0	417	1230	300	زي شما سزاي جفا و هجا شدم 33 عيبم همي كنند بدانچهم بدوست فخر فخرم بدانكه شيعت اهل عبا شدم 34 از بهر دين ز-خانه براندند مر مرا تا با رسول حق به هجرت سوا شدم 35 معروف و ناپديد سها بود بر فلك من بر زمين كنون به مثال سها شدم 36 شكر ان خداي را كه به يمگان زفضل او برجان و مال شيعت فرمانروا شدم 37 تا مير مءمنان جهان مرحبام گفت نزديك مءمنان ز در مرحبا شدم 38 نه پيش جز خداي جهان ايستادهام زان پس نه هيچ نيز كسي را دو تا شدم	293	-874110607582538054	366	620.0	287	418	87.55980682373047	78	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms265	false	-2564265786614513534	1	177	5	807	1393	302	روزگار رضا جوي من شدند چون بر گزيدها علي المرتضي شدم--- احمد لواي خويش علي را سپرده بود من زير ان- بزرگ و مبارك لوا شدم image file0481NasirKhusrawDiwan_0275png مفعول مفا علن فهعو لن از بهر چه اين كبود طارم پر گرد شدا--ست باز-و مقتم-- زيرا كه درو خزان ب--زر اب بر دشت بشست سبز بيرم --گشت اب پرازنم2- و كدر-صاف گر گشت هواي صاف پرنم-- ور گشت شميده گلبن زرد داد- است ب--سيب گونه وشم-- ور بلبل را گسسته شد زير بر بست غراب بيمزه بم چ--ون باد خزان بتاخت بر-باغ زو ريخته گشت لاله را دم-- وز درد چو گشت زردوپر --گرد رخسار ترنج و سيب از--ين غم-- پوشيد- لباس خز ادكن بر ماتم لاله چرخ اعظم-- ان نار-نگر چوخ-لق سهراب وان اب -نگر چو تيغ رستم 10 بربود خزان ز-باغ رونق بستد ز جهان جهال بستم وز----جهل و-جنون خويش بنهاد از تارك نرگس افسر جم ا---ين بود هميشه رسم گيتي شاديش غم--ست و شكرش سم--- گه خرم زيد و عمرو غمگين گه غمگين زيد و عمرو خرم--- چونانكه از--ين چرار گو-هر ك-ين نظم	265	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms293	true	703233477838691812	100	300	426	1230	1230	300	روزگار رضا-جوي من شدند چون من گزيده- علي --مرتضي شدم 40 احمد لواي خويش علي را سپرده بود من زير اين بزرگ و مبارك لوا شدم genre Q 1---------------------------------------------------- از بهر چه اين كبود طارم پر گرد شده است باز و مغتم 2 زيرا كه درو خزان به زر اب بر دشت نبشت سبز مبرم 3 گشت اب پر از تم و كدر صاف گر گشت هواي صاف پرتم 4 ور گشت شميده گلبن زرد داده است به سيب گونه وشم 5 ور بلبل را شكسته شد زير بر-بست غراب بيمزه بم 6 چون باد خزان بتاخت بر باغ زو ريخته گشت لاله را دم 7 وز درد چو گشت زرد و پر گرد رخسار ترنج و سيب از اين غم 8 پوشيده لباس خز ادكن بر ماتم لاله چرخ اعظم 9 ان نار نگر چو حلق سهراب وان اب بنگر چو تيغ رستم 10 بربود خزان ز باغ رونق بستد ز جهان جمال بستم 11 وز جهل و جنون خويش بنهاد بر تارك نرگس افسر جم 12 اين بود هميشه رسم گيتي شاديش غم است و شكرش سم 13 گه خرم زيد و عمرو غمگين گه غمگين زيد و عمرو خرم 14 چونانكه از اين چهار خواهر كاين نظم-	293	-874110607582538054	705	1172.5	539	862	81.78654479980469	149	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms265	false	-2564265786614513534	177	300	807	1385	1393	302	ازان گرفت عالم 15 دو نرم و بلند و بي قرارند دو-پست و-خموش و-سخت و-محكم و ز---خلق يكي ب--سان ميش--ست پر خير-و يكي ب--شر ضيغم ---اين در-خور عذر و-خواندن حمد وان از در غدر-و رابدن ذم وز----قول يكي چو-نيش تيز-است و زحا--ل يكي چو نرم مرهم ---اين ناخوث و-خوار-همچو-خون--ست وان خوش وعزب-ز همچو زمزم--- بسيار مگوي هرچه يابي با-خار مدار گل رمارم1 image file0481NasirKhusrawDiwan_0276png نا گفته سخن خيوي مرد است خوش نيست خيو مگر-كه در فم--- بگسل طمع از وفاي جاهل هر چند كه بينيش مقدم--- زيرا كه اگر چو ابر بر شد از دود سيه نيايدت م---- مردم مشمار بي وفا را هر چند نسب برد ب--ادم--- زيرا كه ز شاخ رست خرما با خار-و نيامدند چون هم خ----اراست ز-فعل زشت	265	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms294	true	-7954855997689030568	0	150	0	597	1221	300	ازان گرفت عالم 15 دو نرم و بلند و بي-قرارند دو پست و خموش و سخت و محكم 16 وز خلق يكي به سان ميش است پر خير و يكي به شر ضيغم 17 اين در خور عذر و خواندن حمد وان از در غدر و راندن ذم 18 وز قول يكي چو نيش تيز است در جان و يكي چو نرم مرهم 19 اين ناخوش و خوار همچو خون است وان خوش و عزيز همچو زمزم 20 بسيار مگوي هرچه يابي با خار مدار گل رمارم 21 نا---------------------------------------گفته سخن خيوي مرد است خوش نيست خيو مگر كه در فم 22 بگسل طمع از وفاي جاهل هر-چند كه بينيش مقدم 23 زيرا كه اگر چو ابر بر شد از دود سيه نيايدت نم 24 مردم مشمار بي-وفا را هر-چند نسب برد به ادم 25 زيرا كه ز-شاخ رست خرما با خار و نيامدند چون هم 26 خواراست ز فعل زشت	294	-874110607582538054	511	789.0	400	641	79.71919250488281	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms266	false	-2121983303714857994	0	134	0	574	1373	301	خرما ز خوشي چو دست مكرم--- كس همچو مسيح نيست هر چند مادرش بود ب--نام مريم و----ندر شرف رسول كي بود همسايه و يار او چو- بن عم--- از غدر حذر كن و ميازار كس را پنهان1 چو مار ارقم--- كردار مدار خار-و سوزن گفتار حرير و خز و ملحم--- وز عقل ببين ب--فعل پيداش اندر دل دهر راز مبهم--- زيرا كه جهان -ز ازمايش بس نادره ناطقي--ست ابكم اين-- جنبش بي قرار يك حال افتاده در--ين بلند پشكم--- وين تاختن شب از يس روز چون از پس نقره خنگ ادهم--- اواز همي-دهد خرد را كاين راز ب هنوز نيست مبرم--- رازي--ست كه ميبگفت خواهد با تيره بساط سبز طارم--- كان راز كند رميده اخر گرگان رميده خ را از--ين رم--- وان راز كند زمين اعدا از خون دل و دو ديده شان يم	266	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms294	true	-7954855997689030568	151	300	604	1221	1221	300	خرما ز-خوشي چو دست مكرم 27 كس همچو مسيح نيست هر چند مادرش بود به نام مريم 28 واندر شرف رسول كي بود همسايه و يار او چون بن عم 29 از غدر حذر كن و ميازار كس را پنهان- چو مار ارقم 30 كردار مدار خار و سوزن گفتار حرير و خز و ملحم 31 وز عقل ببين به فعل پيداش اندر دل دهر راز مبهم 32 زيرا كه جهان از ازمايش بس نادره ناطقي است ابكم 33 از جنبش بي-قرار يك حال افتاده بر اين بلند پشكم 34 وين تاختن شب از پس روز چون از پس نقره خنگ ادهم 35 اواز همي دهد خرد را كاين كار-- هنوز نيست مبرم 36 رازي است كه ميبگفت خواهد با تيره بساط سبز طارم 37 كان راز كند رميده اخر گرگان رميده-- را از اين رم 38 وان راز كند زمين اعدا از خون دل و دو ديده-شان يم-	294	-874110607582538054	557	945.0	429	626	88.9776382446289	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms266	false	-2121983303714857994	134	301	574	1373	1373	301	وان راز برد ب--جان شيطان از جان رسول حق ماتم--- اي فرد و محيط بر دو عالم وي نور لطيف اين مجسم--- بر قهر عدوي خود برون اير مر-حجت خويش را از--ين غم بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف مفعول مفا علن فعولن اي بار خداي-- كردگارم من فضل ت--را سپاس دارم-- زيرا كه ب--روزگار پيري جز-شكر تو نيست غمگسارم image file0481NasirKhusrawDiwan_0277png جزگفتن شعر-زهد و طاعت صد شكر ترا---كه نيست كارم-- توفيق دهم بران كه در دل جز تخم رضاي تو نكارم --راز دل هر كسي تو داني داني كه چگونه دل-فگارم-- داني كه چگونه من ب--يمگان تنها و-ضعيف و-خوارو--زارم س--يخواره عزيز و شاد-و من زانك مي مينخورم نژند و خوارم-- از بيم سپاه بو حنيفه بيچاره و مانده در حصارم-- زيرا كه ب--دوستي -رسولت زي لشكر او گناهكارم ---در دوستي رسول و الش بر محنت پاي ميةشارم ت---و داد دهي ب--روز محشر زين يك رمه گاو بي فسارم--- با اين رمها ستور گمره هرگزر ندوم نه من حمارم--- هرچندب---خوب و-خوش سخنها خرماي عزيز و خوش-گوارم-	266	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms295	true	1793005215264910159	1	191	3	783	1206	300	وان راز برد به جان شيطان از جان رسول حق ماتم 40 اي فرد و محيط هر دو عالم ان نور لطيف اين مجسم 41 بر قهر عدوي خود برون ا-ر مر حجت خويش را از اين خم genre Q 1---------------------------------------- اي بار خداي و كردگارم من فضل تو را سپاس دارم 2 زيرا كه به روزگار پيري جز شكر تو نيست غمگسارم 3 جز -------------------------------------گفتن شعر زهد و طاعت صد شكر تو را كه نيست كارم 4 توفيق دهم بران-كه در دل جز تخم رضاي تو نكارم 5 راز دل هر-كسي تو داني داني كه چگونه دل فگارم 6 داني كه چگونه من به يمگان تنها و ضعيف و خوار و زارم 7 ميخواره عزيز و شاد و من زانك مي مينخورم نژند و خوارم 8 از بيم سپاه بو-حنيفه بيچاره و مانده در حصارم 9 زيرا كه به دوستيي رسولت زي لشكر او گناهكارم 10 در دوستي رسول و الش بر محنت پاي ميفشارم 11 تو داد دهي به روز محشر زين يك رمه گاو بي-فسارم 12 با اين رمه- ستور گمره هرگز نر-وم نه من حمارم 13 هرچند به خوب و خوش سخنها خرماي عزيز-- خوش گوارم	295	-874110607582538054	685	1089.5	537	866	79.09930419921875	144	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms267	false	4288260561108773426	0	68	0	321	1402	301	زي عامه چوخاك- خوارم ايراك در ديده كور عامه خارم--- زين يك رمه گرگ و خرس گمره يارب ب--تو است زينهارم--- اي مار-نبيذ و-رود و ساغر من يار تو بود مينيارم------------------------------------------------------------- مستي توو--مست مست خواهد با من چه چخي كه هوشيارم--- رو-تو ب--قطار-خويش ازيراك من با تو شتر نه در قطارم--- من گرتو--سواري اي جهان-جوي بر-مركب خوش سخن سوارم--- من گر-چه تو-شاه-- پيشگاهي با قول چو در شاهوارم	267	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms295	true	1793005215264910159	192	298	786	1201	1206	300	زي عامه چو خار خوارم ايراك در ديده كور عامه خارم 15 زين يك رمه گرگ و خرس گمره يارب به تو است زينهارم 16 اي يار نبيد و رود و ساغر من يار تو بود مينيارم 17 زيرا كه مر اين سهار بد را اي خواجه تو يار و من نه يارم 18 مستي تو و مست مست خواهد با من چه چخي كه هوشيارم 19 رو تو به قطار خويش اي-راك من با تو شتر نه در قطارم 20 من گر تو سواري اي جهان جوي بر مركب خوش سخن سوارم 21 من گر چه تو شاه و پيشگاهي با قول چو در شاهوارم	295	-874110607582538054	311	507.0	243	416	74.75961303710938	75	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms267	false	4288260561108773426	69	301	324	1402	1402	301	گر تو ب--بلخ شهرياري در خانها خويش شهريارم ---گر من ب--سلام زي تو ايم زنهار مده هگرز بارم ---من بار نخواهم از توز-يراك بار تو كشد ب--زير بارم--- از بهر خور-اي رفيق چون خر من يشت ب--زير بار نارم--- گه نرمم و گه در شت چون تيغ پيداست نهان و اشكارم--- با جاهل وبي خرد در شتم با عاقل-- نرم و برد بارم--- تا تو بمنت مرا نخواهي منديش كه منت خواستارم هر --گه كه مرا شكر شماري من بست ازان پست شمارم image file0481NasirKhusrawDiwan_0278png گر موم شوي تو روغنم من ورسر كه شوي منت شخارم--- با غدر ندارم اشناءي------------------------------------------------------ بل جرم ب--عذر در گذارم پا ك----ست ز فحشها ز بانم همچون ز-حرامها ازارم--- نايد سر-- مكر در كنارم نه دوغ دروغ در تغارم--- لافي نزدم بدين فضايل زيرا كه ب--فضل خود مشارم--- بل من ب--نمايش ره خويش حق فضلا همي-گزارم--- زيرا-كه جهان چو-اين و-ان را يك-چند گرفته بد شكارم--- من خفته ز--جهل واوهميبر---د با ناز گرفته در كنارم--- گه وعده ب--باغ مهرگان داد گه بار ب--دشت نوبهارم--- رويم ب--گل و ب--مشك بنگاشت چون ديد كه فتنها نگارم ام---روز همي ضعيف بيني اين قامت چفتها نزارم ان----روز گرم بديديي تو پنداشتي ك-ه من چنارم ا---ين چرخ هميكشاند خوش خوش چون اشتر-سوي خود مهارم ان ---روز قوي و شاد بودم ام--روز ضعيف و سوگوارم--- بر روي چو زرشد-- عقيقم بر فرق چو شير گشت قارم--- زان مي كه بدان زمانه خوردم امروز-	267	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms296	true	-78188414484836891	0	287	0	1194	1246	300	گر تو به بلخ شهرياري در خانه خ-ويش شهريارم 23 گر من به سلام زي تو ايم زنهار مده هگرز بارم 24 من بار نخواهم از تو زيراك بار تو كشد به زير بارم 25 از بهر خور اي رفيق چون خر من پشت به زير بار نارم 26 گه نرمم و گه در-شت چون تيغ پيداست نهان و اشكارم 27 با جاهل و بيخرد در-شتم با عاقل و نرم-- برد-بارم 28 تا تو بمنش مرا نخواهي منديش كه منت خواستارم 29 انگه كه مرا شكر شماري من پست ازان پست شمارم 30 -------------------------------------گر موم شوي تو روغنم من ور سركه شوي منت شخارم 31 با غدر ندارم اشناءي بل هر دو يكي است پود و تارم 32 كينه نكشم چو عذر خواهي بل جرم به عذر در-گذارم 33 پاك است ز فحشها ز-بانم همچون ز حرامها ازارم 34 نايد شر و مكر درشما-رم نه دوغ دروغ در تغارم 35 لافي نزدم بد-ن فضايل زيرا كه به فضل خود مشارم 36 بل من به نمايش ره خويش حق فضلا همي گزارم 37 زيرا كه جهان چو اين و ان را يك چند گرفته بد شكارم 38 من خفته به جهل و او همي برد با ناز گرفته در كنارم 39 گه وعده به باغ مهرگان داد گه باز به دشت نوبهارم 40 رويم به گل و به مشك بنگاشت چون ديد كه فتنه- نگارم 41 امروز همي ضعيف بيني اين قامت چفته- نزارم 42 ان روز گرم بديديي تو پنداشتيي كه من چنارم 43 وين چرخ همي كشيد خوش-خوش چون اشتر سوي چر- مهارم 44 ان روز قوي و شاد بودم و امروز ضعيف و سوكوارم 45 بر روي چو زر شده عقيقم بر فرق چو شير گشت قارم 46 زان مي كه بدان زمانه خوردم امروز	296	-874110607582538054	974	1577.5	758	1245	78.2329330444336	197	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms268	false	-7119082743589917379	12	247	57	1159	1403	301	---بيدار شدم ز خواب لابل بيدارم كرد كردگارم--- بزدودم زود زنگ غفلت از چشم و ز مغز-پر بخارم--- بستردم گرد بي فساري از عارض و-روي و--ز عذارم--- بركندم جهل و گمرهي را از بيخ ز-باغ و جويبارم--- تا رسته شوم ز دهر با او بسياري بود كارزارم--- مختاز امام عصر گشتم چون طاعت و دين شد- اختيارم ك----نون چو-ز مشكلي پپرسي سر لاجرم و زنخ نخارم--- گوشم شنوا شد--است از------------------------------------------------يرا از حق و يقين در انتظارم ---زين پس تكند شكار هرگر نه باز و نه يوز روزگارم image file0481NasirKhusrawDiwan_0279png انگه بتبار بود پورا يكسر همه ناز و افتخارم--- وامروز--- من كند همي فخر هم اهل زمين و-هم تبارم--- انگه ب--مثل سفال بودم و اكنون بي--قين زر-عيارم بر --خيز-و بيازماي ار-ايدونك بر قول نداري استوارم--- وين شعر ز پيش ازمايش بر خوان و بدار يادگارم بحر قريب مسدس اخرب مكفوف اي شسته سروتن باب ز-----مزم حح كرده چومردان و گشته بي غم- افزون ز چهل سال جهد كردي دادي كم و خود-هيچ نستدي كم ب--سيار بدين و بدان ب--حيلت كرباس بدادي ب--نرخ بيرم-- تا پاك شد اكنون ز تو گناهان منديش ب--دانگي كنون ز عالم-- افسوس نيامد ت--را ازين-- كار بر-خويشتن اين كارها مفرجم--------------------------------------------------------- از درد چگونه شودبه ان كر كز سركه نهاد و- شخار مرهم --كم بينك پيمانه و ترازو- هر گر نشود پاك ز-اب زمزم-- بر خويشتن ار توپ-پوشي اين را ان نيست بنزد خداي مبهم ---از باد فراز امد و ب--دم شد	268	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms297	true	7447599257630340961	2	300	9	1256	1256	300	48 بيدار شدم ز-خواب لابل بيدارم كرد كردگارم 49 بزدودم زود زنگ غفلت از چشم و ز مغز پر بخارم 50 بستردم گرد بي فساري از عارض و روي و از عذارم 51 بركندم جهل و گمرهي را از بيخ ز باغ و جويبارم 52 تا رسته شدم ز دهر با او بسياري بود كارزارم 53 مختار امام عصر گشتم چون طاعت و دين شدم اختيارم 54 اكنون چو ز مشكلي بپرسي سر لاجرم و زنخ نخارم 55 گوشم شنوا شده است ازيرا علم است هميشه گوشوارم 56 چشمم بينا شدهاست ازيرا از حق و يقين بر انتظارم 57 زين پس نكند شكار هرگز نه باز و نه يوز روزگارم 58 انگه به -----------------------------------تبار بود پورا يكسر همه ناز و افتخارم 59 وامروز به من كند همي فخر هم اهل زمين و هم تبارم 60 انگه به مثل سفال بودم و اكنون به يقين زر عيارم 61 برخيز و بيازماي ار ايدونك به قول نداري استوارم 62 وين شعر ز پيش ازمايش بر خوان و بدار يادگارم genre Q 1--------------- اي شسته سر و روي به اب زمزم حج كرده چومردان و گشته بيغم 2 افزون ز-چهل سال جهد كردي دادي كم و خود هيچ نستدي كم 3 بسيار بدين و بدان به حيلت كرباس بدادي به نرخ مبرم 4 تا پاك شد اكنون ز تو گناهان منديش به دانگي كنون ز عالم 5 افسوس نيايد تو را از اين كار بر خويشتن اين رازها مفرخم 6 زين سود نبينم تو را وليكن ايمن نهاي اي خر ز بيم بيرم 7 از درد جراحت رهد كسي كو از سر كه نه-د وز شخار مرهم 8 كم بيشك پيمانه و ترازوي هرگز- نشود پاك ز اب زمزم 9 بر خويشتن ار تو بپوشي ا-ن را ان نيست بسوي خداي مبهم 10 از باد فراز امد و به دم شد-	297	-874110607582538054	965	1578.5	749	1303	74.05986022949219	195	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms268	false	-7119082743589917379	248	300	1165	1398	1403	301	حرامي چه باد و چه دم--- زين كار كه كردي برون زد-ستي بر خويشتن اي خر-ستون يشكم--- بيدار شواز خواب جهل و برخوان ياسين و ب--جان و--- تن مرا دم--- بفريفت ت--را ديو با گليمي بفروختها خز ب----نرخ ملحم--- گوءي كه ب--سور اندرم و ليكن از دور نمايدت --سور ماتم--- در شور-ستان -	268	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms298	true	-4962128810854866229	2	67	7	273	1222	300	حرامي چه باد و چه دم 11 زين كار كه كردي برون زدهستي بر خويشتن اي خر ستون پشكم 12 بيدارشو از خواب جهل و برخوان ياسين و به جان و به تن فرو دم 13 بفريفت تو را ديو تا گليمي بفروختت اي خر به نرخ ملحم 14 گوءي كه به سور اندرم و-ليكن از دور بماند به سور ماتم 15 در شور ستانت	298	-874110607582538054	213	331.0	167	267	79.77528381347656	43	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms269	false	-2085864030840039188	0	199	0	892	1361	302	گمان--ست كان ميوه ستانس--ت و باغ خرم image file0481NasirKhusrawDiwan_0280png از سيم طرازي عشو ب--مكه ما ميز چنين زهر-و شهد درهم بر----راه ب--دين اندرون برو راست زين چم چه جهي بيهده بدان چم--- گر ز-ادمي اي پور تو به بايد كردن ز گناهانت همچو ادم ---گر رنجها -از افتاب عصيان از توبه برون شو ب--زير طارم گر----رحمت و نعمت چريد خواهي از-علم چر امروز و بر عمل چم مر----تخم عمل را ب---م نه از علم زيرا كه نرويدت تخم بي ثم-- اويخته از اسمان هفتم اينجا رسني است سخت و محكم--- ان را نتواني تو ديد هرگز با خاطر تاريك و-چشم پر نم-- شو دست بدو در-زن و-جدا شو زين گمراه گرك -------شبان رم -ب علم--ست مجسم نديد هرگز كس علم ب--عالم جز او مجسم--- ايد ب--دلم كر خدا امين--ست بر حكمت لقمان و ملكت جم--- مهمان و جريخوار قصر اويند هم قيصرو هم---- امير ديلم--- در حشر مكرم---- كسي بود كو گشت--ست ب--اكرام او مكرم--- بر خلق مقدم شد او بح--كمت با حكمت نيكو بود مقدم ---اين دهر همه يشت و ملك او-روي اين خلق صفر جمله واو محرم زو----يافت جهان قدر و قيمت ايراك او شهره نگينس--ت و دهر خاتم--- او داد مرا بر رمه شباني زين	269	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms298	true	-4962128810854866229	68	300	278	1222	1222	300	گمان است كان ميوه-ستان است و باغ خرم 16------------------------------------- از سيم طراري مشو به مكه ما-ميز چنين زهر و شهد برهم 17 بر راه به دين اندرون برد راست زين خم چه جهي بيهده بدان خم 18 گر ز ادمي اي پور تو-به بايد كردن ز-گناهانت همچو ادم 19 گر رنجهاي از افتاب عصيان از توبه درون شو به زير طارم 20 گر رحمت و نعمت چريد خواهي از علم چر امروز و بر عمل چم 21 مر تخم عمل را به نم نه از علم زيرا كه نرويدت تخم بينم 22 اويخته از اسمان هفتم اينجا رسني هست سخت-- محكم 23 ان را نتواني تو ديد هرگز با خاطر تاريك و چشم يرتم 24 شو دست بدو در زن و جدا شو زين گم ره كاروان و بيشبان رم 25 علم است مجسم نديد هرگز كس علم به عالم جز از مجسم 26 ايد به دلم كز خدا امين است بر حكمت لقمان و ملكت جم 27 مهمان و جراخوار قصر اويند با قيصر و خاقان امير ديلم 28 در حشر مكرم بود كسي---- كو گشتهاست به اكرام او مكرم 29 بر خلق مقدم شد او به حكمت با حكمت نيكو بود مقدم 30 اين دهر همه پشت و ملك او روي اين خلق صفر جمله واو محرم 31 زو يافت جهان قدر و قيمت ايراك او شهره نگين است و دهر خاتم 32 او داد مرا بر رمه شباني زين-	298	-874110607582538054	798	1289.0	613	992	80.44355010986328	165	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms269	false	-2085864030840039188	200	302	899	1361	1361	302	با رمه رمارم--- اي تشنه ت--را من رهي نمودم گر مست نء-ي سخت زي لب يم--- گر تو بپذيري ز من تصيحت از چاه بر اءي ب--چرخ اعظم بحر سريع مطوي محذوف مفتعلن مفتعلن فا علن اي عجب ار-دشمن من خود منم خيزه گله چون كنم از دشمنم-- دشمن من اين تن بد مهر-مست كرده گره دامن بر دامنم-- دانم از--ين دشمن بد خوكه هيچ زو نشود خالي پيراهنم image file0481NasirKhusrawDiwan_0281png جامه بدرند از اعدا و انك جامه ش بدريد-ه عد وخود منم-- دشمن من چاهي-1 تيره -ست و من برتر از--ين تيره چه و روشنم --اين فلكي جان مرا شصت-	269	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms299	true	-4183687232214280533	2	106	8	423	1209	300	با رمه رمارم 33 اي تشنه تو را من رهي نمودم گر مست نهاي سخت زي لب يم 34 گر تو بپذيري ز-من نصيحت از چاه بر-اءي به چرخ اعظم genre Q 1------------------------------- اي عجب ار دشمن من خود منم خيره گله چون كنم از دشمنم 2 دشمن من اين تن بد مهر مست كرده گره دامن بر دامنم 3 وايم از اين دشمن بدخو كه هيچ زو نشود خالي پيراهنم 4 ج--------------------------------------امه بدرند از اعدا و انك جامه-ش بدريد ز خود خود منم 5 دشمن من چاهي و تيره است و من برتر از اين تيزر----و روشنم 6 اين فلكي جان مرا شصت	299	-874110607582538054	358	557.5	274	491	72.91242218017578	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms270	false	1177844193011864519	0	172	0	755	1353	301	سال داشت در--ين زندان خاكيب تنم-- گر نشدم عاشق و بيدل چرا مانده بچ--اه اندر چون بيژنم-- چون كه در--ين چاه چو-نادان ب--باد داده تبر در طلب سوزنم-- نيست جز-ان روي كه دل زين خسيس خوش خوش بي رنج و-جفا بركنم--- پيش من اين سفله بچ--اه اوفتد من سر از--ين چه ب--فلك بركنم در ---طلب دانش و دين چند گاه دامن مرد-ي ب--كمر بر زنم--- گرد كسي گردم كز بند جهل طاعتش ازاد كند گردنم--- انكه جز اب خوش علمش نكرد از تعب تابش جهل ايمنم--- تا تن من گشت بپي--رامنش ديو نگشت---ست بپي--رامنم تا تن--- من طاعت او يافت---ست طاعت--- دارد همي اهريمنم--- پيشرو خلق يس از مصطفي كز يس او فخر بود رفتنم ب-----لحسن ان معدن احساس كزو دل ب--سخن گشت---ست ابستنم--- گرت ب--سيم و زر دين حاجت--ست بر سر هر دو من ازو خازنم--- عالم و افلاك نيرزد همي بي سخن او ب--يكي ارزنم--- اتشم ار اهن و دوءي وگر اب شوي اب ت-را اهنم روزن علمست زبانم بلي خيز وبنه گوش برين روزنم بيخ سفاهت ز دل تو	270	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms299	true	-4183687232214280533	106	300	423	1209	1209	300	سال داشت در اين زندان چاهي- تنم 7 گر نشدم عاشق و بيدل چرا مانده به چاه اندر چون بيژنم 8 چون-كه در اين چاه چو نادان به باد داده تبر در طلب سوزنم 9 نيست جز ان روي كه دل زين خسيس خوش خوش بي-رنج و جفا بركنم 10 پيش از--ين سفله به چاه اوفتد من سر از اين چه به فلك بركنم 11 در طلب دانش و دين چند گاه دامن مردان به كمر در زنم 12 گرد كسي گردم كز بند جهل طاعتش ازاد كند گردنم 13 انكه چو اب خوش علمش بكرد از تعب ات-ش جهل ايمنم 14 تا تن من گشت به پيرامنش ديو نگشته است به پيرامنم 15 تا دل من طاعت او يافته است طاعت من دارد---- اهر-منم 16 پيشرو خلق پس از مصطفي كز پس او فخر بود رفتنم 17 بوالحسن ان معدن احسان كزو دل به سخن گشته است ابستنم 18 گرت به سيم و زر دين حاجت است بر سر هر دو من ازو خازنم 19 عالم و افلاك نيرزد همي بي-سخن او به يكي ارزنم 20 اتشم ار اهن و روءي وگر اب شوي اب تورا اهنم 21------------------------------------------ بيخ سفاهت ز دل تو-	299	-874110607582538054	671	1074.5	513	841	79.78597259521484	132	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms270	false	1177844193011864519	173	301	760	1353	1353	301	بر كنم وح-كمت بپراگنم--- وز سر جاهل ب--سخن تاج فخر پيش خردمند ب--پاي افگنم مردزيم زي خرد ونفس خويش ورنه -----چنينم كه بگفتم زنم ---شاد شدي چون بشنيدي كه پار ويران شد گوشه-- از مسكنم--- شاديت انده شود امسال اگر بر گذري بر در و بر روزنم ج- نيستم ان من كه سلارح فلك كار كند بر زره و جوشنم--- چرخ مرا بنده بود چون ازو ايزد دادار بود ضامنم image file0481NasirKhusrawDiwan_0282png شادمن از دين و هدي گشته ام پس كه تواند كه كند غمگم گر-----تنم از جامه برهنه شود علم و خرد گرد تنم بر-تنم--- گرچه زمان عهدم بشكست من عهد خداوند زمان نشكنم--- روي خدا و دل عالم معد كز شرفش حكمت را معدنم--- انكه چو بگزارم نامش ب--دل فرخ نوروز شود بهمنم--- خلق ب--رنجست---	270	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms300	true	-2627817283465285694	2	144	7	607	1257	300	بر-كنم و حكمت بپراگنم 22 وز سر جاهل به سخن تاج فخر پيش خردمند به پاي افگنم 23 مرد تءي گر نه چنين يابيم ور نه چنينم كه بگفتم زنم 24 شاد شدي چون بشنيدي كه پار بيران شد گوشهاي از مسكنم 25 شاديت انده شود امسال اگر بر-گذري بر در-و بر برزنم 26 نيستم ان من كه سلا-ح فلك كار كند بر زره و جوشنم 27 چرخ مرا بنده بود چون ازو ايزد دادار بود ضامنم 28 شاد ------------------------------------من از دين-- هدي گشته-ام پس كه تواند كه كند غمگنم 29 گر تنم از جامه برهنه شود علم و خرد گرد تنم بر تنم 30 گرچه زمان عهدم بشكست من عهد خداوند زمان نشكنم 31 روي خدا و دل عالم معد كز شرفش حكمت را معدنم 32 انكه چو بگذارم نامش به دل فرخ نوروز شود بهمنم 33 خلق به رنج است	300	-874110607582538054	504	847.0	390	643	78.38258361816406	102	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms271	false	8960129985639236527	1	143	2	649	1391	301	من از فر او هم ب--دل و هم ب--جسد ساكم ----خلق مرا گفت نيارد كه خيز جز ب--گه قد قامت مءذنم--- ميوها معقول ب--دست خرد از شجر حكمت او ميچنم--- سوزن سوزانم در چشم جهل ليكن در باغ خرد سوسم---- گوءي از خلق جدا چون شدي زشت نشايدت بدين گفتنم --روغن و كنجاره1 بهم خوب نيست ايشان كنجاره و من روغم ----از فلك ريمن باكيم نيست رام بسي بود همين ريمنم گر----تنم از-گلشن دور است من از دل پرح-كمت در گلشم---- دهر نفرسود و بفرسودمان تاچه مرادش بود از خستنم-- شصت و دو-سال است كه -كوبد-همي روز-و شبان در فلكي هاوثم ---چشم همي-دارم همواره تا كي بود از كوفتنش رستنم نافه ب--ساءي بدهد ب مشك بوي فضل ازينست ز فر--سودنم بحر رمل مثمن مخبون مجحوف فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع 20 پانزده سال بر امد كه ب--يمگانم چون و از بهر چه زيرا	271	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms300	true	-2627817283465285694	145	300	609	1257	1257	300	من از فر او هم به دل و هم به جسد ساكنم 34 خلق مرا گفت نيارد كه خيز جز به گه قد-قامت م-ذنم 35 ميوه- معقول به دست خرد از شجر حكمت او ميچنم 36 سوزن سوزانم در چشم جهل ليكن در باغ خرد سوسنم 37 گوءي كز خلق جدا چون شدي زشت نشايدت بدين گفتم 38 روغن و كنجاره- بهم خوب نيست ويشان كنجاره و من روغنم 39 از فلك ريمن باكيم نيست رام بسي بود همين ريمنم 40 گر تنم از گلشن دور--ست من از دل پر حكمت در گلشنم 41 دهر بفرسود و بفرسودمان بر فلك جافي ازين خشمنم 42 شصت و دو سال است كه بكوبد همي روز و شبان در فلكي هاونم 43 چشم همي دارم همواره تا كي بود از كوفتنش رستنم 44 تاش نساءي ندهد-- مشك بوي فضل ازين است فرو سودنم genre Q 1------------------------------------------- پانزده سال بر-امد كه به يمگانم چون و از بهر چه زيرا-	300	-874110607582538054	536	850.5	416	701	76.46219635009766	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms271	false	8960129985639236527	143	301	649	1391	1391	301	كه ب--زندانم ب----دو بندم من ازيرا كه تن و --جان را عقل بست---ست وب---تن بسته وحيرانم 8 image file0481NasirKhusrawDiwan_0283png چه عجب گر ننهد ديو مرا گردن سر زنش چون كنيم من نه سليمانم مر---مرا انها دادند كه سامان را نيستم من چوسليمان كه چو سامانم ه--مچو خورشيد منور سخنم پيداست گر ب--فرسوده تن از چشم تو پنهانم-- نور گيرد دلت از حكمت من چون ماه كه دلت را من خورشيد درخشانم 5-كان علم و سخن ح-كمت يمگان--ست تا من اي مرد خردمند بي--مگانم-- گرد گر گشت تنم نيست عجب زيراك از تن تيره در--ين گنبد گردانم-- از ره دين كه نجات----ست نگشت-ستم زانكه در زير فلك نيست چو-تن جانم مرم----را گوءي چون هيچ برون ناءي چه نكوهيم كه از ديو گريزانم چون --كه با گاو و-خرم صحبت فرماءي گر-تو داني كه نه گوبان و نه خربانم 10-با گروهي كه بخندند و بخندانند چون كنم چون ته بخندم نه بخندانم-------------------------------------------------------------------- از غم انكه دي از بهر چه خنديدم-	271	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms301	true	2719019480946271106	0	194	0	813	1277	300	كه به زندانم 2 به دو بندم من ازيرا كه مر اين جان را عقل بسته است و به تن بسته -ديوانم 3---------------------------------------- چه عجب گر ندهد ديو مرا گردن سروريش چه كنم-- من نه سليمانم 4 مر مرا انها دادند كه سلمان را نيستم همچو سليمان كه چو سلمانم 5 همچو خورشيد منور سخنم پيداست گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم 6 نور گيرد دلت از حكمت من چون ماه كه دلت را من خورشيد درفشانم 7 كان علم و خردو حكمت يمگان است تا من--- مرد خردمند به يمگانم 8 گرد گر گشت تنم نيست عجب زيراك از تن پير- در اين گنبد گردانم 9 از ره دين كه به جان است نگشتهستم زانكه در زير فلك نيست چو تن جانم 10 مر مرا گوءي چون هيچ برون ناءي چه نكوهيم گر از ديو گريزانم 11 چونكه با گاو و خرم صحبت فرماءي گر تو داني كه نه گوبان و نه خربانم 12 با گروهي كه بخندند و بخندانند چه -كنم چون نه بخندم نه بخندانم 13 ور بر اين قوم بخندم چو بيازارم پس بر اين خنده جز ازار نخندانم 14 از غم انكه دي از بهر چه خنديدم	301	-874110607582538054	640	1053.5	494	861	74.33216857910156	129	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms272	false	1779737012422451770	0	90	0	421	1443	301	خود من امروزب---دل خسته و گريانم--- خنده از-بي خردي- خيزد چون خندم چون خرد سخت گرفت---ست گريبانم--- نروم نيز ب--كام تن بي دانش چون روم نيز چو از رفته پشيمانم--- تازه رويم ب--مثل لاله نعمان بود كاه پوسيده شد ان لالها نعمانم 5- گر ب--باد تو كنم خرمن خود بر-باد نبود فردا جز باد در انبانم ---چون نينديشم كر بهر چرا بست---ست اندر--ين كالبد ساخته يزدانم--- دي ب--دشت از سرچون گوي همي-گشتم وز جفاي فلك امروز چو چوگانم--- گر من انم كه چو ديباچها نو بودم چون كه امروز چو	272	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms301	true	2719019480946271106	194	299	813	1271	1277	300	خود من امروز به دل خسته و گريانم 15 خنده از بي خردان خيزد چون خندم چون خرد سخت گرفته است گريبانم 16 نروم نيز به كام تن بي-دانش چون روم نيز چو از رفته پشيمانم 17 تازه رويم به مثل لاله نعمان بود كاه پوسيده شد ان لاله ن-عمانم 18 گر به باد تو كنم خرمن خود را باد نبود فردا جز باد در انبانم 19 چون نينديشم كز بهر چرا بسته است اندر اين كالبد ساخته يزدانم 20 دي به دشتاندر -چون گوي همي گشتم وز جفاي فلك امروز چو چوگانم 21 گر من انم كه چو ديباجي- نو بودم چون-كه امروز چو	301	-874110607582538054	401	664.5	316	463	86.60906982421875	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms272	false	1779737012422451770	91	301	429	1443	1443	301	خلقانم--- زين يسم باز كجا برد همي-خواهد چون برون ارد از--ين خانها ويرانم 20 اندر--ين خانه ستم كردم و-خوش خوردم چون ستورانو-- تو گفتي كه نه انسانم چ---ون نترسم كه چو-جاءي بروم ديگر ب--بد خويش بياويزم و در مانم---------------------------------------------------------------------- گر بد--ندان ب-جهان خيره در اويزم نهلندم -برند از بن دندانم--- خيزم اكنون چواز---ين راز شوم اگه گرد كردار بد از جامه بيفشانم--- پيشتر زانكه از--ين خانه بخوانندم نامها خويش هم امروز فرو خوانم 25 هر چه دانم كه برهنه شود ان فردا خيره بر خويشتن امروز چه پوشانم image file0481NasirKhusrawDiwan_0284png بد من نيكي گردد چو كنم توبه كه چنين كرد ايزد-وعده ب--فرقانم--1 بكنم هر چه بدانم كه درو خير است نكنم انچه بدانم كه نميداخم--- حق هر كس ب--كم ازاري بگزارم كه مساماني اين--ست و مسلمانم--- نروم جز ز يس پيشرو رحمان گر درست--ست كه من بنده رحمانم--- حق نشناسم هر گز دو مخالف را اين قدر دانم زيرا كه نه حيوانم--- گه چنين گه نه چنين اين سخن مست--ست چشم دارم كه نخواني سوي مستانم هر كه--- او از يس تقليد همي-خواند مرمرا خود ز يسش رفتن نتوانم--- چند پرسي كه چگوءي تو بيا--ران در چون نپرسي ز همه امت يكسانم--- گر مسامانان ياران ن-ي بودند من همي------- نيز مسلمانم و از يارانم ب 10 گرچوتو شيعت ايشان-	272	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms302	true	-2135804088482990468	0	246	0	1100	1311	300	خلقانم 22 زين پسم باز كجا برد همي خواهد چون برون ارد از اين خانه- بيرانم 23 اندر اين خانه ستم كردم و خوش خوردم چون ستوران كه تو گفتي كه نه انسانم 24 چون نترسم كه چو جاءي بروم ديگر به بد خويش بياويزم و در مانم 25 چون هم امروز نگويم كه چو درمانم به چنان جا كه كند دارو و درمانم 26 گر به دندان ز جهان خيره دراو-يزم نهلندم ببرند از بن دندانم 27 خيزم اكنون كه از اين راز شدم اگه گرد كردار بد از جامه بيفشانم 28 پيشتر زانكه از اين خانه بخوانندم نامه خ-ويش هم امروز فرو خوانم 29 هر-چه دانم كه برهنه شود ان فردا خيره بر خويشتن امروز چه پوشانم 30------------------------------------- بد من نيكي گردد چو كنم توبه كه چنين كرد ايزد وعده به فرقانم 31 بكنم هر-چه بدانم كه درو خير است نكنم انچه بدانم كه نميدانم 32 حق هر-كس به كم ازاري بگزارم كه مسلماني اين است و مسلمانم 33 نروم جز سپ-س پيشرو رحمان گر درست است كه من بنده رحمانم 34 حق نشناسم هر-گز دو مخالف را اين-قدر دانم ايرا كه نه حيرانم 35 گه چنين گه نه چنين اين سخن مست است چشم دارم كه نخواني سوي مستانم 36 هركهم او از پس تقليد همي خواند نتوانم سپ----سش رفتن نتوانم 37 چند پرسي كه چگوءي تو به ياران در چون نپرسي ز-همه امت يكسانم 38 گر مسلمانان ياران نبي بودند من مسلمانم من نيز -----------ز يارانم 39 گر چو تو شيعت ايشان	302	-874110607582538054	898	1486.5	707	1162	77.28054809570312	165	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms273	false	8233058641120050798	0	47	0	197	1361	301	نبوم من نيست بس شگفتي كه نه من اسمت ايشانم--- گر ببايد گرويدن ب--كسي ديگر با محمد پس پيش ار تو برهانم--- خشم يكسو--فگن ا----------ينك من و اينك تو گر سواري پس پيش اي ب--ميدانم ---پيش من سر كه منه تا نكني در دل كه بخري بدل -	273	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms302	true	-2135804088482990468	246	300	1100	1311	1311	300	نبوم من نيست بس شگفتي كه نه من ا-مت ايشانم 40 گر ببايد گرويدن به كسي ديگر با محمد پس پيش ار تو برهانم 41 خشم يك سو فگن اينك تو و اينك من---------- گر سواري پس پيش اي به ميدانم 42 پيش من سر-كه منه تا نكني در دل كه بخري به دل	302	-874110607582538054	180	299.5	138	223	80.71749114990234	39	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms273	false	8233058641120050798	47	300	197	1356	1361	301	سر كه سپندانم ---چون ب--حرب اءي با دشنها ريم اهن مكن اي غافل بنديش ز سوهانم 15 گر ت--را يشت ب--سلطان خراسان--ست هيچ غم نيست ز سلطان خراسانم--- صد گواه--ست مرا عدل كه من ز--يزد بر تو و بر سر سلطان تو سلطانم--- از در سلطان ننگ--ست مرا زيراك من بين--كو سخنان بر سر سرطانم--- نه بجز پيش خداي از بنه برهانم نه جز او-را چو تو منحوس بفرمانم--- حجتم روشن از ان--ست كه من بر خلق حجت نايب پيغمبر سبحانم 20 پيش دنيا نكشم دست همي تا او نكند خ در قفس خويش بزند--انم--- تختها كشتي نوحم ب--خراسان در لاجرم هيچ خطر نيست ز-طوفانم--- غرقه اند اهل خراسان و نه اگاهند سر ب--زانو من بر--- مانده چنين زانم--- اي سر مايها هر نصرت مستنصر من اسير غلبه لشكر شيطانم عد---ل و احسان تو طوق--ست در--ين گردن غرقه عدل تو و بنده احسانم image file0481NasirKhusrawDiwan_0285png كس بم--يزان خرد نيست مرا همسنگ چون گران--ست ب--احسان تو ميزانم--- من ب--بستان بهشت اندرم از فضلت حكمت تس-ت درو ميوه و ريحانم--- تو نبيرها- پسر موسي و هاروني زين قبل من عدوي لشكر هامانم--- همچو پر-نور دل تو ز-عوار و عيب من بيچاره ز عصيان تو عريانم 5--دفترم پر ز مديح تو و جد ت-ست كه من از عنلو ز احسان ت-و حسانم بحر رمل مسدس مقصور اين چه خلق و-چه جهان--ست اي كريم كر تو كس را مي-نبينم شرم و-بيم-- راست كردند اين خران سوگند تو بركني زيشان كنون بي شك جحيم 0 وان بهشت- با فراخ-ي اسمان نيست ان از بهر اينها اي رحيم --	273	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms303	true	-8150182205058279315	0	287	0	1195	1251	300	سر-كه سپندانم 43 چون به حرب اءي با دشنه نر-م اهن مكن اي غافل بنديش ز سوهانم 44 گر تو را پشت به سلطان خراسان است هيچ غم نيست ز سلطان خراسانم 45 صد گواه است مر -عدل كه من ز ايزد بر تو و بر سر سلطان تو سلطانم 46 از در سلطان ننگ است مرا زيراك من به نيكو سخنان بر سر سرطانم 47 نه بجز پيش خداي از بنه برپايم نه جز او را چو تو منحوس بفرمانم 48 حجتم روشن از ان است كه من بر خلق حجت نايب پيغمبر سبحانم 49 پيش دنيا نكنم دست همي تا او نكشد-- در قفس خويش به دستانم 50 تخته- كشتي نوحم به خراسان در لاجرم هيچ خطر نيست ز طوفانم 51 غرقه-اند اهل خراسان و ني-اگاهند سر به زانو--- بر من مانده چنين زانم 52 اي سر مايه- هر نصرت مستنصر من اسير غلبه لشكر شيطانم 53 عدل و احسان تو طوق است در اين گردن غرقه عدل تو و بنده احسانم 54------------------------------------- كس به ميزان خرد نيست مرا پاسنگ چون گران است به احسان تو ميزانم 55 من به بستان بهشت اندرم از فضلت حكمت توست درو ميوه و ريحانم 56 تو نبيره و پسر موسي و هاروني زين قبل من عدو ل-شكر هامانم 57 همچو پر نور دل تو ز عوار و عيب من بيچاره ز عصيان تو عريانم 58 دفترم پر ز مديح تو و جد توست كه من از عدل و زاحسانت چو حسانم genre Q 1 ---------اين چه خلق و چه جهان است اي كريم كز تو كس ر امي نبينم شرم و بيم 2 راست كردند اين خران سوگند تو پركني زينها كنون بي-شك جحيم 3 وان بهشتي با فراخيي اسمان نيست ان از بهر اينها اي رحيم 4	303	-874110607582538054	1047	1716.5	812	1255	83.4262924194336	212	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms274	false	-644785468994502279	10	285	47	1267	1341	301	ميم-- بر شب بيطاعتي فتنه -ست خلق ك- نميجويد ز صبح دين نسيم كس-- نميخرد رحيق و سلسبيل روي زي غسلين نهادند و حميم ا--ز در مهلت نيند اينها وليك تو خدايا هم كريمي هم حليم 15 اي رحيم از ت-ست قوت بر حذر مر مرا از مكر شيطان رجيم-- من نگويم تو قديم و محدثي كافريدها تست محدث يا قديم--- زاده و-زاينده چون گويد كيست هر دو بنده ت-ست زاينده و عقيم در خ---ريم خانها پيغمبرت مر-مرا ازتست در دو جهان- نعيم--- تو سزاءي گر بداري بنده را اندر--ين بي رنج و پر نعمت حريم 20 مر مرا غربت ز-بهر دين ت-ست دين سوي من بس عظيمست-- اي عظيم من ---غريبم در- غريي بي گمان مرد افتد بي رفيق------- و بي----- نديم در ---غريبي نان دستاسين و دوغ به كه در دوزخ ز-قوم و خون و ريم هرك-----را محنت نه جاويدي بود محنت او محنتي باشد سليم--- گر نباشد اسب خر بس مركبم ور نباشد حله در پوشم گليم 25 دام ديو-است انكه نك برهاي و-سر مرت---را دستار گشث و-كفش -ديم--- من ز-بهر دين شدم چون زر زرد تو ز-دين ماندي چو سيم از بهر-سيم image file0481NasirKhusrawDiwan_0286png از دروغ تست---- جانم در ازيغ وز جفاي تست ريشم پر ستيم--- چند جوءي انچه ندهندت همي چيز نا موجود كي جويد حكيم ---در مقام بي بقا ماندن بجوي تا نماني در عذاب ايدون مقيم--- در ره عمري شتابان روز و شب اي برادر گر درستي يا سقيم--- ميروي هموار و گوءي -ايدرم مار ميگيري كه اين ماهي--ست شيم--- چشم داري ماه را تا نو شود تا بيابي از سينجي سيم نيم--- مرگ را ميجوءي و اگه نءي- من چنين نادان نديدم اي كريم--- سال سي	274	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms304	true	-3279823889954889250	0	300	0	1256	1256	300	ميم 5 بر شب بيطاعتي فتنه است خلق كس نميجويد ز صبح دين نسيم 6 كس نميخرد رحيق و سلسبيل روي زي غسلين نهادند و حميم 7 از در مهلت نيند اينها وليك تو خدايا هم كريمي هم حليم 8- اي رحيم از توست قوت بر-حذر مر مرا از مكر شيطان رجيم 9 من نگويم تو قديم و محدثي كافريده توست محدث يا قديم 10 زاده و زاينده چون گويد كسيت هر-دو بنده توست زاينده و عقيم 11 در حريم خانه- پيغمبرت مر مرا از توست- دو جهاني نعيم 12 تو سزاءي گر بداري بنده را اندر اين بي-رنج و پر-نعمت حريم 13 مر مرا غربت ز بهر دين توست وين سوي من بس عظيم است اي عظيم 14 هم غريبم مرد بايد بي-گمان بي----------رفيق و خويش و بييار و نديم 15 در غريبي نان دستاسين و دوغ به چو در دوزخ ز قوم و خون و ريم 16 هركه را محنت نه جاويدي بود محنت او محنتي باشد سليم 17 گر ندارم اسپ خر بس مركبم ور نيابم خز در--پوشم گليم 18 دام ديو است اي كبل بر پاي و سر مر تو را دستار خيش و كفش اديم 19 من ز بهر دين شدم چون زر زرد تو ز دين ماندي چو سيم از بهر سيم 20 ا-------------------------------------ز دروغ توست در جانم در---يغ وز ستم توست ريشم پر-ستيم 21 چند جوءي انچه ندهندت همي چيز نا-موجود كي جويد حكيم 22 در مقام بي-بقا ماندن مجوي تا نماني در عذاب ايدون مقيم 23 در ره عمري شتابان روز و شب اي برادر گر درستي يا سقيم 24 ميروي هموار و گوءي كايدرم مار ميگيري كه اين ماهي است شيم 25 چشم داري ماه را تا نو شود تا بيابي از سپنجي سيم تيم 26 مرگ را ميجوءي و اگه نهاي من چنين نادان نديدم اي كريم 27 سال سي-	304	-874110607582538054	1074	1758.0	822	1320	81.36363983154297	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms275	false	-7471351053086499789	0	241	0	1153	1454	301	بايد داد وام اي بد غريم 1 -جور بر بيوه وي-تيم خود مكن اي ستمگر برت-ن بيوه و يتيم--- زان مقام انديش كانجا همسرند با رعيت هم امير و هم زعيم--- از كه دادت حجت اين پند تمام از امام خلق عالم بوتميم بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف مفعول مفا علن فعولن ازمن برميد غمگسارم چون ديد ضعيف و خاكسارم-- گرد در من هميني-ارد گشتن نه رفيقم و نه يارم --زين عارض همچو پر شاهين شايد كه حذر كند شكارم-- نشناخت مرا حريف ديرين زيرا كه چنين نديد پارم --چون چنبر چفته ديد ازيرا اين قد چو-سرو جويبارم وز---طلعت من زمان بزر---اب شست ان همه صورت و-نگارم-- گر گويمش اين همان نگار-است ترسم كه ندارد استوارم با---جور زمانه هيچ حيلت جز صبر ندانم و ندارم --زين ديو چو جاهلان نترسم زيرا كه نيايد او ب--كارم image file0481NasirKhusrawDiwan_0287png يزدانش نداد هيچ دستي جز بر-تن و ييكر نزارم--- كرد انچه توانش بود-و طاقت بر اين تن پير پر اوارم--- كافور سييد گشت ناگه اين عنبر تر بر--ين عذارم اين--- تن صدفس--ت و من بدو در مانندها در شاهوارم چ---ون در تمام گردم انگه اين تيوه صدف بدو سپارم--- جز علم و عمل همي-نورزم تا-بسته دري--ن حصين حصارم--- تيمار ندارم از زمانه اسانش همي فرو گذارم--- تا-روي ب--سوي من نيارد من روي ب--سوي او تيارم--- در دست امير-و شاه ندهم بر ارزوي مهي مهارم ---زين پاك شد است و-بي خيانت هم دامن و-دست و-هم ازارم--- هرگز نشوم ب--كام دشمر تابر--تن خويش كامگارم	275	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms305	true	-1049131238339784500	19	298	83	1246	1251	300	بايد داد وام اي بد غريم 29 جور بر بيوه و يتيم خود مكن اي ستمگر بر زن بيوه و يتيم 30 زان مقام انديش كانجا همبرند با رعيت هم امير و هم زعيم 31 از كه دادت حجت اين پند تمام از امام خلق عالم بوتميم genre Q 1 از ---------------------------------------من برميد غمگسارم چون ديد ضعيف و خنگسارم 2 گرد در من همي نيارد گشتن نه رفيقم و نه يارم 3 زين عارض همچو پر شاهين شايد كه حذر كند شكارم 4 نشناخت مرا رفيق پارين زيرا كه چنين نديد پارم 5 چون چنبر چفته ديد ازيرا اين قد چو سرو جويبارم 6 وز طلعت من زمان به زر اب شسته-- همه صورت و نگارم 7 گر گويمش اين همان نگار است ترسم كه ندارد استوارم 8 با جور زمانه هيچ حيلت جز صبر ندارم و ندارم 9 زين ديو چو جاهلان نترسم زيرا كه نيايد او به كارم 10------------------------------------- يزدانش نداد هيچ دستي جز بر تن و پيكر نزارم 11 كرد انچه توانش بود و طاقت با اين تن پير پر عوارم 12 كافور سپيد گشت ناگه اين عنبر تر بر اين عذارم 13 اين تن صدف است و من بدو در ماننده- در شاهوارم 14 چون در تمام گردم انگه اين تيره صدف بدو سپارم 15 جز علم و عمل همي نورزم تا بسته در اين حصين حصارم 16 تيمار ندارم از زمانه اسانش همي فرو گذارم 17 تا روي به سوي من نيارد من روي به سوي او نيارم 18 در دست امير و شاه ندهم بر ارزوي مهي مهارم 19 زين پاك شدهاست و بي خيانت هم دامن و دست و هم ازارم 20 هرگز نشوم به كام دشمن تا بر تن خويش كامگارم	305	-874110607582538054	1023	1740.5	795	1242	82.36714935302734	220	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms275	false	-7471351053086499789	242	301	1156	1454	1454	301	منت هيچ ناسزاءي ماليده كند ب--زير بارم بر----اسپ معاني و معالي در دشت مناظره سوارم ---چون حمله برم ب--جمله خصمان گمراه شوند در غبارم--- چشم حكما ب--خار مشكل در-چند-و چرا-و چون بخارم--- بر سيرت ال مصطفا ام اين--ست قويتر افتخارم--- نزديك خران خلق ازيرا- همواره چنين ذليل و خوارم--- اي جاهل ناصبي چه كوشي چندين ب--جفا-و كارزارم--- تو چاكر-	275	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms306	true	-847772386100200879	0	75	0	334	1267	300	منت هيچ ناسزاءي ماليده كند به زير بارم 22 بر اسپ معاني و معالي در دشت مناظره سوارم 23 چون حمله برم به جمله خصمان گمراه شوند در غبارم 24 چشم حكما به خار مشكل در چند و چرا و چون بخارم 25 بر سيرت ال مصطفي-ام اين است قويتر افتخارم 26 نزديك خران خلق ا-يراك همواره چنين ذليل و خوارم 27 اي جاهل ناصبي چه كوشي چندين به جفا و كارزارم 28 تو چاكر	306	-874110607582538054	293	474.5	236	336	87.20237731933594	60	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms276	false	1412912308824223998	0	171	0	861	1460	301	مرد با-دوالي من شيعت مرد ذوالفقارم--- رنجيت نبود تا گمانت ان بود كه من چو-تو حمارم--- واكنون چو-شدي ز-حالم اگ-ه يكسر- چه كثي سر-از فسارم--- از دور نگه كني سوتي من گوءي كه يكي گزنده مارم--- شادان شده-- كه من ب--يمگان درمانده و خوار-و بي زوارم در----كوه بود قرار گوهر زين--ست ب--كوه در-قرارم--- چونان-كه ب--غار در پيمبر من نيز----- كنون چنان بغارم image file0481NasirKhusrawDiwan_0288png هرچند كه بي رفيق و يارم درمانده خلق روزگارم ---من شكر خداي را ب--طاعت با-طاقت تن همي-گزارم--- باري نه چوتو--ز خمر دنيا سر-پر ز-بخار و-پر خمارم--- شايد كهز--شهر خويش دورم تا نيست سوي امير بارم--- زيرا كه بس--ست علم وح-كمت امروز نديم و غم-گسارم--- گر كنده شد---ست خان---مانم حكمت رست---ست در كنار---ه شايد كه ندانيم نفايه چون سوي خيار- نامدارم--- گر-تو ب--تبار فخر داري من مفخر گوهر --تبارم--- اشعار ب--پارسي و تازي برخوان و بدار يادگارم--- اي انكه چهار-يار گوءي من با-تو بدين خلاف يارم--- شش بود رسول نيز مرسل بنديش نكو در اعتذارم--- از پنج چو بهتراسث- ششم بهتر ز-سه باشد اين چهارم--- اي بار	276	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms306	true	-847772386100200879	75	300	334	1267	1267	300	مرد با دوالي من شيعت مرد ذوالفقارم 29 رنجيت نبود تا گمانت ان بود كه من چو تو حمارم 30 واكنون كه شدي ز حالم اگاه يك سو چه كشي سر از فسارم 31 از دور نگه كني سوي- من گوءي كه يكي گزنده مارم 32 شادان شدهاي كه من به يمگان درمانده و خوار و بي-زوارم 33 در كوه بود قرار گوهر زين است به كوه در قرارم 34 چونان كه به غار شد پيمبر من نيز همان كنون به ---غارم 35------------------------------------- هرچند كه بي-رفيق و يارم درمانده خلق روزگارم 36 من شكر خداي را به طاعت با طاقت تن همي گزارم 37 باري نه چو تو ز خمر دنيا سر پر ز بخار و پر خمارم 38 شايد كه ز شهر خويش دورم تا نيست سوي امير بارم 39 زيرا كه بس است علم و حكمت امروز نديم و غم گسارم 40 گر كنده شده است خان و مانم حكمت رسته است در كنارم 41 شايد كه نداندم نفايه چون سوي خياره نامدارم 42 گر تو به تبار فخر داري من مفخر گوهر و تبارم 43 اشعار به پارسي و تازي برخوان و بدار يادگارم 44 اي انكه چهار يار گوءي من با تو بدين خلاف نارم 45 شش بود رسول نيز مرسل بنديش نكو در اعتذارم 46 از پنج چو بهتر است ششم بهتر ز سه باشد اين چهارم 47 اي بار-	306	-874110607582538054	792	1221.5	627	977	81.06448364257812	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms277	false	-8355524544421287181	0	124	0	561	1343	301	از و هوي ازهوي- خيزم وبگريزم از از و خوم image file0481NasirKhusrawDiwan_0289png اين سه دشمن چو-همي سوي من ايندب---حرب نيستشان خنجر برنده مگر ارزوم-- من همي-دانم اگر چند ت--را نيست خبر كه همي هر سه ببرند بدشن--ه گلوم--- اي يسر-نيك حذردار از--ين هرسه عدو يك دو بار-اينت بگفت-ستم و اين بار سوم چون بجان اندر كرد است و طن دشمن من من چپ و راست چوديوانه بهر سوچه دوم 5 سپس من نتوانند كه ايند هگرز چون خرد باشد تدبيرگر- و پيش-روم----------------------------------------------------------------------------- اي غزل-گوي و لهو-جوي ز-من دور كه من نه ز-اهل غزل و رود و-فسوس و لهوم چون تو---از دنيا گوءي و من از دين خداي نه تو-- ان مني و نيز نه من ان توم--- تا همي رود و-سرود-است رفيق و	277	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms307	true	7843949653715551563	153	300	602	1162	1162	300	از و هوا از هوا خيزم -بگريزم وز از-و خوم 8 --------------------------------------اين سه دشمن چو همي پيش من ايند به حرب نيستشان خنجر برنده مگر ارزوم 9 من همي دانم اگر چند تو را نيست خبر كه همي هر سه ببرند به دنبه گلوم 10 اي پسر نيك حذردار از اين هرسه عدو يك دو-بار اينت بگفتهستم و--ين بار سوم 11--------------------------------------------------------------------- سپس من نتوانند كه ايند هگرز چو- خرد باشد تدبير كن و پيش روم 12 چو به جان و دل كردهاست وطن دشمن من من چپ و راست چو ديوانه ز بهر چه دوم 13 اي غزل گوي و لهو جوي ز من دور كه من نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم 14 چو تو از دنيا گوءي و من از دين خداي تو نهاي ان من- و نيز نه من ان توم 15 تا همي رود و سرود است رفيق و-	307	-874110607582538054	417	623.0	318	675	61.77777862548828	96	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms277	false	-8355524544421287181	124	299	561	1338	1343	301	كفوت بي گمان شو كه نباشي تو رفيق و كفوم--- طبع من با تو نيارامد و با-سيرت تو مگر از جهل و جفا چون توبر ايد سروم 10 چون من از خوي ستورانها تو ياد كنم از غم و درد ببندد ب--گلو در خيوم--- اي اميد همه اميدوران روز شمار بس بزرگ--ست ب--فضل تو اميد عفوم چون-- يقينم كه نگيردت همي خواپ و غنود من بي-------- طاعت درطاعت تو-چون غنوم--- وز پس انكه مناديت شنودم ز دلم گر--نه بيهوشم بانگ عدويت چون شنوم--- دستها در رسن ال رسولت زده ام جز بديشان و بدودهشان1-- من كي گروم 15 چون مرا-دست بدان شاخ مبارك برسيد بر كشيدند ب--بالا چو درخت كدوم بجو-----اني چو مرا باز نشد چشم خرد شايد ار هرگز بر روز جواني ننوم گر----دلم نيز-سوي حرص و هوي ميل كند در خور لعنت و-نفرين و-سزاي تفوم--- جامها دين مرا تار نماندي و نه پود گر نكردي ب--زمين دست الهي رفوم--- چون ب--خار و-خو من بر-نم رحمت بچكيد بار ور شد زنم ر-----حمت او خار-و خوم 20 جز پرستندها يزدان و-ثنا گوي رسول تا بوم	277	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms308	true	2888078307604560747	0	204	0	823	1215	300	كفوت بي گمان شو كه نباشي تو رفيق و كفوم 16 طبع من با تو نيارامد و با سيرت تو اگر از جهل و جفاي تو بر---ايد سروم 17 چو- من از خوي ستورانه- تو ياد كنم از غم و درد ببندد به گلو در خيوم 18 اي اميد همه اميدوران روز شمار بس بزرگ است به فضل تو اميد عفوم 19 چو يقينم كه نگيردت همي خواب و غنو -من بي طاقت در ط-------اعت تو چون غنوم 20 وز پس انكه مناديت شنودم ز وليت گر نه بيهوشم بانگ عدو-ت چون شنوم 21 دستها در رسن ال رسولت زده-ام جز بديشان و بدو و به تو من كي گروم 22 چو- مرا دست بدان شاخ مبارك برسيد بر-كشيدند به بالا چو درخت كدوم 23 به جواني چو نشد باز مرا چشم خرد شايد ار هرگز بر روز جواني ننوم 24 گر دلم نيز سوي حرص و هوا ميل كند در خور لعنت و نفرين و سزاي تفوم 25 جامه- دين مرا تار نماندي و نه پود گر نكردي به زمين دست الهي رفوم 26 چو- به خار و خو من بر نم رحمت بچكيد بار-ور شد به نم از رحمت او خار و خوم 27 جز پرستنده- يزدان و ثنا-گوي رسول تا بوم	308	-874110607582538054	711	1177.0	546	845	84.14201354980469	150	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms278	false	-7282747513306855150	0	89	0	423	1386	301	يك روز نخواهم كه بوم بحر متقارب سالم اگر بر-تن خويش سالار و ميرم ملامت همي چون كني خير خيرم-- چه قدرت رود بر-تن منت با از ان پس كه--- همچون تو من بندها چرخ پيرم 25 اسيرم نكرد اين ستمگاره گيتي چو اين ارزو جوي تن كشت اسيرم image file0481NasirKhusrawDiwan_0290png چو من پادشاه تن خويش گشتم اگر چند لشكر ندارم اميرم ----بتاج و سريرند شاهان مشهر مرا علم و دين--ست تاج و سريرم چومر----جاهلان را سوي خود نخواند ته بوي نبيد و نه اواي زيرم چ----كار است	278	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms308	true	2888078307604560747	205	300	828	1215	1215	300	يك روز نخواهم كه بوم genre Q 1 ------اگر بر تن خويش سالار و ميرم ملامت همي چون كني خير خيرم 2 چه قدرت رود بر تن منت از----ان پس نه من همچو- تو--- بنده- چرخ پيرم 3 اس-يرم نكرد اين ستمگاره گيتي چو اين ارزو جوي تن گشت اسيرم 4 --------------------------------------چو من پادشاه تن خويش گشتم اگر چند لشكر ندارم اميرم 5 به تاج و سريرند شاهان مشهر مرا علم-- دين است تاج و سريرم 6 چو مر جاهلان را سوي خود نخواند نه بوي نبيد و نه اواي زيرم 7 چه كار است-	308	-874110607582538054	339	555.0	262	444	76.35134887695312	68	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms278	false	-7282747513306855150	89	301	423	1386	1386	301	پيش اميرم چود-انم كه گر مير پيشم نخواند نميرم ب----چشمم ندارد خطر سفله گيتي ب--چشم خرد مند ازيرا خطيرم از ان ي-س كه اين سفله را ازمودم بچاه-ش درون نوفتم گر بصيرم ---حقير است اگرارد شير-است زي من اميري كه من در دل او حقيرم ب-----نزديك من نيست جز-ريگ و شوره اگر نزد او من نه مشك و1 عبيرم ب-----گاه درشتي درشتم چو سوهان ب--هنگام نرمي ب--نرم-ي حريرم چو ----من دست خويش از طمع پاك شستم فزوني ازين و ازان چون پذيرم ---زمن تا كسي پنج و-شش برنگيرد ازو من دو يا سه مثل بر نگيرم ب-----جان خردمند خويش--ست فخرم شتاسند مردم- صغير و كبيرم--- هم از روي فضل و-هم از روي نسبت زهر-عيب پا كيزه چون تازه شيرم ب-----باريك و تاري ره مشكل اندر چو خورشيد روشن بخاظ--ر منيرم 14 نظام سخن را خداوند دو جهان دل عنصري داد و طبع جريرم--- ز گردون چو بر نامها من بتابد ثنا خواند از چرخ تير دبيرم من از پاك فرزند ازاد گانم نگفتم كه شاپور بن اردشيرم--- ندانم جز اين عيب من خويشتن را كه بر عهد معروف روز غديرم ---بدانست فخرم كه جقال امت بدانند دشمن قليل و كثيرم 20 وزان گشت تيره دل مرد داناب كزوي--ست روشن ب--جان در ضميرم ---زمن سير گشتند و-نشگفت ازيرا سگ از شير سير-است و-	278	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms309	true	-8668215311267343463	0	240	0	1031	1290	300	پيش اميرم چو دانم كه گر مير پيشم نخواند نميرم 8 به چشمم ندارد خطر سفله گيتي به چشم خرد-مند ازيرا خطيرم 9 ازان پس كه اين سفله را ازمودم به جرش درون نوفتم گر بصيرم 10 حقير است اگر اردشير است زي من اميري كه من بر دل او حقيرم 11 به نزديك من نيست جز ريگ و شوره اگر نزد او من نه مشكين- عبيرم 12 به گاه درشتي درشتم چو سوهان به هنگام نرمي به نرميي حريرم 13 چون من دست خويش از طمع پاك شستم فزوني ازين و ازان چون پذيرم 14 زمن تا كسي پنج و شش برنگيرد ازو من دو يا سه مثل بر-نگيرم 15 به جان خردمند خويش است فخرم شناسند مردان صغير و كبيرم 16 هم از روي فضل و هم از روي نسبت زهر عيب پا-كيزه چون تازه شيرم 17 به باريك و تاري ره مشكل اندر چو خورشيد روشن به خاطر منيرم 18 نظام سخن را خداوند دو جهان دل عنصري داد و طبع جريرم 19 ز گردون چو بر نامه -من بتابد ثنا خواند از چرخ تير دبيرم 20 تن پاك فرزند ازاد-گانم نگفتم كه شاپور بن اردشيرم 21 ندانم جز--ين عيب مر خويشتن را كه بر عهد معروف روز غديرم 22 بدانست فخرم كه جهال امت بدانند دشمن قليل و كثيرم 23 وزان گشت تيره دل مرد نادان كزوي است روشن به جان در ضميرم 24 زمن سير گشتند و نشگفت ازيرا سگ از شير سير است و	309	-874110607582538054	913	1586.0	712	1039	87.87295532226562	188	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms279	false	-6945788099306795694	0	57	0	285	1389	301	من نره شيرم از --يرا نظيرم همي كس نيابد كه بر راه ان رهبر بي نظيرم--- كنون رهبري كرد خواهند كوران مرا زين قبل با فغان و نفيرم--- چگونه ب--پيش من ايد ضعيفي كه از سنگ او ننگ دارد خميرم image file0481NasirKhusrawDiwan_0291png ورامروز او-هست بهترچه باكم1 كه گرب او سموم--ست من زمهريرم نء----ي اگه اي مانده	279	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms309	true	-8668215311267343463	240	300	1031	1290	1290	300	من نره شيرم 25 ازيرا نظيرم همي كس نيابد كه بر راه ان رهبر بي-نظيرم 26 كنون رهبري كرد خواهند كوران مرا زين قبل با فغان و نفيرم 27 چگونه به پيش من ايد ضعيفي كه از ننگ او ننگ دارد خميرم 28 وز ------------------------------------امروز او هست بهتر پريرم وگر----- او سموم است من زمهريرم 29 نهاي اگه اي مانده-	309	-874110607582538054	222	354.5	172	302	73.50993347167969	44	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms279	false	-6945788099306795694	57	301	285	1389	1389	301	در چاه تاري كه بر اسمان--ست در دين مسيرم--- نه بس فخرم ان ك-ز امام زمانه سوي عاقلان خراسان سفيرم--- چو من بر-بيان دست خاطر گشايم خردمند گردن نهد نا گزيرم 5--چو تير سخن را نهم پر حجت نشانه شود ناصبي پيش تيرم بحر رمل مسدس محذوف فا علاتن فاعلاتن فاعلن گر تءي اي چرخ گردون مادرم يس چرا-- تو ديكري -من ديگرم بس شگفتم كرچه ج- باشد در جهان با چنين بد مهر مه-----ر مادرم 0 چون كه من پيرم جهان تازه جوان گر نه زين مادر بسي من مهترم-- مشكلي پيش امد-ستم بس عجب ره نميداند بدين در خاطرم تا --همي بر من زمانه بگذرد تا همي مر بر زمانه بگذرم-- گرگ مردم-خوار گشت--ست اين جهان بنگر اينك گر نداري باورم --چون جهان ميخورد خواهد مرمرا من غم او بيهده تا-كي خورم 15 اي برادر گر ببيني مر مرا باورت نايد كه من ان ناصرم --چون دگرگون شد همه احوال من گر نشد ديگر ب--گوهر عنصرم--- حسن و-بوي و-رنگ بود اعراض من باك بفگند ا-ن عرضها جوهرم--- شير غران بودم اكنون روبهم سرو بستان بودم اكنون چنبرم--- لالها ب-ودم بنيس--ان خوب رنگ تازه-- اكنون چون بدي نيلوفرم 20 ان سيه مغفر كه بر سر داشتم دست شستم سال بربود از سرم--- گر شدم غره بد--نيا لاجرم هر جفاءي را كه بينم درخورم--- گر ت--را دنيا همي-خواند ب--زرق من دروغ و-زرق او را منكرم ---ان كند با تو كه با-من كرد راست پيش من بنشين و نيكو بنگرم فعل----هاي او زمن بر خوان-	279	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms310	true	7175912282202566449	0	268	0	1139	1270	300	در چاه تاري كه بر اسمان است در دين مسيرم 30 نه بس فخرم انك از امام زمانه سوي عاقلان خراسان سفيرم 31 چو من بر بيان دست خاطر گشادم خردمند گردن دهد نا-گزيرم 32 چو تير سخن را نهم پر حجت نشانه شود ناصبي پيش تيرم genre Q 1 گر تو--------------------------------- اي چرخ گردان مادرم چون نهاي تو ديگر و من ديگرم 2 اي خردمندان كه باشد در جهان با چنين بد م----هر مادر داورم 3 چون-كه من پيرم جهان تازه جوان گر نه زين مادر بسي من مهترم 4 مشكلي پيش امدهستم بس عجب ره نميداند بدو- در خاطرم 5 يا همي بر-من زمانه بگذرد يا همي من بر زمانه بگذرم 6 گرگ مردم خوار گشتهاست اين جهان بنگر اينك گر نداري باورم 7 چون جهان ميخورد خواهد مرمرا من غم او بيهده تا كي خورم 8- اي برادر گر ببيني مر مرا باورت نايد كه من ان ناصرم 9 چون دگرگون شد همه احوال من گر نشد ديگر به گوهر عنصرم 10 حسن و بوي و رنگ بود اعراض من پاك بفگند اين عرضها جوهرم 11 شير غران بودم اكنون روبهم سرو بستان بودم اكنون چنبرم 12 لالهاي بودم به بستان خوب رنگ تازه و اكنون چون بر- نيلوفرم 13 ان سيه مغفر كه بر سر داشتم دست شستم سال بربود از سرم 14 گر شدم غره به دنيا لاجرم هر جفاءي را كه ديدم درخورم 15 گر تو را دنيا همي خواند به زرق من دروغ و زرق او را منكرم 16 ان كند با تو كه با من كرد راست پيش من بنشين و نيكو بنگرم 17 فعل هاي او زمن بر خوان	310	-874110607582538054	994	1694.0	769	1182	84.09475708007812	204	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms280	false	-6356259250326190830	32	301	165	1357	1357	301	ازو من كافرم ---اين جهان بود اي پسر عمري دراز هر سوءي يار-و رفيق و رهبرم- رفته ام با او ب--تاريكي بسي تا تو گفتستي دگر-- اسكندرم زير --پاي خويش بسپرد او مرا من ره او نيز هرگر نسپرم--- گر جهان با من زكين خنجر-كشد علم وتوحيد است با او خنجرم ---نيز از--ين عالم نباشم بر حذر زانكه من مولاي ال حيدرم ---افسر عالم امام روز گار حيدر كرار باشد بر سرم------- فر او پر نور كرد اشعار من گزت بايد بنگر اينك دفترم--- اي خرد مندي كه نامم بشنوي زين خران گر هوشياري نشمرم--- وز محال عام نادان همچو روز پاك دان هم بستر و هم چادرم ---هيچ با بوبكر وبا- عمر لجاج نيست امروز و نه روز محشرم--- كار عامه -ست اين چنين تر فند ها نا زموده خيره خيره مشكرم--- ان همي-گويد كه سلمان ب بود امام وين همي-گويد كه من با عمرم--- اينت گويد مذهب نعمان به--ست وانت گويد شافعي را چاكرم 15 گر بخرم هيچ-كس را از گراف همچو ايشان لا محاله من خرم--- مر مرا بر راه پيغمبر شناس شاعرم مشناس اگر چه شاعرم--- چند پرسي بر طريق كيستي بر طريق و ملت پيغمبرم ---چون سوي معروف معروفم چه باك گر سوي جهال امت-- منكرم--- گر بحجث-- پيشم ايد افتاب بي گمان بيني كزو روشنترم 20 ظاهري را حجت از ظاهر دهم پيش عاقل حجت عقلي برم--- پيش دانا ب--استين دست حق- روي حق از گرد باطل بسترم ن---يست بر من بادشاهي از-را مير خويشم نيست ميري همسرم--- گر ت--را گردن نهم از بهر مال پس خطا كرد است لابد- مادرم--- اي برادر كوه دارم در جگر چون شوي غره كه شخص لاغرم-	280	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms311	true	6477905377635381927	0	290	0	1264	1307	300	ازو من كافرم 20 اين جهان بود اي پسر عمري دراز هر سوءي يار و رفيق بهترم 21 رفته-ام با او به تاريكي بسي تا تو گف--تي ديگري اسكندرم 22 زيرپاي خويش بسپرد او مرا من ره او نيز هرگز نسپرم 23 گر جهان با من كنون خنجر كشد علم -توحيد است با وي خنجرم 24 نيز از اين عالم نباشم بر-حذر زانكه من مولاي ال حيدرم 25 افسر عالم امام روز-گار كز جلالش بر فلك سود افسرم 26 فر او پر نور كرد اشعار من گرت بايد بنگر اينك دفترم 27 اي خرد-مندي كه نامم بشنوي زين خران گر هوشياري مشمرم 28 وز محال عام نادان همچو روز پاك دان هم بستر و هم چادرم 29 هيچ با بوبكر و با عمر لجاج نيست امروز و نه روز محشرم 30 كار عامه است اين چنين تر-فند-ها نا-زموده خيره خيره مشكرم 31 ان همي گويد كه سلمان ب--ود امام وين همي گويد كه من با عمرم 32 اينت گويد مذهب نعمان به است وانت گويد شافعي را چاكرم 33 گر بخرم هيچ كس را بر گزاف همچو ايشان لا-محاله من خرم 34 مر مرا بر راه پيغمبر شناس شاعرم مشناس اگر-چه شاعرم 35 چند پرسي بر طريق كيستي بر طريق و ملت پيغمبرم 36 چون سوي معروف معروفم چه باك گر سوي جهال زشت و منكرم 37 گر به حجت پيشم ايد افتاب بي-گمان گردي كزو روشنترم 38 ظاهري را حجت ---ظاهر دهم پيش دانا حجت عقلي برم 39 پيش دانا به استين دست دين روي حق از گرد باطل بسترم 40 نيست بر-من پادشاهي از را مير خويشم نيست مثلي همبرم 41 گر تو را گردن نهم از بهر مال پس خطا كردهاست بر من مادرم 42 اي برادر كوه دارم در جگر چون شوي غره به شخص لاغرم	311	-874110607582538054	1098	1859.0	850	1283	85.58067321777344	215	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms281	false	-78493415183791403	15	249	97	1220	1484	302	شخص جانم را يكي خوش منظر--است كه از ا-ن منظر ب--گردون بر پرم--- مر مرا زين منظر خوب اي پسر رفته گير و مانده اينجا منظرم ---منبر جان--ست شخصم گوش دار پند من- اكنون كه من بر-منبرم بحر متقارب مقصور اگر با-خرد جفت و اندر خوريم غم خور چو خر-چند وتاكي خوريم --سزد كز-خري دور باشيم ازانك خداوند و سالار گاو و خريم --اگر خر همي كشت خاكي چرد چرا ما-نه از كشت باقي چريم-- چه فضل اوريم اي يسر برس-تور اگر همچو ايشان خوريم و مريم 10 فرو-سو نخواهيم شد ما همي كه ما برسر-- گنبد اخضريم ا-گر از علم و طاعت براريم پر ازي--نجا ب--چرخ برين بر-پريم ----بچرخ برين بر پرد جان ما گر-او-را ب--خورهاي دين پروريم نءي---م ايدري ما ب--جان و خرد وگر چند يك-چند گاه ايدريم ب----زنجير عنصر بيستندمان چو ديوانگان چون ب--بند اندريم 5- بلي بندو زندان ما عنصر-يست اگر چند ما فتنها ع--نصريم ب-----بند ستوري د--------------------------------------------------------رون نيستيم نبيني كه بر-صورت ديگريم--- نبيني كه ازبي تميزي ستور چوبي--بر چنار است و ما بروريم--- چو عرعر نگونسار مانده ن-ءيم اگر چند با-قامت عرعريم ---چرا بنده شدمان درخت و ستور بيا تاب---كار اندرون بنگريم 20 سزد گرچ-و اين هر-دو مشغول خور نباشيم ازيرا كه ما بهتريم--- سر از چرخ نيلوفري بركشيم بد--انش كه داننده و بافريم بد-----انش رگ مرك و زنگار جهل زت-ن بگسليم و ز-دل بستريم بب-----يداد و بيدادگر نگرويم كه ما بندها دادگر داوريم --------اگر داد خواهيم در نيك	281	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms312	true	5721227111722855303	4	299	18	1284	1285	300	شخص جان- من -به سان منظري است تا از اين منظر به گردون بر پرم 45 مر مرا زين منظر خوب اي پسر رفته گير و مانده اينجا منظرم 46 منبر جان است شخصم گوش-دار پند گير اكنون كه من بر منبرم genre Q 1 -------اگر با خرد جفت و اندر خوريم غم-خور چو خر چندو تاكي خوريم 2 سزد كز خري دور باشيم ازانك خداوند و سالار گاو و خريم 3 اگر خر همي كشت حالي چرد چرا ما نه از كشت باقي چريم 4 چه فضل اوريم اي پسر بر ستور اگر همچو ايشان خوريم و مريم -5 فرو سو نخواهيم شد ما همي كه ما سر سوي گنبد اخضريم 6 گر از علم و طاعت براريم پر از اينجا به چرخ برين بر پريم 7 به چرخ برين بر پرد جان ما گر او را به خورهاي دين-پروريم 8 نهايم ايدري ما به جان و خرد وگر چند يك چند-گاه ايدريم 9 به زنجير عنصر ببستندمان چو ديوانگان زان به بند اندريم 10 بلي بندو زندان ما عنصر است وگر چند ما فتنه بر عنصريم 11 به بند ستوري درون بستهايم وگر چند بسته بدان گوهريم 12 به زندان پيشين درون نيستيم نبيني كه بر صورت ديگريم 13 نبيني كه از بيتميزي ستور چو بي بر چنار است و ما بروريم 14 چو عرعر نگونسار مانده نهايم اگر چند با قامت عرعريم 15 چرا بنده شدمان درخت و ستور بيا تا به كار اندرون بنگريم 16 سزد گر چو اين هر دو مشغول خور نباشيم ازيرا كه ما بهتريم 17 سر از چرخ نيلوفري بركشيم به دانش كه داننده نيلوفريم 18 به دانش رگ مكر و زنگار جهل ز بن بگسليم و ز دل بستريم 19 به بيداد و بيدادگر نگرويم كه ما بنده------- داور اكبريم 20 اگر داد خواهيم در نيك	312	-874110607582538054	1029	1679.0	808	1287	79.95337677001953	208	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms281	false	-78493415183791403	250	302	1222	1484	1484	302	بد ب--داديم معذور و اندر خوريم 20 چوبد خو---د كنيم از كه خواهيم داد مگر خويشتن را ب--داور بريم چراپس---- كه ندهيم خود داد خويش از ان يس كه خود خصم و خود-داوريم image file0481NasirKhusrawDiwan_0294png بدست من و ت-ست نيك اختري اگر بد-نجوءيم نيك اختريم ---اگر دوست داريم نام نكو چرا-	281	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms313	true	6960703100898626840	0	58	0	241	1253	300	بد به داديم معذور و اندر خوريم 21 چو-- خود بد كنيم از كه خواهيم داد مگر خويشتن را به داور بريم 22 چرا پس كه ندهيم خود داد خو-د از-ان پس كه خود خصم و خود داوريم 23 به -----------------------------------دست من و توست نيك اختري اگر بد نجوءيم نيك اختريم 24 اگر دوست داريم نام نكو چرا	313	-874110607582538054	210	334.0	162	280	75.0	41	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms282	false	-4187050616182594812	0	199	0	914	1419	301	پس نه نام نكو گ-تريم--- همي سرو بايد كه خوانندمان اگر چند خميده چون چنبريم--- نخواهيم اگر چند لاغر بويم كه فربه بداند كه ما لاغريم--- بيا تاب---دانش ب--يك سو شويم زلشكر وگر چند از--ين لشكريم--- بياءيد تا لشكر از را ب--خرسندي از گرد خود بشكريم بر ا--ءيم بر پايه مردمي مراي-ن ناكسان را ب--كس نشمريم ب-----دشمن نماءيم روشن كه ما ب--دنيا-و دين بر-سر دفتريم--- ازيرا سر دفتريم اي يسر كه ما شيعت ا-ل پيغمبريم بريگ اي يس---ر اندرون تشنه اند همه خلق و ما برلب كوثريم تو----اي ناصبي گر زحد بگذري ب--بيهوده گفتار ما نگذريم--- پيمبر سر دين حق--ست و ما ازي--ن نامور سرمطاع و سريم اگر--- تو مر-اين قول را منكري چنان دان كه ما مر---ترا منكريم و گر---تو بر--ين سر سري اوري دگر شو بياور كه ما ناوريم--- ز پيغمبر ما وصي حيدر است چنين زين قبل شيعت حيدريم ز----فرزند او خلق را رهبر -است كه ما بر-پي و راه ان رهبريم سر----و افسر دين حق--ست و ما چنين فخر امت بدان افسريم--- اگر تو ب--ال ن-ي كا فري ب--طاغوت تو نيز ما كافريم--- ملامت مكنمان اگر ما چو-تو بخيره ره جاهلي نسپريم 20 سپاس--ست بر ما خداوند را كه نه چون تو بددين و بد--حضريم	282	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms313	true	6960703100898626840	58	299	241	1251	1253	300	پس نه نام نكو گستريم 25 همي سرو بايد كه خوانندمان اگر چند خميده چون چنبريم 26 نخواهيم اگر چند لاغر بويم كه فربه بداند كه ما لاغريم 27 بيا تا به دانش به يك سو شويم زلشكر وگر چند از اين لشكريم 28 بياءيد تا لشكر از را به خرسندي از گرد خود بشكريم 29 براءيم بر پايه مردمي مر اين ناكسان را به كس نشمريم 30 به دشمن نماءيم روشن كه ما به دنيا و دين بر سر دفتريم 31 ازيرا سر دفتريم اي پسر كه ما شيعت اهل پيغمبريم 32 به ريگ هبير اندرون تشنه-اند همه خلق و ما برلب كوثريم 33 تو اي ناصبي گر زحد بگذري به بيهوده گفتار ما نگذريم 34 پيمبر سر دين حق است و ما از اين نامور تن مطيع- سريم 35 اگر تو مر اين قول را منكري چنان دان كه ما مر تو را منكريم 36 اگر تو بر اين تن سري اوري دگر سر بياور كه ما ناوريم 37 ز پيغمبر ما وصي حيدر است چنين زين قبل شيعت حيدريم 38 ز فرزند او خلق را رهبري است كه ما بر پي و راه ان رهبريم 39 سر و افسر دين حق است و ما چنين فخر امت بدان افسريم 40 اگر تو به ال نبي كا-فري به طاغوت تو نيز ما كافريم 41 ملامت مكنمان اگر ما چو تو بخيره ره جاهلي نسپريم 42 سپاس است بر ما خداوند را كه نه چون تو نادان و بد محضريم	313	-874110607582538054	862	1457.5	670	1013	85.09378051757812	184	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms282	false	-4187050616182594812	200	301	921	1419	1419	301	نادان چه غره شوي چه لافي كه ما بر-سر منبريم ز----ياجوج و ماجوج-مان باك نيست كه ما بر-سر سد اسكندريم ---اگر سك ب--محراب- اندر شود مر ان را بزرگي سگ نشمريم--- چه با ك-ست اگر-نيست-مان فرش و قصر چو در دين توانگرتر از قيصريم 25 عزيزيم در چشم دانا چو زر پ--چشم تو در خاك و خاكستريم image file0481NasirKhusrawDiwan_0295png از----------------------اهل خراسان چه گويندمان كه گويند ما كاتب و شاعريم ---اگر راست گويند گويندمان همه راوي و ناسخ ناصريم بحر منسرح مشمن مطوي مجحوف مفتعلن فاعلات مفتعلن فع من دگرم يا دگر شد-است جهانم هست جهانم همان و من نه همانم-	282	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms314	true	-2430912405830345608	2	123	9	515	1225	300	نادان چه غره شوي چه لافي كه ما بر سر منبريم 44 ز ياجوج و ماجوج مان باك نيست كه ما بر سر سد اسكندريم 45 اگر سگ به محرابي اندر شود مر ان را بزرگي سگ نشمريم 46 چه باك است اگر نيست مان فرش و قصر چو در دين توانگرتر از قيصريم 47 عزيزيم بر چشم دانا چو زر به چشم تو در خاك و خاكستريم 48 عليمان اساس است و جعفر امام نه چون تو ز دشت علي جعفريم 49 از اهل خراسان چه گويندمان كه گويند ما كاتب و شاعريم 50 اگر راست گويند گويند ما همه راوي و ناسخ ناصريم genre Q 1---------------------------------------- من دگرم يا دگر شدهاست جهانم هست جهانم همان و من نه همانم	314	-874110607582538054	397	655.5	309	546	72.71062469482422	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms283	false	811121800185063773	0	166	0	726	1363	301	تاش هميج-ستم او ب--طبع همي-جست از من و من زو كنون ب--طبع جهانم ي--س نه همانم من وج-هان نه همان--ست زانكه جهان چون من و نه من چو-جهانم-- عالم كان بود و من چو زر-و كنون من زر سخن را ب--نفس ناطقه كانم-- اي عجبي خلق را چه بود كه ايدون سخت بترسند مي ز نام و نشانم 10 اب كسي ريخته نشد ز پي من نان ب--ستم من همي ز كس نستانم-- هيچ جوان را ب--قهر پير نكردم پس ب--چه دشمن شدند پير و جوانم-- خطبه نجستم ب--كاشغر و ب---بغداد بد ب--چه گويد همي خليفه ب و خانم-- گر طمعي نيستم ب--خون و ب--مردار چون كه چنين دشمنان شدند سگانم چيست گناهم جزاينكه من نه چوايشان از يس نادان و مير و شاه دوانم 15 گرت نخوانم مديح تو كه اميري نيز ب--مهمان و خوان خويش مخوانم--- گر-تو نخواهيج مرا امير-ندانست ورت بخوانم مديح مرد مدانم--- نامها ازادي امد -است سوي من پنهان در شدز خلق در5 دل و-جانم بي--ند ز من بر گرفته اند	283	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms314	true	-2430912405830345608	124	299	517	1221	1225	300	تاش همي جستم او به طبع همي جست از من و من زو كنون به طبع جهانم 3 پس نه همانم من و جهان نه همان است زانكه جهان چون من -است من چو جهانم 4 عالم كان بود و من--ش زر و كنون من زر سخن را به نفس ناطقه كانم 5 اي عجبي خلق را چه بود كه ايدون سخت بترسند مي ز نام و نشانم 6- اب كسي ريخته نشد ز-پي من نان به ستم من همي ز كس نستانم 7 هيچ جوان را به قهر پير نكردم پس به چه دشمن شدند پير و جوانم 8 خطبه نجستم به كاشغر نه به بغداد بد به چه گويد همي خليفت و-- خانم 9 گر طمعي نيستم به خون و به مردار چون-كه چنين دشمنان شدند سگانم 10--------------------------------------------------------------- گرت نخوانم مديح تو كه اميري نيز به مهمان و خ-ان خويش مخوانم 11 گر تو بخواني- مرا امير ندانمت ورت بخوانم مديح مرد مدانم 12 نامه- ازادي امده است سوي من پنهان در دل زخالق--- دل و جانم 13 بند ز من بر-گرفته امد	314	-874110607582538054	619	999.5	477	782	79.15601348876953	131	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms283	false	811121800185063773	167	301	733	1363	1363	301	كايچ نجنبد همي پ--پيش ميانم--- تا ب--من اين منت از خداي نپيوست بنده همي-داشتي فلان و فلانم 20 رنج و عناي جهان كشيده ام اكنون نيز نتابد سوي عناش عنانم--- تو كه نداني- هميش رو ز يس او من كه بدانسته ام چگونه ندانم جمله جهان را بسفلگانش سپردم سفله نگردد بطبع تاش نرانم و----------------------------------------------------------------------------------------------- اي طلبيده جهان مرا مطلب هيچ گم شده انگار از ميان و كرانم image file0481NasirKhusrawDiwan_0296png تو بشتاب از يس زمانه دواني من ب--ستور از در زم-نه رمانم تو--- چو من از-غم ب--دم چوب باد-خزاني نه چو تو من مدحگوي حسن خزانم ا----نكه دهانت------ بدو نكو شود و تر خشك شودگنده زو ز-بيم دهانمج-- روز ندامت ز بد بس--ست نديممم شب ب--عبادت قرين بس--ست قرانم--- اي همه ساله دنان بگرد دنان در من نه بگرد دنانم و نه دنانم-	283	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms315	true	224462853639383189	1	167	4	703	1271	300	كايچ نجبند همي به پيش ميانم 14 تا به من اين منت از خداي نپيوست بنده همي داشتي فلان و فلانم 15 رنج و عناي جهان كشيدم و- اكنون نيز نتابد سوي عناش عنانم 16 تو كه ندانيش هم برو سپ--س او من كه بدانستمش-- چگونه ندانم 17 س-------------------------فله نگردد مطيع تاش نراني سفله جهان را ازين هميشه برانم 18 سفله جهان را به سفلگان بسپردم كو به سرايش چنانكه زو به فغانم 19 اي طلبيده جهان مرا مطلب هيچ گم شده انگار از ميان و كرانم 20 تو به -----------------------------------شتاب از پس زمانه دواني من به ستور از در زمانه رمانم 21 نه چو من از غم به دم تو- باد خزاني نه چو تو من مدحگوي حسن خزانم 22 وانكه دهان تو خوش بد----و شود و تر خشك كند باد او ز بيم دهانم 23 روز ندامت ز بد بس است ندي-مم شب به عبادت قرين بس است قرانم 24 اي همه ساله دنان بگرد دنان در من نه بگرد دنانم و نه دنانم	315	-874110607582538054	513	815.0	393	770	66.62337493896484	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms284	false	-4682946218206831483	0	124	0	538	1374	301	من كه ز خون حسين پر غم و دردم شاد چگونه كنند خون رزانم از ---تو بدين كار ها بماندم شايد گرچه نشايد همي كه از تو بمانم--- من ز تو دورم كه هرچه كرد ب-افعال دست و زبانت نكرد دست و زبانم--- نفس لطيفم رها شد است اگر چند زير زمان--ست اين كثيف و گرانم 0- سوي حكيمان فر-شته-است روانم ور چه كه در چشم--- مردمست---عيانم--- هيكل من دان علم فريشتگان را ورچه ب--يمگان ز شر ديو نهانم--- ملك سليمان اگر ببرد يكي ديو با سپه -ديو من چه كرد توانم--- بر رمها علم خوار در شب دنيا از قبل موسي زمانه شبانم--- هيچ شبان بي عصا و كاسه نباشد كاسها من دفتر و عصاست لسانم 5- نان شريعت خوري چو-پيش من اءي	284	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms315	true	224462853639383189	168	300	706	1271	1271	300	من كه ز-خون حسين پر-غم و دردم شاد چگونه كنند خون رزانم 26 از تو بدين كار-ها بماندم شايد گرچه نشايد همي كه از تو بمانم 27 من ز تو دورم چو هرچه كرد ز افعال دست و زبانت نكرد دست و زبانم 28 نفس لطيفم رها شدهاست اگر چند زير زمان است اين كثيف و گرانم 29 سوي حكيمان فريشته است روانم ور-چه به--- چشم تو مردم است عيانم 30 هيكل من دان علم فريشتگان را ورچه به يمگان ز شر ديو نهانم 31 ملك سليمان اگر ببرد يكي ديو با سپهي ديو من چه كرد توانم 32 بر رمه -علم خوار در شب دنيي از قبل موسي زمانه شبانم 33 هيچ شبان بي-عصا و كاسه نباشد كاسه -من دفتر و عصاست لسانم 34 نان شريعت خوري چو پيش من اءي-	315	-874110607582538054	512	879.5	399	576	88.88888549804688	103	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms284	false	-4682946218206831483	124	254	538	1156	1374	301	نرم بياغشته زير شير بيانم--- اي بسوي خويش كرده صورت من زشت من نه چنانم كه ميبريد گمانم--- اينه ام من اگر تو زشتي زشتم ور تو نكوءي نكوست سيرت-و سانم--- علم بياموز تام عالم يابي تيغ گهر بار شو كه منت فسانم--- در سخنم تخم مردي چوبكشت---ست دست خديو جهان امام زمانم 20-زير درخت من اي -گرت مراد است ك-ت زبر شاخ مردمي بنشانم--- كشت خرد را ب--باغ دين حق اندر تازه كنم كر سخن چو اب روانم--- ور بنشيند برو غبار شياطين گرد بي--ندي چو در ازو بنشانم--- ديو هگرز ابروي من نبرد زانك روي بدو دارد اب-داده سنانم ---تير مرا چون سخن نباشد پيكان تير سخن را بنان سز است ز كمانم image file0481NasirKhusrawDiwan_0297png اسان من تير خود بدو برسانم گر عدوي من ب--مشرقس--ت ز مغرب---------اسان	284	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms316	true	792610758805936549	0	138	0	598	1254	300	نرم بياغشته زير شير بيانم 35 اي بسوي خويش كرده صورت من زشت من نه چنانم كه ميبرند گمانم 36 اينه-ام من اگر تو زشتي زشتم ور تو نكوءي نكوست صورت و سانم 37 علم بياموز تام عالم يابي تيغ گهرد-ار شو كه منت فسانم 38 در سخنم تخم مردمي بسرشته است دست خداي جهان امام زمانم 39 زير درخت من اي اگرت مراد است كهت زبر شاخ مردمي بنشانم 40 كشت خرد را به باغ دين حق اندر تازه كنم كز سخن چو اب روانم 41 ور بنشيند برو غبار شياطين گرد به پندي چو در ازو بفشانم 42 ديو هگرز ابروي من نبرد زانك روي بدو دارد اب داده سنانم 43 تير مرا جز -سخن نباشد پيكان تير قلم را بنان بس است-- كمانم 44---------------------------------------------------------------- گر عدوي من به مشرق است ز مغرب تير خود اسان	316	-874110607582538054	521	877.5	404	667	78.11094665527344	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms285	false	-8682724345398275208	266	301	1211	1359	1359	301	از صحبت خلق دل گسستم انديشه نديم دل بسستم-- در اب نميدي ان ردا را كش طمع طراز بود شستم --چون سايه جهان پس من امد چون ديد كه من ازو بجستم-- جوينده جسته گشت-	285	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms316	true	792610758805936549	144	182	624	779	1254	300	از صحبت خلق دل گسستم انديشه نديم دل بسستم 2 در اب نميدي ان ردا را كش طمع طراز بود شستم 3 چون سايه جهان پس من امد چون ديد كه من ازو بجستم 4 جوينده جسته گشت	316	-874110607582538054	148	274.5	114	155	95.48387145996094	35	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms286	false	-6916045900751806632	0	102	0	439	1371	301	وز من ميجست همي چو من----ش جستم ---ان ديو كه پيش من همي-رفت بر باي يماند و-من نشستم بر -گردن من نشسته بودي و-اكنونش ب--زير باي خستم بر -گشت زمن بشست دستش چون شسته شد از هواش دسم ل---يكن نرهم همي ز قومش هر چند زمكر ديو رستم-- يك چند ميان جمع ديوان تا كور بدم چو ديو ز-ستم--- از لشكرشان سيس نماندم تا بود چو كاهشان سيستم ل---يكن ببريد ديوم از من چون ديد كه من چنو-نه مستم--- من دست هوي ب--حبل حكمت بستم ب--سزا و سخت بستم--- بر چرخ رسيد بانگ و نامم منگر ب--حديث نزم و يستم--- اين امت	286	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms316	true	792610758805936549	182	300	779	1254	1254	300	از من ميجست---- چو من هميش جستم 5 وان ديو كه پيش من همي رفت بر پاي بماند و من نشستم 6 برگردن من نشسته بودي و اكنونش به زير پاي خستم 7 برگشت زمن بشست دستش چون شسته شد از هواش دستم 8 ليكن نرهم همي ز قومش هر-چند زمكر او بجستم 9 يك چند ميان جمع ديوان تا كور بدم چو ديو ز ستم 10 از لشكرشان سپس نماندم تا بود چو كاهشان سپستم 11 ليكن ببريد ديوم از من چون ديد كه من چنو نه مستم 12 من دست هوا به حبل حكمت بستم به سزا و سخت بستم 13 بر چرخ رسيد بانگ و نامم منگر به حديث نرم و پستم 14 اين امت-	316	-874110607582538054	409	678.5	314	481	85.03118133544922	83	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms286	false	-6916045900751806632	102	301	439	1371	1371	301	بتپرست را بين اويخته حلقشان بشسم ------خواهند همي كه همچو ايشان من جز كه خداي را پرستم--- والله كه همي-نخورد خواهم با شكر بتپرست يستم در ---من نرسيد ازانكه بيشست از قامت او همي بدسم در من چه رسند ازانكه بيشست-- از ششصدشان ب--فضل شسم چ----ون من نبود كسي كه بيش--ست از قامت او بسي بدستم--- اي شاد شده بدانكه يك-چند چون مويه گران همي-گرستم--- پيوسته شدم نسب ب--يمگان كر نسل قباديان گستم---- از خاكم اگر بكند ديوت در سنگ بر-غم تو برستم image file0481NasirKhusrawDiwan_0299png تيغ ججت ب--روز روشن در حلق امام تو شكستم--- مرديم چنانكه تو بخواهي اي ديو بهر كجا كه هستم--- دل در شكمش ب--تير برهان هر چند بخواستي تو خستم--- بيمار و شكسته دل شد-ستند از قوت حجت درستم--- هر سال يكي كتاب دعوت ب--اطراف جهان همي-فرستم--- تا داند خصم من كه چون تو در-دين نه ضعيف و-خوار--وسستم بحر رمل مسدس مقصور فاعلا تن فا علاتن فا علان دوش تا هنگام صبح از وقت شام بر كف دستم ز فكرت بود جام 10 امد از مشرق سپاه شاه زنگ چون شه رومي فرو شد زير شام ه--مچو دو فرزند نوحند--اي عجب روز همچون سام و-تيره شب چو حام-- شب هزاران در در گيسو كشيد-	286	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms317	true	-4447604678085615771	0	208	0	881	1288	300	بتپرست را بين اويخته حلقشان به شستم 15 خواهند همي كه همچو ايشان من جز كه خداي را پرستم 16 والله كه همي نخورد خواهم با شكر بتپرست پستم 17 در من ن-----------------------------------------------رسند ازانكه بيش است از ششصدشان به فضل شستم 18 چون من نبود كسي كه بيش است از قامت او بسي بدستم 19 اي شاد شده بدانكه يك چند چون مويه گران همي گرستم 20 پيوسته شدم نسب به يمگان كز نسل قباديان گسستم 21 از خاكم اگر بكند ديوت در سنگ بر غم تو برستم 22------------------------------------- تيغ حجت به روز روشن در حلق امام تو شكستم 23 مرديم چنانكه تو بخواهي اي ديو بهر كجا كه هستم 24 دل در شكمش به تير برهان هر-چند نخواستي تو خستم 25 بيمار و شكسته-دل شدهستند از قوت حجت درستم 26 هر سال يكي كتاب دعوت به اطراف جهان همي فرستم 27 تا داند خصم من كه چون تو در دين نه ضعيف و خوار و سستم genre Q 1----------------------------------- دوش تا هنگام صبح از وقت شام بر-كف دستم ز فكرت بود جام 2- امد از مشرق سپاه شاه زنگ چون شه رومي فرو-شد سوي شام 3 همچو دو فرزند نوحاند اي عجب روز همچون سام و تيره شب چو حام 4 شب هزاران در در گيسو كشيد	317	-874110607582538054	773	1281.0	602	1005	76.91542053222656	162	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms287	false	7829208409524668123	0	89	0	390	1341	301	سرخ و زرد--------- و با نظام و بي نظام كس عروسي در جهان هر گز نديد گيسويش پر نور و رويش پر ظلام --جز كه بد كردار كس بيدار نه كس چنين حالت ندبد اي واي مام 15 روي اين انوار عالم سوي ما بر مثال چشمهاي بي منام-- گفتءي هر-يك رسول--ست از خدا- سوي ما و نورهاشان چون پيام --اين زبانهاي خداي-ند اي پسر بودنيها زين زبانها چون كلام--- نشنود گفتارهاشان جز كسي كز- خرد بگشود گوش دل تمام--- قول بي اواز را چون بشنوي چون نبيني رفتن	287	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms317	true	-4447604678085615771	208	299	881	1283	1288	300	سرخ و زرد و بينظام و با نظام 5-------- كس عروسي در جهان هر-گز نديد گيسو-ش پر-نور و رويش پر ظلام 6 جز كه بد-كردار كس بيدار نه كس چنين حالي نديد اي واي مام 7- روي اين انوار عالم سوي ما بر مثال چشمهاي بي-منام 8 گفتيي هر يك رسول است از خداي سوي ما و نورهاشان چون پيام 9 اين زبانهاي خداياند اي پسر بودنيها زين زبانها چون كلام 10 نشنود گفتارهاشان جز كسي كهش خرد بگشاد گوش دل تمام 11 قول بي-اواز را چون بشنوي چون نديدي رفتن	317	-874110607582538054	366	622.5	284	417	87.76978302001953	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms287	false	7829208409524668123	91	301	396	1341	1341	301	و گام 20 گر همي عاصي نگويد عاصيم بي زبان فعلش هميگ-ويد مدام د---ر كف جاهل هميگ-ويد نبيد در بر فاسق هميگ-ويد غلام--- قول چون خرما و-همچون خار فعل اين نه دينس--ت اين نفاقس--ت اي كرام--- من كه نيسندم همي كردار زشت جز ب--يمگان كرد چون يارم مقام--- گر ب--دين مشغول گشتم لاجرم رافضي گشتستم و گمراه نام 25 دست من گير-اي اله العالمين زين پر افت جاي و جاه تار بام image file0481NasirKhusrawDiwan_0300png داور عدلي ميان خلق خويش بي نيازي از كجا و از كدام--- انكه باطل گويد از ما بر فگن روز محشر بر سرش ز-اتش لگام--- در تعجب مانده بودم زين قبل تا بگاه بامداد- از گاه شام ---چون سپيده دم ب--حكمت در كشيد از نيام نيلگون زرين حسام ---چون ضمير عاقلان شد روي خاك از جهان بر خاست جعد--- قير فام--- همچنين گفتي كه روزي بر كشيد فاطمي شمشير حق را از نيام هر زمان اسلام- را تازه كند ان امام -بن- امام بن امام----- بار شاخ علم يزدان بو تميم ان بعلم و حلم------ و حكم و عدل تام--- جز بر--اه نردبان علم او نيستت راهي بر--ين پر نور بام 10 بي بيانش عقل نپذيرد گزاف زانكه جز ب--اتش نشايد خورد خام عقل ---را اندر بيان دين حق او گذارد از پدر وز جد-	287	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms318	true	449108681256359598	0	227	0	966	1282	300	و گام 12 گر همي عاصي نگويد عاصيم بر زبان فعلش همي گويد مدام 13 بر كف جاهل همي گويد نبيد در بر فاسق همي گويد غلام 14 قول چون خرما و همچون خار فعل اين نه دين است اين نفاق است اي كرام 15 من كه نپسندم همي افعال زشت جز به يمگان كرد چون يارم مقام 16 گر به دين مشغول گشتم لاجرم رافضي گش--تم و گمراه نام 17 دست من گير اي اله العالمين زين پر افت جاي و چاه تار پام 18------------------------------------- داور عدلي ميان خلق خويش بي-نيازي از كجا و از كدام 19 انكه باطل گويد از ما بر-فگن روز محشر بر سرش ز اتش لگام 20 در تعجب مانده بودم زين قبل تا بگاه صبح بام از گاه شام 21 چون سپيده-دم به حكمت برك-شيد از نيام نيلگون زرين حسام 22 چون ضمير عاقلان شد روي خاك وز جهان بر-خاست ان چون قير دام 23 همچنين گفتم كه روزي بركش--د فاطمي شمشير حق را از نيام 24 دين جد خويش را تازه كند ان امام ابنالامام ابنالامام 25 بار شاخ عدل يزدان بو-تميم ان به---- حلم و علم و حكم و عدل تام 26 جز به راه نردبان علم او نيستت راهي بر اين پر-نور بام 27 بي-بيانش عقل نپذيرد گزاف زانكه جز به اتش نشايد خورد خام 28 خلق را اندر بيان دين حق او گزارد از پدر وز جد	318	-874110607582538054	828	1363.5	635	1019	81.25613403320312	164	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms288	false	-1000337316126423097	1	68	4	298	1373	301	جوهر محض الهي نفس اوست وين جهان يكسر بز-ان جوهر ورام--- سر برار اين دام گنبد را ببين اي برادر ب كران و- بر دوام ---وين زمان را-بين كه چون همچون نهنگ بر هلاك خلق بگشاد- است كام 14-وين سياه بي كران بر يكدگر اوفتاده چون سگان اندر عظام ---نه ببيند نه بجويد چون ستور چشم دلشان جز لباس و جز طعام--- جهل و بي باكي شده	288	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms318	true	449108681256359598	229	300	974	1282	1282	300	جوهر محض الهي نفس اوست زين جهان يكسر بر ان جوهر ورام 30 سر برار اين دام گنبد را ببين اي برادر گرد گردان بر دوام 31 وين زمان را بين كه چون همچون نهنگ بر هلاك خلق بگشاده است كام 32 وين سپاه بي-كران در يكدگر اوفتاده چون سگان اندر عظام 33 نه ببيند نه بجويد چون ستور چشم دلشان جز لباس و جز طعام 34 جهل و بي-باكي شده-	318	-874110607582538054	277	479.0	215	311	89.0675277709961	56	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms288	false	-1000337316126423097	68	301	298	1373	1373	301	فاش و حلال دانش و ازا دگي گشته حرام--- باشگونه كرده عالم پوستين راد مردان بندگان را گشته رام--- گرت خوش امد طريق اين گروه يس ببي -شرمي بنه رخ چون رخام 20 بر در شوخي بنه شرم و خرد وانگهي گستاخ وار اندر خرام چ---ون بر اهختي ز تن شرم اي پسر يافتي ديبا و اسب و اوستام--- دهر گردن كي ب--دست تو دهد چون تو او را چا كري كردي مدام--- ور سلامت را نميداد او عليك پيشت ايد بي تكلف ب-سلام--- ور بريدستي چو من ز يشان طمع همچو من بنشين و بگسل زين لءام 25 دز تنوري خفته با عقل شريف به كه با جاهل خسيس اندر خيام image file0481NasirKhusrawDiwan_0301png يند حجت را بد--انش دار-بند تا ت--را روشن شود ايام و نام بحر رمل مثمن مخبون مقصور اي دل و-هوش و خرد-داده ب--شيطان رجيم روي بر تافته از رحمت رحمان رحيم 9 دل توهمچو كه1--- معصيت و-نرم چو-موم سنگ خارهست گه معذرت و تنگ چو-ميم گربخواهيب كه كني بر-سخن حق تو مقام زانكه فتنه شدها- بر-غزل و-هزل مقيم بخردي ب---ايد ود-انش كه شود مرد تمام توب---حيلت چه بري نسبت خود سوي-تميم خك----------------------------------------------------------------------------مت اموز-و هنر-جوي نه تعطيل كه مرد نه ب--نام-ست هميج بلكه ب--معني--ست حكيم --سوي فرزند كسي شو كه ب--فرمان خداي مادر وجي و رسالت كه بدوگشت عقيم 10 حكمت از حضرت فرزند نبي بايد جست پاك وپا كيزه ز-----------تشبيه وزتعطيل چوسيم كر همي ايمني-ت ارزو ارد ز-	288	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms319	true	8746913558031608101	0	281	0	1156	1233	300	فاش و حلال دانش و ازا-دگي گشته حرام 35 باشگونه كرده عالم پوستين زاد مردان بندگان را گشته رام 36 گرت خوش امد طريق اين گروه پس به بيشرمي بنه رخ چون رخام 37 بر در شوخي بنه شرم و خرد وانگهي گستاخ-وار اندر خرام 38 چون بر-اهختي ز-تن شرم اي پسر يافتي ديبا و اسپ و اوستام 39 دهر گردن كي به دست تو دهد چون تو او را چا-كري كردي مدام 40 ور سلامت را نميداد او عليك پيشت ايد بي-تكلف بهسلام 41 ور بريدستي چو من ز-يشان طمع همچو من بنشين و بگسل زين لءام 42 در تنوري خفته با عقل شريف به كه با جاهل خسيس اندر خيام 43 پ-------------------------------------ند حجت را به دانش دار بند تا تو را روشن شود ايام و نام genre Q 1--------------- اي دل و هوش و خرد داده به شيطان رجيم روي بر تافته از رحمت رحمان رحيم 2 دل چون بحر تو در معصيت و نرم چو موم سنگ خاراست گه معذرت و تنگ چو ميم 3 نتواني- كه كني بر سخن حق تو مقام زانكه فتنه شدهاي بر غزل و هزل مقيم 4 به خرد بايد و دانش كه شود مرد تمام تو به حيلت چه بري نسبت خود سوي تميم 5 نه ز حكمت بلك از كاهلي تسبيح و نماز همه گفتار و حديثت ز حديث است و قديم 6 حكمت اموز و هنر جوي نه تعطيل كه مرد نه به ناميست تهي- بلكه به معني است حكيم 7 سوي فرزند كسي شو كه به فرمان خداي مادر وحي و رسالت بدو --گشت عقيم 8 حك-مت از حضرت فرزند نبي بايد جست پاك و پاكيزه ز تعطيل و ز تشبيه چو سيم 9 و-----ر همي ايمنيات ارزو-ايد ز	319	-874110607582538054	929	1518.0	719	1226	75.7748794555664	190	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms289	false	-5035694245415983277	17	258	73	1248	1450	301	همچنان نيز ببيني ب--عيان نار و-جحيم--- وگرت بست ب--بندي قوي اين ديو بزرگ خامش و طبل مزن بيهده در-زير گليم زرو ز هر------دو نباشد مثل عام--ست اين يك-رهت سوي جحيم--ست و-دگر-سوي نعيم 15 دين و-دنيا نه گراف--ست نيابد ز-خداي جز كه فرزند براهيم كس اين ملك عظيم--- بگزين زين دو يكي را و-مكن قصه دراز نتوانست كسي كرد دل خود ب--دو-نيم جز ---كه در-طاعت ودرع--لم نبود است نجات رستن از بند خداوند نه كاري--ست سليم--- نشود-رسته هر ان كس كه ربود است دلش زلف چون نون و قد-چون الف و جعد چوميم----- جز ندامت ب--قيامت نبود رهبر تو تات ميخواره رفيقس--ت و رباخواره نديم 20 چون ب--گوش ايدت از بربطي ان راهك نو روي پژمرد-ت چون گل شود و-طبع كريم--- باز پرچين شودت روي و بخندي ب--فسوس چون بخوانم ز-قران قصها اصحاب رقيم--- اي ستمگار و-بخيره زده بر پاي تبر انگه اگاه شوي چون بخوري درد----------------------------------ستيم جر كه بي راه نداني نرود ديو رجيم سيس ديو ببيراه چنين چند روي جر كه جز كه بيمار وب---تن رنجه نباشي چو همي رهبر از-گمره جوءي وي-زشكي ز-سقيم 25 چه بكار است چو-عريان--ست از-دانش جانت تن مردار نيوشند ب--ديباي طميم image file0481NasirKhusrawDiwan_0302png جز كه تو-زند---ه مرده ب-جهان كس نفروخت مار وافعي بخريدي بدل ماهي شيم--- وقت ان--ست كه از خواب جهالت سر-خويش بركني نا ب--سرت بر-وزد از علم نسيم--- كه همي دهر بيوباردمان خرد وب-زرگ و-اهن تافته از گوشت نداند چو ظليم چ---ون نينديشي از-ان روز كه دستت نگرد نه رفيق و-نه ندبم	289	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms320	true	-632961824337990784	0	300	0	1241	1241	300	همچنان نيز ببيني به عيان نار و جحيم 11 وگرت بست به بندي قوي اين ديو بزرگ خامش و طبل مزن بيهده در زير گليم 12 زر و بز هر دو نباشد مثل عام