id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
AOCP20251112871-per1.ms001	false	1893403582058622834	0	302	0	1650	1650	302	image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0061png بسم الله الرحمنالرحيم تاريخ عالم اراي صفوي 1 اول سلطان فيروزشاه زرين كلاه هفت پشت مي گذرد وپشت هشتم حضرت شيخ المحققين شيخ صفي الدين اسحاق است و ازشيخ پنج پشت مي گذرد پشت ششم شاه اسمعيل بهادرخاناست كه از شاه اسمعيل تا سلطان فيروزشاه چهارده پشت است كه اعليحضرت مريخ صولت قهرمان قاهر غالب سيف مسلول2 علي بن ابي طالب ناصر3 دين پيغمبر مروج مذهب اثني عشر فاتح البلاد وناصر العباد اية الله في العالمين الفايز4 برحمات رب جليل نواب خاقان صاحبقران سليمان شان5 سلطان شاه اسمعيل صفوي الموسوي الحسيني بهادرخان عليه الرحمة والغفران اوردهاند كه چون مفترض الطاعة وواجب العظمة حضرت امام موسي كاظم عليه افضل الصلوة واكمل التحيات كه جد ماجد6 سلطان فيروزشاه است و سلطان سيد فيروز شاه در دارالارشاد اردبيل وطن داشت وحق تعالي ازنور علوم غيبي وفيض وفيوض لاريبي ان شهريار را فيروزمند و ارجمند وسربلند گردانيده بود و در زمان سلطان ادهم شاه از فرزندزادههاي ابراهيم ادهم كه پادشاه ايران بود انشهريار كشور سلوك با كمال مكنت و عقار وضياع در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0062png بلدها طيبها مزبور با مريدان وصوفيان خود به ذكر وفكر واحد قديم مشغول بوده و در انزمان اكثر بلدها اذربايجان و مغان از طوايف سني و نصراني بودند و مذهب بحق اءمها اثني عشريه مخفي بود و چون اوازها كمال سلطان فيروزشاه جهانگير گرديده به سمع پادشاه والا جاه سلطان ادهم اولاد سلطان ابراهيم ادهم رسيد از شوق مژدها ان سروش چون گل همه تن گواش گشته ارادها ديدن ان نور حديقه حقيقت نمود چون به بلدها طيبها اردبيل رسيده سادات عظام1 و نقيبان كرام و ارباب و اهالي استقبال سلطان نمودند و سلطان فيروز شاه نيز با جماعت صوفيان به پيشباز سلطان ادهم امده چون چشم سلطان از دور بر جمال سلطان فيروز شاه افتاد نوري از جبين ان برگزيدها حضرت امين انچنان لامع شده بود كه	1	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms001	true	-3125572736798213727	0	302	0	1650	1650	302	image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0061png بسم الله الرحمنالرحيم تاريخ عالم اراي صفوي 1 اول سلطان فيروزشاه زرين كلاه هفت پشت مي گذرد وپشت هشتم حضرت شيخ المحققين شيخ صفي الدين اسحاق است و ازشيخ پنج پشت مي گذرد پشت ششم شاه اسمعيل بهادرخاناست كه از شاه اسمعيل تا سلطان فيروزشاه چهارده پشت است كه اعليحضرت مريخ صولت قهرمان قاهر غالب سيف مسلول2 علي بن ابي طالب ناصر3 دين پيغمبر مروج مذهب اثني عشر فاتح البلاد وناصر العباد اية الله في العالمين الفايز4 برحمات رب جليل نواب خاقان صاحبقران سليمان شان5 سلطان شاه اسمعيل صفوي الموسوي الحسيني بهادرخان عليه الرحمة والغفران اوردهاند كه چون مفترض الطاعة وواجب العظمة حضرت امام موسي كاظم عليه افضل الصلوة واكمل التحيات كه جد ماجد6 سلطان فيروزشاه است و سلطان سيد فيروز شاه در دارالارشاد اردبيل وطن داشت وحق تعالي ازنور علوم غيبي وفيض وفيوض لاريبي ان شهريار را فيروزمند و ارجمند وسربلند گردانيده بود و در زمان سلطان ادهم شاه از فرزندزادههاي ابراهيم ادهم كه پادشاه ايران بود انشهريار كشور سلوك با كمال مكنت و عقار وضياع در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0062png بلدها طيبها مزبور با مريدان وصوفيان خود به ذكر وفكر واحد قديم مشغول بوده و در انزمان اكثر بلدها اذربايجان و مغان از طوايف سني و نصراني بودند و مذهب بحق اءمها اثني عشريه مخفي بود و چون اوازها كمال سلطان فيروزشاه جهانگير گرديده به سمع پادشاه والا جاه سلطان ادهم اولاد سلطان ابراهيم ادهم رسيد از شوق مژدها ان سروش چون گل همه تن گواش گشته ارادها ديدن ان نور حديقه حقيقت نمود چون به بلدها طيبها اردبيل رسيده سادات عظام1 و نقيبان كرام و ارباب و اهالي استقبال سلطان نمودند و سلطان فيروز شاه نيز با جماعت صوفيان به پيشباز سلطان ادهم امده چون چشم سلطان از دور بر جمال سلطان فيروز شاه افتاد نوري از جبين ان برگزيدها حضرت امين انچنان لامع شده بود كه	1	-7974964111633820869	1650	3300.0	1351	1650	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms002	false	-9094538218633678236	0	301	0	1531	1531	301	گويا افتاب جهانتاب در جنب ان نور شب ديجور است و حشمت خود را در پيش شكوه ان شهريار جهان ديد در نورضيا و ازلذت بلكه2 به ديدار ان گل رخساربي اختيار شده اين چنين دردل اوسرايت كرده اغوششفقت و رحمت گشوده چون جانوتن در يك بدن شدند بعد از مصافحه به مكالمه در امده احوالات گذشته پرسيد وامده به منزل سلطان فيروزشاه نزول فرمود و در يك برج قران سعدشده سلطان تكلم نمودند كيه مطلباز امدن اين راه دور ان بود كه اوازه مريدان تو به گوش مارسيده و بعضي از جاهلان ظاهر بين گفتند كه مبادا رفته رفته سلطان فيروزشاه برايران استيلا پابد اولي ان است كه عيار كار اورا به محك امتحان ملاحظه نموده اگر غل و غشي داشته باشد به اتش غضب تاب تو به3 رسيده رايج گردد هرچند غايبانه سخن استماع مي افتاد در دل اكراهي راه نمييافت و به كمال خرمي درخاطر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0063png خطور مي كرد بنا براين برخاسته بهملاقات گرامي سر بلند شديم اما چون هر مرتبه كه در اءينها روي نكوي تو مينگرم ذرهاي تيرگي در او مشاهده نميشود ميخواهم منت برمن بگذاري و از روي برادري ايران را ضبط نماءي كه مارا خاطر ازجانب تو بسيار جمع است هرچند سلطان ادهم از اين قسم سخنان مي گفت سلطان فيروزشاه ابا مينمود تا اخراورا به حضرت ايزد قسم داده التماس نمود كه مملكت اردبيل را به تيول1 خود وملازمان و بندگان خودقبول كند حضرت فيروزشاه بنابر قسمي كه اورا داده بود نتوانست روپيچي سلطان كند قبول نمود چونقبول نمود سلطان ادهم كلاه مرصع خودرا برداشته برسراو گذاشته فرمود كه ترا سلطان فيروزشاه زرين كلاه خطاب داديم بعد ازاين سلطان فيروزشاه زرين كلاه مي گفتند خلقرا به جاده مستقيم دلالت مينمود تا انكه اجل طبيعي در رسيد چون بيمار شد فرزند ارجمند خودرا طلبيده وصيت كرده و جاي خود را به سيد	2	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms002	true	-8130149672751652903	0	301	0	1531	1531	301	گويا افتاب جهانتاب در جنب ان نور شب ديجور است و حشمت خود را در پيش شكوه ان شهريار جهان ديد در نورضيا و ازلذت بلكه2 به ديدار ان گل رخساربي اختيار شده اين چنين دردل اوسرايت كرده اغوششفقت و رحمت گشوده چون جانوتن در يك بدن شدند بعد از مصافحه به مكالمه در امده احوالات گذشته پرسيد وامده به منزل سلطان فيروزشاه نزول فرمود و در يك برج قران سعدشده سلطان تكلم نمودند كيه مطلباز امدن اين راه دور ان بود كه اوازه مريدان تو به گوش مارسيده و بعضي از جاهلان ظاهر بين گفتند كه مبادا رفته رفته سلطان فيروزشاه برايران استيلا پابد اولي ان است كه عيار كار اورا به محك امتحان ملاحظه نموده اگر غل و غشي داشته باشد به اتش غضب تاب تو به3 رسيده رايج گردد هرچند غايبانه سخن استماع مي افتاد در دل اكراهي راه نمييافت و به كمال خرمي درخاطر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0063png خطور مي كرد بنا براين برخاسته بهملاقات گرامي سر بلند شديم اما چون هر مرتبه كه در اءينها روي نكوي تو مينگرم ذرهاي تيرگي در او مشاهده نميشود ميخواهم منت برمن بگذاري و از روي برادري ايران را ضبط نماءي كه مارا خاطر ازجانب تو بسيار جمع است هرچند سلطان ادهم از اين قسم سخنان مي گفت سلطان فيروزشاه ابا مينمود تا اخراورا به حضرت ايزد قسم داده التماس نمود كه مملكت اردبيل را به تيول1 خود وملازمان و بندگان خودقبول كند حضرت فيروزشاه بنابر قسمي كه اورا داده بود نتوانست روپيچي سلطان كند قبول نمود چونقبول نمود سلطان ادهم كلاه مرصع خودرا برداشته برسراو گذاشته فرمود كه ترا سلطان فيروزشاه زرين كلاه خطاب داديم بعد ازاين سلطان فيروزشاه زرين كلاه مي گفتند خلقرا به جاده مستقيم دلالت مينمود تا انكه اجل طبيعي در رسيد چون بيمار شد فرزند ارجمند خودرا طلبيده وصيت كرده و جاي خود را به سيد	2	-7974964111633820869	1531	3062.0	1232	1531	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms003	false	-6194261133949567510	0	301	0	1425	1425	301	عوض الخواص داده خودداعي2 حق را لبيك اجابت گفت و عوض الخواص به جاي پدر بزرگوار نشست و مردم را به ارشاد راهنماءي مينمود و مدت مديد در اردبيل بود و اونيز چون اباي كرام از علوم كشف اسرار بهرهمند بود حق تعالي اورا فرزندي كرامت فرمود اورا سيد محمد حافظ نام بود و كمال صلح و صلاح در او بود و چون هفت سال از عمر مبارك ان سرور در گذشت روزي عوض الخواص درس شاگردان و مريدان ميداد ديد كه يكطرف اوصداي گريه برخاست3 چنانكه مريدان تمام شنيدند نا پديد شدن و كسي را نمي ديدند و محمد حافظ ناپديد گرديد هرچند تفحص كردند كسي سيد محمد حافظ را نميديدند عوض الخواص با مريدان شروع به گريه كردند بعد از گريه با مريدان گفت من فرزند را بهخداي عالم سپردم اميدوارم كه ديدار ان گرامي را ببينم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0064png مدت هفت سال ازمحمد حافظ خبري نشد روزي وقت چاشت بود كه فرزند به ياد عوض الخواص امد به مناجات در امده گفت خداوندا كريما واهب عطايا به حرمت ذاتت و به حق صفاتت كه فرزند مرا به من بازرسان كه ناگاه از عالم بالا شنيدند صداي خندهاي بر امد بعد از انخنده عوض الخواص را چشم جهان بين بر جوان زيباروءي افتاد كه شعلها روي ماهش ان بقعه روشن گردانيد و تاج زرين در سر و كمرزرين بر كمر و مصحفي حمايل بسته درقاب مرصع چون پيش امد محمد حافظ را ديد بر پدر سلام كرد برجست ازجا وفرزند را در بر گرفته بعد از پرسش گفت جانمن دراين مدت به كجا رفتي و سبب گريها ان روز و خندها امروز و بردن تو و اوردن حال چوناست بهمن بگو گفت بداناي پدر بزر گوار كه گويا ان روز كه هفتسال 11 قبل از اين بوده كه مرا بردند ان بود سبب كه پادشاه جنيان را فرزندي بود	3	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms003	true	615175273364440379	0	301	0	1425	1425	301	عوض الخواص داده خودداعي2 حق را لبيك اجابت گفت و عوض الخواص به جاي پدر بزرگوار نشست و مردم را به ارشاد راهنماءي مينمود و مدت مديد در اردبيل بود و اونيز چون اباي كرام از علوم كشف اسرار بهرهمند بود حق تعالي اورا فرزندي كرامت فرمود اورا سيد محمد حافظ نام بود و كمال صلح و صلاح در او بود و چون هفت سال از عمر مبارك ان سرور در گذشت روزي عوض الخواص درس شاگردان و مريدان ميداد ديد كه يكطرف اوصداي گريه برخاست3 چنانكه مريدان تمام شنيدند نا پديد شدن و كسي را نمي ديدند و محمد حافظ ناپديد گرديد هرچند تفحص كردند كسي سيد محمد حافظ را نميديدند عوض الخواص با مريدان شروع به گريه كردند بعد از گريه با مريدان گفت من فرزند را بهخداي عالم سپردم اميدوارم كه ديدار ان گرامي را ببينم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0064png مدت هفت سال ازمحمد حافظ خبري نشد روزي وقت چاشت بود كه فرزند به ياد عوض الخواص امد به مناجات در امده گفت خداوندا كريما واهب عطايا به حرمت ذاتت و به حق صفاتت كه فرزند مرا به من بازرسان كه ناگاه از عالم بالا شنيدند صداي خندهاي بر امد بعد از انخنده عوض الخواص را چشم جهان بين بر جوان زيباروءي افتاد كه شعلها روي ماهش ان بقعه روشن گردانيد و تاج زرين در سر و كمرزرين بر كمر و مصحفي حمايل بسته درقاب مرصع چون پيش امد محمد حافظ را ديد بر پدر سلام كرد برجست ازجا وفرزند را در بر گرفته بعد از پرسش گفت جانمن دراين مدت به كجا رفتي و سبب گريها ان روز و خندها امروز و بردن تو و اوردن حال چوناست بهمن بگو گفت بداناي پدر بزر گوار كه گويا ان روز كه هفتسال 11 قبل از اين بوده كه مرا بردند ان بود سبب كه پادشاه جنيان را فرزندي بود	3	-7974964111633820869	1425	2850.0	1126	1425	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms004	false	-8481044614436683849	0	301	0	1437	1437	301	هفتساله گم شده بود و درعقب او مي گشته كه اورا پيدا كند گذارش بهاين مكان ميافتد چون مرا ميبيند من بهپسر او شبيه بودم گويا اجنه مي گويد درست بهفرزند من ميماند ايشان شروع به گريهمي كنند و پادشاه مي گويد كه فرزند من هرروز قران ميخواند ومن بسيار محظوظ1 قر ان خواندن اوبودم من اين پسر را ميبرم اگر ان زنده است خواهد امد و اگر كشتهاند اورا به جاي فرزند نگاه ميدارم ان بود كه مرا ربودند چون مرا بردند ديدممرد پيري روي سرخي و موي سفيدي داشت كلاهشاهي در سرداشت دانستم كه پادشاه جنيان است مرا به فرزندي قبول كرده معلم از براي من تعيين نمود هرصبح وشام اشاره مي كرد كهقر ان بخوانم در اين مدت از جميع علوم كه در ميان ايشان بود مرا تعليم دادند امروز با او بودم به جانب مغرب به ديدن اقوام خود رفته بود گذارش از اين طرف افتاد چون رسيد ديد كه تو در مناجاتي وازحق تعالي وصال مراطلب مينمودي اورا رحمي به خاطررسيده و صداي خنده از ان بود و مرا رخصت داد اينك به خدمت امدم پدر از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0065png استماع ان سخن بسيار شكفته گرديده ان بود كه بعد از مدتي او نيز از عالم رحلت نمود وجاي خودرا به فرزندداد واز محمدحافظ صلاح الدين به هم رسيد و ان مردي بود در كمال صلاح و تقوي و دانش و اسباب و اموالي كه داشت تمام را به مسلمانان در راه خداصدقه كرد و به لباس درويشي بر امده رفت به جانب ده خاران1 و در ان قريه بسر مي كرد و ازاو فرزندي به هم رسيد قطبالدين نام بود سيد صلاح الدين عالم فانيرا ودا ع كرده جايخود را بهسيد قطبالدين داد و ولي عهد خودساخت واز او سيدصاليح به وجود امد سيد صالح ازقريه برخاسته2 به جوانباردبيل امد سبب امدن ان بود كه	4	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms004	true	298215877882785271	0	301	0	1437	1437	301	هفتساله گم شده بود و درعقب او مي گشته كه اورا پيدا كند گذارش بهاين مكان ميافتد چون مرا ميبيند من بهپسر او شبيه بودم گويا اجنه مي گويد درست بهفرزند من ميماند ايشان شروع به گريهمي كنند و پادشاه مي گويد كه فرزند من هرروز قران ميخواند ومن بسيار محظوظ1 قر ان خواندن اوبودم من اين پسر را ميبرم اگر ان زنده است خواهد امد و اگر كشتهاند اورا به جاي فرزند نگاه ميدارم ان بود كه مرا ربودند چون مرا بردند ديدممرد پيري روي سرخي و موي سفيدي داشت كلاهشاهي در سرداشت دانستم كه پادشاه جنيان است مرا به فرزندي قبول كرده معلم از براي من تعيين نمود هرصبح وشام اشاره مي كرد كهقر ان بخوانم در اين مدت از جميع علوم كه در ميان ايشان بود مرا تعليم دادند امروز با او بودم به جانب مغرب به ديدن اقوام خود رفته بود گذارش از اين طرف افتاد چون رسيد ديد كه تو در مناجاتي وازحق تعالي وصال مراطلب مينمودي اورا رحمي به خاطررسيده و صداي خنده از ان بود و مرا رخصت داد اينك به خدمت امدم پدر از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0065png استماع ان سخن بسيار شكفته گرديده ان بود كه بعد از مدتي او نيز از عالم رحلت نمود وجاي خودرا به فرزندداد واز محمدحافظ صلاح الدين به هم رسيد و ان مردي بود در كمال صلاح و تقوي و دانش و اسباب و اموالي كه داشت تمام را به مسلمانان در راه خداصدقه كرد و به لباس درويشي بر امده رفت به جانب ده خاران1 و در ان قريه بسر مي كرد و ازاو فرزندي به هم رسيد قطبالدين نام بود سيد صلاح الدين عالم فانيرا ودا ع كرده جايخود را بهسيد قطبالدين داد و ولي عهد خودساخت واز او سيدصاليح به وجود امد سيد صالح ازقريه برخاسته2 به جوانباردبيل امد سبب امدن ان بود كه	4	-7974964111633820869	1437	2874.0	1138	1437	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms005	false	2384368655077073626	0	301	0	1522	1522	301	خبر ارشاد سيد صالح به پادشاه نصراني رسيده در گرجستان كارتل بكرات خان جد كايون خان3 پادشاه بود شنيد كه سيد صالح اكثر نصرانيرا به دين مبين4 سيدالمرسلين ارشاد ميدهد برخاسته به عزم كشتن سيد صالح و جماعت مريدان او با دوازده هزار كافر ارتا وروي بهقريه كيخاران5 گذاشت ان خبر به سيد صالح رسيده با هزار خانه مريدان از زنان و فرزندان سيد صا برخاسته متوجه اردبيل گرديد و مريدان را در خانههاي مردم اردبيل پنهان ساخته بعد از مدت يكماه بكراتخان والي گرجستان رسيد چون از مردم قريه احو ال پرسيد گفتند چون از امدن توخبردار گرديد فرار نموده بهصوب اردبيل روان شد چون به اردبيل امد قتل و غارت بسيار كرد از جماعت مسلمانان بسياري به قتل اورد و هر كس را در بازارها ديدند كفره فجره به قتل اورده سه روز در اردبيل بود و اتش قتال و جدال شعلهور بود ودر روز چهارم از اردبيل بيرون امده با سپاه گرجي در بيرون شهر فرود امده بود سيد صالح را بهخاطر رسيد كه از محل خود بيرون امده و ملاحظه نمايد كه از جماعت مريدان او كدام يكرا به قتل اوردهاند چون بيرون امد اتفاقا گرجي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0066png هو البحر از برابرپيدا شده نيزهاي دردست چشمش بردرويش افتاد نيزه خودرا حوالها ان درويش نمود زخمي منكرزد برران سيدصالح وگذشت و در ان حوالي زنياز زنان مريدان سيد در لب بام بود ديد كه سيدراگرجي نيزهاي زد و انداخت ان سرور را ان زن مريد خشت پختهاي از فراز بام انداخت برفرق كفره فجره امد كه مغز سرش را پراكنده گردانيد شوهرش رابيرون فرستاد وسيد را به اندرونخانه اوردند ومريدان خبردار شدند وزخم سيدرا ببستند سه روز ان شهريار زنده بود جاي خودرا به فرزند ارجمند خود داده و سيد جبرءيلرا در مسند ارشاد نشاند و ان پند را به گوش او گفته به جوار رحمت ايزد	5	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms005	true	-8299059271544562172	0	301	0	1522	1522	301	خبر ارشاد سيد صالح به پادشاه نصراني رسيده در گرجستان كارتل بكرات خان جد كايون خان3 پادشاه بود شنيد كه سيد صالح اكثر نصرانيرا به دين مبين4 سيدالمرسلين ارشاد ميدهد برخاسته به عزم كشتن سيد صالح و جماعت مريدان او با دوازده هزار كافر ارتا وروي بهقريه كيخاران5 گذاشت ان خبر به سيد صالح رسيده با هزار خانه مريدان از زنان و فرزندان سيد صا برخاسته متوجه اردبيل گرديد و مريدان را در خانههاي مردم اردبيل پنهان ساخته بعد از مدت يكماه بكراتخان والي گرجستان رسيد چون از مردم قريه احو ال پرسيد گفتند چون از امدن توخبردار گرديد فرار نموده بهصوب اردبيل روان شد چون به اردبيل امد قتل و غارت بسيار كرد از جماعت مسلمانان بسياري به قتل اورد و هر كس را در بازارها ديدند كفره فجره به قتل اورده سه روز در اردبيل بود و اتش قتال و جدال شعلهور بود ودر روز چهارم از اردبيل بيرون امده با سپاه گرجي در بيرون شهر فرود امده بود سيد صالح را بهخاطر رسيد كه از محل خود بيرون امده و ملاحظه نمايد كه از جماعت مريدان او كدام يكرا به قتل اوردهاند چون بيرون امد اتفاقا گرجي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0066png هو البحر از برابرپيدا شده نيزهاي دردست چشمش بردرويش افتاد نيزه خودرا حوالها ان درويش نمود زخمي منكرزد برران سيدصالح وگذشت و در ان حوالي زنياز زنان مريدان سيد در لب بام بود ديد كه سيدراگرجي نيزهاي زد و انداخت ان سرور را ان زن مريد خشت پختهاي از فراز بام انداخت برفرق كفره فجره امد كه مغز سرش را پراكنده گردانيد شوهرش رابيرون فرستاد وسيد را به اندرونخانه اوردند ومريدان خبردار شدند وزخم سيدرا ببستند سه روز ان شهريار زنده بود جاي خودرا به فرزند ارجمند خود داده و سيد جبرءيلرا در مسند ارشاد نشاند و ان پند را به گوش او گفته به جوار رحمت ايزد	5	-7974964111633820869	1522	3044.0	1223	1522	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms006	false	-1392898742241433515	0	301	0	1526	1526	301	تعالي پيوست وسيد جبرءيل خلقي را به راه حق تعليم ميداد چون سي سال از عمر مبار كش گذشت ميل مسافرت كرده به جانب شيراز در حركت امده چون در لباس درويشي داخل شيراز گرديد چون چشم درويشان فارس به جمال نوراني درويش بزرگي افتاد كه لمعان نورخدا در جمال باصفاي اولامع بود و سادات فارس با او الفت كردند چون دانستند كه از خانه زاده1 كرام است اورا تكليف كدخداءي نمودند واز براي او دختري درميان خود ترتيب نمودند و اورا كدخدا ساختند مدت دهسال در فارس ماند و حق تعالي بهاو فرزندي داد اسم پدر خودرا به او گذاشت و ميرسيد صالح نام نهاد كه در ان ولا كتابت از جانب والدهاش امده از اردبيل واورا طلب نموده بود و نوشته بود كه اگرنياءي كه ديدار فرزند ارشد ارجمند تراببينم فرداي قيامت شكوها اورا در پيش جد ان سرور خواهم كرد2 پس بنابر نوشتها مادر برخاسته از خانها خود رخصت گرفته به جانب اردبيل در حركت امد مادرراديد چون مادر بهديدار شريف فرزند مشرف شده گفت اي فرزند ميخواهم كه تو كدخدا شوي و فرزندان ترا ببينم گفت در فارس كدخدا شدم و فرزندي دارم والدهاش گفت ميخواهم من ترا كدخدا كنم چون خواست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0067png حضرت1 ان بود كه نور اسرار شيخ صفي الدين اسحاق از شرفغيب طلوع كند سيد جبرءيل راضيشد و تزويج زن ديگر به مادر رضا داد ودر ان قريه دوجا دخترديدنديكيرا خديجه نام بود وديگري را دولتي2نام بود و الدهاسيد جبرءيل با خداي خود به مناجات در امده نيت كرده كه درخواب3 هر كدام كه ازغيب اشاره شود از براي فرزند بخواهد چوندرخواب3 نيت كرده بود اشارهشد كه دولتي2را بخواهد چون بيدار شد رفته دولتي2 را خواستگاري نمود حق تعالي در بهترين ساعتي حضرت شيخ صفي را خلق نمود چون ولادت شيخصفي شش سال از عمر مباركش گذشت سيد جبرءيل به رحمت ايزدي	6	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms006	true	-6485284600831793877	0	301	0	1526	1526	301	تعالي پيوست وسيد جبرءيل خلقي را به راه حق تعليم ميداد چون سي سال از عمر مبار كش گذشت ميل مسافرت كرده به جانب شيراز در حركت امده چون در لباس درويشي داخل شيراز گرديد چون چشم درويشان فارس به جمال نوراني درويش بزرگي افتاد كه لمعان نورخدا در جمال باصفاي اولامع بود و سادات فارس با او الفت كردند چون دانستند كه از خانه زاده1 كرام است اورا تكليف كدخداءي نمودند واز براي او دختري درميان خود ترتيب نمودند و اورا كدخدا ساختند مدت دهسال در فارس ماند و حق تعالي بهاو فرزندي داد اسم پدر خودرا به او گذاشت و ميرسيد صالح نام نهاد كه در ان ولا كتابت از جانب والدهاش امده از اردبيل واورا طلب نموده بود و نوشته بود كه اگرنياءي كه ديدار فرزند ارشد ارجمند تراببينم فرداي قيامت شكوها اورا در پيش جد ان سرور خواهم كرد2 پس بنابر نوشتها مادر برخاسته از خانها خود رخصت گرفته به جانب اردبيل در حركت امد مادرراديد چون مادر بهديدار شريف فرزند مشرف شده گفت اي فرزند ميخواهم كه تو كدخدا شوي و فرزندان ترا ببينم گفت در فارس كدخدا شدم و فرزندي دارم والدهاش گفت ميخواهم من ترا كدخدا كنم چون خواست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0067png حضرت1 ان بود كه نور اسرار شيخ صفي الدين اسحاق از شرفغيب طلوع كند سيد جبرءيل راضيشد و تزويج زن ديگر به مادر رضا داد ودر ان قريه دوجا دخترديدنديكيرا خديجه نام بود وديگري را دولتي2نام بود و الدهاسيد جبرءيل با خداي خود به مناجات در امده نيت كرده كه درخواب3 هر كدام كه ازغيب اشاره شود از براي فرزند بخواهد چوندرخواب3 نيت كرده بود اشارهشد كه دولتي2را بخواهد چون بيدار شد رفته دولتي2 را خواستگاري نمود حق تعالي در بهترين ساعتي حضرت شيخ صفي را خلق نمود چون ولادت شيخصفي شش سال از عمر مباركش گذشت سيد جبرءيل به رحمت ايزدي	6	-7974964111633820869	1526	3052.0	1227	1526	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms007	false	-9108192912061752997	0	301	0	1546	1546	301	پيوسته جاي خودرا به حضرت شيخ ابوالاسحاق4 داد و مريدان را به اطاعت ان سرافراز فرمود و چون چهارده سال از عمرمبارك او رفت ارادها تهيها راحلها سفر كرد و ازمادر رخصت گرفته كه برود به تخت فارس و برادر خودرا ديده شايد در اين مسافرت بهصحبت روشن دلي مشرف شود ودست ارادت بهدامن سعادتمندي بزند كه به راي روشن او5 اءينه دلرا صيقل دهد چون از دارالارشاد اردبيل بيرون امده در ما بين راه ازخلق احوال پير نيكو تدبير روشن ضميرميپرسيد گفتند در بلدها شيرازمردي هست كه از كثرت رياضت كار او بهجاءي رسيده كه از اسراردل خلقان خبرميدهد چون رفتن شيخ صف ذوق ديدن شيخ نجيبالدين شيرازي در خاطرحضرت شيخ خطور كردهچون افتاب بادل انور سرگرم گرديد چون به تنگ الله اكبر فارس رسيد ديد كه تمام خلق شيراز جنازهاي را از شهر بيرون اورده بودند و خلق بسيار در پاي ان جنازه چون صبح روشن گريبانچاك گرديدهاند چون احوال جنازه را پرسيد گفتند شيخ نجييبالدين شيرازي است كه فوت شده حضرت شيخ فرمود كه دريغ ازراهدور ورنج بسيار ودرپاي جنازها شيخ حاضرشده چون شيخرا دفن نمودند به در خانها برادر امده سيد صالح برادر خود را دريافته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0068png احوال مرشد كاملي از اخ خود پرسيد گفت شيخيهست دراين شهر كه اورا شيخ سعدي شيرازي مي گويند مرد شاعر پيشه شال پوشي است1 حضرت شيخ صفي را ميل صحبت شيخ سعدي شده امد به نزد شيخسعدي چون به چشم حقايق در شيخ سعدي نظر كرد ديد كه از گم كرده ارشادي ندارد بيش از دوساعت با شيخ سعدي صحبت نداشته بيرون امده احوال مرد ديگر پرسيد نشانمولانا عبدالله شيرازي به او دادند چون به در حجرها مولانارسيد مردخداءي ديد اما گمان او چندان در ندارد2 اماچون چشم مولوي به3 جمال عالم اراي حضرت شيخ افتاد بزرگ پيري بنظر در اورد كه از شعلها عارض عالم ارايش نه	7	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms007	true	3452916175453476591	0	301	0	1546	1546	301	پيوسته جاي خودرا به حضرت شيخ ابوالاسحاق4 داد و مريدان را به اطاعت ان سرافراز فرمود و چون چهارده سال از عمرمبارك او رفت ارادها تهيها راحلها سفر كرد و ازمادر رخصت گرفته كه برود به تخت فارس و برادر خودرا ديده شايد در اين مسافرت بهصحبت روشن دلي مشرف شود ودست ارادت بهدامن سعادتمندي بزند كه به راي روشن او5 اءينه دلرا صيقل دهد چون از دارالارشاد اردبيل بيرون امده در ما بين راه ازخلق احوال پير نيكو تدبير روشن ضميرميپرسيد گفتند در بلدها شيرازمردي هست كه از كثرت رياضت كار او بهجاءي رسيده كه از اسراردل خلقان خبرميدهد چون رفتن شيخ صف ذوق ديدن شيخ نجيبالدين شيرازي در خاطرحضرت شيخ خطور كردهچون افتاب بادل انور سرگرم گرديد چون به تنگ الله اكبر فارس رسيد ديد كه تمام خلق شيراز جنازهاي را از شهر بيرون اورده بودند و خلق بسيار در پاي ان جنازه چون صبح روشن گريبانچاك گرديدهاند چون احوال جنازه را پرسيد گفتند شيخ نجييبالدين شيرازي است كه فوت شده حضرت شيخ فرمود كه دريغ ازراهدور ورنج بسيار ودرپاي جنازها شيخ حاضرشده چون شيخرا دفن نمودند به در خانها برادر امده سيد صالح برادر خود را دريافته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0068png احوال مرشد كاملي از اخ خود پرسيد گفت شيخيهست دراين شهر كه اورا شيخ سعدي شيرازي مي گويند مرد شاعر پيشه شال پوشي است1 حضرت شيخ صفي را ميل صحبت شيخ سعدي شده امد به نزد شيخسعدي چون به چشم حقايق در شيخ سعدي نظر كرد ديد كه از گم كرده ارشادي ندارد بيش از دوساعت با شيخ سعدي صحبت نداشته بيرون امده احوال مرد ديگر پرسيد نشانمولانا عبدالله شيرازي به او دادند چون به در حجرها مولانارسيد مردخداءي ديد اما گمان او چندان در ندارد2 اماچون چشم مولوي به3 جمال عالم اراي حضرت شيخ افتاد بزرگ پيري بنظر در اورد كه از شعلها عارض عالم ارايش نه	7	-7974964111633820869	1546	3092.0	1247	1546	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms008	false	-7231441287561509871	0	301	0	1431	1431	301	فلك منور و مزين شده چون شيخ صفي سلام كرد مولانا جواب داده گفت اينورچشم من چه كسي واز كجاءي گفت امدهام كه پير من و مرشد من باشي مولوي خنده كرد وگفت مرا ان قوت وصال4 نيست كه پير تو و مرشد تو باشم اما ترا نشان مرشدي بدهم كه از پرتو صحبت او كمال عين حاصل كني ميبايد رفت درگيلان بهخدمت شيخ ابراهيم زاهد علوم سادهام چون نام نامي حضرت شيخ زاهد به سمع حضرت شيخ صفي رسيد شعفي بكمال5 از شنيدن ان نام بدو رسيد مولوي رادعا گفته امده به خدمت برادر ومادر ورخصت گرفته به جانب اردبيل بر گرديد چون بهخدمت مادر رسيد ديدها فراق ديدها اورا به نظر جمال با كمال منور ساخته بعد از دو روز همت از مادر طلب كرده كه سرقدم ساخته به خدمت شيخ زاهد شتافت روز بيستو هفتم ماه مبارك رمضان بود كه از مادر توشهاي طلب نموده وملازم خدمت شيخ زاهدگرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0069png اوردهاند كه حضرت شيخزاهد را درروي عالم قريب به صدهزارمريد بود1 و انچه در خدمت حضرتش بودند دوازده هزار مريد بودهاند و چهار صد خليفه داشت در همان روز بيست و هفتم كه شيخ صفي از مادر رخصت گرفته ازدر خانه بيرون امده در قدم انجا كه رشته بلند شيخ زاهد بود 2 به كمال رياضت دريافت به نور معرفت ديد بر راه شيخ صفي را مژده به ان مريدان داد و گفت اي مريدان مژده باد شمارا كه شيخ المعصومين و عارف كرده به چانب بقعها من مي ايد نام و اندام و پوشش اورا نشان مريدان داد چون سه روز گذشت اخر ماه مبارك رمضان بود حضرت شيخ صفي امد به بقعها شيخزاهد وقت نماز بود بهنماز مشغول شده و شيخ در حرمخود بود و قاعده شيخ چنان بود كه چون اول ماه مبارك رمضان ميشد ميرفت به چله تا روزعيد هيچكس از مريدان	8	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms008	true	-7728069381794600606	0	301	0	1431	1431	301	فلك منور و مزين شده چون شيخ صفي سلام كرد مولانا جواب داده گفت اينورچشم من چه كسي واز كجاءي گفت امدهام كه پير من و مرشد من باشي مولوي خنده كرد وگفت مرا ان قوت وصال4 نيست كه پير تو و مرشد تو باشم اما ترا نشان مرشدي بدهم كه از پرتو صحبت او كمال عين حاصل كني ميبايد رفت درگيلان بهخدمت شيخ ابراهيم زاهد علوم سادهام چون نام نامي حضرت شيخ زاهد به سمع حضرت شيخ صفي رسيد شعفي بكمال5 از شنيدن ان نام بدو رسيد مولوي رادعا گفته امده به خدمت برادر ومادر ورخصت گرفته به جانب اردبيل بر گرديد چون بهخدمت مادر رسيد ديدها فراق ديدها اورا به نظر جمال با كمال منور ساخته بعد از دو روز همت از مادر طلب كرده كه سرقدم ساخته به خدمت شيخ زاهد شتافت روز بيستو هفتم ماه مبارك رمضان بود كه از مادر توشهاي طلب نموده وملازم خدمت شيخ زاهدگرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0069png اوردهاند كه حضرت شيخزاهد را درروي عالم قريب به صدهزارمريد بود1 و انچه در خدمت حضرتش بودند دوازده هزار مريد بودهاند و چهار صد خليفه داشت در همان روز بيست و هفتم كه شيخ صفي از مادر رخصت گرفته ازدر خانه بيرون امده در قدم انجا كه رشته بلند شيخ زاهد بود 2 به كمال رياضت دريافت به نور معرفت ديد بر راه شيخ صفي را مژده به ان مريدان داد و گفت اي مريدان مژده باد شمارا كه شيخ المعصومين و عارف كرده به چانب بقعها من مي ايد نام و اندام و پوشش اورا نشان مريدان داد چون سه روز گذشت اخر ماه مبارك رمضان بود حضرت شيخ صفي امد به بقعها شيخزاهد وقت نماز بود بهنماز مشغول شده و شيخ در حرمخود بود و قاعده شيخ چنان بود كه چون اول ماه مبارك رمضان ميشد ميرفت به چله تا روزعيد هيچكس از مريدان	8	-7974964111633820869	1431	2862.0	1132	1431	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms009	false	5332005922111880528	0	301	0	1460	1460	301	اورا نميديد در اين مدت به عبادت حق تعالي مشغول بود چونشيخ زاهد به علم هدايت يافت كه شيخ صفي امده است فرزند بزرگ خود را كه شيخ جمال الدين نام او بود گفت اي فرزند برو به ميان بقعه جوان تركي2 در اول عمر با اين پوشش و نشان امده در نماز است چون سلام بازدهد و سلام داده بگو بيا كه شيخ زاهد پدرم ترا مي طلبد شيخ جمال گفت اي پدر بيگانه را تكليف مي كني به حرم خود اين شيوه از تو بديع است فرمود كه زنهار اين خيال فاسد در خاطر مرسان كه خداي عالم از تو ميرنجد به خدا كه اين جوان محرم بارگاه حق است و هركس كه محرم درگاه احدگرديد محرم جميع خلقان است شيخ جمال الدين بيرون امده چشمش برجمال جان فزاي حضرت شيخ افتاد دانست كه پدر انچه مي گويد درست ديده پس گوشهاي ايستاد تا شيخ سلام بازداد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0070png پيش رفت وگفت شيخزاهد پدرم ترا طلب مينمايد چون نام شيخ بشنيد خوشحال شده گفت سمعنا و اطعنا برخاسته داخل حرم فتوت شيخشد روايت است كه چون شيخ صفي امد در برابر شيخ زاهد سلام داده سرفرود اورد و هشتاد مساله از شيخزاهد به علم هدايت سينه پرسيد جواب شنيد و جواب گفت ودر هشتادويكم درماند عرق برورق گلش نشست سربهزير انداخت بعد از انشيخ زاهد برخاست وبغل گشوده اورا دريافتهو جبيناورا ببوسيدو گرمي بسيار كرده گفت چه عجب به چهرنجهشدي حضرت شيخ صفي فرمود كه امدهام به نظر كسي كه از اثرحضرتشيخ مس وجود را زر سازم 1شيخ فرمود كه بسيار شفقت كردهاي ودر همان چله اندران ازرا جانبينمود باحضرت شيخصفي به عبادت مشغول گرديد چون روز سيمشد ديد كه طرفه رياضت مي كشد اين شهريار شيخ را گمان ان بود كه در ميان اولياء اءمه مثل او رياضت كشي نباشد كه ورزش شيخ چنان بود كه هرماه	9	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms009	true	7493767466289646872	0	301	0	1460	1460	301	اورا نميديد در اين مدت به عبادت حق تعالي مشغول بود چونشيخ زاهد به علم هدايت يافت كه شيخ صفي امده است فرزند بزرگ خود را كه شيخ جمال الدين نام او بود گفت اي فرزند برو به ميان بقعه جوان تركي2 در اول عمر با اين پوشش و نشان امده در نماز است چون سلام بازدهد و سلام داده بگو بيا كه شيخ زاهد پدرم ترا مي طلبد شيخ جمال گفت اي پدر بيگانه را تكليف مي كني به حرم خود اين شيوه از تو بديع است فرمود كه زنهار اين خيال فاسد در خاطر مرسان كه خداي عالم از تو ميرنجد به خدا كه اين جوان محرم بارگاه حق است و هركس كه محرم درگاه احدگرديد محرم جميع خلقان است شيخ جمال الدين بيرون امده چشمش برجمال جان فزاي حضرت شيخ افتاد دانست كه پدر انچه مي گويد درست ديده پس گوشهاي ايستاد تا شيخ سلام بازداد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0070png پيش رفت وگفت شيخزاهد پدرم ترا طلب مينمايد چون نام شيخ بشنيد خوشحال شده گفت سمعنا و اطعنا برخاسته داخل حرم فتوت شيخشد روايت است كه چون شيخ صفي امد در برابر شيخ زاهد سلام داده سرفرود اورد و هشتاد مساله از شيخزاهد به علم هدايت سينه پرسيد جواب شنيد و جواب گفت ودر هشتادويكم درماند عرق برورق گلش نشست سربهزير انداخت بعد از انشيخ زاهد برخاست وبغل گشوده اورا دريافتهو جبيناورا ببوسيدو گرمي بسيار كرده گفت چه عجب به چهرنجهشدي حضرت شيخ صفي فرمود كه امدهام به نظر كسي كه از اثرحضرتشيخ مس وجود را زر سازم 1شيخ فرمود كه بسيار شفقت كردهاي ودر همان چله اندران ازرا جانبينمود باحضرت شيخصفي به عبادت مشغول گرديد چون روز سيمشد ديد كه طرفه رياضت مي كشد اين شهريار شيخ را گمان ان بود كه در ميان اولياء اءمه مثل او رياضت كشي نباشد كه ورزش شيخ چنان بود كه هرماه	9	-7974964111633820869	1460	2920.0	1161	1460	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms010	false	-4469402944975620613	0	301	0	1420	1420	301	مباركرمضاناوراخواب و ارام نبوده وروزه به روزه مي برد الا دم ابي كه افطار2 مي كرد تا روز عيد چون ديد همه جا شيخصفي بااو رفاقت مي كند تاشب عيد شيخروي خودرا برخاكنهاده و گفت خداوندا توبه كردم توبرمن مگير حقا دست بالاي دست بسيار است چون روزعيد شد ديدند كه حضرت شيخ زاهد ازچله بيرون امده دست جوان تركي را به دست گر فته امد به بقعه3 مريدان را رشك غالب شد هر كدام ازتوفيق بهرهاي نداشتند سخناني مي گفتند شيخ به نور معرفت دريافت گفت اي مريدان من زنهار كه شك بهخاطر مياوريد دربارها اين جوان كه در ميان اوو خداي عالم بيش از يك حجابي نماند و در اين عمر از كثرت رياضت شيصد ونه4 حجاب را از خود دفع كرده است ويكي از جمله مريدان شيخزاهد سيدصالح اصفهاني نام كه اورا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0071png چيزي به خاطر رسيد شيخ به نور معرفت دريافت و گفت بدا حال تو اگر حليت از شيخ صفي نخواهي چون بميري خاك ترا قبول نخواهد كرد در ان ولا سيد صالح فوت شد و هر چند او را دفن مي كردند خاك او را قبول نمي كرد تا مدت هفت سال در اقصاي عالم اورا گردانيدند اخر او را به خدمت حضرت شيخ زاهد اوردند فرمود كه اگرشيخ صفي اوراحلال كرد خاك او را قبول خواهد كرد ببريد به خدمت شيخ صفي اولاد اورا اوردند حضرت شيخ صفي فاتحهاز براي امرزش اوخواند پس ببردند و دفن كردند اين مرتبه زمين او را قبول كرد شيخ صفي به خدمت شيخ زاهد كار را به جاءي رسانيدند كه شيخ زاهد رشك بهحال او ميبرد نه از حسد وكثرت رياضت1 روزي حضرت شيخ زاهد به مريدان مي گفت كه زنهار با اين جوان به ادب سركنيد كه برگزيده 2 حضرت خداي عالم است چون شب شد حضرت شيخ در خواب ديد از عالم غيب كه	10	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms010	true	-1105236055519534683	0	301	0	1420	1420	301	مباركرمضاناوراخواب و ارام نبوده وروزه به روزه مي برد الا دم ابي كه افطار2 مي كرد تا روز عيد چون ديد همه جا شيخصفي بااو رفاقت مي كند تاشب عيد شيخروي خودرا برخاكنهاده و گفت خداوندا توبه كردم توبرمن مگير حقا دست بالاي دست بسيار است چون روزعيد شد ديدند كه حضرت شيخ زاهد ازچله بيرون امده دست جوان تركي را به دست گر فته امد به بقعه3 مريدان را رشك غالب شد هر كدام ازتوفيق بهرهاي نداشتند سخناني مي گفتند شيخ به نور معرفت دريافت گفت اي مريدان من زنهار كه شك بهخاطر مياوريد دربارها اين جوان كه در ميان اوو خداي عالم بيش از يك حجابي نماند و در اين عمر از كثرت رياضت شيصد ونه4 حجاب را از خود دفع كرده است ويكي از جمله مريدان شيخزاهد سيدصالح اصفهاني نام كه اورا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0071png چيزي به خاطر رسيد شيخ به نور معرفت دريافت و گفت بدا حال تو اگر حليت از شيخ صفي نخواهي چون بميري خاك ترا قبول نخواهد كرد در ان ولا سيد صالح فوت شد و هر چند او را دفن مي كردند خاك او را قبول نمي كرد تا مدت هفت سال در اقصاي عالم اورا گردانيدند اخر او را به خدمت حضرت شيخ زاهد اوردند فرمود كه اگرشيخ صفي اوراحلال كرد خاك او را قبول خواهد كرد ببريد به خدمت شيخ صفي اولاد اورا اوردند حضرت شيخ صفي فاتحهاز براي امرزش اوخواند پس ببردند و دفن كردند اين مرتبه زمين او را قبول كرد شيخ صفي به خدمت شيخ زاهد كار را به جاءي رسانيدند كه شيخ زاهد رشك بهحال او ميبرد نه از حسد وكثرت رياضت1 روزي حضرت شيخ زاهد به مريدان مي گفت كه زنهار با اين جوان به ادب سركنيد كه برگزيده 2 حضرت خداي عالم است چون شب شد حضرت شيخ در خواب ديد از عالم غيب كه	10	-7974964111633820869	1420	2840.0	1121	1420	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms011	false	6278227370780872490	0	301	0	1390	1390	301	شفقت به حضرت شيخ شد در همان شب شيخ صفي در واقعه ديد كه تاجي بر سرمبار كش روياي شيخ صفي نهادند و شمشير غلاف سرخي بر كمرش بستند در عالم خواب ان تاج را از سر برداشت ديد كه ان تاج افتاب شده از شعله تاب ان افتاب تمام عالم روشن شد پس برداشت و بر سر خود گذاشت چون روز شد امد به خدمت حضرتشيخ زاهد چشم شيخ كه براو افتاد گفت اي فرزند مبارك باشد اين دولت كه بر تو دادند از عالم غيب شيخ صفي گفت از همت نظر پير است شيخ گفت تو مي گوءي واقعه را يا من بگويم گفت اگر امر باشد من بگويم گفت بگو خواب را گفت مريدان را رشك شد شيخ زاهد گفت مژده باد ترا كه از فرزندان تو يكي پادشاه خواهد شد و مروج مذهب حق خواهد بود اي فرزند اگر ما را شريك كني image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0072png دراين دولت چه شود گفت امر از پير است شيخ فرمود اگر دختر مرا قبول كني شيخ صفي قبول كرده فاطمه را در حبالها نكاح خود در اورد چون درميان شيخ وشيخ صفي سخنان گذشت بعضي ازمريدان شكاك در دل خود شك اوردند كه در ان اثنا حضرت شيخ زاهد برخاست از جا و گفت السلامعليك اي فرزند سيد صدرالدين موسي چون مريدان شنيدند1 گفتند ياشيخ به كه سلام داديشيخ گفت چون مرا اشتياق ديدن ان فرزندشد كه از صلب شيخ صفي و بطن فرزندم فاطمه بههم خواهد رسيد استغاثه كردم كه حضرت جهان افرين ان فرزند را پيش از انكه به عالم و جود ايد به من نمايد خداي جهان نمود ان فرزند را به من مريدان گفتند صدق ديگر بارهشك اوردند كه شيخ صفي گفت پيرم جماعتيشك اوردند به گفتها پيرم امامن هميديدمنشان بهياران بدهم چون ان فرزند به وجود ايد خال سبزي2 در پيشاني او خواهد بود جماعت	11	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms011	true	-2652973480488096319	0	301	0	1390	1390	301	شفقت به حضرت شيخ شد در همان شب شيخ صفي در واقعه ديد كه تاجي بر سرمبار كش روياي شيخ صفي نهادند و شمشير غلاف سرخي بر كمرش بستند در عالم خواب ان تاج را از سر برداشت ديد كه ان تاج افتاب شده از شعله تاب ان افتاب تمام عالم روشن شد پس برداشت و بر سر خود گذاشت چون روز شد امد به خدمت حضرتشيخ زاهد چشم شيخ كه براو افتاد گفت اي فرزند مبارك باشد اين دولت كه بر تو دادند از عالم غيب شيخ صفي گفت از همت نظر پير است شيخ گفت تو مي گوءي واقعه را يا من بگويم گفت اگر امر باشد من بگويم گفت بگو خواب را گفت مريدان را رشك شد شيخ زاهد گفت مژده باد ترا كه از فرزندان تو يكي پادشاه خواهد شد و مروج مذهب حق خواهد بود اي فرزند اگر ما را شريك كني image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0072png دراين دولت چه شود گفت امر از پير است شيخ فرمود اگر دختر مرا قبول كني شيخ صفي قبول كرده فاطمه را در حبالها نكاح خود در اورد چون درميان شيخ وشيخ صفي سخنان گذشت بعضي ازمريدان شكاك در دل خود شك اوردند كه در ان اثنا حضرت شيخ زاهد برخاست از جا و گفت السلامعليك اي فرزند سيد صدرالدين موسي چون مريدان شنيدند1 گفتند ياشيخ به كه سلام داديشيخ گفت چون مرا اشتياق ديدن ان فرزندشد كه از صلب شيخ صفي و بطن فرزندم فاطمه بههم خواهد رسيد استغاثه كردم كه حضرت جهان افرين ان فرزند را پيش از انكه به عالم و جود ايد به من نمايد خداي جهان نمود ان فرزند را به من مريدان گفتند صدق ديگر بارهشك اوردند كه شيخ صفي گفت پيرم جماعتيشك اوردند به گفتها پيرم امامن هميديدمنشان بهياران بدهم چون ان فرزند به وجود ايد خال سبزي2 در پيشاني او خواهد بود جماعت	11	-7974964111633820869	1390	2780.0	1091	1390	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms012	false	-6432479040696260596	0	301	0	1464	1464	301	شكاك گفتند شايد چنين باشد از قضاخالي برگوشها پيشاني اوبوده باشد ديگر باره گفت ياران را در دل رنجي گذشت گفت خالي ديگر در عقب گوشراست او خواهد بود بعد از انكه ان گوهردرج معرفت به وجود امد ان نشانها همه درستبود بعد از شش سال ديگر حضرت شيخ زاهد را وقت رفتن شد وصيت كرد به مريدان كه برخيزيد و دست بيعت به شيخ صفي بدهيد اگر خواهيد گمراه نشويد مريدان گفتند سمعنا واطعنا حضرت شيخ صفي قبول نكرده گفت لاوالله كه من اين قدر بي حيا نيستم كه برجاي مرشد خود بنشينم هر چند شيخ زاهد ابرام كرده حضرت شيخ صفي قبولنكرده دوسال بر اين گذشت شيخ زاهد را اين مرتبه اجل در رسيد و ديگر باره مريدان را طلب نمود و وصيت نامهاينوشت كه بعداز من جاي من به فرزند من شيخ صفي الدين اسحاق حسيني موسوي تعلق دارد بعضي راضي بودند جماعتي كه رشك ميبردند دربارها ان حضرت گفتند از زمان قديم تا حال جاي پدر به پسر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0073png تعلق دارد و شيخ جمال الدين فرزندت1 كمال زهد و صلاح و رشد و تقوي دارد چرا اين سلسله را كه مدت هشتاد سال رياضت كه بههم اوردي ومريدان كه نسلي بعد از نسل در خدمت فرزندان تو خواهد بود حيف نباشد اين قسم جايرا به بيگانه بدهي حضرت شيخ زاهد فرمودند كه زنهار كه توبه كنيد باز گشت نماءيد شما غافليد از اين شهباز كه سلسلها من از قدوم مبارك اين سرور بلند و سر افراز خواهد بود و هم دين خواهد دانست 2 نميدانيد كه نظر حق تعالي جل وعلا درباره شيخ صفي در چه مرتبه است و اولاد اين سرور عالمگير خواهند بود و روز بهروز در ترقيخواهند بود تا زمان قاءم ال محمد حضرتمهدي هادي عليه السلام و كاف كفر از روي زمين برطرف خواهند گردانيد واينكه3 ميگويم برشما الحال ظاهرسازم تا	12	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms012	true	-3983610507914051996	0	301	0	1464	1464	301	شكاك گفتند شايد چنين باشد از قضاخالي برگوشها پيشاني اوبوده باشد ديگر باره گفت ياران را در دل رنجي گذشت گفت خالي ديگر در عقب گوشراست او خواهد بود بعد از انكه ان گوهردرج معرفت به وجود امد ان نشانها همه درستبود بعد از شش سال ديگر حضرت شيخ زاهد را وقت رفتن شد وصيت كرد به مريدان كه برخيزيد و دست بيعت به شيخ صفي بدهيد اگر خواهيد گمراه نشويد مريدان گفتند سمعنا واطعنا حضرت شيخ صفي قبول نكرده گفت لاوالله كه من اين قدر بي حيا نيستم كه برجاي مرشد خود بنشينم هر چند شيخ زاهد ابرام كرده حضرت شيخ صفي قبولنكرده دوسال بر اين گذشت شيخ زاهد را اين مرتبه اجل در رسيد و ديگر باره مريدان را طلب نمود و وصيت نامهاينوشت كه بعداز من جاي من به فرزند من شيخ صفي الدين اسحاق حسيني موسوي تعلق دارد بعضي راضي بودند جماعتي كه رشك ميبردند دربارها ان حضرت گفتند از زمان قديم تا حال جاي پدر به پسر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0073png تعلق دارد و شيخ جمال الدين فرزندت1 كمال زهد و صلاح و رشد و تقوي دارد چرا اين سلسله را كه مدت هشتاد سال رياضت كه بههم اوردي ومريدان كه نسلي بعد از نسل در خدمت فرزندان تو خواهد بود حيف نباشد اين قسم جايرا به بيگانه بدهي حضرت شيخ زاهد فرمودند كه زنهار كه توبه كنيد باز گشت نماءيد شما غافليد از اين شهباز كه سلسلها من از قدوم مبارك اين سرور بلند و سر افراز خواهد بود و هم دين خواهد دانست 2 نميدانيد كه نظر حق تعالي جل وعلا درباره شيخ صفي در چه مرتبه است و اولاد اين سرور عالمگير خواهند بود و روز بهروز در ترقيخواهند بود تا زمان قاءم ال محمد حضرتمهدي هادي عليه السلام و كاف كفر از روي زمين برطرف خواهند گردانيد واينكه3 ميگويم برشما الحال ظاهرسازم تا	12	-7974964111633820869	1464	2928.0	1165	1464	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms013	false	956563820625210998	0	301	0	1452	1452	301	بدانيد كه درجه كمال وعلو شان شيخ صفي بهچه مرتبه است حال بهمن بگوءيد كه شيخ صفي در كجاست گفتند اي مرشد حضرت شيخ صفي در فلان مكان است و سه فرسنگ است تا اينجا كه شيخ فرمودند كه شيخ جمال الدين فرزندم درخلوت خود است و يك ديوار درميان است اگر مسافت داشته باشد4 من سه مرتبه فرزند خودم را طلب مي كنم اگر امد جاي من از ان است و اگر مخبر نشد شيخ صفي را ميطلبم و سه فرسنگ راه دور است اگر در مرتبها سيم امده جواب مرا داد پس برشما ظاهر شد كه مستحق اين جا اوخواهد بود مريدان كه نمي خواستند كه شيخ صفي جانشين شيخ باشد گفتند اي مرشد مارا حال خلاص كردي و مانيزسر اطاعت در فرمانبرداري شيخ صفي خواهيم گذاشت شيخ زاهد چون نماز را گذاشت و بعد از سلام مريدان ديدند كه شيخ زاهد فرياد زده گفتند يا شيخ جمالالدين بيا كسي پيدا نشد مرتبها دويم نيز باوجودي كه دويست گام راه بيش نبود شيخ جمالالدين را به امرخداي جهان گوش بسته شده نشنيد مرتبها سيم نيز صدا بلندتر كرد كسي پيدا نشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0074png مريدان گفتند معلوم نيست كه شيخ صفي بشنود هرگاه سيگام راه جمال الدين اگاه نشد شيخصفي چون اگاه شود ان جماعت صادقندانستند كه مقام هدايت و كمال ازجانب ملك بيزوالاست ان بود كه حضرت شيخ زاهد اهسته گفت ياشيخصفي اي فرزند بيا1 مرتبه ديگرگفت و در كرت سيم صداي لبيك از در بقعه برخاسته ديدند كه شيخ صفي با روي چون افتاب تابان پك نعلين درپاي و ديگري در دست و يك پاي برهنه لبيك گفته داخل بقعه گرديده گفت يا مرشد امر چيست شيخ زاهد گفت ايفرزند چرا دير امدي گفت يا پيرم برضمير منير پيرم روشن است كه چون مرتبها اول صداي خوش نواي فرح فزاي پيرم را شنيدم در نماز بودم درصداي	13	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms013	true	-521850830348088084	0	301	0	1452	1452	301	بدانيد كه درجه كمال وعلو شان شيخ صفي بهچه مرتبه است حال بهمن بگوءيد كه شيخ صفي در كجاست گفتند اي مرشد حضرت شيخ صفي در فلان مكان است و سه فرسنگ است تا اينجا كه شيخ فرمودند كه شيخ جمال الدين فرزندم درخلوت خود است و يك ديوار درميان است اگر مسافت داشته باشد4 من سه مرتبه فرزند خودم را طلب مي كنم اگر امد جاي من از ان است و اگر مخبر نشد شيخ صفي را ميطلبم و سه فرسنگ راه دور است اگر در مرتبها سيم امده جواب مرا داد پس برشما ظاهر شد كه مستحق اين جا اوخواهد بود مريدان كه نمي خواستند كه شيخ صفي جانشين شيخ باشد گفتند اي مرشد مارا حال خلاص كردي و مانيزسر اطاعت در فرمانبرداري شيخ صفي خواهيم گذاشت شيخ زاهد چون نماز را گذاشت و بعد از سلام مريدان ديدند كه شيخ زاهد فرياد زده گفتند يا شيخ جمالالدين بيا كسي پيدا نشد مرتبها دويم نيز باوجودي كه دويست گام راه بيش نبود شيخ جمالالدين را به امرخداي جهان گوش بسته شده نشنيد مرتبها سيم نيز صدا بلندتر كرد كسي پيدا نشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0074png مريدان گفتند معلوم نيست كه شيخ صفي بشنود هرگاه سيگام راه جمال الدين اگاه نشد شيخصفي چون اگاه شود ان جماعت صادقندانستند كه مقام هدايت و كمال ازجانب ملك بيزوالاست ان بود كه حضرت شيخ زاهد اهسته گفت ياشيخصفي اي فرزند بيا1 مرتبه ديگرگفت و در كرت سيم صداي لبيك از در بقعه برخاسته ديدند كه شيخ صفي با روي چون افتاب تابان پك نعلين درپاي و ديگري در دست و يك پاي برهنه لبيك گفته داخل بقعه گرديده گفت يا مرشد امر چيست شيخ زاهد گفت ايفرزند چرا دير امدي گفت يا پيرم برضمير منير پيرم روشن است كه چون مرتبها اول صداي خوش نواي فرح فزاي پيرم را شنيدم در نماز بودم درصداي	13	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms014	false	-5714505091650157223	0	301	0	1469	1469	301	دويم از نماز فارغ شدم چون يكپاي نعلين را درپاي كردم صداي سيم را شنيدم ديگر فرصت پاي ديگرم نشد برداشتم ان نعلين را سرقدم ساخته به شرف خدمت مشرف شدم چون مريدانكه اين رشك وشك در خاطر داشتند ان2حال بديع را را مشاهده كردند تمام برخاستند و سر در قدم حضرت شيخ گذاشتند و از تهدل وجان مريد ان سرورشدند واز اوحليت طلب نمودند وسر درخط فرمان شيخ صفي نهادند وبعد ازچند روزديگرشيخ تب محرق كرده كار بر اوتنگ شد اواز كرد چون مريدان تمام حاضر شدند برخاسته و دست شيخ صفي را گرفته اورد در بالاي سجاده ارشاد نشاند و كسوت خودرا در اوپوشانيد وكمر خود را گشوده در كمر او بسته و سربه گوشش نهاده پند چند در گوش اوگفته و مريدان را اشاره كرد جمله برخاستند و بار ديگر درحضور شيخ زاهد تجديد بيعت كردند و روزسيم شيخ ابراهيم زاهد گيلاني به جوار رحمت ايزدي 3 پيوست شيخ صفي خود غسل شيخ داده و كفن كرده نماز گزارد و اورا مدفونساخته و مدت شش سال در سر قبر شيخ زاهد بود بعد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0075png از ان مريدان را برداشته با فرزندان شيخ به جانب دار الارشاد اردبيل روان شد مردم اردبيل پيشباز نمايان كرده و شيخ را به منزل شيخ كه از پدران خود داشت فرود اورده به ذكر وفكر حضرت حق مشغول بود و مردم را به راهحق تعالي ترغيب1مي نمود ومريدان خودرا فرموده بود كه دوتا وبيست تا2 در زيرزمين ميرفتند بعد از ذكر حق تعالي لعنت بر اعداي دين مي كردند چون سيد صدرالدين را خداي جهان شفقت فرمود ان نشانها3 كه روزعقد والدش حضرت شيخ صفي ميداد وشيخ زاهد تصديق مي نمود درست بود وان خالها نشان درست بود4 و شيخ را كوفت حستاز5 بههم رسيده گاهي انچنان مي گريست كه ان سرور از خانه خود بيرون مي امد و ازتاب درد	14	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms014	true	6143012593146183412	0	301	0	1469	1469	301	دويم از نماز فارغ شدم چون يكپاي نعلين را درپاي كردم صداي سيم را شنيدم ديگر فرصت پاي ديگرم نشد برداشتم ان نعلين را سرقدم ساخته به شرف خدمت مشرف شدم چون مريدانكه اين رشك وشك در خاطر داشتند ان2حال بديع را را مشاهده كردند تمام برخاستند و سر در قدم حضرت شيخ گذاشتند و از تهدل وجان مريد ان سرورشدند واز اوحليت طلب نمودند وسر درخط فرمان شيخ صفي نهادند وبعد ازچند روزديگرشيخ تب محرق كرده كار بر اوتنگ شد اواز كرد چون مريدان تمام حاضر شدند برخاسته و دست شيخ صفي را گرفته اورد در بالاي سجاده ارشاد نشاند و كسوت خودرا در اوپوشانيد وكمر خود را گشوده در كمر او بسته و سربه گوشش نهاده پند چند در گوش اوگفته و مريدان را اشاره كرد جمله برخاستند و بار ديگر درحضور شيخ زاهد تجديد بيعت كردند و روزسيم شيخ ابراهيم زاهد گيلاني به جوار رحمت ايزدي 3 پيوست شيخ صفي خود غسل شيخ داده و كفن كرده نماز گزارد و اورا مدفونساخته و مدت شش سال در سر قبر شيخ زاهد بود بعد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0075png از ان مريدان را برداشته با فرزندان شيخ به جانب دار الارشاد اردبيل روان شد مردم اردبيل پيشباز نمايان كرده و شيخ را به منزل شيخ كه از پدران خود داشت فرود اورده به ذكر وفكر حضرت حق مشغول بود و مردم را به راهحق تعالي ترغيب1مي نمود ومريدان خودرا فرموده بود كه دوتا وبيست تا2 در زيرزمين ميرفتند بعد از ذكر حق تعالي لعنت بر اعداي دين مي كردند چون سيد صدرالدين را خداي جهان شفقت فرمود ان نشانها3 كه روزعقد والدش حضرت شيخ صفي ميداد وشيخ زاهد تصديق مي نمود درست بود وان خالها نشان درست بود4 و شيخ را كوفت حستاز5 بههم رسيده گاهي انچنان مي گريست كه ان سرور از خانه خود بيرون مي امد و ازتاب درد	14	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms015	false	-699397888773592854	0	301	0	1470	1470	301	مي امد و مي افتاد در ان زمين كه الحال روضها مطهرها ان سرور است و فاطمه را ياد وطنش مي امد ومي گفت اي شهريار برخيز تا به خانه رويم شيخمي گفت خانها من همين جاست مرا از خانهاخود به كجامي بري گويند كه چون درد به حضرت شيخ صفي زورمي اورد از خانه بيرونمي امد چون به ان مكان ميرسيد درداندك ساكت ميشد باري ان سرور نيز داعي حق را لبيك اجابت گفته و جاي خود را سيد صدرالدين به فرزند ارجمند خود داد و ان وصيت كه از پدران ياد داشته در گوش فرزند گفت و جان به حق تسليم كرد و مريدان سيد صدرالدينرا به جاي شيخ نشانده جمله سر در اطاعت و فرمان او اوردند و او نيز انچه از مال شيخ ونذر ونياز كه در ان مدت مانده بود تمام را به درويشان داده بسيار بهمت بود و مدتي اونيز به دعوت مريدان مشغول بود وحق تعالي سلطان خواجه علي را به ان سرورشفقت فرمود و سلطان خواجه علي را كار به جاءي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0076png سلطان خواجه علي كه در زهد و صلاح و كشف اسرار علوم غيبي و رياضي و علم خداي سر امد افاق گرديد ومريدان بسيار درزمان او به هم رسيده بودند كه مردم عجايب چندو كمال چند از او مشاهده مي كردند و مريدحلقه به گوش او ميشدند وسلطانخواجه علي سياهپوش مي گفتنداورا زيرا كهسياه ميپوشيدند و رونق ديگر دراردبيل بههم رسيد درزمان او خروج نمودن سلطان خواجهعلي سياهپوش درزمان سلطان1 خواجه علي سياهپوش صاحب قران گيتيستان امير تيمور گوركان چون از جانب مشرق ارادها خروج و كشور گشاءي كرد و برخاست از ملك بخارا اراده ممالك خراسان نمود چون به كنار رود جيحون رسيد درميان جسررسيده بود كه تازيانه صاحب قران ازدستش خطا خورده افتاد در ميان درياي جيحون اين را به فال بدگرفت عنان مركب كشيده ايستاده	15	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms015	true	-6215703505294020088	0	301	0	1470	1470	301	مي امد و مي افتاد در ان زمين كه الحال روضها مطهرها ان سرور است و فاطمه را ياد وطنش مي امد ومي گفت اي شهريار برخيز تا به خانه رويم شيخمي گفت خانها من همين جاست مرا از خانهاخود به كجامي بري گويند كه چون درد به حضرت شيخ صفي زورمي اورد از خانه بيرونمي امد چون به ان مكان ميرسيد درداندك ساكت ميشد باري ان سرور نيز داعي حق را لبيك اجابت گفته و جاي خود را سيد صدرالدين به فرزند ارجمند خود داد و ان وصيت كه از پدران ياد داشته در گوش فرزند گفت و جان به حق تسليم كرد و مريدان سيد صدرالدينرا به جاي شيخ نشانده جمله سر در اطاعت و فرمان او اوردند و او نيز انچه از مال شيخ ونذر ونياز كه در ان مدت مانده بود تمام را به درويشان داده بسيار بهمت بود و مدتي اونيز به دعوت مريدان مشغول بود وحق تعالي سلطان خواجه علي را به ان سرورشفقت فرمود و سلطان خواجه علي را كار به جاءي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0076png سلطان خواجه علي كه در زهد و صلاح و كشف اسرار علوم غيبي و رياضي و علم خداي سر امد افاق گرديد ومريدان بسيار درزمان او به هم رسيده بودند كه مردم عجايب چندو كمال چند از او مشاهده مي كردند و مريدحلقه به گوش او ميشدند وسلطانخواجه علي سياهپوش مي گفتنداورا زيرا كهسياه ميپوشيدند و رونق ديگر دراردبيل بههم رسيد درزمان او خروج نمودن سلطان خواجهعلي سياهپوش درزمان سلطان1 خواجه علي سياهپوش صاحب قران گيتيستان امير تيمور گوركان چون از جانب مشرق ارادها خروج و كشور گشاءي كرد و برخاست از ملك بخارا اراده ممالك خراسان نمود چون به كنار رود جيحون رسيد درميان جسررسيده بود كه تازيانه صاحب قران ازدستش خطا خورده افتاد در ميان درياي جيحون اين را به فال بدگرفت عنان مركب كشيده ايستاده	15	-7974964111633820869	1470	2940.0	1171	1470	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms016	false	7779391859668514416	0	301	0	1436	1436	301	امرا گفتند اي شهريار چرا نمي رويد لشكر از عقب رسيدند سبب توقف چيست گفت كار من بد شد و اين نمود خوب نبود تازيانه دولت است و اين نشان دولت بود از دست من بهدر رفت به خدا قسم كه تا تازيانه بهدست من ندهند يك گام برنخواهم داشت2 امراگفتند كه زنهار اين معنيرا بهخاطرعاطر مگذرانيد هرگاه تازيانه ازدست افتاد در اين قسم درياءي بي پايان چگونه از اين توان بيرون اورد و اين خود مشكل كاري است صاحب قران فرمود كه من اين معنيرا به فال بد گرفتم و هرگاه درخاطر من اين گذشت و دل من بد شد تا تازيانه به دست من نيايد كاري نخواهم ساخت امراگفتند چگونه به دست خواهد امد صاحب قران فرمود كه اقطاب الله دراين عالم هست اگر مردان خدا تازيانه را به من رسانند يقين كه من كشور گشاءي خواهم كرد اگر از جانب الله اشاره شود به دست من خواهند داد يك ساعت در سر جسر جيحون ايستاده بود و اين حرف مي گفتند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0077png چشم صاحبقران به مرد خداءي افتاده ديد كه از جانب قبله درويش سياهپوشي رسيد و قدم در روي دريا نهاده مي امد چون به نزديك رسيد گفتند اي اميرتيمور سبب ايستادن چيست گفت اي سرور انجا كه عيان است چه گويم تازيانها من دراين اب افتاده ميخواهم اين تازيانه به من رسد ان سرور دست مبارك در ميان دريا فرو برده تازيانه را در اورد و به دست صاحبقران داد او گرفت و بوسيد و بر چشم نهاد و گفتند اي شهريار چه كسي و نام گرامي تو چيست مرا از حال خود مخبر ساز ان سرورگفت مرا دو مرتبه ديگر خواهي ديد يكمرتبه در دزفول وظهور من در اردبيل خواهد بود1 اين بگفت و ازنظر ناپديد شدند پس جمعي كه باصاحبقران بودند گفتند اي شهريار اين مرد چه كس بود كه تازيانه را	16	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms016	true	-8177004797652046494	0	301	0	1436	1436	301	امرا گفتند اي شهريار چرا نمي رويد لشكر از عقب رسيدند سبب توقف چيست گفت كار من بد شد و اين نمود خوب نبود تازيانه دولت است و اين نشان دولت بود از دست من بهدر رفت به خدا قسم كه تا تازيانه بهدست من ندهند يك گام برنخواهم داشت2 امراگفتند كه زنهار اين معنيرا بهخاطرعاطر مگذرانيد هرگاه تازيانه ازدست افتاد در اين قسم درياءي بي پايان چگونه از اين توان بيرون اورد و اين خود مشكل كاري است صاحب قران فرمود كه من اين معنيرا به فال بد گرفتم و هرگاه درخاطر من اين گذشت و دل من بد شد تا تازيانه به دست من نيايد كاري نخواهم ساخت امراگفتند چگونه به دست خواهد امد صاحب قران فرمود كه اقطاب الله دراين عالم هست اگر مردان خدا تازيانه را به من رسانند يقين كه من كشور گشاءي خواهم كرد اگر از جانب الله اشاره شود به دست من خواهند داد يك ساعت در سر جسر جيحون ايستاده بود و اين حرف مي گفتند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0077png چشم صاحبقران به مرد خداءي افتاده ديد كه از جانب قبله درويش سياهپوشي رسيد و قدم در روي دريا نهاده مي امد چون به نزديك رسيد گفتند اي اميرتيمور سبب ايستادن چيست گفت اي سرور انجا كه عيان است چه گويم تازيانها من دراين اب افتاده ميخواهم اين تازيانه به من رسد ان سرور دست مبارك در ميان دريا فرو برده تازيانه را در اورد و به دست صاحبقران داد او گرفت و بوسيد و بر چشم نهاد و گفتند اي شهريار چه كسي و نام گرامي تو چيست مرا از حال خود مخبر ساز ان سرورگفت مرا دو مرتبه ديگر خواهي ديد يكمرتبه در دزفول وظهور من در اردبيل خواهد بود1 اين بگفت و ازنظر ناپديد شدند پس جمعي كه باصاحبقران بودند گفتند اي شهريار اين مرد چه كس بود كه تازيانه را	16	-7974964111633820869	1436	2872.0	1137	1436	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms017	false	-831259505183252864	0	301	0	1467	1467	301	از اب دريا بيرون اورده به شما داده گفتند شما ديديد ان سرور را گفتند بلي گفت ندانستم چه كس بود اماگفت ديگر ما به خدمت ان سرور خواهيم رسيدن صاحبقران اميدوار شده از بخت فرخ خويش و از اب گذشته راه خراسان در پيش گرفته راهي شد رفتن تيمور به طرف خراسان درملك نجوي بود صاحبقران رسيد2 احوال مرد خداپرسيد بابارا نشان اودادند صاحبقران ازپي مرشدي مي گشت كه دست به دامن مرشدي زند چون سلطان خواجه علي سياهپوش را ديده بود در كنار اب جيحون و او را مرشد خود ميدانست كه ان قسم كمالي به او نموده بود درپي او مي گشت كه ديگر باره به خدمت ان سرور برسد اما چون بابا را ديد در دل گفت اگر خراسان را مسخر خواهم كرد بابا سنگ كوهي3 اشاره به من خواهد نمود چون به ديدن بابا امد مردي ديد كه كثرت رياضت كشيده اما انچه او ميخواست در اونبود سلام كرد در برابر ايستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0078png اوردهاند كه بابا را چون چشم به صاحبقران افتاد سينها خود را داد به اميرتيمور صاحبقران ان اشاره رايافت وتحسين بابا كرده وصدده1 مقرر كرد كه هرسال حاصل انرا به بابا بدهند و بعد از او به اولاد بابا وقف كنند والحال تاحال ميدهند وبسيار شدهاند اولاد بابا در تركستان چندين هزار مريدان دارند ان سلسله و فرزندان بابا را عزيز مي كنند2 و او را نحوي مي باشند3 اولادبابا صاحبقران چون ديد بابا سينه خود را به ان نمود گفت داديم سينها خود را به تو صاحبقران دانست كه خراسان سينها زمين است و اشارها خراسان بود صاحبقران وداع بابا كرده امده خراسان را مسخر كرد از ملك هاي غور4 كه در ان ولا خراسان را ايشان داشتند و از انجا متوجه عراق شده چون عراق را مسخر كرده عازم فارس گرديد رسيد به ملك دزفول خبر از براي او	17	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms017	true	2191246487699115538	0	301	0	1467	1467	301	از اب دريا بيرون اورده به شما داده گفتند شما ديديد ان سرور را گفتند بلي گفت ندانستم چه كس بود اماگفت ديگر ما به خدمت ان سرور خواهيم رسيدن صاحبقران اميدوار شده از بخت فرخ خويش و از اب گذشته راه خراسان در پيش گرفته راهي شد رفتن تيمور به طرف خراسان درملك نجوي بود صاحبقران رسيد2 احوال مرد خداپرسيد بابارا نشان اودادند صاحبقران ازپي مرشدي مي گشت كه دست به دامن مرشدي زند چون سلطان خواجه علي سياهپوش را ديده بود در كنار اب جيحون و او را مرشد خود ميدانست كه ان قسم كمالي به او نموده بود درپي او مي گشت كه ديگر باره به خدمت ان سرور برسد اما چون بابا را ديد در دل گفت اگر خراسان را مسخر خواهم كرد بابا سنگ كوهي3 اشاره به من خواهد نمود چون به ديدن بابا امد مردي ديد كه كثرت رياضت كشيده اما انچه او ميخواست در اونبود سلام كرد در برابر ايستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0078png اوردهاند كه بابا را چون چشم به صاحبقران افتاد سينها خود را داد به اميرتيمور صاحبقران ان اشاره رايافت وتحسين بابا كرده وصدده1 مقرر كرد كه هرسال حاصل انرا به بابا بدهند و بعد از او به اولاد بابا وقف كنند والحال تاحال ميدهند وبسيار شدهاند اولاد بابا در تركستان چندين هزار مريدان دارند ان سلسله و فرزندان بابا را عزيز مي كنند2 و او را نحوي مي باشند3 اولادبابا صاحبقران چون ديد بابا سينه خود را به ان نمود گفت داديم سينها خود را به تو صاحبقران دانست كه خراسان سينها زمين است و اشارها خراسان بود صاحبقران وداع بابا كرده امده خراسان را مسخر كرد از ملك هاي غور4 كه در ان ولا خراسان را ايشان داشتند و از انجا متوجه عراق شده چون عراق را مسخر كرده عازم فارس گرديد رسيد به ملك دزفول خبر از براي او	17	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms018	false	2685364955312171334	0	301	0	1394	1394	301	اوردند كه چهارپايان و شتران از پل دزفول رم مي كنند هرچند ميرانند مركبان از پل عبور نمي كنند امير تيمور برخاست و متوجه پل دزفول شده چون به زير پل امده چشمش به درويشي افتاد سلام كرده پيش امد ان درويش سلطان خواجه علي بود چون خرقها سياه نپوشيده امير تيمور وبود صاحبقران نشناخت باوجودي كه سلطان خواجه علي در كنار اب جيحون به او گفته بود كه در دزفول مرا خواهي ديد چون علامت سياهنديد نشناخت اما درويش را كه چشم به صاحبقران افتاد برجست ازجا وسنگي برداشت و نهيب داد به او وانداخت ان سنگ را به جانب صاحبقران او سينه خود را داد به ان سنگ كه خورد به سينهاش درد در دلش پيچيد پس ديگر باره يك شانه را داد سنگ ديگر انداخت شانها ديگر چون تاب نياوردگفت اي درويش به حق خدا ترا سوگند ميدهم كه ديگر بس است سه سنگ برمن زدي حديث درست شد سلطان المحققين سنگ چهارم از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0079png دست انداخت گفت اين فيض را تو غافل شدي سه اقليم بيش در ظرفت نگنجد اگرقسم نميدادي اين سنگ اقليم چهارم بود چون چهاردانگ عالم در طالع تو بود كه شهريار باشي يكدانگ را رد كردي وسه حصه راقبول كردي حال برو كه از چهار بخش عالم سه بخش نصيب تو شد كه قسم دادي مرا و قبول نكردي چون صاحبقران اين سخن بشنيد اه از جانش بر امد گفت قربانت شوم بينداز ان سنگ را كه اين مرتبه چشم خود را نشان اين سنگ مي كنم گفت نه تير از نشانه خطا خورد ديگر حرف مزن كه گذشت از طالع تو اين بگفت و متوجه ان جانب زير پل شد امير تيمور پي او پي نكرد1 كه از عقب برود به بالا امد كه او را در بالا دريابد2 چون به بالا امد گفت كو درويش از اين طرف به	18	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms018	true	7110690659369901669	0	301	0	1394	1394	301	اوردند كه چهارپايان و شتران از پل دزفول رم مي كنند هرچند ميرانند مركبان از پل عبور نمي كنند امير تيمور برخاست و متوجه پل دزفول شده چون به زير پل امده چشمش به درويشي افتاد سلام كرده پيش امد ان درويش سلطان خواجه علي بود چون خرقها سياه نپوشيده امير تيمور وبود صاحبقران نشناخت باوجودي كه سلطان خواجه علي در كنار اب جيحون به او گفته بود كه در دزفول مرا خواهي ديد چون علامت سياهنديد نشناخت اما درويش را كه چشم به صاحبقران افتاد برجست ازجا وسنگي برداشت و نهيب داد به او وانداخت ان سنگ را به جانب صاحبقران او سينه خود را داد به ان سنگ كه خورد به سينهاش درد در دلش پيچيد پس ديگر باره يك شانه را داد سنگ ديگر انداخت شانها ديگر چون تاب نياوردگفت اي درويش به حق خدا ترا سوگند ميدهم كه ديگر بس است سه سنگ برمن زدي حديث درست شد سلطان المحققين سنگ چهارم از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0079png دست انداخت گفت اين فيض را تو غافل شدي سه اقليم بيش در ظرفت نگنجد اگرقسم نميدادي اين سنگ اقليم چهارم بود چون چهاردانگ عالم در طالع تو بود كه شهريار باشي يكدانگ را رد كردي وسه حصه راقبول كردي حال برو كه از چهار بخش عالم سه بخش نصيب تو شد كه قسم دادي مرا و قبول نكردي چون صاحبقران اين سخن بشنيد اه از جانش بر امد گفت قربانت شوم بينداز ان سنگ را كه اين مرتبه چشم خود را نشان اين سنگ مي كنم گفت نه تير از نشانه خطا خورد ديگر حرف مزن كه گذشت از طالع تو اين بگفت و متوجه ان جانب زير پل شد امير تيمور پي او پي نكرد1 كه از عقب برود به بالا امد كه او را در بالا دريابد2 چون به بالا امد گفت كو درويش از اين طرف به	18	-7974964111633820869	1394	2788.0	1095	1394	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms019	false	-7481274793007723392	0	301	0	1487	1487	301	بالا امد امراگفتند ما كسي رانديديم هرچند تفحص كرد كسي را نديد گفت به خدا كه همان درويش بود كه خرقه سياه را نيوشيده بود كه من او را نشناسم اما چون از لفظ مبارك او شنيده بود كه مرا دو مرتبه ديگر خواهي ديد دلش اندك تسلي يافته از دزفول برگرديد متوجه بغداد شد و از انجا جانب روم رفته رفت به ملك جنگ امي استنبول واتش سلطان قيصر روم را خنك كرده2 او را گرفته اوردند به خدمت صاحبقران چون اورا بسته اوردند نزد صاحبقران گفت اي قيصر تو رابه خدا سوگند ميدهم كه راست بگو در خاطرت چه مي گذشت درباره من كه اگر خداي جهان تو را نصرت ميداد و مراگرفته به خدمت تو مي اوردند با من چه مي كردي گفت اي شهريار چونمرا بهخداي جهان قسم ميدهي كه راست بگويم درخاطرم ان بود كه ترا بگيرم سنگ برشكمت بسته ترا بهدرياي قسطنطنيه اندازم صاحبقران گفت چون مرا در دل نيت ان بود كه خداي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0080png عالم مرا نصرت بدهد در جنك تو ترا بسته به خدمت من بياورند خود برخاسته دست تراگشوده اورده در پهلوي خود نشانده سه روز ضيافت كنم و روز چهارم همان ملك روم را به تو بخشيده باج و خراج برتو قرار داده بروم به جانب تر كستان چون خداي عالم ترا در چنگ من گرفتار گردانيد پس ميبايد به نيت خود وفا كنم صاحبقران سلطان انس قيصر را باج و خراج به گردن او گذاشته از جانب دمرقاپي راه گرجستان را در پيش گرفته1 خبر اوردند از جانب تر كستان كه پادشاهان بدخشان برسر سمرقند امدهاند باسپاه گران اميرتيمور از جانب درياي مازندران به الغار روانة تركستان شد وقتي رسيد كه پادشاهزادههاي بدخشان كار برملازمان او تنگ كرده بودند كه صاحبقران رسيد وسزاي وجزاي ايشان در كنار ايشان گذاشته امد به طرف بخارا اما چون صاحبقران قيصر راگرفت	19	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms019	true	-472202035774610335	0	301	0	1487	1487	301	بالا امد امراگفتند ما كسي رانديديم هرچند تفحص كرد كسي را نديد گفت به خدا كه همان درويش بود كه خرقه سياه را نيوشيده بود كه من او را نشناسم اما چون از لفظ مبارك او شنيده بود كه مرا دو مرتبه ديگر خواهي ديد دلش اندك تسلي يافته از دزفول برگرديد متوجه بغداد شد و از انجا جانب روم رفته رفت به ملك جنگ امي استنبول واتش سلطان قيصر روم را خنك كرده2 او را گرفته اوردند به خدمت صاحبقران چون اورا بسته اوردند نزد صاحبقران گفت اي قيصر تو رابه خدا سوگند ميدهم كه راست بگو در خاطرت چه مي گذشت درباره من كه اگر خداي جهان تو را نصرت ميداد و مراگرفته به خدمت تو مي اوردند با من چه مي كردي گفت اي شهريار چونمرا بهخداي جهان قسم ميدهي كه راست بگويم درخاطرم ان بود كه ترا بگيرم سنگ برشكمت بسته ترا بهدرياي قسطنطنيه اندازم صاحبقران گفت چون مرا در دل نيت ان بود كه خداي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0080png عالم مرا نصرت بدهد در جنك تو ترا بسته به خدمت من بياورند خود برخاسته دست تراگشوده اورده در پهلوي خود نشانده سه روز ضيافت كنم و روز چهارم همان ملك روم را به تو بخشيده باج و خراج برتو قرار داده بروم به جانب تر كستان چون خداي عالم ترا در چنگ من گرفتار گردانيد پس ميبايد به نيت خود وفا كنم صاحبقران سلطان انس قيصر را باج و خراج به گردن او گذاشته از جانب دمرقاپي راه گرجستان را در پيش گرفته1 خبر اوردند از جانب تر كستان كه پادشاهان بدخشان برسر سمرقند امدهاند باسپاه گران اميرتيمور از جانب درياي مازندران به الغار روانة تركستان شد وقتي رسيد كه پادشاهزادههاي بدخشان كار برملازمان او تنگ كرده بودند كه صاحبقران رسيد وسزاي وجزاي ايشان در كنار ايشان گذاشته امد به طرف بخارا اما چون صاحبقران قيصر راگرفت	19	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms020	false	3202659121755019632	0	301	0	1466	1466	301	وباج و خراج براو قرار داده از حركت امير انجا متوجه مصرشد ومصر راهم گرفت از پادشاه مصر وفرزند خودرا والي ديار مصر نمود وخود برگرديد خبر رسيد به سلطان انس قيصر روم كه صاحبقران برگرديده رفت به طرف بخارا وسمرقند قيصر خوشحال شده سپاه برداشته به جانب مصر كه فرزند صاحبقران را بگيرد و او را به قتل اورد وان خبر پيش از توجه قيصر به شاهرخ فرزند امير تيمور رسيد في الفور قاصدانسبك سير را در كرباس خام فرموده پيچيدند و به ديارتر كستان روانه نمود وقتي ان خبر به صاحبقران رسيد كه ازجانب بدخشان بر گرديده بود از استماع ان خبر موحش شده ديگر صبر نكرده ديگر باره ازراه درياكنار و از جانب دشت قبچاق روانه ديار قسطنطنيه2 شد وقتي رسيد به ان شكوه به استنبول كه قيصر باسپاه خود رفته بودبه جانب مصر وريخت درشهر استنبول و ازقتل و غارت هيچ كوتاهي نكرد تاخزينها استنبول ضبط image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0081png نمود1 و ازغضب او راهي شد وقتي رسيد كه دور مصر را سپاه قيصر در ميان گرفته بودند و كار برشاهرخ2 تنگ كرده بود و او در فراز برج در امده بود و مردم خود را به جنگ تحريض3 مينمود كه صداي كرناي صاحبقران ازيك طرف پيدا شد چشم شاهرخ به علم افتاب پيكر پدر افتاد فرمود تا در دروازه مصر را گشودند باده هزار كس از مصر بيرون امدند قيصر گفت چه شد اين مقبلزاده را4 گفتند گويا پدرش به مدد امده او از فراز حصار ديده علامت پدر را اه ازجان سلطان انس بر امد عنان مركب را بر گردانيد كه از گوشهاي بدر رود كهصاحبقران امان نداد خود را رسانده او را گرفت باسلاطين روم وكس بسيار را به قتل اورده وقريب به صدهزار كس را اسير كرده بودند و در بند و زنجير در اورده برداشت و به جانب ايران روان گرديد چون به	20	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms020	true	1842534128911453713	0	301	0	1466	1466	301	وباج و خراج براو قرار داده از حركت امير انجا متوجه مصرشد ومصر راهم گرفت از پادشاه مصر وفرزند خودرا والي ديار مصر نمود وخود برگرديد خبر رسيد به سلطان انس قيصر روم كه صاحبقران برگرديده رفت به طرف بخارا وسمرقند قيصر خوشحال شده سپاه برداشته به جانب مصر كه فرزند صاحبقران را بگيرد و او را به قتل اورد وان خبر پيش از توجه قيصر به شاهرخ فرزند امير تيمور رسيد في الفور قاصدانسبك سير را در كرباس خام فرموده پيچيدند و به ديارتر كستان روانه نمود وقتي ان خبر به صاحبقران رسيد كه ازجانب بدخشان بر گرديده بود از استماع ان خبر موحش شده ديگر صبر نكرده ديگر باره ازراه درياكنار و از جانب دشت قبچاق روانه ديار قسطنطنيه2 شد وقتي رسيد به ان شكوه به استنبول كه قيصر باسپاه خود رفته بودبه جانب مصر وريخت درشهر استنبول و ازقتل و غارت هيچ كوتاهي نكرد تاخزينها استنبول ضبط image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0081png نمود1 و ازغضب او راهي شد وقتي رسيد كه دور مصر را سپاه قيصر در ميان گرفته بودند و كار برشاهرخ2 تنگ كرده بود و او در فراز برج در امده بود و مردم خود را به جنگ تحريض3 مينمود كه صداي كرناي صاحبقران ازيك طرف پيدا شد چشم شاهرخ به علم افتاب پيكر پدر افتاد فرمود تا در دروازه مصر را گشودند باده هزار كس از مصر بيرون امدند قيصر گفت چه شد اين مقبلزاده را4 گفتند گويا پدرش به مدد امده او از فراز حصار ديده علامت پدر را اه ازجان سلطان انس بر امد عنان مركب را بر گردانيد كه از گوشهاي بدر رود كهصاحبقران امان نداد خود را رسانده او را گرفت باسلاطين روم وكس بسيار را به قتل اورده وقريب به صدهزار كس را اسير كرده بودند و در بند و زنجير در اورده برداشت و به جانب ايران روان گرديد چون به	20	-7974964111633820869	1466	2932.0	1167	1466	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms021	false	-5015658397989354795	0	301	0	1525	1525	301	حوالي دارالارشاد اردبيل رسيد به ان حشمت و كو كبه پرسيد كه در اردبيل شنيدهام كه از نسل شيخ صفي درويشي هست و مريدان بسيار دارد اگر چنانچه او را كمالي خواهد بود حال خود را به من ظاهر خواهد ساخت او را عزت نموده مريد اوخواهم شد واگر كمالي ندارد او راخواهم كشت تامردم را اغوا نكند صاحبقران دردل خود نيت كرد نگران بود كه چون اميرتيمور برود و داخل بقعها او شود استقبال او نكند و در جاي خود نشسته باشد حركت نكند تانزديك شدن پادشاه نزد او دويم ان بود كه از ماكول چيزي بياورد كه پادشاه درمدت عمر خود نخورده باشد5 سيم دو مثقال زهر هلاهل به خورد او بدهد وان سم رابه قوت حال خود رفع كند اگر اين سه عقده را حل كند يقين كه درويش خواهد بود و از مردان خدا خواهد بود پس صاحبقران داخل اردبيل شده وخبر اوردند از براي سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0082png خواجه علي سياهپوش كه صاحبقران رسيد گفت امده باشد هرچند بزرگان اردبيل استغاثه نمودند كه پادشاه مغرور است اميرتيمور مبادا بدش ايد شما اگر تاكنار شهر استقبال او بكنيد سلطان خواجه علي فرمودند كه مرا با او رجوعي نيست اگر او را بادرويشان رجوعي هست خوش باشد بيايد والا مرا به او كاري نيست ديگر باره امدند اهالي و ارباب اردبيل كه رسيد سلطان خواجه علي همان حرف مي گفت تا ازبرابر پيدا شد صاحبقران پيش امده سلام كرد پيرجواب سلام گفته اشاره كرد كه خوش باشد بياءيد بنشينيد امير تيمور را در پهلوي خود نشانيده احوال سلامتي او را پرسيد چون يك ساعت گذشت فرمود تامريدان خوان1 اوردند و بشقاب درميان خوانيك قرص نان جو وشيربرنج درميان بشقاب گفت فقراست سلطان خواجه علي انچنان صبر كرد كه صاحبقران را چون چشم برجمال مبارك ان سرورافتاد ميخواست پروانهوار بر گرد سر ان نامدار بگردد اما صاحبقران در دل	21	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms021	true	-3911235305119857600	0	301	0	1525	1525	301	حوالي دارالارشاد اردبيل رسيد به ان حشمت و كو كبه پرسيد كه در اردبيل شنيدهام كه از نسل شيخ صفي درويشي هست و مريدان بسيار دارد اگر چنانچه او را كمالي خواهد بود حال خود را به من ظاهر خواهد ساخت او را عزت نموده مريد اوخواهم شد واگر كمالي ندارد او راخواهم كشت تامردم را اغوا نكند صاحبقران دردل خود نيت كرد نگران بود كه چون اميرتيمور برود و داخل بقعها او شود استقبال او نكند و در جاي خود نشسته باشد حركت نكند تانزديك شدن پادشاه نزد او دويم ان بود كه از ماكول چيزي بياورد كه پادشاه درمدت عمر خود نخورده باشد5 سيم دو مثقال زهر هلاهل به خورد او بدهد وان سم رابه قوت حال خود رفع كند اگر اين سه عقده را حل كند يقين كه درويش خواهد بود و از مردان خدا خواهد بود پس صاحبقران داخل اردبيل شده وخبر اوردند از براي سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0082png خواجه علي سياهپوش كه صاحبقران رسيد گفت امده باشد هرچند بزرگان اردبيل استغاثه نمودند كه پادشاه مغرور است اميرتيمور مبادا بدش ايد شما اگر تاكنار شهر استقبال او بكنيد سلطان خواجه علي فرمودند كه مرا با او رجوعي نيست اگر او را بادرويشان رجوعي هست خوش باشد بيايد والا مرا به او كاري نيست ديگر باره امدند اهالي و ارباب اردبيل كه رسيد سلطان خواجه علي همان حرف مي گفت تا ازبرابر پيدا شد صاحبقران پيش امده سلام كرد پيرجواب سلام گفته اشاره كرد كه خوش باشد بياءيد بنشينيد امير تيمور را در پهلوي خود نشانيده احوال سلامتي او را پرسيد چون يك ساعت گذشت فرمود تامريدان خوان1 اوردند و بشقاب درميان خوانيك قرص نان جو وشيربرنج درميان بشقاب گفت فقراست سلطان خواجه علي انچنان صبر كرد كه صاحبقران را چون چشم برجمال مبارك ان سرورافتاد ميخواست پروانهوار بر گرد سر ان نامدار بگردد اما صاحبقران در دل	21	-7974964111633820869	1525	3050.0	1226	1525	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms022	false	-2993909939437939654	0	301	0	1496	1496	301	خود اول تحسين او كرد كه تواضع او نكرده بود چون شيربرنج راديد دردل خود گذرانيد كه من شير برنج بسيارخوردهام في الحال به علم هدايت يافت گفت اي شهريار اين شيربرنج را بخوريد كه ديگر اين قسم شيربرنج نخوردهايد زيراكه شير اين از شير اهوست و برنج از برنج ملك مصر است كه در باغچه خانقاه كشتهام واين قرصنان ارزن است شما در مدت عمر خود تناول نكردهايد چون اين سخن از سلطان شنيد سر درپيش انداخت و اعتقاد اويكي صد شد چون دست از خوردن كشيد فرمود شربت كو بفرما شربتي كه از براي ما مهيا كردهايد شربترا فلان كس بيارد و درميان كاسه بلور است صاحبقران سرخم كرده رفت پاي ان شهريار را ببوسد سلطان خواجهعلي مزاحم شده نگذاشت و اورا دربر گرفت صاحب قران گفت حاشا كه اين قسم بيادبي كنم اوج كمال شما برمن ظاهر شد سلطان او را قسم داده اوردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0083png سلطان گوشه كاسه را گرفت و برلب نهاده سر كشيد اميرتيمور را اه از نهاد بر امد و دلگير گرديد اما ديد كه سلطان خواجهعلي برخاست و به ذكر مشغول شد به وجد در امده ان سم را ازجسد مطهر خود بهزور سيادت وهدايت ازعروق خود عرق كرده بيرون امد1 صاحبقران ديد كه هرقطره عرق كه از از ان سرور مي چكد برزمين گليم راباخشت خاكستر مي كند انگشت حيرت در دندان گزيده مات مانده بود و درسه ساعت نجومي ان دو مثقال زهر را كه اگر يك قطره2 او رابه درياي اعظم بريزند ماهيان از پوست درمي ايند ان سرور به قوت3 از خود دورگردانيد چون از ان وجد فارغ شد امده درجاي خود نشست اميرتيمور برخاست سر درقدم او نهاده گفت اي شهباز مراحلال كن كه اگرتو سرجريمه من نگذاري4 خداي عالم مرانخواهد بخشيد وديگراگرراضيشدي ميخواهم خدمتي بهاين مخلص بفرماءي تامن بدانم كه ازگناه من در گذشته و مرا	22	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms022	true	5658189184334790289	0	301	0	1496	1496	301	خود اول تحسين او كرد كه تواضع او نكرده بود چون شيربرنج راديد دردل خود گذرانيد كه من شير برنج بسيارخوردهام في الحال به علم هدايت يافت گفت اي شهريار اين شيربرنج را بخوريد كه ديگر اين قسم شيربرنج نخوردهايد زيراكه شير اين از شير اهوست و برنج از برنج ملك مصر است كه در باغچه خانقاه كشتهام واين قرصنان ارزن است شما در مدت عمر خود تناول نكردهايد چون اين سخن از سلطان شنيد سر درپيش انداخت و اعتقاد اويكي صد شد چون دست از خوردن كشيد فرمود شربت كو بفرما شربتي كه از براي ما مهيا كردهايد شربترا فلان كس بيارد و درميان كاسه بلور است صاحبقران سرخم كرده رفت پاي ان شهريار را ببوسد سلطان خواجهعلي مزاحم شده نگذاشت و اورا دربر گرفت صاحب قران گفت حاشا كه اين قسم بيادبي كنم اوج كمال شما برمن ظاهر شد سلطان او را قسم داده اوردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0083png سلطان گوشه كاسه را گرفت و برلب نهاده سر كشيد اميرتيمور را اه از نهاد بر امد و دلگير گرديد اما ديد كه سلطان خواجهعلي برخاست و به ذكر مشغول شد به وجد در امده ان سم را ازجسد مطهر خود بهزور سيادت وهدايت ازعروق خود عرق كرده بيرون امد1 صاحبقران ديد كه هرقطره عرق كه از از ان سرور مي چكد برزمين گليم راباخشت خاكستر مي كند انگشت حيرت در دندان گزيده مات مانده بود و درسه ساعت نجومي ان دو مثقال زهر را كه اگر يك قطره2 او رابه درياي اعظم بريزند ماهيان از پوست درمي ايند ان سرور به قوت3 از خود دورگردانيد چون از ان وجد فارغ شد امده درجاي خود نشست اميرتيمور برخاست سر درقدم او نهاده گفت اي شهباز مراحلال كن كه اگرتو سرجريمه من نگذاري4 خداي عالم مرانخواهد بخشيد وديگراگرراضيشدي ميخواهم خدمتي بهاين مخلص بفرماءي تامن بدانم كه ازگناه من در گذشته و مرا	22	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms023	false	-8988827010643465835	0	301	0	1491	1491	301	بخشيده اي سلطان خواجه علي گفت بخشيدم تو را وخداي عالم توفيق دهد ترا تا عالم را مسخر كني چون درعين گفتگو بود ان سرور را شناخت ديگرباره سر درقدمش نهاد و گفت اي شهريارشما بوديد كه تازيانها مرا از اب جيحون بيرون اوردي و بمن شفقت فرموديد گفت بلي من بودم ودر زيرپل دزفول سه سنگزديم صاحبقران چون شناخت درجه وعلوشان سلطان خواجهعلي را دست ارادت به ان سرور داده و يكي از صوفيان و حلقه به گوشان ان سرور گرديده فرمود در دفتر او ثبت كردند و گفت نامهاي نوشتند به اولاد خود كه اردبيل را دربست باحوالي وتوابع به حضرت شيخصفي و به استانه ان شهريار وقف نموده و بست كردن ان استانه را كه اگر شخصي هزار گناه كرده باشد از طرف مشرق ومغرب فرار نموده باشد پناه به ان استانه اورد در امان باشد تادر ان روضها مقدسه باشد مگر خود به اراده خود بيرون ايد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0084png و ديگر التماس بسيار نموده كه خدمتي سلطان به او بفرمايد سلطان خواجه علي فرمود كه ما را احتياج به خلق هرگز نبوده انچه ما رابايد ازخانق مهياست اما اين اسيران را ميبايد بخشيد صاحبقران گفت منت به جان دارم فرمود تمام بنديان را اوردند به خدمت سلطان خواجهعلي ان سرور بخشيد تمام را و ازاد گردانيد تمام مريدان اجاق شيخ صفي شدند پارهاي ماندند وتتمهرفتند به اوطان خود وصاحبقران بر گرديد رفت به ملك لرستان و ازاين جانب حقتعالي فرزند اعز ارجمندي به سلطان خواجه علي شفقت فرمود او را سلطان جنيد نام نهاده چون سلطان جنيد بيست ساله شد به جاي پدر در روي جانماز ارشاد نشسته و پدر بزرگوار او به جوارحق پيوست او را در روضه حضرت شيخ صفي دفن كردند زيرا كه سلطان خواجه علي در وقت بر گشتن از مكه معظمه رسيد به قرص خليل در انجا به رحمت ايزد پيوست	23	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms023	true	-288881074638582122	0	301	0	1491	1491	301	بخشيده اي سلطان خواجه علي گفت بخشيدم تو را وخداي عالم توفيق دهد ترا تا عالم را مسخر كني چون درعين گفتگو بود ان سرور را شناخت ديگرباره سر درقدمش نهاد و گفت اي شهريارشما بوديد كه تازيانها مرا از اب جيحون بيرون اوردي و بمن شفقت فرموديد گفت بلي من بودم ودر زيرپل دزفول سه سنگزديم صاحبقران چون شناخت درجه وعلوشان سلطان خواجهعلي را دست ارادت به ان سرور داده و يكي از صوفيان و حلقه به گوشان ان سرور گرديده فرمود در دفتر او ثبت كردند و گفت نامهاي نوشتند به اولاد خود كه اردبيل را دربست باحوالي وتوابع به حضرت شيخصفي و به استانه ان شهريار وقف نموده و بست كردن ان استانه را كه اگر شخصي هزار گناه كرده باشد از طرف مشرق ومغرب فرار نموده باشد پناه به ان استانه اورد در امان باشد تادر ان روضها مقدسه باشد مگر خود به اراده خود بيرون ايد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0084png و ديگر التماس بسيار نموده كه خدمتي سلطان به او بفرمايد سلطان خواجه علي فرمود كه ما را احتياج به خلق هرگز نبوده انچه ما رابايد ازخانق مهياست اما اين اسيران را ميبايد بخشيد صاحبقران گفت منت به جان دارم فرمود تمام بنديان را اوردند به خدمت سلطان خواجهعلي ان سرور بخشيد تمام را و ازاد گردانيد تمام مريدان اجاق شيخ صفي شدند پارهاي ماندند وتتمهرفتند به اوطان خود وصاحبقران بر گرديد رفت به ملك لرستان و ازاين جانب حقتعالي فرزند اعز ارجمندي به سلطان خواجه علي شفقت فرمود او را سلطان جنيد نام نهاده چون سلطان جنيد بيست ساله شد به جاي پدر در روي جانماز ارشاد نشسته و پدر بزرگوار او به جوارحق پيوست او را در روضه حضرت شيخ صفي دفن كردند زيرا كه سلطان خواجه علي در وقت بر گشتن از مكه معظمه رسيد به قرص خليل در انجا به رحمت ايزد پيوست	23	-7974964111633820869	1491	2982.0	1192	1491	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms024	false	-4439707030710067004	0	301	0	1508	1508	301	سلطان جنيد پدر را در قرص خليل دفن كرد خود ا مد به اردبيل چون مريدان دست ارادت به دامن سلطان جنيدزدند ومدت مديد وعهد بعيد سلطان جنيد صوفيان را ارشاد ميداد و در ان زمان پادشاه ايران ميرزا جهانشاه سلجوقي بود وملك تبريز را پاي تخت خود ساخته بود چون اوازه صوفيان شيخ صفي درملك اردبيل و اتشخانها شيخ و ان حق وحقوق به گوش ميرزا جهانشاه رسيد طلبيد مردم دانايان خود را و با منجمان مستخرجان صلاح ديد در بارهاولاد شيخ صفي و گفت ميشنوم كه مردم بسيار ترددمي كنند به در خانه سلطان جنيد وميترسم كه مبادا از اين دودمان يكي خروج كند و دولت ازسلسله ما منتقل شود بهدودمان حضرت شيخصفي ببينيد كه از اين سلسله به سلسله من نقصان خواهد رسيد تا در پي دفع اين جماعت در ايم منجمان بعضي كه مهارت تمام داشتند گفتند اي شهريار از انچه از سير اختر بهما ظاهر شده است عرض بكنيم يا انكه خوش امد بگوءيم گفت راست بگوءيد گفتند نزديك شده است كه به اندك روزگار تمام ولايت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0085png ايران و ديارملك روم ومملكت هندستان و ولايت تركستان را مسخر خواهند گردانيد وصاحب خروج خواهد شد ومذهب را تغيير خواهد داد و از ضرب كرده به تصرف خود بهدر ارند و ان مذهب1 رواج خواهند داد روزبه روز در ترقي خواهند بود وهر كدام درملك موروثي به تخت سلطنت تكيه خواهند كرد و حشمت وشكوه وخزينه و خرد زياده از ديگران باشند و دولت ايشان زوالي نيابد مگرهنگام خروج صاحبالامر كه در ركاب ان حضرت شمشير خواهند زد و پادشاهي را بهملازمان ان حضرت سپرده وخود حلقه بندگي ان سرور را در گوش خواهند كشيد چون ميرزاجهانشاد ازمنجمان اين سخن بشنيد كينه و عداوت اولاد شيخصفي در دلش سرايت كرده فرمود نامه نوشتند به سلطان جنيد كه زنهار چون نامه من به تو رسد مي	24	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms024	true	8961822967410382080	0	301	0	1508	1508	301	سلطان جنيد پدر را در قرص خليل دفن كرد خود ا مد به اردبيل چون مريدان دست ارادت به دامن سلطان جنيدزدند ومدت مديد وعهد بعيد سلطان جنيد صوفيان را ارشاد ميداد و در ان زمان پادشاه ايران ميرزا جهانشاه سلجوقي بود وملك تبريز را پاي تخت خود ساخته بود چون اوازه صوفيان شيخ صفي درملك اردبيل و اتشخانها شيخ و ان حق وحقوق به گوش ميرزا جهانشاه رسيد طلبيد مردم دانايان خود را و با منجمان مستخرجان صلاح ديد در بارهاولاد شيخ صفي و گفت ميشنوم كه مردم بسيار ترددمي كنند به در خانه سلطان جنيد وميترسم كه مبادا از اين دودمان يكي خروج كند و دولت ازسلسله ما منتقل شود بهدودمان حضرت شيخصفي ببينيد كه از اين سلسله به سلسله من نقصان خواهد رسيد تا در پي دفع اين جماعت در ايم منجمان بعضي كه مهارت تمام داشتند گفتند اي شهريار از انچه از سير اختر بهما ظاهر شده است عرض بكنيم يا انكه خوش امد بگوءيم گفت راست بگوءيد گفتند نزديك شده است كه به اندك روزگار تمام ولايت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0085png ايران و ديارملك روم ومملكت هندستان و ولايت تركستان را مسخر خواهند گردانيد وصاحب خروج خواهد شد ومذهب را تغيير خواهد داد و از ضرب كرده به تصرف خود بهدر ارند و ان مذهب1 رواج خواهند داد روزبه روز در ترقي خواهند بود وهر كدام درملك موروثي به تخت سلطنت تكيه خواهند كرد و حشمت وشكوه وخزينه و خرد زياده از ديگران باشند و دولت ايشان زوالي نيابد مگرهنگام خروج صاحبالامر كه در ركاب ان حضرت شمشير خواهند زد و پادشاهي را بهملازمان ان حضرت سپرده وخود حلقه بندگي ان سرور را در گوش خواهند كشيد چون ميرزاجهانشاد ازمنجمان اين سخن بشنيد كينه و عداوت اولاد شيخصفي در دلش سرايت كرده فرمود نامه نوشتند به سلطان جنيد كه زنهار چون نامه من به تو رسد مي	24	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms025	false	1360051140717544514	0	301	0	1510	1510	301	بايد كه خلق از صحبت خود دور نماءي و مريدان را كه اجماع كردهاند در خدمتتو پرا كنده سازي و در كنج عافيت به سلامت بهسربري كه مرا خاطر از صوفيان تو جمع نيست مبادا به اغواي جاهلان اشوب طلب دم از خروج زده هواي سلطنت در دلت جاي گيرد و كاري كه الحال به ايشان وحد توان علاج كردن2 انگاه به دور و دراز مي كشد و از طرفي چندين هزارخون ناحق ريختهشود زنهار كه اين نصيحت مرا به سمع رضا بشنو ومريدان بلاد خود را ازخدمت خود دورگردان و اگر سخن مرا بشنوي درنزد ما درجها اعتبار تو به مرتبها ارفع خواهد بودن والا ترك اين فضولات نكني يقين كه دفع تو ومريدان توبر ما فرض خواهد شد والسلام نامه ميرزا جها نشاه به سلطان جنيد3 چون نامها ميرزا جهانشاه به حضرت سلطان جنيد رسيد طلبيدمريدان خود را وگفت درجواب اين مرد چه نويسم مريدان گفتند انچه بهخاطر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0086png شريف ميرسد جواب بنويسيد درجواب نوشت كه معلوم پادشاهايران بوده باشد كه اگر خاطر تو از طرف اولاد شيخ صفي دغدغه دارد زنهار كه ان وسوسها شيطان رجيم است ميخواهد ترا اغواكند ومن گوشها خلوت گرفتهام و در استانها جدم به عبادت حضرت باري تعالي مشغول شدهام وصوفيان خود رابه عبادت ملك ياسعادت واداشتهام1 وهر گز مرا داعيها خروج و كشور گيري نيست و اگر ترا منجمان خوش امدگو ترسانيدهاند كه از اولاد شيخ صفي صاحب خروجي پيداخواهد شد ان من نيستم نشايد كه از فرزندان وفرزند زادههاي ما باشد چه افتاده مرا باتو يا ترا باما خصومت كردن واگر درقضاي حضرتالله تعالي گذشته است كه صاحب خروج بههم رسد تمام عالم اگر خواهند كه اين قضاي اسماني را بر گردانند ميسر نخواهد بود پس اسوده باش وما را به حال خود بگذار كه مرا باتو هيچ دشمني نيست وخاطر از من جمعدار و از غضب حضرت خداي	25	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms025	true	-1141907399066260753	0	301	0	1510	1510	301	بايد كه خلق از صحبت خود دور نماءي و مريدان را كه اجماع كردهاند در خدمتتو پرا كنده سازي و در كنج عافيت به سلامت بهسربري كه مرا خاطر از صوفيان تو جمع نيست مبادا به اغواي جاهلان اشوب طلب دم از خروج زده هواي سلطنت در دلت جاي گيرد و كاري كه الحال به ايشان وحد توان علاج كردن2 انگاه به دور و دراز مي كشد و از طرفي چندين هزارخون ناحق ريختهشود زنهار كه اين نصيحت مرا به سمع رضا بشنو ومريدان بلاد خود را ازخدمت خود دورگردان و اگر سخن مرا بشنوي درنزد ما درجها اعتبار تو به مرتبها ارفع خواهد بودن والا ترك اين فضولات نكني يقين كه دفع تو ومريدان توبر ما فرض خواهد شد والسلام نامه ميرزا جها نشاه به سلطان جنيد3 چون نامها ميرزا جهانشاه به حضرت سلطان جنيد رسيد طلبيدمريدان خود را وگفت درجواب اين مرد چه نويسم مريدان گفتند انچه بهخاطر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0086png شريف ميرسد جواب بنويسيد درجواب نوشت كه معلوم پادشاهايران بوده باشد كه اگر خاطر تو از طرف اولاد شيخ صفي دغدغه دارد زنهار كه ان وسوسها شيطان رجيم است ميخواهد ترا اغواكند ومن گوشها خلوت گرفتهام و در استانها جدم به عبادت حضرت باري تعالي مشغول شدهام وصوفيان خود رابه عبادت ملك ياسعادت واداشتهام1 وهر گز مرا داعيها خروج و كشور گيري نيست و اگر ترا منجمان خوش امدگو ترسانيدهاند كه از اولاد شيخ صفي صاحب خروجي پيداخواهد شد ان من نيستم نشايد كه از فرزندان وفرزند زادههاي ما باشد چه افتاده مرا باتو يا ترا باما خصومت كردن واگر درقضاي حضرتالله تعالي گذشته است كه صاحب خروج بههم رسد تمام عالم اگر خواهند كه اين قضاي اسماني را بر گردانند ميسر نخواهد بود پس اسوده باش وما را به حال خود بگذار كه مرا باتو هيچ دشمني نيست وخاطر از من جمعدار و از غضب حضرت خداي	25	-7974964111633820869	1510	3020.0	1211	1510	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms026	false	8850458818830703570	0	301	0	1496	1496	301	عالم انديشه كن و ديگر تو ميداني چون جواب نامه به ميرزا جهانشاه رسيد ديگر باره با بزرگان خود مشورت كرد گفتند كه سلطان جنيد راست مي گويد اورا سرجهانداري نيست شايد در زمان ديگري ان قوت به فعل ايد2 مدت دوسال ديگر صبر كرد ديگر باره دشمنان ياد اوردند كه روز به روز صوفيان3 زياده ميشوند و اگر خواهد خروج كند بيست هزار سوار امروز در اردبيل بههم ميرسد كه باخانه كوچ خود امدهاند و از مغرب تا به حد بلخ و بخارا مريدان وصوفيان شيخ صفي ميباشد ميرزا جهانشاه واهمه ناك شده ديگرباره نامه نوشت كه هرچند ترا منع كرديم ممنوع نشدي گويا لذت بزرگي در كام و دلت جاي گرفته است به همه حال برخيز از قلمرومن بيرون رو والا امده اردبيل را خراب كرده بلكه قتل عام خواهم كرد چون سلطان جنيد اين نامه را