است اين يك رهت سوي جحيم است و دگر سوي نعيم 13 دين و دنيا نه گزاف است نيابد ز خداي جز كه فرزند براهيم كس اين ملك عظيم 14 بگزين زين دو يكي را و مكن قصه دراز نتوانست كسي كرد دل خود به دو نيم 15 جز كه در طاعت و در علم نبودهاست نجات رستن از بند خداوند نه كاري است سليم 16 نشود رسته هر ان كس كه ربودهاست دلش زلف چون نون و قد چون الف و جعد چون جيم 17 جز ندامت به قيامت نبود رهبر تو تات ميخواره رفيق است و رباخواره نديم 18 چون به گوش ايدت از بربطي ان راهك نو روي پژمردهت چو- گل شود و طبع كريم 19 باز پرچين شودت روي و بخندي به فسوس چون بخوانم ز قران قصه- اصحاب رقيم 20 اي ستمگار و بخيره زده بر پاي تبر انگه اگاه شوي چون بخوري درد ستيم 21 سپس ديو به بيراه چنين چند روي جز كه بي-راه نداني نرود ديو رجيم 22 جز ك-------------------------------ه بيمار و به تن رنجه نباشي چو همي رهبر از گمره جوءي و پزشكي ز سقيم 23 چه بكار است چو عريان است از دانش جانت تن مردار نپوشند به ديباي طميم 24 جز------------------------------------- كه تو زنده به مرده ز جهان كس نفروخت مار -افعي بخريدي بدل ماهي شيم 25 وقت ان است كه از خواب جهالت سر خويش بركني تا به سرت بر وزد از علم نسيم 26 كه همي دهر بيوباردمان خرد و بزرگ و اهن تافته از گوشت نداند چو ظليم 27 چون نينديشي از ان روز كه دستت نگرد نه رفيق و نه نديم-	320	-874110607582538054	1054	1742.5	830	1314	80.21308898925781	229	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms289	false	-5035694245415983277	259	300	1252	1449	1450	301	صديق و-نه حميم 5- خويشتن را ز تواناءي خود بهره بده گر-بداني كه پذيرنده حكيم--ست و-عليم ب-----سخاوت سمري از بس كه وقف رباط بر فسوسي بدهي غلها گرمابه و-تيم--- وگر از بهر ضعيفي دو درم بايد داد-ندهي تا نشود حاضر مفتي	289	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms321	true	5272817158125284037	2	52	5	217	1215	300	صديق و نه حميم 28 خويشتن را ز تواناءي خود بهره بده گر بداني كه پذيرنده حكيم است و عليم 29 به سخاوت سمري از بس كه وقف رباط به فسوسي بدهي غله- گرمابه و تيم 30 وگر از بهر ضعيفي دو درم بايد داد ندهي تا نشود حاضر مفتي	321	-874110607582538054	193	329.5	152	213	90.6103286743164	43	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms290	false	4955686709045401086	0	220	0	998	1361	301	جز-بدان وقت كه بستاني از ومال ب--غصب نتوانبي كه ببيني ب--مثل روي يتيم گرب------صورت بشري پيشه مكن سيرت گرگ نام محمود نه خوب ايد با فعل ذميم 10 ديو دنياي جفا پيشه ت--را سخره گرفت چو بهايم چه دوي از-پس اين ديو بهيم--- حرم ال رسول--ست ت--را جاي كه هيچ ديو را راه نبو ديو را راه نبود است در--ين شهره حريم تا نماني بقيامت خزي و خوار و مليم سخن حجت بر وجه ملامت مشنو تا نماني بحر قريب مسدس اخرب مكفوف ------------از دهر جفا پيشه زي كه نالم گويم ز-كه كرد-است نال نالم-- با-شصت و دو-سالم خصومت افتاد از شصت و دو گش-----ت زار حالم-- مالي نشناسم ز عمر برتر شايد كه بنالم ز-بهر مالم-- يك چند جمالم فزون همي-شد گفتي كه يكي نو-شده هلالم-- در خواب نديدي مگر خيالم ان سرو سهي قد مشك خالم-- چون ديد زمانه كه غره گشتم بشكست ب--دست جفا نهالم-- بربود شب و روز رنگ و بويم بركند مه و سال ير-و بالم --زين ديو-دژا كه چو گشتم اگه زين يس نكند صيد ب--احتيالم-- گاه از در مير جليل گويد بنگر ب--فر و نعمت و جلالم گر----سوي من اءي عزيز گردي ييوسته بود با-تو قيل و قالم 25 كه ياد دهد ان زمان كه بودي پيشم شده جمله تبار و الم image file0481NasirKhusrawDiwan_0303png انها كه نبودي مگر بديشان مسعود مرا بخت	290	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms321	true	5272817158125284037	55	300	227	1215	1215	300	جز بدان وقت كه بستاني ازو مال به غصب نتواني -كه ببيني به مثل روي يتيم 32 گر به صورت بشري پيشه مكن سيرت گرگ نام محمود نه خوب ايد با فعل ذميم 33 ديو دنياي جفا پيشه تو را سخره گرفت چو بهايم چه دوي از پس اين ديو بهيم 34 حرم ال رسول است تو را جاي كه هيچ ديو را راه نبوده---------------است در اين شهره حريم 35------------------------------- سخن حجت بر وجه ملامت مشنو تا نماني به قيامت خزي و خوار و مليم genre Q 1 از دهر جفا پيشه زي كه نالم گويم ز كه كردهاست نال نالم 2 با شست و دو سالم خصومت افتاد از شست و دو گشته است زار حالم 3 مالي نشناسم ز عمر برتر شايد كه بنالم ز بهر مالم 4 يك چند جمالم فزون همي شد گفتي كه يكي نو شده هلالم 5 در خواب نديدي مگر خيالم ان سرو سهي قد مشك خالم 6 چون ديد زمانه كه غره گشتم بشكست به دست جفا نهالم 7 بربود شب و روز رنگ و بويم بركند مه و سال پر و بالم 8 زين ديو دژاگ-ه چو گشتم اگه زين پس نكند صيد به احتيالم 9 گاه از در مير جليل گويد بنگر به فر و نعمت و جلالم 10 گر سوي من اءي عزيز گردي پيوسته بود با تو قيل و قالم 11 گه ياد دهد ان زمان كه بودي پيشم شده جمله تبار و الم 12------------------------------------- انها كه نبودي مگر بديشان مسعود مرا بخت-	321	-874110607582538054	864	1462.0	666	1074	80.44692993164062	193	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms290	false	4955686709045401086	220	301	998	1361	1361	301	و نيك فالم--- گويد ب--چه معني حرام كردي برجان و تن خويشتن حلالم چ----ت بود نگشتي هنوز پيري ك-ت رخت نماند است در-جوالم--- اي دهر جز از من بجوي صيدي نه مرد چنين مكر-و افتعالم--- من نيستم ان گل كز-اب زرقت تازه شودم شاخ و بار------و بالم حق-----ست و حقيقت ب--پيش رويم زاني تو فگنده پس قتالم1-- چون طمع بريدم ز-مال شاهان يس مدحت شاهان چرا سگالم--- من جز كه ب--مدح رسول و-الش از گفتن اشعار گنگ و لالم گر----ميل كند-	290	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms322	true	-8316602483235802043	0	99	0	404	1285	300	و نيك فالم 13 گويد به چه معني حرام كردي برجان و تن خويشتن حلالم 14 چهت بود نگشتي هنوز پيري كهت رخت نماندهاست در جوالم 15 اي دهر جز از من بجوي صيدي نه مرد چنين مكر و افتعالم 16 من نيستم ان گل كز اب زرقت تازه شودم شاخ -----و بال و يالم 17 حق است و حقيقت به پيش رويم زاني تو فگنده پس قذالم 18 چون طمع بريدم ز مال شاهان پس مدحت شاهان چرا سگالم 19 من جز كه به مدح رسول و الش از گفتن اشعار گنگ و لالم 20 گر ميل كند	322	-874110607582538054	348	585.0	270	409	85.0855712890625	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms291	false	-4236231487638253440	0	174	0	815	1396	301	سوي هزل گوشم ب--انگشت خرذ گوش خود بمالم--- جز راست نگويم ميان خصمان با-باد نگردم كه من نه نالم--- هنگام عدالت ب--خار خارد مر ديده بدخواه را خيالم--- چون من ز-حقايق سخن گشايم سقراط و فلاطون سزد عيالم--- اي فخر كننده بدانكه گوءي بر-درگه سلطان من از رجالم--- امروز تكينم بخواند و فردا دادا--ست نويد عطا نيالم--- زان ك-ش تو-خداوند مييسندي ننگ--ست مرا گر بود همالم--- وان چيز كه او-را همي-بجوءي حقا كه گرفت--ست ازو ملالم--- بحر-است مرا در ضمير روشن در شعر همي در ازان فتالم بر----دشت فصاحت مطير ميغم در باغ بلاغت بزان شمالم--- وانجا كه بيايد تموز جاهل من خفته و اسوده در ظلالم--- رفتم يس دنبا بسي وليكن افلاك بران داد گوشمالم--- گر نيز غرور جهان بخرم پس همچو تو-گم بوده در ضلالم--- ايزد مكنادم دعا اجابت گر جز كه بفضلش بود سءالم--- صد شكر خداوند را كه ازم كم شد چو فزون شد شمار سالم--- در حب----- خدا و رسول و الش معروف چو خورشيد بر زوالم 25 و ز مدحت ايشان نگر كه ايدون گشت---ست مطرز پر مقالم	291	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms322	true	-8316602483235802043	99	299	404	1283	1285	300	سوي هزل گوشم به انگشت خرد گوش خود بمالم 21 جز راست نگويم ميان خصمان با باد نگردم كه من نه نالم 22 هنگام عدالت به خار خارد مر ديده بدخواه را خيالم 23 چون من ز حقايق سخن گشايم سقراط و فلاطون سزد عيالم 24 اي فخر-كننده بدانكه گوءي بر درگه سلطان من از رجالم 25 امروز تگينم بخواند و فردا داده است نويد عطا ينالم 26 زان كهش تو خداوند ميپسندي ننگ است مرا گر بود همالم 27 وان چيز كه او را همي بجوءي حقا كه گرفتهاست ازو ملالم 28 بحر است مرا در ضمير روشن در شعر همي در ازان فتالم 29 بر دشت فصاحت مطير ميغم در باغ بلاغت بزان شمالم 30 وانجا كه بيايد تموز جاهل من خفته و اسوده در ظلالم 31 رفتم پس دنيا بسي وليكن افلاك بران داد گوشمالم 32 گر نيز غرور جهان بخرم پس همچو تو گم بوده در ضلالم 33 ايزد مكنادم دعا اجابت گر جز كه زفضلش بود سءالم 34 صد شكر خداوند را كه ازم كم شد چو فزون شد شمار سالم 35 در حب رسول خدا------- و الش معروف چو خورشيد بر زوالم 36 و-ز مدحت ايشان نگر كه ايدون گشته است مطرز پر مقالم	322	-874110607582538054	793	1385.5	623	888	89.30180358886719	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms291	false	-4236231487638253440	177	301	855	1396	1396	301	مامور خداوند قصر و عصرم محمود بدو شد چنين خصالم--- مستنصريم ور ازين بگردم چون دشمن بي دينش بد فعالم--- زو گشت ب--حاصل كمال عالم من بندها ان عالم كمالم بي او---قدحي اب شور بودم و امروز بدو چشمه ز لالم--- قولم همه هزل و محال بودي هزلم همه حكمت شد و محالم--------------------------------------------------- من گوهر دين رسول حقم من كوهم اگر مانده در جبالم بي مغز سفاليم ديده بودي امروز هه مغز بي سفالم تاجم سر پر مغز را وليكن مر-پاي تهي مغز را عقالم بحر مضارع مثمن مطموس شايد كه حال و كار دگر سان كنم هرچ ان به--ست قصد سوي ان كنم-- عالم ب--ماه نيسان خرم شود---- من خاطر از تفكر نيسان كنم-- در باغ و راغ دفتر و ديوان خويش از-	291	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms323	true	764890996597338656	0	130	0	559	1289	300	مامور خداوند قصر و عصرم محمود بدو شد چنين خصالم 38 مستنصريم ور ازين بگردم چون دشمن بي-دينش بد فعالم 39 زو گشت به حاصل كمال عالم من بنده- ان عالم كمالم 40 بياو قدحي اب-شور بودم و امروز بدو چشمه ز-لالم 41 قولم همه هزل و محال بودي هزلم همه حكمت شد و محالم 42 بيمغز سفاليم ديده بودي امروز همه مغز بيسفالم 43 من گوهر دين رسول حقم من-كوهم اگر مانده در حبالم 44------------------------------------------- تاجم سر پر مغز را وليكن مر پاي تهي مغز را عقالم genre Q 1----------- شايد كه حال و كار دگر سان كنم هرچ ان به است قصد سوي ان كنم 2 عالم به ماه نيسان خرم شده است من خاطر از تفكر نيسان كنم 3 در باغ و راغ دفتر-- ديوان خويش از	323	-874110607582538054	462	782.5	356	620	74.51612854003906	97	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms292	false	-6392836335348331852	0	156	0	693	1418	301	نظم ونث سنبل و ريحان كنم-- ميوه و گل از معاني سازم همه وز لفظهاي خوب درختان كنم-- چون ابر روي صحرا بستان كند من نيز روي دفتر بستان كنم-- در مجلس مناظره بر عاقلان از نكت-هاي خوب گل افشان كنم-- گر بر گليش گرد خطا بگذرد انجا ز شرح روشن باران كم--- قصري كنم قصيدها خود را درو از بيتهاش گلشن و ايوان كنم ج--اءي درو چو منظره عالي كنم جاءي فراخ و-پهن چو ميدان كنم بردر ---گهش ز نا دره بحر عروض يكي امين دانا دربان كنم--- مفعول فاعلات مفاعيل فع بنياد اين مبارك بنيان كنم--- وانگه مر اهل فضل اقاليم را در قصر خويش يكسره مهمان كنم--- تا اندرو نيايد نادان كه من خانه همي ته از در-نادان كنم--- خواني نهم كه مرد خردمند را از خورد نيش عاجز و حيران كنم 2--اندر تن سخن ب--مثال خرد معني خوب و نادره را جان كنم--- گر تو نديده-- ز سخن مردمي من بر سخنت	292	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms323	true	764890996597338656	132	300	565	1289	1289	300	نظم---- سنبل و ريحان كنم 4 ميوه و گل از معاني سازم همه وز لفظهاي خوب درختان كنم 5 چون ابر روي صحرا بستان كند من نيز روي دفتر بستان كنم 6 در مجلس مناظره بر عاقلان از نكتههاي خوب گل-افشان كنم 7 گر بر گليش گرد خطا بگذرد انجا ز شرح روشن باران كنم 8 قصري كنم قصيده- خود را درو از بيتهاش گلشن و ايوان كنم 9 جاءي درو چو منظره عالي كنم جاءي فراخ و پهن چو ميدان كنم 10 بر درگهش ز نا-دره بحر عروض يكي امين دانا دربان كنم 11 مفعول فاعلات مفاعيل فع بنياد اين مبارك بنيان كنم 12 وانگه مر اهل فضل اقاليم را در قصر خويش يكسره مهمان كنم 13 تا اندرو نيايد نادان كه من خانه همي نه از در نادان كنم 14 خواني نهم كه مرد خردمند را از خورد-نيش عاجز و حيران كنم 15 اندر تن سخن به مثال خرد معني خوب و نادره را جان كنم 16 گر تو نديدهاي ز سخن مردمي من بر سخنت-	323	-874110607582538054	675	1217.5	525	733	92.08731079101562	141	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms292	false	-6392836335348331852	156	301	693	1418	1418	301	صورت انسان كنم image file0481NasirKhusrawDiwan_0305png اوراز وصف خوب و-حكايات خوش زلف خميده و لب خندان كنم--- معنيش روي خوب كنم وانگهي اندر تقاب لفظش پنهان كنم ---چون روي خويش زي سخن ارم ب--قهر يشتش ب--پيش خويش چوچو كان كم---- ور خاطرم ب--جاءي كندي كند او-را ب--دست فكرت سوهان كنم--- جان را چو-زنگ جهل پديد اورد چون اينه ز-خواندن فرقان كنم دش---وار اين زمانها بد فعل را اسان ب--زهد وط-اعت يزدان كنم ---دست از-طمع بشويم پاك انگهي ازخ-فته دست بر سر-كيوان كنم--- گر در-لباس جهل دلم خفته بود اكنون از-ان لباسش عريان كنم--- وين جسم بي فلاحت اسوده را خيزم ب--تيغ طاعت قربان كنم--- ور عيب من ز-خويشتن امد همه از-خويشتن بي--يش كه افغان كنم--- خيزم بقضل و---رحمت يزدان حق دشوار دهر بر-دلم اسان كنم ا---ندر ميان نيك و بد خويشتن ماتنده زبانها ميزان كنم--- هر ساعتي ب--خير درون پاره-- بفزايم و ز-شرش نقصان كنم-	292	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms324	true	-3928998848090004304	0	179	0	759	1233	300	صورت انسان كنم 17 او را -----------------------------------ز وصف خوب و حكايات خوش زلف خميده و لب خندان كنم 18 معنيش روي خوب كنم وانگهي اندر نقاب لفظش پنهان كنم 19 چون روي خويش زي سخن-ارم به قهر پشتش به پيش خويش چو چوگان كنم 20 ور خاطرم به جاءي كندي كند او را به دست فكرت سوهان كنم 21 جان را چو زنگ جهل پديد اورد چون اينه ز خواندن فرقان كنم 22 دشوار اين زمانه- بد فعل را اسان به زهد و طاعت يزدان كنم 23 دست از طمع بشويم پاك انگهي از خفته دست بر سر كيوان كنم 24 گر در لباس جهل دلم خفته بود اكنون از ان لباسش عريان كنم 25 وين جسم بي-فلاحت اسوده را خيزم به تيغ طاعت قربان كنم 26 ور عيب من ز خويشتن امد همه از خويشتن به پيش كه افغان كنم 27 خيزم به فصل و رحمت يزدان حق دشوار دهر بر دلم اسان كنم 28 اندر ميان نيك و بد خويشتن ماننده زبانه- ميزان كنم 29 هر ساعتي به خير درون پارهاي بفزايم و ز شرش نقصان كنم	324	-874110607582538054	659	1068.5	521	798	82.58145141601562	137	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms293	false	-5748395088766703945	0	98	0	432	1376	301	تا-غل و-طوق و-بند كه بر من نهاد در-دست و پا- و گردن شيطان كنم 15-گر ديو از انچه كرد پشيمان نشد من نفس را ز-كرده پشيمان كنم گر----نيست طاقتم كه تن خويش را بر كاروان ديو سليمان كبم--- ان ديو را كه در-تن و-جان من--ست باري ب--تيغ عقل مسلمان كنم--- از قول و-فعل زين و-لگامش نهم افسار او ز حكمت لقمان كنم گر----تو نشاط در گه جيلان كني من قصد سوي در گه رحمان كنم س---وي دليل حق بنهم روي خويش تا خويشتن ب--سيرت سلمان كنم--- زي اهل-بيت احمد مرسل شوم تن را رهي وبت-ده ايشان كنم تا	293	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms324	true	-3928998848090004304	180	299	762	1231	1233	300	تا غل و طوق و بند كه بر من نهاد در دست و پاي و گردن شيطان كنم 31 گر ديو از انچه كرد پشيمان نشد من نفس را ز كرده پشيمان كنم 32 گر نيست طاقتم كه تن خويش را بر كاروان ديو سليمان كنم 33 ان ديو را كه در تن و جان من است باري به تيغ عقل مسلمان كنم 34 از قول و فعل زين و لگامش نهم افسار او ز حكمت لقمان كنم 35 گر تو نشاط در-گه جيلان كني من قصد سوي در-گه رحمان كنم 36 سوي دليل حق بنهم روي خويش تا خويشتن به سيرت سلمان كنم 37 زي اهل بيت احمد مرسل شوم تن را رهي و بنده ايشان كنم 38	324	-874110607582538054	418	707.5	322	471	88.74734497070312	100	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms293	false	-5748395088766703945	98	300	432	1374	1376	301	نام خويش را ب--جلال امام بر نامها معاني عنوان كنم--- زان افتاب علم-- دل خويش را روشنب---سان ماه ب--سرطان كنم1-- وز بركت مبارك درياي او دل را چو-درج گوهرو--مرجان كنم 25-اي انكه گوءيم بنص--يحت همي ك-اين پيرهن بيفگن و فرمان كنم image file0481NasirKhusrawDiwan_0306png تا سخت زود من چو فلان مرت---را در مجلس امير خراسان كم---- اندر سرت بخار جهالت قوي--ست من درد جهل را ب--چه درمان كنم--- كي ريزم ابروي چو تو بيخرد بر طمع انكه توبره پر-نان كم تر----كان رهي وبتدها من بوده اند من تن چگونه بندها تركان كم---- اي بد نصيحتي كه تو كردي مرا تا-چون فلان خسيس وچو--بهمان كنم--- گيتيت گربه اي-ست كه بچه خورد من گرد او ز-بهر چه دوران كنم--- از من خسيستر كه بود در جهان گر-تن ب--نان چو گربه گروگان كنم--- دين و كمال و علم كجا افگنم تا خويشتن چو غول بيابان كنم--- از فضل تا چو غول بمانم تهي پس من چگونه خدمت ديوان كنم ---اين فخر بس مرا كه بهرد و---زبان حكمت همي مرتب و-ديوان كنم--- جان را ز بهر مدحت ال رسول گه رودكي و گاهي حسان كنم--- دفتر ز-بس نگار ز---نقش سخن پرترا زچين و-روم و سپاهان كنم و----ندر كتاب بر سخن منطقي چون افتاب روشن برهان كنم	293	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms325	true	-6106547959863535774	0	244	0	987	1239	300	نام خويش را به جلال امام بر نامه- معالي عنوان كنم 39 زان افتاب علم و دل خويش را روشن به سان ماه به سرطان كنم 40 وز بركت مبارك درياي او دل را چو درج گوهر و مرجان كنم 41 اي انكه گوءيم به نصيحت همي ك اين پيرهن بيفگن و فرمان كنم 42------------------------------------- تا سخت زود من چو فلان مر تو را در مجلس امير خراسان كنم 43 اندر سرت بخار جهالت قوي است من درد جهل را به چه درمان كنم 44 كي ريزم ابروي چو تو بيخرد بر طمع انكه توبره پر نان كنم 45 تركان رهي و بنده من بوده-اند من تن چگونه بنده- تركان كنم 46 اي بد نصيحت- كه تو كردي مرا تا چون فلان خسيس و چو بهمان كنم 47 گيتيت گربهاي است كه بچه خورد من گرد او ز بهر چه دوران كنم 48 از من خسيستر كه بود در جهان گر تن به نان چو گربه گروگان كنم 49 دين و كمال و علم كجا افگنم تا خويشتن چو غول بيابان كنم 50 از فضل تا چو غول بمانم تهي پس من چگونه خدمت ديوان كنم 51 اين فخر بس مرا كه به هر دو زبان حكمت همي مرتب و ديوان كنم 52 جان را ز بهر مدحت ال رسول گه رودكي و گاهي حسان كنم 53 دفتر ز بس نگار و ز نقش سخن برتر ز چين و روم و سپاهان كنم 54 واندر كتاب بر سخن منطقي چون افتاب روشن برهان كنم	325	-874110607582538054	864	1455.0	669	1028	84.04669189453125	197	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms294	false	9091263178057031266	0	51	0	242	1355	301	مشكلات عقلي محسوس را بگمارم و شبان و نگهبان كنم زاد --المسافر است يكي گنج من نثر انچنان و نظم از--ينسان كنم--- زندان مءمن-ست جهان دون2 زان من---------- همي قرار ب--يمگان كنم--- تا روز حشر اتش سوزنده را بز شيعت معاويه زندان كم بحر سريع مطوي موقوف عقل چه اورد ز-گردون	294	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms325	true	-6106547959863535774	246	300	993	1239	1239	300	مشكلات عقلي محسوس را بگمارم و شبان و نگهبان كنم 56 زادالمسافر است يكي گنج من نثر انچنان و نظم از اينسان كنم 57 زندان-مءمناست جه---------ان من چنين زيرا همي قرار به يمگان كنم 58 تا روز حشر اتش سوزنده را بر شيعت معاويه زندان كنم genre Q 1--------- عقل چه اورد ز گردون-	325	-874110607582538054	206	327.5	163	266	77.44361114501953	38	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms294	false	9091263178057031266	51	300	242	1351	1355	301	پيام خاصه سوي خاص نهاني ز-عام-- گفت چوخود ن--يست فلكرا--قرار نيست درو نيز شما-را مقام-- وام جهان--ست ت--را عمر تو وام جهان بر-تو نماند دوام-- دم بكشي بازدهي زانكه دهر باز ستاند ز تو-مي عمر وام-- بازدهي باز پسين دم زدن بي شك ان روز ب-ناكام و كام image file0481NasirKhusrawDiwan_0307png گر تگني هيچ بر--ين وام سود چون تو-نباشد بج--هان نيز خام-- وام دم تس-ت و برين سود نيست چوتش دهي باز همي جز كلام ب--ازده اين وام-- ببر سود ازانك سود حلالستت و مايه حرام-- خوب سخن چيستت---را سود-عمر خوب سخن كرد بت-را خوب نام--- برمكش و باز مده دم تهي باد مييماي چنين بر دوام بر ت---فس خويش ب--شكر خداي سود همي گير ب--رسم كرام ج---ام مي از دست بيفگن كه نيست حاصل ان جام مگر واي مام خ---فته ازاني كه نبيني ز جهل در دل تاريك همي جز ظلام خف---ته بود هر كه همي-نشنود بر دهن عقل ز گردون پيام--- خفته ب--جاني تو ز چون و چرا نه ب--تن از خورد شراب و-طعام--- بر ره وبر--مذهب تن نيست جانت جانت بر وره س--ت و تنت سير شام--- حكمت و علم و خبر-و پند به ز--يب و غلام و كمر-و اوستام--- از پس دنيا نرود مرد-دين جز كه ب--دانش نبود شاد كام د---نيا در دام تو ايد ب--دين بي دين دنيا نبود جز كه دام 1دام-- تو گشت---ست جهان و چنه اسب و-ستامس--ت و ضياع و-غلام اسب--- كشنده -ست جهان جزب---دين كرد-نداندش كسي جز درام -----گر تو لگامش نكشي سوي دين او ز تو خو-د زود ستاند	294	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms326	true	7612852213176414486	0	300	0	1178	1178	300	پيام خاصه سوي خاص نهاني ز عام 2 گفت چو خورد نيست فلك را قرار نيست درو نيز شما را مقام 3 وام جهان است تو را عمر تو وام ج-ان بر تو نماند دوام 4 دم بكشي بازدهي زانكه دهر بازست-اند ز تو مي عمر وام 5 بازدهي باز-پسين دم زدن بي-شك ان روز بهناكام و كام 6 گر نك--------------------------------------ني هيچ بر اين وام سود چون تو نباشد به جهان نيز خام 7 وام دم توست و برو -سود نيست چونش دهي باز همي جز كلام 8 بازده اين وام و ببر سود ازانك سود حلالستت و مايه حرام 9 خوب سخن چيست تو را سود عمر خوب سخن كرد تو را خوب نام 10 برمكش و باز مده دم تهي باد مپيماي چنين بر دوام 11 بر نفس خويش به شكر خداي سود همي گير به رسم كرام 12 جام مي از دست بيفگن كه نيست حاصل ان جام مگر واي مام 13 خفته ازاني كه نبيني ز جهل در دل تاريك همي جز ظلام 14 خفته بود هر-كه همي نشنود بر دهن عقل ز گردون پيام 15 خفته به جاني تو ز چون و چرا نه به تن از خورد شراب و طعام 16 بر ره و بر مذهب تن نيست جانت جانت به روزه است و تنت سير شام 17 حكمت و علم و خبر و پند به ز اسپ و غلام و كمر و اوستام 18 از پس دنيا نرود مرد دين جز كه به دانش نبود شاد-كام 19 دنيا در دام تو ايد به دين بي-دين دنيا نبود جز كه دام 20 دام تو گشته است جهان و چنه اسپ و ستام است و ضياع و غلام 21 اسپ كشنده است جهان جز به دين كرد نداندش كسي جرد و رام 22 گر تو لگامش نكشي سوي دين او ز تو خورد زود ستاند-	326	-874110607582538054	1001	1652.0	768	1225	81.71428680419922	222	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms295	false	-7970884109997533956	0	262	0	1185	1364	301	اسب چهان را تو نگيري بتك-- خيره مرو از يس اوخام خام ---شام كني طمع چو گيري عراق مصرت پيش--ست چو رفتي ب--شام نا --گه روزيت ب--جر افگند كر بروي بر پي او گام گام ور --چه رهي وارت گردن نهد بر تو يكي بر كشد اخر حسام--- خوار برون را ندت اخر ز در گر چه بخواند ب--نويسد- خرام--- زود فرود افگندت سر نگون چونت بر اورد ب--حيلت ب--بام ا---نچه همي-جست سكندر هگزر كي شد يك روز مراورا تمام--- سامه كجا يافت ز دستان او رستم دستان و نه دستان سام image file0481NasirKhusrawDiwan_0308png كس نشنود -است كه بگرفت ازو كار كسي تا ب--قيامت قوام ا---نچه ب--چشم تو ازو-شگر است حنظل و زهر است ب--دندان و-كام--- در در خاص اي بدي--ن و مرو از پس دنيا چو خسان و لءام ط---اعت يزدان بن--ظام اورد هرچه كه دنياش كند بي نظام--- خستها دنيا-و شكستها جهان جز كه بط--اعت نيذيرد لحام بر----من ازين پيش روا كرده بود همچو بر--ين قافله دنيا دلام از--- پس خويشم چو شتر ميكشيد چشم نكو بين و گرفته ز مام--- منش نه ديدم نه برستم ازو جز ببز--رگي و جلال امام ا---نكه ب-نور پدر-و جد او نور گرفت---ست جهان نفام ا---نكه چو گوءيش امام--ست حق هيچ-كست نيز نگويد كدام سد --ره و فردوس مزخرف شود چون بزنندش ب--صحاري خيام ---خام نگون بخت بر ايد ب--تخت گر بروت در سخنش نام خام--- چيست بزرگي همه دنيا-و دين جز كه مراورا نشد اين هر دو تام3-- رايت اوي--ست هماي و ملوك زير همايش همه جغد لحام----- نيست بدين وصف ز مردم مگر مستنصر بالله عليه السلام--- تا نپذيردت ز تو	295	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms327	true	-3864389075107722367	2	300	8	1255	1255	300	اسپ جهان را تو نگيري به تگ خيره مرو از پس او خامخام 24 شام كني طمع چو گيري عراق مصرت پيش است چو رفتي به شام 25 ناگه روزيت به جر افگند گر بروي بر پي او گام-گام 26 ورچه رهي وارت گردن دهد بر تو يكي بر-كشد اخر حسام 27 خوار برون را-ندت اخر ز در گر-چه بخواند به نويد و خرام 28 زود فرود افگندت سرن-گون چونت برا-ورد به حيلت به بام 29 انچه همي جست سكندر هگرز كي شد يك روز مرو را تمام 30 سامه كجا يافت ز دستان او رستم دستان و نه دستان سام 31------------------------------------- كس نشنوده است كه بگرفت ازو كار كسي تا به قيامت قوام 32 انچه به چشم تو ازو شكر است حنظل و زهر است به دندان و كام 33 در در خاص اي به دين و مرو از پس دنيا چو خسان و لءام 34 طاعت يزدان به نظام اورد هرچه كه دنيا- كندش بينظام 35 خسته- دنيا و شكسته ج-هان جز كه به طاعت نپذيرد لحام 36 بر من ازين پيش روا كرده بود همچو بر اين قافله دنيا دلام 37 از پس خويشم چو شتر ميكشيد چشم بكو-بين و گرفته ز-مام 38 منش ن--ديدم نه برستم ازو جز به بزرگي و جلال امام 39 انكه بهنور پدر و جد او نور گرفته است جهان نفام 40 انكه چو گوءيش امام است حق هيچ كست نيز نگويد كدام 41 سدره و فردوس مزخرف شود چون بزنندش به صحاري خيام 42 خام نگون بخت بر-ايد به تخت گر برود در سخنش نام خام 43 چيست بزرگي همه دنيا و دين جز كه مرو را نشد اين هر دو تام 44 رايت اوي است هماي و ملوك زير همايش همه جغد و لجام 45 نيست بدين وصف ز-مردم مگر مستنصر بالله عليه-السلام 46 تا نپذيردت ز تو-	327	-874110607582538054	1071	1757.5	829	1301	82.3212890625	203	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms296	false	-583604139213113693	5	202	19	985	1446	301	شريفي و كردون نبسها گردوني و نبيره گردون ن--يست ب--نسبت ب بس افتخار كه هرگر نبسها گردون دون نبوده مگر دون-- انكه شريف--ست همچو دون نه ب--تركيب از-رگ و مويس--ت و استخوان و-پي و خون image file0481NasirKhusrawDiwan_0309png گرتو شريفي و بهتراست- زتو خويش-- چون تويس خ-----ويش خودهمي بخوري بون1 بلگه بجانست نه ب--تن شرف مرد نيست جسدها همه مگر گل مسنون-- تن صدف--ست اي يسر ب--دين و ب--دانش جانت بيرور درو چو لءلء مكنون اه--رون از علم شد سمر ب--جهان در گرتو--بياموزي اي يسر تءي اهرون 5-نيك و بد-و ديوي و فريشتگي را سوي خرد مردميست مايه-و قانون------------------------------------------------------------------- راه تو-زي خيرو--شر هر-دو گشاد--است خواهي ايدون گراي و خواهي ايدون ---ديو و فرشته ب--خاك و اب درون شد ديو مغيلان شد و فريشته زيتون مادر ديوان يكي فريشته ديو است فعل بدش كرد زشت و فاسق و ملعون دادكن ار نام نيك خواهي ازي------------------------------------------------------------راك عقلترا هزل دشمنست------ چو هپيون 10-چند بنالي كه بد شدا-ست زمانه عيب و ت بر-زمانه چون فگني چون ه---رگز كي گفت اين زمانه كه بد-كن مفتون چوني ب--قول عامها مفتون توشده------ ديگر اين زمانه همان--ست كي شود اي بيخرد زمانه دگرگون--- دل ب--يقين اي پسر خزانه دين--ست چشم تو-چون روزنس--ت و گوش چو-برهون	296	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms328	true	5492038514003097708	41	300	166	1237	1237	300	شريفي اگر دون نبسه گ-ردوني و نبيره گردون 2 نيست به نسبت-- بس افتخار كه هرگز نبسه- گردون دون نبود -مگر دون 3 انكه شريف است همچو دون نه به تركيب از رگ و موي است و استخوان و پي و خون 4 گر -------------------------------------تو شريفي و بهتري تو ز-- خويشان چونكه بري سوي خويش خويش شبيخون 5 بلكه به جان است نه به تن شرف مرد نيست جسدها همه مگر گل مسنون 6 تن صدف است اي پسر به دين و به دانش جانت بپرور درو چو لءلء مكنون 7 اهرون از علم شد سمر به جهان در گر تو بياموزي اي پسر ت-ي اهرون 8 نيك و بد و ديوي و فريشتگي را سوي خردمند ه-ست مايه و قانون 9 مادر ديوان يكي فريشته بوده است فعل بدش كرد زشت و فاسق و ملعون 10 راه تو زي خير و شر هر دو گشاده است خواهي ايدون گراي و خواهي ايدون 11 ديو و فرشته به خاك و اب درون شد ديو مغيلان شد و فريشته زيتون 12 داد ---------------------------------------------------------كن ار نام نيك خواهي ازيراك نامور از داد گشت شهره فريدون 13 هزل ز كس مشنو و مگوي ازيراك عقل تو را- دشمن است هزل چو هپيون 14 چند بنالي كه بد شدهاست زمانه عيب تنت بر زمانه بر--فگني چون 15 هرگز كي گفت اين زمانه كه بد كن مفتون چوني به قول عامه- مفتون 16 تو شدهاي ديگر اين زمانه همان است كي شود اي بيخرد زمانه دگرگون 17 دل به يقين اي پسر خزينه دين است چشم تو چون روزن است و گوش چو پرهون-	328	-874110607582538054	769	1193.0	603	1179	65.22476959228516	152	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms296	false	-583604139213113693	202	301	985	1446	1446	301	گوهر دين چون در--ين خزانه نهادي روزن و برهونش هردو سخت كن اكنون 15 روزن و برهون چو-بسته گشت خيانت راه نيابد بسوي گوهر مخزون--- منگر سوي حرام و جز حق مشنو تا-نبرد---- دزد سوي دين تو اهون ت---وبه كن از-هر بدي كه برتنت و دين جانت چو پيراهن--ست و توبه چو-صابون ز---نده ب--ابند زندگان كه چنين گفت ايزد سبحان بي چگونه و بي چون هر --كه مر-اين اب را نديد در--ين خاك تشنه چو-هاروت ماندو غرقه چوذو النون 20 زنده نباشد حقيقت انكه بميرد گرچه ب--خاك اندرون نباشد مدفون ز---نده ز-ما اي پسر نه اين-تن خا كي-ست سوي-	296	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms329	true	-7693855299435642349	1	115	3	492	1271	300	گوهر دين چون در اين خزينه نهادي روزن و پرهون رو تو سخت كن اكنون 19 روزن و پرهون چو بسته گشت خيانت راه نيابد بسوي گوهر مخزون 20 منگر سوي حرام و جز حق مشنو تا نبرد ديو دزد سوي---- تو اهون 21 توبه كن از هر بدي به تربيت --دين جانت چو پيراهن است و توبه چو صابون 22 زنده به ابند زندگان كه چنين گفت ايزد سبحان بي-چگونه و بي-چون 23 هركه مر اين اب را نديد در اين اب- تشنه چو هاروت ماند- غرقه چو ذوالنون 24 زنده نباشد حقيقت انكه بميرد گرچه به خاك اندرون نباشد مدفون 25 زنده ز ما اي پسر نه اين تن خاكي است سوي	329	-874110607582538054	424	689.0	333	499	84.96994018554688	81	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms297	false	1045596417111082099	0	161	0	781	1412	301	پي-مبر نه نيز سوي فلاطون--- بلكه ز-ما زنده و شريف و سخن-گوي نيست مگر-جان فر خ نيست مگرجان فر خجسته و ميمون--- زنده ب--اب خداي خواهي گشتن--- تو نه بجيحون ----تو نه بجيحونه بمردها نه بسيحون--------- بدين اب مردو زنده شد او-را زنده نخواند مگر كه جاهل و مجنون image file0481NasirKhusrawDiwan_0310png مردم اگر ز-اب مرده زنده بماندي خلق نمردي هگرز برلب جيحون--- اب خدا- انكه مرده زنده بدو كرد انن پسر بي پدر برادر شمعون در----دهن پاك خويش داشت مر-ان را وز دهنش جز ب--دم نيامد بيرون--- اصل سخنها دم--ست سوي خردمند معني باشد سخن ب--دم شده معجون--- گر بف--سون زنده كرد مرده مسيحا چون سخن خوب نيست سوي من افسون گر------------------------------------------------------------------تو بياموزي اي پسر سخن خوب خوار شود سوي تو خزانها قارون--- گرچه عزيز است زرزر ب--دهد مير چون سخن -خوب و خوش بيابد و موزون بنگر نيكو كه ازره سخن ادريس چون بمكان العلي رسيد زهامون گفتها دانا چو ماه نو ب--فزون--ست گفتها نادان چنان كهن شده عرجون	297	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms329	true	-7693855299435642349	115	300	492	1271	1271	300	پيامبر نه نيز سوي فلاطون 26 بلكه ز ما زنده و شريف و سخن گوي نيست مگر جان ب-----------------ر خجسته و ميمون 27 زنده به اب خداي خواهي گشتن نه تو به -جيحون مرده و نه به ----------------سيحون 28 هر كه بدين اب مرده زنده شد او را زنده نخواند مگر كه جاهل و مجنون 29------------------------------------- مردم اگر ز اب مرده زنده بماندي خلق نمردي هگرز برلب جيحون 30 اب خداي انكه مرده زنده بدو كرد ا-ن پسر بي-پدر برادر شمعون 31 در دهن پاك خويش داشت مر ان را وز دهنش جز به دم نيامد بيرون 32 اصل سخنها دم است سوي خردمند معني باشد سخن به دم شده معجون 33 گر به فسون زنده كرد مرده مسيحا -جز سخن خوب نيست سوي من افسون 34 بنگر نيكو تو از پي سخن ادريس چون به مكانالعلي رسيد ز هامون 35 گر تو بياموزي اي پسر سخن خوب خوار شود پيش تو خزانه- قارون 36 گرچه عزيز است زر زرت ندهد مير چون سخنت خوب و خوش نيامد و موزون 37 گفته------------------------------------------------------ دانا چو ماه نو به فزون است گفته- نادان چنان كهن شده عرجون-	329	-874110607582538054	618	987.5	481	910	67.9120864868164	126	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms297	false	1045596417111082099	162	301	786	1412	1412	301	طبرخون نيافت سنجد هرگر گرچه بديدن چوس-نجد است طبرخون ---فضل سخن كي شناسد انكه نداند فضل اساس-- امام و حجت-- ماذون--- طبع تو اي حجت خراسان در زهد-در همي دركشد ب--رشته هميدون ---چون دلت از بلخ شد ب--يمگان خرسند پس چه فريدون ب--سوي تو-چه فريرون1 بحر رمل مثمن مخبون مجحوف فا علاتن فعلاتن فعلاتن فع اي ستمگر فلك اي خواهر اهر عمن چون نگوءي كه چه افتاده ت-را با من-- نرم كرد-ستيم و زرد چو زرد الو قصد كردي كه بخواهيم همي خوردن-- اينكه شد زرد و-كهن پيرهن جان--ست پيرهن باشد جان را و-خرد را تن-- عاريت داشتم اين ---از تو تا يك چند پيش تو بفگنم اين داشته پيراهن 20 من ز-حرب چو تو اهر يمن كي ترسم كه مرا طاعت تيغ--ست و-خرد جوشن-- من ادل از تعمت واز عز ت---و بر كندم تو دل از طاعت واز--	297	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms330	true	2548976495807864236	2	156	7	630	1197	300	طبرخون نيافت سنجد هرگز گرچه زديدن چو سنجد است طبرخون 39 فضل سخن كي شناسد انكه نداند فضل اساس و امام و حجت و ماذون 40 طبع تو اي حجت خراسان در زهد در همي دركشد به رشته هميدون 41 چون دلت از بلخ شد به يمگان خرسند پس چه فريدون به سوي تو چه فريغون genre Q 1------------------------------------------ اي ستمگر فلك اي خواهر اهر--من چون نگوءي كه چه افتاد تو را با من 2 نرم كردهستيم و زرد چو زرد-الو قصد كردي كه بخواهيم همي خوردن 3 اينكه شد زرد و كهن پيرهن جان است پيرهن باشد جان را و خرد را تن 4 عاريت داشتم اين را از تو تا يك چند پيش تو بفگنم اين داشته پيراهن 5- من ز حرب چو تو اهر--من كي ترسم كه مرا طاعت تيغ است و خرد جوشن 6 من -دل از نعمت و-- عز تو چو بر كندم تو دل از طاعت و از	330	-874110607582538054	554	900.5	430	674	82.19584655761719	120	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms298	false	4123914317413618860	0	128	0	564	1355	301	خدمت من بركن--- زن جادوست جهان من نخرم زرقش زن بود انكه مر او را بفريبد زن-- زرق ان زن را با بيژن نشنودي كه چه اورد در اخر ب--سر بيژ image file0481NasirKhusrawDiwan_0311png همچو بيژن ب--سيه چاه درون مان- اي پسر گر تو ب--دنيا بدهي گردن--- چون همي بر ره بيژن روي اي نادان پس چ--گوءي كه نبايست چنان كردن صح---بت اين زن بدگوهر وبدخو را گر بورزي تو نيرزي ب--يكي ارزن صح---بت او مخر و عمر مده زيرا جز كه نادان نخرد كس ب---تبر سوزن 5--طمع جانت كند گر-چه بدو كابين گنج قارون بنهي ب با سپه قارن--- مر مرا پ--رس ازين-- زن كه مرا با او شصت يا بيش گذشت---ست دي و بهمن--- خوي او اي- يسر اينست- كه دانا را نفروشد همه جز مكر	298	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms330	true	2548976495807864236	156	300	630	1197	1197	300	خدمت من بر كن 7 زن جادوست جهان من نخرم زرقش زن بود انكه مرو --را بفريبد زن 8 زرق ان زن را با بيژن نشنودي كه چه اورد به اخر به سر بيژن 9------------------------------------- همچو بيژن به سيه چاه درون ماني اي پسر گر تو به دنيا بنهي گردن 10 چون همي بر ره بيژن روي اي نادان پس چه گوءي كه نبايست چنان كردن 11 صحبت اين زن بدگوهر -بدخو را گر بورزي تو نيرزي به يكي ارزن 12 صحبت او مخر و عمر مده زيرا جز كه نادان نخرد كسي به تبر سوزن 13 طمع جانت كند گر چه بدو كابين گنج قارون بدهي ي--ا سپه قارن 14 مر مرا بر رس از اين زن كه مرا با او شست يا بيش گذشته است دي و بهمن 15 خوي او اين است اي مرد كه دانا را نفروشد همه جز مكر-	330	-874110607582538054	493	831.5	373	610	80.81967163085938	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms298	false	4123914317413618860	128	301	564	1355	1355	301	و دروغ و فن ك---ودن و-خوار و-خسيس--سث جهان-- خس زان نسازد همه جز با خس و-با كودن--- خاصه امروز نبيني كه همي ايدون بر سر خلق خداءي كند اهرمن 1 ب---خراسان در تا فرش بگسترد--است گرد كرد--است ازو عهد و وفا دامن ---خلق را چرخ فرو بيخت نميبيني خس بماند--است همه بر سر پرويزن--------------------------------------------------------------------- خويشتن دار چو احوال هميبي-ني خيره بي رشته و هنجار مكش سنجن زين خسان خيره چه جوءي چوهميبيني كه بترب اندر هرگر نبود روغن اين خسان باد عذابند چو نادانان باد ايشان مخر-و باد مكن خرمن 15--------------------------------------------------------- دل بخيره چ--كني تنگ چو اگاهي كه جهان سايها ابر-است و شب ابستن ---اين جهان معدن-رنج و غم و تاريكي--ست نور-و شادي و-بهي نيست در--ين معدن چون طمع داري افروختن اتش بشب اندر زن پروا بگل روشن معدن نور بر--ين گنبد پيروزه -ست كه چو باغي--ست پر از لاله واز- سوسن--- گر ب--شب بنگري اندر فلك و عالم بر-سرت گلشن بيني و-تو در گلخن 20 تو مر اين گلخن بي رونق تاري را جز كه از جهل نينگاشته-- گلشن--- مسكن شخص تواست	298	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms331	true	-3485297488570653197	0	210	0	866	1237	300	و دروغ و فن 16 كودن و خوار و خسيس است جهان و خس زان نسازد همه جز با خس و با كودن 17 خاصه امروز نبيني كه همي ايدون بر سر خلق خداءي كند اهرمن 18 به خراسان در تا فرش بگسترده است گرد كرده است ازو عهد و وفا دامن 19 خلق را چرخ فرو بيخت نميبيني خس -مانده است همه بر سر پرويزن 20 زين خسان خير چه جوءي چو همي داني كه به ترب اندر هرگز نبود روغن 21 خويشتن دار چو احوال همي بيني خيره بي-رشته و هنجار مكش هنجن 22 ---------------------------------------------------------اين خسان باد عذابند چو نادانان باد ايشان مخر و باد مكن خرمن 23 چون طمع داري افروختن اتش به شب اندر زان پر وانگك روشن 24 دل بخيره چه كني تنگ چو اگاهي كه جهان سايه- ابر است و شب ابستن 25 اين جهان معدن رنج و غم و تاريكي است نور و شادي و بهي نيست در اين معدن 26 م------------------------------------------------عدن نور بر اين گنبد پيروزه است كه چو باغي است پر از لاله و پر سوسن 27 گر به شب بنگري اندر فلك و عالم بر سرت گلشن بيني و تو در گلخن 28 تو مر اين گلخن بي-رونق تاري را جز كه از جهل نينگاشتهاي گلشن 29 مسكن شخص توست	331	-874110607582538054	660	1058.5	514	975	67.69230651855469	145	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms299	false	-1909876942873702094	0	83	0	385	1349	301	اين فلك اي مسكين جانت را بهتر ازين نيست يكي مسكن اب كوبي همي اي بيهده در هاون اندري--ن جاي سپنجي چه نهادي دل اب كوبي همي ----------------------ت بگفت---ست كه انديشه مدار از جان هر چه يابي همه بر تنت همي بر تن د---شمن ت-ست تن بد كنش اي جاهل ب--شب و-روز مباش ايمن از--ين دشمن image file0481NasirKhusrawDiwan_0312png ه شادي و طرب جويد و مهماني كه بيارندش از--ين برزن و--ان بر زن-- گويد از-عمر و زشادي چه بود خوشتر مكن انديشه ز-فردا	299	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms331	true	-3485297488570653197	210	298	866	1231	1237	300	اين فلك اي مسكين جانت را بهتر ازين ه-ست يكي مسكن 30-------------------------- اندر اين جاي سپنجي چه نهادي دل اب كوبي همي اي بيهده در هاون 31 كهت بگفته است كه انديشه مدار از جان هر-چه يابي همه بر تنت همي بر-تن 32 دشمن توست تن بد كنش اي غافل به شب و روز مباش ايمن از اين دشمن 33 هم-----------------------------------ه شادي و طرب جويد و مهماني كه بيارندش از اين برزن و زان برزن 34 گويد از عمر وز شادي چه بود خوشتر مكن انديشه ز فردا	331	-874110607582538054	304	470.5	234	429	70.86247253417969	62	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms299	false	-1909876942873702094	84	301	391	1349	1349	301	بشكن--- ليكن اين نيست روا كز تو همي-خواهد اين تن كاهل بي حاصل مرد افگن چ-----كني دنيا بي دين و خرد زيراك خوش نباشد بي نان --زيره و اويشن م---رد بي دين چوخرا--ست ار تونء--ي مردم چو خران بيدين شور و زو-شبان ميدن2-- خري اموختت ان-كس كه هميگفتت كه هميشه شكم و معده همي اگن--- نيك بنديش كه از بهر چه اوردت انك-ت اورد در--ين گنبد بي روزن--- چشم و-گوش و-سخن و عقل و زبان دادت بر مكافاتش دامن ب--كمر در زن ---ان كن از طاعت و نيكي كه نداري شرم چون ببينيش در-ان معدن پاداشن 1- پيش از ان ك-ت بشود شخص پراگنده------ بيخ تخم بد و به بركن و پپراگن--- بس كه بگذشت جهان بر تو و-جز عصيان سوي تو نامد و نگذشت ب--پيرامن ---از بد كرده پشيمان شو-و طاعت كن خيره بر عمر گذشته چ--كني شيون س---خن حجت بشنو كه همي-بافد نرم و با قيمت و-نيكو چو خز ادكن س---خن حكمتي و خوب چنين بايد صعب و-بايسته و-در تافته چون اهن بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور مرجان مرا روان مسكين داني كه چه كرد دوش تلقين-- گفتا چو ستور چند خسبي بنديش يكي ز-روز پيشين-- بنگر كه چه كرده بح----اصل زبن خوردن شور و-تلخ و-شيرين-- بسيار شمرد بر تو گردون اذار و دي و تموز و تشرين-- بنگر كه چو شنبليد گشت---ست ان-	299	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms332	true	6423119516515345239	0	248	0	1012	1242	300	بشكن 35 ليكن اين نيست روا گر تو همي خواهي اي- تن كاهل بي-حاصل هيكلافگن 36 چه كني دنيا بي-دين و خرد زيرا- خوش نباشد--- نان بيزيره و اويشن 37 مرد بي-دين چو خر است ار تو نهاي مردم چو خران بيدين شو روز و شبان ميدن 38 خري اموختت ان كس كه بفرمودت كه هميشه شكم و معده همي اگن 39 نيك بنديش كه از بهر چه اوردت انكهت اورد در اين گنبد بي-روزن 40 چشم و گوش و سخن و عقل و زبان دادت بر مكافاتش دامن به كمر در زن 41 ان كن از طاعت و نيكي كه نداري شرم چون ببينيش در ان معدن پاداشن 42 پيش از-ان كهت بشود شخص پراگنده تخم و بيخ---- بد و به بركن و بپراگن 43 بس كه بگذشت جهان بر تو و جز عصيان سوي تو نامد و نگذشت به پيرامن 44 از بد كرده پشيمان شو و طاعت كن خيره بر عمر گذشته چه كني شيون 45 سخن حجت بشنو كه همي بافد نرم و با قيمت و نيكو چو خز ادكن 46 سخن حكمتي و خوب چنين بايد صعب و بايسته و در بافته چون اهن genre Q 1 مر -------------------جان مرا روان مسكين داني كه چه كرد دوش تلقين 2 گفتا چو ستور چند خسپي بنديش يكي ز روز پيشين 3 بنگر كه چه كردهاي به حاصل زين خوردن شور و تلخ و شيرين 4 بسيار شمرد بر تو گردون اذار-و دي و تموز و تشرين 5 بنگر كه چو شنبليد گشته است ان	332	-874110607582538054	878	1421.0	678	1046	83.93881225585938	187	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms300	false	-3412395607669589187	0	53	0	262	1324	301	لالها ابدار و رنگين-- وان عارض چون حرير چيني گشتست نفام و--- زرد و پرچين شا--هين زمانه قصد تو كرد بربايدت اين نفايه شاهين ت--نين جهان دهان گشاد است بر هيز كن از دهان تنين image file0481NasirKhusrawDiwan_0313png جان و تن تو دو گوهر امد يكي زبر ين يكي فرودين--- بر گوهر خانگي	300	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms332	true	6423119516515345239	248	300	1012	1242	1242	300	لاله- ابدار-- رنگين 6 وان عارض چون حرير چيني گشته است به فام زرد و پرچين 7 شاهين زمانه قصد تو كرد بربايدت اين نفايه شاهين 8 تنين جهان دهان گشادهاست پر-هيز كن از دهان تنين 9-------------------------------------- جان و تن تو دو گوهر امد يكي زبر-ين دگر فرودين 10 بر گوهر خانگي-	332	-874110607582538054	200	322.5	156	274	72.9926986694336	34	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms300	false	-3412395607669589187	53	300	262	1322	1324	301	ببخشاي بخشاي بر ان غريب مسكين--- رفتند ب--جمله يار-كانت ببسيج تو راه را-- هلا هين--- زيرا كه پل--ست خر پسين را در راه سفر خر نخستين--- نو گشته كهن شود علي حال ور-نيست مگر كه كوه شروين--- ان كود كي چو انگبين شد وامد پيري ترش چو-رخبين1 اءين تنت همه دگر شد تو نيز بجان دگر كن اءين بالين سر از هوس تهي كن بر استر دين بهوش بنشين ----------------------------------------------------زين صورت خوبخ-ويش بنديش با-هفت نجوم همچو پروين--- چشم و دهن و د------و بيني و گوش پروبن تو است خود همي-بين ---اين صورت خوب را نگهدار تا نفگنيش ب--قعر سجين--- غافل منشين زديو-و برخوان بر صورت خويش سورة التين--- زي حرب تو امد -است ديوي بد فعل-تر از همه شياطين--- ان ابن تن ت-ست -زو حذر كن وز مكر و فريب او ب---نفرين زبن ---ديو نكال اگر ستوهي بر مركب دينت بر فگن زبن ---از عهد و وفا زه و كمان ساز وز فكرت و هوش تير-و زوبين--- ياري ندهد ت--را بر--ين ديو جز طاعت و حب ال ياسين--- گرد دل خود ز دوستيشان بر ديو حصار ساز و پرچين--- در باغ شر يعت پيمبر كس نيست جز ال او-دهاقين ---زين باغ نداد جز خس و-برگ دهقان هرگر بدين مجانين--- زيرا كه خرند و خر نداند مر عنبر و عود را ز سرگين--- بشتاب و بجوي راء ابن باغ ور-نيست مگر ب--چين و ماچين--- تين و زيتون ببين در--ين باغ وان شهر امين و طور سينين--- اي جان ت--را ب--باغ دهقان از علم و عمل جمال و تزيين	300	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms333	true	3423589551418110352	0	289	0	1160	1195	300	مبخشاي بخشاي بر ان غريب مسكين 11 رفتند به جمله يار كانت بپسيچ تو راه را و هلا هين 12 زيرا كه پل است خر پسين را در راه سفر خر نخستين 13 نو گشته كهن شود علي حال ور نيست مگر كه كوه شروين 14 ان كودك همچو انگبين شد -امد پيري ترش چو رخپين 15------------------------------------------ بالين سر از هوس تهي كن بر بستر دين بهوش بنشين 16 اءين تنت همه دگر شد تو نيز به جان دگر كن اءين 17 زين صورت خوب خويش بنديش با هفت نجوم همچو پروين 18 چشم و دهن و دو گوش و بيني------ پروين تو است خود همي بين 19 اين صورت خوب را نگهدار تا نفگنيش به قعر سجين 20 غافل منشي ز ديو و برخوان بر صورت خويش سورة-التين 21 زي حرب تو امده است ديوي بد-فعل تر از همه شياطين 22 ان اين تن توست ازو حذر كن وز مكر و فريب اين به نفرين 23 زين ديو نكال اگر ستوهي بر مركب دينت بر-فگن زين 24 از عهد و وفا زه و كمان ساز از فكرت و هوش تير و ژوپين 25 ياري ندهد تو را بر اين ديو جز طاعت و حب ال ياسين 26 گرد دل خود ز دوستيشان بر ديو حصار ساز و پرچين 27 در باغ شر-يعت پيمبر كس نيست جز ال او دهاقين 28 زين باغ نداد جز خس و برگ دهقان هرگز بدين مجانين 29 زيرا كه خرند و خر نداند مر عنبر و عود را ز سرگين 30 بشتاب و بجوي راه اين باغ گر نيست مگر به چين و ماچين 31 تين و زيتون ببين در اين باغ وان شهر امين و طور سينين 32 اي جان تو را به باغ دهقان از علم و عمل جمال و تزيين	333	-874110607582538054	973	1610.0	749	1213	80.21434783935547	214	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms301	false	5096303224592536107	16	145	85	707	1476	302	برگ و خس و خار-پيش خر-كن شمشاد و سمن ت--را و-نسرين--- بر حد ثنا مباش فتنه بر-سخته ست ان سخن ز--شاهين--- فرعون لعين بي خرد را بر-موسي دور خويش مگزين--- مشك تبتي بيشگ-- مفروش مستان بدل شكر تبرزين ب---الينت اگرچه خوب و-نرم--ست سر خيره منه ب--زير بالين--- گوءي كه فلان فقيه گفتست-- ان فخر-- امام بلخ-- بامين--- كاين خلق خداي را ببي-ند بر عرش ب--روز حشر همگين وان----كو نه بر--ين طريق باشد او-كافر-و رافضي--ست بي دين---- اي تكيه زده بدين-- در از-جهل برخ-يره شده عصاي بالين1-- من پيشرو ت--را نگويم چيزي كه فزايدت ز-من كين--- ليكن رود اين مرا همانا كاشتر نكشم بكارد- چوبين ان--ي حجت بقعها خراسان با-ديو مكن جدال چندين--- در دولت فاطمي بياگن ديوانت ب--شعر حكمت اگين تا ت---ور بر اورد ز مغرب تاويل نماز بامدادين	301	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms334	true	5545345931095481866	4	169	17	714	1229	300	برگ و خس و خار پيش خر كن شمشاد و سمن تو را و نسرين 35 بر حد-ثنا مباش فتنه بر سخته ست-ان سخن به شاهين 36 فرعون لعين بي-خرد را بر موسي دور خويش مگزين 37 مشك تبتي به پشك مفروش مستان بدل شكر تبرزين 38 بالينت اگرچه خوب و نرم است سر خيره منه به زير بالين 39 گوءي كه فلان فقيه گفتهاست ان فخر و امام بلخ و بامين 40 كاين خلق خداي را ببينند بر عرش به روز حشر همگين 41 وان كو نه بر اين طريق باشد او كافر و رافضي است و بيدين 42 اي تكيه زده بر اين در از جهل بر خيره شده عصاي بالين 43 من پيشرو تو را نگويم چيزي كه فزايدت ز من كين 44 ليكن رود اين مرا همانا كاشتر بكشم به تيغ چوبين 45 اي حجت بقعت- خراسان با ديو مكن جدال چندين 46 در دولت فاطمي بياگن ديوانت به شعر حج-ت اگين 47 تا نور بر-اورد ز مغرب تاويل نماز بامدادين	334	-874110607582538054	584	915.5	460	703	83.07254791259766	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms303	false	-4703897087829768524	101	204	501	998	1474	301	اي شده مشغول ب--كار جهان غره چراءي بج--هان جهان پيك --جهاني تو بينديش نيك سخره گرفت---ست ت--را اين جهان-- از يس خويشت بدواند همي گه سوي نوروز و-گهي-زي خزان گرتو----نه ديوي ب--همه عمر خويش ازي-س اين ديو چراءي دوان-- پيش تو در ميرود او كينه ور تو زيس او چه دوي شادمان-- هيچ نترسي كه ت--را اين نهنگ ناگه يك-روز كشد در دهان-- گرت ب--مغز-اندر هوش--ست و-راي روي بگردان ز-دروغ زمان image file0481NasirKhusrawDiwan_0318png ازت هر روز ب--فردا دهد وعده چيزي كه نباشد چنان-- پير شدت بر غم و-سختي و رنج بر طمع راحت شخص جوان--- بر تو ب--اميد بهي روز روز چرخ	303	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms334	true	5545345931095481866	172	300	724	1229	1229	300	اي شده مشغول به كار جهان غره چراءي به جهان جهان 2 پيگ جهاني تو بينديش نيك سخره گرفته است تو را اين جهان 3 از پس خويشت بدواند همي گه سوي نوروز و گهي زي خزان 4 گر تو نه ديوي به همه عمر خويش از پس اين ديو چراءي دوان 5 پيش تو در ميرود او كينه-ور تو زپس او چه دوي شادمان 6 هيچ نترسي كه تو را اين نهنگ ناگه يك روز كشد در دهان 7 گرت به مغز اندر هوش است و راي روي بگردان ز دروغ زمان 8-------------------------------------- ازت هر روز به فردا دهد وعده چيزي كه نباشد چنان 9 پير شدت بر غم و سختي و رنج بر طمع راحت شخص جوان 10 بر تو به اميد بهي روز روز چرخ-	334	-874110607582538054	444	724.0	346	545	81.46788787841797	99	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms303	false	-4703897087829768524	204	301	998	1474	1474	301	و زمان ميشمرد ساليان--- دشمن تس-ت اي پسر-اين روزگار نيست ب--تو در طمعش جز ب--جان--- كژدم دارد بسي از بهر تو كرده نهان زير خز-و پرنيان--- اي شده غره ب--جهان زينهار كايمن بنشيني از--ين بد نشان--- تو ب--در او شده زنهار خواه دشنه همي-مالدت او بر فسان--- چون تو-بسي خورد--است اين اژدها هان ب--حذر باش ز-دندانش هان--- نامها شاهان عجم ييش خواه يك-ره و بر-خود ب--تامل بخوان ---كوت فريدون و-كجا كيقباد كوت خجسته علم كاويان--- سام نريمان كو-و رستم كجاست پيشرو لشكر مازندران--- بابك ساسان كو و كو اردشير كوست نه بهرام نه نوشيروان ---اين همه با-	303	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms335	true	1652915716668901390	0	122	0	530	1271	300	و زمان ميشمرد ساليان 11 دشمن توست اي پسر اين روزگار نيست به تو در طمعش جز به جان 12 كژدم دارد بسي از بهر تو كرده نهان زير خز و پرنيان 13 اي شده غره به جهان زينهار كايمن بنشيني از اين بد-نشان 14 تو به در او شده زنهار خواه دشنه همي مالدت او بر فسان 15 چون تو بسي خورده است اين اژدها هان به حذر-باش ز دندانش هان 16 نامه- شاهان عجم پيش خواه يك ره و بر خود به تامل بخوان 17 كوت فريدون و كجا كيقباد كوت خجسته علم كاويان 18 سام نريمان كو و رستم كجاست پيشرو لشكر مازندران 19 بابك ساسان كو و كو اردشير كوست نه بهرام نه نوشيروان 20 اين همه با	335	-874110607582538054	471	769.0	377	533	88.36772918701172	99	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms304	false	7507582224839722783	0	144	0	668	1419	301	خيل و حشم رفته اند نه رمه ماند--است كنون نه شبان--- رهگذر-است اين نه سراي قرار دل منه اينجا و مرنجان روان--- ايزد زي خويش همي-خواندت اي-شده فتنه ب--زمين و زمان ---چند چپ ور-است بتابي ز-راه چون نروي راست در--ين كاروان ---چند ربودي و رباءي هنوز توشه درين-- ره زف-لان و فلان--- باك نداري كه در--ين زه ب--زرق گه بفروشي بدل زعفران--- فردا زين خواب چو-اگه شوي سود نداردت خروش و-فغان چون --كه نينديشي از-ان روزجمغ- كانجا باشند كهان و مهان--- انجا ان روز نگيردت دست نه پسر-و نه پدر مهربان--- زير گناهان گران و وبال سست شدت گردن و پشت و ميان--- خيره چ--گوءي تو كه باديت ---اين در شكم و-پشت و-ميانم روان--- نيست مرا وقت ضعيفي هنوز بشكندش اين--- شكر و باد يان--- روي نخواهي كه ب--قبله كني تات نخوابند چو تخته ستان--- جز ب--گه باز پسين دم زدن از تو نجنبد	304	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms335	true	1652915716668901390	122	299	530	1269	1271	300	خيل و حشم رفته-اند نه رمه مانده است كنون نه شبان 21 رهگذر است اين نه سراي قرار دل منه اينجا و مرنجان روان 22 ايزد زي خويش همي خواندت اي شده فتنه به زمين و زمان 23 چند چپ و راست بتابي ز راه چون نروي راست در اين كاروان 24 چند ربودي و رباءي هنوز توشه در اين ره ز فلان و فلان 25 باك نداري كه در اين ره به زرق كه بفروشي بدل زعفران 26 فردا زين خواب چه اگه شوي سود نداردت خروش و فغان 27 چونكه نينديشي از ان روز جمع كانجا باشند كهان و مهان 28 انجا ان روز نگيردت دست نه پسر و نه پدر مهربان 29 زير گناهان گران و وبال سست شدت گردن و پشت و ميان 30 خيره چه گوءي تو كه بادي است اين در شكم و پشت و ميانم روان 31 نيست مرا وقت ضعيفي هنوز بشكند- اين را شكر و باد-يان 32 روي نخواهي كه به قبله كني تات نخوابند چو تخته ستان 33 جز به گه باز-پسين دم زدن از تو نجبند	335	-874110607582538054	646	1078.5	507	743	86.94481658935547	141	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms304	false	7507582224839722783	149	301	720	1419	1419	301	چون كه ب--پرهيز و---بتوبها سبك نفگني از گردن بار گران--- تا تو يكي خانه نو ساختي تاخته شد سايها بي----- خانمان در سيه جهل بسي تاختي اكنون يك-چندگر-ان كن عنان--- ديو قرين تو چرا گشت اگر دل بگ--مان نيست ت--را بر قران--- گر ب--گماني ز قران كريم خود ببري كيفر از--ين بد گمان--- سود نداردت پشيمان شدن چون شود ان روز گمانت عيان--- جان تو از بهر-عبادت شد--است بسته در--ين خانها پر استخوان ---كان تو است اين تن و-طاعت گهر گوهر بيرون كن از--ين تيره كان--- جانت سوار-است و-تنت اسپ او جزب---سوي خير-و صلاحش مران ---خود سپس ارزوي تن مرو چون خره نر زپس ماكيان--- گيتي دريا و-تنت كشتي است عمر توب-اد است وت-و بازارگان اين----همه مايه -ست كه گفتم ت--را مايه بب--اد از چه دهي رايگان--- اي پسر خسرو حكمت بگوي تات بود طاقت و-توش و-توان--- اي ب--خراسان در سيمرغ وار نام تو پيدا و تن تو نهان--- در سيه علم-	304	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms336	true	6716902287740086229	3	194	14	792	1238	300	چون-كه به پرهيز و به توبه- سبك نفگني از گردن بار گران 35 تا تو يكي خانه نو ساختي يكسره -همسايهت بيخان و مان 36 در سپه جهل بسي تاختي اكنون يك چند گران كن عنان 37 ديو قرين تو چرا گشت اگر دل به گمان نيست تو را در قران 38 گر به گماني ز قران كريم خود ببري كيفر از اين بد-گمان 39 سود نداردت پشيمان شدن خود شود ان روز گمانت عيان 40 جان تو از بهر عبادت شده است بسته در اين خانه- پر استخوان 41 كان تو است اي- تن و طاعت گهر گوهر بيرون كن از اين تيره كان 42 جانت سوار است و تنت اسپ او جز به سوي خير و صلاحش مران 43 خود سپس ارزوي تن مرو چون خره بد سپس ماكيان 44 گيتي دريا و تنت كشتي است عمر تو باد است و تو بازارگان 45 اين همه مايه است كه گفتم تو را مايه به باد از چه دهي رايگان 46 اي پسر خسرو حكمت بگو- تات بود طاقت و توش و توان 47 اي به خراسان در سيمرغ-وار نام تو پيدا و تن تو نهان 48 در سپه علم	336	-874110607582538054	661	1046.5	514	786	84.09669494628906	139	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms305	false	3185780016701923434	0	87	0	420	1450	301	حقيقت ت--را تير كلام--ست و-زبانت كمان--- روز و-شب از بحر-سخن همچنين در همي-جوي و همي بر فشان--- تا ز-تو ميراث بماند سخن چون بروي زين سفر-جاودان--- خيز و بفرمان امام زمان بر كش در بحر سخن بادبان بحر متقارب سالم كميت سخن را ضمير است ميدان سوارش چه چيز است جان سخن-دان-- خرد را عنان ساز و-انديشه را زين بر اسپ زبان اندر--ين پهن ميدان ----بميدان -دين اندر اسپ سخن را اگر خوب-- چابك-سواري بگردان بمي----دان تنگ اندرون اسپ كره نگر تا نتازي ب--پيش سواران 25 2سواران	305	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms336	true	6716902287740086229	194	300	792	1238	1238	300	حقيقت تو را تير كلام است و زبانت كمان 49 روز و شب از بحر سخن همچنين در همي جوي و همي بر-فشان 50 تا ز تو ميراث بماند سخن چون بروي زي- سفر جاودان 51 خيز به فرمان امام جهان بر-كش در بحر سخن بادبان genre Q 1 سوار سخن------ را ضمير است ميدان سوارش چه چيز است جان سخن دان 2 خرد را عنان ساز و انديشه را زين بر-اسپ زبان اندر اين پهن ميدان 3 به ميدان خويش اندر اسپ سخن را اگر خوب و چابك سواري بگردان 4 به ميدان تنگ اندرون اسپ كره نگر تا نتازي به پيش سواران -5 -سواران-	336	-874110607582538054	379	591.5	301	459	82.57080841064453	78	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms305	false	3185780016701923434	87	301	420	1450	1450	301	تازنده را نيك بنگر در--ين پهن ميدان ز-تازي و دهقان image file0481NasirKhusrawDiwan_0320png عرب بر ره شعر دارد سواري پزشگي گزيدند مردان يونان-- ره هندوان سوي نيرنگ و افسون ره روميان زي حساب--ست و الحان-- مصور بكار است مر چينيان را چو بغداديان را صناعات الوان-- يكي باز جويد نهان را ز پيدا يكي باز داند گران را ز ارزان--- طلب كردن جاي و تدبير مسكن طرازيدن اب و تقدير بنيان در-----ين هر طريقي كه بر تو شمردم سواران جلدند و مردان فراوان--- كه دانست از اول چ--گوءي كه ايدون زمان را بييمود بايد ب--پنگان--- كه دانست كز نور خورشيد گيرد همي روشني ماه و برجيس و-كيوان--- كه دانست كاندر هوا بي ستوني ستاد -است دريا و-كوه و بيابان --0كه دانست چندين زمين با-مساحت صد و-شصت بار ا-ست خورشيد تابان--- كه كرد اول اهنگري چون نبود است از اول نه انبر نه خايسك و-سندان--- كه دانست كاين تلخ و-ناخوش هليله حرارت براند ز تركيب انسان--- كه فرمود از اول كه درد شكم را فرو2 بايد از-چين و از-روم والان--- كه بود انكه او ساخت شنگرف رومي ز گوگرد سرخ و ز سيماب لرزان -5 كه دانست كافزون شود روشناءي ب--چشم اندر از سنگ كوه سپاهان--- كه بود انكه بر-سيم فضل او نهاد-است بزرك اين---------- چنين كرد اورابكيهان--- كه بود انكه كمتر ب--گفتار او شد-	305	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms337	true	-7256704787720869715	0	244	0	1061	1279	300	تازنده را نيك بنگر در اين پهن ميدان ز تازي و دهقان 6-------------------------------------- عرب بر ره شعر دارد سواري پزشكي گزيدند مردان يونان 7 ره هندوان سوي نيرنگ و افسون ره روميان زي حساب است و الحان 8 مسخر نگار است مر چينيان را چو بغداديان را صناعات الوان 9 يكي باز جويد نهفته-- ز پيدا يكي باز داند گران را ز ارزان 10 طلب كردن جاي و تدبير مسكن طرازيدن اب و تقدير بنيان 11 در اين هر طريقي كه بر تو شمردم سواران جلدند و مردان فراوان 12 كه دانست از اول چه گوءي كه ايدون زمان را بپيمود شايد به پنگان 13 كه دانست كز نور خورشيد گيرد همي روشني ماه و برجيس و كيوان 14 كه دانست كاندر هوا بي-ستوني ستاده است دريا و كوه و بيابان 15 كه دانست چندين زمين را مساحت صد و شصت چند اوست خورشيد تابان 16 كه كرد اول اهنگري چون نبودهاست از اول نه انبر نه خايسك و سندان 17 كه دانست كاين تلخ و ناخوش هليله حرارت براند ز تركيب انسان 18 كه فرمود از اول كه درد شكم را پرز ب-ايد از چين و از روم والان 19 كه بود انكه او ساخت شنگرف رومي ز گوگرد خشك و ز سيماب لرزان 20 كه دانست كافزون شود روشناءي به چشم اندر از سنگ كوه سپاهان 21 كه بود انكه بر سيم فضل او نهادهاست --مر اين زر كان را چنين گرد گ-----يهان 22 كه بود انكه كمتر به گفتار او شد	337	-874110607582538054	949	1627.0	743	1110	85.49549865722656	197	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms306	false	-5397942690693045213	0	43	0	195	1520	301	عقيق يماني ز لعل بدخشان--- اگر جانور زان عزيز است بر-ما كه بسيار نفعي-ست ما را زخ-يوان--- همي خويشتن را نبينيم نفعي نه در-سيم و-زر و نه در در و-مرجان 20 در--ينها ب--چشم دلت ژرف بنگر كه اين را ب--چشم سرت ديد نتوان	306	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms337	true	-7256704787720869715	244	298	1061	1274	1279	300	عقيق يماني ز لعل بدخشان 23 اگر جانور كان عزيز است بر ما كه بسيار نفع است ما را ز حيوان 24 همي خويشتن را نبينيم نفعي نه در سيم و زر و نه در در و مرجان 25 در اينها به چشم دلت ژرف بنگر كه اين را به چشم سرت ديد نتوان	337	-874110607582538054	191	319.5	148	213	89.6713638305664	45	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms306	false	-5397942690693045213	80	273	406	1359	1520	301	در-ما كه مارا بفرمان او-شد خرد جفت با-جان يكي--- گوهر است اودل و جان ماكان--- بلي مر-خرد را دل و-جان سزد-كان 5خ--رد كيمياي صلاح--ست و تعمت خرد معدن خير-و عدلست-- و احسان بفر-----مان كسي را شود نيكبختي بدوج---هان كه باشد خرد را ب--فرمان نگه---بان تن جان پاك--ست ليكن دلت را خرد كرد بر-جان نگهبان بزن-----دان دنيا درون--ست جانت خرد خواهدش كرد بيرون ز زندان ---خرد سوي -انان رسول- نهانيست بدل در نشسته بفر--مان يزدان 10 همي-گويد اندر نهان هر-كسي را كه -ان اينچنينست-- و اين نيست چونان از----اغاز چون بود تركيب عالم چه چيزاس-ت بيرون از--ين چرخ گردان ---اگر گرد-اين چرخ گردان توپ-وءي تهي جايگاهي--ست بي حد و پايان چگ-----وءي در ان-جاي گردنده گردون روان--ست يا ايستاده بد----ين سان خ---داي جهان انكه نابوده داند خداوند اين عالم اباد و ويران 5- چرا افريد اين جهان را چو-دانست كه كم بود خواهد ز-كافر مسامان خ---رد كو رسول خداي--ست زي تو چه خواند--است از--------ين باب بر توفرو خوان از-----ين در ب--برهان سخن گوي با-من نخواهم كه گوءي فلان گفت و بهمان گوا----ين علمها را بدانند قو-ي تو-نيز اي پسر مردمي همچو ايشان بيا---موز اگر چند دشوارت ايد كه دشوار از اموختن گشت- اسان 20 بياموز	306	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms338	true	7745086842680504396	48	298	196	1252	1257	300	در ما به فر------مان او شد خرد جفت با جان 30 خرد گوهر است و دل و جانش كان است بلي مر خرد را دل و جان سزد كان 31 خرد كيمياي صلاح است و نعمت خرد معدن خير و عدل است و احسان 32 به فرمان كسي را شود نيكبختي به دو جهان كه باشد خرد را به فرمان 33 نگهبان تن جان پاك است ليكن دلت را خرد كرد بر جان نگهبان 34 به زندان دنيا درون است جانت خرد خواهدش كرد بيرون ز زندان 35 خرد سوي هر كس رسولي نهفته كه در دل نشسته به فرمان يزدان 36 همي گويد اندر نهان هر كسي را كه چون ان چنين است و اين نيست چونان 37 از اغاز چون بود تركيب عالم چه چيز است بيرون از اين چرخ گردان 38 اگر گرد اين چرخ گردان تو گوءي تهي جايگاهي است بي-حد-- سامان 39 چه گوءي در ان جاي گردنده گردون روان است يا ايستاده است ازين سان 40 خداي جهان انكه نابوده داند خداوند اين عالم اباد و ويران 41 چرا افريد اين جهان را چو دانست كه كم بود خواهد ز كافر مسلمان 42 خرد كو رسول خداي است زي تو چه خوانده است بر تو از اين باب بر-------خوان 43 از اين در به برهان سخن گوي با من نخواهم كه گوءي فلان گفت و بهمان 44 گر اين علمها را بدانند قومي تو نيز اي پسر مردمي همچو ايشان 45 بياموز اگر چند دشوارت ايد كه دشوار از اموختن گردد اسان 46 بياموز	338	-874110607582538054	855	1383.5	669	1072	79.75746154785156	169	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms307	false	-7968369933460854645	0	208	0	968	1393	301	حكمت بر-اسپ فصاحت مكن جزب---تنزيل و تاويل جولان--- مدد يابي از نفس كلي ب--حجت چو جوءي ب--دل نصرت اهل ايمان 25 نبيني كه پولاد-را چون ببرد چو-صنعت يذبرد ز-حداد سوهان image file0481NasirKhusrawDiwan_0322png ترا نفس كلي چو بشناسي او را نگه دارد از-جهل و عصيان و نسيان بر----ان سان كه رنگين گل و يا سمين را نشاند -است دهقان- بر اطراف بستان--- گل از نفس كل يافت--ست ان عنايت كه تو خوش-منش كشتها- زان و شادان زر----و سيم و گوهر شد اركان عالم چو پيوسته شد نفس كلي ب--اركان--- اگر جان نبودي ب--سيم و زر اندر بصد-- من درم كس ندادي يكي نان بنر------------------------------------------------------------------------ي ظفر جوي بر خصم جاهل كه كه را بن--رمي كند يست باران ---سخن چون حكيمان نكوگوي و كوته كه سحبان بك--وته سخن گشت سحبان--- نبيني كه بدريد صد من زره را بدان كوتهي يك در مسنگ پيكان--- خرد را ب--ايمان و حكمت بپرور كه فرزند خود را چنين گفت لقمان چو----جانت قوي شد ب--ايمان و حكمت بياموزي انگه زبانهاي مرغان--- بگويند با تو همان مور-و مرغان كه گفتند ازين پيشتر با سليمان در-----ين قبه اي گوهر نا مركب ز بهر چه كرد است يزدانت مهمان ت-----را بر دگر زندگان زمين چ---گوءي ز بهر چه داد است سلطان ح---كيما ز-بهر تو-شد در طب-يع جواهر نه	307	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms339	true	3922185343563904527	40	300	180	1262	1262	300	حكمت بر اسپ فصاحت مكن جز به تنزيل و تاويل جولان 50 مدد يابي از نفس كلي به حجت چو جوءي به دل نصرت اهل ايمان 51 نبيني كه پولاد را چون ببرد چو صنعت پذيرد ز حداد سوهان 52 تو -----------------------------------را نفس كلي چو بشناسي او را نگه دارد از جهل و عصيان و نسيان 53 بر ان سان كه رنگين گل و يا-سمين را نشانده است دهقانش بر طر--ف بستان 54 گل از نفس كل يافتهاست ان عنايت كه تو خوش منش گشتهاي زان و شادان 55 زر و سيم و گوهر شد اركان عالم چو پيوسته شد نفس كلي به اركان 56 اگر جان نبودي به سيم و زر اندر به صد من درم كس ندادي يكي نان 57 وگر جان نبودي به سيم و زر اندر بدو جان تو چون شادي شاد و خندان 58 به نرمي ظفر جوي بر خصم جاهل كه كه را به نرمي كند پست باران 59 سخن چون حكيمان نكوگوي و كوته كه سحبان به كوته سخن گشت سحبان 60 نبيني كه بدريد صد من زره را بدان كوتهي يك درم سنگ پيكان 61 خرد را به ايمان و حكمت بپرور كه فرزند خود را چنين گفت لقمان 62 چو جانت قوي شد به ايمان و حكمت بياموزي انگه زبانهاي مرغان 63 بگويند با تو همان مور و مرغان كه گفتند ازين پيشتر با سليمان 64 در اين قبه گ---وهر نا-مركب ز بهر چه كردهاست يزدانت مهمان 65 تو را بر دگر زندگان زميني چه گوءي ز بهر چه دادهاست سلطان 66 حكيما ز بهر تو شد در طبايع جواهر نه-	339	-874110607582538054	886	1496.0	689	1125	78.75555419921875	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms307	false	-7968369933460854645	208	301	968	1393	1393	301	از-بهر ايشان پريشان ز----بهر تو-شد مشك و كافور و عنبر سيه خاك در زير زنگاري ايوان ت-----را بر جهاني جز-- اين پر عجاءب كه پيداست اينجا دليل---ت و برهان--- جهاني--ست ان پاك و پرنور-و راحت تمام و مهيا وبي عيب و نقصان--- اثرهاي ان عالم--ست اينكه گردي ب درين تنگ زندان تو-شاد ان و خندان--- اگر نيستي ان جهان خاك تيره شكر كي شدي هر گزو عنبر-و بان 2ب----اميد ان عالمس--ت اي برادر شب و روزف -خواب و با روزه رهبان--- مكان نعيمس--ت و جاي سلامت چنين گفت يزدان فروخوان ز-فرقان--- گر ان-	307	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms340	true	6939024488634337687	0	113	0	469	1261	300	از بهر ايشان پريشان 67 ز بهر تو شد مشك و كافور و عنبر سيه خاك در زير زنگاري ايوان 68 تو را بر جهاني جزين اين عجاي---ب كه پيداست اينجا دليل است و برهان 69 جهاني است ان پاك و پرنور و راحت تمام و مهيا و بيعيب و نقصان 70 اثرهاي ان عالم است اين كزوءي در ا-ين تنگ زندان تو شاد-ان و خندان 71 اگر نيستي ان جهان خاك تيره شكر كي شدي هرگز و عنبر و بان 72 به اميد ان عالم است اي برادر شب و روز بيخواب و با روزه رهبان 73 مكان نعيم است و جاي سلامت چنين گفت يزدان فروخوان ز فرقان 74 گر ان	340	-874110607582538054	392	634.5	307	474	82.70042419433594	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms308	false	-2790133841086326858	0	163	0	811	1510	302	را نبيني همي همچو عامه سزاي فسار-و نواري و پالان--- نگر تات نفريبد اين ديو دنيا حذر دار از--ين ديو هان اي پسر-هان ازين -----ديو تعويذ كن خويشتن را سخنهاي صاحب جزيرها خراسان 29چ-نين چند گردي در--ين گوي گردان ك--رين گوي كردان شدت يشت چوگان image file0481NasirKhusrawDiwan_0323png ب--چنگال و دندان جهان را كرفتي وليكن شدت كند چنگال و دندان كن---ون زانچه كردي و خوردي ب--توبه همي-كن ستغفار و ميخور يشيمان از-----ين چاه بر شو بش--ولان دانش ب--يك سو شو از جوي و از جر-عصيان بحر مضارع مسدس اخرب مسبغ مفعول فاعلات مفاعيلان برجستن مراد دل اي مسكين چو گانت گشت پشت و رخان پرچين-- بسيار تاختي بم--راد اكنون زين مركب مراد فرو-نه زين تا---كي كشي ب--نازو ك-شي دامن اخر1---- زنازو ناز كشي در چين-- ياد امد ايچ انچه منت -گفتم--- كاين هردوب كين كشندز--- نادان كين-- از صحبت زمانها بي حاصل حاصل كنون بيار-چه داري هين د--نيا و دين شدند ز-تو زيرا دنيا نيافتي و نجستي دين-- زيبا ب--دين شد-است -ترا دنيا	308	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms340	true	6939024488634337687	113	300	469	1261	1261	300	را نبيني همي همچو عامه سزاي فسار و نواري و پالان 75 نگر تات نفريبد اين ديو دنيا حذر-دار از اين ديو هان اي پسر هان 76 از اين ديو تعويذ كن خويشتن را سخنهاي صاحب جزيره- خراسان 77 چنين چند گردي در اين گوي گردان كز اين گوي گردان شدت پشت چ-------------------------------------وگان 78 به چنگال و دندان جهان را گرفتي وليكن شدت كند چنگال و دندان 79 كنون زانكه كردي و خوردي به توبه همي كن ستغفار و ميخور پشيمان 80 از اين چاه بر-شو به سولان دانش به يك سو شو از جوي و از جر عصيان genre Q 1 بر ------------------------------------جستن مراد دل اي مسكين چو-گانت گشت پشت و رخان پرچين 2 بسيار تاختي به مراد اكنون زين مركب مراد فرو نه زين 3 تا كي كشي به ناز و گشي دامن دامن يكي زناز--- و گشي بر-چين 4 ياد امد---- انچه منت بگفتم دي كاين دهر --كين كشد ز تو نادان كين 5 از صحبت زمانه- بيح-اصل حاصل كنون بيار چه داري هين 6 دنيا و دين شدند ز تو زيرا دنيا نيافتي و نجستي دين 7 زيبا به دين شدهاست چنين دنيا-	340	-874110607582538054	658	1039.5	516	882	74.6031723022461	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms309	false	401524385722826572	1	108	6	492	1420	301	را بر-دين پذيرو جان و خرد بگزين--- نيكو نگر درين كه نكو نايد از كوه قاف جغدك-را بالين گر----نيست مست مغزت بشناسي زر مجرد از درم روءين--- جستي بسي ز-بهر تن جاهل سقمونيا و تربد و افسنتين از خر بدين شد است جدا مردم شين را سه نقطه كرد جدا ازسين دل در نشاط بسته و تن داده گاهي ب--مهر-و گاه ب--فروردين--- گفتي مگر كه دور نبايد شد زين تلخ و شور و چرب و-خوش و-شيرين--- اخر وفا نكرد جهان با-تو برانگبينت ريخت چنين غسلين--- اين بود خوي پيشين عالم را كي باز گردد او ز-خوي پيشين و----اكنون ز-خوي او چو-شدي اگه بر-دم ب--جان خويش يكي ياسين	309	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms341	true	-6462201521743013377	182	300	750	1221	1221	300	را بر دين و بر -جان و خرد مگزين 21 نيكو نگر درين كو نكو نايد از كوه قاف جغدي را بالين 22 گر نيست مست مغزت بشناسي زر مجرد از درم روءين 23 جستي بسي ز بهر تن جاهل سقمونيا و تربد و افسنتين 24----------------------------------------------------- دل در نشاط بسته و تن داده گاهي به مهر و گاه به فروردين 25 گفتي مگر كه دور نبايد شد زين تلخ و شور و چرب و خوش و شيرين 26 اخر وفا نكرد جهان با تو برانگبينت ريخت چنين غسلين 27 اين بود خوي پيشين عالم را كي باز گردد او ز خوي پيشين 28 و اكنون ز خوي او چو شدي اگه بر دم به جان خويش يكي ياسين-	341	-874110607582538054	419	694.0	327	526	79.65779113769531	98	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms309	false	401524385722826572	108	301	492	1420	1420	301	دست علاج جان سخن-دان بر سوي نعيم تاب ده از سجين--- كندي مكن بكن چو-خردمندان صفراي جهل را ب--خرد تسكين زي---ن ديو بي وفا چو-شدي نوميد اكنون بگير دامن حورالعين بر----تخت علم و حكمت بنشانش وزي-ند گوشوار كنش زرين عام-----ست كيمياي همه شادي ايدون همي-كند خردم تلقين--- با نور ماه شب نبود تاري با-علم حق دل نبود غمگين--- مستا -سخن مگوي بنا-- سخته زيرا سخن زر-است و خرد شاهين--- مستان سخن گرافه واچو ان مستان گر-خر ن-ءي مخر كمرو بالين--- گر گوهر سخنت همي-بايد از دين چراغ كن ز-خرد ميتين--- انگه يقين بدان كه برون ايد از كوه تن بجاي گهر پروين گر--- در شود خرد ب--دل سندان شمشاد ازو برون دمد اندر-حين--- اي خوانده كتب و كرده روشن دل بسته زعلم و حكمت و پند اذين--- اشعار زهد و پند بسي گفت--ست ا-ن تيره چشم شاعر روشنبين--- ان خوانده-- بخوان سخن حجت رنگين ب--رنگ معني و پند اگين كر--- در نماز شعرش بر خوان- روح الامين كند زيست امين image file0481NasirKhusrawDiwan_0325png و مناقب جز-بر جان رافضي نزند زوبين بحر هزج مسدس مقصور ز من معزول شد سلطان شيطان ندارم نيز سلطان را ب--سلطان 4-سرم زيرش ندارم مر مرا چه اگر بر-برد-	309	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms342	true	9165412522568633919	1	226	3	970	1268	300	دست علاج جان سخن دان بر سوي نعيم تاب ره از سجين 30 كندي مكن بكن چو خردمندان صفراي جهل را به خرد تسكين 31 زان ديو بي-وفا چو شدي نوميد اكنون بگير دامن حورالعين 32 بر تخت علم و حكمت بنشانش وز پند گوشوار كنش زرين 33 علم است كيمياي همه شادي ايدون همي كند خردم تلقين 34 با نور ماه شب نبود تاري با علم حق دل نبود غمگين 35 مستان سخن مگر كه همه سخته زيرا سخن زر است و خرد شاهين 36 مستان سخن گزافه و چو--ن مستان گر خر نهاي مكن كمر ن-الين 37 گر گوهر سخنت همي بايد از دين چراغ كن ز خرد ميتين 38 انگه يقين بدان كه برون ايد از كوه من بجاي گهر پروين 39 گر در شود خرد به دل سندان شمشاد ازو برون دمد اندر حين 40 اي خوانده كتب و كرده روشن دل بسته زعلم و حكمت و پند اذين 41 اشعار پند و زهد بسي گفتهاست اين تيره چشم شاعر روشنبين 42 ان خواندهاي بخوان سخن حجت رنگين به رنگ معني و پند اگين 43 گر در نماز شعرش بر-خواني روح-الامين كند سپست امين 44 حجت به شعر زهد------------------------ مناقب جز بر جان ناصبي نزند ژوپين genre Q 1--------- ز من معزول شد سلطان شيطان ندارم نيز شيطان را به سلطان 2 سرم زيرش ندارم مر مرا چه اگر بر برد	342	-874110607582538054	822	1338.5	642	1006	81.7097396850586	168	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms310	false	777365708272423977	0	60	0	275	1358	301	شيطان سر ب--سرطان-- همي-دانم كه گر فربه شود سگ نه خامم خورد شايد زو نه بريان-- نگويد كس كه ناكس جز ب--چاه--ست اگرچه بر شود ناكس ب--كيوان بم----همانيش نايم زانكه نا كس بخماند ب--منت يشت مهمان-- گر او از-در ومر-جان گنج دارد مرا در جان سخن دراست و-مرجان 10 ور او را كان-- زر بي كران--ست مرا نيكو سخن زر-است	310	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms342	true	9165412522568633919	226	300	970	1268	1268	300	شيطان سر به سرطان 3 همي دانم كه گر فربه شود سگ نه خامم خورد شايد زو نه بريان 4 نگويد كس كه ناكس جز به چاه است اگرچه بر-شود ناكس به كيوان 5 به مهمانيش نايم زانكه نا-كس بخماند به منت پشت مهمان 6 گر او از در و مرجان گنج دارد مرا در جان سخن در-ست و مرجان 7- ور او را كان و زر بي-كران است مرا نيكو سخن زر است-	342	-874110607582538054	263	412.5	207	304	86.5131607055664	53	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms310	false	777365708272423977	61	301	279	1358	1358	301	كان و گرش ايوان- و تخت از سيم و زر-است مرا از-علم و-دين تخت--ست و-ايوان باب ---روي اگر بي نان بمانم بسي به زان-كه خواهم نان ز-نادان ب-----نانش چون من اب خويش بدهم چو ابم شد من انگه چون خورم نان--- خطا-گفتس---ت زي من هر كه گفت--ست كه مردم بندها مالست-- و احسان 9- كه بندها دانش-ند اين هر دو زيراك ز-بهر دانش اباد است كيهان--- ز دنيا روي زي دين كردم ايراك مرا بي دين جهان چه بود و-زندان--- برون كرد است زي---ران ديو دين را زبي ديني چنبن ويران شد ايران ---مرا پورا ز-دين ملكي--ست در-دل كه ان هرگز نخواهد گشت ويران--- جهان خواري نوردا-ست اي خردمند نگه كن تا پديد ايدت برهان 20 جهان چون من دژم كردم برو روي سوي من كرد روي خويش خندان بدل پ-----ر صبر گشتم تا ب--من بر چو بر ايوب زر باريد باران--- طعام ذل و خواري خورد بايد كسي را كش برازد از---- دندان ب-----روي تيز شمشير طمع بر ز خزسنديت بايد ساخت سوهان--- رسن در گردن يوزان طمع كرد طمع بست---ست پاي باز پران 25 كسي را كز طمع جنبيد علت نداند كردنش سقراط درمان--- طمع بالان وم بار منت امد تو ماندي زير بار و زشت پالان image file0481NasirKhusrawDiwan_0326png اگر سهل--ست وا-سان بر تو بر من كشيدن بار و پالان نيست اسان م---ن ان دارم طمع كاين دل طمع را ندارد در دو عالم جز ب--يزدان--- چو ياس-- دل وفا كرد اين طمع را گرفتم نيك-بختي را-	310	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms343	true	-5924302598194677665	2	278	5	1135	1228	300	كان 8 وگر ايوانش و تخت از سيم و زر است مرا از علم و دين تخت است و ايوان 9 به ابروي اگر بي-نان بمانم بسي زان به كه خواهم نان ز نادان 10 به نانش چون من اب خويش بدهم چو ابم شد من انگه چو- خورم نان 11 خطا گفته است زي من هر كه گفتهاست كه مردم بنده- مال است و احسان 12 كه بنده- دانشاند اين هر دو زيراك ز بهر دانش اباد است گيهان 13 ز دنيا روي زي دين كردم ايراك مرا بي-دين جهان چه بود و زندان 14 برون كردهاست از ايران ديو دين را ز بيديني چنين ويران شد ايران 15 مرا پورا ز دين ملكي است در دل كه ان هرگز نخواهد گشت ويران 16 جهانخو-اري نورد است اي خردمند نگه كن تا پديد ايدت برهان 17 جهان چون من دژم كردم برو روي سوي من كرد روي خويش خندان 18 به دل در صبر كشتم تا به من بر چو بر ايوب زر باريد باران 19 طعام ذل و خواري خورد بايد كسي را كز طمع رسته است دندان 20 به روي تيز شمشير طمع بر ز خرسنديت بايد ساخت سوهان 21 رسن در گردن يوزان طمع كرد طمع بسته است پاي باز پران 22 كسي را كز طمع جنبيد علت نداند كردنش سقراط درمان 23 طمع پالان و -بار منت امد تو ماندي زير بار و زشت پالان 24 -------------------------------------اگر سهل است و اسان بر تو بر من كشيدن بار و پالان نيست اسان 25 من ان دارم طمع كاين دل طمع را ندارد در دو عالم جز به يزدان 26 چو با من دل وفا كرد اين طمع را گرفتم نيك بختي را	343	-874110607582538054	977	1643.5	751	1174	83.21976470947266	208	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms311	false	-5181088573210796566	20	283	91	1339	1421	301	كوشد از من جان و اركان ---چرا خوانم چو فرقان كردم از-بر ب--جاي ختم فرقان مدح دهقان ---چرا گويم چو حق و-صدق دانم گرم هوش--ست خيره زور و-بهتان--- چو ره زي شهر دين اموختندم نتانم رفت سوي دشت عصيان--- ز ديوان زرق و دستانشان نخرم چو زي--ر دست من هشتش سليمان 0 ور1 اساني و سود خود نجويم زيان با فلان ب ورنج بهمان ---بدان را از بديها باز دارم وگرني خود بتابم راه ج ازيشان نگو---يم زشت و بدرال خوب و-نيك-ست گران نفرو شم انچ ان باشد ارزان ب-----نيكي باشم و هر گز نباشم بجز بر نيك ناكردن يشيمان--- لواطه يا زنا كار ستور-است نگهبان تنم هم زين و هم زان 1--ندزدم چيز ك- كان كار موش--ست زيان كردن مسلمان را ز پنهان ---يكي ميزان گزيدم بس شگفتي كزان به نيست ميزاني ب----جز ان نگويمت انچه نتوانم شنودن مرا اسلام حق اين--ست و-ايمان عسا---مانم چنين بي رنج ازانم چنان دانم چنين باشد مسامان تو----اي غافل يكي بنگر در--ين خلق كه مي نا خورده گشت-ستند مستان 20 گر ايزد عدل فرمود است چون--ست چو-بيد از بار عدل اين خلق عريان -----بدانش گر-نكو خود و بنگري نيست ب--دست جملگي جز بند---------ز4 و دستان زه ا-ي ابليس كردي سخ-ت سوگند بر--ين گاوان و بر تو نيست تاوان--- تو شا گردان بسي داري در--ين دور بعذ--ر از خويشتن بر من فراوان--- نهال شومي و تخم دروغت نرويد جز كه در خاك خراسان image file0481NasirKhusrawDiwan_0327png ترا اين خاك يكسر- غلتگاه--ست بغلت اسان درو و گرد بفشان--- زمن وز اهل دين ميدانت خالي--ست بيفگن گوي وهين بگذار چوگان ب-----ده دينار طنبوري بخري ب---دانگي كس نخرد جمع فرقان	311	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms344	true	3518887310676602559	2	300	8	1307	1307	300	كوشد از من جان و اركان 29 چرا خوانم چو فرقان كردم از بر به جاي ختم قر-ان مدح دهقان 30 چرا گويم چو حق و صدق دانم گرم هوش است خيره زور و بهتان 31 چو ره زي شهر دين اموختندم نتابم راه سوي دشت عصيان 32 ز ديوان زرق و دستانشان نخرم چو زد بر دست من دستش سليمان 33 در اساني و سود خود نجويم زيان با فلان و -رنج بهمان 34 بدان را از بديها باز دارم وگرني خود بتابم راه-- ازيشان 35 نگويم زشت و بد را خوب و نيكوست گران نفرو-شم انچ ان باشد ارزان 36 به نيكي كوشم و هر-گز نباشم بجز بر نيك ناكردن پشيمان 37 لواطت يا زنا كار ستور است نگهبان تنم هم زين و هم زان 38 ندزدم چيز كس كان كار موش است زيان كردن مسلمان را ز پنهان 39 يكي ميزان گزيدم بس شگفتي كزان به نيست ميزاني به حران 40 نگويم- انچه نتوانم شنودن سر- اسلام حق اين است و ايمان 41 مسلمانم چنين بي-رنج ازانم چنان دانم چنين باشد مسلمان 42 تو اي غافل يكي بنگر در اين خلق كه مي نا-خورده گشتهستند مستان 43 گر ايزد عدل فرمودهاست چون است چو بيد از بار خلق از عدل- عريان 44 به دانا گر نكوتر ----بنگري نيست به دست--------ش بند بل پند است و دستان 45 زهي ابليس كردي راست سوگند بر اين گاوان و بر-تو نيست تاوان 46 تو شا-گردان بسي داري در اين دور به قدر از خويشتن برتر- فراوان 47 نهال شومي و تخم دروغت نرويد جز كه در خاك خراسان 48 تو -----------------------------------را اين جاي ملعون غلتگاه است بغلت اسان درو و گرد بفشان 49 زمن وز اهل دين ميدانت خالي است بيفگن گوي و پس بگزار چوگان 50 به ده دينار طنبوري بخرند به دانگي كي نخرد جمع فرقان-	344	-874110607582538054	1103	1769.0	860	1361	81.04335021972656	205	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms312	false	-6762324678646762983	2	213	9	1004	1439	301	دست قومي زير دستان ب-----صورتهاي نيكو مردمانند ب--سيرتهاي بد گرگ بيابان بيم-----گان من غريب و خوار و-تنها ازينم مانده بر زانو زنخدان--- گريزان روزگار و من بغفل--ت همي-پيچم درو افتان و خيزان بطا-----عت بست شايد روز و شب را بطا--عت بندمش سازان و پايان 10 بطا--عت برد بايد اين جهان را كه گويد كاين جهان را برد نتوان بف-----رمانهاي يزدان تا تو باشي بيايد مر ت--را گيتي بف--رمان ب-----جسم از بهر نان و خوان و اشي ب------روح از بهر خلد-و روح و-ريحان ب-------كوشش ميتوان سلمان شد اري توءي سلمان اگر كوشي تو چندان--- بجاي انچه من ديد-ستم امروز سليم--ست انچه دي ديد -است سلمان 15 بيم--گان لا جرم در دين و دني- مكانت يافت-ستم پيش از امكان ---مرا گر قوم بي رحمان براندند بجويد--- رحمت و اقبال-- رحمان بد-----نيا در نه درويشم نه چا كر ب--دين اندر نه گمراهم نه حيران--- خداوند زمان و قبلها خلق مرا يشتس--ت و حصن از شر شيطان -----------------------------------------------------------------مرا حسان او خوانند ازيراك من از احسان او گشتم چو حسان 20 مرا مرغي سيه-سار-است و گلخوار گهربار و سخندان در قلمدان ---مرا ديوان چو درج در ازان---ست بخوان ديوان من بر جمله1 ديوان--- كه ايات قران و شعر حجت دل ديوان بسنبد همچو پيكان--- چو شعر-من بخواني دوست و دشمن ت--را سجده كند خندان و گريان	312	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms345	true	6107452009770284055	21	285	95	1237	1300	300	دست قومي زير-دستان 53 به صورتهاي نيكو مردمانند به سيرتهاي بد گرگ بيابان 54 به يمگان من غريب و خوار و تنها ازينم مانده بر زانو زنخدان 55 گريزان روزگار و من به طاعت همي پيچم درو افتان و خيزان 56 به طاعت بست شايد روز و شب را به طاعت بندمش ساران و پايان 57 به طاعت برد بايد اين جهان را كه گويد كاين جهان را برد نتوان 58 به فرمانهاي يزدان تا --نكوشي نيابد مر تو را گيتي به فرمان 59 به جسم از بهر نان و خ-ان و مان كوش به روح از بهر خلد و روح و ريحان 60 حديث كوشش سل-------مان شنودي تو--ي سلمان اگر كوشي تو چندان 61 بجاي انچه من ديدهستم امروز سليم است انچه دي ديده است سلمان 62 به يمگان لا-جرم در دين و دنيا مكانت يافتهستم بيش از امكان 63 مرا گر قوم بي-رحمان براندند به جود و رحمت و اقبال و رحمان 64 به دنيا در نه درويشم نه چا-كر به دين اندر نه گمراهم نه حيران 65 خداوند زمان و قبله- خلق مرا پشت است و حصن از شر شيطان 66 به جود و عدل او كوتاه گشتهاست به بد كرداري از من دست دوران 67 مرا حسان او خوانند ا-يراك من از احسان او گشتم چو حسان 68 مرا-مرغي سيه سار است-- گلخوار گهربار و سخندان در قلمدان 69 مرا ديوان چو درج در از ان است بخوان ديوان من بر جم--ع ديوان 70 كه ايات قران و شعر حجت دل ديوان بسنبد همچو پيكان 71 چو شعر من بخواني دوست و دشمن تو را سجده كند خندان و گريان	345	-874110607582538054	913	1514.0	713	1165	78.36910247802734	173	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms313	false	8862753442480173373	0	150	0	725	1459	301	خشك وترچ--------ون راست شد راستيشان كرد شير و-انگبين را---ستي با-علم چون همره شدند اين ازان پيدا نباشد ان ازين--- دين چه باشد --همگنان را راستي خير باشد جز كه -اب و باد و طين ---علم را فرمود--- جستن چون رسول جست بايد- گر-نباشد جز ب--چين ق---يمت هرك ب----قدر علم اوست همچنين گفت---ست اميرالمءمنين خوب--- گفتن پيشه كن باهر--كسي كاين برون اهيخد از-دل بيخ كين مر----سخن را گند مين و چرب كن گر-نداري نان چرب-- گندمين خوبگوءي اي -----پسر بيرون برد از ميان ابروي دشمنت چين با----عمل مر-قول خود-را راست كن تا كه گردي راستكار و راستبين مر-----مرا شحكر چسان وعده كني گرت سنگ--ست اي پسر در استين مر----مرا ان ده كه بستاني همان گاه چوني كور و گاهي راستبين--- دادخواهي ور-بخواهند از تو داد پس هلا--- اندر-چه مالي پوستين--- از قرين بد حذر بايدت كرد كز قرين بد بيالايد قرين--- زر نديد-ستي كه بي قيمت شود چون بينداءيش با-چيزي مسين	313	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms346	true	-7645743041147107935	99	289	395	1199	1245	300	خشك و سرد و تر چون راست شد راستيشان كرد شير و انگبين 10 راستي با علم چون همبر شدند اين ازان پيدا نباشد ان ازين 11 دين چه باشد جز كه عدل و راستي چيز باشد جز كه خاك و اب--- طين 12 علم را فرمودمان جست----ن رسول جست بايدت ار نباشد جز به چين 13 قيمت هر كس به قدر علم اوست همچنين گفته است اميرالمءمنين 14 خوب گفتن پيشه كن با هر كسي كاين برون اهنجد از دل بيخ كين 15 مر سخن را گند-مين و چرب كن گر نداري نان چرب و گندمين 16 خوب گفتار اي پسر بيرون برد از ميان ابروي دشمنت چين 17 با عمل مر قول خود را راستدار اين چنان بايد كه باشد ان چنين 18 مر مرا ش-كر چرا- وعده كني گرت سنگ است اي پسر در استين 19 مر مرا ان ده كه بستاني همان گاه چوني كور و گاهي دور بين 20 دادخواهي ور بخواهند از تو داد پس به خاك اندر چه مالي پوستين 21 از قرين بد حذر بايدت كرد كز قرين بد بيالايد قرين 22 زر نديدهستي كه بيق-يمت شود چون بينداءيش بر چيزي مسين	346	-874110607582538054	622	975.5	487	815	76.31901550292969	125	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms313	false	8862753442480173373	151	301	733	1459	1459	301	زود گرد-است اين فلك-- زو ن--شايد بود شاد وني- حزين دردو گيتي---- نيست چيزي جز-خداي در زمان و در مكان و در مكين گر----مسلماني براه دين----- برو برسبيل- و راه خير المرسلين بر----ره ان رو ب--دين ك-ت افريد خود براي خويش ديني مافرين image file0481NasirKhusrawDiwan_0329png توبرين دنيا بن--اداني گران بر-تنت نفرين كند جان افرين--- از محمد عار اگر نايد ت--را چون كني هزمان اماي- به گرين ---خشم را دردل مدار-ايرا كه خشم زير دامن در بلا دارد دفين چون-- پشيماني خوري از تخم خشم خود-مكار اين تخم و زو-اين بر مچين--- پارساءي را كم ازاري--ست جفت شخص دين را ا-ن شمال--ست اين يمين گرب----خواهي كت ن-يازارد كسي بر-سر گنج كم ازاري نشين--- خوي نيكو-را حصار خويش كن- وز قناعت برس-رش زن زورفين ---علم جوي و طاعت اور تاب---جان زين تن لاغر برون اءي سمين ناز---نين جسان را كن اي نادان ب--علم تن چه باشد گر تباشد نازنين ---چون از-	313	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms347	true	-7380268174986832729	3	187	17	780	1284	300	زود گرد است اين و تيز زو نه شايد بود شاد و نه حزين 25 جز كه محدث نيست چيزي جز خداي نه زمان و نه مكان و نه مكين 26 گر مسلماني ب--ه دين اندر برو بر طريق و راه خير المرسلين 27 بر ره ان رو به دين كوت افريد خود براي خويش ديني مافرين 28 ماف-------------------------------------رين ديني به ناداني كزان بر تنت نفرين كند جان افرين 29 از محمد عيب اگر نامد تو را چون كني هزمان امامي به گزين 30 خشم را طاعت مدار ايرا كه خشم زير دامن در بلا دارد دفين 31 بر پشيماني خوري از تخم خشم خود مكار اين تخم و زو اين بر مچين 32 پارساءي را كم ازاري است جفت شخص دين را اين شمال است ا-ن يمين 33 گر نخواهي كهت بيازارد كسي بر سر گنج كماز-اري نشين 34 خوي نيكو را حصار خويش گير وز قناعت بر درش زن زوفرين 35 علم جوي و طاعت-اور تا به جان زين تن لاغر برون اءي سمين 36 نازنين ج-ان را كن اي نادان به علم تن چه باشد گر نباشد نازنين 37 چون از	347	-874110607582538054	613	935.5	471	806	76.0545883178711	124	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms314	false	4779962219177332761	1	91	5	433	1452	301	جان تو فربه شود1 تن چه فربه چه نزار اندر زمين رو-------------------------------------------------------------- زبان از هر دوان كوتاه كن چون همي نفرين نداني ز-افرين پند ازهر------كس كه گويد گوش دار گر-مثل طوغانش گويد يا تكين مشك چون افتد---- ببويد هر كسي ب گرچه از سرگين برايد ياسمين ---پند خوب و شعر حكمت را بدار يادگار از بومعين اي مستعين بحر مزج مسدس مقصور كه پرسد زين غريب خوار محزون خراسان را كه بي من حال تو-چون هم--يدوني كه من ديدم ب--نوروز خبر بفرست اگر هستي هميدون-- درختانت همي-پوشند بيرم همي-بندند دستار	314	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms347	true	-7380268174986832729	188	300	786	1284	1284	300	جان تو فربي رود- تن چه فربي چه نزار اندر زمين 38 خامشي به چون نداني گفت نيك نانهاده به بخوان نان ارزنين 39 خود زبان از هر-دوان كوتاه كن چون همي نفرين نداني ز افرين 40 حكمت از هر كس كه گويد گوش دار گر مثل طوغانش گويد يا تگين 41 ياسمين را خوش ببويد هر كسي-- گرچه از سرگين برايد ياسمين 42 پند خوب و شعر حج-ت را بدار يادگار از بومعين اي مستعين genre Q 1--------- كه پرسد زين غريب خوار محزون خراسان را كه بي-من حال تو چون 2 هميدوني چو من ديدم به نوروز خبر بفرست اگر هستي هميدون 3 درختانت همي پوشند مبرم همي بندند دستار-	347	-874110607582538054	371	604.0	290	514	72.17898559570312	71	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms314	false	4779962219177332761	91	301	433	1452	1452	301	طبرخون 20 نقاب------- چيني و رومي بنيسان همي-بندد صبا بر روي هامون-- نثار ارد عروسان را ب--بستان ز گوهرهاي الوان ماه كانون هي----سازند تاج فرق نرگس بزرين حقه و-لولوي مكنون-- گر ايدوني و ايدون--ست حالت شبت خوش باد و-روزت نيك و ميمون م--را باري خا دگر گون--ست احوال اگر تو نيستي بي من دگر گون image file0481NasirKhusrawDiwan_0330png مرا بر سر عمامها خر ادكن بزد-دست زمان خوش خوش ب--صابون ---مرا رنگ طبرخون دهر جافي بشست از روي بيرم ب--اب زريون--- زجور دهر الف چون نون شد-ستم زجور دهر-الف چون نونشود نون ---مرا دونان زخان و-مان براندند گروهي از نماز خويش ساهون حخرا--سان جاي دونان شد نگنجد ب--يك خانه درون ازاده با دون--- نداند حال و-كار من جز ان كس كه دونانش كنند ازخ-انه بيرون--- همانا خشم ايزد بر خراسان بر--ين دو نان بباريد -است گردون ---كه اوباشي همي بي خان وبي مان درو امروز خان گشتند و-خاتون بر----ان تربت كه بارد خشم ايزد بلا رويد تبات از خاك مسنون 1- بلا رويد نبات اندر زميني كه اهلش قوم هامانن-د و قارون ن---بات پر بلا غز است و قبچاق كه رست-ستند بر اطراف جيحون شبي---خون خداي--ست اين بري--شان چنين شايد بلي ز--يزد شبيخون--- نه زيشان مكر او را كس ببيند چه بيند مكر او را مست ومجنون ب-----مكر و غدر ميرد-	314	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms348	true	-8379767431106274604	0	242	0	1053	1301	300	طبرخون 4- نقاب رومي و چيني به -----نيسان همي بندد صبا بر روي هامون 5 نثار ارد عروسان را به بستان ز گوهرهاي الوان ماه كانون 6 همي سازند تاج فرق نرگس به زر حقه و لولوي مكنون 7 گر ايدوني و ايدون است حالت شبت خوش باد و روزت نيك و ميمون 8 مرا باري--- دگر-گون است احوال اگر تو نيستي بي-من دگر-گون 9 م--------------------------------------را بر سر عمامه خز- ادكن بزد دست-زمان خوش خوش به صابون 10 مرا رنگ طبرخون دهر جافي بشست از روي بندم به اب زريون 11 زجور دهر الف چون نون شدهستم زجور دهر الف چون نون شودنون 12 مرا دونان زخان و مان براندند گروهي از نماز خويش ساهون 13 خراسان جاي دونان گشت گنجد به يك خانه درون ازاده با دون 14 نداند حال و كار من جز ان كس كه دونانش كنند از خانه بيرون 15 همانا خشم ايزد بر خراسان بر اين دو-نان بباريده است گردون 16 كه اوباشي همي بي-خان و بيمان درو امروز خان گشتند و خاتون 17 بر ان تربت كه بارد خشم ايزد بلا رويد نبات از خاك مسنون 18 بلا رويد نبات اندر زميني كه اهلش قوم هاماناند و قارون 19 نبات پر بلا غزس--ت و قفچاق كه رستهستند بر اطراف جيحون 20 شبيخون خداي است اين بر ايشان چنين شايد بلي ز ايزد شبيخون 21 نه او را مكر او را كس ببيند چه بيند مكر او را مست و جنون 22 به مكر و غدر ميرد	348	-874110607582538054	909	1502.0	718	1109	81.96573638916016	177	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms315	false	7255087382392908625	0	49	0	231	1555	301	هر-كه دل را ب--مكر و غدر دارد كرده معجون 15 همي-خوانند بر منبر ز مستي خطيبان افرين بر ديو ملعون--- قضا ان يابد از مير خراسان كه خاتون زو فزونتر يابد اكنون چوتازه رو-------درايد عدل چون مرغ همان ساعت برون پرد ز برهون--- كند مبطل محقي را ب--قولي روايت	315	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms348	true	-8379767431106274604	242	300	1053	1301	1301	300	هر كه دل را به مكر و غدر دارد كرده معجون 23 همي خوانند بر منبر ز مستي خطيبان افرين بر ديو ملعون 