مطالعه نمود باسر كرده صوفيان گفت كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0087png مرا اشاره شد از جانب حضرت شيخ صفي كه گفت برخيز اي فرزند بروبه جانب ديار ديگر سفر كن كه اگر نروي اين پادشاه به خرابي اردبيل بيايد مزا ميبايد سفر اختيار كردن اگر بامن همراهي مي كنيد خوش باشد وهر كس اراده امدن ندارد زوري ندارم ايشان گفتند سرماست وقدم توهر كجا ميروي اي سرور و ان جماعت كار سازي كردند و برداشتند كوچ خود رابه جانب ديار بكر1 راهي شدند و درملك ديار بكر حسن بك اق قويونلو حاكم بود برجماعت تر كمان و او نيز يكي از مريدان سلطان خواجهعلي بود شنيد كه فرزند ان سرور از واهمها ميرزا جهانشاه جلاي وطن كرده به نزد او امده فرمود ريش سفيدان ايل سوار شده دوسه منزل استقبال نمودند و خود نيز يك منزل سوارگرديد باخويشان واستقبال نمود چون سلطان جنيد را ديد بيادهشد ومرشد خود را دريافته او را بامريدان مدت سه سال مهمانداري خوبي كرده و خواهر خود را	26	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms026	true	-1272909217427225494	0	301	0	1496	1496	301	عالم انديشه كن و ديگر تو ميداني چون جواب نامه به ميرزا جهانشاه رسيد ديگر باره با بزرگان خود مشورت كرد گفتند كه سلطان جنيد راست مي گويد اورا سرجهانداري نيست شايد در زمان ديگري ان قوت به فعل ايد2 مدت دوسال ديگر صبر كرد ديگر باره دشمنان ياد اوردند كه روز به روز صوفيان3 زياده ميشوند و اگر خواهد خروج كند بيست هزار سوار امروز در اردبيل بههم ميرسد كه باخانه كوچ خود امدهاند و از مغرب تا به حد بلخ و بخارا مريدان وصوفيان شيخ صفي ميباشد ميرزا جهانشاه واهمه ناك شده ديگرباره نامه نوشت كه هرچند ترا منع كرديم ممنوع نشدي گويا لذت بزرگي در كام و دلت جاي گرفته است به همه حال برخيز از قلمرومن بيرون رو والا امده اردبيل را خراب كرده بلكه قتل عام خواهم كرد چون سلطان جنيد اين نامه را مطالعه نمود باسر كرده صوفيان گفت كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0087png مرا اشاره شد از جانب حضرت شيخ صفي كه گفت برخيز اي فرزند بروبه جانب ديار ديگر سفر كن كه اگر نروي اين پادشاه به خرابي اردبيل بيايد مزا ميبايد سفر اختيار كردن اگر بامن همراهي مي كنيد خوش باشد وهر كس اراده امدن ندارد زوري ندارم ايشان گفتند سرماست وقدم توهر كجا ميروي اي سرور و ان جماعت كار سازي كردند و برداشتند كوچ خود رابه جانب ديار بكر1 راهي شدند و درملك ديار بكر حسن بك اق قويونلو حاكم بود برجماعت تر كمان و او نيز يكي از مريدان سلطان خواجهعلي بود شنيد كه فرزند ان سرور از واهمها ميرزا جهانشاه جلاي وطن كرده به نزد او امده فرمود ريش سفيدان ايل سوار شده دوسه منزل استقبال نمودند و خود نيز يك منزل سوارگرديد باخويشان واستقبال نمود چون سلطان جنيد را ديد بيادهشد ومرشد خود را دريافته او را بامريدان مدت سه سال مهمانداري خوبي كرده و خواهر خود را	26	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms027	false	1172489743967666606	0	301	0	1571	1571	301	بهاو عقد بسته داد و بعد از مدت سه سال بامريدان برخاسته به جانب اردبيل راهي شده ديگر باره خبر اوردند از براي ميرزا جها نشاه كه سلطان جنيدرفته به جانب ديار بكراو خواهرحسن بك اق قويونلوي تر كمان را خواسته حال به خويشي اوزورش زياده گرديده ميرزاجهانشاه فرمود سپاه جمع شوند كه برود باسلطان جنيد جنگ كند پس ان خبر رسيد به ان سرور بيست هزارصوفي ازمريدان برداشته به جانب تسخير الكاي شيروان روان گرديد و گفتميرويم بانصراني جنگ كنيم از اردبيل بيرون امد متوجه قراباغ گرديد خبردار شدن خليل2 پبادشاه شيروان از سلطان جنيد اما ان خبررسيد به خليل پادشاهشيروانكه نسل به انوشيروانميرسانيد كشنته شدن كه سلطان جنيدمي ايد كه شيروانرا بگيرد بهانها الكاي چر كس چون ان خبر رسيد به خليل سلطان فرمود كه سپاه شيروان مكمل شدند و كس فرستادپيش ابوالمعصوم خان پادشاه طبرستان را خبردار گردانيد و او نيز پنجهزار كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0088png فرستاد و سي هزار كس جمع شدند و در كنار رود كرد1 سرراه گرفتند به سلطان جنيد پس جنگ مغلو به شده ان سرور را شهيد كردند و صوفيان نعش او را برداشته به جانب اردبيل امدند وفرزند او سلطان حيدر رابه جاي پدر بزرگوار نشاندند وچون خبر كشته شدن سلطان جنيد به حسن بك اق قويونلو رسيد به خونخواهي سلطان جنيد برداشت سپاه تر كمان را واز ديار بكر2 متوجه تبريز شده بابيست هزار تركمان به خونخواهي روان شدند و گرفت ميرزا جهانشاه را وبه قتل اورد وخود در دار السلطنه تبريز به حكومت و پادشاهي برتخت سلطنت ايران قرار گرفت و سلطان حيدر را عزت بسيار كرده اردبيل را ديگرباره بخشيد و درتربيت3 ان سرور كوشيده ودختر خود علم شاه بيگم4 را به سلطان حيدر داده داماد خود گردانيد و سلطان حيدر مريدان خود را ضبط مينمود تا انكه شبي درخواب از برابر او نورپاك شهريار عالم و وصي رسول	27	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms027	true	-7755726103898792154	0	301	0	1571	1571	301	بهاو عقد بسته داد و بعد از مدت سه سال بامريدان برخاسته به جانب اردبيل راهي شده ديگر باره خبر اوردند از براي ميرزا جها نشاه كه سلطان جنيدرفته به جانب ديار بكراو خواهرحسن بك اق قويونلوي تر كمان را خواسته حال به خويشي اوزورش زياده گرديده ميرزاجهانشاه فرمود سپاه جمع شوند كه برود باسلطان جنيد جنگ كند پس ان خبر رسيد به ان سرور بيست هزارصوفي ازمريدان برداشته به جانب تسخير الكاي شيروان روان گرديد و گفتميرويم بانصراني جنگ كنيم از اردبيل بيرون امد متوجه قراباغ گرديد خبردار شدن خليل2 پبادشاه شيروان از سلطان جنيد اما ان خبررسيد به خليل پادشاهشيروانكه نسل به انوشيروانميرسانيد كشنته شدن كه سلطان جنيدمي ايد كه شيروانرا بگيرد بهانها الكاي چر كس چون ان خبر رسيد به خليل سلطان فرمود كه سپاه شيروان مكمل شدند و كس فرستادپيش ابوالمعصوم خان پادشاه طبرستان را خبردار گردانيد و او نيز پنجهزار كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0088png فرستاد و سي هزار كس جمع شدند و در كنار رود كرد1 سرراه گرفتند به سلطان جنيد پس جنگ مغلو به شده ان سرور را شهيد كردند و صوفيان نعش او را برداشته به جانب اردبيل امدند وفرزند او سلطان حيدر رابه جاي پدر بزرگوار نشاندند وچون خبر كشته شدن سلطان جنيد به حسن بك اق قويونلو رسيد به خونخواهي سلطان جنيد برداشت سپاه تر كمان را واز ديار بكر2 متوجه تبريز شده بابيست هزار تركمان به خونخواهي روان شدند و گرفت ميرزا جهانشاه را وبه قتل اورد وخود در دار السلطنه تبريز به حكومت و پادشاهي برتخت سلطنت ايران قرار گرفت و سلطان حيدر را عزت بسيار كرده اردبيل را ديگرباره بخشيد و درتربيت3 ان سرور كوشيده ودختر خود علم شاه بيگم4 را به سلطان حيدر داده داماد خود گردانيد و سلطان حيدر مريدان خود را ضبط مينمود تا انكه شبي درخواب از برابر او نورپاك شهريار عالم و وصي رسول	27	-7974964111633820869	1571	3142.0	1272	1571	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms028	false	5996196086195780931	0	301	0	1428	1428	301	وابن عم سيد ابرار حيدر كرار نمودار گرديد و ان حضرت فرمود كه اي فرزند وقت ان شد كه از صلب تو فرزند ما خروج كند و كاف كفررا از روي عالم براندازد اما ميبايد ازبراي صوفيان ومريدان خود تاجيسازي از سقرلاط سرخ و ان حضرت مقراض5 در دستداشت وبريد تاجرا ودوازده ترك قرار داده چون بيدار گرديد ان روش را در خاطر داشت بريد تاجي و مقرر كرد كه هر كدام از صوفيان يك تاج ساخته برسر بگذارند و تاج حيدري نام نهادند و مريدان چون همه تاج برسر نهادند به عرف تركي قزلباش از ان گفته شد و ان خبر رسيد به حسن پادشاه او كس فرستاد به خدمت سلطان حيدر گفت اي فرزند ان تاجي كه ساختهاي بفرست تا ببينم كه به چه قسم ساختهاي او فرستاد به خدمت حسن پادشاه چون چشم پادشاه به ان تاج افتاد خوش امد او را برداشت بوسيد و برسر نهاد و به اولاد خود گفت تابرسر بگذارند يعقوب شاه بيسيرت برسر نگذاشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0089png وهر چند پدرش گفت اوقبولنكرد و كمر عداوت سلطان حيدر را درميان بست در ان ولا حسن پادشاه فوت شد و يعقوب شاه به جاي پدر پادشاه ايران شد و منع كرد مردم را و گفت واي برجان ان كسي كه ديگر تاج سلطان حيدري برسرنهد و بااولاد شيخ صفي دشمن شد ازجهت حسد ورشك فرمود كه ديگر تاج مريدان شيخصفي برسرنگذارند ان خبر به سلطانحيدر رسيد دانست كه سلطان يعقوب با او بد است مريدان خود را برداشت به خونخواهي پدر بهجانب شيروان روان شد ان خبر به او رسيد كس فرستاد به نزد سلطان خليل پادشاه شيروان وگفت زنهار كه علاج سلطان حيدر را بكن وچون به جنگ تو مي ايد او را بكش ومريدانش را تمام قتل عام كن كه من تلافي اين معني باتو خواهم كرد وباتو قرابت و خويشي مي كنم	28	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms028	true	-5899491870432174029	0	301	0	1428	1428	301	وابن عم سيد ابرار حيدر كرار نمودار گرديد و ان حضرت فرمود كه اي فرزند وقت ان شد كه از صلب تو فرزند ما خروج كند و كاف كفررا از روي عالم براندازد اما ميبايد ازبراي صوفيان ومريدان خود تاجيسازي از سقرلاط سرخ و ان حضرت مقراض5 در دستداشت وبريد تاجرا ودوازده ترك قرار داده چون بيدار گرديد ان روش را در خاطر داشت بريد تاجي و مقرر كرد كه هر كدام از صوفيان يك تاج ساخته برسر بگذارند و تاج حيدري نام نهادند و مريدان چون همه تاج برسر نهادند به عرف تركي قزلباش از ان گفته شد و ان خبر رسيد به حسن پادشاه او كس فرستاد به خدمت سلطان حيدر گفت اي فرزند ان تاجي كه ساختهاي بفرست تا ببينم كه به چه قسم ساختهاي او فرستاد به خدمت حسن پادشاه چون چشم پادشاه به ان تاج افتاد خوش امد او را برداشت بوسيد و برسر نهاد و به اولاد خود گفت تابرسر بگذارند يعقوب شاه بيسيرت برسر نگذاشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0089png وهر چند پدرش گفت اوقبولنكرد و كمر عداوت سلطان حيدر را درميان بست در ان ولا حسن پادشاه فوت شد و يعقوب شاه به جاي پدر پادشاه ايران شد و منع كرد مردم را و گفت واي برجان ان كسي كه ديگر تاج سلطان حيدري برسرنهد و بااولاد شيخ صفي دشمن شد ازجهت حسد ورشك فرمود كه ديگر تاج مريدان شيخصفي برسرنگذارند ان خبر به سلطانحيدر رسيد دانست كه سلطان يعقوب با او بد است مريدان خود را برداشت به خونخواهي پدر بهجانب شيروان روان شد ان خبر به او رسيد كس فرستاد به نزد سلطان خليل پادشاه شيروان وگفت زنهار كه علاج سلطان حيدر را بكن وچون به جنگ تو مي ايد او را بكش ومريدانش را تمام قتل عام كن كه من تلافي اين معني باتو خواهم كرد وباتو قرابت و خويشي مي كنم	28	-7974964111633820869	1428	2856.0	1129	1428	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms029	false	1007335804960922990	0	301	0	1449	1449	301	و دختر تو را قبول كردم چون ان خبر به سلطانخليل رسيد درجواب نوشت كه اگر راست مي گوءي و فردا خون سلطان حيدر را از من طلب نمي كني تو خود نيز لشكر بفرست سلطان يعقوب شاه سليمان سلطان و بيژن سلطان اوغلي1 تركمان را با ده هزار كس ازعقب فرستاد و خود ازپي جنگ كردن سلطان حيدر با سلطان خليل وكشته شدن سلطان حيدر وچون خبر به سلطان حيدر امد در كنار اب كر فرود امد از ان جانب سلطان خليل باپسرخود گفت كه نامهاي ديگر بفرست پيش ابو المعصوم خان پادشاده طبرستان كه خود رابرسان روز ديگر اونيز با پنجهزار كس امد و ازجانب تبريز گردشد سليمان سلطان وبيژن سلطان اوغلي تر كمان به لنكان رسيدند با ده هزاركس ان چهل هزار كس از جاي در امدند چون چشم سلطان حيدر به سياه تركمان افتاد گفت از اين گرد اندوهي در دل من افتاده گويا امروزمي بايد كشته شوم در اين جنگ پس صوفيان ازجاي در امدند سلطان حيدر درقلب جاي گرفت و دست راست را به قرابيري اينانلو2 داد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0090png دست چپ را به حسين بيك شاملو سپرده و سلطان خليل پادشاه خود در قلب جاي گرفت و ابوالمعصوم خان در دست راست صف كشيد و فرخ يسار پسرش در دست چپ وسليمان سلطان و بيژن اوغلي را چرخچي كرد بعد از صفوف سپاه سليمان سلطان به ميدان امده مرد طلبيد سلطان حيدر نيزه را در ربود متوجه ميدان سليمان سلطان شده اورا انداخت ازپشت مركب و بر گرديد ومتوجه جاي خويش گرديد مريدان گفتند اي شهريار سبب نكشتن اين نامرد ازچه بود گفت قتل من دردست اوست واو نمي بايست در دست من كشته شود سليمان سلطان برخاست از روي خاك خجل وشرمندها تر كمانان شده تر كمانان گفتند سلطان حيدر رحم به تو كرد اگر ميخواست تو را به قتل مي اورد	29	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms029	true	-8536967025715018779	0	301	0	1449	1449	301	و دختر تو را قبول كردم چون ان خبر به سلطانخليل رسيد درجواب نوشت كه اگر راست مي گوءي و فردا خون سلطان حيدر را از من طلب نمي كني تو خود نيز لشكر بفرست سلطان يعقوب شاه سليمان سلطان و بيژن سلطان اوغلي1 تركمان را با ده هزار كس ازعقب فرستاد و خود ازپي جنگ كردن سلطان حيدر با سلطان خليل وكشته شدن سلطان حيدر وچون خبر به سلطان حيدر امد در كنار اب كر فرود امد از ان جانب سلطان خليل باپسرخود گفت كه نامهاي ديگر بفرست پيش ابو المعصوم خان پادشاده طبرستان كه خود رابرسان روز ديگر اونيز با پنجهزار كس امد و ازجانب تبريز گردشد سليمان سلطان وبيژن سلطان اوغلي تر كمان به لنكان رسيدند با ده هزاركس ان چهل هزار كس از جاي در امدند چون چشم سلطان حيدر به سياه تركمان افتاد گفت از اين گرد اندوهي در دل من افتاده گويا امروزمي بايد كشته شوم در اين جنگ پس صوفيان ازجاي در امدند سلطان حيدر درقلب جاي گرفت و دست راست را به قرابيري اينانلو2 داد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0090png دست چپ را به حسين بيك شاملو سپرده و سلطان خليل پادشاه خود در قلب جاي گرفت و ابوالمعصوم خان در دست راست صف كشيد و فرخ يسار پسرش در دست چپ وسليمان سلطان و بيژن اوغلي را چرخچي كرد بعد از صفوف سپاه سليمان سلطان به ميدان امده مرد طلبيد سلطان حيدر نيزه را در ربود متوجه ميدان سليمان سلطان شده اورا انداخت ازپشت مركب و بر گرديد ومتوجه جاي خويش گرديد مريدان گفتند اي شهريار سبب نكشتن اين نامرد ازچه بود گفت قتل من دردست اوست واو نمي بايست در دست من كشته شود سليمان سلطان برخاست از روي خاك خجل وشرمندها تر كمانان شده تر كمانان گفتند سلطان حيدر رحم به تو كرد اگر ميخواست تو را به قتل مي اورد	29	-7974964111633820869	1449	2898.0	1150	1449	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms030	false	-1587672840067262119	0	301	0	1489	1489	301	ان نامرد شرم نكرده ان هفت هزار كس را برداشته از عقب سپاه سلطان حيدر و زد وخود را به سپاه صوفيان و ابوالمعصوم خان نيز ازيك طرف زد خود را پس ان دو درياي لشكر بر يكديگر ريختند وجنگ مغلو به شد پس سپاه تمام به ميدان رفتند وپاي علم خالي مانده بود كه ان دو لشكر خونخوار روي به ان نامدار كردند و ان سرور درميان ان روباه طبعان افتاد وقريب به صد كس را از دست خود به جهنم رسانيده كه از عقب سرش سليمان سلطان بيژن اوغلي1 نيزهاي غافل بر پهلوي مبار كش زد وجماعت طبرسران درميان گرفتند ان سرور را واز مركب انداختند چون خبر به ميدان جنگ رسيد صوفيان ريختند برسر نعش ان سرور و سيصد چهارصد نفركشته شدند تانعش مطهر او را از ميدان بيرون اوردند و راه اردبيل در پيش گرفته راهي شدند چون سلطان حيدر به جنگ مي امد فرزند بزرگ خود سلطان علي ميرزا فرزند ارجمندگفته او را نايب و قايممقام خود ساخته وچون خبر فوت پدر به ان شهريار رسيد تعزيت پدر گرفته بعد از ان صوفيان به خدمت بازداشته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0091png پس مردم روي به ان سرور اوردند رفتن رستم بادشاه به جنگ بايسنقر اوردهاند كه چون ان خبر به يعقوب شاه رسيد خوشحال شده اما روزگار او را امان نداده فوت گرديد به جاي او سلطان بايسنقر1 پادشاه شد وتر كمان سر درخط وفرمان او نهادند چون مدت دوسال پادشاهي كرد ايبه سلطان كه سپه سالار او بود از اطوار او رنجيده رفت به جانب قلعه قهقهه2 وسلطان رستم3 را ازبند نجات داده و او را پادشاه كردستان گردانيد و او پسرزاده حسن پادشاه تر كمان بود بايسنقر پادشاه چون خبردارشد لشكر برداشت وبه جنگ رستم پادشاه رفت چون ايبه سلطان بااو بد بود كاري نساخت وشكست خورده راه شيروان درپيش گرفته فرار نمود ايبهسلطان رستم پادشاه	30	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms030	true	-7980455953849100355	0	301	0	1489	1489	301	ان نامرد شرم نكرده ان هفت هزار كس را برداشته از عقب سپاه سلطان حيدر و زد وخود را به سپاه صوفيان و ابوالمعصوم خان نيز ازيك طرف زد خود را پس ان دو درياي لشكر بر يكديگر ريختند وجنگ مغلو به شد پس سپاه تمام به ميدان رفتند وپاي علم خالي مانده بود كه ان دو لشكر خونخوار روي به ان نامدار كردند و ان سرور درميان ان روباه طبعان افتاد وقريب به صد كس را از دست خود به جهنم رسانيده كه از عقب سرش سليمان سلطان بيژن اوغلي1 نيزهاي غافل بر پهلوي مبار كش زد وجماعت طبرسران درميان گرفتند ان سرور را واز مركب انداختند چون خبر به ميدان جنگ رسيد صوفيان ريختند برسر نعش ان سرور و سيصد چهارصد نفركشته شدند تانعش مطهر او را از ميدان بيرون اوردند و راه اردبيل در پيش گرفته راهي شدند چون سلطان حيدر به جنگ مي امد فرزند بزرگ خود سلطان علي ميرزا فرزند ارجمندگفته او را نايب و قايممقام خود ساخته وچون خبر فوت پدر به ان شهريار رسيد تعزيت پدر گرفته بعد از ان صوفيان به خدمت بازداشته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0091png پس مردم روي به ان سرور اوردند رفتن رستم بادشاه به جنگ بايسنقر اوردهاند كه چون ان خبر به يعقوب شاه رسيد خوشحال شده اما روزگار او را امان نداده فوت گرديد به جاي او سلطان بايسنقر1 پادشاه شد وتر كمان سر درخط وفرمان او نهادند چون مدت دوسال پادشاهي كرد ايبه سلطان كه سپه سالار او بود از اطوار او رنجيده رفت به جانب قلعه قهقهه2 وسلطان رستم3 را ازبند نجات داده و او را پادشاه كردستان گردانيد و او پسرزاده حسن پادشاه تر كمان بود بايسنقر پادشاه چون خبردارشد لشكر برداشت وبه جنگ رستم پادشاه رفت چون ايبه سلطان بااو بد بود كاري نساخت وشكست خورده راه شيروان درپيش گرفته فرار نمود ايبهسلطان رستم پادشاه	30	-7974964111633820869	1489	2978.0	1190	1489	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms031	false	-7122381663072438703	0	301	0	1569	1569	301	را اورده درتبريز به پادشاهي نشانيد چون رستم پادشاه يك سال حكومت كرد به فكر اولاد سلطان حيدر افتاد فرمود علم4 شاه بيگم را بافرزندان كه سلطان علي ميرزا5 ابراهيم ميرزا و اسمعيل ميرزا بودند با مادر فرستاد به جانب قلعه كلات6 در بند كشيدند و مدت هفت سال ايشان را دربند كشيده بود از ان جانب بايسنقر پادشاه كه دخترزاده سلطان خليل پادشاه شيروان بود سپاه شيروان را برداشته بهعزم جنگ رستم پادشاه رفت چون ان خبر رسيد به رستم پادشاه باتر كمانان صلاح ديد كه مارا چه بايد كردن تر كمانان گفتند اگر خواهي كه دفع بايسنقر پادشاه كني ميبايد فرستاد ازجانب قلعه كلات6 و اولاد سلطان حيدر را از بند نجات دادن وعزت كردن سلطانعلي ميرزا جوان بيست ساله و شجاع است وقريب به سيهزار صوفي دارد وخود نيز بيست هزار كس بده بفرست به جنگ بايسنقر پادشاه تا او را ازپيش بردارد چون خاطر ازجانب مدعي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0092png جمع كردهاي بعد از ان علاج سلطانعلي ميرزا اسان است رستم پادشاه قبول نمود كس فرستاد و اولاد سلطان حيدر را ازبند ازاد كرده اوردند به جانب تبريز و با عزت بسيار او را در بر گرفته گفت اي جانمن گذشته انچه باتو كردم انشاءالله ميخواهم درتلافي بكوشم وتو مرا فرزندي بعداز من پادشاهي ايران به تو تعلق دارد وفرمود سراپاي خلعت اوردند ازتاج وجقه و كمر شمشير مرصع و كمر خنجر مرصع بااسب تازي نژاد مع زينزر وگفت ترا سلطان عليي پادشاه خطاب1 دادم ديگر ميرزا نگويند چون خلعت رستم پادشاه پوشيد ان خبر رسيد به اطراف عالم و صوفيان شيخ صفي از اطراف عالم خبردار گرديدند و سرقدم ساخته به خدمت ان سرور امدند درمدتشش ماه يازدههزارصوفي بر سرش جمعشدند ورستم پادشاه ايبه سلطان را مقرر فرمود كه بيست هزار كس برداشته در خدمت سلطانعلي پادشاه برود به جنگ شيروانشاه و بايسنقر پادشاه تر كمان وفرزند	31	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms031	true	9186169784168502068	0	301	0	1569	1569	301	را اورده درتبريز به پادشاهي نشانيد چون رستم پادشاه يك سال حكومت كرد به فكر اولاد سلطان حيدر افتاد فرمود علم4 شاه بيگم را بافرزندان كه سلطان علي ميرزا5 ابراهيم ميرزا و اسمعيل ميرزا بودند با مادر فرستاد به جانب قلعه كلات6 در بند كشيدند و مدت هفت سال ايشان را دربند كشيده بود از ان جانب بايسنقر پادشاه كه دخترزاده سلطان خليل پادشاه شيروان بود سپاه شيروان را برداشته بهعزم جنگ رستم پادشاه رفت چون ان خبر رسيد به رستم پادشاه باتر كمانان صلاح ديد كه مارا چه بايد كردن تر كمانان گفتند اگر خواهي كه دفع بايسنقر پادشاه كني ميبايد فرستاد ازجانب قلعه كلات6 و اولاد سلطان حيدر را از بند نجات دادن وعزت كردن سلطانعلي ميرزا جوان بيست ساله و شجاع است وقريب به سيهزار صوفي دارد وخود نيز بيست هزار كس بده بفرست به جنگ بايسنقر پادشاه تا او را ازپيش بردارد چون خاطر ازجانب مدعي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0092png جمع كردهاي بعد از ان علاج سلطانعلي ميرزا اسان است رستم پادشاه قبول نمود كس فرستاد و اولاد سلطان حيدر را ازبند ازاد كرده اوردند به جانب تبريز و با عزت بسيار او را در بر گرفته گفت اي جانمن گذشته انچه باتو كردم انشاءالله ميخواهم درتلافي بكوشم وتو مرا فرزندي بعداز من پادشاهي ايران به تو تعلق دارد وفرمود سراپاي خلعت اوردند ازتاج وجقه و كمر شمشير مرصع و كمر خنجر مرصع بااسب تازي نژاد مع زينزر وگفت ترا سلطان عليي پادشاه خطاب1 دادم ديگر ميرزا نگويند چون خلعت رستم پادشاه پوشيد ان خبر رسيد به اطراف عالم و صوفيان شيخ صفي از اطراف عالم خبردار گرديدند و سرقدم ساخته به خدمت ان سرور امدند درمدتشش ماه يازدههزارصوفي بر سرش جمعشدند ورستم پادشاه ايبه سلطان را مقرر فرمود كه بيست هزار كس برداشته در خدمت سلطانعلي پادشاه برود به جنگ شيروانشاه و بايسنقر پادشاه تر كمان وفرزند	31	-7974964111633820869	1569	3138.0	1270	1569	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms032	false	5531843990945608455	0	301	0	1480	1480	301	زادها حسن پادشاه و رستم پادشاه دو منزل به مشايعت شاهزاده امدند واو را دربرگرفته روانه نمود پس شاهزاده امد به ملك اردبيل وصوفيان خود را ديد و زيادي را رخصت داده گذاشته خود باسي هزار كس به جنگشيروان شاه روانشد و ان خبررسيد به سلطان خليل پادشاهشيروان كه سلطانعلي يادشاه مي ايد باسي هزار صوفيان بايسنقر پادشاه خود سي هزار كس جمع نموده سپاه را برداشت از اب كرگذشته امد درحوالي قراباغ سرراه گرفت چون به يك منزل بههم رسيدند از دو جانب چرخچي قرار دادند و روز ديگر به هم رسيدند چون صفوف قتال و جدال اراسته شد از اين جانب سلطانعلي پادشاه خود درقلب لشكر جاي گرفته و دست راست را به حسين بيگ لله خود داده و دست چپ را به دده بيگ طالش و ايبه سلطان چرخچي بود از ان جانب سلطان فرخ يسار فرزند شيروان شاه در قلب جاي گرفته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0093png در دست راست بايسنقر پادشاه قرار گرفت و دست چپ را به كياسلمي1 سپه سالار شيروان داده و از دوطرف چون صفها بسته شد ايبه سلطان باپنجهزار كس چرخچي شده پسركيا سلمي كيا ملك چرخچي شده او نيز باپنجهزار كس بهميدان امد وزد خودرابه ايبه سلطان و جنگ بالاگرفت زدندبر يكديگر و كس بسياري از طرفين كشته در معر كه كارزار افتاد پس كياملك خودتيغ خون چكان در دست به هر كس كه ميزد كارش را ميساخت ايبه سلطان ديد كه كياملك سپه سالارزاده شيروان داد مردي ومردانگي ميدهد خود بهميدان رفته شكافت معر كه را و خود را رسانيد به كياملك و او را از پاي در اورد وچرخچي شكست خورده خبر رسيد به كيا سلمي كه فرزندت در دست ايبه سلطان كشته شد كيا سلمي خود را رسانيد به جنگ گاه ديد كه بريكديگر ريختهاند زد خود را وچرخچي را به عقب نشانده سلطانعلي پادشاه دده بيگ طالش را به	32	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms032	true	-1988256394593750931	0	301	0	1480	1480	301	زادها حسن پادشاه و رستم پادشاه دو منزل به مشايعت شاهزاده امدند واو را دربرگرفته روانه نمود پس شاهزاده امد به ملك اردبيل وصوفيان خود را ديد و زيادي را رخصت داده گذاشته خود باسي هزار كس به جنگشيروان شاه روانشد و ان خبررسيد به سلطان خليل پادشاهشيروان كه سلطانعلي يادشاه مي ايد باسي هزار صوفيان بايسنقر پادشاه خود سي هزار كس جمع نموده سپاه را برداشت از اب كرگذشته امد درحوالي قراباغ سرراه گرفت چون به يك منزل بههم رسيدند از دو جانب چرخچي قرار دادند و روز ديگر به هم رسيدند چون صفوف قتال و جدال اراسته شد از اين جانب سلطانعلي پادشاه خود درقلب لشكر جاي گرفته و دست راست را به حسين بيگ لله خود داده و دست چپ را به دده بيگ طالش و ايبه سلطان چرخچي بود از ان جانب سلطان فرخ يسار فرزند شيروان شاه در قلب جاي گرفته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0093png در دست راست بايسنقر پادشاه قرار گرفت و دست چپ را به كياسلمي1 سپه سالار شيروان داده و از دوطرف چون صفها بسته شد ايبه سلطان باپنجهزار كس چرخچي شده پسركيا سلمي كيا ملك چرخچي شده او نيز باپنجهزار كس بهميدان امد وزد خودرابه ايبه سلطان و جنگ بالاگرفت زدندبر يكديگر و كس بسياري از طرفين كشته در معر كه كارزار افتاد پس كياملك خودتيغ خون چكان در دست به هر كس كه ميزد كارش را ميساخت ايبه سلطان ديد كه كياملك سپه سالارزاده شيروان داد مردي ومردانگي ميدهد خود بهميدان رفته شكافت معر كه را و خود را رسانيد به كياملك و او را از پاي در اورد وچرخچي شكست خورده خبر رسيد به كيا سلمي كه فرزندت در دست ايبه سلطان كشته شد كيا سلمي خود را رسانيد به جنگ گاه ديد كه بريكديگر ريختهاند زد خود را وچرخچي را به عقب نشانده سلطانعلي پادشاه دده بيگ طالش را به	32	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms033	false	5442018099690586779	0	301	0	1552	1552	301	ميدان فرستاد حاصل دست راست و دست چپ ازجا در امدند چون صف از جاي خود جنبيد سپاه رستم پادشاه را بر گردانيدند ايبه سلطان زخم نيزه كه داشت از كيا سلمي گريزان گرديد2 شاهزاده چوناين قسم نامردي تركمانان را ديده خودبا سپاه يكدل قزلباش وصوفيان ازجا در امده زدبرسپاه شيروان چون بزنبزن در ان سپاه افتاد چون چشم انشهريار برعلمدار بايسنقر افتاد خود ازپاي علم جدا شد3 وهرچند گروه صوفيان مزاحم شدند ان شهريار قبول نكرده خود را به بايسنقرپادشاه رسانيد و او را از پاي در اورده علم او سر نگونشد سپاهشيروان گريزانشده فرخ يسار پادشاه4 راه فرار پيش گرفته رفت به جانب شماخي ومال واسبابو سراپردههاي خود رابه جاگذاشته بدر رفتند واز اين جانب سلطانعلي پادشاه بافتح وفيروزي بر گرديده به جانب تبريز امده رستم پادشاه فرمود استقبال او كردند وخود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0094png نيز سوار شده سه فرسنگ پيشباز كرده چون او را ديد در بر گرفته وجبين هم بوسيده همعنان داخل تبريز شدند و خلعت اعلابه او پوشانيد و مريدان را نيز دريافت چون ششماه شد كار سلطانعلي پادشاه رواج يافته دشمنان رشك به حال ان سرور برده اغواي رستم پادشاه كردند و او رابه ان داشتند كه ان گوهر درج شهرياري را ازپاي در اورند قرارداد به سروران1 خود كه فردا اجلاس عظيم نمايد وشاهزادهها را بابزرگان صوفيان در مجلس بكشد و بعداز ان قتل عام مريدان شيخ صفي كند و انچه در تبريز بوده باشد خودبكشد و حكم بفرستد به ديارهاي ايران كه هرجا كه مريدان شيخ صفي را ببينند به قتل اورند چون شب شد يكي ازمردم تر كمان كه در دل محبت اولاد شيخ صفي داشت خود رابه خانه سلطانعلي پادشاه رسانيد ان سرور را از نيرنگرستم پادشاه اگاه گردانيد چون شهريار از شنيدن ان خبر موحش مطلع شد بزرگان2 خود را در ان نصف شب اگاه نمود و گفت فردا اراده	33	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms033	true	-8579379810212010449	0	301	0	1552	1552	301	ميدان فرستاد حاصل دست راست و دست چپ ازجا در امدند چون صف از جاي خود جنبيد سپاه رستم پادشاه را بر گردانيدند ايبه سلطان زخم نيزه كه داشت از كيا سلمي گريزان گرديد2 شاهزاده چوناين قسم نامردي تركمانان را ديده خودبا سپاه يكدل قزلباش وصوفيان ازجا در امده زدبرسپاه شيروان چون بزنبزن در ان سپاه افتاد چون چشم انشهريار برعلمدار بايسنقر افتاد خود ازپاي علم جدا شد3 وهرچند گروه صوفيان مزاحم شدند ان شهريار قبول نكرده خود را به بايسنقرپادشاه رسانيد و او را از پاي در اورده علم او سر نگونشد سپاهشيروان گريزانشده فرخ يسار پادشاه4 راه فرار پيش گرفته رفت به جانب شماخي ومال واسبابو سراپردههاي خود رابه جاگذاشته بدر رفتند واز اين جانب سلطانعلي پادشاه بافتح وفيروزي بر گرديده به جانب تبريز امده رستم پادشاه فرمود استقبال او كردند وخود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0094png نيز سوار شده سه فرسنگ پيشباز كرده چون او را ديد در بر گرفته وجبين هم بوسيده همعنان داخل تبريز شدند و خلعت اعلابه او پوشانيد و مريدان را نيز دريافت چون ششماه شد كار سلطانعلي پادشاه رواج يافته دشمنان رشك به حال ان سرور برده اغواي رستم پادشاه كردند و او رابه ان داشتند كه ان گوهر درج شهرياري را ازپاي در اورند قرارداد به سروران1 خود كه فردا اجلاس عظيم نمايد وشاهزادهها را بابزرگان صوفيان در مجلس بكشد و بعداز ان قتل عام مريدان شيخ صفي كند و انچه در تبريز بوده باشد خودبكشد و حكم بفرستد به ديارهاي ايران كه هرجا كه مريدان شيخ صفي را ببينند به قتل اورند چون شب شد يكي ازمردم تر كمان كه در دل محبت اولاد شيخ صفي داشت خود رابه خانه سلطانعلي پادشاه رسانيد ان سرور را از نيرنگرستم پادشاه اگاه گردانيد چون شهريار از شنيدن ان خبر موحش مطلع شد بزرگان2 خود را در ان نصف شب اگاه نمود و گفت فردا اراده	33	-7974964111633820869	1552	3104.0	1253	1552	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms034	false	8949812049637093751	0	301	0	1508	1508	301	كشتن من و شما دارد رستم پادشاه پس حسين بيگلله و دده بيگ طالش و قرابيري استجلو والياس بيگ كه درخدمت او بودند گفتند قربانت شويم برخيز تابرويم به جانب اردبيل ومريدان ماتمام در انجايند اگررستم پادشاه اين اراده داشته باشد بااو جنگ مي كنيم و اگر تغافل زد3 مانيز به حالخود خواهيم بود شاهزاده گفت بسيار خوب است پس سوار شده باچهار صد كس و مريدان را در انشب خبردار گردانيد كه هر كدام مركبخوبي دارند ازعقب بيايند به جانب اردبيل پس سوار شده به جانب اردبيل روان شد چون روز ديگر افتاب عالم تاب سرزد خبر از براي رستم پادشاه اوردند كه سلطانعلي پادشاه فرار نموده به جانب اردبيل رفته است اه از نهادش بر امده فرمود به ايبه سلطان اققويونلو4 تر كمان كه سوار شود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0095png خود رابه تعجيل برساند1 كهاگر نعوذبالله داخل اردبيل شود دههزارتر كمان كشته خواهدشد پسرايبه سلطان باپنجهزار كس تر كمان به الغار2 راهي شدند درشاهي كه يك فرسنگ شده بود رسانيد خود را3 پس شاهزاده را كه چشم بركرد سپاه تر كمان افتاد فرمود كه اي برادر به جان برابر پيش بيا اسمعيل ميرزا پيش امدگفت ازما چنين شد و من امروز دراين جنگ كشته خواهم شد وجسد مرا مريدان ميبرند درروضها جدم درپهلوي پدرم دفن خواهند كرد و ميخواهم كه خون مرا باپدرت وخون جدت از اولاد حسن پادشاه بستاني و اين قرعه مراد به طالع تو افتاد ازجانب خدا زود باشد كه از جانب گيلان چون افتاب تابان باتيغ جهانگيرخروج خواهي كرد و به ضرب تيغ زنگ كفر از روي گيتي برطرف خواهي كرد وتاج سلطان حيدر را از سر خود بر داشت و برسر برادر گذاشت و كمر خودرا در كمرش بست وسر به گوشش نهاد و ان پند4 پدري را كه از اجداد ميراث داشت در گوش اوگفت وهفت نفر جدا كرد حسين بيگ لله وقرابيري	34	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms034	true	-8637196205400637705	0	301	0	1508	1508	301	كشتن من و شما دارد رستم پادشاه پس حسين بيگلله و دده بيگ طالش و قرابيري استجلو والياس بيگ كه درخدمت او بودند گفتند قربانت شويم برخيز تابرويم به جانب اردبيل ومريدان ماتمام در انجايند اگررستم پادشاه اين اراده داشته باشد بااو جنگ مي كنيم و اگر تغافل زد3 مانيز به حالخود خواهيم بود شاهزاده گفت بسيار خوب است پس سوار شده باچهار صد كس و مريدان را در انشب خبردار گردانيد كه هر كدام مركبخوبي دارند ازعقب بيايند به جانب اردبيل پس سوار شده به جانب اردبيل روان شد چون روز ديگر افتاب عالم تاب سرزد خبر از براي رستم پادشاه اوردند كه سلطانعلي پادشاه فرار نموده به جانب اردبيل رفته است اه از نهادش بر امده فرمود به ايبه سلطان اققويونلو4 تر كمان كه سوار شود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0095png خود رابه تعجيل برساند1 كهاگر نعوذبالله داخل اردبيل شود دههزارتر كمان كشته خواهدشد پسرايبه سلطان باپنجهزار كس تر كمان به الغار2 راهي شدند درشاهي كه يك فرسنگ شده بود رسانيد خود را3 پس شاهزاده را كه چشم بركرد سپاه تر كمان افتاد فرمود كه اي برادر به جان برابر پيش بيا اسمعيل ميرزا پيش امدگفت ازما چنين شد و من امروز دراين جنگ كشته خواهم شد وجسد مرا مريدان ميبرند درروضها جدم درپهلوي پدرم دفن خواهند كرد و ميخواهم كه خون مرا باپدرت وخون جدت از اولاد حسن پادشاه بستاني و اين قرعه مراد به طالع تو افتاد ازجانب خدا زود باشد كه از جانب گيلان چون افتاب تابان باتيغ جهانگيرخروج خواهي كرد و به ضرب تيغ زنگ كفر از روي گيتي برطرف خواهي كرد وتاج سلطان حيدر را از سر خود بر داشت و برسر برادر گذاشت و كمر خودرا در كمرش بست وسر به گوشش نهاد و ان پند4 پدري را كه از اجداد ميراث داشت در گوش اوگفت وهفت نفر جدا كرد حسين بيگ لله وقرابيري	34	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms035	false	-1881460220828679941	0	301	0	1493	1493	301	و ابدال بيگ ودده بيگ طالش حاصل هفت نفر را فرمود باسلطان اسمعيل ميرزا وابراهيم ميرزا و سليمان ميرزا بروند به جانب اردبيل واز انجا به گيلان رفته به خدمت پادشاه لاهيجان كه تا هنگام فرصت خروج كنند وهرچند برادران گفتند قربانت شويم ترا چون در دست اين جماعت دشمن گذاشته خود بدر رويم ما نيز جان5 خود را فدايتو مي كنيم ان سرورقبولنكرده گفت سخن شنيدن خوباست اگرشما نباشيد6 اجاق ما برطرف ميشود بابخت روشن شدن اجاق شما خواهدبود7 وحسين بيگ سر را برهنه كرده و برران ركابش روي خود را ماليد وهرچند عجز كرد شاهزاده گفت تو لله برادرم خواهي بود وبرصفت تو ميبايد8 اين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0096png سرخروج كند به امداد حضرتالله وحضرات اءمه معصومين پس به صدهزار محرومي وناكامي پاي مرشد كامل را بوسيده بدر رفتند جنگ كردن اببهسلطان باسلطا نعلي و كشته شدن هردو چون ايشان رفتند ايبه سلطان تر كمان به لنكان رسيد با پنجهزار كس و دور ان چهارصد كس را درميان گرفتند بعداز گفتگوي بسيار به جنگ انجاميد زدند خود را صوفيان دور شاهزاده را در ميان گرفته بودند و در اندك زماني هزار كس را انداختند ايبه سلطان ديد كه وقت است كه شكست درميان ان پنج هزار كس افتد ان نامرد خود ازپاي علم جدا شده و سرراه به شاهزاده گرفت و چون چشم ان بد گهر به ان سرورافتاد پشتش به لرزه در امد ازپيش امدن پشيمان شد تر كمانان رابه جنگ ترغيب1 نمود وخود ميخواست كه پا به عقب گذارد كه شاهزاده ديد كه چه اراده دارد هر كس كه پيش مي امد او را قلم قلم به روي ميافكند و راه را گشوده ايبه سلطان از واهمه راه فرار پيش گرفته مردم خود را جنگ مغلوبه فرموده وخود زد ازيك دست ميدان كه بدر رود كه شاهزاده نگذاشت او را وخود را رسانيد گفت بگيراز دست من تا	35	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms035	true	4740863080778498375	0	301	0	1493	1493	301	و ابدال بيگ ودده بيگ طالش حاصل هفت نفر را فرمود باسلطان اسمعيل ميرزا وابراهيم ميرزا و سليمان ميرزا بروند به جانب اردبيل واز انجا به گيلان رفته به خدمت پادشاه لاهيجان كه تا هنگام فرصت خروج كنند وهرچند برادران گفتند قربانت شويم ترا چون در دست اين جماعت دشمن گذاشته خود بدر رويم ما نيز جان5 خود را فدايتو مي كنيم ان سرورقبولنكرده گفت سخن شنيدن خوباست اگرشما نباشيد6 اجاق ما برطرف ميشود بابخت روشن شدن اجاق شما خواهدبود7 وحسين بيگ سر را برهنه كرده و برران ركابش روي خود را ماليد وهرچند عجز كرد شاهزاده گفت تو لله برادرم خواهي بود وبرصفت تو ميبايد8 اين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0096png سرخروج كند به امداد حضرتالله وحضرات اءمه معصومين پس به صدهزار محرومي وناكامي پاي مرشد كامل را بوسيده بدر رفتند جنگ كردن اببهسلطان باسلطا نعلي و كشته شدن هردو چون ايشان رفتند ايبه سلطان تر كمان به لنكان رسيد با پنجهزار كس و دور ان چهارصد كس را درميان گرفتند بعداز گفتگوي بسيار به جنگ انجاميد زدند خود را صوفيان دور شاهزاده را در ميان گرفته بودند و در اندك زماني هزار كس را انداختند ايبه سلطان ديد كه وقت است كه شكست درميان ان پنج هزار كس افتد ان نامرد خود ازپاي علم جدا شده و سرراه به شاهزاده گرفت و چون چشم ان بد گهر به ان سرورافتاد پشتش به لرزه در امد ازپيش امدن پشيمان شد تر كمانان رابه جنگ ترغيب1 نمود وخود ميخواست كه پا به عقب گذارد كه شاهزاده ديد كه چه اراده دارد هر كس كه پيش مي امد او را قلم قلم به روي ميافكند و راه را گشوده ايبه سلطان از واهمه راه فرار پيش گرفته مردم خود را جنگ مغلوبه فرموده وخود زد ازيك دست ميدان كه بدر رود كه شاهزاده نگذاشت او را وخود را رسانيد گفت بگيراز دست من تا	35	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms036	false	7427817359781032755	0	301	0	1493	1493	301	او ميرفت كه سپر بر دم تيغ بدهد كهزد برفرقش كه تا روي زين بر يكديكر شكافت چون ابيه سلطان كشته شد تر كمانان شندند كه او كشته شده است شاهزاده عنان مركب از ميدان بر گردانيد كه بگريزد شاهزاده را تنها ديدند و نامردي ازعقب در امده ان سرور راشهيد كرده وقتي مريدان رسيدندشاهزاده را ديدند شهيد شده اه ازجان مريدان بر امد ونعش ان سرور را برداشته بر گرديدند وچون به اردبيل امدند وعلم شاه بيگم والده سيد شهريار روي به خداي فرزند خود كرد و نفرين براولاد حسن پادشاه پدر خود كرده سر سوي اسمان كرده گفت خداوندا چونناحق اين سيدزاده را ازاين طايفه طاغي ياغي تو بگير و داد مرا توبستان ازاين جماعت وتر كمانان بر گرديده به تبريز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0097png داخل شدند و ان خبر را به رستم پادشاه رسانيدند خوشحال شد هم از كشته شدن شاهز اده وهم از ايبه سلطان ومقرر كرد كه عليخان سلطان تر كمان برود به حكومت اردبيل ودست ازپي فرزندان سلطان حيدر ببرد وهردو برادررا سربرداشته به خدمت بفرستد واز مريدان ان حضرت دمار بر اورد پس علي خان سلطان چابك لوي تركمان به جانب اردبيل امده هرچند تفحص نمود از شاهزاده اثري ظاهر نشد و جماعت بسيار از صوفيان سلطان حيدر را به قتل اورد ومال ايشانرا غارت كرده و اكثر كه اقوام ايشان بودند بهانه مي گرفت كه شما در جنگ سلطانعلي پادشاه همراه بوديد چون گمان مي برد به قتل مي اورد و در اردبيل كاري كرد از ظلم وستم كه دست حجاج را برچوب ستم بست وعلم شاه بيگم درخانه سلطان حيدربود و ان چنان غارت كرده بود خانه او را ان حرامزاده كه از مال دنيا ديناري نگذاشته بود وهيچ شرم از روح حسن پادشاه نمي كرد كه دختر1 ان شهريار را اين قسم ازارداد اما صوفيان ازحال بيگم غافل نبودند و شبها تردد	36	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms036	true	2999588968443700505	0	301	0	1493	1493	301	او ميرفت كه سپر بر دم تيغ بدهد كهزد برفرقش كه تا روي زين بر يكديكر شكافت چون ابيه سلطان كشته شد تر كمانان شندند كه او كشته شده است شاهزاده عنان مركب از ميدان بر گردانيد كه بگريزد شاهزاده را تنها ديدند و نامردي ازعقب در امده ان سرور راشهيد كرده وقتي مريدان رسيدندشاهزاده را ديدند شهيد شده اه ازجان مريدان بر امد ونعش ان سرور را برداشته بر گرديدند وچون به اردبيل امدند وعلم شاه بيگم والده سيد شهريار روي به خداي فرزند خود كرد و نفرين براولاد حسن پادشاه پدر خود كرده سر سوي اسمان كرده گفت خداوندا چونناحق اين سيدزاده را ازاين طايفه طاغي ياغي تو بگير و داد مرا توبستان ازاين جماعت وتر كمانان بر گرديده به تبريز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0097png داخل شدند و ان خبر را به رستم پادشاه رسانيدند خوشحال شد هم از كشته شدن شاهز اده وهم از ايبه سلطان ومقرر كرد كه عليخان سلطان تر كمان برود به حكومت اردبيل ودست ازپي فرزندان سلطان حيدر ببرد وهردو برادررا سربرداشته به خدمت بفرستد واز مريدان ان حضرت دمار بر اورد پس علي خان سلطان چابك لوي تركمان به جانب اردبيل امده هرچند تفحص نمود از شاهزاده اثري ظاهر نشد و جماعت بسيار از صوفيان سلطان حيدر را به قتل اورد ومال ايشانرا غارت كرده و اكثر كه اقوام ايشان بودند بهانه مي گرفت كه شما در جنگ سلطانعلي پادشاه همراه بوديد چون گمان مي برد به قتل مي اورد و در اردبيل كاري كرد از ظلم وستم كه دست حجاج را برچوب ستم بست وعلم شاه بيگم درخانه سلطان حيدربود و ان چنان غارت كرده بود خانه او را ان حرامزاده كه از مال دنيا ديناري نگذاشته بود وهيچ شرم از روح حسن پادشاه نمي كرد كه دختر1 ان شهريار را اين قسم ازارداد اما صوفيان ازحال بيگم غافل نبودند و شبها تردد	36	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms037	false	-5252820000543837389	0	301	0	1511	1511	301	مي كردند و هرنذري كه از براي حضرت شيخصفي مي اوردند از ان نذر با پنهان خلق به ملازمان بيگم مي سيردند ومدار ان خاتون به اين شيخ مي گذشت2 اغاز داستان شاه اسمعيل اوردهاند كه چون شاهزادهها باحسين بيگ لله و خليفة الخلفا با رفقا امدند به جانب گيلان اميره كيا3 كه يكي از مريدان حضرت شيخ صفي بود و ازدل وجان دوستدار ال ان شيخ بود ازقدوم همايون شاهزادهها خبردار گرديد عزت بسيار نموده ان دو نورديده عالميان را درمردم چشم خود جاي داده ان چنان نكرد كه بيگانهاي از امدن ايشان مخبر شود وهردو را به خواندن كلام خدا معلم معين نمود چون مدت چهار سال گذشت ازجانب عليخان سلطان جاسوسان در اطراف ايران مي گشتند گذار جاسوسي به لاهيجان افتاد و بههر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0098png گيلكي ميرسيد اظهارمريدي اولاد شيخ صفي مي كرد تاروزي گيلكي گفت اگر راست مي گوءي و از جمله هواداران اولاد شيخصفي هستي ميروي به خدمت اميره كياي پادشاهبيه پس واظهار دوستي نموده شايد او رخصت بدهد تاتو به شرف خدمت ان نامداران مشرف شوي چون گيلك صادق ساده لوح ازبي عقلي نشان داد ان تر كمان بد گمان ديگر درگيلان بودن راه نديد خود را به اردبيل رسانيد و علي خان سلطان را اعلام داد واوهمان نفس كس همراه ان خسيس بد نفس كرده به خدمترستم پادشاه روانه كرده چون رستم پادشاه دانست كه ايشان درلاهيجان مي باشند با امراي خود صلاح ديد كه مرا چه بايد كرد تادشمنان خود رابه دست اورم و خاطر خود را ازترس خروج ايشان جمع گردانم هر كدام سخني گفتند پسر ايبه سلطان گفت اي شهريار مرا فكري به خاطر رسيد اگر امر بوده باشد به عرض رسانم چون رخصت گرفته گفت اگر پادشاه لاهيجان باشمادوست بود مي بايست هردو را بسته با ان چند نفر كه با ايشانند گرفته به خدمت مي فرستاد وياشما را	37	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms037	true	7783483850537751514	0	301	0	1511	1511	301	مي كردند و هرنذري كه از براي حضرت شيخصفي مي اوردند از ان نذر با پنهان خلق به ملازمان بيگم مي سيردند ومدار ان خاتون به اين شيخ مي گذشت2 اغاز داستان شاه اسمعيل اوردهاند كه چون شاهزادهها باحسين بيگ لله و خليفة الخلفا با رفقا امدند به جانب گيلان اميره كيا3 كه يكي از مريدان حضرت شيخ صفي بود و ازدل وجان دوستدار ال ان شيخ بود ازقدوم همايون شاهزادهها خبردار گرديد عزت بسيار نموده ان دو نورديده عالميان را درمردم چشم خود جاي داده ان چنان نكرد كه بيگانهاي از امدن ايشان مخبر شود وهردو را به خواندن كلام خدا معلم معين نمود چون مدت چهار سال گذشت ازجانب عليخان سلطان جاسوسان در اطراف ايران مي گشتند گذار جاسوسي به لاهيجان افتاد و بههر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0098png گيلكي ميرسيد اظهارمريدي اولاد شيخ صفي مي كرد تاروزي گيلكي گفت اگر راست مي گوءي و از جمله هواداران اولاد شيخصفي هستي ميروي به خدمت اميره كياي پادشاهبيه پس واظهار دوستي نموده شايد او رخصت بدهد تاتو به شرف خدمت ان نامداران مشرف شوي چون گيلك صادق ساده لوح ازبي عقلي نشان داد ان تر كمان بد گمان ديگر درگيلان بودن راه نديد خود را به اردبيل رسانيد و علي خان سلطان را اعلام داد واوهمان نفس كس همراه ان خسيس بد نفس كرده به خدمترستم پادشاه روانه كرده چون رستم پادشاه دانست كه ايشان درلاهيجان مي باشند با امراي خود صلاح ديد كه مرا چه بايد كرد تادشمنان خود رابه دست اورم و خاطر خود را ازترس خروج ايشان جمع گردانم هر كدام سخني گفتند پسر ايبه سلطان گفت اي شهريار مرا فكري به خاطر رسيد اگر امر بوده باشد به عرض رسانم چون رخصت گرفته گفت اگر پادشاه لاهيجان باشمادوست بود مي بايست هردو را بسته با ان چند نفر كه با ايشانند گرفته به خدمت مي فرستاد وياشما را	37	-7974964111633820869	1511	3022.0	1212	1511	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms038	false	-3280707658618151252	0	301	0	1579	1579	301	اعلام مينمود كس فرستادهمي اوردند پس البته اونيزلاف مريدي ايشان ميزند كه هردو را پنهان كرده است پس ميبايد نامهاي نوشت به او ودر نامه ياد كرد به سخن1 بعضي از ما دولت خواهان كه مرا اغوا نمودند وفريب دادند انچنان جواني را كه هم صلهرحم بود وهم پهلوان2 وسپه سالار من بود ازپاي در اورديم و الحال كسي نداريم كه اعتبار بهاو كرده اورابزرگ سازم كه فردا در برابرمن كوس مخالفت بكوبد چون كار سلطانعلي پادشاه از قضاي خدا چنين شد ميخواهم برادران او را كه هردو به منزله فرزند منند به فرزندي قبول نمايم3 كه تربيت پدرانه نمايم كه پشت وپناه من بوده باشند وهم تلافي خون پدر وبرادر شده باشد شنيدهام كه ايشان را عزت نموده از براي خاطر اين جانب كه چون نسبت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0099png اين دودمان دارند و كار خوب كرده و ما ممنون تو هستيم انشاءالله كه تلافي به خوبي خواهد شد وايشان رابه عزت تمام به اين جانب روانه نماي كه بسيار اشتياق ديدار فرزندان دارم بالله ايشان و ان هفت نفر را كه در خدمت ايشان مي باشند واگرمريدان راخيال بدي درخاطر برسانند بهشفقت شاهانه مااميدوار گردانيده كه انشاءالله هنگام حضور شفقتهاي بيش ازپيش درباره ايشان خواهم كردن والسلم نامه رستم پادشاه بهشاه گيلان رسيد خوشحال گرديده به قورچي گفت كهمن خودخبري ندارم شايد در گيلان باشند تفحص نمايم توچندروزاز رنجراه بر اساي و او را سپرده خود امد غايبانه اجلاس كرد وياران خود رابا ان هفت تن طلبيده نامه را نمود به ايشان حسين بيگ لله باخليفة الخلفا گفتند ايخداوند شما راچه به خاطر ميرسد ازاين نامه نوشتن كيااميره گفت من خوشحال شدم كه اين قسم نامه نوشتن نميشايد كه راست ننوشته1 باشد ايشان گفتند هر مثقال2 خون ما وپادشاهزادهها را به هزار تومان زر خريداري مي كند تو صادقي رستم پادشاه از روي مكر اين نامه را نوشتهاست زنهار	38	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms038	true	-27130720415192066	0	301	0	1579	1579	301	اعلام مينمود كس فرستادهمي اوردند پس البته اونيزلاف مريدي ايشان ميزند كه هردو را پنهان كرده است پس ميبايد نامهاي نوشت به او ودر نامه ياد كرد به سخن1 بعضي از ما دولت خواهان كه مرا اغوا نمودند وفريب دادند انچنان جواني را كه هم صلهرحم بود وهم پهلوان2 وسپه سالار من بود ازپاي در اورديم و الحال كسي نداريم كه اعتبار بهاو كرده اورابزرگ سازم كه فردا در برابرمن كوس مخالفت بكوبد چون كار سلطانعلي پادشاه از قضاي خدا چنين شد ميخواهم برادران او را كه هردو به منزله فرزند منند به فرزندي قبول نمايم3 كه تربيت پدرانه نمايم كه پشت وپناه من بوده باشند وهم تلافي خون پدر وبرادر شده باشد شنيدهام كه ايشان را عزت نموده از براي خاطر اين جانب كه چون نسبت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0099png اين دودمان دارند و كار خوب كرده و ما ممنون تو هستيم انشاءالله كه تلافي به خوبي خواهد شد وايشان رابه عزت تمام به اين جانب روانه نماي كه بسيار اشتياق ديدار فرزندان دارم بالله ايشان و ان هفت نفر را كه در خدمت ايشان مي باشند واگرمريدان راخيال بدي درخاطر برسانند بهشفقت شاهانه مااميدوار گردانيده كه انشاءالله هنگام حضور شفقتهاي بيش ازپيش درباره ايشان خواهم كردن والسلم نامه رستم پادشاه بهشاه گيلان رسيد خوشحال گرديده به قورچي گفت كهمن خودخبري ندارم شايد در گيلان باشند تفحص نمايم توچندروزاز رنجراه بر اساي و او را سپرده خود امد غايبانه اجلاس كرد وياران خود رابا ان هفت تن طلبيده نامه را نمود به ايشان حسين بيگ لله باخليفة الخلفا گفتند ايخداوند شما راچه به خاطر ميرسد ازاين نامه نوشتن كيااميره گفت من خوشحال شدم كه اين قسم نامه نوشتن نميشايد كه راست ننوشته1 باشد ايشان گفتند هر مثقال2 خون ما وپادشاهزادهها را به هزار تومان زر خريداري مي كند تو صادقي رستم پادشاه از روي مكر اين نامه را نوشتهاست زنهار	38	-7974964111633820869	1579	3158.0	1280	1579	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms039	false	2233100225902175461	0	301	0	1531	1531	301	فريبنخوري و درجواب بنويس كه مرا ان طالع نبود كه ان دو مشتري اوج اقبال از برج الكاء من چون شبه اعظم طالع شوند كه اين چنين خدمتي به تقديم3 رسيده باشد به سرعزيز پادشاه قسم كه فرزندان سلطان حيدر در نزد من نيستند و ميتوانم گفت كه درگيلان منهم نباشند زيرا كه اگر به گيلان امده باشند نميشود كه مرا اعلام نكنند مردم گيلك وپادشاه خاطر از من جمع دارند كه من دوستان شهريار را بيرضاي او در نزد خود راه نميدهم و دشمن خود چه كس باشد و ان چنان جوابي بنويس واين راز را پوشيدهدار چون صوفيان اين سخن گفتند كيا قبول نموده جواب نوشته داد و قورچي را روانه نمود چون جواب تامه رابه رستم پادشاه خواندند گفت البته اميره خبري ندارد و دروغ بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0100png اماچون مدت چهار سال گذشت سلطان ابراهيم ميرزا دل از براي مادرش زجادر امد وازبرادر رخصترفتن گرفت بهجانب اردبيل پس سلطان اسمعيل ميرزاگفت اي برادر مبادا فلك قضيه1 برانگيزد وترا بگيرد عليخانسلطان و بكشد يابفرستد به خدمت پادشاه مرا دل مسوزان و رحمي به مادر پيربكن او گفت اي برادر من تاج را ازسر برميدارم وطاقه تر كماني برسر مينهم كسي چه داند كه من كيستم چون به جدگرفت اسمعيل ميرزا ازكيا اميره صلاح ديد اوگفت ميبايد استخاره كرد اگر كلام خدا راه دهد برود به ديدن شاهزاده قبول كرد و چون مشورت به قر ان مجيد كردند راه داد او را بايكي از جماعت گيلك كه درسن چهارده سالگي بود به جانب اردبيل روان كرد و خود انجا ماند وسلطان ابراهيم امده ومادررا دريافت پس صوفيان يكديگر را خبردار كردند وشبها مي امدند و به دست وپاي او ميافتادند اما چون ششماه ديگر شد ديگرباره خبر دادند به رستم پادشاه كه فرزندان سلطان حيدر درگيلانند يقين ميدانم اما نميدانم كه كيا اميره خبر دارد يانه پس اين مرتبه	39	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms039	true	-3318634156624163188	0	301	0	1531	1531	301	فريبنخوري و درجواب بنويس كه مرا ان طالع نبود كه ان دو مشتري اوج اقبال از برج الكاء من چون شبه اعظم طالع شوند كه اين چنين خدمتي به تقديم3 رسيده باشد به سرعزيز پادشاه قسم كه فرزندان سلطان حيدر در نزد من نيستند و ميتوانم گفت كه درگيلان منهم نباشند زيرا كه اگر به گيلان امده باشند نميشود كه مرا اعلام نكنند مردم گيلك وپادشاه خاطر از من جمع دارند كه من دوستان شهريار را بيرضاي او در نزد خود راه نميدهم و دشمن خود چه كس باشد و ان چنان جوابي بنويس واين راز را پوشيدهدار چون صوفيان اين سخن گفتند كيا قبول نموده جواب نوشته داد و قورچي را روانه نمود چون جواب تامه رابه رستم پادشاه خواندند گفت البته اميره خبري ندارد و دروغ بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0100png اماچون مدت چهار سال گذشت سلطان ابراهيم ميرزا دل از براي مادرش زجادر امد وازبرادر رخصترفتن گرفت بهجانب اردبيل پس سلطان اسمعيل ميرزاگفت اي برادر مبادا فلك قضيه1 برانگيزد وترا بگيرد عليخانسلطان و بكشد يابفرستد به خدمت پادشاه مرا دل مسوزان و رحمي به مادر پيربكن او گفت اي برادر من تاج را ازسر برميدارم وطاقه تر كماني برسر مينهم كسي چه داند كه من كيستم چون به جدگرفت اسمعيل ميرزا ازكيا اميره صلاح ديد اوگفت ميبايد استخاره كرد اگر كلام خدا راه دهد برود به ديدن شاهزاده قبول كرد و چون مشورت به قر ان مجيد كردند راه داد او را بايكي از جماعت گيلك كه درسن چهارده سالگي بود به جانب اردبيل روان كرد و خود انجا ماند وسلطان ابراهيم امده ومادررا دريافت پس صوفيان يكديگر را خبردار كردند وشبها مي امدند و به دست وپاي او ميافتادند اما چون ششماه ديگر شد ديگرباره خبر دادند به رستم پادشاه كه فرزندان سلطان حيدر درگيلانند يقين ميدانم اما نميدانم كه كيا اميره خبر دارد يانه پس اين مرتبه	39	-7974964111633820869	1531	3062.0	1232	1531	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms040	false	-6283195247077906502	0	301	0	1485	1485	301	نامه نوشت و تهديد داد و در نامه ياد كرد كه چرا منظور نكردهاي دشمنان مرانگاه داشتهاي در گيلان اين مرتبه اگرفرستادي در ميانه ما وتو همان دوستي قديم خواهد بود والاكس بفرستم باسپاه بي حد كه دار و درخت لاهيجان را بسوزانند وقتل عام كنم همه گيلان را البته البته هردو را اگر بكشي واگر خواهي كه درخون ايشان شريك نباشي زندههردو رابه خدمت روانه كن كه چشم انتظار در راه است چون نامه به كيااميره رسيد باجماعت خود صلاح ديد كه رستم پادشاه قسم ياد نموده است كه اگر نفرستي كل گيلان را قتل عام كنم ايشان گفتند بده تاببرند خود دانند قوم وخويش يكديگرند پس فكري شد كه من هم هرچند فكر مي كنم يقين ميدانم كه باپادشاه ايران برنمي ايم پس فكر كنان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0101png رفت به حرم خود و در اين انديشه بود كه شاهزاده را بدهد به رستم پادشاه چون به خواب1 رفت ديد كه از برابرش حضرت امير المومنينع پيدا شد گفت اي كيا اميره درچه فكري زنهار كه بافرزند مااين قسم ادابي نكني كه فرداي قيامت در نزد ما شرمنده خواهي بود و در ان اثنا برخود بلرزيد واز ان لرزه از خواب بيدارشدو برخاست وبيرون امده رفت به خدمت سلطان اسمعيل ميرزا ودست وپاي او را بوسيده شايد كه حضرت امير المءمنين از تقصيرش بگذرد چون رسيد به ان خانه كه مكان و نشيمن شاهزاده بود و درعقب حرمش چاي داده بود ودر ان طرف انهفت نفر راجاي داده بود و كنيزي چند درخدمت ان شهريار تعيين كرده كه به عقب درديد كه شاهزاده با كسي سخن مي گويد چون گوش انداخت شنيد كه شاهزاده ميگويد قربانت شوم اي شهريار گزين كنيزي به من گفت كه گويا نامهاي رسيده است از رستم پادشاه و مرا مي خواهد فردا به دست ملازمان رستم پادشاه سپارد چون اين بگفت بعداز لمحهاي ديگر باره	40	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms040	true	3045737287970614573	0	301	0	1485	1485	301	نامه نوشت و تهديد داد و در نامه ياد كرد كه چرا منظور نكردهاي دشمنان مرانگاه داشتهاي در گيلان اين مرتبه اگرفرستادي در ميانه ما وتو همان دوستي قديم خواهد بود والاكس بفرستم باسپاه بي حد كه دار و درخت لاهيجان را بسوزانند وقتل عام كنم همه گيلان را البته البته هردو را اگر بكشي واگر خواهي كه درخون ايشان شريك نباشي زندههردو رابه خدمت روانه كن كه چشم انتظار در راه است چون نامه به كيااميره رسيد باجماعت خود صلاح ديد كه رستم پادشاه قسم ياد نموده است كه اگر نفرستي كل گيلان را قتل عام كنم ايشان گفتند بده تاببرند خود دانند قوم وخويش يكديگرند پس فكري شد كه من هم هرچند فكر مي كنم يقين ميدانم كه باپادشاه ايران برنمي ايم پس فكر كنان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0101png رفت به حرم خود و در اين انديشه بود كه شاهزاده را بدهد به رستم پادشاه چون به خواب1 رفت ديد كه از برابرش حضرت امير المومنينع پيدا شد گفت اي كيا اميره درچه فكري زنهار كه بافرزند مااين قسم ادابي نكني كه فرداي قيامت در نزد ما شرمنده خواهي بود و در ان اثنا برخود بلرزيد واز ان لرزه از خواب بيدارشدو برخاست وبيرون امده رفت به خدمت سلطان اسمعيل ميرزا ودست وپاي او را بوسيده شايد كه حضرت امير المءمنين از تقصيرش بگذرد چون رسيد به ان خانه كه مكان و نشيمن شاهزاده بود و درعقب حرمش چاي داده بود ودر ان طرف انهفت نفر راجاي داده بود و كنيزي چند درخدمت ان شهريار تعيين كرده كه به عقب درديد كه شاهزاده با كسي سخن مي گويد چون گوش انداخت شنيد كه شاهزاده ميگويد قربانت شوم اي شهريار گزين كنيزي به من گفت كه گويا نامهاي رسيده است از رستم پادشاه و مرا مي خواهد فردا به دست ملازمان رستم پادشاه سپارد چون اين بگفت بعداز لمحهاي ديگر باره	40	-7974964111633820869	1485	2970.0	1186	1485	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms041	false	-3614358349458092478	0	301	0	1495	1495	301	گفت كه اي شهريار وقت خروج من شد چون كيا اميره اين سخن بشنيد گفت اي فرزند در رابگشا شاهزاده درخواب بود صدا شنيد و بيدار گرديده فرياد زد كه چه كسي گفت منم فلان شاهزاده در راگشود گفت چه عجب دراين نصف شب كجا بودهاي امده اي كه گرفته مرا به ملازمان رستم پادشاه سپاري گفت قربانت انروز مبادا كه اين كار كنم شما بگوءيد كه با كه سخن مي گفتي و هرچند نظر كرد دران خانه كسي نبود شاهزاده گفت باحضرت امير المومنين علي ع در سخن بودم وانچه شنيده بود بگفت اوگفت قربانت شوم حضرت در نزد من بود درعالم روحاني وسفارش شما رابه من كرد و امدم پاي شما را بوسه دهم تامرا حلال كني شاهزاده او را تحسين نمود روز ديگر كيااميره امد به بارگاه خود و الچي رستم پادشاه را ديد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0102png گفت برو و دعاي ما را به رستم پادشاه برسان و بگو دروغ به سمع پادشاه رسانيدهاند دشمنان از اجاق حسن پادشاه بهماچه بدي رسيده است كه دشمنان ايشان راما جايداده محافظت نماءيم برودعابرسان و بگواگرتا صدسال ظاهر شود كه ماخبري از اولادسلطان حيدر داشته باشيم گناهكار در گاه شمابوده باشم الچي رفت بهخدمت پادشاه و انچه شنيده بود عرض كرد كه ديگر باره درنزد اوست و او خبر دارد اتش درنهاد رستم پادشاه افتاد و فرمود سيصد قورچي تر كمان را كه ميرويد اسمعيل ميرزا و ابراهيم ميرزا را از كيا اميره گرفته واگر به شما ندهد و به شما بياندامي كند خودباشيد ومرا اعلام كنيد وقاسم بيك تر كمان كه مين باشي بود وازجماعت قراقويونلو بود او رافرستاد به اين خدمت چون او داخل لاهيجان شده رفت به بار گاه كيا اميره و نامه پادشاه را داده چون مطالعه نمود نوشته بود كه چراما را ازخود ميرنجاني بده پسران سلطان حيدر را اگربه قاسم بيگ نسپاري خود مي	41	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms041	true	-3396850635223586045	0	301	0	1495	1495	301	گفت كه اي شهريار وقت خروج من شد چون كيا اميره اين سخن بشنيد گفت اي فرزند در رابگشا شاهزاده درخواب بود صدا شنيد و بيدار گرديده فرياد زد كه چه كسي گفت منم فلان شاهزاده در راگشود گفت چه عجب دراين نصف شب كجا بودهاي امده اي كه گرفته مرا به ملازمان رستم پادشاه سپاري گفت قربانت انروز مبادا كه اين كار كنم شما بگوءيد كه با كه سخن مي گفتي و هرچند نظر كرد دران خانه كسي نبود شاهزاده گفت باحضرت امير المومنين علي ع در سخن بودم وانچه شنيده بود بگفت اوگفت قربانت شوم حضرت در نزد من بود درعالم روحاني وسفارش شما رابه من كرد و امدم پاي شما را بوسه دهم تامرا حلال كني شاهزاده او را تحسين نمود روز ديگر كيااميره امد به بارگاه خود و الچي رستم پادشاه را ديد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0102png گفت برو و دعاي ما را به رستم پادشاه برسان و بگو دروغ به سمع پادشاه رسانيدهاند دشمنان از اجاق حسن پادشاه بهماچه بدي رسيده است كه دشمنان ايشان راما جايداده محافظت نماءيم برودعابرسان و بگواگرتا صدسال ظاهر شود كه ماخبري از اولادسلطان حيدر داشته باشيم گناهكار در گاه شمابوده باشم الچي رفت بهخدمت پادشاه و انچه شنيده بود عرض كرد كه ديگر باره درنزد اوست و او خبر دارد اتش درنهاد رستم پادشاه افتاد و فرمود سيصد قورچي تر كمان را كه ميرويد اسمعيل ميرزا و ابراهيم ميرزا را از كيا اميره گرفته واگر به شما ندهد و به شما بياندامي كند خودباشيد ومرا اعلام كنيد وقاسم بيك تر كمان كه مين باشي بود وازجماعت قراقويونلو بود او رافرستاد به اين خدمت چون او داخل لاهيجان شده رفت به بار گاه كيا اميره و نامه پادشاه را داده چون مطالعه نمود نوشته بود كه چراما را ازخود ميرنجاني بده پسران سلطان حيدر را اگربه قاسم بيگ نسپاري خود مي	41	-7974964111633820869	1495	2990.0	1196	1495	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms042	false	-6755588069944875205	0	301	0	1496	1496	301	ايم و كل گيلان را قتل عام مي كنم ازخواندن نامه دلگير گرديد گفت شايد در زمين گيلان بوده باشند من تفحص كنم شايد باشند ومن خبري نداشته باشم وقاسم بيگ را فرود اورد و كيااميره دلگير شد واز رويش نيامد كه به شاهزاده بگويد كه اين جماعت امدهاند به بردن تو اما ان خبر رسيد به حسين بيگ لله وخليفة الخلفا وابدال بيگ ودده بيگ كه رستم پادشاه به گرفتن شما وشاهزاده فرستاده است ايشان گفتند امر از خداي عالم است اماچون شب ديگرشد ديگرباره حضرت امير بهخواب امدو گفت ميبايد بعد از ده روزديگر قاسم بيگ را به بارگاه بطلب و بگو كه كس بسيار فرستادم خانه به خانه و ده به ده و اولادسلطان حيدر در اين ملك نيستند و اگرباورنداريد من قسم ياد نمايم كه ايشان در زمين گيلان نيستند ميبايد از ميان دو درخت بزرگ ريسمان ميبندي وزنبيل مي اويزي و فردا در حضورفرستادههاي رستم پادشاه دست به مصحف گذاشته قسم يادمي كني كه ايشان درزمين گيلان نيستند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0103png چون حضرت امير المومنين صلوات الله عليه اين ارشاد داد واو راچنين گفت روز ديگر به بارگاه امد قاسم بيگ را طلبيده و انچه حضرت فرموده بود انچنان كرده ايشان را روانه نمود چون دوازده سال از عمر مبارك ان شهريار گذشته بود از حضرت رخصت گرفته گفت ميخواهم الحال خروج كنم او گفت حال وقت ان نيست كه دوسال ديگربايد شما را صبر كرد تابه حد بلوغ برسي ان شهريار قبول نموده تاچهارده سال ازعمر مبار كش گذشت خبر امد به گيلان كه رستم پادشاه فوت شد پس ازشنيدن ان خبر بسيار خوشحال گرديده و گفت اي شهريار حال وقت انست كه خروج كني ذكر خروج شاه اسمعيل اوردهاند كه در ملك قسطنطنيه1 درويشي او را دده2 محمد نام بود و از مريدان حاجي بكتاش ولي بود و به كثرت رياضت اينه دل را	42	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms042	true	7383868287372916490	0	301	0	1496	1496	301	ايم و كل گيلان را قتل عام مي كنم ازخواندن نامه دلگير گرديد گفت شايد در زمين گيلان بوده باشند من تفحص كنم شايد باشند ومن خبري نداشته باشم وقاسم بيگ را فرود اورد و كيااميره دلگير شد واز رويش نيامد كه به شاهزاده بگويد كه اين جماعت امدهاند به بردن تو اما ان خبر رسيد به حسين بيگ لله وخليفة الخلفا وابدال بيگ ودده بيگ كه رستم پادشاه به گرفتن شما وشاهزاده فرستاده است ايشان گفتند امر از خداي عالم است اماچون شب ديگرشد ديگرباره حضرت امير بهخواب امدو گفت ميبايد بعد از ده روزديگر قاسم بيگ را به بارگاه بطلب و بگو كه كس بسيار فرستادم خانه به خانه و ده به ده و اولادسلطان حيدر در اين ملك نيستند و اگرباورنداريد من قسم ياد نمايم كه ايشان در زمين گيلان نيستند ميبايد از ميان دو درخت بزرگ ريسمان ميبندي وزنبيل مي اويزي و فردا در حضورفرستادههاي رستم پادشاه دست به مصحف گذاشته قسم يادمي كني كه ايشان درزمين گيلان نيستند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0103png چون حضرت امير المومنين صلوات الله عليه اين ارشاد داد واو راچنين گفت روز ديگر به بارگاه امد قاسم بيگ را طلبيده و انچه حضرت فرموده بود انچنان كرده ايشان را روانه نمود چون دوازده سال از عمر مبارك ان شهريار گذشته بود از حضرت رخصت گرفته گفت ميخواهم الحال خروج كنم او گفت حال وقت ان نيست كه دوسال ديگربايد شما را صبر كرد تابه حد بلوغ برسي ان شهريار قبول نموده تاچهارده سال ازعمر مبار كش گذشت خبر امد به گيلان كه رستم پادشاه فوت شد پس ازشنيدن ان خبر بسيار خوشحال گرديده و گفت اي شهريار حال وقت انست كه خروج كني ذكر خروج شاه اسمعيل اوردهاند كه در ملك قسطنطنيه1 درويشي او را دده2 محمد نام بود و از مريدان حاجي بكتاش ولي بود و به كثرت رياضت اينه دل را	42	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms043	false	4394510802103839942	0	301	0	1452	1452	301	انچنان صيقل داده بود كه به نور معرفت راز دل اهل راز را چون موج اب در روي چشمه پاك مشاهده مي كرد وقريب به دوسه هزارمريد درخدمت او بودند و ازمريدان او درويشي اراده زيارت مكه معظمه كرد و از پير رخصت طلبيده دده گفت رخصتاست چون اززيارتمكهومدينه3 فارغ خواهي شد ار ادهزيارت عتبات4 حضرات خواهي كرد و از انجا به جانب دار السلطنها تبريزخواهي رفت چون روز اولداخل تبريز خواهي شد در ان روز از اولاد حضرات طيبين وطاهرين كه صاحب خروج خواهد بود پادشاه شده سكه و خطبه همان روز زده و خوانده خواهد بود درميدان تبريز ان شهريار چوگان بازي خواهد كرد ميروي و سلاممن به ان سرور ميرساني و اين ابلقرا ميدهي كه برسرتاج خود بند كرده درروز جنگ واين زنگرا مي كوبي در گردنمر كب خودميبندي5 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0104png پس مريد دده محمد قبول نموده ان امانت راگرفته به جانبزيارت حرمين روان شده چون متوجه بغداد شد ازمدينها سكينه در ما بين راه از قافله جدا افتاده وقتي ديده گشود1 كه از قافله اثري در ان صحرا نبود مدت سه روز به قوت2 حال درويشي راه ميرفت تاگرما براو تنگ شده افتاد و از تشنگي زبان او ازكام او بيرون امده دل برمرگ نهاد چون افتاب برفلك راست شد ديد كه از برابرش جوان عربي سواره رسيد و او راگفت برخيز به اباداني نزديك رسيدهاي او اشارت كرد كه قوت رفتن برمن نمانده پس دست او را گرفته چون دست او به دست ان جوان رسيد قوت تمام در خود مشاهده كرد و در جلو او متوجه پشته شد چون به فراز پشته بر امد در ان طرف نظر كرد ديد كه تاچشم كار مي كند سبزه و گل ولاله در ان صحرا بسيار است و خيمههاي3 زربفت و اطلس برسر پاي كردهاند گفت اي جوان عرب اين قسم جاءي در صحراي نجف و مكه	43	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms043	true	8842932017337416494	0	301	0	1452	1452	301	انچنان صيقل داده بود كه به نور معرفت راز دل اهل راز را چون موج اب در روي چشمه پاك مشاهده مي كرد وقريب به دوسه هزارمريد درخدمت او بودند و ازمريدان او درويشي اراده زيارت مكه معظمه كرد و از پير رخصت طلبيده دده گفت رخصتاست چون اززيارتمكهومدينه3 فارغ خواهي شد ار ادهزيارت عتبات4 حضرات خواهي كرد و از انجا به جانب دار السلطنها تبريزخواهي رفت چون روز اولداخل تبريز خواهي شد در ان روز از اولاد حضرات طيبين وطاهرين كه صاحب خروج خواهد بود پادشاه شده سكه و خطبه همان روز زده و خوانده خواهد بود درميدان تبريز ان شهريار چوگان بازي خواهد كرد ميروي و سلاممن به ان سرور ميرساني و اين ابلقرا ميدهي كه برسرتاج خود بند كرده درروز جنگ واين زنگرا مي كوبي در گردنمر كب خودميبندي5 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0104png پس مريد دده محمد قبول نموده ان امانت راگرفته به جانبزيارت حرمين روان شده چون متوجه بغداد شد ازمدينها سكينه در ما بين راه از قافله جدا افتاده وقتي ديده گشود1 كه از قافله اثري در ان صحرا نبود مدت سه روز به قوت2 حال درويشي راه ميرفت تاگرما براو تنگ شده افتاد و از تشنگي زبان او ازكام او بيرون امده دل برمرگ نهاد چون افتاب برفلك راست شد ديد كه از برابرش جوان عربي سواره رسيد و او راگفت برخيز به اباداني نزديك رسيدهاي او اشارت كرد كه قوت رفتن برمن نمانده پس دست او را گرفته چون دست او به دست ان جوان رسيد قوت تمام در خود مشاهده كرد و در جلو او متوجه پشته شد چون به فراز پشته بر امد در ان طرف نظر كرد ديد كه تاچشم كار مي كند سبزه و گل ولاله در ان صحرا بسيار است و خيمههاي3 زربفت و اطلس برسر پاي كردهاند گفت اي جوان عرب اين قسم جاءي در صحراي نجف و مكه	43	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms044	false	9122522292806206863	0	301	0	1399	1399	301	هرگز كسي نشان نداده است اين چه مكان است وصاحب اين سپاه كيست گفت خواهي دانست بيا كه پادشاه ما ترا طلبمي كند درجلو او مي امد تارسيد به در گاهي كه قبهاش باماه و افتاب برابري مي كرد4 چون داخل شد طرفه بار گاهي به نظردر اورد وتخت رفيعي زدهاند وجوان نقابداري برفراز تخت شاهي نشسته و در دورش كرسيهاي زرين چيده و در بالاي كرسيها سران سپاه ان سرور قرار گرفتهاند سلام داده دست برسينه نهاد و دعا كرد پس صداي جواب سلام ازنقابدار امد گفت بنشين پس فرمود كه طعام اوردند كه درمدت عمر خود مثل ان اطعمه نديده بود و اب سردي نوشيد كه بوي5 خوش ان اب او را مست گردانيد چون ازخوردن فارغ شد ديد كه جمعي امدند و پسري رادرسن چهارده سالگي تخمينا بود جوان سرخ موي سفيد روي ميش چشمي وتاج سرخ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0105png در سراو و او را اوردند ان جوان سلام داده دست برسينه نهاده ايستاد ان شهريار گفت اي اسمعيل حال وقت ان شد كه خروج كني گفت امر از حضرت است ان شهريار فرمود پيش بيا پيش امده كمرش را گرفته سه مرتبه كند و او را برزمين گذاشت و كمرش را به دست مبارك خود بست و تاج را برسرش گذاشت و كمر خنجر كردي درميان او بود برداشت ودرپيش درويش انداخت گفت نگاهدار با ان ابلق و زنگ بده به ان شخص كه دده فرموده است وشمشيري ان حضرت طلبيد از ملازمان خود و به دست مبارك خود بر كمرش بست و گفت برو كه رخصتاست وفاتحه خوانده اورا بسپرد به ان دوسه نفر كه او را اورده بودند چون او رفت مرا نيز رخصت داده همان جوان عرب را اشاره كرد كه ببرش و به قافله برسان و او درويش را اورد و گفت ان قافله است كه از او جدا مانده بودي پس قافله	44	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms044	true	3287860185009438478	0	301	0	1399	1399	301	هرگز كسي نشان نداده است اين چه مكان است وصاحب اين سپاه كيست گفت خواهي دانست بيا كه پادشاه ما ترا طلبمي كند درجلو او مي امد تارسيد به در گاهي كه قبهاش باماه و افتاب برابري مي كرد4 چون داخل شد طرفه بار گاهي به نظردر اورد وتخت رفيعي زدهاند وجوان نقابداري برفراز تخت شاهي نشسته و در دورش كرسيهاي زرين چيده و در بالاي كرسيها سران سپاه ان سرور قرار گرفتهاند سلام داده دست برسينه نهاد و دعا كرد پس صداي جواب سلام ازنقابدار امد گفت بنشين پس فرمود كه طعام اوردند كه درمدت عمر خود مثل ان اطعمه نديده بود و اب سردي نوشيد كه بوي5 خوش ان اب او را مست گردانيد چون ازخوردن فارغ شد ديد كه جمعي امدند و پسري رادرسن چهارده سالگي تخمينا بود جوان سرخ موي سفيد روي ميش چشمي وتاج سرخ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0105png در سراو و او را اوردند ان جوان سلام داده دست برسينه نهاده ايستاد ان شهريار گفت اي اسمعيل حال وقت ان شد كه خروج كني گفت امر از حضرت است ان شهريار فرمود پيش بيا پيش امده كمرش را گرفته سه مرتبه كند و او را برزمين گذاشت و كمرش را به دست مبارك خود بست و تاج را برسرش گذاشت و كمر خنجر كردي درميان او بود برداشت ودرپيش درويش انداخت گفت نگاهدار با ان ابلق و زنگ بده به ان شخص كه دده فرموده است وشمشيري ان حضرت طلبيد از ملازمان خود و به دست مبارك خود بر كمرش بست و گفت برو كه رخصتاست وفاتحه خوانده اورا بسپرد به ان دوسه نفر كه او را اورده بودند چون او رفت مرا نيز رخصت داده همان جوان عرب را اشاره كرد كه ببرش و به قافله برسان و او درويش را اورد و گفت ان قافله است كه از او جدا مانده بودي پس قافله	44	-7974964111633820869	1399	2798.0	1100	1399	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms045	false	-2165157792461820184	0	301	0	1496	1496	301	ديد گفت اي جوان عرب به عزت خدا تو راسو گند ميدهم كه ان سرور كه بود و اين پسر چه كس بود گفت ايدرويش هنوز ندانستي كه اين شهريار كيست صاحبالزمان بود چون نام صاحب الامر شنيد ايستاد وگفت مرا بر گردان تايكبار ديگر به پابوس ان حضرت برسم وچيزي طلب كنم بلكه درخدمت ان شهريار بوده باشم گفت حال نميشود وميبايست مرتبه اول حاجت خود خواستن ديگر بر گرديدن خوب نيست درهر كجا كه باشي حاجت بخواه كه حضرت صاحب الامر روامي كند درويش رفت كه بر گردد سوار را نديد امدبه بالاي پشته هرچند نگاه كرد علامت ان گلشن و ان چشمه و ان سراپردهها را نديد اه ازجانش بر امده ديد كه قافله دررسيد لاعلاج خودرا بهقافله رسانيد تابگوءيم كه كجا خواهدرسيد اما از ان جانب از حالات شهريار زمان بشنو كه چون كمرش را صاحب الامر بست و از پادشاه گيلان رخصت خواست چون شاه اسمعيل بهادر خان ازحضرت صاحبالامر رخصت خروج گرفت ان هفتصوفي پاك اعتقاد را برداشت واز كيا اميره رخصت گرفته ازگيلان بيرون امده چون به طارم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0106png رسيد از مريدان پدرش كه پيش از اين كتابت نوشته بودند و فرستاد بود كه خود را به كيلان برسانيد كه وقت خروج ماست هفتاد كس در راه برخوردند به ان شهريار و روز به روز ده نفر پنج نفر زياد ميشدند تا امدند به حوالي طارم يك صدوسي نفرشدند و حسين سلطان تر كمان كه حاكم طارم بود باهفتصد نفرتر كمان خبردار گرديد و از طارم عازم جنگ شاه اسمعيل بهادر خان شده و هفتصد نفررا برداشته درچهار فرسنگي طارم شنيد كه شاه بالشكر اينك ميرسند اما شاه خبري از امدن او نداشت بالله و شش نفر ديگر يك فرسنگ پيش پيش لشكر درزير دست صحرازده بودند و شكارمي كرد1 كه ديداز برابرش اسمعيل باحسين گردشد وحسين سلطان تركمان رسيد و حسين	45	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms045	true	-2668773189839555222	0	301	0	1496	1496	301	ديد گفت اي جوان عرب به عزت خدا تو راسو گند ميدهم كه ان سرور كه بود و اين پسر چه كس بود گفت ايدرويش هنوز ندانستي كه اين شهريار كيست صاحبالزمان بود چون نام صاحب الامر شنيد ايستاد وگفت مرا بر گردان تايكبار ديگر به پابوس ان حضرت برسم وچيزي طلب كنم بلكه درخدمت ان شهريار بوده باشم گفت حال نميشود وميبايست مرتبه اول حاجت خود خواستن ديگر بر گرديدن خوب نيست درهر كجا كه باشي حاجت بخواه كه حضرت صاحب الامر روامي كند درويش رفت كه بر گردد سوار را نديد امدبه بالاي پشته هرچند نگاه كرد علامت ان گلشن و ان چشمه و ان سراپردهها را نديد اه ازجانش بر امده ديد كه قافله دررسيد لاعلاج خودرا بهقافله رسانيد تابگوءيم كه كجا خواهدرسيد اما از ان جانب از حالات شهريار زمان بشنو كه چون كمرش را صاحب الامر بست و از پادشاه گيلان رخصت خواست چون شاه اسمعيل بهادر خان ازحضرت صاحبالامر رخصت خروج گرفت ان هفتصوفي پاك اعتقاد را برداشت واز كيا اميره رخصت گرفته ازگيلان بيرون امده چون به طارم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0106png رسيد از مريدان پدرش كه پيش از اين كتابت نوشته بودند و فرستاد بود كه خود را به كيلان برسانيد كه وقت خروج ماست هفتاد كس در راه برخوردند به ان شهريار و روز به روز ده نفر پنج نفر زياد ميشدند تا امدند به حوالي طارم يك صدوسي نفرشدند و حسين سلطان تر كمان كه حاكم طارم بود باهفتصد نفرتر كمان خبردار گرديد و از طارم عازم جنگ شاه اسمعيل بهادر خان شده و هفتصد نفررا برداشته درچهار فرسنگي طارم شنيد كه شاه بالشكر اينك ميرسند اما شاه خبري از امدن او نداشت بالله و شش نفر ديگر يك فرسنگ پيش پيش لشكر درزير دست صحرازده بودند و شكارمي كرد1 كه ديداز برابرش اسمعيل باحسين گردشد وحسين سلطان تركمان رسيد و حسين	45	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms046	false	-4830357799156216599	0	301	0	1402	1402	301	بيگ لله گفت كه قربانت شوم ما دور تو را درميان گرفته بر گرديم و خود را به جماعت خود برسانيم شايد كه علاج اين جماعت توانيم كرد ان شهريار فرمود كه اول خروج من از سپاه دشمن فرار نمايم به فال بد خواهد بودن و ان خدا مارا مدد خواهد كردن شما را هم فتح و نصرت شفقت خواهد فرمود لاعلاج ان صوفيان صاف اعتقاد عقب شاه راگرفتند و دربرابر هفتصد كس صف بر كشيدند حسين سلطان تر كمان شاطر خود را فرستاد كه برو خبري بيار چون پيش امد احوال پرسيد شاه فرمود كه برو به حسين سلطان بگو كه منم اسمعيل ميرزا اگر تو بياءي وپاي مرا ببوسي من ترا بزرگ مرتبه كنم والا جنگ مي كني خوش باشد شاطر رفت و پيغام داد و سجده شكر كرده گفت ببين كه اقبال من مدد كرده است و اين پسر را تنهاگريبانگير كرده است اين بگفت و صف كشيده در برابر وگفت كه ميرود به ميدان اين پسر گرفته بياورد برادرش حسن سلطان اسب ازجاي برانگيخت سرراه گرفت حسين بيگ لله از شاد رخصت گرفته او نيز به ميدان امده بعد از گفتگوي بسيار او رابه قتل اورد اه از نهاد برادرش بر امد باسپاه خود گفت مگذاريد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0107png ذكر خروخ شاه اسمعيل كه مردمش از عقب مي ايند و كار دشوار ميشود و ان هفتصد ناكس دورشاه را درميان گرفتند حضرت شاه اسمعيل شمشير صاحب الامر را از غلاف بيرون اورده و زد خود را يه ان گله نامرد وبه هر كس كه ميرسيد بهيك ضرب حيدري ازپاي درمي اورد و دو ساعت نجومي دور ان شهريار را درميان داشتند و انهفت صوفي عقب سرشاه را داشتند كه شهريار خود را رسانيده به حسين سلطان و بعد از انكه او را نصيحت نمود زد برفرقش كه چون جوزا شد و در ان اثنا ان صد وسي	46	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms046	true	-997413145217276538	0	301	0	1402	1402	301	بيگ لله گفت كه قربانت شوم ما دور تو را درميان گرفته بر گرديم و خود را به جماعت خود برسانيم شايد كه علاج اين جماعت توانيم كرد ان شهريار فرمود كه اول خروج من از سپاه دشمن فرار نمايم به فال بد خواهد بودن و ان خدا مارا مدد خواهد كردن شما را هم فتح و نصرت شفقت خواهد فرمود لاعلاج ان صوفيان صاف اعتقاد عقب شاه راگرفتند و دربرابر هفتصد كس صف بر كشيدند حسين سلطان تر كمان شاطر خود را فرستاد كه برو خبري بيار چون پيش امد احوال پرسيد شاه فرمود كه برو به حسين سلطان بگو كه منم اسمعيل ميرزا اگر تو بياءي وپاي مرا ببوسي من ترا بزرگ مرتبه كنم والا جنگ مي كني خوش باشد شاطر رفت و پيغام داد و سجده شكر كرده گفت ببين كه اقبال من مدد كرده است و اين پسر را تنهاگريبانگير كرده است اين بگفت و صف كشيده در برابر وگفت كه ميرود به ميدان اين پسر گرفته بياورد برادرش حسن سلطان اسب ازجاي برانگيخت سرراه گرفت حسين بيگ لله از شاد رخصت گرفته او نيز به ميدان امده بعد از گفتگوي بسيار او رابه قتل اورد اه از نهاد برادرش بر امد باسپاه خود گفت مگذاريد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0107png ذكر خروخ شاه اسمعيل كه مردمش از عقب مي ايند و كار دشوار ميشود و ان هفتصد ناكس دورشاه را درميان گرفتند حضرت شاه اسمعيل شمشير صاحب الامر را از غلاف بيرون اورده و زد خود را يه ان گله نامرد وبه هر كس كه ميرسيد بهيك ضرب حيدري ازپاي درمي اورد و دو ساعت نجومي دور ان شهريار را درميان داشتند و انهفت صوفي عقب سرشاه را داشتند كه شهريار خود را رسانيده به حسين سلطان و بعد از انكه او را نصيحت نمود زد برفرقش كه چون جوزا شد و در ان اثنا ان صد وسي	46	-7974964111633820869	1402	2804.0	1103	1402	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms047	false	7901611385284478825	0	301	0	1467	1467	301	كس رسيدند و زدند خود را به ان تر كمانان و چهار صد كس را كشتند و تتمه امان امدند و هركدام علي ولي الله گفتند ملازم خود كرد و تتمه رابه قتل اوردند دويست نفرشدند وهر كدام صاحب دوسه اسب و نو كر شدند ومال ايشان را متصرف شدند چون طارم را گرفت متوجه خلخال شد انجا نيز جنگ كرده وهفتصد كس يرسر شاه جمع شدند در خلخال چند روزي شد هزار و پانصد كس بهم رسانيده متوجه دار الارشاد اردبيل شد ان خبر به عليخان سلطان چاكرلو1 رسيد كه شيخ اوغلي اينك از گيلان خروج كرده است طارم وخلخال را مسخر كرده است و برسر تومي ايد فرمود كه ان قاصد را گرفته در بند كشيدند و بزرگان خود راگفت اگر صوفيان شاه اسمعيل بشنوند كه او خروج كرده است مردم اردبيل مارا از پيش برميدارند ميبايد امشب به بهانهشكار جماعتي را ازشهر اردبيل برداشته بيرون رفت و انچنان نكرد كه مردم اردبيل خبردار شوند برويم و سرراه شاه اسمعيل را بگيريم و مي گويند در قرادره فرود امده بود2 امروز فردا قرارداده كه بريزد به شهر تركمان پس ان روز تا شب يراقهاي خود را مهيا كردند و كس فرستاده بود سرراه گيلان را گرفته بودند كه مبادا كس ديگر بيايد ومريدان را خبردار كند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0108png اما يكي از جماعت صوفيان كه از مريدان حلقه به گوش سلطان حيدر بود ودر لباس تركماني بود درنزديكي از اقايان علي خان سلطان ملازم بوده اين معني را دريافته نصفشب به خانه حسن بيگ برادر حسين بيگ لله رفت وشرح راگفت او امد در ان نيمه شب به خانه سلطانحيدر فرمود كه علم شاه بيگم والده جدما1 حضرت شاه را اعلام دادند ازخروج و امدن به جانب اردبيل وتر كمان خبردار شده اه ازنهاد ان خاتون اعظم بر امده گفت اي فرزند برو به خدمت فرزندم و بگو زنهار	47	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms047	true	-2795410731003543874	0	301	0	1467	1467	301	كس رسيدند و زدند خود را به ان تر كمانان و چهار صد كس را كشتند و تتمه امان امدند و هركدام علي ولي الله گفتند ملازم خود كرد و تتمه رابه قتل اوردند دويست نفرشدند وهر كدام صاحب دوسه اسب و نو كر شدند ومال ايشان را متصرف شدند چون طارم را گرفت متوجه خلخال شد انجا نيز جنگ كرده وهفتصد كس يرسر شاه جمع شدند در خلخال چند روزي شد هزار و پانصد كس بهم رسانيده متوجه دار الارشاد اردبيل شد ان خبر به عليخان سلطان چاكرلو1 رسيد كه شيخ اوغلي اينك از گيلان خروج كرده است طارم وخلخال را مسخر كرده است و برسر تومي ايد فرمود كه ان قاصد را گرفته در بند كشيدند و بزرگان خود راگفت اگر صوفيان شاه اسمعيل بشنوند كه او خروج كرده است مردم اردبيل مارا از پيش برميدارند ميبايد امشب به بهانهشكار جماعتي را ازشهر اردبيل برداشته بيرون رفت و انچنان نكرد كه مردم اردبيل خبردار شوند برويم و سرراه شاه اسمعيل را بگيريم و مي گويند در قرادره فرود امده بود2 امروز فردا قرارداده كه بريزد به شهر تركمان پس ان روز تا شب يراقهاي خود را مهيا كردند و كس فرستاده بود سرراه گيلان را گرفته بودند كه مبادا كس ديگر بيايد ومريدان را خبردار كند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0108png اما يكي از جماعت صوفيان كه از مريدان حلقه به گوش سلطان حيدر بود ودر لباس تركماني بود درنزديكي از اقايان علي خان سلطان ملازم بوده اين معني را دريافته نصفشب به خانه حسن بيگ برادر حسين بيگ لله رفت وشرح راگفت او امد در ان نيمه شب به خانه سلطانحيدر فرمود كه علم شاه بيگم والده جدما1 حضرت شاه را اعلام دادند ازخروج و امدن به جانب اردبيل وتر كمان خبردار شده اه ازنهاد ان خاتون اعظم بر امده گفت اي فرزند برو به خدمت فرزندم و بگو زنهار	47	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms048	false	-2483935165471600094	0	301	0	1434	1434	301	كه وقت امدن حال نيست و از مريدان پدرت كسي دراين شهر نيست وتمام رفتهاند ييلاق ميبايد شش ماه ديگر صبر كني وحال بر گرد و برو به جانب طارم تا مريدان و صوفيان باخانه كوچهاي خود بيايند به جانب اردبيل انگاه غافل2 بريز شايد كاري از پيش ببري زنهار كه برو پيش از ان كه علي خان سلطان نامرد برسد وعلاج فرزند كند خود را برسان گفت منت دارم و در ان نصف شب كه مردم تر كمانان گله گله از شهر بيرون ميرفتند او نيز بيرون امده خود را وقت مناجات رساند به قرادره رفت به نزد برادر و از امدن علي خان سلطان باهفت هزار تركمان برسر او خبردار گردانيد و حسين بيگلله به خدمت شاه امده و شرح راگفت پس شاهزاده گفت چه بايد كرد قزلباش گفتند كه حق برطرف بيگم است الحال وقت نبود ما را كه به اردبيل اءيم حضرت شاه فرمود كه هرگاه رخصت خروج از حضرت امير گرفتهام چرا بد باشد رفتن مابه اردبيل پس حسين بيگ گفت اي شهريار خروج ما بد نيست به طرف ديگر ميرويم تامحل ديگر به اردبيل مي اءيم و اگر بيگم ما را خبر نمي كرد ما باهفت هزار نامرد چه مي كرديم شاه فرمود كه صوفيان پدرم كه در اردبيل ميباشند خبردار نيستند مگر از امدن من و اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0109png هستند چرا به مددنيامدهاند پس حسين بيگ گفت نواب عليه بيگم فرمودهاند كه تمام درقراباعاند چون شاه شنيد كه صوفيان اردبيل درشهر نيستند راضي شد به بر گشتن با هزار و پانصد كس برگرديده راه ديار بكر را پيش گرفته از انجا در ده فرسنگي بر گرديده به كنار درياي كوكجه1 روان شد چون دم افتاب بود كه شاه كو چ كرده بود وقت چاشت تر كمانان رسيدندو كسي را نديدند و ندانستند كه از كدام راه برگشتهاند هر كسي سخني گفت چون خواست	48	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms048	true	4901384397713372172	0	301	0	1434	1434	301	كه وقت امدن حال نيست و از مريدان پدرت كسي دراين شهر نيست وتمام رفتهاند ييلاق ميبايد شش ماه ديگر صبر كني وحال بر گرد و برو به جانب طارم تا مريدان و صوفيان باخانه كوچهاي خود بيايند به جانب اردبيل انگاه غافل2 بريز شايد كاري از پيش ببري زنهار كه برو پيش از ان كه علي خان سلطان نامرد برسد وعلاج فرزند كند خود را برسان گفت منت دارم و در ان نصف شب كه مردم تر كمانان گله گله از شهر بيرون ميرفتند او نيز بيرون امده خود را وقت مناجات رساند به قرادره رفت به نزد برادر و از امدن علي خان سلطان باهفت هزار تركمان برسر او خبردار گردانيد و حسين بيگلله به خدمت شاه امده و شرح راگفت پس شاهزاده گفت چه بايد كرد قزلباش گفتند كه حق برطرف بيگم است الحال وقت نبود ما را كه به اردبيل اءيم حضرت شاه فرمود كه هرگاه رخصت خروج از حضرت امير گرفتهام چرا بد باشد رفتن مابه اردبيل پس حسين بيگ گفت اي شهريار خروج ما بد نيست به طرف ديگر ميرويم تامحل ديگر به اردبيل مي اءيم و اگر بيگم ما را خبر نمي كرد ما باهفت هزار نامرد چه مي كرديم شاه فرمود كه صوفيان پدرم كه در اردبيل ميباشند خبردار نيستند مگر از امدن من و اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0109png هستند چرا به مددنيامدهاند پس حسين بيگ گفت نواب عليه بيگم فرمودهاند كه تمام درقراباعاند چون شاه شنيد كه صوفيان اردبيل درشهر نيستند راضي شد به بر گشتن با هزار و پانصد كس برگرديده راه ديار بكر را پيش گرفته از انجا در ده فرسنگي بر گرديده به كنار درياي كوكجه1 روان شد چون دم افتاب بود كه شاه كو چ كرده بود وقت چاشت تر كمانان رسيدندو كسي را نديدند و ندانستند كه از كدام راه برگشتهاند هر كسي سخني گفت چون خواست	48	-7974964111633820869	1434	2868.0	1135	1434	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms049	false	4972761752062008923	0	301	0	1470	1470	301	خدا نبود كه از عقب بروند بر گرديدند ورفتند اما چون شاه رفت به جانب طارم داستان اولاد رستم پادشاه اوردهاند كه چون رستم پادشاه فوت شد ازاو پنج پسر2 مانده بود پسر بزرگش مقصود ميرزا بود و امراي تر كمان او را پادشاه كردند و او فرمود كه بزغالهاي3 را بريان كردند و يوسف ميرزابرادرش رفت بهخدمت ريش سفيدان ايل قراقويونلو 4 و گفت هرگاه برادر بزرگ من ديوانه باشد چه شد از من بزرگتر است اما جهانداري را عقل وخرد ميبايد اگر شما او را بكشيد و مراپادشاه كنيد من بيرضايشما ابنخورم ايشان گفتندهمچنان باشد پس او را برداشتند و امدند به بارگاه تا او ميرفت بگويد چه كار داريد كه پارهپارهاش كردند و يوسف ميرزا را برجاي پدر بر تخت نشاندند والوندميرزا برادرسيم شنيد كه يوسف ميرزا دست بهدامن قراقو يونلو زده او را پادشاه كردند و برادر بزرگ را كشتند او نيز برخاست و رفت به نزد بزرگان اق قويونلو5 وشروع به عجز كرد و گفت برادر بزرگ ما مستحق پادشاهي بود و جاي پدر ما به او ميرسيد چون برادر كوچك بيراهي نموده است واو را نا حق كشته است اگر خون پادشاه خود را از او واز ان جماعت كه به فرمودها او اين عمل قبيح كردند بستانيد و مرا پادشاه كنيد من دو برابر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0110png ان كنم با شما كه برادرم با ايل قراقويونلو خواهد كرد و ايشان نيز گفتند حسن پادشاهاز ايل مابود اين نامردان روسياه را چه حا كه دم از هم چشمي ما بزنند و برداشتند الوند پادشاه را و وقتي به بارگاه امدند كه يوسف پادشاه مي گفت كه ان بزغاله بريان كه برادر ما هوس كرده بود بكشند و بيارند كه در ان اثنا ريختند جماعت در بارگاه و او را نيز پاره پاره كردند به طريقي كه1 برادر خود را پاره پاره كرده بودند بريان معطل	49	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms049	true	6962427207787469680	0	301	0	1470	1470	301	خدا نبود كه از عقب بروند بر گرديدند ورفتند اما چون شاه رفت به جانب طارم داستان اولاد رستم پادشاه اوردهاند كه چون رستم پادشاه فوت شد ازاو پنج پسر2 مانده بود پسر بزرگش مقصود ميرزا بود و امراي تر كمان او را پادشاه كردند و او فرمود كه بزغالهاي3 را بريان كردند و يوسف ميرزابرادرش رفت بهخدمت ريش سفيدان ايل قراقويونلو 4 و گفت هرگاه برادر بزرگ من ديوانه باشد چه شد از من بزرگتر است اما جهانداري را عقل وخرد ميبايد اگر شما او را بكشيد و مراپادشاه كنيد من بيرضايشما ابنخورم ايشان گفتندهمچنان باشد پس او را برداشتند و امدند به بارگاه تا او ميرفت بگويد چه كار داريد كه پارهپارهاش كردند و يوسف ميرزا را برجاي پدر بر تخت نشاندند والوندميرزا برادرسيم شنيد كه يوسف ميرزا دست بهدامن قراقو يونلو زده او را پادشاه كردند و برادر بزرگ را كشتند او نيز برخاست و رفت به نزد بزرگان اق قويونلو5 وشروع به عجز كرد و گفت برادر بزرگ ما مستحق پادشاهي بود و جاي پدر ما به او ميرسيد چون برادر كوچك بيراهي نموده است واو را نا حق كشته است اگر خون پادشاه خود را از او واز ان جماعت كه به فرمودها او اين عمل قبيح كردند بستانيد و مرا پادشاه كنيد من دو برابر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0110png ان كنم با شما كه برادرم با ايل قراقويونلو خواهد كرد و ايشان نيز گفتند حسن پادشاهاز ايل مابود اين نامردان روسياه را چه حا كه دم از هم چشمي ما بزنند و برداشتند الوند پادشاه را و وقتي به بارگاه امدند كه يوسف پادشاه مي گفت كه ان بزغاله بريان كه برادر ما هوس كرده بود بكشند و بيارند كه در ان اثنا ريختند جماعت در بارگاه و او را نيز پاره پاره كردند به طريقي كه1 برادر خود را پاره پاره كرده بودند بريان معطل	49	-7974964111633820869	1470	2940.0	1171	1470	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms050	false	4895960990497990707	0	301	0	1525	1525	301	ماند والوند پادشاه تاج برسرنهاد و بر كرسي حسن پادشاه قرار گرفت و انخبر رسيد بهسلطان مراد برادر چهارم كه حال بدين منوالاست و او نيز برخاسته رفت بهنزد ريش سفيدان قراقويو نلو و گريه كرد و گفت برادرم به كشتن داديد وهرگاه شما پادشاه نميخواهيد وشما ميترسيد از ايل اق قويو نلومي بايست به حال خود باشيد و ان قدرگفت كه ان جماعت را اغواكرد گفتند چهشده او شرح را بگفت ايشان گفتندترابجاي برادرتپادشاه مي كنيم و او را برداشتند از اين جانب دو برادر پاره پاره در پاي تخت افتادهاند و الوند فرمود كه ان بزغالهرا بياريد كه ميترسم قسمت برادر ديگر شود كه ديد از در بارگاه غوغا برخاست پرسياچه ميشود شرح راگفتند اوخود اين پيش بيني كرده بود كه اگر برادر ديگر خواهد ايل تر كمان را اغواكند و برسر او بيارد واو تنها نباشد قريب هزار كس از مردم اق قويونلو را در دور خود داشت اماديد كه مردم قراقويونلو دو سه هزار كس مي ايند فرمود دهنه بارگاه را گرفتند و كس فرستاد كه چند نفر ريش سفيدان قراقويوتلو بيايند كه با ايشان صلاح دارم سلطان مراد گفت وقتي ميشود كه چند نفر از ايل اق قويونلو بيايند و به كرو پيش ما بايستند و ما چند كس عوض بفرستيم و قرار چنين شد چونسر كرده هاي ايل قراقويونلو امدندپيش الوند پادشاه او گفت ياران مگر شما بلاءي داريد2 از اولاد حسن پادشاه ما دوبرادر ماندهايم مي خواهيد ما يكديگر را بكشيم فردا پادشاهي به سلسله شيخ صفي انتقاليابد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0111png ايشان گفتند چه ميبايد كرد گفت چون ما و او برادريم الكا را برادروار قسمت مي كنيم ومن بزرگتر از اويم در جاي پدر باشم او برود در شيراز پادشاهي كند وتمام فارس ويزدو كرمان واصفهان و كاشان وقم وقزوين وهمدان وكوه كيلويه باقبيله ان وميانه از او باشد اين طرف تمام از	50	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms050	true	-4423338052892497975	0	301	0	1525	1525	301	ماند والوند پادشاه تاج برسرنهاد و بر كرسي حسن پادشاه قرار گرفت و انخبر رسيد بهسلطان مراد برادر چهارم كه حال بدين منوالاست و او نيز برخاسته رفت بهنزد ريش سفيدان قراقويو نلو و گريه كرد و گفت برادرم به كشتن داديد وهرگاه شما پادشاه نميخواهيد وشما ميترسيد از ايل اق قويو نلومي بايست به حال خود باشيد و ان قدرگفت كه ان جماعت را اغواكرد گفتند چهشده او شرح را بگفت ايشان گفتندترابجاي برادرتپادشاه مي كنيم و او را برداشتند از اين جانب دو برادر پاره پاره در پاي تخت افتادهاند و الوند فرمود كه ان بزغالهرا بياريد كه ميترسم قسمت برادر ديگر شود كه ديد از در بارگاه غوغا برخاست پرسياچه ميشود شرح راگفتند اوخود اين پيش بيني كرده بود كه اگر برادر ديگر خواهد ايل تر كمان را اغواكند و برسر او بيارد واو تنها نباشد قريب هزار كس از مردم اق قويونلو را در دور خود داشت اماديد كه مردم قراقويونلو دو سه هزار كس مي ايند فرمود دهنه بارگاه را گرفتند و كس فرستاد كه چند نفر ريش سفيدان قراقويوتلو بيايند كه با ايشان صلاح دارم سلطان مراد گفت وقتي ميشود كه چند نفر از ايل اق قويونلو بيايند و به كرو پيش ما بايستند و ما چند كس عوض بفرستيم و قرار چنين شد چونسر كرده هاي ايل قراقويونلو امدندپيش الوند پادشاه او گفت ياران مگر شما بلاءي داريد2 از اولاد حسن پادشاه ما دوبرادر ماندهايم مي خواهيد ما يكديگر را بكشيم فردا پادشاهي به سلسله شيخ صفي انتقاليابد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0111png ايشان گفتند چه ميبايد كرد گفت چون ما و او برادريم الكا را برادروار قسمت مي كنيم ومن بزرگتر از اويم در جاي پدر باشم او برود در شيراز پادشاهي كند وتمام فارس ويزدو كرمان واصفهان و كاشان وقم وقزوين وهمدان وكوه كيلويه باقبيله ان وميانه از او باشد اين طرف تمام از	50	-7974964111633820869	1525	3050.0	1226	1525	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms051	false	-3369057763294511831	0	301	0	1509	1509	301	لاهيجان و اردبيل وشيروان وقراباغ وايروان1 و ديار بكر ازمن باشد و امراي تر كمان قبول كردند و هردو برادر را قسم دادند و ان دو ايل اعظم قسم ياد نمودند و فرمودند كه سفره بياورند چون سفره اوردند ان دوبرادر بريان راخوردند مثل مشهور است كه كه كند وكه خورد وسلطان مراد رفت به جانب فارس وازاين طرف خبر اوردند كه شاه اسمعيل خروج كرد و امد به قرادره حوالي اردبيل وچون علي خان سلطان رفت برسرش ترسيده برگشته و گويا رفت به جانب گيلان كه خود راديگر پنهان كند الوندپادشاه خوشحال گرديد و خلعت فرستاد از براي علي خان سلطان اما واهمه در دلش اثر كرده بود و فرمود از اطراف وجوانب لشكر بيايند در تبريز جمع شوند رفتن شاه اسمعيل بهارد بيل اوردهاند كه شاه اسمعيل چون به طارم امد زمستان را در طارم سر كرد و اول نوروز سوار شده به جانب اردبيل روان گرديد وسه هزار كس بر سرش جمعيت كردند وقتي داخل اردبيل گرديد كه علي خان سلطان در خانه خود درخواب بود و وقت مناجات شاه داخل اردبيل شد وريختند درخانههاي تركمانان و چون مردم اردبيل شنيدند كه شاه امد و تركمانان را به شمشير گرفتند و شاه امد و دور خانه عليخان سلطان را درميان گرفته و اوبا دوهزار2 تر كمان حصاري شده در خانها