24 قضا ان يابد از مير خراسان كه خاتون زو فزونتر يابد اكنون 25 چو باز از در درايد عدل-چون مرغ همان ساعت برون پرد ز پرهون 26 كند مبطل محقي را به قولي روايت-	348	-874110607582538054	217	381.5	171	250	86.80000305175781	45	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms315	false	7255087382392908625	49	282	231	1449	1555	301	كرده حماد از فژيغون--- چه حالس--ت اين كه مدهوشند يكسر كه پنداري كه خورد-ستند هييون 20 ازيرا دشمن-ي هارون امت سرشت---ست اندري--شان ديو وارون--- سزد گر-- ابر از--ين شومي بر--يشان ب-------------------------------------------------------------دوزخ دز هميبارند اهون--- گزيدها مار را افسون پديد-است كريده جهل-را كه شناسد افسون م---را بر دوستيي ال پيمبر نبايد كم حسود و-دشمن اكنون--- چو بر خوانند اشعارم منقش ب--معنيها چو سقلاطون مدفون image file0481NasirKhusrawDiwan_0331png ------------------------تو اي جاهل برو با اهل هامان مرا بگذار با اولاد هارون ---بهشت كافر و زندان مءمن جها نس-ت اي بد--نيا گشته مفتون ازين -را تو ب--بلخ چون بهشتي وزينم من ب--يمگان مانده مسجون ---تو از-جهلي ب--ملك اندر چو-فرعون من از عامم ب--سجن اندر چو-ذوالنون--- ز تصنيفات من زاد المسافر كه معقولات را اصل--ست و قانون--- اگر بر-خاك افلاطون بخوانند ثنا خواند مرا خاك فلاطون--- وگر ديدي مرا عاجز نگشتي در اقليدس پ--پنجم شكل مامون ---مرا گر ملك مامون نيست شايد كه افزونم زمامون هست مادون 10 ب--ال مصطفي در عالم نطق فريدونم فريدونم فريدون بحر قريب مسدس اخرب مكفوف مفعول مفاعيل فاعلاتن بشنو كه چ--گويد هميت ب دوران پيغام ازين چرخ تيز گردان --زين قبها پر چشمهاي بيدار زين طارم پر-شمعهاي رخشان زب--ن سبز بيابان كه چون شب ايد پر لاله شود همچو باغ نيسان ز--ين بحر بي ارامش نگونسار اراسته قعرش بدر---و مرجان --زين كله نيلي كزو نمايند رخشنده چوجان دختران پريان پي--غام فلك بر-زبان دوران ان--ست ب--سوي نبات و-حيوان-- كاي نو شدگاني كه ميفزاءيد	315	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms349	true	-5193199324541926685	0	299	0	1357	1359	300	كرده حماد از فريغون 27 چه حال است اين كه مدهوشند يكسر كه پنداري كه خوردهستند هپيون 28 ازيرا دشمنيي هارون امت سرشته است اندر ايشان ديو وارون 29 سزد گر ز ابر از اين شومي بر ايشان به جاي قطر باران خون چكد خون 30 به دنيا دين فروشانند ايشان به دوزخ در همي برند اهون 31 گزيده- مار را افسون پديد است گزيده جهل را كه شناسد افسون 32 مرا بر دوستيي ال پيمبر نيايد كم حسود و دشمن اكنون 33 چو بر خوانند اشعارم منقش به معنيها چو سقلاطون مدهون 34 كسي كانده برد از نور خورشيد بود مغبون به عمر خويش و محزون 35 تو اي جاهل برو با ا-ل هامان مرا بگذار با اولاد هارون 36 بهشت كافر و زندان مءمن جهان است اي به دنيا گشته مفتون 37 ازيرا تو به بلخ چون بهشتي وزينم من به يمگان مانده مسجون 38 تو از جهلي به ملك اندر چو فرعون من از علمم به سجن اندر چو ذوالنون 39 ز تصنيفات من زاد-المسافر كه معقولات را اصل است و قانون 40 اگر بر خاك افلاطون بخوانند ثنا خواند مرا خاك فلاطون 41 وگر ديدي مرا عاجز نگشتي در اقليدس به پنجم شكل مامون 42 مرا گر ملك مامون نيست شايد كه افزونم زمامون هست ماذون 43 به ال مصطفي بر عالم نطق فريدونم فريدونم فريدون genre Q 1------------------------------------ بشنو كه چه گويد هميت-- دوران پيغام ازين چرخ گرد گردان 2 زين قبه- پر چشمهاي بيدار زين طارم پر شمعهاي رخشان 3 اين سبز بيابان كه چون شب ايد پر لاله شود همچو باغ نيسان 4 وين بحر بي-ارامش نگونسار اراسته قعرش به در و مرجان 5 زين كله نيلي كزو نمايند رخشنده رخ-ان دختران -ريان 6 پيغام فلك بر زبان دوران ان است به سوي نبات و حيوان 7 كاي نو شدگاني كه ميفزاءيد	349	-874110607582538054	1084	1772.5	866	1402	77.318115234375	197	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms316	false	2495158294630943237	0	232	0	1173	1533	302	اين بر-فناي كيهان--- اولاد جهان چون همي-نپايند پاينده تباشد همي- پدرشان--- تو عللم خردي ضعيف و-دانا وبن عالم مردي بزرگ و-نادان ---عمر تو چو تو خرد و-عمر عالم مانند كلان شخص او فراوان image file0481NasirKhusrawDiwan_0332png ان عمر كه اخر فنا پذيرد پيوسته بود ب--ابتداش پايان ف---رسودن اشخاص بودشي را ايام بسايد ب---تيز سوهان--- هرچ ان ب--زمان يافت--ست بودش سوهان زمانهش بسايد اسان جز بوده بزيرش بدو نسايد فرسودههمي زين بگردد اركانب پس عالم گر بي زمانه بود -است نابوده شود بي زمان ب--فرمان--- اباد كه كرد است اين جهان را ناچار همان ك- كندش ويران--- از-بهر كه كرد انكه كرد پنهان درخاك سيه زرو سيم دركان از بهر كه كرد انكه توبگوءي اين پر ز نعيم و-فراخ بستان تا بوده كه بوده شود نپايد زينست جهان درزوال وسيلان زن-----------دان تو-است اين اگرت باغ--ست بستان تشناسي همي ز زندان بر----خويشتن اين بندهاي بسته بنگر ب--رسنهاي سخت و-الوان ب---نگر كه بب----ند بسته در چيست1 در بند چرا گشته بسته پنهان--- در بند بود مستمند بندي تو شاد چراءي ب--بند-و خندان ب---ندي كه شنود- است شاد-- هموار وانگه كه رها-شد ز-بند گريان ---اين قفل كه داند گشادن از خلق وان كيست كه بگشاد قفل يزدان ---چون باز نجوءي كه اندر--ين باب تازيت چ--گفت و چ--گفت دهقان تو--- از طلب اين چنين معاني مشغول شد-ستي ب--فرج و-دندان ---وان را كه همي-جويد اين چنينها مي خر بستايندخ تركمانان--- گويدت فلان كرچ--نين سخنها ماند- است فل----ان فلان	316	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms350	true	3676219289659806258	36	299	169	1314	1316	300	است بر فناي گيهان 11 اولاد جهان چون همي نپايند پاينده نباشد همان پدرشان 12 تو عالم خردي ضعيف و دانا وين عالم مردي بزرگ و نادان 13 عمر تو چو تو خرد و عمر عالم مانند كلان شخص او فراوان 14------------------------------------- ان عمر كه اخر فنا پذيرد پيوسته بود به ابتداش پايان 15 فرسودن اشخاص بودشي را ايام بسنده است تيز سوهان 16 هرچ ان به زمان باقي است بودش سوهان زمان-ش بسايد اسان 17------------------------------------------------ پس عالم گر بيز-مانه بوده است نابود -شود بي-زمان به فرمان 18 اباد كه كردهاست اين جهان را ناچار همان كس كندش ويران 19 از بهر كه كرد انكه كرد ----------------------------------------------------گوءي اين پر ز نعيم و فراخ بستان 20 از بهر چه كرد انكه كرد پنهان در خاك سيه زر و سيم در كان 21 زندان تو است اين اگرت باغ است بستان نشناسي همي ز زندان 22 بر خويشتن اين بندهاي بسته بنگر به رسنهاي سخت و الوان 23 بنگر كه بدين بند بسته در چيست- در بند چرا بسته گشت- پنهان 24 در بند بود مستمند بندي تو شاد چراءي به بند و خندان 25 بندي كه شنوده است مانده هموار بر هر كه رها شد ز بند گريان 26 اين قفل كه داند گشادن از خلق -ان كيست كه بگشاد قفل يزدان 27 چون باز نجوءي كه اندر اين باب تازيت چه گفت و چه گفت دهقان 28 يا از طلب اين چنين معاني مشغول شدهستي به فرج و دندان 29 وان را كه همي جويد اين چنينها مي چيز نبخشند- تركمانان 30 گويدت فلان ك ز چنين سخنها مانده است به زندان فلان	350	-874110607582538054	925	1430.5	727	1290	71.70542907714844	175	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms317	false	4749591050509427830	0	177	0	896	1493	301	كردي از تو بر-گنبد گردان رسيدي افغان--------------------------------------------------------------- طعنه چه زني مر-مرا بدان ك-م از-خانه براندند اهل عصيان--- زيرا كه براندند مصطفي را ذريها شيطان از اهل و اوطان--- بر-نوح نبي سرزنش نبايد كو رفت ب--كوه ازم-يان طوفان--- من يستها اداب و فضل خويشم در تنك زميني زجور ديوان--- از لحن فراوان-- خوش بماند در تنگ قفسها هزار دستان وز----بهر هنر جوز را بخوار-ي بيرون فگنند از درون اغصان ---چون من ب--بيان بر زبان گشايم لرزان شود افاق و لءلء ارزان--- خورشيد ب--اواز خاطرم را گويد كه فگندي مرا ز-سرطان در----دين ب--خراسان كه شست جز من رخساره دعوي ب--اب برهان--- پيغام فلك مر ترل-ا نمايم بر-خاك نبشته ب--خط رحمان--- چشميت گشايم كرو ببيني بنوشته ب--خط خداي فرقان--- ليكن ننمايمت راه هارون تا-باز نگردي زرا-ه هامان دي---وان برميدند چون بديدند در دست من انگشتر-ي سليمان وين-----ست كه ايدون خران دين را از-من بفشرد--است سخت پالان--- من شيعت اولاد مصطفي ام در دين نروم جز ب--راه ايشان بحر رمل مسدس محذوف فا علاتن فاعلاتن فاعلن چرخ پنداري بخواهد شيفتن زان هنيي-وشد لباس پروزن--- شاخ رابنگرچويشت دال خم1 برك را بنگر -------------------------	317	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms351	true	2249911268984783963	69	300	296	1303	1303	300	كردي از تو بر گنبد كيوان رسيدي افغان 37 مغز است تو را ريم گرچه شوءي دستار به صابون و تن به اشنان 38 طعنه چه زني مر مرا بدان كهم از خانه براندند اهل عصيان 39 زيرا كه براندند مصطفي را ذريت- شيطان از اهل و اوطان 40 بر نوح همي سرزنش نيامد كو رفت به كوه از ميان طوفان 41 من بسته- اداب و فضل خويشم در تنگ زميني زجور ديوان 42 از لحن فراوان و خوش بماند در تنگ قفسها هزار-دستان 43 وز بهر هنر گوز را به خردي بيرون فگنند از ميان اغصان 44 چون من به بيان بر زبان گشادم لرزان شود افاق و لولو ارزان 45 خورشيد به اواز خاطرم را گويد كه فگندي مرا ز سرطان 46 در دين به خراسان كه شست جز من رخساره دعوي به اب برهان 47 پيغام فلك مر تو را نمايم بر خاك نبشته به خط رحمان 48 چشميت گشايم كزو ببيني بنوشته به خط خداي فرقان 49 ليكن ننماي-ت راه هارون تا باز نگردي ز راه هامان 50 ديوان برميدند چون بديدند در دست من انگشتريي سليمان 51 زين است كه ايدون خران دين را از من بفشرده است سخت پالان 52 من شيعت اولاد مصطفي-ام در دين نروم جز به راه ايشان genre Q 1-------------------------------- چرخ پنداري بخواهد شيفتن زان همي پوشد لباس پر درن 2 شاخ را ------------------------بنگر چو پشت دل شده برگ را بنگر	351	-874110607582538054	786	1259.0	622	1068	73.59550476074219	149	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms317	false	4749591050509427830	177	301	896	1493	1493	301	چو روي ممتحن --ابر اشفته بر امد وز دمش بوستان ترگشت و- اطلال و دمن-- زير ميغ تيره قرص افتاب چون نشسته كرد بر-زرين لكن image file0481NasirKhusrawDiwan_0334png باد مهر مهر كان چون برفگند چرخ را از-ابر تيره پيرهن اف--تاب از اوج زي دريا شتافت تا بشويد گرد و-خاك از-خويشتن --شاه رومي چون هزيمت شد ز-ما شاه زنگي كينه خواهد توختن- زين قبل ميك-رد بايد هر شبي اختران اسمان را انجمن-- دوش نامد چشمم از فكرت فراز تا چه ميخواهد ز-من جافي زمن--- شب سياه و چرخ تيره من چو-مور گرد گردان اندر--ين پر قير-دن ---چون زشب نيمي بشد-گفتم مگر باز شد مر دهر داهي را دهن زهره-- تابنده ز-چرخ تيره جرم همچو خالي از يقين بر-روي ظن--- نور راه كهكشان تابان درو چون-	317	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms352	true	7788592478118376799	0	143	0	595	1256	300	چو روي ممتحن 3 ابر اشفته بر-امد وز دمن بوستان پرگشت از اطلال و دمن 4 زير ميغ تيره قرص افتاب چون نشسته گرد بر زرين لگن 5-------------------------------------- باد مهر مهرگ-ان چون برفگند چرخ را از ابر تيره پيرهن 6 افتاب از اوج زي دريا شتافت تا بشويد گرد و خاك از خويشتن 7 شاه رومي چون هزيمت شد ز ما شاه زنگي كينه خواهد اختن 8 زين قبل مي كرد بايد هر شبي دختران اسمان را انجمن 9 دوش نامد چشمم از فكرت فراز تا چه ميخواهد ز من جافي زمن 10 شب سياه و چرخ تيره من چو مور گرد گردان اندر اين پر قير دن 11 چون زشب نيمي بشد گفتم مگر باز شد مر دهر داهي را دهن 12 زهر تابنده ز چرخ تيره جرم همچو خالي از يقين بر روي ظن 13 نور راه كهكشان تابان درو چون	352	-874110607582538054	537	909.5	418	635	84.56693267822266	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms318	false	-4485680621886656219	1	130	6	606	1428	301	لاجورد اندر لين--- وان ثريا چون ز-دست جبرءيل مانده نوري بر قفاي اهرمن--- جيش چرخ از نوربوش-يده سلاح فوج خاك از قير پوشيده كفن--- اي سپاهي كز سر خاور بود هر ش-ي تا باخترتان تاختن ---از نهيب تيرتان هر شب زمين ز-ابر تيره پيش روي ارد مجن--- لرز لرزنده غضنفر در عرين ترس ترسنده عقاب اندر وكن---- از چه ميترسد ب--شب هر-جانور از-بد اين دهر پر مكر و-محن--- اي ب--غفلت خفته زير دام دهر ايمني چون يافتي زين مفتتن ---دام و دد2 را-دام ميسازي و باز دام ت-ست اين گنبد بسيار فن--- روز و-شب را دهر حبلي ساخت---ست كشت خواهد مان بدين پيسه رسن--- خويشتن دار-اي جوان زين پير-دهر تات نفريبد ب--غدر اين پير زن-- من نديدم گنده پيري اينچنين مرگ ريس و شر باف و مكرتن---- نيستش كاراي	318	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms352	true	7788592478118376799	145	300	603	1256	1256	300	لاجورد اندر لبن 14 وان ثريا چون ز دست جبرءيل مانده نوري بر قفاي اهرمن 15 جيش چرخ از نور پوشيده سلاح فوج خاك از قير پوشيده كفن 16 اي سپاهي كز سر خاور بود هر شبي تا باخترتان تاختن 17 از نهيب تيرتان هر شب زمين ز ابر تيره پيش روي ارد مجن 18 لرز لرزنده غضنفر در عرين ترس ترسنده عقاب اندر و كن 19 از چه ميترسد به شب هر جانور از بد اين دهر پر مكر و محن 20 اي به غفلت خفته زير دام دهر ايمني چون يافتي زين مفتنن 21 دام و دد- را دام ميسازي و باز دام توست اين گنبد بسيار فن 22 روز و شب را دهر حبلي ساخته است كشت خواهد-مان بدين پيسه رسن 23 خويشتن-دار اي جوان -از پير دهر تات نفريبد به غدر اين پيرزن 24 من نديدم گنده پيري هم-چنين مرگ ريس و شر باف و مكر تن 25 نيستش كار اي	352	-874110607582538054	576	965.0	451	658	87.53799438476562	124	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms318	false	-4485680621886656219	130	298	606	1415	1428	301	برادر روز و-شب جز كه خالي كردن از-شويان وطن گر----نداني كوچه خواهد با تو-كرد نيك بنگر تا چ--كرد از بد ب--من بر----سرم يك دسته مرزنگوش بود كرد مرزنگوش من سحرش سمن image file0481NasirKhusrawDiwan_0335png مرمرا بفريفت از اغاز كار تا شدم بريان--- مهرش جان وتن---- تن بدو دادم چنين تا گوشتم خورد و اكنون مي-بسوزد باب-زن--- دل بكردان زود و گرد او مگرد سر بكش زين بدنشان ود-ل بكن--- افتاب از اگر رنجه كندت از نميدي چتركي بر سر فگن ---لشكر از و نياز و-حرص را خوار دار و لشكرش د-ر هم شكن--- خلق يكسر بتپرستان گشته اند جانهاشان چون شمن بتشان بدن بتپ---رست از بت برست و تو-همي رست نتواني از--ين ملعون وثن---- بت نشسته در ميان پيرهنت تو همي لعنت كني بر برهمن--- خويشتن بشناس وبر--خود باز-كن چشم دل وز-سرت بيرون كن و سن 1 ورب----دين اندر بخواهي داد-داد عبد ب--لقاسم بكير از ب--لحسن بحر منسرح مثمن مطوي مجحوف مفتعلن فاعلات مفتعلن فع دير بماندم در--ين سراي كهن من تا كهنم كرد صحبت دي و بهمن	318	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms353	true	1886308779095026720	0	192	0	794	1252	300	برادر روز و شب جز كه خالي كردن از شويان وطن 26 گر نداني كوچه خواهد با تو كرد نيك بنگر تا چه كرد از بد به من 27 بر سرم يك دسته مرزنگوش بود كرد مرزنگوش را سحرش سمن 28 مر ------------------------------------مرا بفريفت از اغاز كار تا شدم بريان به مهرش جان و تن 29 تن بدو دادم چنين تا گوشتم خورد و اكنون مي بسوزد باب زن 30 دل بگردان زو- و گرد او مگرد سر-بكش زين بدنشان و دل بكن 31 افتاب از اگر رنجه كندت از نميدي چتركي بر سر فگن 32 لشكر از و نياز و حرص را خوار-دار و بشكر و بر هم شكن 33 خلق يكسر بتپرستان گشته-اند جانهاشان چون شمن شد بت بدن 34 بتبرست از بتپ-رست و تو همي رست نتواني از اين ملعون و ثن 35 بت نشسته در ميان پيرهنت تو همي لعنت كني بر برهمن 36 خويشتن بشناس و بر خود باز كن چشم دل وز سرت بيرون كن و-سن 37 ور به دين اندر بخواهي داد داد عهد بوالقاسم بگيز از بوالحسن genre Q 1---------------------------------------- دير بماندم در اين سراي كهن من تا كهنم كرد صحبت دي و بهمن	353	-874110607582538054	678	1105.0	527	876	77.39726257324219	144	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms319	false	-278029795822035577	0	93	0	423	1407	301	شصت سال بمان--دم نا ب--شبان روز ها همي-بروم من 5 اي بش--بان خفته ظن مبر كه نياسود گر-تو بياسودي اين زمانه ز-گشتن --خويشتن خويش را رونده گمان بر هيچ نشسته نه نيز خفته مبر ظن كشتها ب چرخ وزم-انه جانوران را جمله كشيد -است روز و شب سوي كشتن ب اي بخرد با جهان مكن ستد-و داد كو بستاند ز تو-كلند ب--سوزن جسم--- من صحبتش و ليكن ازا--ن كار سود نديدم جزانكه سوده شدم تن 20 گر تو نخواهي كه زير پاي بسايدت دست نبايدت با زمانه بسودن-- نو-شدها نو-شده كهن شود اخر	319	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms353	true	1886308779095026720	196	300	810	1252	1252	300	شست سال فزون است تا به شبان-روز-ها همي بروم من 3 اي به شبان خفته ظن مبر كه بياسود گر تو بياسودي اين زمانه ز گشتن 4 خويشتن خويش را رونده گمان بر هيچ نشسته نه نيز خفته مبر ظن 5 گشتن- چرخ و زمانه جانوران را جمله كشنده است روز و شب سوي گشتن 6 اي بخرد با جهان مكن ستد و داد كو بستاند ز تو كلند به سوزن 7 جستم من صحبتش و-ليكن از اين كار سود نديدم ازانكه سوده شدم تن 8 گر- تو نخواهي كه زير-پاي بسايدت دست نبايدت با زمانه پسودن 9 نو شدهاينو شده كهن شود اخر-	353	-874110607582538054	383	635.5	299	449	85.30066680908203	74	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms319	false	-278029795822035577	93	301	423	1407	1407	301	گر چه ب--جان كوه قارني ب--تن اهن--- گرت جهان دوست--ست دشمن خويشي دشمن تو دوست--ست دوست تو دشمن ---گر بتواني ز دوستي جهان رست بنگر كز خويشتن تواني رستن--- واي بر ان-كو زخويشتن نه بر ايد سو-زد نارش بهر -دو عالم خرمن 2دو--ستي اين جهان نهنين دلهاست از دل خود بفگن اين سياه نهنبن image file0481NasirKhusrawDiwan_0336png مسكن تو عالمي--ست روشن و باقي نيست ت--را عالم فرودين مسكن--- شمع خرد بر-فروز در-دل و بشتاب با دل روشن ب--سوي عالم روشن--- چون ب--دل اندر چراغ خواهي افروخت علم و عمل بايدت فتيله و روغن--- در ره عقبي ب-پاي رفت نبايد بلكه ب--جان-و ب--عقل بايد رفتن--- خفته مرو-نيز بيش ازين و چو-مردان دامن با استينت بر كش و بر-- زن توشها تو علم و طاعت--ست دز--ين راه سفرها دل را بدين دوت-وشه بياگن--- ان خوري انجا كه با تو باشد از ايدر جاي ستم نيست ان و كر بزي وفن---- گر نتوان- چو-گاو-خورد خس و-خار تخم خس و-خار در زمين مپراگن ---بار گران بينمت ب--توبه و طاعت بار بيفگن امل دراز ميفگن --1كرد است ايزد زليفنت ب--قران در عذر بيفتاد از انكه كرد زليفن--- جمله وفيقانت رفته اند-و تو نادان پست نشستي تو و كنار پر ارزن--- گوءي-بهمان زمن مهست و نمرد است اب همي-كوبي اي رفيق ب--هاون--- تا تو-	319	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms354	true	4794611347530283198	0	243	0	1035	1278	300	گر-چه به جان كوه قارني به تن اهن 10 گرت جهان دوست است دشمن خويشي دشمن تو دوست است دوست تو دشمن 11 گر بتواني ز دوستي جهان رست بنگر كز خويشتن تواني رستن 12 واي بر ان كو زخويشتن نه بر-ايد سوخته بادش به هردو عالم خرمن 13 دوستي اين جهان نهنبن دلهاست از دل خود بفگن اين سپاه نهنبن 14 م-------------------------------------سكن تو عالمي است روشن و-باقي نيست تو را عالم فرودين مسكن 15 شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب با دل روشن به سوي عالم روشن 16 چون به دل اندر چراغ خواهي افروخت علم و عمل بايدت فتيله و روغن 17 در ره عقبي بهپاي رفت نبايد بلكه به جان و به عقل بايد رفتن 18 خفته مرو نيز بيش ازين و چو مردان دامن با استينت بر-كش و برزن 19 توشه -تو علم و طاعت است در اين راه سفره -دل را بدين دو توشه بياگن 20 ان خوري انجا كه با تو باشد از ايدر جاي ستم نيست ان و گر بزي و فن 21 گر نتواني چو گاو خورد خس و خار تخم خس و خار در زمين مپراگن 22 بار گران بينمت به توبه و طاعت بار بيفگن امل دراز ميفگن 23 كردهاست ايزد زليفنت به قران در عذر بيفتاد از انكه كرد زليفن 24 جمله رفيقانت رفته-اند و تو نادان پست نشستهستي و كنار پر ارزن 25 گوءي بهمان زمن مهست و نمردهاست اب همي كوبي اي رفيق به هاون 26 تا تو	354	-874110607582538054	909	1479.0	716	1079	84.24467468261719	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms320	false	-2865801658702594175	0	49	0	226	1446	301	برين برزني نگاه كن اي پير چند جوانان برون شدند ز-برزن------------------------------------------------------------------ راست نيايد قياس خلق در--ين باب زخم فلك را-نه مغفر-است و نه جوشن 15 گر بقياس من و تو بودي مطرب زنده نماندي بگيتي از پس مءذن علم اجلها ب--هيچ خلق نداد -است ايزد دادار داد گتر ذوالمن	320	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms354	true	4794611347530283198	243	300	1035	1278	1278	300	بدين برزني نگاه كن اي پير چند جوانان برون شدند ز برزن 27 گر به قياس من و تو بودي مطرب زنده بماندي به گيتي از پس مءذن 28 راست نيايد قياس خلق در اين باب زخم فلك را نه مغفر است و نه جوشن 29-------------------------------------------------------- علم اجلها به هيچ خلق نداده است ايزد داناي دادگستر ذوالمن-	354	-874110607582538054	161	254.0	128	300	53.66666793823242	32	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms320	false	-2865801658702594175	49	300	226	1442	1446	301	خلق همه يكسره نهال خداي-ند هيچ نه بركن تو-زين نهال و-نه بشكن دسث--- خداوند باغ-- خلق دراز-است بر-خسك و-خار همچو بر كل و-سوسن ---خون بناحق نهال كندن اويست-- دل ز-نهال خداي كندن بر كن 20 گرني-سندي همي كه خونت بريزند خون دگر كس چرا كني توبكردن------ گرت تب ايد يكي ز بيم حرارت جستن گيري گلاب وشگر--و چندن--- وانگه -نديشي ايچ كاه معاصي زاتش دوزخ كه نيستش درو- روزن--- شد گل رويت چو-كاه و توز---حريصي راست همي-كن نگار-خانه و گلشن را---ست چگونه شودت كار چو گردون راست-نهاذ است بر-تو سنگ فلاخن 25 دام ب--راهت پر است شو تو چو-اهو زينسوي ---------و زان-سو كيا-همي-خور-و ميدن image file0481NasirKhusrawDiwan_0337png روي مكن سوي مسجد-ايچ و هميدو- روزي دهرو بسوينان و ------سوي دن--- دمنه1 ب--كار-اند--است و گاو-نه اكا- جز كه ت--را اين مثل نشايد گفتن--- كو نبود انكه دن پرستد هركر دن كه پرستد مگر كه جاهل و كودن ك---لشن عقل--ست مغز تو-مكن اي پور گلشن او را ب--دود خمر چو-كلخن م---عدن عام--ست دل چرا بنشاندي جور-و جفا را در--ين مبارك معدن ---چون نبود---- نرم دلت سود ندارد با-دل چون سنگ پيرهن خز ادكن دامن پاكت نگاهدار بيرهيز زانكه پليداست جمله جايش وب دامن جهلش را دور كن ز غفلت ازيراك سور نباشد نكو ب--برزن شيون بر --رس نيكو ب--شعر حكمت حجت زانكه بلند و قو يست--چون كه قارن 0- خوب سخنهاش را ب--سوزن فكرت بر دل و-جان لطيف خويش بياگن بجر خفيف مخبون مقصور فاعلاتن مفاعلن فعلان امهات و نبات با حيوان بيخ و شاخند و بارشان انسان-- بار مانند تخم خويش بود سر	320	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms355	true	-15516409047524586	1	296	3	1199	1219	300	خلق همه يسكره نهال خداياند هيچ نه بركن تو زين نهال و نه بشكن 31 دست خداوند باغ و خلق دراز است بر حسك و خار همچو بر گل و سوسن 32 خون بناحق نهال كندن اوي است دل ز نهال خداي كندن بر-كن 33 گر نپسندي هم- كه خونت بريزند خون دگر كس چرا كني تو به گردن 34 گرت تب ايد يكي ز بيم حرارت جستن گيري گلاب و شكر و چندن 35 وانگه ننديشي ايچ گاه معاصي زاتش دوزخ كه نيستش در و روزن 36 شد گل رويت چو كاه و تو به حريصي راست همي كن نگار خانه و گلشن 37 راست چگونه شودت كار چو گردون راست نهادهاست بر تو سنگ فلاخن 38 دام به راهت پر--ست شو تو چو اه---------و زان سو و زين سو گيا همي خور و ميدن 39------------------------------------- روي مكن سوي مزگت ايچ و همي رو روزي ده-- ره دنان دنان به سوي دن 40 دمنه- به كار اندر است و گاو نه اگاه جز كه تو را اين مثل نشايد گفتن 41 كو نبود انكه دن پرستد هرگز دن كه پرستد مگر كه جاهل و كودن 42 گلشن عقل است مغز تو مكن اي پور گلشن او را به دود خمر چو گلخن 43 معدن علم است دل چرا بنشاندي جور و جفا را در اين مبارك معدن 44 چون نبود دلت نرم---- سود ندارد با دل چون سنگ پيرهن خز ادكن 45 جهلت ------------------------------------------------------را دور كن زعق-لت ازيراك سور نباشد نكو به برزن شيون 46 بررس نيكو به شعر حكمت حجت زانكه بلند و قوي است چون كه قارن 47 خوب سخنهاش را به سوزن فكرت بر دل و جان لطيف خويش بياژن genre Q 1-------------------------------- امهات و نبات با حيوان بيخ و شاخند و بارشان انسان 2 بار مانند تخم خويش بود سر	355	-874110607582538054	993	1537.0	770	1340	74.10447692871094	215	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms321	false	-7425846931799162991	3	241	15	1115	1419	301	چون سخنگوي بود اخر-كار جز-سخن چون رو ابود-سار انج تخم ما بي كمان سخن بود است خوبتر اين كسي نداد نشان-- نه سخن كمتر از يكي باشد نه بگويم كم از دو حرف زبان-- يك سخن بادو -حرف خويش چنانك خرد و جان ز-وحدت يزدان-- اين جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساكن--ست يا جنبان اين --سخن را مثل --نمودم من حرفها را نبات با حيوان وان -سخن خود نه چيزو- حرفش چيز چيز ها را حروف او بنيان ----انچه او از سخن پديد ايد بسخ--ن باشدش بقا و توان بس-----خن مردم امد -است پديد ب--سخن جان او رسد ب--جنان س---خن اول از شريف خرد سخن اخر از عزيز قران image file0481NasirKhusrawDiwan_0338png سخنست اول و سخن -اخر سخني خوب شودري---ن دوميان--1 اين جهان كثيف چون تن ت-ست جان اين-تن از-ان لطيف جهان--- نعمت اين بخور بصو--رت جسم نعمت ان ببر ب--صورت جان--- تنت را مادر-اين زمان و-فلك پدر او وهر--دوان حيران ج---انت را مادر و پدر گشتند نفس و-عقل شريف جاويدان ---اين فرودين بدين دوبا-ز رسيد ان برين را بدين دو باز رسان تن--- تو چون بيافت صورت ---------اين------------------------------------------- هم جنان يافتي و-هم ريحان--- صورت جان تو شناختن--ست مرف-لان را حقيقت از بهمان--- انكه معقول هست چون بهمان وين كه محسوس نام اوست فلان--- جفتها را ب-طاق بشناسي ب--غلط نوفتي درين و دران ---جفت را جفت --طاق دان زنخست با صفت جفت بي -صفت ب--عيان حد----و محدود جفت يكدگرند نيست با-هست چون مكين و مكان--- عقل	321	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms356	true	-7274213137534481520	1	299	2	1218	1219	300	چون سخنگوي بود اخر كار جز سخن چون روا بود ساران 4 تخم ما بيگ-مان سخن بودهاست خوبتر زين كسي نداد نشان 5 نه سخن كمتر از يكي باشد نه بگويد كم از دو حرف زبان 6 يك سخن باد و حرف خويش چنانك خرد و جان ز وحدت يزدان 7 اين جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساكن است يا جنبان 8 وان سخن را مثل به مردم زن حرفها را نبات با حيوان 9 ان سخن خود نه چيز و حرفش چيز چيز-ها را حروف او بنيان 10 وانچه او از سخن پديد ايد به سخن باشدش بقا و توان 11 به سخن مردم امده است پديد به سخن جان او رسد به جنان 12 سخن اول ان شريف خرد سخن اخر ان عزيز قران 13 سخن--------------------------------------ت اول و سخنت اخر سخني خوب شو در اين دوميان 14 اين جهان كثيف چون تن توست جان اين تن از ان لطيف جهان 15 نعمت اين بخور به صورت جسم نعمت ان ببر به سيرت جان 16 تنت را مادر اين زمين و فلك پدر او و هر دوان حيران 17 جانت را مادر و پدر گشتند نفس و عقل شريف جاويدان 18 اين فرودين بدين دو باز رسيد ان برين را بدان دو باز رسان 19 تن تو چون بيافت صورت اين نعمت اين همه بيافت بدان 20 جانت ار يابد از خرد صورت هم جنان يافتي و هم ريحان 21 صورت جان تو شناختن است مر فلان را حقيقت از بهمان 22 انكه معقول هست چون بهمان وين كه محسوس نام اوست فلان 23 جفتها را ز طاق بشناسي به غلط نوفتي درين و دران 24 جفت را جفت و طاق دان زنخست با صفت جفت و بيصفت به عيان 25 حد و محدود جفت يكدگرند نيست با هست چون مكين و مكان 26 عقل	356	-874110607582538054	997	1688.5	773	1256	79.37898254394531	214	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms322	false	2102611434044146722	0	189	0	887	1436	302	وين همه رنج و ظلمت و نيران ن---يست مر- گست و هست هست حيات نيست كفراست و هست هست ايمان ---مرگ جهلس--ت و زندگي دانش مرده نادان و زنده دانايان image file0481NasirKhusrawDiwan_0339png جهل ماتند نيست-- علم چوه-ست جهل چون درد و علم چون درمان ---هست مانند --علم دانا مرد نيست گردد ب--جاهلي نادان ان----كه از نيست هست كردندش او ب--راحت رسد همي زهوان و ان--كه او هست و نيست خواهد-شد سوي زندان كشندش از-بستان--- نيست-را هست صنع يزدان كرد هست را نيست صنعت شيطان--- اي اخي دوزخ و بهشت ببين بي گمان شو ز مالك-و رضوان--- انچه دانا بداندش هست--ست كس ندانست نيست را سامان هس---ت و دانش قرين و جفتانند نيست با-جهل هر دو ان ز وجان جهد------------------------------------------------------------كن تا ز نيست-هست شوي برهاني روان ز بار گران به باهست جفتو بد بانيست ببهي جان ز نيستي برهان بهترين جانور همه مردم بهترين -مردمان امام زمان--- حيواني كه خوي ما گيرد قيمتش بر فزايد از دگران--- گر بگيريم خوي بهتر خلق از ثري بر شويم زي گيهان بهت---رين زمانه هست ان كس كه عيال ويند انسي و جان--- دل او داد-را بهين رهبر امر او خلق را مهين	322	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms357	true	4049201945927733520	85	300	383	1298	1298	300	وين همه رنج و ظلمت و نيران 34 نيست مرگ است و هست هست حيات نيست كفر-ست و هست هست ايمان 35 مرگ جهل است و زندگي دانش مرده نادان و زنده دانايان 36 -------------------------------------جهل مانند نيست و علم چو هست جهل چون درد و علم چون درمان 37 هست ماند به علم دانا مرد نيست گردد به جاهلي نادان 38 وانكه از نيست هست كردندش او به راحت رسد همي زهوان 39 وانكه او هست و نيست خواهد شد سوي زندان كشندش از بستان 40 نيست را هست صنع يزدان كرد هست را نيست صنعت شيطان 41 اي اخي دوزخ و بهشت ببين بي-گمان شو ز مالك و رضوان 42 انچه دانا بداندش هست است كس ندانست نيست را سامان 43 هست و دانش قرين و جفتانند نيست يا جهل هر-دو-ان ز-وجان 44 به با هست جفت و بد با نيست به بهيي جان ز نيستي برهان 45 جهد كن تا ز نيست هست شوي برهاني روان ز بار گران 46 بهتر---------------------------------------------- جانور همه مردم بهتر از مردمان امام زمان 47 حيواني كه خوي ما گيرد قيمتش برتر ايد از دگران 48 گر بگيريم خوي بهتر خلق از ثري بر-شويم زي كيوان 49 بهترين زمانه مستنصر--- كه عيال ويند انسي و جان 50 دل او داد را بهين رهبر امر او خلق را مهين-	357	-874110607582538054	751	1268.5	586	1008	74.50396728515625	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms322	false	2102611434044146722	189	302	887	1436	1436	302	ميزان داد----و دانش بفر-- او زنده -ست دين و دنيا ب--نور او رخشان--- جوهر عقل زير گفتها اوست گر كسي يافت مر-خرد را كان ---فتح را نام اوست فتح بزرگ ب--مثالش حيال بسته ميان--- سوي اوي اي اگر نديد-ستي ملك داوود و حكمت لقمان 2كمت--رين چاكرش چو اسكندر كمترين بنده اش چو نوشروان--- چرخ بر بد گمانش كرده كمين نحس بر دشمنش كشيده كمان--- ايمني در بزري هم-ت او كستريده فراخ شادروان--- كعبها جان خلق پيكر اوست حكمت ايزدي در و مهمان ب image file0481NasirKhusrawDiwan_0340png گرد او گر طواف خواهي كرد جان بشوي از پليدي عصيان--- گر تو خود گوسفند او باشي بخوري اب چشمها حيوان--- اي رسيده----- جهان زتو بكمال اي-	322	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms358	true	2162584323176323532	0	124	0	545	1278	300	ميزان 51 داد و دانش به عز او زنده است دين و دنيا به نور او رخشان 52 جوهر عقل زير گفته ا-وست گر كسي يافت مر خرد را كان 53 فتح را نام اوست فتح بزرگ به مثالش خيال بسته ميان 54 سوي او شو- اگر نديدهستي ملك داوود و حكمت لقمان 55 كمترين چاكرش چو اسكندر كمترين حاكمش-- چو نوشروان 56 چرخ بر بد-گمانش كرده كمين نحس بر دشمنش كشيده كمان 57 ايمني در بزرگ ملكت او گستريده فراخ شادروان 58 كعبه -جان خلق پيكر اوست حكمت ايزدي در-و مهمان 59--------------------------------------- گرد او گر طواف خواهي كرد جان بشوي از پليدي عصيان 60 گر تو -از گوسپند او باشي بخوري اب چشمه- حيوان 61 اي رسيده ز تو جهان به --كمال اي	358	-874110607582538054	466	758.0	364	595	78.31932830810547	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms323	false	8737829649903186172	0	156	0	735	1422	301	مراد از طبايع-- دوران--- بنده را دستگير باش ب--فضل ب--خراسان ميانها ديوان ---تخم دادي مرا كه كشت كنم نفگ-م تخم تو ب--شورستان ---چون كشاو رز خوك و خارگ-رفت تخم اگر بفگنم بود تاوان گوسف---ندي كه خوي خوك گرفت بر نينديشد از ضعيف شبان بحر رمل مثمن محذوف فاعلاتن قا علاتن فاعلاتن فا علن 10 اي دنيده همچو خون كرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد خورد گرد-دن مدن-- همچونخج-يران دنيده1 اسوي دانش تا كنون نيكدن------------ اكنون همي بايد شدنت اي نيكدن--- راه زد بر تو جهان پرفريب و نيزتو ---چند خواهي گفت مطرب را-فلان -اه-نگزن-- چون سمن شد بر دو-عارض مشك شم شمشاد تو چند بوءي زلف چون شمشاد-و روي چون سمن با--نگ مطرب را فراو ان كمتري از-ده پشيز بانگ مءذن را فزاءي ازصد--و پنجاه من 15 توچراني گوروار و شير گيتي در كمين شير گيتي را همي فربه كني چون گور-تن-- گور گيرد شير دشتي ليكن از بهر ت--را گور سازد شير	323	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms358	true	2162584323176323532	124	300	545	1278	1278	300	مراد از طبايع و دوران 62 بنده را دستگير باش به فضل به خراسان ميانه- ديوان 63 تخم دادي مرا كه كشت كنم نفگنم تخم تو به شورستان 64 چون كشاو-رز خوگ و خار گرفت تخم اگر بفگنم بود تاوان 65 گوسپندي كه خوي خوگ گرفت بر ني-ديشد از ضعيف شبان genre Q 1-------------------------------------------- اي دننده همچو د-ن كرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد ريخت گرد دن مدن 2 همچو نخچيران دنيدي --سوي دانش دن كنون نيك دان بايد هميت اكنون شدن---------- اي نيك دن 3 راه زد بر تو جهان و برد فر و زيب تو چند خواهي گفت مطرب را فلان راهك بزن 4 چون سمن شد بر دو عارض مشك شم شمشاد تو چند بوءي زلف چون شمشاد و روي چون سمن 5 بانگ مطرب را فراو-ان كمتري از ده ستير بانگ مءذن را فزوني از صد و پنجاه من 6 تو چراني گوروار و شير گيتي در كمين شير گيتي را همي فربه كني چون گور تن 7 گور-گيرد شير دشتي ليكن از بهر تو را گور سازد شير-	358	-874110607582538054	610	978.5	472	796	76.63316345214844	122	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms323	false	8737829649903186172	156	301	735	1422	1422	301	گيتي خويشتن را بي دهن --تن چراي1 گور خواهد-شد ب--تن تا-كي چري جانت عريانست-- و تو برگرد تن كرباس تن-- چهره و جامها نكو-زيب و جمال مرد-نيست نگ بايد مرد-را ننگ از جمال و-زيب زن--- عيب تو جامهت ب نپوشد-تيغ پوشديا--قلم گرنء--ي زن ياقا-مزن باش يا شمشير زن 20 از قلمزن نگذر دلخ مرهيچ مرده را-شرف ر--كسي را-ظن چنين افتد خطا افتدش ظن ---تيغ تخت تست- و تاج تو-قلم مركب- دو دست ان درين زن وين دران زن پادشا-كن خويشتن--- دست ----------توتيغ و قلم چون هردو گيرد يكسره انگهي اسپت ب--ميدان شرف بيرون فگن دست را چون مركب تيغ و قلم كردي مدار هيچ غم گر مركب تن لنگ باشد يا عرن2 image file0481NasirKhusrawDiwan_0341png گريكي زين دو شرف را-بيش ناوردي ب--دست نيم مردي زانكه تويكدست--- ماندي سوي من--- عدل و احسان پيشه كن تا-چند گوءي بيهده نام جد من معدل بود و نام من-	323	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms359	true	7179126096423217608	0	156	0	624	1226	300	گيتي خويشتن را بي-دهن 8 تن چراي- گور خواهد شد به تن تا كي چري جانت عريان است و تو برگرد تن كرباس تن 9 چهره و جامه- نكو زيب و جمال مرد نيست ننگ ايد مرد را ننگ از جمال و زيب زن 10 عيب تو جامهت-- نپوشد تيغ پوشد يا قلم گر نهاي زن يا قلمزن باش يا شمشير-زن 11 از قلم برنگذرد مر --هيچ مردم را شرف ور كسي را ظن جزين افتد خطا افتدش ظن 12 تيغ تخت توست و تاج تو قلم شو هر دو دست ان درين زن وين دران زن پادشا كن خويشتن 13 دست را چون مركب تيغ و قلم هر دو بگير و--------انگهي اسپت به ميدان شرف بيرون فگن 14 گر -----------------------------------------------------------------------------------------------------------يكي زين دو شرف را بيش ناوردي به دست نيم مردي زانكه تو يك دسته ماندي سوي من 15 عدل و احسان پيشه كن تا چند گوءي بيهده نام جد من معدل بود و نام من	359	-874110607582538054	510	774.0	397	747	68.2730941772461	115	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms324	false	7413331420977799463	0	112	0	553	1432	300	حسن خوب----روي از-فعل خوب--ست اي برادر-جبرءيل زشت سوي مردمان از فعل زشت--ست اهر من بي --هنر گر گنج يابد م-تحن بايدش بود باه-نر بي چيزاگرم-اند نباشد ممتحن1 5 گرهن-ر باشد ملك نعمت نباشد جز-رهي ور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن--- از هنر مر-خويشتن را-شو يكي چنبر-طلب تا-بيايد صد هزاران پيشت از نعمت رسن--- تخم بخت نيك پورا نيست چيزي جزهن-- بار بخت نيك- از شاخ هنر بايد چدن بي --هنر با-مال و با-شاهي نباشد نيكبخت با-هنر هرگز ب--محنت در نماند مر-تهن از----سر شمشير-و از-نوك قلم زايد هنر اي برادر همچو نور از-نار-و نار از نارون 10 مرد دانا-را چوبر--دلها سخن -بايد نوشت خود قلم باشد زبان اندر-ميان انجمن--- چون شد	324	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms359	true	7179126096423217608	156	300	624	1226	1226	300	حسن 16 خوب روي از فعل خوب است اي برادر جبرءيل زشت سوي مردمان از فعل زشت است اهر-من 17 بيهنر گر گنج يابد ممتحن بايدش بود با هنر بيچيز اگر ماند نباشد ممتحن 18 گر هنر باشد ملك نعمت نباشد جز رهي ور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن 19 از هنر مر خويشتن را شو يكي چنبر طلب تا بيايد صد هزار ب--يشت از نعمت رسن 20 تخم بد -نيك پورا نيست چيزي جز هنر بار بخت نيكت از شاخ هنر بايد چدن 21 بيهنر با مال و با شاهي نباشد نيكبخت با هنر هرگز به محنت در نماند مر تهن 22 از سر شمشير و از نوك قلم زايد هنر اي برادر همچو نور از نار و نار از نارون 23 مرد دانا را چو بر دلها سخن خواهد نبشت خود قلم باشد زبان اندر ميان انجمن 24 چون شد-	359	-874110607582538054	515	819.0	409	607	84.84349060058594	113	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms324	false	7413331420977799463	112	300	553	1432	1432	300	ابستن ب--حكمتها زبان مرد-علم تيغ بايد تا-بيارد زادن ابستن سخن--- از زبان بهترين خلق بهتر دين نزاد چون شنيدي چز بيار-ي تيغ تيز ب--لحسن--- از سخن وز-تيغ زاد-اين دين وزان امد-قوي دين طلب گر مي هنر جوءي رها كن مكروفن بي هنر-----دان نزد بي دين هم قلم هم تيغ را چون نباشد دين نباشد كلك و اهن را ثمن 15 مادرو مايها هنردينست نشگفت ارهنر جز بزير مايه و مادر نميگيرد وطن برهمن در-هند بر چندال ناكس فضل داشت بنده چون چندال دون از بهردين شد بر همن د-----------------------------------------------------------------------------ين گرامي-شد ب--دا ناو بنا--دان خوار گشت پيش نادان دين چو پيش گاو باشد ياسمن--- همچوكر باسي كه از-يك نيمه زوالياس راب كرته ايد وز-دگر نيمه يهودي را كفن ---مرد بي دين گاو باشد يا-بدارش يابكش مرت---را پورا همي مردم بد--ين بايد شدن 20 ان سخن باشد سخن نزديك من كزد-ين بود وان سخن كزد-ين برون باشدنبا شد جز هجن گربدين بيناشد ----------ستي راه دنيي پيش ت-ست گاه از--ين سو گاه از ان-سو از چه بايد تاختن ---دين يكي جامه -ست چون داناش پوشد پاك و نو باز چون نادان بپوشد چون گليمي پروزن ----چون كه بينا-شد ب--بوي جامه يوسف-	324	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms360	true	-1452144088088078341	0	229	0	950	1240	300	ابستن به حكمتها زبان مرد علم تيغ بايد تا بيارد زادن ابستن سخن 25 از زبان بهترين خلق بهتر دين نزاد چون شنيدي جز بياريي تيغ تيز بوالحسن 26 از سخن وز تيغ زاد اين دين ازان امد قوي دين طلب گر مي هنر جوءي رها كن مكر و فن 27 بيهنر دان نزد بي-دين هم قلم هم تيغ را چون نباشد دين نباشد كلك و اهن را ثمن 28 بره-----------------------------------------------------------------من در هند بر چندال ناكس فضل داشت بنده دين و هنر نشگفت اگر ----شد بر-همن 29 مادر و مايه هنر دين است نشگفت ار هنر جز به زير مايه و مادر نميگيرد وطن 30 دين گرامي شد به دانا و به نادان خوار گشت پيش نادان دين چو پيش گاو باشد ياسمن 31 همچو كرباسي كه از يك نيمه زو مرشاه را قرطه ايد وز دگر نيمه جهودي را كفن 32 مرد بيد-ين گاو باشد تا نداري بانكش مر تو را پورا همي مردم به دين بايد شدن 33 ان سخن باشد سخن نزديك من كز دين بود -ان سخن كز دين برون باشد چه باشد هين و هن 34 گر به دل بينا شدهستي راه ديني پيش توست گاه از اين سو گاه از ان سو چونت باي-د تاختن 35 دين يكي جامه است چون داناش پوشد پاك و نو باز چون نادانش پوشد چو- گليمي پر درن 36 چون كه بينا شد به بوي جامه يوسف	360	-874110607582538054	695	1121.0	539	1025	67.80487823486328	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms325	false	-9216473515221451139	60	301	306	1464	1467	302	ار-و پاك باش و-علم جو- فوج ديوان را بدين معروف لشكرها شكن گر----دلت بر-نيك همسايه ز حسد كينه گرفت كين-ت از بد-فعل جان خويش بايد اختن از دل همسايه گرميكند خواهي كين خويش از دل خويش اي نفايه كين همسايه بكن اي منافق يامسا-مان باش يا كافر ب--دل چند ب-ايد با-خداوند اين دوالك باختن------------------------------------------------------------------------------- همچنان باشم ترامن كه تو-----باشي مر-مرا گر همي ديبات بايد جز كه ابريشم متن ---شعر حجت را بخوان اي هو شيار و يادگي --شعر او در-دل تراشهد----است و اندر لب لبن بحر رمل مثمن مخبون مجدوع در دلم تا ب--سحرگاه شب دوشين هيچ ناراميد اين خاطر روشن-بين-- گفت بنگر كه چرا مينگرد گردون بدو---صد چشم در--ين تيرهز مين چند-ن 1 خاك را خرقهاب خورشيد هميدو-زد روز تا شام ب--زر اب زده زوبين-- وز گه شام بپوشد ب--سيه چادر تاب---هنگام سحر روي خود اين مسكين 5 روز رخشان زپس تيره شبان گوءي افرين--ست روان بر اثر نفرين-- خاك را-شوي-همي- دواست كه ميزايد تلخ وشور--و خوب و-زشت و ترش و شيرين-- گم ازين شد كه ره اءي كه زيك گوهر ب--يكي صانع بايد شكر و-رخبين --از دو شويه زن------ بچه بدولون ايد اين-چنين بايد پورا و--مدان جزاين- ميوه زين--ست يكي تلخ و يكي شيرين خلق از--ين--ست يكي شاد و-دگر غمگين 2--طين اگر-شوي نباشدش ز--روز و شب كي پديد ايد زيتون و--- تين از طين--- نه چو كافور شود كوه ب--بهمن-ماه نه شود دشت چو زنگار ب--فروردين image file0481NasirKhusrawDiwan_0343png كس نديد -است چنين طرفه زناشوءي نه زني هر گز	325	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms361	true	-2331424230084552094	0	298	0	1212	1220	300	ار و پاك باش و علم جوي فوج ديوان را بدين معروف لشكرها شكن 41 گر دلت بر نيك همسايه ز حسد كينه گرفت كينهت از بد فعل جان خويش بايد اختن 42-------------------------------------------------------------------- اي منافق يا مسلمان باش يا كافر به دل چونت بايد با خداوند اين دوالك باختن 43 از دل همسايه گر ميكند خواهي كين خويش از دل خويش اين زمانه كين همسايه بكن 44 همچنان باشم تو را من چون تو باشي مر مرا گر همي ديبات بايد جز كه ابريشم متن 45 شعر حجت را بخوان اي هو-شيار و ياد گير شعر او در دل تو را شهد است و اندر لب لبن genre Q 1 د---------------ر دلم تا به سحرگاه شب دوشين هيچ ناراميد اين خاطر روشن بين 2 گفت بنگر كه چرا مينگرد گردون به دو صد چشم در اين تيره زمين چندين 3 خاك را قرصه-- خورشيد همي درزد روز تا شام به زر اب زده ژوپين 4 وز گه شام بپوشد به سيه چادر تا به هنگام سحر روي خود اين مسكين 5 روز رخشان سپس تيره شبان گوءي افرين است روان بر اثر نفرين 6 خاك را شوي همين دو-ست كه ميزايد شور و تلخ و خوب و زشت و ترش و شيرين 7 گم ازين شد ره مان--ي كه زيك گوهر به يكي صانع نايد شكر و رخپين 8 از دو شو نه زين بجه بچه برون ن-ايد اين جنين نايد پورا و نه ان جنين 9 ميوه زين است يكي تلخ و دگر شيرين خلق از اين است يكي شاد و دگر غمگين 10 طين اگر شوي نباشدش به روز و شب كي پديد ايد زيتون و نه تين از طين 11 نه چو كافور شود كوه به بهمن ماه نه شود دشت چو زنگار به فروردين 12------------------------------------- كس نديده است چنين طرفه زناشوءي نه زني هر-گز	361	-874110607582538054	945	1466.0	733	1340	70.52238464355469	204	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms326	false	3981326389829194166	1	130	4	605	1431	301	بدين اءين--- وين خردمند و-سخن-گوي بهشتي جان از چه مانده -ست چنين بسته در--ين سجين--- زن جان--ست ترا تنته بدان اي يار چند خس-ي بنگر نيك و نكو بنشين--- عمر خود-خواب1 جهان--ست چرا-خسبي بر-سر خواب1 جهان خواب دگر مگزين بي --گمان گردي اگر نيك بينديشي كه بدل خفت---ست اين خلق همي-همگين گر----كسي غسلين خورد- است ب--مستي در تو كه هشياري بر خيره مخور غسلين جعل وبلبل ب------- مرغند بلي ليكن گل بكي جويد و جويد دگري سرگين--- طبع تشرين بجه --ماند ب--مه نيسان گرچه در سال يكي باشد- با تشرين------------------------------------------------------------------------ تا سحر گه ز-بس انديشه نجست از من سر من جز كه سر زانوي من بالين 10 اي برادر بچ--نين راه مران مركب ن--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ايدت جست ب--صد حيله از--ين تنين--- اي پسر جان و-تنت شهر--ه زنا شوي-ند شوي جان--ست و-زنش-تنت	326	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms362	true	-5199336314816015007	0	209	0	863	1233	300	بدين اءين 13 وين خردمند و سخن گوي بهشتي جان از چه مانده است چنين بسته در اين سجين 14 زن جان است تن تيرهت با زندان--- چند خسپي بنگر نيك و نكو بنشين 15 عمر خود خواب- جهان است چرا خسپي بر سر خواب ج-هان خواب دگر مگزين 16 بيگمان گردي اگر نيك بينديشي كه بدل خفته است اين خلق همه همگين 17 گر كسي غسلين خورده است به مستي در تو كه هشياري بر خيره مخور غسلين 18 --بلبل و هدهد و مرغند بلي ليكن گل همي جويد يكي و يك--ي سرگين 19 طبع تشرين به چه ماند به مه نيسان گرچه در سال بود نيسان با تشرين 20 از نبشته است نه ز اواز و نه از معني سوي هشيار دلان سيرين چو نسرين 21 تا سحر-گه ز بس انديشه نجست از من سر من جز كه سر زانوي من بالين 22 اي برادر به چنين راه درون مركب فكرتت بايد و از عقل بدو بر زين 23 جز بر اين مركب و زين زين چه زشت و ژرف جان دانا نشود بر فلك پروين 24 دهر تنين خورنده است بر اين مركب بايدت جست به صد حيلت از اين تنين 25 اي پسر جان و تنت -هر دو زنا-شوياند شوي جان است و زنش تنت	362	-874110607582538054	535	777.0	416	875	61.14285659790039	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms326	false	3981326389829194166	113	201	522	947	1431	301	مركب نايدت جست ب--صد حيله ازي--ن تنين--- اي پسر جان و-تنت شهر--ه زنا شوي-ند شوي جان--ست و-زنش-تنت و-خرد كابين ---زين زن و-شوي وبدين كابين فرزندي چه هميبا-يد داني كه بزايد دين گر ن---ترسي ز-بلا-بر تن خويش و-جان هر-دو را بايد كردنت رخا-ن پرچين ج ك-يمياي زر دين--ست بدو زر شو كيميا نيست چنين نيز ب--قسطنطين 15 نزهد ز-اتش نه سيم و نه مس جز-زر برهي زاتش دوزخ چو شدي زرين--- تن بيچارهت ز---ين شوي همي-يابد اين همه زينت و-ارايش وا-ين تحسين--- جفت جان حورالعين است هم ايدر-جان زانش	326	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms362	true	-5199336314816015007	185	300	767	1233	1233	300	مركب بايدت جست به صد حيلت از اين تنين 25 اي پسر جان و تنت -هر دو زنا-شوياند شوي جان است و زنش تنت و خرد كابين 26 زين زن و شوي -بدين كابين فرزندي چه همي بايد داني كه بزايد دين 27 گر بترسي ز بلا بر تن خويش و جان هر دو را بايد كردنت ز دين پرچين 28 كيمياي زر دين است بدو زر شو كيميا نيست چنين نيز به قسطنطين 29 نرهد ز اتش نه سيم و نه مس جز زر برهي زاتش دوزخ چو شدي زرين 30 تن بيچارهت از اين شوي همي يابد اين همه زينت و ارايش و اين تحسين 31 جفت جان حورالعين---- هم اندر جان زانش-	362	-874110607582538054	396	604.5	312	474	83.54430389404297	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms326	false	3981326389829194166	201	297	947	1387	1431	301	برطاعت وعده -ست ب--حورالعين انكه ---زو خاك سيه حورالعين گشت د--- حور ازو يابد بر خلد برين تزيين جان--- تو گوهر عام--ست چنينش ايزد در تو-مي از قبل علم كند تلقين 20مرت----را دين نبي خاص دبستاني-ست دين كند جان ت--را زنده وع-لم اگين--- طلب عامت فرمود رسول حق گر سفر بايد كردن ب--مثل تا چين--- سوي چين دين من راه بي-موزم مر ترا---گر نكني روي و جبين پرچين--- ال ياسين مر-چين را دو مين چين--ست تو بچ--ين دومين شو نه بدان پيشين ---چين تو ظاهر و ماچين ب--مثل باطن تو بچ--ين بودي و ماند-است ت--را ماچين	326	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms363	true	-8874210631663324157	0	118	0	490	1219	300	برطاعت وعده است به حورالعين 32 انك ازو خاك سيه حورالعين گشته است حور ازو يابد در خلد برين تزيين 33 جان تو گوهر علم است چنينش ايزد در تو مي از قبل علم كند تسكين 34 مر تو را دين محمد چو دبستان است دين كند جان تو را زنده و علم اگين 35 طلب علمت فرمود رسول حق گر سفر بايد كردن به مثل تا چين 36 سوي چين دين من راه بياموزم مر تو را گر نكني روي چن--ين پرچين 37 ال ياسين مر چين را دو-مين چين است تو به چين دومين شو نه بدان پيشين 38 چين تو ظاهر و ماچين به مثل باطن تو به چين بودي و ماندهاست تو را ماچين	363	-874110607582538054	402	649.5	311	493	81.54158020019531	78	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms327	false	-5997556274987881324	0	145	0	654	1366	301	خاك--ست و-خرد تخم كل ول-اله خاك را تخم گل ول-اله كند رنگين--- چون بمودم كه تن و-جانت زن و شوي-ند عمل و-علم پديد امد ازان و اين--- گر همسي ارزو ايدت عروسي نو دين عروست بس و دل خانه و علم اذين ---راه ظاهر بسزا را- ستوران--ست ناصبي از من ازين--ست جگر پر-كين ز----ال ياسين خبرش ني و ب--تقليدي بر سر سوره همي-خواند يا و سين--- هان و هينش كنم از حكمت ز-يرا خر باز گردد ز-ره گژ ب--هان و هين--- اب دريا را خورشيد بجوشاند تا بر اردش سوي چرخ و-شود شيرين ---پند ميتين و دل نادان چون سنگ--ست بر دل سنگين اي خواجه سزد ميتين--- جز كه بر سخته نگويم سخني زيرا سخن حكمت زر-است و-خرد شاهين -10جز بتل--قين نرهد بيخرد از تقليد كه چراغ--ست بتق--ليد درون تلقين باد اگر---- اتش تنزيل بجوشاند مرد داناش ب--تاويل دهد تسكين--- اي پسر گفت در--ين شعر	327	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms363	true	-8874210631663324157	120	299	498	1217	1219	300	خاك است و خرد تخم گل و لاله خاك را تخم گل و لاله كند رنگين 40 چون نمودم كه تن و جانت زن و شوياند عمل و علم پديد امده زان و زين 41 گر هم-ي ارزو ايدت عروسي نو دين عروست بس و دل خانه و علم اءين 42 راه ظاهر پسرا راه ستوران است ناصبي از من ازين است جگر پر كين 43 ز ال ياسين خبرش ني و به تقليدش بر سر سوره همي خواند يا و سين 44 هان و هينش كنم از حكمت ازيرا خر باز گردد ز ره كژ به هان و هين 45 اب دريا را خورشيد بجوشاند تا بر-اردش سوي چرخ و شود نوشين 46 پند ميتين و دل نادان چون سنگ است بر دل سنگين از پند-- سزد ميتين 47 جز كه بر سخته نگويم سخني زيرا سخن حكمت زر است و خرد شاهين 48 جز به تلقين نرهد بيخرد از تقليد كه چراغ است به تقليد درون تلقين 49 هر كه را اتش تقليد بجوشاند مرد داناش به تاويل دهد تسكين 50 اي پسر گفت در اين شعر	363	-874110607582538054	613	998.0	471	723	84.78561401367188	132	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms327	false	-5997556274987881324	146	238	658	1069	1366	301	حجت انچه دل گفت مر-او-را ب--شب دوشين بحر هزج مثمن مسبغ مفاعيلن مفا عيلن مفا عيلن مفا عيلان 15 چگوءي اي شده زين گوي گردان پشت تو چوگان ب--دست ساليان شسته زمان از موي تو قطران-- ز قول رفته و مانده چه بر-خواندي و چه شنودي چ--گفتند اين و-ان هر-دو چه چيزا-ست اين چه چيز است ان-- گر اين نزديك را گوءي و ان مر-دور را داني پس اين نزديك پيدا باشد و ان دور تر پنهان بد ---شواري تواني يافتن از دور چيزي را وليكن زود شايد يافتن نزديك را واسان	327	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms364	true	2044135432303707982	1	97	3	387	1238	300	حجت انچه دل گفت مر او را به شب دوشين genre Q 1 چه گ---------------------------------------------وءي اي شده زين گوي گردان پشت تو چوگان به دست ساليان شسته زمان از موي تو قطران 2 ز قول رفته و مانده چه بر خواندي و چه شنودي چه گفتند اين و ان هر دو چه چيز است اين چه چيز است ان 3 گر اين نزديك را گوءي و ان مر دور را گوءي پس اين نزديك پيدا باشد و ان دور-تر پنهان 4 به دشواري تواني يافتن مر دور چيزي را وليكن زود شايد يافتن نزديك را -اسان	364	-874110607582538054	343	580.5	263	431	79.58236694335938	78	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms327	false	-5997556274987881324	242	300	1084	1365	1366	301	خود را ه-يشه بر قضا بندي كه كاري نايد از من تا نخواهد داور سبحان image file0481NasirKhusrawDiwan_0345png چرا چون گرسنه باشي نخسبي در قضا چون شد كه پيش ارد طعامت بل بخواهي يا- ازين يا زان ب- شبانگه بس گران باشي بخسبي بي نماز انگه چو صعوه مر-صبوحي را سبك باشي سحرگاهان 5- زكات مال جز قلب	327	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms366	true	8191725226314887533	116	171	513	758	1338	300	خود را هميشه بر قضا بندي كه كاري نايد از من تا نخواهد داور سبحان 37------------------------------------- چرا چون گرسنه باشي نخسپي وز قضا جوءي-- كه پيش ارد طعامت بل بخواهي نان ازين و- زان 38 شبانگه بس گران باشي بخسپي بي-نماز انگه چو صعوه مر صبوحي را سبك باشي سحرگاهان 39 زكات مال جز قلب	366	-874110607582538054	227	385.5	173	286	79.3706283569336	44	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms328	false	-8931191099551905178	0	113	0	544	1398	301	سيه ندهي ب--درويشان نثار مير عدليهاي چون زهره بري رخشان ز --چشمت خواب بگريزد چو گوشت زي رباب ايد بخ--واب اندر شوي انگه كه بر خواند كسي قر-ان بم-----ءذن بسر بدشخواري دهي هر سال صاعي كر ب--مطرب هر زمان اسان دهي تن پوش با خفتان بگ-----وشت بانگ گرگ ازب-انگ مءذن خوشتر-است ايرا كه ديوانت نهاد-ستند در دل سيرت گرگان ب-----مسجد خواند ار مءذن چو كركس زان فرولنگي- دوي چون گرگ پويان گربگر---گان خواندت سلطان 15 ز نيكيها گريزاني سوي بدها شتاباني چرا با صورت مردم گرفتي سيرت ديوان--- ازيرا جاهلي در دلت علت سخت م--حكم شد چو -علت گشت محكم بد پذيرد -------زان سپس درمان اگر --چه نرم باشد نم چو بر پولاد	328	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms366	true	8191725226314887533	172	300	760	1338	1338	300	سرب ندهي به درويشان نثار مير عدليهاي چون زهره بري رخشان 40 زچشمت خواب بگريزد چو گوشت زي رباب ايد به خواب اندر شوي انگه كه برخو-اند كسي فرقان 41 به مءذن بس به دشواري دهي هر سال صاع- سر به مطرب هر زمان اسان دهي كژ موش با خفتان 42 به گوشت بانگ گرگ از بانگ مءذن خوشتر است ايرا كه ديوانت نهادهستند در دل سيرت گرگان 43 به مسجد خواندت م--ءذن چو گرگي زان فرو ليكن دوي چون گرگ يونان گر به گرگان خواندت سلطان 44 ز نيكيها گريزاني سوي بدها شتاباني چرا با صورت مردم گرفتي سيرت ديوان 45 ازيرا جاهلي در دلت علت گشت و محكم شد چو محكم گشت ن-------پذيرد به علت زان سپس درمان 46 اگرچه نرم باشد نم چو بر پولاد-	366	-874110607582538054	480	816.0	376	590	81.3559341430664	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms328	false	-8931191099551905178	114	301	549	1398	1398	301	زنگي پديد ايد كجا ريزد ز پولادش مگر سوهان بترس-- از ننگ ناداني طلب كن فخر دانش را مگر يك-ره برون اءي ب--حيلت زين رمها حيوان ب-----پند تلخ معني دار ب--شكر درد جهلت را چو درد معده را بيني كه تلخي بايد و والان 25 بح--كمت مر-دل ويرانت را خوش خوش عمارت كن كه ويران را عمارت-گر همي خوش خوش كند عمران image file0481NasirKhusrawDiwan_0346png بحكمت چون عمارت شد- دلت نيكو سخن گشتي كه جز ويران سخن نايد برون از خاطر ويران ---سخن را جامه معني باشد-اي عريان سخن چون چه تو--------- در ديباو در خري چرا گوءي سخن عريان 5- ز ديوان دور شو تا راه يابد سوي تو حكمت سخنت انگه شود بي شك سزاي دفتر-و ديوان--- چو با دانا سخن گوءي سخن نيكو شود زيرا كه جز در مدح پيغمبر نشد نيكو سخن حسان--- ز يار زشت نامت زشت شد اما-- سزاواري چنان كز بخت فرعون لعين بدبخت شد هامان--- ز فعل نيك ب-ايد نام ب نيكو مرد-را زيرا ب--داد خويشتن شد نز پدر معروف نوشروان ب-----حجت گوي اي حجت سخن با مردم دانا كه مرد جوهري خرد ب--قيمت لءلء و مرجان 15 پپيش---	328	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms367	true	941890788327862685	1	206	4	860	1230	300	زنگي پديد ايد كجا رندد ز پولادش مگر سوهان 47 ببر از ننگ ناداني طلب كن فخر دانش را مگر يك ره برون اءي به حيلت زين رمه- حيوان 48 به پند تلخ معني-دار به شكر درد جهلت را چو درد معده را خوشي و- تلخي بايد و والان 49 به حكمت مر دل ويرانت را خوش خوش عمارت كن كه ويران را عمارت گر همي خوش خوش كند عمران 50 به ح-----------------------------------كمت چون شد ابادان دلت نيكو سخن گشتي كه جز ويران سخن نايد برون از خاطر ويران 51 سخن را جامه معني باشد اي عريان سخن خواج-ه تو در خزي و در ديبا-------- چرا گوءي سخن عريان 52 ز ديوان دور شو تا راه يابد سوي تو حكمت سخنت انگه شود بي-شك سزاي دفتر و ديوان 53 چو با دانا سخن گوءي سخن نيكو شود زيرا كه جز در مدح پيغمبر نشد نيكو سخن حسان 54 ز يار زشت نامت زشت شد نام و سزاواري چنان كز بخت فرعون لعين بدبخت شد هامان 55 ز فعل خويش بايد نام ن--يكو مرد را زيرا به داد خويشتن شد نز پدر معروف نوشروان 56 به حجت گوي اي حجت سخن با مردم دانا كه مرد جوهري خرد به قيمت لءلء و مرجان 57 به پيش	367	-874110607582538054	752	1300.5	576	906	83.00220489501953	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms329	false	2444765105841728056	0	82	0	389	1412	301	جاهلان مفگن گزافه پند نيكو را كه دهقان تخم هرگز نفگند در ريگ-و شورستان بحر مضارع مثمن مكفوف محذوف مفعول فاعلات مفا عيل فاعلن تاكي كني گله كه نه خوب--ست كار-من وز تير-ماه تيره تر امد بهار من --چون بنگري كه شصت بدادي ب--طمع شش نوحه كني كه واي گل من زخارمن -----چون من ز-بهر-مال دهم روزگارخود ن-ايد ب--مال باز ب--من روزگار من هر--گز نيامداست و نيايد گذشته باز بر-قول من گوا-بس پيرار-و پار من-- در من نگر كه منت بسم روشن	329	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms367	true	941890788327862685	206	300	860	1230	1230	300	جاهلان مفگن گزافه پند نيكو را كه دهقان تخم هرگز نفگند در ريگ و شورستان genre Q 1 تا -------------------------------------------كي كني گله كه نه خوب است كار من وز تير ماه تيره-تر امد بهار من 2 چون بنگري كه شست بدادي به طمع شش نوحه كني كه واي گل و واي خار من 3 چون من ز بهر مال دهم روزگار خويش ايد به مال باز به من روزگار من 4 هرگز نيامد و ب--نيايد گذشته باز بر قول من گوا بس پيرار و پار من 5 در من نگر كه منت بسم روشن-	367	-874110607582538054	309	492.5	242	417	74.10071563720703	70	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms329	false	2444765105841728056	82	301	389	1412	1412	301	اينه يكسر نگار خويش ببين درن---گار من-- غره مشو بع--ارض عنبر نثار خويش و-ندر نگر بع--ارض كافور بار من image file0481NasirKhusrawDiwan_0347png مويم چنين سپيد ز-گرد سياه شد كامد سپاه دهر سوي كارزار من-- جانم بچ--نگ دهر خرد را ح-صار كرد نارد هگرز دهر ظفر بر-حصار-من ا--ندر حصار من نرسد گرد روزگار چشم زمانه خيره شد اندر غبار من--- كردم كناره از طرب وبي نصيب ماند اين صد هزار-ساله عروس از كنار من--- ان غمگسار دينه مرا غمفزاي گثت و ان غمفزاي گشته1------------- كنون غمگسار من--- ازاد شد ز-بار همه خلق گردنم امروز چون ز-خلق بيفتاد بار من--- دانا مرا بجست و من او-را بخواستم من خواستار او-شدم او-خواستار من--- راز اشكار -كرد و دل من شكار كرد تا اشكار- اهل خرد شد شكار من ---سوي قوي نهادب من از چشم دل نگر غره مشو بسست و ضعيف -اشكار من 0 گر--زي فلك فرازد سر-نار خاطرم خورشيد نور بخ-ش بسوزد ب--نار من -ج تيره--ست زهره پيش ضمير منير من خوار-است تير زي قلم تيره خوار من از----من نثار شكر-و جواب مفصلسث-- ان را كه از سءال طرازد نثار من ---چون من گره زنم ب--سخن از كجا نهد سقراط دست بر-گره استوار من ---وان بندها كه بست فلاطون پپيش من مو مس---ت و سست پبش كهين بيشكار من -5 اين پايگه مرا ز-- بهين خلايق--ست اين پايگه نداتت كس اندر-	329	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms368	true	5613095480070905380	0	253	0	1060	1250	300	اينه يكسر نگار خويش ببين و در نگار من 6 غره مشو به عارض عنبر نبات خويش واندر نگر به عارض كافور بار من 7-------------------------------------- مويم چنين سپيد ز گرد سپاه شد كامد سپاه دهر سوي كارزار من 8 جانم به جنگ دهر خرد چون حصار كرد يابد هگرز دهر ظفر بر حصار من 9 اندر حصار من نرسد دست روزگار چشم زمانه خيره شد اندر غبار من 10 كردم كناره از طرب و بينصيب ماند اين صد هزار ساله عروس از كنار من 11 ان غمگسار دينه مرا غمفز----------------اي گشت وان غمفزاي هست كنون غمگسار من 12 ازاد شد ز بار همه خلق گردنم امروز چون ز خلق بيفتاد بار من 13 دانا مرا بجست و من او را بخواستم من خوس-تار او شدم او خواستار من 14 راز اشكاره كرد و دل من شكار كرد تا اشكاره اهل خرد شد شكار من 15 سوي قوي نهان من- از چشم دل نگر غره مشو به پشت ضعيف و نزار من 16 گر زي فلك برارد سر نار خاطرم خورشيد نور خويش بسوزد به نار من 17 تيره است زهره پيش ضمير منير من خوار است تير زي قلم تيره-خوار من 18 از من نثار شكر و جواب مفصل است ان را كه او سءال طرازد نثار من 19 چون من گره زنم به سخن بر كجا نهد سقراط دست بر گره استوار من 20 وان بندها كه بست فلاطون -پيش بين خوهل است و سست پيش كهين پيشكار من 21 اين پايگه مرا زين بهين خلايق است اين پايگه نداشت كس اندر	368	-874110607582538054	898	1479.0	695	1118	80.32200622558594	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms330	false	-2998655927406000784	40	292	177	1363	1410	301	بخت يار من--- گفتم ب--راه جهل همي توشه بايدم گفتا ت--را بس--ست يكي شاخسار من 2- جنبيد نرم نرم و بباريد بر دلم باري كزو پسنده بشد كارو بار من بي برچ---نار بودم وخرما بني شدم خرماست بارو برگ كنون بر چنار من تا----بار ان درخت مبارك بخورده ام گشت---ست باق-رار دل بي قرار من گر----تخم و بار-من نبريدي ب--رغم ديو خرماستان شد-ستي اكنون ديار من image file0481NasirKhusrawDiwan_0348png فرزند ديو را رطبم زهرمار گشت -پازهر مار او شدم او زهر-مار من ا---ين طرفه تر كه روز---شبان مي طلب كنم من زند گي ايشان وي--شان دمار من اي ا----دمي ب--صورت نيك وب---دل ستور بر-گردن تويوغ1 من--ست و سپار من ---من مرد ذو الفقارم و تو مرد درها -دره كجا بس ايد با ذو الفقار من--- زي ذو الفقارم ايد سيصد هزار تو زي دره نامد-است يكي از هزارمن---- عفريت دوستار- تو و دستيار ت-ست جبريل دستيار من و دوست-ار من--- تو اسپ بي فسار و فسار-است عهدمن- قيمت فزايدت چو-بيابي فسار من بي --زيب و زينت--ست هران گوش و گردني كو نيست زير-طوق من و گوشوار من ---عهد و-بيان بس--ست ت--را طوق و گوشوار اين هر-دو يافتي چو-شدي گوشدار من ابي-----ست نزد-من كه خمار تو بشكند پيش ارمت چو گوءي بشكن خمار من--- شعرم بخوان و فخر-مدان مر-مرا ب--شعر دين دان نه شعر فخر-من و-هم شعار من اي ات---كه كردگار ز-بهر-تو جفت كرد با-جان هوشيارم شخص نزار من--- چون من دواز ده--ست ت--را اسپ-- بار گير ليكر زخلق نيست جزاز--تو سوار من بحر منسرح مثمن مجدوع درد گنه را نيافتند حكيمان جز	330	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms369	true	2385803088494743520	1	300	3	1246	1246	300	بخت يار من 25 گفتم به راه جهل همي توشه بايدم گفتا تو را بس است يكي شاخسار من 26 جنبيد نرم نرم و بباريد بر دلم باري كزو رميده نشد كارو-بار من 27 بيبر چنار بودم -خرما بني شدم خرماست بار بنده كنون بر چنار من 28 تا بار ان درخت مبارك بخورده-ام گشته است با قرار دل بيق-رار من 29 گر تخم و بار من نبريدي به رغم ديو خرمابنان شدهستي يكسر- ديار من 30------------------------------------- فرزند ديو را رطبم زهرمار گشت من زهر مار او شدم او زهر مار من 31 وين طرفه-تر كه روز و شبان مي طلب كنم من زند-گي ايشان و ايشان دمار من 32 اي مردمي به صورت جسم و به دل ستور بر گردن تو يوغ من است و سپار من 33 من مرد ذو-الفقارم و تو مرد درهاي دره كجا بس ايد با ذوال-فقار من 34 زي ذو-الفقارم امد سيصد هزار تو زي دره نامدهاست يكي از هزار من 35 عفريت دوستدار تو و دستيار توست جبريل دستيار من و دوستدار من 36 تو اسپ بيف-سار و فسار است عهد تو قيمت فزايدت چو ببيني فسار من 37 بيزيب و زينت است هران گوش و گردني كو نيست زير طوق من و گوشوار من 38 عهد و بيان بس است تو را طوق و گوشوار اين هر دو يافتي چو شدي گوشدار من 39 ابي است نزد من كه خمار تو بشكند پيش ارمت چو گوءي بشكن خمار من 40 شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعر دين دان نه شعر فخر من و هم شعار من 41 اي انكه كردگار ز بهر تو جفت كرد با جان هوشيارم شخص نزار من 42 چون من دواز-ده است تو را اسپ و بار-گير ليكن زخلق نيست جز از تو سوار من genre Q 1----------- درد گنه را نيافتند حكيمان جز-	369	-874110607582538054	1050	1635.5	817	1305	80.45977020263672	214	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms331	false	-6482397434825034703	0	252	0	1206	1428	301	نگردد مرد ب--كاري كزان شد است يشيمان-- نيست يشيمان دلت اگر تو بر-اني تات چگ--ويد فلان فقيه ز بهمان-- قول فلان و فلان ت--را نكند سود گرت بلغزد قدم ز پبايه ايمان 20 ملت اسلام ضيعتي است مبارك كشت و در ختش ز-مءمنس--ت و مسامان ب--رزگري كن در--ين زمين و مترس ايچ از شغب-و گفتگو- و غلغل خصمان-- گرش بورزي ب--جاي هيزم و گندم عود قماري بري و لولوي عمان-- ور متغافل شوي ز كار ببرند بيخ درختان و ساق كشتت كرمان چ--شم خرد باز كن ببين ب--شگفتي خصم خرامان در--ين ضياع فراوان image file0481NasirKhusrawDiwan_0349png برزگران را نگر چگونه ز مستي بهرهاهارون همي-دهند ب--هامان--- هوش لمز امت ب--دام و زرق ببردند زرق فرو شان صعب-- ساخته دامان ---دام هم از ما بساختند چو ديدند سوي خوشيهاي جسم ميل و هوامان--- رخصت سگبچه داده بود يكي دام ديگر دامي حديث عشرت غامان--- خلقي ازين شد ب--سوي مذهب مالك قومي ازان شد ب--سوي مذهب نعمان--- روي غلامان خوب و شنگي و روشن قبلها امت شداست و دام امامان--- دين ب--هزيمت شد از دوادو ديوان نام نيابد كس از شريعتو برهان----------------------------------------------------------------- كس نبرد نام وارثان پيمبر خلق نگويد كه بود بوذر و سامان نام علي بر زبان كه يارد راندن جز كه حكيمان بعذرها و بپيمان 10تا كي گوءي ب--مكر-و حيلت ديوان ملك سليمان چگونه شد ز سليمان--- ملك سليمان بچ--شم خويش همي-بين در كف ديوان و زان شگفت همي-مان--- نرم كن اواز-و گوش هوش ب--من دار تات بگويم چ--گفت سام نريمان ---گفت كه ديوند جمله عامه اگر ديو بد كنشانند و با سفاهت	331	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms370	true	-2047607018606787639	10	300	50	1296	1296	300	نگردد مرد به كاري كزان شدهاست پشيمان 3 نيست پشيمان دلت اگر تو بر اني تات چه گويد فلان فقيه و بهمان 4 قول فلان و فلان تو را نكند سود گرت بشخشد قدم ز پ-ايه ايمان 5- ملت اسلام ضيعتي است مبارك كشت و در-ختش ز مءمن است و مسلمان 6 برزگري كن در اين زمين و مترس ايچ از شغب و گفتگوي و غلغل خصمان 7 گرش بورزي به جاي هيزم و گندم عود قماري بري و لءلء- عمان 8 ور متغافل بوي ز كار ببرند بيخ درختان و ساق كشتت كرمان 9 چشم خرد باز كن ببين به شگفتي خصم فراوان در اين ضياع خرامان 10 ب-------------------------------------رزگران را نگر چگونه ز مستي بهره هارون همي دهند به هامان 11 هوش ا-ز امت به دام و زرق ببردند زرق-فرو-شان صعب و ساخته دامان 12 دام هم از ما بساختند چو ديدند سوي خوشيهاي جسم ميل و هوامان 13 رخصت سيكي پخته -بود يكي دام ديگر دامي حديث عشرت غلمان 14 خلقي ازين شد به سوي مذهب مالك فوجي ازان شد به سوي مذهب نعمان 15 روي غلامان خوب و سيكي-- روشن قبله -امت شدند- و دام امامان 16 دين به هزيمت شد از دوادو ديوان نام نيابد كس از شريعت هزمان 17 نام علي بر زبان يارد راندن جز كه حكيمان به عهدها و به پيمان 18 كس نبرد نام وارثان پيمبر خلق نگويد كه بود بوذر و سلمان 19 ----------------------------------------------------------تا كي گوءي به مكر و حيلت ديوان ملك سليمان چگونه شد ز سليمان 20 ملك سليمان به چشم خويش همي بين در كف ديوان و زان شگفت همي مان 21 نرم كن اواز و گوش هوش به من دار تات بگويم چه گفت سام نريمان 22 گفت كه ديوند جمله عامه اگر ديو بد-كنشانند و با سفاهت-	370	-874110607582538054	1041	1715.5	816	1355	76.82656860351562	205	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms331	false	-6482397434825034703	252	301	1206	1428	1428	301	و شومان--- ديو نهد بر سرش كلاه سفاهت هر كه بف--رمانش سر كشيد زف-رمان 15 هوش بدست اور-و ب--دست سفيهان خيره لگامت مده چو-سست لگامان گر --چه بخرد كسي پ-شيز ب--دينار هر دو يكي نيستند سوي حكيمان در--- سپس اين و ان شدند گروهي بي خردان جهان و ناكس-	331	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms371	true	-3000267299887543629	0	56	0	240	1274	300	و شومان 23 ديو نهد بر سرش كلاه سفاهت هر كه به فرمانش سر كشيد ز فرمان 24 هوش بجاي اور و به دست سفيهان خيره لگامت مده چو سست لگامان 25 گرچه بخرد كسي پيشيز به دينار هر دو يكي نيستند سوي حكيمان 26 از سپس اين و ان شدند گروهي بي-خردان جهان و ناكس	371	-874110607582538054	210	351.0	163	241	87.13693237304688	42	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms332	false	-8718576779754820819	0	210	0	1002	1432	301	و خامان ملك----- امامت سوي كسي--ست كه او-راست ملك سليمان و علم و حكمت لقمان--- انكه ملوك زمين ب--درگه او بر حاجب و فرمان--رند-و ساءل و مهمان 20 چرخ گرفته بم--لك او شرف و جاه دهر بدو باز يافته سر-و ساعان--- گشته بدو تام- نام احمد و حيدر بار خداي جهان تمام تمامان--- دانا داند كه كيست گر چه نگفتم نايب يزدان و افتاب كريمان بحر سريع مطوي موقوف چند كني جاي چنين بد گرين چون نروي سوي سرا-ي جز اين --چند نشيني تو كه رفتند پاك همره و يارانت هلا بر نشين image file0481NasirKhusrawDiwan_0350png چند كني صحبت دنيا طلب صحبت ياري به ازين كن گرين-- مهرچ-نين خيره چه داري برانك بر تو همي-دارد همواره كين بجها- خاكي و نبيره فلك مادر زيرين و پدرت از برين-- چونكه زميني نشود بر-فلك چند بود ان فلكي بر-زمين-- نيك نگه كن كه حكيم عليم چونت ببست--ست ب--بندي متين --چند در--ين بند بگشتي چ-نين دامن دنيا بكشي واستين --سوي تو جان ماء- و تنت ابگير صورت بست---ست همانا جنين--- ترسان گشتي كه بميري -توزار چونت برارند از--ين پارگين--- جهل نمود -است ت--را اين خيال جز كه چنين گفت يكي پيش-بين ---گفت كه تو زنده تر انگه شوي ك-ت برهانند از--ين تيره طين--- بلكه ب--زنداني چونان-كه گفت مهر- رسولان خدا- اجمعين ---اين فلك	332	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms371	true	-3000267299887543629	56	300	240	1274	1274	300	و خامان 27 ملك و امامت سوي كسي است كه او راست ملك سليمان و علم و حكمت لقمان 28 انكه ملوك زمين به درگه او بر حاجب و فرمان برند و سايل و مهمان 29 چرخ گرفته به ملك او شرف و جاه دهر بدو باز يافته سر و سامان 30 گشته بدو زنده نام احمد و حيدر بار خداي جهان تمام تمامان 31 دانا داند كه كيست گر-چه نگفتم نايب يزدان و افتاب كريمان genre Q 1 چند ----------كني جاي چنين به گزين چون نروي سوي سراءي جز اين 2 چند نشيني تو كه رفتند پاك همره و يارانت هلا بر-نشين 3 چند --------------------------------------كني صحبت دنيا طلب صحبت ياري به ازين كن گزين 4 مهر چنين خيره چه داري برانك بر تو همي دارد همواره كين 5 بچه خاكي و نبيره فلك مادر زيرين و پدرت از برين 6 چونكه زميني نشود بر فلك چند بود ان فلكي بر زمين 7 نيك نگه كن كه حكيم عليم چونت ببستهاست به بندي متين 8 چند در اين بند به گشي چنين دامن دنيا بكشي واستين 9 سوي تو جان ماهي و تنت ابگير صورت بسته است همانا چنين 10 ترسان گشتي كه چنيني به زار گر-ت برارند از اين پارگين 11 جهل نموده است تو را اين خيال جز كه چنين گفت يكي پيش بين 12 گفت كه تو زنده-تر انگه شوي كهت برهانند از اين تيره طين 13 بلكه به زنداني چونان كه گفت مه ز رسولان خداي اجمعين 14 اين فلك-	371	-874110607582538054	896	1489.5	699	1087	82.42870330810547	178	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms332	false	-8718576779754820819	210	301	1002	1432	1432	301	زود رو اي مردمان صعب حصاري--ست بلند و-حصين بر----دل و بر وهم جهان چرخ را زندان كرد--است جهان افرين ثابشناسن---د كه بيرون زچرخ عالم جانيست بعين -------------------------------------------------------------اليقين--- خلق بران عالم منكر شدي سست شدي بر-دلشان بند دين--- جز بچ--نين صنع نيايد درست وعده بستان پر-از حور عين تا----نبري ظن كه مگر منكر است نعمت ان عالم را بو معين ن--------------------------------------------------------------يست چنين مرده كه اين عالم--ست وصف چنين كردش روح الامين نيست درين هيچ خلافي كههست جز كه برين گونه جهان مبين جاي خور و خواب تو-اين--ست و بس وان نه چنينست---	332	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms372	true	-2723562812518372172	0	127	0	534	1250	300	زود رو اي مردمان صعب حصاري است بلند و حصين 15 بر دل و بر وهم جهان چرخ را زندان كرده است جهان-افرين 16 تا نشناسد كه ب-رون زين فلك چيست به انديشه كس افرين 17 وهم گران را كه برون است ازين راست بديدي و به عيناليقين 18 خلق بدان عالم منكر شدي سست شدي بر دلشان بند حين 19 جز به چنين صنع نيامد درست وعده بستان پر از حور عين 20 تا نبري ظن كه مگر منكر است نعمت ان عالم را بو معين 21 نيست درين هيچ خلاقي كه نيست جز كه بر اين گونه جهان مهين 22 نيست چنين مرده كه اين عالم است وصف چنين كردش روح-الامين 23------------------------------------------------- جاي خور و خواب تو اين است و بس -ان نه چنين است	372	-874110607582538054	336	526.5	262	587	57.240203857421875	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms333	false	690001319457970020	0	141	0	688	1429	301	مكان و مكين ار---زوي خويش بيابد درو هر-كسي از-خلق مهين و كهين گرت----و درو گرسنه و تشنها- مرغ مسمن خور-و ماء معين--- من نه همي طاعت ازان دارمش تا مي و شيرم دهد و انگبين خودرا زان تشنه نخواهم نه اب بي سفرم نيست ب--كار اسپ و-زين--- كار-ستور-است خور-و خفت و خيز شو تو-بخور چون كني ابرو بچين--- نيستي اگاه تو-هيچ از بهشت خور چ--كني گر نه خري راستين image file0481NasirKhusrawDiwan_0351png نيستي اگاه ب--حق خداي بيهده داني كه نخوردم يمين بر----نشوي تو بج--هان برين تات همي ديو بود ه--نشين گر----همي اندر دين رغبت كني دوركن از دوش جهان پوستين--- روي ب--دريا نه اگر گوهر است ارزوي جان تو در ثمين--- گر در دانش ب--تو بر بسته گشت من بگشايم ز-در-ون زورفين تا----نشناسي تو-لطيف از كثيف مانده ا--ندر قفس اهنين--- كي رسد اين علم ب--ياران ديو خيره براتش ندمد ياسمين هيچ --	333	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms372	true	-2723562812518372172	127	300	534	1250	1250	300	مكان و مكين 24 ارزوي خويش ببايد درو هر كسي از خلق مهين و كهين 25 گر تو درو گرسنه و تشنهاي مرغ مسمن خور و ما- معين 26 من نه همي طاعت ازان دارمش تا مي و شيرم دهد و انگبين 27 رنجگي -تشنه نخواهم نه اب بي-سفرم نيست به كار اسپ و زين 28 كار ستور است خور و خفت و خيز شو تو بخور چون كني ابرو بچين 29 نيستي اگاه تو هيچ از بهشت خور چه كني گر نه خري راستين 30 نيستي ا-------------------------------------گاه به حق خداي بيهده داني كه نخوردم يمين 31 بر نشوي تو به جهان برين تات همي ديو بود هم نشين 32 گر همي اندر دين رغبت كني دور كند داس ج-هان پوستين 33 روي به دريا نه اگر گوهر است ارزوي جانت و در ثمين 34 گر در دانش به تو بر-بسته گشت من بگشايم ز در ان زوپرين 35 تا نشناسي تو لطيف از كثيف ماندهاي اندر قفس اهنين 36 كي رسد اين علم به ياران ديو خيره براتش ندمد ياسمين 37 هيچ	372	-874110607582538054	593	971.0	466	758	78.23219299316406	126	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms333	false	690001319457970020	141	299	688	1422	1429	301	شنيدي كه چ--گفته رسول بار-خدا- و شرف المرسلين--- گفت ببايد كه يجوءي توعلم ورنبود جايگهش جز ب--چين--- خانها اسرار خداي--ست امام روح امين--ست مر اورا قرين تا----تو نگيري رسن عهد او دست نشويد ز-تو ديو لعين عقل چونامش بنويسي زفخر نقش كند نام ترا برنگين علم كجا باشد جز نزد او شير كجا باشد جز در عرين--- هر كه سوي حضرت او كرد روي زهره بتابدش و سهيل از-جبين از----رهي و حجت او خوان برو هر سحر اي باد هزار افرين بحر قزج مثمن اخرب مكفوف مقصور مفعول مفا عيل مفاعيل مفا عيل اين گنبد پيروزها بي روزن گردان چون--ست گلس--تان گه و گاهي چو بيابان-- من خانه ن--ديدم ن--شنيدم بجز اين بر- يك نيمه بيابان و دگر نيمه گلستان 20 ناگاه گلستانش پديد ارد گلها چون گشت بيابانش ز ديدار تو پنهان-- اين گوي سيه را ب--ميان خانه كه اويخت نه بسته طنابي نه ستوني زده زين سان-- اين گوي گران را ب--هوا بر كه نهاد- است	333	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms373	true	-1005681353031970500	0	163	0	683	1255	300	شنيدي كه چه گفتت رسول بار خداي و شرف المرسلين 38 گفت ببايد جستن علم را گر --نبود جايگهش جز به چين 39 خانه- اسرار خداي است امام روح امين است مرو -را قرين 40 تا تو نگيري رسن عهد او دست نشويد ز تو ديو لعين 41 -------------------------------------------علم كجا باشد جز نزد او شير كجا باشد جز در عرين 42 هر كه سوي حضرت او كرد روي زهره بتابدش و سهيل از جبين 43 از رهي و حجت او خوان برو هر سحر اي باد هزار افرين genre Q 1 ا-------------------------------------------------ين گنبد پيروزه- بي-روزن گردان چون است چو بستان گه و گاهي چو بيابان 2 من خانه نه ديدم نه شنيدم بجز اين نيز يك نيمه بيابان و دگر نيمه گلستان 3- ناگاه گلستانش پديد ارد گلها چون گشت بيابانش ز ديدار تو پنهان 4 اين گوي سيه را به ميان خانه كه اويخت نه بسته طنابي نه ستوني زده زين-سان 5 اين گوي گران را به هوا بر كه نهاده است	373	-874110607582538054	595	976.5	461	783	75.98978424072266	120	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms334	false	-2265410773995266578	109	301	555	1489	1489	301	پايه برايد كاني دگرش سازند انگاه ز اركان--- ان كان نخستينت نمودم كه زمين--ست وين كان دوم نيست بجزه-يكل انسان--- اي گوهر بي رنگ بدين كان دوم در رنگين شو-و سنگين و ممان عاجز و حيران--- چون قيمت ياقوت باب----ست تو داني كابت سخن--ست اين سره ياقوت سخندان ه---يكل ب--تو گشت--ست گرانمايه ازيراك هيكل صدف ت-ست-- در وجان تو-مرجان مر --جان تو مرجان خداي--ست ازيراك از حكمت و-علم امده مرجان ت--را-جان 10 زنهار كه مر-جان را بي جان نگذاري زيرا كه ب--بيجان نرسد رحمت رحمان--- روزي بشكافند مر-اين تيره صدف را هان تا نبوي غافل و تيره نروي هان زن---هار چنانك امده-- اول ازا--نجا خيره نروي گرسنه و تشنه و عريان جز----سخته و پيموده مخر-چيز كه نيكوست كردن ستد و داد ب--پيمانه و ميزان--- چيزي ب--گران هيچ خردمند نخرد هر گه كه بيابد به از-ان چيز ب--ارزان 15 بستان خداي--ست چنان دان كه شريعت ب پر غله و پر-كشت ودرختان فراوان--- بسيار در--ين بستان هر-گونه در ختيست هم كشتها رحمان و-هم از كشتها شيطان--- اي رهگذري مرد گرت رغبت باشد---------- در ميوه ودرنعمت اين نادره بستان د---هقانش يكي فاضل و-معروف و بزرگت--- در باغ مشو جز كه ب--دستوري دهقان--- گر-ميوه ت بايد-	334	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms374	true	-7985153970377227879	0	233	0	1017	1289	300	پايه برايد كاني دگرش سازند انگاه ز اركان 14 ان كان نخستينت نمودم كه زمين است وين كان دوم نيست مگر هيكل انسان 15 اي گوهر بي-رنگ بدين كان دوم در رنگي- شو و سنگي- و ممان عاجز و حيران 16 چون قيمت ياقوت به اب است تو داني كابت سخن است اي- سره ياقوت سخندان 17 هيكل به تو گشتهاست گرانمايه ازيراك هيكل صدف توست و درو جان تو مرجان 18 مرجان تو مرجان خداي است ازيراك از حكمت و علم امد- مرجان تو را جان 19 زنهار كه مر جان را بيج-ان نگذاري زيرا كه به بيجان نرسد رحمت رحمان 20 روزي بشكافند مر اين تيره صدف را هان تا نبوي غافل و خفته نروي هان 21 زنهار چنان كامدهاي اول از اينجا خيره نروي گرسنه و تشنه و عريان 22 جز سخته و پيموده مخر چيز كه نيكوست كردن ستد و داد به پيمانه و ميزان 23 چيزي به گران هيچ خردمند نخرد هر گه كه بيابد به از ان چيز به ارزان 24 بستان خداي است چنان دان كه شريعت-- پر غله و پر كشته درختان فراوان 25 بسيار در اين بستان هر گونه درخت است هم كشته- رحمان و هم از كشته- شيطان 26 اي رهگذري مرد گرت رغبت باشد در نعمت و در ميوه --------اين نادره بستان 27 دهقانش يكي فاضل و معروف-- بزرگ است در باغ مشو جز كه به دستوري دهقان 28 گر ميوه-ت بايد	374	-874110607582538054	880	1425.0	699	1038	84.7784194946289	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms335	false	-6314248350307036798	1	52	5	247	1432	301	سيب و بهي-شو منگر-سوي بي ميوه وپر--خار مغيلان 20 چون نخل بلند است سپيدار وليكن بسيار فزون دارد در-بار بزيران مرغ------ست هم ان طوطي و-هم جغد وليكن اين از در قصر امد و-ان از در ويران ---چون ابر بلند است سيه دود وليكن از-دود جدا-گشت سيه ابر ب--باران هر --چندكه---- قرطه	335	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms374	true	-7985153970377227879	235	300	1024	1289	1289	300	سيو و بهي شو منگر سوي بي-ميوه و پر خار مغيلان 29 چون نخل بلند است سپيدار وليكن بسيار فزون دارد در بار برين ان 30 مرغ است هم-ان طوطي و هم جغد وليكن اين از در قصر امد و ان از در ويران 31 چون ابر بلند است سيه دود وليكن از دود جدا گشت سيه ابر به باران 32 هرچند كه در قرطه-	374	-874110607582538054	223	355.5	176	268	83.20895385742188	48	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms335	false	-6314248350307036798	52	300	247	1430	1432	301	بود و هرد و ب--يك جاي از دامن برتر بود اي پير گريبان هر----كس كه پدر نام نهد نوح مر او-را كشتيش نباشد كه رود بر-سر طوفان 25 چونان-كه خرد را ب--ميان دو مح-د فرق--ست بيي--غمبري و وحي و بفرقان image file0481NasirKhusrawDiwan_0353png دهقان و خداوندها اين با-غ رسول--ست سرهنگ بني ادم و پيغمبر يزدان هر --چند ستمگاران بسيار شد-ستند فرزند رسول--ست در--ين باغ نگهبان--- گرچه نبود ميوها خوش بي يشه و-كرم دهقان ندهد باغ بي--شه نه ب--كرمان هر --چند كه در خانهاتو خانه كند موش خانه نسپاري تو همي خيره ب--ديشان -5 در خانها تو موش ب--سوراخ درون--ست او را چه بكار ايد كاشانه و ايوان گر----موش ندارد خبر از گنبد و ايوان نادان چه خبر دارد از دين و ز-ايمان--- هرچند كه بر منبر نادان بنشيند هر گز نشود همبر با دانا نادان--- گر زاغ سيه باغ ز بلبل بستاند دستان نتواند زدن و نادره الحان--- از مرد پديد ايد حكمت نه زم-نبر خورشيد كند عالم پر نور نه سرطان 10 ميدان خداي--ست قران هر كه سوار-است گو خيز-و فراز اي و برون تاز ب--ميدان--- تا كيست كه بر يشتها حرف متشابه اورد كند اسيش با پويه و جولان--- دشوار طلب كردن تاويل كتاب--ست كاري--ست فرو-خواندن اين نامه بس اسان با----كاه مخور دانه چنين گر نه ستوري با بوذر گفت اين-كه ت--را گفتم سلمان ان ج---وز كه با پوست خور-ندش نبود نفع با-پوسث مخورجوز--و تن خويش مرنجان 15 معن-ي سخن ايزد پيغمبر داند بهتان بود ار-تو بجز اين گوءي بهتان ---بر مشكل اين معجزه جز ال	335	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms375	true	6437307769903185484	0	288	0	1229	1271	300	بود-- هرد-و به يك جا -از دامن برتر بود اي پور گريبان 33 هر كس كه پدر نام نهد نوح مر او را كشتيش نباشد كه رود بر سر طوفان 34 چونان كه خرد را به ميان دو محمد فرق است به پيغمبري و وحي به فرقان 35 ده-------------------------------------قان و خداونده- اين خانه رسول است سرهنگ بني ادم و پيغمبر يزدان 36 هرچند ستمگاران بسيار شدهستند فرزند رسول است بر اين باغ نگهبان 37 گرچه نبود ميوه- خوش بي-پشه و كرم دهقان ندهد باغ به پشه نه به كرمان 38 هرچند كه در خانه تو خانه كند موش خانه نسپاري تو همي خيره به موشان 39 در خانه- تو موش به سوراخ درون است او را چه بكار ايد كاشانه و ايوان 40 گر موش ندارد خبر از گنبد و ايوان نادان چه خبر دارد از دين و ز ايمان 41 هرچند كه بر منبر نادان بنشيند هر-گز نشود همبر با دانا نادان 42 گر زاغ سيه باغ ز بلبل بستاند دستان نتواند زدن و ناورد الحان 43 از مرد پديد ايد حكمت نه ز منبر خورشيد كند عالم پر نور نه سرطان 44 ميدان خداي است قران هر كه سوار است گو خيز و فراز اي و برون -اي به ميدان 45 تا كيست كه بر پشته- حرف متشابه اورد كند اسپش با پويه و جولان 46 دشوار طلب كردن تاويل كتاب است كاري است فرو خواندن اين نامه بس اسان 47 با كاه مخور دانه چنين گر نه ستوري با بوذر گفت اين كه تو را گفتم سلمان 48 ان گوز كه با پوست خوردندش نبود نفع با پوست مخور گوز و تن خويش مرنجان 49 معنيي سخن ايزد پيغمبر داند بهتان بود ار تو بجز اين گوءي بهتان 50 بر مشكل اين معجزه جز ال	375	-874110607582538054	1085	1817.0	846	1277	84.96475982666016	219	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms336	false	1868078678761612593	9	277	35	1314	1449	301	چو نان-كه عصاهر گز از-ان سان كه شنيدي ثعبان نشدي جز ب--كف موسي عمران هر --چند سخن گويد طوطي نشناسد ان را كه هميگ-ويد هر گز سرو--سامان--- اي خوانده ب--صد حيله و تقليد قران را ماننده م ماننده مرغي كه بياموزد دستان 20 همچون سخن مرغ--ست اين خواندن توراست بي حاصل و بي معني وبي حجت و برهان ----ز خواندن چيزي كه بخواني- و نداني هرگز نشود حاصل چيزيت جز-افغان--- تشنه ت نشود هر گر تا اب نخوردي هر چند كه اب اب همي-گوءي هزمان ---چون باز بگردي بسوي موسي و هارون يكره بشوي سير ز فرعون و ز هامان--- گويند كه پيغمبر ما امت و دين را چون رفت ز عالم ب--فلان داد و ب--بهمان 25 پيغمبري اي بيخردان ملك الهي--ست از ملكت قيصر به و از ملكت خاقان هر --گز ملكي ملك ب--بيگانه نداد -است شو نامها شاهان جهان يكسره برخوان image file0481NasirKhusrawDiwan_0354png با دختر-و داماد و نبيره ب--جهان در ميراث ببيگان--ه دهد هيچ مسلمان--- يا سوي شما كار نكرد-است پيمبر بر قول خداوند جهان-داور سبحان--- از بهر چه گوييد چنين خام سخنها اي مغز شما دود زده ز-اتش عصيان--- انگاه شويد اگه از--ين بيهده گفتار كز حسرت-و غم سنگ بخاءيد ب--دندان ---ان روز يشيماني و حسرت نكند سود ان را كه نشد بر بدي امروز يشيمان--- حسرت نكند كودك را سود بي--يري هر گه كه ب--خردي بگريزد ز دبستان--- هر كس كه ب--تابستان در سايه بخسبد خوابش نبرد گرسنه شبهاي زمستان--- سودي نكند حسرت و تيمار چو افتاد بيمار ب--سامره و درمان ب--بدخشان--- از دزد فرومايه نه سلطان و-نه حاكم توبه نپذيرند چو افتاد ب--زندان 10 فرزند ن-ي جاي جد خويش گرفت---ست وز فخر	336	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms376	true	2219361121069083892	0	300	0	1319	1319	300	چو-نان كه عصا هرگز از ان سان كه شنودي ثعبان نشدي جز به كف موسي عمران 52 هرچند سخن گويد طوطي نشناسد ان را كه همي گويد هر-گز سر و سامان 53 اي خوانده به صد حيلت و تقليد قران را مانن---------ده مرغي كه بياموزد دستان 54 همچو -سخن مرغ است اين خواندن ناراست بيح-اصل و بي-معني و بيحجت و برهان 55 از خواندن چيزي كه بخوانيش و نداني هرگز نشود حاصل چيزيت جز افغان 56 تشنه-ت نشود هرگز- تا اب نخوردي هر-چند كه اب اب همي گوءي هزمان 57 چون باز نگردي بسوي موسي و هارون يكره نشوي سير ز فرعون و ز هامان 58 گويند كه پيغمبر ما امت و دين را چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان 59 پيغمبري اي بيخردان ملك الهي است از ملكت قيصر به و از ملكت خاقان 60 هرگز ملكي ملك به بيگانه نداده است شو نامه- شاهان جهان پاك فرو-خوان 61------------------------------------- با دختر و داماد و نبيره به جهان در ميراث به همسايه دهد هيچ مسلمان 62 يا سوي شما كار نكردهاست پيمبر بر قول خداوند جهان داور سبحان 63 از بهر چه گوءيد چنين خام سخنها اي مغز شما دود زده ز اتش عصيان 64 انگاه شويد اگه از اين بيهده گفتار كز حسرت و غم سنگ بخاءيد به دندان 65 ان روز پشيماني و حسرت نكند سود ان را كه نشد بر بدي امروز پشيمان 66 حسرت نكند كودك را سود به پيري هر گه كه به خردي بگريزد ز دبستان 67 هر كس كه به تابستان در سايه بخسبد خوابش نبرد گرسنه شبهاي زمستان 68 سودي نكند حسرت و تيمار چو افتاد بيمار به سامره و درمان به بدخشان 69 از دزد فرومايه نه سلطان و نه حاكم توبه نپذيرند چو افتاد به زندان 70 فرزند نبي جاي جد خويش گرفته است وز فخر-	376	-874110607582538054	1176	1988.0	925	1376	85.46511840820312	228	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms337	false	-3354597185408491367	0	239	0	1098	1413	301	را تو گزيدي كه خدايش نگزيد است1 وز خلق نداني تو به از خالق ديان--- اي پير خداوند سگي را نپذيرد هرچند كه خوانيش بميش از تو---بقربان 15 قربان تو فرزند رسول--ست ره خويش ازح-كمت او جوي سوي روضها رضوان--- زي درگه او شو كه سليمان جهان--ست تا باز رهد جان تو از محنت ديوان--- اي بار خداي همه ذريت ادم با ملك سليماني و باح-كمت لقمان--- اني كه يديد امد در باغ شريعت از عدل تو اذار و ز احسان تو نيسان--- دين از تو مزين شد-و دنيا ب--تو زيبا حكمت ب--تو تازه شد-و مدحت ب--تو خلقان 20 چون خطبه ب--نام تو رسانم ب--سخن بر از بركت و اقبال تو گل رويد-و ر------------------------------------------------------------------يحان از نام تو بگدازد بدخواه تو گوءي ماه--ست مگر نام تو بد خواهت-- كتان--- گر جمله يكي نامه شود عدل-و سعادت ان نامه نيابد مگر از نام تو عنوان هربنده ---ت را دشمن و بد گوي بسي هست زان بيش كجا-هست بدر -گاه تو مهمان--- اي حجت بنشسته بيم--گان و سخنهات در جان و دل ناصبيان گشته چو پيكان image file0481NasirKhusrawDiwan_0355png گر خاك خراسانت نپذ-رفت مخور غم خشنودي ايزد نه به از خاك خراسان د---ر حكمت و بر مدحت اولاد پيمبر اشعار هميگ-وي ب--هر وقت چو حسان چون بنده مستنصر بالله بگويد پر مشتري و زمره شود بقعه يمگان اين گنبد گردان كه بر-اورد بدين سان پژمرده بدين شعر من اين شعر كساءي اين گنبد گرد بر بحر هزج گفتي و تقطيعش كردي مفعول	337	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms377	true	7869163499813814591	35	300	162	1275	1275	300	را كه گزيدي تو خدايش نگزيدهاست در- خلق نداني تو به از خالق ديان 74 اي پير خداوند سگي را نپذيرد هرچند كه -فريبش كني- از تو به قربان 75 قربان تو فرزند رسول است ره خويش از حكمت او جوي سوي روضه- رضوان 76 زي درگه او شو كه سليمان زمان است تا باز رهد جان تو از محنت ديوان 77 اي بار خداي همه ذريت ادم با ملك سليماني و با حكمت لقمان 78 اني كه پديد امد در باغ شريعت از عدل تو اذار و ز احسان تو نيسان 79 دين از تو مزين شد و دنيا به تو زيبا حكمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان 80 چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر از بركت و اقبال تو گل رويد و ريحان 81 چون بندهت مستنصر بالله بگويد پر مشتري و زهره شود بقعت يمگان 82 از نام تو بگدازد بدخواه تو گوءي ماه است مگر نامت و بد-خواه تو كتان 83 گر جمله يكي نامه شود عدل و سعادت ان نامه نيابد مگر از دست تو عنوان 84 مر بندهت را دشمن و بدگ-وي بسي هست زان بيش كجا هست به درگاه تو مهمان 85 اي حجت بنشسته به يمگان و سخنهات در جان و دل ناصبيان گشته چو پيكان 86------------------------------------- گر خاك خراسانت نپذيرفت مخور غم خشنودي ايزد--ت به از خاك خراسان 87 بر حكمت و بر مدحت اولاد پيمبر اشعار همي گوي به هر وقت چو حسان 88 پژمرد بدين شعر تو ان شعر كساءي اين گنبد------------------------- گردان كه بر اورد بدين سان 89------------------------------------------- بر بحر هزج گفتي و تقطيعش كردي مفعول-	377	-874110607582538054	892	1499.0	684	1227	72.69763946533203	189	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms338	false	-2838394938530916625	0	187	0	883	1411	301	داردك-نون ز-لولو ي مكنون-- سيب-و بهي را درخت و بارش بنگر چفته و پر-زر همچو چتر فريدون گو--ءي كز-زير خاك تيره برامد گنج ب--سر بر نهاده صورت قارون 15 برسر قارون ب--باغ گوهر و زر است گوهر-و زري ب--مشك و شگر معجون-- هرچه كه دارد همه ب--خلق ببخشد نيست چو-قارون بخيل و سفله و وارون--- خانها دهقان چو-گنج خانه بيا گند چون ب--رز و باغ برد باد ش-يخون ------------------------------------------------------------------------خاك ب--سيب انذرون بشگر و عنب------ر از كه سرشته شد-و ز-بهر-چه و چون رلك ومزه وبوي وشكل هست1 دربن خاك تا زدرون گونه گون بريزد بيرون 20 هست1 درين هر چهار طبع ازين هيچ اي شده مفتون ب--قولهاي فلاطون--- معدن اين چيزها كه نيست در--ين خاك جز كه زبي-رون اين فلك نبود بون1 اينه---مه بي شك لطاءفند كه اين خاك مركب ايشان شد-است و مايه و-قانون ---خاك سيه را بسر--خ سيب وبه زرد- گرد كه كردو--خوش و معنبر و گلگون گو---ءي كاين فعل در چهار طبايع هست فروزند-ه طبع از انجم و گردون image file0481NasirKhusrawDiwan_0356png ويشان-را نيز همچو سيب و بهي را هستند- افلاك شكل و رنگ هميدون ---زرد چو-زهره--ست عارض به- و چون سيب سرخ چو مريخ	338	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms378	true	-1539148393019989901	74	300	324	1236	1236	300	دارد كنون ز لولو-ي مكنون 6 سيب و بهي را درخت و بارش بنگر چفده و پر زر همچو چتر فريدون 7 گوءي كز زير خاك تيره برامد گنج به سر بر-نهاده صورت قارون 8 بر سر قارون به باغ گوهر و زر--ست گوهر و زري به مشك و شكر معجون 9 هرچه كه دارد همي به خلق ببخشد نيست چو قارون بخيل و سفله و وارون 10 خانه- دهقان چو گنجخ-انه بيا-گند چون به رز و باغ برد باد شبيخون 11 رنگ و مژه و بوي و شكل هست در اين خاك يا همي اينجا دراورند ز بيرون 12 خاك به سيب اندرون به---- عنبر و شكر از كه سرشته شد و ز بهر چه و چون 13 نيست در ا-------------------------------------------------------------ين هر چهارطب-ع ازين هيچ اي شده مفتون به قولهاي فلاطون 14 معدن اين چيزها كه نيست در اين جاي جز كه ز بيرون اين فلك نبود نون 15 وين همه بي-شك لطايفند كه اين خاك مركب ايشان شدهاست و مايه و قانون 16 خاك سيه را به شاخ سيب و بهي بر گرد كه كرد و خوش و معنبر و گلگون 17 گوءي كاين فعل در چهار طبايع هست رونده به طبع از انجم و گردون 18------------------------------------- ويشان را نيز همچو سيب و بهي را هست بر افلاك شكل و رنگ هميدون 19 زرد چو زهره است عارض بهي و ----سيب سرخ چو مريخ-	378	-874110607582538054	706	1083.0	549	1028	68.67704010009766	144	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms338	false	-2838394938530916625	190	295	899	1381	1411	301	فاعل ان سرخ وزرد--كيست چ--گوءي اي شده بر قول خويش واله و مفتون چون نشناسي كه از نخست بابداع فعل نخستين زكاف رفت سوي نون اود واكنون باشد ان و1 ازان گشت نام-زد امروز-و دي و-انگه و-اكنون ---گشت طبايع پديد ازان و ازين شد روي زحل سرخ و روي زهره چو--زريون وين ب ب--نبات اندر ون فريشتگانند هر يك در بيخ و-دانها -شده مدفون ---دانه مر اين را ب--خوش-ها در خانه -ست بيخ مر ان را ب--زير خاك در اهون--- پيشه ورانند پاك و هست در--يشان كاهل و-بشكول1 وهست مايهور و-دون 1 هر- يك بر پيشها- نشسته مقيم--ست