خود چون افتاب سرزد ريختندصوفيانشاه پانزده هزار صوفي برسر شاه جمعيت كردند علي خان سلطان را دست بسته به خدمت شاه اوردند چون چشم شهريار به اوافتاد گفت بيا اي علي خان سلطان من ترا سپهسالارخود مي كنم بشرطي كه علي و لي الله بگويي انملعون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0112png قبولنكرد شاه فرمود ازهرخانهاي يك پشته چوب بياورند هيزم بسيارجمع نمودند كه هر كدام كه شهادت مي گفتند شاه ملازم خود مي كرد و هر كس نمي گفت اورا در اتش ميانداخت و ميسوخت و عليخان سلطان را فرمود	51	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms051	true	4012599790721827637	0	301	0	1509	1509	301	لاهيجان و اردبيل وشيروان وقراباغ وايروان1 و ديار بكر ازمن باشد و امراي تر كمان قبول كردند و هردو برادر را قسم دادند و ان دو ايل اعظم قسم ياد نمودند و فرمودند كه سفره بياورند چون سفره اوردند ان دوبرادر بريان راخوردند مثل مشهور است كه كه كند وكه خورد وسلطان مراد رفت به جانب فارس وازاين طرف خبر اوردند كه شاه اسمعيل خروج كرد و امد به قرادره حوالي اردبيل وچون علي خان سلطان رفت برسرش ترسيده برگشته و گويا رفت به جانب گيلان كه خود راديگر پنهان كند الوندپادشاه خوشحال گرديد و خلعت فرستاد از براي علي خان سلطان اما واهمه در دلش اثر كرده بود و فرمود از اطراف وجوانب لشكر بيايند در تبريز جمع شوند رفتن شاه اسمعيل بهارد بيل اوردهاند كه شاه اسمعيل چون به طارم امد زمستان را در طارم سر كرد و اول نوروز سوار شده به جانب اردبيل روان گرديد وسه هزار كس بر سرش جمعيت كردند وقتي داخل اردبيل گرديد كه علي خان سلطان در خانه خود درخواب بود و وقت مناجات شاه داخل اردبيل شد وريختند درخانههاي تركمانان و چون مردم اردبيل شنيدند كه شاه امد و تركمانان را به شمشير گرفتند و شاه امد و دور خانه عليخان سلطان را درميان گرفته و اوبا دوهزار2 تر كمان حصاري شده در خانها خود چون افتاب سرزد ريختندصوفيانشاه پانزده هزار صوفي برسر شاه جمعيت كردند علي خان سلطان را دست بسته به خدمت شاه اوردند چون چشم شهريار به اوافتاد گفت بيا اي علي خان سلطان من ترا سپهسالارخود مي كنم بشرطي كه علي و لي الله بگويي انملعون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0112png قبولنكرد شاه فرمود ازهرخانهاي يك پشته چوب بياورند هيزم بسيارجمع نمودند كه هر كدام كه شهادت مي گفتند شاه ملازم خود مي كرد و هر كس نمي گفت اورا در اتش ميانداخت و ميسوخت و عليخان سلطان را فرمود	51	-7974964111633820869	1509	3018.0	1210	1509	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms052	false	6951192294658091927	0	301	0	1505	1505	301	در اتش انداختند و سوختند وشاه اردبيل راگرفته والده را بابرادر دريافت وهفت هزار كس برداشت و به جانب ديار بكر روان شد وهفت هزار كس ديگر را در اردبيل گذاشته برسر برادر ومادر وچون به حوالي رود ارس رسيد گفتند از اولاد ميرزا جهانشاه1 پادشاه زادهاي مي ايد با بيست هزار خانه ايل تركمان و ذو القدر وپادشاه ان ايل است داستان سلطان حسين با بقره2 ونام او سلطان حسين باراني است و هرسال سوقاتي به پادشاه ايران ميدهند انهم قليلي وميخواست اراده خروج كند چون شنيد كه شاه اسمعيل بهادرخان خروج كرده است وميرود برسر ايل اق قويونلو به جانب دياربكر پس او باريش سفيدان ايل گفت كه من مي خواستم خروج كنم شاد اسمعيل پيش دستي كردهحال بهاين جانبمي ايد ومرا چرا نگذاشتيد كه خروج كنم بزرگان او گفتند اي شهريار مي بايد به ياري پير از درمكر در امد وعلاج او كرد چون او كشته شد تو خروج كن گفت مرا چه بايد كرد گفتند مي بايد استقبال او كرد و او را فريب داد و چون به ضيافت بيايد زهر در كارش كنيم ومردمش اگر اطاعت نكنند بهقتل رسان وقرار چنين شد تاشاهرسيد به حوالي ايل سلطان حسين باراني ومردمش امدند واستقبال كردند وخود در حوالي ايل يك فرسنگ سوار شده چونشاه را ديد پياده گرديد و ران ركاب او را بوسيد وگفت اي شهريار مدتي مديد بود كه ديده انتظار در راه خروج اين شهريار بود الحمدلله شفقت فرمودند وبه اين صوب امديد و دوازده هزار كس دارم برميدارم و همراه مي ايم و ميرويم به ملك تبريز والوند راعلاج كرده وترا پادشاه كرده وخود در خدمت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0113png كمر بسته شمشير ميزنم شاه خوشحال گرديد و او را دربر كرفت و قرود امدند شاه راگفت چون از رنج راه باقي داريد بياساءيد كه فردا شاه را ملازمت خواهيم كرد شاهرفت به خيمه دولت	52	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms052	true	3572489917968658147	0	301	0	1505	1505	301	در اتش انداختند و سوختند وشاه اردبيل راگرفته والده را بابرادر دريافت وهفت هزار كس برداشت و به جانب ديار بكر روان شد وهفت هزار كس ديگر را در اردبيل گذاشته برسر برادر ومادر وچون به حوالي رود ارس رسيد گفتند از اولاد ميرزا جهانشاه1 پادشاه زادهاي مي ايد با بيست هزار خانه ايل تركمان و ذو القدر وپادشاه ان ايل است داستان سلطان حسين با بقره2 ونام او سلطان حسين باراني است و هرسال سوقاتي به پادشاه ايران ميدهند انهم قليلي وميخواست اراده خروج كند چون شنيد كه شاه اسمعيل بهادرخان خروج كرده است وميرود برسر ايل اق قويونلو به جانب دياربكر پس او باريش سفيدان ايل گفت كه من مي خواستم خروج كنم شاد اسمعيل پيش دستي كردهحال بهاين جانبمي ايد ومرا چرا نگذاشتيد كه خروج كنم بزرگان او گفتند اي شهريار مي بايد به ياري پير از درمكر در امد وعلاج او كرد چون او كشته شد تو خروج كن گفت مرا چه بايد كرد گفتند مي بايد استقبال او كرد و او را فريب داد و چون به ضيافت بيايد زهر در كارش كنيم ومردمش اگر اطاعت نكنند بهقتل رسان وقرار چنين شد تاشاهرسيد به حوالي ايل سلطان حسين باراني ومردمش امدند واستقبال كردند وخود در حوالي ايل يك فرسنگ سوار شده چونشاه را ديد پياده گرديد و ران ركاب او را بوسيد وگفت اي شهريار مدتي مديد بود كه ديده انتظار در راه خروج اين شهريار بود الحمدلله شفقت فرمودند وبه اين صوب امديد و دوازده هزار كس دارم برميدارم و همراه مي ايم و ميرويم به ملك تبريز والوند راعلاج كرده وترا پادشاه كرده وخود در خدمت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0113png كمر بسته شمشير ميزنم شاه خوشحال گرديد و او را دربر كرفت و قرود امدند شاه راگفت چون از رنج راه باقي داريد بياساءيد كه فردا شاه را ملازمت خواهيم كرد شاهرفت به خيمه دولت	52	-7974964111633820869	1505	3010.0	1206	1505	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms053	false	8862847257739513653	0	301	0	1446	1446	301	رءز ديگر امراي شاه را طلبيده گفت من طبيعت مبارك شاه رانميدانم به هرقسم كه شما مي گوءيد بنده تهيه معان بگيرم ايشان تعليم دادند روز ديگر شاه به امراگفت كه شما برويد و با او صحبت بداريد و دل او را به محك امتحان اخلاص بزنيد واگر بي غل وغش بوده باشد مرا خبردار كنيد والامرا مخبر ساخته كه من هيچ بوي اخلاص دراين مرد مشاهده نمي كنم حسين بيگ لله گفت منت دارم ان هفت نفر امدند به خدمت سلطان حسين نشستند و از كيفيت حالات شاه و از پدران ان سرور انچه برايشان مشاهده شده بود مي گفتند و او مييافت هيچ بوي خوشي نمي ايد سلطان حسين باراني كس فرستاد به خدمت شاه كه خوش باشد در ان وقت مرشد كامل درخواب بود و او را گفتند باش كه پادشاه بيدار شود اما حضرت شاه در خواب ديد كه از برابرش نور پاك حضرت امير پيداگرديد گفت اي فرزند زنهار مرو به ضيافت سلطان حسين باراني كه زهر در كاسها اش كرده ميخواهد ترا باهواداران تو از پاي در ارد و برخيز و امشب كوچ كن كه دست دست تو خواهد بود چون شاه ازخواب بيدار شد گفتند كس ازپي شما فرستاده است سلطان حسين باراني شاه فرمود كه برو و دعا برسان و بگو امروز اندك درد دلي1 هست مرا باللهام وجماعت من امروز صحبت ميدارند وفردا همههمراه خواهيم امدن فرستاده بر گرديد وپيغام برد سلطان حسين گفت فرداكارش رابسازم اماچون عصرشد ياران را رخصت داد و ايشان به خدمت شاه امدند شاه گفت اين نامرد زهر ميخواست به خورد من دهد وحضرت مراگفت ايشان گفتند اي شهريار ما بوي صدقي ازنفس ان مرد نشنيديم پس شاد صبر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0114png كرد چون نصف شب شد كوچ كرده راه قراباغ پيش كرفت وبدر رفت و چون افتاب سر زد خبر بردند كه پادشاه رفته است پس	53	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms053	true	-3443070661005592260	0	301	0	1446	1446	301	رءز ديگر امراي شاه را طلبيده گفت من طبيعت مبارك شاه رانميدانم به هرقسم كه شما مي گوءيد بنده تهيه معان بگيرم ايشان تعليم دادند روز ديگر شاه به امراگفت كه شما برويد و با او صحبت بداريد و دل او را به محك امتحان اخلاص بزنيد واگر بي غل وغش بوده باشد مرا خبردار كنيد والامرا مخبر ساخته كه من هيچ بوي اخلاص دراين مرد مشاهده نمي كنم حسين بيگ لله گفت منت دارم ان هفت نفر امدند به خدمت سلطان حسين نشستند و از كيفيت حالات شاه و از پدران ان سرور انچه برايشان مشاهده شده بود مي گفتند و او مييافت هيچ بوي خوشي نمي ايد سلطان حسين باراني كس فرستاد به خدمت شاه كه خوش باشد در ان وقت مرشد كامل درخواب بود و او را گفتند باش كه پادشاه بيدار شود اما حضرت شاه در خواب ديد كه از برابرش نور پاك حضرت امير پيداگرديد گفت اي فرزند زنهار مرو به ضيافت سلطان حسين باراني كه زهر در كاسها اش كرده ميخواهد ترا باهواداران تو از پاي در ارد و برخيز و امشب كوچ كن كه دست دست تو خواهد بود چون شاه ازخواب بيدار شد گفتند كس ازپي شما فرستاده است سلطان حسين باراني شاه فرمود كه برو و دعا برسان و بگو امروز اندك درد دلي1 هست مرا باللهام وجماعت من امروز صحبت ميدارند وفردا همههمراه خواهيم امدن فرستاده بر گرديد وپيغام برد سلطان حسين گفت فرداكارش رابسازم اماچون عصرشد ياران را رخصت داد و ايشان به خدمت شاه امدند شاه گفت اين نامرد زهر ميخواست به خورد من دهد وحضرت مراگفت ايشان گفتند اي شهريار ما بوي صدقي ازنفس ان مرد نشنيديم پس شاد صبر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0114png كرد چون نصف شب شد كوچ كرده راه قراباغ پيش كرفت وبدر رفت و چون افتاب سر زد خبر بردند كه پادشاه رفته است پس	53	-7974964111633820869	1446	2892.0	1147	1446	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms054	false	4188987889218339033	0	301	0	1396	1396	301	اوگفت كه من كي گذارم كه او بدر رود و فرمود هفت هشت هزار كس هر كدام كه اسب خوبي داشتند سوار شده سر در دنبال شاه گذاشتند و خود را رساندند به كنار ارس ديدند كه شاه باسه هزار كس فرود امده است و در وقت زوال رسيد شاه فرمود تاقزلباس سوار شدند وسر راه گرفتند و بعداز مجادله1 شكست برسياه سلطان حسين افتاد چون ديد كه او بد كردهاست سپاه را درجنگ گذاشته خود تنها راه فرار پيش گرفته كه بدر رود پس شاه او را ديد وسر در دنبال اونهاده و دو فرسنگ از عقب او تاخت و سلطان حسين باراني ازتاب تيغ شاه ميخواست كه خود را به دريا اندازد كه شاه رسيد و او را كشته وسر او رابا مر كبش برداشته بر گرديد و در ان اثنا حلواچي اوغلي امد ازعقب شاه و او را ديده تحسين نمود وسر او را در نيزه كرد و داد به دست حلواچي اوغلي و وقتي كه امدند ديدند كه شكست برمردم او افتاده بود وچهار هزار سربريدهاند و سه هزار كس ديگر علي و لي الله گفتهاند امان يافتهاند وشاه بر گرديده امد برسر ايل و مال و اسباب سلطان حسين باراني را جمع نموده و به جماعتبخشيد واز ان جا بر گرديدهرفت به جنگ فرخ پادشاه يسار2 و ان خبر بردند به نزد فرخ پادشاه يسار كه اينك شاه اسمعيل مي ايد به جنگ تو وسلطان حسين باراني رابه قتل اورده فرمود بروند و كنار درياي كرد3 را بگيرند كه مبادا شاه اسمعيل جسر بسازد و از اب بگذرد و سه هزار كس داده فرستاد به كنار اب و ازاين جانب شاه فرمود كه قرابيري برود بادو هزار4 و جسر بسازد كه شاه از عقب بيايد چون قرابيري امد ديد كه سپاه شيروان كنار اب را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0115png گرفتهاند دانست كه جسر نميتوان ساختن شاه را	54	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms054	true	2728804365813240721	0	301	0	1396	1396	301	اوگفت كه من كي گذارم كه او بدر رود و فرمود هفت هشت هزار كس هر كدام كه اسب خوبي داشتند سوار شده سر در دنبال شاه گذاشتند و خود را رساندند به كنار ارس ديدند كه شاه باسه هزار كس فرود امده است و در وقت زوال رسيد شاه فرمود تاقزلباس سوار شدند وسر راه گرفتند و بعداز مجادله1 شكست برسياه سلطان حسين افتاد چون ديد كه او بد كردهاست سپاه را درجنگ گذاشته خود تنها راه فرار پيش گرفته كه بدر رود پس شاه او را ديد وسر در دنبال اونهاده و دو فرسنگ از عقب او تاخت و سلطان حسين باراني ازتاب تيغ شاه ميخواست كه خود را به دريا اندازد كه شاه رسيد و او را كشته وسر او رابا مر كبش برداشته بر گرديد و در ان اثنا حلواچي اوغلي امد ازعقب شاه و او را ديده تحسين نمود وسر او را در نيزه كرد و داد به دست حلواچي اوغلي و وقتي كه امدند ديدند كه شكست برمردم او افتاده بود وچهار هزار سربريدهاند و سه هزار كس ديگر علي و لي الله گفتهاند امان يافتهاند وشاه بر گرديده امد برسر ايل و مال و اسباب سلطان حسين باراني را جمع نموده و به جماعتبخشيد واز ان جا بر گرديدهرفت به جنگ فرخ پادشاه يسار2 و ان خبر بردند به نزد فرخ پادشاه يسار كه اينك شاه اسمعيل مي ايد به جنگ تو وسلطان حسين باراني رابه قتل اورده فرمود بروند و كنار درياي كرد3 را بگيرند كه مبادا شاه اسمعيل جسر بسازد و از اب بگذرد و سه هزار كس داده فرستاد به كنار اب و ازاين جانب شاه فرمود كه قرابيري برود بادو هزار4 و جسر بسازد كه شاه از عقب بيايد چون قرابيري امد ديد كه سپاه شيروان كنار اب را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0115png گرفتهاند دانست كه جسر نميتوان ساختن شاه را	54	-7974964111633820869	1396	2792.0	1097	1396	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms055	false	7775643703240727060	0	301	0	1440	1440	301	مخبر كردند شاه باسپاه امد و زد خود را بر اب دريا به توفيق خداي عالم يك كس را اب نبردوسپاه فرخ شاه شكست خوردند وخبر بردند كه شاه از اب گذشت پس فرمودبيست هزار كس سوار شدند وخود هم از شماخي بيرون امده در شش فرسنگي شماخي1 سرراه را گرفته و شاه بهادرخان به توفيق خداي عالم فرخ شاه را به قتل اورد وشكست برسپاه شيروان افتاده راه قلعه پيش گرفتند و بدر رفتند وشاه ازعقب امد و ان خبر رسيد به شيخ شاه پسر فرخ شاه يسار وخزينه خود را فرستاد به قلعها گل خندان2 باملازمان خود كه حرم را ببرند و ايشان حرم را برداشته به جانب كوه البرز بدر رفتند وشاه شماخي را مسخر كرد وخبرمعلوم كرد حقيقت رابه او عرض كردند شاه قرابيري را فرستاد به گرفتن قلعه گل خندان2 باچهارهزار كس وچون رسيد به پاي قلعه وطرفه قلعهاي ديد دانست كه گرفتن اين قلعه مشكل است نشست در پاي قلعه و كس فرستاد كه شاه را خبر كنند گرفتن شاه اسمعيل قلعه را ازخسرو غلام شيخ شاه اما چون عريضه به شاه رسيد برخاست و به پاي قلعه امد و فرمود تا نامه نوشتند به خسرو غلام كه بيا وقلعه را بده وترا امان دادم وغلام شيخ شاه قبول نكرد پس الچي گفت بترس از ان روزي كه غضب برشهريار مستولي شده باشد وترا در برابر داشته باشند وبا تو عتاب3 وخطاب كند پس غلامرا بد امده فرمود بزنيد پس انقدر لگد برشكم ان الچي زدند و او را به قتل در اوردند چونالچي كشته شد گفت حال ماكاري كرديم تمام كنيم فرمود تا اورا دربالاي قلعه برابر شاه اويختند و چون شاه ان حال را مشاهده كرد يك مرتبه از جاي خود جست و سوار شده روي به قلعه نهاد4 چون قزلباش خبردار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0116png گرديدند ريختند به قلعهو نو كرها و چاكرهاي	55	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms055	true	-495929461740710058	0	301	0	1440	1440	301	مخبر كردند شاه باسپاه امد و زد خود را بر اب دريا به توفيق خداي عالم يك كس را اب نبردوسپاه فرخ شاه شكست خوردند وخبر بردند كه شاه از اب گذشت پس فرمودبيست هزار كس سوار شدند وخود هم از شماخي بيرون امده در شش فرسنگي شماخي1 سرراه را گرفته و شاه بهادرخان به توفيق خداي عالم فرخ شاه را به قتل اورد وشكست برسپاه شيروان افتاده راه قلعه پيش گرفتند و بدر رفتند وشاه ازعقب امد و ان خبر رسيد به شيخ شاه پسر فرخ شاه يسار وخزينه خود را فرستاد به قلعها گل خندان2 باملازمان خود كه حرم را ببرند و ايشان حرم را برداشته به جانب كوه البرز بدر رفتند وشاه شماخي را مسخر كرد وخبرمعلوم كرد حقيقت رابه او عرض كردند شاه قرابيري را فرستاد به گرفتن قلعه گل خندان2 باچهارهزار كس وچون رسيد به پاي قلعه وطرفه قلعهاي ديد دانست كه گرفتن اين قلعه مشكل است نشست در پاي قلعه و كس فرستاد كه شاه را خبر كنند گرفتن شاه اسمعيل قلعه را ازخسرو غلام شيخ شاه اما چون عريضه به شاه رسيد برخاست و به پاي قلعه امد و فرمود تا نامه نوشتند به خسرو غلام كه بيا وقلعه را بده وترا امان دادم وغلام شيخ شاه قبول نكرد پس الچي گفت بترس از ان روزي كه غضب برشهريار مستولي شده باشد وترا در برابر داشته باشند وبا تو عتاب3 وخطاب كند پس غلامرا بد امده فرمود بزنيد پس انقدر لگد برشكم ان الچي زدند و او را به قتل در اوردند چونالچي كشته شد گفت حال ماكاري كرديم تمام كنيم فرمود تا اورا دربالاي قلعه برابر شاه اويختند و چون شاه ان حال را مشاهده كرد يك مرتبه از جاي خود جست و سوار شده روي به قلعه نهاد4 چون قزلباش خبردار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0116png گرديدند ريختند به قلعهو نو كرها و چاكرهاي	55	-7974964111633820869	1440	2880.0	1141	1440	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms056	false	7495929930913722924	0	301	0	1451	1451	301	غلامان شيخشاه را كشتند ومال و اسباب كه در ان قلعه بود تمام را به قزلباش بخشيد و از انجا بر گرديد و به جانب شماخي راهي شد ازاين جانب خبر به الوند پادشاه رسيد كه شاه اسمعيل سلطان حسين باراني را كشت و رفت به گرفتن شيروان اه ازنهاد او بر امد تاسپاه اوجمع شدند باسي هزار كس به جانب شيروان روان گرديد چون شاه به كناردرياي كو كجه رسيد خبر اوردند كه الوند پادشاه به جنگ شما مي ايد پس شاه فرمود كه خوب كرد و راه مارا نزديك كرد اما الوند پادشاه سپهسالار خود رافرمود كه اسباب جنگ سياه رامهياكن كه برويم به جنگ شاه اسمعيل عثمان سلطان تر كمان گفت كه من ميروم به جنگ شاه اسمعيل و كار او را ميسازم تو پادشاهي به جاي خود ساكن باش كه من همين دم1 ده هزار كس برداشته روانه ميشوم و مي گويند كه شاه اسمعيل بهادرخان ده هزار كس دارد الوند پادشاه گفت تو بيست هزار سوار برداشته متوجه به جنگ شو او قبول نكرده ده هزار سوار برداشته از گنجه بيرون امد به جنگ شاه راهي شد جنگ كردن2 رفتن عثمان سلطان به جنگ شاه اسمعيل و شهادت وبافتن قرابيري وكشته شدن عثمان سلطان با پسرش به دست حلواچي اوغلي ازاين طرف خبر رسيد بهشاه اسمعيل كه عثمان سلطان بالشكرمي ايد در ان اثنا قزلباش به عرض رسانيدند كه چون الوندپادشاه سردار فرستاده شاهنيز ميبايد سردار بفرستد به جنگ سردار او و اگر خود بيايد به جنگ سردار درست نخواهد بود پس قرابيري قاجار ارادها جنگ عثمان سلطان نمود شاه گفت اي پدر تو به جاي پدر مني تو باش ديگري برود اوقبول نكرد گفت ارزوي من ان است كه دراين پيرانه سر ريش سفيد را در راه تو به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0117png خون سرخ كنم شايد به درجه شهادت برسم پس شاه التماس او را	56	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms056	true	301005308828239459	0	301	0	1451	1451	301	غلامان شيخشاه را كشتند ومال و اسباب كه در ان قلعه بود تمام را به قزلباش بخشيد و از انجا بر گرديد و به جانب شماخي راهي شد ازاين جانب خبر به الوند پادشاه رسيد كه شاه اسمعيل سلطان حسين باراني را كشت و رفت به گرفتن شيروان اه ازنهاد او بر امد تاسپاه اوجمع شدند باسي هزار كس به جانب شيروان روان گرديد چون شاه به كناردرياي كو كجه رسيد خبر اوردند كه الوند پادشاه به جنگ شما مي ايد پس شاه فرمود كه خوب كرد و راه مارا نزديك كرد اما الوند پادشاه سپهسالار خود رافرمود كه اسباب جنگ سياه رامهياكن كه برويم به جنگ شاه اسمعيل عثمان سلطان تر كمان گفت كه من ميروم به جنگ شاه اسمعيل و كار او را ميسازم تو پادشاهي به جاي خود ساكن باش كه من همين دم1 ده هزار كس برداشته روانه ميشوم و مي گويند كه شاه اسمعيل بهادرخان ده هزار كس دارد الوند پادشاه گفت تو بيست هزار سوار برداشته متوجه به جنگ شو او قبول نكرده ده هزار سوار برداشته از گنجه بيرون امد به جنگ شاه راهي شد جنگ كردن2 رفتن عثمان سلطان به جنگ شاه اسمعيل و شهادت وبافتن قرابيري وكشته شدن عثمان سلطان با پسرش به دست حلواچي اوغلي ازاين طرف خبر رسيد بهشاه اسمعيل كه عثمان سلطان بالشكرمي ايد در ان اثنا قزلباش به عرض رسانيدند كه چون الوندپادشاه سردار فرستاده شاهنيز ميبايد سردار بفرستد به جنگ سردار او و اگر خود بيايد به جنگ سردار درست نخواهد بود پس قرابيري قاجار ارادها جنگ عثمان سلطان نمود شاه گفت اي پدر تو به جاي پدر مني تو باش ديگري برود اوقبول نكرد گفت ارزوي من ان است كه دراين پيرانه سر ريش سفيد را در راه تو به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0117png خون سرخ كنم شايد به درجه شهادت برسم پس شاه التماس او را	56	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms057	false	1742503514131215517	0	300	0	1419	1419	300	قبول نموده فرمود كه الياس بيگ حلواچي اوغلي هم بهاو همراه شد و پنج هزار كس برداشتند وبه استقبال سپاه تركمان روان شدند وچون ان دوسپاه به هم رسيدند عثمان صف سپاه را ترتيب داده و فرزند خود راگفت سه هزار كس برميداري و از عقب سپاه قزلباش بيرون مي اءي و وقتي از عقببيرون مي اءي كه درپاي علم قليلي باشند و قزلباش ارادها ميدان نموده باشند محمد سلطان پسر عثمان سلطان ان سه هزار كس را برداشت و برزير دست ميدان راهي شد و از ان جانب قرابيري به حلواچي اوغلي گفت اي جان فرزند تودرپاي علم درجاي من قرار گير كه من خود چرخچي شوم چون جنگ اول ماست باتر كمانان و به كس ديگر گمانندارم كه او راچرخچي كنم مي ترسم كه مبادا پاي به عقب بگذارند ومن خود به ميدان ميروم حلواچي اوغلي گفت ايپدر تو هفتادسال داري ومن دراول عمر چگونه قرار گيرم هرچند الحاح كرد قرابيري قبول نكرده و گفت من ميروم و يقين مي دانم كه سپاه تركمان ازعقب ما خواهند امد تو باش در پاي علم بادو هزار كس ومن با سه هزار كس سرراه عثمان سلطان را بگيرم حلواچي اوغلي قبولنمود وچون روانها ميدان گرديد وسپاه برهم ريختند وجنگ در گرفت كه از عقب گرد شد ومحمد سلطان باسه هزار كس نمودار شد و حلواچي او غلي از جاي در امد و در اندك تلاشي سپاه را شكست داده و هزار1كس را در حمله اول بهخاك هلاكانداختند و درميان گيرودار چشم حلواچي اوغلي به پسر عثمان سلطان افتاد سردر دنبال او گذاشت و چشم او به اژدهاءي افتاد فرارنمود ديگر نتوانست كه از ان راهي كه امده بود بر گردد زد به ميان ميدان خود را رسانيد حلواچي اوغلي سردر عقب او نهاده و قرابيري در جنگ بود كه ديد حلواچي اوغلي نيزه را ربوده و سر در دنبال شخصي	57	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms057	true	-6232782790467806438	0	300	0	1419	1419	300	قبول نموده فرمود كه الياس بيگ حلواچي اوغلي هم بهاو همراه شد و پنج هزار كس برداشتند وبه استقبال سپاه تركمان روان شدند وچون ان دوسپاه به هم رسيدند عثمان صف سپاه را ترتيب داده و فرزند خود راگفت سه هزار كس برميداري و از عقب سپاه قزلباش بيرون مي اءي و وقتي از عقببيرون مي اءي كه درپاي علم قليلي باشند و قزلباش ارادها ميدان نموده باشند محمد سلطان پسر عثمان سلطان ان سه هزار كس را برداشت و برزير دست ميدان راهي شد و از ان جانب قرابيري به حلواچي اوغلي گفت اي جان فرزند تودرپاي علم درجاي من قرار گير كه من خود چرخچي شوم چون جنگ اول ماست باتر كمانان و به كس ديگر گمانندارم كه او راچرخچي كنم مي ترسم كه مبادا پاي به عقب بگذارند ومن خود به ميدان ميروم حلواچي اوغلي گفت ايپدر تو هفتادسال داري ومن دراول عمر چگونه قرار گيرم هرچند الحاح كرد قرابيري قبول نكرده و گفت من ميروم و يقين مي دانم كه سپاه تركمان ازعقب ما خواهند امد تو باش در پاي علم بادو هزار كس ومن با سه هزار كس سرراه عثمان سلطان را بگيرم حلواچي اوغلي قبولنمود وچون روانها ميدان گرديد وسپاه برهم ريختند وجنگ در گرفت كه از عقب گرد شد ومحمد سلطان باسه هزار كس نمودار شد و حلواچي او غلي از جاي در امد و در اندك تلاشي سپاه را شكست داده و هزار1كس را در حمله اول بهخاك هلاكانداختند و درميان گيرودار چشم حلواچي اوغلي به پسر عثمان سلطان افتاد سردر دنبال او گذاشت و چشم او به اژدهاءي افتاد فرارنمود ديگر نتوانست كه از ان راهي كه امده بود بر گردد زد به ميان ميدان خود را رسانيد حلواچي اوغلي سردر عقب او نهاده و قرابيري در جنگ بود كه ديد حلواچي اوغلي نيزه را ربوده و سر در دنبال شخصي	57	-7974964111633820869	1419	2838.0	1120	1419	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms058	false	4449647555019094824	0	301	0	1417	1417	301	نهاده گفت اي فرزند عجب ازتو كه سخن نشنوي چرا امدي ومن پاي علم را به توسپردم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0118png گفت اي پدر به توفيق خداي عالم كار خود را ساختم و سه هزار كس اورده بود همين سوار كه من او را ميخواهم ازپاي در ارم پسر عثمان سلطاناست و هزار1 كس او را كشتم وشكست دادم و او از اين راه گريزان شد و علم را همراه اوردم چون علم را ديد دعا به او كرد وبا حلواچي اوغلي در سخن بود كه عثمان سلطان رسيد وسر راه به قرابيري گرفت گفت اي بيتدبير هيچ ميداني كه اين فتنه راتو بهم رسانيدي بيا تاترا به خدمت الوندشاه برم ونرا سر افراز نمايد گفت اي بيتوفيق اگر راست مي گوءي وسعادت داري و ميخواهي توبيابه خدمت شاه اسمعيل پس قرابيري روي بهجانب حلواچي اوغلي كرد كه چه ايستادهاي برو ازپي خصمت شايد ازپيش تو بدر نرود و او را فرستاد كه در ان اثنا ازطرف ديگر پسر عثمان سلطان پيدا شد و از عقب قرابيري در امده و نيزه را زده در پهلوي او كه تاپستانش فرو رفت و از يك طرف ديگرعثمان سلطان به دست اوشمشير زد كه كتفش را دورانداختو از مركب افتاد ميخواست كه سرش را ببرد كه قزلباش خبردار شده ريختند خود را برسر او كه حلواچي اوغلي در ميان جنگ گاه7 از عقب صيدخود مي گرديد و به هر كس كه ميرسيد ازپاي درمي اورد كه صداي شوريشنيد وخود را وقتي رسانيد كه قرابيري افتاده بود از هوش رفته3 و كارش را ساختهاند اه از جانش بر امد پياده شد و سر او را در كنار گرفت و او هنوز رمقي داشت ديده گشود وحلواچي اوغلي را ديد گفت اي فرزند مرا به نامردي كشتند پدر وپسر ميخواهم كه خون مرا ازاين تركمان بخواهي او گفت منت دارم وتنها خود را درميان سياه انداخت وخود	58	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms058	true	-1842106829196979083	0	301	0	1417	1417	301	نهاده گفت اي فرزند عجب ازتو كه سخن نشنوي چرا امدي ومن پاي علم را به توسپردم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0118png گفت اي پدر به توفيق خداي عالم كار خود را ساختم و سه هزار كس اورده بود همين سوار كه من او را ميخواهم ازپاي در ارم پسر عثمان سلطاناست و هزار1 كس او را كشتم وشكست دادم و او از اين راه گريزان شد و علم را همراه اوردم چون علم را ديد دعا به او كرد وبا حلواچي اوغلي در سخن بود كه عثمان سلطان رسيد وسر راه به قرابيري گرفت گفت اي بيتدبير هيچ ميداني كه اين فتنه راتو بهم رسانيدي بيا تاترا به خدمت الوندشاه برم ونرا سر افراز نمايد گفت اي بيتوفيق اگر راست مي گوءي وسعادت داري و ميخواهي توبيابه خدمت شاه اسمعيل پس قرابيري روي بهجانب حلواچي اوغلي كرد كه چه ايستادهاي برو ازپي خصمت شايد ازپيش تو بدر نرود و او را فرستاد كه در ان اثنا ازطرف ديگر پسر عثمان سلطان پيدا شد و از عقب قرابيري در امده و نيزه را زده در پهلوي او كه تاپستانش فرو رفت و از يك طرف ديگرعثمان سلطان به دست اوشمشير زد كه كتفش را دورانداختو از مركب افتاد ميخواست كه سرش را ببرد كه قزلباش خبردار شده ريختند خود را برسر او كه حلواچي اوغلي در ميان جنگ گاه7 از عقب صيدخود مي گرديد و به هر كس كه ميرسيد ازپاي درمي اورد كه صداي شوريشنيد وخود را وقتي رسانيد كه قرابيري افتاده بود از هوش رفته3 و كارش را ساختهاند اه از جانش بر امد پياده شد و سر او را در كنار گرفت و او هنوز رمقي داشت ديده گشود وحلواچي اوغلي را ديد گفت اي فرزند مرا به نامردي كشتند پدر وپسر ميخواهم كه خون مرا ازاين تركمان بخواهي او گفت منت دارم وتنها خود را درميان سياه انداخت وخود	58	-7974964111633820869	1417	2834.0	1118	1417	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms059	false	-4348432592575361484	0	301	0	1492	1492	301	رابه محمد سلطان رسانيده او رابكشت وسر او رابه خدمت قرابيري اورد و گفت رفتم در پي كشتن عثمان سلطان او گفت برو كه خداي عالم ترا توفيق دهد و او امد و عثمان سلطان راهم ازپاي در اورد وسرش را بريد و برگرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0119png چون قرابيري سرهردو را ديد كه خصم او بودند خشنود گرديده او را دعا كرد و گفت اي فرزند دعاي مرا به مرشد برسان و بگو ارزوي ديدار مباركت داشتم اجل مهلت نداد ومرا از فاتحه فراموش مكن واقوام مرا از شفقت دريغ مدار كه من به مرتبه مراد خود رسيدم اين بگفت و جان به حق تسليم كرد و شكست برسپاه تر كمان افتاد حلواچي او غلي گفت زندهمگذاريد همه را بكشيد به خون قرابيري واز ان ده هزار كس پنج هزار كس را كشتند و تتمه گريزان1 بدر رفتند وخيمه وخرگاه بهجاگذاشته به خدمتالوندپادشاه به جانب گنجه روان شدند و ازاين جانب اسباب وغنيمت تر كمانان را برداشته حلواچي اوغلي به خدمت شاه اسمعيل بهادرخان روان شد چون خبر فتح به ان حضرت رسيد خشنود شده و چون خبر فوت قرابيري را شنيدگريان گرديده تاسف بسيار خورده فرمود استقبال نعش قرابيري كردند و امرا در زيرنعش او در امدند و ان شهريار نيز خود در زير نعش او در امده فرمود بردند در اردبيل و در زير پاي سلطان حيدر پدر ان سروردفن كردندو از انجا شاه دلگير شده فرمود كوچ كردند به جانب الوند شاد راهي گرديد از ان طرف الوند شاه از كشته شدن عثمان سلطان و پسرش گريان شده دراين دو فرسنگ فرود امده روز ديگر كه نير اعظم عطيه بخش عالم افتاب تابانسرزد و ان دو درياي لشكر دربرابر يكديگر فرود امدند جنگ كردن الوند شاه باشاه اسمعيل بهادرخان وشكست خوردن الوندشاه چون الوند پادشاه رسيد ازشوكت شاه فرمود كه نامهاي نوشتند ودر نامه درج كردند كه معلوم	59	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms059	true	8125483399571414611	0	301	0	1492	1492	301	رابه محمد سلطان رسانيده او رابكشت وسر او رابه خدمت قرابيري اورد و گفت رفتم در پي كشتن عثمان سلطان او گفت برو كه خداي عالم ترا توفيق دهد و او امد و عثمان سلطان راهم ازپاي در اورد وسرش را بريد و برگرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0119png چون قرابيري سرهردو را ديد كه خصم او بودند خشنود گرديده او را دعا كرد و گفت اي فرزند دعاي مرا به مرشد برسان و بگو ارزوي ديدار مباركت داشتم اجل مهلت نداد ومرا از فاتحه فراموش مكن واقوام مرا از شفقت دريغ مدار كه من به مرتبه مراد خود رسيدم اين بگفت و جان به حق تسليم كرد و شكست برسپاه تر كمان افتاد حلواچي او غلي گفت زندهمگذاريد همه را بكشيد به خون قرابيري واز ان ده هزار كس پنج هزار كس را كشتند و تتمه گريزان1 بدر رفتند وخيمه وخرگاه بهجاگذاشته به خدمتالوندپادشاه به جانب گنجه روان شدند و ازاين جانب اسباب وغنيمت تر كمانان را برداشته حلواچي اوغلي به خدمت شاه اسمعيل بهادرخان روان شد چون خبر فتح به ان حضرت رسيد خشنود شده و چون خبر فوت قرابيري را شنيدگريان گرديده تاسف بسيار خورده فرمود استقبال نعش قرابيري كردند و امرا در زيرنعش او در امدند و ان شهريار نيز خود در زير نعش او در امده فرمود بردند در اردبيل و در زير پاي سلطان حيدر پدر ان سروردفن كردندو از انجا شاه دلگير شده فرمود كوچ كردند به جانب الوند شاد راهي گرديد از ان طرف الوند شاه از كشته شدن عثمان سلطان و پسرش گريان شده دراين دو فرسنگ فرود امده روز ديگر كه نير اعظم عطيه بخش عالم افتاب تابانسرزد و ان دو درياي لشكر دربرابر يكديگر فرود امدند جنگ كردن الوند شاه باشاه اسمعيل بهادرخان وشكست خوردن الوندشاه چون الوند پادشاه رسيد ازشوكت شاه فرمود كه نامهاي نوشتند ودر نامه درج كردند كه معلوم	59	-7974964111633820869	1492	2984.0	1193	1492	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms060	false	-2947483143442357702	0	301	0	1473	1473	301	شاه اسمعيل بوده باشد كه چون خواست خداي عالم اين بود كه قدم درمعر كه خروج بگذاري وهرگاه تو از فرزند زادههاي حسن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0120png پادشاه باشي و صلها رحم مابوده باشي ما چرادر متابعت تو نكوشيم و روش خويشي اين نيست چنانكه بسر بيگانگي1 در پيش روي اشنايي نكشيم بهتر باشد وما را باتوجنگ نيست چون به خون پدران خود وجد مارفتي وفرخ پادشاه رابه قتل اوردي و شيروان را گرفتي و ما نيز الكاء اردبيل را به تو بخشيديم برگرد و برو شيروان به حكومت مشغول باش والكاء بيگانه بسيار است و برو به هرطرف كه ميخواهي الكا بگير هرگاه ترا مدد ضرور شود و ازماخواهي بفرستيم چون بيگانه نيستي به خروج تو راضي شديم زنهار كه اين معني را حمل برضعف نكني چون صلح بهتر از جنگ است الصلح خيروالا فردا دعوت نگذارم كه پاي صلح پيش گذاري2 خوش باشد كه مانيز با سي هزار3 كس در برابر ايستادهايم و انچه از بد بد ايد شاكريم چون نامه بهشاهاسمعيل رسيد ومطالعه فرمود گفت درجواب بنويستد كه معلوم الوند پادشاه بوده باشد كه از اولاد حسن پادشاه به اولاد شيخ صفي بي مروتي وبي اندامي بسيار رسيده است باوجودي كه اين همه ازار رسيده است من از سر بازخواست خون پدر و برادرو جد خود گذشتم و مرا داعيها سلطنت و جهانگيري نيست و ميخواهم دين اباء و اجداد وحضرات اءمه معصومين عليهم السلم4 را رواجي بدهم وتاجان داشته باشم در راه دين مبين شمشير بزنم كه تا حق به مركز خود قرار بگيرد و ميبايد از روي صدق و صفا و اعتقاد درست دست به دامن پاك حضرت زده و زبان را به ذكر اين كلمه طيبه علي ولي الله جاري گرداني تا سعادت و پادشاهي به استقلال بوده باشد و هرالكاء را بگيرم سكه و خطبه به نام تو بزنم و بخوانم5 وتو را برادر بزرگ	60	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms060	true	1810934075055813974	0	301	0	1473	1473	301	شاه اسمعيل بوده باشد كه چون خواست خداي عالم اين بود كه قدم درمعر كه خروج بگذاري وهرگاه تو از فرزند زادههاي حسن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0120png پادشاه باشي و صلها رحم مابوده باشي ما چرادر متابعت تو نكوشيم و روش خويشي اين نيست چنانكه بسر بيگانگي1 در پيش روي اشنايي نكشيم بهتر باشد وما را باتوجنگ نيست چون به خون پدران خود وجد مارفتي وفرخ پادشاه رابه قتل اوردي و شيروان را گرفتي و ما نيز الكاء اردبيل را به تو بخشيديم برگرد و برو شيروان به حكومت مشغول باش والكاء بيگانه بسيار است و برو به هرطرف كه ميخواهي الكا بگير هرگاه ترا مدد ضرور شود و ازماخواهي بفرستيم چون بيگانه نيستي به خروج تو راضي شديم زنهار كه اين معني را حمل برضعف نكني چون صلح بهتر از جنگ است الصلح خيروالا فردا دعوت نگذارم كه پاي صلح پيش گذاري2 خوش باشد كه مانيز با سي هزار3 كس در برابر ايستادهايم و انچه از بد بد ايد شاكريم چون نامه بهشاهاسمعيل رسيد ومطالعه فرمود گفت درجواب بنويستد كه معلوم الوند پادشاه بوده باشد كه از اولاد حسن پادشاه به اولاد شيخ صفي بي مروتي وبي اندامي بسيار رسيده است باوجودي كه اين همه ازار رسيده است من از سر بازخواست خون پدر و برادرو جد خود گذشتم و مرا داعيها سلطنت و جهانگيري نيست و ميخواهم دين اباء و اجداد وحضرات اءمه معصومين عليهم السلم4 را رواجي بدهم وتاجان داشته باشم در راه دين مبين شمشير بزنم كه تا حق به مركز خود قرار بگيرد و ميبايد از روي صدق و صفا و اعتقاد درست دست به دامن پاك حضرت زده و زبان را به ذكر اين كلمه طيبه علي ولي الله جاري گرداني تا سعادت و پادشاهي به استقلال بوده باشد و هرالكاء را بگيرم سكه و خطبه به نام تو بزنم و بخوانم5 وتو را برادر بزرگ	60	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms061	false	718603680170928209	0	301	0	1482	1482	301	خود دانسته در راه توشمشير بزنم و اگر اين سعادت را درنيابي خوش باشد ازتو خون برادر بي گناه خود را ميخواهم توميداني بههرروش كه بهتر ميداني اعلام كن وچون نامه شاه به الوند پادشاه رسيد در جواب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0121png گفت كه من هرگز اين كار نكنم و انچه از دست شيخ اوغلي مي ايد بكند پس روز ديگر ان دو سپاه از جاي در امدند و صفوف سپاه اراسته شد و حلواچي اوغلي را شاه چرخچي گردانيده اگر معامله ان جنگ را به تو گذارم1 به طول ميانجامد وباري تعالي ياري كرده وشكست برسپاه الوند پادشاهافتاد و هيجده هزار كس انروز درمعر كه ميدان كشته شدند وشاه اسمعيل بهادرخان خود را رسانيد به پاي علم وعلمدار را قلم گردانيد و احوال الوند پادشاه را پرسيد گفتند چون رايات نصرت ايات اين شهريار را از دور مشاهده نمود روي به فرار نمود و بدر رفت و تر كمانان ديدند كه علم قلم شده راه فرار را پيش گرفته متوجه گنجه شدند وشاه اسمعيل امده خيمه واسباب الوند پادشاه را صاحبشده ودر انجا قرار گرفت وسرها را اوردند و كارهاي جوانان را ديده و شاه گفت مبادا به تبريز رود ويا مدد تازه به او برسد وميبايد او را گرفت در همان روز كارهاي سپاه راديد و سر از دنبال الوند پادشاه نهاد از ان جانب الوند شاه در گنجه بود و در فكر بود كه ايا چه كند وبه كدام طرف برود قرارش به انجارسيد كه برود به جانب ديار بكر و اذربايجان و قرا احمد2 به خدمت علاءالدوله ذو القدر ازگنجه راهقرا احمدپيش گرفته راهي شد روز ديگر شادرسيد و كنجه رابه اسراي قزلباش سيرد و راهتبريزرا پيش گرفته به الغار راهي شدند وچون رايات حضرتشاه رسيد بهتبريز مردم تبريز استقبال شاه نمودند و پيشباز ان حضرت كردند و درهرچند قدم طبقهاي زر بر سرش نثار كردند و ان	61	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms061	true	-2041610973695069723	0	301	0	1482	1482	301	خود دانسته در راه توشمشير بزنم و اگر اين سعادت را درنيابي خوش باشد ازتو خون برادر بي گناه خود را ميخواهم توميداني بههرروش كه بهتر ميداني اعلام كن وچون نامه شاه به الوند پادشاه رسيد در جواب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0121png گفت كه من هرگز اين كار نكنم و انچه از دست شيخ اوغلي مي ايد بكند پس روز ديگر ان دو سپاه از جاي در امدند و صفوف سپاه اراسته شد و حلواچي اوغلي را شاه چرخچي گردانيده اگر معامله ان جنگ را به تو گذارم1 به طول ميانجامد وباري تعالي ياري كرده وشكست برسپاه الوند پادشاهافتاد و هيجده هزار كس انروز درمعر كه ميدان كشته شدند وشاه اسمعيل بهادرخان خود را رسانيد به پاي علم وعلمدار را قلم گردانيد و احوال الوند پادشاه را پرسيد گفتند چون رايات نصرت ايات اين شهريار را از دور مشاهده نمود روي به فرار نمود و بدر رفت و تر كمانان ديدند كه علم قلم شده راه فرار را پيش گرفته متوجه گنجه شدند وشاه اسمعيل امده خيمه واسباب الوند پادشاه را صاحبشده ودر انجا قرار گرفت وسرها را اوردند و كارهاي جوانان را ديده و شاه گفت مبادا به تبريز رود ويا مدد تازه به او برسد وميبايد او را گرفت در همان روز كارهاي سپاه راديد و سر از دنبال الوند پادشاه نهاد از ان جانب الوند شاه در گنجه بود و در فكر بود كه ايا چه كند وبه كدام طرف برود قرارش به انجارسيد كه برود به جانب ديار بكر و اذربايجان و قرا احمد2 به خدمت علاءالدوله ذو القدر ازگنجه راهقرا احمدپيش گرفته راهي شد روز ديگر شادرسيد و كنجه رابه اسراي قزلباش سيرد و راهتبريزرا پيش گرفته به الغار راهي شدند وچون رايات حضرتشاه رسيد بهتبريز مردم تبريز استقبال شاه نمودند و پيشباز ان حضرت كردند و درهرچند قدم طبقهاي زر بر سرش نثار كردند و ان	61	-7974964111633820869	1482	2964.0	1183	1482	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms062	false	-4800048720018854884	0	301	0	1478	1478	301	حضرت را اوردند به خانها حسن پادشاه و كرسي حسن پادشاه را اوردند و درساعت سعد ان شهريار بر تخت زر قرار گرفت بر تخت نشستن شاه اسمعيل در تبريز بر تخت حسن3 بادشاه چون شهريار عالم برپادشاهي قرار گرفت وخزينها الوندپادشاه را به قزلباش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0122png قسمت نمود و سكه علي ولي الله زدند وخطبه خواندند اما قزلباش گفتند اي شهريار فكري ميبايد كرد در خواندن خطبه اثني عشر چرا كه دويست سيصد هزار كس در تبريزند و از زمان حضرت تا حال اين خطبه را كسي بر ملانخوانده و ميترسيم كه مردم بگويند كه ما پادشاه شيعه را نمي خواهيم نعوذ بالله كه رعيت بر گردند پس ميبايد كه در اين باب فكري كرد شاه فرمود كه مرا به اين كار باز داشتهاند وخداي عالم با حضرت همراه منند و من از هيچ كس باك ندارم به توفيق الله تعالي اگر رعيت هم حرفي بگويند شمشير از غلاف مي كشم و به عون خدا يك كس را زنده نمي گذارم روز جمعه خود ميروم وخطبه اثني عشر مي خوانم اما شاه درفكر بود كه ميدانست كه قزلباش راست مي گويند چون به خواب رفت ديد كه از برابرش نور پاك حضرت امير نمودار گرديد و گفت اي فرزند دغدغه به خاطر مرسان روز جمعه ميفرماءي كه قزلباش تمام يراق پوش مي ايند و درميان دوكس از رعيت قرارمي گيرند و در وقت خطبه اگر رعيت حركت كنند ايشان را قزلباش گرفته مي كشند و به اين تدبير بفرما خطبه بخوانند ان سرور ازخواب بيدار شد خوشحال كرديده فرمود كه حسين بيگ لله وابدال بيگ1 باسران قزلباش امدند شرح خواب را بيان كرد ايشان گفتند حقا كه بدون اين تعليم نميشود روزجمعه شاه رفت بهمسجد جامع تبريز وفرمود مولانا احمد اردبيلي كه يكي از اكابرشيعه بود بر سر منبررفت و شاه خود برفراز منبر رفت و شمشيرجهانگيري برهنه كرد	62	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms062	true	-4864306544920667493	0	301	0	1478	1478	301	حضرت را اوردند به خانها حسن پادشاه و كرسي حسن پادشاه را اوردند و درساعت سعد ان شهريار بر تخت زر قرار گرفت بر تخت نشستن شاه اسمعيل در تبريز بر تخت حسن3 بادشاه چون شهريار عالم برپادشاهي قرار گرفت وخزينها الوندپادشاه را به قزلباش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0122png قسمت نمود و سكه علي ولي الله زدند وخطبه خواندند اما قزلباش گفتند اي شهريار فكري ميبايد كرد در خواندن خطبه اثني عشر چرا كه دويست سيصد هزار كس در تبريزند و از زمان حضرت تا حال اين خطبه را كسي بر ملانخوانده و ميترسيم كه مردم بگويند كه ما پادشاه شيعه را نمي خواهيم نعوذ بالله كه رعيت بر گردند پس ميبايد كه در اين باب فكري كرد شاه فرمود كه مرا به اين كار باز داشتهاند وخداي عالم با حضرت همراه منند و من از هيچ كس باك ندارم به توفيق الله تعالي اگر رعيت هم حرفي بگويند شمشير از غلاف مي كشم و به عون خدا يك كس را زنده نمي گذارم روز جمعه خود ميروم وخطبه اثني عشر مي خوانم اما شاه درفكر بود كه ميدانست كه قزلباش راست مي گويند چون به خواب رفت ديد كه از برابرش نور پاك حضرت امير نمودار گرديد و گفت اي فرزند دغدغه به خاطر مرسان روز جمعه ميفرماءي كه قزلباش تمام يراق پوش مي ايند و درميان دوكس از رعيت قرارمي گيرند و در وقت خطبه اگر رعيت حركت كنند ايشان را قزلباش گرفته مي كشند و به اين تدبير بفرما خطبه بخوانند ان سرور ازخواب بيدار شد خوشحال كرديده فرمود كه حسين بيگ لله وابدال بيگ1 باسران قزلباش امدند شرح خواب را بيان كرد ايشان گفتند حقا كه بدون اين تعليم نميشود روزجمعه شاه رفت بهمسجد جامع تبريز وفرمود مولانا احمد اردبيلي كه يكي از اكابرشيعه بود بر سر منبررفت و شاه خود برفراز منبر رفت و شمشيرجهانگيري برهنه كرد	62	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms063	false	-4663854439984035162	0	301	0	1475	1475	301	چون افتاب تابان كشيده چون خطبه خواند غلغله2 از مردم برخاست اما دو دانگ ان شهرشكرها كرده گفتند قربان لب ودهانتو گرديم اي حضرت مولانا اما چهار دانگ ديگر رفتند كه از جا حركت كنند كه از دو طرففرو كشيدند جوانان قزلباش چون خطبه خوانده شد حضرت شاه شمشير بلند كرده گفت تبرا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0123png كنيد ان بود كه بعد از مدت نهصد سال ان تبرا را هيچ گوشي نشنيده بود و ان دو دانگ به اواز بلند بيش باد و كم مباد گفتند و ان چهار دانگ ديدند كه جوانان قزلباش خنجرها و شمشير ها در دست گفتند هر كدام كه نمي گوءيد كشته ميشويد تمام از ترس خود گفتند كه شاه فرمود همين تبراءي تبر بزرگ در دست و در پيش جلو شاه ميرفت و تبرا مي كرد1 و چون شاه به دولت قرار گرفت در تخت سلطنت فرمود كه نامهها بنويسند به اطراف وجوانب وبه الكاء هر كدام كه اطاعت كردند خود حاكم ان صوب شدند وتتمه گريزان شده از ترس رفتند به طرف فارس به خدمت سلطان مراد و جماعتي به جانب قرا احمد2 به خدمت الوند پادشاه اما چون شاه در تبريز قرار گرفت و فرمود نامهاي نوشتند به جانب فارس به نزدسلطان مراد وتاجوخلعت فرستاد كه ما ترا مرد نامرادي ميدانيم باش به حال خود ومرا باتو كاري نيست وسكه وخطبه مرابخوان و بزن وهمان برادر بزرگ بدان ما را چون شنيد كه شاه او را خلعت امان داده استقبال خلعت كرده و خلعتشاه را پوشيد و فرمود كه سكه به نام شاهاسمعيل زدند و خطبه خواند رفتن الوند به جانبدبار بكر چون ازاين جانب الوندپادشاه باده هزارسپاه شكست خورده به جانب دياربكر روان شدند و از انجا رفتند به خدمت علاءالدو له ذو القدر چون پيش از امدن اوخبر رفت القصه خبرشنيد فرمود كه استقبال الوند پادشاه كردند چون الوند پادشاه داخل الكاء	63	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms063	true	-6663436471372913024	0	301	0	1475	1475	301	چون افتاب تابان كشيده چون خطبه خواند غلغله2 از مردم برخاست اما دو دانگ ان شهرشكرها كرده گفتند قربان لب ودهانتو گرديم اي حضرت مولانا اما چهار دانگ ديگر رفتند كه از جا حركت كنند كه از دو طرففرو كشيدند جوانان قزلباش چون خطبه خوانده شد حضرت شاه شمشير بلند كرده گفت تبرا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0123png كنيد ان بود كه بعد از مدت نهصد سال ان تبرا را هيچ گوشي نشنيده بود و ان دو دانگ به اواز بلند بيش باد و كم مباد گفتند و ان چهار دانگ ديدند كه جوانان قزلباش خنجرها و شمشير ها در دست گفتند هر كدام كه نمي گوءيد كشته ميشويد تمام از ترس خود گفتند كه شاه فرمود همين تبراءي تبر بزرگ در دست و در پيش جلو شاه ميرفت و تبرا مي كرد1 و چون شاه به دولت قرار گرفت در تخت سلطنت فرمود كه نامهها بنويسند به اطراف وجوانب وبه الكاء هر كدام كه اطاعت كردند خود حاكم ان صوب شدند وتتمه گريزان شده از ترس رفتند به طرف فارس به خدمت سلطان مراد و جماعتي به جانب قرا احمد2 به خدمت الوند پادشاه اما چون شاه در تبريز قرار گرفت و فرمود نامهاي نوشتند به جانب فارس به نزدسلطان مراد وتاجوخلعت فرستاد كه ما ترا مرد نامرادي ميدانيم باش به حال خود ومرا باتو كاري نيست وسكه وخطبه مرابخوان و بزن وهمان برادر بزرگ بدان ما را چون شنيد كه شاه او را خلعت امان داده استقبال خلعت كرده و خلعتشاه را پوشيد و فرمود كه سكه به نام شاهاسمعيل زدند و خطبه خواند رفتن الوند به جانبدبار بكر چون ازاين جانب الوندپادشاه باده هزارسپاه شكست خورده به جانب دياربكر روان شدند و از انجا رفتند به خدمت علاءالدو له ذو القدر چون پيش از امدن اوخبر رفت القصه خبرشنيد فرمود كه استقبال الوند پادشاه كردند چون الوند پادشاه داخل الكاء	63	-7974964111633820869	1475	2950.0	1176	1475	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms064	false	-7136973017788112207	0	301	0	1446	1446	301	او شد طرفه دشتي ديد كه هشتاد هزار خانه ذوالقدر در خدمت علاءالدوله ميباشند و سليمان بيگ3 پدر كلان اواز ان جا گريخته امد به خدمت حسن پادشاه وملازمت ان پادشاه را اختيار كرد و استدعا كرده كه او را در ان سر حد مهمي بدهد پس بنا بر التماس او فرستاد در ان سر حد و چنان يك4 طايفه ذوالقدررا به او داد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0124png او با ايشان مردمي كرد كه همه را از خود راضي نمود وچند سال چنان يكي بود1 و مرتبه مرتبهدوسهخدمت گرفت و كار اوبه جاءي رسيد كه اوفوت شد و يعقوب پادشاه پسر او را كه علاءالدوله باشد حاكم ان جماعت كرد و او كار را از پدر گذرانيد و پادشاه ان ولايت گرديد و در فكر2 وتلبيس به ابليس رجيم درس ميداد و انچنان ماهرشد درسالاري و جهانداري كه از قيصرروم باج مي گرفت واز قانيساد3 پادشاهمصر هم باج و خراج مي گرفت اوردهاند كه چون الچي پادشاه روم مي امد از ملازمان خودچند نفر را ووش مردم مصر ميساخت ومي امددر بار گاه مينشست و نامهاي كه خودنوشته بود الچي ميداد به دستاو چون اونامه را مي گرفت به دست وزير خود ميداد كه مطالعه مينمود نوشته بود كه معلوم علاءالدوله پادشاه ذوالقدر بوده باشد كه شنيدهام حشمت و خزينه ورعيت تو تا چه مرتبه است و هشتاد هزار خانه در زير حكم و فرمان تواست و اگر شفقت كرده تو ازاين جانب هشتاد هزار كس بر داري وبروي به سرالكاء قيصر و انچهخرج سفر بوده باشد من دوبرابر از براي تو بفرستم و من هم با سپاه خود از اين جانب امده شايد كه قيصررا ازميان برداريم واين كمينه محقري پيشكش فرستاده شد به نظر قبول افتد وچون نامه را خواند وپيشكش كشيده شد قريب به صد هزار تومان زر نقد و پارچه هاي نفيس ازنظر مي گذرانيد و چند	64	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms064	true	8604671350309256841	0	301	0	1446	1446	301	او شد طرفه دشتي ديد كه هشتاد هزار خانه ذوالقدر در خدمت علاءالدوله ميباشند و سليمان بيگ3 پدر كلان اواز ان جا گريخته امد به خدمت حسن پادشاه وملازمت ان پادشاه را اختيار كرد و استدعا كرده كه او را در ان سر حد مهمي بدهد پس بنا بر التماس او فرستاد در ان سر حد و چنان يك4 طايفه ذوالقدررا به او داد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0124png او با ايشان مردمي كرد كه همه را از خود راضي نمود وچند سال چنان يكي بود1 و مرتبه مرتبهدوسهخدمت گرفت و كار اوبه جاءي رسيد كه اوفوت شد و يعقوب پادشاه پسر او را كه علاءالدوله باشد حاكم ان جماعت كرد و او كار را از پدر گذرانيد و پادشاه ان ولايت گرديد و در فكر2 وتلبيس به ابليس رجيم درس ميداد و انچنان ماهرشد درسالاري و جهانداري كه از قيصرروم باج مي گرفت واز قانيساد3 پادشاهمصر هم باج و خراج مي گرفت اوردهاند كه چون الچي پادشاه روم مي امد از ملازمان خودچند نفر را ووش مردم مصر ميساخت ومي امددر بار گاه مينشست و نامهاي كه خودنوشته بود الچي ميداد به دستاو چون اونامه را مي گرفت به دست وزير خود ميداد كه مطالعه مينمود نوشته بود كه معلوم علاءالدوله پادشاه ذوالقدر بوده باشد كه شنيدهام حشمت و خزينه ورعيت تو تا چه مرتبه است و هشتاد هزار خانه در زير حكم و فرمان تواست و اگر شفقت كرده تو ازاين جانب هشتاد هزار كس بر داري وبروي به سرالكاء قيصر و انچهخرج سفر بوده باشد من دوبرابر از براي تو بفرستم و من هم با سپاه خود از اين جانب امده شايد كه قيصررا ازميان برداريم واين كمينه محقري پيشكش فرستاده شد به نظر قبول افتد وچون نامه را خواند وپيشكش كشيده شد قريب به صد هزار تومان زر نقد و پارچه هاي نفيس ازنظر مي گذرانيد و چند	64	-7974964111633820869	1446	2892.0	1147	1446	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms065	false	6782760862775633797	0	301	0	1466	1466	301	كيسه را با طاق زربفت و اطلس به دست هزار كس داده از نظرمي گذشت وچون پيشكش تمام شد علاءالدوله دلگير شد ونامه را دور انداخت وگفت بروبه قاني سادبگو كه مراگاهي به زر فريب ميدهي ومرا به زراحتياج نيست و اگر باشد خزينه قيصر ازمن است واگر مرا احتياج افتد او ده برابر ازبراي من خواهد فرستاد ومن سلطان روم را از خود نميرنجانم وميخواستم كه پيشكش را قبول نكنم گفتم مبادا حمل به ديگر چيزهاگويند به اين روش درپيش الچي مكر مي كرد والچي ميرفت وخبر ازجهت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0125png قيصر ميبرد و او هرسال بارخانه ميفرستاد كه قاني ساد باقيصر جنگ كند و او ياري قيصر كند وچون الچي قاني ساد مي امد به دستور1 قريب به چهل سال از ان دوپادشاه عظيم الشان باجها مي گرفت به تدبير و عقل وچون از همت اوجاق حسن پادشاه به ان مرتبه رسيده بود پس فرمود استقبال الوند پادشاه كردند وچون الوند پادشاه رسيد به حوالي بارگاه او و پسران2 او امدند و او را اوردند چون چشم الوند پادشاه در بالاي تخت برپادشاهي افتاد كه ريش سفيد تابرناف كشيده و به جواهر پكانيده3 و طاقيها شاهي درسر و تاج اوهفت استقبال وكمد كنگره داشت وبار گاهي ديد كه بار گاه او و پدرش وجد او سهل بود در جنب خوش امده از ان و او را در بر گرفت وگفت كه رحمت باد كه كار خود را ساختي چون مرا اطاعت كردهاي ومراگفته و امدهاي من دخترخود را بهتو دادم وترا به دامادي خود سرافراز نمودم الوندپادشاه گفت تو پدرمني ومن اوجاق ذوالقدر راگفته پناه به تو اوردم گفت بسيار خوب كردهاي بعد از ان گفت بيست هزار كس به من ده ومن خود ده هزار كس دارم بروم باشاه اسمعيل جنگ كنم وتا لشكر گرد نكرده سراو را برداشته به درگاه تو بفرستم گفت بسيار خوب است روز	65	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms065	true	5380628794828012028	0	301	0	1466	1466	301	كيسه را با طاق زربفت و اطلس به دست هزار كس داده از نظرمي گذشت وچون پيشكش تمام شد علاءالدوله دلگير شد ونامه را دور انداخت وگفت بروبه قاني سادبگو كه مراگاهي به زر فريب ميدهي ومرا به زراحتياج نيست و اگر باشد خزينه قيصر ازمن است واگر مرا احتياج افتد او ده برابر ازبراي من خواهد فرستاد ومن سلطان روم را از خود نميرنجانم وميخواستم كه پيشكش را قبول نكنم گفتم مبادا حمل به ديگر چيزهاگويند به اين روش درپيش الچي مكر مي كرد والچي ميرفت وخبر ازجهت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0125png قيصر ميبرد و او هرسال بارخانه ميفرستاد كه قاني ساد باقيصر جنگ كند و او ياري قيصر كند وچون الچي قاني ساد مي امد به دستور1 قريب به چهل سال از ان دوپادشاه عظيم الشان باجها مي گرفت به تدبير و عقل وچون از همت اوجاق حسن پادشاه به ان مرتبه رسيده بود پس فرمود استقبال الوند پادشاه كردند وچون الوند پادشاه رسيد به حوالي بارگاه او و پسران2 او امدند و او را اوردند چون چشم الوند پادشاه در بالاي تخت برپادشاهي افتاد كه ريش سفيد تابرناف كشيده و به جواهر پكانيده3 و طاقيها شاهي درسر و تاج اوهفت استقبال وكمد كنگره داشت وبار گاهي ديد كه بار گاه او و پدرش وجد او سهل بود در جنب خوش امده از ان و او را در بر گرفت وگفت كه رحمت باد كه كار خود را ساختي چون مرا اطاعت كردهاي ومراگفته و امدهاي من دخترخود را بهتو دادم وترا به دامادي خود سرافراز نمودم الوندپادشاه گفت تو پدرمني ومن اوجاق ذوالقدر راگفته پناه به تو اوردم گفت بسيار خوب كردهاي بعد از ان گفت بيست هزار كس به من ده ومن خود ده هزار كس دارم بروم باشاه اسمعيل جنگ كنم وتا لشكر گرد نكرده سراو را برداشته به درگاه تو بفرستم گفت بسيار خوب است روز	65	-7974964111633820869	1466	2932.0	1167	1466	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms066	false	6822316782319499934	0	301	0	1530	1530	301	ديگر طلبيد ريش سفيدان ايل را وگفت اين الوندپادشاه پسر زاده حسن پادشاه است و شما راگفته امده است و من ميخواهم كه او را به مراد برسانم ايشان گفتند انچه رضاي تو باشد چنين است مي كنيم گفت برويد وبيست هزار كس جداكرده همراه او كنيد ازاين جانبخبر رسيد بهشاه اسمعيل كه اينك الوندپادشاه رسيد باسي هزار كس و به جنگ تو مي ايد پس شاه فرمود كه سپاه راجمع نموده دوازده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0126png هزار جوان قزلباش در امد تمام مرصعپوش واسبهاي بدو ازشامي وعربي نژاد كه هرروز بيست فرسنگ ميرفتند چون اينها را مهياكردند خبر امد كه الوند شاه سه روز ديگر ميرسد شاه گفت مانيز دوسه فرسنگ استقبال بكنيم وچون شاه از تبريز بيرون رفت روز دويم الوند شنيد كه شاه از راه وان رفت به جنگ او واو از راه ديگر امده وقت غروب افتاب بود1 كه الوند پادشاه ريخت درشهر تبريز و دلش پزبود كه مردم تبريز استقبال شاه كرده بودند و شيعه شده بودند و فرمود كه بكشند هفت هزار كس كه در بيرونها بودند كشته شدند و چون خبر شيوع يافت كه كوچه بندان كردند جوانان تبريزي و حلواچي اوغلي را شاه در تبريز گذاشته بود در سرحرم كه مبادا سنيان تبريزي دست بردي نمايند و اوبا پانصد2 كس خبردار گرديده وفرمود درخانه حسن پادشاه رابربستند وغلامانشاه و ان سيصد قورچي برلب بامها در امدند وتير و تفنگ گرفتندتر كمانان را و الوند پادشاه هرچند سعي كرد كه حرمشاه رابه دست اورده و برادر شاه راهم بگيرد و داغي بردل شاه بگذارد ان جوانمرد حلو اچي اوغلي گفت مگذاريد وداد مردي ومردانگي بدهيد ويك شبنگاه داشت3 ومردم تبريز كسي دل به الوندشاه نداد وشيعيان با اوبدبودند وسنيان ميدانستند كه او با شاد برنمي ايد چون الوند شاه ديد كه او را جاي نميدهند رعيت واز ان جانب شاه بهالغار ميرفت ودرشب دويم در	66	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms066	true	1900973982209064857	0	301	0	1530	1530	301	ديگر طلبيد ريش سفيدان ايل را وگفت اين الوندپادشاه پسر زاده حسن پادشاه است و شما راگفته امده است و من ميخواهم كه او را به مراد برسانم ايشان گفتند انچه رضاي تو باشد چنين است مي كنيم گفت برويد وبيست هزار كس جداكرده همراه او كنيد ازاين جانبخبر رسيد بهشاه اسمعيل كه اينك الوندپادشاه رسيد باسي هزار كس و به جنگ تو مي ايد پس شاه فرمود كه سپاه راجمع نموده دوازده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0126png هزار جوان قزلباش در امد تمام مرصعپوش واسبهاي بدو ازشامي وعربي نژاد كه هرروز بيست فرسنگ ميرفتند چون اينها را مهياكردند خبر امد كه الوند شاه سه روز ديگر ميرسد شاه گفت مانيز دوسه فرسنگ استقبال بكنيم وچون شاه از تبريز بيرون رفت روز دويم الوند شنيد كه شاه از راه وان رفت به جنگ او واو از راه ديگر امده وقت غروب افتاب بود1 كه الوند پادشاه ريخت درشهر تبريز و دلش پزبود كه مردم تبريز استقبال شاه كرده بودند و شيعه شده بودند و فرمود كه بكشند هفت هزار كس كه در بيرونها بودند كشته شدند و چون خبر شيوع يافت كه كوچه بندان كردند جوانان تبريزي و حلواچي اوغلي را شاه در تبريز گذاشته بود در سرحرم كه مبادا سنيان تبريزي دست بردي نمايند و اوبا پانصد2 كس خبردار گرديده وفرمود درخانه حسن پادشاه رابربستند وغلامانشاه و ان سيصد قورچي برلب بامها در امدند وتير و تفنگ گرفتندتر كمانان را و الوند پادشاه هرچند سعي كرد كه حرمشاه رابه دست اورده و برادر شاه راهم بگيرد و داغي بردل شاه بگذارد ان جوانمرد حلو اچي اوغلي گفت مگذاريد وداد مردي ومردانگي بدهيد ويك شبنگاه داشت3 ومردم تبريز كسي دل به الوندشاه نداد وشيعيان با اوبدبودند وسنيان ميدانستند كه او با شاد برنمي ايد چون الوند شاه ديد كه او را جاي نميدهند رعيت واز ان جانب شاه بهالغار ميرفت ودرشب دويم در	66	-7974964111633820869	1530	3060.0	1231	1530	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms067	false	190222458195690174	0	301	0	1492	1492	301	خواب ديد كه جماعتسگان دورخانها حسن پادشاهرا درميان دارند وحلواچي اوغلي باغلامان وملازمان خود به يشت بامها بر امدهاند و سنگ بر انسگان مياندازند و سرسگان شكسته ميشود شاه از خواب بيدار شد فرمود كه كوچ كنند دانست كه الوند پادشاه از راه ديگر رفته است به جانب تبريز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0127png چون وقت ظهر روز چهارم شد شاه داخل تبريز شد مردم صداي كرناي فرح1 فزاي شاهرا شنيدند بانك وغلغله2 از مردم برخاست ديگرتاب به الوند نماند عنان مركب را بر گردانيده به راه ديار بكر روان شد و بكش بكش درميان ذو القدران افتاد و جماعت پنداشتند كه الوند در جنگاست از وقت ظهر تامحل غروب افتاب درجنگ بودند و ده هزار كس كشته شد و از ايشان شخصي گفت كه اين جنگ از براي كه مي كنيد كه همان ساعت الوند شاه گريزان شده بدر رفت و ان بيست هزار كس كه مانده بودند گفتند لعنت براو و به امان امدند شاه گفت هر كدام علي ولي الله بگويند امان بدهيد و والا همه را بكشيد دوسه هزار كس امان اورده شد3 وتتمه كشته شدند و سه هزار كس درعقب الوند رفته بودند چون الوند پادشاه ديگر روي رفتن قرااحمد4 نداشت به جانب قسطنطنيه به خدمت قيصر روان شد و ان سه هزار كس برهنه و بعضي پياده وبيخيمه و سراپرده رفتند به خدمت علاءالدوله وشرح راگفتند اوگفت بد كرد رفت به خدمت قيصر ميبايست باز بيايد به نزد من كه ديگر باره لشكرش ميدادم رفتن الوند به جانب روم وكمك كشيدن او اما ازاين جانب الوند پادشاه رفت به جانب استنبول وخبر امدن او به قيصررسيد5 وفرمود قانيساد وزيراعظم سوار شد با ياران عظيم الشان و او را استقبال نمايان كردند وچون داخل بارگاه قيصر شد سجده كرد وقيصر را خوش امد از تعظيم او حاصل صد وبيست هزار كس در مدت دو سال جمع نموده بودند	67	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms067	true	-915423358285674426	0	301	0	1492	1492	301	خواب ديد كه جماعتسگان دورخانها حسن پادشاهرا درميان دارند وحلواچي اوغلي باغلامان وملازمان خود به يشت بامها بر امدهاند و سنگ بر انسگان مياندازند و سرسگان شكسته ميشود شاه از خواب بيدار شد فرمود كه كوچ كنند دانست كه الوند پادشاه از راه ديگر رفته است به جانب تبريز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0127png چون وقت ظهر روز چهارم شد شاه داخل تبريز شد مردم صداي كرناي فرح1 فزاي شاهرا شنيدند بانك وغلغله2 از مردم برخاست ديگرتاب به الوند نماند عنان مركب را بر گردانيده به راه ديار بكر روان شد و بكش بكش درميان ذو القدران افتاد و جماعت پنداشتند كه الوند در جنگاست از وقت ظهر تامحل غروب افتاب درجنگ بودند و ده هزار كس كشته شد و از ايشان شخصي گفت كه اين جنگ از براي كه مي كنيد كه همان ساعت الوند شاه گريزان شده بدر رفت و ان بيست هزار كس كه مانده بودند گفتند لعنت براو و به امان امدند شاه گفت هر كدام علي ولي الله بگويند امان بدهيد و والا همه را بكشيد دوسه هزار كس امان اورده شد3 وتتمه كشته شدند و سه هزار كس درعقب الوند رفته بودند چون الوند پادشاه ديگر روي رفتن قرااحمد4 نداشت به جانب قسطنطنيه به خدمت قيصر روان شد و ان سه هزار كس برهنه و بعضي پياده وبيخيمه و سراپرده رفتند به خدمت علاءالدوله وشرح راگفتند اوگفت بد كرد رفت به خدمت قيصر ميبايست باز بيايد به نزد من كه ديگر باره لشكرش ميدادم رفتن الوند به جانب روم وكمك كشيدن او اما ازاين جانب الوند پادشاه رفت به جانب استنبول وخبر امدن او به قيصررسيد5 وفرمود قانيساد وزيراعظم سوار شد با ياران عظيم الشان و او را استقبال نمايان كردند وچون داخل بارگاه قيصر شد سجده كرد وقيصر را خوش امد از تعظيم او حاصل صد وبيست هزار كس در مدت دو سال جمع نموده بودند	67	-7974964111633820869	1492	2984.0	1193	1492	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms068	false	8455898709457181104	0	301	0	1458	1458	301	و شنيده بود كه ايران هرج ومرج شده ولشكر عظيم جمع كرده بود شش ماه او را نكاه داشت وصد و بيست هزار كس برداشت6 واز راه بغداد راهي شد وعرض نكرديم كه چون الوند پادشاه در گنجه شكست خورده رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0128png به جانب ديار بكر ونامهاي نوشت به المه سلطان1 عمه زادهاش2 كه حاكم بغداد بود كه مرا مدد كن ومراتب خويشيرا منظور بدار اوجواب داد چون باتر كمان وذوالقدر امد ديگر باره نامهاي نوشت و او را طلب نموده نيامد چون شكست خورد وبه جانب استنبول بگريخت امد در بغداد به سر المه سلطان وقاسم سلطان3 حاكم بغداد بود نامهاي فرستاد كه امدهام ومي خواهم كه مرا همراهي كني و بيست هزار كس تو داري و من نيز ده هزار كس دارم و باز برگرديم وبا تو برويم به تبريز و برادرم سلطان مراد را از ان طرف طلب كنيم وشاه اسمعيل را ازپيش برداريم چون نامه را قاسم بيگ3 خواند بامردم خود صلاح ديد ايشان گفتند زنهار كه فريب الوندپادشاه را نخوري كه او ديگر حريفشاه اسمعيل نخواهد شد و به اين بهانه ميخواهد كه بغداد را بگيرد و ترا بيرون خواهد كرد و يا خواهد كشت او دانست كه راست مي گويند فرمود كه براي اوسوري ببرند4 و گفت مردم من به امدن تو راضي نميشوند و مي گويند كه ما در اينجا به حال خوديم وفردا شاه اسمعيل خواهد امد وما بااو برنمي اءيم و شما را فكر ديگر ميبايد كردن والوند پادشاه چون ديد كهدستي به ان جماعت ندارد لاعلا ج رفت به خدمت قيصر وهنگام امدن از ان راه امد چون به حوالي بغداد رسيد ديگرباره نامهاي نوشت كه برخيز وبيا به استقبال من و خود سوارشو و اگر ترسي داري خاطر جمعدار چون نامه به قاسمبيگ5 رسيد با ياران خود صلاح ديد گفتند فريب ميدهد زنهار كه قبول مكن كهاو دستي	68	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms068	true	-6319698865791843180	0	301	0	1458	1458	301	و شنيده بود كه ايران هرج ومرج شده ولشكر عظيم جمع كرده بود شش ماه او را نكاه داشت وصد و بيست هزار كس برداشت6 واز راه بغداد راهي شد وعرض نكرديم كه چون الوند پادشاه در گنجه شكست خورده رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0128png به جانب ديار بكر ونامهاي نوشت به المه سلطان1 عمه زادهاش2 كه حاكم بغداد بود كه مرا مدد كن ومراتب خويشيرا منظور بدار اوجواب داد چون باتر كمان وذوالقدر امد ديگر باره نامهاي نوشت و او را طلب نموده نيامد چون شكست خورد وبه جانب استنبول بگريخت امد در بغداد به سر المه سلطان وقاسم سلطان3 حاكم بغداد بود نامهاي فرستاد كه امدهام ومي خواهم كه مرا همراهي كني و بيست هزار كس تو داري و من نيز ده هزار كس دارم و باز برگرديم وبا تو برويم به تبريز و برادرم سلطان مراد را از ان طرف طلب كنيم وشاه اسمعيل را ازپيش برداريم چون نامه را قاسم بيگ3 خواند بامردم خود صلاح ديد ايشان گفتند زنهار كه فريب الوندپادشاه را نخوري كه او ديگر حريفشاه اسمعيل نخواهد شد و به اين بهانه ميخواهد كه بغداد را بگيرد و ترا بيرون خواهد كرد و يا خواهد كشت او دانست كه راست مي گويند فرمود كه براي اوسوري ببرند4 و گفت مردم من به امدن تو راضي نميشوند و مي گويند كه ما در اينجا به حال خوديم وفردا شاه اسمعيل خواهد امد وما بااو برنمي اءيم و شما را فكر ديگر ميبايد كردن والوند پادشاه چون ديد كهدستي به ان جماعت ندارد لاعلا ج رفت به خدمت قيصر وهنگام امدن از ان راه امد چون به حوالي بغداد رسيد ديگرباره نامهاي نوشت كه برخيز وبيا به استقبال من و خود سوارشو و اگر ترسي داري خاطر جمعدار چون نامه به قاسمبيگ5 رسيد با ياران خود صلاح ديد گفتند فريب ميدهد زنهار كه قبول مكن كهاو دستي	68	-7974964111633820869	1458	2916.0	1159	1458	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms069	false	4230914872353985307	0	301	0	1497	1497	301	بهما ندارد و ايشان نميتوانند كه باما قلعه داري كنند زيرا كه اذوقه ميبايد و اگر در اينجا قلعه داري كنند بيقوت ميشوند و ازجانب قيصر رخصت ندارند چون قاسم بيگ5 دانست كه راست مي گويند در قلعه را بربست و ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0129png خبر به مصطفي پاشاه وقاني سادپاشاه كه وزيراعظم بود رسيد امدند به پاي قلعه بغداد وهرچند نصيحت كردند كه شايد فريب به او بدهند و تهديدهم به جاءي نرسيد لاعلاج كوچ كردند و الوندپادشاه استمالت نامه نوشت به قلعه فرستاد كه چون ازمن واهمه داريد لشكر بفرستيد وسرداري تعيين كنيد كه ان تواست وماهم از ان توايم واگر كاري نساختي ما با جماعت قليلي چه خواهيم كردن باقزلباش اما از اين جانب سپاه قيصر كوچ كردند وبه جانب همدان روان شدند و ان خبر رسيده بود به شاه اسمعيل بهادرخان و ان شهريار والاجاه در ملك نامه شاه اسمعيل قزوين بود كه خبر امدن سپاه روم و الوند رسيد فرمود تا نامهها بفرستند به الكاء استجلو وشاملو و غيرهم و از جانب گنجه و شيروان و قراباغ و چون لشكر جمع شدند پانزده هزار كس برسرشاه جمعيتنمودند وحضرت شاه فرمود كه يكي برود پيش سلطان مراد نامراد كه ما او را خطاب دادهايم و ببيند كه چه اراده هست او را اگر اراده ياري برادر داشته باشد بگويد كه شاه مي فرمايد كه تو به حال خود باش كه ما را مدد كار و معاون حضرت پروردگار است ومرا از بسياري لشكر اعدا هيچ انديشه نيست ودل من به قوت بازوي خيبر گشاي مولاي من قوياست اما چون ما ترا امان دادهايم و مي خواهيم اولاد حسن پادشاهيك باره مستاصل نشود وتوچون اطاعت ما نمودي در امان خداي جهان باشي و كنج عافيت1 را داشته باشي تا از قضاي اسمان چه رخ نمايد واگرميل ياري الوند داشته باشي ودم از دشمني مازني شمشير تو بالاي شمشير	69	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms069	true	-6396997957083535074	0	301	0	1497	1497	301	بهما ندارد و ايشان نميتوانند كه باما قلعه داري كنند زيرا كه اذوقه ميبايد و اگر در اينجا قلعه داري كنند بيقوت ميشوند و ازجانب قيصر رخصت ندارند چون قاسم بيگ5 دانست كه راست مي گويند در قلعه را بربست و ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0129png خبر به مصطفي پاشاه وقاني سادپاشاه كه وزيراعظم بود رسيد امدند به پاي قلعه بغداد وهرچند نصيحت كردند كه شايد فريب به او بدهند و تهديدهم به جاءي نرسيد لاعلاج كوچ كردند و الوندپادشاه استمالت نامه نوشت به قلعه فرستاد كه چون ازمن واهمه داريد لشكر بفرستيد وسرداري تعيين كنيد كه ان تواست وماهم از ان توايم واگر كاري نساختي ما با جماعت قليلي چه خواهيم كردن باقزلباش اما از اين جانب سپاه قيصر كوچ كردند وبه جانب همدان روان شدند و ان خبر رسيده بود به شاه اسمعيل بهادرخان و ان شهريار والاجاه در ملك نامه شاه اسمعيل قزوين بود كه خبر امدن سپاه روم و الوند رسيد فرمود تا نامهها بفرستند به الكاء استجلو وشاملو و غيرهم و از جانب گنجه و شيروان و قراباغ و چون لشكر جمع شدند پانزده هزار كس برسرشاه جمعيتنمودند وحضرت شاه فرمود كه يكي برود پيش سلطان مراد نامراد كه ما او را خطاب دادهايم و ببيند كه چه اراده هست او را اگر اراده ياري برادر داشته باشد بگويد كه شاه مي فرمايد كه تو به حال خود باش كه ما را مدد كار و معاون حضرت پروردگار است ومرا از بسياري لشكر اعدا هيچ انديشه نيست ودل من به قوت بازوي خيبر گشاي مولاي من قوياست اما چون ما ترا امان دادهايم و مي خواهيم اولاد حسن پادشاهيك باره مستاصل نشود وتوچون اطاعت ما نمودي در امان خداي جهان باشي و كنج عافيت1 را داشته باشي تا از قضاي اسمان چه رخ نمايد واگرميل ياري الوند داشته باشي ودم از دشمني مازني شمشير تو بالاي شمشير	69	-7974964111633820869	1497	2994.0	1198	1497	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms070	false	4356171803816860542	0	301	0	1422	1422	301	برادرت باشد غرض انچه از براي روزگار تو نيكواست چنان كن و قنبر اقاي للها شاه زرخريده سلطان جنيد پدر سلطان حيدر پدرشاه بود وهفتاد سال ازعمرش رفته بود و مرد جهانديده وروز گار ديدهاي بود او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0130png گفت قربانت شوم اي شهريار چون سلطان مراد را روزگار پايمال كرده است و غفلت بخت و ناهمواري و كجروي او را سراسيمه كرده است شايد ناصح مشفقي او را نباشد كه از روي دوستي او را نصيحت نمايد و ملازمان او هر كدام كه جاهلان شور طلبند و ميل فتنه وجنگ دارند كه شايد در جنگ خدمتي بهجا اورند كه به ايالت1 برسند وريش سفيدان جهانديدهرا دو چيزمانع است يكي ان كه ميدانند كه نصيحت تلخ ميباشد و مي گويند بلكه ملك بر طبعش بد ايد ويا ما را از اولاد شيخ صفي دانند چرا نصيحت كنيم دويم تغيير مذهب در ميان است از تعصب مذهب ميخواهند چنان شود كه به ان مذهب قديم بمانند بنده بروم و نامها شاه رابه او بخوانم واو را از خواب غفلت بيدار سازم وشايد دلش را ازصيقل نصيحت از زنگ باطل پاك گردانم شايد كه توفين رفيق او گشته هم دنيا داشته باشد و هم در عقبي روي سفيد قدم پيش نهد پس شاه گفت اي قنبر اقا تو مرا به جاي پدري ومي ترسم كه به اغواي جاهلان نادان مرا داغي بردل نهند وترا بكشند وداغ سلطان حيدر پدرم تازه شود زيرا كه پدر مرابه دوش بزرگ كردهاي ومرا و برادرم را او گفت اي شهريار از زمان ادم تاحال رسم نيست كه الچي رابكشند وعلي الخصوص كه سلطان مراد دم از اطاعت شاه زده و تاحال درامان شاه است و چون اين كار بكند القصه شاه او را رخصت داده وبا چهل كس روانه نمود بعداز ان كه قنبر اقا داخل شيراز شد و رفت به بارگاه سلطان مراد و رود	70	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms070	true	-3081964344173019889	0	301	0	1422	1422	301	برادرت باشد غرض انچه از براي روزگار تو نيكواست چنان كن و قنبر اقاي للها شاه زرخريده سلطان جنيد پدر سلطان حيدر پدرشاه بود وهفتاد سال ازعمرش رفته بود و مرد جهانديده وروز گار ديدهاي بود او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0130png گفت قربانت شوم اي شهريار چون سلطان مراد را روزگار پايمال كرده است و غفلت بخت و ناهمواري و كجروي او را سراسيمه كرده است شايد ناصح مشفقي او را نباشد كه از روي دوستي او را نصيحت نمايد و ملازمان او هر كدام كه جاهلان شور طلبند و ميل فتنه وجنگ دارند كه شايد در جنگ خدمتي بهجا اورند كه به ايالت1 برسند وريش سفيدان جهانديدهرا دو چيزمانع است يكي ان كه ميدانند كه نصيحت تلخ ميباشد و مي گويند بلكه ملك بر طبعش بد ايد ويا ما را از اولاد شيخ صفي دانند چرا نصيحت كنيم دويم تغيير مذهب در ميان است از تعصب مذهب ميخواهند چنان شود كه به ان مذهب قديم بمانند بنده بروم و نامها شاه رابه او بخوانم واو را از خواب غفلت بيدار سازم وشايد دلش را ازصيقل نصيحت از زنگ باطل پاك گردانم شايد كه توفين رفيق او گشته هم دنيا داشته باشد و هم در عقبي روي سفيد قدم پيش نهد پس شاه گفت اي قنبر اقا تو مرا به جاي پدري ومي ترسم كه به اغواي جاهلان نادان مرا داغي بردل نهند وترا بكشند وداغ سلطان حيدر پدرم تازه شود زيرا كه پدر مرابه دوش بزرگ كردهاي ومرا و برادرم را او گفت اي شهريار از زمان ادم تاحال رسم نيست كه الچي رابكشند وعلي الخصوص كه سلطان مراد دم از اطاعت شاه زده و تاحال درامان شاه است و چون اين كار بكند القصه شاه او را رخصت داده وبا چهل كس روانه نمود بعداز ان كه قنبر اقا داخل شيراز شد و رفت به بارگاه سلطان مراد و رود	70	-7974964111633820869	1422	2844.0	1123	1422	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms071	false	-2924492860698165301	0	301	0	1544	1544	301	قنبراق چنانكه رسم پادشاهي بود به جاي اورد القصه طعام در مجلس اوردند وچون سفره برخاست قنبر اقا نامه را به دستيكي ازمحرمان او داد پس سلطان مراد گفت كه چه عجب شاه ترا فرستاده بهاين صوب2 قنبر اقاگفت كه چونمن محرم شاه وللها اويم وغلام قديمي ان شهريارم جهتاين است كه مرا بهخدمت فرستاده كه ترانصيحت كرده و پيغام چندداده ديگري نتواند گفت بنا بهمصلحت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0131png خود ياخوش امد بگويد ويا واهمه كند بنابراين مرا به خدمت فرستاد چون نامه خوانده شد گفت شاه ميخواهد كه فرصت به دست او ايد و مراهم ازميان بردارد و دراين مدت نيامد به جنگ من خاطرش از الوندشاه جمع نبود وميگفت تاكار الوندشاهرا بسازم1 سلطان مراد حركت نخواهد كرد ومرا نامرادميدانست كه من حركت نخواهم كرد ومن نيز بنابه مصلحت وقت اطاعت مي كردم تااز برادر زيادتي مشاهده كنم و چون شنيدم كه قيصر روم2 شفقت فرموده وصد و بيست هزار كس ازسپاه ملك روم با توپهاي قلعه كوب كه هريك به مثابه رعد غران و اژدهاي اتش فشانند مي ايند و اگر شاه اسمعيل پروين شده باشد باسپاهش برثريا رود كه برادرم چون افتاب تابان و چونشمع درخشان محرق خواهد گردانيد وخواهد سوخت ومن چرا اين چنين فرصت را از دست بگذارم و دست از دودمان خود دور كرده به دودمان شيخ صفي اقبال كنم و حال انكه پادشاهم و انگاه ملازم ديگري گردم و اگر مرد جهانديدها باخردي ترا پند ميدهم3 به اوجاق شيخ صفي كه كدام يك بهتر اسست پس قنبر اقاگفت اي شهريار انچه گفتي حال گوش باش و بشنو وچون قسم دادي مرابه اوجاق شيخ صفي كه راست بگويم اولا انچه شاه نوشتهاست به تو كه گوشه عافيت را مر عيدار و تراكار به برادرنباشد مصلحت تراديده و بر مصلحت دولت خودفرموده زيراكه شاه در اين مدت ميتوانست كه ترابگيرد ويا دربند در اوردويا بكشد اينهانكردوترا	71	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms071	true	-4346245753730993256	0	301	0	1544	1544	301	قنبراق چنانكه رسم پادشاهي بود به جاي اورد القصه طعام در مجلس اوردند وچون سفره برخاست قنبر اقا نامه را به دستيكي ازمحرمان او داد پس سلطان مراد گفت كه چه عجب شاه ترا فرستاده بهاين صوب2 قنبر اقاگفت كه چونمن محرم شاه وللها اويم وغلام قديمي ان شهريارم جهتاين است كه مرا بهخدمت فرستاده كه ترانصيحت كرده و پيغام چندداده ديگري نتواند گفت بنا بهمصلحت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0131png خود ياخوش امد بگويد ويا واهمه كند بنابراين مرا به خدمت فرستاد چون نامه خوانده شد گفت شاه ميخواهد كه فرصت به دست او ايد و مراهم ازميان بردارد و دراين مدت نيامد به جنگ من خاطرش از الوندشاه جمع نبود وميگفت تاكار الوندشاهرا بسازم1 سلطان مراد حركت نخواهد كرد ومرا نامرادميدانست كه من حركت نخواهم كرد ومن نيز بنابه مصلحت وقت اطاعت مي كردم تااز برادر زيادتي مشاهده كنم و چون شنيدم كه قيصر روم2 شفقت فرموده وصد و بيست هزار كس ازسپاه ملك روم با توپهاي قلعه كوب كه هريك به مثابه رعد غران و اژدهاي اتش فشانند مي ايند و اگر شاه اسمعيل پروين شده باشد باسپاهش برثريا رود كه برادرم چون افتاب تابان و چونشمع درخشان محرق خواهد گردانيد وخواهد سوخت ومن چرا اين چنين فرصت را از دست بگذارم و دست از دودمان خود دور كرده به دودمان شيخ صفي اقبال كنم و حال انكه پادشاهم و انگاه ملازم ديگري گردم و اگر مرد جهانديدها باخردي ترا پند ميدهم3 به اوجاق شيخ صفي كه كدام يك بهتر اسست پس قنبر اقاگفت اي شهريار انچه گفتي حال گوش باش و بشنو وچون قسم دادي مرابه اوجاق شيخ صفي كه راست بگويم اولا انچه شاه نوشتهاست به تو كه گوشه عافيت را مر عيدار و تراكار به برادرنباشد مصلحت تراديده و بر مصلحت دولت خودفرموده زيراكه شاه در اين مدت ميتوانست كه ترابگيرد ويا دربند در اوردويا بكشد اينهانكردوترا	71	-7974964111633820869	1544	3088.0	1245	1544	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms072	false	569055549439515542	0	301	0	1484	1484	301	نامراد گفت و ديگرشاهرا مدداز كسي نيست و او از جانب خدايعالم خروج كرده است كه مذهب به حق اءمهاثني عشر را بهعون حضرت باري رواج دهد وهر گاه ازجانبخداي عالم كسي بر انگيخته باشد چه پرواءي دارد اگر لشكر روي زمين روي به وي نهند چون شفقتي دربارة تو داشت و نميخواست كه تو به اتش برادرت بسوزي و اولاد حسن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0132png پادشاه يكباره برطرف شوند1 ترا اعلام داد و اما سواي باعث تو ديگر مرشد ككامل را هيچ ارادها ديگر درخاطر نيست وچون قنبر اقا جوابشاه را بيان كرد سلطان مرادگفت برو وجواب بگو به اقاي خود كه اگر تو مرا ميخواهي راست بگويم كه من باتودشمنم و دشمن را هيچ كس درجهان زنده نميخواهد واينك امديم ازاين طرف من واز ان جانب برادرم وفلان و فلان وهريك رابه اسم3 وديكر تاب در دل قنبر اقا نمانده باخودگفت اي غلام بيا امروز جان خود را در راه ولي نعمت خود فداكن وجواب هذيان اين برگشته بخترا بده گفت اي بيادب بترس از انروزي كه در بر ابر مرشد كامل باز داشته باشندت و سر خجلت در پيش انداخته باشي و درجواب عاجز باشي وبه هرگونه سزاءي كه خواهد برتو حكم كند چون قنبر اقا اين سخن بگفت سلطانمراد را بد امد فرمود كه مردپير راگرفتند وانداختند و در زير لگد او را گوشتابه كردند و ان جماعت كه با او بودند فرمود گرفتند وهمه را كشتند و پنجشش كس از نو كران قنبر اقاشنيدند كه او رابه جفاي تمام كشتند گريخته خود را به شاه رسانيدند و انچه شده بود همه رابه عرض شهريار رسانيدند اه ازنهاد شاه بر امد گفت نامرد باشم اكر او را سياست نكنم به خونللها خودم رفتن سلطان مراد به جانب جرفادقان وجنگ كردن سلطان ابراهيم وحلواچي اوغلي باسپاه سلطان مراد و شكست خوردن سلطان مراد پس شاه فرمود كه سپاه از	72	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms072	true	-3429422494008035981	0	301	0	1484	1484	301	نامراد گفت و ديگرشاهرا مدداز كسي نيست و او از جانب خدايعالم خروج كرده است كه مذهب به حق اءمهاثني عشر را بهعون حضرت باري رواج دهد وهر گاه ازجانبخداي عالم كسي بر انگيخته باشد چه پرواءي دارد اگر لشكر روي زمين روي به وي نهند چون شفقتي دربارة تو داشت و نميخواست كه تو به اتش برادرت بسوزي و اولاد حسن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0132png پادشاه يكباره برطرف شوند1 ترا اعلام داد و اما سواي باعث تو ديگر مرشد ككامل را هيچ ارادها ديگر درخاطر نيست وچون قنبر اقا جوابشاه را بيان كرد سلطان مرادگفت برو وجواب بگو به اقاي خود كه اگر تو مرا ميخواهي راست بگويم كه من باتودشمنم و دشمن را هيچ كس درجهان زنده نميخواهد واينك امديم ازاين طرف من واز ان جانب برادرم وفلان و فلان وهريك رابه اسم3 وديكر تاب در دل قنبر اقا نمانده باخودگفت اي غلام بيا امروز جان خود را در راه ولي نعمت خود فداكن وجواب هذيان اين برگشته بخترا بده گفت اي بيادب بترس از انروزي كه در بر ابر مرشد كامل باز داشته باشندت و سر خجلت در پيش انداخته باشي و درجواب عاجز باشي وبه هرگونه سزاءي كه خواهد برتو حكم كند چون قنبر اقا اين سخن بگفت سلطانمراد را بد امد فرمود كه مردپير راگرفتند وانداختند و در زير لگد او را گوشتابه كردند و ان جماعت كه با او بودند فرمود گرفتند وهمه را كشتند و پنجشش كس از نو كران قنبر اقاشنيدند كه او رابه جفاي تمام كشتند گريخته خود را به شاه رسانيدند و انچه شده بود همه رابه عرض شهريار رسانيدند اه ازنهاد شاه بر امد گفت نامرد باشم اكر او را سياست نكنم به خونللها خودم رفتن سلطان مراد به جانب جرفادقان وجنگ كردن سلطان ابراهيم وحلواچي اوغلي باسپاه سلطان مراد و شكست خوردن سلطان مراد پس شاه فرمود كه سپاه از	72	-7974964111633820869	1484	2968.0	1185	1484	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms073	false	-838123622837537321	0	301	0	1479	1479	301	شهر قزوين بيرون امدند و از اين جانب سلطان مراد فرمود از اصفهان و از حوالي فارس سپاه بيرون امده به جانب جرفاوقان رو انشدند از راه بهمنزار و تو پخانه را فرمود پيش انداخته باسي هزار با تمور برادرش روان شد چون به جرفادقان رسيد شاه خاقان سپاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0133png گرفته تويخانه رابه پنجهزار كس داده به جانب يساري فرستاد و خبر به شاه رسيد درجدار پيغمبر نزول اجلال نموده بود1 فرمود كه يكي مي خواهم كه برود و سرراه توپخانه سلطان مراد راگرفته بر گرداند و از براي مابياورد وهنوز سخن در دهن مبارك شاه بود كه سلطان ابراهيم برادر شاه گفت اگر امرعالي بود5 باشد من بروم وسرراه به توپخانه بگيرم شاه فرمود سرت را مينازم كس نخارد پشت من جز ناخن وانگشت من مراهم چشم به تو بود توچند هزار كس همراه ميبري گفت اي شهريار من پانصد كس با خود ميبرم پس شاه گفت هزار و پانصد كس بردار و حلواچي اوغلي2 را گفت تو پانصد كس خود را بزن به ان پنجهزار كس و هزار كس با برادرم توپخانه را پيش انداخته بيارند پس گفت به سرعزيز توقسم كه من ميخواستم سيصد كس ببرم وچون مي فرماءيد هزار كس ميبرم پس شاه گفت برو كه خداي جهان يار ومدد كار توباشد وهزار كس برداشت سه منزل بود تا انجا به الغار امده وقتي رسيد كه توپخانه را و عرادها توپخانه راپيش انداخته بودند و زمين هموار بود و به اساني تمام توپخانه ميرفت كه شاهزاده رسيد وفرمود دويست نفرعقب لشكرراگرفته و دويست نفر ديگر توپخانه راپيش انداخته وبه تعجيل براندند وخود باسيصد1 كس زد خود رابه ان پنجهزار كس و در حمله اول پانصد كس را انداخت و در حمله دويم پانصد كس ديگررا ازپاي در اورد به ولايت شاه ولايت و ان هزار كس در نظر ان جماعت ده هزار كس جلوه مينمود	73	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms073	true	-7519844725912392912	0	301	0	1479	1479	301	شهر قزوين بيرون امدند و از اين جانب سلطان مراد فرمود از اصفهان و از حوالي فارس سپاه بيرون امده به جانب جرفاوقان رو انشدند از راه بهمنزار و تو پخانه را فرمود پيش انداخته باسي هزار با تمور برادرش روان شد چون به جرفادقان رسيد شاه خاقان سپاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0133png گرفته تويخانه رابه پنجهزار كس داده به جانب يساري فرستاد و خبر به شاه رسيد درجدار پيغمبر نزول اجلال نموده بود1 فرمود كه يكي مي خواهم كه برود و سرراه توپخانه سلطان مراد راگرفته بر گرداند و از براي مابياورد وهنوز سخن در دهن مبارك شاه بود كه سلطان ابراهيم برادر شاه گفت اگر امرعالي بود5 باشد من بروم وسرراه به توپخانه بگيرم شاه فرمود سرت را مينازم كس نخارد پشت من جز ناخن وانگشت من مراهم چشم به تو بود توچند هزار كس همراه ميبري گفت اي شهريار من پانصد كس با خود ميبرم پس شاه گفت هزار و پانصد كس بردار و حلواچي اوغلي2 را گفت تو پانصد كس خود را بزن به ان پنجهزار كس و هزار كس با برادرم توپخانه را پيش انداخته بيارند پس گفت به سرعزيز توقسم كه من ميخواستم سيصد كس ببرم وچون مي فرماءيد هزار كس ميبرم پس شاه گفت برو كه خداي جهان يار ومدد كار توباشد وهزار كس برداشت سه منزل بود تا انجا به الغار امده وقتي رسيد كه توپخانه را و عرادها توپخانه راپيش انداخته بودند و زمين هموار بود و به اساني تمام توپخانه ميرفت كه شاهزاده رسيد وفرمود دويست نفرعقب لشكرراگرفته و دويست نفر ديگر توپخانه راپيش انداخته وبه تعجيل براندند وخود باسيصد1 كس زد خود رابه ان پنجهزار كس و در حمله اول پانصد كس را انداخت و در حمله دويم پانصد كس ديگررا ازپاي در اورد به ولايت شاه ولايت و ان هزار كس در نظر ان جماعت ده هزار كس جلوه مينمود	73	-7974964111633820869	1479	2958.0	1180	1479	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms074	false	-5367209889572649436	0	301	0	1432	1432	301	و سردار انسپاه كه اسفنديار سلطان نام بود واز طايفه3ا تركمان بود پيش پيش توپخانه بود ويك فرسنگ پيش رفته بود باهزار كس كه خبر ازبراي او اوردند كه كجا ميروي كه سلطان ابراهيم باجماعت قزلباش امدند و درجنگاند پس او وقتي رسيد كه يك فرسنگ توپخانه را برده بودند و از ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0134png جماعت هزار و پانصد نفر كشته شده بودند و سپاه سلطان مراد فرار نموده بودند1 و كسي در ميدان نمانده بود سواي كشتگان و گرد قزلباش از دور مي نمايد و او را واهمه در دل به هم رسيد ميخواست برود كه در ان اثنا ديد كه يكي از قزلباش را گرفته بودند2 وپنج نفر بر گرديده بودند كه از براي او ببرند احوال پرسيد كه چند هزاركس اورده بود سلطان ابراهيم او گفت هزار كس اورده بود پس اه از نهاد اسفنديار سلطان3 بر امد و از عقب ايشان روان شد چون شاهزاده ديد كه گردي از عقب برخاست توپخانه را فرستاده و خود سر راه گرفت و حلواچي اوغلي4 گفت اي شهريار چون تو مرا قسم دادي كه تيغ از غلاف5 بيرون نيارم اما ميخواهم بهسر عزيز برادرت تراقسم ميدهم كه مرا رخصت بدهي كه سرراه اسفنديار سلطان را بگيرم و من هم از همت تو دست اويزي داشته باشم گفت اي برادر تو همت را رفيق من گردان كه ميخواهم اين كار را تنها بكنم وشريك دراين جنگ نداشته باشم توبرو با توپخانه اوگفت چون به جد داري ترا تنها نگذارم و سپاهم جنگ بكنند گفت به اين شرط باسيصد كس عنان بر گردانيدند كه اسفنديار سلطان رسيد و تا ميرفت كه تيري به جانب شاهزاده اندازد كه سپر را رسانيد و كمربندش را گرفته ربود از زين و بر خاك ميدان انداخت و دستش را بربست و خود زد بر ان هزار كس وسيصد كس را كشته و تتمه گريزان شدند	74	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms074	true	5239760059607763999	0	301	0	1432	1432	301	و سردار انسپاه كه اسفنديار سلطان نام بود واز طايفه3ا تركمان بود پيش پيش توپخانه بود ويك فرسنگ پيش رفته بود باهزار كس كه خبر ازبراي او اوردند كه كجا ميروي كه سلطان ابراهيم باجماعت قزلباش امدند و درجنگاند پس او وقتي رسيد كه يك فرسنگ توپخانه را برده بودند و از ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0134png جماعت هزار و پانصد نفر كشته شده بودند و سپاه سلطان مراد فرار نموده بودند1 و كسي در ميدان نمانده بود سواي كشتگان و گرد قزلباش از دور مي نمايد و او را واهمه در دل به هم رسيد ميخواست برود كه در ان اثنا ديد كه يكي از قزلباش را گرفته بودند2 وپنج نفر بر گرديده بودند كه از براي او ببرند احوال پرسيد كه چند هزاركس اورده بود سلطان ابراهيم او گفت هزار كس اورده بود پس اه از نهاد اسفنديار سلطان3 بر امد و از عقب ايشان روان شد چون شاهزاده ديد كه گردي از عقب برخاست توپخانه را فرستاده و خود سر راه گرفت و حلواچي اوغلي4 گفت اي شهريار چون تو مرا قسم دادي كه تيغ از غلاف5 بيرون نيارم اما ميخواهم بهسر عزيز برادرت تراقسم ميدهم كه مرا رخصت بدهي كه سرراه اسفنديار سلطان را بگيرم و من هم از همت تو دست اويزي داشته باشم گفت اي برادر تو همت را رفيق من گردان كه ميخواهم اين كار را تنها بكنم وشريك دراين جنگ نداشته باشم توبرو با توپخانه اوگفت چون به جد داري ترا تنها نگذارم و سپاهم جنگ بكنند گفت به اين شرط باسيصد كس عنان بر گردانيدند كه اسفنديار سلطان رسيد و تا ميرفت كه تيري به جانب شاهزاده اندازد كه سپر را رسانيد و كمربندش را گرفته ربود از زين و بر خاك ميدان انداخت و دستش را بربست و خود زد بر ان هزار كس وسيصد كس را كشته و تتمه گريزان شدند	74	-7974964111633820869	1432	2864.0	1133	1432	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms075	false	5195035474689534257	0	301	0	1448	1448	301	و ان روز سلطان ابراهيم خود سيصد وپنج زين را خالي كرده بود و حلواچي او غلي تحسين او نموده واسفنديار سلطان را باهفتاد زنده با دو شاخه به خدمت شاه روان شدند وخبر فتح ايشان به شاه رسيد فرمود استقبال برادرش كردند و او را دريافت و تحسين بسيار نمود وگفت اي برادر حقا كه برادر مني و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0135png خاطرم از رهگذار تو جمع شد و شكر كه كسي را چنين برادر ميسر نيست و هر كهرا باشد سراو به خورشيد انور بود وميدانم كه از توكاري برمي ايد و او را دربر گرفته جبين او را ببوسيد واسفنديارسلطان را فرمود كه شيعه شو او قبول نكرد فرمود كه به خون قنبر اقاي لله اورا بارفيقان لگد مال كردند و از انجا كوچ كرده به جانب ذره ال پير بلاغي1 روان شد كه لشكر پادشاه روميان فرود امده بودند و از ان جانب سپاه شكست خورده رسيدند و ان قضيه را به سلطان مر اد عرض كردند اه ازجانش بر امد و دانست كه اقبال روي از ايشان برتافته است بسيار دلگير شد لاعلاج به خدمت برادر راهي شد وروز ديگر كس فرستاد پيش الوند پادشاه و ان معني را نوشته به او رسانيدند و از ان خبر موحش اثرلرزه براندام شومش افتاده و قانيساد پاشاه و مصطفي پاشاه و ينگچري اقاسي قيصر روم پرسيدند كه سبب تغيير رنگ تو ازچه شد ان شرح را به ايشان گفت ايشان گفتند انديشه به خاطر مرسان كه كار جنگ چنين ميباشد اگر بيست عدد توپ وخرپا چنگ برادرت را قزلباش بردهاند ماهفتصدعدد توپ و خرپاچنگ همراه داريم وهرگاه ايشان ان قليل را به جانب ما اتش دهند پس اين توپخانها قيصر چه خواهد كرد باسپاه ايشان الوند را دلداري دادند و روز پنجم سلطان مراد با ان سپاه امده وبزرگان روم به استقبال رفتند و او رابه بارگاه در اوردند	75	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms075	true	8763067519739864169	0	301	0	1448	1448	301	و ان روز سلطان ابراهيم خود سيصد وپنج زين را خالي كرده بود و حلواچي او غلي تحسين او نموده واسفنديار سلطان را باهفتاد زنده با دو شاخه به خدمت شاه روان شدند وخبر فتح ايشان به شاه رسيد فرمود استقبال برادرش كردند و او را دريافت و تحسين بسيار نمود وگفت اي برادر حقا كه برادر مني و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0135png خاطرم از رهگذار تو جمع شد و شكر كه كسي را چنين برادر ميسر نيست و هر كهرا باشد سراو به خورشيد انور بود وميدانم كه از توكاري برمي ايد و او را دربر گرفته جبين او را ببوسيد واسفنديارسلطان را فرمود كه شيعه شو او قبول نكرد فرمود كه به خون قنبر اقاي لله اورا بارفيقان لگد مال كردند و از انجا كوچ كرده به جانب ذره ال پير بلاغي1 روان شد كه لشكر پادشاه روميان فرود امده بودند و از ان جانب سپاه شكست خورده رسيدند و ان قضيه را به سلطان مر اد عرض كردند اه ازجانش بر امد و دانست كه اقبال روي از ايشان برتافته است بسيار دلگير شد لاعلاج به خدمت برادر راهي شد وروز ديگر كس فرستاد پيش الوند پادشاه و ان معني را نوشته به او رسانيدند و از ان خبر موحش اثرلرزه براندام شومش افتاده و قانيساد پاشاه و مصطفي پاشاه و ينگچري اقاسي قيصر روم پرسيدند كه سبب تغيير رنگ تو ازچه شد ان شرح را به ايشان گفت ايشان گفتند انديشه به خاطر مرسان كه كار جنگ چنين ميباشد اگر بيست عدد توپ وخرپا چنگ برادرت را قزلباش بردهاند ماهفتصدعدد توپ و خرپاچنگ همراه داريم وهرگاه ايشان ان قليل را به جانب ما اتش دهند پس اين توپخانها قيصر چه خواهد كرد باسپاه ايشان الوند را دلداري دادند و روز پنجم سلطان مراد با ان سپاه امده وبزرگان روم به استقبال رفتند و او رابه بارگاه در اوردند	75	-7974964111633820869	1448	2896.0	1149	1448	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms076	false	-78243822469770729	0	301	0	1421	1421	301	ومجلس كردند و از ان جانب سپاه شاه امد به حوالي ال مابلاغي همدان و ده فرسنگ مابين ايشان بود و در انجا شاه بهادرخان فرمود جبه خانه را ريختند و هر جواني را كه يراقي بايست بود وقابل بود دادند اسلحه او راگرفتند وبه ديگري ميدادند و او را تيغ وتير و كمان و نيزه و سپر ميدادند چون اسلحه بخشيد فرمود مركب اعلا در خور مرديشان دادند و چون ان دوازده هزار كس را مكمل نمود چهار فرسنگ پيش امدند و درشش فرسنگي سپاهروم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0136png رسيد و فرمود كه مردي ميخواهم كه از حشمت سپاه رومي نترسد و پيش خانه ما راببرد در دو فرسنگي سپاه روم برسر پاي كند و در ان اثنا حلواچي اوغلي گفت چون من چرخچي سپاه ظفر اثر قزلباشم اين كار من است شاه فرمود كه توبا دو هزار كس قاجار چرخچي باش وپيش خانه رابه خان ديگر سيرد سلطان ابراهيم گفت اي شهريار در اين جنگ ميخواهم كه چرخچي من باشم و چون اوازها شمشير من به گوش رومي رسيده است ونام من در زبانهاي ايشان است وجاسوس من امد و اين چلين گفت اگر امرعالي باشد من بروم پس شاه گفت تو توپخانه را كه از ايشان گرفتهاي همان تو بردار وبرو وپيش خانه رابه دده بيگ طالش داد واز عقب او حلو اچي اوغلي باشد و ازعقب او تو بادو هزار كس خود توپخانه را ميبري و ازعقب تو من مي ايم باسپاه صف بسته قرار چنين شد كه اول حلواچي اوغلي ايد و در دو فرسنگي رومي خيمه برپاي كند و پيش خانه را اوردند و چون توپخانه رسيد و انخبر به الوندپادشاه رسيد كه درميانه شما واين جماعت چهار فرسنگ مابين است و پنجهزار كس زياده نيست برسر توپخانه وشيخاو غلي فرود مي ايد پس الوند روي به سلطان مراد برادرش كرد و گفت اگر لشكر روم	76	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms076	true	2371780942795209112	0	301	0	1421	1421	301	ومجلس كردند و از ان جانب سپاه شاه امد به حوالي ال مابلاغي همدان و ده فرسنگ مابين ايشان بود و در انجا شاه بهادرخان فرمود جبه خانه را ريختند و هر جواني را كه يراقي بايست بود وقابل بود دادند اسلحه او راگرفتند وبه ديگري ميدادند و او را تيغ وتير و كمان و نيزه و سپر ميدادند چون اسلحه بخشيد فرمود مركب اعلا در خور مرديشان دادند و چون ان دوازده هزار كس را مكمل نمود چهار فرسنگ پيش امدند و درشش فرسنگي سپاهروم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0136png رسيد و فرمود كه مردي ميخواهم كه از حشمت سپاه رومي نترسد و پيش خانه ما راببرد در دو فرسنگي سپاه روم برسر پاي كند و در ان اثنا حلواچي اوغلي گفت چون من چرخچي سپاه ظفر اثر قزلباشم اين كار من است شاه فرمود كه توبا دو هزار كس قاجار چرخچي باش وپيش خانه رابه خان ديگر سيرد سلطان ابراهيم گفت اي شهريار در اين جنگ ميخواهم كه چرخچي من باشم و چون اوازها شمشير