هرگز نامد ز عمرو كار فريغون--- سيب	338	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms379	true	1808586496260239834	20	132	83	548	1283	300	فاعل ان زرد و سرخ كيست چه گوءي اي شده بر قول خويش معجب و مفتون 22 اول اكنون نهان ----------------------------------------------------شد ان و ا-زان گشت نام زد امروز و دي و انگه و اكنون 23 گشت طبايع پديد ازان و ازان شد روي زحل سرخ و روي زهره چون زريون 24 در به نبات اندر-ون فريشتگانند هر-يك در بيخ و دانهاي شده مفتون 25 دانه مر-اين را به خوشهها در خانه است بيخ مر ان را به زير خاك در اهون 26 پيشه-ورانند پاك و هست در ايشان كاهل و بشكول و هست مايهور و دون 27 هر يك بر پيشهاي نشسته مقيم است هرگز نايد ز عمرو كار فريغون 28 سيب	379	-874110607582538054	380	579.5	298	522	72.79693603515625	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms339	false	1552192662862494583	0	166	0	801	1415	301	بيرون ازو ب--خواندن افسون--- اينت افيونگر است و انت شكرگر هر دو ب--خاك اندرون برابر و-مقرون--- مايها هردو است اب و خاك وليكن ملعون نبود هگرز همبر ميمون اينت نسازد همي مگر همه شكر وانت نسازد همي مگر همه هپيون 15 گر چه ز-پشم-ند هر دو هرگر نبود---- سوي تو-اي دوريين پلاس چو پرنون ب---نگ ترازو ب--سيم كس نستاند گر-چه بود همچو-سيم سنگ تو-موزون--- يوشع بن نون ا گرچه نيز وصي بود همبر هارون نبود يوشع بن نون--- كار كنان-ند تخمها همه ليكن جغد پديد است از هماي همايون گوشت باغاز گرچه از خون خيزد پاك بود گوشت و پليد بود خون سيرت و-كار فر-شته را همه ديدي گر نكني خوي تو بليلي و مجنون كار --كنان خداي را چو ببيني دل نكني زان سپس ب--فلسفه مرهون--- گر ب--دلت رغبت علوم الهي--ست راه بگردان ز-ديو نا كس ملعون--- دل ز-بديها ب--دين بشوي ازيراك پاك شود دل ب--دين چو جامه ب--صابون image file0481NasirKhusrawDiwan_0357png مر طلب دين حق را ب--حقيقت باك دلي بايد و-فراخ چو جيحون روي --	339	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms379	true	1808586496260239834	140	300	581	1283	1283	300	بيرون ازو به خواندن افسون 29 اينت هپيون گر-ست و انت شكرگر هر دو به خاك اندرون برابر و مقرون 30 مايه- هر دو-ست اب و خاك وليكن ملعون نبود هگرز همبر م--------------------------------------------------------يمون 31 گر-چه ز پشماند هر دو هرگز -بودهاست سوي تو اي دوربين پلاس چو پرنون 32 سنگ ترازو به سيم كس نستاند گر چه بود همچو سيم سنگ تو موزون 33 يوشع-بن نون اگ-رچه نيز وصي بود همبر هارون نبود يوشع-بن نون 34 كار-كناناند تخمها همه ليكن جغد پديد است از هماي همايون 35----------------------------------------------------- سيرت و كار فريشته همي--- ديدي گر نكني خويشتن مخبل- و مجنون 36 كاركنان خداي را چو ببيني دل نكني زان سپس به فلسفه مرهون 37 گر به دلت رغبت علوم الهي است راه بگردان ز ديو نا-كس ملعون 38 دل ز بديها به دين بشوي ازيرا -پاك شود دل به دين چو جامه به صابون 39------------------------------------- مر طلب دين حق را به حقيقت پاك دلي بايد و فراخ چو جيحون 40 روي	379	-874110607582538054	602	917.5	475	863	69.75666046142578	114	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms344	false	311142276355310844	189	283	915	1362	1446	301	بنگر بدين رباط و بدين صعب كاروان تا چون كه سال و ماه دوانند هردوان-- من مرت---را نمودم اگر چه نديده بود با-كاروان رباط كسي هر دوان دوان 19 از رفتن رباط نه نيز از شتاب خويش اگاه نيست بيشتر از خلق كاروان-- خفته و نشسته جمله روانند با شتاب هر گر شنوده كس ب--جهان خفته-ا روان-- در راه عمر خفته نياسايد اي يير گر بايدت بيرس ز داناي هندوان-- جاي درنگ نيست مرنجان در--ين رباط بر جستن درنگ ب--بيهودگي روان------------------------------------------------------------------------ بررس ك-رزين مكان بچه خواري برون شدند اسفنديار و بهمن و شايور و-اردوان	344	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms380	true	-3623367566538055	79	195	320	851	1287	300	بنگر بدين رباط و بدين صعب كاروان تا چون-كه سال و ماه دوانند هردوان 2 من مر تو را نمودم اگر-چه نديده بود با كاروان رباط كسي هر دوان دوان 3- از رفتن رباط نه نيز از شتاب خود- اگاه نيست بيشتر از خلق كاروان 4 خفته و نشسته جمله روانند با شتاب هرگز- شنود- كس به جهان خفته و روان 5 در راه عمر خفته نياسايد اي پسر گر بايدت بپرس ز داناي هندوان 6 جاي درنگ نيست مرنجان در اين رباط بر-جستن درنگ به بيهودگي روان 7 هرك امده است زود برفته است بيدرنگ برخوان اگر نخواندهاي اخبار خسروان 8 بررس كز اين م-حل بچه-خواري برون شدند اسفنديار و بهمن و شاپور و اردوان	380	-874110607582538054	424	716.0	335	540	78.51851654052734	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms345	false	-5781455793850124838	87	264	424	1228	1416	301	كرد بينوا ان بانوا شهان و نكوحال بانوان--- عمر مرا بخورد شبو -روز------ و ماه و سال پنهان و نرم نرم چو موشان-و راسوان--- اي نا توان شده ب--تن و بر گريده زهد زاهد-شدي كنون كه شدي سست و ناتوان ه--از دنبه چون بما ند1 نوميد-و بي نصيب خرسند ميشو دب كسگ بيچاره ب---ستخوان ---تا نيكوان هواي تو جستند با نشاط جستي تو نيزبر تن ايشان چو اهوان ان روز نيكوان بگزيدند مرترا و اكنون ز تو همببگريزند نيكوان ان موي قير گونت چو روز سپيد گشت از بس كه روزهات فرو-شد ب--قيروان--- قيرت چو شير گشت جهان جاد و يست ازين جادو بود كسي كه كند كار جادوان 10 پيري عوان كيست نگه كن كه امد است ترسم كه پيرخواهدج اين بد كنش عوان--- اندر پدر همي-نگر و دل-شده مباش بر زلف عنبرين و رخان چو ارغوان--- گر نيستت خبر كه چه خواهد همي نمود بد خو جهان ت--را ز-غم و رنج و ازهوان--- اينك پدرت نامها چرخ--ست سوي تو مرفعل -چرخ را جزازير -------------------اين پند ها كه من شنوانيدمت همه يارانت را چنانكه شنوديش-- بشنوان	345	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms381	true	-2344538501495171464	0	187	0	798	1271	300	كرد بينوا از بانوا شهان و نكوحال بانوان 16 عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه------ پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان 17 اي نات-وان شده به تن و برگز-يده زهد زاهد شدي كنون كه شدي سست و ناتوان 18 از دنبه تا نماند--- نوميد و بي-نصيب خرسند كي شود --سگ بيچاره به استخوان 19 تا نيكوان هواي تو جستند با نشاط جستي همي تو برتن ايشان چو اهوان 20-------------------------------------------------------- ان موي قير گونت چو روز سپيد گشت از بس كه روزهات فرو شد به قيروان 21 قيرت چو شير كرد جهان جادوي است ا-ين جادو بود كسي كه كند كار جاودان 22 پيري عواني است نگه كن كه امدهاست ترسم -ببرد خواهدت اين بد-كنش عوان 23 اندر پدر همي نگر و دل شده مباش بر زلف عنبرين و رخان چو ارغوان 24 گر نيستت خبر كه چه خواهد همي نمود بد-خو جهان تو را ز غم و رنج و ز هوان 25 اينك پدرت نامه- چرخ است سوي تو مر راز چرخ را جز از اين نامه برمخوان 26 اين پند-ها كه من شنوانيدمت همه يارانت را چنانكه شنودي تو بشنوان	381	-874110607582538054	665	1074.0	519	874	76.08695983886719	133	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms348	false	1898950058485291022	12	106	59	492	1421	301	بر جانور و نبات و اركان سالار كه كردت اي سخندان-- وز خاك سيه برون كه اورد اين نعمت بي كران و الوان --خواني--ست زمينت پر زن-عمت تو خاك مخوانش نيزو خوانخوان-- خويشان تء--ند جانور پاك زيرا كه تو زندها- چو ايشان ي--س چون كه رهي و-بنده كشتند اي خويش ت--را بجمله خويشان-- تو در خز-و بز ب--زير طارم خويشانت برهنه و پريشان اي--شان ز-تو جمله بي نيازند وز بيم تو مانده در بيابان --تو مهتري و نيازمندي نشنود كسي مهي بد--ين سان-- گر شير قويتر است از تو چون--ست ز بانگ تو گريزان	348	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms381	true	-2344538501495171464	190	299	808	1269	1271	300	بر جانور و نبات و اركان سالار كه كردت اي سخندان 2 وز خاك سيه برون كه اورد اين نعمت بي-كران و الوان 3 خواني است زمين- پر ز نعمت تو خاك مخوانش نيز -خوانخوان 4 خويشان تو اند جانور پاك زيرا كه تو زندهاي چو ايشان 5 پس چون-كه رهي و بنده گشتند اي خويش تو را بجمله خويشان 6 تو در خز و بز به زير طارم خويشانت برهنه و پريشان 7 ايشان ز تو جمله بي-نيازند وز بيم تو مانده در بيابان 8 تو مهتري و نيازمندي نشنود كسي مهي بر اين سان 9 گر شير قويتر است از تو چون است ز بانگ تو گريزان	381	-874110607582538054	420	717.0	330	466	90.12875366210938	83	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms348	false	1898950058485291022	106	295	492	1391	1421	301	ور پيل ز تو ب--تن فزونست-- بر پيل ت--را كه كرد سلطان--- بيگار تو چون---- كند همي اب تا غله دهدت سنگ كردان--- اتش ب--مراد ت-ست زنده در اهن و سنگ خاره پنهان بيرون نجهد مگر بفرمانت اين گوهر صعب ازين دوزندان فرمان ت--را چرا مطيع--ست تا پخته خوري بدو و بريان--- در اهن و سنگ چون نشست---ست اين گوهر بي قرار عريان-------------------------------------------------------- جز تو ز-هوا همي كه سازد چندين سخن چو در و مرجان د---هقاني ت-ست خاك ازيرا خويشانت نيند چون تو دهقان ار---كان همه مر---ترا مطيع-ند هر چند-خداي راست اركان--- نيكو بنگر كه كيستي خود وز بهر چء-ي رءيس حيوان--- وين كار كه كرد-و خود چرا كرد ان كس كه بكرد با تو احسان--- از جانوران ب--جملگي نيست جز جان ت--را خرد نگهبان برج----انورت خرد فزون--ست وز نور خ----رد شرف گردجان وز-نور خرد شد -است ما را اين جانور دكر ب--فرمان image file0481NasirKhusrawDiwan_0370png ازاد شود ب--عقل بنده واباد شود ب--عقل ويران--- اباد ب--عقل گشت گردون وازاد ب--عقل گشت لقمان--- معروف ب--ديدن--ست چشمت دندانت موكلست-- بر نان--- گوشت بشنفت و دست بگرفت بينيت بيافت بوي ريحان ب----------------------ي ----------------------------------كار چراست عقل در تو بر كار بود هميشه---- دندان	348	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms382	true	3129753503095658168	0	241	0	1016	1273	300	ور پيل ز تو به تن فزون است بر پيل تو را كه داد سلطان 11 بيگار تو چون همي كند---- اب تا غله دهدت سنگ گردان 12 اتش به مراد توست زنده در اهن و سنگ خاره پنهان 13 فر----------------------------------------------مان تو را چرا مطيع است تا پخته خوري بدو و بريان 14 در اهن و سنگ چون نشسته است اين گوهر بي-قرار عريان 15 بيرون نجهد مگر بفرمانت اين گوهر صعب ازين دو زندان 16 جز تو ز هوا همي كه سازد چندين سخن چو در و مرجان 17 دهقاني توست خاك ازيرا خويشانت نيند چون تو دهقان 18 اركان همه مر تو را مطيعاند هر-چند خداي راست اركان 19 نيكو بنگر كه كيستي خود وز بهر چهاي رءيس حيوان 20 وين كار كه كرد و خود چرا كرد ان كس كه بكرد با تو احسان 21 از جانوران به جملگي نيست جز جان تو را خرد نگهبان 22 بر جانورت خرد فزون است وز نور خرد گرد شرف جان 23 وز نور خرد شده است ما را اين جانور دگر به فرمان 24------------------------------------- ازاد شود به عقل بنده واباد شود به عقل ويران 25 اباد به عقل گشت گردون وازاد به عقل گشت لقمان 26 معروف به ديدن است چشمت دندانت موكل است بر نان 27 گوشت بشنود و دست بگرفت بينيت بيافت بوي ريحان 28 بنگر به خرد چه كردهاي كار صد سال در اين فراخ ميدان 29 بيكار چراست عقل در تو بر كار---- هميشه تيز دندان	382	-874110607582538054	773	1217.0	600	1109	69.70243835449219	156	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms349	false	3171825467346454729	2	51	11	246	1399	301	چيزيت نداد-كان نبايست دارندها روزگار يزدان--- كار خرد است باز جستن از حاصل خلق و چرخ و دوران--- كار خرد است دردها را اورد پديد روي درمان--- از مرگ بتر نديد ك- درد داناش نخواست همچو نادان--- اي امده زان سراي و-مانده يك-چند در--ين سراي مهمان ---دانا نكشد سر	349	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms382	true	3129753503095658168	242	300	1019	1273	1273	300	چيزيت نداد كان نبايست دارنده- روزگار يزدان 31 كار خرد است باز جستن از حاصل خلق و چرخ و دوران 32 كار خرد است دردها را اورد پديد روي درمان 33 از مرگ بتر نديد كس درد داناش نخواست همچو نادان 34 اي امده زان سراي و مانده يك چند در اين سراي مهمان 35 دانا نكشد سر-	382	-874110607582538054	233	400.5	185	256	91.015625	49	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms349	false	3171825467346454729	51	289	246	1349	1399	301	از مكافات بد كرده بدي كشد بي--ايان يك----چند تو خوردها ج-هان را اكنون بخوردت باز گيهان ---چون تو بزني بخورد بايدت اين خود مثل--ست در-خراسان بر----خوردن جسم هر خورنده دندان زمانه مرگ-را دان--- بنگر كه خرد رهي نمايد زي رستن از--ين عظيم ثعبان حق-----ست چنين كه گفتمت مرگ بر حق تو مشو بخيره گريان--- تن خورد در--ين جهان و او مرد بر جان نبود ز مرگ نقصان جان--- را نكند جهان عقوبت كو-را ز تن امد -است عصيان ---چون گشت يقين كه جان نميرد اسان برهي ز مرگ اسان--- اسان ب--خرد شود ت--را مرگ زين به كه كند بيان و برهان--- مشغول تن- كه ديو ت-ست ان بل ديو تءي و او سليمان خ---ندانت همي-برد سوي جر دشمن بتر-ان بود كه خندان--- اي بنده تن ت--را چسود---است با خاطر تيره روي رخشان----------------------------------------------------------- تن جلد-و سوارو--جان پياده بالينت چوخزو---سر چو-سندان image file0481NasirKhusrawDiwan_0371png جان را بنكو سخن بپرور زين بيش مگرد گرد ديوان--- بنگر كه قوي نگشت عقلت تا تتت نگشت سست-و خلقان ---چون جانش عزيز دار دايم مفروش گران خريده ارزان ---ان كن كه خرد كند اشارت تا بر شوي از ثري ب--كيوان--- بگزار ب--شكر حق ان كس كو كرد دل تو عقل را-كان--- از پاك دل اي پسر همي-گوي سبحانك يا اله سبحان ب---نگر بچه-------- علم و فضل گشتت يعقوب جهود و تو مسلمان--- ان خوان كه مسيح ازوبيامد اراسته از رحيم رحمان--- تو چون ب--شكي كه زي محمد نامد به ازان بسي يكي خوان خ---وان پيش	349	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms383	true	7494097367089063300	0	300	0	1233	1233	300	از مكافات بد كرده بدي كشد به پايان 36 يك چند تو خوردهاي جهان را اكنون بخوردت باز گيهان 37 چون تو بزني بخورد بايدت اين خود مثل است در خراسان 38 بر خوردن جسم هر خورنده دندان زمانه مرگ را دان 39 بنگر كه خرد رهي نمايد زي رستن از اين عظيم ثعبان 40 حق است چنين كه گفتمت مرگ بر حق--- مشو بخيره گريان 41 تن خورد در اين جهان و او مرد بر جان نبود ز مرگ نقصان 42 جان را نكند جهان عقوبت كو را ز تن امده است عصيان 43 چون گشت يقين كه جان نميرد اسان برهي ز مرگ اسان 44 اسان به خرد شود تو را مرگ زين به كه كند بيان و برهان 45 مشغول تني كه ديو توست او بل ديو توي و او سليمان 46 خندانت همي برد سوي جر دشمن بتر ان بود كه خندان 47 اي بنده تن تو را چه بودهاست با خاطر تيره روي رخشان 48 افتاده به چاه در چه بايدت بر برده به چرخ طاق و ايوان 49 تن جلد و سوار و جان پياده بالينت چو خز و سر چو سندان 50 جان را به -----------------------------------نكو سخن بپرور زين بيش مگر- گرد ديوان 51 بنگر كه قوي نگشت عقلت تا تنت نگشت سست و خلقان 52 چون جانش عزيز-دار دايم مفروش گران خريده ارزان 53 ان كن كه خرد كند اشارت تا بر-شوي از ثري به كيوان 54 بگزار به شكر حق ان كس كو كرد دل تو عقل را كان 55 از پاك-دل اي پسر همي گوي سبحانك يا اله سبحان 56 بنگر به چه فضل و علم گشتهاس---ت يعقوب جهود و تو مسلمان 57 ان خوان كه مسيح را بيامد اراسته از رحيم رحمان 58 تو چون به شكي كه زي محمد نامد به ازان بسي يكي خوان 59 خوان پيش-	383	-874110607582538054	1007	1682.0	783	1279	78.73338317871094	215	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms350	false	3742336793165144154	0	229	0	1103	1418	301	نداري ايراك برخوانده نء-ي مگر-كه عنوان--- گوءي كه فلان مراچ-نين گفت و-اورد مرا خبر ز-بهمان--- كز مذهبها-درست و-حق نيست جز مذهب بوحنيفه نعمان--- هارونن زمانه-را نديدي اي غره شده ب--مكر هامان ري---حان كه دهدت چون همي تو ريحان نشناسي از مغيلان ا---گاه نءي- كه ريگ باريد بر سرت ب--جاي 6 خرد باران--- گمراه شدي چوبر--تو بگذشت در جامها جبرءيل شيطان--- از شيرو--ز مي خبر نداري اي سركه خريده و سيندان ا---گاه شوي چو باز پرسد دانات ز مشكلات فرقان ---چون خيره شود-سرت در-ان راه رهبر نبوي تو بلكه حيران ---چون برف بود بجاي سبزه دي-ماه بود نه ماه نيسان اي بهره وراز خرد ب---حكمت گرد از سر جاهلان بيفشان بحر هزج مسدس محذوف 25غريبي مي چه خواهد يارب از من كه با-من روز و-شب بت----ست دامن image file0481NasirKhusrawDiwan_0372png غريبي دوستي با من گرفت--ست مرا از دوستي گشت--ست دشمن زد---شمن رست هر كو جست ليكن از--ين دشمن بجستن نيست رستن-- غريبي دشمن- صعب--ست كز تو تخواهد جز زمين و شهر و-مسكن-------------------------------------------------------------- بجز با تو نيارامد چو رفتي كسي دشمن كجا ديد است از--ين فن چ--و با من دشمن من دوستي جست مرا زا-نده كهن زين كشت نوتن--- سزد كاين بد كنش را دوست گيرم چو بيرون زو دگر كس نيست با من ب----سند انداخت گاهم گه ب--مغرب چنين هر گز نديد-ستم فلاخن--- نديد است انچه من ديدم ز-غربت ب--زير دسته سرمه كرد- هاون غري----ي هاون مردان عام--ست ز مرد	350	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms384	true	-5059396714519768789	13	300	55	1265	1265	300	نداري ايراك برخوانده نهاي مگر كه عنوان 61 گوءي كه فلان مرا چنين گفت و اورد مرا خبر ز بهمان 62 كز مذهبها درست و حق نيست جز مذهب بوحنيفه نعمان 63 هارو-ن زمانه را نديدي اي غره شده به مكر هامان 64 ريحان كه دهدت چون همي تو ريحان نشناسي از مغيلان 65 اگاه نهاي كه ريگ باريد بر سرت به جاي خ--رد باران 66 گمراه شدي چو بر تو بگذشت در جامه- جبرءيل شيطان 67 از شير و ز مي خبر نداري اي سركه خريده و سپندان 68 اگاه شوي چو باز پرسد دانات ز مشكلات فرقان 69 چون خيره شود سرت در ان راه رهبر نبوي تو بلكه حيران 70 چون برف بود بجاي سبزه دي ماه بود نه ماه نيسان 71 اي حجت دين به دست حكمت گرد از سر ناصبي- بيفشان genre Q 1 غر-----------يبي مي چه خواهد يارب از من كه با من روز و شب بسته است دامن 2 غري--------------------------------------بي دوستي با من گرفتهاست مرا از دوستي گشتهاست دشمن 3 ز دشمن رست هر كو جست ليكن از اين دشمن بجستن نيست رستن 4 غريبي دشمني صعب است كز تو نخواهد جز زمين و شهر و مسكن 5 چو خان و مان بدو دادي بخواهد به خان و مانت چون دشمن نشستن 6 بجز با تو نيارامد چو رفتي كسي دشمن كجا ديدهاست از اين فن 7 چو با من دشمن من دوستي جست مرا ز انده كهن زين گشت نو تن 8 سزد كاين بد-كنش را دوست گيرم چو بيرون زو دگر كس نيست با من 9 به سند انداخت گاهم گه به مغرب چنين هر-گز نديدهستم فلاخن 10 نديدهاست انكه من ديدم ز غربت به زير دسته سرمه كرده هاون 11 غريبي هاون مردان علم است ز مرد-	384	-874110607582538054	980	1600.0	765	1267	77.34806823730469	198	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms350	false	3742336793165144154	229	301	1103	1418	1418	301	علم خود علمس--ت روغن 0- ازين روغن در--ين هاون طلب كن كه بي روغن چراغت نيست روشن--- وگر چون ترب بي روغن شد-ستي بخيره ترب در هاون ميفگن--- نگردد مرد مردم جز ب--غربت نگيرد قدر باز اندر نشيمن--- نهال انگه شود در باغ برور كه بر داريش از ان پيشينه معدن--- تواند سنگ را هرگز بريدن اگر از سنگ بيرون نايد اهن 15 ب--جام زر بر دست شه ايد مروق مي چو-	350	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms385	true	7023893384183604500	0	77	0	335	1248	300	علم خود علم است روغن 12 ازين روغن در اين هاون طلب كن كه بير-وغن چراغت نيست روشن 13 وگر چون ترب بير-وغن شدهستي بخيره ترب در هاون ميفگن 14 نگردد مرد مردم جز به غربت نگيرد قدر باز اندر نشيمن 15 نهال انگه شود در باغ برور كه بر-داريش از ان پيشينه معدن 16 تواند سنگ را هرگز بريدن اگر از سنگ بيرون نايد اهن 17 به جام زر بر دست شه ايد مروق مي چو	385	-874110607582538054	307	542.0	239	338	90.82839965820312	63	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms351	false	4531254711180928684	0	194	0	886	1378	301	بيرون ايد از دن ي-----شهر و برزن خود در چه يابي جز ان كان كاندر-ان شهر-است و برزن ب-----خانه در زنور قرص خورشيد همان بيني كه ڈر تابد -بروزن ---اگر مر روز را مي ديد خواهي سر ازر-وزن برون بايدت كردن چو----جان در تن خرد دردل نهفت---ست ب--امختن ز-دن بر كن نهنبن 20-اگر خواهي كه بوي خوش بيابي ب--مشك سوده در بايد دميدت--- دل از بيهوده خالي كن خرد را ب--دستها سير در خوش نيست سوسن--- زخار و خس چو گلشن كرد خواهي ببايد رفت بام و-بوم گلشن--- چنان باشد سخن در جان جاهل چو در ريزي بخم در گوز و ارزن اگرس----وسن هميخو-اهي نشاندن نخست از جاي سوسن سير بر كن 20 چرا با جام مي مي علم جوءي چرا باشي چو بو قلمون ملون--- نشايد بود گه ماهي و گه مار گليم خر بزر---رشته ميازن image file0481NasirKhusrawDiwan_0373png گر گردن بد--انش داد خواهي ز-جهل ازاد بايد كرد گردن ب-----پيش دن درون دانش چه جوءي ت--را دن به ب--گرد دن هميدن---- چو ميداني كه- از خم كوزه نايد ب--طمع كوزه خم را خيره مشكن--- چو نتواني نشاندن گوز و خرما نبايد بيد-و سنجد را فگندن 5--بخندد هوشيار از حكمت مست هوس را خيره	351	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms385	true	7023893384183604500	77	300	335	1248	1248	300	بيرون ايد از دن 18 به شهر و برزن خود در چه يابي جز ان كان -اندر ان شهر است و برزن 19 به خانه در زنور قرص خورشيد همان بيني كه در تابد ز روزن 20 اگر مر روز رامي--ديد خواهي سر از روزن برون بايدت كردن 21 چو جان در-تن خرد دردل نهفته است به امختن ز دل بر-كن نهنبن 22 اگر خواهي كه بوي خوش بيابي به مشك سوده در بايد دميدن 23 دل از بيهوده خالي كن خرد را به دسته -سير در خوش نيست سوسن 24 زخار و خس چو گلشن كرد خواهي ببايد رفت بام و بوم گلشن 25 چنان باشد سخن در مغز جاهل چو در ريزي ب-ه خم گوز-- ارزن 26 اگر سوسن همي خواهي نشاندن نخست از جاي سوسن سير بر-كن 27 چرا با جام مي مي علم جوءي چرا باشي چو بو-قلمون ملون 28 نشايد بود گه ماهي و گه مار گليم خر به زر رشته مياژن 29 ا------------------------------------گر گردن به دانش داد خواهي ز جهل ازاد بايد كرد گردن 30 به پيش دن درون دانش چهج-وءي تو را دن به به گرد دن همي دن 31 چو ميداني كهت از خم گوز- نايد به طمع گوز- خم را خيره مشكن 32 چو نتواني نشاندن گوز و خرما نبايد بيد و سنجد را فگندن 33 بخندد هوشيار از حكمت مست هوس را خيره-	385	-874110607582538054	794	1307.5	613	964	82.36514282226562	164	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms351	false	4531254711180928684	194	300	886	1376	1378	301	حكمت چون بري ظن بن-----زد عقل حكمت را ترازوست ز-يك من تا هزاران بار صد من--- اگر نادان خريدار دروغ--ست تو با نادان مكن همواره هيجن--- نشايد كرد مر هشيار دل را ب--باد بي خرد بر باد خرمن ---سوي من جاهل--ست ارچه حكيم--ست بن--زد عامه هندوي برهمن 10 نه سور-است ارچه همچون سور از دور پر از بانگ--ست و-انبوه--ست وشيون--- نيابد فضل و مزد روزه داران برهمن گرچه چون روزه -ست الكن ب-----پيش تيغ دنيا مرد ديني جز-از حكمت نپوشد خود و جوشن بح-----كمت شايدت مر خويشتن را هم اينجا-- در بهشت عدن ديذن--- چو در پيدا نهاني را ببيني بدان كامد سوي تو فضل ذوالمن	351	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms386	true	-8490446478485137099	0	126	0	538	1250	300	حكمت چون بري ظن 34 به نزد عقل حكمت را ترازوست ز يك من تا هزاران بار صد من 35 اگر نادان خريدار دروغ است تو با نادان مكن همواره هيجن 36 نشايد كرد مر هشيار دل را به باد بي-خرد بر باد خرمن 37 سوي من جاهل است ارچه حكيم است به نزد عامه هندوي برهمن 38 نه سور است ارچه همچون سور از دور پر از بانگ است و انبوه است -شيون 39 نيابد فضل و مزد روزه-داران برهمن گرچه چون روزه است لكهن 40 به پيش تيغ دنيا مرد ديني جز از حكمت نپوشد خود و جوشن 41 به حكمت شايدت مر خويشتن را هم اينجاست در بهشت عدن ديدن 42 چو در پيدا نهاني را ببيني بدان كامد سوي تو فضل ذوالمن	386	-874110607582538054	475	812.0	371	541	87.80036926269531	97	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms352	false	-2574035510707740603	0	149	0	730	1378	301	چه--------- پرسي چند گوءي چيست حكمت نه مشك--ست و نه كافور و-نه چندن در-----ين پيدا نهاني را چو ديدي برون رفت اشترت از چشم سوزن--- چو گلشن را نميبيني نياري همي بيرون شد از تاريك گلخن نمي----اري ز ناداني فگندن گليم خر ب--وعدها خز ادكن از-----ين درياي بي معبر بح--كمت ببايدت اي برادر مي گذشتن 2 بح--كمت خواه ياري تا براءي كه ماند-ستي ب--چاه اندر چو بيژن از-----ين تاريك چها بيرون شدن را ز-مردان مرد بايد وز زنان زن--- چو قصد شعر حجت كرد خواهي ب--فكرت دامن دل در كمر زن بحر مضارع مثمن اخرب مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن 25 ازكين1 بتپرستان در-هند و-چين و ماچين پر-دردك-شت جانت ا رخ زرد-و روي --رچين image file0481NasirKhusrawDiwan_0374png بايد هميت نا گه يك تاختن بري--شان تا-زان سگان ب--شمشير از دل برون كني كين هر---شب ز درد-- كينه تا روز بر نيايد خشك--ست يشت-گاهت تر-است روي بالين-- نفرين كني بر--يشان وز دل	352	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms386	true	-8490446478485137099	127	300	541	1250	1250	300	چه گوءي چند پرس---------ي چيست حكمت نه مشك است و نه كافور و نه چندن 44 در اين پيدا نهاني را چو ديدي برون رفت اشترت از چشم سوزن 45 چو گلشن را نميبيني نياري همي بيرون شد از تاريك گلخن 46 نميياري ز ناداني فگندن گليم خر به وعده- خز ادكن 47 از اين درياي بي-معبر به حكمت ببايدت اي برادر مي گذشتن 48 ز حكمت خواه ياري تا براءي كه ماندهستي به چاه اندر چو بيژن 49 از اين تاريك چه- بيرون شدن را ز مردان مرد بايد وز زنان زن 50 چو قصد شعر حجت كرد خواهي به فكرت دامن دل در كمر زن genre Q 1 از كين----------------------------------------- بتپرستان در هند و چين و ماچين پر درد گشت جانت-- رخ زرد و روي پر چين 2 ب--------------------------------------ايد هميت نا گه يك تاختن بر ايشان تا زان سگان به شمشير از دل برون كني كين 3 هر شب ز درد و كينه تا روز بر-نيايد خشك است پشت كامت تر است روي بالين 4 نفرين كني بر ايشان از دل-	386	-874110607582538054	594	930.5	463	804	73.88059997558594	121	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms352	false	-2574035510707740603	150	301	734	1378	1378	301	كسي نيز نفرين كند بگوءي از صدق دل كه امين-- واگه نء-ي كه نفرين بر-جان خويش كردي اي واي تو كه كردي بر جان خويش نفرين 5 بتگر بتي تراشد وان- را همي-پرستد زو-نيست رنج كس را ني-زان خداي سنگين نه ب چون بتي گريدي كر رنج و شر ان بت بر كنده گشت و كشته يكرويه ال ياسين-- ان كز بت تو امد بر عترت پيمبر از تيغ حيدر امد بر اهل بدر-و صفين-- لعنت كنم بر-ان بت كز فاطمه فدك را بستد بقهر تا شد رنجورو خوارو غمگين لعنت كنم بران بت كز امت محمد او بود جاهلان را-- اول بت نخستين 10 لعنت كنم بر-ان ----------------------------------------------------------------------------بت كو كرد و شيعت او حلق حسين تشنه از خون خضاب و رنگين--- پيش تء-ند حاضر اهل جفا و لعنت لعنت چرا فرستي خيره ب--چين و ماچين ---ان به كه زير نفرين باشد هميشه جاهل مردار گنده بهتر يوشيده -گشته سر گين-	352	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms387	true	1729548836331795780	2	172	5	683	1282	300	كسي نيز نفرين كند بگوءي از صدق دل كه امين 5 واگه نهاي كه نفرين بر جان خويش كردي اي واي تو كه كردي بر جان خويش نفرين 6 بتگر بتي تراشد و او را همي پرستد زو نيست رنج كس را نه زان خداي سنگين 7 تو چون بتي گزيدي كز رنج و شر ان بت بر-كنده گشت و كشته يكرويه ال ياسين 8 ان كز بت تو امد بر عترت پيمبر از تيغ حيدر امد بر اهل بدر و صفين 9 لعنت كنم بر ان بت-------------------------------------------------------------------- كز امت محمد او بود جاهلان را ز اول بت نخستين 10 لعنت كنم بر ان بت كز فاطمه فدك را بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگين 11 لعنت كنم بر ان بت كو كرد و شيعت او حلق حسين تشنه در خون خضاب و رنگين 12 پيش تواند حاضر اهل جفا و لعنت لعنت چرا فرستي خيره به چين و ماچين 13 ان به كه زير نفرين باشد هميشه جاهل مردار گنده گشته پوشيده به به سر-گين	387	-874110607582538054	553	969.5	421	748	73.93048095703125	126	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms353	false	-6255077544825377013	1	119	2	572	1466	301	گوءي مكنش لعنت ديوانه ام كه خيره شكر نهم طبرزد در موضع تبرزين--- گر عاقلي چو كردي مجروح يشت دشمن مرهم منه بدو نيز هرگر مگر كه زوبين 15 هرگز ازين عجبتر نشنود كس حديتي بشنو حديث و بنشان خشم و ز-پاي بنشين--- باغ- نكو-بياراست از بهر خلق يزدان فردوس- گوي خواهي5 خواهيش نام كن دين پر --ميوه دار باشند درهاي او حكيمان ديوار او ز-حكمت وز ذوالفقار پرچين--- وانگه چهار-تن را در باغ خويش بنشاند وندر نگ--ار بستان يكسر همه دهاقين--- تقويم صورت ما كردند باغبانان برخوان اگر نداني اغاز سوره والتين 20 خوكي ز در در امد در پوست ميش پنهان بگريخته ز شيران مانده ذليل و مسكين--- تا باغبان درو بود از حد خويش نگذشت	353	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms387	true	1729548836331795780	173	297	686	1273	1282	300	گوءي مكنش لعنت ديوانه-ام كه خيره شكر نهم طبرزد در موضع تبرزين 15 گر عاقلي چو كردي مجروح پشت دشمن مرهم منه بدو -بر هرگز مگر كه ژوپين 16 هرگز ازين عجبتر نشنود كس حديثي بشنو حديث و بنشان خشم و ز پاي بنشين 17 باغي نكو بياراست از بهر خلق يزدان خواهيش گوي بستان خوا-هيش نام كن دين 18 پرميوه دار دانا- درهاي او حكيمان ديوار او ز حكمت وز ذوالفقار پرچين 19 وانگه چهار تن را در باغ خويش بنشاند دانا به كار بستان يكسر همه دهاقين 20 تقويم صورت ما كردند باغبانان برخوان اگر نداني اغاز سورة--التين 21 خوگي -بدو در-امد در پوست ميش پنهان بگريخته ز شيران مانده ذليل و مسكين 22 تا باغبان درو بود از حد خويش نگذشت	387	-874110607582538054	524	918.5	411	595	88.06723022460938	97	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms353	false	-6255077544825377013	121	301	581	1466	1466	301	چريدي از رسم خويش و ايين ---چون باغبان برون شد اورد خوي خوكان بر كند بيخ نرگس بشكست شاخ نسرين--- جغد و كلاغ بنشاند انجا كه بود طوطي خار-و خسك پرا گند انجا كه بدر ياحين ---چون خار-و خس قوي شدر-ه كردخوك- ملعون در باغ-- زو برامد قومي همه ملاعين image file0481NasirKhusrawDiwan_0375png در بوستان دنيا تا خوك زاد--زان پس تلخ--ست وشورو---گنده خوش-بوي و چرب و-شيرين--- بنگر بح--شم عبرت تا خلق را ببيني برسان جمع مستان افتاده در مجانين--- ان سيم مينمايد ا--رزيز در ترازو وين زهد ميفروشد در استينش تنين--- از علم پاك جانش وز زهد دل وليكن بر رو نبشته يكسر بر-طيلسانش ياسين 5--گر مشكلي بپرسي زو گويدت كه اين را جز را فضي نگويد كاين را فضي--ست اين هين ---چون گوءيش كه حجت تا نيم-شب نخسبد و-ندر نماز باشد تا صبح بامدادين--- گويد-درست گرديدكاين رافضي--ست بيشك زيرا كه اهل سنت نكند نماز چندين--- گر گوءيش كه يك دم بنشين و علم بشنو كو-خود سخن نگويد جز-با وقار-و تمكين گ---ويد سخن نبايد از رافضي شنيدن كرد اين حديت ما را-خواجه امام تلقين 10 نادان اگر نيايد پيشم عجب-	353	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms388	true	4170735450732327597	0	209	0	906	1273	300	چريدي بر رسم خويش و اءين 23 چون باغبان برون شد اورد خوي خوگان بر-كند بيخ نرگس بشكست شاخ نسرين 24 جغد و كلاغ بنشاند انجا كه بود طوطي خار و خسك پرا-گند انجا كه بد رياحين 25 چون خار و خس قوي شد زه كرد خوگ ملعون در باغ و زو برامد قومي همه ملاعين 26 -------------------------------------در بوستان دنيا تا خوگ زاد ازان پس تلخ است و زشت و گنده خوش بوي و چرب و شيرين 27 بنگر به چشم عبرت تا خلق را ببيني برسان جمع مستان افتاده در مجانين 28 ان سيم مينمايد وا رزيز در ترازو وين زهد ميفروشد در استينش تنين 29 از علم پاك جانش وز زهد دل وليكن بر زر نوشته يكسر بر طيلسانش ياسين 30 گر مشكلي بپرسي زو گويدت كه اين را جز را-فضي نگويد كاين را-فضي است اين هين 31 چون گوءيش كه حجت از نيم شب نخسپد واندر نماز باشد تا صبح بامدادين 32 گويد درست كردي ك--و رافضي است بيشك زيرا كه اهل سنت نكند نماز چندين 33 گر گوءيش كه با او بنشين و علم بشنو كو خود سخن نگويد جز با وقار و تمكين 34 گويد سخن نبايد از رافضي شنودن كرد اين حديث ما را خواجه امام تلقين 35 نادان اگر نيايد پيشم عجب	388	-874110607582538054	803	1355.0	632	949	84.61538696289062	162	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms354	false	558883808300917519	0	78	0	367	1376	301	چه داري پروانه چون برايد هر گز ب--چرخ پروين بحر سريع مطوي بحذوف مفتعلن مفتعلن فاعلن مكر و حسد را ز دل اوار كن اين تن خفتهت را بيدار كن-- نفس جفا پيشهت ماري بداست--- قصد سوي كشتن اين مار كن ب----اتش خرسندي يشكش بسوز بر در پرهيزش بر دار كن-- سركش و-تازنده ستوري بد--است زير ادبهاش گرانبار كن-- پاي ببندش بر -سنهاي پند حكمت را بر-سرش افسار كن --پيشه مدارا-كن باهر--كسي بر-قدر دانش او كار كن ورچه ---	354	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms388	true	4170735450732327597	209	299	906	1269	1273	300	چه داري پروانه چون برايد هر-گز به چرخ پروين genre Q 1------------------------------ مكر و حسد را ز دل اوار كن وين تن خفتهت را بيدار كن 2 نفس جفا پيشهت ماري --است بد قصد سوي كشتن اين مار كن 3 به اتش خرسندي يشكش بسوز بر در پرهيزش بر دار كن 4 سركش و تازنده ستوري بده است زير ادبهاش گرانبار كن 5 پاي ببندش به رسنهاي پند حكمت را بر سرش افسار كن 6 پيشه مدارا كن با هر كسي بر قدر دانش او كار كن 7 ور چه	388	-874110607582538054	316	519.0	245	396	79.79798126220703	69	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms354	false	558883808300917519	79	301	376	1376	1376	301	با بي خرد خويشتن خويش سبكبار1 كن --چون ب--در خانه زنگي شوي روي چو گلنارت چون قار كن-- ور ب--در ترك شوي زان سي بر- در او قار چو گلنار كن--- گرت نه نيك امد از-ان كارويار بس كن از-ان كار نه چون يار كن--- ورت ب--حرب افتد باي-ار كار حرب ب--اندازه و مقدار كن--- نيكخ-ءي را ب--ره عمر در زير خرد مركب رهوار كن وان---گه بي رنج اگر بايدت دست بر--ين گنبد دوار كن--- خوب حصاري بكش از گردخ-ويش خوي نكو-را در-و ديوار كن image file0481NasirKhusrawDiwan_0376png وزخرد و جود و سخا لشكري بر سر ديوار نگهدار كن وان---گه بر-لشكر وبر--حصن خويش بر و لطف را سر و سالار كن ش---اخ وفا-را ب--نكو فعل خويش بر-ور و بي شاخ و كم ازار كن--- سيب خودت را ز هنر بوي ده خانهت ازو كلبها عطار كن س---يرت و كردار گر ازاده-- بر-سنن و سيرت احرار كن--- هرچه بب--ازو نتوانيش كرد دانش با بازو شو يار كن ---دست فرود ار چو اشفت بخت سر ز خمارو-نه هشيار كن خوي---شتن ار چند كه غره نء-ي غرها اين عالم غدار كن--- انكه همي ديش بپيك--ار خويش بردي امروزش پيكار كن--- وانكه ب--نزديك تو دي خوار بود بر-درش امروز تنت خوار كن ور----نه خوش ايدت همي قول من با-فلك گردان پيكار كن1-- چيست كه بيهوش همي-بينمت از چه همي-نالي اقرار كن م---ركب ايمانت اگر لنگ شد-	354	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms389	true	-1803883051063017903	1	263	5	1055	1210	300	با بي-خرد خويشتن خويش سبكسار- كن 8 چون به در خانه زنگي شوي روي چو گلنارت چون قار كن 9 ور به در ترك شوي زان سپس بر در او قار چو گلنار كن 10 گرت نه نيك امد از ان كار پار بس كن از ان كار نه چون پار كن 11 ورت به حرب افتد با يار كار حرب به اندازه و مقدار كن 12 نيكخوءي را به ره عمر در زير خرد مركب رهوار كن 13 وانگه بي-رنج اگر بايدت دست بر اين گنبد دوار كن 14 خوب حصاري بكش از گرد خويش خوي نكو را در و ديوار كن 15 وز ------------------------------------خرد و جود و سخا لشكري بر سر ديوار نگهدار كن 16 وانگه بر لشكر و بر حصن خويش بر و لطف را سر و سالار كن 17 شاخ وفا را به نكو فعل خويش بر ور بيخار كم------ازار كن 18 سيب خودت را ز هنر بوي ده خانهت ازو كلبه- عطار كن 19 سيرت و كردار گر ازادهاي بر سنن و سيرت احرار كن 20 هرچه به بازو نتوانيش كرد دانش با بازو شو يار كن 21 دست فرودار- چو اشفت بخت سر ز خمار دنه هشيار كن 22 خويشتن ار چند كه غره نهاي غره -اين عالم غدار كن 23 انكه همي ديش به بيگار خويش بردي امروزش بيگار كن 24 وانكه به نزديك تو دي خوار بود بر درش امروز تنت خوا ركن 25 ور نه خوش ايدت همي قول من با فلك گردان پيكار كن 26 چيست كه بيهوش همي بينمت از چه همي نالي اقرار كن 27 مركب ايمانت اگر لنگ شد	389	-874110607582538054	899	1490.5	691	1098	81.87613677978516	200	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms355	false	7242543098427112729	32	270	144	1277	1404	301	بر-ان خاءن طرار كن--- ديو كه باشد مگر انكو بجهل-- گويد شلوار ز دستار كن يشگ بتء----- فروخت ب--بازار دين گفت هلا مشك ب--انبار كن ---كيسهت پر-يشگ و يشيز-است رو ---كيسه يكي پيش نكو-سار كن--- عيبها اسرار ن-ي بد علي روي سوي عيبها اسرار كن--- گر نشنود--است كه كرار كيست روي بر-ان صاءن كرار كن--- همبر با-دشت مدان كوه را فكرت را حاكم و معيار كن--- ورت هميب-ايد شو كوه را بشكن و با-هامون هموار كن--- لعنت برهر--كه چنين غدر كرد لعنت بر-جاهل غدار كن image file0481NasirKhusrawDiwan_0377png اي افسر كوه و-چرخ را جوشن خود تيره ب--روي و-فعل تو روشن --چون باد سحرت---را بر انگيزد ديوي سيهي ب--لولو ابستن-- وانگه كه تهي شدي ز-فرزندان چون پنبه شوي ب--كوه بر-خرمن-- امروز ب--اب چشم تو حورا در باغ بشست سبز- پيراهن ا--ز گوهر و در مخنقه1 وياره در كرد ب--دست و-بست بر گردن ح--ورا كه شنود اي مسامانان پرورده ب--اب چشم اهريمن --دشت از تو كشيد مفرش وشي چرخ از تو خزيد در خز ادكن-- با باد چو بيدلان همي-گردي نه خواب و-قرارون--ه خور-و مسكن-- گه همچو يكي پر اتش اژدر ها گه همچو يكي پر-اب پرويزن يك----چند كنون لباس بد مهري از دلت همي-ببايد اهختن--- زيرا كه ز دشت باد نوروزي بربود سپيد خلعت بهمن--- واميخته شد ب--فر فروردين با-چندن سوده اب چون سوزن--- اكنون نچرد گوزن در صحرا جز سنبل و كرويا و اويشن--- بازي نكند مكر ب--جماشي1 با زلف بنفشه عارض سوسن ---چون روي منيژه شد-گل سوري	355	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms390	true	-5857477210930850756	0	300	0	1214	1214	300	بر ان خاءن طرار كن 31 ديو كه باشد مگر انكو به جهد گويد شلوار ز دستار كن 32 پشك به تو فروخت به بازار دين گفت هلا مشك به انبار كن 33 كيسهت پر پشك و پشيز است و روي كيسه يكي پيش نگونسار كن 34 عيبه- اسرار نبي بد علي روي سوي عيبه- اسرار كن 35 گر نشنوده است كه كرار كيست روي بر ان صاين كرار كن 36 همبر با دشت مدان كوه را فكرت را حاكم و معيار كن 37 ورت همي بايد شو كوه را بشكن و با هامون هموار كن 38 لعنت بر هر كه چنين غدر كرد لعنت بر جاهل غدار كن genre Q 1------------------------------ اي افسر كوه و چرخ را جوشن خود تيره به روي و فعل تو روشن 2 چون باد سحر تو را بر-انگيزد ديوي سيهي به لولو ابستن 3 وانگه كه تهي شدي ز فرزندان چون پنبه شوي به كوه بر خرمن 4 امروز به اب چشم تو حورا در باغ بشست سبزه پيراهن 5 وز گوهر و زر مخنقه و ياره در كرد به دست و بست بر گردن 6 حورا كه شنود اي مسلمانان پرورده به اب چشم اهر-من 7 دشت از تو كشيد مفرش وشي چرخ از تو خزيد در خز ادكن 8 با باد چو بيدلان همي گردي نه خواب و قرار و نه خور و مسكن 9 گه همچو يكي پر اتش اژدر-ها گه همچو يكي پر اب پرويزن 10 يك چند كنون لباس بد مهري از دلت همي ببايد اهختن 11 زيرا كه ز دشت باد نوروزي بربود سپيد خلعت بهمن 12 واميخته شد به فر فروردين با چندن سوده اب چون سوزن 13 اكنون نچرد گوزن بر صحرا جز سنبل و كرويا و اويشن 14 بازي نكند مگر به جماشي- با زلف بنفشه عارض سوسن 15 چون روي منيژه شد گل سوري-	390	-874110607582538054	1054	1708.0	823	1251	84.25260162353516	231	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms356	false	-3256859918399686375	0	241	0	1115	1401	301	مست خلق شد يارب چون--ست كه مانده ام ب--زندان من--- من رانده بهم چو پيش كه باشد طنبوري و پاي-كوب و بر بطرن ---از بهر خداي سوي اين ديوان يكي بنگر ب--چشم دلت اي سن2-- ده جاي ب--زر عمامها مطرب صد جاي دريده موزها مءذن--- حاكم ب--چراغ از پس مس----تي از دبها مزگت افگند روغن image file0481NasirKhusrawDiwan_0378png زين پايگه زوال هر روزي سر بر نكند ز مستي ان كودن--- ور مرغ بيرد از برش گويد پري بر كن ب--پيش من بفگن--- وز بخل نيوفتد ب--صد حيلت از مشت پر-ارزنش يكي ارزن بي --رشوت اگر فريشته-- گردي گرد در او نشايدت گشتن ---چون رشوه ب--زير زانويش درشد صد-كاج قوي ب--تاركش برزن ح---اكم در خورد-شهريان بايد نيكو نبود فرشته در گلخن--- نشناسم از--ين عظيم گو-باره جز دشمن خويش بالمثل يكتن---- گويند چرا چو ما نميباشي بر ال رسول مصطفي دشمن--- گفتار محمد رسول الله است2 وندر دل كينه چون كه قارن د---يوانه شد -است مردم اندر-دين ان زين سو بازو اين ازان سو زن بي --بند نشايدي يكي زينها گر چند ب--نرخ زر شدي اهن--- اي انكه ب--امر ت-ست گردنده اين گنبد پر چراغ بي روزن--- از گرد من اين سپاه ديوان را ب--قدرت و فضل خويش بيراگن--- جز انكه بي--يش تو همي-نالم من پيش كه دانم اين سخن گفتن--- حاكم ب--ميان خصم و ان من پيغمبر ت-ست روز پا داشن بحر رمل مثمن مخبون مجدوع چهار اركان كان جانست چنين باشد جان را كان چرخ گردنده و اجرام و چهار اركان	356	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms391	true	634573405872563542	39	300	146	1246	1246	300	مست خلق شد يارب چون است كه مانده-ام به زندان من 19 من رانده بهم چو پيش گه باشد طنبوري و پاي كوب و بر-بطزن 20 از بهر خداي سوي اين ديوان يكي بنگر به چشم دلت اي سن 21 ده جاي به زر عمامه- مطرب صد جاي دريده موزه- م-ذن 22 حاكم به چراغ در بسي از مستي از دبه- مزگت افگند روغن 23 -------------------------------------زين پايگه زوال هر روزي سر بر نكند ز مستي ان كودن 24 ور مرغ بپرد از برش گويد پري بر-كن به پيش من بفگن 25 وز بخل نيوفتد به صد حيلت از مشت پر ارزنش يكي ارزن 26 بيرشوت اگر فر-شتهاي گردي گرد در او نشايدت گشتن 27 چون رشوه به زير زانو-ش درشد صد كاج قوي به تاركش برزن 28 حاكم در-خورد شهريان بايد نيكو نبود فرشته در گلخن 29 نشناسم از اين عظيم گو باره جز دشمن خويش به مثل يك تن 30 گويند چرا چو ما نميباشي بر ال رسول مصطفي دشمن 31 گفتار محمد رسول الله وان----در دل كينه چون كه قارن 32 ديوانه شده است مردم اندر دين ان زين-سو باز و-ين از انسو زن 33 بيبند نشايدي يكي زينها گر چند به نرخ زر شدي اهن 34 اي انكه به امر توست گردنده اين گنبد پر چراغ بي-روزن 35 از گرد من اين سپاه ديوان را به قدرت و فضل خويش بپراگن 36 جز انكه به پيش تو همي نالم من پيش كه دانم اين سخن گفتن 37 حاكم به ميان خصم و ان من پيغمبر توست روز پا-داشن genre Q 1--------------------------------------------------------- چرخ گردنده و اجرام و چهار اركان-	391	-874110607582538054	960	1547.5	747	1213	79.14262390136719	189	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms356	false	-3256859918399686375	227	301	1052	1401	1401	301	كان جان--ست چنين باشد جان را كان چرخ گردنده و اجرام و چهار اركان-- كان جان--ست كه پرجانور-است اين چرخ گرچه خودني-ست مراين نادره-كان-را-جان 20 گوهر كان دلم نيز چنين شايد خوب و هشيار-و سخن-گوي و معاني-دان --نامها- كرد خدا چون ب--خرد زي تو نامه را نيست مگر صورت تو عنوان-- نيك زين عنوان بنديش و مراد او همه زين عنوان چون روز-همي برخوان-- در تن خويش ببين عالم را يكسر هفت نجم و-	356	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms392	true	2720873705353340529	0	82	0	340	1243	300	كان جان است چنين باشد جان ر--------------------------------ا كان 2 كان جان است كه پرجانور است اين چرخ گرچه خود نيست مراين نادره كان را جان 3- گوهر كان دلم نيز چنين شايد خوب و هشيار و سخن گوي و معاني دان 4 نامهاي كرد خدا چون به خرد زي تو نامه را نيست مگر صورت تو عنوان 5 نيك زين عنوان بنديش و مراد او همه زين عنوان چون روز همي برخوان 6 در تن خويش ببين عالم را يكسر هفت-نجم و	392	-874110607582538054	311	520.5	247	374	83.15508270263672	70	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms357	false	-4462985864295643989	0	178	0	854	1444	301	ده و-دو برج و چهار-اركان-- تا بداني كه تو باري و جهان تخم--ست كيست دهقان تو و تخم تو جز يزدان image file0481NasirKhusrawDiwan_0379png نه عجب كز تو خطر يافت جهان زيرا خطر تخم ب--بار است سوي دهقان-- مير بر تخت در ايوانش فرود ارد چو- خردمند-و گراميش بود مهمان--- گر نه مهمان خداءي تو ت-را ايزد چون نشاند--است در--ين پرز--چراغ ايوان--- كيستي بنگر كز بهر تو ميرويد در-صدف مرجان و1 در خاك كهن ريحان--- كيستي بنگر كز بهر تو ميزايد مه و-خورشيد زرو--سيم و سرب كيوان--- مزه اندر شكر-و بوي ب--مشك اندر هردو از بهر تو-ماند -است چنين پنهان--- خوش و ناخوش كه از--ين خاك همير-ويد زين طعام--ست ت--را جمله و-زان درمان م----ر سرما را خز-است و ترا جوشن اب دريا را كشتي--ست ت--را پالان--- تو اميري-و فصيحي و ت--را رعيت حيوانند كه گنگ-ند همه ايشان 10 نيست پوشيده كه شاه حيواني تو كه نه عرياني و ايشان همگان عريان--- بنده و-كار كنانند ت--را گوءي تو سليماني و ايشان همگان ديوان ---ديو اگر كاركن بي خرد و دين--ست ي- حقيقت همه ديو-ند ت--را حيوان--- بلكه گر-ديو سخن	357	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms392	true	2720873705353340529	82	298	340	1237	1243	300	ده و دو برج و چهار اركان 7 تا بداني كه تو باري و جهان تخم است كيست دهقان تو و تخم تو جز يزدان 8 --------------------------------------نه عجب كز تو خطر يافت جهان زيرا خطر تخم به بار است سوي دهقان 9 مير بر تخت در ايوانش فرود ارد چون خردمند و گراميش بود مهمان 10 گر نه مهمان خداءي تو تورا ايزد چون نشانده است در اين پر ز چراغ ايوان 11 كيستي بنگر كز بهر تو ميرويد در صدف مرجان--- در خاك كهن ريحان 12 كيستي بنگر كز بهر تو ميزايد مه و خورشيد زر و سيم و سرب كيوان 13 مزه اندر شكر و بوي به مشك اندر هردو از بهر تو مانده است چنين پنهان 14 خوش و ناخوش كه از اين خاك همي رويد زين طعام است تو را جمله و زان درمان 15 تير سرما را خز است تو را جوشن اب دريا را كشتي است تو را پالان 16 تو اميري و فصيحي و تو را رعيت حيوانند كه گنگاند همه ايشان 17 نيست پوشيده كه شاه حيواني تو كه نه عرياني و ايشان همگان عريان 18 بنده و كار-كنانند تو را گوءي تو سيلماني و ايشان همگان ديوان 19 ديو اگر كاركن بي-خرد و دين است پس حقيقت همه ديواند تو را حيوان 20 بلكه گر ديو سخن	392	-874110607582538054	797	1303.5	627	940	84.7872314453125	172	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms357	false	-4462985864295643989	180	301	863	1444	1444	301	راه--ست عامه گمرهتر ديوند همه يكسان--- تو چ--گوءي كه جهان از-قبل اينهاست كه دريغ ايد ريشانت همي كه-دان 5 ع-امه ديو است اگر ديو خطا گويد جز خطا باشد هر گز سخن حيران--- ابر چون بر -زمي شوره فرو بارد گرچه روشن باشد تيره شود پايان شوحذر ---دار حذر زين يله گوباره بل نه گوباره كز--ين قافلها شيطان ز---ين قوي قافلها كور-و كر اي خواجه نتواند كه رهد هيچ حكيم اسان ---شهر بگذار بديشان و ب--دشتان شو دشت خالي به چون شهر- پر-از گرگان 20 بل بزن--دان درشو خوش بنشين زيرا صحبت نادان صد-ره بتر از زندان--- جز كه يمگان نرهانيد مرا زينها عدل باراد بر--ين شهره زمين يزدان گ---رچه زندان سليمان نبي بود است نيست زندان بل باغي--ست مرا-يمگان--- مشواد-	357	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms393	true	-7382560626934207516	1	140	3	626	1298	300	راه است عامه گمرهتر ديوند همه يكسان 21 تو چه گوءي كه جهان از قبل اينهاست كه دريغ ايد زيشانت همي كه دان 22 عامه ديو--ست اگر ديو خطا گويد جز خطا باشد هر-گز سخن حيران 23 ابر چون به رزمي شوره فرو بارد گرچه روشن باشد تيره شود پايان 24 شو حذردار حذر زين يلهگو باره بل نه گوباره كز اين قافله- شيطان 25 زين قوي قافله- كور و كر اي خواجه نتواند كه رهد هيچ حكيم اسان 26 شهر بگذار بديشان و به دشتان شو دشت خالي به چون شهره پر از گرگان 27 بل به زندان درشو خوش بنشين زيرا صحبت نادان صد ره بتر از زندان 28 جز كه يمگان نرهانيد مرا زينها عدل باراد بر اين شهر- زمين رحمان 29 گرچه زندان سليمان نبي بودهاست نيست زندان بل باغي است مرا يمگان 30 مشواد	393	-874110607582538054	553	943.0	438	629	87.91732788085938	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms358	false	-150242659777811967	0	145	0	667	1402	301	اين بقعه خود نشود هرگز تا قيامت ب--حق ال نبي ويران--- خيل ابليس چو بگرفت خراسان را جز ب--يمگان در نگرفت قرار ايمان 25 اي خردمند مشو غره بدانك ابليس باد كرد است ب--خلق اندر شادروان image file0481NasirKhusrawDiwan_0380png گرچه نيكو-و بلند است و قوي خانه يست يا بيش كه بر برف بود بنيان--- دست اندر رسن ال پيمبر زن تا ز ديوان نرود بر تن تو دستان ---تخم هر معصيت اي پور پدر جهل--ست نارد اين تخم بري جز كه همه عصيان ت---خم بد-را چه بود بار مگر هم بد مكر فرعون كه يذ رفت مگر-هامان ---جهل را از دل تو علم بر ارد بيخ خاك تاريك ب--خورشيد شود رخشان--- مردمي كن ب--طلب دين كه بدان داد-است ايزدت عمر كه تا به شوي اي نادان--- گر ستوري كني و علم نياموزي بر تو تاوان بود اين عمر بلي تاوان گرت------را همت-بر خواب-و خور افتاد-است	358	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms393	true	-7382560626934207516	140	300	626	1298	1298	300	اين بقعه خود نشود هرگز تا قيامت به حق ال نبي ويران 31 خيل ابليس چو بگرفت خراسان را جز به يمگان در نگرفت قرار ايمان 32 اي خردمند مشو غره بدانك ابليس باد كردهاست به خلق اندر شادروان 33------------------------------------- گرچه نيكو و بلند است و قوي خانه پست يا-بيش چو بر برف بود بنيان 34 دست اندر رسن ال پيمبر زن تا ز ديوان نرود بر تن تو دستان 35 تخم هر معصيت اي پور پدر جهل است نارد اين تخم بري جز كه همه عصيان 36 تخم بد را چه بود بار مگر هم بد مكر فرعون كه پذ-رفت مگر هامان 37 جهل را از دل تو علم بر-ارد بيخ خاك تاريك به خورشيد شود رخشان 38 مردمي كن به طلب دين كه بدان دادهاست ايزدت عمر كه تا به شوي اي نادان 39 گر ستوري كني و علم نياموزي بر تو تاوان بود اين عمر بلي تاوان 40 گر تو را همت بر خواب و خور افتادهاست-	393	-874110607582538054	613	1065.0	475	713	85.9747543334961	133	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms358	false	-150242659777811967	145	253	667	1170	1402	301	گزت گويم كه ستوري نبود بهتان--- سوي هشيار-و خردمند ستوري تو گر ت--را از دين مشغول كند دندان 10 اي ب--نان كرده بدل عمر گرامي را من نديدم چوتو--بيحاصل بازرگان--- طمعت گرد جهان خيره همي-تازد گوي گشت-ستي اي پير-و طمع چوگان--- مرد غواص ب--درياي بزرگ اندر جان شيرين بدهد بر طمع مرجان--- جهد ان كن كه از--ين كان جهان جان را بر گذاري ب--خرد زين فلك گردان--- چه روي از يس اين ديو گريزنده چه زني پتك بر--ين سرد و قوي سندان 14 مر-مرا تازه جواني زيس او شد اي جوان گر خبرت هست چنين خلقان--- اي جوان عبرت از--ين پير-هم اكنون كير از سر-سولان بنديش-هم از پالان	358	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms394	true	-3575275166416077455	0	129	0	544	1254	300	گرت گويم كه ستوري نبود بهتان 41 سوي هشيار و خردمند ستوري تو گر تو را از دين مشغول كند دندان 42 اي به نان كرده بدل عمر گرامي را من نديدم چو تو بيحاصل بازرگان 43 طمعت گرد جهان خيره همي تازد گوي گشتهستي اي پير و طمع چوگان 44 مرد غواص به درياي بزرگ اندر جان شيرين بدهد بر طمع مرجان 45 جهد ان كن كه از اين كان جهان جان را بر-گذاري به خرد زين فلك گردان 46 چه روي از پس اين ديو گريزنده چه زني پتك بر اين سرد و قوي سندان 47 مر مرا تازه جواني زپس او شد اي جوان گر خبرت هست چنين خلقان 48 اي جوان عبرت از اين پير هم اكنون گير از سر سولان بنديش هم از پايان	394	-874110607582538054	491	847.5	384	545	90.09174346923828	106	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms469	false	8848928568359819216	0	236	0	1063	1369	301	اي مر ت-را گرفته بت خوش زبان زبون تو خوش بدو سپرده-دل مهربان ربون11 image file0481NasirKhusrawDiwan_0507png اندر حريم تن نكرد جان تو قرار نا ناوري دل از حرم دلبران برون بر -گير دل ز-بلخ و بنه تن ز-بهر دين چون من غريب و زار ب--مازندران درون-- زيرا كه عيب و علت كندي كارد را سوهان علاج داند كردن- فسان فسون-- دنيا ز من بجست چو- من دين بيافتم طاعت هميم دارد دندان كنان كنون 5 گ---ر سر بر اوري ز گريبان دين حق با نا كسان كله زن-و با خاسران سرون-- با اهل بيت خويش --سر دين فراشت----ست اينجاست مانده در كف بيگايگان نگون-- با اهل علم و مرد خردمند كن مكن با مردم-- خسيس- مثل با سگان سكون-- نايد ز چوب كژ ستون گر تو راستي دين را بجز-تو نيست سوي راستان ستون--- هشيار باش و راست رو و-هر سءي متاز در جوي و جر جهل چو-اين ماهيان1 هيون 10 مغزت تهي ز-علم و تهي معده ت از-طعام--- هل تا چو خر-كنند مر-اين خربطان بطون---------- از بهر-چه اي پير خردمند هنر بين بر اسپهوي -كرد دلت بار دگر زين-- دين--ست نهال شكر حكمت پو را بنشانش و ب--هر وقت ازو بار شكر-چين مر---بند هوي را بجز از حكمث نگشاد حكمت برد-از عارض و رخسار چو-زر-چين-- اين--ست ت--را منزل-و زاد اي سفري مرد بر گير هلا-زاد و همه بار سفر زين 5 طين--ست ت--را اصل بلي ليكن بنگر كان چيست كزو گشت چنين يار هنرطين	469	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms395	true	6878514907971644968	30	300	111	1199	1199	300	اي مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون 2---------------------------------------- اندر حريم مي نكند جان تو قرار تا ناوري دل از حرم دلبران برون 3 برگير دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دين چون من غريب و زار به مازندران درون 4 زيرا كه عيب و علت كندي كاردار- سوهان علاج داند كرد و فسان فسون 5 دنيا ز من بجست چون من دين بيافتم طاعت هميم دارد دندان كنان كنون 6 گر بر سر برا-وري ز گريبان دين حق با نا-كسان كله زن و با خاسران سرون 7 با اهل---- خويش گوهر دين تو روشن است اينجاست مانده در كف بيگانگان نگون 8 با اهل علم و مرد خردمند كن مكن با مردمان خس به مثل با سگان سكون 9 نايد ز چوب كژ ستون گر تو راستي دين را بجز تو نيست سوي راستان ستون 10 هشيار باش و راست رو و هر سوي متاز در جوي و جر جهل چو اين ماهيان- هيون 11 مغزت تهي ز علم و---- معده-ت از طعام پر هل تا چو خر كنند پر اين خربطان بطون genre Q 1 از بهر چه اي پير هشيوار هنر-بين بر اسپ هوا كرد دلت بار دگر زين 2 دين است نهال شكر حكمت پو-را بنشانش و به هر وقت ازو بار شكر چين 3 مر بند هوا را بجز از حكمت نگشاد حكمت برد از عارض و رخسار چو زر چين 4 اين است تو را منزل و زاد اي سفري مرد بر-گير هلا زاد و همه بار سفر زين 5 طين است تو را اصل بلي ليكن بنگر كان چيست كزو گشت چنين يار هنرطين-	395	-874110607582538054	967	1590.5	746	1145	84.45414733886719	212	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms359	false	5457710565517353747	0	159	0	744	1409	302	كندو --زين ديو وفا چرا طمع دا-----ري هر گز جويد كس از-عدو دارو-- همواره حذر كن ار خرد داري--- همچون من ازين بناي پا اهو2 image file0481NasirKhusrawDiwan_0381png در دست زمان سييد شد زاغت1 كس زاغ سپيد كرد جز جادو --جادوي زمانه را يكي پر-است زين سوش سيه سپيد ديگر سو-- زين روي ترش ا بدان همي-گردي وز-حرص رطب همي-خوري مازو هر --چند مهار خلق بگرفتند امروز تكين و-اي-لك وپيغو---1 نوميد مشو ز رحمت يزدان سبحانك لا اله الا هو ----ر شو -بهتر بع--الم علوي زين عالم پر عوار پر اهو--- بنگر كه صدف ز-قطرها باران در بحر چگونه ميكند لولو--- از ديو ق----ريشته كند نفسي ك-ش عقل هميكند قوي---- بازو--- نشنود-ستي كه خاك زو گردد از ساخته كدخدا و كد بانو ---وان خار--- درشت خواربي معني مشك ختني همي-كندش اهو--- نيكي بگزين و بد ب--نادان ده روغن ب--خرد جد اكن از-پينو--- كز خاك دو-تخم مي پديد ايد اين خوش خرما و-ان ترش لميو--- از مرد كمال جوي و	359	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms396	true	-35487811833041554	114	299	483	1245	1248	300	كندو 5 زين ديو وف----ا طمع چه ميداري هر-گز جويد كس از عدو دارو 6 همواره حذر كن ار خرد داري تو همچو- من از-- طبيب باباهو 7--------------------------------------- در دست زمان سپيد شد زاغت- كس زاغ سپيد كرد جز جادو 8 جادوي زمانه را يكي پر است زين سوش سيه سپيد ديگر سو 9 زين سوي پرش-- بدان همي گردي وز حرص رطب همي خوري مازو 10 هرچند مهار خلق بگرفتند امروز تگين و ايللك و يپغو 11 نوميد مشو ز رحمت يزدان سبحانك لا اله الا هو 12 بر شو ز هنر به عالم علوي زين عالم پر عوار پر اهو 13 بنگر كه صدف ز قطره- باران در بحر چگونه ميكند لولو 14 از ديو كند فريشته---- نفسي كهش عقل همي--- قوي كند بازو 15 نشنودهستي كه خاك زر گردد از ساخته كدخدا و كد-بانو 16 وان خوار و درشت خار بي-معني مشك تبتي همي كندش اهو 17 نيكي بگزين و بد به نادان ده روغن به خرد جدا كن از پينو 18 كز خاك دو تخم مي پديد ارد اين خوش خرما و ان ترش ليمو 19 از مرد كمال جوي و	396	-874110607582538054	647	981.0	499	822	78.71046447753906	129	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms469	false	8848928568359819216	236	286	1063	1300	1369	301	اي رفته چهل سال ب--تن در ره دنيا گمراه چرا-شد دل هشيار تو در دين-- راهت بنمايم سوي دين گر تو نگيري اندر دل از--ين پند پدروار -مراكين-- دار گذر-است اينت ب--پرهيز-و ب--طاعت نشتاب-و بپرهيز-- رو از دار گذر هين-- بنداز طبرزين چو طبرزه بشنو-پند جز- من بطب--رزد كه كند	469	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms396	true	-35487811833041554	1	66	2	264	1248	300	اي رفته چهل سال به تن در ره دنيا گمراه چرا شد دل هشيار تو در دين 7 راهت بنمايم سوي دين گر تو نگيري اندر دل از اين پند پدروار پدر كين 8 دار گذر است اينت به پرهيز و به طاعت بشتاب و بپرهيز و رو از دار گذر هين 9 بنداز تبرزين چو طبرزد بشنو پند چون من به طبرزد كه كند	396	-874110607582538054	228	368.5	178	262	87.02290344238281	50	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms359	false	5457710565517353747	159	299	744	1370	1409	302	خوشخوءي منگر ب--جمال و صورت نيكو--- كابروي و مژه عزيز تر باشند هر چند بزرگتر بود---- گيسو--- وز خلق بجاه وعلم ب------رتر شو مر چند بوند با تو هم-زانو--- كز موي سرت عزيز تر باشد هرچند---- فروتر است ازو ابرو ---سوي تو نويدگر فرستادند بر دست زمانه زا فرينش دو--- يكي سوي دوزخت همي-خواند يگي سوي عز و نعمت مينو--- هريك ب--رهيت ميكشد ليكن بر شخص پديد ناوود نيرو--- اين با-خوي نيك و نعمت ح--كمت اندر ر-ه راست ميكشد بازو--- وان جان ت--را همي-كند تلقين با كوشش مورو گر بز-ي راسو--- برگير ره بهشت و كوشش كن كاين نيست ره- محال و نامرجو--- بنشان زسرت خمار-و خود بنشينب حيران چو ب--چنگ باز در تيهو--- جز پند حكيم و علم كي راند صفراي جهالت از سرت الو بي ح--كمت نيست بو تر و بهتر ترك از حبشي و تازي از هندو	359	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms397	true	4964982317734009960	0	158	0	672	1274	300	خوش---- منگر به جمال و صورت نيكو 20 كابرو- و مژه عزيز-تر باش-د هر-چند ازو فزونتر است گيسو 21 وز خلق ب--ه -علم و جاه برتر شو هرچ-ند بوند با تو هم زانو 22 كز موي سرت عزيز-تر باشد هرچند ازو فروتر است---- ابرو 23 سوي تو نويدگر فرستادند بر-دست زمانه ز افرينش دو 24 يكي سوي دوزخت همي خواند يكي سوي عز و نعمت مينو 25 هريك به رهيت ميكشد ليكن بر شخص پديد ناورد نيرو 26 اين با خوي نيك و نعمت و حكمت اندر راه راست ميكشد سازو 27 وان جان تو را همي كند تلقين با كوشش مور- گر بزيي راسو 28 برگير ره بهشت و كوشش كن كاين نيست رهي محال و نامرجو 29 بنشان زسرت خمار و خود منشين- حيران چو به چنگ باز در تيهو 30 جز پند حكيم و علم كي راند صفراي جهالت از سرت الو 31 بيحكمت نيست بر-تر و بهتر ترك از حبشي و تازي از هندو	397	-874110607582538054	582	929.5	451	693	83.98268127441406	111	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms360	false	-1124965802510474477	0	76	0	384	1500	301	ايا گشته غره ب--مكر زمانه ز مكرش ب--دل گشتي اگاه يا نه-- يگانه زمانه شد-ستي وليكن نشد هيچ-كس را زمانه يگانه-- زمانه بسي پند دادت وليكن تو مي در نيابي زبان زمانه-- نبيني همي خويشتن را نشسته غريب و سينجي ب--خانها كسانه نگوي--ند كاين خانه بدمرف-لان را ب--ميراث ماند از فلان يا فلانه ت----را گر-همي پند خواهي گرفتن زبان فلان و فلانه--ست خانه-- چو خانه بماند و برفتند ايشان نخواهي تو-ماندن همي جاودانه ن--خواهد همي ماند	360	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms397	true	4964982317734009960	205	299	859	1272	1274	300	ايا گشته غره به مكر زمانه ز مكرش به دل گشتي اگاه يا نه 2 يگانه زمانه شدي تو وليكن نشد هيچ كس را زمانه يگانه 3 زمانه بسي پند دادت وليكن تو مي در نيابي زبان زمانه 4 نبيني همي خويشتن را نشسته غريب و سپنجي به خانه- كسانه 5 بگفتند كاين خانه مر بوفلان را به ميراث ماند از فلان -و فلانه 6 تو را گر همي پند خواهي گرفتن زبان فلان و فلانه است خانه 7 چو خانه بماند و برفتند ايشان نخواهي تو ماندن همي جاودانه 8 نخواهد همي ماند	397	-874110607582538054	367	627.5	291	415	88.4337387084961	72	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms360	false	-1124965802510474477	77	301	390	1500	1500	301	مرگت بدين خرمن اندر نه كاه و نه دانه-- پدرت و برادرت و فرزندو مادر شد-ستند نا چيز و گشته فسانه--- تو پنجاه سال ازيس مرگ- ايشان فسانه شنودي و خوردي رسانه--1 در--ين ره-گذر چند خواهي نشستن چرا بر نخيزي چه ماندت بهانه--- دويدي بسي از پس ارزوها ب--روز جواني چو گاو ب جوانه--- كشان دامن اندر ره-- كوي و برزن زتان دست بر شعرها-ي زنانه--- چه لافي كه من يك چمانه بخوردم چه فضل--ست يس مر ت--را بر-چمانه ب-----شهر تو گر چه گران--ست اهن نشاءي توبي بند-و بي زاولانه ك---نون پارساءي همي-كرد خواهي چو-ماندي ب--سان خري پير--ولانه4-- چگونه شود پارسا مرد جاهل همي خيره گر به كني تو ب--شانه چودا----نش نداري تو در پارساءي ب--سان لگامي بوي بي دهانه بس-----ست اين-كه گفتمت كافزون نخواهد چو تازي بود اسب يك تازيانه ب-----هنگام اموختن فتنه بودي تو ديوانه سر بر ترنگ چغانه--- چو خربي خرد-زاني اكنون كه انگه ب--مزد دبستان خريدي لكانه image file0481NasirKhusrawDiwan_0383png كنون لاجرم چون سخن گفت بايدت بماند ت--را چشم بر اسمانه ---بداني چودر ماني ان جا كزان جا نه بربط رهاند ت--را نه ترانه--- بياموز اگر پارسا بود خواهي مكن ديور ا-جان خويش اشيانه1 بد----انش گراي و در--ين روز پيري برون افگن از-سر خمار شبانه--- بباشي اگر دل ب--دانش نشاني ب--اندك زماني ب--دانش نشانه بد-----انش بيلفنج نيكي كزين -جا نيايند با تو نه خانه نه مانه--- خداي از تو طاعت-	360	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms398	true	-8233241581885186133	1	269	4	1178	1312	300	مرگي بدين خرمن اندر نه كاه و نه دانه 9 پدرت و برادرت و فرزند- مادر شدهستند نا-چيز و گشته فسانه 10 تو پنجاه سال از پس عمر ايشان فسانه شنودي و خوردي رسانه 11 در اين ره گذر چند خواهي نشستن چرا بر-نخيزي چه ماندت بهانه 12 دويدي بسي از پس ارزوها به روز جواني چو گاو --جوانه 13 كشان دامن اندر ده و كوي و برزن زنان دست بر شعرها و زمانه 14 چه لافي كه من يك چمانه بخوردم چه فضل است پس مر تو را بر چمانه 15 به شهر تو گر-چه گران است اهن نشاءي تو بيبند و بيزاو لانه 16 كنون پارساءي همي كرد خواهي چو ماندي به سان خري پير و لانه 17 چگونه شود پارسا مرد جاهل همي خيره گر-به كني تو به شانه 18 چو دانش نداري تو در پارساءي به سان لگامي بوي بي-دهانه 19 بس است اين كه گفتمت كافزون نخواهد چو تازي بود اسپ يك تازيانه 20 به هنگام اموختن فتنه بودي تو ديوانه-سر بر ترنگ چغانه 21 چو خر بيخرد زاني اكنون كه انگه به مزد دبستان خريدي لكانه 22 ك-------------------------------------نون لاجرم چون سخن گفت بايد- بماند تو را چشم بر اسمانه 23 بداني چو درماني انگه كز ان-جا نه بربط رهاند تو را نه ترانه 24 بياموز اگر پارسا بود خواهي مكن ديو را جان خويش اشيانه 25 به دانش گراي و در اين روز پيري برون افگن از سر خمار شبانه 26 بباشي اگر دل به دانش نشاني به اندك زماني به دانش نشانه 27 به دانش بيلفنج نيكي كز اينجا نيايند با تو نه خانه نه مانه 28 خداي از تو طاعت	398	-874110607582538054	1004	1639.5	802	1222	82.16039276123047	191	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms361	false	-4576224303173256475	25	294	123	1363	1392	301	درياست بس بي كرانه ---گمان كسي را وفا نايد از وي حكيمان بسي كرده اند اين گمانه--- چو-نيك و-بدش نيست باقي چه باشي ب--نيك و بدش غمگن و شادمانه--- جهان خانها راستان نيست ر اهت بگردان سوي خانها راستانه ت-----را خانه دينست-- و دانش دران--- بدين خانه شو سخت كن در ب--فانه ب -مكن كاهلي بيشتر زين كه ناگه زمانه برون گيردت زين ميانه--- سخنهاي حجت ب--عقل--ست سخته مگردان ترازوي او را زبانه بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن گرگ امد -است گرسنه و دشت پر-بره افتاده در رمه رمه رفته ب--شب-چره گرك---از رمه خوران و رمه در گيا چران هر-يك ب--حرص خويش هميا يركند دره 20 گرگ گيا بره ست و بره گرگ را گيا --اين نكته ياد-گير كه نغز است و نادره نيكو در----ين مثال تن خويش را ببين گرگ و بره مباش-و بترس از مخاطره-- از بهر انكه تا بره گيري نگر ترا اي بي تميز مر دگري را مشو بره گرن---ه بره نه گرگ نءي- بر در امير چوني جواب راست بده بي مناظره كر تو نايستي زبي ميسرها امير ترسم كه پر زگرد بماندش مطيره image file0481NasirKhusrawDiwan_0384png ترسم همي كه گر تو نباشي ز لشكرش بي تو نه قلب و ميمنه ماند نه ميسره---------------------------------------------------------------- فخري مكن بران كه تو-ميده-ا بره خوري يارت ب--اب در-زده يك نان فخفره--- زيرا كه هم ت--را و هم او را همي بسي بي شام و چاشت بايد خفتن--- مقبره--- چون نشنوي همي و نبيني همي ب--دل گوشت ب--مطربست-- و دو چشمت ب--مسخره در--- ارزوي انكه ببيني شگفتي- بر منظري نشسته و چشمت بي-نجره--- چيزي همي عجبتر از--ين در چه بايدت بسته ب--بند سخت درين -	361	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms399	true	-1686316595875926386	0	300	0	1242	1242	300	درياست بس بي-كرانه 31 گمان كسي را وفا نايد از وي حكيمان بسي كرده-اند اين گمانه 32 چو نيك و بدش نيست باقي چه باشي به نيك و بدش غمگن و شادمانه 33 جهان خانه- راستان نيست ر-اهت بگردان سوي خانه- راستانه 34 تو را خانه دين است و دانش درون شو بدان خانه -و سخت كن در به فانه 35 مكن كاهلي بيشتر زين كه ناگه زمانه برون گيردت زين ميانه 36 سخنهاي حجت به عقل است سخته مگردان ترازوي او را زبانه genre Q 1 گ------------------------------------------------رگ امده است گرسنه و دشت پر بره افتاده در رمه رمه رفته به شب چره 2 گرگ از رمهخواران و رمه در گيا چران هر يك به حرص خويش همي پر كند دره 3 -گرگ گيا برهاست و بره گرگ را گياست اين نكته ياد گير كه نغز است و نادره 4 بنگر در اين مثال تن خويش را ببين گرگ و بره مباش و بترس از مخاطره 5 از بهر انكه تا بره گيري مگر مرا اي بي-تميز مر دگري را مشو بره 6 گر نه بره نه گرگ نهاي بر در امير چوني جواب راست بده بي-مناظره 7 ترسي ------------------------------------------------------------------------------------------------همي كه ار تو نباشي ز لشكرش بي-تو نه قلب و ميمنه ماند نه ميسره 8 گر تو به استي نزني ميثره امير ترسم كه پر ز گرد بماندش ميثره 9 فخري مكن بدان-كه تو ميده و بره-خوري يارت به اب در زده يك نان فخفره 10 زيرا كه هم تو را و هم او را همي بسي بي-شام و چاشت بايد خفتن به مقبره 11 چون نشنوي همي و نبيني همي به دل گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره 12 وز ارزوي انكه ببيني شگفتيي بر منظري نشسته و چشم به پنجره 13 چيزي همي عجبتر از اين تن چه بايدت بسته به بند سخت در اين	399	-874110607582538054	1014	1659.0	789	1399	72.4803466796875	207	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms362	false	-3960197843549659418	0	246	0	1125	1411	301	ماند- است بي خبر پنهان در--ين خرابه و دشت-- گران فره3-- گر جاي-گير نيست ب--جسم اين لطيف جان تن را چرا تن را چرا تهي--ست ميانش چو-قوصره--4 در قوصره همي ب--سفر خواست رفت جان- زان بر گرفت سفرها در خورد و مطهره 10----------------------------------------------------------------------- گر تو تماخره كني اندر چنين سفر بر خويشتن كني تو-نه بر من تماخره ب---ر منظره و -قصر تماشا چه بايدت اينك تن تو قصر و سرت گرد منظره بنگر كه چون بحكمت بربست كردگار سفره ترا و مطهره ات سر بحنجره ان را كن افرين كه چنين قصرت ا--فريد بي خشت و چوب و رشته و پر گار و مسطره ب---نگر ب--خويشتن و-گرت تيره گشته مغز بزدا- ازو بخار بپر----هيز و غرغره 15 جري--ست در رهت كه پدرت اندروفتاد تا-نوفتي درو چو- پدر تو مكابره--- گيتي زني--ست خوب و بد انديش و شوي جو- باعذب- و فتنه ساز ب----گفتار ساحره--- بگريزد او ز-تو چو-تو فتنه شوي برو پرهيز دار ز---ين زن جادوي مدبره--- غره مشو ب--رشوت و ناز-ش كه هرچه داد بستاند از تو-پاك ب--قهر و مصادره--- با بي قرار دهر مجوي اي يسر قرار عمرت مده ب--باد ب--افسون و فرفره6 20 از مكر-او تمام نپرداخت انكه او پر-كرد صد كتاب و تهي كرده محبره--- نقد- سره--ست عمر و جهان قلب بد مده نقد سره ب--قلب كه نايد تر--ا سره image file0481NasirKhusrawDiwan_0385png در خنبره بماند دو-دستت براي ج-وز بگذارجوزو --دست براور ز-خنبره--- من زرق او خريدم و خوردم ب--روي او زاد عزيز خويش و تهي كرد توبره--- اخر ب--قهر او خبرم	362	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms400	true	-6674322511833704488	10	300	37	1215	1215	300	مانده است اسي--ر پنهان در اين حوران و دست و كران بره 15 گر جاي گير نيست چو جسم اين لطيف جان تن را چ----------را تهي است ميانش چو قوصره 16 دو قوصره همي به سفر خواست رفت جانت زان بر گرفت سفره -در خورد مط--هره 17 بنگر كه چون به حكمت در بست كردگار سفره تو را و مطهره را سر به حنجره 18 گر تو تماخره كني اندر چنين سفر بر خويشتن كني تو نه بر من تماخره 19 بر منظره به قصر تماشا چه بايدت اينك تن تو قصر و سرت گرد منظره 20---------------------------------------------------------- ان را كن افرين كه چنين قصرت او فگند بي-خشت و چوب و رشته و پر-گار و مسطره 21 بنگر به خويشتن و گرت خيره گشت- مغز بزداي ازو بخار و به پرهيز و غرغره 22 جري است بر رهت كه پدرت اندروفتاد تا نوفتي درو چون پدر تو مكابره 23 گيتي زني است خوب و بد انديش و شوي جوي با غدر و فتنه-ساز و به گفتار ساحره 24 بگريزد او ز تو چو تو فتنه شدي برو پرهيز-دار از اين زن جادوي مدبره 25 غره مشو به رشوت و پارهش كه هرچه داد بستاند از تو پاك به قهر و مصادره 26 با بيق-رار دهر مجو- اي پسر قرار عمرت مده به باد به افسوس و قرقره 27- از مكر او تمام نپرداخت انكه او پر كرد صد كتاب و تهي كرد- محبره 28 نقدي سره است عمر و جهان قلب بد مده نقد سره به قلب كه نايد تو را سره 29 -------------------------------------در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز بگذار گوز و دست براور ز خنبره 30 من زرق او خريدم و خوردم به روي او زاد عزيز خويش و تهي كرد توبره 31 اخر به قهر او خبرم-	400	-874110607582538054	941	1458.0	725	1298	72.49614715576172	188	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms363	false	-4149203075849555557	0	201	0	903	1374	301	چون دست و-پاي پاك نبينمت جان و-دل اين هردو پاك -بينم و ان هردو باكره1--- پيري كجا-برد ز-تو گرمابه و گلاب خيره مده گليم كهن را ب--جندره5 10 چون مي فرو كشد سر-سروت فلك بچ-چاه توبر--فلك همي چه كشي طرف كنگره پ---پذير يند اگرچه نيايدت---- خوش كه پند برنفع و ناخوش--ست چو معجون فيقره--- از حجت خراسان امدت ياد گار اين پر ز-پند و حكمت-- نيكو مزامره ب بحررمل مسدس محذوف دور باش اي خواجه زين بي مر گله ك-ت نيايد چيز حاصل جز گله-- هر كه در ره با گلها خوكان رود گرد و درد و رنج بيند زان گله-- خانه خالي بهتر از پر-شير و گرگ دانيال اين كرد بر دانا يله-- همچو بلبل لحن و دستانها زنند چون لبالب شد چمانه و بلبله-- وز نهيب مءنن و-بانگ نماز اندرون افتد ب--تنشان زلزله-- اب تيره -ست خ اين جهان كشتيت را بادبان كن------- طاعت و داتش خله image file0481NasirKhusrawDiwan_0386png كر كله زد جاهلي با بخت بد مر تر--ا با او نبايد زد كله --چون كله گم كرد نادان مر ت--را كي تواند ديد هرگر با كله-- با عمل مر-علم دين را راست دار ان ازين كمتر مكن يك خردله--- كار بي دانش مكن چون خر منه در ترازو	363	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms401	true	6192454571889082039	77	300	317	1214	1214	300	چون دست و پاي پاك نبينمت جان و دل اين هردو پاك نبينم و ان هردو پر كره 37 پيري كجا برد ز تو گرمابه و گلاب خيره مده گليم كهن را به جندره 38 -چون مي فرو-كشد سر سروت فلك به چاه تو بر فلك همي چه كشي طرف كنگره 39 بپذير پند اگرچه نيايدت پند خوش پر ------نفع و ناخوش است چو معجون فيقره 40 از حجت خراسان امدت ياد-گار اين پر ز پند و حكمت و نيكو مءامره genre Q 1---------- دور باش اي خواجه زين بي-مر گله كهت نيايد چيز حاصل جز گله 2 هر كه در ره با گله- خوگان رود گرد و درد و رنج يابد زان گله 3 خانه خالي بهتر از پر شير و گرگ دانيال اين كرد بر دانا مله 4 همچو بلبل لحن و دستانها زنند چون لبالب شد چمانه و بلبله 5 وز نهيب مءذن و بانگ نماز اندرون افتد به تنشان زلزله 6 اب تيره است --اين جهان كشتيت را بادبان كن دانش و طاعت------- خله 7 گ--------------------------------------ر كله زد جاهلي با بخت بد مر تو را با او نبايد زد كله 8 چون كله گم كرد نادان مر تو را كي تواند ديد هرگز با كله 9 با عمل مر علم دين را راست دار ان ازين كمتر مكن يك خردله 10 كار بيد-انش مكن چون خر منه در ترازو-	401	-874110607582538054	794	1309.0	610	967	82.109619140625	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms363	false	-4149203075849555557	201	301	903	1374	1374	301	بارت اندر يك پله--- چون ب--ناداني كند مزدور كار گرسنه خسبد ب--شب دست ابله ---چون نشوءي دل ب--دانش همچنانك موي را شوءي ب--اب امله ع---لم خورد و-برد خود گستردهاند پيش اين انبوه و گمره قافله--- پيش اين گاوان كه هر گزشان نبود دل ب--كاري جز ب--كار حوصله--- نان همي-جويد كسي كو ميزند دست بر منبر ب--بانگ-- مشغله زي---مله بر تو نهاد ا-ست ان خسيس چون كشي گر خر-نگشتي ز-عله--2 علم تاو يلست--- دوشيزه نهان چون ب--برگ حنظل اندر حنظله ---علم حق اين-ست از-ين سو-كش عنان عامه را ده جمله علم چمله علم ت----------------------------------------------------------اويلي ب--تنزيل اندر است وز مثل دارد بر-	363	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms402	true	-1057477869985328538	0	137	0	583	1279	300	بارت اندر يك پله 11 چون به ناداني كند مزدور كار گرسنه خسپد به شب دست ابله 12 چون نشوءي دل به دانش همچنانك موي را شوءي به اب امله 13 علم خورد و برد خود گستردهاند پيش اين انبوه و گمره قافله 14 پيش اين گاوان كه هر-گزشان نبود دل به كاري جز به كار حوصله 15 نان همي جويد كسي كو ميزند دست بر منبر به بانگ و مشغله 16 زيمله بر تو نهاده است ان خسيس چون كشي گر خر نگشتي زيمله 17 عقل تاويل است و دوشيزه نهان چون به برگ حنظل اندر حنظله 18 علم حق ان است از ان سو كش عنان عامه را ده جمله علم خربله 19 پاي پاكيزه برهنه به بسي چون به پا اندر دريده كشكله 20 علم تاويلي به تنزيل اندر است وز مثل دارد به	402	-874110607582538054	442	711.0	347	584	75.68492889404297	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms364	false	-571048622063926623	2	146	10	682	1457	302	پاي پاكيزه برهنه به بسي چون بياي ا-ندر دويدن كشكله مصقله ---------------------------------------------------------------ست اين علم وزنگ جهل را چيز نزدايد مگر -اين مصقله----------------------------------------------------------- اي سپرده دين ب-دنيا وقت بود گر شوي مر علم دين را يكدله--- دهر بد گوهر ب--شر ابستنست-- جز بلا هرگز نزاد اين حامله--- دست از و در كش چو-مردان پيش ازانك در كشدت او زير شر و ولوله image file0481NasirKhusrawDiwan_0387png چون نگيري سلسلها داوود را------------------------------------------------------- حجت اينك داشت پيشت مشعله بحر مضارع مسدس مكفوف مفعول فا علات مفا عيلن نايد هگرز از--ين يله گوب-اره جز درد و رنج عاقل بيچاره-- از سنگ خاره رنج بود حاصل بي عقل مرد سنگ بود خاره-- هرگر كس ان نديد كه من ديدم زين بي شبان رمها يله گوباره-- تا پر خمار بود سرم يكسر مشفق بدند بر من و غمخواره-- واكنون كه هوشيار-شدم برمن گتتند مار و كژدم جراره-- زيرا كه بر پلاس	364	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms402	true	-1057477869985328538	115	300	485	1279	1279	300	پاي پاكيزه برهنه به بسي چون به پا اندر دريده كشكله 20 علم تاويلي به تنزيل اندر است وز مثل دارد به سر بر قوفله 21 مصقله است اين علم -زنگ جهل را چيز نزدايد مگر كاين مصقله 22 عهد يزدان است كليد و قفل او نيست جز ترفند تقليدي يله 23 اي سپرده دل به دنيا وقت بود كه شوي مر علم دين را يكدله 24 دهر بد گوهر به شر ابستن است جز بلا هرگز نزاد اين حامله 25 دست از-و در-كش چو مردان پيش ازانك در كشندت-- زير شر و ولوله 26 -------------------------------------چون نگيري سلسله- داوودوار پيش توست اويخته ان سلسله 27 گر به تاريكي همي چشمت نديد حجت اينك داشت پيشت مشعله genre Q 1---------------------------------- نايد هگرز از اين يله گو باره جز درد و رنج عاقل بيچاره 2 از سنگ خاره رنج بود حاصل بي-عقل مرد سنگ بود خاره 3 هرگز كس ان نديد كه من ديدم زين بي-شبان رمه- يله گوباره 4 تا پر خمار بود سرم يكسر مشفق بدند بر-من و غمخواره 5 واكنون كه ه-شيار شدم برمن گشتند مار و كژدم جراره 6 زيرا كه بر پلاس-	402	-874110607582538054	547	874.5	425	877	62.37172317504883	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms364	false	-571048622063926623	146	298	682	1438	1457	302	نه خوب ايد بر دوخته ز شوشتري پاره از---عامه خاص هست بسي بدتر زين صعبتر چه باشد پتياره --چون ناز پاره پاره شود حاكم گر حكم كرد بايد بي پاره-- دزدي--ست اشكاره كه نستاند جز-باغ و-حايط و زر وانگاره1-- ور ساره دادخواه بدو ايد جز خاكسار ازو نرهد ساره--- در بلخ ايمن-ند ز هر شري ميخوار-و دز دو-لوطي وزن باره--2 ور دوست-ار ال رسولي تو ------از خانمان كنندت ب اواره--- زيشان برست گبر و-بشد يكسو بردو-خته ركو ب--كتف شاره--- رست او-بدان ركو و-نرستم من برسر--نهاده هيجده كز--شاره4 ي--س حيلتي نديدم جز كندن از خان---مان خويش ب--يكباره--- چون سور وگنج- را نبود الت حيلت گريز باشد ناچاره 20 ازاد و-بنده و پسر و دختر پير و جوان و طفل -بگهواره بر ---دوستي عترت پيغمبر كردندمان نشانها بيغاره هر --گز چنين گروه نزايد نيز اين گنده پير دهر ستمگاره image file0481NasirKhusrawDiwan_0388png ان روزگار شد كه حكيمان را توفيق تاج بود و خرد ياره	364	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms403	true	7155203114689790904	0	181	0	773	1282	300	نه خوب ايد بر دوخته ز شوشتري پاره 7 از عامه خاص هست بسي ب-تر زين صعبتر چه باشد پتياره 8 چون نار پاره پاره شود حاكم گر حكم كرد بايد بي-پاره 9 دزدي است اشكاره كه نستاند جز باغ و حايط و رزو ابكاره 10 ور ساره دادخواه بدو ايد جز خاكسار ازو نرهد ساره 11 در بلخ ايمناند ز هر شري ميخوار و دزد و لوطي و زنباره 12 ور دوستدار ال رسولي تو چون من ز خاندان شوي---- اواره 13 زيشان برست گبر و بشد يكسو بر دوخته رگو به كتف ساره 14 رست او بدان رگو و نرستم من بر سر نهاده ه-ژده گزي شاره 15 پس حيلتي نديدم جز كندن از خان و مان خويش به يكباره 16 چون شور و جنگ را نبود الت حيلت گريز باشد ناچاره 17 ازاد و بنده و پسر و دختر پير و جوان و طفل ز گاواره 18 بر دوستي عترت پيغمبر كردندمان نشانه- بيغاره 19 هرگز چنين گروه نزايد نيز اين گنده پير دهر ستمگاره 20------------------------------------- ان روزگار شد كه حكيمان را توفيق تاج بود و خرد ياره	403	-874110607582538054	665	1088.5	521	818	81.29584503173828	134	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms365	false	-7454821715011154029	5	91	26	436	1484	301	---ناگاه بار دنيا مر-دين را در چه فگند از سر برواره--- گيتي يكي درخت بد و مردم او را ب--سان زيتون همواره رفت-----ست پاك روغن ---اين زيتون جز-دانه نيست مانده و-كنجاره------------------------------------------------------------ سودي نداردت چو بر اشوبد بد خو زمانه خواهش و-نه زاره ر---وزي ب--سان پير زن زنگي اردت روي پيش چو-هر-گاره ر---وزي چو تازه دختركي باشد رخساره گونه داده ب--غنجاره در --ياست اين جهان و درو گردان اين خلق همچوز بزب و-طياره--- بر دين سياه جمله كمين دارد با تيغ و تير و-جوشن وانگاره از----جنگ جهل	365	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms403	true	7155203114689790904	181	300	773	1282	1282	300	21 ناگاه باد دنيا مر دين را در چه فگند از سر پرواره 22 گيتي يكي درخت بد و مردم او را به سان زيتون همواره 23 رفتهاست پاك روغن از اين زيتون جز دانه نيست مانده و كنجاره 24 امروز كوفتم به پي انك او دي ميداشت طاعتم به سر و تاره 25 سودي نداردت چو فر-اشوبد بد-خو زمانه خواهش و نه زاره 26 روزي به سان پيرزني زنگي اردت روي پيش چو هر كاره 27 روزي چو تازه دختركي باشد رخساره گونه داده به غنجاره 28 درياست اين جهان و درو گردان اين خلق همچو زبزب و طياره 29 بر دين سپاه جهل- كمين دارد با تيغ و تير و جوشن ان كاره 30 از جنگ جهل-	403	-874110607582538054	382	605.5	301	513	74.46393585205078	75	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms365	false	-7454821715011154029	91	301	436	1484	1484	301	چون كه نميترسي از عقل گرد خود نكشي باره بحر مضارع مسدس مكفوف اي زود گرد گنبد بر رفته خانها وفا ب--دست جفا رفته بر---من چرا گماشتها خ-يره چندين هزار مست بر-اسفته ا--ين دشنه بر-كشيده همي-تازد وان با-كمان و تير فرو خفته-- اينم كند ب--خطبه درون نفرين وانم ب--نامه فريه كند سفته4- من خفته مانده زيرا بامس-تان هر-دو يكي--ست گفته و نا گفته گ--فته سخن چو سفته گهر باشد ناگفته همچو گوهر ناسفته بي--دار كرد ما-را بيداري پنهان ز بيم مستان بنهفته-- خرگوش وار ديدم مردم را خفته دو-چشم باز و خرد خفته-- يك خيل خوك وار درافتاده با-يكد كر چو ديوان كالفته8 image file0481NasirKhusrawDiwan_0389png يك جوق بر مثال خردمندان با-مركب و عمامه زربفته بركام پا زده بس----ر منبر گويان ب--طمع روز و شبان گفته مس---تان و بيهشان چو بديد---------------------------------------------------ندم پر-درد جان و زا-نده دل كفته--- ان جانور كه سرگين گرداند زهر-است سوي او گل بشكفته بي---دار چون نشست بر خفته خفته ز-عيب خويش شود تفته11 ز-يرا كه خفته زود شود بيدار بيدار شو- فضيحتي اي خفتهب اين- درها ب--رشته در اوردم روز چهارم از سيمين هفته بحر منسرح مثمن مطوء مجحوف مفتعلن فاعلات مفتعلن فع 0 گشت جهان كودك- دوازده ساله از سمنش روي و از بنفشه كلاله-- امد تازان ز-هند مرغ بهاري روي نهاده ب--ما جغاله جغاله-	365	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms404	true	-5305189277566224396	0	243	0	1064	1294	300	چون-كه نميترسي وز عقل گرد خود نكشي باره genre Q 1----------- اي زود گرد گنبد بر رفته خانه- وفا به دست جفا رفته 2 بر من چرا گماشتهاي خيره چندين هزار مست بر اشفته 3 اين دشته بر كشيده همي تازد وان با كمان و تير برو خفته 4 اينم كند به خطبه درون نفرين وانم به نامه فريه كند سفته 5 من خيره مانده زيرا با مستان هر دو يكي است گفته و نا-گفته 6 گفته سخن چو سفته گهر باشد ناگفته همچو گوهر ناسفته 7 بيدار كرد ما را بيداري پنهان ز بيم مستان بنهفته 8 خرگوشو-ار ديدم مردم را خفته دو چشم باز و خرد رفته 9 يك خيل خوگو-ار درافتاده با يكدگ-ر چو ديوان كالفته 10-------------------------------------- يك جوق بر مثال خردمندان با مركب و عمامه زربفته 11 بر سام يارده ز شر منبر گويان به طمع روز و شبان لفته 12 مستان و بيهشان چو بديدندم شمع خرد فروخته بگرفته 13 زود از ميان خويش براندندم پر درد جان و ز انده دل كفته 14 ان جانور كه سرگين گرداند زهر است سوي او گل بشكفته 15 بيدار چون نشست بر خفته خفته ز عيب خويش شود تفته 16 زيرا كه سخت- زود سوي بيدار پيدا- شود فضيحتي از خفته 17 اي درها به رشته در اوردم روز چهارم از سومين هفته genre Q 1------------------------------------------ گشت جهان كودكي دوازده ساله از سمنش روي و--ز بنفشه گلاله 2 امد نازان ز هند مرغ بهاري روي نهاده به ما جغاله جغاله	404	-874110607582538054	868	1421.5	685	1165	74.50643920898438	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms366	false	-4659538124095371285	49	301	216	1371	1371	301	ذباله گو--نه چو-يوسف شد--است گل چو-زليخا ياغ چرا باز شد دوازده ساله --چون بوزد خوش نسيم شاخك بادام سيم نثارت كند درست و شكاله5 -باز قوي شد ب--باغ دختر نرگ- دست شده سست و پاي گشته كماله--6 روي ب--دنيا------ نهادها ز ره دل داد بخواه از گل و بنفشه و-لاله image file0481NasirKhusrawDiwan_0390png نيستي اكه نگر كه چون تو-هزاران خورد- است اين گنده پير زشت نكاله--- هر-كه مر اورا طلاق داد نجويدش دوست ندارد هگرز شوي حلاله--- فتنه كند خلق را چو روي بيوشد همچو عروسان ب--زير سبز غلاله1-- گر تو همي صحبت زمانه بجوءي امدت اينك زمان صحبت و حاله ---پير جهان بد سگال ت-ست سوي او منگر و مستان ز-بد-سگال- نواله--- جز ب--جفا وعد--هاش پاك دروغ--ست ور بدهد مر ت--را هزار قباله--- نيك نگه كن ب--افرينش خود در تا ب--گه پيريت ز حال سلاله--- تات يكي وعده كرد هر گز كان را باز ب--روز دگر نكرد حواله--- معدهت چاهيس--ت اي رفيق كه ان چاه پر نشود جز ب--خاك و ريك و بماله--- رنج مبر تو كه خود ب--خاك يكي روز بر تو كنندش بلامحال و-محاله--- هم ب--تو نالد فلك ت--را كه ندارد جز كه زغم-- تو چرخ برشده ناله--- نالش او-را كشيد مادر و-فرزند شربت او را شنيد عمه و-خاله نسخها-- مكرش تمام نايد اگر من محبره سازم يكي چو چاه ذباله--- امدن لاله و گذشتن او كرد لالها رخسار من چو زر ودباله 15 تو ب--پياله نبيد خور كه مرا بس حبر سياه و قلم نبيد و پياله--- دهر ب--پرويزن زمانه فرو بيخت مردم را چه خياره و چه-	366	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms405	true	-1173629182446028847	0	298	0	1220	1228	300	دباله 7 گرنه چو يوسف شده است گل چو زليخا باغ چرا باز شد دوازده ساله 8 چون بوزد خوش نسيم شاخك بادام سيم نثارت كند درست و شگاله 9 باز قوي شد به باغ دختركش را دست شده سست و پاي گشته كماله 10 روي به دنيا نه اي نهاده برو-- دل داد بخواه از گل و بنفشه و لاله 11------------------------------------- نيستي اگه مگر كه چون تو هزاران خورده است اين گنبد پير زشت نكاله 12 هر كه مرو -را طلاق داد بجويدش دوست ندارد هگرز شوي حلاله 13 فتنه كند خلق را چو روي بپوشد همچو عروسان به زير سبز غلاله 14 گر تو همي صحبت زمانه نجوءي امدت اينك زمان صحبت و حاله 15 پير جهان بد سگال توست سوي او منگر و مستان ز بد سگاله نواله 16 جز به جفا و عدههاش پاك دروغ است ور بدهد مر تو را هزار قباله 17 نيك نگه كن به افرينش خود در تا به گه پيريت ز حال سلاله 18 تات يكي وعده كرد هر-گز كان را باز به روز دگر نكرد حواله 19 معدهت چاهي است اي رفيق كه ان چاه پر نشود جز به خاك و ريگ و نماله 20 رنج مبر تو كه خود به خاك يكي روز بر تو كنندش بلامحال و محاله 21 هم به تو مالد فلك تو را كه ندارد جز كه ز عمر تو چرخ برشده ماله 22 نالش او را كشيد مادر و فرزند شربت او را چشيد عمه و خاله 23 نسخت مكرش تمام نايد اگر من محبره سازم يكي چو چاه زباله 24 امدن لاله و گذشتن او كرد لاله- رخسار من چو زرد بلاله 25 تو به پياله نبيد خور كه مرا بس حبر سياه و قلم نبيد و پياله 26 دهر به پرويزن زمانه فرو بيخت مردم را چه خياره و چه	405	-874110607582538054	1063	1758.5	821	1262	84.23137664794922	228	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms367	false	6915590683151884382	1	51	6	230	1377	301	هرچه درو مغز------ بود ارد فرو شد برسرش -اشوب امد- است نخاله ديو----ستان شد زمين و خاك خراسان زانكه همي ز-ابر جهل بارد ژاله--- دانا داند كز اب جهل نرويد جز كه همه ديو كشتمند و نهاله 20-حكمت حجت بخوان كه حكمت حجت بهتر و خوشتر بسي ز مال ن---كاله	367	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms406	true	1149861112261618347	0	59	0	240	1167	300	هرچه درو مغز و ارد بو----د فرو شد بر سر ماشوب امده است نخاله 28 ديو ستان شد زمين و خاك خراسان زانكه همي ز ابر جهل بارد ژاله 29 دانا داند كز اب جهل نرويد جز كه همه ديو كشتمند و نهاله 30 حكمت حجت بخوان كه حكمت حجت بهتر و خوشتر بسي ز مال و ز كاله	406	-874110607582538054	212	371.5	163	244	86.88524627685547	47	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms369	false	-1238174849980959903	183	300	864	1358	1363	301	بد خوجهانت---را ندهد دسته تا تو ز دست او نشوي رسته-- بستها هوي مباش اگر خواهي تا ديو مر ت--را نگرد رسته از دست ديو نفس----------- كجا برهي تا تو دل از طمع نكني ----------------------------------------------------------شسته-- ان خوي بد چو استرك بدرگ--- صد ره ت--را ب--زير لگد خ-سته-- جز خوي بد فراخ جهاني را بر تو كه كزد تنگتر از يسته-- بشنو ب--گوش دل سخن دانا تا كي بوي ب--جهل گيا مسته تاكي د---وي چو كرها بد گوهر جل و-عنان دريده و-بگ---------------------------سسته تا كي بود خلاف تو با دانا او جسته مرترا وتو زو جسته چون مرغ چند ديدت هواي دل يكچ-ند داده بود ت--را مسته--- ان باد ساري از دل بيرون كن اكنون كه پخته گشتي و-اهسته	369	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms406	true	1149861112261618347	62	220	250	845	1167	300	بدخو جهان تو را ندهد دسته تا تو ز دست او نشوي رسته 2 بسته- هوا مباش اگر خواهي تا ديو مر تو را نگرد بسته -----3 ديو از تو دست خويش كجا شويد تا تو دل از طمع نكني شسته 4 تا كي بود خلاف تو با دانا او جسته مر تو را و تو زو جسته 5 اي خوي بد چو بنده بد رگ را صد ره تو را به زير لگد خوسته 6 جز خوي بد فراخ جهاني را بر تو كه كرد تنگتر از پسته 7 بشنو به گوش دل سخن دانا تا كي بوي به جهل كبا مسته 8 تا كي روي چو كره- بد گوهر جل و عنان دريده و بگسسته 9 چون از فساد باز كشي دستت -انگه دهد صلاح تو را د--------سته ---------------10 چون چرغ را دهند- هواي دل يك چند داده بود تو را مسته 11 ان باد ساري از سر بيرون كن اكنون كه پخته گشتي و اهسته	406	-874110607582538054	407	614.0	300	627	64.91227722167969	86	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms370	false	1095965568170000022	2	72	34	330	1488	302	وان چون چنار قد تو چنبر شد پر-شوخ گشت دست چو پيلسته--- ان را كه او اسير كند--- طاعت تير هواي دل نكند خسته--- گرد از دل سياه فرو شويد مسح و نماز و-روزه پيوسته--- هر گه كه جست---جوي كني دين را دنيا ب--پيشت ايد نا جسته--- جاي خلا فهاست جهان در وي شايسته هست و هست نشايسته--- بگذر ز-شر اگر نبود خيري نا رسته به ز خار بو---------د رسته	370	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms406	true	1149861112261618347	221	300	848	1167	1167	300	وان چون چنار قد چو چنبر شد پر شوخ گشت دست چو پيلسته 13 ان را كه او سپ-ر كند از طاعت تير هواي دل نكند خسته 14 گرد از دل سياه فرو شويد مسح و نماز و روزه پيوسته 15 هر گه كه جست و جوي كني دين را دنيا به پيشت ايد نا-جسته 16 جاي خلا-فهاست جهان در-وي شايسته هست و هست نشايسته 17 بگذر ز شر اگر نبود خيري نارس-ته به------ بود چو به بد رسته-	406	-874110607582538054	279	455.0	216	331	84.29003143310547	59	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms370	false	1095965568170000022	72	302	330	1488	1488	302	نشنودي ان مثل كه زند عامه مرده به از ب--كام عدو زسته چون از فساد بازكني دستت انگه كند صلاح ترا دسته3 اندر رهند خلق جهان يكسر همچون رونده خفته و بنشسته--- پابسته چون بود پسراد--نيا چون نيست او تشسته و پابسته--- بر رفتنيم اگر چه در--ين گنبد بيچاره ايم و-بسته و پيخسته--4 روز و-شبان بكوش-- چو بيهوشان مك-ار كار بيهده بر شسته هر چند-- باز اصل همي-گردد نيك و-بد و نفايه و بايسته د---انست بايد-اين و-جز اين زيرا دانسته به بود ز ندانسته--- بر خوان ژاژ خاي منه هرگز اين خوب قول پخته و پايسته بحر هزج مسد مكفوف محذوف مفاعيلن مفا عيلن فعو لن بسي كردم گه و بيگه نظاره نديدم كار دتيا را كناره-- نيارد چشم سر هر چند كوشي همي زبن نيلگون چادر گذاره-- همي-خوانند و ميرانند ما را نيابد كس همي زين كار چاره-- گر-از اين خانه بيرون رفت بايد ندارد سودشان خواهش نه زاره5 image file0481NasirKhusrawDiwan_0395png مگر كايشان همي بيرون كشندم از--ين هموار-وبي در سبز تاره-- نه خواننده نه راننده نبينم هميبي--م ستاره چون نظاره-- همانا سنگ مغناطيس گشت---ست ز-بهر جان ما هر يك ستاره-- فلك روغنگري گشت---ست بر-ما ب--كار خويش در-جلد-و خباره2- ز ما اينجا همي كنجاره ماند چو-روغن بر گرفت از-ما عصار ت------را اين -تن يكي خانها سپنج--ست مزور بل مغربل چون كباره3-- ببايد رفت- اخر چند باشي چو-متواري در--ين خانهاتواره--4 در--ين خانه چهارستت مخالف كشيده هر-يكي بر تو-كتاره5-- كهن گشتي-	370	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms407	true	-340822195552027401	1	255	3	1121	1304	300	نشنودي ان مثل كه زند عامه مرده به از به كام عدو زسته 19--------------------------------------------- اندر رهند خلق جهان يكسر همچون رونده خفته و بنشسته 20 بايسته چون بود بهسزا دنيا چون نيست او نشسته و بايسته 21 بر رفتنيم اگر-چه در اين گنبد بيچاره-ايم و بسته و پيخسته 22 روزان شبان بكوش و چو بيهوشان مگذار كار بيهده بر--سته 23 هرچيز باز اصل همي گردد نيك و بد و نفايه و بايسته 24 دانست بايد اين و جز اين زيرا دانسته به بود ز ندانسته 25 بر خوان ژاژ-خاي منه هرگز اين خوب قول پخته و خايسته genre Q 1-------------------------------------- بسي كردم گه و بيگه نظاره نديدم كار دنيا را كناره 2 نيابد چشم سر هر-چند كوشي همي زين نيلگون چادر گذاره 3 همي خوانند و ميرانند ما را نيابد كس همي زين كار چاره 4 گر از اين خانه بيرون رفت بايد ندارد سودشان خواهش نه زاره 5--------------------------------------- مگر كايشان همي بيرون كشندت از اين هموار و بيدر سخت باره 6 نه خواننده نه راننده نبينم همي بينم ستاره چون نظاره 7 همانا سنگ مغناطيس گشته است ز بهر جان ما هر يك ستاره 8 فلك روغنگري گشته است بر ما به كار خويش در جلد و خياره 9 ز ما اينجا همي كنجاره ماند چو روغن گر گرفت از ما عصاره 10 تو را اين خانه تن خانه- سپنج است مزور هم مغربل چون كپاره 11 ببايد رفتن اخر چند باشي چو متواري در اين خانه تواره 12 در اين خانه چهارستت مخالف كشيده هر يكي بر تو كناره 13 كهن گشتي	407	-874110607582538054	966	1530.0	766	1247	77.4659194946289	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms371	false	-4380013418929757424	37	289	169	1335	1379	301	جان زشتت چور يمازه ست در زرين غراره چو----پيش عاقلان جانت پياده -ست نداري شرم از--ين رفتن سواره د---ل درويش را گر هوشياري ز-دانش طوق ساز-از هوش ياره ب-----كشت بي گهي ماني كه در تو نبينم دانه جز-كاه و سياره 8- نيامد-جز كه فضل و-علم و حكمت ب--ما ميراث از ابراهيم و ساره چو----شد پرتور جانت از علم شايد اگر قدت نباشد چون مناره image file0481NasirKhusrawDiwan_0396png سح-------------------ن بايد كه پيش اري خوش ايراك سخن خو شتر بسي از پيشياره1 س---خن چون راست باشد گرچه تلخ--ست بود پر نفع-- بر كردار ياره--- به از نيكو سخن چيزي نيابي كه-زي دانا بري بر-رسم باره ---سخن حجت گزارد نغز-و زيبا كه لفظ اوست منطق-را گراره4 --هزاران قول خوب ونغزو- باريك ازو يابند چون تار هزاره بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف مجحوف مفعول فا علات مفا عيل فع اي خورده خوش و كرده فراوان فره5 اكنون كه رفت عمر چ--گوءي كه چه-- اي كرها جهنده ز-----چنگال مرگ رو گر زخ--يله جست تواني بجه 10 از مرگ كس نجست بچاره مگوي بيهودها كه ان نبرد---- ره بده---- حلقها كمند گشت زه پيرهنت چون كرد بر-تو چرخ كمان را ب--زه-- تو ترم شو چو گشت زمانه درشت هسته برو كه سود ندارد سته-- بر نه ب--خرت بار كه وقت امد ا-ست دل در سراي و جاي سپنجي منه-- خواهي كه تير دهر نيابد ت--را جوشن ز علم جوي و ز-طاعت زره 15 بنگر چگونه بست ت--را انكه بست اندر چهار--- رشته ب--چندين گره-- بيدار شو ز-خواب كر--ين سخت بند هرگر كسي نرست مگر منتبه--- زاري نكرد سود	371	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms408	true	281962106840838052	0	300	0	1220	1220	300	جان زشتت چو ريماب است در زرين غضاره 17 چو پيش عاقلان جانت پياده است نداري شرم از اين رفتن سواره 18 دل درويش را گر هوشياري ز دانش طوق ساز از هوش ياره 19 به كشت بي گهي ماني كه در تو نبينم دانه جز كاه و سپاره 20 نيامد جز كه فضل و علم و حكمت به ما ميراث از ابراهيم و ساره 21 چو شد پرنور جانت از علم شايد اگر قدت نباشد چون مناره 22 سخن جويد نجويد عاقل از تو نه كفش ديم و نه دستار شاره 23 سخن بايد كه پيش اري خوش ايراك سخن خو-شتر بسي از پيش پاره 24 سخن چون راست باشد گرچه تلخ است بود پر نفع و بر كردار ياره 25 به از نيكو سخن چيزي نيابي كه زي دانا بري بر رسم پاره 26 سخن حجت گزارد نغز و زيبا كه لفظ اوست منطق را گزاره 27 هزاران قول خوب و راست باريك ازو يابند چون تار هزاره genre Q 1----------------------------------------------- اي خورده خوش و كرده فراوان فره- اكنون كه رفت عمر چه گوءي كه چه 2 اي بر-- جهنده كره ز چنگال مرگ شو گر به حيله جست تواني بجه 3- از مرگ كس نجست به بيچارگي بيهودهاي----- نبرد كسي ره به ده 4 حلقه- كمند گشت زه پيرهنت چون كرد بر تو چرخ كمان را به زه 5 تو نرم-شو چو گشت زمانه درشت مسته برو كه سود ندارد سته 6 بر نه به خرت بار كه وقت امده است دل در سراي و جاي سپنجي منه 7 خواهي كه تير دهر نيابد تو را جوشن ز علم جوي و ز طاعت زره 8- بنگر چگونه بست تو را انكه بست اندر جهان به رشته به چندين گره 9 بيدار شو ز خواب كز اين سخت بند هرگز كسي نرست مگر منتبه 10 زاري نكرد سود-	408	-874110607582538054	1000	1615.5	771	1281	78.06401062011719	213	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms372	false	-3056589215620890323	0	136	0	623	1453	302	چو برف و-يخ بگدازد همي او را ب--هرچه كان نگدازد بده زر----است علم عمر بدين زر -بده در گرم-سير برف ب--زر داده به 20 كار سفر بساز اگرچه ت--را همسايه هست از-تو بسي سال مه--- ديوي--ست صعب در-تن تو ارزو جوياي از و ناز و محال و فره--- هرگه كه پيش رويت سر-بركند چون عاقلان ب--چوب ببنديش وزه1 image file0481NasirKhusrawDiwan_0397png همچون شكر ب--هديه-- حجت كنون بشنو--زروي مكرمت بيتي دو-سه فر---زند ت-ست نفس تو-مالش دهش بي راه را بلي ب-ره ارد ب--ره--1 هر گز نگشت نيك و مهذب نشد فرزند نابكاره ب-احسنت و زه--- ناكشته تخم هرگز ناورد بر اي در كمال و فضل ت--را بار نه جز در كمال و فضل نيابي محل هر گز نگشت بر خودت ب اين مشتبه ازمردمان ب--جمله جز از-روي علم رمه را ب--مه مدار و نه كه را ب--كه	372	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms409	true	1537785446859273765	12	160	46	626	1224	300	چو برف و يخ بگدازد همي او را به هرچه كان نگدازد بده 12 زر است علم عمر بدين زره بده در گرم سير برف به زر داده به 13 كار سفر بساز اگرچه تو را همسايه هست از تو بسي سال مه 14 ديوي است صعب در تن تو ارزو جوياي از و ناز و محال و فره 15 هرگه كه پيش رويت سر بركند چون عاقلان به چوب نميديش ده 16--------------------------------------- همچون شكر به هديه ز حجت كنون بشنو ز روي حك-مت بيتي دو سه 17 فرزند توست نفس تو مالش دهش بي-راه را يكي بهره ارد به ره 18 هر-گز نگشت نيك و مهذب نشد فرزند نابكار به احسنت و زه 19 ناكشته تخم هرگز ناورد بر اي در كمال --فضل تو را يار نه 20 از ------------------------------------------------------مردمان به جمله جز از روي علم -مه را به مه مدار و نه كه را به كه	409	-874110607582538054	497	749.0	382	679	73.19587707519531	109	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms373	false	-2686821003796462273	1	92	5	428	1424	301	نيك و دانش فخر بايد بدين پر-كن ب--سينه --در خزينه-- شكر-چه نهي ب--خوان بر چون نداري بنط--ع اندر مگر سركه و ترينه ا-----------------------------------------------------------------گر نبود وگر چيزي نباشد ز گفتار نكو كمتر هزينه --چو ننوازي و ندهي گشت پيدا كه جز بادي نداري در قنينه ز---خمي دانگ سنگي چاشني بس اگر سركه بود يا انگبينه-- زمانه گنده پيري سال-خورد -است بيرهيز اي برادر زين لعينه-- چو تو سيصد هزار ان ازمود--است اگر نه بيش باري بر كمينه نب---اشد جز قرين رنج و اند-ه قريني كش چنين باشد قرينه--- بسي ختجر بريد- است	373	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms409	true	1537785446859273765	180	298	703	1219	1224	300	نيك و دانش فخر بايد بدين پر كن به سينه اندر خزينه 3 شكر چه نهي به خوان بر چون نداري به طبع اندر مگر سركه و ترينه 4 چو نيكو گشته باشد خوت بر خوانت چه ميده است و چه كشكينه جوينه 5 اگر نبود دگر چيزي نباشد ز گفتار نكو كمتر هزينه 6 چو ننوازي و ندهي گشت پيدا كه جز بادي نداري در قنينه 7 ز خمي دانگ سنگي چاشني بس اگر سركه بود يا انگبينه 8 زمانه گند- پيري سال خورده است بپرهيز-اي برادر-زين لعينه 9 چو تو سيصد هزار-ان ازموده است اگر نه بيش باري بر كمينه 10 نباشد جز قرين رنج و-اندوه قريني كش چنين باشد قرينه 11 بسي حنجر بريده است	409	-874110607582538054	407	681.0	321	521	78.11900329589844	77	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms373	false	-2686821003796462273	93	301	436	1424	1424	301	شكست---ست اهنينه بابگينه بف-----ردا چه اميدستت كه فردا نه موجود-است همچون روز دينه--- نگه كن تا كجا بودي و اينجا كه اوردت در--ين بيدر مدينه ---چه اويزي درين چون مينداني كه دينه -ست اين مدينه يا كهينه--- يكي درياي ژرف--ست اين كه هرگر نرست---ست از-هلاكش يك سفينه--- ز بهر اين زن بد خوي بد مهر چه بايد بود با-ياران ب--كينه ---كه از-دستش نخواهد رست يك-تن اگر مردينه باشد يا زنينه--- ز دانش بردباتي ساز و برشو بر--ين پيروزه چرخ پر نگينه از-----ين بد خو ببر از پيش انك او نهد بر-سينه ت ان ناخوش برينه بحر منسرح مثمن مطوي محجوف مفتعلن فاعلات مفتعلن فع مكر جهان را پديد نيست كرانه دام جهان را زمانه بينم دانه-- دانه ب--دام اندرون مخور كه شوي خوار چون سپري گشت دانه چون خر-لانه image file0481NasirKhusrawDiwan_0399png طاعت پيش ار و علم جوي ازيراك طاعت و عام--ست بند و قيد زمانه با---تو روان--ست روزگار حذر كن تا نفريبد در--ين رهت بروانه س--بزه جواني--ست مر ت--را چه شتابي در پي اين سبزه همچو گاو جوانه-- نيك نگه كن كه در حصار جوانيت گرگ درنده -ست در كلوت و مثانه 5 دست-رست نيست جزب---خواب و خور-ايراك شهر جواني پر از زر است و وشانه-- پيري اگر تو درون شوي ز در شهر سخت كند برتو--	373	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms410	true	-913634265451698631	1	235	5	990	1259	300	شكسته است اهنينه بابگينه 12 به فردا چه اميدستت كه فردا نه موجود است همچون روز دينه 13 نگه كن تا كجا بودي و-اينجا كه اوردت در اين بيدر مدينه 14 چه اويزي درين چون مينداني كه دينه است اين مدينه يا كهينه 15 يكي درياي ژرف است اين كه هرگز نرسته است از هلاكش يك سفينه 16 ز بهر اين زن بد-خوي بي-مهر چه بايد بود با ياران به كينه 17 كه از دستش نخواهد رست يك تن اگر مردينه باشد يا زنينه 18 ز دانش نردباني ساز و برشو بر اين پيروزه چرخ پر نگينه 19 وز اين بد-خو ببر از پيش انك او نهد بر سينه-ت ان ناخوش برينه genre Q 1---------------------------------------- مكر جهان را پديد نيست كرانه دام جهان را زمانه بينم دانه 2 دانه به دام اندرون مخور كه شوي خوار چون سپري گشت دانه چون خر لانه 3 ط--------------------------------------اعت پيش ارو -علم جوي ازيراك طاعت و علم است بند و فند زمانه 4 با تو روان است روزگار حذر كن تا نفريبد در اين رهت بروانه 5 سبزه جواني است مر تو را چه شتابي از پس اين سبزه همچو گاو جوانه 6 نيك نگه كن كه در حصار جوانيت گرگ درنده است در گلوت و مثانه 7 دست رست نيست جز به خواب و خور ايراك شهر جواني پر از زر است و رسانه 8 پيري اگر تو درون شوي ز در شهر سخت كند بر تو	410	-874110607582538054	866	1446.5	677	1069	81.01029205322266	176	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms374	false	-5760713737860307345	55	301	251	1411	1411	301	روي گهي سوي مسجد سوي خرابات همچو تير نشانه--- ديو بخندد ب-تو چو تو بنشيني روي ب--محراب و دل ب--سوي چمانه ازي----س ديوي دوان چو-كودك ليكن رود و مي استو ز-ليبيا-و لكانه1 --مءمني و مي خوري بجز تو نديدم در جسد مءمنانه جان مغانه 15 قول و عمل چيست جز ترازوي ديني قول و عمل ورز-و راست دار زبانه ---راه نمايدت سوي روضه رضوان گر بروي ظ بر رهي در--ين دو ميانه--- دام جهان--ست بر تو و خبرت نيست گاهي مستي و گه خمار شبانه پ---يش تو ان راست قدر كو شنواندت پيش ترنگ چغانه لحن ترانه--- راه خران--ست خواب و خوردن و رفتن خيره مرو با خرد ب--راه خرانه 20 از خور-زي خواب شوز خواب سوي خور تات برون افگند زمان ب--كرانه--- گنبد گردنده خانه اي--ست سينجي مهر چه بندي بر--ين سپنجي خانه--- امدن- اندر--ين سراي كسانند خيره برون شو از -ين سراي كسانه--- مرك ستانه -ست در سراي سپنجي بگذري اخر تو زين بلند ستانه--- دختر و مادرت از--ين ستانه برون شد رفت بد و نيك و شد فلان و فلانه image file0481NasirKhusrawDiwan_0400png تنك فراز امد -است حالت رفتنت سود نداردات كرد گربه ب--شانه درره ع----مري ب--يك مراغه چه جوءي اي خر ديوانه در شتاب و دوانه ---اسپ جهان چون همي-بخواهدت افگند علم ت--را بس بر -اسپ عقل دهانه--- گفتها حجت ب--جمله گوهر علم--ست گوهر او را ز جانت ساز خزانه بحر قريب مسدس اخرب مكفوف مفعول مفا عيل فاعلاتن داري سخن- خوب گوش يا-نه كامروز نه هشياري از شبانه-- حكمت نتواني شنود-	374	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms411	true	-5654899223918389684	2	276	9	1179	1278	300	روي گهي سوي مسجد سوي خرابات همچو تير نشانه 14 ديو بخندد ز تو چو تو بنشيني روي به محراب و دل به سوي چمانه 15 از پس ديوي دوان چو كودك ليكن رود و مي-استت ز ليبيا و لكانه 16 مءمني و مي خوري بجز تو نديدم در جسد مءمنانه جان مغانه 17 قول و عمل چيست جز ترازوي ديني قول و عمل ورز و راست-دار زبانه 18 راه نمايدت سوي روضه رضوان گر بروي-- بر رهي در اين دو ميانه 19 دام جهان است بر-تو و خبرت نيست گاهي مستي و گه خمار شبانه 20 پيش تو ان راست قدر كو شنواندت پيش ترنگ چغانه لحن ترانه 21 راه خران است خواب و خوردن و رفتن خيره مرو با خرد به راه خرانه 22 از خور زي خواب شو زخواب سوي خور تات برون افگند زمان به كرانه 23 گنبد گردنده خانه-اي است سپنجي مهر چه بندي بر اين سپنجي خانه 24 امدني اندر اين سراي كسانند خيره برون شو تو زين سراي كسانه 25 مرگ ستانه است در سراي سپنجي بگذري اخر تو زين بلند ستانه 26 دختر و مادرت از اين ستانه برون شد رفت بد و نيك و شد فلان و فلانه 27 تنگ------------------------------------- فراز امده است حالت رفتنت سود ندارد-ت كرد گربه به شانه 28 در ره غمري به يك مراغه چه جوءي اي خر ديوانه در شتاب و دوانه 29 اسپ جهان چون همي بخواهدت افگند علم تو را بس بود اسپ عقل دهانه 30 گفته- حجت به جمله گوهر علم است گوهر او را ز جانت ساز خزانه genre Q 1------------------------------------- داري سخني خوب گوش يا نه كامروز نه هشياري از شبانه 2 حكمت نتواني شنود	411	-874110607582538054	1038	1754.5	814	1252	82.9073486328125	212	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms375	false	-8584551562587204306	20	267	92	1301	1466	301	مينداني جز خوردن و خفتن چوث---------ور لانه-- اين خانه چگونه -كرد و كه نهاد1 اين گوي سياه اندر--ين ميانه-- بنگر كه چرا كرد صنع صانع از-دام چه غافل شوي ب--دانه-- بنديش كه نابوده بوده گردد تا پيش نباشد يكي بهانه --اين نفس خوشي جوي را نبيني درمانده بدين بند-و شادمانه-- اي رس بجز از بهر تو نگردد اين خانه رنگين پر رسانه--- ديوار بلند است تا نبيند كانجاش چه ماند از برون خانه ---چون خانه بيگانه- اشيان شد خو كرد در--ين بند-- زاولانه ان-----ست گمانش كنون كه اين--ست او را وطن و جاي جاودانه--- بل دهردر ختي--ست و-نفس مرغي وين كالبد او را چو اشيانه--- اي كرده خرد اندرو-ن جانت از اهن حكمت يكي دهانه--- داني كه نياوردت انكه اورد خيره ب--گزاف اندر--ين خزانه--- بل تا بنمايد ت--را بر--ين لوح ايات و علامات بي كرانه--- كردند ت--را دور ازبن --ميانت كه چشم و گهي حلق و كه مثانه--- گوءي كه جوانم ب--باغها در بسيار شود خشك و-تر جوانه image file0481NasirKhusrawDiwan_0401png چون ديد خردمند-روي كاري خيره نكند گربه را ب--شانه--- بيدار و هشيوار مرد تنهد دل بر وطن و شانه كسانه--- بشنو سخن اين كبود گنبد فتنه چه شوي خيره بر-فسانه برهر ---چه برون زين نشان دهندت بكمانه ازين يابي و كمانه--- شخص توي-كي دفتر-است روشن بنوشته برو سيرت زمانه ---اين عالم سنگس--ت و ان دگر-زر عقل--ست ترازوي راستانه ---چون راست بود سنگ بات-رازو جز راست نگويد سخن زبانه--- ان كس كه زبانش ب--ما رسانيد پيغام جها نداور يگانه--- او-بود-------ترازوي زبانها 8 عقل گشتي ب--همه راستي نشانه	375	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms412	true	-8038181655091071228	0	298	0	1281	1286	300	مينداني جز-------- خفتن و خور چون ستور لانه 5 اين خانه چگونه بكرد و كه نهاد -اين گوي سياه اندر اين ميانه 6 بنگر كه چرا كرد صنع صانع از دام چه غافل شوي به دانه 7 بنديش كه نابوده بوده گردد تا پيش نباشد يكي بهانه 8 اين نفس خوشي جوي را نبيني درمانده بدين بند و شادمانه 9 اي رس بجز از بهر تو نگردد اين خانه رنگين بر رسانه 10 ديوار بلند است تا نبيند كانجاش چه ماند از برون خانه 11 چون خانه بيگانهش اشنا- شد خو كرد در اين بند و زاولانه 12 ان است گمانش كنون كه اين است او را وطن و جاي جاودانه 13 بل دهر درختي است و نفس مرغي وين كالبد او را چو اشيانه 14 اي كرده خرد بر دهان جانت از اهن حكمت يكي دهانه 15 داني كه نياوردت انكه اورد خيره به گزاف اندر اين خزانه 16 بل تا بنمايد تو را بر اين لوح ايات و علامات بي-كرانه 17 كردند تو را دور از اين ميانت گه چشم و گهي حلق و گه مثانه 18 گوءي كه جوانم به باغها در بسيار شود خشك و تر جوانه 19 -------------------------------------چون ديد خردمند روي كاري خيره نكند گربه را به شانه 20 بيدار و هشيوار مرد ننهد دل بر وطن و خانه كسانه 21 بشنو سخن اين كبود گنبد فتنه چه شوي خيره بر فسانه 22 بر هرچه برون زين نشان دهندت بكمانه ازين يابي و كمانه 23 شخص تو يكي دفتر است روشن بنوشته برو سيرت زمانه 24 اين عالم سنگ است و ان دگر زر عقل است ترازوي راستانه 25 چون راست بود سنگ با ترازو جز راست نگويد سخن زبانه 26 ان كس كه زبانش به ما رسانيد پيغام جهان داور يگانه 27 او بود زبانه ترازوي ---------عقل گشته به همه راستي نشانه	412	-874110607582538054	1115	1862.0	881	1338	83.33333587646484	228	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms375	false	-8584551562587204306	268	300	1304	1464	1466	301	عالم دين عالي اسمان شد بر خانه حق محكم استانه--- در-خانها دين چون كه مينياءي استاده چه ماندي بر استانه--- هاروت همانا كه نيست راهت زي خانه بدان بند جاودانه درخ----انه شدم	375	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms413	true	5489544861342775640	0	36	0	168	1233	300	عالم دين عالي اسمان شد بر خانه حق محكم استانه 29 در خانه -دين چون-كه مينياءي استاده چه ماندي بر استانه 30 هاروت همانا كه ب-ست راهت زي خانه بدان بند جاودانه 31 در خانه شدم	413	-874110607582538054	152	268.0	122	171	88.88888549804688	28	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms376	false	-7836372261718084861	1	71	3	323	1411	301	من ازيرا هاروت ت--را هست مرمرانه زين---------ست بر--و قال-و قيل قولت وز خمر خم--ست پر-- چمانه ---زين به نبود مذهبي كه گيري از بيم عتابيش و تازيانه ك---وءي كه حلال--ست پخته مسكر با سنبل و با بيخ رازيانه--- اي ساخته مكر-و كتاب حيلت كاين گفت فلاني ز-بو فلانه بر----شوم تن خويش سخت كردي از جهل در هاويه ب--فانه--- ان كس كه ت--را داد صدر اتش خود رفت بدان جاي چاكرانه	376	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms413	true	5489544861342775640	37	128	173	535	1233	300	من ازيرا هاروت تو را هست و مر مرا نه 32 زين است بر او قال و قيل قولت وز خمر خم است پر و چمانه 33 زين به نبود مذهبي كه گيري از بيم عنانيش و تازيانه 34 گوءي كه حلال است پخته مسكر با سنبل و با بيخ رازيانه 35 اي ساخته مكر و كتاب حيلت كاين گفت فلاني ز بو فلانه 36 بر شوم تن خويش سخت كردي از جهل در هاويه به فانه 37 ان كس كه تو را داد صدر اتش خود رفت بدان جاي چاكرانه	413	-874110607582538054	306	515.5	237	362	84.53038787841797	70	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms376	false	-7836372261718084861	80	301	367	1411	1411	301	تا-كي خوري دريغ ز برناءي زين چاه ارزو ز-چه بر ناءي-- دانست بايدت چو بيفزودي كاخر اگر چه دير بفرساءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0402png بنگر كه عمر تو ب--رهي ماند كوتاه اگر تو-اهل هش و راءي-- هر روز منزلي بروي زين ره هر چند كار ميده و بر جاءي-- زير كبود چرخ بي اسايش هرگز گمان مبر كه بياساءي --بر مركب زمانه نشست-ستي زو هيچ روينه-- كه فرود اءي-- پيري نهاد خنجر بر-نايت تا-كي خوري دريغ ز برناءي-- ناخن ز-دست حرص ب--خرسندي چون نشكني و پست نپيراءي --جان را ب--اتش خرد-و طاعت از معصيت چرا كه نپالاءي--- پنجاه سال بر اثر ديوان رفتي ببي -فساري و رسواءي ---بر معصيت گماشته روز و شب جان و دل و دو گوش و دو بيناءي--- يك روز چونكه نيكي بلفنجي كمتر بود ز رشته يكتاءي--- بند قباي چاكري سلطان چون از ميان ريخته نگشاءي ---فرمان كردگار يله كرده شه را لطف كني كه چه فرماءي چون مءذن-ت بخواندز---ي مسجد تو اوفتاده ژاژ همي-خاءي ور----شاه خواندت ب--سوي مجلس ره را ب--چشم و روي بپيماءي تا----مذهب تو اين بود و س-نت جزمر جحيم را تو كجا شاءي در----كار خويش غافل چون باشي با-خويشت- مگر ب--معاداءي ---چون سوي علم و طاعت نشتابي اي رفتني شده چه همي-پاءي--- بي علم ودين همي چه طمع داري در هاون اب خيره چرا ساءي--- عاصي سزاي رحمت كي باشد خورشيد را همي	376	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms414	true	-6916921964814012033	47	300	187	1267	1267	300	تا كي خوري دريغ ز برناءي زين چاه ارزو ز چه بر-ناءي 2 دانست بايدت چو بيفزودي كاخر اگر-چه دير بفرساءي 3-------------------------------------- بنگر كه عمر تو به رهي ماند كوتاه اگر تو اهل هش و راءي 4 هر روز منزلي بروي زين ره هر-چند كار-ميده و بر جاءي 5 زير كبود چرخ بي-اسايش هرگز گمان مبر كه بياساءي 6 بر مركب زمانه نشستهستي زو هيچ رو نهاي كه فرود اءي 7 پيري نهاد خنجر بر نايت تا كي خوري دريغ ز برناءي 8 ناخن ز دست حرص به خرسندي چون نشكني و پست نپيراءي 9 جان را به اتش خرد و طاعت از معصيت چرا كه نپالاءي 10 پنجاه سال بر-اثر ديوان رفتي به بيفساري و رسواءي 11 بر معصيت گماشته روز و شب جان و دل و دو گوش و دو بيناءي 12 يك روز چونكه نيكي بلفنجي كمتر بود ز رشته يكتاءي 13 بند قباي چاكري سلطان چون از ميان ريخته نگشاءي 14 فرمان كردگار يله كرده شه را لطف كني كه چه فرماءي 15- مءذن چو خواندت زپي مسجد تو اوفتاده ژاژ همي خاءي 16 ور شاه خواندت به سوي گلشن ره را به چشم و روي بپيماءي 17 تا مذهب تو اين بود و سيرت جز مرجحيم را تو كجا شاءي 18 در كار خويش غافل چون باشي بر خويشتن مگر به معاداءي 19 چون سوي علم و طاعت نشتابي اي رفتني شده چه همي پاءي 20 بي علم -دين همي چه طمع داري در هاون اب خيره چرا ساءي 21 عاصي سزاي رحمت كي باشد خورشيد را همي	414	-874110607582538054	972	1640.5	763	1126	86.3232650756836	205	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms377	false	-7527875911583603979	2	240	11	1195	1488	301	رحمت نه خانه اي-ست بلند-و خوش نه جامه اي-ست رنگن و پهناءي--- دين--ست و-علم رحمت و خود-داني اين را اگر تو ز-اهل تو لاءي-------------------------------------------------------- بخشايش از كه چشم همي-داري بر خويشتن خود-از چه نبخشاءي يك----چند اگر ز راء بيفتادي نزي راه باز-شو كه نه شيداءي--- شايد كه صورت گنهانت را اكنون ب--دست توبه بياراءي رحمت بسوي جان تو نگرايد تاتو بسوي رحمت نگراءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0403png اول خطا ز-ادم و حوا بود تو-هم ز-نسل ادم و حواءي--- بشتاب سوي طاعت و زي داتش غره مشو ب--مهلت دنياءي--- ان كن زك-ارها كه چو ديگر كس ان را كند بر انش تو-بستاءي--- در كار هاي ديني و دنياءي جز همچنان مباش كه بنماءي--- زنهار تاب--سيرت طرادانه ارزن نموده ريگ نپيماءي1 بام---ردم نفايه مكن صحبت زيرا كه از نفايه بيالاءي--- چون ووزگار برتو بياشوبد يك-چند پيشه كن تو شكيباءي برص-----------------------------------------------------------حبت نفايه و بي دانش بگزين ب-طبع وحشت تنهاءي بر----خوي نيك و عدل و كم ازاري بفزاي تاكه مال بيفزاءي--- اي بي وفا زمانه تو-مر ما-را هرچند بي وفاءي در-باءي زيرا زبهر تعمت باتي تو سرمايها توانگري ماءي زابستني تهي نشوي هرگز هرچند روز روز همي-زاءي-------------------------------------------------- پيدات ديكر است و نهان ديگر باطن چوخا--رو ظاهر خرماءي--- امروز هرچ-مان بدهي فردا از-ما مكابره همه برباءي 1--داند خرد همي كه بد--ين عادت كاري بزرگ را شده برياءي ---جان گوهر است و-تن صدف كوهر در شخص مردمي و تو درياءي--- بل مردمي-ست ميوه ت--را و تو نيكود رخت سبزواب مهناءي--- معيوب نيستي تو وليكن ما	377	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms415	true	-5217542814957208760	4	300	16	1308	1308	300	رحمت نه خانهاي است بلند و خوش نه جامهاي است رنگي و پهناءي 23 دين است و علم رحمت-- خود داني او -را اگر تو ز اهل ت-ءلاءي 24 رحمت به سوي جان تو نگرايد تا تو بهسوي رحمت نگراءي 25 بخشايش از كه چشم همي داري بر-خويشتن خود از چه نبخشاءي 26 يك چند اگر زراه- بيفتادي -زي راه باز شو كه نه شيداءي 27 شايد كه صورت گنهانت را اكنون به دست توبه بياراءي 28----------------------------------------------------------------------------------- اول خطا ز ادم و حوا ب-د تو هم ز نسل ادم و-حواءي 29 بشتاب سوي طاعت و زي دانش غره مشو به مهلت دنياءي 30 ان كن ز كارها كه چو ديگر كس ان را كند بر انش تو بستاءي 31 در كار-هاي ديني و دنياءي جز همچنان مباش كه بنماءي 32 زنهار كه بهسيرت طراران- ارزن نموده ريگ نپيماءي 33 با مردم نفايه مكن صحبت زيرا كه از نفايه بيالاءي 34 چون روزگار برتو بياشوبد يك چند پيشه كن تو شكيباءي 35 زيرا كه گونه گونه همي گردد جافي جهان چو مردم سوداءي 36 بر صحبت نفايه و بيد-انش بگزين بهطبع وحشت تنهاءي 37 بر خوي نيك و عدل و-كم ازاري بفزاي تا ك-مال بيفزاءي 38 اي بي-وفا زمانه تو مر ما را هرچند بي-وفاءي در باءي 39 ز ----------------------------------------ابستني تهي نشوي هرگز هرچند روز روز همي زاءي 40 زيرا ز بهر نعمت باقي تو سرمايه توانگري ماءي 41 پيدات ديگر است و نهان ديگر باطن چو خا رو ظاهر خرماءي 42 امروز هرچهمان بدهي فردا از ما مكابره همه برباءي 43 داند خرد همي كه بر اين عادت كاري بزرگ را شده برپايي 44 جان گوهر است و تن صدف گوهر در شخص مردمي و تو درياءي 45 بل مردم است ميوه تو را و تو -يكي درخت ---خوب مهياءي 46 معيوب نيستي تو وليكن ما-	415	-874110607582538054	984	1510.0	781	1436	68.52367401123047	189	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms378	false	-274098735089090799	0	196	0	954	1495	302	ز بدهاش -گر پيشبيني image file0481NasirKhusrawDiwan_0404png بتاريكي اندر گزاف از يس او مدو-كت بر ايد ب--ديوار بيني جهان را چنين مانده زين يشت از-اني كه در انده اسب رهوارو- زيني-- چو استر سزاوار پالان و-قيدي اگر از پي استرو -زين حزيني جه--ان مادري گنده پير-است بر-وي مشو فتنه گر در خور جور-عيني بم----ادر مكن دست ازيرا كه بر-تو حرام--ست مادر اگر ز-اهل ديني-- يكي گوهر اسماني--ست مردم كه ايزد ب--بندي ببستش زميني بشخصي--- گلين چون كه معجب شد-ستي در -ين گل بينديش تا چون عجيني-- نه در خورددر--است گل دس توزين تن بيرهيز ازيرا كه در ثميني--- وطن مرت---را در جهان برين--ست تو هرچند كامروز در تيره طيني جه---ان مهين را بج--ان زيب و-فري اگرچه بدين تن جهان كهي----ي جهان برين و فرودين تءي خود ب--تن زين فرودين بج--ان زان بريني--- سزاي همه نعمت اين و اني زح-كمت ازيرا هم اني هم ايني ب-----جان خانها حكمت وعدل- و فضلي ب--تن غايت صنع جان افريني ---اگر ميشناسي جهان افرين را سزاوار هر نعمت و افريني وگر----بد سگالي و نشناسي او را مكافات بد-جز بدي خود نبيني جها --نا من از تو هراسان ازانم كه بس بد نشاني و بد همنشيني ---خسيسي كه جز با-خسيسان نسازي قرينت	378	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms416	true	-5897671197847583538	63	300	276	1273	1273	300	ز بدهاش اگر پيشبيني 2 به ------------------------------------تاريكي اندر گزاف از پس او مدو كت بر-ايد به ديوار بيني 3 همانا چنين مانده زين پست از اني كه در انده اسپ رهوار و زيني 4 چو استر سزاوار پالان و قيدي اگر از پي استر و زين حزيني 5 جهان مادري گنده پير است بر وي مشو فتنه گر در خور حور عيني 6 به مادر مكن دست ازيرا كه بر تو حرام است مادر اگر ز اهل ديني 7 يكي گوهر اسماني است مردم كه ايزد به بندي ببستش زميني 8 به شخص گلين چون-كه معجب شدهستي در اين گل بينديش تا چون عجيني 9 نه در خورد در است گل پس توزين تن بپرهيز ازيرا كه در ثميني 10 وطن مر تو را در جهان برين است تو هرچند -امروز در تيره طيني 11 جهان مهين را به جان زيب و فري اگرچه بدين تن جهان كهيني 12 جهان برين و فرودين توي خود به تن زين فرودين به جان زان بريني 13 سزاي همه نعمت اين و اني ز حكمت ازيرا هم اني هم ايني 14 به جان خانه ح-كمت و علم و فضلي به تن غايت صنع جان-افريني 15 اگر ميشناسي جهانا-فرين را سزاوار هر نعمت و افريني 16 وگر بد سگالي و نشناسي او را مكافات بد جز بدي خود نبيني 17 جهانا من از تو هراسان ازانم كه بس بد نشاني و بد همنشيني 18 خسيسي كه جز با خسيسان نسازي قرينت-	416	-874110607582538054	858	1429.0	674	1040	82.5	173	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms378	false	-274098735089090799	196	301	954	1492	1495	302	نيم من كه تو بد قريني ---بر ازادگان كبر-داري وليكن ينالوتكين-- را ينال-و تكيني--1 يكي بي خرد را بسر بر---نشاني يكي بي گنه را ب--سر برنشيني همان ----را كه خود خوانده باشي براني هم-ان را كني خوار-كش بر گزيني--- اگر مردمي بودي-ي گفتمي مر ت--را من كه ديوانها- راستيني ول---يكن تو اين كار ساز اختران را ب--فرمان يزدان حصار- حصيني ب-----خاصه تو-اي نحس خاك خراسان پر از مار-و كژدم يكي پارگيني بر --اشفته اند-از تو تركان چگويم ميان سگان در يكي از زميني--- اميرانت اصل فسادند-و غارت فقيهانت اهل مي و ساتكيني image file0481NasirKhusrawDiwan_0405png مكان نيستي تو نه دنيا نه دين را كمينكاه ابليس	378	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms417	true	-5066288336432623020	0	122	0	543	1309	300	نيم من كه تو بد قريني 19 بر ازادگان كبر داري وليكن ينال و تگين را ينال و تگيني 20 يكي بي-خرد را به گه بر نشاني يكي بي-گنه را به سر برنشيني 21 هم ان را كه خود خوانده باشي براني هم ان را كني خوار كش بر-گزيني 22 اگر مردمي بوديءي گفتمي مر تو را من كه ديوانهاي راستيني 23 وليكن تو اين كار ساز اختران را به فرمان يزدان حصاري حصيني 24 به خاصه تو اي نحس خاك خراسان پر از مار و كژدم يكي پارگيني 25 براشفته-اند از تو تركان نگوءي ميان سگان در يكي ا-رزبيني 26 اميرانت اصل فسادند و غارت فقيهانت اهل مي و ساتگيني 27------------------------------------- مكان نيستي تو نه دنيا نه دين را كمينگاه ابليس	417	-874110607582538054	465	749.5	369	585	79.4871826171875	89	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms379	false	-1756092397582058163	0	136	0	639	1482	301	لعين---- فساد و جفا-و بلا-و عنا را بر احرار گيتي قرار- مكيني تر--- اي دشمن خاندان پيمبر ز-بهر-چه همواره بر من ب بكيني ت-----را چشم درد است و من افتابم ازيرا ز من رخ پر اژنگ و چيني--- سخن تا نگوءي ب--دينار ماني وليكن چو گفتي يشيز- مسيني--- چو تيره گماني توو- من يقينم تو خود-زين كه من گفتمت بر يقيني تومر-----زرق را-چون همي فقه خواني نه مرد سخنهاي جزل-- متيني خرا---سان چو بازار چين كرده ام من ب--تصنيفهاي چو ديباي چيني چوي----كسر معين تو گشتند ديوان وز ابليس نحس لعين مستعيني اگرنه ج مقرند د--يوانت يك-ر كه تو خر نه هم-گوشه بو معيني ب-----ميدان دين من همي اسب تازم تو-خوش خفته چون گربه در پوستيني تو----اي حجت مءمنان خراسان امام زمان را يمين و اميني------------------------------------------------------------- دل مءمنان را ز-وسواس اماني سر ناص-ي را ب--حجت كديني	379	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms417	true	-5066288336432623020	123	299	547	1307	1309	300	لعيني 28 فساد و جفا و بلا و عنا را بر-احرار گيتي قراري مكيني 29 تو اي دشمن خاندان پيمبر ز بهر چه همواره با من به كيني 30 تو را چشم درد است و من افتابم ازيرا ز من رخ پر اژنگ و چيني 31 سخن تا نگوءي به دينار ماني وليكن چو گفتي پشيزي مسيني 32 چو تيره گماني تو و من يقينم تو خود زين كه من گفتمت بر يقيني 33 تو مر زرق را چون همي فقه خواني چه مرد سخنهاي جزل و متيني 34 خراسان چو بازار چين كرده-ام من به تصنيفهاي چو ديباي چيني 35 چو يكسر معين تو گشتند ديوان وز ابليس نحس لعين مستعيني 36 كمينه معينند ديوانت يكسر كه تو خر نه هم گوشه بو معيني 37 به ميدان تو- من همي اسپ تازم تو خوش خفته چون گربه در پوستيني 38 تو اي حجت مءمنان خراسان امام زمان را امين و يميني 39 برانندت ان گه كه ايزدت خواند به عالم درون ايةالعالميني 40 دل مءمنان را ز وسواس اماني سر ناصبي را به حجت كديني	417	-874110607582538054	595	989.5	465	763	77.98165130615234	122	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms379	false	-1756092397582058163	145	301	693	1482	1482	301	جز از بهر-مالش نجويد ت--را كس همانا كه تو روغن يا سميني--- بها گيرو--رخشاني اي شعر ناصر مگر خودنه شعري بدخشان نگيني بر----اعداي دين زهري و مءمنان را غذاءي مگر روغن و انگبيني بحر رمل مثمن محذوف 20 گريخواهي اي يسر تا-خويشتن مجنون كني يشت پيش اين و-ان ازچه --همي چون نون كني-- دلت خانها ارزو گشتست و-زهر-است ارزو زهر قاتل را چرا با-دل همي معجون كني-- خم ز-نون پشت تو-هم در-زمان بيرون شود گر-تو خم ارزو را از شكم بيزون كني ز---ارزوي انكه روزي زنت كدبانو شود چون تن ازاد خود-را بنده خاتون كني-- ده تن از-تو زرد روي و بي-نوا خسبد همي تابگل---گون ميتو------روي خويش را گلگون كني image file0481NasirKhusrawDiwan_0406png گرتو خودمجنوني ازبي ----دانشي پس خويشتن چون بمي-- خوردن دگرباره همي مجنون كني-- زن هميخو-اهي كه باشي مي خوري تاچون زنان سرز--رعناءي گهي ايدون و گ-ه ايدون كني گر---نه ديوانه شد-ستي چون سر-هشيار خويش از بخار و گند همچون طبل- پر----هييون1 كني-- خوش-	379	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms418	true	-5430128569675859230	0	193	0	791	1261	300	جز از بهر مالش نجويد تو را كس همانا كه تو روغن يا-سميني 42 بها گير و رخشاني اي شعر ناصر مگر خود-- شعري بدخشي- نگيني 43 بر اعداي دين زهري و مءمنان را غذاءي مگر روغن و انگبيني genre Q 1 گر نخو-----------اهي اي پسر تا خويشتن مجنون كني پشت پيش اين و ان پس چون همي چون نون كني 2 دلت خانه ا-رزو گشتست و زهر است ارزو زهر قاتل را چرا با دل همي معجون كني 3 خم ز نون پشت تو هم در زمان بيرون شود گر تو خم ارزو را از شكم بيرون كني 4 ز ارزوي انكه روزي زنت كدبانو شود چون تن ازاد خود را بنده خاتون كني 5 ده تن از تو زرد روي و بي نوا خسپد همي تا به گلگون مي همي تو روي خود گل----گون كني 6 گر تو م----------------------------------------جنوني از اين بيدانشي پس خويشتن چون به مي خوردن دگرباره همي مجنون كني 7 زر همي خواهي كه پاشي مي خوري با حوري-ان سر ز رعناءي گهي ايدون و گاه ايدون كني 8 گر نه ديوانه شدهستي چون سر هشيار خويش از بخار-- گند ---مي طبلي پر از هپيون- كني 9 خوش	418	-874110607582538054	653	1016.0	513	858	76.10722351074219	137	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms380	false	-5449399521594474075	0	89	0	439	1429	300	بخندي بر-سرود مطرب و اواز رود ور تواني دامنش پر-لءلء مكنون كني --5ور ب--درويشي زكاتت داد بايد يك درم طبع را از-ناخوشي چون مار--وماذريون1 كني--- گاه بي شادي بخندي خيره چون ديوانگان گاه بي انده بخ--يره خويشتن محزون كني--- ان كني از بيهشي كر-شرم ان گر بررسي وقت هشياري ازا-نده روي چون طاعون كني--- درد ناداني بر نجاند ت--را ترسم همي درد نادانيت را --گرنه ب--علم افسون كني--- خانها- كرد-ستي اندر-دل ز-جهل و هر-زمان ان همي-خواهي كه بر-وي نقش گونا گون كني 10 خانها هوش تو سر بر گنبد	380	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms418	true	-5430128569675859230	193	300	791	1261	1261	300	بخندي بر سرود مطرب و اواز رود ور تواني دامنش پر لءلء مكنون كني 10 ور به درويشي زكاتت داد بايد يك درم طبع را از ناخوشي چون مار و مازريون- كني 11 گاه بي-شادي بخندي خيره چون ديوانگان گاه بيا-نده به خيره خويشتن محزون كني 12 ان كني از بيهشي كز شرم ان گر بررسي وقت هشياري از انده روي چون طاعون كني 13 درد ناداني بر-نجاند تو را ترسم همي درد نادانيت را چون نه به علم افسون كني 14 خانهاي كردهستي اندر دل ز جهل و هر زمان ان همي خواهي كه در وي نقش گونا-گون كني 15 خانه- هوش تو سر بر گنبد-	418	-874110607582538054	421	682.5	337	477	88.25995635986328	82	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms380	false	-5449399521594474075	89	300	439	1429	1429	300	گردون كشد گر-تو-خانها بيهشي را بر-زمين هامون كني--- دل خزينها تست شايد كاندرو از بهر دين بام و بوم از علم سازي وز-خرد برهون كني--- موش و-مارا-ندر خزينها خويش مفگن خير-خير گر-نداري در-و گوهر كاندرو مخزون كني--- دست بر پرهيزد ار و خوب گوي و علم جوي تا ب--اندك روزگاري خويشتن قارون كني ---گرد دانا گرد-و گردن قول او-را نرم دار گر-هميخو-اهي كه جاي خويش بر گردون كني 15 گر-شرف يابد ز-دانش جانت بر گردون كشد ليكن اندر چاه ماند دون گراو--را دون كني--- خويشتن را چون ب--راه داد و عدل و دين روي گرچه افريدون نء-ي برگاه افريدون كني--- گر هميگوءي- كه خانه -ست اين گل مسنونترا ---چون همه كوشش ز-بهر-اين گل مسنون كني--- جان بصا--بون خرد بايدت شستن كاين جسد تيره ماند گرمر اورا جمله در صابون كني--- ارزو داري كه در باغ پدر نو خانها- برفرازي و انگهي ان را ب--زر مدهون ببا كني 20 از گلاب و مشك سازي خشت او را----- خاك و اب در ز-عود و فرش او رومي-- بوقلمون كني--- من گرفتم كين مراد امد ب--حاصل مرتر و ر----بخواهي صد-چنين و نيز ازين افزون كني گر----بماند باتو--اين خانه من ان خواهم كه تو تا ب--فردا نفگني اين كار بلك اكنون كني--- ور نخواهد ماند با-تو باغ وخ-انه خيرخ-ير خويشتن را-رنجه چون داري و چون-	380	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms419	true	4080490041668555246	0	259	0	1066	1245	300	گردون كشد گر تو خانه- بيهشي را بر زمين هامون كني 16 دل خزينه توست شايد كاندرو از بهر دين بام و بوم از علم سازي وز خرد پرهون كني 17 موش و مار اندر خزينه خ-ويش مفگن خير خير گر نداري در و گوهر كاندرو مخزون كني 18 دست بر پرهيزد-ار و خوب گوي و علم جوي تا به اندك روزگاري خويشتن قارون كني 19 گرد دانا گرد و گردن قول او را نرم-دار گر همي خواهي كه جاي خويش بر گردون كني 20 گر شرف يابد ز دانش جانت بر گردون شود ليكن اندر چاه ماند دون گر او را دون كني 21 خويشتن را چون به راه داد و عدل و دين روي گرچه افريدون نهاي برگاه افريدون كني 22 گر همي داني كه خانه است اين گل مسنون تو را چون همه كوشش ز بهر اين گل مسنون كني 23 جان به صابون خرد بايدت شستن ك-ين جسد تيره ماند گر مرو را جمله در صابون كني 24 ارزو داري كه در باغ پدر نو خانهاي برفرازي و-انگهي ان را به زر مدهون---- كني 25 از گلاب و مشك سازي خشت او را اب و خاك----- در ز عود و فرش او رومي و بوقلمون كني 26 من گرفتم كين مراد ايد به حاصل مر تو را ور بخواهي صد چنين و نيز ازين افزون كني 27 گر بماند با تو اين خانه من ان خواهم كه تو تا به فردا نفگني اين كار بل- اكنون كني 28 ور نخواهد ماند با تو باغ و خانه خير خير خويشتن را رنجه چون داري و چون	419	-874110607582538054	930	1538.5	731	1082	85.95194244384766	206	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms381	false	-6452387559468953595	39	293	208	1390	1427	301	علم دين--ست اي پسر-خويشتن را گر-نه مستي مست و مجنون چون كني--- گر ب--شارستان علم اندر بكيري خانها -روز خويش امروز و فردا-فرخ و ميمون كني ---روز تو هر گز ب--ايمان سعد-و ميمون كي شود چون تو-بر ابليس ملعون خويشتن عفتون كني--- دست هامان ستمگاره ز تو كوته--- شود گر--تو اندر شهر ايمان خطبه بر هارون كني ---بيد بي باري ز ناداني و ليكن زين سيس گر بدا--نش رنج بيني بيد را زيتون كني--- بخت تو گر-چه ز-ناداني قرين ماهي--ست چون بياموزيش با ماه سما مقرون كني--- شعر حجت را بخوان و سوي دانش راه جوي گر-همي-خواهي كه جان و دل ب--دين مرهون كني ---چون گشايشهاي ديني را ز-لفظش بشنوي سخره زان پس بر گشايشهاي افلاطون كني 10 ور ز نور افتابش بهره گيرد خاطرت پيش روشن خاطرت مر-ماه را-عرجون كني از--- تو خواهند اب -زان پس كاروان تشنگان چون تواز تشنه گريزي---- روي زي جيحون كني فخر----جويد بر-حكيمان جان سقراط بزرگ گرتو--اي حجت مراور اپيش خود ماذون كني بحر قريب مسدس اخرب مكفوف اي كرده سرت خوي با--فساري تا-كي بود اين جهل و باد ساري-- در دشت خطا خيره چند تازي چون سر ز-خطا باز خط نياري-- گر-سر ز-خطا باز خط نياري دانم ب--حقيقت كز اهل ناري-- خاري--ست خطا ز هربار تا كي تو يشت بد--ين زهر بار خاري چ-------------------------------------------------------ون با خرد اي بيخرد تسازي جز رنج نبيني و سوگواري عقلست بسوي صواب رهبر با راهبرت چون بخار خاري گوءي كه چرا روزگار جافي با من نكند هيچ برد باري --اين بند نبيني كه بر تو بستند در بند همي چون كني سواري	381	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms420	true	7035993796510043992	0	299	0	1254	1255	300	علم دين است اي پسر خويشتن را گر نه مستي مست و مجنون چون كني 32 گر به شارستان علم اندر بگيري خانهاي روز خويش امروز و فردا فرخ و ميمون كني 33 روز تو هر-گز به ايمان سعد و ميمون كي شود چون تو بر ابليس ملعون خويشتن مفتون كني 34 دست هامان ستمگار از تو كوته كي شود چون تو اندر شهر ايمان خطبه بر هارون كني 35 بيد بيب-اري ز ناداني و-ليكن زين سپس گر به دانش رنج بيني بيد را زيتون كني 36 بخت تو گر چه ز ناداني قرين ماهي است چون بياموزيش با ماه سما مقرون كني 37 شعر حجت را بخوان و سوي دانش راه جوي گر همي خواهي كه جان و دل به دين مرهون كني 38 چون گشايشهاي ديني تو ز لفظش بشنوي سخره زان پس بر گشايشهاي افلاطون كني 39 ور ز نور افتابش بهر- گيرد خاطرت پيش روشن خاطرت مر ماه را عرجون كني 40 از تو خواهند اب ازان پس كاروان تشنگان خوار و-- تشنه گر ازينان روي زي جيحون كني 41 فخر جويد بر حكيمان جان سقراط بزرگ گر تو اي حجت مرو را پيش خود ماذون كني genre Q 1--------------- اي كرده سرت خو به بيفساري تا كي بود اين جهل و باد-ساري 2 در دشت خطا خيره چند تازي چون سر ز خطا باز خط ن-اري 3 گر سر ز خطا باز خط نا-ري دانم به حقيقت كز اهل ناري 4 خاري است خطا زهر بار تا-كي تو پشت در اين زهر بار خاري 5 عقل است به سوي صواب رهبر با راهبرت چون به خار خاري 6 چون با خرد اي بيخرد نسازي جز رنج نبيني و سوكواري 7------------------------------------------- گوءي كه چرا روزگار جافي با من نكند هيچ برد-باري 8 اين بند نبيني كه بر تو بستند در بند همي چون كني سواري	420	-874110607582538054	1056	1747.0	826	1323	79.81859588623047	223	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms382	false	-3282808993376665912	6	246	54	1133	1407	302	جز-كانده و-غم ندروي و حسرت هر گاه كه تخم محال كاري اي ك--ه گنه از روزگار بيتي وز جهل معاداي روزگاري--- نايد ز-جهان هيچ كار و باري الا كه ب--تقدير و امر باري هش --دار كه عالم سراي كار است مشغول چه باشي ب--نابكاري--- بنگر كه يس از نيستي چگونه با جاه شدستي و كامگاري--- داني كه ت--را كردگار عالم داد-است ب--حق داد كردگاري--- گر تو ندهي داد او ب--طاعت در-خورد عذابي و-ذل و-خواري---------------------------------------------------- گر كار فلك گرد گشتن امد دين كار تءست و تو مرد كاري ---چون كار ب--مقدار خويش كردي رفتي ب--ره عز و بختياري--- گر گيتي تيمار تو ندارد ان به كه تو تيمار او نداري--- زيرا كه همي هر چگونه باشد هم بگذرد اين مدت شماري--- زي لابه و زاريت ننگرد چرخ هر چند كه لابه كني و-زاري--- ديوي--ست ستمكاره نفس حسي كو مايها جهلس--ت و بي قساري--- ياري ز-خرد خواه واز قناعت بر كشتن اين ديو كارزاري--- بس كس كه بر-اميد پيشكاري در مانده بخو-اري و نيشكاري بي --نام بسي گشت ازو و بي نان اندر طلب نان و نامداري زن---هار بدين زينهار خواره ندهي خرد و جان بزينهاري--- زير قدمش بسپرد ب--خواري هر گه كه تو دل را بدو-سپاري--- ماري--ست گزنده طمع كه ماران زين مار برند اي رفيق ماري1-- گر در دلت اين مار جاي گيرد چون تو نبود كس بدل---فگاري--- بيباكي اگر مار را ب--دل بر با پاك خرد جاي داد ياري--- با عقل مكن يار مر طمع را شايد كه نخواهي	382	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms421	true	-3452750889557328213	14	300	59	1272	1272	300	جز كانده و غم ندروي و حسرت هر-گاه كه تخم محال كاري 11 انگه گنه -ز روزگار بيني وز جهل معاداي روزگاري 12 نايد ز جهان هيچ كار و باري الا كه به تقدير و امر باري 13 هشدار كه عالم سراي كار است مشغول چه باشي به نابكاري 14 بنگر كه پس از نيستي چگونه با جاه شدستي و كامگاري 15 داني كه تو را كردگار عالم دادهاست به حق داد كردگاري 16 گر تو ندهي داد او به طاعت در خورد عذابي و ذل و خواري 17 بيداد كني با بزرگ داور زنهار مكن زينهار خواري 18 گر كار فلك گرد گشتن امد دين كار تو است -و مرد كاري 19 چون كار به مقدار خويش كردي رفتي به ره عز و بختياري 20 گر گيتي تيمار تو ندارد ان به كه تو تيمار او نداري 21 زيرا كه همي هر-چگونه باشد هم بگذرد اين مدت شماري 22 زي لابه و زاريت ننگرد چرخ هر-چند كه لابه كني و زاري 23 ديوي است ستمگاره نفس حسي كو مايه- جهل است و بيف-ساري 24 ياري ز خرد خواه و-ز قناعت بر-كشتن اين ديو كارزاري 25 بس كس كه بر اميد پيشگاهي زو ماند به خواري و پيشكاري 26 بينام بسي گشت ازو و بي-نان اندر طلب نان و نامداري 27 زنهار بدين زينهار خواره ندهي خرد و جان زي-نهاري 28 زير قدمت بسپرد به خواري هر-گه كه تو دل را بدو سپاري 29 ماري است گزنده طمع كه ماران زين مار برند اي رفيق ماري 30 گر در دلت اين مار جاي گيرد چون تو نبود كس به دل فگاري 31 بيباكي اگر مار را به دل در با پاك خرد جاي داد ياري 32 با عقل مكن يار مر طمع را شايد كه نخواهي-	421	-874110607582538054	1030	1713.5	800	1226	84.01305389404297	211	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms382	false	-3282808993376665912	247	301	1138	1405	1407	302	ياري--- نيكو مثلستاينكه ظ- جاي خالي بهتر كه -ر از گرگ مرغزاري هر --چند كه غمگين بود نخواهد از يشه خرد مند غمگساري image file0481NasirKhusrawDiwan_0409png ان كوش كه دست از طمع بشوءي وين سفله جهان را بدو سپاري ا---ز روزي و از مال و-تندرستي وز فكرت و-از علم و هوشياري--- مر نعمت يزدان	382	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms422	true	3021584029269645641	2	60	6	250	1280	300	ياري 33 نيكو مثل است ان كه جاي خالي بهتر چو پر از گرگ مرغزاري 34 هرچند كه غمگين بود نخواهد از پشه خرد-مند غمگساري 35 -------------------------------------ان كوش كه دست از طمع بشوءي وين سفله جهان را بدو گذاري 36 وز روزي و از مال و تندرستي وز فكرت و از علم و هوشياري 37 مر نعمت يزدان	422	-874110607582538054	210	343.5	160	282	74.46808624267578	42	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms383	false	-5608805679715736162	1	192	5	962	1492	301	را يك يك ب--تن خويش بر شماري و----انديشه كني سخت كاندرين -بند از بهر چرا گشته-- حصاري--- وانگاه كه داد-ستت اندر--ين بند بر جانوران جمله شهرياري--- ايشان همه چون سرنگون و-خوارند ايدون وتوچو--ن سرو جويباري--- جستند درين هر كسي طريقي انز-رفت ب--ايوان و ان بخواري ---رازيت جز-ان گفت كان چغاني بلخيت نه ان گفت كان بخاري--- گشتي متحير كه اندر--ين ره گامي نتواني كه در گذاري--- گوءي ب--ضرورت كه اين-چنين--ست ليكنت همي-نايد استواري--- رازي--ست بزرگ و-----صعب اين كوكذا تنگ--ست ب--دلها درون بخاري اهلي-- تو مر-اين علم را اگر تو در بند خداوند ذو الفقاري د---ر گردن خود ظطوقش ارنداري بر-خشك بخيره مران سماري1 بحر هزج مسدس اخرب مفعول مفاعلن مفا عيلن اي انكه نديم باده و جامي با عمر مگر برين بفرجاي ---چون دشت حرير سبز-در پوشد وايد ب--نشاط حسي از نامي-- گه رفته ب--دشت با تماشاءي گه خفته ب--زير شاخ بادامي-- بگذشت تموز سي چهل بر-تو از بهر چه مانده-- بدين خامي-- خوش--ست ت--را سحرگهان رفتن از جامه ب--جام اگرني-نجامي1 -ليكن فلكت هميبف-رجامد فرجام نگر كه فتنه بر جامي-- دايم ب--شكار در همي-تازي و-اگاه نءي- كه مانده در دامي-- جز خار ز-دهر نيست بهر تو هرچند كه بر فلك چو-بهرامي	383	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms422	true	3021584029269645641	61	299	257	1279	1280	300	را يك يك به تن خويش بر-شماري 38 و انديشه كني سخت كاندر اينبند از بهر چرا گشتهاي حصاري 39 وانگاه كه دادهستت اندر اين بند بر جانوران جمله شهرياري 40 ايشان همه چون سرنگون و خوارند ايدون و تو چون سرو جويباري 41 جستند درين هر كسي طريقي اين رفت به ايوان و ان بخ-اري 42 رازيت جز ان گفت كان چغاني بلخيت نه ان گفت كان بخاري 43 گشتي متحير كه اندر اين ره گامي نتواني كه در گزاري 44 گوءي به ضرورت كه اين چنين است ليكنت همي نايد استواري 45 رازي است بزرگ اين و صعب او ر----ا تنگ است به دلها درون مجاري 46 اهل تو مر اين راز را اگر تو در بند خداوند ذو-الفقاري 47 ور گردن تو-- طوق او ندارد بر خشك بخيره مران سماري genre Q 1------------------------------- اي انكه نديم باده و جامي تا عمر مگر برين بفرجامي 2 چون دشت حرير سبز در پوشد وايد به نشاط حسي از نامي 3 گه رفته به دشت با تماشاءي گه خفته به زير شاخ بادامي 4 بگذشت تموز سي چهل بر تو از بهر چه ماندهاي بدين خامي 5 خوش است تو را سحرگهان رفتن از جامه به جام اگر بننجامي 6 ليكن فلكت همي بفرجامد فرجام نگر چه فتنه بر جامي 7 دايم به شكار در همي تازي و اگاه نهاي كه مانده در دامي 8 جز خاك ز دهر نيست بهر تو هرچند كه بر فلك چو بهرامي	422	-874110607582538054	862	1364.5	687	1062	81.16761016845703	172	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms383	false	-5608805679715736162	198	301	996	1492	1492	301	چو-كبك چه-خرامي 2- قد الف-ت لام شد بنكر منگر تو چن-ين ب--زلفك لامي--- از حرص ب--وقت چاشت چون كر كس در چاچ و ب--وقت شام در شامي شاري بمعني كشتيست اگر بينجامي image file0481NasirKhusrawDiwan_0410png چون داد بخواهم از تو-بس تندي ليكن چوس-تم كني خو-ش و-رامي--- ايدون شب ور-وز برس-تم كردن استاده ز بهر اسپ-و استامي ---در دنيا سخت سختي-و در دين بس سست و ميانه كار و هنجامي--- سوي تو نيامد--است پيغمبر يا تو نه سزاي- اهل پيغامي--- هر روز م---ذهب دگر باشي گه در چه ژرف و گاه بر --------------------------------------------------بامي--- ليكن چو-كسيت ميهمان خواند بر مذهب ميزبان بيارامي--- گر ناصبيت برد-	383	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms423	true	4877180812757988486	8	136	37	559	1257	300	چو كبگ چه خرامي 10 قد الفيت لام شد بنگر منگر--- چندين به زلفك لامي 11 از حرص به وقت چاشت چون كرگ-س در چاچ و به وقت شام در شامي 12 -------------------------------------------------------------------چون داد بخواهم از تو بس تندي ليكن چو ستم كني خويش و رامي 13 ايدون شب و روز بر ستم كردن استاده ز بهر اسپ و استامي 14 در دنيا سخت سختي و در دين بس سست و ميانه-كار و هنگامي 15 سوي تو نيامده است پيغمبر يا تو نه سزا و اهل پيغامي 16 هر روز به مذهب دگر باشي گه در چه ژرف و گاه بر بامي 17 تا بيادبي همي تواني كرد خون علما به دم بياشامي 18 ليكن چو كسيت ميهماني كرد از پر خوردن همي نيارامي 19 گر ناصبيت برد	423	-874110607582538054	388	575.5	301	594	65.31986236572266	80	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms384	false	5491966891157856949	0	163	0	739	1388	301	عمر باشي ور-شيعي خواندت علي نامي تا بي ادبي هميتواني كرد خون عاما بدم بياشامي و انگه كه شدي ضعيف و بنشستي يا زهد چو با يزيد بسطامي--- با عامها خلق گوءي از خاصم ليكن سوي خاص كمتر-از عامي ان--ي حجت از--ين چنين بي ازر مان نا چند كشي محال و ناكامي ---از خوك ب--باغ در چه افزايد جز زشتي و خامي و بي اندامي--- ابليس عدو--ست مرتز---ا زيرا تو ادم اهل علم و احكامي--- مشتاب ب--خون حام ازيرا تو مر-نوح زمان خويش را سامي--- از روح شريف عز-- ارواحي گرچه ب-تن از جهان اچساي---- اي معدن فتح ونصر مستنصر شاهان همه روبه و تو ضرغامي ---من بنده توانگرم ب--علم تو زيرا كه تو گنج علم علاي------- هر كاري را بود سر انجامي تو عالم حس را سر انجامي ---من بر سر دشمنانت صمصامم تو صاحب ذوالفقار-و صمصامي بحر هزج مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول مفا عيل مفا عيل فعو لن اي انكه ب--تن ز-ارزوي مال چو-نالي از من چو-ستم خود-كني از بهر	384	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms423	true	4877180812757988486	136	300	559	1257	1257	300	عمر باشي ور شيعي خواندت علي نامي 20 و-------------------------------------------انگه كه شدي ضعيف-- بنشيني با زهد چو بو يزيد بسطامي 21 با عامه- خلق گوءي از خاصم ليكن سوي خاص كمتر از عامي 22 اي حجت از اين چنين بي-ازر-مان تا چند كشي محال و ناكامي 23 از خوگ به باغ در چه افزايد جز زشتي و خامي و بي-اندامي 24 ابليس عدو است مر تو را زيرا تو ادم اهل و اهل احكامي 25 مشتاب به خون جام ازيرا تو مر نوح زمان خويش را سامي 26 از روح شريف همچو ارواحي گرچه بهتن از جهان اجسامي 27 اي معدن فتح ونصر مستنصر شاهان همه روبه و تو ضرغامي 28 من بنده توانگرم به علم تو زيرا تو توانگر از جهان تامي 29 هر كاري را بود سر-انجامي تو عالم حس را سر-انجامي 30 من بر سر دشمنانت صمصامم تو صاحب ذوالفقار و صمصامي genre Q 1------------------------------------------------- اي انكه به تن ز ارزوي مال چو نالي از من چو ستم خود كني از بهر-	423	-874110607582538054	593	925.0	460	799	74.2177734375	117	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms384	false	5491966891157856949	163	300	739	1387	1388	301	چه نالي-- در ارزوي خويش بماليد ت--را مال چون گوش وي اي سوختني سخت نمالي-- بدخواه تو مالست-- كه ماليدها اوءي بدخواه تو-مال--ست تو-چون فتنها مالي 25 دام--ست ت--را قال و مقال از قبل مال زانست-- كه همواره تو با قال و مقالي 52 image file0481NasirKhusrawDiwan_0411png اي زهد فروشنده تو-از قال و مقالي با-مركب و با-ضيعت و با-سندس و قالي-- گر زهد همي-جوءي چندين ب--در مير چون ميدوي اي بيهده چون اسپ دو الي از-- تو نهنگي-ست همانا كه نپرسد از-گرسنگي خويش- حرامي ز-حلالي --در مزرعه معصيت و شر چو ابليس تخم بزه و بار بد و برگ وبالي-- از عدل خداوند نيابي چو بياءي با بار بزه روز قضا مزد حمالي--- اي كرده ترا---گردون دون همت و بي دين زايل شده دين از تو ب--دنياي زوالي--- بنگر كه كجا ميروي و بيهده منگر سوي خدم	384	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms424	true	6196144624164058341	0	159	0	647	1195	300	چه نالي 2 در ارزوي خويش بماليد تو را مال چون گوش دل اي سوختني سخت نمالي 3 بدخواه تو مال است كه ماليده- اوءي بدخواه تو مال است تو چون فتنه- مالي -4 دام است تو را قال --مقال از قبل مال زان است كه همواره تو با قال و مقالي 5----------------------------------------- اي زهد فروشنده تو از قال و مقالي با مركب و با ضيعت و با سندس و قالي 6 گر زهد همي جوءي چندين به در مير چون ميدوي اي بيهده چون اسپ دو-الي 7 از تو نهنگ است همانا كه نپرسد از گرسنگي خود ز حرامي و حلالي 8 در مزرعه معصيت و شر چو ابليس تخم بزه و بار بد-و برگ وبالي 9 از عدل خداوند بيابي چو بياءي با بار بزه روز قضا مزد حمالي 10 اي كرده تو را گردون دون همت و بي-دين زايل شده دين از تو به دنياي زوالي 11 بنگر كه كجا ميروي و بيهده منگر سوي خدم	424	-874110607582538054	583	969.0	453	696	83.76436614990234	126	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms385	false	6601261655428471428	0	120	0	506	1330	301	بنده و ازاد و موالي--- با لشكر-و مالي قوي امروز وليكن فردا نروي جز-تهي و مفلس و خالي--- كوه از-غم بي باكي و طغيان تو نالد بيهوده تو-چون در-غم طوغان و-ينالي 10 خرسند چرا شد دلت اندر بن اين چاه با جاه بلند و حشم و همت عالي--- اي مير اجل چون اجل ايدت بميري هر چند كه با-عز و جمالي و جلالي ز-----------يبا بخر--د بايد بودنت و بح--كمت زيبا تو ب--تختي و ب--صدري و نهالي ---بار خرد و حكمت و برگ هنر و فضل برگير كه تو اين همه-را تخم و نهالي--- اي خوب -هال ار زخر-د بار نگيري با بيد و سپيدار همانند و همالي 5- اي سفله ت--را جام بلورين ب--چه كار است گر تو ب--تن خويش	385	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms424	true	6196144624164058341	160	300	649	1195	1195	300	بنده و ازاد و موالي 12 با لشكر و مالي قوي امروز وليكن فردا نروي جز تهي و مفلس و خالي 13 كوه از غم بي-باكي و طغيان تو نالد بيهوده تو چون در غم طوغان و ينالي 14 خرسند چرا شد دلت اندر بن اين چاه با جاه بلند و حشم و همت عالي 15 اي مير اجل چون اجل ايدت بميري هر-چند كه با عز-------- و جلالي و جمالي 16 زيبا به خرد بايد بودنت و به حكمت زيبا تو به تختي و به صدري و نهالي 17 بار خرد و حكمت و برگ هنر و فضل برگير كه تو اين همه را تخم و نهالي 18 اي خوب نهال ار ز خرد بار نگيري با بيد و سپيدار همانند و همالي 19 اي سفله تو را جام بلورين به چه كار است گر تو به تن خويش-	424	-874110607582538054	487	833.5	372	557	87.43267822265625	114	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms385	false	6601261655428471428	120	299	506	1327	1330	301	فرو مايه سفالي با --كي نبود زانكه تنت سفله سفال---ست گر تو ب--دل ياك چو پاك اب زلالي--- درياست جهان و تن تو كشتي و عمرت بادي--ست صباءي و جنوبي و شمالي ا---ين باد همي هيچ شب و روز بمالد شايد كه تو ز-اندوه سفر هيچ نمالي--- اندر خرد امروز نوال ايي-سر ايراك سي سال بر امد كه همي هيچ نوالي 2- امسال بيفزود ت--را دامن پيشين زيرا كه الف بودي و امسال چو-دالي--- اي سرو ين از-گشتن اين بر-شده دولاب خميده و بي پا و چو فرسوده دوالي--- داني كه جهان برتو -همي دردسگ-الد او درد سگاليد و تو درمان نسگالي ر----مان تو ان--ست كه تا با تو زمانه شيري بسگالد نگ-الي تو شگالي مكر----و حسد-و كبرو--خرافات-و طمع-را مپذير و مده رهب---در خويش و-حوالي1 25خ-اري مكش و كبر مكن بر-ره دين رو مءمن نه مقصر بود اي بير و نه غالي image file0481NasirKhusrawDiwan_0412png بر خلق جهان فضل ب--دين جوي ازيراك دين--ست سر سروري و اصل معالي--- دين -فخر تواست واد-ب و خط-و دبيري پيشه -ست چو حلاجي و درزي و كبالي1-- شعر و ادب و نحو خس	385	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms425	true	8125807186100888023	0	205	0	841	1217	300	فرو-مايه سفالي 20 باكي نبود زانكه تنت سفله سفالي است گر تو به دل پاك چو پاك اب زلالي 21 درياست جهان و تن تو كشتي و عمرت بادي است صباءي و جنوبي و شمالي 22 اين باد همي هيچ شب و روز نهالد شايد كه تو ز اندوه سفر هيچ نهالي 23 اندر خرد امروز بوال اي پسر ايراك سيس-ال بر-امد كه همي هيچ نوالي 24 امسال بيفزود تو را دامن پيشين زيرا كه الف بودي و امسال چو دالي 25 اي سرو بن از گشتن اين بر شده دولاب خميده و بيتاب-- چو فرسوده دوالي 26 داني كه همي- برتو جهان درد سگالد او در س-گاليد-- تو درمان نسگالي 27 درمان تو ان است كه تا با تو زمانه شيري بسگالد نسگالي تو شگالي 28 مكر و حسد و كبر و خرافات و طمع را مپذير و مده ره به در خويش و حوالي 29 خواري مكش و كبر مكن بر ره دين رو مءمن نه مقصر بود اي پير-- نه غالي 30------------------------------------- بر خلق جهان فضل به دين جوي ازيراك دين است سر سروري و اصل معالي 31 دين مفخر تو-ست و ادب و خط و دبيري پيشه است چو حلاجي و درزي و كلالي 32 شعر و ادب و نحو خس	425	-874110607582538054	731	1191.5	563	890	82.13483428955078	156	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms386	false	-3704029324420693415	0	72	0	337	1451	301	و سفالند وايات قران زر و عقيق--ست و لالي- معني قران روشن و رخشان چو-نجوم--ست امثال درو تيره و تاري چو ليالي--- بر ظاهر امثال مرو ك-ت نفزايد نزد عقلا جز همه خواري وت-كالي--- راهي--ست ب--دين اندر مر-شيعت حق را جز-راه جزوري و كراخي و لبالي ر---اهي كه درو رهبر زي شهر كمال--ست زين-راه مشو يك-سو گر مرد كمالي برراء---- حقيقت ر--و منگر ب--چپ و-راست با-بادمخم با زين سو-و زان سو نه	386	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms425	true	8125807186100888023	207	300	847	1217	1217	300	و سفالند وايات قران زر-و عقيق است و لي 33 معني قران روشن و رخشان چو نجوم است امثال بر- تيره و تاري چو ليالي 34 بر ظاهر امثال مرو كهت نفزايد نزد عقلا جز همه خواري و نكالي 35 راهي است به دين اندر مر شيعت حق را جز راه حروري و كرامي و كيالي 36 راهي كه درو رهبر زي شهر كمال است زين راه مشو يك سو گر مرد كمالي 37 بر راه حقيقت رو و منگر به چپ و راست با باد مچم --زين سو و زان سو كه-	425	-874110607582538054	310	474.5	242	375	82.66666412353516	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms386	false	-3704029324420693415	71	290	334	1394	1451	301	نه نهالي از----حجت مستنصر بشنو سخن حق روشن چو شباهنگ سحرگه متلالي حق-----ست سخنهاش اگر زي تو محال--ست بيشك تو خريدار خرافات و محالي--- اي انكه همي-جوءي ره سوي حقيقت وز اختر ما سيري و با رنج و ملالي--- من دي چو-تو بود-ستم دانم كه تو-امروز از رنج محالات شنو از رنج محالات شنودن ب--چه حالي از ---حجت حق جوي جواب سخن ايراك مفلس كندت بي شك اگر گنج سءالي بحر سريع مطوي محذوف مفتعلن مفتعلن فاعلن گشتن اين گنبه نيلو فري گر-نه هيخو--اهد گشت اسيري-- هيچ عجب نيست ازيرا كه هست گشتن او عنصري و-جوهري ني-ست شگفت اينكه ه-ي ناصبي سير تخواهد شدن از كافري ن--يست عجب كافري از ناصبي زانكه نباشد عجب از خر-خري نا--صبي اي خر سوي نار سقر چند روي بر اثر سامري-- در سپه سامري از بهر چيست بر تن تو حوشن پيغمبري-- جوشن پيغمبري اسلام ت-ست زنده بدين جوشن و اين مغفري-- فايده زين جوشن و مغفر ت--را نيست مگر-خواب و خور-ايدري م--غفر پيغمبري اندر سقر اي خر بد بخت چگونه بري image file0481NasirKhusrawDiwan_0413png نام مسلماني بس كرده --نيستي اگه كه ب--چاه اندري--- نح- همي-بارد بر تو زحل نام چ--سود است ت--را مشتري--- راهبر تو چو يكي گمرهس--ت از تو نياب-د دگري رهبري چون كه -نشوءي سلب چرب خويش گر-تو چنين سختو--سره گازري--- من يس تو-سنبل تر--چون چرم گر-توهمي كژرف گنده چري	386	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms426	true	6546303955950363566	0	244	0	1048	1288	300	نه ن-الي 38 از حجت مستنصر بشنو سخن حق روشن چو شباهنگ سحرگاه مجالي 39 حق است سخنهاش اگر زي تو محال است بيشك تو خريدار خرافات و محالي 40 اي انكه همي جوءي ره سوي حقيقت وز اخبرن-ا سيري و با رنج و ملالي 41 من دي چو تو بودهستم دانم كه تو امروز از رنج محالات------------------ شنودن به چه حالي 42 از حجت حق جوي جواب سخن ايراك مفلس كندت بي-شك اگر گنج س-الي genre Q 1 گش------------------------------تن اين گنبد نيلو-فري گر نه همي خواهد گشت اسپري 2 هيچ عجب نيست ازيرا كه هست گشتن او عنصري و جوهري 3 هست شگفت ا-نكه همي ناصبي سير نخواهد شدن از كافري 4 نيست عجب كافري از ناصبي زانكه نباشد عجب از خر خري 5 ناصبي اي خر سوي نار سقر چند روي بر-اثر سامري 6 در سپه سامري از بهر چيست بر تن تو جوشن پيغمبري 7 جوشن پيغمبري اسلام توست زنده بدين جوشن و اين مغفري 8 فايده زين جوشن و مغفر تو را نيست مگر خواب و خور ايدري 9 مغفر پيغمبري اندر سقر اي خر بد-بخت چگونه بري 10 -------------------------------------نام مسلماني بس كردهاي نيستي اگه كه به چاه اندري 11 نحس همي بارد بر تو زحل نام چه سود است تو را مشتري 12 راهبر تو چو يكي گمره است از تو نخواهد دگري رهبري 13 چونكهنشوءي سلب چرب-خويش گر تو چنين سخت و سره گازري 14 من پس تو سنبل خوش چون چرم گر تو هي گوز فگنده چري	426	-874110607582538054	902	1472.0	708	1142	78.98423767089844	175	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms387	false	3302003554867763856	35	285	159	1307	1377	301	جان را كه درو پروري گرو--ت بپرسد كسي از مشكلي داوري و-مشغله پيش اوري م---انگ كني كاين سخن را فضي--ست جهل بيوشي ب--زبان اوري ---حجت پيش اور و-برهان مرا جنگ چه پيش اري و مستكبري--- من ب--مثل در سپه دين حق حيدرم ار تو ---مثل عنتري--- تا ندهي بيضه عنبر مرا خيره نگويم كه تو ب--لعنبري--- خيز و بينداز ب--يك سو پشيز تا بدلت زر بدهم جعفري--- تا تو ز-دينار نداني ي---------------------------------------------------شيز سوي زر جعفريم بنگري ---چند زني طعنه باطل كه تو مرتبت ياران را منكري--- با تو من ار-چند ب--يك دين درم من ز- ره و تو ز ره ديگري--- لاجرم ان روز ب--پيش خداي تو عمري باشي و من حيدري--- فاطميم فاطميم فاطمي تا تو-بدزي ز-غم اي طاهريب --فاطمه را عايشه مايندر است پس تو مرا شيعت مايندري--- شيعت مايندري اي بد نشان شايد اگر دشمن دختندري image file0481NasirKhusrawDiwan_0414png من نبرم نام تو نامم مبر من بريم از تو-تو از من بري گر --چه مرا اصل خراساني--ست از پس پيري و-مهي و سري--- دوستي عترت و خانها رسول كرد مرا-يمگي و مازندري--- مر عقلا را بخر--اسان منم بر سفها حجت مستنصري حج----ت ديني ب--سخنهاي من شد چويقطرها- سحري كل طري--- ننگرد اندر سخن هر خسي هر كه ببيند سخن ناصري گر --چه ب--يمگان شده متواريم دين بفزود -است مرا بر تري--- گرچه بهان شد پري از چشم ما زين نكند عيب كسي بر-پري--- خوب سخن جوي چه جوءي ز-مرد نيكوي و-فربهي و-لاغري--- نيست جمال و شرف شوشتر جز ب--بها گير و نكو ششتري--- چون شكر عسكري اور	387	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms427	true	-5071844312517843801	0	300	0	1261	1261	300	جان را كه بدو پرروي 20 گرت بپرسد كسي از مشكلي داوري و مشغله پيش اوري 21 بانگ كني كاين سخن را-فضي است جهل بپوشي به زبان-اوري 22 حجت پيش اور و برهان مرا جنگ چه پيش اري و مستكبري 23 من به مثل در سپه دين حق حيدرم ار تو به مثل عنتري 24 تا ندهي بيضه عنبر مرا خيره نگويم كه تو بوالعنبري 25 خيز-- بينداز به يك سو پشيز تا بدلت زر بدهم جعفري 26 تا تو ز دينار نداني پشيز نه بشناسي غل از انگشتري 27 هيچ نياري كه ز بيم پشيز سوي زر جعفريم بنگري 28 چند زني طعنه باطل كه تو مرتبت ياران را منكري 29 با تو من ار چند به يك دين درم تو زه ره من به رهي ديگري 30 لاجرم ان روز به پيش خداي تو عمري باشي و من حيدري 31 فاطميم فاطميم فاطمي تا تو بدري ز غم اي ظاهري 32 فاطمه را عايشه مارندر است پس تو مرا شيعت مارندري 33 شيعت مارندري اي بد-نشان شايد اگر دشمن دختندري 34------------------------------------- من نبرم نام تو نامم مبر من بريم از تو تو از من بري 35 گرچه مرا اصل خراساني است از پس پيري و مهي و سري 36 دوستي عترت و خانه- رسول كرد مرا يمگي و مازندري 37 مر عقلا را به خراسان منم بر سفها حجت مستنصري 38 حكمت ديني به سخنهاي من شد چو به قطر سحري گل طري 39 ننگرد اندر سخن هرم-سي هر كه ببيند سخن ناصري 40 گرچه به يمگان شده متواريم زين بفزوده است مرا بر-تري 41 گرچه نهان شد پري از چشم ما زين نكند عيب كسي بر پري 42 خوب سخن جوي چه جوءي ز مرد نيكوي و فربهي و لاغري 43 نيست جمال و شرف شوشتر جز به بها-گير و نكو ششتري 44 چون شكر عسكري اور-	427	-874110607582538054	1052	1709.0	817	1308	80.42813110351562	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms388	false	-1956506419439650598	0	227	0	1092	1435	301	اين نبود فضل و-نيابي بدبن جز كه فرومايگي و چاكري--- فخرتو ان--ست كه داني كه چيست علت اين گنبد نيلوفري ----اب درو و-اتش و خاك و هوا از چه فتادند در--ين داوري--- هر كه از--ين راز خبر يافت---ست گوي ربود- است ب--نيك اختري--- مدح-- دبيري و غزل را نگر علم نخواني و-هنر نشمري ---دفتر بفگن كه سوي مرد علم بي خطر است ان سخن دفتري بحر هزج مسدس اخرب مفعول مفا علن مفاعيلن------------------------ اي عورت كفر-و عيب ناداني پوشيده ب--جامها مساماني-- ترسم كه نه مردمي ب--جان هر-چند از شخص ب------مردمان هميماني-- چندين مفشان ردا چرا جان را يكبار ز-گرد جهل نفشاني-- تا گرد بج--امه بر همي-بيني اگاه نءي ز---گرد نفساني باراني تنت اگر گليم امد مرجان ترا تنست باراني2 image file0481NasirKhusrawDiwan_0415png اين جامه و جامه پوش خاك امد تو-خاك نءي -كه نور يزداني ا-------------------------------------------------------ن چيست كه زنده كردمر--تن را نزديك خرد تو بي گمان اني --اي زنده شده ب--تو تن مردم مانا كه تو پور دخت عمراني ت--رسا پسر خداي گفت اورا- از بي خردي خويت و ناداني--- زيرا كه خبر نبود ترسارا- از قدر بلند نفس انساني--- چون گوهر خويش زا ندانستي مر-خالق خويش را كجا داني--- اين خانها پنج در بدين خوبي بنگر-كه كه داشت-ستت ارزاني--- من خانه نديده ام جز-اين هر گز گردنده و پيشكار و فرماني تابا-----تو چو-بندگان همي-گردد هر-گونه كه تو هميش گرداني هر --چند ت-را خوش امد اين خانه باقي	388	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms428	true	-5149734317775275474	19	300	79	1249	1249	300	اين نبود فضل و نيابي بدين جز كه فرومايگي و چاكري 47 فخر بدان است بد--اني كه چيست علت اين گنبد نيلوفري 48 واب درو و اتش و خاك و هوا از چه فتادند در اين داوري 49 هر كه از اين راز خبر يافته است گوي ربوده است به نيك اختري 50 مدح و دبيري و غزل را نگر علم نخواني و هنر نشمري 51 دفتر بفگن كه سوي مرد علم بي-خطر است ان سخن دفتري 52 حجت حجت بجز اين صدق نيست با تو ورا نيست بدين داوري genre Q 1 اي عورت كفر و عيب ناداني پوشيده به جامه- مسلماني 2 ترسم كه نه مردمي به جان هر چند از شخص همي به مردمان ---ماني 3 چندين مفشان ردا چرا جان را يكبار ز گرد جهل نفشاني 4 تا گرد به جامه بر همي بيني اگاه نه اي ز گرد نفساني 5 -------------------------------------------------------------------------------------اين جامه و جامه پوش خاك امد تو خاك نهاي كه نور يزداني 6 باراني تنت گر گليم امد مر جان تو را تن است باراني 7 اين چيست كه زنده كرد مر تن را نزديك خرد تو بي گمان اني 8 اي زنده شده به تو تن مردم مانا كه تو پور دخت عمراني 9 ترسا پسر خداي گفت او را از بي-خردي خويش و ناداني 10 زيرا كه خبر نبود ترسا را از قدر بلند نفس انساني 11 چون گوهر خويش را ندانستي مر خالق خويش را كجا داني 12 اين خانه- پنج در بدين خوبي بنگر كه كه داشتهستت ارزاني 13 من خانه نديده-ام جز اين هر-گز گردنده و پيشكار و فرماني 14 تا با تو چو بندگان همي گردد هر گونه كه تو هميش گرداني 15 هرچند تورا خوش امد اينخ-انه باقي-	428	-874110607582538054	922	1465.0	723	1268	72.71293640136719	188	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms388	false	-1956506419439650598	227	301	1092	1435	1435	301	نشوي تو اندر--ين فاني بي---رون كندت خداي از و گرچه بيرون نشوي تو زو ب--اساني--- اباد بت---ست خانه چون رفتي او روي تهاد سوي ويراني--- در خانها مرده دل چرا بستي كو-خاك گران و تو سبك جاني--- قيمت ب--تو يافت اين صدف زيرا اي جان تو در ولطيف مرجاني هر----كار كه بر مراد او كردي بسيار خورمي ازان پشيماني--- امروز ب--كار در نكو بنگر بنگر كه چ--گفت مرد يوناني--- گفتا كه ب--زير نردبان منشين-	388	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms429	true	-2561816454712074534	0	89	0	378	1332	300	نشوي تو اندر اين فاني 16 بيرون كندت خداي از-و گرچه بيرون نشوي تو زو به اساني 17 اباد به توست خانه چون رفتي او روي نهاد سوي ويراني 18 در خانه- مرده دل چرا بستي كو خاك گران و تو سبك جاني 19 قيمت به تو يافت اين صدف زيرا اي جان تو درو لطيف مرجاني 20 هر كار كه بر مراد او كردي بسيار خور-ي ازو- پشيماني 21 امروز به كار در نكو بنگر بشنو كه چه گفت مرد يوناني 22 گفتا كه به زير نردبان بنشين	429	-874110607582538054	326	535.0	255	382	85.34031677246094	64	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms389	false	-3983317981688907975	0	163	0	827	1478	301	بنديش زكار هاي ساراني--- بردست مگير چون سبكساران كاري كه بسرش برد نتواني--- در مسجد جاي سجده را بنگر تا بر ننهي ب--خار پيشاني--- ان دان ب--يقين كه هرچه كرد-ستي امروز ب--محشر ان فروخواني--- زان روز بترس كاندرو پيدا ايد همه كارهاي پنهاني--- زان روز كه جز خداي سبحان را بر-كس نرود ز-خلق سلطاني--- زان روز كه هول او بريزاند نور از-مه و زافتاب رخشاني--- وز چرخ ستارگان فرو-ريز-د چون برگ رزان ز- باد اباني ع---------------------------------------------------ريان همه خلق و ازبسي سختي كس را نبود خبر زع-رياني image file0481NasirKhusrawDiwan_0416png چون يشم زده شده كه و مردم همچون ملخان ز-بس پريشاني ي-----------------------------------------------------وشيده نماند ان زمان كاري كان را تو---- كنون هميبيوشاني--- ان روز ب--عذر گفت نتواني مي خورد فلان و من سينداني1-- وانجا نرودت---را چنين كاري كامروز در--ين جهان همي-راني بر --باءي ازان بدين دراندازي گرگي ب--مثل ز نابساماني--- زيد از تو لباچها- نمييابد تا پيرهني ز عمرو نستاني گ---رگي تو نه مير مر خراسان-را سلطان نبود چنين تو شيطاني ديو----است سپاه تو بلي	389	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms429	true	-2561816454712074534	89	300	378	1332	1332	300	بنديش ز پايهاي ساراني 23 بردست مگير چون سبكساران كاري كه بسرش برد نتواني 24 در مسجد جاي سجده را بنگر تا بر ننهي به خار پيشاني 25 ان دان به يقين كه هرچه كردهستي امروز به محشر ان فروخواني 26 زان روز بترس كاندرو پيدا ايد همه كارهاي پنهاني 27 زان روز كه جز خداي سبحان را بر كس نرود ز خلق سلطاني 28 زان روز كه هول او بريزاند نور از مه و زافتاب رخشاني 29 وز چرخ ستارگان فرو ريزند چون برگ-رزان به باد اباني 30 وز هول درايد از بيابانها نخچير رمنده بياباني 31 عريان همه خلق و ز بسي سختي كس را نبود خبر ز عرياني 32 چون پ-------------------------------------شم زده شده كه و مردم همچون ملخان ز بس پريشاني 33 انگه ز ميان خلق برخيزد خويشي و برادري و خسراني 34 پوشيده نماند ان زمان كاري كان را تو همي كنون بپ---وشاني 35 ان روز به عذر گفت نتواني مي-خورد فلان و من سپنداني 36 وانجا نرود تو را چنين كاري كامروز در اين جهان همي راني 37 برباءي ازان بدين براندازي گرگي به مثل ز نابساماني 38 زيد از تو لباچهاي نمييابد تا پيرهني ز عمرو نستاني 39 گرگي تو نه مي---ر خراسان را سلطان نبود چنين تو شيطاني 40 ديو است سپاه تو يكي-	429	-874110607582538054	749	1248.5	595	1000	74.9000015258789	146	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms389	false	-3983317981688907975	163	301	827	1478	1478	301	ليكن تا-ظن نبري كه تو مسلماني--- امروز همي ب--مطربان بخشي ثوب شطري3 و شعر گركاني4-- وز دست چو-سنگ تو نمييابد مءذن ب--مثل يكي گريباني فر---دا بروي تهي و بگذاري اينجا همه مال و-ملك و دهقاني--- اي گشته تر--ا دل و جگر بريان بر اتشر ارزو چو بوراني--- لعنت چ--كني بخيره بر ديوان كز فعل تو نيز همچو ايشاني------ قصد و نيت همه بدي داري ليكن چ--كني كه سخت خلقاني ---نان از-دگري چگونه برباءي گرتو5 ب--مثل ب--نان گرو گاني--- از بد-نيتي و نا تواناءي پر-مشغله و تهي چو پنگاني و --ز حيلت و-مكر زي خردمندان مر زوبعه را دليل و برهاني با----تو نكند كسي كنون ا----حسان زيرا كه نه اهل بر-و احساني ل---يكن فردا ب--خوردن غسلين مر مالك را بزرگ مهماني در --مان تو ان بود كه برگردي زين راه وگرنه سخت درماني--- حجت ب--نصيحت مسلماني گفتت سخني درست-	389	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms430	true	7712362777060395465	0	167	0	714	1308	300	ليكن تا ظن نبري كه تو سليماني 41 امروز همي به مطربان بخشي شرب شطوي- و شعر گرگاني 42 وز دست چو سنگ تو نمييابد مءذن به مثل يكي گريباني 43 فردا بروي تهي و بگذاري اينجا همه مال و ملك و دهقاني 44 اي گشته تو را دل و جگر بريان بر اتش- ارزو چو بوراني 45 لعنت چه كني بخيره بر ديوان كز فعل تو نيز همچو ايشاني 46 در قصد و نيت همه بدي داري ليكن چه كني كه سخت خلقاني 47 نان از دگري چگونه برباءي گر تو به مثل به نان گرو-گاني 48 از بد نيتي و نا-تواناءي پر مشغله و تهي چو پنگاني 49 وز حيلت و مكر زي خردمندان مر زوبعه را دليل و برهاني 50 با تو نكند---- كنون كسي احسان زيرا كه نه اهل بر و احساني 51 ليكن فردا به خوردن غسلين مر مالك را بزرگ مهماني 52 درمان تو ان بود كه برگردي زين راه وگرنه سخت درماني 53 حجت به نصيحت مسلماني گفتت سخني درست	430	-874110607582538054	621	1031.0	488	722	86.01107788085938	127	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms390	false	1832316319111912137	0	129	0	644	1419	301	و پاياني--- اي حجت علم و حكمت لقمان بگزار ب--لفظ خوب حساني image file0481NasirKhusrawDiwan_0417png دلتنگ مشو بدانك- در يمگان ماندي تنها و گشته زنداني از----خانه عمر براند سامان را امروز برين زمين تو ساماني بحر رمل مثمن محبون مجحوف فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع كار وكردار تو اي گنبد زنگاري نه همي-بي-م جر مكر وستمگاري ن--ستري پاك و-پرا گنده كني فردا هرچه امروز فراز اري و-بنگاري-- تو همانا كه نه هشيار سري ورنه چون كه فعل بد را زشت نينگاري گر---نه مستي تو بي انكه بيازاريم ماترا --ما را از بهر چه ازاري-- بچها تست همه خلق و تو-چون گربه روز و-شب با بچه خويش ب--پيكاري 0 مادري هرگر ---چون تو بنديد-ستم نبستمان با تو ونه بي تومگر خواري گز-- نباءيمت از بهر چه زاءيمان ور بزاءيمان چون باز	390	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms430	true	7712362777060395465	167	300	714	1308	1308	300	و تاباني 54 اي حجت علم و حكمت لقمان بگزار به لفظ خوب حساني 55------------------------------------- دلتنگ مشو بدانكه در يمگان ماندي تنها و-گشته زنداني 56 از خانه عمر براند سلمان را امروز بدين زمين تو سلماني genre Q 1 كارو ----------------------------------------كردار تو اي گنبد زنگاري نه همي بينم جز مكرو ستمگاري 2 بستري پاك و پرا-گنده كني فردا هرچه امروز فراز اري و بنگاري 3 تو همانا كه نه هشيار سريور ني چون-كه فعل بد را زشت نينگاري 4 گر نه مستيپس بيا--نكه بيازرديم ما تو راما را از بهر چه ازاري 5 بچه توست همه خلق و تو چون گربه روز و شب با بچه خويش به پيكاري 6 مادري هرگز من چون تو -نديدهستم نيستمان با-تو و نهبيتو مگر خوراي 7 گر نباءيمت از بهر چه زاءيمان ور بزاءيمان چون باز-	430	-874110607582538054	499	798.0	394	679	73.49042510986328	86	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms390	false	1832316319111912137	130	301	652	1419	1419	301	--زن بدخو را ماني كه مرا با تو سازگاري نه صواب--ست و نه بيزاري گرد ميگردي برجاي چو خونخواره گر نداني ره نشگفت كه خونخواري نيستي اهل و سزاو-ر ستايش را نه نكوهش را زيرا كه نه مختاري 15 بل يكي مطبخ خوب--ست ز بهر ما اين جهان و تو يكي مطبخ-سالاري كه--- مر اين خاك ترش را تو چو-طباخان مي ب--بوي و مزه و رنگ بياچاري--- كردگارت من اندر ب تو هيبيم ب-----ره چشم دل اي گنبد زنگاري--- تو بپ--رگار خرد پيش روانم در بي خظر تر ز يكي نقطها پرگاري مر----مرا سوي خرد بر تو-بسي فضل--ست ب--سخن گفتن و تدبير و ب--هشياري 20 دل من شمع خداي--ست چه چيزي تو جز بر ---شمع فروزنده يكي خاري ---شمع تو راه بيابان برد و دريا شمع من راه-نماي--ست سوي باري مرت------را لاجرم ايرد نه هميخ-واند بلكه مر-ما را خواند--است ب--همواري--- ما خداوند ت--را خانها گفتاريم گر تو او را فلكا خانها كرداري--- زينهار اي پسر اين گنبد گردان را جز يكي كار كن و بنده نپندارني 224 بر من و تو-	390	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms431	true	6523032912063678532	14	205	70	842	1238	300	9 زن بدخو را ماني كه مرا با تو سازگاري نه صواب است و نه بيزاري 10-------------------------------------------------------- نيستي اهل و سزاوار ستايش را نه نكوهش را زيرا كه نه مختاري 11 بل يكي مطبخ خوب است ز بهر ما اين جهان و تو يكي مطبخ سالاري 12 كه مر اين خاك ترش را تو چو طباخان مي به بوي و مزه و رنگ بياچاري 13 كردگارت را من در- تو همي بينم به ره چشم دل اي گنبد زنگاري 14 تو به پرگار خرد پيش روانم در بيخطر--تر ز يكي نقطه پ-رگاري 15 مر مرا سوي خرد بر تو بسي فضل است به سخن گفتن و تدبير و به هشياري 16 دل من شمع خداي است چه چيزي تو چو پر از شمع فروزنده يكي خاري 17 شمع تو راه بيابان برد-و دريا شمع من راه نماي است سوي باري 18 مر تو را لاجرم ايزد نه همي خواند بلكه مر ما را خوانده است به همواري 19 ما خداوند تو را خانه- گفتاريم گر تو او را فلكا خانه- كرداري 20 زينهار اي پسر اين گنبد گردان را جز يكي كار كن و بنده نپندار-ي 21- بر من و تو	431	-874110607582538054	666	1102.0	512	837	79.56989288330078	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms391	false	-6170175893761276187	0	73	0	390	1514	302	كه بخسبيم نگهبان---ست كه نگردد هرگز رنجه ز بيدار image file0481NasirKhusrawDiwan_0418png مور و-ماهي را بر-خاك وب---دريا در نيست پنهان شدن از-وي ب--شب تاري گرترا------ بندها خود خواند سراوار-است وگرش طاعت داري تو سزاواري ك---ر همي نعمت دايم طلبي او را بندگي كن ب--درستي و ب--بيماري--- مردوار اي پسرا--زعامه ب--يك سو شو چه بري روز ب--خواب و-خور خرواري--- دهر گردنده بدين پيسه رسن پورا خيه خواهدت همي-كرد خبر داري--- تو همي-بيني ك-ت پاي	391	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms431	true	6523032912063678532	205	300	842	1238	1238	300	كه بخسپيم نگهباني است كه نگردد هرگز رنجه ز بيداري 22------------------------------------ مور و ماهي را بر خاك و به دريا در نيست پنهان شدن از وي به شب تاري 23 گر تو را بنده- خود خواند سزاوار است وگرش طاعت داري تو سزاواري 24 گر همي نعمت دايم طلبي او را بندگي كن به درستي و به بيماري 25 مردوار اي پسر ا زعامه به يك سو شو چه بري روز به خواب و خور خرواري 26 دهر گردنده بدين پيسه رسن پورا خپه خواهدت همي كرد خبر داري 27 تو همي بيني كهت پاي-	431	-874110607582538054	337	525.0	268	434	77.64977264404297	69	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms391	false	-6170175893761276187	73	302	390	1514	1514	302	همي-بندد يس چرا خامشي و-خيره --بگفتاري شص---ت سال--ست كه من در رسن اويم گر بميري تو نگر تا نكني زاري مرت------را نايد ياري ز-كسي فردا چو- نيامد ز تو امروز مرا باري چون --كه بر خويشتن امروز نبخشاءي رگ اوداج ب--نشتر ز چه ميخاري ---خفتها خ-فته و-گوءي كه من اگاهم كي شود بيرون لنگيت ب--رهواري--- گر نءي خ--فته ز بهر چه كني چندين زرق دنيا را از طبع خريداري--- بامدادانت دهد وعده ب--شامي خوش شام-گاهانت دهد وعده ب--ناهاري--- چون بگوءيش كه تا چند كني بر من تو روا- زرق و ستمگاري و-غداري اي--ن يكي جادوي مكار-زبون-گير است چند گردي سپس او ب--سبكساري 1 گر-- طلاقي بدهي اين زن رعنا را دان كه چون مردان كاري بكني كاري گر زبهر خور وخوابست ترا كوشش يس بدست گلوي خويش گرفتاري اين تنوري--ست يكي گرم و بينبارد ب--هر انچ-ش ز تر و خشك بينباري----------------------------------------------------------------- خردت داد خداوند جهان تا تو برهي يك-ره از--ين معدن دشواري--- تو چو خر-فتنها خور چون شدي اي نادان اينت ناداني و نحسي و نگونساري 20 تا-همي دست-رست هست بكا--ري بد نكني روي ب--محراب ز-جباري ---چون فروماندي از معصيت و نحسي انگه اقرار بياري ----بگنهگاري گ---رچه طراري و عيار جهان از تو عالم الغيب كجا خواهد طراري س---يرت زشت نه اندر خور احرار-است سيرت خوبت كو گر-تو ز احراري image file0481NasirKhusrawDiwan_0419png گرچه بسيار بود زشت همان زشت--ست زشت هرگز نشود خوب بب--سياري ب-----خوي خوب چو-ديبا و چو-عنبر-	391	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms432	true	2797173126969055790	0	278	0	1190	1274	300	همي بندد پس چرا خامشي و خيره نه كفتاري 28 شست سال است كه من در رسن اويم گر بميرم تو نگر تا نكني زاري 29 مر تو را نايد ياري ز كسي فردا چون نيامد ز تو امروز مرا ياري 30 چونكه بر خويشتن امروز نبخشاءي رگ اوداج به نشتر ز چه ميخاري 31 خفتهاي خفته و گوءي كه من اگاهم كي شود بيرون لنگيت به رهواري 32 گر نه اي خفته ز بهر چه كني چندين زرق دنيا را از طبع خريداري 33 بامدادانت دهد وعده به شامي خوش شام گاهانت دهد وعده به ناهاري 34 چون نگوءيش كه تا چند كني بر من تو روان زرق-- ستمگاري و غداري 35 ان يكي جادو- مكار زبون گير است چند گردي سپس او به سبكساري 36 چون طلاقي ندهي اين زن رعنا را چون-كه چون مردان كار ن-كني كاري 37 ----------------------------------------------------اين تنوري است يكي گرم و بيوبارد به هر انچهش ز تر و خشك بينباري 38 گر ز بهر خورو خوابستت اين كوشش بس به دست گلوي خويش گرفتاري 39 خردت داد خداوند جهان تا تو برهي يك ره از اين معدن دشواري 40 تو چه خر فتنه -خور چون شدي اي نادان اينت ناداني و نحسي و نگونساري 41 تا همي دست رست هست به كاري بد نكني روي به محراب ز جباري 42 چون فروماندي از معصيت و نحسي انگه -قرار بياري و به گنهكاري 43 گرچه طراري و عيار جهان از تو عالم-الغيب كجا خر--د طراري 44 سيرت زشت به اندر خور احرار است سيرت خوبت كو گر تو ز احراري 45 گ-------------------------------------رچه بسيار بود زشت همان زشت است زشت هرگز نشود خوب به بسياري 46 به خوي خوب چو ديبا و چو عنبر	432	-874110607582538054	972	1572.0	766	1289	75.40729522705078	191	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms392	false	7467917419744177949	19	272	82	1243	1408	301	باز اري--- سخن حكمتي از حجت بپذيري گر تو از طايفه حيدر -راري بحر منسرح مشن مطوي بجحوف مفتمنن فاعلات مفتعلن نع سفله جهانا چو گرد گرد بناءي هم بسر اءي اگر چه دير بپاءي گ--رچه سراي بهاءي ب حكما را تو نه سراءي چو بي گمان بسر-اءي-- شهره سراءي و استوار ونيكن چون بسر-اءي زهم نه شهره سراءي-- جود خدايس--ت علت تو و ما را سوي حكيمان تو از خداي عطاءي-- گرچه ترانيس--ت علم و نيز-بتا نيست سوي من الفنج-گاه علم و بقاءي-- انكه نداند چگونگيت نداند شهره سرايا كه تو ز بهر چراءي و ان-كه نيابد ظريق سوي خرابيت ج از تو چرا جويد ان ستور چراءي دا--ر فناءي و سوي عالم باقي معدن و الفنجگاه توشها ماءي ص---------------------------------------------------------------حبت تو نيستم ب--كار ازيراك صحبت ان را ك-ت او شناخت نشاءي--- دانا ما را ببيستگان تو خواند گرچه تو ما را بنيمه -خوار نياءي--- دنيا پورا ت--را عطاي خداي--ست گر تو خريدار مذهب حكماءي چ---ون بروي تو عطاش با تو نيايد يس تو-چه بر دين از--ين عطاي خداءي گر --نه هميپ-ايد اين عطاي خدايت تو كه عطا يافتي ز بهر چه پاءي ا---نكه عطاو -عطا پذير مر اور-است معدن فضل--ست و اصل بار-خداءي--- نيك نگه كن در--ين عطا-و بينديش تا تو كه چندين عطاتر---است كراءي سر----چه كشي در گليم خيزو نگه كن تا كه همي خود كجا-روي وچه جاءي--- دهر ت--را مي ب--يشك مرگ بخايد چارها ان ساز خيره ژاژ چه خاءي چ---اره ندانم ت--را جز انكه ب--طاعت خويشتن از-مرگ و يشك او بر باءي گرچ-----ت يكبار- زاده اند بيابي عالم ديگر	392	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms433	true	-2436198454248631835	0	300	0	1259	1259	300	باز اري 48 سخن حكمت- از حجت بپذيري گر تو از طايفه حيدر كراري genre Q 1--------------------------------------- سفله جهانا چو گرد گرد بناءي هم بسر اءي اگر چه دير بپاءي 2 گرچه سراي بهايمي -حكما را تو نه سراءي چو بي-گمان بسر اءي 3 شهره سراءي و استوار وليكن چون بسر اءي همي نه شهره سراءي 4 جود خداي است علت تو و ما را سوي حكيمان تو از خداي عطاءي 5 گرچه تورا نيست علم و نيز بقا نيست سوي من الفنج گاه علم و بقاءي 6 انكه بداند چگونگيت بداند شهره سرايا كه تو ز بهر چراءي 7 وانكه نيابد طريق سوي چراءيت-- از تو چرا جويد ان ستور چراءي 8 دور فناءي و سوي عالم باقي معدن و الفنجگاه توشه- ماءي 9 راست رجاءي و نغز كار وليكن راست بخواهي پر از فريب و رجاءي 10 صحبت تو نيستم به كار ازيراك صحبت ان را كهت او شناخت نشاءي 11 دانا ما را پيسكان --تو خواند گرچه تو ما را به بيسهخوار نشاءي 12 دنيا پورا تو را عطاي خداي است گر تو خريدار مذهب حكماءي 13 چون بروي تو عطاش با تو نيايد پس تو چه بر-دي- از اين عطاي خداءي 14 گرنه همي سايد اين عطاي مبارك تو كه عطا يافتي ز بهر چه ساءي 15 انكه عطا و عطا پذير مر او راست معدن فضل است و اصل بار خداءي 16 نيك نگه كن در اين عطا و بينديش تا كه تو --اين عطا تو راست كراءي 17 سر چه كشي در گليم خيز- نگه كن تا كه همي خود كجا روي و- كجاءي 18 دهر تو را مي به يشك مرگ بخايد چاره جان ساز خيره ژاژ چه خاءي 19 چاره ندانم تو را جز انكه به طاعت خويشتن از مرگ و يشك او بر-باءي 20 گر چهت يكباره زاده-اند نيابي عالم ديگر-	433	-874110607582538054	1024	1685.0	792	1315	77.87071990966797	200	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms393	false	-1351266341684802142	0	219	0	1050	1434	301	كه جسد-را همي-نداني و ترسم زنگ جهالت ز-جانت چون بزداءي--- مادر تو خاك و اسمان پدر تست- در تن خاكي نهفته جان سماءي--- نيك بينديش تا همي كه كند جفت با سبك باقي اين گران فناءي ---جفت چرا كردشان ب--حكمت و-صنعت چون ب--ميانشان فگند خواست جداءي--- انكه ت--را زنده كرد چون بمراند وانكه بميراندت چراش ستاءي ---گر بتوانست زنده داشت چرا-كشت گر نه ازين بار نامه جست-- رواءي وو--- نتوانست داشت زنده چرا كرد عقل چه دارد در--ين حديث گواءي--- راي ترار---اه نيست در-سخن من گر تو ب--راه قياس و مذهب راءي--- جز كه مري و-لجاج ني-ت ترا---علم شرم نداري ازين مري و مراءي ---بند خداي--ست مشكلات و توزين بند روز-و شب اندر بلاو--رنج و عناءي--- دست خداوند خويش را چوند-اني بستها او را تو يس چگونه گشاءي--- اينكه برت---ست گنج علم خداي--ست چون كه سوي گنجبان او نگراءي--- هرچه جز-از خازن خداي ستاني جمله هوانس--ت و خوا ريست--و گداءي هر --كه سوي جوي و-چشمه راه نداند بيهده باشدش كرد قصد سقاءي گر--- تو سوي گنجبانش راه نداني من بكنم سوي اوت راهنماءي--- زير لواي خداي راه بيابي گر بنماءي مرا كز اهل لواءي اهل--- عبا يكسره لواي خدايند سوي تو گر دوست-ار اهل عباءي--- حيدر زيما--عصاي موسي دورا-ست موسي ما را جز او كه كرد عصاءي--- انچه علي داد در ركوع فزون بود زانچه ب--عمري بداد حاتم طاءي	393	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms434	true	1394061573623937193	35	300	146	1292	1292	300	كه جسد را همي نداني-- ترسم زنگ جهالت ز جانت چو- بزداءي 24 مادر تو خاك و اسمان پدر توست در تن خاكي نهفته جان سماءي 25 نيك بينديش تا همي كه كند جفت با سبك باقي اين گران فناءي 26 جفت چرا كردشان به حكمت و صنعت چون به ميانشان فگند خواست جداءي 27 انكه تو را زنده كرد چون بمراند وانكه بميراندت چراش ستاءي 28 گر بتوانست زنده داشت چرا كشت گر نه ازين بار-نامه جست و رواءي 29 ور نتوانست زنده داشت چرا كرد عقل چه دارد در اين حديث گواءي 30 راي تو را راه نيست در سخن من گر تو به راه قياس و مذهب راءي 31 جز كه مرا و لجاج نيست تو را علم شرم نداري ازين مري و مراءي 32 بند خداي است مشكلات و توزين بند روز و شب اندر بلا و رنج و عناءي 33 دست خداوند خويش را چو نداني بسته- او را تو پس چگونه گشاءي 34 اينكه قران است گنج علم خداي است چون-كه سوي گنجبان او نگراءي 35 هرچه جز از خازن خداي ستاني جمله سءال است و خواري است و گداءي 36 هركه سوي جوي و چشمه راه نداند بيهده باشدش كرد قصد سقاءي 37 گر تو سوي گنجبانش راه نداني من بكنم سوي اوت راهنماءي 38 زير لواي خداي جاي بيابي گر بنماءي مرا كز اهل لواءي 39 اهل عبا يكسره لواي خدايند سوي تو گر دوستدار اهل عباءي 40 حيدر زي ما عصاي موسي دور است موسي ما را جز او كه كرد عصاءي 41 انچه علي داد در ركوع فزون بود زانكه به عمري بداد حاتم طاءي-	434	-874110607582538054	998	1692.0	784	1153	86.55680847167969	204	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms393	false	-1351266341684802142	219	300	1050	1432	1434	301	گر تو جز او را ب--جاي او بنشاندي والله بالله كه بر طريق خطاءي--- جغدك را چون هماي نام نهادي نايد هرر گز ز جغد شوم هماءي--- لاجرم ارگم-رهي دليل تو گشت---ست روز-و شب از گمرهي ب--رنج و بلاءي--- ال رسول خداي حبل خدايست گرش بگيري ز چاه جهل براءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0421png ب دل و جان تو نور عقل -تابد چون توز--دل زنگ جهل را بزداءي ---نور هگرز اندر اينه نفزايد تا تو زصيقل بر اينه -نفزاءي كو---ن و مكان	393	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms435	true	3336852051537213049	1	91	3	375	1231	300	گر تو جز او را به جاي او بنشاندي والله والله كه بر طريق خطاءي 43 جغدك را چون هماي نام نهادي نايد هر--گز ز جغد شوم هماءي 44 لاجرم ار گمرهي دليل تو گشته است روز و شب از گمرهي به رنج و بلاءي 45 ال رسول خداي خبل خدايند چونش گرفتي زچاه جهل براءي 46 بر------------------------------------ دل و جان تو نور عقل بتابد چون تو ز دل زنگ جهل را بمحاءي 47 نور هگرز اندر اينه نفزايد تا تو ز دانش همي درو نفزاءي 48 كان و مكان	435	-874110607582538054	304	495.0	233	410	74.1463394165039	64	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms394	false	-2819935586107781551	1	181	8	804	1377	301	كريم--ست چون-- تونجوءي شفا بدرد پپاءي 1----- زانكه نجوءي همي نه علم و-نه دين بل در طلب اسپ-و طيلسان و-رداءي--- مرد ب--حكمت بها و قيمت گيرد زي- زنان--ست ششتري و بهاءي ور----تو حكيمي بيار حجت مع--قول زورچه اري بمن چو خان لكاءي21 حجت معقول اگر بدست نداري من نه ترا ام چنانكه تو نه مراءي پند ده اي حجت زمين خراسان مر عقلا-را كه قبلها عق---------------------------------------------------------------لاءي--- تا تو ب--دل بندها امام زماني بندها شع-ر تءست شعر كساءي بحر هزج مسدس اخرب اي گشت زمان زمن چه ميخواهي نيزم مفروش زرق-- روباهي از-- من چو شناختم ت--را بگذر انگه بف--ريب هر ك-را خواهي م--ن بر ره اين جهان همير فتم از مكر-و فريب تو زگمراهيب---- نازان و دمان ب---ره چو نادانان با قامت سرو و روي ديباهي-- همراه شدي تو با من و يكسر شادي و نشاط و زور و برناهي-- از من بردي تو دزد بي رحمت دزدان نكنند رحم بر راهي-- اي كرده نهنگ دزد قصد تو ر وزيت فرو برد بن گاهي-- زين چاه همي بر امدت بايد تا چند بوي تو بي گنه چاهي --چاه اين جسد	394	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms435	true	3336852051537213049	93	300	384	1231	1231	300	كريم است چونكه تو بيمار از اين مكان شفاءي 49 زانكه نجوءي همي نه علم و نه دين بل در طلب اسپ و طيلسان و رداءي 50 مرد به حكمت بها و قيمت گيرد زيب زنان است ششتري و بهاءي 51 ور تو حكيمي بيار حجت و معقول زرد مكن سوي من ر-خان لكاءي 52-------------------------------------------------------- پند ده اي حجت زمين خراسان مر عقلا را كه قبله -عقلاءي 53 قبله علمي و در زمين خراسان زهد به جاي است و علم تا تو بجاءي 54 تا تو به دل بنده- امام زماني بنده اشعار توست شعر كساءي genre Q 1-------- اي گشت زمان زمن چه ميخواهي نيزم مفروش زرق و روباهي 2 از من چو شناختم تو را بگذر انگه به فريب هركه را خواهي 3 من بر ره اين جهان همي رفتم از مكر و فريب و غدر تو ساهي 4 نازان و دنان به راه چون دون-ان با قامت سرو و روي ديباهي 5 همراه شدي تو با من و يكسر شادي و نشاط و روز-- برناهي 6 از من بردي تو دزد بي-رحمت دزدان نكنند رحم بر راهي 7 اي كرده نهنگ دهر قصد تو ر-وزيت فروخورد بناگاهي 8 زين چاه همي بر-امدت بايد تا چند بوي تو بي گنه چاهي 9 چاه اين جسد-	435	-874110607582538054	633	1012.5	488	921	68.72964477539062	127	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms394	false	-2819935586107781551	181	301	804	1377	1377	301	گران و تاريك--ست در وي تو گمان بري كه بر جاهي- اكنونت دراز كرد ميبايد طاعت كه گرفت عمر كوتاهي ---دوتات شد- است يشت يكتا ----------------------------------------------------------كن زان پس كه فزودي و همي-كاهي--- جان دانها مردم--ست و تن كاهس--ت اي فتنه تن تو فتنه بر-كاهي ج---ولاهه گرفت تن ت--را ترسم تو غره شدي بدو بج--ولاهي image file0481NasirKhusrawDiwan_0422png تو ماهيكي ضعيفي و بحر-است اين دهر سترگ و بدخوي وداهي بي --پاي مشو برون از------ين دريا اينك ب--سخنت دادم اگاهي--- زيرا كه چو- دور ماند از دريا بس رنجه شود ب--خشك بر-ماهي اي----شاه نصيب خويش بيرون كن زين جاه بلند و نعمت-- شاهي--- بنگر ب--ضعيف حال درويشان بگزار سياس انكه بر گاهي--- زيرا كه اگر ب--چه فرو تابد مه را نشود جلالت-	394	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms436	true	-8791958333430245807	0	152	0	641	1244	300	گران-- تاريك است اين افگندت به كرم و گمراهي 10 اكنونت دراز كرد ميبايد طاعت كه گرفت قد- كوتاهي 11 دوتات شده است پشت يكتا كن اين پشت دوتا به قول يكتاهي 12 از حرص بكاه و طاعت افزون كن زان پس كه فزودي و همي كاهي 13 جان دانه- مردم است و تن كاه است اي فتنه تن تو فتنه بر كاهي 14 جولاهه گرفت تن تو را ترسم تو غره شدي بدو به جولاهي 15------------------------------------- تو ماهيكي ضعيفي و بحر است اين دهر سترگ-- بدخوي -داهي 16 بيپاي---- برون مشو از اين دريا اينك به سخنت دادم اگاهي 17 زيرا كه چون دور ماند از دريا بس رنجه شود به خشك بر ماهي 18 اي شاه نصيب خويش بيرون كن زين جاه بلند و نعمت و شاهي 19 بنگر به ضعيف حال درويشان بگزار سپاس انكه بر گاهي 20 زيرا كه اگر به چه فرو تابد مه را نشود جلالت	436	-874110607582538054	486	748.5	377	689	70.5370101928711	96	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms395	false	-2570834636793845115	0	132	0	594	1403	301	ماهي--- كاين چرخ بسي ربود شاهان را نا گاه ز-گه چو ترك خرگاهي--- حكمت بشنو ز حجت ايراك--و هر گز ندهد پيام در كاهي بحر هزج مسدس مقبوض محذوف مفعول مفا علن فعولن اي غره شده بيادش--اءي بهتر بنگر كه خود كجاءي--------------------------------------------------- تو سوي خرد ز بندگاني زيرا كه ب--زير بندهاءي انكس كه ببند بسته باشد هر گز كه دهدش بادشاءي گر بنده نء-ي چرا-نه از تنت اين بند و گره نمي---گشاءي-- زين بند گران كه اين تن ت-ست چون هيچ نيايدت رهاءي-- پس شاد1 چگونها- توبر ب بند چون----- خويش ببند مبتلاءي گر---شاه تءي ببخش و مستان چيز ازشهري--- و روستاءي-- زيرا كه ز-خلق خواستن چيز شاهي نبود بود گداءي-- يا باز شه--ست يا تو بازي