من به گوش رومي رسيده است ونام من در زبانهاي ايشان است وجاسوس من امد و اين چلين گفت اگر امرعالي باشد من بروم پس شاه گفت تو توپخانه را كه از ايشان گرفتهاي همان تو بردار وبرو وپيش خانه رابه دده بيگ طالش داد واز عقب او حلو اچي اوغلي باشد و ازعقب او تو بادو هزار كس خود توپخانه را ميبري و ازعقب تو من مي ايم باسپاه صف بسته قرار چنين شد كه اول حلواچي اوغلي ايد و در دو فرسنگي رومي خيمه برپاي كند و پيش خانه را اوردند و چون توپخانه رسيد و انخبر به الوندپادشاه رسيد كه درميانه شما واين جماعت چهار فرسنگ مابين است و پنجهزار كس زياده نيست برسر توپخانه وشيخاو غلي فرود مي ايد پس الوند روي به سلطان مراد برادرش كرد و گفت اگر لشكر روم	76	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms077	false	-2344699125937808106	0	301	0	1482	1482	301	جنگ اين پسر را نديدهاند من ديدهام وهرگاه امروز سپاه تر كمان را بردارم و دراين عصر ايشان غافلاند و گمان ايشان ان است كه صباح جنگ خواهد شد وزين از مركبان گرفتهاند و به خاطر جمع برهنه شده و اسودهاند چرا ما نريزيم و اين جماعت را از پيش برنداريم وتوپخانه را پس گرفته و برادر شاه اسمعيل را بكشم و داغي بردلش بگذارم تادل شكسته شود و بلكه بگريزد و به گوشهاي بدر رود اوگفت ببين كه پاشاه چه مي گويد چون صلاح ديد گفت روش مردم ايران را شما بهتر ميدانيد كه اين جماعت قزلباش اين قدر بي پروايند كه اين چنين كه مي گويي احتياطندارند وميبايد كه در اين عصر برويد خوب است ازسياه ما انچه ميخواهيد همراه ببريد پس الوند پادشاه گفت دههزار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0137png كس من دارم و ازسپاه رومي دو دانگ بس است گفت چنين باشد پس بيست هزار كس برداشت الوندپادشاه وبه جنگ سلطان ابراهيم روان شد شبخون زدن الوند پادشاه برسپاه قزلباش و كشته شدن او بهدست شاه اسمعيل وكشته شدن سمر باشاه به دست ميرزا ابراهيم اما ازاين جانب شاه فرموده بود كه بيدار وهشيار باشيد در برابررومي پس ايشان به همان قسم كه شاه بهادرخان گفته بود مستعد وبيدار و هشيار كار خود بودند كه قراول خبر اورد كه اينك بيست هزار كس باالوندشاه مي ايد پس سلطان ابراهيم فرمود كه پيش توپخانه را سواره و پياده گرفتند كه ندانند دشمن كه توپخانه در كدام طرف است وعصر بلندي بود كه الوند شاه رسيد وچون به نزديك رسيد ديد كه صف بستهاند وچرخچي به جاي خودايستاده او از امدن يشيمان شده اما چه فايده لاعلاج فرمود به ان بيست هزار كس كه چون وقت تنگ است يكبار بريزيد به ميدان وحلواچي اوغلي1 زدخود را بادو هزار كس به ان بيست هزار كس و جنگ گران شد كه همه از	77	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms077	true	-1806259382590549187	0	301	0	1482	1482	301	جنگ اين پسر را نديدهاند من ديدهام وهرگاه امروز سپاه تر كمان را بردارم و دراين عصر ايشان غافلاند و گمان ايشان ان است كه صباح جنگ خواهد شد وزين از مركبان گرفتهاند و به خاطر جمع برهنه شده و اسودهاند چرا ما نريزيم و اين جماعت را از پيش برنداريم وتوپخانه را پس گرفته و برادر شاه اسمعيل را بكشم و داغي بردلش بگذارم تادل شكسته شود و بلكه بگريزد و به گوشهاي بدر رود اوگفت ببين كه پاشاه چه مي گويد چون صلاح ديد گفت روش مردم ايران را شما بهتر ميدانيد كه اين جماعت قزلباش اين قدر بي پروايند كه اين چنين كه مي گويي احتياطندارند وميبايد كه در اين عصر برويد خوب است ازسياه ما انچه ميخواهيد همراه ببريد پس الوند پادشاه گفت دههزار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0137png كس من دارم و ازسپاه رومي دو دانگ بس است گفت چنين باشد پس بيست هزار كس برداشت الوندپادشاه وبه جنگ سلطان ابراهيم روان شد شبخون زدن الوند پادشاه برسپاه قزلباش و كشته شدن او بهدست شاه اسمعيل وكشته شدن سمر باشاه به دست ميرزا ابراهيم اما ازاين جانب شاه فرموده بود كه بيدار وهشيار باشيد در برابررومي پس ايشان به همان قسم كه شاه بهادرخان گفته بود مستعد وبيدار و هشيار كار خود بودند كه قراول خبر اورد كه اينك بيست هزار كس باالوندشاه مي ايد پس سلطان ابراهيم فرمود كه پيش توپخانه را سواره و پياده گرفتند كه ندانند دشمن كه توپخانه در كدام طرف است وعصر بلندي بود كه الوند شاه رسيد وچون به نزديك رسيد ديد كه صف بستهاند وچرخچي به جاي خودايستاده او از امدن يشيمان شده اما چه فايده لاعلاج فرمود به ان بيست هزار كس كه چون وقت تنگ است يكبار بريزيد به ميدان وحلواچي اوغلي1 زدخود را بادو هزار كس به ان بيست هزار كس و جنگ گران شد كه همه از	77	-7974964111633820869	1482	2964.0	1183	1482	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms078	false	-8892989306147525176	0	301	0	1446	1446	301	دهنه توپخانه گريخته وخود را به قلب سپاه سلطان ابراهيم رسانيدند پس الوند پادشاه خوشحال شد كه حلواچي اوغلي پاي برعقب نهاد و فرمود تر كمانان را كه مگذاريد چون تر كمانان ريختند به ميدان كه اشاره شد پس اتش زدند توپها را وبيست وپنج گلوله يكبار بيرون امد و افتاد در ميان ان جماعت و قريب به هفت هزار رومي وتر كمان را درهم خرد2كرده چون حلواچي اوغلي ديد كه توپها خالي شد رساند خود را در ميدان كه مبادا توپها را ببرند و الوندشاه انگشت حيرت در دندان گرفته از تعصب3 پاي را محكم كرده به جنگ مشغول شد كه ازاين جانب شاه فرمود كه لشكر سوار شود و در عصر تنگ بود كه شاه رسيد و اما وقتي رسيد كه وزير اعظم از عقب ده هزار كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0138png اورده بود و ان بيست وسه هزار كس حمله كردند و كار برقزلباش تنگ كرده بودند كه ازيك طرف علم اژدها پيكر شهريار دادگستر چون افتاب انور ظاهر گرديد وصداي كرنا بر امد و در عين گيرودار ان شهريار پيدا گرديده زد برلشكر شقاوت ودر ان مغلوبه خود را رسانيد بهپاي علم الوند تا اوميرفت كه عنان بر گرداند كه ازروي قدرت گفت علي و لي الله و شمشير صاحب الزماني را برتارك سراو زد كه تاپشت زين بريكديگر شكافت وسياه روميان چون ديدند كه الوندپادشاه كشته شد دردست شاهاسمعيل بهادر خان وقجاقان1 در ان لشكر افتاده و عمر پاشاه دردست سلطان ابراهيم كه سردار ده هزار كس بود كشته شد وزال پاشاه كه سردار ده هزار كس بود به دست حلو اچي اوغلي كشته شد و از ان سي هزار كس سيزده هزار كس بدر رفتند وهفده هزار كس به جهنم داخل شدند و در كمر هر كدام بيست تومان زر نقد بود به دست سپاه قزلباش افتاد وشاه فرمود كه در ان شب سلطان ابراهيم ازيك	78	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms078	true	15737400046913189	0	301	0	1446	1446	301	دهنه توپخانه گريخته وخود را به قلب سپاه سلطان ابراهيم رسانيدند پس الوند پادشاه خوشحال شد كه حلواچي اوغلي پاي برعقب نهاد و فرمود تر كمانان را كه مگذاريد چون تر كمانان ريختند به ميدان كه اشاره شد پس اتش زدند توپها را وبيست وپنج گلوله يكبار بيرون امد و افتاد در ميان ان جماعت و قريب به هفت هزار رومي وتر كمان را درهم خرد2كرده چون حلواچي اوغلي ديد كه توپها خالي شد رساند خود را در ميدان كه مبادا توپها را ببرند و الوندشاه انگشت حيرت در دندان گرفته از تعصب3 پاي را محكم كرده به جنگ مشغول شد كه ازاين جانب شاه فرمود كه لشكر سوار شود و در عصر تنگ بود كه شاه رسيد و اما وقتي رسيد كه وزير اعظم از عقب ده هزار كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0138png اورده بود و ان بيست وسه هزار كس حمله كردند و كار برقزلباش تنگ كرده بودند كه ازيك طرف علم اژدها پيكر شهريار دادگستر چون افتاب انور ظاهر گرديد وصداي كرنا بر امد و در عين گيرودار ان شهريار پيدا گرديده زد برلشكر شقاوت ودر ان مغلوبه خود را رسانيد بهپاي علم الوند تا اوميرفت كه عنان بر گرداند كه ازروي قدرت گفت علي و لي الله و شمشير صاحب الزماني را برتارك سراو زد كه تاپشت زين بريكديگر شكافت وسياه روميان چون ديدند كه الوندپادشاه كشته شد دردست شاهاسمعيل بهادر خان وقجاقان1 در ان لشكر افتاده و عمر پاشاه دردست سلطان ابراهيم كه سردار ده هزار كس بود كشته شد وزال پاشاه كه سردار ده هزار كس بود به دست حلو اچي اوغلي كشته شد و از ان سي هزار كس سيزده هزار كس بدر رفتند وهفده هزار كس به جهنم داخل شدند و در كمر هر كدام بيست تومان زر نقد بود به دست سپاه قزلباش افتاد وشاه فرمود كه در ان شب سلطان ابراهيم ازيك	78	-7974964111633820869	1446	2892.0	1147	1446	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms079	false	-3019288548721227475	0	301	0	1467	1467	301	طرف و حلواچي اوغلي از يك طرف با چهار هزار كس قراول باشند كه مبادا رومي برسر ايشان شبخون بياورند چون شب شد شاه در مسجد كرباس رفته وبا خداي خود در مناجات و زاري در امده بود و مدد و استعانت از پروردگار خود ميخواست كه چون وقت دميدن شفق بود كه ديدها ان سرور اندك گرم گرديد و در فكر بود كه ايا فردا اين گردش افلاك چه بازي كند كه بهيك بار ديد از برابرش نور جمال اسدالله نمودار شد وگفت اي فرزند هيچ غم به خاطر مگذران كه نور پاك من و اولاد من همه باتو همراهند و فرداگردبادي چند خواهي ديد و ان گرد بادها علامت غبار سمند ما و اولاد ماست كه دوازده امامند انشاءالله كه فردا فتح وظفر ازجانب خداي عالم وبه بركت روح سيدالمرسلين و امداد ما باتو خواهد بود واين لشكر راتمام اسير و دستگير سپاه تو خواهيم گردانيد پس چون ازحضرت اين مژده را شنيد ازخواب بيدار شد و خشنود شد امد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0139png در بارگاه به خاطر جمع نشست و از ان مژده شيعيان را خوشحال گردانيد جنگ شاه اسمعيل باسلطان هراد وكشته شدن محمدياشاه ومصصطفي باشاه وزير اعظم باچهل هزار كس اما ازاين جانب لشكر شكست خورده بيسردار رفتند به جانب وزير اعظم وشرح كشته شدن الوندپادشاه رابا پاشايان عرض كردند رنگ برروي ان دوپاشاي عظيم الشان نماند و به يكديگر نگاه كردند و گفتند اين بدنمونهاي بود حال ما راچه مي بايد كرد و طلبيدند پاشايان را و كس فرستادند و سلطان مراد را طلب كردند و قضيه كشته شدن برادرش را نقل كردند كه حال ما راچه بايد كرد او گفت سرمن وسر قيصر سلامت باشد برادرم عقل نداشت ان بود كه اين همه ازار از بي خردي بهاو رسيد ومن فردا با سي وپنج هزار كس تركمان وغيره درميدان يك طرف صف خواهيم كشيد وشما	79	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms079	true	-3823811374344490742	0	301	0	1467	1467	301	طرف و حلواچي اوغلي از يك طرف با چهار هزار كس قراول باشند كه مبادا رومي برسر ايشان شبخون بياورند چون شب شد شاه در مسجد كرباس رفته وبا خداي خود در مناجات و زاري در امده بود و مدد و استعانت از پروردگار خود ميخواست كه چون وقت دميدن شفق بود كه ديدها ان سرور اندك گرم گرديد و در فكر بود كه ايا فردا اين گردش افلاك چه بازي كند كه بهيك بار ديد از برابرش نور جمال اسدالله نمودار شد وگفت اي فرزند هيچ غم به خاطر مگذران كه نور پاك من و اولاد من همه باتو همراهند و فرداگردبادي چند خواهي ديد و ان گرد بادها علامت غبار سمند ما و اولاد ماست كه دوازده امامند انشاءالله كه فردا فتح وظفر ازجانب خداي عالم وبه بركت روح سيدالمرسلين و امداد ما باتو خواهد بود واين لشكر راتمام اسير و دستگير سپاه تو خواهيم گردانيد پس چون ازحضرت اين مژده را شنيد ازخواب بيدار شد و خشنود شد امد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0139png در بارگاه به خاطر جمع نشست و از ان مژده شيعيان را خوشحال گردانيد جنگ شاه اسمعيل باسلطان هراد وكشته شدن محمدياشاه ومصصطفي باشاه وزير اعظم باچهل هزار كس اما ازاين جانب لشكر شكست خورده بيسردار رفتند به جانب وزير اعظم وشرح كشته شدن الوندپادشاه رابا پاشايان عرض كردند رنگ برروي ان دوپاشاي عظيم الشان نماند و به يكديگر نگاه كردند و گفتند اين بدنمونهاي بود حال ما راچه مي بايد كرد و طلبيدند پاشايان را و كس فرستادند و سلطان مراد را طلب كردند و قضيه كشته شدن برادرش را نقل كردند كه حال ما راچه بايد كرد او گفت سرمن وسر قيصر سلامت باشد برادرم عقل نداشت ان بود كه اين همه ازار از بي خردي بهاو رسيد ومن فردا با سي وپنج هزار كس تركمان وغيره درميدان يك طرف صف خواهيم كشيد وشما	79	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms080	false	-8809006783459265423	0	301	0	1453	1453	301	با صد هزار كس پنج صف ميبنديد ويكطرف توپخانهرا ميفرماءيد كه اتش ميزنند اگراين دوازده هزار كس كوه فولاد باشند كه توپخانه تمام را درهم ميسوزد و قرار چنين شد روز ديگر كه افتاب عالم سرزد دو درياي لشكر كينه خواه از جاي در امدند ازاين طرف شاه اسمعيل بهادرخان در قلب جاي گرفت و در دست راست عبدالله بيگ و عبدي خان شاملو با قور چيان صف كشيدند و در جانب ديگر محمدخان استجلو وقراخان برادرش را باز داشتند و حلواچي اوغلي چرخچي شد و سلطان ابراهيم طرح شد از اينجانب پس وزير اعظم پنج صف بسته و درصف اخر خود قرار گرفت درصف دويم ينگچري اقاسي و در سيم باي طرابيس و در چهارم سلطان مراد و در پنجم محمد پاشا و درششم دلاور پاشا و درهفتم خسرو پاشا و از دوطرف توپخانه رابه ميدان اوردند چون چرخچيان از دو جانب به ميدان امدند وجنگ در پيوست و حلوا چي اوغلي خسرو پاشار اجگر شكافت و پرا كنده گردانيد شاه فرمود كه دوهزار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0140png كس چون پروين مجتمع شدند و ان شهريار خود پيش پيش همه ازجاي در امدند صف اول راشكافت وبه دويم رسيد و از انجا پيش امد چون سيم را شكست روي به چهارم نهاد و سلطان مراد شخصي را به جاي خود در پاي علم سردار گردانيد و گفت من بروم پيش وزير اعظم مبادا كه او بگريزد و بزرگان خود را اشاره كرد و سيصد كس را برداشت و به دست چپ ميدان زد وهمان دم راه ديار بكررا در پيش گرفته راهي شد وچونشاه به پاي علم رسيد سلطان مراد را نديد احوال پرسيد گفتند او درصف اول رفت پيش وزير اعظم وعلم سلطان مراد رانيزسرنگون كردند وبه صف پنجم رسيدند محمد پاشا رانيز قلم كردند واز انجا چون بهصف ششم رسيد مصطفي پاشاينگچري اقاسي راهم ازپاي در اوردند و قانيساد	80	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms080	true	6003926727183397208	0	301	0	1453	1453	301	با صد هزار كس پنج صف ميبنديد ويكطرف توپخانهرا ميفرماءيد كه اتش ميزنند اگراين دوازده هزار كس كوه فولاد باشند كه توپخانه تمام را درهم ميسوزد و قرار چنين شد روز ديگر كه افتاب عالم سرزد دو درياي لشكر كينه خواه از جاي در امدند ازاين طرف شاه اسمعيل بهادرخان در قلب جاي گرفت و در دست راست عبدالله بيگ و عبدي خان شاملو با قور چيان صف كشيدند و در جانب ديگر محمدخان استجلو وقراخان برادرش را باز داشتند و حلواچي اوغلي چرخچي شد و سلطان ابراهيم طرح شد از اينجانب پس وزير اعظم پنج صف بسته و درصف اخر خود قرار گرفت درصف دويم ينگچري اقاسي و در سيم باي طرابيس و در چهارم سلطان مراد و در پنجم محمد پاشا و درششم دلاور پاشا و درهفتم خسرو پاشا و از دوطرف توپخانه رابه ميدان اوردند چون چرخچيان از دو جانب به ميدان امدند وجنگ در پيوست و حلوا چي اوغلي خسرو پاشار اجگر شكافت و پرا كنده گردانيد شاه فرمود كه دوهزار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0140png كس چون پروين مجتمع شدند و ان شهريار خود پيش پيش همه ازجاي در امدند صف اول راشكافت وبه دويم رسيد و از انجا پيش امد چون سيم را شكست روي به چهارم نهاد و سلطان مراد شخصي را به جاي خود در پاي علم سردار گردانيد و گفت من بروم پيش وزير اعظم مبادا كه او بگريزد و بزرگان خود را اشاره كرد و سيصد كس را برداشت و به دست چپ ميدان زد وهمان دم راه ديار بكررا در پيش گرفته راهي شد وچونشاه به پاي علم رسيد سلطان مراد را نديد احوال پرسيد گفتند او درصف اول رفت پيش وزير اعظم وعلم سلطان مراد رانيزسرنگون كردند وبه صف پنجم رسيدند محمد پاشا رانيز قلم كردند واز انجا چون بهصف ششم رسيد مصطفي پاشاينگچري اقاسي راهم ازپاي در اوردند و قانيساد	80	-7974964111633820869	1453	2906.0	1154	1453	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms081	false	-6858191272653546814	0	300	0	1414	1415	301	پاشاي وزيراعظم ديد كه علم اژدها پيكر صاحبقران زمان فيروز جنگ شاه اسمعيل بهادرخان از برابر نمودار گرديده اه از جانش بر امده در ان اثنا خبر اوردند كه پاشايان و ينگچري اقاسي را شاه به دست خود به قتل اورد و ديگر صلاح ايستادن نديد راه فرار در پيش گرفته گريزان گرديدند و در ان اثنا شاه رسيد احوال وزيراعظم را پرسيد گفتند به كوشك گريخته است پس شاه تنها سربر دنبال اونهاده خود رابه او رسانيد چون وزير اعظم بهعقب سرنظر كرد ديد كه علم اژدها پيكر رسيد اوبه ياران خود گفت پراكنده شويد كه شيخ اوغلي امد و خود تنها از طرفي شكت وفرار روانه شد و تتمه ده كس و پنج كس وسه كس پراكنده گرديدند پس دوميدان اسب مانده بود كه شاه رسيد گفت بهخدا كهيك تن كه تنها مانده است وزير اعظم است چون عنان را ازعقب او گردانيد و رسانيد خود را وبانگ براو زد وگفت سرت در گردن قيصر كرده1 هوا داري به خاطرت رسيده است تا او ميرفت كه فكر كند كه شاه در ركاب دولت راست ايستاد و فرود اورد تيغ ذوالفقار نژاد را و او راچون جوزا دو پيكر ساخت وپياده شد وسرش را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0141png بريد و به فتراك بربست و برگرديد1 وچند نفر از امرا از عقب رسيدند و شمشير بر روميان نهادند و از ان صد هزار كس چهل هزار كس كشته شدند و تتمه گريزان بيخيمه و خرگاه بدر رفتند و شاه چهار فرسنگ از عقب ايشان رفت و برگرديد و مال وزير اعظم را خود صاحب شد و فرمود بقيه را قزلباش قسمت نمودند وچون كار جوانان را مشاهده نمود پس برهنه شده غسل كرده رفت به مناجات وبه در گاه خداي عالم تضرع و زاري نمود و گفت بارالها مرا زور پشهاي نيست واگرنه لطف تو شامل حال من شود من كجا	81	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms081	true	-554186793784737954	0	300	0	1414	1415	301	پاشاي وزيراعظم ديد كه علم اژدها پيكر صاحبقران زمان فيروز جنگ شاه اسمعيل بهادرخان از برابر نمودار گرديده اه از جانش بر امده در ان اثنا خبر اوردند كه پاشايان و ينگچري اقاسي را شاه به دست خود به قتل اورد و ديگر صلاح ايستادن نديد راه فرار در پيش گرفته گريزان گرديدند و در ان اثنا شاه رسيد احوال وزيراعظم را پرسيد گفتند به كوشك گريخته است پس شاه تنها سربر دنبال اونهاده خود رابه او رسانيد چون وزير اعظم بهعقب سرنظر كرد ديد كه علم اژدها پيكر رسيد اوبه ياران خود گفت پراكنده شويد كه شيخ اوغلي امد و خود تنها از طرفي شكت وفرار روانه شد و تتمه ده كس و پنج كس وسه كس پراكنده گرديدند پس دوميدان اسب مانده بود كه شاه رسيد گفت بهخدا كهيك تن كه تنها مانده است وزير اعظم است چون عنان را ازعقب او گردانيد و رسانيد خود را وبانگ براو زد وگفت سرت در گردن قيصر كرده1 هوا داري به خاطرت رسيده است تا او ميرفت كه فكر كند كه شاه در ركاب دولت راست ايستاد و فرود اورد تيغ ذوالفقار نژاد را و او راچون جوزا دو پيكر ساخت وپياده شد وسرش را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0141png بريد و به فتراك بربست و برگرديد1 وچند نفر از امرا از عقب رسيدند و شمشير بر روميان نهادند و از ان صد هزار كس چهل هزار كس كشته شدند و تتمه گريزان بيخيمه و خرگاه بدر رفتند و شاه چهار فرسنگ از عقب ايشان رفت و برگرديد و مال وزير اعظم را خود صاحب شد و فرمود بقيه را قزلباش قسمت نمودند وچون كار جوانان را مشاهده نمود پس برهنه شده غسل كرده رفت به مناجات وبه در گاه خداي عالم تضرع و زاري نمود و گفت بارالها مرا زور پشهاي نيست واگرنه لطف تو شامل حال من شود من كجا	81	-7974964111633820869	1414	2828.0	1115	1414	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms082	false	902343482221831608	0	301	0	1521	1521	301	اين قسم فتحي از كجا و بعداز مناجات قسمت مالها كردند و احوال سلطان مراد را پرسيد گفتند بهجانب جرفادقان گريزان شد شاه فرمود كه روز سيم از اب علي بلاغي كوچ كردند و از عقب سلطان مراد راهي گرديدند امدن شاه اسمعيل به جانب جرقادقان ازپبي سلطان مراد اما چون شاه به جرفادقان رسيد مردم جرفادقان استقبال شاه كردند پس شاه احوال پرسيد گفتند سلطان مراد به جانب اصفهان رفت چون شاه به اصفهان امد سلطان مراد حرم خود را در حسينيه گذاشته بود و به سادات سپرده با پنجهزار تركمان و خود در قلعها تبرك بود چون شاه رسيد مردم بلوك اصفهان استقبال كردند واعيان و اشراف وسادات حسينيه عريضهاي نوشته مخقي فرستادند بهخدمت شاه خورشيد احترام كه ما از ترس تر كمانان نميتوانيم پيشباز مرشد و ولي نعمتخود بكنيم و شاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0142png از سر تقصير مابگذرد كه دردست تر كمانان ماندهايم اما شاهمي بايد درطرف در وازها لنبان فرود ايد وبعداز انكه شاه به دروازه فرود امد به خانها رءيس لنبان فرود ايد و فرمايد كه شخصي برود و مردم صنف و غيره و كدخدايان شهر را بگويد كه شما بگوءيد به سلطان مراد كه اصفهان شهر عظيم است و نميتوان كل حصار را نگاه داشت اگرميتواني توخود نگاهدار كه ما را قوت ان نيست كه با قزلباش قلعهداري كنيم شايد دست از حصار شهربدارد وسلطان مراد ازقضا چنان شد كه شاه فرموده بود دست ازحصارداري برداشت و مردم شهر از دروازهها بيرون امدند و پاي شاه را بوسيدند و ان حضرت داخل اصفهان شد و درباغ نقش جهان فرود امد وده روز سلطان مراد و مردم او در قلعها تبرك قلعهداري كردند و شاه چيزي نوشت به ميرزا محمد امين جد بزرگ ابوالحسن ميرزا كه چرا در قلعه را به روي من باز نمي كني واودر جوابنوشت كه شهريارعالم پنجهزار كس تر كمان دراين قلعهاند	82	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms082	true	4077742339599349603	0	301	0	1521	1521	301	اين قسم فتحي از كجا و بعداز مناجات قسمت مالها كردند و احوال سلطان مراد را پرسيد گفتند بهجانب جرفادقان گريزان شد شاه فرمود كه روز سيم از اب علي بلاغي كوچ كردند و از عقب سلطان مراد راهي گرديدند امدن شاه اسمعيل به جانب جرقادقان ازپبي سلطان مراد اما چون شاه به جرفادقان رسيد مردم جرفادقان استقبال شاه كردند پس شاه احوال پرسيد گفتند سلطان مراد به جانب اصفهان رفت چون شاه به اصفهان امد سلطان مراد حرم خود را در حسينيه گذاشته بود و به سادات سپرده با پنجهزار تركمان و خود در قلعها تبرك بود چون شاه رسيد مردم بلوك اصفهان استقبال كردند واعيان و اشراف وسادات حسينيه عريضهاي نوشته مخقي فرستادند بهخدمت شاه خورشيد احترام كه ما از ترس تر كمانان نميتوانيم پيشباز مرشد و ولي نعمتخود بكنيم و شاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0142png از سر تقصير مابگذرد كه دردست تر كمانان ماندهايم اما شاهمي بايد درطرف در وازها لنبان فرود ايد وبعداز انكه شاه به دروازه فرود امد به خانها رءيس لنبان فرود ايد و فرمايد كه شخصي برود و مردم صنف و غيره و كدخدايان شهر را بگويد كه شما بگوءيد به سلطان مراد كه اصفهان شهر عظيم است و نميتوان كل حصار را نگاه داشت اگرميتواني توخود نگاهدار كه ما را قوت ان نيست كه با قزلباش قلعهداري كنيم شايد دست از حصار شهربدارد وسلطان مراد ازقضا چنان شد كه شاه فرموده بود دست ازحصارداري برداشت و مردم شهر از دروازهها بيرون امدند و پاي شاه را بوسيدند و ان حضرت داخل اصفهان شد و درباغ نقش جهان فرود امد وده روز سلطان مراد و مردم او در قلعها تبرك قلعهداري كردند و شاه چيزي نوشت به ميرزا محمد امين جد بزرگ ابوالحسن ميرزا كه چرا در قلعه را به روي من باز نمي كني واودر جوابنوشت كه شهريارعالم پنجهزار كس تر كمان دراين قلعهاند	82	-7974964111633820869	1521	3042.0	1222	1521	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms083	false	-6785419906618581084	0	300	0	1458	1459	301	و ان شاءالله درمحل فرصت ديوار قلعه را سوراخ خواهم كرد پس شاه فرمود سيبه1ها را پيش بردند و شبي از شبها ميرزا فرمود ديوار قلعه را كه به خانها او چسبيده بود سوراخ كردند و قزلباش ريختند به قلعه و دوهزار تر كمان گريزان شده خود را از قلعها تبرك درانداختند و سه هزار كس ديگر طعمها شمشير قزلباش گرديدند وسادات امدند به پاي بوسي ان شهريار مشرف شدند چون خالها شاه در قلعه بود كه دخترحسن پادشاه بود واو بسيار پير ود چون شاه او را دريافت واحوال سلامتي پرسيد او گفت قربانت شوم اي شهريار كه از گناه سلطانمراد بگذر و اورا به حال خود بگذار پس شاه گفت چون قسم دادي ومن قسم خوردهام كه اورا بكشم بهخون قنبر اقاي للهام كه اورا بي گناه كشت ومناورا امان داده بودم و اوسخن مرا قبول نكرد ورفت بهياري الوند پس خديجه بيگم2 خالها انشهريار به گريه در امدء گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0143png من خالها توباشم و التماس برادر زادهام از تو بكنم و تو مرا شرمنده كني در ميان خاتونان سادات حسينيه پسشاه گفت ازبراي خاطر تو ازخونش گذشتم به شرطي كه او رابگيرم و اوبيايد از روي صدق علي ولي الله بگويد ان بيگم ديگر حرفي نگفت وشاه را دعا كرد وشاه فرمود كه نامهاي نويسند از براي او كه چون التماس ترا عمهات از من كرد ازسر خون تو گذشتم برخيز و بيا و اگربه زور گرفتار شدي ديگر چارهاي سواي كشته شدن نيست وچون نامه بهسلطان مراد رسيد درجواب نوشت كه سه روز مرامهلت بدهيد كه باخود تاملي كنم وبعد از ان كه شاه قسم ياد نمايد اما همان شب سلطان مراد در قلعه را گشوده بادو هزار نفر به راه يزد بدر رفتند وسه هزار كس رابه جانب شيراز فرستاد و كسي را در قلعه نگذاشت كه شاه رابگويد كه سلطان مراد رفت	83	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms083	true	-4280960714732236814	0	300	0	1458	1459	301	و ان شاءالله درمحل فرصت ديوار قلعه را سوراخ خواهم كرد پس شاه فرمود سيبه1ها را پيش بردند و شبي از شبها ميرزا فرمود ديوار قلعه را كه به خانها او چسبيده بود سوراخ كردند و قزلباش ريختند به قلعه و دوهزار تر كمان گريزان شده خود را از قلعها تبرك درانداختند و سه هزار كس ديگر طعمها شمشير قزلباش گرديدند وسادات امدند به پاي بوسي ان شهريار مشرف شدند چون خالها شاه در قلعه بود كه دخترحسن پادشاه بود واو بسيار پير ود چون شاه او را دريافت واحوال سلامتي پرسيد او گفت قربانت شوم اي شهريار كه از گناه سلطانمراد بگذر و اورا به حال خود بگذار پس شاه گفت چون قسم دادي ومن قسم خوردهام كه اورا بكشم بهخون قنبر اقاي للهام كه اورا بي گناه كشت ومناورا امان داده بودم و اوسخن مرا قبول نكرد ورفت بهياري الوند پس خديجه بيگم2 خالها انشهريار به گريه در امدء گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0143png من خالها توباشم و التماس برادر زادهام از تو بكنم و تو مرا شرمنده كني در ميان خاتونان سادات حسينيه پسشاه گفت ازبراي خاطر تو ازخونش گذشتم به شرطي كه او رابگيرم و اوبيايد از روي صدق علي ولي الله بگويد ان بيگم ديگر حرفي نگفت وشاه را دعا كرد وشاه فرمود كه نامهاي نويسند از براي او كه چون التماس ترا عمهات از من كرد ازسر خون تو گذشتم برخيز و بيا و اگربه زور گرفتار شدي ديگر چارهاي سواي كشته شدن نيست وچون نامه بهسلطان مراد رسيد درجواب نوشت كه سه روز مرامهلت بدهيد كه باخود تاملي كنم وبعد از ان كه شاه قسم ياد نمايد اما همان شب سلطان مراد در قلعه را گشوده بادو هزار نفر به راه يزد بدر رفتند وسه هزار كس رابه جانب شيراز فرستاد و كسي را در قلعه نگذاشت كه شاه رابگويد كه سلطان مراد رفت	83	-7974964111633820869	1458	2916.0	1159	1458	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms084	false	884578693816235542	0	301	0	1432	1432	301	چون روز سيم شد شاه خبردار شد كه سه روز است سلطان مراد رفته است پس خود سوارشد وفرمود تامعلوم نمودند كه به كدام جانب رفته است گفتند به جانب يزد چون شاه رفت به يزد احوالسلطان مراد را پرسيد گفتند رفت به جانب ابرقو پيش محمد كرهي شاه سر از دنبال اوگذاشته رفت به جانب ابرقو اما از ان جانب چون سلطان مراد امد به ابرقو ومحمد كرهي1 ريش سفيد ده هزار خانه كرهي بود و از طرف سلطان مراد حاكم ابرقو بود اما چون اقاي خود را ديده پاي او را بوسيد و گفت چه عجب كه شهريار بهاين صوب امده او شرح شكست پاشايان وكشته شدن الوندشاه راگفت محمد گفت خوش امدي و ببين كه بر سر شاه اسمعيل چه مي اورم وفرمود دههزار كس كرهي برسرش جمع شدند و روز دهم بود كه رايات نصرت ايات شاه اسمعيل نمودار شد محمد كرهي فرمود دروازهها رابستند وچون ده روز قلعه داري كردند دينند كه حريف شاه نميشود فرمود كه سلطان مراد را گرفته دست بسته و دروازهها را گشودند و او رابه خدمت شاه اوردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0144png چون شاه سلطان مراد را ديد فرمود كه او را به قورچي1 سيردند و فت ميخواهم ترا در زير لگد قزلباش گوشت ابه كنم اما به خاطر عمهات كه خالهمن است بخشيدم اما درقلعهالموت در بند خواهي بود اما اورا سپرد و محمد كرهي را خلعت داده وفرمود چون اين كار كردي همان ابرقو را به تو بخشيدم واما خاطر مرا جمع كن وعلي ولي الله بگو او از روي ترس ومكر گفت وشاه او را خلعت داد و ميخواست روز ديگر برود بهجانب شيراز اما چون سلطان مراد را ان قورچي ناصوفي برد به خيمه خود و به او به عزت سر كرد كه چون پادشاه بود واز اولاد حسن پادشاهبود پس سلطانمراد گفت اي جوانمرد مردان كارها كردهاند	84	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms084	true	-4169673593238668232	0	301	0	1432	1432	301	چون روز سيم شد شاه خبردار شد كه سه روز است سلطان مراد رفته است پس خود سوارشد وفرمود تامعلوم نمودند كه به كدام جانب رفته است گفتند به جانب يزد چون شاه رفت به يزد احوالسلطان مراد را پرسيد گفتند رفت به جانب ابرقو پيش محمد كرهي شاه سر از دنبال اوگذاشته رفت به جانب ابرقو اما از ان جانب چون سلطان مراد امد به ابرقو ومحمد كرهي1 ريش سفيد ده هزار خانه كرهي بود و از طرف سلطان مراد حاكم ابرقو بود اما چون اقاي خود را ديده پاي او را بوسيد و گفت چه عجب كه شهريار بهاين صوب امده او شرح شكست پاشايان وكشته شدن الوندشاه راگفت محمد گفت خوش امدي و ببين كه بر سر شاه اسمعيل چه مي اورم وفرمود دههزار كس كرهي برسرش جمع شدند و روز دهم بود كه رايات نصرت ايات شاه اسمعيل نمودار شد محمد كرهي فرمود دروازهها رابستند وچون ده روز قلعه داري كردند دينند كه حريف شاه نميشود فرمود كه سلطان مراد را گرفته دست بسته و دروازهها را گشودند و او رابه خدمت شاه اوردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0144png چون شاه سلطان مراد را ديد فرمود كه او را به قورچي1 سيردند و فت ميخواهم ترا در زير لگد قزلباش گوشت ابه كنم اما به خاطر عمهات كه خالهمن است بخشيدم اما درقلعهالموت در بند خواهي بود اما اورا سپرد و محمد كرهي را خلعت داده وفرمود چون اين كار كردي همان ابرقو را به تو بخشيدم واما خاطر مرا جمع كن وعلي ولي الله بگو او از روي ترس ومكر گفت وشاه او را خلعت داد و ميخواست روز ديگر برود بهجانب شيراز اما چون سلطان مراد را ان قورچي ناصوفي برد به خيمه خود و به او به عزت سر كرد كه چون پادشاه بود واز اولاد حسن پادشاهبود پس سلطانمراد گفت اي جوانمرد مردان كارها كردهاند	84	-7974964111633820869	1432	2864.0	1133	1432	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms085	false	2295963821544706617	0	301	0	1393	1393	301	كه در دنيا اوازها ايشان بلند است اگر تو مرا ازاد كني واينمنت برمن بگذاري و پادشاهي را ازاد كرده باشي ومعلوم نيست كه شاه اسمعيل ترا تهديد كند و اگركند من چيزي بهتو بدهم ان ناصوفي قبول نمود و بازوبند از او گرفته او را ازاد گردانيد و اشش داده او را بدر كرد در اول شب و روز ديگرچاشت به خدمت پادشاه امد و گفت مراد گريخته است ونميدانم چه وقت بدر رفته است شاه چون اين سخن بشنيد گفت بيا راست بگو كه چه بهتو قبول كرده وخون بها به تو چه داده كه او را رها كردي او اول منكر شد شاه را بد امد وگفت اي نامرد ناصوفي تو بازوبند از او مي گيري و او را ازاد مي كني مگر من نميدانم پس ان صوفي گفت اي شهريار عالم انصاف است و بازو بند را گشوده و به دست شاه داد و گفت شيطان مرا فريب داد پس شاه فرمود كه اورابهقتل اوردند و فرمود كهمي بايد مارا رفت از عقب او تاتر كمانان امدن زهرا را برسر خود جمع نكرده چون شاه ميخواست كه سوار شود كه ديد از يك طرف سه هزار كس نمودارگرديد و سركرده ايشان جواني بود و امد به خدمت شاه چون چشم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0145png ان شهريار به زهراب بيگ افتاد كه به فرمان رستم پادشاه شاه را بابرادران به او سپرده بود و زهراب سلطان باشاه كمال عزت و حرمت سر كرده بود چون سلطان مراد رفت به خدمتالوند پادشاه او را جانشين كرده بود شنيد كه شاه ازعقب سلطان مراد امده به ابرقو برخاست باسپاه ذوالقدر به خدمت شاه امد چون چشم مبارك ان شهريار براو افتاد گفت اي زهراب بيگ چرا حال امدي به خدمت ما او پياده شد و ران ركاب شهريار را ببوسيد گفت قربانت شوم فرصت ميخواستم كه خود2 باخويشان و اقوام به	85	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms085	true	7808177762015941896	0	301	0	1393	1393	301	كه در دنيا اوازها ايشان بلند است اگر تو مرا ازاد كني واينمنت برمن بگذاري و پادشاهي را ازاد كرده باشي ومعلوم نيست كه شاه اسمعيل ترا تهديد كند و اگركند من چيزي بهتو بدهم ان ناصوفي قبول نمود و بازوبند از او گرفته او را ازاد گردانيد و اشش داده او را بدر كرد در اول شب و روز ديگرچاشت به خدمت پادشاه امد و گفت مراد گريخته است ونميدانم چه وقت بدر رفته است شاه چون اين سخن بشنيد گفت بيا راست بگو كه چه بهتو قبول كرده وخون بها به تو چه داده كه او را رها كردي او اول منكر شد شاه را بد امد وگفت اي نامرد ناصوفي تو بازوبند از او مي گيري و او را ازاد مي كني مگر من نميدانم پس ان صوفي گفت اي شهريار عالم انصاف است و بازو بند را گشوده و به دست شاه داد و گفت شيطان مرا فريب داد پس شاه فرمود كه اورابهقتل اوردند و فرمود كهمي بايد مارا رفت از عقب او تاتر كمانان امدن زهرا را برسر خود جمع نكرده چون شاه ميخواست كه سوار شود كه ديد از يك طرف سه هزار كس نمودارگرديد و سركرده ايشان جواني بود و امد به خدمت شاه چون چشم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0145png ان شهريار به زهراب بيگ افتاد كه به فرمان رستم پادشاه شاه را بابرادران به او سپرده بود و زهراب سلطان باشاه كمال عزت و حرمت سر كرده بود چون سلطان مراد رفت به خدمتالوند پادشاه او را جانشين كرده بود شنيد كه شاه ازعقب سلطان مراد امده به ابرقو برخاست باسپاه ذوالقدر به خدمت شاه امد چون چشم مبارك ان شهريار براو افتاد گفت اي زهراب بيگ چرا حال امدي به خدمت ما او پياده شد و ران ركاب شهريار را ببوسيد گفت قربانت شوم فرصت ميخواستم كه خود2 باخويشان و اقوام به	85	-7974964111633820869	1393	2786.0	1094	1393	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms086	false	-9011869824288635295	0	300	0	1419	1420	301	خدمت بيايم وبا عيال و اطفال ميدانستم كه شاه عالم پناه به شيراز خواهد امد چون شنيدم به ابرقو تشريف اورده سرقدم ساخته امدم به پابوس شهريار خود شاه فرمود كه سلطان مراد را در راه نديدي گفت نه چون بود او شر ح را بيان كرد از شنيدن ان خبر گريان شده شاه گفت چراگريه مي كني گفت اي شهريار فرزندان من در شيرازند چون او رفت به شيراز و شنيد كه من خزينها او را برداشتهام و از براي شاه اوردهام او زن و دختران مرا مي بخشد يا مي كشد وپسرانم رابه قتل خواهد اوردن شاه گفت غم مدار وبه خداي جهان بسپار عيال خود را اما حلواچي اوغلي را فرمود كه با زهراب سلطان خود را به شيراز ميرسانيد و شايد زودتر برسيد وحرم او رامحافظت كنيد تا امدن ما حلواچي اوغلي بااو راهي شد و از ان جانب سلطان مراد روز سيم داخل فارسشد و احوال راشنيده اه ازنهادش بر امد ومردم شيراز را طلبيد واحوال پرسيد گفتند كه زهراب بيگ سپاه خود را و ريش سفيدان ايل ذوالقدر را برداشت و به استقبال شاه اسمعيل روان شد وچون اين سخن شنيد اه از نهادش بر امده گفت اين نمك به حرام را ديدي كه چه كرد ومن اعتبار كردم به اين ناجوانمرد و او با من اين چنين كرد ومن خود دل خود را از او خالي كنم فرمودبروند به خانهاش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0146png و زن وفرزندان او را اسير كنند وقريب به صد كس ازتركمان روي به خانها زهراب سلطان گذاشتند واقوام او چون شنيدند1 كه سلطان مراد از شاه گريخته است و زهراب بيگ را خواهد شنيد كه رفته است به خدمت شاه خانه او را تالان2 خواهد فرمود سيصد كس گرد كردند وچون خانها او ديوارهاش بلند بود و اذوقه بسيار داشت تفنگ وتير وكمان و باروت و سرب بسيار بردند	86	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms086	true	448364520068466991	0	300	0	1419	1420	301	خدمت بيايم وبا عيال و اطفال ميدانستم كه شاه عالم پناه به شيراز خواهد امد چون شنيدم به ابرقو تشريف اورده سرقدم ساخته امدم به پابوس شهريار خود شاه فرمود كه سلطان مراد را در راه نديدي گفت نه چون بود او شر ح را بيان كرد از شنيدن ان خبر گريان شده شاه گفت چراگريه مي كني گفت اي شهريار فرزندان من در شيرازند چون او رفت به شيراز و شنيد كه من خزينها او را برداشتهام و از براي شاه اوردهام او زن و دختران مرا مي بخشد يا مي كشد وپسرانم رابه قتل خواهد اوردن شاه گفت غم مدار وبه خداي جهان بسپار عيال خود را اما حلواچي اوغلي را فرمود كه با زهراب سلطان خود را به شيراز ميرسانيد و شايد زودتر برسيد وحرم او رامحافظت كنيد تا امدن ما حلواچي اوغلي بااو راهي شد و از ان جانب سلطان مراد روز سيم داخل فارسشد و احوال راشنيده اه ازنهادش بر امد ومردم شيراز را طلبيد واحوال پرسيد گفتند كه زهراب بيگ سپاه خود را و ريش سفيدان ايل ذوالقدر را برداشت و به استقبال شاه اسمعيل روان شد وچون اين سخن شنيد اه از نهادش بر امده گفت اين نمك به حرام را ديدي كه چه كرد ومن اعتبار كردم به اين ناجوانمرد و او با من اين چنين كرد ومن خود دل خود را از او خالي كنم فرمودبروند به خانهاش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0146png و زن وفرزندان او را اسير كنند وقريب به صد كس ازتركمان روي به خانها زهراب سلطان گذاشتند واقوام او چون شنيدند1 كه سلطان مراد از شاه گريخته است و زهراب بيگ را خواهد شنيد كه رفته است به خدمت شاه خانه او را تالان2 خواهد فرمود سيصد كس گرد كردند وچون خانها او ديوارهاش بلند بود و اذوقه بسيار داشت تفنگ وتير وكمان و باروت و سرب بسيار بردند	86	-7974964111633820869	1419	2838.0	1120	1419	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms087	false	-5295324244796195358	0	301	0	1415	1415	301	در خانه را بستند و زنان ان جماعت كه بااوهمراه رفته بودند بردند به ان خانه وبعضي را در جاها پنهان كردند چون ان صدكس امدند غافل كه در خانه را بشكنند كه از بالا دو كس رابه تير و تفنگ ازپاي در اوردند و ان خبربه سلطان مراد رسيد غضبناك شده گفت حال كار من به جايي رسيده است كه ازاين جماعت مفلوكهم بكشم اين بگفت و فرمود كه جار بزنند ومردم شيراز همه به يك بار بريزند به خانها او و هر كس را هرچه خواهد بكند و مردم اجلاف قريب به ده هزار كس از جاي در امدند كه بريزند به خانها حاكم خود كه ريش سفيدان ايشان را منع كرده گفتند زنهار كه اين كار مكنيد كه قتل عام ميدهيد شيراز را و شاه از عقب سلطان مراد خواهد امد و دولت از دودمان حسن پادشاه بدر رفت و جاهلان دانستند كه حق بر طرف ريش سفيدان است به سلطان مراد گفتند كه مردم شيراز نرفتند كه خانه او را تالان كنند فرمود كه برويد و كدخدايان را طلب كنيد ملازمان سلطان مراد امده ايشان را طلبيد ميخواستند كه بروند يكي از ان جماعت مزاحم شد وگفت اين مرد امروز با شاه اسمعيل برنمي ايد زيراكه شاه از عقب مي ايد و او به دل گرمي ما ميخواهد با شاه جنگ كند چون ديد كه ما ياري او نخواهيم كردن اگر ما رابكشد وشيراز را تالان كند در عوض خزانها خود كه زهراب بيگ از براي شاه ضبط كرد و ايشان را از خواب غفلت بيدارساخته في الواقع اين چنين فكرداشت فرستاده راگفت برو بگو كه ما نه از براي گور حسن پادشاه بود تراگرفته از براي شاه اسمعيل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0147png ميفرستاديم برو كه ترا بخشيديم كه ترا به خانه زهراب بيگ كاري نباشد كه فردا شاه ما راقتل عام خواهد كرد كه چراگذاشتيد چون سلطان	87	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms087	true	-8559534208167371534	0	301	0	1415	1415	301	در خانه را بستند و زنان ان جماعت كه بااوهمراه رفته بودند بردند به ان خانه وبعضي را در جاها پنهان كردند چون ان صدكس امدند غافل كه در خانه را بشكنند كه از بالا دو كس رابه تير و تفنگ ازپاي در اوردند و ان خبربه سلطان مراد رسيد غضبناك شده گفت حال كار من به جايي رسيده است كه ازاين جماعت مفلوكهم بكشم اين بگفت و فرمود كه جار بزنند ومردم شيراز همه به يك بار بريزند به خانها او و هر كس را هرچه خواهد بكند و مردم اجلاف قريب به ده هزار كس از جاي در امدند كه بريزند به خانها حاكم خود كه ريش سفيدان ايشان را منع كرده گفتند زنهار كه اين كار مكنيد كه قتل عام ميدهيد شيراز را و شاه از عقب سلطان مراد خواهد امد و دولت از دودمان حسن پادشاه بدر رفت و جاهلان دانستند كه حق بر طرف ريش سفيدان است به سلطان مراد گفتند كه مردم شيراز نرفتند كه خانه او را تالان كنند فرمود كه برويد و كدخدايان را طلب كنيد ملازمان سلطان مراد امده ايشان را طلبيد ميخواستند كه بروند يكي از ان جماعت مزاحم شد وگفت اين مرد امروز با شاه اسمعيل برنمي ايد زيراكه شاه از عقب مي ايد و او به دل گرمي ما ميخواهد با شاه جنگ كند چون ديد كه ما ياري او نخواهيم كردن اگر ما رابكشد وشيراز را تالان كند در عوض خزانها خود كه زهراب بيگ از براي شاه ضبط كرد و ايشان را از خواب غفلت بيدارساخته في الواقع اين چنين فكرداشت فرستاده راگفت برو بگو كه ما نه از براي گور حسن پادشاه بود تراگرفته از براي شاه اسمعيل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0147png ميفرستاديم برو كه ترا بخشيديم كه ترا به خانه زهراب بيگ كاري نباشد كه فردا شاه ما راقتل عام خواهد كرد كه چراگذاشتيد چون سلطان	87	-7974964111633820869	1415	2830.0	1116	1415	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms088	false	7493493368134352102	0	301	0	1453	1453	301	مراد اندك اميدي به خود داشت كه شايد مردم فارس تمام سپاه جمع كرده قريب سيصد هزار كس ميشد از كل فارس و ذو القدر و افشار باسياه كه باشاه جنگ كند چون ديد كه مردم فارس ازاو بر گشتند نااميدشده راه شولستان را پيش گرفت وبا پنج هزار كس رفت1 داخل شدن حلواچي اوغلي و زهراب سلطان به شير از و ازاين جانب روزديگر وقتعصري بود كه حلو اچي اوغلي بازهراب سلطان رسيدند وچون به تنگالله اكبر رسيدند در دل خود نيت كرده بود كه اگر سيرت من با اموال از دست رفته است حقيقت اين مذهب درست نيست واگر از غضب سلطان مراد درامان ماندهاند حقاكه معجز اين مذهب برحق خواهد بود در اين اثنا از اقوام خود يكي را ديد كه سواره از برابر پيدا شد گفت اول بگو كه برسر عيال من چه امده است او گفت الحمدلله والمنه كه از دولت علي ولي الله مدد كار2 حضرت امير شدگفت حقا وصدقنا كه هر كس دست بردامن اين اوجاق زند او را در دنيا و اخرت خداي عالم معزز ومكرم دارد وامد به شيراز مردم شيراز را دريافت و گفت رحمت خداي برشما باد كه حلقه به گوش من كردهايد ان شاءالله كه تلافي وتدارك اين را شاه باشما خواهد كرد وميبايد يراق پيشكش واستقبال شاه بگيريد و روز سيم استقبال كنيد مردم شيراز خوشحال شدند از امدن شاه و روز سيم بيرون امدند و پاي مبارك ان رواج دهندها دين اثني عشر را بوسيدند وشاه ايشانرا بنواخت و احوال سلطان مرادرا پرسيد گفتند رفت به جانب قلعه سفيد وشاه سه روز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0148png ديگر انجا ماند و ازعقب او بيرون امد وچون در قلعه سفيد چيزي نبود تا ميرفت يراق بگيرد ميسر نشد رفت به طرف شوشتر و عبدالله شوشتري خبردار شد از امدن سلطان مراد به اوگفت چه اراده دارد پادشاه او گفت ميخواهم	88	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms088	true	164245838070028967	0	301	0	1453	1453	301	مراد اندك اميدي به خود داشت كه شايد مردم فارس تمام سپاه جمع كرده قريب سيصد هزار كس ميشد از كل فارس و ذو القدر و افشار باسياه كه باشاه جنگ كند چون ديد كه مردم فارس ازاو بر گشتند نااميدشده راه شولستان را پيش گرفت وبا پنج هزار كس رفت1 داخل شدن حلواچي اوغلي و زهراب سلطان به شير از و ازاين جانب روزديگر وقتعصري بود كه حلو اچي اوغلي بازهراب سلطان رسيدند وچون به تنگالله اكبر رسيدند در دل خود نيت كرده بود كه اگر سيرت من با اموال از دست رفته است حقيقت اين مذهب درست نيست واگر از غضب سلطان مراد درامان ماندهاند حقاكه معجز اين مذهب برحق خواهد بود در اين اثنا از اقوام خود يكي را ديد كه سواره از برابر پيدا شد گفت اول بگو كه برسر عيال من چه امده است او گفت الحمدلله والمنه كه از دولت علي ولي الله مدد كار2 حضرت امير شدگفت حقا وصدقنا كه هر كس دست بردامن اين اوجاق زند او را در دنيا و اخرت خداي عالم معزز ومكرم دارد وامد به شيراز مردم شيراز را دريافت و گفت رحمت خداي برشما باد كه حلقه به گوش من كردهايد ان شاءالله كه تلافي وتدارك اين را شاه باشما خواهد كرد وميبايد يراق پيشكش واستقبال شاه بگيريد و روز سيم استقبال كنيد مردم شيراز خوشحال شدند از امدن شاه و روز سيم بيرون امدند و پاي مبارك ان رواج دهندها دين اثني عشر را بوسيدند وشاه ايشانرا بنواخت و احوال سلطان مرادرا پرسيد گفتند رفت به جانب قلعه سفيد وشاه سه روز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0148png ديگر انجا ماند و ازعقب او بيرون امد وچون در قلعه سفيد چيزي نبود تا ميرفت يراق بگيرد ميسر نشد رفت به طرف شوشتر و عبدالله شوشتري خبردار شد از امدن سلطان مراد به اوگفت چه اراده دارد پادشاه او گفت ميخواهم	88	-7974964111633820869	1453	2906.0	1154	1453	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms089	false	2863167890338243712	0	301	0	1438	1438	301	كه جايمحكمي بهم رسانم تاتر كمانان كه درايرانند بهامور1 ومدت بيايند وبر سرمن جمع شوند ويكبار ديگر لشكر بردارم و بر سرشاه اسمعيل بروم او گفت اختيار داري وميخواست كه خود را به قلعه شوشتر اندازد كه از جانب شاه رقم امد به نزد مير عبدالله كه اي سيد مرا مطلب پادشاهي نيست و من ميخواهم كه دين علي ولي الله رواج بدهم كه جد بزرگوار ما و تواست زنهار كه دل مده او را و اگر تواني او را بگير و الا مگذار كه برود به قلعه شوشتر كه چون داخل قلعه شد ترا مي كشد روز ديگر ميرعبدالله گفت اي شهريار شنيدهام كه شاه به الغار ازعقب تو مي ايد ومن در قلعه اذوقه2 ندارم وسرب و باروت هم كم است اگرشما خود رابه ديار بكر برسانيد شايد كه علاءالدوله همراهي كند اوگفت اي سيد خوب گفتي كه مراهم در دل نيت اين بود روز ديگر سوار شده باهفت هزار كس به جانب ديار بكر روان شد و از اين جانب خبر به شاه رسيد خلعت از براي مير فرستاد چون خاطرش جمع شد ازجانب سلطان مراد بر گرديده به جانب شيراز و شيراز را سپرد به زهراب بيگ وخود به جانب اصفهان روان شد رسيدن ناسه ازطهران به شاه اسمعيل كه از جانب طهران خبري امد و عريضهاي اوردند چون شهريار دوران مطالعه نمود از طهران نوشته بودند كه چون سلطان مراد مرتبه اول شكست ميخورد مراد سلطان جهان شاهي3 با دو هزار كس از ايل تر كمان گريزان شده ميرود به جانب رستم داور4 به نور كجور در پيش كيا حسين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0149png چلاوي ملازم ميشود و او را در دماوند جاي ميدهد و ايل تر كمانپارهاي در فيروز كوه بود چون شنيدند كه شاه اسمعيل رفت به جانب شيراز و در قزوين ازسپاه قزلباش كسي نيست كه سرراه تواند گرفت وبه امير كياي چلاوي گفت	89	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms089	true	8267249163214019608	0	301	0	1438	1438	301	كه جايمحكمي بهم رسانم تاتر كمانان كه درايرانند بهامور1 ومدت بيايند وبر سرمن جمع شوند ويكبار ديگر لشكر بردارم و بر سرشاه اسمعيل بروم او گفت اختيار داري وميخواست كه خود را به قلعه شوشتر اندازد كه از جانب شاه رقم امد به نزد مير عبدالله كه اي سيد مرا مطلب پادشاهي نيست و من ميخواهم كه دين علي ولي الله رواج بدهم كه جد بزرگوار ما و تواست زنهار كه دل مده او را و اگر تواني او را بگير و الا مگذار كه برود به قلعه شوشتر كه چون داخل قلعه شد ترا مي كشد روز ديگر