زيرا كه چو باز ميرباءي و ان-- را كه ب--مال و-جان كني قصد خود باز	395	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms436	true	-8791958333430245807	152	300	641	1244	1244	300	ماهي 21 كاين چرخ بسي ربود شاهان را نا-گاه ز گه چو ترك خرگاهي 22 حكمت بشنو ز حجت ايراك او هر-گز ندهد پيام در-گاهي genre Q 1----------------------------------- اي غره شده به پادشاءي بهتر بنگر كه خود كجاءي 2 ان كس كه به بند بسته باشد هرگز كه دهدش پادشاءي 3 تو سوي خرد ز بندگاني زيرا كه به زير بندهاءي 4------------------------------------------- گر بنده نهاي چرا نه از تنت اين چند-- گره نه بر گشاءي 5 زين بند گران كه اين تن توست چون هيچ نبايدت رهاءي 6 پس شاه- چگونهاي تو با -بند چون بنده خويش و--- مبتلاءي 7 گر شاه توي ببخش و مستان چيزي تو ز شهر و روستاءي 8 زيرا كه ز خلق خواستن چيز شاهي نبود بود گداءي 9 يا باز شه است يا تو بازي زيرا كه چو باز ميرباءي 10 وان را كه به مال و جان كني قصد خود باز-	436	-874110607582538054	466	715.5	359	692	67.3410415649414	94	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms395	false	-2570834636793845115	133	301	598	1403	1403	301	كه اژدهاءي--- گيتي يسرا دو در سر اءي--ست تو-بسته دري--ن دو در سراءي--- بيرونت كنند از در مرگ چون از در بودش اندر اءي--- پيوسته كني خ بخاك تا زو مي راي نيايدت جداءي گر----راي بقا كني در--ين جاي بيهوده دراي و سست راءي ز---ين چرخ ك-ش ايچ خود بقا-نيست تو بر طمع بق- چراءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0423png گر مي بخرد بقا نيابي بيهوده چراءياي چراءي1 گرمي يخرد درست ماند -است اين بر شده چرخ اسياءي--------------------------------------------------- گر تو بخرد بدي نگشتي يكتا قد تو چنين دوتاءي هرك او بخرد بقا نيابد زين برشده چرخ اسياءي اي گاو چرا زشير ترتي بنديش كه پيش او-بپاءي تو----جز كه ز-بهر اين قوي شير از مادر خويش مينزاءي ا---ز كاهشر و نيستي بينديش امروز كه مستي و فزاءي عتبنتهاب 1ء زز -----------------------ند خاءي نج ن-----ه شوي --ييب---دت وحني 3بن سي-----نپاءي--- بر-طرف شو-رء چو-مرد كمره ا كنون حيران وهاي هاءي--- خوردي و-زدي و تاختي --چند واكنون كه نماندت ان رواءي يك----چند چو گاو-مانده از-كار تو زهد فروش و پارساءي ---اي بوده بسي چو-اسپ-	395	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms437	true	1426350470029859437	1	197	5	835	1265	300	كه اژدهاءي 11 گيتي پسرا دو در سر-اءي است تو بسته در اين دو در سراءي 12 بيرونت برند از در مرگ چون از در بودش اندر-اءي 13 پيوسته شدي به خاك تا زو مي-راي نيايدت جداءي 14 گر راي بقا كني در اين جاي بيهوده دراي و سست راءي 15 وين چرخ كهش ايچ خود بقا نيست تو بر طمع بقا چراءي 16------------------------------------- گر مي به ----------------------------------------خرد درست مانده است اين بر شده چرخ اسياءي 17 هر كو به خرد بقا نيابد بيهوده چراءي اي چراءي 18 گر تو بخرد بدي نگشتي يكتا قد تو چنين دوتاءي 19---------------------------------------- اي گاو چراي شير مرگي بنديش كه پيش او نياءي 20 تو جز كه ز بهر اين قوي شير از مادر خويش مينزاءي 21 از كاهش- و نيستي بينديش امروز كه هستي و فزاءي 22 دندان جهان هميت خايد اي بيهده ژاژ چند خاءي 23 انجا كه شوي همي بپايدت وينجاي هميشه مي نپاءي 24 بر طرف دو ره چو مرد گمره اك-نون حيران و هايهاءي 25 خوردي و زدي و تاخت يك چند واكنون كه نماندت ان رواءي 26 يك چند چو گاو مانده از كار شو زهد-فروش و پارساءي 27 اي بوده بسي چو اسپ	437	-874110607582538054	614	878.0	478	953	64.4281234741211	121	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms396	false	6842943923629799407	0	82	0	388	1441	301	نو-زين امروز يكي كهن حناءي--- جاهل نرسد بپازس--اءي بيهوده سخن چرا دراءي--- ان بس نبود كه روي و زانو در خاك بتمالي و بساءي گر----سوي تو بارساءي--ست اين وا-له كه تو ديو بر خطاءي--- زيرا كه نخست علم بايد تا پيش خذاي را بشاءي--- هرگز نبرد كسي ب--بازار تا بيخته گتدم بهاءي پرخاكو------خسي تو-اي نگونسار از بيخردي و از مراءيب-- هرچند ب--شخص همچو دانا با چاكر-و اسپ-و با رداءي--- چون يك سخن خطا بگوءي ير--جهل تو ان دهد گواءي--- اي گشته كهن	396	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms437	true	1426350470029859437	197	300	835	1265	1265	300	نو زين امروز يكي كهن حناءي 28 جاهل نرسد به پارساءي بيهوده خله چرا دراءي 29 ان بس نبود كه روي و زانو بر خاك ب-مالي و بساءي 30 گر سوي تو پارساءي است اين والله كه تو ديو پر خطاءي 31 زيرا كه نخست علم بايد تا بيش خداي را بشاءي 32 هرگز نبرد كسي به بازار نا-بيخته گندم بهاءي 33 پر خاك و خسي تو اي نگونسار از بيخردي و از مراءي 34 هرچند به شخص همچو دانا با چاكر و اسپ و با رداءي 35 چون يك سخن خطا بگوءي بهر جهل تو ان دهد گواءي 36 اي گشته كهن-	437	-874110607582538054	360	588.5	280	433	83.14087677001953	73	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms396	false	6842943923629799407	83	195	393	960	1441	301	ديوي واكنون بنوي-شده خداءي--- اكنون مردم شوي گراز--دل ديوي ب--خرد فرو زداءي--- شوراب ز-قعر تيره دريا چون پاك شود شود سماءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0424png اءينه عزيز شد سوي ما چون نور-گرفت-و رو شناءي--- با علم گر اشنا شوي تو يا زهن بياب -اشناءي--- با جهل عجوي زهد ازيرا كز جغد نيايدت هماءي--- اي جاهل چون شوي ب--مسجد اي تشنه چرا كني سقاءي--- گر جهد كتي ب--علم از--ين چاه يك روز ب--مشتري براءي در--- خورد ثنا-شوي ب--دانش هرچند كه در خور-هجاءي يكروزچنان شوي بكوشش كامروز همي چنان نماءي خور شيد شوي قوي ب--دانش شر چند ضعيف چون سپاءي د----------------------------------------------------انش ثمر درخت دين--ست برشو بد--رخت مصطفاءي--- تا ميوة جانفزاي يا بي در سايه برگ	396	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms438	true	2111910376719004060	2	139	7	597	1257	300	ديوي واكنون بنوي شده خداءي 37 اكنون مردم شوي گر از دل ديوي به خرد فرو زداءي 38 شوراب ز قعر تيره دريا چون پاك شود شود سماءي 39------------------------------------- اءينه عزيز شد سوي ما چون نور گرفت و رو-شناءي 40 با علم گر اشنا شوي تو با زهد بيابي اشناءي 41 با جهل مجوي زهد ازيرا كز جغد نيايدت هماءي 42 اي جاهل چون شوي به مسجد اي تشنه چرا كني سقاءي 43 گر جهد كني به علم از اين چاه يك روز به مشتري براءي 44 در خورد ثنا شوي به دانش هرچند كه در خور هجاءي 45 خور----------------------------------------شيد شوي قوي به دانش هر-چند ضعيف چون سهاءي 46 يك روز چنان شوي به كوشش كامروز چنان همي نماءي 47 دانش ثمر درخت دين است برشو به درخت مصطفاءي 48 تا ميوه جانفزاي يا-بي در سايه برگ	438	-874110607582538054	465	733.5	367	670	69.40298461914062	91	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms396	false	6842943923629799407	180	301	887	1441	1441	301	دانش ثمر درخت دين--ست برشو بد--رخت مصطفاءي--- تا ميوة جانفزاي يا بي در سايه برگ مرتضاءي--- چيز- عج-ي نشانت دادم زبرا كه تو اشناي ماءي--- زان ميوه---- قوي شوي وباقي نر بر ره جستن بقاءي--- هرچند كه بي بها گليمي ديباي نكو شوي بپاءي--- از حجت گير-پند-و حكمت گر حكمتو ب-ند را سزاءي ي---ا نو سخنان او كهن گشت ان شهره مقالت كساءي بحر حزج سدس مكفوف محذوف مفا عيلن مفا عيلن فعو لن جهان را نيست جز مردم شكارن نه جز خور-هست كر را نيز-كاري-- بلي مر-گاو بري-روار را كس جز از قصاب نايد خواستگاري-- كسي كو-زاد-و خور دو مرد-چون خر ازين بد ترش باشد نيز عاري-- چه دز دي زي خردمندان چه موشي چه بدگوءي سوي دانا چه ماري-	396	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms438	true	2111910376719004060	122	253	518	1070	1257	300	دانش ثمر درخت دين است برشو به درخت مصطفاءي 48 تا ميوه جانفزاي يا-بي در سايه برگ مرتضاءي 49 چيزي عجبي نشانت دادم زيرا كه تو اشناي ماءي 50 زان ميوه شوي قوي و ---باقي گر بر ره جستن بقاءي 51 هرچند كه بي-بها گليمي ديباي نكو شوي بهاءي 52 از حجت گير پند و حكمت گر حكمت و پند را سزاءي 53 با نو سخنان او كهن گشت ان شهره مقالت كساءي genre Q 1--------------------------------------- جهان را نيست جز مردم شكاري نه جز خور هست كس را نيز كاري 2 يكي مر گاو بر پروار را كس جز از قصاب نايد خواست-اري 3 كسي كو زاد و خورد و مرد چون خر ازين بد-ترش باشد نيز عاري 4 چه دز-دي زي خردمندان چه موشي چه بدگوءي سوي دانا چه ماري	438	-874110607582538054	481	766.0	377	599	80.30049896240234	94	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms397	false	-4006727617954221971	39	300	177	1421	1424	301	بشوردب مگر رنج تن و-ناخوش بخاري image file0481NasirKhusrawDiwan_0425png چو خلق اينس--ت و حال اين تو-نيابي ز تنهاءي به اي خواجه حصاري به--- از تنهاءيت ياري نبايد كه تنهاءي به از بد مهر ياري--- خرد را اختيار اين--ست-- زي من ازين به كس نكرد--است اختياري--- پياده به بسي چون1 بسته بر خر تهي غاري به از پر گرگ غاري ---مرا ياري--ست چون تنها تشينم سخنگ-وءي انيسيب را ز داري هميگ----ويد كه هرگز -نشنود خود ندارد غم وليكن غمگساري--- يكي يشتستش و-صد روي هستش بخو---ي هر يكي همچون بهاري بي-----شتش بر زنم دستي چو دانم كه بنشست---ست بر رويش غباري--- سخن گويد بي اواز او وليكن نگويد تا نيابد هوشياري ---نبيني نشنوي تو قول او را نبيند كس چنين هر گز عياري ب-----هر وقت از سخنهاي حكيمان برو -يش بر ببي-م يادگاري--- نگويد تا بر--ويش ننگرم من نه چون هر ژاژ خاي باد ساري ب-----تاريكي سخن هرگز نگويد چو با حشمت مشهر شهرياري ب-----صحبت با چنين ياري ب--يمگان ب--سر بردم ب--پيري روزگاري ب-----زندان سليمانم ز ديوان نميبينم نه ياري نه زواري--- سليمان وار ديوانم براندند سليمانم سليمانم من اري ب-----دريا باري افتاد او بدان وقت ز دست ديو-و من بر كوهساري--- بجز پرهيز و دانش بر تن من نيابد كس نه عيبي نه عواري مراتا-----بر سر از-دين مانده ج افسر رهي و بنده بد هر بي فساري ز --من تيمار نامد شان ازير ني-رهيزد خماري از خماري--- گرفت-ستند اكنون از من ازار چو از پرهيز بر بستم ازاري ز ---بهر ال پيغمبر بخوردم چنين بر جان مسكين زينهاري ---تبار و ال من شد خوار زي من ز بهر بهترين ال و تباري	397	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms439	true	8153995233351460692	0	294	0	1301	1326	300	بشولد- مگر رنج تن و ناخوش بخاري 9-------------------------------------- چو خلق اين است و حال اين تو نيابي ز تنهاءي به اي خواجه حصاري 10 به از تنهاءيت ياري نبايد كه تنهاءي به از بد مهر ياري 11 خرد را اختيار اين است و زي من ازين به كس نكرده است اختياري 12 پياده به بسي از-- بسته بر-خر تهي غاري به از پر گرگ غاري 13 مرا ياري است چون تنها نشينم سخن گوءي اميني- راز--داري 14 همي گويد كه هر كو نشنود خود ندارد غم وليكن غمگساري 15 يكي پشتستش و صد روي هستش به خوبي هر يكي همچون بهاري 16 به پشتش بر زنم دستي چو دانم كه بنشسته است بر رويش غباري 17 سخن-گوءي بي-اوازي ول--يكن نگويد تا نيابد هوشياري 18 نبيني نشنوي تو قول او را نبيند كس چنين هر-گز عياري 19 به هر وقت از سخنهاي حكيمان به رويش بر ببينم يادگاري 20 نگويد تا به رويش ننگرم من نه چون هر ژاژخاءي باد-ساري 21 به تاريكي سخن هرگز نگويد چو با حشمت مشهر شهرياري 22 به صحبت با چنين ياري به يمگان به سر بردم به پيري روزگاري 23 به زندان سليمانم ز ديوان نميبينم نه ياري نه زواري 24 سليمان-وار ديوانم براندند سليمانم سليمانم من اري 25 به دريا باري افتاد او بدان وقت ز دست ديو و من بر كوهساري 26 بجز پرهيز و دانش بر تن من نيابد كس نه عيبي نه عواري 27 مرا تا بر سر از دين امد---- افسر رهي و بنده بد هر بي-فساري 28 زمن تيمار نامد-شان ازيرا نپرهيزد حماري از حماري 29 گرفتهستند اكنون از من ازار چو از پرهيز بر بستم ازاري 30 ز بهر ال پيغمبر بخوردم چنين بر جان مسكين زينهاري 31 تبار و ال من شد خوار زي من ز بهر بهترين ال و تباري	439	-874110607582538054	1128	1908.5	888	1359	83.00220489501953	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms398	false	8303199619768415457	4	263	18	1302	1506	302	مرا بر-دل ز علم دين نثاري ب-----هر فضلي پياده و كند بودم بفر-- ال او گشتم سواري image file0481NasirKhusrawDiwan_0426png بفر ال پيغمبر شود مرد اگر بد بخت باشد بختياري ب-----فر علم و دانش روزه دار-است همان بي طاعتي بسيار خواري ب-----جان بي قرار اندر بدنشان پديد امد ز علم دين قراري--- ستمگاري بجز كرعل-م ايشان در--ين عالم كچا شد حق-گزاري -----يفر ال پيغمبر شفا يافت ز بيماري دل هر دلفگاري بحلها ----دين حق در پود تنزيل --يايشان بافت از تاويل تاري--- نبيند جر بدي--شان چشم دانا نهاني را ب--زير اشكاري نگار يده نهاني اشكار است سوي دانا بزير هر نگاري نهان اشكاره كس نديد -است جر از تعليم حري نامداري------------------------------------------------------- بدين دار اندرون بايدت ديدن كه بيرون زين و به-زين هست-داري--- لطيف--ست ان و-خوش مشمر خبيثش زخاك و-خار وخس چون مرغزاري--- ازيرا- از قياس ان شادماني--ست سوي داناي دين وين سو گواري--- چو شورستان نباشد-بوستاني چو كاشانه نباشد ره-گذاري--- گر اگاهي كه اندر رهگذاري چه افتادي كنون در-كار و باري--- چو ديوانه ب--طمع بار خرما چه افشاني همي بي بر چتاري ش---كار خويش كردت چرخ و نامد ب--دستت جز يشيماني شكاري--- بسي خفتي كنو------ن سر بركن ازخواب خري خيره مده مستان خياري--- كه روزي زين شمرده روزگارت ببايد داد -اچاره شماري--- بخوان اشعار حجت را كه ندهد به از شعرش خرد-جان را-شعاري بحر متقارب منمن سالم ايا ديده تا-روز شبهاي تاري بر--ين تخت سخت اين مدور عماري-- بينديش نيكو كه چون بي گناهي ب--بندي گران بسته اندر حصاري ----ترا شصت و هفتاد مي بند بينم اگرچه تو او-را سبك ميشماري --تو اندر حصار بلندي و بي در وليكن	398	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms440	true	6492916129324734403	0	300	0	1337	1337	300	مرا بر دل ز علم دين نثاري 33 به هر فضلي پياده و كند بودم به فر ال او گشتم سواري 34 به فر ال پيغم-----------------------------------بر شود مرد اگر بد-بخت باشد بختياري 35 به فر علم ال---ش روزه-دار است همان بي-طاعتي بسيار خواري 36 به جان بي-قرار اندر بديشان پديد ايد ز-علم دين قراري 37 ستمگاري بجز كز علم ايشان در اين عالم كجا شد حق گزاري 38 به فر ال پيغمبر شفا يافت ز بيماري دل هر دلفگاري 39 به حله دين حق در پود تنزيل به ايشان يافت از تاويل تاري 40 نبيند جز به ايشان چشم دانا نهاني را به زير اشكاري 41 ---------------------------------------------نهان اشكارا كس نديده است جز از تعليم حري نامداري 42 نگارنده نهاني اشكار است سوي دانا به زير هر نگاري 43 بدين دار اندرون بايدت ديدن كه بيرون زين و به زين هست داري 44 لطيف است ان و خوش مشمر خبيثش زخاك و خارو خس چون مرغزاري 45 ازيراك از قياس ان شادماني است سوي داناي دين وين سو-كواري 46 چو شورستان نباشد بوستاني چو كاشانه نباشد ره گذاري 47 گر اگاهي كه اندر رهگذاري چه افتادي چنين در كارو--باري 48 چو ديوانه به طمع بار خرما چه افشاني همي بي-بر چناري 49 شكار خويش كردت چرخ و نامد به دستت جز پشيماني شكاري 50 بسي خفتي كنون بر كن سر از ----خواب خري خيره مده مستان خياري 51 كه روزي زين شمرده روزگارت ببايد داد ناچاره شماري 52 بخوان اشعار حجت را كه ندهد به از شعرش خرد جان را شعاري genre Q 1----------- ايا ديده تا روز شبهاي تاري بر اين تخت سخت اين مدور عماري 2 بينديش نيكو كه چون بي-گناهي به بند- گران بسته اندر حصاري 3 تو را شست-- هفتاد من بند بينم اگرچه تو او را سبك ميشماري 4 تو اندر حصار بلندي و بي-در وليكن-	440	-874110607582538054	1102	1788.0	877	1450	76.0	202	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms398	false	8303199619768415457	264	302	1306	1506	1506	302	اگه از باد-ساري image file0481NasirKhusrawDiwan_0427png بدين بي قراري حصاري نديدم نه بندي شنيدم بدين استو------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اري ت-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------را جان دانا-و اين كار كن تن عطا داد يزدان دادار باري ز----بهر چه تا-تن ب--دنيا-و دين در دهد جان و دل-	398	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms441	true	-6592307534294901149	1	110	5	470	1285	300	اگه از باد ساري 5 بدين بي---------------------------------------قراري حصاري نديدم نه بندي شنيدم بدين استواري 6 در اين بند و زندان به كار و به دانش بيلفغد بايد همي نامداري 7 در اين بند و زندان سليمان بدين دو نبوت بهم كرد با شهرياري 8 ز بيدانشي صعبتر نيست عاري تو چون كاهلي سر به سر نيز عاري 9 چرا برنبندي ز دانش ازاري نداري همي شرم ازين بيازاري 10 بياموز تا دين بيابي ازيرا ز بيعلمي ايد هم بيفساري 11 تو را جان دانا و اين كار كن تن عطا داد يزدان دادار باري 12 ز بهر چه تا تن به دنيا و دين در دهد جان و دل	441	-874110607582538054	151	237.5	119	504	29.960317611694336	35	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms399	false	-3485414964320635226	0	142	0	730	1523	301	را-رهي وارياري--- خرد يافتي تا مراين هردوان را ب--علم و-عمل در ب--ايدر بداري ز----جهل تو اكنون همي جان-دانا كند پيشكار ت--را پيشكاري--- ازين--ست جانت زد-انش پياده ازين تو ب--تن جلد-و چابك-سواري بد-----انش مر-اين پيشكار تنت را رها كن از--ين پيشكاري و خواري--- عجب نيست كرج-انت خوار-است و-حيران چو-تن مست وخفتست ---از بيش-خواري--- جز از بهر عامت نبستند ليكن تو از نابكاريت مشغول كاري ت-----را بند كردند تا ديو بر تو نيابد دگر قدرت و كامگاري -----چسود-است از--ين بند چون ديو-را-تو ب--جان و تن خويش مي بر گماري ب-----تعويذ بازو چه مشغول گشتي كه ديوي--ست بازوت خود-سخت كاري--- من از-ديو ملعون گذشتن نيارم تو از طاعت او گذشتن نياري--- گذاره شدت عمر و تو چون ستوران1 جهان را بر اميدها ميگذاري ---بهاران بر اميد ميوها خزاني زمستان بر اميد سبزها بهاري--- جها نادو-روءي اگرر-است خواهي كه فرزند زاءي-و فرزند خواري--- چو ميخورد خواهي	399	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms441	true	-6592307534294901149	110	300	470	1285	1285	300	را رهيوار ياري 13 خرد يافتي تا مر-ين هردوان را به علم و عمل در به ايدر بداري 14 ز جهل تو اكنون همي جان دانا كند پيشكار تو را پيشكاري 15 ازين است جانت ز دانش پياده وزين تو به تن جلد و چابك سواري 16 به دانش مر اين پيشكار تنت را رها كن از اين پيشكاري و خواري 17 عجب نيست گر جانت خوار است و حيران چو تن مست -خفته است از بيش خواري 18 جز از بهر علمت نبستند ليكن تو از نابكاريت مشغول كاري 19 تو را بند كردند تا ديو بر تو نيابد مگر قدرت و كامگاري 20 چه سود است از اين بند چون ديو را تو به جان و تن خويش مي بر-گماري 21 به تعويذ بازو چه مشغول گشتي كه ديوي است بازوت خود سخت كاري 22 من از ديو ملعون گذشتن نيارم تو از طاعت او گذشتن نياري 23 گذاره شدت عمر و تو چون ستوران -جهان را بر اميدها ميگذاري 24 بهاران به اميد ميوه- خزاني زمستان بر اميد سبزه -بهاري 25 جهانا دو روءي اگر راست خواهي كه فرزند زاءي و فرزند خواري 26 چو ميخورد خواهي-	441	-874110607582538054	697	1116.0	562	822	84.7931900024414	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms399	false	-3485414964320635226	142	268	730	1345	1523	301	بخيره چه زاءي وگر مي-فرود اوري چون براري--- ربودي ازين ---دادي ان رامراين را چو باز- شكاري و ان را شكاري ب-----فرزند شادم ب زپيري ير اندهج تءم ه-م غم الفنج وه-م غمگساري در خت--- بديعي وليكن مراين را درخت ترنج و مر-ان را چناري--- يكي را ب--گردون همي بر فرازي يكي را ب--چاهي فرو ميفشاري--- نماني مگر گلبني را ازيرا گهي-تر و-خوش گل گهي خشك خاري--- چو دندان مار-است خارت بر ارد دمار از كسي ك-ش بخا--رت بخاري--- اگر جاهل اندر تو بدبخت شد من بدين از تو-الفغده ام بختياري تءي ----علت عمر جاويدي ار-چه همي-خواهي از خلق عمر شماري image file0481NasirKhusrawDiwan_0428png گهنگار را سوي اتش دليلي كم ازار را سوي جنت مهاري ب-----دانش حق جانت بگزار پورا چنان چون حق تن ب--خور ميگزاري	399	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms442	true	4138249998296379571	0	144	0	619	1270	300	بخيره چه زاءي وگر مي فرود اوري چون براري 27 ربودي ازين و بدادي مر ان -----را چو بازي شكاري و ا---ز شكاري 28 به فرزند شادي ز -پيري پر انده تو را هم غم الفنج و هم غمگساري 29 درختي بديعي وليكن مرين- را درخت ترنج و مر ان را چناري 30 يكي را به گردون همي بر-فرازي يكي را به چاهي فرو ميفشاري 31 نماني مگر گلبني را ازيرا گهي تر و خوش گل گهي خشك خاري 32 چو دندان مار است خارت بر-ارد دمار از كسي كهش به خارت بخاري 33 اگر جاهل اندر تو بدبخت شد من بدين از تو الفغده-ام بختياري 34 تو بيعلت عمر جاويدي از چه همي خواهي از خلق عمر شماري 35 گنهكار را -------------------------------------سوي اتش دليلي كم-ازار را سوي جنت مهاري 36 به دانش حق جانت بگزار پورا چنان چون حق تن به خور ميگزاري	442	-874110607582538054	519	849.0	407	670	77.46268463134766	99	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms400	false	7506875504451981672	17	137	84	667	1464	301	ز مار و ز طاووس و ابليس قصه ز-بلخي شنودي و نيز از بخاري ----ز مار و ز طاووس و ابليس هر-سه سزد-كاين سخن را ب--جان برنگاري چوطاور----س خوبي اگر دين بيابي وگر تنت بفريبدت-- زشت ماري ترا------عقل طاووس و-مار-است جهلت تن ابليس بنديش اگر هوشياري حقي---قت بجوي از سخنهاي علمي فسانه چو ديوانه چون گوش داري ب-----چشمت همي مار ماهي نمايد ازيرا كه از جهل سر پر خماري--- چو از شير-و از انگبين و-خورشها سخن بشنوي خوش بگريي ب--زاري--- اميدت ب--باغ بهشت--ست ازيرا كه در ارزوي ضياع و عقاري--- بينديش از-ان خر-كه بر-چوب منبر همي پاي كوبد بال--حان قاري--- بدان رقص وال-حان همي برتو--خندد تو-از رقص ان خر-چراسو گواري ---چرا نسپري راه علم حقيقت ب--بيهود-ها جان و دل چون	400	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms442	true	4138249998296379571	145	300	622	1270	1270	300	ز مار و ز طاووس و ابليس قصه ز بلخي شنودي و نيز از بخاري 38 تو مار-ي و طاووس و ابليس هر سه سزد كاين سخن را به جان برنگاري 39 چو طاووس خوبي اگر دين بيابي وگر تنت بفريبد ان زشت ماري 40 تو را عقل طاووس و مار است جهلت تن ابليس بنديش اگر هوشياري 41 حقيقت بجوي از سخنهاي علمي فسانه چو ديوانه چون گوش داري 42 به چشمت همي مار ماهي نمايد ازيرا تو از جهل سر پر خماري 43 چو از شير و از انگبين و خورشها سخن بشنوي خوش بگريي به زاري 44 اميدت به باغ بهشت است ازيرا كه در ارزوي ضياع و عقاري 45 بينديش از ان خر كه بر چوب منبر همي پاي كوبد بر الحان قاري 46 بدان رقص و الحان همي بر تو خندد تو از رقص ان خر چرا سوكواري 47 چرا نسپري راه علم حقيقت به بيهودهها جان و دل چون-	442	-874110607582538054	553	922.0	436	650	85.07691955566406	122	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms400	false	7506875504451981672	137	301	667	1464	1464	301	سپاري ب-----راه ستوران روي مي ب--دين در بج--اه اندر افتاده از بس عياري--- سخن بشتو-از حجت و باز ره شو باگرزوچه مستوحشوب دل--فگاري بحر هز ج مسدس مكفوف محذوف مفا عيل مفا عيلن فعولن نماند كار دنپ- جز ببا--زي بقاءي نيستش هر چونخاطرازي-- تو كبك كوه و-روز-- شب عقابان تو اهل روم و-گشت دهر غازي-- سر و-سامان اين ميدان نيابد نه غازي و نه حاجي و نه رازي image file0481NasirKhusrawDiwan_0429png وزين خيمه معلق بر نيرد اگر بازيست- از-انديشه بازي1 بر--ين ميدان در--ين خيمه هميشه همي-تازد ب نهاني را بغازيج سوي يستي نيازد جز توانه سوي خ-اري نيازد جز نيازي-- جهان جاي خلافو--رنج وشر--است تو اي دانا بدو چندين چه نازي بزير----- وهم و عقل اندر نيايد جزا هر گز نياز از بي نيازي-- حقيقت چيست عمر و علم مردم مده حقت بدين خير مجازي--- بجسم اندرت ضدان جفت گشتند تفكر كن كه كاري نيست بازي و---هي كان از شدن باشد نشي-ي چو واگشتي هميب--اشد فرازي اگر --چه كبك صيد باز باشد بدو پيدا-	400	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms443	true	5122979407227551286	0	183	0	773	1262	300	سپاري 48 به راه ستوران روي مي به دين در به چاه اندر افتادي از بس عياري 49 سخن بشنو از حجت و باز ره-شو بينديش اگر چند ازو دل فگاري genre Q 1--------------------------------------- نماند كار دنيا جز به بازي بقاءي نيستش هر چون -طرازي 2 تو كبگ كوه و روز و شب عقابان تو اهل روم و گشت دهر غازي 3 سر و سامان اين ميدان نيابد نه غازي و نه جامي و نه رازي 4-------------------------------------- وزين خيمه معلق برنپ-رد اگر بازي تو از انديشهسازي 5 بر اين ميدان در اين خيمه هميشه همي تازي-- نهاني وانفازي 6 سوي بستي نيازد جز توانا سوي خواري نيازد جز نيازي 7 جهان جاي خلاف و رنج و شر است تو اي دانا برو چندين چه تازي 8 به ديده وهم و عقل اندر نيايد چرا هر-گز نياز از بي-نيازي 9 حقيقت چيست عمر و علم مردم مده حقت بدين چيز مجازي 10 بجسم اندرت ضدان جفت گشتند تفكر كن كه كاري نيست بازي 11 رهي كان از شدن باشد نشيبي چو باز اءي همو باشد فرازي 12 اگرچه كبگ صيد باز باشد بدو پيدا	443	-874110607582538054	624	965.5	484	857	72.8121337890625	120	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms401	false	121908125691940354	0	108	0	457	1408	301	شد--است از باز بازي نبيت---ي خوب را زشتي مقابل نبيني عز را خواري موازي--- نهفت-ستند ر ازي بس شگفتي بجوي ان راز را گر زاهل رازي--- بجوي ان واز را اندر تن خويش نگر تا بيهده هر سو نتازي--- فيرد ازي ب--راز ايزدي تو كه زير بند جهل و بار ازي--- يكي نامه -ست بس روشن تن تو بدين خو-ي و پهنا و درازي ت-----را نامه همي بر خواند بايد تو در نامه چو اهو چون گرازي--5 چو ا-ن تامه كه اغدر نامها خويش نشان دادت بسي ان و مرد تازي ب-----رنگ باز شد زاغت ب--سر بر تو بيهوده همي شطرنج بازي--- چنين -ر بوي دنيا چند يوءي	401	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms443	true	5122979407227551286	183	300	773	1262	1262	300	شده است از باز بازي 13 نبيني خوب را زشتي مقابل نبيني عز را خواري موازي 14 نهفتهستند را-زي بس شگفتي بجوي ان راز را گر -اهل رازي 15 بجوي ان راز را اندر تن خويش نگر تا بيهده هر-سو نتازي 16 نپرد-ازي به راز ايزدي تو كه زير بند جهل و بار ازي 17 يكي نامه است بس روشن تن تو بدين خوبي و پهني و درازي 18 تو را نامه همي بر-خواند بايد تو در نامه چو اهو چون گرازي 19 چو اين نامه هم اندر نامه- خويش نشان دادت بسي ان-- مرد تازي 20 به رنگ باز شد زاغت به سر بر تو بيهوده همي شطرنج بازي 21 چنين بر بوي دنيا چند پوءي-	443	-874110607582538054	431	719.5	329	498	86.54618835449219	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms401	false	121908125691940354	108	301	457	1408	1408	301	بسوي از چندين چند تازي ---يكي درنده گرگي ميش دين را نشسته ليك در جسم-- گرازي--- چرا نامها الهي را نخواني چ--گردي گرد افسانها مغازي ---همي دشوارت ايد كرد طاعت كه بس خوش-خواره و با كبرو--نازي--- ره مكه همي-خواهي بريدن كه با زادي و با مال و-جهازي--- مگر كاندر بهشت اءي ب--حيلت بدين اندوه تن را چون گدازي گر----اين فاسد گمانت راست بودي بهشتي كس نبودي جز حجازي image file0481NasirKhusrawDiwan_0430png همي جان بايدت فربه وليكن تنت گشت---ست چون-مرغ جوازي--- اگر بالفغدن دانش بكوشي براءي زين چه هفتاد بازي ---تو از جان سخن-گوي لطيفت يكي نامه سييد و پهن و بازي قلم --ساز از-زبان خويش و بنويس بر--ين نامها مناقب يا مخازي ول---يكن چون فرو خوانيش فردا يديد ايد كه سوسن يا پيازي تو----اي حجت ب--شعر زهد-و حكمت سوي جنت سخندان را جوازي ب-----دين بر چرخ دانش افتابي بد--انش حلها دين را طرازي--- دل گمراه را زي راه دين كش به از تو-كرد نتوان كس نهازي بح-----كمت طبع را بنواز در-زهد چنين دانم كه بس خوش مينوازي بحر رمل مثمن مخبون محذوف بگذر اي باد دل افروز خراساني بر يكي مانده ب--يمگان دره زنداني-- اندر--ين تنگي بي راحت بنشسته خالي از-نعمت واز ضيعت-	401	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms444	true	4817227610147594091	0	222	0	965	1305	300	بسوي از چندين چند يازي 22 يكي درنده گرگي ميش دين را به كشت خير در خشمي گرازي 23 چرا نامه- الهي بر-نخواني چه گردي گرد افسان و مغازي 24 همي دشوارت ايد كرد طاعت كه بس خوش خواره و با كبر و نازي 25 ره مكه همي خواهي بريدن كه با زادي و با مال و جهازي 26 مگر كاندر بهشت اءي به حيلت بدين اندوه تن را چون گدازي 27 گر اين فاسد گمانت راست بودي بهشتي كس نبودي جز حجازي 28 -------------------------------------همي جان بايدت فربه وليكن تنت گشته است چون مرغ جوازي 29 اگر بالفغدن دانش بكوشي براءي زين چه هفتاد بازي 30 تو از جان سخن گوي لطيفت يكي نامه سپيد-- پهن-- بازي 31 قلمساز از زبان خويش-- بنويس بر اين نامه- مناقب يا مخازي 32 وليكن چون فرو خوانيش فردا پديد ايد كه سوسن يا پيازي 33 تو اي حجت به شعر زهد و حكمت سوي جنت سخندان را جوازي 34 به دين بر چرخ دانش افتابي به دانش حله- دين را طرازي 35 دل گمراه را زي راه دين كس به از تو كرد نتواند-- نهازي 36 به حكمت طبع را بنواز در زهد چنين دانم كه بس خوش مينوازي genre Q 1--------------- بگذر اي باد دل-افروز خراساني بر يكي مانده به يمگان دره زنداني 2 اندر اين تنگي بي-راحت بنشسته خالي از نعمت و-ز ضيعت	444	-874110607582538054	833	1367.5	658	1032	80.71705627441406	164	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms402	false	258439100700080716	1	73	8	333	1420	301	--برده اين چرخ جفا پيشها-- بيدادي از دلش راحت و ازتنش تن اساني 15 دل پر اندوه تر از نار پر از دانه تن گدازند تر از نال زمستاني-- داده ان صورت و ان هيكل ابادان روي زي زشتي و اشفتن و ويراني-- گشت -چون برگ خزاني ز-غم غربت ان رخ روشن چون لالها بستاني --روي بر-تافته از ب خويش چو-بيگانه دستگير-ش نه جز ازرحمت يزداني بي -گناهي شده همواره برو دشمن	402	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms444	true	4817227610147594091	224	300	974	1305	1305	300	3 برده اين چرخ جفا پيشه به بيدادي از دلش راحت وز -تنش تن اساني 4- دل پر-اندوه-تر از نار پر از دانه تن گدازندهتر از نال زمستاني 5 داده ان صورت و ان هيكل ابادان روي زي زشتي و اشفتن و ويراني 6 گشته چون برگ خزاني ز غم غربت ان رخ روشن چون لاله- نعماني 7 روي بر تافته زو-- خويش چو بيگانه دستگيريش نه جز --رحمت يزداني 8 بيگناهي شده همواره برو دشمن-	444	-874110607582538054	301	494.0	237	341	88.2697982788086	57	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms402	false	258439100700080716	73	300	333	1416	1420	301	ترك و تازي و-عراقي و خراساني 25 فريه خوانان ج وجزاين هيچ بهانه نه كه تو بد مذهبي و دشمن ياراني--- چه سخن گويم من با سپه ديوان نه مرا داد خداوند سليماني ---پيش نايند همي هيچ مگر كر دور بانگ دارند-همي چون سگ كهداني--- از چنين خصم يكي دشت نينديشم ب--گه حجت يارب تو همي-داني--- ليكن از-عقل روا نيست كه ازدي-وان خويشتن را نكند مرد نگهباني 25 مرد هشيار سخندان چه سخن گويد با گروهي همه چون غول بياباني image file0481NasirKhusrawDiwan_0431png كي سزد حيت بيهوده سوي جاهل پيش گوساله نشايد كه قران خواني ن---كند با سفها مرد سخن ضايع نان جو را كه دهد زيره كرماني--- ان هميگ-ويد امروز مرا بد-دين كه بجز نام نداند ز-مساماني--- اي نهاده ب--سر اندر كله دعوي جانت پنهان شده در قرطها ناداني بكه---------- گرويدند امت زيس احمد چيست نزد تو برين حجت وبرهاني ---تو چه داني كه كه بود ان-- خر-لنگت تو همي بر اثر استر او راني ---چون تو-بدبخت و فضولي نه چو-گمراهان انده جهل خوري و غم حيراني--- سخت بي يشت بوند و-ضعفا قومي كه تو يشت سي--ه و قوت ايشاني--- چون بكوشي كه بپوشي شكم و-عورت ديگران را چه دهي خيره گريباني 0--گر كسي ديبا پوشد تو چرا نازي چون خود اندر-سلب ژنده-- خلقاني بر----تن خويش ت--را قرطه كرباسي به ب چو برجانت ج ديباي سپاهاني--- فضل ياران نكند سود ت--را فردا چون يديد ايد ان	402	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms445	true	9160348651403706474	0	256	0	1104	1306	300	ترك و تازي و عراقي و خراساني 9 بهنه جويان و جز----ين هيچ بهانه نه كه تو بد مذهبي و دشمن ياراني 10 چه سخن گويم من با سپه ديوان نه مرا داد خداوند سليماني 11 پيش نايند همي هيچ مگر كز دور بانگ دارند همي چون سگ كهداني 12 از چنين خصم يكي دشت نينديشم به گه حجت يارب تو همي داني 13 ليكن از عقل روا نيست كه از ديوان خويشتن را نكند مرد نگهباني 14 مرد هشيار سخندان چه سخن گويد با گروهي همه چون غول بياباني 15 كه بود حج-------------------------------------ت بيهوده سوي جاهل پيش گوساله نشايد كه قران-خواني 16 نكند با سفها مرد سخن ضايع نان جو را كه دهد زيره كرماني 17 ان همي گويد امروز مرا بد دين كه بجز نام نداند ز مسلماني 18 اي نهاده بر سر اندر كله دعوي جانت پنهان شده در قرطه- ناداني 19 به كه بايد گرويدن زپس از---احمد چيست نزد تو برين حجت--برهاني 20 تو چه داني كه ---بود انكه خر لنگت تو همي بر-اثر استر او راني 21 چون تو بدبخت-- فضولي نه چو گمراهان انده جهل خوري و غم حيراني 22 سخت بي پشت بوند و ضعفا قومي كه تو پشت و سپه و قوت ايشاني 23 چون نكوشي كه بپوشي شكم و عورت ديگران را چه دهي خيره گريباني 24 گر كسي ديبا پوشد تو چرا نازي چو- خود اندر سلب ژنده و خلقاني 25 بر تن خويش تو را قرطه كرباسي به-- چو بر خالت -ديباي سپاهاني 26 فضل ياران نكند سود تو را فردا چو پ-ديد ايد ان	445	-874110607582538054	967	1641.5	759	1163	83.14703369140625	198	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms403	false	4490462850099022144	38	291	190	1408	1457	301	ياران زهاد و بزرگان-ند چون تو بر سيرت وبر سنت ديواني س---يرت راهزنان داري ليكن تو جز كه بستان و-زر و-ضيعت نستاني--- روز با روزه و با تاله و نسبيحي شب ما مطرب و با باده ريحاني ب---اده پخته حلال--ست ب--نزد تو كه تو بر مذهب بو يوسف-- نعماني 20-كتب حيلت چون اب ز بر داري مفتي بلخ ون-شابور و-هري ماني--- بر كسي چون ز قضا-سخت شود-بندي تو مر ان را بيكن-- نكته بگردان---- با چنين حكم مخالف كه همي-بينم تو فرومايه مگر زاده شيطاني--- تا ب--گفتاري --بار يكي نخلي چون ب--فعل اءي پرخاو مغيلاني ---من از استاد-تو ويوزه --تو بيزارم گفتم اينك سخن كوته-- پاياني image file0481NasirKhusrawDiwan_0432png روي زي حضرت ال نبي اوردم تا بدادند مرا نعمت دوجهاني--- اگر از خانه و از-اهل جدا ماندم جفت گشتس-تم با حكمت لقماني ---پيش داعي من امروز چو-افسانه -ست حكمت ثابت بن قرها حراني--- داغ مستنصر بالله نهاد-ستم ير بر و سينه و بر پهنها ييشاني--- ان خداوتد كه صد شكر كند قيصر گرب---باب الذهب ازدش بدر -باني--- فضل دارد چو-فلك بر-زمي از فخرش سنگ در گاهش بر لعل بدخشاني--- ميرزاده -ست و-ملكز-اده ب--درگاهش بسي از رازي و از خاني و سلماني ---كه بدان حضرت و جدان و نيا كانش --پيش ازين امده بودند ب--مهماني--- اين چنين احسمان بر خلق كرا باشد جز كسي را كه ندارد ز-جهان تاني--- اي ب--تركيب شريف تو-شده حاصل غرض ايزدي از عالم جسماني نور----از اقبال وز--سلطان تو ميجويد چون بتابد ز-شرف كوكپ سرطاني--- انكه عاصي شده مر-جد تو ادم را چون ت--را ديد بسي خورد پشيماني ---گر بدو	403	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms446	true	1326425724754774569	1	300	3	1287	1287	300	ياران زهاد و-بزرگاناند چون تو بر سيرت وبر سنت ديواني 31 سيرت راهزنان داري ليكن تو جز كه بستان و زر و ضيعت نستاني 32 روز با روزه و با ناله و تسبيحي شب با مطرب و با باده ريحاني 33 باده پخته حلال است به نزد تو كه تو بر مذهب بو يوسف و نعماني 34 كتب حيلت چون اب ز بر داري مفتي بلخو نيشابور و هري زاني 35 بر كسي چون ز قضا سخت شود بندي تو مر ان را به يكي نكته بگرداني 36 با چنين حكم مخالف كه همي بيني تو فرومايه پدرز-اده شيطاني 37 تا به گفتاري پربار يكي نخلي چون به فعل اءي پرخار مغيلاني 38 من از استاد تو ديو و ز تو بيزارم گفتم اينك سخن كوته و پاياني 39------------------------------------- روي زي حضرت ال نبي اوردم تا بدادند مرا نعمت دوجهاني 40 اگر او خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشتهستم با حكمت لقماني 41 پيش داعي من امروز چو افسانه است حكمت ثابت بن قره- حراني 42 داغ مستنصر بالله نهادهستم بر بر-و سينه و بر پهنه پ-يشاني 43 ان خداوند كه صد شكر كند قيصر گر به باب الذهب اردش به درباني 44 فضل دارد چو فلك بر زمي از فخرش سنگ درگا-هش بر لعل بدخشاني 45 ميرزاده است و ملك زاده به درگاهش بسي از رازي و--ز خانه و ساماني 46 كه بدان حضرت-- جدان و نيا-كانشان پيش ازين امده بودند به مهماني 47 اين چنين احس-ان بر خلق كرا باشد جز كسي را كه ندارد ز جهان ثاني 48 اي به تركيب شريف تو شده حاصل غرض ايزدي از عالم جسماني 49 نور از اقبال و ز سلطان تو ميجويد چون بتابد ز شرف كوكب سرطاني 50 انكه عاصي شد- مر جد تو ادم را چون تو را ديد بسي خورد پشيماني 51 گر بدو-	446	-874110607582538054	1121	1830.5	882	1335	83.97003936767578	221	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms404	false	-455162357941248010	0	233	0	1147	1474	301	گيتي اميد باق--بال تو ميدارد كه ازو گرد ب--شمشير بيفشاني چون-- بدو بنگري انگاه ب--صلح ايد اين خلاف از همه افاق و پريشاني چون ب----بغداد فرود اءي پيش ارد ديو عباسي فرزند ب--قرباني--- سنگ يمگان در هزي من رهي از طاعت فضلها دارد بر لء لء عماني--- نعمت عالم باقي چو مرا دادي چه بر انديشم از-ين بي مزها فاني بحر رمل مثمن محذوف گرخردرا بر-سر هشيار خويش افسر كني سخت زود از-چرخ گردان اي پسر سر بر-كني --ديگرت گشت---ست حال-تن ز-گشت روزگار همچو حال-تن سزد گر-حال جان ديگر كني ب--يش از ان تا اين مزور منظرت ويران شود جهد كن تابز- فلك زين به يكي منظر كني-- علم را بنياد او-كن مرعمل ر-ا بام او دربر--و پرهيز شايد گر مراورا در-كني 25 در چن--ين منظر چو-بگزاري فريضها كردگار بهتر-ان باشد كه مدح ال پيغمبر كني image file0481NasirKhusrawDiwan_0433png ننگ دار از انكه همچون جاهلان نوك قلم بر-مديح شاه يا-ميري قلم را تر-كني-- گر---بسر بر-خاك خواهي كرد-ناچار-اي پسر ان به ايد كان زخاكي هرچه نيكوتر كني بر---سرت بويا چو-مشك و-عنبر سارا شود گر-تو خاكستر ب--نام ان او برسركني---- هم مقصر باشي اي دل گرب---مدح مصطفي معني از گوهر طرازي لفظ از1 شكر-كني--- جز ب--مدح ال پيغمبر سخن مگشاي هيچ گر همي-خواهي كه گوش ناصبي را كر-كني اي ي---سر پيغمبري را تاج كي شايدبا شگفت گر-تو بر-سر روز محشر ماه را افسر كني گر----تو با اقبال و جاهش بنگري-اند رجخيم پر-سلاسل قعر اور-ا باغ	404	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms447	true	-959080848077192871	11	300	53	1234	1234	300	گيتي اميد به اقبال تو ميدارد كه ازو گرد به شمشير بيوشاني 53 چو بدو بنگري انگاه به صلح ايد اين خلاف از همه افاق و پريشاني 54 چو به بغداد فرو--اءي پيش ارد ديو عباسي فرزند به قرباني 55 سنگ يمگان دره زي من رهي--- طاعت فضلها دارد بر لولوي عماني 56 نعمت عالم باقي چو مرا دادي چه بر-انديشم ازاين بي مزه- فاني genre Q 1 گر خرد -------را بر سر هشيار خويش افسر كني سخت زود از چرخ گردان اي پسر سر بر كني 2 ديگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار همچو حال تن سزد گر حال جان ديگر كني 3 پيش از-ان تا اين مزور منظرت ويران شود جهد كن تا بر فلك زين به يكي منظر كني 4 علم را بنياد او كن مر علم را بام او از بر و پرهيز شايد گر مرو را در كني -5 در چو اين منظر چو بگزاري فريضه- كردگار بهتر ان باشد كه مدح ال پيغمبر كني 6-------------------------------------- ننگ داري ز-انكه همچون جاهلان نوك قلم بر مديح شاه يا ميري قلم را تر كني 7 گر به سر بر خاك خواهي كرد ناچار اي پسر ان به ايد كان زخاكي هرچه نيكوتر كني 8 بر سرت بويا چو مشك و عنبر سارا شود گر تو خاكستر به نام ال او بر سر كني 9 هم مقصر باشي اي دل گر به مدح مصطفي معني از گوهر طرازي لفظش از شكر كني 10 جز به مدح ال پيغمبر سخن مگشاي هيچ گر همي خواهي كه گوش ناصبي را كر كني 11 اي پسر پيغمبري را تاج كي باشد-- شگفت گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر كني 12 گر تو با اقبال و مدحش بنگري اندر جحيم پر سلاسل قعر او را باغ-	447	-874110607582538054	1011	1612.5	795	1240	81.53225708007812	218	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms405	false	-978365539667462409	2	168	14	807	1473	301	كني گرب------روي تازه سوي روي اتش بنگري------------------------------------- فضل و-جود و عدل ايزد خدمت كوثر-كند چون تو-روز حشر مجلس بر-لب كوثر-كني--- ازر مسكين كه ابراهيم ازو بيزار شد گر-تو -پذيريش بايي-غمبران همبر كني 15 بي شك اين جقال امت را هميب-يني ب--حق دشمناتندو جاب-ه امت گر-سخن باور-كني--- دشمنان با اهلبيت توجفا د بي مر كنند همچنان كاحسان تو با ايشان همي بي مر كني--- اي عدو- ال پيغمبر مكن كز-جهل خويش كوه اتش را ب--گردن در همي چنبر كني گرترا-------خطاب اشتر بازم خال و-عم نبود چون همي با-من توچن-دين داور-- عمر كني ور----نه در-دل كفر-داري چون شود-رويت سياه چون حديث از حيدر و از شيعت حيد زكني 2- كيستي تو ني خرد كز روبه مرده كمي تا-همي از جهل و كوري قصد---و شير نر-كني--- دشمن-ي اين شيرهر گز-كي شودت از دل برون تا-همي تو خويشتن را امت اين خر كني روتو ----با ان خر مرا-بگذار با اين شير-نر خر---ترا-و شيرماراچون --كه چندين شر-كني--- جز كه رسواءي نبيني خويشتن را گرب---جهد خاك زا خواهي همي تاه-مبر عنبر كني	405	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms448	true	2674312797857129957	78	300	318	1215	1215	300	كني 17 گر به روي تازه سوي روي اتش بنگري روي اتش را همي تو تازه نيلوفر كني 18 فضل و جود و عدل ايزد خدمت كوثر كند چون تو روز حشر مجلس بر لب كوثر كني 19 ازر مسكين كه ابراهيم ازو بيزار شد گر تو بپذيريش با پيغمبران همبر كني 20 بي شك اين جهال امت را همي بيني به حق دشمنانند اين نه امت گر سخن باور كني 21 دشمني -با اهل و ال تو همي بيمر كنند همچنان كاحسان تو با ايشان همي بي-مر كني 22 اي عدوي ال پيغمبر مكن كز جهل خويش كوه اتش را به گردن در همي چنبر كني 23 گر تو را خطاب اشتربان-- خال و عم نبود چون همي با من تو چندين داوريي عمر كني 24 ور نه در دل كفر داري چون شود رويت سياه چون حديث از حيدر و از شيعه حيدر كني 25 كيستي تو بي-خرد كز روبه مرده كمي تا همي از جهل------- قصد جنگ شير نر كني 26 دشمنيي اين شير هرگز كي شودت از دل برون تا همي--- خويشتن را امت ان- خر كني 27 رو تو با ان خر مرا بگذار با اين شير نر خر تو را و شير ما را چونكه چندين شر كني 28 جز كه رسواءي نبيني خويشتن را تا به جهد خاك را خواهي همي تا همبر عنبر كني-	448	-874110607582538054	704	1077.0	555	914	77.0240707397461	155	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms405	false	-978365539667462409	168	300	807	1471	1473	301	شرم نايد مر-تو نادان را كه پيش ذو الفقار اب- را شمشير ساري وز--كدو مغفر كني image file0481NasirKhusrawDiwan_0434png مر پيمبر را برادر بود حيدر سوي خلق گر-بنازم من بدو-چون روي خويش اصفر كني------------------------ برادر كي بود لنگ خررا--خيره باشد بااسدخ- همبر كني مردر اهمسايه هرگزچون برادر كي بود بت نباشد جز مزور مردمي خود-ديدها زا-ن سبب لعنت همي همواره بربتگركني------ تو امامي ساختي ازبت5 مزور هم-چنين پس تءي بتگرا گر-مر عقل را داور-كني--- ال پيغمبر بسر كشتها بت منحوس ت-ست تو-همي او-را ب--حيلت بر سر منبر كني--- خشم يزدان برتو--باد و بر-تراشيدها تو-باد ازر بتگر تءي لعنت چه بر-ازر كني--- نيست اين ممكن كه توبد بخت همچون خويشتن مر-مرا بندها يكي نادان بد محض-------- من همي نازش ب--ال حيدر و زهرا كنم تو همي نازش ب--سند و هند بد گوهر كني	405	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms449	true	4689364089100208945	1	161	3	670	1230	300	شرم نايد مر تو نادان را كه پيش ذو-الفقار ژاف را شمشير سازي و ز كدو مغفر كني 30 چون------------------------------------ پيمبر را برادر بود حيدر سوي خلق گر بنازم من بدو چون روي خويش اصفر كني 31 مردم همسايه هرگز چون برادر كي بود لنگ خر را خيره با شبديز چون همبر كني 32------------------------------- بت نباشد جز مزور مردمي خود ديدهاي زين سبب لعنت همي همواره بر بت گر كني 33 تو امامي ساختي ما را مزور هم چنين پس توي بتگر اگر مر عقل را داور كني 34 ال پيغمبر بسي كشته- بت منحوس توست تو همي او را به حيلت بر سر منبر كني 35 خشم يزدان بر تو باد و بر تراشيده- تو باد ازر بتگر توي لعنت چه بر ازر كني 36 نيست اين ممكن كه تو بدبخت همچون خويشتن مر مرا بنده- يكي نادان بد-محضر كني 37 من همي نازش به ال حيدر و زهرا كنم تو همي نازش به سند و هند بد-گوهر كني	449	-874110607582538054	543	827.0	426	740	73.37837982177734	117	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms406	false	1341275776880663717	0	113	0	520	1448	301	ببيند چشم تو فرزند زهرا را ب--مصر افرين از جانت بر فرزند و بر مادر-كني 10 دل زمهر چهر او چون جنت ماوي كني چشم خويش از نور-او پر-زهرها ازهر-كني--- اي خداوند زمان و فخر ال مصطفي خنجر گلگونت را كي سر سوي خاور-كني ---چين ترابند ه---شود گر توبر و بر-چين كني قيصرت سجده كند گر-روي زي قيصر كني--- جان اسكندر ز-شادي سر ب--گردون بر-برد گر-تو نعل اسپ خويش از تاج اسكندر كني--- وقت ان امد كه روز-كين چو-خاك كربلا اب-را در دجله از-خون عدو احمر كني 15 اي نبيرها انكه ز و شد در جهان خيبر ثمر1 دير برنايد كه تو-بغداد را خيبر كني--- منظر -اعداي دين را بر-زمين هامون كني منظر	406	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms449	true	4689364089100208945	163	300	676	1230	1230	300	ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر افرين از جانت بر فرزند و بر مادر كني 39 دل زمهر چهر او چون جنت ماوي كني چشم خويش از نور او پر زهره- ازهر كني 40 اي خداوند زمان و فخر ال مصطفي خنجر گلگونت را كي سر سوي خاور كني 41 چين تو را بنده شود گر تو برو پر چين كني قيصرت سجده كند گر روي زي قيصر كني 42 جان اسكندر ز شادي سر به گردون بر برد گر تو نعل اسپ خويش از تاج اسكندر كني 43 وقت ان امد كه روز كين چو خاك كربلا اب را در دجله از خون عدو احمر كني 44 اي نبيره- انك از-و شد در جهان خيبر خبر- دير برنايد كه تو بغداد را خيبر كني 45 منظر لاعداي دين را بر زمين هامون كني منظر-	449	-874110607582538054	496	826.5	388	559	88.72987365722656	117	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms406	false	1341275776880663717	113	300	520	1442	1448	301	خويش از فراز برج دو پيكر-كني--- دشمنان را در خور كردارشان بدهي ب--عدل عدل باشدچ-ون جزاي خاك خاكستر-كني--- بندها- را سند بخشي پيشكاري را طراز كهتري را بر-زمين خاوران مهتر كني--- اب دريا-را گلاب ناب گرداني ب--عدل خاك صحرا-را ب--بوي عنبر ازفر كني ور ببايدت از نجوم اسمان لشكر كني 2 خودنبايد زان سپس لشكرترا----بر خلق دهر ور ببايدت از نجوما----------------------------------------------------------------------------------------------- زين چنين پر-زر و گوهر مدحت اي حجت رواست كرتو--جان دوربين خويش را زيور كني بحر سريع مطوي محذوف مفتعلن مفتعلن فاعلن اي شده مشغول ب--ناكردني گرد جهان بيهده تا-كي دني image file0481NasirKhusrawDiwan_0435png اهن اگر چند گران شد ت-را سلسلها بايد- از و ده مني-- چون كه نشوءي ب--خرد روي جهل بر نكشي از سرت اهريمني انكه1- نه خوش--ست و-نه نيكو-برش تخمش خواه-م كه بنپرا گي-- عمرت شاخي--ست پر-از بار-و خار چون تو همه خار همي بر چني-- مردم اگر-جان و-تن--ست از-چه روي فتنه تو بر جان نءي و بر-تني ج--انت برهنه س-ت و توا-ين تاوو--پود بر تن تاريك همي بر تني --جوشن روشن خرد ت-ست تن تو نه همه اين تن چون جوشني --جان تو-چون بفگند-اين جوشنت باز دهد جوشنت اين روشني--- قنت ب--جان-اي	406	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms450	true	-4307535178946062613	0	238	0	988	1243	300	خويش از فراز برج دو پيكر كني 46 دشمنان را در خور كردارشان بدهي به عدل عدل باشد چون جزاي خاك خاكستر كني 47 بندهاي را هند بخشي پيشكاري را طراز كهتري را بر زمين خاوران مهتر كني 48 اب دريا را گلاب ناب گرداني به عدل خاك صحرا را به بوي عنبر اذفر كني 49 خود -------------------------------نبايد زان سپس لشكر تو را بر خلق دهر ور ببايدت از نجوم اسمان لشكر كني 50 هر دو گيتي ملك توست از عدل فردا جا سرير انچه امروز از نكوءيها همي ايدر كني 51 زين چنين پر زر و گوهر مدحت اي حجت رواست گر تو جان دوربين خويش را زيور كني genre Q 1------------------------------ اي شده مشغول به ناكردني گرد جهان بيهده تا كي دني 2-------------------------------------- اهن اگر چند گران شد تورا سلسله- بايدت از-و ده مني 3 چون-كه نشوءي به خرد روي جهل بر-نكشي از سرت اهر-مني 4 انچه نه خوش است و نه نيكو برش تخمش خواهيم كه -نپراگني 5 عمرت شاخي است پر از بار و خار چون تو همه خار همي بر-چني 6 مردم اگر جان و تن است از چه روي فتنه تو بر جانت نهاي بر تني 7 جانت برهنه است و تو اين تار و پود بر تن تاريك همي بر تني 8 جوشن روشن خرد توست تن تو نه همه اين تن چون جوشني 9 جان تو چون بفگند اين جوشنت باز دهد جوشنت اين روشني 10 تنت به جان اي	450	-874110607582538054	771	1147.0	606	1094	70.4753189086914	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms407	false	6442637287527728558	1	57	5	234	1367	301	تست ب باز رهد رو زي از ابستني م---ادر تن راي-سر اين جان ت-ست مادر باقي و يسر رفتني--- در شكم مادر خود بخت نيك چون كه نكوشي كه ب--حاصل كني--- بر طلب طاعت و تيكي و زهد چون كه نه دامن ب--كمر در زني--- مريم عمران نشد از قانتين جز كه ب--پرهيز بر و برزني	407	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms450	true	-4307535178946062613	240	299	998	1241	1243	300	است-- باز رهد رو-زي از ابستني 11 مادر تن را پسر اين جان توست مادر باقي و پسر رفتني 12 در شكم مادر خود بخت نيك چون-كه نكوشي كه به حاصل كني 13 بر طلب طاعت و نيكي و زهد چون-كه نه دامن به كمر در زني 14 مريم عمران نشد از قانتين جز كه به پرهيز بر-و برزني	450	-874110607582538054	218	358.0	167	249	87.55020141601562	42	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms407	false	6442637287527728558	57	294	234	1333	1367	301	طاعت وت-يكي و-صلاح--ست بخت خوردن--ي نيست نه پوشيدني--- جهد كن ار-عهد ت--را بشكنند تا تو مگر عهد ك-ي نشكني--- از نگردد ابدا گرد انك در شكم مادر گرده غني يك نظر كن كه ج ترا---------بخت نيك مادر زادي بود و معدني--- گرت مراد-است د كزين ژرف چاه خويشتن اي پور برون افگني--- زين رمه يك-سو شوواز---دل بشوي ريم فرومايگي و ريمني--- تو ب--مثل بي خرد و-علم و زهد راست چو كنجاره بيروغني--- روز تو نه نيك بود تاچ-نين فتنها اين خانه بي روزني--- ديو دل از صحبت تو بركند چون تودل- از مهر بتان بركني--- بسته در--ين خانها تاريك و-تنگ شاد چرزاءي كه نه در گلشني--- چرخ همي خرد بخواهدت كوفت خردتر از سرمه گر از اهني--- چون تو-بسي خور د-است اين گنده پير از چه نشيني تو بدين ايمني image file0481NasirKhusrawDiwan_0436png دي شد و امروز نيايد همي دي شد و تو منتظر بهمني ---گاه گريزاني از باد سرد گاه بر-اميد گل و سوسني--- روي ب--دانش نه و رنجه مكن دل ب--غم اين تن فرسودني--- تا نشود جانت بد--انش تمام فخر نشايد كه كني نه مني و---شمن دانا شدي از فضل او فضل طلب كن چ--كني دشمني ---مءذن ما-را مزن و بد مگوي الحن خوش اموز-و تو-كن مءذني ---جاي حكيمان مطلب بي هنر زانكه نيايد ز كدو هاوني--- مرد خردمند ب--حكمت شود تو چه خردمند بي--يراهني--- بار خداءي بسر---ت اندر است مردم را گر نكني گردني ---جاي تو-ايوان و گه و گلشن--ست كاهليت كرد چنين گلخني	407	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms451	true	4497027344701597090	0	280	0	1163	1238	300	طاعت و نيكي و صلاح است بخت خوردنيءي نيست نه پوشيدني 16 جهد كن ار عهد تو را بشكنند تا تو مگر عهد كسي نشكني 17 از نگردد ابدا گرد انك در شكم مادر گردد غني 18 چون تو كه باشد چو تو را بخت نيك مادر-زادي بود و معدني 19 گرت مراد است كز اين ژرف چاه خويشتن اي پير برون افگني 20 زين رمه يك سو شو و از دل بشوي ريم فرومايگي و ريمني 21 تو به مثل بي-خرد و علم و زهد راست چو كنجاره بيروغني 22 روز تو كي نيك شود تا چنين فتنه- اين خانه بي-روزني 23 ديو دل از صحبت تو بركند چون تو دل از مهر جهان بركني 24 بسته در اين خانه- تاريك و تنگ شاد چر-اءي كه نه در گلشني 25 چرخ همي خرد بخواهدت كوفت خردتر از سرمه-گر از اهني 26 چون تو بسي خورده است اين گنده پير از چه نشستي تو بدين ايمني 27 دي ش-------------------------------------د و امروز نپايد همي دي شد و تو منتظر بهمني 28 گاه گريزاني از باد سرد گاه بر اميد گل و سوسني 29 روي به دانش كن و رنجه مكن دل به غم اين تن فرسودني 30 تا نشود جانت به دانش تمام فخر نشايد كه كني نه مني 31 دشمن دانا شدي از فضل او فضل طلب كن چه كني دشمني 32 مءذن ما را مزن و بد-مگوي -لحن خوش اموز و تو كن مءذني 33 جاي حكيمان مطلب بي-هنر زانكه نيايد ز كدو هاوني 34 مرد خردمند به حكمت شود تو چه خردمند به پيراهني 35 بار خداءي به سرشت اندر است مردم را گر بكند كردني 36 جاي تو ايوان و گه-- گلشن است كاهليت كرد چنين گلخني	451	-874110607582538054	999	1617.5	775	1212	82.42574310302734	204	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms408	false	6511773070961422715	24	273	118	1284	1401	301	و تنگ-حالي بر-من ز-چه همواره بد سگالي-- از كار تو داني كه بي گناهم هرچند تو بد بخت و-تنگ-حالي-- دانيتو كهخود1--- خوارو--من عزيزم زيرا كه منم زر و تو سفالي از---جهل كه ان ملك ت-ست جانم چون جان تءست از-علوم خالي --ناليدنت از-جهل خويش بايد از حجت بيچاره چند نالي --از مال مرا چيزهاست بهتر چون دشمن من تو ز-بهر-مالي-- فضل و خرد و مال گرد نايد با زرق و خرافات وبد فعالي-- هر چند كه من چون در خت خرما پر-بارم و تو-چون شكسته نالي --اين حكم خداي--ست رفته بر-ما او بار خداي--ست و ما موالي--- هزچند كه يشم--ست اصل هردو بسيار بهست-- از پلاس قالي--- گر تو ب--قفا با-درفش كوشي داني كه علي حال بر-محالي image file0481NasirKhusrawDiwan_0437png ان به كه چو چيزي محال جويد انديشها تو گوش او بمالي--- برتر مشو از حد و-نه فروتر هش دار-- مقصر مباش و-غالي--- بر پايگه خويش اگر نباشي جز رنج نبيني و جز نكالي--- بنده چو-خداوند خود نباشد نه چيز زوالي چو لا يزالي--- هرچند كه بس نيك ونرم باشد بر-سر ننهد هيچ كس نهالي--- هرچند كه سيمند و پاك هردو بهتر ز حرا-ي بود حلالي نو روز---به از مهرگان اگرچه هر دو دو زمانند اعتدالي--- اي گشته ب--درگاه مير چا كر دعوي چ--كني خيره در معالي----------------------------------------------------------- گردن ننهد جز مر-اهل دين را اين زال فريبندها زوالي دنيا چورهي بيش من عيالست تو پيش يكي چون رهي عيالي چون خويشتنيرا رهي شدستي ازبي خردي خويش وبي كمالي دانا چو ت--را پيش مير بيند داند كه تو بد بخت بر-ضلالي	408	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms452	true	-1733368787047734921	1	285	5	1170	1241	300	و تنگ حالي بر من ز چه همواره بد سگالي 2 از كار تو داني كه بي-گناهم هرچند تو بد-بخت و تنگ حالي 3 داني-- كه تو چون خوار و من عزيزم زيرا كه منم زر و تو سفالي 4 از جهل كه ان ملك توست جانم چون جان تءست از علوم خالي 5 ناليدنت از جهل خويش بايد از حجت بيچاره چند نالي 6 از مال مرا چيزهاست بهتر چون دشمن من تو ز بهر مالي 7 فضل و خرد و مال گرد نايد با زرق و خرافات و بدفعالي 8 هر-چند كه من چون در-خت خرما پر بارم و تو چون شكسته نالي 9 اين حكم خداي است رفته بر ما او بار خداي است و ما موالي 10 هرچند كه پشم است اصل هردو بسيار به است از پلاس قالي 11 گر تو به قفا با درفش كوشي داني كه علي حال بر محالي 12------------------------------------- ان به كه چو چيز -محال جويد انديشه- تو گوش او بمالي 13 برتر مشو از حد و نه فروتر هش-دار و مقصر مباش و غالي 14 بر پايگه خويش اگر نباشي جز رنج نبيني و جز نكالي 15 بنده چو خداوند خود نباشد بر چيز زوالي چو لا-يزالي 16 هرچند كه نيكو و -نرم باشد بر سر ننهد هيچ كس نهالي 17 هرچند كه سيماند- پاك هردو بهتر ز حرامي بود حلالي 18 نوروز به از مهرگان اگرچه هر-دو دو زمانند اعتدالي 19 اي گشته به درگاه مير چا-كر دعوي چه كني خيره در معالي 20 دنيا چو رهي پيش من عيال است تو پيش يكي چون رهي عيالي 21 گردن ندهد جز مر اهل دين را اين زال فريبنده- زوالي 22------------------------------------------------------------------------------------------------ دانا چو تو را پيش مير بيند داند كه تو بد-بخت بر ضلالي	452	-874110607582538054	982	1549.0	767	1314	74.73363494873047	212	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms409	false	-8558534272319402141	0	198	0	968	1436	301	گاهي ب كار كه گوءي يكي جوالي بر----مذهب و بر راي ميزباني بر-خويشتن ازي -كسي وبالي با -------------------------------------------------------باد جنوبي شوي جنوبي با باد شمالي شوي شمالي--- در ديگ خرافات كفچليزي در اينها نا كسي خيالي--- در مجلس با رود وساز و-ساقي تا وقت سحر مانده در-جدالي--- ير منير شبگير و يام--دان با -خبرنا-- و قال قالي1 --در مسجد دلتنگ وپرملولي در مجلس خوش طبع وبي ملالي--- در فحش و-خرافات عندليبي در-حجت و ايات گنگ و-لالي بد --قول و جفا جوي وبر--نفاقي زيرا كه عدو- رسول و الي گ---وءي كه مسلمانم و نديدي هرگز تو مر-اسلام را حوالي 25 تو روي محمذ چگونه بيني چون دشمن الي ز بد خصالي------------------------------------------------------ اي شاخ درخت ز-قوم دوزخ من----------------------------------------------------حوس و-نگونبخت وبدنهالي image file0481NasirKhusrawDiwan_0438png جزسر بنگون سوي قعردوزخ منحوس گه نواداگر نوالي اكنون كن حذراز اتش---- كه اكنون 8 بر چشمها اب خوش زلالي--- گر روي ب--ال پيمبر اري از چاه بر اءي ب--چرخ عالي--- قارون شوي ار-چند در سءالي خورشيد شوي گرچه تو-هلالي ام---روز همي از سءال نالي وان روز بنالي ز بي سءالي- ازاد-شوي چون الف اگر-چند امروز ب--زير طمع چو دالي بحر مضارع مسد مكفوف مفعول فاعلات مفاعيلن تمييز-و هوش و فكرت و-بيداري چون داد خير- خير ت---را باري	409	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms453	true	2303146512229536482	45	300	174	1246	1246	300	گاهي بيكار كه گوءي يكي جوالي 28 بر مذهب و بر راي ميزباني بر خويشتن از ناكسي وبالي 29 وز سست لگامي و بيقراري مر تيرك و مر ناك را مثالي 30 با باد جنوبي سوي جنوبي با باد شمالي سوي شمالي 31 در ديگ خرافات كفچليزي در اينه- نا-كسي خيالي 32 در مجلس با رود -ساز و ساقي تا وقت سحر مانده در جدالي 33 بر منبر شبگير و بامدادان با اخبرناءي و قال قالي 34 در مسجد دلتنگي و ملولي در مجلس خوش طبع و بيملالي 35 در فحش و خرافات عندليبي در حجت و ايات گنگ و لالي 36 بيقول و جفا-جوي و پر نفاقي زيرا كه عدوي رسول و الي 37 گوءي كه مسلمانم و نديدي هرگز تو مر اسلام را حوالي 38 تو روي محمد چگونه بيني چون دشمن الي ز بد خصالي 39 تا فعل تو اين است وز نحوست با دشمن ال نبي همالي 40 اي شاخ درخت ز قوم دوزخ ان دان كه نوالي اگر نوالي 41 جز سر به نگون قعر دوزخ منحوس و نگون و --بدنهالي 42 اك-----------------------------------------------------------------------------------نون كن ---از اتش حذر كه اكنون-- بر چشمه- اب خوش زلالي 43 گر روي به ال پيمبر اري از چاه بر-اءي به چرخ عالي 44 قارون شوي ار چند در سءالي خورشيد شوي گرچه تو هلالي 45 امروز همي از سءال نالي وان روز بنالي ز بيسالي 46 ازاد شوي چون الف اگر چند امروز به زير طمع چو دالي genre Q 1------------------------------- تمييز و هوش و فكرت و بيداري چون داد خيره خيره تو را باري-	453	-874110607582538054	783	1243.0	615	1200	65.25	157	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms409	false	-8558534272319402141	198	301	968	1436	1436	301	تا كار بندي اين همه الت را در مكرو غدر--و حيله و طراري تا---همچو مور-بي خور-و بي پوشش كوشش كيي و-مال بدست ب اري-- از خال-و عم ب--ناحق بستاني وانگه ب--زيد-و خالد بسپاري-- تعطيل باشد اين و نپندارم من چيزاي--ن همي كه تو--ينداريخ من دين خويش را------سه گواد-ارم بيداري و نماز و شب تاري-- حيران چرا شدي ب--نگار اندر زين يس مكر-كه چيزي بنگاري چ--يزي نگر كه با تو برون ايد زين گرد گرد كنبد زنگاري-- دارا برفت مفل ---زين عالم با او نرفت ملك و جهانداري--- پيشه زمانه مكر-و فريب امد با او مكوش جز كه ب--مگاري--- عمر ت--را همي ز تو-	409	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms454	true	3239445581874511102	1	132	2	517	1250	300	تا كار بندي اين همه الت را در غدر و مكر و حيلت و طراري 3 تا همچو مور بي خور و بي-پوشش كوشش كني و مال فراز-- اري 4 از خال و عم به ناحق بستاني وانگه به زيد و خالد بسپاري 5 تعطيل باشد اين و نپندارم من خير ازين همي كه تو ان داري 6 م---ن خويش را ازين سه گوا دارم بيداري و نماز و شب تاري 7 حيران چرا شدي به نگار اندر زين پس نگر كه چيز بننگاري 8 چيزي نگر كه با تو برون ايد زين گرد گرد گنبد زنگاري 9 دارا برفت مفلس و زين عالم با او نرفت ملك و جهانداري 10 پيشه زمانه مكر و فريب امد با او مكوش جز كه به مكاري 11 عمر تو را همي ز تو	454	-874110607582538054	426	671.0	331	521	81.76583862304688	95	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms410	false	6338117086955142077	0	146	0	718	1454	301	بربايد گر همرهي كني تو نه هشياري جز----علم نيست بهر توز-ين عالم زنهار تا كه خوارش ننگاري0-- از بهر علم داد ت--را ايزد تمييز-و هوش و فكرت و بيداري اي---نها ز بهر علم بكار اي-د نز بهر سركشي و سبكساري--- گر كار بند باشي اينها را در مكر-و غدر سخت ستمگاري اي---نها ب--ما عطاي خدا امد پوشيده از ستور بهمواري image file0481NasirKhusrawDiwan_0439png ويزد بدين شريف عطاهامان بگزيد بر ستور ب--سالاري--- وانها كه زين عطا نه همي-يابند بيني كه ماندهاند بدين خواري خوا---هي بدار-و خواهي بفروشش خواهيش كار بند بدش-واري--- داني كه تيست ان خر مسكين را جز-جهل هيچ جرم و گهنگاري--- گر خرت---را خري نكند روزي بر جاتش تازيانه فرو-باري گر----مردمي تو طاعت يزدان كن تا از عذاب اتش نازاري--- زيرا كه گر خر-از در چوب امد يس چون تو با خرد ز-در داري--- تو با خرد خري و ستوري را چون خر-چرا هميشه خريداري	410	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms454	true	3239445581874511102	132	300	517	1250	1250	300	بربايد گر همرهي كني تو نه هشياري 12 جز علم نيست بهر تو زين عالم زنهار كا--ر خوار نينگاري 13 از بهر علم داد تو را ايزد تمييز و هوش و فكرت و بيداري 14 اينها ز بهر علم بكار ايند نز بهر بيهشي و سبكساري 15 گر كارب-ند باشي اينها را در مكر و غدر سخت ستمگاري 16 اينها به ما عطاي خدا امد پوشيده از ستور بهمواري 17 وا------------------------------------يزد بدين شريف عطاهامان بگزيد بر ستور به سالاري 18 وانها كه زين عطا نه همي يابند بيني كه ماندهاند بدان خواري 19 خواهي بدار و خواهي بفروشش خواهيش كاربن-د بدشخواري 20 داني كه نيست ان خر مسكين را جز جهل هيچ جرم و گنهكاري 21 گر خر تو را خري نكند روزي بر جانش تازيانه فرو باري 22 تو مردمي به طاعت يزدان كن تا از عذاب اتش نازاري 23 زيرا-ك اگر خر از در چوب امد پس چون تو بي-خرد ز در داري 24 تو با خرد خري و ستوري را چون خر چرا هميشه خريداري-	454	-874110607582538054	633	1058.0	498	776	81.5721664428711	127	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms410	false	6338117086955142077	146	301	718	1454	1454	301	يار درخت مردم -علم امد اي بي خرد تو-چون كه سپيداري گردر---- تو اين گمان ب--غلط بردم يس چون كه هيچ بارنميداريب---- از پند-- حق و-خوب سخن سيري وربهر ج- ژاژ و-باطل ناهاري--- با روي چون نگاري و-دانش نه گوءي مگر كه صورت ديواري از----جان يكي شكسته يشيزي تو وز تن يكي مجرد ديناري--- نيكو-و ناخوشي كه چنين باشد پالودها مزور بازاري م---ردم ز راه علم شود مردم نه زين تن مصور ديداري--- تا خامشي ميان خردمندان مرد- تمام صورتي و-كاري--- ليكن گه سخنت پديد ايد از جان-و دل ضعيفي و بيماري--- خاموش بهتري تو مگر باري لنگي برون شودت ب--رهواري گ---وءي كه از نژاد بزرگانم گفتاري امدي تو نه كرداري بي --فضل كمتري تو ز گنجشكي گرچه زي-شت جعفر طياري--- بيچاره زندها -بود اي خواجه انك او ز-مردگان طلبد ياري ننگ-----ست برتو چونكه نداري خر اسپ پدرت و اشتر عماري--- چه سود-چون همي ز-تو گند-ايد گر تو ب--نام احمد عطاري ---فضل پدر ت--را ندهد-	410	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms455	true	-4551112924890259284	1	190	3	810	1298	300	بار درخت مردمي علم امد اي بي-خرد تو چون-كه سپيداري 26 گر در تو اين گمان به غلط بردم پس چون-كه هيچ بار همي ناري 27 از پند و حق و خوب سخن سيري وز هزل و ژاژ و باطل ناهاري 28 با روي چون نگاري و دانش نه گوءي مگر كه صورت ديواري 29 از جان يكي شكسته پشيزي تو وز تن يكي مجرد ديناري 30 نيكو و ناخوشي و- چنين باشد پالوده- مزور بازاري 31 مردم ز راه علم بود مردم نه زين تن مصور ديداري 32 تا خامشي ميان خردمندان مردي تمام صورتي و كاري 33 ليكن گه سخنت پديد ايد از جان و دل ضعيفي و بيماري 34 خاموش بهتري تو مگر باري لنگي برون شودت به رهواري 35 گوءي كه از نژاد بزرگانم گفتاري امدي تو نه كرداري 36 بيفضل كمتري تو ز گنجشكي گرچه ز پشت جعفر طياري 37 بيچاره زندهاي بود اي خواجه انك او ز مردگان طلبد ياري 38 ننگ است برتو چونكه نداري خر اسپ پدرت و اشتر عماري 39 چه سود چون همي ز تو گند ايد گر تو به نام احمد عطاري 40 فضل پدر تو را ندهد	455	-874110607582538054	697	1165.0	549	812	85.83744049072266	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms411	false	-7832857841852604286	0	95	0	483	1541	302	نفعي تو-چون كه گرد د خويش نميخاري ك---شي مكن ب--جامه كه مردان را ننگست---و عار كشي و عياري image file0481NasirKhusrawDiwan_0440png خاكست كالبد ب--چه اراءي او-را چرا كه خوارش نگذاري--- مرده -ست هيكلت نشود-زنده گر سر ب-سر بزرش بنگاري--- پولاد نرم كي شود و شيرين گرچه در انگبينش بياغاري هر --چيز باز اصل شود -اخر گفتا ر سود كي كند وزاري--- چون باز خاك تيره شود-خاكي ناچار -باز نار شود ناري ----ازاد گردد انگه از--ين زندان اين گوهر منور زنهاري--- جانت اسما ني--ست ب--بيباكي چندين برو مشو ب--نگونساري--- زين جاهلان ب--دانش يك سو شو خيره	411	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms455	true	-4551112924890259284	190	300	810	1298	1298	300	نفعي تو چون-كه گر--- خويش نميخاري 41 گشي مكن به جامه كه مردان را ننگ است و عار گشي و عياري 42 خاك ا-----------------------------------ست كالبد به چه اراءي او را چرا كه خوارش نگذاري 43 مرده است هيكلت نشود زنده گر سر بهسر -زرش بنگاري 44 پولاد نرم كي شود و شيرين گرچه در انگبينش بياغاري 45 هرچيز باز اصل شود باخر گفتا-ر سود كي كند -زاري 46 چون باز خاك تيره شود خاكي ناچاره باز نار شود ناري 47 وازاد گردد انگه از اين زندان اين گوهر منور زنهاري 48 جانت اسما-ني است به بيباكي چندين برو مشو به نگونساري 49 زين جاهلان به دانش يك سو شو خيره-	455	-874110607582538054	424	662.5	338	532	79.69924926757812	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms411	false	-7832857841852604286	95	302	483	1541	1541	302	مباش غره ب--بسياري ب---يزار شو ز-ديو كه از شرش دانا نرست جز كه ب--بيزاري--- زين كور و كر لشكر بيزاري گر بر طريق حيدر كراري--- سوي من اي برادر معذوري گر سر برهنه كرد نمي اري--- اي حجت خراسان در يمگان كر چه ب--بند سخت گرفتاري ---چون ديو بر تو دست نمييابد بايد كه شكر ايزد بگزاري چيستاين--------- خيمه كه گ--------وءي پر گهر در ياست- يا هزاران شمع در پنگاني از ميناستي --باغ اگر-بر چرخ بودي لاله بودي مشتريش چرخ اگر-در باغ بودي گلبنش جوزاستي-- از گل سوري ندانستي كسي عيوق را اين اگر-رخشنده بودي وان اگر--بوياستي --صبح را بنگري-س پروين بدان ماند درست كز پس سيمين تذروي بسدين عنقاستي 20---------------------------------------------------------------------- جرم گردون تيره و-روشن درو-ايات صبح گوءي اندر جان نادان خاطر داناست روي مشرق را بيارايد ببوقامون سحر تا بدان ماند كه گوءي مسند داراست ماه نو-چون زورق زرين ب نگشتي هر-شبي گر-نه اين گردنده چرخ انيلگون در ياستي-- نيست-اين در يابل ا-ن پردها بهشت خرم--ست گر-نه اين پردها بهشتستي نه پر حوراستي-- بلكه مصنوعي تمام--ست اين ب--قول منطقي گر-تمام اين------------ست هرگزنيست اورا كاستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0441png اسياءي راست--ست اين كابش از بيرون اوست من شنيدستم بتحقيق اين سخن-- از راستي ---اسيابان را ببيني چون از و بيرون شوي و-ندرين جا هم ببيني چشمت ار--بيناستي--- چيست-	411	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms456	true	-301993781272386821	0	246	0	1102	1344	300	مباش غره به بسياري 50 بيزار شو ز ديو كه از شرش دانا نرست جز كه به بيزاري 51 زين كور و كر لشكر بيزاري گر بر طريق حيدر كراري 52 سوي من اي برادر معذوري گر سر برهنه كرد نميياري 53 اي حجت خراسان در يمگان گر-چه به بند سخت گرفتاري 54 چون ديو بر تو دست نمييابد بايد كه شكر ايزد بگزاري genre Q 1 اين چه خيمه است اين كه گوءي پر گهر در-ياستي يا هزاران شمع در پنگان- از ميناستي 2 باغ اگر بر چرخ بودي لاله بودي مشتري چ-رخ اگر در باغ بودي گلبنش جوزاستي 3 از گل سوري ندانستي كسي عيوق را اين اگر رخشنده بودي يا گر ان بوياستي 4 صبح را بنگر پس پروين روان گوءي مگر ا-ز پس سيمين تذروي بسدين عنقاستي 5 روي مشرق را بيارايد به بوقلمون سحر تا بدان ماند كه گوءي مسند داراستي 6 جرم گردون تيره و روشن درو ايات صبح گوءي اندر جان نادان خاطر داناستي 7--------------------------------------------------------------- ماه نو چون زورق زرين-- نگشتي هر مهي گر نه اين گردنده چرخ -نيلگون در-ياستي 8 نيست اين دريا بل اين پرده -بهشت خرم است ور نه اين پرده -بهشتستي نه پر حوراستي 9 بلكه مصنوعي تمام است اين به قول منطقي گر تمام ان است كو را نيست هرگز--------- كاستي 10 -------------------------------------اسياءي راست است اين كابش از بيرون اوست زان همي گردد شنودم اين حديث از راستي 11 اسيابان را ببيني چون از-و بيرون شوي واندر اينجا ديدي--ي چشمت اگر بيناستي 12 چيست	456	-874110607582538054	846	1333.5	677	1225	69.06122589111328	158	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms412	false	-6017955329068951654	0	32	0	156	1479	300	بنگر زاسيا مر اسيابان را غله گر نبايستيش غله اسيا ناراستي--- عقل اشارت تفس دانا را همي ايدون كند كاين همانا ساخته كرده ز-بهر ماستي ----------------------------------------------------------------------------نفس ما بر اسيا كي پادشا گشتي	412	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms456	true	-301993781272386821	246	298	1102	1338	1344	300	بنگر زاسيا مر اسيابان را غله گر نبايستيش غله اسيا ناراستي 13 عقل اشارت نفس دانا را همي ايدون كند كاين همانا ساخته كرده ز بهر ماستي 14 روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي 15 نفس ما بر اسيا كي پادشا گشتي	456	-874110607582538054	155	289.0	123	236	65.67796325683594	32	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms412	false	-6017955329068951654	34	298	167	1473	1479	300	نفس مردمي از كل خويش اجزاستي روزگار وچرخ وانجم سربسر بازيست گرنهاين روز دراز دهر را فرداستي چرخ ميگويد ب--گشتنها كه من ميبگذرم جز همين چيزي نگفتي گرچو- ما گوياستي ---قول او را بشنود دانا ز-راه گشتنش گشتنش اواست- گر اورا چوما- اواستي ك---- نميداند-كز--ين گنبد برون احوال چيست سر فرو-كردي اگر شخصي در--ين بالاستي 10 نيست چيزي ديدني زينجا برون و-زين قبل كي گمان ايد ك--رين گنبد برون صحراستي مر ----خود ميبگذرد تا حال او ميبگذرد -سر گتتن چيستي گر نه پي مبداستي هر ---كسي چيزي همي-گويد-زتيره راي خويش تا گمان ايدت كو قسطاي بن لوقاستي ا----ن هميگ-ويد كه گرتان نيستي دو كردگار نيستي واجب كه هرگز خار با خرماستي--- نور-------- پاك وخير و خوب اندر طبايع كي چنين ظامت و-شر و پليدي- زشت را ج اعداستي 15 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اين چرا-بندها ضعيف و-چاكر بي قدروجاه وان چرا شاد و-قوي و مهتر و والاستي--- و رجهان را-يكسره ايزد مسامان خواهدي5 جز مسامان نه جهودستي و نه ترساستي--- وانت گويد جمله عدل--ست ا-ن و ما-را بند گي-ست خواست او را-بوده- باشد نيست ما-را خواستي وينت گويد گر جهانرا صاحب عادل بدي بر جهان وخلق يكسر داد او پيداستي ريگ و شورستان و سنگ و دشت وغارواب شور كشت و ميوستان و باغ و راغ چون ديباستي 20 مينگفتي راستي كر-از زبان اين خسان عاقلان را گوش كردن قول من ياراستي ور----بشايستي كه ديني گ-تريدي هر خسي كرد گار اين ج-هان پيغمبري ننشاستي ور----تفاوت نيستي يك-ان بدي مردم همه هر-كسي در كار خود يكتاي ب -همتاستي--- وين چنين اندر خر دو اجب نيايد نيز ازانك هر كسي همتاي خلقت بو دوو خود-يكتاستي--- وانچه در-جستن محال ايد نشايد	412	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms457	true	-3664740214524644115	2	300	6	1335	1335	300	نفس مردمي از كل خويش اجزاستي 16------------------------------------------------------------ چرخ ميگويد به گشتنها كه من ميبگذرم جز همين چيزي نگفتي گر چو ما گوياستي 17 قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش گشتنش اواستي گر همچو --ماش اواستي 18 كس نميداند كز اين گنبد برون احوال چيست سر فرو كردي اگر شخصي بر اين بالاستي 19 نيست چيزي ديدني زينجا برون و زين قبل مي-گمان ايد كز اين گنبد برون صحراستي 20 دهر خود ميبگذرد يا حال او ميبگذرد حال گشتن نيستي گر دهر بيمبداستي 21 هر كسي چيزي همي گويد زتيره راي خويش تا گمان ايدت كو قسطاي بن لوقاستي 22 اين همي گويد كه گرمان نيستي دو كردگار نيستي واجب كه هرگز خار با خرماستي 23 نور و خير و پاك -----و خوب اندر طبايع كي چنين ظلمت و شر و پليد و زشت را-- اعداستي 24 وانت گويد گر جهان را صانعي عادل بدي بر جهان و خلق يكسر داد او پيداستي 25 ريگ و شورستان و سنگ و دشت و غار و ابشور كشت و ميوهستان و راغ و باغ چون ديباستي 26 اين چرا بنده- ضعيف و چاكر و ساسيستي- وان چرا شاه و قوي و مهتر و والاستي 27 ور جهان را يكسره ايزد مسلمان خواستي- جز مسلمان نه جهودستي و نه ترساستي 28 وانت گويد جمله عدل است اين و ما را بندگي است خواست او را بود و باشد نيست ما را خواستي 29 من بگ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------فتي راستي گر از زبان اين خسان عاقلان را گوش كردن قول ما ياراستي 30 گر بشايستي كه ديني گستريدي هر خسي كرد-گار اندر جهان پيغمبر- ننشاستي 31 گر تفاوت نيستي يكسان بدي مردم همه هر كسي در ذات خود يكتا و بيهمتاستي 32 وين چنين اندر خرد و-اجب نيابد نيز ازانك هر كسي همتاي خلقستي ---و خود يكتاستي 33 وانچه كز جستن محال ايد نشايد-	457	-874110607582538054	997	1593.0	793	1551	64.28111267089844	179	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms413	false	7119927102742895205	0	293	0	1436	1505	302	پس نشايد گفت- اگرهستي چنين زيباستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0442png پس محال اورد حال دهر قول انكه گفت بهترستي كرنه اين مولا ر- ان مولاستي--- وانكه گويد خواست ماران--يست ميگويد خرد كاين همانا قول مرد- مست يا شيداستي اينچ----نين بيهوش بر محراب و منبر-كي شدي گر ز--چشم دل ن-----ه عامه جمله نابيناستي پشت اين مشت مقلد كي شدي خم ازركوع گر نه در جنت اميد ميوها طوباستي جاي كم خواران وابدالان كجابودي بهشت گر باندازها مزاج و معدها اينهاستي عقل در تركيب مردم بافرينش حاكمست گرنه عقلستي ترا نه چون و نه ايراستي حجت و امر خد ايست اي يسر بر مرد عقل امر از و بر خاستي گرعقل ازو برخاستي هوشياران را همي-ماند ب--خاموشي ولبك چون سخن گويد-تو گوءي سرش پر-سوداستي روه--ي زي محراب كي كردي اگرنه- در بهشت بر اميد نان و ديگ قليه و حلواستي 10--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خلق و امر او-راست جمله كرد و فرمود انچه ه--ست كي روا باشد كه گوءي زين سپس --جزراستي--- گر-شنيدي ---------گفتمت شايسته قولي من تمام پاك و-با قيمت كه گوءي عنبر ساراستي و ا--نكه ميگويد كه گرحجت--- حكيمستي چرا در دره يمگان نشسته مفلس و تنهاستي ني---ست اگه زانكه گر-من فتنها دني بدم ب پشت من چون پشت او پيش شهان دو تاستي از نماز و روزه تو هيچ نگشايد تر خواه كن خواهي مكن من باتو گفتم راستي 15 من نگوي-م كانچه دارد شاه ملكستي مرا وانچه من دانم زهر--فن علمها اور استي--- من بيم--گان خوار و-زارو--بينوا-كي ماند-ي گر نه كار دين چنين پر-شور و پر-غوغاستي--- كي شدس-تي نفس من بر اسپ لج حكمتهاس-وار گر نه ممدوحم سوار دلدل شهباستي بحر هزج مسدس مكفوف محذوف دگر ره باز با-هر كوهساري بخار اورد پيدا خار خاري1 -همان شخ ك-ش حريرين بود كرته همي از خز بر بندد ازاري ب----ابر اندر حصاري گشت كه-ار شنودس-تي حصاري در	413	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms458	true	5954895859557830414	2	300	8	1332	1332	300	پس نشايد گفتن ار هستي چنين زيباستي 34------------------------------------- پس محال اورد حال دهر قول انكه گفت بهزيستي گرنه اين مولاي و ان مولاستي 35 وانكه گويد خواست ما را نيست ميگويد خرد كاين همانا قول مردي مست يا شيداستي 36 اين چنين بيهوش در محراب و منبر كي شدي گر به چشم دل نه جمله عام-----ه نابيناستي 37---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- هوشياران را همي ماند به خاموشي وليك چون سخن گويد تو گوءي سرش پر سوداستي 38 روي زي محراب كي كردي اگر نه در بهشت بر اميد نان و ديگ قليه و حلواستي 39 جاي كمخواران و ابدالان كجا بودي بهشت گر براندازه شكم و معده اينهاستي 40 گوءي از امر خداي است اي پسر بر مرد عقل امر ازو برخاستي گر عقل ازو برخاستي 41 عقل در تركيب مردم ز افرينش حاكم است گر نه عقلستي برو نه چون و نه ايراستي 42 خلق و امر او راست هردو كرد و فرمود انچه خواست كي روا باشد كه گوءي زين سپس گر خواستي 43 گر شنودي اي برادر گفتمت------- قولي--- تمام پاك و با قيمت كه گوءي عنبر ساراستي 44 وانكه ميگويد كه --حجت گر حكيمستي چرا در دره يمگان نشسته مفلس و تنهاستي 45 نيست اگه زانكه گر من همچو بد حالمي پشت-- من چون پشت او پيش شهان دو-تاستي 46--------------------------------------------------------------------- من نخواهم كانچه دارد شاه ملكستي مرا وانچه من دانم ز هر فن علمها اور-استي 47 من به يمگان خوار و زار و بينوا كي ماندمي گر-نه كار دين چنين در شور و در غوغاستي 48 كي شدهستي نفس من بر پشت--- حكمتها سوار گر-نه پشت من سوار دلدل شهباستي genre Q 1--------------- دگر ره باز با هر كوهساري بخار اورد پيدا خار خاري 2 همان شخ كهش حريرين بود قرطه همي از خر بر بندد ازاري 3 به ابر اندر حصاري گشت كهسار شنودهستي حصاري در-	458	-874110607582538054	920	1450.0	721	1746	52.69186782836914	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms414	false	7038903490957631914	0	167	0	897	1588	301	شمال-اكنون زهر كوهي و-غاري-- خزان از مهرگان دارد پيامي سوي-هر باغ و-دشت و مرغزاري-- پر از باد است كه را سر-دگر-بار گرانتر زان نديدم باد ساري چو---ابدالان هميشه درر كوع--ست ب--باغ اندر ز بر-هر ميوهداري زهر----شاخي يكي ميوه بر اويخت چو از پستان مادر شيرخواري-- چو مستوفي شدا كنون زان بخواهد شمال از هر در خت اكنون شماري ب----چندين بر-زر--وزيور-عروسان كنون تا-نه فراوان روزگاري--- نماند بها عروسي روي-بندي نه طوق و ياره ونه- گوشواري--- بهر حمله شمال اكنون بريزد گنه نا كرده خون لال-زاري--- بلي زار-است كار-گل وليكن ب--زاري نيست كار --لاله زاري بخ-----ون اندر هميغلط-د كه دهقان نبيند خون او را خواستاري--- بهي برشاخ از-ين اندوه ماند--است نژند و-زرد همچون سوگواري ج---هان چون شاد-خواري بودلي-كن بماند-ان شاد-خوارا كنون چوخواري ب-----پيري و ب--خواري باز گردد ب--اخر هر جوان-- شاد خواري ج---هان با-هيچكس صحبت نجويد كزو بر ناورد اخرب دماري--- چو گشت اشفته گرددي-يشگاهي رهي و بنده پيش پيشكاري------------------------------------------------------- نيابي از خردمندان كسي را كه او-را اندر--ين خرن-يست باري--- نگه كن تا-بر--ين خر-كس نشستست ---كه اين بد--خونكرد-ستش فگاري	414	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms459	true	-9101829667569902105	6	241	31	1081	1328	300	شمال اكنون زهر كوهي و غاري 5 خزان از مهرگان دارد پيامي سوي هر باغ و دشت-- مرغزاري 6 پر از بادست-- كه را سر دگر بار گرانتر زو- نديدم باد-ساري 7 چو ابدالان هميشه در ركوع است به باغ اندر ز بر هر ميوهداري 8 ز هر شاخي يكي ميوه در اويخت چو از پستان مادر شيرخواري 9 چو مستوفي شد اكنون زان بخواهد شمال از هر در-خت اكنون شماري 10 ز چندين پر زر و زيور عروسان كنون تا نه فراوان روزگاري 11 نماند ب-ا عروسي روي بندي نه طوق و يارهاي يا گوشواري 12 بهر حمله شمال اكنون بريزد گنه نا-كرده خون لالهزاري 13 بلي زار است كار گل وليكن به زاري نيست همچون لاله زاري 14 به خون اندر همي غلتد كه دهقان نبيند خون او را خواستاري 15 بهي برشاخ ازاين اندوه مانده است نژند و زرد همچون سوكواري 16 جهان چون شاد خواري بود ليكن بماند ان شاد خوار اكنون چوخواري 17 به پيري و به خواري باز گردد به اخر هر جوان و شاد خواري 18 جهان با هيچكس صحبت نجويد كزو بر ناورد روزي دماري 19 چو گشت اشفته گردد پيشگاهي رهي و بنده پيش پيشكاري 20 خر بدخوست اين پر بار محنت حروني پر عواري بيفساري 21 نيابي از خردمندان كسي را كه او را اندر اين خر نيست باري 22 نگه كن تا بر اين خر كس نشسته است كه اين بد خر نكردهستش فگاري	459	-874110607582538054	840	1317.5	684	1059	79.32011413574219	161	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms414	false	7038903490957631914	170	301	913	1588	1588	301	داد گيتي دلت شاد-است و داري كار و باري نء----ي اگه كه كرغمگين نبودي نبايستيت هر گز غمگساري ---نبايد تا نباشد جرم عذري نه صلحي تا نباشد كارزاري------------------------------------------------------------ تو معذوري كه نشناسيش ازيرا نخستس-تت هنوز از-دهر خاري--- تو با او-اي پسر-روگر خوش امدت پدر را هيچعذ-ري نيست باري--- گرفتم در كنارش روزگاري كنون شايد كز و گيرم كناري ---اگر من بخ---تيارم با تن خويش نكردم1 جز كه پر هيزاختياري image file0481NasirKhusrawDiwan_0444png خلافست اهل دين را1 اهل دنيا بمن بر زان نباشد هيچ عاري تكرد اين اختيار ازاهل- عالم جز ابدالي حكيمي بختياري شود باطل چگوءي حقهر گزب ----اگر حق را نباشد حقگزاري -----------------------------------------------------------خرد ما را ب--كار ايد اگر-چند تنميدارد ب--كارش نابكاري خر------------------------------------------------------د بر دلت بنگاري ازيرا ازو به نيست مر-دل را نگاري ---سواري گر-خرد-برتو سوار است كه همچون تو نبيند-	414	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms460	true	9058714179252724667	0	187	0	845	1332	300	داد گيتي دلت شاد است و داري كار--وباري 28 نهاي اگه كه گر غمي- نبودي نبايست-ت هر-گز غمگساري 29 نبايد تا نباشد جرم عذري نه صلحي تا نباشد كارزاري 30 جهان جاي خلاف و بر فرودست جزين مر مردمان را نيست كاري 31 تو معذوري كه نشناسيش ازيرا نخستهستت هنوز از دهر خاري 32 تو با او اي پسر روگر خوش امدت پدر را هيچ عذري نيست باري 33 گرفتم در كنارش روزگاري كنون شايد كز-و گيرم كناري 34 اگر من به اختيارم بر-تن خويش نكردم- جز كه پرهيز اختياري 35 خلاف ا-----------------------------------ست اهل دين را- اهل دنيا بداند هر حكيمي بيمداري 36 نكرد اين اختيار از خلق عالم جز ابدالي حكيمي بختياري 37 مرا دين است يارو جفتهرگز اگر حق را نباشد حقگزاري 38 اگر با من نسازند اهل دنيا به من بر ان نباشد هيچ عاري 39 خرد ما را به كار ايد اگر چند -نميدارد به كارش نابكاري 40 خرد بار درخت مردم امد بدو باغي جدا گشت از چناري 41 خرد بر دلت بنگاري ازيرا ازو به نيست مر دل را نگاري 42 سواري گر خرد برتو سوار است كه همچون تو نبيند	460	-874110607582538054	555	852.0	442	890	62.35955047607422	104	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms415	false	7347497232155504364	2	55	9	265	1437	301	بگوش دل-نگر-زي من دو چشمت يكي از من نبيند از هزاري---------------------------------------------------------- مرا اين روزگار اموز گاري-ست كزين به نيستمان اموزگاري--- ز بسياري كه بردم بار رنجش شدم گر چه نبودم برد باري--- مجوي از كس شكاري گر-نخواهي كه جويد ديگري از تو-شكاري خرد --مندا ب-----شعرم در نثار است نثاري كان يه--ست از هر-نثاري	415	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms460	true	9058714179252724667	204	278	915	1244	1332	300	بگوش دل نگر زي من كه چشمت يكي از من نبيند از هزاري 45 ببين در لفظ و معنيها و رمزم بهاري در بهاري در بهاري 46 مرا اين روزگار اموز-گار است كزين به نيستمان اموزگاري 47 ز بسياري كه بردم بار رنجش شدم گر-چه نبودم برد-باري 48 مجوي از كس شكاري گر نخواهي كه جويد ديگري از تو شكاري 49 خردمندا تو را شعرم ---نثار است نثاري كان به است از هر نثاري	460	-874110607582538054	241	387.5	193	335	71.94029998779297	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms415	false	7347497232155504364	172	301	840	1437	1437	301	انكه زوال---ست فعلش و-بدلي-- صبر كنم باج-هان ازانكه همي كار نيايد نكو ب--تنگ-دلي image file0481NasirKhusrawDiwan_0445png از توج-هان رنج خويش چون گسلد چون تو ازو طمع خود نميگسلي برسر خرما مشو بطمع رطب گرت نبايد كه دستها بخلي ازپي نان ابروي خويش مبر اب بكار ايدت كز اب و گلي-- گرچه گلي چونت اب-روي بود تو نه گلي تو-طري و تازه گلي فعل علي و محمد ار تكني خيره چگوءي محمدي و علي گرت نبايد بدو خط-ا و خلل عادت كن بي بدي و بي خللي ك--رت مراد-است كز عدول بوي دست بكش از دروغ و مفتعلي تا----------------------------------------------------------------------------------------------------------چو شبه گيسوان فرو نهلد كي رهد اي خواجه گل زتنگدلي جلدي و مردي همي پديد كني تنگدلي غمگني ز بي عملي چون كه نه مشغول كار خويش بوي باد عمل چون-	415	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms461	true	-656073793647637777	0	140	0	552	1190	300	انكه زوالي است فعلش و بدلي 3 صبر كنم با جهان ازانكه همي كار نيايد نكو به تنگ دلي 4-------------------------------------- از تو جهان رنج خويش چون گسلد چون تو ازو طمع خود نميگسلي 5 از --------------------------------------------پي نان ابروي خويش مبر اب بكار ايدت كز اب و گلي 6 گرچه گلي تو چو ابروي بود تو نه گلي بل طري و تازه گلي 7 گرت نب--------------------------------------------ايد بد و بلا و خلل عادت كن بي بدي و بي خللي 8 گرت مراد است كز عدول بوي دست بكش از دروغ و مفتعلي 9 فعل علي و محمد ار نكني خيره چه گوءي محمدي و علي 10 جلدي و مردي همي پديد كني تنگ دل و غمگني و بيعملي 11 تا چو شبه گيسوان فرو نهلد كي-رهد اي خواجه كل ز ننگ كلي 12 چون--------------------------------------------كه نه مشغول كار خويش بوي باد عمل چون	461	-874110607582538054	382	612.5	292	723	52.83540725708008	84	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms416	false	-3977205216830040287	26	155	114	693	1441	301	غافلي اندر نماز و چشم ب--در پيش شه از-بيم دست در بغلي ي---ست نشستستي وري خو--ردي نيستي ا گه كه در ره اجلي ---اتش و-چيز حرام هر-دو يكي--ست خالد گفت از محمد البجلي ---اتش بي شك ب--جانت در نشلد چون تو ب--چيز حرام در نشلي--- از قبل خشك ريش با-همگان روزو--شب اندر خصومت و-جدلي--- سيم نباشدت اگر برون نكني مال يتيم از-كف وصي و-ولي بي --عسل و روغن--ست نانت و-خانت تا بستاني جهود را عسلي--- بانگ ب--ابر اندرون و خانه تهي تو ب--مثل مردمي نء-ي دهلي--- نه ز خداوتد توبه جوءي و نه هيچ نخواهي ز مردمان بحلي--- واي تو گر وعدها خداي حقس--ت اي عاصي وب نيست اين جهان ازلي بحر هزج مثمن سالم 25 جهان بازي-گري داند مكن با اين جهان بازي كه ذر ماني ب--دام او	416	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms461	true	-656073793647637777	145	300	570	1190	1190	300	غافلي اندر نماز و چشم به در پيش شه از بيم دست در بغلي 14 پست نشستي تو و ز بيخردي نيستي ا-گه كه در ره اجلي 15 اتش و چيز حرام هر دو يكي است خالد گفت از محمد النحلي 16 اتش بي-شك به جانت در نشلد چون تو به چيز حرام در نشلي 17 از قبل خشك ريش با همگان روز و شب اندر خصومت و جدلي 18 سيم نباشدت اگر برون نكني مال يتيم از كف وصي و ولي 19 بيعسل و روغن است نانت و خوان تا نستاني جهود را عسلي 20 بانگ به ابر اندرون و خانه تهي تو به مثل مردمي نهاي دهلي 21 نه ز خداوند توبه جوءي و نه هيچ بخواهي ز بندگان بحلي 22 واي تو گر وعده- خداي حق است اي ع-صي و -نيست اين جهان ازلي genre Q -----------1 جهان بازي گري داند مكن با اين جهان بازي كه در ماني به دام او-	461	-874110607582538054	525	822.5	405	637	82.4175796508789	112	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms416	false	-3977205216830040287	162	301	751	1441	1441	301	براوردم چو-كاخي خوب واك-نون مي فرود اري بر اورده فرود اري نباشد كار جز بازي-- چه باشد بازي ان باشد كه نايد هيچ حاصل زو توي-س پورا ب--روزوشبي---س بازي چه واتازي ب----چنگ باز گيتي-در چو-بازت گشت سر پيسه كنونت باز بايد گشت از--ين بازي و طنازي --نشيبي بود برناءي سرافرازان همير-فتي فراز پيري امد پيشت اكنون سر بيفرازي-- جواني چون نشيبت بودا-زان تازان همير-فتي كنون پيري فراز ت-ست ازان خوش خوش همي-نازي-- همي-لافي كه من هنگام برناءي چنين كردم چه چيزستت كنون حاصل نبوده چيز جزبازي---- چرا هنگام چير و ناز يس چيزي نيلفغدي كه بگرفتيث وقتي دست بي چيزي و بي نازيب 15 همه احوال دنياءي چنان ماهي--ست در دريا بد--ريا در ت--را ملكي نباشد ماهي اي غازي جهان رختت هميبرد و همي شهمات خواهي شد اگرنه مدبري پس باجهان شطريح چون بازي چو روي دهر زي بازي-	416	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms462	true	7772857852044318052	5	152	20	672	1295	300	براوردم چو كاخي خوب و اكنون مي-فرود ارد بر-اورده فرود اري نباشد كار جز بازي 3 چه باشد بازي ان باشد كه نايد هيچ حاصل زو تو پس پورا به روز و شب پس بازي همي -تازي 4 به چنگ باز گيتي در چو بازت گشت سر پيسه كنونت باز يابد گشت از اين بازي و طنازي 5 نشيبي بود برناءي سرافرازان همي رفتي فراز پيري امد پيشت اكنون سر نيفرازي 6 جواني چون نشيبت بود ازان تازان همي رفتي كنون پيري فراز توست ازان خوش خوش همي يازي 7 همي لافي كه من هنگام برناءي چنين كردم چه چيزستت كنون حاصل نبوده چيز چون نازي 8 چرا هنگام چيز و ناز پس چيزي نيلفغدي كه بگرفتيت دستي وقت بيچ-يزي و بي-نازي 9-- همه احوال دنياءي چنان ماهي است در دريا به دريا در تو را ملكي نباشد ماهي اي غازي 10------------------------------------------------------------------------ چو روي دهر زي بازي	462	-874110607582538054	572	967.0	454	731	78.24897766113281	106	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms417	false	-2925376428278205456	0	124	0	618	1499	302	طرازيدن همي-بيني سزد گر رو-بتابي زوي و كار خويش بطرازي نپ---ردازد ب--كار تو تن و جان فريبنده اگر مر-علم و-طاعت را تو-جان و تن نيردازي ---همي اين چرخ بي انجام عمرت را بينجامد پس اكنون گرتو--كار دين نياغازي كي اغازي 25 زنا و مسخره-- جور و محال و-غيبت و دزدي دروغ و مكر و عشوه كبر-و طراري و غمازي image file0481NasirKhusrawDiwan_0447png زسيرتهاي ديوانست و اندر نارت اندازد اگر زينها برون-ناري سر و يك سو نيندازي ت----را دانش ب--تكليف--ست و تاداني طبيعي زين همي با-تو بسازد جهل و تو باجهل در سازي چو----دل با-جهل همبرشد جداءيشان يك از ديگر بدان باشد كه دل را ب--اتش پرهيز بگدازي--- چرا درج-ستن داتش نگيرد ازت اي نادان اگر در جستن چيزي كه انت نيست با ازي--- همي-نازي	417	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms462	true	7772857852044318052	152	299	672	1293	1295	300	طرازيدن همي بيني سزد گر زو بتابي روي و كار خويش بطرازي 11 نپردازد به كار تو تن و جان فريبنده اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازي 12 همي اين چرخ بي-انجام عمرت را بينجامد پس اكنون گر تو كار دين نياغازي كي اغازي 13 زنا و مسخره و جور و محال و غيبت و دزدي دروغ و مكر و غش و كبر و طراري و غمازي 14 ز ------------------------------------سيرتهاي ديوان است اندر نارت اندازد اگر زينها برون ناري سر و يكسوش ن-ندازي 15 تورا دانش به تكليف است و ناداني طبيعي زين همي با تو بسازد جهل چون با جهل در-سازي 16 چو دل با جهل يكي شد جداءيشان ز يك--ديگر بدان باشد كه دل را به اتش پرهيز بگدازي 17 چرا در جستن دانش نگيرد ازت اي نادان اگر در جستن چيزي كه انت نيست با ازي 18 همي تازي	462	-874110607582538054	531	866.0	418	662	80.21147918701172	109	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms417	false	-2925376428278205456	138	299	682	1490	1499	302	خزينها را زيزدان اينكه فرقان--ست ازان خوار-است ب--سوي تو كه تو با-ديو حيلتساز در-سازي--- گر-انبازي ب--دين اندر ز حيلتگر--جدا گردي وگر-ني مر-مرا با-تو ب--دين در نيست انبازي 19 تو-حيلت-ساز كي سازي ب--دل با-من ب--دين اقدر كه من چون چاه سربازم-- توهمچون چاه صد-بازي خزينها علم فرقانست اگر نه برهواءي تو كه بردت بس هوازي جز هوي زي شعراهوازي ازين لافندگان واو از جويان بگسل اي حجت كه تو مرد حق و زهدي نه مرد لاف و اوازي تر-----ا زين جاهلان ان بس كه رنجي نايدت زيشان سخن كوتاه كن زيشان نه از چاچي نه از رازي امانت دار دين خود مده رازت بناداني كه بيرون افتد از معدهش بنا گاه از دهن رازي 29ترا دپباي عنبر-بوي گلرنگ--ست در خاطر همي-كن عرضه بر-داناي-- عطاري و بزازي دررازي image file0481NasirKhusrawDiwan_0448png مفتعلن فاعلات مفتعلن اي ب--خطاها بصير و جلد و ملي نايدت از-كار زشت -خود خجلي-- هيچ نيابي فراز وشيب-- قران در غزل و مي ب--طبع چون نشلي1 حاصل نايد ب--جسم و-جان تو	417	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms463	true	672633234870012044	35	199	149	804	1172	300	خزينه- راز يزدان اينكه فرقان است ازان خوار است به سوي تو كه تو با ديو حيلتساز در رازي 21 گر انبازي به دين اندر ز حيلت گر جدا گردي وگر نه مر مرا با تو به دين در نيست انبازي 22 تو حيلت ساز كي سازي به دل با من به دين اندر كه من چون چاه سربازم و تو- چون چاه صد بازي 23 از ا---------------------------------------------------------------------ين لافندگان واو-از جويان بگسل اي حجت كه تو مرد حق و زهدي نه مرد لاف و اوازي 24 تو را زين جاهلان ان بس كه رنجي نايدت زيشان سخن كوتاه كن زيشان نه از چاچي نه از رازي 25 -----------------------------------------------------------------------------ترا ديباي عنبر بوي گلرنگ است در خاطر همي كن عرضه بر دانا كه عطاري و بزازي genre Q 1---------------------------------------------------------- اي به خطاها بصير و جلد و-ملي نايدت از كار خويش خود خجلي 2 هيچ نيابي مرا ز پند و قران وز غزل و مي به طبع در بشلي 3 حاصل نايد به جسم و جان تو	463	-874110607582538054	545	818.5	428	863	63.15179443359375	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms418	false	8908300601476241452	1	78	4	329	1349	301	مگر كه منفعلي-- چون عسلي شدر خانت-زرد-چرا با غزل و مي ب--طبع چون عسلي-- از غزل و-مي چو-تيرو- گل نشود پشت چو چوگان و-روي چون عسلي-- انكه بر و گفتها- سرود و غزل از تو گسست و تو زو نميگسلي-- او چو فرو-هشت زير پاي ت--را چون كه تو-او را ز-دل برون نهلي-- سنگ تو از گشت چرخ كشت چو-گل كي نگرد سوي تو كنون چگلي تا---كه چو گل بر-بديدت ان چگلي هيچ نبودش گمان كه تو	418	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms463	true	672633234870012044	204	299	819	1171	1172	300	مگر كه مفتعلي 4 چون عسلي شد زخانت زرد چرا با غزل و مي به طبع چون عسلي 5 از غزل و مي چو تير و گل نشود پشت چو چوگان و روي چون عسلي 6 انكه بر-و گفتهاي سرود و غزل از تو گسست و تو زو نميگسلي 7 او چو فرو هشت زير پاي تو را چون-كه تو او را ز دل برون نهلي 8 سنگ تو از گشت چرخ گشت چو گل كي نگرد سوي تو كنون چگلي 9 تا كه چو گل بر بديدت ان چگلي هيچ نبودش گمان كه تو	463	-874110607582538054	315	512.0	241	354	88.98304748535156	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms418	false	8908300601476241452	79	301	334	1349	1349	301	تازه گلي بد -رخت وليك-فلك زو همه بربود تازگي و گلي برخ----للي سخت هيچ خشم مگير از من اگر گفتمت كه بر خللي وو----نه جوان شو كه هيچ كل نرهد جز كه ب--جعد سيه ز ننگ كلي--- مصحف و-تسبيح را-سپس چه زني چون سپس بربط و-مي و-غزلي--- عاجز ماندي همي ز چرخ چرار------ب اي ب--خطا ها بصير و جلد و ملي ---چون بر كوع و سجود------- خم ندهي پشت شنيعت همي كني دغلي--- مجلس مي-را سبكتر از كدوءي مسجدما--را گرانتر از رطلي ج- حله پيريت بر فگنده جهان تيست به از زهد و دين كنونت حلي م---ستحلاچون شوي تو مستحل----ي چونكه نخواهي ازين وزان بحلي چون --كه ندار دهميت باز كنون حيلت پيري ز جهل و مستحلي روزشب----اب و خطا گذشت و كنون وقت صوابس--ت و روز محتملي image file0481NasirKhusrawDiwan_0449png پير بر اهستگي و حلم بود تو همه بر-مكر و-زرق وب-ر حيلي--- نام نهي اهل علم و حكمت ر ر-افضي و قرمطي و معتزلي ز---افضيم سوي تو وتوسوي-- من ناصب-ي نيست جاي تنگ-دلي ن---اصبيا نيستت مناظره جز انكه ز بوبكر به نبود علي 6 -علم تو جنگس---ت و بانگ بي معني سوي من اي ناصبي تهي دهلي علم وعمل مذهب منست وتوي علم نجوءي كه گاو بي عملي رخصت دار---ست مرت---را كه بخور شهره امامت نبيد قطره بلي--- حبل خداءي محمد است چرا تو ب--رسنهاي خلق متصلي ر---خصت و حيلت مهارهاي-	418	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms464	true	3453129424847282432	2	247	7	1010	1217	300	تازه گلي به درخت وليك فلك زو همه بربود تازگي و گلي 11 بر خللي سخت هيچ خشم مگير از-من اگر گفتمت كه بر خللي 12 ور نه جوان شو كه هيچ كل نرهد جز كه به جعد سيه ز ننگ كلي 13 مصحف و تسبيح را سپس چه نهي چون سپس بربط و مي و غزلي 14 عاجز چون-----ي ز خير و حق و صواب اي به خطا-ها بصير و جلد و ملي 15 چون به------ سجود و ركوع خم ندهي پشت شنيعت همي كند دغلي 16 مجلس مي را سبكتر از كدو-ي مزگت ما را گرانتر از وحلي 17 حله پيريت بر-فگند- جهان نيست به از زهد و دين كنونت حلي 18 مستحلا------ پير مستحل نسزد چونكه نخواهي ازين و ان بحلي 19 چونكه ندارد هميت باز كنون حليت پيري ز جهل و مستحلي 20 روز شتاب و خطا گذشت ك--نون وقت صواب است و روز محتملي 21 پير پ-------------------------------------ر اهستگي و حلم بود تو همه پر مكر و زرق و پر حيلي 22 نام نهي اهل علم و حكمت را رافضي و قرمطي و معتزلي 23 رافضيم سوي تو و تو سوي من ناصبءي نيست جاي تنگ دلي 24 ناصبيا نيستت مناظره جز انكه ز بوبكر به نبود علي 25 علم تو حيله است و بانگ بي-معني سوي من اي ناصبي تهي دهلي 26 ر----------------------------------------------خصت داده است مر تو را كه بخور شهره امامت نبيد قطر--بلي 27 حبل خداءي محمد است چرا تو به رسنهاي خلق متصلي 28 رخصت و حيلت مهارهاي	464	-874110607582538054	823	1312.5	632	1113	73.94429779052734	170	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms419	false	-5949327530512997592	48	299	200	1392	1402	301	ولي-ند هرسهت---را مر-مرا علي--ست ولي--- ناصبي اي حجت ار-چه با-جدلس--ت پاي ندارد ب--پيش تو جدلي--- لشكر ديوند جمله اهل جدل تو جدلي را بخ--لق در اجلي--- خلق همه جمله فتنه بر-مثل-ند تو زي-س مغز و معني مثلي مغزتو-----داري و پوست اهل مثل از-همگان تو نفور از--ين قبلي بي --املند--اين خران ز-دانه و تو مردمي از كاه و دانه با املي ---چون ز ستوري بمر--دمي نشوي اي يسر-و از-خري برون نچلي1-- عامه ستورند وقاني-----ست ستور جز-كه خرد مند مرد مست ب ازلي--- باد ندارد خطر ب--پيش جبل ايشان بادند و تو مثل جبلي--- مير گر ازما-ل و ملك با-ثقل--ست تو ز-كمال و ز-علم با ثقلي بحر قريب مسدس اخرب مكفوف مفعول مفا عيل فاعلاتن شادي و جواني و پيشگاهي خواهي و ضعيفي و غم نخواهي image file0481NasirKhusrawDiwan_0450png ليكن ب--مراد تو نيست گردون زين--ست ب--كار اندرون تباهي-- خواهي كد بماني و هم نماني خواهي كه نكاهي و-هم بكاهي چندان---كه فزودي بكاهي ايراك بر سيرت و بر عادت گياهي-- چاهي--ست جهان ژرف و ما بدو در جوءيم همي تخت و گاه شاهي در---چاه گه و شه چگونه باشد نشنود كسي پادشاه چاهي-- اي در طلب پادشاهي از من بررس كه چه چيزاس-ت پادشاهي با---خوي ستوران مشو بگه-- بر بر گه چه نشيني چو اهل كاهي م--ردم چو پذيراي دانش امد گردنش نهادند مرغ و ماهي ---چون گشت بد--انش تمام انگه گردن نهدش چرخ و-دهر داهي د---انش نبود انكه پيش شاهان يكباره قدت را كني دوتاهي ---اين از بود اي پسر نه دانش يكباره چنين خر مباش و ساهي--- درويشي اگر بي تميز و	419	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms465	true	1336232824885798278	1	300	4	1222	1222	300	ولياند هرسه تو را مر مرا علي است ولي 33 ناصبي اي حجت ار چه با جدل است پاي ندارد به پيش تو جدلي 34 لشكر ديوند جمله اهل جدل تو جدلي را به حلق در اجلي 35 خلق هم-----ه فتنه بر مثلاند تو ز پس مغز و معني مثلي 36 مغز تو داري و پوست اهل مثل از همگان تو نفور از اين قبلي 37 بياملاند اين خران ز دانه --تو مردمي از كاه و دانه يا ابلي 38 چون ز ستوري به مردمي نشوي اي پسر و از خري برون نچلي 39 عامه ستور است و فاني است ستور اي كه خرد-مند مردم است- ازلي 40 باد ندارد خطر به پيش جبل ايشان بادند و تو مثل جبلي 41 مير گر از مال و ملك با ثقل است تو ز كمال و ز علم با ثقلي genre Q 1------------------------------------- شادي و جواني و پيشگاهي خواهي و ضعيفي و غم نخواهي 2-------------------------------------- ليكن به مراد تو نيست گردون زين است به كار اندرون تباهي 3 خواهي كه بماني و هم نماني خواهي كه نكاهي و هم بكاهي 4 چونان كه فزودي بكاهي ايراك بر سيرت و بر عادت گياهي 5 چاهي است جهان ژرف و ما بدو در جوءيم همي تخت و گاه شاهي 6 در چاه گه و شه چگونه باشد نشنود كسي پادشاي چاهي 7 اي در طلب پادشاهي از من بررس كه چه چيز است پادشاهي 8 بر خوي ستوران مشو به كه بر بر گه چه نشيني چو اهل كاهي 9 مردم چو پذيراي دانش امد گردنش بدادند مور و ماهي 10 چون گشت به دانش تمام انگه گردن دهدش چرخ و دهر داهي 11 دانش نبود انكه پيش شاهان يكتا-ه قدت را كند دوتاهي 12 اين از بود اي پسر نه دانش يكباره چنين خر مباش و ساهي 13 درويشي اگر بي-تميز و-	465	-874110607582538054	1035	1674.5	802	1305	79.31034851074219	221	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms420	false	8418136244195040163	0	246	0	1125	1375	301	كه باما-ل و ملك-و جاهي--- ان علم نباشد كه بر سپيدي ب--همانش نبشتست از--- سياهي ع---لم ان بود اري كه مردم-ان را بر خواند از--ين صنعت الهي ---اين علم اگر حاضر است پيشت يزدان ب--تو داد- است پيشگاهي--- ور نيستي اگاه ازين بجويش زيرا كه كنون بر-سر دوراهي--- پرهيز كن از لهو ازانكه هرگر سرمايه نكر د-است هيچ لاهي--- مشغول مشو همچو اين ستوران از علم الهي بدين ملاهي دين-----ست سر و اين جهان كلاه--ست بي سر تو چرا در غم كلاهي باما----ل و سپاهي ز-دين و دانش هرچند كه بيمال و بي سپاهي--- ور دانش و دين نيستت بپ-چاهي هر چند كه با-تاج و-تخت و گاهي--- اي مانده ب--كردار خويش غافل از امر الهي و از نواهي--- از جهل قويتر گنه چه باشد خيره چه بري-ظن كه بي گناهي از ---علم پناهي بساز محكم تا روز ضرورث بدو پناهي image file0481NasirKhusrawDiwan_0451png پندي بده اي حجت خراسان روشن كه تو بر چرخ علم ---------------------------------------------------------ماهي--- زيرا كه تو در شارسان حكمت با نعمت و با مال و دست-گاهي بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف مفعول فا علات مفا عيل فاعلن اي ادمي ب--صورت و بي هيچ مردمي چوني ب--فعل ديو چو-فرزند ادي گر----اسپ نيست استرو- نه خر توهمچنو---- نه مردمي نه ديو يكي ديو-مردمي-- كم ديد چشم من چوتوزير ا--كه چون كمند همواره پر ز پيچ و پر از-تاب و پر-خمي --چون خم همي-خوري و جزاين نيستت هنر بر-خم چمي و بد سير و بي هنر خمي بي--هيچ خير-و فضل-- همه سر پر-از فضول همچون زمين	420	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms466	true	6242353493159858351	2	299	11	1196	1200	300	كه با مال و ملك و جاهي 14 ان علم نباشد كه بر سپيدي به همانش نبشته است با سياهي 15 علم ان بود اري كه مردم ان را بر-خواند از اين صنعت الهي 16 اين علم اگر حاضر است پيشت يزدان به تو داده است پيشگاهي 17 ور نيستي اگاه ازين بجويش زيرا كه كنون بر سر دوراهي 18 پرهيز كن از لهو ازانكه هرگز سرمايه نكرده است هيچ لاهي 19 مشغول مشو همچو اين ستوران از علم الهي بدين ملاهي 20 دين است سر و اين جهان كلاه است بي-سر تو چرا در غم كلاهي 21 با مال و سپاهي ز دين و دانش هرچند كه بيمال و بي-سپاهي 22 ور دانش و دين نيستت به چاهي هر-چند كه با تاج و تخت و گاهي 23 اي مانده به كردار خويش غافل از امر الهي و از نواهي 24 از جهل قويتر گنه چه باشد خيره چه بري ظن كه بي-گناهي 25 از علم پناهي بساز محكم تا روز ضرورت بدو پناهي 26------------------------------------- پندي بده اي حجت خراسان روشن كه تو بر چرخ فضل ماهي 27 هرچند كه از دهر با سفاهت با ناله و با درد و رنج و اهي 28 زيرا كه تو در شارسان حكمت با نعمت و با مال و دست گاهي genre Q 1-------------------------------------------------- اي ادمي به صورت و بي-هيچ مردمي چوني به فعل ديو چو فرزند ادمي 2 گر اسپ نيست استر و نه خر تو هم چن او نه مردمي نه ديو يكي ديو مردمي 3 كم ديد چشم من چو تو زيرا كه چون كمند همواره پر ز پيچ و پر از تاب و پر خمي 4 چون خم همي خوري و جز-ين نيستت هنر پر خم خمي و بد سير و بي-هنر خمي 5 بيهيچ خير و فضل و همه سر پر از فضول همچون زمين	466	-874110607582538054	972	1602.5	750	1280	75.9375	217	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms421	false	-8121104277617354860	0	179	0	927	1516	301	خوب و مجسميب-- مردم ب--دانشي توچو--دانا شوي رواست گر-هندوي ب--جسم و-يا ترك و ديامي 5- نامي نكو-گزين كه بدان چون بخوانمت در جانت شادي ايد و در دلت خرمي -----بلفضل بلعمي بتواني شدن ب--فضل گر نيستيب---نسبت ب--لفضل بلعمي ح---اتم ميان ما ب--سخاوت ثمر شد--است حاتم تءي اگر بسخ--اوت چو حاتمي چ---ون خود گزيد-تيره دل و جانت جهل را از-نام خويش چون خر-كره چرا رمي--- فاضل كنند نامت اگر-تو ب--جد و-جهد تا-فضل را ب--دست نياري نيارمي 2--چون گشتها ب---سان پلاس سيه درشث نابسته هيچ-كس ره تو سوي بيرمي بر ان-سمانت خواند خداوند اسمان بر-اسمان چگونه تواني شد از زمي--- واكنون كه خواندهاند و تولبيك گفتها د-ر كار خود چو-مردي-شيمان چرا-شمي2-- تدبير برشدن ب--فلك چون نميكني چون كارو بارخ-ويش نگيري ب--محكمي--- يك رش هنوز بر-نشدستي نه يك ب--دست پنجاه سال-شد كه در--ين سبز پيكمي3 image file0481NasirKhusrawDiwan_0452png كم بيش دهر چونكه بخواهد-شد اسيري تا-كي اميد بيشي و تا-كي غم كمي--- درويش رفت و مفلس جمشيد ازجها-----ن درويش رفت خواهي اگر نامور جمي ---كس را وفا نيامد از--ين بي وفا جهان بر-خاك تيره بر-طمع نور چون دمي--- رفتند همرهان --تو بيچاره روز	421	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms467	true	-5828059475776350692	70	300	269	1255	1255	300	خوب و مجسمي 10 مردم به دانشي تو چو دانا شوي رواست گر هندوي به جسم و يا ترك و ديلمي 11 نامي نكو گزين كه بدان چون بخوانمت در جانت شادي ايد و در دلت خرمي 12 بوالفضل بلعمي بتواني شدن به فضل گر نيستي به نسبت بوالفضل بلعمي 13 حاتم ميان ما به سخاوت سمر شده است حاتم توي اگر به سخاوت چو حاتمي 14 چون خود گزيد تيره-دل و جانت جهل را از نام خويش چون خر كره چرا رمي 15 فاضل كنند نامت اگر تو به جد و جهد تا فضل را به دست نياري نيارمي 16 چون گشتهاي به سان پلاس سيه درشت نابسته هيچ كس ره تو سوي مبرمي 17 براسمانت خواند خداوند اسمان بر اسمان چگونه تواني شد از زمي 18 واكنون كه خواندهاي تو و لبيك گفتهاي بر كار خود چو مرد پشيمان چرا شمي 19 تدبير برشدن به فلك چون نميكني چون كارو-بار خويش نگيري به محكمي 20 يك رش هنوز بر نشدستي نه يك به دست پنجاه سال شد كه در اين سبز پشكمي 21-------------------------------------- كم بيش دهر پير ن--خواهد شد اسپري تا كي اميد بيشي و تا كي غم كمي 22 درويش رفت و مفلس جمشيد از اين جهان درويش رفت خواهي اگر نامور جمي 23 كس را وفا نيامد از اين بي-وفا جهان در خاك تيره بر طمع نور چون دمي 24 رفتند همرهان و تو بيچاره روز-	467	-874110607582538054	836	1306.0	668	1030	81.16504669189453	168	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms422	false	4795528873177818362	109	300	522	1421	1425	301	زمين خراسان ب--شعر زهد جز-طبع عنصريت نشايد ب--خادمي گر----سوي اهل جهل ب--دين متهم شدي سوي خداي به ز براهيم ادهمي image file0481NasirKhusrawDiwan_0453png اي كردگار خلق بسرم تو عالمي گرجز كه دين ت-ست و رسول تو در-دلم-اي كردگا بحر رمل مثمن مخبون محذوف----- گرت بايد كه تن خويش ب--زندان ندهي ان به ايد كه دل خويش ب--شيطان ندهي 5 ديو مهمان دل ت-ست نگر تا ب--گزاف اين گزين خانه بدان بيهده مهمان ندهي-- ارزو را و-حسد را مده اندر دل جاي گر هميخو-اهي تا خان---ه ماران ندهي-- گر-تو-مر-از و-حسد را بسپاري دل خويش ندهند انچه تو خواهي ب--تو تا-جان ندهي --از بر جانت نگهبان بلا-گشت بكوش تا مگر جانت بدين زشت نگهبان ندهي-- گر نبرد -است ت--را ديو فريبنده ز-راه چو نكه از طاعت و دانش حق يزدان ندهي 10 شاه را پيش جز از بخته پخته ننهي مءمني را كه ضعيف--ست يكي نان ندهي-- اشكارا دهي از اندك وبي مايه زكات رشوت حا كم جز در-شب و-پنهان ندهي-- هرچه -ان را بدل خوش ندهي ازپي مزد ان بكار ب---زه جز كز ب---------ندندان ندهي--- از غم مزد سر-ماه كه ان يك درم--ست كودك خويش ب--استاد و دبستان ندهي--- هرچه كان را	422	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms469	true	-8913684970938928263	0	224	0	907	1221	300	زمين خراسان به شعر زهد جز طبع عنصريت نشايد به خادمي 44 گر سوي اهل جهل به دين متهم شوي سوي خداي به ز براهيم ادهمي 45 گر جز ----------------------------------------------------------------كه دين توست و رسول تو در دلم اي كردگار حق به سرم تو عالمي genre Q 1 گرت بايد كه تن خويش به زندان ندهي ان به ايد كه دل خويش به شيطان ندهي 2 ديو مهمان دل توست نگر تا به گزاف اين گزين خانه بدان بيهده مهمان ندهي 3 ارزو را و حسد را مده اندر دل جا- گر همي خواهي تا خانه به ماران ندهي 4 گر تو مر از و حسد را بسپاري دل خويش ندهند انچه تو خواهي به تو تا جان ندهي 5 از بر جانت نگهبان بلا گشت بكوش تا مگر جانت بدين زشت نگهبان ندهي 6 گر نبرده است تو را ديو فريبنده ز راه چو-نكه از طاعت و دانش حق يزدان ندهي 7- شاه را پيش جز از بخته پخته ننهي مءمني را كه ضعيف است يكي نان ندهي 8 اشكارا دهي ان اندك و بيمايه زكات رشوت حا-كم جز در شب و پنهان ندهي 9 هرچه كان را ببري تو -همي از------ حق خداي بيگمان جز كه به سلطان و تاوان ندهي 10 از غم مزد سر ماه كه ان يك درم است كودك خويش به استاد و دبستان ندهي 11 هرچه كان را	469	-874110607582538054	761	1207.0	589	982	77.49491119384766	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms423	false	8890853795096857213	63	301	298	1455	1455	301	ندهي چه--- بود نيك بينديش ب--تدبير خرد گر زخايه- نستاني و ب--حمدان ندهي 20 جان پر مايه همي چون بفروشي بنخيز چيز پر مايه همان به كه ب--ارزان ندهي--- ديوبي فرمان بنشيند بر گردن تو چون تو گردن ب--خداوندها فرمان ندهي--- شاخ زنبور بر انگور تو افگند-ستي چون نيت كردي كانگو ر ب--دهقان ندهي ---نيت نيك رساند ب--تو نيكي و صلاح دل هشيار نگر خيره ب--مستان ندهي--- نخوري از رز-واز-ضيعت و از كشت و درو- بر تابستان تاش اب زمستان ندهي image file0481NasirKhusrawDiwan_0454png ه طمع داري در حلها صد رنگ بهشت چون بد--رويش يكي خرقها خلقان ندهي--- مر مءذن را چون ناني دشوار دهي مر فسوسي را دينار جز اسان ندهي ---از تو درويشان كرباس نيابند و كليم مطربان را جز ديباي سپاهان ندهي--- وام خواهي و-نخواهي مگر-افزون و--چرب باز اگر باز دهي جز كه ب--نقصان ندهي--- وز پي داوري و درد سرو--جنگ و-جلب جز همه عاريتي چيز كروكان ندهي--- دعوي دوستي ياران داري همه روز چون كه دانگي ب--كسي از-پي ايشان ندهي--- اي فضولي تو-چه د اني كه چه بودند ايشان چون تو-دل در طلب طاعت و-ايمان ندهي ---از تنت چون ندهي حق شريعت ب--نماز وز زبان چون كه ب--خواندن حق فرقان ندهي--- تو كه ناداني شايد كه فسار خر خويش ب--يكي ديگر بيچاره ن--ادان ندهي 10 گرگ بسيار-فتاد- است در--ين صعب رمه ان به ايد كه خر-خويش ب--گرگان ندهي--- سخن حجت بيذير-و نكر تا ب--گزاف سخنش را ب--ستوران خرابان ندهي--- خر نداند خطر-سنبل و-ريحان زنهار-	423	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms470	true	-5951423841599607659	5	287	20	1232	1288	300	ندهي 16 چه بود نيك بينديش به تدبير خرد كه ز حامد نستاني و به حمدان ندهي 17 جان پر-مايه همي چون بفروشي بنچيز چيز پر-مايه همان به كه به ارزان ندهي 18 ديو بيفرمان بنشيند بر گردن تو چو- تو گردن به خداونده- فرمان ندهي 19 شاخ زنبور به انگور تو افگندهستي چو -نيت كردي كانگو-ر به دهقان ندهي 20 نيت نيك رساند به تو نيكي و صلاح دل هشيار نگر خيره به مستان ندهي 21 نخوري از رز و ز ضعيت و -ز كشت و درود بر تابستان تاش اب زمستان ندهي 22 چ------------------------------------ه طمع داري در حله- صد رنگ بهشت چون به درويش يكي پاره- خلقان ندهي 23 مر مءذن را جو- ناني دشوار دهي مر فسوسي را دينار جز اسان ندهي 24 از تو درويشان كرباس نيابند و گليم مطربان را جز ديباي سپاهان ندهي 25 وام خواهي و نخواهي مگر افزوني و چرب باز اگر باز دهي جز كه به نقصان ندهي 26 وز پي داوري و درد سر و جنگ و جلب جز همه عاريتي چيز گروگان ندهي 27 دعوي دوستي ياران داري همه روز چون-كه دانگي به كسي از پي ايشان ندهي 28 اي فضولي تو چه د-اني كه كه بودند ايشان چون تو دل در طلب طاعت و ايمان ندهي 29 از تنت چون ندهي حق شريعت به نماز وز زبان چون-كه به خواندن حق فرقان ندهي 30 تو كه ناداني شايد كه فسار خر خويش به يكي ديگر بيچاره و نادان ندهي 31 گرگ بسيار فتاده است در اين صعب رمه ان به ايد كه خر خويش به گرگان ندهي 32 سخن حجت بپذير و نگر تا به گزاف سخنش را به ستوران خراسان ندهي 33 خر نداند خطر سنبل و ريحان زنهار	470	-874110607582538054	1067	1730.0	842	1261	84.61538696289062	211	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms424	false	-7244543552276140613	9	263	54	1277	1439	301	تو بكوش بخرد تا مگر افسار ب--نعمان ندهي بحر مجتث مثمن مخبون ابتر سپاه نه ملكي نه ضياع نه رمه ني چه چيز بهتر و نيكوتر است در دن-ي سپاه س----------------------------خن شريفتر وب-هتر است سوي حكيم ز-هرچه هست در--ين ره-گذار بي معني ب--دين سخن شدها- تو رءيس جانوران بدين فتادند ايشار بدين فتادند ايشان ب--زير بيع و-شري زبانگ ان دكران جز بحرفهاي هجي سخن كه بانگ تءست او نگر جدا ب------چه شد ز-بانگ ان دگران ج 20-------------- نگاه كن كه بدين حرفها چگونه خبر ب--جان زيد رساند زبان عمرو همي در----ين حديث خبر-نيست سوي جانوران خرد گواي من--ست اندر--ين قوي دعوي --سخن زحمله حيوان ب--ما رسيد چنانك ز ما بج--مله ب--جان نبي رسيد نبي س--خن نهان ز-ستوران ب--ما رسيد چو-وحي نهان رسيد ز ما زي نبي ب--كوه حري-- دو وحي خوب نمودم ضمير بينا را ببين تو گر-چه نبيندش خاطر اعمي 25 ستور و-مردم و پيغمبرا--ن سه مرتبهاند ب-دين دو-وحي جدا مانده هر-يك از دگري ----گر گزيده ز -وحي است زي خداي رسول تءي گزيده -زحيوان ب--جمله جن وبري image file0481NasirKhusrawDiwan_0455png بدل ببين كه نه ديدن همه ب--چشم بود ب--دست بيند قصاب لاغر از فربي ب-----لوح محفوظ اندر نگر كه پيش تءست درو همي-نگرد جبرءيل و بو يحي -----بپيش ت-ست وليكن خط فريشتگان همي-نداني خواندن گزافه بي املي ---مگر كه ياد-نداري كه چشم تو-نشناخت ب--خط خويش الف را مگر بجهد از-بي -5 خط فريشتگان را همين-خواهي خواند چنين ببي -ادبي كردن و-لجاج و-مري ب-----چشم قول خداي از جهان او بشنو كه نه سخن بشنود- است گفتها دني ب---------راه چشم شنود از درخت قول	424	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms471	true	-7418536388369558767	2	298	9	1237	1245	300	تو بكوش بخرد تا مگر افسار به نعمان ندهي genre Q 1---------------------------------------------- چه چيز بهتر و نيكوتر است در دنيي سپاه ني ملكي ني ضياع ني رمه ني 2 سخن شريفتر و بهتر است سوي حكيم ز هرچه هست در اين ره گذار بي-معني 3 بدين سخن شدهاي تو رءيس جانوران بدين فتادند ------------------ايشان به زير بيع و شري 4 ----------------------------سخن كه بانگ توست او---- جدا نگر به چه شد ز بانگ ان دگران جز به حرفهاي هجي 5 نگاه كن كه بدين حرفها چگونه خبر به جان زيد رساند زبان عمرو همي 6 وز اين حديث خبر نيست سوي جانوران خرد گواي من است اندر اين قوي دعوي 7 سخن زجمله حيوان به ما رسيد چنانك ز ما به جمله به جان نبي رسيد نبي 8 سخن نهان ز ستوران به ما رسيد چو وحي نهان رسيد ز ما زي نبي به كوه حري 9 دو وحي خوب نمودم ضمير بينا را ببين تو گر چه نبيندش خاطر اعمي 10 ستور و مردم و پيغمبر اين سه مرتبت است بدين دو وحي جدا مانده هر يك از دگري 11 اگر گزيده به وحي است زي خداي رسول ت-و گزيده و حيوان به جملگي پژوي 12 به -------------------------------------دل ببين كه نه ديدن همه به چشم بود به دست بيند قصاب لاغر از فربي 13 به لوح محفوظا-ندر نگر كه پيش تس-ت درو همي نگرد جبرءيل و بويحيي 14 به پيش توست وليكن خط فريشتگان همي نداني خواندن گزافه بي-املي 15 مگر كه ياد نداري كه چشم تو نشناخت به خط خويش الف را مگر بجهد از بي 16 خط فريشتگان را همي بخواهي خواند چنين به بيادبي كردن و لجاج و مري 17 به چشم قول خداي از جهان او بشنو كه نه سخن نشنوده است كس مگر به ندي 18 به راه چشم شنو--------- قول	471	-874110607582538054	1002	1544.5	787	1375	72.87272644042969	203	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms424	false	-7244543552276140613	254	301	1237	1439	1439	301	است گفتها دني ب------راه چشم شنود از درخت قول خداي كه من خداي جهانم ب--طور بر موسي ---سخن نگويد جز با زبان و-كام شكر نگفت نيز مگر با كفت سخن حني ب-----نزد شكر رازي--ست كز جهان ان را شكر همي-نكند جز ب--سوي كام انهي 10 روا بود-	424	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms472	true	-4393166561675592686	6	63	25	249	1238	300	است گفته- دنيي 19 به راه چشم شنود از درخت قول خداي كه من خداي جهانم به طور بر موسي 20 سخن نگويد جز با زبان و كام شكر نگفت نيز مگر با كفت سخن حني 21 به نزد شكر رازي است كز جهان ان را شكر همي نكند جز به سوي كام انهي 22 روا بود	472	-874110607582538054	196	331.5	151	225	87.11111450195312	46	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms425	false	5939186493062836262	0	202	0	951	1380	301	كه نيايد ز خلق راز خداي مگر كه سوي يكي بهتر از-همه مجري--- شنود قول خداوند و كار كرد بران جهان ب--جمله ز-چرخ و بروج تا بژي------ ندارد-اين زمي و-اب هيچ كار جز انك ب--جهد روي نما را همي-دهند اجري ---زحل همي چكند انچه هست كار زحل سهي همي چكند انچه هست كار سهي--- هميت گويد هريك كه كار خويش بكن اگزت چشم درست--ست در نگر باري 15 خداي ما سوي ما نامها نب-شت شگفت نبشت-هاش عواليد و اسمانش سحي1-- شريفتر سخني مردمس--ت كاين نامه ز بهر اين سخنان كردگار كرد--- انشي س---خن كه ديد سخن-گوي و عالي-- زنده چنين سزد سخن كردگار خلق بلي--- رسول خودس-خني باشد از خداي ب--خلق چنانكه گفت خداوند خلق در عيسي ت-----را سخن نه بدان داده اند تا تو زبان بر افگني ب--خرافات خنده ناك هجي 20 سخن ب--منزلت مركبي-ست جان ت--را برو تواني رفتن ب--سوي شهر هدي--- در هدي نگشايد مگر كليد سخن همو گ همو گشايد درهاي افت و بلوي--- كهي سخن خسك و-زهر و خنجر-است و-سنان گهي سخن شكر و قند-و مرهمس--ت و طلي--- زبان ب--كام در افعي--ست مرد نادان را حذرت بايد كردن همي از-ان افعي image file0481NasirKhusrawDiwan_0456png سخن سپارد بيهوش را ب--بند-- بلا سخن رساند هشيار را ب--عهد-- لوي--- مباش	425	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms472	true	-4393166561675592686	63	299	249	1236	1238	300	كه نيابد ز خلق راز خداي مگر كه سوي يكي بهتر از همه مجري 23 شنود قول الهي-- و كار كرد بران جهان به جمله ز چرخ-- بروج تا به ثري 24 ندارد اين زمي و اب هيچ كار جز انك به جهد روح-نما را همي دهند اجري 25 زحل همي چكند انچه هست كار زحل سهي همي چكند انچه هست كار سهي 26 هميت گويد هريك كه كار خويش بكن اگرت چشم درست است در-نگر باري 27 خداي ما سوي ما نامهاي نوشت شگفت نوشتههاش مواليد و اسمانش سحي 28 شريفتر سخني مردم است كاين نامه ز بهر اين سخنان كرد--- كردگار انشي 29 سخن كه ديد سخن گوي و عالم و زنده چنين سزد سخن كردگار خلق بلي 30 رسول خود سخني باشد از خداي به خلق چنانكه گفت خداوند خلق در عيسي 31 تو را سخن نه بدان داده-اند تا تو زبان بر-افگني به خرافات خند--ناك جحي 32 سخن به منزلت مركب است جان تو را برو تواني رفتن به سوي شهر هدي 33 در هدي بگشايد مگر كليد سخن ه------مو گشايد درهاي افت و بلوي 34 گهي سخن حسك و زهر و خنجر است و سنان گهي سخن شكر و قند و مرهم است و طلي 35 زبان به كام در افعي است مرد نادان را حذرت بايد كردن همي از ان افعي 36 -------------------------------------سخن سپارد بيهوش را به بند و بلا سخن رساند هشيار را به عهد و لوي 37 مباش	472	-874110607582538054	861	1397.0	671	1043	82.55033874511719	176	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms425	false	5939186493062836262	203	301	957	1380	1380	301	خويش فتنه چون طوطي سخن نخست بياموز و پس بده فتوي ب-----اسپ و-جامه نيكو چرا شدي مشغول سخنت نيكو بايد نه طيلسان و ردي ---سخن مجوي فزون زانكه حق ت-ست از من كه اين ربي بود و نيستمان حلال ربي 5--روا بود كه ز بهر سخن ب--مصر شوي وگر همه ب--مثل جان و-دل دهي ب--كري--- كه كيمياي سعادت در--ين جهان سخن--ست بزر جمهر چنين گفته بود با كسري--- دريغ دار ز-نادان سخن كه نيست صواب پ--پيش خوك نهادن نه من و نه سلوي ---زنا بود كه سخن را ب--اهل جهل دهي زنا مكن كه نه خوب--ست زي خداي-	425	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms473	true	7624194281782184531	1	115	4	464	1268	300	خويش فتنه چون طوطي سخن نخست بياموز و پس بده فتوي 38 به اسپ و جامه نيكو چرا شدي مشغول سخنت نيكو بايد نه طيلسان و ردي 39 سخن مجوي فزون زانكه حق توست از من كه ا-ن ربي بود و نيستمان حلال ربي 40 روا بود كه ز بهر سخن به مصر شوي وگر همه به مثل جان و دل همي به كري 41 كه كيمياي سعادت در اين جهان سخن است بزر-جمهر چنين گفته بود با كسري 42 دريغ-دار ز نادان سخن كه نيست صواب به پيش خوگ نهادن نه من و نه سلوي 43 زنا بود كه سخن را به اهل جهل دهي زنا مكن كه نه خوب است زي خداي	473	-874110607582538054	414	701.5	319	463	89.4168472290039	93	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms426	false	-232740618246264761	0	151	0	711	1436	301	زني ---سخن زد انا-بشنو-زبون خويش مباش مگوي خيره چو مجنون سخنت بر ليلي 10 رها شد از شكم ماهي وشب--و دريا ب--يك سخن چو شنيديم يونس بن متي--- اگر نخواهي تا خيره و خجل ماني مگوي خيرء سخن جز كه بر اساس نبي بر او----رند بيك -جا دروغ و رسواءي جدا نديد مر ان را ازين هگرز كسي د---روغ سوي سخنپيشگان روا نشود وگرچه روي و ريا را هميكنند روي درو --غگوي ب--اخر نكال و شهره بود چنانكه سوي خردمند شهره شد ماني 15 بگير هديه ز-حجت ب--وصفهاي سخن بر از معاني شعري ب--روشني شعري بحر هزج مثمن سالم مفاعيلن مفاعيلن مفا عيلن مفا عيلن شبي تاري چو بي باساحل دمان پر-قير درياءي فلك چون پرز--نسرين برگ نيل اندود- صحراءي 20 نشيب و توده و بالا همه خاموش و بي جنبش چو-قومي هر-يكي مدهوش و درمانده ب--سوداءي-- زمانه رخ ب--قطران شسته وز رفتن بر اسوده كه گفتي نافريد--ستش خداي فرد فرداءي	426	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms473	true	7624194281782184531	115	277	464	1168	1268	300	زني 44 سخن ز دانا بشنو زبون خويش مباش مگير خيره چو مجنون سخنت را ليلي 45 رها شد از شكم ماهي و شب و دريا به يك سخن چو شنوديم يونس بن متي 46 اگر نخواهي تا خيره و خجل ماني مگوي خيره سخن جز كه بر-اساس و بني 47 برادرند به يكجا دروغ و رسواءي جدا نديد مري-ن را ازان هگرز كسي 48 دروغ سوي هنرپيشگان روا نشود وگرچه روي و ريا را همي كند اري 49 دروغگوي به اخر نكال و شهره شود چنانكه سوي خردمند شهره شد ماني 50 بگير هديه ز حجت به وصفهاي سخن بر از معاني شعري به روشني شعري genre Q 1------------------------------------------ شبي تاري چو بي---ساحل دمان پر قير درياءي فلك چون پر ز نسرين برگ نيل اندوده صحراءي 2- نشيب و توده و بالا همه خاموش و بي-جنبش چو قومي هر يكي مدهوش و درمانده به سوداءي 3 زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن بر-اسوده كه گفتي نافريده ستش خداي فرد فرداءي	473	-874110607582538054	611	1010.5	478	754	81.03448486328125	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms426	false	-232740618246264761	158	301	772	1436	1436	301	رفتن سوي صورتها نه سوي هيچ گوشي نيز ره دانسث اواءي-- بدل كرده جهان سقله هستي را ب--ناهستي فرو مانده بدين كار اندرون گردون چو شيداءي بر -اسوده ز جنبشها و قال و قيل هرچ ايدون كه گوءي نيست در عالم نه جنباءي نه گوياءي --نديد از صعب تاريكي و تنگي اندر-ين خيمه نه چشم باز من شخصي نه جان خفته داناءي-- مرا چون چشم دل زي خلق چشم سر ب--سوي شب چو اندر لشكري خفته يكي بيدار تنهاءي--- كواكب را -----------بچشم سر هميديدم چو بيداران ب--چشم دل نتميديدم يكي بيدار بيناءي ند---يدم تا بديدم دوش چرخ پر كواكب را ب--چشم سر در--ين عالم يكي پر نور خضراءي 15 اگر سرا ب--ضرا در نديد-ستي نكو بنگر ستاره زير ابر اندر چو سرا زير ضراءي--- چو خوشه نسترن پروين درخشنده ب--سبزه بر ب--زر و گوهران اراسته جوز--ا چو داراءي--- نهاده چشم سرخ خويش را-	426	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms474	true	-1986599134654542807	0	162	0	706	1325	300	رفتن سوي صورتها نه سوي هيچ گوشي نيز ره دانست اواءي 6 بدل كرده جهان سفله هستي را به ناهستي فرو مانده بدين كار اندرون گردون چو شيداءي 7 براسوده ز جنبشها و قال و قيل دهر ايدون كه گفتي نيست در عالم نه جنباءي نه گوياءي 8 نديد از صعب تاريكي و تنگي زير اين خيمه نه چشم باز من شخصي نه جان خفته رءياءي 9 مرا چون چشم دل زي خلق چشم سر به سوي شب چو اندر لشكري خفته يكي بيدار تنهاءي 10 كواكب را همي ديدم به چشم سر-------- چو بيداران به چشم دل ن-ميبينم يكي بيدار داناءي 11 نديدم تا نديدم دوش چرخ پر كواكب را به چشم سر در اين عالم يكي پر حور خضراءي 12 اگر سرا به ضرا در نديدهستي بشو بنگر ستاره زير ابر اندر چو سرا زير ضراءي 13 چو خوشه نسترن پروين درفشنده به سبزه بر به زر و گوهران اراسته خود را چو داراءي 14 نهاده چشم سرخ خويش را	474	-874110607582538054	623	1088.0	483	715	87.13286590576172	123	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms427	false	-6621427792499005602	0	121	0	621	1461	302	عيوق زي مغرب چو از-كينه معادي چشم بنهد زي معاداءي--- چو در تاريك چه يوسف منور مشتري در-شب درو زهره بمانده زرد و حيران چون زليخاءي--- كنيسها مريمستي چرخ گفتي پر ز گوهر ها نجوم ايدون چو رهبانان ثريا ---چون چليپاءي 25 مرا بيدار مانده چشم و گوش-- دل كه چون يابم ب--چشم از-صبح برقي ياب---گوش از-وحش هراءي1 image file0481NasirKhusrawDiwan_0458png كه عقل ارچه بداند نفس بي دانش نمي-داند1 كه در-عالم نباشد --نهايت هيچ مبداءي--- چو زاغ شب ب--جابلسا رسيد از حد جابلقا بر امد صبح رخشنده چو از ياقوت عنقاء 4---گريزان شد شب تيره ز-خيل صبح رخشنده چنان-چون باطل از حقي و ناپيدا ز پيداءي--- خجل گشتند انجم پاك چون پوشيده روياني كه مادرشان ببيند روي بگشاده مفاجاء---- همه همواره	427	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms474	true	-1986599134654542807	162	300	706	1325	1325	300	عيوق زي مغرب چو از كينه معادي چشم بنهد زي معاداءي 15 چو در تاريك چه يوسف منور مشتري در شب درو زهره بمانده زرد و حيران چون زليخاءي 16 كنيسه- مريمستي چرخ گفتي پر ز گوهر-ها نجوم ايدون چو رهبانان و دبران چون چليباءي 17 مرا بيدار مانده چشم و گوش و دل كه چون يابم به چشم از صبح برقي يا به گوش از وحش هراءي 18 كه نفس ار چه نداند---------------------- عقل پر--------------- دانش همي داند- كه در عالم نباشد بينهايت هيچ مبداءي 19 چو زاغ شب به جابلسا رسيد از حد جابلقا بر-امد صبح رخشنده چو از ياقوت عنقاءي 20 گريزان شد شب تيره ز خيل صبح رخشنده چنان چون باطل از حقي و ناپيدا ز پيداءي 21 خجل گشتند انجم پاك چون پوشيده روياني كه مادرشان -بيند روي بگشاده مفاجاءي 22 همه همواره-	474	-874110607582538054	543	902.0	434	662	82.024169921875	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms427	false	-6621427792499005602	121	302	621	1461	1461	302	در خورشيد پيوسته ب--ناچاره لب بكل خويش پيوندد سر انجام- هر اجزاءي--- چنين تا كي كني حجت تو-اين وصف نجوم و-شب سخن را اندر--ين معني فگندي در درازاءي--- ز بالاءي ج خرد بنگر يكي در-كار اين عالم ازيرا كز خرد بر تر نيابي هيچ بالاءي -5 يكي درياست اين عالم پر از لولوي گوينده اگر پر لولوي گويا كسي ديد -است درياءي ز --مانه -ست اب اين دريا و اين اشخاص كشتيها نديد اين اب و اين كشتي ---مگر هشيار بيناءي ز-----هر بيشي و كمي كان5 بخلق اندر پديد ايد كر--اپيدا نخواهد-شد بد--ين سان صعب غوغاءي--- فلان از بهر بهمان تا مر او را صيد چون گيرد ازو پوشيده هر ساعت همي--ازد معماءي هميبيم ب-------چشم دل ب--دلها در ز بهر ان كه بستاند قباءي ژنده يا فرسوده يكتاءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0459png محسن را دگر مكري و حسان را دگر كيدي و جعفر را دگر روءي و صالح را دگر راءي--- رءيسان و سران دين و دنيا را يكي بنگر كه تا-بيني يكي لنگي و1 ديگر باد پيماءي 5ب----چشم سر تگه كن پس ب--دل ب-نديش تايان ي--كي با شرم پيري با يكي-	427	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms475	true	6774542412923903867	0	199	0	846	1284	300	در خورشيد پيوستند و ناچاره به -كل خويش پيوندد سر-انجامي هر اجزاءي 23 چنين تا كي كني حجت تو اين وصف نجوم و شب سخن را اندر اين معني فگندي در درازاءي 24 ز بالاي خ---رد بنگر يكي در كار اين عالم ازيرا از خرد بر-تر نيابي هيچ بالاءي 25 يكي درياست اين عالم پر از لولوي گوينده اگر پر لولوي گويا كسي ديده است درياءي 26 زمانه است اب اين دريا و اين اشخاص كشتيها نديد اين اب و ----كشتي را مگر هشيار بيناءي 27 ز بهر بيشي و كمي به ---خلق اندر پديد امد كه ناپيدا بخواهد شد بر اين سان صعب غوغاءي 28 فلان از بهر بهمان تا مر--و را صيد چون گيرد ازو پوشيده هر ساعت همي سازد معماءي 29 همي بيني به چشم دل به دلها در ز بهر ان كه بستاند قبا-ي ژنده يا فرسوده يكتاءي 30------------------------------------- محسن را دگر مكري و حسان را دگر كيدي و جعفر را دگر روءي و صالح را دگر راءي 31 رءيسان و سران دين و دنيا را يكي بنگر كه تا بيني مگر گرگي همي يا- باد پيماءي 32 به چشم سر نگه كن پس به دل بينديش تا يابي يكي با شرم پيري يا يكي	475	-874110607582538054	740	1229.0	574	900	82.22222137451172	146	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms428	false	-6453232368894409072	0	89	0	420	1462	301	منشور ب برناءي--- كجا ماشد محل ازادگان را در چنين وقتي كه بر هر گاهي و تختي نشسته مير و-- مولاءي م---دارا كن مده گردن خ--سان را همچو ازادان كه از تنگي كشيدن به بسي كردن مداراءي--- اگر داني كه تام-ردم نداند قيمت مردم مبر مر خويشتن را خيره زي مردم هماناءي--- نبيني بر-گه شاهي مگر غدار و بي باكي نيابي بر سر منبر مگر زراق-- كاناءي 15 يجوز و لايجوز-ستش همه فقه از جهان ليكن سرا يكسرلجا زمال وقف گشت-ستش چو-جوزاءي تهي----تر دانش از-دانش ازان كز مغز ترب	428	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms475	true	6774542412923903867	199	300	846	1284	1284	300	مستور-- برناءي 33 كجا باشد محل ازادگان را در چنين وقتي كه بر هر گاهي و تختي شه و- مير است مولاءي 34 مدارا كن مده گردن خسيسان را --چو ازادان كه از تنگي كشيدن به بسي كردن مداراءي 35 اگر داني كه نا مردم نداند قيمت مردم مبر مر خويشتن را خيره زي مردم هماناءي 36 نبيني بر گه شاهي مگر غدار و بي-باكي نيابي بر سر منبر مگر رزاق و كاناءي 37 يجوز و لايجوز ستش همه فقه از جهان ليكن سر استر ز ---مال وقف گشتهستش چو جوزاءي 38 تهي تر دانش از دانش ازان كز مغز ترب-	475	-874110607582538054	384	649.5	300	448	85.71428680419922	76	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms428	false	-6453232368894409072	89	301	420	1462	1462	301	ارچه ب--منبر بر همي-بينيش---- قسطاءي و لوقاءي حص---اري به ز خرسندي نديدم خويشتن را من حصاري جز همين نگرفت ازين پيش ايچ كنداءي2 ب----پيش ناكسي ننهم ب--خواري تن چو نادانان نهد كس نافها مشكين بي--يش گنده غوشاءي2 ش--كيبا گردد ان كس كو طمع دارد زمن طاعت--------- ازيرا كارش افتاد -است با طبعي شكيباءي image file0481NasirKhusrawDiwan_0460png بطمع مال دوني مر مرا همتا كجا يابد ازان پس ك-م گريد از خلق كورا نيست همتاءي--- خداوندي كه گر بر خاك دست خويش بفشاند ز هر قطره ب--خاك اندر پديد ايد تريايي 5--نه بي نور لقاي او نجوم سعد را بختي نه با پهناي او ملك--- فلك را هيچ يهناءي--- محلي داد و علمي مر-مرا جودش كه پيش من نه دانا هست داناءي نه والا-هست والاءي--- من از دنيا مواساءي همي-يابم ب--دين اندر كه از دنيا و دين كس را چنين نايد مواساءي سي---اس ان بي همال و يار و با قدرت توانا را كزو يابد تواناءي و قدرت- هر تواناءي--- يكي ديبا طرا زيدم نگاريده ب--حكمتها كه هرگز نامد و نايد چنين از-روم ديباءي 5 در ختي ساختم مانند طوبي خرم و زيبا كه هر-لفظيش ديناريست---- هر معنيش خرماءي بحر مضارع مثمن اخرب مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن اسايشت نبينم اي چرخ اسياءي خود-سوده مينگردي ما-را همي-بساءي 20 مارا همي-فريبد گشت دمادم تو من درتو--	428	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms476	true	-7354583613351814864	0	233	0	1024	1307	300	ارچه به منبر بر همي بينيش چون قسطاي--- لوقاءي 39 حصاري به ز خرسندي نديدم خويشتن را من حصاري جز همين نگرفت ازين بيش ايچ كنداءي 40 به پيش ناكسي ننهم به خواري تن چو نادانان نهد كس نافه- مشكين به پيش گنده غوشاءي 41 شكيبا گردد ان كس كو--------- زمن طاعت طمع دارد ازيرا كارش افتاده است با صعبي شكيباءي 42 به -----------------------------------طمع مال دوني مر مرا همتا كجا يابد ازان پس كهم گزيد از خلق عالم نيست همتاءي 43 خداوندي كه گر بر خاك دست شسته بفشاند ز هر قطره به خاك اندر پديد ايد ثرياءي 44 نه بي-نور لقاي او نجوم سعد را بختي نه با پهناي--- ملك او فلك را هيچ پهناءي 45 محلي داد و علمي مر مرا جودش كه پيش من نه دانا هست داناءي نه والا هست والاءي 46 من از دنيا مواساءي همي يابم به دين اندر كه از دنيا و دين كس را چنان نامد مواساءي 47 سپاس ان بي همال و يار و با قدرت توانا را كزو يابد تواناءي به عالم هر تواناءي 48 يكي ديبا طرا-زيدم نگاريده به حكمتها كه هرگز تا ابد نايد چنين از روم ديباءي 49 درختي ساختم مانند طوبي خرم و زيبا كه هر لفظيش ديناري است و هر معنيش خرماءي genre Q 1-------------------------------------- اسايشت نبينم اي چرخ اسياءي خود سوده مينگردي ما را همي بساءي 2 ما را همي فريبد گشت دمادم تو من در تو	476	-874110607582538054	881	1464.5	693	1115	79.0134506225586	176	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms429	false	-5672892216413392950	55	290	267	1456	1506	301	جداءي 25يس تو ب--وقت حاضر نزديك مرد دانا زان رفته انتهاءي وزمانده ابتداءي پس-- تو كه روزگارت با اولس--ت و اخر هرچند دبر-ماني ميرنده همچو ماي image file0481NasirKhusrawDiwan_0461png وان را كه بي بصارت يافه همي-در-ايد --------------------------------------------------------------زين قول ميبخندد شهري و روستاءي هرگز قديم باشد جنبندها مكاني بر محدثيت بس باد ازگشت تو گواءي پرگرد-باغ وبي بر شاخ و خليده خاري تاريك چاه و ناخوش زشت و درشت جاءي--- جز-زاد وساختن-را از-بهر راه عقبي هشيار و پيش-بين را هرگر بكار ناءي--- ان را كه دست و-رويت چون دوستان ببوسد چون گرگ روي و-دستش بشخاري و بخاءي--- صياد بي محابا هرگر چو تو نديدم غدار و گنده پيري پر مكرو نا--رواءي--- هرگز يس تو-ايد ازمكرو ا-------ز مراءي گوءي كه من ت--راام چونان-كه تو-مراءي ---اي داده دل ب--دنيا از پيش و پس نگه كن بنديش تا-چه كردي بنگر كه تا كجاءي از----بس خطاو -زلت ناخوبها كه كردي در چنگل عقان در--كام اژدهاءي 10 گر-هوشي-----اري اري1 امروز بايدت جست اي هوشيار مردم زين اژدها رهاءي--- زين اژدهاي پيسه نتواندت رهاندن اي بر خطاو -زلت جز رحمت خداءي با----خويشتن بينديش-اي دوست تابداني كز-فعل خويش هر-يد هر-زشت-را سزاءي--- رفتند همرهانت منشين بساز توشه مر معدن بقا را زين منزل فناءي جز----خواب و خور-نبينم كارت مگر-ستوري بر سيرت ستوران گر مردمي چراءي 15 بس سالها بر امد تا تو هميبي-وءي زين پوي پوي حاصل پررنج و-در عناءي--- مر هركرا ب--بيني با هر كجا نشيني------------------------------------------------------------------ گاه در وغت امد بيهوده چون دراءي	429	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms477	true	4872758121957830477	0	299	0	1293	1295	300	جداءي 7 پس تو به وقت حاضر نزديك مرد دانا زان رفته انتهاءي ز اينده ابتداءي 8 پس تو كه روزگارت با اول است و اخر هرچند دير ماني ميرنده همچو ماءي 9------------------------------------- وان را كه بي-بصارت يافه همي در ايد بر محدثيت بس باد از گشتنت گواءي 10 هرگز قديم باشد جنبده مكاني زين قول ميبخندد شهري و روستاءي 11---------------------------------------------------------- پرگرد باغ و بيبر شاخ و خلنده خاري تاريك چاه و ناخوش زشت و درشت جاءي 12 جز زاد -ساختن را از بهر راه عقبي هشيار و پيش بين را هرگز بكار ناءي 13 ان را كه دست و رويت چون دوستان ببوسد چون گرگ روي و دستش بشخاري و بخاءي 14 صياد بي-محابا هرگز چو تو نديدم غدار-- گنده پيري پر مكر و با رواءي 15 هركس پس تو ايد------- از مكر وز مراءي گوءي كه من تو راام چونان كه تو مراءي 16 اي داده دل به دنيا از پيش و پس نگه كن بنديش تا چه كردي بنگر كه تا كجاءي 17 از بس خطا و زلت ناخوبها كه كردي در چنگل عقابي در كام اژدهاءي 18 گر هوش يار داري----- امروز بايدت جست اي هوشيار مردم زين اژدها رهاءي 19 زين اژدهاي پيسه نتواندت رهاندن اي پر خطا و زلت جز رحمت خداءي 20 با خويشتن بينديش اي دوست تابداني كز فعل خويش هر بد هر زشت را سزاءي 21 رفتند همرهانت منشين بساز توشه مر معدن بقا را زين منزل فناءي 22 جز خواب و خور نبينم كارت مگر ستوري بر سيرت ستوران گر مردمي چراءي 23 بس سالها بر-امد تا تو همي بپوءي زين پوي پوي حاصل پررنج و درد پاءي 24 مر هر كه را بيني يا هر كجا نشيني گاهي ز درد نالي گاهي ز بينواءي 25 كشت خداي بودي اكنون تو زرد گشتي گاه درودن -امد بيهوده چون دراءي	477	-874110607582538054	1011	1669.0	804	1407	71.85501098632812	208	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms430	false	1906989945423398398	0	243	0	1217	1506	301	در قفاءي از----بس كه برتوبرگ--شت اين اسياي گيتي چون مرد اسيابان پر گرد اسياءي و--اكنون كه از تر بنهفت ان بت رخ زدوده ان به كه مهر او-را از دل فرو زداءي 20-ترسم بدل-- فروشد از سرت ان سياهي وز-دل ب--سر بر امد از- بيم روشناءي--- ورنه ب--كارد-نيا چون جلد و سخت كوشي وانگه ب--كار-دين دري هوش و--سست راءي--- چندين چرا خرامي اراسته بكشي در جبها بهاءي گر نيستي بهاءي--- تن زير-زيب و-زينت جان بي جمال و رونق با صورت وجالي در سيرت نساءي طا---ووس خواستندت ميافريد از اول طاووس مردمي تو ايدون همي-نماءي 25 از دوستي دنيا بنده امير و شاهي وز-ارزوي مركب خميده چون حناي image file0481NasirKhusrawDiwan_0462png گرتوبه كرد خواهي زان پيش بايداين كار كر تنت باز خواهنداين كوهر عطالاي كي باز گشت خواهي زي خالق اي برادر انگه كه بهر خدمت مخلوق را نشاءي ------------------------------------------------------------------------------چون نيز هيچ خدمت1 بر كردنت نماند انگاه كرد خواهي پرهيز و-پارساءي--- گر همت تو-اينس--ت اي بي تميز پس تو با كردگار عالم در مكر و-كيمياءي--- ور سوي تو صواب--ست اين كار-سوي-دانا والله كه بر خطاءي حقا كه بر خطاي ----چون اشنات باشد ابليس مكر پيشه با زرق و مكر يابي ناچاره اشناءي--- نشگفت اگر-نداند جز-مكر خلق ايراك چيزي نماند جز نام از دين مصطفاليي-- دجال را نبيني بر امت محمد گسترده در خراسان سلطان و پادشاءي--- يارانش تشنه يكسر--وز دوست-ي رياست هريك همي ب--حيلت دعوي كند سقاءي 1- بازار زهد كاسد سوق فسوق راءج افگنده خوار-دانش كشته روان مراءي--- تركان ب--پيش مردان زين پيش	430	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms478	true	-2027006657436904681	14	300	55	1318	1318	300	در قفاءي 27 از بس كه بر تو بگذشت اين اسياي گيتي چون مرد اسيابان پر گرد اسياءي 28 اكنون كه از تو بنهفت ان بت رخ زدوده ان به كه مهر او را از دل فرو زداءي 29 ترسم به دل فروشد از سرت ان سياهي وز دل به سر بر-امد زان بيم روشناءي 30 ورنه به كار دنيا چون جلد و سخت كوشي وانگه به كار دين در بيتوش و سست راءي 31 چندين چرا خرامي اراسته بگشي در جبه- بهاءي گر نيستي بهاءي 32 تن زير زيب و زينت جان بي-جمال و رونق با صورت رجالي بر سيرت نساءي 33 طاووس خواستندت ميافريد از اول طاووس مردمي تو ايدون همي نماءي 34 از دوستي دنيا بنده امير و شاهي وز ارزوي مركب خميده چون حناءي 35---------------------------------------------------------------------------------------------------------- كي باز-گشت خواهي زي خالق اي برادر انگه كه نيز خدمت مخلوق را نشاءي 36 گر توبه كرد خواهي زان پيش بايد اين كار كز تنت باز خواهند اين گوهر عطاءي 37 چون نيز هيچ طاقت- بر كردنت نماند انگاه كرد خواهي پرهيز و پارساءي 38 گر همت تو اين است اي بي-تميز پس تو با كردگار عالم در مكر و كيمياءي 39 ور سوي تو صواب است اين كار سوي دانا والله كه بر خطاءي حقا كه بر خطاءي 40 چون اشنات باشد ابليس مكر پيشه با زرق و مكر يابي ناچاره اشناءي 41 نشگفت اگر نداند جز مكر خلق ايراك چيزي نماند جز نام از دين مصطفاءي 42 دجال را نبيني بر امت محمد گسترده در خراسان سلطان و پادشاءي 43 يارانش تشنه يكسر و ز دوستيي رياست هريك همي به حيلت دعوي كند سقاءي 44 بازار زهد كاسد سوق فسوق رايج افگنده خوار دانش گشته روان مراءي 45 تركان به پيش مردان زين پيش-	478	-874110607582538054	1055	1800.5	836	1376	76.6715087890625	215	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms430	false	1906989945423398398	243	301	1217	1506	1506	301	در خراسان بودند-خوار--وعاجز-همچون زنان سراءي--- امروز شرم نايد ازاده زادگان را كردن بي--يش تركان پشت از طمع دو تاءي--- اب طمع ببرد است از خلق شرم يارب ما-را تءي نگهبان از- افت سماءي و-----شعرهاي حجت بر خويشتن بحج--ت برخوان اگر كهن گشت اين گفتها كباءي بحر رمل مثمن محذوف اين كهن گيتي ببرد از تازه فرزندان نوي ما-	430	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms479	true	-4594171266965748637	0	66	0	299	1277	300	در خراسان بودند خوار و عاجز همچون زنان سراءي 46 امروز شرم نايد ازاده زادگان را كردن به پيش تركان پشت از طمع دو-تاءي 47 اب طمع ببردهاست از خلق شرم يارب ما را توي نگهبان زين افت سماءي 48 تو شعرهاي حجت بر خويشتن به حجت برخوان اگر كهن گشت ا-ن گفته- كساءي genre Q 1 ---------اين كهن گيتي ببرد از تازه فرزندان ءوي ما	479	-874110607582538054	257	418.5	205	311	82.63665771484375	45	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms431	false	5202608988813205563	0	203	0	956	1423	301	كهن گشتيم واو--نو اينش زيبا جادوي --مادري ديدي كه فرزندش كهن گردد هگرز چون كهن مادرش را بسيار باز ايذ نوي-- هرك--را نو-گشت مادر او كهن گردد بلي همچنين امد ب--معكوس از قياس مستوي 20 كي شوي غره بدين رنگين مزور جامه هاش چون ز-فعل زشت اين بد گنده پيرا كه شوي كد -خداءي كرد نتواني بر--ين ناكس عروس زانكه كس را نامد ا-ست از خلق از و كدبانوي-- تا نخوانيش او ب--صد لابه همي-خواند ت--را راست چون رفتيي-س او پيشت ارد بدخوي-- اژدهاءي پيشه دارد روز و شب با-عاقلان باز با جهال پيشه ش گربكي و-راسوي-- حال او چون رنگ بو قلمون نباشد يك-نها- گاه يار ت-ست و كه دشمن چو-تيغ هندوي 29 چون كمانت امد كه كشتست اويكانه مرترا انكهي بايدت برسيدن كه ييش ارد دوي image file0481NasirKhusrawDiwan_0463png انچه زير روز وشب باشد نباشد يكنهاد راه ازين جاگم شداست اي عاقلان بر مانوي سايها تست اين جهان دايم دوان در پيش تو در نيابد سايه را كس بر پيش تا-كي دوي بر----اميد انكه تركي مر ت--را خدمت كند بنده خاني و خاك زير پاي بيغوي--- اي كهن گيتي كهن كرده ت--را چون بي هشي بر زبات تازگي و بر-نوي تا كي نوي--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گر همي-داني ب--حق ان را كه هرگز نغنود	431	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms479	true	-4594171266965748637	66	300	299	1277	1277	300	كهن گشتيم و او نو اينت زيبا جادوي 2 مادري ديدي كه فرزندش كهن گردد هگرز چون كهن مادرش را بسيار باز ايد نوي 3 هركه را نو گشت مادر او كهن گردد بلي همچنين ايد به معكوس از قياس مستوي 4- كي شوي غره بدين رنگين مزور جامه-هاش چون ز فعل زشت اين بد گنده پير اگه شوي 5 كدخداءي كرد نتواني بر اين ناكس عروس زانكه كس را نامده است از خلق از-و كدبانوي 6 تا نخوانيش او به صد لابه همي خواند تو را راست چون رفتي پس او پيشت ارد بدخوي 7 اژدهاءي پيشه دارد روز و شب با عاقلان باز با جهال پيشه-ش گربگي و راسوي 8 حال او چون رنگ بو-قلمون نباشد يك نهاد گاه يار توست و گه دشمن چو تيغ هندوي 9 سايه توست ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اين جهان دايم دوان در پيش تو در نيابد سايه را كس بر پيش تا كي دوي 10 بر اميد انكه تركي مر تو را خدمت كند بنده خاني و خاك زير پاي يپغوي 11 اي كهن گيتي كهن كرده تو را چون بي-هشي بر زمان تازگي و بر نوي تا كي نوي 12 انچه زير روز و شب باشد نباشد يك نهاد راه از اينجا گم شدهاست اي عاقلان بر مانوي 13 چون گمان ايد كه گشته است او يگانه مر تو را انگهي بايدت ترسيدن كه پيش ارد دوي 14 گر همي داني به حق ان را كه هرگز نغنود-	479	-874110607582538054	729	1231.5	569	1171	62.25448226928711	152	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms431	false	5202608988813205563	203	301	956	1423	1423	301	گشت واجب برتو--كاندر طاعت او نغنوي--- راه طاعت گير و گوش هوش سوي علم دار چند-داري گوش سوي نو شخورد-و راهوي1-- اي هنر پيشه ب--دين اندر هميشه پيشه كن نيكءي تا نيكءي يابي جزاي نيكءي--- شاد گردي چون حديث از-داد نوشروان كنند دادگر-باش و حقيقت كن كه نوشروان تءي گرهمي-----خواهي كه نيكو گوي باشي گوش دار كي تواني گفت نيكو تا كه اولا نشنوي 10 هر كه او-پيش خرد مندان ب--زانو نامد-- ست با خردمندان نشايد كردنش هم-زانوي دل ---قوي باشد چودا من پاك باشد مرد ر -ايمني ايمن چو----دامن- پاك گشت و بادل قوي نيك----خو گشتي چو-	431	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms480	true	1389372596348172137	0	114	0	498	1305	300	گشت واجب بر تو كاندر طاعت او نغنوي 15 راه طاعت گير و گوش هوش سوي علم دار چند داري گوش سوي نوش خورد و راهوي 16 اي هنر پيشه به دين اندر هميشه پيشه كن نيكوي تا نيكوي يابي جزاي نيكوي 17 شاد گردي چون حديث از داد نوشروان كنند دادگر باش و حقيقت كن كه نوشروان توي 18 گر همي خواهي كه نيكو-گوي باشي گوش-دار كي تواني گفت نيكو تا نخستين- نشنوي 19 هر كه او پيش خردمن-دان به زانو نامده است بر خردمندان نشايد كردنش هم زانوي 20 دل قوي باشد چو دامن پاك باشد مرد را ايمني ايمن چو شد دامنت پاك---- و --دل قوي 21 نيك خو گشتي چو	480	-874110607582538054	423	696.5	335	508	83.26771545410156	82	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms432	false	-9180903333383481474	0	153	0	742	1428	301	كوته كردي از هر كس طمع پيش-رو گشتيخ چو كردي عاقلان رايسروي----- كشتمند ت-ست عمر و تو ب--غفلت برزگر هرچه كشتي بي گمان امروز فردا بدروي--- گندمت بايد شدن تا-در خور مردم شوي كي شو-د جز خرترا----تا توب---سردي چون جوي 15 ني-ت مردم جز-كه اهل دين حق ايزدي تو -ز اهل دين ب--ناداني شد-ستي منزوي--- از پس شيران نياري رفتن از-بس بد-دلي از يس شيران برو بگذار خوي اهوي--- طبع خرما گير تام-ردم ب--تو رغبت كنند كي خورد مردم ت--را تابي مزه چون مازوي--- تا نياموزي اگر پهلو نخواهي خسته كرد با خردمندان نشايد جستنت هم-پهلوي--- زانكه سنگ گرد را-هر چند چون لولو-بود گرش نشناسي تو-بشناسدش مرد لولوي 20 خويشتن را ز-اهل دين مصطفي گردان ب--دين دل مكن مشغول اگربي- ديني از بي گيسوي قصها سا--مان شنيد-ستي و قول مصطف- كو -ز اهل البيت چون شد با زبان پهلوي گربيا م---وزي ب--گردون بر-رساني فرق خويش گرچه با-بند گران و اندر--ين تاري گوي سست --	432	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms480	true	1389372596348172137	114	300	498	1305	1305	300	كوته كردي از هر كس طمع پيش رو گشتي- چو كردي عاقلان را پس روي 22 كشتمند توست عمر-و تو به غفلت برزگر هرچه كشتي بي-گمان امروز فردا بدروي 23 گندمت بايد شدن تا در خور مردم شوي كي خورد جز خر تو را تا تو به سردي چون جوي 24 نيست مردم جز كه اهل دين حق ايزدي تو از اهل دين به ناداني شدهستي منزوي 25 از پس شيران نياري رفتن از بس بد دلي از پس شيران برو بگذار خوي اهوي 26 طبع خرما-گير تا مردم به تو رغبت كنند كي خورد مردم تو را تا بيمزه چون مازوي 27 تا نياموزي اگر پهلو نخواهي خسته كرد با خردمندان نشايد جستنت هم پهلوي 28 زانكه سنگ گرد را هر چند چون لولو بود گرش نشناسي تو بشناسدش مرد لولوي 29 خويشتن را ز اهل بيت مصطفي گردان به دين دل مكن مشغول اگر با ديني از بي گيسوي 30 قصه سلمان شنودهستي و قول مصطفي كو از اهل-البيت چون شد با زبان پهلوي 31 گر بياموزي به گردون بر رساني فرق خويش گرچه با بند گران و اندر اين تاري گوي 32 سست	480	-874110607582538054	697	1147.0	551	812	85.83744049072266	140	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms432	false	-9180903333383481474	153	301	742	1428	1428	301	كردت جهل و بد-دل تا-نيار دجانت هيچ گرد مردان ب--نيرو گشتن از بي نيروي image file0481NasirKhusrawDiwan_0464png داروت عام--ست علم حق ب--سوي من وليك تو گريزنده و رمنده روز و شب زين داروي--- هر كه بوي داروي من يابد از توبي گمان گويدت تو-بر طريق ناصردين خسروي--- شعر حجت بايدت خواندن ترا گرت ارزوست تظم خوب و و زن خوب و لفظ خوش-- معنوي بحر رمل مثمن محذوف اي طمع كرذه ب-ناداني ب--عمر هر گزي با-فزوني و كمي مر هرگزي را كي سزي-- در ميان اتشي و -ندر ميانت اتش--ست اب-را چندين همي از بيم اتش چون مزي-- گر همي-خواهي كه جاويدان بماني اي يسر در ميان اين دو اتش خويشتن را چون پزي-- در ميان خز-و بز مر-خاك را پنهان كه كرد جز تو كز خاكي سرشته و خفته در خز--وبزي 10 از كجا اندر خزيد-ستي درين بي در حصار همچنان يك روزازين جانا --گهان بيرون خزي-	432	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms481	true	-1601243016891966149	0	164	0	674	1259	300	كردت جهل و بد دل تا نيارد جانت هيچ گرد مردان به نيرو گشتن از بي-نيروي 33 -------------------------------------داروت علم است علم حق به سوي من وليك تو گريزنده و رمنده روز و شب زين داروي 34 هر كه بوي داروي من يابد از تو بيگمان گويدت تو بر طريق ناصرب-ن خسروي 35 شعر حجت بايدت خواندن همي گرت ارزوست نظم خوب و و-زن عذب و لفظ خوش و معنوي genre Q 1--------- اي طمع كرده ز ناداني به عمر هر-گزي با فزوني و كمي مر هرگزي را كي سزي 2 در ميان اتشي و اندر ميانت اتش است اب را چندين همي از بيم اتش چون مزي 3 گر همي خواهي كه جاويدان بماني اي پسر در ميان اين دو اتش خويشتن را چون پزي 4 در ميان خز و بز مر خاك را پنهان كه كرد جز تو از خاكي سرشته و خفته بر خز و بزي 5- از كجا اندر خزيدهستي بدين بي-در حصار همچنان يك روز از اينجا ناگهان بيرون خزي	481	-874110607582538054	593	964.5	458	726	81.6804428100586	124	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms433	false	-2553329072155564566	0	111	0	541	1469	301	نيك بنگر- تا-برون زين دز-چه بايد مرتر---- ان ب--دست اور كنون كاندر-ميان اين دزي-- همچنين دايم نخواهد ماند برگشت زمان موي جعدت ششتري-و روي خوبت مرغزيب بي گمان شو -انكه روزي-- ابر دهر بي وفا برف بارد هم بر-ان شاهسپرغم مرغزي هر مز--و خسرو-تهي رفتند ازين جا--اي پسر پس همان گيرم كه تو-خود خسروي ياهر مزي 15 قدرت مل--ك و صناعت خيره چون دعوي---- كني چون خود از-ماندن در--ين مصنوع خانه عاجز ا----نكه بر-حكم و قضاي حتم او بر خاستند زين سياه و تيره مركز-زندگاني مركزي--- اندر--ين ما مركزيج از بهر ان اوردمان تا بيلفنجيم ازي--نجا ملك و مال هر كزي م--------ادر ت-ست اين جهان بنگر كزي--ن مادر-همي نيكبخت و جلد	433	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms481	true	-1601243016891966149	165	300	676	1259	1259	300	نيك بر رس تا برون زين دز چه بايد مر تو را ان به دست اور كنون كاندر ميان اين دزي 7 همچنين دانم نخواهد ماند برگشت زمان موي جعدت عنبري و روي خوبت قرمزي 8 بيگمان شو زانكه يك روز ابر دهر بي-وفا برف بارد هم بر ان شاهسپرغم مرغزي 9 هرمز و خسرو تهي رفتند از اينجا اي پسر پس همان گيرم كه تو خود خسروي يا هرمزي 10 قدرت و ملك و صناعت خيره---- دعوي چون كني چون خود از ماندن در اين مصنوع خانه عاجزي 11 انكه بر حكم و قضاي حتم او بر-خاستند زين سياه و تيره مركز زندگان م-ركزي 12 اندر اين ناهر گزي- از بهر ان اوردمان تا بيلفنجيم از اينجا------ مال و ملك هرگزي 13 مادر توست اين جهان بنگر كز اين مادر همي نيكبخت و جلد-	481	-874110607582538054	472	743.0	377	598	78.92976379394531	92	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms433	false	-2553329072155564566	111	301	541	1469	1469	301	زادي يا كه بي هوش و خزي ---چون نيلفنجي بط--اعت عمر جاويدي همي چون همي شادان بباشي چونت كويم درزي 20-- تن ز-بهر طاعتت دادند عاصي چون شوي گرنء--ي بدبخت مري-ستان مادر چون كري--- عارضي ب-رمال و-ملك-و تا-رسي بر-اب و نان ككشتها بر--خاك ناداني درخت كر بري-- هم سپيداري و بي باري و هم بي سايها كر-برستي بهتر ان باشد كه هركر نفرزي ---گر بزي را از تو پيداك-شت معني زانكه تو بيشبان درنده گركي باش-بان لاغر بزي ---علم و طاعت ورز تام-ردم شوي كامروز-تو درسگان5 مانندم-ردم ززو-ديبا و خزي image file0481NasirKhusrawDiwan_0465png پرواجان علم باشد علم جوي از بهر انك جامه بي مقدار-- قيمت گردد ازبي پروزي--- ملك و مال و-زوروتن دايم نماند-كاين همه بروزيهايند1 و بس بي قدر باشد پروزيب عا--جزي گرگ---ست اي غافل كه او مردم خور- عاجزي توبي گمان هر چند كا كنون معجزي--- ديو بر تابد ت--را كاندر بيابان اوفتي خانه اكنون كن پر-از بر كاندر-----ين بروزي 5- پند حجت را بخوان و درس كن زيرا-كه هست چون قران از محكمي و زنيكءي و- موجزي بحر رمل مثمن محذوف امده پيغام حجت گوش دار اي ناصبي ياسخش ده گر تواني سر مخار اي ناصبي-- هرچه-	433	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms482	true	285200189196709472	0	216	0	935	1287	300	زادي يا به -نفرين و خزي 14 چون نيلفنجي به طاعت عمر جاويدي همي چون همي شادان بباشي گرت گ-ويم دير زي 15 تن ز بهر طاعتت دادند عاصي چون شدي گر نهاي بدبخت بر پستان مادر چون گزي 16 عارضي با مال و ملك و تا رسي بر اب و نان -كشتهاي در خاك ناداني درخت گربزي 17 هم سپيداري به بيباري و هم بي-سايگي گر برستي بهتر ان باشد كه هرگز نغرزي 18 گر بزي را از تو پيدا گشت معني زانكه تو بيشبان درنده گرگي با شبان لاغر بزي 19 علم و طاعت ورز تا مردم شوي -امروز تو ويحكا-- مانند مردم زير ديبا و خزي 20 پروز ------------------------------------جان علم باشد علم جو -از بهر انك جامه بي-مقدار و قيمت گردد از بيپروزي 21 مال و ملك و زور تن دايم نماند كاين همه پيرزيهااند- و بس بي-قدر باشد پيرزي 22 عاجزي گرگي است اي غافل كه او مردم خورد عاجز اءي بيگمان هر-چند كاك-نون معجزي 23 دير بر-نايد تو را كاندر بيابان اوفتي خانه اكنون كن پر از بر كاندر اين بر بروزي 24 پند حجت را بخوان و درس كن زيرا كه هست چون قران از محكمي وز نيكوي وز موجزي genre Q 1 امد و-------- پيغام حجت گوش-دار اي ناصبي پاسخش ده گر تواني سر مخار اي ناصبي 2 هرچه	482	-874110607582538054	754	1144.5	591	994	75.85513305664062	139	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms434	false	-3498583470109044145	60	296	274	1386	1410	301	اي ناصبي-- امتي مر-بوحنيفه و شافعي را از رسول شرم نايد مرت---را زين زشت------------------------------------ ك-ار اي ناصبي-- بوحنيفه و شافعي را بر-حسين و بر-حسن چون گريدي همچو-بر شكر شخار اي ناصبي 15 هر حكيمي كاين شنوداز تو چگويد گويدت خاكساري خا كساري خاكسار اي ناصبي بود يزدان از محمد از علي اولاد او --تو بروني با امامت زين قطار اي ناصبي چ---ون ننازم بهر داماد-و وصي-و اولاد-او گر بنازي تو بتازه--- پيشكار اي ناصبي--- نيست جز بهر ابوبكر و عمر با من ت--را نه لجاج و-نه مري -و خار-خار اي ناصبي--- گر مر ايشان را همي تو -يار پيغمبر نهي من بگويم اين سخن در اشكار اي ناصبي 20 گ--------------------------------------رچه اندر رشتها در هم كشندش كي بود سنگ هر گز يار در شاهوار اي ناصبي گ---رچه بر-دينار و در هم صورت مردم كنند يار مردم باشد ان نيكو نگار اي ناصبي و ر---حديث غار گوءي نيست اين -فضل و نه فخر حجت او پيش من چربك ميار اي ناصبي زا--نكه پبغميرشب معراج تابر ساق عرش از-شرف شد نه ز-خفتن شدب---غار اي ناصبي--- زي تو گر-ياران چهارند از ره دين سوي من نيست جز-حيدر امامي نه سه يار اي ناصبي 25 زانكه ماهر چند ديوار-است مزگت را چهار قبله يك ديوار داريم از چهار اي ناصبي image file0481NasirKhusrawDiwan_0466png از يس پيغمبر-ان باشد خليفه كو بود هم مبارز هم ب--علم اندر سوار اي ناصبي از----علي علم و-شجاعت سوي امت ظاهر-است روشن و معروف و پيداچ-ون نهار-اي ناصبي	434	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms483	true	-661529829458471171	2	276	6	1141	1243	300	اي ناصبي 7 امتي مر بوحنيفه و شافعي را از رسول شرم نايد مر تو را زين زشت كار اي ناصبي 8 مصطفي بر گردن و اندر كنار اي ناصبي 9 بوحنيفه و شافعي را بر حسين و بر حسن چون گزيدي همچو بر شكر شخار اي ناصبي 10 نور--------------------------------------------------------------------- يزدان از محمد وز علي اولاد اوست تو بروني با امامت زين قطار اي ناصبي 11 چون ننازم بهر داماد و وصي و اولاد او گر بنازي تو به يار و پيشكار اي ناصبي 12 نيست جز بهر ابوبكر و عمر با من تو را نه لجاج و نه مري نه خار خار اي ناصبي 13 گر مر-ايشان را تو هريك يار پيغمبر نهي من نگويم جز كه حق و اشكار اي ناصبي 14 همچو او هر يك رسول كردگار اي ناصبي 15 گرچه اندر رشته- دري-- كشندش كي بود سنگ هر-گز يار در شاهوار اي ناصبي 16 گرچه بر ديوار و بر در صورت مردم كنند يار مردم باشد ان نيكو-نگار اي ناصبي 17 ور حديث غار گوءي نيست اين افضل و نه فخر حجتاور پيش من چربك ميار اي ناصبي 18 انكه پيغمبر به زي------ر ساق عرش از شرف شد نه ز خفتن شد به غار اي ناصبي 19 زي تو گر ياران چهارند از ره دين سوي من نيست جز حيدر امامي نه سه يار اي ناصبي 20 زانكه ما هرچند ديوار است مزگت را چهار قبله يك ديوار داريم از چهار اي ناصبي 21 از پ-------------------------------------س پيغمبر ان باشد خليفه كو بود هم مبارز هم به علم اندر سوار اي ناصبي 22 از علي علم و شجاعت سوي امت ظاهر است روشن و معروف و پيدا چون نهار اي ناصبي	483	-874110607582538054	924	1523.5	718	1253	73.7430191040039	199	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms435	false	-3644776712883195209	34	211	165	993	1465	301	و بي بر چنار اي ناصبي ن------------ا محمد بود و-جز حيدر نبود م- مح-د را ز ايزد رازدار اي ناصبي---------------------------------------------------------------------------- اي در يغا چون كه نامد-سوي بكروزيدوعمرو زاتسمان صمصام تيز-و ذو الفقار-اي ناصبي ----وز خيبر چون كه بوبكر و عمر ان دو نكند بل علي كند ان قوي در از- حصار-اي ناضي يبري را ---------------------------------------------------------------------------------خط ازادي زپيغمبر كه داد جز علي كو-بد وزيز-- هوشيار اي ناصبي 10 فخر بر ديگر-جهودان خيبري را-خط اوست بنگر اينك گر نداري استوار اي ناصبي --------------------------------------------------------------------------------چون پديد امد ب--خندق برق تيغ ذوالفقار گشت حلق عمر-و عنتر لال-زار اي ناصي عون گريزي از علي كوشير دين ايزداست گر نگشتستي بدين اندر حمار اي ناصبي هر كه مرد-است از-جهان دل با-علي دارد مگر تو كه با مردان نباشي در شمار اي ناصبي هم---چنان انگه بر اورد از سر-كافر علي من بر ارم ازسر من بر ارم ازسرت گرد و دمار اي ناصبي 15 شاد چون گشتي براندندم ب--قهر-از بهرد-ين از-ضياع خويش و از-دار-و عقار اي ناصبي ---تا قرار من زبهر دين بيمگانست------------ نيست جزبيم---گان علم و حكمت را قرار اي ناصبي ون زمشكلهات پرسم	435	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms484	true	-2535994436340891756	27	265	102	1123	1288	300	و بي-بر چنار اي ناصبي 26 راز ايزد با محمد بود و جز حيدر نبود مر محمد را ز ا-مت رازدار اي ناصبي 27 گر ز پيغمبر بجز فرزند حيدر كس نماند تا قيامت رازدار و يادگار اي ناصبي 28 اي در-يغا چون-كه نامد سوي بوبكر و عمر زا--سمان صمصام تيز و ذو-الفقار اي ناصبي 29 روز خيبر چون-كه بوبكر و عمر ان در نكند تا علي كند ان قوي در زان حصار اي ناصبي 30 عمر و بن معدي كرب را روز حرب پيش پيغمبر گريز از كارزار اي ناصبي 31 از پيمبر خيبري را خط ازادي-------- كه داد جز علي كو بد وزير و هوشيار اي ناصبي 32 فخر بر ديگر جهودان خيبري را خط اوست بنگر ا-نك گر نداري استوار اي ناصبي 33 چون گريزي از علي كو شير دين ايزد است گر نگشتهستي به ديناندر حمار اي ناصبي 34 چون پديد امد به خندق برق تيغ ذوالفقار گشت روي عمر و عنتر لالهزار اي ناصبي 35------------------------------------------------------------------ هر كه مرد است از جهان دل با علي دارد مگر تو كه با مردان نباشي در شمار-اي ناصبي 36 هنچنان انگه بر-اورد از سر كافر علي من بر ارم از --------------سرت گرد و دمار-اي ناصبي 37 شاد چون گشتي براندندم به قهر از بهر دين از ضياع خويش و از دار و عقار-اي ناصبي 38 تا قرار من -به------ يمگان است ميدانم كه نيست جز به يمگان علم و حكمت را قرار-اي ناصبي 39 زانكه در عالم	484	-874110607582538054	657	983.5	514	1130	58.14159393310547	129	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms435	false	-3644776712883195209	218	301	1026	1465	1465	301	بي ازار اي ناصبي ---طبع خر-داري تو حكمت را كسي بر-طبع تو بست نتواند ب--سيصد رش نوار اي ناصبي---------------------------------------------------------------------------- تا قيامت بر مكافات فعال زشت تو اين قصيده مر ث--را از من -ثار اي ناصبي بحر هزج مسدس مقبوض محذوف مفعول مفاعلن فعولن ان ختلي مرد شايگاني معروف شده بي--اسباني-- در گردنش از عقيق تعويذ بر-سرش كلاه ارغواني بر---روي نكوش چشم رنگين چون بر-گل زرد خون چكاني بري---شت فگنده چون-عروسان زربفت رداي پرنياني image file0481NasirKhusrawDiwan_0467png بسيار تكوتر از عروسان مردي--ست بي--يري و-	435	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms485	true	-658868262013285722	0	108	0	470	1288	300	بي-ازار اي ناصبي 42 طبع خر داري تو حكمت را كسي بر طبع تو بست نتواند به سيصد رش نوار اي ناصبي 43 چون بياءي سوي من با مزه خرماءي همي چند باشي بيمزه همچون خيار اي ناصبي 44 تا قيامت بر مكافات فعال زشت تو اين قصيده بس تو را از من نثار اي ناصبي genre Q 1 ان جنگ----------------------------------ي مرد شايگاني معروف شده به پاسباني 2 در گردنش از عقيق تعويذ بر سرش كلاه ارغواني 3 بر روي نكوش چشم رنگين چون بر گل زرد خون چكاني 4 بر پشت فگنده چون عروسان زربفت رداي پرنياني 5-------------------------------------- بسيار نكوتر از عروسان مردي است به پيري و	485	-874110607582538054	340	529.5	268	543	62.6151008605957	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms436	false	-5906135245099414695	0	148	0	727	1460	301	جواني بي -زن نخورد طعام هرگز از بس لطف و ز مهرباني نا---زنده هميشه چون سواري با بانگ و-نشاط و-شادماني-- واندري-س خويش دو-علامت كرد- است بي--اي خسرواني-- الوده ب--خون كلاه و-طوقش اين--ست ز پردلي نشاني--- نه لشكري--ست اين مبارز بل خجده لبست-- شايگاني--- از گوشها بام دوش رازي با من بگشاد بس نهاني--- گفتا كه ب--شب چرا نخسبي وز-خواب و-قرار-چون-رماني--- يا خود نكني طلب ز--ياران داد خور از--ين جهان فاني--- نوروز ببين كه روي پستان شست---ست ب--اب زندگاني--- واراسته شد چو--نقش ماني ان خاك سياه پاسباني بر----سر بنهاد بار ديگر نو نرگ- تاج اردواني--- درويش و-ضعيف شاخ بادام كرد -است كنار پر شياني--- گيتي ب--مثل بهشت گشت---ست هرچند كه نيست جاوداني ---چون شاد--نءي چومر-دمان تو يا تو نه ز-جنس مردماني--- ان مي طلبد همي و ان گل چون تون-ه چنين و نه چتاني ---چون كار تو ك- نديد كاري امروز تو نادر الزماني ق---و زاهدي و-سوي كروهي بدتر	436	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms485	true	-658868262013285722	108	300	470	1288	1288	300	جواني 6 بيزن نخورد طعام هرگز از بس لطف و ز مهرباني 7 تا زنده هميشه چون سواري با بانگ و نشاط و شادماني 8 واندر پس خويش دو علامت كرده است به پاي خسرواني 9 الوده به خون كلاه و طوقش اين است ز پردلي نشاني 10 نه لشكري است اين مبارز بل حجرگي است و شايگاني 11 از گوشه- بام دوش رازي با من بگشاد بس نهاني 12 گفتا كه به شب چرا نخسپي وز خواب و قرار چون رماني 13 يا چون نكني طلب چو ياران داد خود از اين جهان فاني 14 نوروز ببين كه روي بستان شسته است به اب زندگاني 15 واراسته شد چون نقش ماني ان خاك سياه باستاني 16 بر سر بنهاد بار ديگر نو نرگس تاج اردواني 17 درويش و ضعيف شاخ بادام كرده است كنار پر شياني 18 گيتي به مثل بهشت گشته است هرچند كه نيست جاوداني 19 چون شاد نهاي چو مردمان تو يا تو نه ز جنس مردماني 20 ان مي-طلبد همي و ان گل چون تو نه چنين و نه چناني 21 چون كار تو كس نديد كاري امروز تو نادر-الزماني 22 تو زاهدي و سوي گروهي بتر--	485	-874110607582538054	688	1069.5	546	823	83.59659576416016	134	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms436	false	-5906135245099414695	149	301	733	1460	1460	301	و زندخواني بر----دين حقي و-سوي جاهل بر-سيرت و-كيش هندواني--- سودت نكند و فا چو-دشمن از تو ب--جفا برد گماني--- سنگ--ست و-سفال بردل او گر بر-سر او شكر فشاني ---زين رنج ت--را رها نيارد جز حكم و-قضاي اسماني--- گفتم كه ب--هر سخن كه گفتي زي مرد خرد ز-راستاني--- خوابم نبرد همي --ازيراك شد راز فلك مرا عياني ---بشنودم راز او چو ايزد برداشت زگوش من كراني image file0481NasirKhusrawDiwan_0468png كيتي بشنو كه مي چك--ويد با بي دهني و بي زهاني ك---ويد كه مخسب خوش ازيرا من منزلم و تو كارواني هرك ا-و سخن جهان شنيد--است خوار است ب--سوي او-اغاني ---غره چه شوي ب--دانش خويش چون خط خداي بر-نخواني ز---يرا كه دگر كسان بدانند ان چيز كه تو همي-بداني و --اكنون كه شنيدم از جهان من ان نكتها خوب رايگاني--- كي غره شود دل حزينم زين پس ب--بهار بوستاني--- خوش ما وشب كسي كه او-را كرد -است زمانه ميزباني--- من دين ندهم ز-بهر دنيا-	436	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms486	true	4411926906458593978	2	186	7	770	1240	300	و زندخواني 23 بر دين حقي و سوي جاهل بر سيرت و كيش هندواني 24 سودت نكند و-فا چو دشمن از تو به جفا برد گماني 25 سنگ است و سفال بردل او گر بر سر او شكر فشاني 26 زين رنج تو را رها نيارد جز حكم و قضاي اسماني 27 گفتم كه به هر سخن كه گفتي زي مرد خرد ز راستاني 28 خوابم نبرد همي كه زيرا- شد راز فلك مرا عياني 29 بشنودم راز او چو ايزد برداشت زگوش من گراني 30 گ-------------------------------------يتي بشنو كه مي چه گويد با بي-دهني و بي-زباني 31 گويد كه مخسپ خوش ازيرا من منزلم و تو كارواني 32 هركو سخن جهان شنوده است خوار است به سوي او اغاني 33 غره چه شوي به دانش خويش چون خط خداي بر نخواني 34 زيرا كه دگر كسان بدانند ان چيز كه تو همي بداني 35 واكنون كه شنودم از جهان من ان نكته- خوب رايگاني 36 كي غره شود دل حزينم زين پس به بهار بوستاني 37 خوش باد شب كسي كه او را كرده است زمانه ميزباني 38 من دين ندهم ز بهر دنيا	486	-874110607582538054	659	1048.0	518	805	81.86335754394531	141	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms437	false	8850542883724058318	0	94	0	425	1456	301	فرشم نه بكار و نه اواني--- الفنجم خير تا توانم از بيم زمان نا تواني--- اي انكه همي ب--لعنت من اواز بر اسمان رساني--- از تو بكشم عقاب دنيا از بهر ثواب ان جهاني دل----خوش چه بوي بدانكه ناصر ماند--است غريب و-مندخاني--- اگاه ن-ءي كز--ين تصرف بر سود منم تو بر زياني--- من همچو نبي ب--غارم و-تو چون دشمن اوب---خان و-ماني--- روزي بچشي جزاي فعلت رنجي كه همي مرا چشاني--- جاءي كه خطر-ندارد ان جا نه سيم زده نه زر كاني وان --جا نرود مگر-كه طاعت نه مهتري و-نه با فلاني--- پيش ار قران	437	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms486	true	4411926906458593978	186	300	770	1240	1240	300	فرشم نه بكار و نه اواني 39 الفنجم خير تا توانم از بيم زمان نا-تواني 40 اي انكه همي به لعنت من اواز بر اسمان رساني 41 از تو بكشم عقاب دنيا از بهر ثواب ان جهاني 42 دل خوش چه بوي بدانكه ناصر مانده است غريب و مندخاني 43 اگاه نهاي كز اين تصرف بر سود منم تو بر زياني 44 من همچو نبي به غارم و تو چون دشمن او به خان و ماني 45 روزي بچشي جزاي فعلت رنجي كه همي مرا چشاني 46 جاءي كه خطر ندارد ان-جا نه سيم زده نه زر كاني 47 وانجا نرود مگر كه طاعت نه مهتري و نه با فلاني 48 پيش ار قران-	486	-874110607582538054	414	688.0	324	473	87.52642822265625	93	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms437	false	8850542883724058318	94	301	425	1456	1456	301	و بررس از من از مشكل و-شرحش و-معاني--- بنكوه مرا اگر ندانم به زانكه تو بي خرد براني ل---يكن تونءي ب----علم مشغول مشغول ب--طاق و-طيلساني--- اي مسكين حجت خراسان برخوك- رمه مكن شباني--- كي گيرد پند جاهل از-تو در-شوره نهال چون نشاني بحر هزج مسدس اخرب مفعول مفا علن مفا عيلن ديوي--ست جهان پير و غداري ك-ش نيست ب--مكر-1 جادءي-كاري image file0481NasirKhusrawDiwan_0469png باغي--ست پر از-گل طري ليكن بنهفته ب--زير هر گلي خاري-- گر نيست مراد خستن دستت زين باغ بسند كن ب--ديداري-- اين بلعجبي--ست خوش كجا باشد از بازي او مگر كه نظاري-- زنهار مشو فتنه برو 1زيرا حوري--ست ز دور و-خوب-گفتاري ليكن چوبدام خويش اوردت گرگيست بفعل و زشت كفتاري بشكست هزار بار پيمانت اگه نشدي ز خوي او-باري----------------------------------------------------------- صد سالت اگر ز-مكر او گويم خوانده نشود خطي ز-طوماري-- روز-و شب بيخ ما همي-برد غمري نرم--ست و گول طراري--- هر روز يكي لباس نو پوشد از بهر فريب نو خريداري ر---وزي سقطي شكار او باشد روزي شاهي و نام-برداري--- فرقي نكند ميان نيك-و بد مستي نشناسد او ز هشياري--- ماري--ست كزو ك-ي نخواهد رست از خلق جهان بحمله و ياري ---زين پيش جز-از وفاي ازادان كاريش نبود نه بياواري مر----طغرل تركمانو ج-غري ر- با بخت نبود-و با مهي كاري--- استاده بدي بي--اميان شيري بنشسته بعز---	437	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms487	true	6362112269500955454	0	255	0	1067	1267	300	و بررس از من از مشكل و شرحش و معاني 49 بنكوه مرا اگر ندانم به زانكه تو بي-خرد براني 50 ليكن تو نهاي به علم مشغول مشغول به طاق و طيلساني 51 اي مسكين حجت خراسان بر خوگ رمه مكن شباني 52 كي گيرد پند جاهل از تو در شوره نهال چون نشاني genre Q 1------------------------------- ديوي است جهان پير و غداري كهش نيست به مكر و جادوي ياري 2-------------------------------------- باغي است پر از گل طري ليكن بنهفته به زير هر گلي خاري 3 گر نيست مراد خستن دستت زين باغ بسند كن به ديداري 4 اين بلعجبي است خوش كجا باشد از بازي او مگر كه نظاري 5 زنهار مشو فتنه برو -زيرا حوري است ز دور و خوب گفتاري 6---------------------------------------------- بشكست هزار بار پيمانت اگه نشدي ز خوي او باري 7 ليكن چو به دام خويش اوردت گرگي است به فعل و زشت كفتاري 8 صد سالت اگر ز مكر او گويم خوانده نشود خطي ز طوماري 9 روز و شب بيخ ما همي برد غمري نرم است و گول طراري 10 هر روز يكي لباس نو پوشد از بهر فريب نو خريداري 11 روزي سقطي شكار او باشد روزي شاهي و نام برداري 12 فرقي نكند ميان نيك و بد مستي نشناسد او ز هشياري 13 ماري است كزو كسي نخواهد رست از خلق جهان بجمله -دياري 14 زين پيش جز از وفاي ازادان كاريش نبود نه بباواري 15 مر طغرل تركمان و چغري را با تخت نبود و با مهي كاري 16 استاده بدي به باميان شيري بنشسته به عز	487	-874110607582538054	878	1394.5	693	1185	74.09282684326172	186	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms438	false	6546770239570854149	0	36	0	182	1446	301	در بشير شاري--- بر هر طرفي نشسته هشياري گسترده ب--داد-و عدل اتاري--- از فعل بد خسان اين امت ناگاه چنين بخاست اواري--- ابليس لعين بدين زمين اندر ذريت خويش ديد بسياري يك----چند ب--زاهدي پديد امد بر-صورت	438	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms487	true	6362112269500955454	255	300	1067	1267	1267	300	در بشير شاري 17 بر هر طرفي نشسته هشياري گسترده به داد و عدل اثاري 18 از فعل بد خسان اين امت ناگاه چنين بخاست اواري 19 ابليس لعين بدين زمين اندر ذريت خويش ديد بسياري 20 يك چند به زاهدي پديد امد بر صورت-	487	-874110607582538054	178	304.0	143	201	88.55721282958984	36	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms438	false	6546770239570854149	36	272	182	1318	1446	301	خوب طيلسان داري--- بگشاد ب--دين درون در-حيلت برساخت ب--پيش خويش بازاري--- گفتا كه اگر-كسي بصدد --وران بود -است ستمگري و جباري ---چون گفت كه لا اله الا-الله نايدش ب--روي هيچ دشواري--- تا هيچ نماند ازو بدين فتوي در بلخ بدي و نه گنهگاري--- وين خلق همه تبه شد و بر-زد هركس ب--دلش ز كفر مسماري 25 هر-زشت و خطاي تو سوي مفتي خوبست---و روا چو-ديد ديناري image file0481NasirKhusrawDiwan_0470png ور زاهدي و ندادء-ي رشوت يا بيش درست همچو ديواري--- گويد كه مرا ب--درد سر دارد هر بي خردي و هر سبكساري و----امروز ب--مهتري برونن امد با درقه و تيغ چون ستمگاري--- گويد كه نبود مر خراسان را زين پيش چو من سريو--دستاري--- خاتون و-بگ و تگين شده اكنون هر ناكس و بنده و پرستاري--- باغي بود-اين كه هر-درختي زو حري بودي و خوب-كرداري---------------------------------------------------------- پر طوطي-و عندليب اشجارش بي هيچ بلا و هيچ-- پيكاري--- ديوي ره يافت اندر--ين بستان بد فعلي و رمن-ي و غداري--- بشكست-و بكند سرو ازاده بنشاند ب--جاي او سپيداري--- ننشست ازان سپس در--ين بستان جزكر كس مرده خوار طياري--- وز شومي او همي برون ايد از شاخ ب--جاي برگ او ماري--- گشتند رهي او ز ناداني هر بي هنري و هر نگونساري--- اقرار ب--بندگي او داده بي هيچ غمي و-هيچ تيماري--- من گشته هزيمتي ب--يمگان در بي هيچ گنه شده ب--زنهاري ---چون ديو ببرد خان---مان از من به زين بجه-ان نيافتم غاري--- ماند--ست چو-من در--ين زمين حيران هر زاهد-و عابدي و دينداري--- بيچاره	438	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms488	true	9133297989331064427	0	300	0	1269	1269	300	خوب طيلسان داري 21 بگشاد به دين درون در حيلت برساخت به پيش خويش بازاري 22 گفتا كه اگر كسي به صد دوران بوده است ستمگري و جباري 23 چون گفت كه لا اله الا الله نايدش به روي هيچ دشواري 24 تا هيچ نماند ازو بدين فتوي در بلخ بدي و نه گنهكاري 25 وين خلق همه تبه شد و بر زد هركس به دلش ز كفر مسماري 26 هر زشت و خطاي تو سوي مفتي خوب است و روا چو ديد ديناري 27------------------------------------- ور زاهدي و ندادهاي رشوت يا-بيش درست همچو ديواري 28 گويد كه مرا به درد سر دارد هر بي-خردي و هر سبكساري 29 و امروز به مهتري برو-ن امد با درقه و تيغ چون ستمگاري 30 گويد كه نبود مر خراسان را زين پيش چو من سري و دستاري 31 خاتون و بگ و تگين شده اكنون هر ناكس و بنده و پرستاري 32 باغي بود اين كه هر درختي زو حري بودي و خوب كرداري 33 در هر چمني نشسته دهقاني اين چون سمني و ان چو گلناري 34 پر طوطي و عندليب اشجارش بي-هيچ بلا و شور و پيكاري 35 ديوي ره يافت اندر اين بستان بد فعلي و ريمني و غداري 36 بشكست و بكند سرو ازاده بنشاند به جاي او سپيداري 37 ننشست ازان سپس در اين بستان جز كرگس مرده-خوار طياري 38 وز شومي او همي برون ايد از شاخ به جاي برگ او ماري 39 گشتند رهي او ز ناداني هر بي-هنري و هر نگونساري 40 اقرار به بندگي او داده بي-هيچ غمي و هيچ تيماري 41 من گشته هزيمتي به يمگان در بي-هيچ گنه شده به زنهاري 42 چون ديو ببرد خان و مان از من به زين به جان نيافتم غاري 43 ماندهاست چو من در اين زمين حيران هر زاهد و عابدي و ب-نداري 44 بيچاره-	488	-874110607582538054	1063	1710.0	840	1316	80.77507781982422	223	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms439	false	-4067889788536817140	0	222	0	1088	1460	301	مثل چو بيماري--- هرچند كه خوار-و رنجها م-نگر زنهار ب--روي ناسيزاوادي ---زنار اگر چه قيمتي باشد خيره كمري مده ب--زناري ---چون كارج-هان چنين فرا-شوبد سر بر كند از جهان جهانداري ---چون دود-بلند شد بهر جاء--ي سر بر زند از ميان او ناري ---اين ديو هزيمتي--ست اينجا در منگر تو-بدانكه ساخت كاچاري--- ان خانه كه عنكبوت بر سازد تا صيد مگ -كند چو-مكاري ب---س زود كندش ساخته ليكن گنجشك بدردي ب--منقاري image file0481NasirKhusrawDiwan_0471png گر باز ب--دام او در اويزد غاري بود ان و سهمگين غاري--- اي باز سييد-- خورده كبكان را مردار مخور ب--سان ناهاري--- بنشين پي كار ازانكه بيگاري به زانكه كني بخيره بيكاري يك----سو كش سر--ازين كشن لشكر بيهوده مرو پس گشن ساري ---اين خوب سخن بخيره از حجت همواره مده ب--هر سخن-خواري بحر مجتث مثمن نخبون ابتر مفا علن فعلاتن مفا علن فعلن اگر زگردش جافي فلك هميتر-سي چنين ب--سان ستوران چرا همي-خفسي اگر ج--ذر نكند سود با-سفاهت او چنين ز-نيك و بد او چرا-همي-يرسي --چرا كه باز نداري چو-مردمان ب--هوش خسيس جان و تنت را-ز نا كسي و خسي بجهد-----و كوشش با-خويشتن بي--اي و بايست اگر ب--كوشش با گردش فلك نه بسي ب----علم بر غرض گردش فلك بر رس اگر ب--كوته قامت همي برو نرسي ب----زير و از برو-پيش وپسن و ب--راست و ب--چپ نكاه كن كه تو اندر ميانها قفسي-- گهي ز-سردي نجم زحل همي-فسري گهي ز-شمس	439	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms489	true	-1648301959700499645	31	299	136	1246	1247	300	مثل چو بيماري 47 هرچند كه خوار و رنجهاي منگر زنهار به روي ناس-زاواري 48 زنار اگر-چه قيمتي باشد خيره كمري مده به زناري 49 چون كار جهان چنين فرا شوبد سر بر كند از جهان جهانداري 50 چون دود بلند شد به هر حالي سر بر زند از ميان او ناري 51 اين ديو هزيمتي است اينجا در منگر تو بدانكه ساخت كاچاري 52 ان خانه كه عنكبوت بر-سازد تا صيد مگس كند چو مكاري 53 پس زود كندش ساخته ليكن گنجشك بدردي به منقاري 54------------------------------------- گر باز به دام او در-اويزد عاري بود ان و سهمگ-ن عاري 55 اي باز سپيد و خورده كبگان را مردار مخور به سان ناهاري 56 بنشين بي كار ازانكه بيكاري به زانكه كني بخيره بيگاري 57 يك سو كش سرت ازين گشن لشكر بيهوده مرو پس گشن ساري 58 اين خوب سخن بخيره از حجت همواره مده به هر سخن خواري genre Q 1 -------------------------------------------اگر زگردش جافي فلك همي ترسي چنين به سان ستوران چرا همي خفسي 2 وگر حذر نكند سود با سفاهت او چنين ز نيك و بد او چرا همي ترسي 3 چرا كه باز نداري چو مردمان به هوش خسيس جان و تنت را ز نا-كسي و خسي 4 به جهد و كوشش با خويشتن به پاي و بايست اگر به كوشش با گردش فلك نه بسي 5 به علم بر غرض گردش فلك بر رس اگر به كوته قامت برو همي نرسي 6 نه زير و از برو پيش و پس و به راست و به چپ نگاه كن كه تو اندر ميانه- قفسي 7 گهي ز سردي نجم زحل همي فسري گهي ز شمس	489	-874110607582538054	943	1501.5	742	1197	78.78028106689453	194	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms439	false	-4067889788536817140	223	301	1092	1460	1460	301	صعب او هميتفي 15--اگر ب--جنس يكي اند و اتش-ند همه ب--فعل چون كه ندارند هيچ هم-جنسي ب----سعد زهره و نحس زحل نگر كه كه داد بدان يكي سعدي و-بدين دگر نحسي اگر----كسيت ب--كار-است كاين بياموزدت درست كردي بر خويشتن كه تو نه كسي و كرب-----دانش اين چيزهات حاجت نيست گر-اين نصيحت كرد-ستت ان يكي طبسي--- تو بر نصيحت ان پيس جاهل پيشين شد-ستي از شرف مردمي بسوي -يسي 20 هگرز هيبر دانا نبود ناداني چو احمد قرشي نيست-	439	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms490	true	-3199534936930697291	1	93	3	401	1239	300	صعب او همي تفسي 8 اگر به جنس يكي-اند و اتشاند همه به فعل چون-كه ندارند هيچ هم جنسي 9 به سعد زهره و نحس زحل نگر كه كه داد بدان يكي سعدي و بدين دگر نحسي 10 اگر كسيت به كار است كاين بياموزدت درست كردي بر خويشتن كه تو نه كسي 11 وگر به دانش اين چيزهات حاجت نيست كز اين نصيحت كردهستت ان يكي طبسي 12 تو بر نصيحت ان تيس جاهل پيشين شدهستي از شرف مردمي -سوي تيسي 13 هگرز همبر دانا نبود ناداني چو احمد قرشي نيست	490	-874110607582538054	344	574.0	271	401	85.78553771972656	68	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms440	false	8013015534246579426	0	165	0	791	1443	301	ايلك بخسي ب-----فضل كوش و بدو-جوي ابروي از انك ب--مال نيست ب--فضل--ست پيشي-و سيسي ن-----گرد دانا گرد و ركاب دانا بوس ركاب مير نبوسي مگر همي ز رسي--- همي-كشدزي--س خويشت اين جهان كه بجوي كهي كهي بروز عواني وگه ب--شب عسسي--- نگاه كن كه از--ين كار-چيست حاصل تو كنون كه برتو گذ شت--ست نجمي و شمسي--- مكن ز-بهر گلوخ-ويشتن هلاك و-مرو ب--صورت بشري در ب--سيرت مكسي image file0481NasirKhusrawDiwan_0472png بسي بكوشي وح-يلت كني و-حرص و ريا كه تا چگونه دهي سه ب--مكر و حيله بسي----- ز مكر و حيلت تو خفته نيست ايزد پاك بخوان و نيك بينديش اية الكرسي ز----كار خويش بينديش پيش ازان- روزي كه جمع باشند ان روز جني و-انسي--- گمان مبر كه -ماند سوي خدا- ان روز ز-كرد-هات ب--مثقال ذرها- منسي--- يكي سخنت بيرسم ب--رمز بي تلبيس كه ان برون برد از-دل خيانت و پيسي--- اگرت خواب نگيرد ز-بهر-چاشت شبي كه در تنور نهندت هريسه يا عدسي--- چرا كه چشم تو-تا روز هيچ نگشايد اگر ز-هول قيامت بدل همي-ترسي ---تو كشتمند	440	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms490	true	-3199534936930697291	93	300	401	1239	1239	300	ايلك تخسي 14 به فضل كوش و بدو جوي ابروي از-انك به مال نيست به فضل است پيشي و سپسي 15 به گرد دانا گرد و ركاب دانا بوس ركاب مير نبوسي مگر همي ز رسي 16 همي كشد ز پس خويشت اين جهان كه بجوي گهي به زور-- عواني گهي به شب عسسي 17 نگاه كن كه از اين كار چيست حاصل تو كنون كه برتو گذشته است نجمي و شمسي 18 مكن ز بهر گلو خويشتن هلاك و مرو به صورت بشري در به سيرت مگسي 19 -------------------------------------بسي بكوشي و حيلت كني و حرص و ريا كه تا چگونه دهي سه به مكر و حيله به سي 20 ز مكر و حيلت تو خفته نيست ايزد پاك بخوان و نيك بينديش اية-الكرسي 21 ز كار خويش بينديش پيش از ان روزي كه جمع باشند ان روز جني و انسي 22 گمان مبر كه بماند سوي خداي ان روز ز كردههات به مثقال ذرهاي منسي 23 يكي سخنت بپرسم به رمز بي تلبيس كه ان برون برد از دل خيانت و پيسي 24 اگرت خواب نگيرد ز بهر چاشت شبي كه در تنور نهندت هريسه يا عدسي 25 چرا كه چشم تو تا روز هيچ نگشايد اگر ز هول قيامت بدل همي ترسي 26 تو كشتمند-	490	-874110607582538054	720	1134.0	563	880	81.81818389892578	156	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms440	false	8013015534246579426	165	301	791	1443	1443	301	جهاني زداس مرگ بترس كنون كه زرد شد-ستي چو گندم نحسي--- بدان بكوش كه گردنت را گشاده كند كنون كه با حشرو--الت اندر--ين حبسي ---همي ب--اتش خواهند برزنت زيراك ب--زور اتش زري شوي جدا زمسي اك--------ر زري نكند بر تو كار----- ان اتش وگر مسي -عنا تا ابد هميبخسي بحر مضارع مثمن اخرب مفعول فا علاتن مفعول فاعلاتن ان قوت جواني -ان صورت بهشت- اي بي خرد-تن من از-دست چون بهش 15 تا--صورتت نكو بود افعال زشت كردي يس فعل را-نكو-كن اكنون كه زشت گشتي ي--شتي ضعيف بودت اين روز گار چون دي طاووس وار بودي-- امروز خاريشتي-- گر جوهريت بودي بر-روي خوبص-ورت ان نيكءي نگشتي هرگز بدل ب--زشتي و -اكنون چو-عاريت بود ان نيكءي ببردند از-دل برون كن اي-تن اين انده و درشتي-- بحري--ست ژرف عالم كشتيش هيكل تو عمرت چو-بادو ك-ردون چون بادبان كشتي-	440	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms491	true	-6121754385727191092	0	154	0	659	1291	300	جهاني زداس مرگ بترس كنون كه زرد شدهستي چو گندم نجسي 27 بدان بكوش كه گردنت را گشاده كند كنون كه با حشر و الت اندر اين حبسي 28 همي به اتش خواهند بردنت زيراك به زور اتش زر----ي جدا شود ز مسي 29 اگر زري نكند------ كار برتو ان اتش وگر مسي بعنا تا ابد همي نچسي genre Q 1-------------------------------------- ان قوت جواني وان صورت بهشتي اي بي-خرد تن من از دست چون بهشتي 2 تا صورتت نكو بود افعال زشت كردي پس فعل را نكو كن اكنون كه زشت گشتي 3 پشتي ضعيف بودت اين روز-گار چون دي طاووس-وار بودي و امروز خارپشتي 4 گر جوهريت بودي بر روي خوب صورت ان نيكوي نگشتي هرگز بدل به زشتي 5 واكنون كه عاريت بود ان نيكوي ببردند از دل برون كن اي تن اين انده و درشتي 6 بحري است ژرف عالم كشتيش هيكل تو عمرت چو باد و گردون چون بادبان كشتي	491	-874110607582538054	558	885.0	442	710	78.591552734375	107	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms441	false	-2012686140458828132	1	123	3	627	1453	301	عطاروار يك-چند از كبر و ناز و كشي سنبل ب--عنبر تر-بر سر همي-سرشتي-- واكنون كه ريسمان كشت ان سنبلت همانا ا-ن زشت ريسمان را بر-دوك مرگ رشتي-- اي جسته دي ز-دستت فردا ب--دست تو نه فردا درود بايد تخمي كه دي بكشتي--- پنجاه سال رفتي از گاهواره تا-گور بر-ناخوشي بريدي راهي بدين شبشتي--1 راهي--ست اين-كه همبر باشد درو ب--رفتن درويش با توانگر با مزگتي كنشتي 1- ليكن دو-راه ايد پيش اين روند گان را كانجا جدا بباشد از دوزخي بهشتي image file0481NasirKhusrawDiwan_0473png رمعدهت اتش امد مشغول-شد بدو دلتاد--ين بدين بهانه از پيش برنوشتي--- فتنه شدي و بي دين بر-اتش غريزي اتش-پرست گشتي چون مرد زردهشتي--- كوشش ب--حيله امد با-خوردنت برابر بي هيچ سود كردي زين شهر بر گذشتي--- گوءي كه من	441	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms491	true	-6121754385727191092	155	300	661	1291	1291	300	عطاروار يك چند از كبر و ناز و گشي سنبل به عنبر تر بر سر همي سرشتي 8 واكنون كه ريسمان گشت ان سنبلت همانا اين زشت ريسمان را بر دوك مرگ رشتي 9 اي جسته دي ز دستت فردا به دست تو نه فردا درود بايد تخمي كه ديش كشتي 10 پنجاه سال رفتي از گاهواره تا گور بر ناخوشي بريدي راهي بدين شبشتي 11 راهي است اين كه همبر باشد درو به رفتن درويش با توانگر با مزگتي كنشتي 12 ليكن دو راه ايد پيش اين روند-گان را كانجا جدا بباشد از دوزخي بهشتي 13 در -----------------------------------معدهت اتش امد مشغول شد بدو دل تا دين بدين بهانه از پيش برنوشتي 14 فتنه شدي و بي دين بر اتش غريزي اتش پرست گشتي چون مرد زردهشتي 15 كوشش به حيله امد با خوردنت برابر بي-هيچ سود كردي زين شهر بر-گذشتي 16 گوءي كه من-	491	-874110607582538054	573	950.0	458	669	85.65022277832031	119	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms441	false	-2012686140458828132	123	301	627	1453	1453	301	ندانم چيزي و بي گناهم نيزت گنه چه بايد چون خويشتن نكشت بايك ----تنه تن خود چون يس همي-نياءي اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتي--- گر در بهشت باشد نادان بي تعبد يس در-بهشت باشد نخجير-و گور دشتي ---چون گور وار دايم بر-خوردن ايستادي اي زشت ديو مردم در خورد تير-وخشي---- اي حجت خراسان بانگت رسيد هرجا گوءي كز اسمان بر-سنگ اوفتاده طشتي بحر هزج مسدس سالم جهانا عهد با من گر چنين بستي نياري ياد از-ان پيمان كه كرد-ستي-- اگر فرزند تو بودم چرا ايدون چو بد-مهران ز-من پيوند بگسستي-- فرود اوردي انچ-ش خود بر اوردي گسستي هر چه كان راخ-ود بپيوستي-- بسي بسته شكستي پيش مني-س چون نگوءي يك شكستها خويش كي بستي 15 بگوءي وانگهي از گفته برگردي بدان-ماند كه گوءي بي هش و مستي-- نگار كودكي را ك-ش ب--من دادي ب--اب پيري از رويم فرو شستي چ----كردم چون نسازد طبع تو با-من بدان ماند كه گوءي نانم و يستي ز---رنج تو نرستم تا برستم من چه چيزي تو كه نه رستي و-نه رستي-- وگر چند از-تو سختي بي-م و محنت ندارم دست-	441	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms492	true	6727667318512893732	0	201	0	865	1288	300	ندانم چيزي و بي-گناهم نيزت گنه چه بايد چون خويشتن بكشتي 17 با يكتنه تن خود چون بس همي نياءي اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتي 18 گر در بهشت باشد نادان بي-تعبد پس در بهشت باشد نخچير و گور دشتي 19 چون گور-وار دايم بر خوردن ايستادي اي زشت ديو مردم در خورد تير وخشتي 20 اي حجت خراسان بانگت رسيد هرجا گوءي كز اسمان بر سنگ اوفتاده طشتي genre Q 1-------- جهانا عهد با من جز چنين بستي نياري ياد از ان پيمان كه كردهستي 2 اگر فرزند تو بودم چرا ايدون چو بد مهران ز من پيوند بگسستي 3 فرود اوردي انچهش خود براو-ردي گسستي هر-چه كان را خود بپيوستي 4 بسي بسته شكستي پيش من پس چون نگوءي يك شكسته -خويش كي بستي -5 بگوءي وانگهي از گفته برگردي بدان ماند كه گوءي بي-هش و مستي 6 نگار كودكي را كهش به من دادي به اب پيري از رويم فرو شستي 7 چه كردم چون نسازد طبع تو با من بدان ماند كه گوءي نايم و پستي 8 ز رنج تو نرستم تا برستم من چه چيزي تو كه نه رستي و نه رستي 9 وگر چند از تو سختي بينم و محنت ندارم دست	492	-874110607582538054	780	1326.5	614	881	88.53575134277344	159	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms442	false	-5745807803358345991	0	90	0	434	1401	301	باز از تو بدين سستي 20 بكوشم تا ز-راه طاعت يزدان ب--بامت بر شوم روزي از--ين يستي ب-----عهد ايزدي چون من وفا كردم ندارم باك اگر تو عهد بشكستي بش-----ستم سال چون ماهي در شستم ب--حلقم در تو اي شستم قوي شستي--- زمانه هر چه دادت باز بستاند تو اي نادان تن من اين ندانستي--- شكم مادرت زندان اول بودت كه اينجا روزگاري بست بنشستي--- گمان بردي كه ان جاي قرار ت-ست ازان بهتر ن--دانستي و نه جستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0474png جهاني يافتي با راحت و روشن چو زان تنگي	442	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms492	true	6727667318512893732	201	300	865	1288	1288	300	باز از تو بدين سستي 10 بكوشم تا ز راه طاعت يزدان به بامت بر شوم روزي از اين پستي 11 به عهد ايزدي چون من وفا كردم ندارم باك اگر تو عهد بشكستي 12 به شستم سال چون ماهي در شستم به حلقم در تو اي شستم قوي شستي 13 زمانه هر-چه دادت باز بستاند تو اي نادان تن من اين ندانستي 14 شكم مادرت زندان اول بودت كه اينجا روزگاري پست بنشستي 15 گمان بردي كه ان جاي قرار توست ازان بهتر نه دانستي و نه جستي 16------------------------------------- جهان- يافتي با راحت و روشن چو زان تنگي-	492	-874110607582538054	386	673.0	300	463	83.36933135986328	79	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms442	false	-5745807803358345991	90	301	434	1401	1401	301	و تاريكي برون جستي--- بدان ساعت كزان- تنگي رها گشتي شنود-ستي كه چون بسيار بگرستي--- ز بيم انكه جاءي بدتر افتادي ندانستي ك-ت اين به زانك ازو رستي--- چه خانه--ست اين كرو-گشت اين گشن لشكر يكي هندو يكي سكزي يكي بستي--- اگر نه بي هش و-مستي ز تاداني از--ين جا چون بگيرد مر ت--را مستي چو----شاخ تر بر رستي و چون نخجيربر----جستي-و شصت از-ساليان رستي1 ب----گاه معصيت بر اسپ نا شايس تونا بايست و ---------هركس را نيايستي--- كنون زين جا هم از-رفتن همي-ترسي نگشتي سير از--ين عمري كه اندستي--- چرا اوراك---ت او كرد اين بلند ايوان ب--طوع و رغبت اي هشيار نپرستي ازين ي-----نجاه و-نه بنگر چه بدح-اصل ت--را اكنون كه حاصل بر سر-شستي و زين جا -چون توان و دست-گه دازي چرا زي دشت محشر توشه نفرستي چ---را امروز چيزي باز يس ننهي چرا ننديشي از بيم تهيدستي--- كه ديو ت-ست اين عالم فريبنده تو در دل ديونا كس را به بتحستي بدست ---ديو دادي دل خطا كردي ب--دست ديو جان خويش را خست 5 ب----جاي خويش بد كردي چه بد كردي كرا شاءي چو مر-خود را نشايستي بكست3----- با فلك بيرون چرا رفتي كجا داري تو با او طاقت كستي--- عدوي توتنست--- اي دل حذر كن زو نتاوي با-كس ار با او نتاوستي ---كمر بسته همي-تازي و مينازي كمر-	442	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms493	true	7579523093893298442	0	253	0	1056	1255	300	و تاريكي برون جستي 17 بدان ساعت كه از تنگي رها گشتي شنودهستي كه چون بسيار بگرستي 18 ز بيم انكه جا-ي ب-تر افتادي ندانستي كهت اين به زان ك-زو رستي 19 چه خانه است اين كزو گشت اين گشن لشكر يكي هندو يكي سگزي يكي بستي 20 اگر نه بي-هش و مستي ز ناداني از اين-جا چون نگيرد مر تو را مستي 21 چو شاخ تر بر-رستي و چون نخچير ر بر جستي و شست از ساليان رستي 22 به گاه معصيت بر اسپ ناشا-----------يست و نابايست مر كس را نپايستي 23 كنون زين-جا هم از رفتن همي ترسي نگشتي سير از اين عمري كه اندستي 24 چرا ان را كهت او كرد اين بلند ايوان به طوع و رغبت اي هشيار نپرستي 25 از اين پنجاه و نه بنگر چه بد حاصل تو را اكنون كه حاصل بر سر شستي 26 وزينجا چون توان و دست گه داري چرا زي دشت محشر توشه نفرستي 27 چرا امروز چيزي باز پس ننهي چرا ننديشي از بيم تهيدستي 28 كه ديو توست اين عالم فريبنده تو در دل ديو ناكس را نپيخستي 29 به دست ديو دادي دل خطا كردي به دست ديو جان خويش را خستي 30 به جاي خويش بد كردي چو بد كردي كرا شاني چو مر خود را نشايستي 31 به كستي با فلك بيرون چرا رفتي كجا داري تو با او طاقت كستي 32 عدوي تو تن است اي دل حذر كن زو نتاوي با كس ار با او نتاوستي 33 كمر بسته همي تازي و مينازي كمر	493	-874110607582538054	871	1441.0	680	1074	81.09869384765625	182	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms443	false	-683699085769975413	36	290	184	1393	1475	302	هستي--- تفكر كن كه تو مر--ودنيها را چو بنديشي ز حال بود فهرستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0475png مفعول فاعلات مفاعيلن اي گرد گرد گنبد طاروني يكبارگي بدين عجبي چوني گر--دان منم ب--حال و تو گردونم2 كردان ن-ءي ب--حال-و تو گردوني-- گر راه نيست سوي تو پيري را مرپ-يري مرا ب-چه قانوني-- زيرا كه روزگار دهد پيري وز زير روز گار تو بيرون اك---نونيان روان و تو برجاءي زيرا كه نيست جسم تو اكنوني در--ويش ت-ست خلق ب--عمر ايراك از عمر بي كناره تو قاروني در--ويش دون بود همه دو نانند اينها و-بر نهاده ب--تو دوني هركس ---كه دون شمارد قارون را از نا كسيش باشد و مجنوني-- فرزند ت-ست خلق و مر-ايشان را تو مادر مبارك و ميموني--- بر راه خلق سوي دگر عالم يكي رباط يا يكي اهوني اي ---پير بر گذشته جواني چون ديوانه وار-غمگن و محزوني--- ديوي--ست كودكي تو بد--يوي بر گر ديو نيستي ز چه مفتوني 15 پنجاه و اند سال شدي اكنون بيرون فگن ز سرت سرا-كوني--- گوءي كه روزگار دگر گون شد اي پير ساده دل تو دگرگوني--- سروي بدي بقدو ب-----رخ لاله اكنون ب--رخ زرير-و ب--قد نوني گ---لگون رخت چو-شست بهار از در بگذشتو گلنگشت1 زگ-لگوني--- مال تو عمر بود بخوردي پاك ان-را بي --فساري و ملعون اك----نون ز-مفلسي-چه نوي چندين بر درد ماني و غم مغبوني--- ان كس كه دي هميت فريغون خواند اك-ون ب--سوي او نه فريغون---- وان را كه نوش و-شهد و شكر-بودي امروز زهر و حنظل و-طاعوني--- با تو فلك ب--جنگ-و شبيخون--ست يس تو-چه مرد جنگ و شبيخوني هر --شب زخونت چون بخورد-لختي چيزي	443	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms494	true	-2055362702033373173	0	299	0	1260	1265	300	هستي 37 تفكر كن كه تو مر بودنيها را چو بنديشي ز حال بود فهرستي genre Q 1--------------------------------------------------- اي گرد گرد گنبد طاروني يكبارگي بدين عجبي چوني 2 گردان منم به حال و نه گردونم گر-دان نهاي به حال و تو گردوني 3 گر راه نيست سوي تو پيري را مر پيري مرا ز چه قانوني 4 زيرا كه روزگار دهد پيري وز زير روز-گار تو بيروني 5 اكنونيان روان و تو برجاءي زيرا كه نيست جسم تو اكنوني 6 درويش توست خلق به عمر ايراك از عمر بي-كناره تو قاروني 7 درويش دون بود همه دو-نانند اينها و بر نهاده به تو دوني 8 هر كس كه دون شمارد قارون را از نا-كسيش باشد و مجنوني 9 فرزند توست خلق و مر ايشان را تو مادر مبارك و ميموني 10 بر راه خلق سوي دگر عالم يكي رباط يا يكي اهوني 11 اي پير بر گذشته جواني چون ديوانه-وار غمگن و محزوني 12 ديوي است كودكي تو به ديوي بر گر ديو نيستي ز چه مفتوني 13 پنجاه و اند سال شدي اكنون بيرون فگن ز سرت سرا كوني 14 گوءي كه روزگار دگر-گون شد اي پير ساده-دل تو دگرگوني 15 سروي بدي به قد و به رخ لاله اكنون به رخ زرير و به قد نوني 16 گلگون رخت چو شست بهار ازو-ر بگذشت- گل بگشت ز گلگوني 17 مال تو عمر بود بخوردي پاك ان را به بيفساري و ملعوني 18 اكنون ز مفلسي چه نوي چندين بر درد مالي و غم مغبوني 19 ان كس كه دي هميت فريغون خواند اكنون به سوي او نه فريغوني 20 وان را كه نوش و شهد و شكر بودي امروز زهر و حنظل و طاعوني 21 با تو فلك به جنگ و شبيخون است پس تو چه مرد جنگ و شبيخوني 22 هرشب زخونت چون بخورد لختي چيزي	494	-874110607582538054	1095	1828.0	857	1321	82.8917465209961	221	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms444	false	-6593326197964002954	0	245	0	1117	1400	301	يس كوت ان رخان طبرخون---- مشغول تن مباش كزو حاصل نايدت چيز جز همه واروني--- از حلق چون گذشت شود يك-ان با نان خشك قليها هاروني--- جان را ب--علم و-طاعت صابون زن جامه -ست مرت---را همه صابوني خاك-----ست مشك و عنبر-و تو-خاكي گر چه ز مشك-و عنبر معجوني--- ملكت نماند و گنج برا فريدون ايمن مباش اگر تو فريدون اف----زونيي كه خاك شود فردا ان بي كمان كمي--ست نه افزوني--- كار خراح-ت خواب و-خوراي--نادان پس خر تءي اگر تو هميدوني م---ردم ز علم و فضل شرف يابد نز-سيم و زر-و از خز طاروق---- از علم يافت نامور افلاطون تا روز حشر نام فلاطوني--- با جاهلان از ارزوي دانش با قال و قيل و حيلت و-افسون---- از جهل خويشتن چو-خود ا گاهي پس سوي خويش-- فتنه و شمعوني--- دانا ب--يك سءال برون ارد جهل نهفته از تو ب--هاموني--- تو سوي خاص خلق سيه سنگي گر-سوي عام لءلء- مكنوني علم-----ست كيمياي بزرگيها شكر كندت اگر همه هپيوني--- شاگرد اهل علم شوي به زانك اكنون رهي و چاكر خاتوني م---ردم شوي بعل--م چو ماذون كو داعي شود ب--علم و ماذوني ذو --النوني از قياس تو-اي حجت درياست علم دينو- تو ذوالنوني بحر هزج مسدس اخرب اي گشته سوار جلد برت-ازي خر-پيش سوار علم چون تازي --تازيت ز بهر علم و دين بايد بي علم يكي--ست تازي ورازي--- گر تازي و علم را ب--دست اري شايد كه بهر -دو سر بيفرازي بي -علم ب--دست نايد از تازي جز چاكري و فسوس و طنازي-- نازت ب-طريق علم دين يابد نازش	444	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms495	true	6561567291732041725	11	300	45	1257	1257	300	پس كوت ان رخان طبرخوني 24 مشغول تن مباش كزو حاصل نايدت چيز جز همه واروني 25 از حلق چون گذشت شود يكسان با نان خشك قليه- هاروني 26 جان را به علم و طاعت صابون زن جامه است مر تو را همه صابوني 27 خاك است مشك و عنبر و تو خاكي گر-چه ز مشك و عنبر معجوني 28 ملكت نماند و گنج برا-فريدون ايمن مباش اگر تو فريدوني 29 افزونيي كه خاك شود فردا ان بيگ-مان كمي است نه افزوني 30 كار خر است خواب و خور اي نادان پس خر توي اگر تو هميدوني 31 مردم ز علم و فضل شرف يابد نز سيم و زر و از خز طاروني 32 از علم يافت نامور افلاطون تا روز حشر نام فلاطوني 33 با جاهلان از ارزوي دانش با قال و قيل و حيلت و افسوني 34 از جهل خويشتن چو خود ا-گاهي پس سوي خويشتن فتنه و شمعوني 35 دانا به يك سءال برون ارد جهل نهفته از تو به هاموني 36 تو سوي خاص خلق سيه-سنگي گر سوي عام لولوي مكنوني 37 علم است كيمياي بزرگيها شكر كندت اگر همه هپيوني 38 شاگرد اهل علم شوي به زان كاكنون رهي و چاكر خاتوني 39 مردم شوي به علم چو ماذون كو داعي شود به علم ز ماذوني 40 ذوالنوني از قياس تو اي حجت درياست علم دين و تو ذوالنوني genre Q 1-------- اي گشته سوار جلد بر تازي خر پيش سوار علم چون تازي 2 تازيت ز بهر علم و دين بايد بيع-لم يكي است رازي و تازي 3 گر تازي و علم را به دست اري شايد كه به هردو سر بيفرازي 4 بيعلم به دست نايد از تازي جز چاكري و فسوس و طنازي 5 نازت ز طريق علم دين بايد نازش-	495	-874110607582538054	1048	1750.0	816	1228	85.3420181274414	216	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms444	false	-6593326197964002954	246	301	1122	1400	1400	301	ب--شعر اهوازي-- اي بر-ره بازي اوفتاده بس يك ره برهي ازين ره بازي image file0481NasirKhusrawDiwan_0477png از طاعت خفته-- و بر بازي چون باز ب--ابر ير بي--روازي-- بازي--ست زمانه بس رباينده با باز زمانه چون كني بازي ي--ازي رسني نه معتمد باشد پس بگسلد اين رسنت ايا غازي--- اي ديو دوان چرا نميبيني از جهل-	444	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms496	true	4789295120022536624	2	64	7	268	1272	300	به شعر اهوازي 6 اي بر ره بازي اوفتاده بس يك ره برهي ازين ره بازي 7-------------------------------------- از طاعت خفتهاي و بر بازي چون باز به ابر بر به پروازي 8 بازي است زمانه بس رباينده با باز زمانه چون كني بازي 9 بازي رسني نه معتمد باشد بس بگسلد اين رسنت ايا غازي 10 اي ديو دوان چرا نميبيني از جهل	496	-874110607582538054	235	384.0	183	299	78.5953140258789	48	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms445	false	-1665188970385253002	0	209	0	953	1458	301	نشيب دهر از افرازي--- تازنده زمان چو ديو ميتازد تو از پس ديو خيره ميتازي ب---ازي ز كجات مي فراز ايد اي مانده ب--قعر چاه صد بازي--- رازي--ست بزرگ زير چرخ اندر بي دين تو نه اهل ان چنان رازي ا---نبازانند دينت با دنيا چون با تن ت-ست جان با--نبازي د---نيا بتك ا--ندر است دينت كو بي دين ب--جهان چرا همي-نازي 10 غرقه شده ب----بحر دنيا در يا هيچ همي بد--ين نپردازي--- با از هگرز دين نياميزد تو رانده ز دين ب--لشكر ازي ---اواز گلوي بخت شوم از است تو فتنه شده برين به اوازي--- غمز است هر انچه- از ميگويد مشنو ب--گزاف از از غمازي ي---ا دهر كه با تو حيل-ها سازد اي غره شده چرا همي-سازي 1--بنگر كه جهانت ميبينجامد هر-روز تو كار نو چه اغازي--- ان را ك-ت از و همي-رسد خ-اري اي خ-اري دوست خيره چ--نوازي--- اي بوده زبون تن ز بهر-تن همواره چرا زبون بزازي ---اين جاهد را ب--بز چون پوشي در طاعت و علم چونش نگذاري تا----كي بود اين بنا طرازيدن چون خوابگه قديم نطرازي--- اي حجت كار دل خرد باشد همواره تو زين بدل در ين--كازي بحر مضارع مسدس مكفوف مقعول فاعلات مفا عيلن بر مرك-ي ب--تندي شيطاني گشتم بگرد دهر فراواني-- انديشه بود اسپ من و عقلم او-را سوار همچو سليماني	445	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms496	true	4789295120022536624	64	298	268	1266	1272	300	نشيب دهر از افرازي 11 تازنده زمان چو ديو ميتازد تو از پس ديو خيره ميتازي 12 بازي ز كجات مي-فراز ايد اي مانده به قعر چاه صد بازي 13 رازي است بزرگ زير چرخ اندر بي-دين تو نه اهل ان چنان رازي 14 انبازانند دينت با دنيا چون با تن توست جان به انبازي 15 دنيا به تگ اندر است دينت كو بي-دين به جهان چرا همي نازي 16 غرقه شدهاي به بحر دنيا در يا هيچ همي به دين نپردازي 17 با از هگرز دين نياميزد تو رانده ز دين به لشكر ازي 18 اواز گلوي بخت شوم از--ست تو فتنه شده برين به اوازي 19 غمز است هر انچهت از ميگويد مشنو به گزاف از از غمازي 20 با دهر كه با تو حيلهها سازد اي غره شده چرا همي سازي 21 بنگر كه جهانت ميبينجامد هر روز تو كار نو چه اغازي 22 ان را كهت از-و همي رسد خواري اي خواري-دوست خيره چه نوازي 23 اي بز و زبون تن ز بهر تن همواره چرا زبون بزازي 24 اين جاهل را به بز چون پوشي در طاعت و علم خويش نگدازي 25 تا كي بود اين بنا طرازيدن چون خوابگه قديم نطرازي 26 اي حجت كاز--- خرد باشد همواره تو زين بدل در اين كازي genre Q 1--------------------------------- بر مركبي به تندي شيطاني گشتم بگرد دهر فراواني 2 انديشه بود اسپ من و عقلم او را سوار همچو سليماني	496	-874110607582538054	874	1458.5	681	1041	83.95773315429688	173	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms446	false	4414861673420538808	5	140	30	770	1596	301	شيري دگر ز ديگر-يستاني--- دامي نهاده ديدم هر-يك را وز-بهر صيد ساخته د كاني--- هر مفلسي نشسته ب--صرافي پر-باد- كرده ساءلي انباني ---دعوي همي-كنند ب--بزازي هرنا كسي و عاجز-و عرياني بي --تخم و بي ضياع يكي ورزه از-خويشتن بساخته دهقاني--- بيهيچ علم و-هيچ حقومندي در-پيشگه نشسته چو لقماني از----علم جز-كه نام نداند چيز اين حال را كه داند درماني--- چون كاغذ سپيد كه بري-شتش باشد ب--زرق ساخته عنواني--- اي بانگ بر-گرفته ب--دعويها چند انكه مينبايد چنداني--- بسمان ز بانگ دست مغنيبس هات هزاردستان دستاني گربا----نگ بي معانيمان بايد انگشت بر زنيم ب--پنگاني هرعيبها ز------جوشن اقوالت- دارم ز-علم ساخته پيكاني--- نه مرد بار نامه و تزويرم از-ماه-ي شناسم ثعباني ---دين ديگر-است و-نان طلبي ديگر بگذار-دين و رو سيس ناني ---دين گوهري--ست خوب كه عقل او-را كان الهي--ست عجب كاني image file0481NasirKhusrawDiwan_0479png كاني كه با-خرندها اين	446	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms497	true	-235056544438871179	128	300	550	1328	1328	300	شيري دگر ز ديگر پستاني 14 دامي نهاده ديدم هر يك را وز بهر صيد ساخته د-كاني 15 هر مفلسي نشسته به صرافي پر باده كرده ساءلي انباني 16 دعوي همي كنند به بزازي هر ناكسي و عاجز و عرياني 17 بيتخم و بي-ضياع يكي ورزه از خويشتن بساخته دهقاني 18 بيهيچ علم و هيچ حقومندي در پيشگه نشسته چو لقماني 19 از علم جز كه نام نداند چيز اين حال را كه داند درماني 20 چون كاغذ سپيد كه بر پشتش باشد به زرق ساخته عنواني 21 اي بانگ بر گرفته به دعويها چندان كه مينبايد چنداني 22 بسمان ز بانگ دست مغنيبس هات هزاردستان دستاني 23 گر بانگ بي-معانيمان بايد انگشت بر-زنيم به پنگاني 24 هر غيبهاي ز جوشن قولت را دارم ز علم ساخته پيكاني 25 نه مرد بار-نامه و تزويرم از ماهيي شناسم ثعباني 26 دين ديگر است و نان طلبي ديگر بگذار دين و رو سپس ناني 27 دين گوهري است خوب كه عقل او را كان الهي است عجب كاني 28 ك-------------------------------------اني كه با خرنده- اين-	497	-874110607582538054	660	1022.0	537	822	80.2919692993164	126	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms446	false	4414861673420538808	140	301	770	1596	1596	301	گوهر عهدي عظيم گيرد و پيماني--- مر گوهر خرد را نپساود نه هيچ مدبري و-نه شيطاني--- در باز كرد سوي من اين كان را بگشاد قفل بسته سخنداني--- دست سخن ببست و ب--من دادش هر گز چنين نكرد كس احساني ب---نده بدين شد--است سخن پيشم نارد بدانچه خواهم عصياني--- من چون زبان ب--قول بگردانم اندر سخن پديد شود جاني ---چون گشت حال خلق حهان يارب بفرست در-جهانت نگهباني--- كس ننگرد-همي ب--سوي دينت وز راستي نداند بهتاني--- متواري--ست و-خوار-و فرومانده هرجا-كه هست پاك مساماني--- اي كرده خيره خيره تاح----يران چون خويشتن معطل و حيراني--- بنديش تابرا--نچه همي-گوءي از-عقل ه-ت نزد-تو ميزاني--- غره شدي بدانچه يستديدت هر-كاهلي خسيس تن اساني هر --چيز با-قرين خود ارامد جغدي---- قرار كرده بويراني اين-----ست ان مثل كه فرو نامد خر بنده جزب---خان شترباني بر----طاعت مطيع همي-خندد مانند نيستت بجز از ماني ت---اوان اين سخن بدهي فردا تاواني و چه منكر تاواني ---از منزل شريعت رفت-ستي و-ندر نهاده سر ب--بياباني--- اعني كه من جدا-شوم از-عامه راءي دگر بگيرم-	446	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms498	true	5529736585285094311	0	205	0	916	1301	300	گوهر عهدي عظيم گيرد و پيماني 29 مر گوهر خرد را نسپارد نه هيچ مدبري و نه شيطاني 30 در باز كرد سوي من اين كان را بگشاد قفل بسته سخنداني 31 دست سخن ببست و به من دادش هر-گز چينن نكرد كس احساني 32 بنده بدين شده است سخن پيشم نارد بدانچه خواهم عصياني 33 من چون زبان به قول بگردانم اندر سخن پديد شود جاني 34 چون گشت حال خلق جهان يارب بفرست در جهانت نگهباني 35 كس ننگرد همي به سوي دينت وز راستي نداند بهتاني 36 متواري است و خوار و فرومانده هرجا كه هست پاك مسلماني 37 اي كرده خير خ-يره تو را حيران چون خويشتن معطل و حيراني 38 بنديش تا بر انچه همي گوءي از عقل هست نزد تو ميزاني 39 غره شدي بدانچه پسنديدت هر كاهل- خسيس تن اساني 40 هرچيز با قرين خود ارامد جغدي گرد قرار به ---ويراني 41 اين است ان مثل كه فرو نايد خر بنده جز به خان شترباني 42 بر طاعت مطيع همي خندد مانند نيستت بجز از ماني 43 تاوان اين سخن بدهي فردا تاواني و چه منكر تاواني 44 از منزل شريعت رفتهستي واندر نهاده سر به بياباني 45 اعني كه من جدا شوم از عامه رايي دگر بگيرم	498	-874110607582538054	789	1302.5	632	922	85.57483673095703	154	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms447	false	-1358684359503739754	0	87	0	431	1418	301	و سامان---- اي كرده خمر مغزت---را خيره مستي تو در-ميانها مستاني ---در مغز پرفساد كجا ايد جز كز خيال فاسد مهماني--- اي حجت خراسان كوته كن دست ازهر--ابلهي و سر اوشاني دين و -رز و با-خداي حوالت كن بد-گفتن از-فلاني و بهماني بحر متقارب مثمن مقصور فعولن فعولن فعولن فعول بهار دل دوست-ار علي هميشه پر-است از نگار علي-- دلم زون-گار است و علم اسپرم چنين واجب ايد بهار علي image file0481NasirKhusrawDiwan_0480png بچن هين گل اي شيعت و خسته كن دل ناصبي را ب--خار علي از -	447	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms498	true	5529736585285094311	205	300	916	1301	1301	300	و ساماني 46 اي كرده خمر مغز تو را خيره مستي تو در ميانه- مستاني 47 در مغز پرفساد كجا ايد جز كز خيال فاسد مهماني 48 اي حجت خراسان كوته كن دست از هر ابلهي و سر اوشاني 49 دينورز و با خداي حوالت كن بد گفتن از فلاني و بهماني genre Q 1 ب-----------------------------------هار دل دوستدار علي هميشه پر است از نگار علي 2 دلم زو نگار است و علم اسپرم چنين واجب ايد بهار علي 3-------------------------------------- بچن هين گل اي شيعت و خسته كن دل ناصبي را به خار علي 4 از	498	-874110607582538054	332	523.0	258	459	72.3311538696289	75	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms447	false	-1358684359503739754	88	300	436	1414	1418	301	سزاي بزرگي و فخر كسي نيست جز دوست-ار علي-- ازيرا كز ابليس ايمن شد ا-ست دل شيعت اندر حصار علي-- علي از تبار رسول--ست ون-يست مگر شيعت حق تبار علي بصد-----سال اگر مدح كويدك-سي نگويد يكي از هزار علي ب----مردي و علم و ب--زهد-و سخا بنازم بدين هر چهار علي-- ازيرا كه يشتم ز منت ب--شكر گران--ست در زير بار علي--- شعا ر و-دثارم ز-دينس--ت و علم هم--ين بد شعار-و دنار علي تو----اي ناصبي خامش- ايرا كه تو نء-ي اگه از پود-و تار علي--- محل علي گر بداني همي بينديشي از كار-و بار علي--- مكن خويشتن مار-بر من كه نيست ت--را طاقت زهر مار علي ب-----بيدانشي هر خسي را همي چرا اري اندر شمار علي ع---لي شير نر بود ليكن نبود مگر حربگه مرغزار علي ---نبودي در--ين سهمگين مرغزار مگر عمرو و-عنتر شكار علي بل---ي اژدها بود در چنك شير ب--دست علي ذوالفقار علي--- سه لشكر شكن بود باذو الفقار يمين علي با يسار علي--- سران-را سرافگند در زير-پاي سر تيغ جوشن گذار علي ن---بود از-همه خلق جز-جبرءيل ب--حرب چنين نيزه دار علي ب-----روز هزاهز يكي كوه بود شكيبا دل بردبار علي چورو ---باه شد شير جنگي چو-ديد قوي خنجر شيرخوار علي ه---مي رشك برداز--زن خويش مرد گه حملها مردوار علي--- گر از غارت ديو پرسي همي ره فخر يابد ب--غار علي	447	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms499	true	2276145510885772428	1	264	4	1086	1236	300	سزاي بزرگي و فخر كسي نيست جز دوستدار علي 5 ازيرا كز ابليس ايمن شده است دل شيعت اندر حصار علي 6 علي از تبار رسول است و نيست مگر شيعت حق تبار علي 7 به صد سال اگر مدح گويد كسي نگويد يكي از هزار علي 8 به مردي و علم و به زهد و سخا بنازم بدين هر چهار علي 9 ازيرا كه پشتم ز منت به شكر گران است در زير بار علي 10 شعا-ر و دثارم ز دين است و علم هم اين بد شعار و دثار علي 11 تو اي ناصبي خامشي ايرا كه تو نهاي اگه از پود و تار علي 12 محل علي گر بداني همي بينديشي از كار و بار علي 13 مكن خويشتن مار بر من كه نيست تو را طاقت زهر مار علي 14 به بيدانشي هر خسي را همي چرا اري اندر شمار علي 15 علي شير نر بود ليكن نبود مگر حربگه مرغزار علي 16 نبودي در اين سهمگ-ن مرغزار مگر عمرو و عنتر شكار علي 17 يكي اژدها بود در چنگ شير به دست علي ذوالفقار علي 18 سه لشكر شكن بود با ذوالفقار يمين علي با يسار علي 19 سران را درافگند سر زير پاي سر تيغ جوشن گذار علي 20 نبود از همه خلق جز جبرءيل به حرب حنين نيزه-دار علي 21 به روز هزاهز يكي كوه بود شكيبا دل بردبار علي 22 چو روباه شد شير جنگي چو ديد قوي خنجر شيرخوار علي 23 همي رشك برد از زن خويش مرد گه حمله- مردوار علي 24 گر از غارت ديو ترسي همي درامدت بايد به غار علي	499	-874110607582538054	929	1544.0	723	1086	85.54328155517578	197	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms448	false	3454900690715181215	25	281	124	1304	1395	301	علي--- نبارد مگر زا--ر تاويل قطر بر اشجار و بر-كشت-زار علي image file0481NasirKhusrawDiwan_0481png نبود اختيار علي سيم و-زر كه دين بود و-علم-- اختيار علي--- شريعت كجا يافت نصرت مگر ز-بازوي خنجر گزار علي--- ز كفار مكه نبود ايچ كس ب--دل نا شده سوگوار علي--- سر از خس برون كرد نارست هيچ كس اندر همه روزگار علي--- هميشه زهر--عيب پا كيزه بود زبان و دو دست و ازار علي--- گزين و بهين زنان جهان كجا بود جز در كينار علي ج---سين و حسن ياد گار رسول نبودند جز يادگار علي--- بيامد ب--حرب جمل عايشه بر ابليس زي كارزار علي--- بريده شد ابليس رادس-ت و پاي چو بانگ امد از گيرودار علي از----اتش نيابند زنهار ك- چو نايند در زينهار علي--- كه افگند نام از بزرگان حرب مگر خنجر نامدار علي ببد ر-----و احد نه ب--خيبر نبود مگر جستن حرب كار علي--- پس انك--و ب--بنگاه ميپخت ديگ ب--هنگام خور بود يار علي--- شتربان و فراش با ديگ پر نبودند جز پيشكار علي ---سواري كه دعوي كند در سخن بيا گو من اينك سوار علي--- اگر ناصبي گوش دارد زمن نكو حجت خوشگوار علي ب-----حجت ب--خرطومش اندر كشم علي رغم او من مهار علي--- وگر سر بتابد ببي -دانشي ز-علم خوش بي كبنار علي--- نيايد ب--دشت قيامت مگر سيه روي و سر پر غبار علي ----------جهانا مرا-خيره مهمان چه خواني كه تو ميز باني نه بس نيك-خواني --كس از خوان تو-سير خورده نرفت---ست ازين گفتمت من كه بد ميزباني-- چو سيري نيابد همي كس زخو-انت هم-ان به كه كس را بخو--انت نخواني 2-يكي نان دهي خلق را مي	448	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms500	true	5800689114442724812	0	300	0	1250	1250	300	علي 28 نبارد مگر ز ابر تاويل قطر بر اشجار و بر كشت زار علي 29 نب-------------------------------------ود اختيار علي سيم و زر كه دين بود و علم و اختيار علي 30 شريعت كجا يافت نصرت مگر ز بازوي خنجر گزار علي 31 ز كفار مكه نبود ايچ كس به دل نا-شده سوكوار علي 32 سر از خس برون كرد نارست هيچ كس اندر همه روزگار علي 33 هميشه ز هر عيب پا-كيزه بود زبان و دو دست و ازار علي 34 گزين و بهين زنان جهان كجا بود جز در ك-نار علي 35 حسين و حسن ياد-گار رسول نبودند جز يادگار علي 36 بيامد به حرب جمل عايشه بر ابليس زي كارزار علي 37 بريده شد ابليس را دست و پاي چو بانگ امد از گيرودار علي 38 از اتش نيابند زنهار كس چو نايند در زينهار علي 39 كه افگند نام از بزرگان حرب مگر خنجر نامدار علي 40 به بدر و احد هم به خيبر نبود مگر جستن حرب كار علي 41 پس انك او به بنگاه ميپخت ديگ به هنگام خور بود يار علي 42 شتربان و فراش با ديگ-پز نبودند جز پيشكار علي 43 سواري كه دعوي كند در سخن بيا گو من اينك سوار علي 44 اگر ناصبي گوش دارد زمن نكو حجت خوشگوار علي 45 به حجت به خرطومش اندر كشم علي-رغم او من مهار علي 46 وگر سر بتابد به بيدانشي ز علم خوش بي--كنار علي 47 نيايد به دشت قيامت مگر سيه روي و سر پر-غبار علي genre Q 1 جهانا مرا خيره مهمان چه خواني كه تو ميزب-اني نه بس نيك خواني 2 كس از خوان تو سير خورده نرفته است ازين گفتمت من كه بد ميزباني 3 چو سيري نيابد همي كس ز خوانت هم ان به كه كس را به خوانت نخواني 4 يكي نان دهي خلق را مي-	500	-874110607582538054	1099	1848.0	857	1298	84.6687240600586	236	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms449	false	4236987248691463927	3	232	40	1113	1469	302	ازيرا كه من مر بقا-را سزا ام نباشد سزاي بقا يار فاني-- مرا يس نءي -تو ازيرا حقيري اگر چه ب--چشمم فراخ و-كلاني ز---تو سير نا گشتن من ترا-- بس جهانا برين ك-ت بگفتم نشاني چو---اين پنج روزم-همي بس نباشي نه بس باشيم مدت جاوداني ---تو ميماند خواهي و-من جست خواهم جهان گرتء-ي پس مرا-چون جهاني جها --نا زبان تو من نيك دانم اگرچه تو-زي عاميان بي زباني چوز----ين پيش زان سان كه بودي نماندي يقينم كزين يس بد يقينم كزين يس بدين سان نماني بم-----ردم شدس-تي تو با-قدر و-قيمت كه زر است مردم ت--را و تو كاني--- چه كاني ندانم همي عادت تو كه از گوهر خويش مي-خون چكاني ---تو اي پير مانده ب--زندان پيري ز درد جواني چنين چون نواني ج---وانيت بايد همي تا دگر ره فرومايگي را بغ--ايت رساني ----زرود و-سرود و نبيد و فسادت زنا و لواطت چو خر كامراني--- گرفتار اين فعلهاءي تو زيرا ب--دل مفسدي گر ب--تن نا تواني--- مخالف شد-ستي دل و-جان وتن- را تنت زاهد است و دل و جانت زاني--- چو بازي شكسته بر-و دم بماندي جز اين نيست خود غايت بدنشاني ب-----حسرت جواني بتو-- باز نايد چرا ژاژ خاي چرا گربهشاني--- جواني ز-ديوي نشان--ست ازيرا كه صحبت ندارد خرد با جواني ---اگر با جواني خرد يار باشد يكي-اتفاقي بود اسماني ---جوان خردمند نزديك دانا چو دري بود-كش ب--زر در نشاني دوتن-----دان همه خلق را پاك يورا يكي اينجه-اني يكي ---	449	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms501	true	-5473763476747962870	24	299	100	1261	1266	300	ازيرا كه من مر بقا را سزا-ام نباشد سزاي بقا يار فاني 7 مرا بس نهاي تو ازيرا حقيري اگر-چه به چشمم فراخ و كلاني 8 ز تو سير نا-گشتن من تو را بس جهانا برين كهت بگفتم نشاني 9 چو اين پنج روزم همي بس نباشي نه بس باشيم مدت جاوداني 10 تو ميماند خواهي و من جست خواهم جهان گر توي پس مرا چون جهاني 11 جهانا زبان تو من نيك دانم اگرچه تو زي عاميان بي-زباني 12 چو زين پيش زان سان كه بودي نماندي يقينم كزين پس بر ا---------------ين سان نماني 13 به مردم شدهستي تو با قدر و قيمت كه زر است مردم تو را و تو كاني 14 چه كاني ندانم همي عادت تو كه از گوهر خويش مي خون چكاني 15 تو اي پير مانده به زندان پيري ز درد جواني چنين چون نواني 16 جوانيت بايد همي تا دگر ره فرومايگي را به غايت رساني 17 ز رود و سرود و نبيد و فسادت زنا و لواطت چو خر كامراني 18 گرفتار اين فعلهاءي تو زيرا به دل مفسدي گر به تن نا-تواني 19 مخالف شدهستي تن و جان و دل را تنت زاهد است و دل و جانت زاني 20 چو بازي شكسته پر و دم بماندي جز اين نيست خود غايت بدنشاني 21 به حسرت جواني به تو باز نايد چرا ژاژخاءي چرا گربهشاني 22 جواني ز ديوي نشان است ازيرا كه صحبت ندارد خرد با جواني 23 اگر با جواني خرد يار باشد يكي اتفاقي بود اسماني 24 جوان خردمند نزديك دانا چو دري بود كش به زر در نشاني 25 دو تن دان همه خلق را پاك پورا يكي اين جهاني يكي ان	501	-874110607582538054	1008	1701.0	790	1181	85.35139465332031	210	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms449	false	4236987248691463927	233	302	1120	1469	1469	302	جوان گر-برين مهر-دارد نكوهش نيابد ز دانا برين-- مهرباني--- تو اي پير با اسپ كرها جوانان خر-لنگ خود را كجا ميدواني در --خت خرد پيري--ست اي برادر درختش عيان--ست و بارش نهاني image file0481NasirKhusrawDiwan_0483png بيا تا ببينم چه چيز است بارت كه زردي و گوژي چو-شاخ خزاني--- چرا بار ناري چو خرما سخنها همانا كه بيدي ز-من زان رماني ---جواني يكي مرغ بودت گر او-را بدادي ب--زر نيك-	449	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms502	true	-5023771774634344817	1	81	3	340	1283	300	جوان گر برين مهر دارد نكوهش نيايد ز دانا بر اين مهرباني 27 تو اي پير با اسپ كره -جوانان خر لنگ خود را كجا ميدواني 28 درخت خرد پيري است اي برادر درختش عيان است و بارش نهاني 29------------------------------------- بيا تا ببينم چه چيز است بارت كه زردي و كوژي چو شاخ خزاني 30 چرا بار ناري چو خرما سخنها همانا كه بيدي ز من زان رماني 31 جواني يكي مرغ بودت گر او را بدادي به زر نيك	502	-874110607582538054	302	503.5	237	375	80.53333282470703	67	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms450	false	9186381864720032166	0	183	0	863	1428	301	بازارگاني--- اگر-سود-كردي خرد نيست باكي ازانك از-جواني كنون بر زياني جو---اني يكي كاروان--ست يورا مدار انده--- رفتن ار كارواني ---نشان جواني بشد زان مخور غم جوان از ره دانش اكنون ب--جاني ---اگر شادمان و-قوي بودي از تن بج--انت امد ان قوت وشا-دماني ا---زين پيش ميلت بن--ان بود-و ا كنون يكي مرد نامي شد ان مرد ناني ---نهال تنت چون كهن گشت شايد كه در جان ز-دين نونه-الي نشاني--- نهالي كه چون از-دلت سر برارد سر تو بر ايد ب--چرخ كياني--- نهالي كه باغش دل ت-ست و زب--زد برو مر خرد را رود باغباني ت-----را جان جان--ست دين اي برادر نگه كن ب--دل تا ببيني عياني ---تنت را همي پاسباني كند جان چو-مر-جانت را دين كند پاسباني ---اگر جانت را-دين شبان--ست شايد كه بر بي شبانان بجوءي شباني وك---ر بر ره بي شبانان رواني نيابي از--ين بي شبانان شباني ---زمينيت را چون زمين باز خواهد زمان باز خواهدت عمر زماني--- تو اندر دم اژدهاءي نگه كن كه جان را از--ين اژدهاچ-ون رهاني ك---نون كرد بايد طلب رستگاري كه با تن رواني نه بي تن رواني--- كه توچ-ون رواني چنين يست منشين كه با تو	450	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms502	true	-5023771774634344817	81	300	340	1283	1283	300	بازارگاني 32 اگر سود كردي خرد نيست باكي ازانك از جواني كنون بر زياني 33 جواني يكي كاروان است پورا مدار انده از رفتن--- كارواني 34 نشان جواني بشد زان مخور غم جوان از ره دانش اكنون به جاني 35 اگر شادمان و قوي بودي از تن به جانت امد از قوت و شادماني 36 ازين پيش ميلت به نان بود و اك-نون يكي مرد نامي شد ان مرد ناني 37 نهال تنت چون كهن گشت شايد كه در جان ز دين تو نهالي نشاني 38 نهالي كه چون از دلت سر برارد سر تو بر-ايد به چرخ كياني 39 نهالي كه باغش دل توست و ز ايزد برو مر خرد را رود باغباني 40 تو را جان جان است دين اي برادر نگه كن به دل تا ببيني عياني 41 تنت را همي پاسباني كند جان چو مر جانت را دين كند پاسباني 42 اگر جانت را دين شبان است شايد كه بر بي-شبانان بجوءي شباني 43 وگر بر ره بي-شبانان رواني نيابي از اين بي-شبانان شباني 44 زمينيت را چون زمين باز خواهد زمان باز خواهدت عمر زماني 45 تو اندر دم اژدهاءي نگه كن كه جان را از اين اژدها چون رهاني 46 كنون كرد بايد طلب رستگاري كه با تن رواني نه بي-تن رواني 47 كه تو چون رواني چنين پست منشين كه با تو-	502	-874110607582538054	832	1405.5	657	953	87.30325317382812	167	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms450	false	9186381864720032166	183	301	863	1428	1428	301	نماند بسي اين رواني--- نماني نه در كاروان نه ب--خانه نه بي زندگاني نه با زندگاني ت-----را در قران وعده اين--ست ز---يزد چرا بر نخواني گر اهل قراني ت-----را جز-كه حجت دگر-كس نگويد چنين نغز پيغامهاي جهاني بحر متقارب مثمن سالم image file0481NasirKhusrawDiwan_0484png------ كه خوش خوش براردش ازو دست عال- چو برقي كه بيرون كشي از غمامي-- يكي گنده پير-است شب زشت و زنگي كه زايد همي خوب رومي غلامي و -جود از عدم همچنين گشت پيدا از-اول كه نوري كنون از ظلامي مي--ندار بر روز شب را مقدم چو هر بي تفكر يله گوي عامي-- كه شب نيست جز-نيست-ي روز-چيزي نه بي خانها- هست موجود بامي-- اگر چند هر پختني خام باشد نه چون تروي--خته بود-	450	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms503	true	1505659120300602665	0	141	0	606	1290	300	نماند بسي اين رواني 48 نماني نه در كاروان نه به خانه نه بي-زندگاني نه با زندگاني 49 تو را در قران وعده اين است از ايزد چرا بر-نخواني گر اهل قراني 50 تو را جز كه حجت دگر كس نگويد چنين نغز پيغامهاي جهاني genre Q 1 نگه كن سحرگه به زرين حسامي نهان كرده در لاژوردين نيامي 2 كه خوش خوش براردش ازو دست عالم چو برقي كه بيرون كشي از غمامي 3 يكي گند- پير است شب زشت و زنگي كه زايد همي خوب رومي غلامي 4 وجود از عدم همچنين گشت پيدا از اول كه نوري كنون از ظلامي 5 مپندار بر روز شب را مقدم چو هر بي-تفكر يله-گوي عامي 6 كه شب نيست جز نيستيي روز چيزي نه بي-خانهاي هست موجود بامي 7 اگر چند هر پختني خام باشد نه چون تر و پخته بود	503	-874110607582538054	491	787.5	385	612	80.228759765625	100	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms451	false	-5228281180609452824	0	131	0	625	1438	301	خشك و خامي-- نظامي به از بي نظامي اگر چه نظامي نگيرد مگر بي نظاي--- بسوي ت-امي رود بودنيها ب--قوت تمام--ست هر نا تمامي--- تو در راه عمري هميشه شتابان در--ين ره نشايدت كردن مقامي ب-----منزل رسي گرچه دير-است روزي چو ميبري از راه هر روز گامي--- نبيني ك-ت افگند چون مرغ نادان ب-روز و-شبان دهر در پيسه دامي ---نويدت دهد هر زماني ب--فردا نويدي كه ان را نباشد حرامي1 ك----را داد تا تو همي چشم داري فزون از لباس و-شراب و-طعامي--- منش پنجه و هشت سال ازمودم نكرد او ب--كارم فزون زين قيامي--- يكي مركبي داده بودم رمنده ازين سركشي بدخ-ءي بد-لگامي فمي----تاخت يك-چند چون ديو-شرزه يس هر مرادي و-عيشي و-كامي--- مرا ديد برمر-كبي تند و سركش حكيمي كريمي امامي همامي--- چرا گفت كا-ين را لگامي نسازي كه با ان	451	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms503	true	1505659120300602665	141	300	606	1290	1290	300	خشك و خامي 8 نظامي به از بي-نظامي وگر-چه نظامي نگيرد مگر بي-نظامي 9 بسوي تمامي رود بودنيها به قوت تمام است هر نا-تمامي 10 تو در راه عمري هميشه شتابان در اين ره نشايدت كردن مقامي 11 به منزل رسي گرچه دير است روزي چو ميبري از راه هر روز گامي 12 نبيني كهت افگند چون مرغ نادان ز روز و شبان دهر در پيسه دامي 13 نويدت دهد هر زماني به فردا نويدي كه ان را نباشد خرامي 14 كه را داد تا تو همي چشم داري فزون از لباس و شراب و طعامي 15 منش پنجه و هشت سال ازمودم نكرد او به كارم فزون زين قيامي 16 يكي مركبي داده بودم رمنده ازين سركشي بدخوءي بد لگامي 17 همي تاخت يك چند چون ديو شرزه پس هر مرادي و عيشي و كامي 18 مرا ديد بر مركبي تند و سركش حكيمي كريمي امامي همامي 19 چرا گفت ك اين را لگامي نسازي كه با ان-	503	-874110607582538054	605	1006.0	480	689	87.80841827392578	126	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms451	false	-5228281180609452824	131	301	625	1438	1438	301	ازو نيز نايد دلاغي--- ز هر-كس بجستم فساري و-قيدي بهر رايضي نيز دادم پيامي--- نشد نرم و ناسود تا بر نكردم بسر برمراو---را ز عقل اوستامي--- كنون هر حكيمي ب--انديشه گويد كه هر گز نديدم چنين نرم و-رامي--- طمع بود انك-م همي-تاخت هرسو شنب و روز با من همي-زد لطامي--- چو زو باز گشتم نديدم ب--عاجل ب--دنيا و دين خود اندر قواي ج----هان هرچه دادت همي بازخو-اهد نهاد -است بياب رخ چون رخاي بهر-------دم كشيدن همي وام خواهي بهر-دم زدن ميدهي باز واي image file0481NasirKhusrawDiwan_0485png كم ازد م چه باشد كه مي بازخو-اهد چرا چشم داري عطا زو حطاي---- كه ديدي كه زو نعره-- زد ب--شادي ك--زو بر نياورد اي واي مامي--- كه بود -انكه بخريد سودي ز-عالم كه نستد فزون از مصيبت ورامي--- حذر دار تا ريش نكندت ازيرا حساميس--ت اين اي برادر حسامي--- مرا داني از وي كه كرداس-ت ايمن حكيمي كري------------مي امامي همامي كه فاني وجهان از فنا امن يابد اگر زو بيابد جواب سلامي ---اگر صورتش را نديدي نديدي ب--دين بر ز يزدان دادار نامي-	451	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms504	true	3084937948950739102	0	198	0	849	1281	300	ازو نيز نايد دلامي 20 ز هر كس بجستم فساري و قيدي بهر رايضي نيز دادم پيامي 21 نشد نرم و ناسود تا بر نكردم بسر بر مر او را ز عقل اوستامي 22 كنون هر حكيمي به انديشه گويد كه هر-گز نديدم چنين نرم و رامي 23 طمع بود انكهم همي تاخت هرسو ش-ب و روز با من همي زد لطامي 24 چو زو باز-گشتم نديدم به عاجل به دنيا و دين خود اندر قوامي 25 جهان هرچه دادت همي باز خواهد نهاده است بياب رخ چون رخامي 26 به هر دم كشيدن همي وام خواهي بهر دم زدن ميدهي باز وامي 27------------------------------------ كم از دم چه باشد چو مي-باز خواهد چرا چشم داري عطا زو حطامي 28 كه ديدي كه زو نعرهاي زد به شادي كه زو بر-نياورد اي واي مامي 29 كه بودي انكه بخريد سودي ز عالم كه نستد فزون از مصيبت ورامي 30 حذر دار تا ريش نكندت ازيرا حسامي است اين اي برادر حسامي 31 مرا داني از وي كه كردهاست ايمن------ كريمي حكيمي همامي امامي 32--- كه فاني ج-هان از فنا امن يابد اگر زو بيابد جواب سلامي 33 اگر صورتش را نديدي نديدي به دين بر ز يزدان دادار نامي	504	-874110607582538054	727	1204.5	571	900	80.77777862548828	148	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms452	false	-65673308568805941	0	93	0	424	1396	301	وگر لشكر او نديدي نبيند چنان جز ب--محشر دو چشمت زحامي ب-----جودش بشست اين جهان دست از-من نه جوري كشم زو نه نيز انتقامي--- برابر شدم بي طمع با اميري كه بايد پي چاشت از-شام سامي--- چو من هرخ-لالي بدو باز دادم چگونه فريبد مرا زو حرامي--- سرم زير فرمان شاهي نيارد نه تختي نه گاهي نه رودي نه چامي بحر مجتت مثمن مخبون ابتر 15 ايا هميشه ب--نوروز سوي هر شجري تو ناپديد-و پديد از تو بر شجر اثري تءي-- كه جز تو نينداشت با-بصارت خويش عفيفه مريم مر يور خويش را	452	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms504	true	3084937948950739102	199	300	852	1281	1281	300	وگر لشكر او نديدي نبيند چنان جز به محشر دو چشمت زحامي 35 به جودش بشست اين جهان دست از من نه جوري كشم زو نه نيز انتقامي 36 برابر شدم بي-طمع با اميري كه بايدش بيچاشت از شام شامي 37 چو من هر حلالي بدو باز دادم چگونه فريبد مرا زو حرامي 38 سرم زير فرمان شاهي نيارد نه تختي نه گاهي نه رودي نه جامي genre Q 1------------------ ايا هميشه به نوروز سوي هر شجري تو ناپديد و پديد از تو بر شجر اثري 2 توي كه جز تو نپنداشت با بصارت خويش عفيفه مريم مر پور خويش را-	504	-874110607582538054	382	659.5	298	449	85.07794952392578	80	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms452	false	-65673308568805941	93	301	424	1396	1396	301	يدري ب----تو نداد كسي مال و متهم تو بوي چوك-شت مفلس هر-شور بخت بي هنري --خبر همي ز تو جويند جملگي غربا وگر چه نيست تراهرگر--- از خبر-خبري بنوب----هار تو بخشي سلب ب--هر دشتي ب--مهرگان بتو-- بخشد لباس هر شجري 20 ز بيم تيغ چو تو بگذري ب--اذرو--دي زره بر -وي خود اندر كشند هر شمري مك--ر كه پيش تو سالار كرد نتوانند ب--شرق و غرب ز دريا سپاه از سفري بنوب----هار ز رخسار دختران درخت نقاب سبزه تو داني گشود هر سحري-- چو سرد گوي شوي باغ زرد روي شود برون نيارد از بيم دختريش سري ن-----گرد خويش در ارد كنون زب-يم تو چرخ ز-سند-و زنگ و حبش بي قياس-- مرحشري 25 ب--سان طير ابابيل لشكري كه همي بيوفتد گهري زو بي--اي هر شجري--- چو خيمه --شود از ديبه كبود فلك كه بر زنند ب--زيرش ز مخمل استري image file0481NasirKhusrawDiwan_0486png كنون ببارد شاخي كه داشت بار عفيق ز مهر-هاي بلورين ساده سوده بري--- چو صد هزاران زرينه تير بودي مهر كنونش بنگر-چون ابگينگين سپري--- رسوم دهر همين--ست كس نديد چنو نه مهرباني هرگز نه نيز كينه وري همي----رسند ازو بي گناه و بي هنري يكي ب--فرق ثريا يكي ب--تحت ثري ز --خلق بيشتر اندر جهان كه حيرانند همي-دوند چو بيهوش هر كسي ب--دري--- يكي ب--جستن نفعي-	452	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms505	true	9030476101190344253	0	242	0	1012	1254	300	پدري 3 به تو نداد كسي مال و متهم تو بوي چو گشت مفلس هر شور-بخت بي-هنري 4 خبر همي ز تو جويند جملگي غربا و گرچه نيست تو را هرگز از خبر خبري 5 به نوبهار تو بخشي سلب به هر دشتي به مهرگان به تو بخشد لباس هر شجري -6 ز بيم تيغ چو تو بگذري به اذر و دي زره به روي خود اندر كشند هر شمري 7 مگر كه پيش تو سالار كرد نتوانند به شرق و غرب ز دريا سپاه از سفري 8 به نوبهار ز رخسار دختران درخت نقاب سبز- تو داني گشاد هر سحري 9 چو سرد گوي شوي باغ زرد روي شود برون نيارد از بيم دختريش سري 10 به گرد خويش در ارد كنون ز بيم تو چرخ ز سند و زنگ و حبش بي-قياس و مرحشري 11 به سان طير ابابيل لشكري كه همي بيوفتد گهري زو به جاي هر حجري 12 چو خيمهاي شود از ديبه كبود فلك كه بر زنند به زيرش ز مخمل استري 13 ك-------------------------------------نون ببارد شاخي كه داشت بار عقيق ز مهرههاي بلورين ساده سود- بري 14 چو صد-هزاران زرينه تير بودي مهر كنونش بنگر چون ابگينگين سپري 15 رسوم دهر همين است كس نديد چنو نه مهرباني هرگز نه نيز كينه-وري 16 همي رسند ازو بي-گناه و بيه-نري يكي به فرق ثريا يكي به تحت ثري 17 زخلق بيشتر اندر جهان كه حيرانند همي دوند چو بيهوش هر كسي به دري 18 يكي به جستن نفعي	505	-874110607582538054	879	1476.0	685	1059	83.0028305053711	176	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms453	false	221015706695501043	46	301	225	1351	1351	301	10 يكي همي-نبرد ظن كه هست عالم را برون از و و كسي هيچ زير-- يا زبري--- يكيت گويد برگي مگر ب--علم خداي نيوفتد ز درختي هگرز و نه ثمري--- يكيت گويد يكي ب--عمر كم نشود ز خلق تا ننشيند ب--جاي او دگري--- يكيت گويد كاين خلق بي شمار همه ز روزگار بزايد ز ماده-- و نري--- يكيت گويد كافتاده اند چون مستان كه باز-- مينشناسند از بهي بتري 15 كسي نبيني كو راه راست -ارد جست مگر كه بر پدرش فتنه گشت هر يسري--- يكيت گويد من بر طريق بهمانم كه نيز نايد-بيرون---- چنو دگر ز هري--- يكيت گويد خواجها امام كاغذ مال يكي فريشته بود او ب--صورت بشري ا---مام مفتخر بلخ قبة الاسلام طريق سنت را ساخت---ست مختصري ب-----جوي و جر درافتاده گير و گشته هلاك چو راه رهبر جويد ز كور بي بصري 20 همان كه اينش ثنا خواند انش لعنت كرد ب--سوي ان حجري بود و سوي اين گهري بسوي ------------------------اين ان راو بسوي ان اين را اگر چه نيست ب--گاه خطابشان خطري خ---داي زين دو دعا خود كدام را شنود كه نيست بر تر ازو روز داد داد گري ---اگر ب--قول تو جاهل خداي كار كند از اسمان نچكد بر زمين من مطري--- وليكن انكه بود خوب ور-است راست بود و گر چه زشت گرايد ب--چشم كژ نگري 25 چرا مرا نه روا رفتن از پس حيدر اگر رواست ت--را رفتن از پس عمري ت-----را كه گم بدها -نيستي تو گم كه منم مگر كه همچوتونا -كس خري و بي نظري image file0481NasirKhusrawDiwan_0487png مرا طريق سوي اهل خانها دينست---	453	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms506	true	8126405140585471607	2	278	8	1167	1255	300	22 يكي همي نبرد ظن كه هست عالم را برون از-و و كسي هيچ زير و يا زبري 23 يكيت گويد برگي مگر به علم خداي نيوفتد ز درختي هگرز و نه ثمري 24 يكيت گويد يكي به عمر كم نشود ز خلق تا ننشيند به جاي او دگري 25 يكيت گويد كاين خلق بي-شمار همه ز روزگار بزايد ز مادهاي و نري 26 يكيت گويد كافتاده-اند چون مستان كه با ما مينشناسند از بهي بتري 27 كسي نبيني كو راه راست يارد جست مگر كه بر پدرش فتنه گشت هر پسري 28 يكيت گويد من بر طريق بهمانم كه نيز نايد بيرون دگر چنو---- ز هري 29 يكيت گويد خواجه ا-مام كاغذ-مال يكي فريشته بود او به صورت بشري 30 امام مفتخر بلخ قبة-الاسلام طريق سنت را ساخته است مختصري 31 به جوي و جر درافتاده گير و گشته هلاك چو راه رهبر جويد ز كور بي-بصري 32 همان كه اينش ثنا خواند انش لعنت كرد به سوي ان حجري بود و سوي اين گهري 33 به سوي ان اين را و به سوي اين ان---------------- را اگر-چه نيست به گاه خطابشان خطري 34 خداي زين دو دعا خود كدام را شنود كه نيست بر-تر ازو روز داد داد-گري 35 اگر به قول تو جاهل خداي كار كند از اسمان نچكد بر زمين من مطري 36 وليكن انكه بود خوب و راست راست بود وگر--چه زشت گرايد به چشم كژ نگري 37 چرا مرا نه روا رفتن از پس حيدر اگر رواست تو را رفتن از پس عمري 38 تو را كه گم بدهاي نيستي تو گم كه منم مگر كه همچو تو ناكس خري و بي-نظري 39 -------------------------------------مرا طريق سوي اهل خانه- دين است	506	-874110607582538054	1020	1754.0	790	1230	82.92682647705078	208	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms454	false	5427642162218759516	159	265	728	1295	1489	301	كس و نه زيستي گر---تو تن خود را بشناس-ي نيز ت--را بهترا-زين چيستي-- خويشتن خود-را دانستها گرت يكي دانا هاديست گر----خبرستيت كه تو كيستي كار-جهان پيش تو بازيستي ب---ازي گيتي--ست چرا-جستيش گزت ب--كردار تو اصليستي--- داني اگر----- باري بازي بداست گر-نه يس ان بازي شاديستي گر----خبري هست ازين سوي تو جستن بيشي همه پيشيستي--- جستن بيشيت نفرمودمي گزت بي--يشي در بيشيستي--- لابل بيشي نبود جز ب--فضل فضل چگ--وءي كه چه شهريستي ---هست بسوي تو-هما نا چنانك فضل بد--انستن تازيستي--- فضل ب--شعر-است تو كوءي مگر سوي تو شعر ايت كرسيستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0488png شعر توژ اژاست مگر-سوي تو فضل همه ژاژ دراءيستي--- نيست چنين و رنه بجاي	454	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms507	true	2570006374556614430	166	300	689	1276	1276	300	كس و نه زيستي 7 گر تو تن خود را بشناسيي نيز تو را بهتر ازين چيستي 8 خويشتن خود را دانستيي گرت يكي دانا هاديستي 9 گر خبرستيت كه تو كيستي كار جهان پيش تو بازيستي 10 بازي گيتي است چرا جستيش گرت به كردار تو اصليستي 11 داني اگر بازي باري بد ----است گر نه پس ان بازي شاديستي 12 گر خبري هست ازين سوي تو جستن بيشي همه پيشيستي 13 جستن پيشيت بفرمودمي گرت به پيشي در بيشيستي 14 لابل بيشي نبود جز به فضل فضل چه گوءي كه چه شهريستي 15 هست بسوي تو هما-نا چنانك فضل به دانستن تازيستي 16 فضل به شعر است تو گوءي مگر سوي تو شعر ايت كرسيستي 17 -------------------------------------شعر تو ژاژ-ست مگر سوي تو فضل همه ژاژ درانيستي 18 نيست چنين ور نه بجاي-	507	-874110607582538054	493	780.0	396	631	78.12995147705078	88	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms454	false	5427642162218759516	18	176	80	812	1489	301	تو كمري ظفر----چه جوءي بر-شيعت كسي كه خداي نداد مر دين را جز ب--تيغ او ظفري--- مشهري كه چو شد غايب افتاب رسول ازو بر امد بر افتاب دين قمري -5 جگر-وري و ب--شمشير اتشي كه نماند كباب نا شده ز-اعدا ب--اتشش جگري ---نبود اهن تيغ علي كه اتش بود كزو بجست يكي جان ب--جاي هر شرري--- مرا كه هوش بود-كي دهم چنين هرگر حقيقتي ب--گمان يا ب--حنظلي شكري--- بچش اگر چو مني يار اهل بيت بجا-ن ز شعر من شكري يا ز نث- من درري بحر سريع مطوي محذوف 10 مردم اگر اين تن ساءيستي جز كه يكي جانور او كيستي ج--انوران بنده ش كشتي اگر مردم تو جوهر ناريستي-- رمز سخنهاي من ار دان-ي قول منت مژده ب--شاديستي-- وعده نبوديش ب--ملك ابد گر-گهرش گوهر فانيستي-- نعمت باقي نرسيدي بدو گر-نه از--ين جوهر باقيستي-- مايه اگر-چرخ و-طبايع بدي هيچ ن--زادي كس و نه زيستي گر---تو تن خود را بشناس-ي نيز ت--را بهترا-زين چيستي-- خويشتن خود-را دانستها گرت	454	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms507	true	2570006374556614430	0	189	0	783	1276	300	تو كمري 41 ظفر چه جوءي بر شيعت كسي كه خداي نداد مر دين را جز به تيغ او ظفري 42 مشهري كه چو شد غايب افتاب رسول ازو بر-امد بر اسمان دين قمري 43 جگر وري و به شمشير اتشي كه نماند كباب نا-شده ز اعدا به اتشش جگري 44 نبود اهن تيغ علي كه اتش بود كزو بجست يكي جان به جاي هر شرري 45 مرا كه هوش بود كي دهم چنين هرگز حقيقتي به گمان يا به حنظلي شكري 46 بچش اگر چو مني يار اهل بيت و بچن ز شعر من شكري و- ز نثر من درري genre Q 1 م-------------ردم اگر اين تن ساسيستي جز كه يكي جانور او كيستي 2 جانوران بندهش گ-شتي اگر مردم تو جوهر ناريستي 3 رمز سخنهاي من ار دانيي قول منت مژده به شاديستي 4 وعده نبوديش به ملك ابد گر گهرش گوهر فانيستي 5 نعمت باقي نرسيدي بدو گر نه از اين جوهر باقيستي 6 مايه اگر چرخ و طبايع بدي هيچ نه زادي كس و نه زيستي 7 گر تو تن خود را بشناسيي نيز تو را بهتر ازين چيستي 8 خويشتن خود را دانستيي گرت	507	-874110607582538054	682	1120.5	533	800	85.25	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms454	false	5427642162218759516	265	301	1295	1489	1489	301	قران شعر و رسالتها صابيستي ---فضل اگر-تازي بودي و شعر راوي تو همبر مقريستي ---فضل بتا--ويل قران--ست و مرد داندي ار-مغزش صافيستي--- تاويل -الله-نمودي ت--را رهبرت ار-مصحف كوفيستي--- ارزوي خواندن قرانت نيست جز كه مگر نام-	454	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms508	true	-7063528660277424754	0	47	0	217	1322	300	قران شعر و رسالتها صابيستي 19 فضل اگر تازي بودي و شعر راوي تو همبر مقريستي 20 فضل به تاويل قران است و مرد داندي ار مغزش صافيستي 21 تاويل بالله نمودي تو را رهبرت ار مصحف كوفيستي 22 ارزوي خواند -قرانت نيست جز كه مگر نام	508	-874110607582538054	190	310.5	156	218	87.15596008300781	37	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms455	false	8590312083884321125	0	206	0	1040	1498	301	تو قاريستي--- خواندن بي معني نيسنديي گر-خردت كامل و وافيستي--- خيره شد ستم زتوگ--ويم مگر مذهب تو مذهب طوطيستي ف---وطه بپوشي تو تاعامه گفت شايد بودن كاين صوفيستي ---گرت بف--وطه شرفي نو-شدي فوطه فروش تو بهشتيستي--- راه نبيني تو-و گوء- دلت رانده مگر در شب تاريستي--- راست هميگ-ويم بر-من مكن روي ترش گوءي تيزيستي--- رنگ نيابي-همي از-علم و بوي گوءي نه چشم و نه بينيستي ---روي نياري بسوي شهر علم گون- مسكنت ب--واديستي زاب ----خرد خشك نگشتي زبانت گزت يكي مشفق ساقيستي زاب ----خرد گر-خبرستي ت--را ميل تو-زي مذهب شاعيستي گر----برسيدي ب--لبت اب من انب تو بزديك تو درديستي گر-------------------------------------------------------نبدي فضل خدا-و رسول كي ز-كسي طاعت و نيكيستي ---اين سخن اي غافل كي گفتمي گرنه چنين محكم و عاليستي--- نه سخن خوب و نه پندو -نه علم كس نه مز گيو نه قاضيستي--- زينت سءالي كنم ار يارني پاسخ اگرت از-دل ياريستي--- داني گر-هيچ نبودي رسول خلق نه طاغي و--- عاصيستي و --انگه كسي1 برده نكشتي ز-خلق نه نكبستي و نه شاديستي--- در خلل ظلمت بودي اگر خلق ز-پيغمبر خاليستي--- اينت بسنده -ست اكر-خواهيي نشمرمي برتر ازين بيستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0489png نيست ترا---طاقت اين بند سخت هستي اگر نفس ت-را كيستي بحر مزج مسدس مكفوف محذوف مفا عيلن مفا عيلن فعولن چنين زرد و نوان مانند	455	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms508	true	-7063528660277424754	47	300	217	1322	1322	300	تو قاريستي 23 خواندن بي-معني نپسنديي گر خردت كامل و وافيستي 24 خيره شد-ستم ز تو گويم مگر مذهب تو مذهب طوطيستي 25 فوطه بپوشيءي تا عامه گفت شايد بودن كاين صوفيستي 26 گرت به فوطه شرفي نو شدي فوطه-فروش تو بهشتيستي 27 راه نبيني تو و گوءي دلت رانده مگر در شب تاريستي 28 راست همي گويم بر من مكن روي ترش گوءي تيزيستي 29 رنگ نيابي همي از علم و بوي گوءي نه چشم و نه بينيستي 30 روي نياري بسوي شهر علم گوءي مسكنت به واديستي 31 ز اب خرد خشك نگشتي زبانت گرت يكي مشفق ساقيستي 32 ز اب خرد گر خبرستي تو را ميل تو زي مذهب شاعيستي 33 گر برسيدي به لبت اب من ا-ب تو نزديك تو درديستي 34 بنده جهلي و بمانده بدانك جان تو را جهل زغاريستي 35 گر نبدي فضل خدا و رسول كي ز كسي طاعت و نيكيستي 36 اين سخن اي غافل كي گفتمي گرنه چنين محكم و عاليستي 37 نه سخن خوب و نه پند و نه علم كس نه مزكي و نه قاضيستي 38 زينت سءالي كنم ار يارمي پاسخ اگرت از دل ياريستي 39 داني گر هيچ نبودي رسول خلق نه طاغي و نه عاصيستي 40 وانگه كس-- برده نگشتي ز خلق نه نكبستي و نه شاديستي 41 در خلل ظلمت بودي اگر خلق ز پيغمبر خاليستي 42 اينت بسنده است اگر خواهيي بشمرمي برتر ازين بيستي 43------------------------------------- نيست تو را طاقت اين پند سخت هستي اگر نفس تو زاكيستي genre Q 1 چ---------------------------------------نين زرد و نوان مانند-	508	-874110607582538054	900	1454.5	717	1188	75.75757598876953	176	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms455	false	8590312083884321125	206	301	1040	1498	1498	301	نالي بكرد-ستم غم دلبر غزالي ند---انم من هميجنب--يد نارد مرا-هجران بدري چون هلالي ن----ماليد--است زير-پا چو خ-سته مرا چون جاهلان را از مالي-- غم خوبان و از مال دنيا كجا باشد همال بي همالي-- همه شب گرد چشم من نگردد ز-خيل خواب و ارامش خيالي-- همي-تايد ز-چرخ سبز عيوق چو---اتش بر-صحيفها اب خالي-- ثريا همچو بگسسته جميلي هلال ايدون چوخس-يده خلالي-- شب تيره ستاره گرد او در چو حورانند گرد زشت زالي --مرا تا صبح بشكافد دل شب نتابد دل ز رنج ارام و هالي--- درخشد روي صبح از مغرب شب منور همچو صدقي ز-افتعالي-	455	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms509	true	-7984695539679262709	0	117	0	496	1317	300	نالي نكردهستم غم دلبر غزالي 2 نه انم من كه خنبانيد يارد مرا هجران بدري چون هلالي 3 نه ماليده است زير پا چو خوسته مرا چون جاهلان را از مالي 4 غم خوبان و از مال دنيا كجا باشد همال بي-همالي 5 همه شب گرد چشم من نگردد ز خيل خواب و ارامش خيالي 6 همي تابد ز چرخ سبز عيوق چو ز اتش بر صحيفه- اب خالي 7 ثريا همچو بگسسته جميلي هلال ايدون چو خميده خلالي 8 شب تيره ستاره گرد او در چو حورانند گرد زشت زالي 9 مرا تا صبح بشكافد دل شب نيابد دل ز رنج ارام و هالي 10 درخشد روي صبح از مغرب شب منور همچو صدقي ز افتعالي	509	-874110607582538054	443	742.5	350	498	88.95582580566406	94	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms456	false	971041627233664682	0	158	0	799	1499	301	نيابد انگهي عقل سدبر از--ينجا در طريق دين مثالي 15ز--نور صبح مر شب را ببيند كريزنده چو ز--يماني ضلالي ---ضلالت عزت ايمان نيابد چو زري كي بود هرگز سفالي--- اگرچه شب بپوشد روي صورت نگردد صورت از حالي ب--حالي جمان--- و زيب دنيا كم نگردد اگر چندش بيوشي در-جوالي نب---اشد خوار هرگز مرد دانا بدانك--ش خوار دارد بدخصالي گر----اجلالش كند شايد وكرنه نجويد برتر از حكمت جلالي نب---اشد چون امير و شاه و خان را حكيمان را ب--مال اندر جمالي--- جواب ساءل شاهان بكويد تگيني يا طغاني با ينالي--- وليكن عاجز و خامش بماند چو از چون و چرا باشد سءالي--- ايا گردنت بسته بر در شاه ضياعي يا عقاري يا عقالي 25 كمالت كو-كمال اندر كمال--ست سوي دانا به از دانا كمالي image file0481NasirKhusrawDiwan_0490png نه ان داناست كز-محراب و منبر هميگ-ويد گرافه قال قالي اگر----نادان بگيرد جاي دانا ب--هرحالي نباشد جز محالي--- نه بيش از شير باشد گرچه باشد درنده پيش شير اندر شكالي--- بدادم ناصبي	456	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms509	true	-7984695539679262709	118	300	499	1317	1317	300	نيابد انگهي عقل مدبر از اينجا در طريق دين مثالي 12 ز نور صبح مر شب را ببيند گريزنده چو ز ايماني ضلالي 13 ضلالت عزت ايمان نيابد چو زري كي بود هرگز سفالي 14 اگرچه شب بپوشد روي صورت نگردد صورت از حالي به حالي 15 جمال و زيب زيبا كم نگردد اگر چندش بپوشي در جوالي 16 نباشد خوار هرگز مرد دانا بدان كهش خوار دارد بدخصالي 17 گر اجلالش كند-شايد وگرنه نجويد برتر از حكمت جلالي 18 نباشد چون امير و شاه و خان را حكيمان را به مال اندر جمالي 19 جواب سايل شاهان بگويد تگيني يا طغاني يا ينالي 20 وليكن عاجز و خامش بماند چو از چون و چرا باشد سءالي 21 ايا گردنت بسته بر در شاه ضياعي يا عقاري يا عقالي 22 كمالت كو كمال اندر كمال است سوي دانا به از مالي كمالي 23------------------------------------- نه ان داناست كز محراب و منبر همي گويد گزافه قال قالي 24 اگر نادان بگيرد جاي دانا به هرحالي نباشد جز محالي 25 نه بيش از شير باشد گرچه باشد درنده پيش شير اندر شگالي 26 بدادم ناصبي-	509	-874110607582538054	725	1280.0	571	857	84.5974349975586	140	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms456	false	971041627233664682	158	301	799	1499	1499	301	را پاسخ حق نخواهم كردز-ين بيش احتمالي--- چو دشمن دشمني را كرد پيدا نشايد نيز كردن پاي-مالي ب-----من ناكرده قصد خواسته و-خور نماند اندر خراسان بد-فعالي--- جز ان جرمي ندانم خويشتن را كه بي حجت نميگويم مقالي ز----يزدان جز-كه از راه محمد ندارم چشم فصلي و-اتصالي--- نه زو برتر كسي دانم ب--عالم نه بهتر ز ال او بشناسم الي ب-----جان اندر بكشتم حب ايشان كسي كشت---ست ازين بهتر بهالي--- حرامي ره نيابد زي من ايرا همي-ترسم مدام از هر حلالي--- نگردد چون مني خود گرد بيشي نه گرد حيلت از بهر منالي--- جهان را ديدم و خلق ازمودم ب--هر ميدان درون جستم مجالي--- نه مالي ديدم افزون از-قناعت نه از پرهيز برتر احتيالي--- ازان پس ك-م فصاحت بنده گشت---ست چگونه بنده باشم پيش لالي--- چرا خواهد مرا نادان متابع نيابد روبه از-شيران عيالي چگ---ونه تكيه يارد كرد هرگر مميز مرد بر پوسيده نالي-	456	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms510	true	1355340478650739498	0	171	0	764	1254	300	را پاسخ حق نخواهم كرد زين بيش احتمالي 27 چو دشمن دشمني را كرد پيدا نشايد نيز كردن پاي مالي 28 به من ناكرده قصد خواسته و خور نماند اندر خراسان بد فعالي 29 جز ان جرمي ندانم خويشتن را كه بي-حجت نميگويم مقالي 30 ز يزدان جز كه از راه محمد ندارم چشم فصلي و اتصالي 31 نه زو برتر كسي دانم به عالم نه بهتر ز ال او بشناسم الي 32 به جان اندر بكشتم حب ايشان كسي كشته است ازين بهتر نهالي 33 حرامي ره نيابد زي من ايرا همي ترسم مدام از هر حلالي 34 نگردد چون مني خود گرد بيشي نه گرد حيلت از بهر منالي 35 جهان را ديدم و خلق ازمودم به هر ميدان درون جستم مجالي 36 نه مالي ديدم افزون از قناعت نه از پرهيز برتر احتيالي 37 ازان پس كهم فصاحت بنده گشته است چگونه بنده باشم پيش لالي 38 چرا خواهد مرا نادان متابع نيابد روبه از شيران عيالي 39 چگونه تكيه يارد كرد هرگز مميز مرد بر پوسيده نالي	510	-874110607582538054	691	1219.5	550	765	90.32679748535156	143	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms457	false	7315440891723866859	0	106	0	508	1393	301	نگيرم پيش-رو مر-جاهلي را كه نشناسد نگاري از تكالي بحر مجتت مثمن مخبون ابتر دليت بايد پر-عقل و سر ز-جهل تهي اگرت ارزوست امر-و تهي و گاه و-شهي-- هنرت بايد از اغاز اگر نه بي هنري محال باشد جستن كمي وبيش وبهي-- كجاست جاي هنر جز ب--زير تيغ و-قلم بدين دو بر-شود از چه ب--گاه شاه و رهي --قلم دليل صلاح--ست و-تيغ رهبر-جنگ تو زين دو اي هنري مرد-بر كدام رهي 25 قلم نشانه عقل--ست و تيغ مايها جور يكي چو حنظل تلخ و-يكي چو-شهد شهي image file0481NasirKhusrawDiwan_0491png بتيغ يكتنه ظ بهتر نيايد ازس-پهي و گرچه جلدي تو يك-تني نه يك سپهي ب----تيغ بهتري تو	457	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms510	true	1355340478650739498	172	299	767	1252	1254	300	نگيرم پيش رو مر جاهلي را كه نشناسد نگاري از نكالي genre Q 1--------------- دليت بايد پر عقل و سر ز جهل تهي اگرت ارزوست امر و نهي و گاه و شهي 2 هنرت بايد از اغاز اگر نه بيهن-ري محال باشد جستن بهي و پيش گهي 3 كجاست جاي هنر جز به زير تيغ و قلم بدين دو بر شود از چه به گاه شاه و رهي 4 قلم دليل صلاح است و تيغ رهبر جنگ تو زين دو اي هنري مرد بر كدام رهي -5 قلم نشانه عقل است و تيغ مايه- جور يكي چو حنظل تلخ و يكي چو شهد شهي 6 به ------------------------------------تيغ يك تن --بهتر نيايد از سپهي وگر چه جلدي تو يك تني نه يك سپهي 7 به تيغ بهتري تو	510	-874110607582538054	418	644.5	323	541	77.26432800292969	100	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms457	false	7315440891723866859	107	301	515	1393	1393	301	دگري--ست نگر ب--حال بد-ي ديگري مجوي بهي-- يهي ب--نوك قلم جوي اگر همي-خواهي كه زان بهي دگري را نياوري تبهي --ازان تهيتر دستي مدان كه به نشود مگر-بدانكه كند دست يار خويش تهي--- خره ب--يار-دهد خود تو-چون كه بستاني زيار خويش خورش گر-نه كمترا-ز خرهي--- قلم بگير و-فزوني مجوي و غبن مكش اگرب---حكمت و-علم اندر اهل پايگهي--- مكن بجاي بدان نيك ازانكه ظلم بود كه نيك را ب--غلط جز ب--جاي او بنهي--- عديل عدلي اگر با كريم با-كرمي رفيق حقي اگر با سفيها با سفهي چوزرو-سيم----- و سرب و-اهن--ست و-مس مردم ز ترك و هندي و شهري و ره-گذار و دهي -0 قلم بگير كه سنگ زر است نوك قلم بدو پديد شود مان كه تو كهين گرهي ق---لم جدا كند اي شاه كهتر از مهتر ب--كوتهي و درازي مدان كهي و مهي ب-----پيش شيري صد خر همي-ندارد پاي دو من سرب بخورد ده ستير سرب همي--ب اگر ب--تن چو كهي قيمتت بسي نبود چو از خرد ب--سوي عاقلان سبك چو كهي--- وگر ب--لب شكري بيمزه--ست شكر تو چو-بيمزه--ست سخنهات همچو-اب چهي 5 ز--جهل بدتر زي اهل علم نيست بدي زهر-بدي بجهي چون ز-جهل خود-بجهي--- ره در حكما گير و-زين عدو بگريز كه جز-	457	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms511	true	-5579443996108924624	1	245	6	972	1215	300	دگري است نگر به حال بديي ديگري مجوي بهي 8 بهي به نوك قلم جوي اگر همي خواهي كه زان بهي دگري را نياوري تبهي 9 ازان تهيتر دستي مدان كه پر نشود مگر بدانكه كند دست يار خويش تهي 10 خره به يار دهد خور تو چون كه بستاني زيار خويش خورش گر نه كمتر از خرهي 11 قلم بگير و فزوني مجوي و غبن مكش اگر به حكمت و علم اندر اهل پايگهي 12 مكن بجاي بدان نيك ازانكه ظلم بود چو نيك را به غلط جز به جاي او بنهي 13 عديل عدلي اگر با كريم با كرمي رفيق حقي اگر با سفيه ب-ا سفهي 14 چو سيم و زر و سرب و اهن است و مس مردم ز ترك و هندو و شهري و ره گذار و دهي 15 قلم بگير كه سنگ زر است نوك قلم بدو پديد شود-مان كه تو كهين گرهي 16 قلم جدا كند اي شاه كهتر از مهتر به كوتهي و درازي مدان كهي و مهي 17 به پيش شيري صد خر همي ندارد پاي دو من سرب بخورد ده ستير سيم گهي 18 اگر به تن چو كهي قيمتت بسي نبود چو از خرد به سوي عاقلان سبك چو كهي 19 وگر به لب شكري بيمزه است شكر تو چو بيمزه است سخنهات همچو اب چهي 20 ز جهل ب-تر زي اهل علم نيست بدي زهر بدي بجهي چون ز جهل خود بجهي 21 ره در حكما گير و زين عدو بگريز كه جز	511	-874110607582538054	849	1401.0	659	969	87.61609649658203	198	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms458	false	5172472668798372461	44	279	221	1368	1483	301	تو-هيچ حاجت نيست ب--دل چه كينه گرفتي ز من ببي -گنهي ز----گردن و-سر من گاه و تخت خويش مساز چ--كرده ام من اگر تو-سزاي تخت و گهي ---فره نجويم برݣس ب---عدل خرسندم چرا بشم چو-نجو-م همي فره فرهي--- اگر تو-چند ب--مال و ب--ملك ده چو م-ي ب--مال سوي تو نايد ز-من كمال بهي ----گر بسنجد با-من ت--را ترازوي عقل برون شوي ب--گواه-ي خرد ز-مشتبهي image file0481NasirKhusrawDiwan_0492png بروي خوب وب---جسم قوي چه فخر-كني كه نه تو كردي بالاي خود چوسر و سهي اگر----گره بگشاءي ز-قول مرد حكيم مهي سوي حكما گرچه روي پر-گرهي--- مگرد گرد در من نه من بگر--د درت كه من ز-تو ستهم همچو توز- من ستهي--- هنوز ياري پيرار رفتي از پيشم چرا همي-طلبي مر مرا بدين بكهي بحر رمل مثمن مخبون مجحوف بيني ان باد كه گوءي دم يارستي ياش بر-تبت و-خرخير گذارستي --نيستي چون سخن يار-موافق خوش گر نه او پيش-رو باد بهارستي --گر نبودي شده ايمن دل بيد-از باد برگش از-شاخ برون جست نيارستي ورنه--- مي لشكر نوروز فراز-ايد كي هو ايكسره پر گرد و-غبارستي --فوج فوج ابر همي-ايد پنداري بر-سر دريا اشتر ب--قطارستي --اشترانند بر--ين چرخ روان ور-ني دشت همواره نه چون پيسه مهارستي-- نه همانا كه بر--ين اشتر نوروزي جز كه كافور-- در و-گوهر بارستي --دشت گلگون شد-گوءي كه پرندستي اب ميگون شد گوءي كه عقارستي-- گرنه مي ميخوردي نرگس تراز-جوي چشم او هر گرپر خواب و خمارستي--- واتش اندر-دل خاك ار-نزدي نوروز كي هوا-ايدون پردو دو --	458	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms512	true	-784784290643228131	2	300	7	1212	1212	300	تو هيچ حاجت نيست به دل چه كينه گرفتي ز من به بيگنهي 26 ز گردن و سر من گاه و تخت خويش مساز چه كرده-ام من اگر تو سزاي تخت و گهي 27 فره نجويم بر كس به عدل خرسندم چرا كشم چو نجويم همي فره فرهي 28 اگر تو چند به مال و به ملك ده چو مني به مال سوي تو نايد ز من كمال بهي 29 اگر بسنجد با من تو را ترازوي عقل برون شوي به گواهيي خرد ز مشتبهي 30 به -----------------------------------روي خوب و به جسم قوي چه فخر كني كه نه تو كردي بالاي خود چو سرو سهي 31 اگر گره بگشاءي ز قول مرد حكيم مهي سوي حكما گرچه روي پر گرهي 32 مگرد گرد در من نه من به گرد درت كه من ز تو ستهم همچو تو ز من ستهي 33 هنوز پاري پيرار رفتي از پيشم چرا همي طلبي مر مرا بدين پگهي genre Q 1--------------- بيني ان باد كه گوءي دم يارستي ياش بر تبت و خرخيز گذارستي 2 نيستي چون سخن يار موافق خوش گر نه او پيش رو فوج بهارستي 3 گر نبودي شده ايمن دل بيد از باد برگش از شاخ برون جست نيارستي 4 ور نه مي لشكر نوروز فراز ايد كي هوا يكسره پر گرد و غبارستي 5 فوج فوج ابر همي ايد پنداري بر سر دريا اشتر به قطارستي 6 اشترانند بر اين چرخ روان ور ني دشت همواره نه چون پيسه مهارستي 7 نه همانا كه بر اين اشتر نوروزي جز كه كافور و در و گوهر بارستي 8 دشت گلگون شد گوءي كه پرندستي اب ميگون شد گوءي كه عقارستي 9 گرنه مي ميخوردي نرگستر از جوي چشم او هرگز پر خواب و خمارستي 10 واتش اندر دل خاك ار نزدي نوروز كي هوا ايدون پر-- دود و	512	-874110607582538054	1042	1672.0	820	1258	82.82988739013672	236	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms459	false	-5632977100190308251	20	215	103	1069	1497	301	در خور-دل دست گزارستي--- فتنها سبزه شدت دل چوخر--اي بي هش فتنه سبزه نشدي گر-نه حمارستي ---نيست فرقي ب--ميان تو و ان خر2 جز همي-بايد ك-ت پاي چهارستي ---سيرتي بافتيي بهتر از--ين بي شگ------ گرت ننگيني از--ين سيرت و عارستي گر----گل حكمت بر-جان تو بشكفتي مرت---را باغ بهاري بچه -كارستي--- مجلست بستانستي و رفيقان را از در خت سخن خوب ثمارستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0493png وين گل و-لالها خاكي كه همي-رويد با گل دانش پيشت خس و خارستي--- پيش گلزار سخنهاي حكيمان-ت كار لاله بد و-كار گل زارستي م---ردم انست-- كه چون مرد ورا بيند گويد اي كاش ك-م اين صاحب غارستي--- فضل بايدش و-خرد بار كه خرما-بن گرن-ه بار اوردي يار چنارستي--- خرد است انكه اگر-نور چراغ او نيستي عالم يكسر شب تارستي--- خرد-است انكه اگر-نيستي او از-ما نه صغارستي هرگز نه كبارستي ---گر نبود-ستي اتن عقل بم--ردم در خلق يكسر بتر-از كژدم و مارستي--- تو چ--گوءي كه اگر عقل نبودس-تي يك تن از مردم سالار هزارستي--- ورنه با عقل همي جهل جفا جستي گرد دانا جهلا را چه مدارستي--- سر ب--جهل از-خرد وعقل همي-تابد انكه حقست-- كه بر-سرش فسارستي--- يله كي كردي هر-فاحشه را جاهل گر-نه از بيم حد-و كشتن و دارستي ا---نكه طبع	459	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms513	true	-7733230508655423074	59	300	246	1264	1264	300	در خور دل دست گزارستي 15 فتنه س-بزه شدت دل چو خر اي بي-هش فتنه سبزه نشدي گر نه حمارستي 16 نيست فرقي به ميان تو و ان خر- جز همي بايد كهت پاي چهارستي 17 سيرت-------ي بهتر از اين يافتيي بيشك گرت ننگستي از اين سيرت و عارستي 18 گر گل حكمت بر جان تو بشكفتي مر تو را باغ بهاري -چه بكارستي 19 مجلست بستانستي و رفيقان را از در-خت سخن خوب ثمارستي 20------------------------------------- وين گل و لاله- خاكي كه همي رويد با گل دانش پيشت خس و خارستي 21 پيش گلزار سخنهاي حكيمانهت كار لاله بد و كار گل زارستي 22 مردم ان است كه چون مرد ورا بيند گويد اي كاش كهم اين صاحب غارستي 23 فضل بايدش و خرد بار كه خرما بن گر نه بار اوردي يار چنارستي 24 خرد است انكه اگر نور چراغ او نيستي عالم يكسر شب تارستي 25 خرد است انكه اگر نيستي او از ما نه صغارستي هرگز نه كبارستي 26 گر نبودهستي اين عقل به مردم در خلق يكسر بتر از كژدم و مارستي 27 تو چه گوءي كه اگر عقل نبودهستي يك تن از مردم سالار هزارستي 28 ورنه با عقل همي جهل جفا جستي گرد دانا جهلا را چه مدارستي 29 سر به جهل از خرد و حق همي تابد انكه حق است كه بر سرش فسارستي 30 يله كي كردي هر فاحشه را جاهل گر نه از بيم حد و كشتن و دارستي 31 انكه طبع-	513	-874110607582538054	886	1426.5	699	1069	82.88119506835938	190	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms459	false	-5632977100190308251	215	301	1069	1497	1497	301	يله كردي ب--خو شيهرگر معصفر گونه و نيروي شخارستي--- اي دهان باز نهاده ب--جفاي من راست گوءي كه يكي كهنه تغارستي--- چند گوءي كه از-ان تنگ دره حجت هم برون امدي ار-نيك سوارستي--- اندر--ين تنگ حصارم ننشستي دل گرنه گرد دلم از عقل حصارستي ---كار تو گر ب--ميان من و تو ناظر حا كمي-عادل بودي بس خ-ارستي ---كار دنيا گر بر موجب عقلستي مر-مرا-خيره درين كنج چ--كارستي--- بل سخنهاي دلاويز بلند من بر سر گنبد گردنده عذارستي ورس----خنهام فلاطون بشنيد-ستي پيش من حيران چون نقش جدارستي-	459	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms514	true	-9170776159007340352	0	103	0	467	1317	300	يله كردي به خوشي هرگز معصفر گونه و نيروي شخارستي 32 اي دهان باز نهاده به جفاي من راست گوءي كه يكي كهنه تغارستي 33 چند گوءي كه از ان تنگ دره حجت هم برون ايدي ار نيك سوارستي 34 اندر اين تنگ حصارم ننشستي دل گرنه گرد دلم از عقل حصارستي 35 كار تو گر به ميان من و تو ناظر حا-كمي عادل بودي بس خوارستي 36 كار دنيا گر بر موجب عقلستي مر مرا خيره درين كنج چه كارستي 37 بل سخنهاي دلاويز بلند من بر سر گنبد گردنده عذارستي 38 ور سخنهام فلاطون بشنودهستي پيش من حيران چون نقش جدارستي	514	-874110607582538054	418	716.5	335	468	89.31623840332031	83	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms460	false	-1235800506626647355	0	154	0	814	1512	302	يوز-و باز-سخن و-نكته مرا بي شك دل داناي سخني-يشه شكارستي دهرپر-----عيبم همچون-كه تو بگزيدي گر-مرا-تن چو-تو پر-عيب و-عوارستي--- مر مرا گري-س دانش نشدس-تي دل همچوتو--اسپ و-غلامان و-عقارستي بي --شمارستي مال و-خدم و-ملكم گر-نه بيمم همه از روز شمارستي بي --قرارستي جانم چو-تو در كوشش گر بدانستي كاين جاي قرارستي image file0481NasirKhusrawDiwan_0494png ازان پس كاين جهان را ازمودي گر-خردمندي در--ين پر-گرد و ناخوش جاي دل خيره چرا-بندي ب----بيماري از--ين جاي سينجي چون شوي بيرون مخور تيمار چنديني كه بنيادش تو افگندي-- يكي فرزند خواره پيسه گربه -ست اي پسر گيتي سزد گر با چنين مادر ز بار و بن نپيوندي-- چنان-چون مر ترا-- پند است مردها جد بر-جدت تو مر فرزند فرزندان فرزندانت را پندي ج--هان مست--ست نرمي كن كه من ايدون شنود-ستم كه با مستان و ديوانه حليمي بهتر از تندي-- بخواهد خورد مر بروردگان خويش را گيتي نخواهد رستن از چنگال او سندي و-نه هندي 5-جهانا ز-ازمون سنجاب و از كردار پولادي	460	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms514	true	-9170776159007340352	104	299	470	1315	1317	300	يوز و باز سخن و نكتهم را بي-شك دل داناي سخن پيشه شكارستي 40 دهر پر عيبم همچون كه تو بگزيدي گر مرا تن چو تو پر عيب و عوارستي 41 مر مرا گر پس دانش نشدهستي دل همچو تو اسپ و غلامان و عقارستي 42 بيشمارستي مال و خدم و ملكم گر نه بيمم همه از روز شمارستي 43 بيقرارستي جانم چو تو در كوشش گر بدانستي كاين جاي قرارستي genre Q 1 از -----------------------------ان پس كاين جهان را ازمودي گر خردمندي در اين پر گرد و ناخوش جاي دل خيره چرا بندي 2 به بيماري از اين جاي سپنجي چون شوي بيرون مخور تيمار چنديني نه بنيادش تو افگندي 3 يكي فرزند خواره پيسه گربه است اي پسر گيتي سزد گر با چنين مادر ز بار و بن نپيوندي 4 چنان چون مر تو را پند است مرده- جد بر جدت تو مر فرزند فرزندان فرزندانت را پندي 5 جهان مست است نرمي كن كه من ايدون شنودهستم كه با مستان و ديوانه حليمي بهتر از تندي 6 بخواهد خورد مر پروردگان خويش را گيتي نخواهد رستن از چنگال او سندي و نه هندي 7 جهانا ز ازمون سنجاب و از كردار پولادي	514	-874110607582538054	748	1236.0	598	876	85.38813018798828	157	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms460	false	-1235800506626647355	155	244	819	1222	1512	302	نوش در نيشي ب--روي زهر در قندي برو----ز و شب همي-كاهد تن مسكين مر زيرا ب--رنده روز و سوهان شبم دايم همي-رندي-- ز چون و چند بيروني ازيرا عقل نشناسد نه مر-بودنت را چوني نه مرك-شتنت را چندي بخواه---ي پيش و نپسندي ز-فرزندان بسيارت مگر ان را كزو نايد بجز بد فعلي و رندي--- بسا شاهان با ملك و سپاه و گنج اگنده ك-شان بربودي از گاه و بدين چاه اندر افگندي 25-كجا پيوسته-- صحبت كه ديگر روز نگسستي در ختي كي نشاند-ستي كه از بيخش نه بر كندي	460	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms515	true	-911756788222353011	1	100	4	430	1317	300	نوش در نيشي به روي زهر بر قندي 8 به روز و شب همي كاهد تن مسكين من زيرا به رنده روز و سوهان شبم دايم همي رندي 9 ز چون و چند بيروني ازيرا عقل نشناسد نه مر بودنت را چوني نه مر گشتنت را چندي 10 نخواني پيش و نپسندي ز فرزندان بسيارت مگر ان را كزو نايد بجز بد-فعلي و رندي 11 بسا شاهان با ملك و سپاه و گنج اگنده كهشان بربودي از گاه و بدين چاه اندر افگندي 12 كجا پيوستهاي صحبت كه ديگر روز نگسستي در-ختي كي نشاندهستي كه از بيخش نه بر-كندي	515	-874110607582538054	387	683.5	301	429	90.20979309082031	80	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms460	false	-1235800506626647355	247	302	1262	1512	1512	302	اي داده دل و-هوش بدين جاي سينجي بيم--ست كه از كبر در--ين جاي نگنجي-- والله كه نيايد ب--ترازوي خرد راست گر نعمت دنيا را با رنج بسنجي ور---مملكت روم بگيري چو سكندر هرگر نشود ملك تو اين جاء سينجي-- وز بند و بلاي فلكي رسته نگردي هر چند ت--را بنده شود رومي وخنجي--- چون روزي-	460	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms516	true	4375741205836892728	33	98	151	420	1239	300	اي داده دل و هوش بدين جاي سپنجي بيم است كه از كبر در اين جاي نگنجي 2 والله كه نيايد به ترازوي خرد راست گر نعمت دنيا را با رنج بسنجي 3 ور مملكت روم بگيري چو سكندر هرگز نشود ملك تو اين جاي سپنجي 4 وز بند و بلاي فلكي رسته نگردي هر-چند تو را بنده شود رومي و طنجي 5 چون روزي	516	-874110607582538054	239	414.0	186	270	88.51851654052734	50	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms461	false	2395377987131184079	0	158	0	746	1422	301	تو-ناني و يك مشت برنج--ست از بهر چه چندين ب--شب و-روز برنجي-- ور همچو خز و بز بپوشدت گليمي خزت چه همي-بايد و-ديباي ترنجي-- فردات تهي-دست بكن--جي بسپارند هر چند ملك وار-كنون بر-سر كنجي 10 صنعت ب--تو-صانع شداز يرا كه شب و-روز مشغول ب--شطرنح و ب--نرد و شش و پنجي-- از بهر چه دادند ت--را عقل چ--گوءي تاخوش بخوري چون خر--وچون علبه بلنجي--- وز بهر چه دادند ت--را بار-خداءي وز بهر چه-شد بنده ت--را هندو و زنجي--- زيرا كه تو بيش امدي اندر دين زيشان يس چون نكني شكر و-زيادت نلفنجي--- امروز كه شاهي-و رتب فنج بينديش زيرا كه نماند ابدي شاهي و فنجي 15 از مكر خداوند همي هيچ نترسي زان--ست كه با بنده پر-از مكر و شكنجي--- انديشه كن از-بندگي امروز كه بندهت--- پيش توبپايست1 و--تو بنشسته ب--شنجي2 --همچون كدو ءي سوي نبيد و سوي مزكت اگنده ب--گاورس كه خرواري غنجي ب---ا مسجد و-با مءذن چون سر-كه و ترفي با مسخره و-مطرب چون --سبز ترنجي--- والله	461	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms516	true	4375741205836892728	98	300	420	1239	1239	300	تو ناني و يك مشت برنج است از بهر چه چندين به شب و روز برنجي 6 ور همچو خز و بز بپوشدت گليمي خزت چه همي بايد و ديباي ترنجي 7 فردات تهي دست به كنجي بسپارند هر-چند ملك-وار كنون بر سر گنجي 8- صنعت به تو ضايع شد ازيرا كه شب و روز مشغول به شطرنج و به نرد و شش و پنجي 9 از بهر چه دادند تو را عقل چه گوءي ناخوش بخوري چون خر و چون غلبه بلنجي 10 وز بهر چه دادند تو را بار خداءي وز بهر چه شد بنده تو را هندو و زنجي 11 زيرا كه تو بيش امدي اندر دين زيشان پس چون نكني شكر و زيادت نلفنجي 12 امروز كه شاهي و رتب فنج بينديش زيرا كه نماند ابدي شاهي و فنجي 13 از مكر خداوند همي هيچ نترسي زان است كه با بنده پر از مكر و شكنجي 14 انديشه كن از بندگي امروز كه بندهت در پيش به پاي است و تو بنشسته به شنجي 15 همچون كدو-ءي سوي نبيد-و سوي مزگت اگنده به گاورس دو خرواري غنجي 16 با مسجد و با مءذن چون سر كه و ترفي با مسخره و مطرب چون شير و برنجي 17 والله-	516	-874110607582538054	707	1127.0	557	825	85.69696807861328	153	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms461	false	2395377987131184079	158	301	746	1422	1422	301	كه نسنجند نماز-تو ازيراك روي تو ب--قبله -ست وب---دل با دف و سنجي 20 تا خوي تو-اين--ست اگر گوهر سرخي نزديك خرد مند زر اندود برنجي رح---سار ت--را ناخن اين چرخ شكنجيد تو چند-لب و زلفك بت-روي شكنجي--- لختي ب--ترنج از قبل جانت ميان سخت از بهر تن اين سست ميان چند تريجي ان-----ست خرد مند-كه خوردنش خلنجست زان--ست كه تو بي خرد از كاسه خلنجي--- گرگي كه تو بي نفعي و بي خنج وليكن خود روزو--شب اند رطلب نفعي و خنجي image file0481NasirKhusrawDiwan_0497png همسايها بي فايده گر بايد ما را همسايه نيك--ست ب--افرنجه فرنجي بحر رمل مثمن مخبون مجحوف اي تن من تو مگر بچها كردوني بچه گردوني زيرا سوي من دوني-- او همان--ست كه بود ا-ست وليكن تو نه همانا كه هماني كه دگركوني-- طمع خيره چه داري كه شوي باقي نشود چون ازلي بوده اكنوني --تو مر ان گوهر-	461	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms517	true	4552448505048138090	0	157	0	662	1299	300	كه نس-جند نماز تو ازيراك روي تو به قبله است و به دل با دف و صنجي 18 تا خوي تو اين است اگر گوهر سرخي نزديك خرد-مند زر-اندود برنجي 19 رخسار تو را ناخن اين چرخ شكنجيد تو چند لب و زلفك بت روي شكنجي 20 لختي به ترنج از قبل جانت ميان سخت از بهر تن اين سست ميان چند ترنجي 21 ان است خرد-مند كه خوردنش خلنج-- زان است كه تو بي-خرد از كاسه خلنجي 22 گرگي تو كه بي-نفعي و بي-خنج وليكن خود روز و شب اندر طلب نفعي و خنجي 23 همسايه بي---------------------------------------فايده گر شايد ما را همسايه نيك است به افرنجه فرنجي genre Q 1 اين-------------- تن من تو مگر بچه گرد-وني بچه گردوني زيرا سوي من دوني 2 او همان است كه بوده است وليكن تو نه همانا كه هماني كه دگرگوني 3 طمع خيره چه داري كه شوي باقي نشود چون ازلي بوده اكنوني 4 تو مر ان گوهر	517	-874110607582538054	565	917.0	441	725	77.93103790283203	110	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms462	false	-2090288624359951585	0	125	0	592	1456	301	بيروني باقي را چون يكي درج بر اورده ب--افسوني-- با تو تا مقرون--ست اين گهر باقي تو ب--زيب و ب--جمال اي تن قاروني-- زان گهر يافته-- اي گهر تيره اين قد سروي و اين روي طبرخوني 0 ليكن انكه كه گهرت از-تو شود بيرون تو همان تيره گل گنده مسنوني-- اي دروني گهر تيره نميداني كه دروبي نشود مرگز بيروني-- گر فزوني نيذيرد جز كاهنده چه همي-بايدت چ-----نين افزوني--- گفته باشم ب--حقيقت صفتت اي تن گرت گويم صدف لولوي مكنوني--- اندر--ين مرده صفت اي گهر زنده چون كه ماند-ستي بندي شده چون خون 15 غرقه گردند ب---درياي جهان اندر گر نه ذوالنوني ماننده ذوالنوني--- تو در--ين قبها خضرا و بر--ين كرسي غرض صانع سياره و گزدوني ديو و دام و دد------- گشتند-- بفرمانت زانكه تو	462	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms517	true	4552448505048138090	157	300	662	1299	1299	300	بيروني باقي را چون يكي درج بر-اورده به افسوني 5 با تو تا مقرون است اين گهر باقي تو به زيب و به جمال اي تن قاروني 6 زان گهر يافتهاي اي گهر تيره اين قد سروي و--ين روي طبرخوني 7 ليكن انگه كه گهرت از تو شود بيرون تو همان تيره گل گنده مسنوني 8 اي دروني گهر تيره نميداني كه دروني نشود هرگز بيروني 9 گر فزوني نپذيرد جز كاهنده چه همي بايدت اين چونين افزوني 10 گفته باشم به حقيقت صفتت اي تن گرت گويم صدف لولوي مكنوني 11 اندر اين مرده صدف اي گهر زنده چون-كه ماندهستي بندي شده چون خوي 12 غر-ه گردنده به درياي جهان اندر گر نه ذوالنوني ماننده ذوالنوني 13 تو در اين قبه- خضرا و بر اين كرسي غرض صانع سياره و گردوني 14--- دام و دد ديو تو گشتند و بفرمانت زانكه تو-	517	-874110607582538054	567	955.0	448	647	87.63523864746094	103	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms462	false	-2090288624359951585	125	301	592	1456	1456	301	همبر جمشيد و فريدوني--- جز تو همواره همه سر ب--نگونسارند تو اگر شاه نء-ي راست چنين چوني--- خطر خويش بدان و ب--امانت كوش تو كه بر سر جهان-داور ماموني 20 نور دادار جهان بر تو پديد امد تد چو زيتون شد و تو-روغن زيتوني--- گر ب--چاه اندر پا-بند بود خوني اندر--ين چاه تو پا-بند هميدوني--- وگر از زندان هر زنده رها جويد تو بر--ين زندان از بهر چه مفتوني تااز------ين بازي زندان ن-ءي ار-سته نشوم ايمن برتو- كه نه مجنوني ---چاه باغ--ست ت--را تا-تو چنين فتنه بر-رخ چون گل و-بر زلفك چون نوني 29-مست مي خورده ازبن سان نبود زيرا توچ-نين بيهش و مدهوش از-افيوني د---يو بدگوهر از راه نبرد-ستت مست ان رهبر بدگوهر واروني image file0481NasirKhusrawDiwan_0498png هر زمان پيش تو-ايد نه همي-بينيش با-عمامها بزر و جامها صابوني ---چون كدو خانش زفكرت- تهي و دانش بر چون نار بيا گنده ز-ملعوني ---چون سر ديوان بگرفت سر منبر هر يكي ديو باستاد ب-ماذوني ---بر ستوري امامانش گوا دارم قدح والقي و قليه هاروني از----بسي ژاژ كه خاءيد چنين گم شد راه بر-خلق ز-بس نحس و سراكوني-	462	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms518	true	-4243187246565565510	0	212	0	898	1262	300	همبر جمشيد و فريدوني 15 جز تو همواره همه سر به نگونسارند تو اگر شاه نهاي راست چنين چوني 16 خطر خويش بدان و به امانت كوش كه تو بر سر جهان داور ماموني 17 نور دادار جهان بر تو پديد امد تن چو زيتون شد و تو روغن زيتوني 18 گر به چاه اندر با بند بود خوني اندر اين چاه تو با بند هميدوني 19 وگر از زندان هر زنده رها جويد تو بر اين زندان از بهر چه مفتوني 20 تا از اين بازي زندان نهاي اراسته نشوم ايمن بر تو كه نه مجنوني 21 چاه باغ است تو را تا تو چنين فتنه بر رخ چون گل و بر زلفك چون نوني 22 مست مي خورده ازين سان نبود زيرا تو چنين بيهش و مدهوش از افيوني 23 ديو بدگوهر از راه ببردهستت مست ان رهبر بدگوهر واروني 24 -------------------------------------هر زمان پيش تو ايد نه همي بينيش با عمامه- بزر و جامه- صابوني 25 چون كدو جانش ز دانش تهي و فكرت بر چون نار بيا-گنده ز ملعوني 26 چون سر ديوان بگرفت سر منبر هر-يكي ديو باستاد و ماذوني 27 بر ستوري امامانش گوا دارم قدح وابقي و قليه هاروني 28 از بسي ژاژ كه خايند چنين گم شد راه بر خلق ز بس نحس و سراكوني	518	-874110607582538054	783	1278.0	613	939	83.38658142089844	163	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms463	false	-968930183452052470	0	72	0	334	1402	301	اي خرد مند مخر خيره خرافاتش كه تو-باري نه چنو خربط و شمعوني--- علم دين را قانون اينست كه ميبيني ب--خط سبز بر--ين تختها قانوني--- گر بر--ين اب ت--را تشنگيي باشد منت جيحونم و تو برلب جيحوني و----گرم گوءي بس گر-نه تو بي راهي چون ب--يمگان در بي-مونس و محزوني--- مغزت از عنبر دين بوي نميياند زانكه با-دنيا هم-گوشه و مقروني--- واي بر من كه در--ين تنگ دره ماندم خنك اندم كه	463	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms518	true	-4243187246565565510	213	300	901	1262	1262	300	اي خرد-مند مخر خيره خرافاتش كه تو باري نه چنو خربط و شمعوني 30 علم دين را قانون اينست كه ميبيني به خط سبز بر اين تخته ق-انوني 31 گر بر اين اب تو را تشنگيي باشد منت جيحونم و تو برلب جيحوني 32 و گرم گوءي پس گر نه تو بي-راهي چون به يمگان در بي مونس و محزوني 33 مغزت از عنبر دين بوي نمييابد زانكه با دنيا هم گوشه و مقروني 34 واي بر من كه در اين تنگ دره ماندم خنك تو كه---	518	-874110607582538054	318	527.0	251	367	86.64849853515625	68	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms463	false	-968930183452052470	73	162	337	750	1402	301	بنشسته بنه-اموني--- من در--ين تنگي بي دانش و بدبختم تو به--امون بر دانا و همايوني ك---ه تواند كه بود از تو مسلمان تر كه وكيل خان يا چاكر خاتوني--- حال جسم ما هر-چون كه بود شايد نه طبر خوني ماند--است-- نه مازريوني1 15تا بدين حالك دنيا نشوي غره كه چنين با سلب-و مركب گلگوني ---سلب از ايمان بايدت همي زيرا جز باي--مان نبود فردا ميموني ب-----يكي جاهل كر بيم كند نوشت نوش كي گردد ان شربت طاعوني--- سخن حجث بشنو كه ت--را قولش به بكار ايد از داروي زرعوني	463	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms519	true	2914114870845119647	0	102	0	442	1279	300	بنشسته به هاموني 35 من در اين تنگي بي-دانش و بدبختم تو به هامون بر دانا و همايوني 36 كه تواند كه بود از تو مسلمان-تر كه وكيل-خان يا چاكر خاتوني 37 حال جسم ما هر چون كه بود شايد نه طبر-خوني مانده است و نه --زريوني 38 تا بدين حالك دنيي نشوي غره كه چنين با سلب و مركب گلگوني 39 سلب از ايمان بايدت همي زيرا جز به ايمان نبود فردا ميموني 40 به يكي جاهل كز بيم كند نوشت نوش كي گردد ان شربت طاعوني 41 سخن حجت بشنو كه تو را قولش به بكار ايد از داوري زرعوني	519	-874110607582538054	392	670.5	308	448	87.5	75	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms471	false	-792443786063921108	168	286	825	1369	1432	301	انچ-ت بكار نيست چرا جوءي وانچ-ت گزيرنيست چرا-كوءي بي------------- روي اگر بروي كسي اري بي شك ب--رويت ايد بي روءي خوي --خوش از-جهان و جوانمردي پيش ار-و پيش مار خوي توءي بد -خو عقاب كوته عمر امد كر كس دراز عمر ز خوش-خوءي --اين زال شوي كش چوتو بس ديد--است از وي بشوي دست زناشوءي-- بنده مشو ز بهر فزوني را ان-را كه همچنويو به از اوءي------------ گر دانشت ب--مال ب--دست ايد پس مال ميب---دانش چون جوءي --چون ميفروشي انچه خريد-ستي خوني ز-خون ز-بهر چه ميشوءي-- جان را ب--علم پوش چه پوشيدي -ن را ب-ششتري و ب--كاكوءي--- روشن روانت گند ز بي علمي تيره تنت چو-مشك ب--خوش پوءي ب---وينده اين جهان و فروزندي او را از--ين قبل ب--تكايوءي	471	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms519	true	2914114870845119647	105	248	452	1047	1279	300	انچهت بكار نيست چرا جوءي وانچهت ازو گريز چرا گوءي 2 به روءي ار به ---------روي كسي اري بي-شك به رويت ايد بي-روءي 3 خوش خوش از جهان و جوانمردي پيش ار و پيش مار خوي نوءي 4 بدخو عقاب كوته عمر امد كرگ-س دراز عمر ز خوش خوءي 5 اين زال شوي-كش چ-تو بس ديده است از وي بشوي دست زناشوءي 6 بنده مشو ز بهر فزوني را ان را كه همچو--------- اوءي و به زوءي 7 گر دانشت به مال به دست امد پس مال مي به دانش چون جوءي 8 چون ميفروشي انچه خريدهستي خوني ز خون ز بهر چه ميشوءي 9 جان را به علم پوش چو پوشيدي تن رابه ششتري و به كاكوءي 10 روشن روانت گنه ز بي-علمي تيره تنت چو مشك به خوش-بوءي 11 پوينده اين جهان و فروزندي او را از اين قبل به تگاپوءي	519	-874110607582538054	489	730.0	384	620	78.87096405029297	91	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms368	false	2409183731769407517	10	141	67	710	1467	301	اگر نه بستها اين بي هنر جهان شدها- چرا كه همچو جهان از هنر-جهان شدها--- تن ت--را ب--مثل مادر-است سفله جهان تو همچوم-ادر بدخو چنين ازان شدها--- چرا كه مادر پير-تو ناتوان نشد -است تو-پيش مادر خود پيرو ناتوان شدها--- فريفته --مشو- اي نوجوان بدانكه ب--رو- چو-بوستان و ب--قد سرو بوستان شدها--- چگونه مهر-نهم برتو--زان سيس كه ب--جهل تو بر-زمانها بدمهر مهربان شدها ب-----خوي تن مرو ايرا كه تو عديل خرد بس--فله تن نشدي بل ب--پاك جان شدها--- نگاه كن كه در--ين خيمها چهار ستون چو خسروان ز-چه معني تو كامران شدها--- چه يافتي كه بدان برج-هان و جانوران چنين مسلط و سالار و قهرمان شدها--- زمين و-نعمت خودرا1 خداي خوان تو-كرد كه سوي او تو-سزاي نعيم و خوان شدها---- طفيليان تو گشتند جمله جانوران مر-اين مبارك خوان را تو ميهمان	368	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms520	true	-7545166677846075389	133	298	590	1292	1300	300	اگر نه بسته -اين بي-هنر جهان شدهاي چرا كه همچو جهان از هنر جهان شدهاي 2 تن تو را به مثل مادر است سفله جهان تو همچو مادر بدخو چنين ازان شدهاي 3 چرا كه مادر پير تو ناتوان نشده است تو پيش مادر خود پيرو ناتوان شدهاي 4 فريفته چه شوي اي --جوان بدانكه به روي چو بوستان و به قد سرو بوستان شدهاي 5 چگونه مهر نهم بر تو زان سپس كه به جهل تو بر زمانه- بدمهر مهربان شدهاي 6 به خوي تن مرو ايرا كه تو عديل خرد به سفله تن نشدي بل به پاك جان شدهاي 7 نگاه كن كه در اين خيمه- چهار-ستون چو خسروان ز چه معني تو كامران شدهاي 8 چه يافتي كه بدان بر جهان و جانوران چنين مسلط و سالار و قهرمان شدهاي 9 زمين و نعمت او را- خداي خوان تو كرد كه سوي او تو سزاي نعيم و خوان شدهاي 10 طفيليان تو گشتند جمله جانوران بر اين مبارك خوان و- تو ميهمان	520	-874110607582538054	619	1000.0	493	711	87.06047821044922	118	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms368	false	2409183731769407517	143	287	717	1404	1467	301	گمان مبر كه بر--ين كاروان بسته زبان تو-جز ب--عقل و سخن مير-كاروان شدها---- اگر ب--عقل و-سخن كشتها- بر--ين رمد مير چرا ز-عقل و سخن چون رمه رمان شدها ----چرا كه قول توچ-ون خز و-پرنيان شده است ج اگر تو در سلب خز-و پرنيان شدها ترا ب----------------------------------------------------------------------------------حجر گكي تنگ در ببست حكيم ب--بند در تو-چنين از-چه شادمان شدها---- يقين بدان كه چو-ويران كنند حجره-تو همان زمان توبر---ين عالي اسمان شدها ن----هان نءي ز--بصيرت ب--سوي مرد خرد اگرچه از بصر بيخرد نهان شدها---- زفضل و رحمت يزدان دادگر-چه شگفت اگر تو مير ستوران بي كران شدها 20--نگاه كن كه چو-دين يافتي خداي شدي كه چون خداي خداو ندهندوان شدها---- اگر ب--دين و ب--دنيا نگشتها- خشنود درست گشت كه بد بخت و بدنشان شدها ------------------------------------------------------------------------اگر جهان را بندها تو افريد خداي تو-پس ب--عكس چرا بندها جهان شدها---- بدوز چشم س--ر سوزيان ب--سوزن پند كه زارو خوار-تو از-بهر	368	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms521	true	7964723764105846533	0	216	0	910	1253	300	گمان مبر كه بر اين كاروان بسته زبان تو جز به عقل و سخن مير كاروان شدهاي 12 اگر به عقل و سخن گشتهاي بر اين رمه مير چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شدهاي 13 چرا كه قول تو چون خز و پرنيان نشدهاست-- اگر تو در سلب خز و پرنيان شدهاي 14 تو را همي سخني خوب گشت بايد و خوش تو يك جوال پي و گوشت و استخوان شدهاي 15 تو را به حجر گكي تنگ در ببست حكيم نه بند در تو چنين از چه شادمان شدهاي 16 يقين بدان كه چو ويران كنند حجره تو همان زمان تو بر اين عالي اسمان شدهاي 17 نهان نهاي ز بصيرت به سوي مرد خرد اگرچه از بصر بيخرد نهان شدهاي 18 زفضل و رحمت يزدان دادگر چه شگفت اگر تو مير ستوران بي-كران شدهاي 19 نگاه كن كه چو دين يافتي خداي شدي كه چون خداي خداوند هندوان شدهاي 20 اگر به دين و به دنيا نگشتهاي خشنود درست گشت كه بد-بخت و بدنشان شدهاي 21 به دوستان و به بيگانگان به باب طمع به سان اشعب طماع داستان شدهاي 22 اگر جهان را بنده -تو افريد خداي تو پس به عكس چرا بنده- جهان شدهاي 23 بدوز چشم ز هر سوزيان به سوزن پند كه زارو خوار تو از بهر	521	-874110607582538054	650	1016.0	518	916	70.96070098876953	132	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms369	false	-1238174849980959903	4	59	45	285	1363	301	وگر عنان خرد داده ب----دست هوي چواب ژال--ه سرافشان و بي نشان شدها---- سخن بگوي ومترس از ملامت اي حجت كه تو ب--گفتن حق شهرها زمان شده----- تو نيكبختي كز مهر خاندان رسول غريب و رانده و بي نان و خان---مان شدها ب------حب ال نبي4 بر-زبان خاصه و عام نه از گرافه چو گشت مثل	369	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms521	true	7964723764105846533	236	300	991	1253	1253	300	وگر عنان خرد دادهاي به دست هوا چو اسپ لانه سرافشان و بيعن-ان شدهاي 26 سخن بگو و مترس از ملامت اي حجت كه تو به گفتن حق شهره- زمان شدهاي 27 تو نيكبختي كز مهر خاندان رسول غريب و رانده و بي-نان و خان و مان شدهاي 28 به حب ال نبي- بر زبان خاصه و عام نه از گزاف چنين تو مثل-	521	-874110607582538054	212	332.5	166	267	79.40074920654297	41	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
AOCP20251117004-per1.ms369	false	-1238174849980959903	59	168	285	783	1363	301	روان شدها 5بس-----ست فخر ت--را اين-كه بر-رمه ايزد ب--سان موسي سالار-و سرشبان شده----- جهان چو-مادر گنگ--ست خلق را و تو باز بيندو ح---كمت از--ين گنگ ترجمان شدها گ----مان بد بگريزد ز دل بح--كمت تو از-ان قبل كه تو از حكم بي گمان شدها---- ب--اب بندطمع ني بن-ان و جامها علم روان گمره را گرتو ميزبان شدها ق----ران كنند همي در دل تو حكمت و-پند بدان سبب كه ب--دل خازن قران شدها 0 تو---اي ضعيف خرد ناصبي كه در-غم من چو زر--بيد ب--ايام مهرگان شدها ب------تو همي-نرسد پند دلي-ذيرم ازانك تو بي تميز ب--گوش خرد گران شدها ز-----بهر دوستي ال مصطفي بر-من بزرگ دشمن و بد گوي و بدز بان	369	2549772687974843167	PDL00010-per1.ms522	true	1210164253476574517	0	139	0	560	1262	300	روان شدهاي 29 بس است فخر تو را اين كه بر رمه ايزد به سان موسي سالار و سرشبان شدهاي 30 جهان چو مادر گنگ است خلق را و تو باز به پند و حكمت از اين گنگ ترجمان شدهاي 31 گمان بد بگريزد ز دل به حكمت تو از ان قبل كه تو از ح-ق بي-گمان شدهاي 32 به اب پند و طعام بيان و جامه- علم روان گمره را نيك- ميزبان شدهاي 33 قران كنند همي در دل تو حكمت و پند بدان سبب كه به دل خازن قران شدهاي 34 تو اي ضعيف خرد ناصبي كه از غم من چو زرد بيد به ايام مهرگان شدهاي 35 به تو همي نرسد پند دل پذيرم ازانك تو بي-تميز به گوش خرد گران شدهاي 36 ز بهر دوستي ال مصطفي بر من بزرگ دشمن و بدگو --و بدز-بان	522	-874110607582538054	446	687.5	352	568	78.52112579345703	87	AOCP20251117004-per1	PDL00010-per1