ميرعبدالله گفت اي شهريار شنيدهام كه شاه به الغار ازعقب تو مي ايد ومن در قلعه اذوقه2 ندارم وسرب و باروت هم كم است اگرشما خود رابه ديار بكر برسانيد شايد كه علاءالدوله همراهي كند اوگفت اي سيد خوب گفتي كه مراهم در دل نيت اين بود روز ديگر سوار شده باهفت هزار كس به جانب ديار بكر روان شد و از اين جانب خبر به شاه رسيد خلعت از براي مير فرستاد چون خاطرش جمع شد ازجانب سلطان مراد بر گرديده به جانب شيراز و شيراز را سپرد به زهراب بيگ وخود به جانب اصفهان روان شد رسيدن ناسه ازطهران به شاه اسمعيل كه از جانب طهران خبري امد و عريضهاي اوردند چون شهريار دوران مطالعه نمود از طهران نوشته بودند كه چون سلطان مراد مرتبه اول شكست ميخورد مراد سلطان جهان شاهي3 با دو هزار كس از ايل تر كمان گريزان شده ميرود به جانب رستم داور4 به نور كجور در پيش كيا حسين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0149png چلاوي ملازم ميشود و او را در دماوند جاي ميدهد و ايل تر كمانپارهاي در فيروز كوه بود چون شنيدند كه شاه اسمعيل رفت به جانب شيراز و در قزوين ازسپاه قزلباش كسي نيست كه سرراه تواند گرفت وبه امير كياي چلاوي گفت	89	-7974964111633820869	1438	2876.0	1139	1438	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms090	false	7608560147658274222	0	301	0	1463	1463	301	شاه دور است قدري سپاه بردار وبه جانب طهران و ورامين1 وايل قزلباش سيصد خانه در ان صحرا مي باشند وقتل وغارت نموده مال واسيران را بياوريم او قبول نمود پانزده هزار كس برداشته به جانب طهران امدند و ريختند برسر ان ايل ومردان ان ايل راقتل عام كردند وزنان ودختران را بامال و اسباب اسير نمودند و رفتند به گرفتن قلعها ورامين چون شاهاسمعيل در اصفهان اين سخن شنيد دلگير گرديد فرمود حركت حلواچي حلواچي اوغلي را كه سيصد كس برميداري وخود را به قلعها ورامين مياندازي تاامدن من چون حلواچي اوغلي به الغار از اصفهان روان گرديد و چون به ورامين رسيد واحوال پرسيد گفتند داد از دست مراد بيگ جهانشاهي و ان نامرد كه چه مقدار به خون ما تشنه بود و به خون قزلباشهم تشنهاند و الياس بيگ حلواچي اوغلي درقلعه ورامين بود كه از ان جانب مرادبيگ با حسين كيا صلاح ديد و گفت اين حلواچي اوغلي جوان شجاع است ودلاور اگر بشنود كه ما ميرويم به جنگ او البته كه از قلعها ورامين بيرون مي ايد وبا ما جنگ خواهد كرد كيا حسين چلاوي سپاه رابرداشت و اول او را بادو هزار كسرتر كمان فرستاد وخود از عقب روان شد و ازجانب فيروز كوه گرد شد و مرادبيگ با دوهزار سوار نمودار شد و حلواچي اوغلي شنيد كه اومي ايد فرمود كه دويست كس كه اول درقلعه بودند باشند واو باسيصد كس ازمردم قاجار از قلعه بيرون امده در برابر مراد بيگ صف بر كشيد و ان دو سپاه از جاي در امدند و حلواچي اوغلي چون شير دژم ازجاي در امده خود رابه ان دو هزار كس زد ودرحملها دويم و سيم سيصد كسرا از پاي در اورد ومراد بيگديد كه اگريك دم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0150png ديگر ايستادگي كند تمام سپاه را به كشتن ميدهد و هم خود كشته ميشود پس جنگ گريز مي	90	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms090	true	5703555712181856404	0	301	0	1463	1463	301	شاه دور است قدري سپاه بردار وبه جانب طهران و ورامين1 وايل قزلباش سيصد خانه در ان صحرا مي باشند وقتل وغارت نموده مال واسيران را بياوريم او قبول نمود پانزده هزار كس برداشته به جانب طهران امدند و ريختند برسر ان ايل ومردان ان ايل راقتل عام كردند وزنان ودختران را بامال و اسباب اسير نمودند و رفتند به گرفتن قلعها ورامين چون شاهاسمعيل در اصفهان اين سخن شنيد دلگير گرديد فرمود حركت حلواچي حلواچي اوغلي را كه سيصد كس برميداري وخود را به قلعها ورامين مياندازي تاامدن من چون حلواچي اوغلي به الغار از اصفهان روان گرديد و چون به ورامين رسيد واحوال پرسيد گفتند داد از دست مراد بيگ جهانشاهي و ان نامرد كه چه مقدار به خون ما تشنه بود و به خون قزلباشهم تشنهاند و الياس بيگ حلواچي اوغلي درقلعه ورامين بود كه از ان جانب مرادبيگ با حسين كيا صلاح ديد و گفت اين حلواچي اوغلي جوان شجاع است ودلاور اگر بشنود كه ما ميرويم به جنگ او البته كه از قلعها ورامين بيرون مي ايد وبا ما جنگ خواهد كرد كيا حسين چلاوي سپاه رابرداشت و اول او را بادو هزار كسرتر كمان فرستاد وخود از عقب روان شد و ازجانب فيروز كوه گرد شد و مرادبيگ با دوهزار سوار نمودار شد و حلواچي اوغلي شنيد كه اومي ايد فرمود كه دويست كس كه اول درقلعه بودند باشند واو باسيصد كس ازمردم قاجار از قلعه بيرون امده در برابر مراد بيگ صف بر كشيد و ان دو سپاه از جاي در امدند و حلواچي اوغلي چون شير دژم ازجاي در امده خود رابه ان دو هزار كس زد ودرحملها دويم و سيم سيصد كسرا از پاي در اورد ومراد بيگديد كه اگريك دم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0150png ديگر ايستادگي كند تمام سپاه را به كشتن ميدهد و هم خود كشته ميشود پس جنگ گريز مي	90	-7974964111633820869	1463	2926.0	1164	1463	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms091	false	5494465816506401207	0	300	0	1392	1392	300	كرد چون دوفرسنگ گريخت هزار كس او مانده بود بعداز ان از دورگرد شد و كياحسين چلاوي باشانزده هزار كس نمودار شد و مراد بيگ عنان بر گردانيد وسپاه به حلو اچي او غلي گفتند كه ميبايدرفت به قلعه كه سپاه بسيارشد وما دويست و پنجاه كس ماندهايم او گفت ان روز مباد كه منپشت بهدشمن كنم ميزنيم خود را كه سرمرشد كامل سلامت باشد وبا ان جماعت قليل سر راه گرفتند به شانزده هزار كس و از وقت ظهر تا افتاب فرو رفت دو هزار وپانصد كس چلاوي را كشت و از ان سيصد كس هشتاد كس ماندند و راه قلعه را پيش گرفته امدند به قلعه داري و كياحسين چلاوي گفت كه اين مرد نيست اين ديو اهنين چنگ است و امروز كاري كرد كه از هيچ كس برنمي ايد وروز ديگر امدند و دور قلعها ورامين را درميان گرفتند و چون چهل روز قلعه داري كردند خبر اوردند از براي كيا حسين چلاوي كه پنج روز ديگر شاه مي ايد و به قم رسيده است چون خبر امدن شاه به كيا حسين چلاوي پادشاه مازندران رسيد بهمرادبيگ گفت مرا سبك كردي در ميان پادشاهان وماحريف دويست جوان قزلباش نشديم وسه هزار وپانصد كس ما را سيصدنفر قزلباش بكشت تامن اين جوان را نكشم شكدار خواهم بود مرادبيگ گفت من به مكر او را به دست تو بدهم و فرمود كه نامهاي نوشتند به اين مضمون كه سلطان مراد بيگ گفته بود و فرستاد به قلعه چون حلواچي اوغلي مطالعه نمود فريب او را خورده باور كرد و مضمون او اين بود كه از زبان كيا حسين چلاوي نوشته بود كه معلوم حلو اچي او غلي بوده باشد كه چون من گناه عظيمي كردهام و قتل عام سيصد خانها قزلباش نمودند به فرمان من ازصوفيان شاه شنيدم كه شاه فردا ميرسد ومن حريف ان شهريار نيستم زيراكه توباسيصد	91	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms091	true	-3792967031063486077	0	300	0	1392	1392	300	كرد چون دوفرسنگ گريخت هزار كس او مانده بود بعداز ان از دورگرد شد و كياحسين چلاوي باشانزده هزار كس نمودار شد و مراد بيگ عنان بر گردانيد وسپاه به حلو اچي او غلي گفتند كه ميبايدرفت به قلعه كه سپاه بسيارشد وما دويست و پنجاه كس ماندهايم او گفت ان روز مباد كه منپشت بهدشمن كنم ميزنيم خود را كه سرمرشد كامل سلامت باشد وبا ان جماعت قليل سر راه گرفتند به شانزده هزار كس و از وقت ظهر تا افتاب فرو رفت دو هزار وپانصد كس چلاوي را كشت و از ان سيصد كس هشتاد كس ماندند و راه قلعه را پيش گرفته امدند به قلعه داري و كياحسين چلاوي گفت كه اين مرد نيست اين ديو اهنين چنگ است و امروز كاري كرد كه از هيچ كس برنمي ايد وروز ديگر امدند و دور قلعها ورامين را درميان گرفتند و چون چهل روز قلعه داري كردند خبر اوردند از براي كيا حسين چلاوي كه پنج روز ديگر شاه مي ايد و به قم رسيده است چون خبر امدن شاه به كيا حسين چلاوي پادشاه مازندران رسيد بهمرادبيگ گفت مرا سبك كردي در ميان پادشاهان وماحريف دويست جوان قزلباش نشديم وسه هزار وپانصد كس ما را سيصدنفر قزلباش بكشت تامن اين جوان را نكشم شكدار خواهم بود مرادبيگ گفت من به مكر او را به دست تو بدهم و فرمود كه نامهاي نوشتند به اين مضمون كه سلطان مراد بيگ گفته بود و فرستاد به قلعه چون حلواچي اوغلي مطالعه نمود فريب او را خورده باور كرد و مضمون او اين بود كه از زبان كيا حسين چلاوي نوشته بود كه معلوم حلو اچي او غلي بوده باشد كه چون من گناه عظيمي كردهام و قتل عام سيصد خانها قزلباش نمودند به فرمان من ازصوفيان شاه شنيدم كه شاه فردا ميرسد ومن حريف ان شهريار نيستم زيراكه توباسيصد	91	-7974964111633820869	1392	2784.0	1093	1392	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms092	false	-7557521660060839972	0	301	0	1448	1448	301	كس قزلباش سه هزار وپانصد كس مرا كشتي و شاه بادوازده هزار جوان بيايد سپاه روي زمين حريف اونخواهند بود وچون تو درخدمت شاه اعتبار بسيار داري ميخواهم بيايي و مرا به خدمت شاه ببري image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0151png والتماس تقصيرات من از ان شهريار بكني كه دست من است و دامن تو ان ترك صادق ساده دل باور كرده در قلعه را گشوده با ان چهل كس كه از سپاه او مانده بودند برداشت و رفت به خيمها كيا حسين چون هنگام طعام كشيدن بود كه چند كس از عقب سرش ريختند و او را كشتند و ان چهل نفر راهم به قتل اوردند و ريختند به قلعها ورامين و ان دويست كس ديگر كه غافل بودند از در ديگر قلعه بدر رفتند و گرفت قلعه را و برخاست به جانب نور كجور1 روان شد خبردار شدن شاه اسمعيل از كشته شدن حلواچي اوغلي اما ازاين جانب شاه درقم بود كه خبر كشته شدن حلواچي او غلي بهشاه رسيد اه از نهاد ان شهريار بر امد وگفت اگر به خون او من كياحسين را نسوزانم درعوض ان كه دلم را اين چنين سوخت از اولاد شيخ صفي نباشم وشاه به الغار به جانب طهران روان شد ودر طهران احوال پرسيد گفتند اي شهريار تابه طهران امدند وسپاه چلاوي رابه جانب ورامين راهي كردند كيا حسين از خويشان خود شخصي راباپنج هزار كس در قلعها ورامين گذاشته خود رفت به جانب قلعه گل خندان و فيروز كوه چون شاهرفت وقلعها ورامين را گرفت وچونكياحسين چلاوي به قلعها گل خندانرفت كيااشرف عم خودرا در قلعها گل خندان گذاشته بود وخود به جانب فيروز كوهروان شده بود و از اين جانب شاه امد دور قلعهرا در ميان گرفت وفرمود كه الچي برود واورا منع نمايد وچون الچي بهخدمت كيا اشرفرفت چون چشم كيااشرف به اوافتاد اورا كشتند و چون خبر كشته شدن الچي بهشاه	92	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms092	true	-416085571095821557	0	301	0	1448	1448	301	كس قزلباش سه هزار وپانصد كس مرا كشتي و شاه بادوازده هزار جوان بيايد سپاه روي زمين حريف اونخواهند بود وچون تو درخدمت شاه اعتبار بسيار داري ميخواهم بيايي و مرا به خدمت شاه ببري image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0151png والتماس تقصيرات من از ان شهريار بكني كه دست من است و دامن تو ان ترك صادق ساده دل باور كرده در قلعه را گشوده با ان چهل كس كه از سپاه او مانده بودند برداشت و رفت به خيمها كيا حسين چون هنگام طعام كشيدن بود كه چند كس از عقب سرش ريختند و او را كشتند و ان چهل نفر راهم به قتل اوردند و ريختند به قلعها ورامين و ان دويست كس ديگر كه غافل بودند از در ديگر قلعه بدر رفتند و گرفت قلعه را و برخاست به جانب نور كجور1 روان شد خبردار شدن شاه اسمعيل از كشته شدن حلواچي اوغلي اما ازاين جانب شاه درقم بود كه خبر كشته شدن حلواچي او غلي بهشاه رسيد اه از نهاد ان شهريار بر امد وگفت اگر به خون او من كياحسين را نسوزانم درعوض ان كه دلم را اين چنين سوخت از اولاد شيخ صفي نباشم وشاه به الغار به جانب طهران روان شد ودر طهران احوال پرسيد گفتند اي شهريار تابه طهران امدند وسپاه چلاوي رابه جانب ورامين راهي كردند كيا حسين از خويشان خود شخصي راباپنج هزار كس در قلعها ورامين گذاشته خود رفت به جانب قلعه گل خندان و فيروز كوه چون شاهرفت وقلعها ورامين را گرفت وچونكياحسين چلاوي به قلعها گل خندانرفت كيااشرف عم خودرا در قلعها گل خندان گذاشته بود وخود به جانب فيروز كوهروان شده بود و از اين جانب شاه امد دور قلعهرا در ميان گرفت وفرمود كه الچي برود واورا منع نمايد وچون الچي بهخدمت كيا اشرفرفت چون چشم كيااشرف به اوافتاد اورا كشتند و چون خبر كشته شدن الچي بهشاه	92	-7974964111633820869	1448	2896.0	1149	1448	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms093	false	5767017183278551602	0	301	0	1425	1425	301	رسيد فرمود سپاه ازجاي در امدند و به قهر تمام ان قلعه را گرفت و پنجهزار چلاوي بازن ومرد كشتند و قلعه را فرمود خراب كردند و ان خبر به كيا حسين رسيد كيا ميرعلي برادر خود را درقلعها فيروز كوه گذاشته و خود رفت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0152png جانب كجور چون شاه به پاي قلعها فيروز كوه امد و فرمود كه يكي برود و كيا مير علي1 را نصيحت كند وچون الچي شاه نامه را اورد اوگفت سه روز مهلت بدهيد تاجواب نوشته شود و كياميرعلي بزرگان قلعه را طلب نمود و گفت اي برادران اقبال شاه اسمعيل بلند است و كسي بااو برابري نميتواند كرد و ما را فكري بايد كردن ايشان گفتند كه فكر از براي چه بكنيم شاها سمعيل ايران را برهم سوزانيده2 و ازچهار طرف مردم ازجاي در مي ايند و او بيش از يك ماه نميتواند دراين الكا قرار گيرد واين قلعه را هيچكس به زور نمي تواند بگيرد وپارهاي خواهد نشست و تنگ امدهمي رود به جانب اذر بايجان وچون از ريش سفيدان اين شنيد گفت شما بهتر ميدانيد و نشست به قلعه داري وشاه را گفتند كه دل بر جنگ دادهاند و شاهاسمعيل فرمود كه ميخواهم به توفيق خداي عالم كار اين قلعه را به دو روز به اتمام رسانم اما فكري بايد كرد هر كدام حرفي گفتند شاه ديد كه هر كس ازبراي خود حرف ميزند خود در مناجات مشغول شد از خداي خود راهنماءي طلب نمود وگفت خداوندا مرا فكر در گرفتن اين قلعه به جاءي نميرسد تو مرا و سپاه مرا راهي بنماي و چون شاه را خواب ربود از برابرش نور پاك امير المومنين علي عليه السلم نمودار گرديد3 و گفت اي فرزند چرا دلگيري گفت قربانت شوم اي بزر گوار مرا راهي بنما او گفت غم مدار كه اين قلعه را مسخر خواهي كرد اما بفرما تاخراب كنند	93	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms093	true	-1884646197943319053	0	301	0	1425	1425	301	رسيد فرمود سپاه ازجاي در امدند و به قهر تمام ان قلعه را گرفت و پنجهزار چلاوي بازن ومرد كشتند و قلعه را فرمود خراب كردند و ان خبر به كيا حسين رسيد كيا ميرعلي برادر خود را درقلعها فيروز كوه گذاشته و خود رفت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0152png جانب كجور چون شاه به پاي قلعها فيروز كوه امد و فرمود كه يكي برود و كيا مير علي1 را نصيحت كند وچون الچي شاه نامه را اورد اوگفت سه روز مهلت بدهيد تاجواب نوشته شود و كياميرعلي بزرگان قلعه را طلب نمود و گفت اي برادران اقبال شاه اسمعيل بلند است و كسي بااو برابري نميتواند كرد و ما را فكري بايد كردن ايشان گفتند كه فكر از براي چه بكنيم شاها سمعيل ايران را برهم سوزانيده2 و ازچهار طرف مردم ازجاي در مي ايند و او بيش از يك ماه نميتواند دراين الكا قرار گيرد واين قلعه را هيچكس به زور نمي تواند بگيرد وپارهاي خواهد نشست و تنگ امدهمي رود به جانب اذر بايجان وچون از ريش سفيدان اين شنيد گفت شما بهتر ميدانيد و نشست به قلعه داري وشاه را گفتند كه دل بر جنگ دادهاند و شاهاسمعيل فرمود كه ميخواهم به توفيق خداي عالم كار اين قلعه را به دو روز به اتمام رسانم اما فكري بايد كرد هر كدام حرفي گفتند شاه ديد كه هر كس ازبراي خود حرف ميزند خود در مناجات مشغول شد از خداي خود راهنماءي طلب نمود وگفت خداوندا مرا فكر در گرفتن اين قلعه به جاءي نميرسد تو مرا و سپاه مرا راهي بنماي و چون شاه را خواب ربود از برابرش نور پاك امير المومنين علي عليه السلم نمودار گرديد3 و گفت اي فرزند چرا دلگيري گفت قربانت شوم اي بزر گوار مرا راهي بنما او گفت غم مدار كه اين قلعه را مسخر خواهي كرد اما بفرما تاخراب كنند	93	-7974964111633820869	1425	2850.0	1126	1425	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms094	false	-2712154931686818611	0	301	0	1485	1485	301	كه خوب نيست بودن اين قلعه و از عقب كوه جماعتي را بفرست كه دست به قلعه خواهنديافت و مردم قلعه راهي ساختهاند كه چون كار به ايشان تنگ شود ازعقب فرار نموده خود را به دره فيروز كوه برسانند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0153png چون حضرت راه نموده شاه ازخوشحالي بيدار شد وچون صبحشد ابدال بيگ قورچي باشي1 را طلب كردوگفت بردارهزارو پانصد كس2قورچي را از عقب كوه بروكه حضرت فرمودهاست اوگفت منت بهجان دارم ودر ان روز در زير دست قلعه زده و از ان جا دره به دره و كوه به كوه مي امدند تابه حوالي كوه رسيدند فرمود اتش روشن كردند و قزلباش چون اتش را ديدند دانستند كه ابدال بيگ در عقب كوه رسيدهاست وشاه فرمود كه يرش به كوه انداختند و از عقب كوه كار برجماعت كيا اميرعلي3 تنگ كردند كيااميرعلي بامردم خود گفت دست ازجنگ بداريد و امان بطلبيد و اگر امان دادند شايد جاني بدر بريم وبه يك بار صداي الامان بر اوردند و شاه چون نام امان شنيد فرمود كه دست ازجنگ بداريد و كيا امير علي شمشير درگردن انداخته به درگاه شاه امد با سران سپاه خود وشاه او را بخشيده گفت باما خواهي بود يا ميروي پيش برادرت اوگفت اي شهريار عالم فقير بندها شاهم وشاه فرمود مانيز برادرت را به خون حلواچي اوغلي مي كشيم وجاي او رابه تو ميدهم او گفت امر ازولينعمت است وشاه فرمود كه قلعةافيروز كوه راخراب كردند و از انجا به طرف رستم داور4 در حركت امد و خبر از براي شاه اوردند كه كيا امير حسين چلاوي سر كتلرا با دوازده هزار كس گرفته است وشاه از برادرش احوال پرسيد گفت اي شهريار قريب به سه فرسنگ بلندي كتل است و شيبهم بهدستور5 واگر ده تفنگچي سر ان كوهرا بگيرند سپاه عالم راجواب ميدهند وشاه اسمعيل بهادرخان فرمود كه به توفيق خداي عالم او رابه	94	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms094	true	6461078514100508579	0	301	0	1485	1485	301	كه خوب نيست بودن اين قلعه و از عقب كوه جماعتي را بفرست كه دست به قلعه خواهنديافت و مردم قلعه راهي ساختهاند كه چون كار به ايشان تنگ شود ازعقب فرار نموده خود را به دره فيروز كوه برسانند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0153png چون حضرت راه نموده شاه ازخوشحالي بيدار شد وچون صبحشد ابدال بيگ قورچي باشي1 را طلب كردوگفت بردارهزارو پانصد كس2قورچي را از عقب كوه بروكه حضرت فرمودهاست اوگفت منت بهجان دارم ودر ان روز در زير دست قلعه زده و از ان جا دره به دره و كوه به كوه مي امدند تابه حوالي كوه رسيدند فرمود اتش روشن كردند و قزلباش چون اتش را ديدند دانستند كه ابدال بيگ در عقب كوه رسيدهاست وشاه فرمود كه يرش به كوه انداختند و از عقب كوه كار برجماعت كيا اميرعلي3 تنگ كردند كيااميرعلي بامردم خود گفت دست ازجنگ بداريد و امان بطلبيد و اگر امان دادند شايد جاني بدر بريم وبه يك بار صداي الامان بر اوردند و شاه چون نام امان شنيد فرمود كه دست ازجنگ بداريد و كيا امير علي شمشير درگردن انداخته به درگاه شاه امد با سران سپاه خود وشاه او را بخشيده گفت باما خواهي بود يا ميروي پيش برادرت اوگفت اي شهريار عالم فقير بندها شاهم وشاه فرمود مانيز برادرت را به خون حلواچي اوغلي مي كشيم وجاي او رابه تو ميدهم او گفت امر ازولينعمت است وشاه فرمود كه قلعةافيروز كوه راخراب كردند و از انجا به طرف رستم داور4 در حركت امد و خبر از براي شاه اوردند كه كيا امير حسين چلاوي سر كتلرا با دوازده هزار كس گرفته است وشاه از برادرش احوال پرسيد گفت اي شهريار قريب به سه فرسنگ بلندي كتل است و شيبهم بهدستور5 واگر ده تفنگچي سر ان كوهرا بگيرند سپاه عالم راجواب ميدهند وشاه اسمعيل بهادرخان فرمود كه به توفيق خداي عالم او رابه	94	-7974964111633820869	1485	2970.0	1186	1485	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms095	false	-7605830284484995665	0	301	0	1450	1450	301	دست مي اورم و فرمود بيرام خان قرامانلو را كه سه هزار كس را بر ميداري و ميروي دره را گرفته او را از دره برمي خيزاني تا امدن من كيا امير علي گفت اي شهريار مشكل كاري است او را به جنگ از سر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0154png راه برخيزانيدن واگرامر عالي بوده باشد من سه هزار كس خود را بردازرم و او را فريب دهم كه امدهام به نزد تو و از شاه گريختهام انقدر كه به بالا بر امدم او راميفرستم بهنور كجور كه من دهنه رانگاه دارم وچون اوسراشيب شد كس مي فرستم و بيرام خانرا از كمين گاه خبردارساخته اورابه بالامي طلبم وبلكه از عقب او رفته او را دستگير نمايم شاه گفت فكرت خوب است اما مرا به خاطر ميرسد كه تو ميبايد تبرا بكني1 تا دل من ازتو جمع شود ان مردمردانه في الفور ازروي صدق واعتقاد درست شيعهشد وشاه او رادريافت و فرستاد جنگ كردن كيا اميوعلي با برادرش كيا حسين ازاين جانب خبر از براي كيا اميرحسين چلاوي اوردند كه شاه قلعهرا گرفته است و برادرت را بخشيده و اوبا مردمش اطاعت شاه كرده و ملازم شاه اسمعيل شدند اه از نهاد او بر امده گفت من اين بدر كبر اور او2 ميديدم كه روزسيم در سر كتل بود كه ديد برادرش باتاج و اسب شاهي و مرصع پوشيده از دور نمودار گرديد و ازعقب سپاه مي ايند رفتند جوانان تفنگچي كه او را مزاحم شده نگذارند كه كيا اميرعلي فرياد زده گفت اي برادرمن ازشاه برگرديدهام و تراگفتهام و امدهام اوگفت بگذاريد كه به بالابيايد چون برادر را ديد احوال پرسيد انچه شده بود عرض كرده او را فرستاد به جانب پايتخت و خود ايستاد به محافظت دره و چون برادرش سراشيب شد او بيرامخان را طلبيد برفراز كتل وهنوز نيم فرسنگ نرفته بود كه از عقب سر صداي كرناي قزلباش بلند	95	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms095	true	7637979626456964922	0	301	0	1450	1450	301	دست مي اورم و فرمود بيرام خان قرامانلو را كه سه هزار كس را بر ميداري و ميروي دره را گرفته او را از دره برمي خيزاني تا امدن من كيا امير علي گفت اي شهريار مشكل كاري است او را به جنگ از سر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0154png راه برخيزانيدن واگرامر عالي بوده باشد من سه هزار كس خود را بردازرم و او را فريب دهم كه امدهام به نزد تو و از شاه گريختهام انقدر كه به بالا بر امدم او راميفرستم بهنور كجور كه من دهنه رانگاه دارم وچون اوسراشيب شد كس مي فرستم و بيرام خانرا از كمين گاه خبردارساخته اورابه بالامي طلبم وبلكه از عقب او رفته او را دستگير نمايم شاه گفت فكرت خوب است اما مرا به خاطر ميرسد كه تو ميبايد تبرا بكني1 تا دل من ازتو جمع شود ان مردمردانه في الفور ازروي صدق واعتقاد درست شيعهشد وشاه او رادريافت و فرستاد جنگ كردن كيا اميوعلي با برادرش كيا حسين ازاين جانب خبر از براي كيا اميرحسين چلاوي اوردند كه شاه قلعهرا گرفته است و برادرت را بخشيده و اوبا مردمش اطاعت شاه كرده و ملازم شاه اسمعيل شدند اه از نهاد او بر امده گفت من اين بدر كبر اور او2 ميديدم كه روزسيم در سر كتل بود كه ديد برادرش باتاج و اسب شاهي و مرصع پوشيده از دور نمودار گرديد و ازعقب سپاه مي ايند رفتند جوانان تفنگچي كه او را مزاحم شده نگذارند كه كيا اميرعلي فرياد زده گفت اي برادرمن ازشاه برگرديدهام و تراگفتهام و امدهام اوگفت بگذاريد كه به بالابيايد چون برادر را ديد احوال پرسيد انچه شده بود عرض كرده او را فرستاد به جانب پايتخت و خود ايستاد به محافظت دره و چون برادرش سراشيب شد او بيرامخان را طلبيد برفراز كتل وهنوز نيم فرسنگ نرفته بود كه از عقب سر صداي كرناي قزلباش بلند	95	-7974964111633820869	1450	2900.0	1151	1450	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms096	false	971893578575257776	0	301	0	1454	1454	301	گرديد چون كيا حسين چلاوي صداي كرنا شنيد دانست كه برادر او را مكر زده انگشت به دندان گزيده اه از نهادش بر امد ديد كه از فراز كوهسار ريختند قزلباش و به ضرب تير وتيغ و تفنگ برمردم او نهادند و ايشان نتوانستند كه بر گردند بسياري از ايشان كشته شد وشكست برمردم كيا حسين افتاده كيا حسين كه انخال ديل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0155png با جمعي از سواران بدر رفته و از ان جانب كيا اميرعلي هزار كس اسير با سر بسيار از براي شاه فرستاد و ان سرها با خبر فتح كتل به شاه رسيد خوشحال گرديده او را دعا كرده سوار شد چون برفراز كتل رسيد دانست كه حق عظيم به قزلباش دارد اورا خلعت داده تحسين بسيار نمود وقدم بر الكاء رستم دار نهادند واز ان جانب كيا امير حسين چلاوي رفت به قلعهاماران و سه قلعها ديگربود هر كدام را به يكي از اقوام خود دادوخود باهفتهزار كس رفت به قلعها از دار كله وچون جاماسب حكيم درزمان بهمن مازندران را از بهمن گرفته درساعتي مرو شد1 كه تا چهارهزار سال دولت در دودمان اوبود و از گردش كواكب ديده بود كه صاحباخروجي برسر اولاد اوخواهد امد وقلعها كلدار را ساخت و ماران كوه نيز نام داد وچون ان كوه رفيع در ميان دره واقع بود و رودخانها عظيم ازيك طرف كوه ميرفت فرمود كه دو تير پرتاب راه از فراز قلعه بالاي دره اب را دو بخش كردند و از دو طرف قلعه ميرفت و در زير دست بههم ممزوج ميشودو اب قلعه ازاو بود كه كسي نميدانست راه اب را و كيا حسين چلاوي رفت ميان قلعه و اذوقه بسياربرد به قلعه وچون شاه اسمعيل امد به پاي قلعه كجور كياميرزاعلي خواهرزادهاش در ان قلعه بود چون بهيك منزلي قلعها كجور رسيد كيا اميرعلي نامهاي نوشت بهخواهرزادها خود كه اي جان خالو تو برخيز	96	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms096	true	8079808412557931788	0	301	0	1454	1454	301	گرديد چون كيا حسين چلاوي صداي كرنا شنيد دانست كه برادر او را مكر زده انگشت به دندان گزيده اه از نهادش بر امد ديد كه از فراز كوهسار ريختند قزلباش و به ضرب تير وتيغ و تفنگ برمردم او نهادند و ايشان نتوانستند كه بر گردند بسياري از ايشان كشته شد وشكست برمردم كيا حسين افتاده كيا حسين كه انخال ديل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0155png با جمعي از سواران بدر رفته و از ان جانب كيا اميرعلي هزار كس اسير با سر بسيار از براي شاه فرستاد و ان سرها با خبر فتح كتل به شاه رسيد خوشحال گرديده او را دعا كرده سوار شد چون برفراز كتل رسيد دانست كه حق عظيم به قزلباش دارد اورا خلعت داده تحسين بسيار نمود وقدم بر الكاء رستم دار نهادند واز ان جانب كيا امير حسين چلاوي رفت به قلعهاماران و سه قلعها ديگربود هر كدام را به يكي از اقوام خود دادوخود باهفتهزار كس رفت به قلعها از دار كله وچون جاماسب حكيم درزمان بهمن مازندران را از بهمن گرفته درساعتي مرو شد1 كه تا چهارهزار سال دولت در دودمان اوبود و از گردش كواكب ديده بود كه صاحباخروجي برسر اولاد اوخواهد امد وقلعها كلدار را ساخت و ماران كوه نيز نام داد وچون ان كوه رفيع در ميان دره واقع بود و رودخانها عظيم ازيك طرف كوه ميرفت فرمود كه دو تير پرتاب راه از فراز قلعه بالاي دره اب را دو بخش كردند و از دو طرف قلعه ميرفت و در زير دست بههم ممزوج ميشودو اب قلعه ازاو بود كه كسي نميدانست راه اب را و كيا حسين چلاوي رفت ميان قلعه و اذوقه بسياربرد به قلعه وچون شاه اسمعيل امد به پاي قلعه كجور كياميرزاعلي خواهرزادهاش در ان قلعه بود چون بهيك منزلي قلعها كجور رسيد كيا اميرعلي نامهاي نوشت بهخواهرزادها خود كه اي جان خالو تو برخيز	96	-7974964111633820869	1454	2908.0	1155	1454	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms097	false	6747856910534382816	0	301	0	1421	1421	301	و بيا كه اين دولت از دودمان ما بدر نرود و شاه اسمعيل صاحبقران است وميبايد كه عالم گيرشود و خالوي تو با اين شهريار چه خواهد كرد برخيزو بيا به خدمت او كه من التماس شما را كردهام دوروز ديگر شاه بهپاي قلعها ماران كوه روان شد و رسيد به پاي قلعه چون شاه اسمعيل بهادرخان ان دو دريارا و ان كوه را به نظردر اورد از امدن پشيمان شد چون امده بود لاعلاج ماند در پاي قلعه و به فكر افتاده بود كه كيااميرعلي گفت اي شهريار شايد برادرم از ترس درقلعه رفته باشد و اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0156png امرعالي بوده باشد شاه الچي بفرستد و از سرتقصير او بگذرد وچون حلواچي اوغلي را كشته است او را ببخشيد زيرا كه در قلعها گل خندان قريب به ده هزار كس كشته شد و اينهاهمه درعوض خون الياس بيگ حلو اچي او غلي پس شاه فرمود كه نامه نوشته بفرستند و ان نامهرا به كيا اميره خواهر ادهاش دادند وفرستادند به قلعه چون نامه را خواند گفت معلوم نيست كه سپاه روي زمين توانند اين قلعه را بگيرند و مرا از شاه اسمعيل چه پرواست كه اطاعت او كنم ومن شنيدهام كه او قسم ياد نموده است كه مرا بكشد گفت اي خالو زنهار كه برخيز و اطاعت شاه كن كه دودمان را از قلعه در ميان رودخانه انداختند وچون شاه خبردارگرديد بسيار ازرده شد و در فكر بود كه گرفتن قلعه مشكل گرديده وچون شب بر سر دست امده در واقعه ديد كه نور پاك حضرت امير المءمنين صلواتالله عليه نمودار شد و گفت اي فرزند فردا برخيز و ازهرجا كه نشان خطسبز بهنظرت مي ايد بفرما تا انجا را بكنند و و اب را بگردانند از پاي قلعه تا مردم قلعه از كمي اب به امان امده او را گرفته به خدمت تو بياورند شاه خوشحال شده ازخواب	97	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms097	true	-340912572263568245	0	301	0	1421	1421	301	و بيا كه اين دولت از دودمان ما بدر نرود و شاه اسمعيل صاحبقران است وميبايد كه عالم گيرشود و خالوي تو با اين شهريار چه خواهد كرد برخيزو بيا به خدمت او كه من التماس شما را كردهام دوروز ديگر شاه بهپاي قلعها ماران كوه روان شد و رسيد به پاي قلعه چون شاه اسمعيل بهادرخان ان دو دريارا و ان كوه را به نظردر اورد از امدن پشيمان شد چون امده بود لاعلاج ماند در پاي قلعه و به فكر افتاده بود كه كيااميرعلي گفت اي شهريار شايد برادرم از ترس درقلعه رفته باشد و اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0156png امرعالي بوده باشد شاه الچي بفرستد و از سرتقصير او بگذرد وچون حلواچي اوغلي را كشته است او را ببخشيد زيرا كه در قلعها گل خندان قريب به ده هزار كس كشته شد و اينهاهمه درعوض خون الياس بيگ حلو اچي او غلي پس شاه فرمود كه نامه نوشته بفرستند و ان نامهرا به كيا اميره خواهر ادهاش دادند وفرستادند به قلعه چون نامه را خواند گفت معلوم نيست كه سپاه روي زمين توانند اين قلعه را بگيرند و مرا از شاه اسمعيل چه پرواست كه اطاعت او كنم ومن شنيدهام كه او قسم ياد نموده است كه مرا بكشد گفت اي خالو زنهار كه برخيز و اطاعت شاه كن كه دودمان را از قلعه در ميان رودخانه انداختند وچون شاه خبردارگرديد بسيار ازرده شد و در فكر بود كه گرفتن قلعه مشكل گرديده وچون شب بر سر دست امده در واقعه ديد كه نور پاك حضرت امير المءمنين صلواتالله عليه نمودار شد و گفت اي فرزند فردا برخيز و ازهرجا كه نشان خطسبز بهنظرت مي ايد بفرما تا انجا را بكنند و و اب را بگردانند از پاي قلعه تا مردم قلعه از كمي اب به امان امده او را گرفته به خدمت تو بياورند شاه خوشحال شده ازخواب	97	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms098	false	-6831048617178121872	0	301	0	1421	1421	301	بيدار شد وچون افتاب سرزد امرا را طلب نموده و ان واقعه را گفت و سوار شدند و امد تابه ان خطي رسيد كه حضرت نشان داده بود و قزلباش در ده روز كندند و اب را گردانيدند ومردم قلعه چون ديدند كه اب را بريدند رفتند بهخدمت كيا حسين كه فكر ما را بكن كه اب نيست اوگفت چه فكر كنم روزدويم اورا گرفته از قلعه بيرون اوردند و شاه فرمود كه مردم بسيار تشي اهيرحسين بهقتل اوردند وهر كدام كه شيعه بودند بخشيدند و باقي را بهقتل اوردند و قلعه را خراب كرد و كيا امير حسين چلاوي1 را فرمود كه در قفس اهنين در اورند و الكاء رستمدار رابه كياامير علي برادرش بخشيد وسپاه را برداشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0157png باقفس كيا اميرحسين و به جانب طهران روان شد و چون به پاي قلعها ورامين رسيد ازقضاي خدا عراده او در انجا ايستاده بود كه حلواچي اوغلي را كشته بود وكاربر او دشوار شده بود و سيخها كه در قفس او محكم بودند گردن خود را فرو كرد برسر ان سيخها وچون گردن راكشيد خون او در همان جا ريخت كه حلواچي اوغلي را كشته بود و ان خبربه شاه رسيد پارهاي تعجب كرد وفرمود جسد او را درميان قفس اهن اوردند تا اصفهان و شاه فرمود كه جسد او را درميدان كهنه اصفهان سوختند نامه فرستادن شاه نعمت الله از براي شاه اسمعيل روز ديگر خبر اوردند از براي شاه كه قاصدي را به كرباس پيچيده ديدند در در دروازه حسن اباد امده واحوال پرسيد كه شاه در اصفهاناست گفتند كه دو روزاست كه امده است چون اين سخن شنيد افتاد ومدهوششد شاه فرمود كه او را فصد كنند و به هوش اورند وچون او را به هوش اوردند بعد از ان نامه را داد به دست شاه و گفت اي شهريار عالي مقدار من غلام شاه نعمتاللهام	98	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms098	true	984119503197188342	0	301	0	1421	1421	301	بيدار شد وچون افتاب سرزد امرا را طلب نموده و ان واقعه را گفت و سوار شدند و امد تابه ان خطي رسيد كه حضرت نشان داده بود و قزلباش در ده روز كندند و اب را گردانيدند ومردم قلعه چون ديدند كه اب را بريدند رفتند بهخدمت كيا حسين كه فكر ما را بكن كه اب نيست اوگفت چه فكر كنم روزدويم اورا گرفته از قلعه بيرون اوردند و شاه فرمود كه مردم بسيار تشي اهيرحسين بهقتل اوردند وهر كدام كه شيعه بودند بخشيدند و باقي را بهقتل اوردند و قلعه را خراب كرد و كيا امير حسين چلاوي1 را فرمود كه در قفس اهنين در اورند و الكاء رستمدار رابه كياامير علي برادرش بخشيد وسپاه را برداشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0157png باقفس كيا اميرحسين و به جانب طهران روان شد و چون به پاي قلعها ورامين رسيد ازقضاي خدا عراده او در انجا ايستاده بود كه حلواچي اوغلي را كشته بود وكاربر او دشوار شده بود و سيخها كه در قفس او محكم بودند گردن خود را فرو كرد برسر ان سيخها وچون گردن راكشيد خون او در همان جا ريخت كه حلواچي اوغلي را كشته بود و ان خبربه شاه رسيد پارهاي تعجب كرد وفرمود جسد او را درميان قفس اهن اوردند تا اصفهان و شاه فرمود كه جسد او را درميدان كهنه اصفهان سوختند نامه فرستادن شاه نعمت الله از براي شاه اسمعيل روز ديگر خبر اوردند از براي شاه كه قاصدي را به كرباس پيچيده ديدند در در دروازه حسن اباد امده واحوال پرسيد كه شاه در اصفهاناست گفتند كه دو روزاست كه امده است چون اين سخن شنيد افتاد ومدهوششد شاه فرمود كه او را فصد كنند و به هوش اورند وچون او را به هوش اوردند بعد از ان نامه را داد به دست شاه و گفت اي شهريار عالي مقدار من غلام شاه نعمتاللهام	98	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms099	false	7620084284684658243	0	301	0	1431	1431	301	و محمد كرهي امده ويزد راگرفته شاه نامه رامطالعه نمود ديد كه شاه نعمتالله نوشته بود كه اي شهريار محمد كرهي با هفت هزار كس از جانب كرهي امد وغافل ريخت برقلعها يزد وحسين بيگ سلطان شاملو برادرزاده عبدي خان را كشت با سيصد نفرشاملو و مرا گرفته است كه بيا بامن بيعت كن و دخترت رابه من بده والا ترا خواهم كشت و چون ديدم به جددارد و دوازده روز مهلت خواستهام وهمان روز غلام را به خدمت فرستادهام اكر شاه به مدد نرسد مرا اين ظالم مي كشد و چون شاه نامه را خواند و به خط مبارك خودنوشت كه روز هفتم خود را ميرسانم وخاطرجمع دار وغلام را روانه كرد اما از ان طرف روز نهم شد محمد كرهي فرمود يراق عروسي گرفتند داستان عروس و روز دهم مجلس نموده و فرستاد شاه نعمتالله را طلبيد بااهالي و چون مجلس درست شد فرمود كه قاضي عقد ببندد ايشان گفتند ساعت سه روز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0158png ديگر خوب است پس محمد گفت كه من ديگر فريبشما را نميخورم روي به شاه نعمتالله كرد كه اگر دختر ميدهي بسم الله عقد كن والاكار به زور افتد من ميدانم كه چه بايد كرد چونسيد اين سخن بشنيد بترسيد و گفت به قاضي كه عقد كن و صيغه را روز سيم بگو محمد را خوش امد وگفت شاهخوب فرمود چون عقد بستند محمد گفت من عروسي رابعد از كدخداءي خواهم كردن و امشب كدخدا ميشوم ومير هرچند رفت كه سخن بگويد محمدقبول نكرد و مير ازرده به خانه امد مادر دخترگفت من علاج بكنم اگر مطلب تو سه روز ديگر است اوگفت غلام من دوازده روز است كه رفته است به اصفهان ميبايد كه امروز و فردا برسد پس حرم مير مشاطه را فرستاد به نزد محمد كرهي و گفت بگو والدها دختر حرم محترم شاه نعمتالله مي گويد كه دختر پينه	99	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms099	true	-1014024283941458409	0	301	0	1431	1431	301	و محمد كرهي امده ويزد راگرفته شاه نامه رامطالعه نمود ديد كه شاه نعمتالله نوشته بود كه اي شهريار محمد كرهي با هفت هزار كس از جانب كرهي امد وغافل ريخت برقلعها يزد وحسين بيگ سلطان شاملو برادرزاده عبدي خان را كشت با سيصد نفرشاملو و مرا گرفته است كه بيا بامن بيعت كن و دخترت رابه من بده والا ترا خواهم كشت و چون ديدم به جددارد و دوازده روز مهلت خواستهام وهمان روز غلام را به خدمت فرستادهام اكر شاه به مدد نرسد مرا اين ظالم مي كشد و چون شاه نامه را خواند و به خط مبارك خودنوشت كه روز هفتم خود را ميرسانم وخاطرجمع دار وغلام را روانه كرد اما از ان طرف روز نهم شد محمد كرهي فرمود يراق عروسي گرفتند داستان عروس و روز دهم مجلس نموده و فرستاد شاه نعمتالله را طلبيد بااهالي و چون مجلس درست شد فرمود كه قاضي عقد ببندد ايشان گفتند ساعت سه روز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0158png ديگر خوب است پس محمد گفت كه من ديگر فريبشما را نميخورم روي به شاه نعمتالله كرد كه اگر دختر ميدهي بسم الله عقد كن والاكار به زور افتد من ميدانم كه چه بايد كرد چونسيد اين سخن بشنيد بترسيد و گفت به قاضي كه عقد كن و صيغه را روز سيم بگو محمد را خوش امد وگفت شاهخوب فرمود چون عقد بستند محمد گفت من عروسي رابعد از كدخداءي خواهم كردن و امشب كدخدا ميشوم ومير هرچند رفت كه سخن بگويد محمدقبول نكرد و مير ازرده به خانه امد مادر دخترگفت من علاج بكنم اگر مطلب تو سه روز ديگر است اوگفت غلام من دوازده روز است كه رفته است به اصفهان ميبايد كه امروز و فردا برسد پس حرم مير مشاطه را فرستاد به نزد محمد كرهي و گفت بگو والدها دختر حرم محترم شاه نعمتالله مي گويد كه دختر پينه	99	-7974964111633820869	1431	2862.0	1132	1431	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms100	false	-8868322100208106090	0	301	0	1409	1409	301	دوز را كه ميخواهند او را به حمام برده مي ارايند و نگار بردست وپاي او ميبندند تو چرا مهلت نميدهي دختر مارا او در جواب گفت برو ودعاي مارابه نواب بيگم برسان و بگو كه گفتند به حمام مي بريم و عروسي را چند روز ديگر اندازند من قبول نكردم چون چنين است سه روز ديگر رخحصت است اما از اين جانب غلام امده و گفت دوروز ديگر موعدشاهماندهاست و فردا روز سيم بود در فكربود كه يكي از خدمتكاران شاه نعمت الله رفت به خدمت محمد كرهي و او درمجلس نشستهبود كه او را اشارهنمود او پيشخدمت ميرزا را ديد برخاست و به گوشهاي رفت او گفت سه روز ديگر شاه اسمعيل موعد كرده است كه بيايد وترا شاد نعمتالله بازي ميدهد او كهاين سخن شنيد اتش ازنهادش بر امد و فرمود كه جماعت كرهي بيايند وچون ريش سفيدان امدند گفت سوار شويد وبرويد به خانه مير و او را بكشيد و دختر او را بسيك وبياريد ايستانتمتتد ستبب چيس پس سبب را كفت به جماعت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0159png غلام خواهد كه او را به كشتن دهد كه خود ازاد شود صبر كنيد و صباح او را بطلبيد واگر در دادن دختر عذري بيارد قبول مكنيد و اگر ظاهر شود كه او اين كار كرده است و گناهش را برمردم يزد خاطر نشان بكنيد او را در بند بكشيد ومردم يزدي بدانند كه شماگناه نداريد در بارها اوزيرا كه مردم يزد اورا ميپرستند وبه اوجاق اوبسيار اعتقاد دارند كشتن او خوب نيست مال او را تالان بكنيد و او را در بند بكشيد او قبول نمود كه فردا ديوان او بكند1 و از ان جانب شاه نعمتالله در ديوان خانه نشسته بود و حرق امدن شاه ميزد كه يكي از مردم كرهي امد و اشاره كرد به جانب شاه و او را طلبيد وبه طريقي كه خدمتكار او به	100	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms100	true	621950808475719885	0	301	0	1409	1409	301	دوز را كه ميخواهند او را به حمام برده مي ارايند و نگار بردست وپاي او ميبندند تو چرا مهلت نميدهي دختر مارا او در جواب گفت برو ودعاي مارابه نواب بيگم برسان و بگو كه گفتند به حمام مي بريم و عروسي را چند روز ديگر اندازند من قبول نكردم چون چنين است سه روز ديگر رخحصت است اما از اين جانب غلام امده و گفت دوروز ديگر موعدشاهماندهاست و فردا روز سيم بود در فكربود كه يكي از خدمتكاران شاه نعمت الله رفت به خدمت محمد كرهي و او درمجلس نشستهبود كه او را اشارهنمود او پيشخدمت ميرزا را ديد برخاست و به گوشهاي رفت او گفت سه روز ديگر شاه اسمعيل موعد كرده است كه بيايد وترا شاد نعمتالله بازي ميدهد او كهاين سخن شنيد اتش ازنهادش بر امد و فرمود كه جماعت كرهي بيايند وچون ريش سفيدان امدند گفت سوار شويد وبرويد به خانه مير و او را بكشيد و دختر او را بسيك وبياريد ايستانتمتتد ستبب چيس پس سبب را كفت به جماعت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0159png غلام خواهد كه او را به كشتن دهد كه خود ازاد شود صبر كنيد و صباح او را بطلبيد واگر در دادن دختر عذري بيارد قبول مكنيد و اگر ظاهر شود كه او اين كار كرده است و گناهش را برمردم يزد خاطر نشان بكنيد او را در بند بكشيد ومردم يزدي بدانند كه شماگناه نداريد در بارها اوزيرا كه مردم يزد اورا ميپرستند وبه اوجاق اوبسيار اعتقاد دارند كشتن او خوب نيست مال او را تالان بكنيد و او را در بند بكشيد او قبول نمود كه فردا ديوان او بكند1 و از ان جانب شاه نعمتالله در ديوان خانه نشسته بود و حرق امدن شاه ميزد كه يكي از مردم كرهي امد و اشاره كرد به جانب شاه و او را طلبيد وبه طريقي كه خدمتكار او به	100	-7974964111633820869	1409	2818.0	1110	1409	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms101	false	794948022706469627	0	301	0	1392	1392	301	محمد گفته بود اونيز شرح را تمام گفت پس اه از نهاد مير بر امد و او را دربر كشيد فرمود پنجاه تومان زر به او دادند و گفت برو كه خدا يار تو باد كه ان شاءالله ترا بزرگ مرتبه مي گردانم و اگر ديگر پيش او نميروي در گوشهاي باش تا امدن شاه اسمعيل من ترا ملازم خود مي كنم وحرف تو رابه شاه عرض مي كنم فرار نمودن شاه نعمت الله از دست محمد كرهي و رسيدن شاه اسمعيل وگرفتار شدن محمد چون شاه نعمتالله مردم خود را طلبيد و گفت ميبايد رفت به جانب ميبد درخانها خواجه ابوالقاسم ميبدي كه اگرصباح ما را ميطلبد دختر رابه زور خواهد گرفت و در ان شب انچه زر نقد بود فرمود در خانههاي مردم يزد پنهان كردند و خانه كوچ خود را برداشته به جانب ميبد روان شد روز ديگر وقت چاشت محمد كرهي خبردار گرديد كه ميررفت به جانب ميبد اوسه هزار كس را برداشته وچهار هزار كس ديگر را گذاشت در يزد و امد به ميبد و دورخانها خواجه ابوالقاسم را در ميان گرفت و اول كس فرستاد كه نصيحت مير بكند وهرچند خواست كه او را فريب دهد و دختر را از او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0160png بگيرد مير فريب او را نخورد و ان سه هزار كس ازجاي در امدند و روي به خانه شاه نعمتالله نهادند وغلامان مير وتفنكچيان از بالاي بام ريختند وتير وتفنگ برسپاه محمد كرهي ريختند چون كار برايشان تنگ كرده بود كه شب شد و محمد كرهي فرمود كه دست از جنگ كشيدند روز ديگر وقت سرزدن افتاب بود كه محمد ازجاي در امد و رو به خانها مير نهاد كه از جانب يزد قاصدي امد از پيش سليمان بيگ كرهي و ان نوشته را اوردند و به او دادند نوشته بود كه چه نشستهاي كه شاه اسمعيل فردا وقت عصر خواهد	101	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms101	true	-6466137249233313429	0	301	0	1392	1392	301	محمد گفته بود اونيز شرح را تمام گفت پس اه از نهاد مير بر امد و او را دربر كشيد فرمود پنجاه تومان زر به او دادند و گفت برو كه خدا يار تو باد كه ان شاءالله ترا بزرگ مرتبه مي گردانم و اگر ديگر پيش او نميروي در گوشهاي باش تا امدن شاه اسمعيل من ترا ملازم خود مي كنم وحرف تو رابه شاه عرض مي كنم فرار نمودن شاه نعمت الله از دست محمد كرهي و رسيدن شاه اسمعيل وگرفتار شدن محمد چون شاه نعمتالله مردم خود را طلبيد و گفت ميبايد رفت به جانب ميبد درخانها خواجه ابوالقاسم ميبدي كه اگرصباح ما را ميطلبد دختر رابه زور خواهد گرفت و در ان شب انچه زر نقد بود فرمود در خانههاي مردم يزد پنهان كردند و خانه كوچ خود را برداشته به جانب ميبد روان شد روز ديگر وقت چاشت محمد كرهي خبردار گرديد كه ميررفت به جانب ميبد اوسه هزار كس را برداشته وچهار هزار كس ديگر را گذاشت در يزد و امد به ميبد و دورخانها خواجه ابوالقاسم را در ميان گرفت و اول كس فرستاد كه نصيحت مير بكند وهرچند خواست كه او را فريب دهد و دختر را از او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0160png بگيرد مير فريب او را نخورد و ان سه هزار كس ازجاي در امدند و روي به خانه شاه نعمتالله نهادند وغلامان مير وتفنكچيان از بالاي بام ريختند وتير وتفنگ برسپاه محمد كرهي ريختند چون كار برايشان تنگ كرده بود كه شب شد و محمد كرهي فرمود كه دست از جنگ كشيدند روز ديگر وقت سرزدن افتاب بود كه محمد ازجاي در امد و رو به خانها مير نهاد كه از جانب يزد قاصدي امد از پيش سليمان بيگ كرهي و ان نوشته را اوردند و به او دادند نوشته بود كه چه نشستهاي كه شاه اسمعيل فردا وقت عصر خواهد	101	-7974964111633820869	1392	2784.0	1093	1392	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms102	false	-2303038281712113373	0	301	0	1469	1469	301	امد به پاي قلعها يزد اه ازجانش بر امده هرچند قسم نامه نوشته وفرستاد كه شايد فريب دهد و او رابه دست اورد و دخترش را از او بكيرد وميرزا رابا مردميزد هوادار خود كند وشاه نعمتالله را خاطر جمعشده بود از امدن شاه اسمعيل وچون محمد مايوس شد از واهمه خود را به قلعها يزد انداخت وبرجوباره را بياراست وروز ديگر وقت عصر بود كه شاه دريك منزلي رسيد گفتند كه محمد كرهي رفته استبهميبد برسر خانهخواجه ابوالقاسم ميبدي از اين جانب شاه امد به ميبد وشاه نعمت الله بامردم ميبدي استقبال شاه كردند وياي شاه را بوسيدند وشاه شاه نعمتالله را دريافت و او را تحسين نمود گفت روي تو سفيد مانيز به هشت منزل از6اصفهان امديم به مددتو و او شاه را دعاكرد و روز ديگر به پاي قلعها يزد راهي گرديدند وشاه دورقلعه يزد را در ميان گرفت و فرمود كه اول نصيحت نامهاي نوشتند به پيش محمد كرهي او گفت شاه اسمعيل مرا امان نخواهد داد چنا روز زندگي غنيمت ناه اسمعيل است جواب به جنگ گفت شاه فرهود كه سيبه1 ببرند ومدت يك ماه جنگ بود وهرشب محمد كرهي بيرون مي امد و برسر سيبهها ميريخت و كس بسيار از قزلباش را ان نامرد به قتل مي اورد تا انكه شاه نعمتالله نامهاي نوشت به مردم يزد كه چرا در دروازهرابه روي شاه باز نمي كنيد و در اقبال به روي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0161png رسيدن قاصدازطرف تبريز خود باز كنيد چون مردم يزد اين نامه راخواندندو فرصتيافته درر اگشودند و دورمش خان پسر عبديخان ريخت درميان شهر يزد و از ان هفت هزار كس چهار هزار كس كشته شدند ومحمد باسه هزار كس رفت به نارين قلعه حاصل شاه بيست روز ديگر داخل نارين قلعها يزد شد و محمد كرهي رفت به ميان بر ج نقاره خانه باهفت كس وشاهخود سپر برسر كشيد و قدم	102	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms102	true	5332134165026012849	0	301	0	1469	1469	301	امد به پاي قلعها يزد اه ازجانش بر امده هرچند قسم نامه نوشته وفرستاد كه شايد فريب دهد و او رابه دست اورد و دخترش را از او بكيرد وميرزا رابا مردميزد هوادار خود كند وشاه نعمتالله را خاطر جمعشده بود از امدن شاه اسمعيل وچون محمد مايوس شد از واهمه خود را به قلعها يزد انداخت وبرجوباره را بياراست وروز ديگر وقت عصر بود كه شاه دريك منزلي رسيد گفتند كه محمد كرهي رفته استبهميبد برسر خانهخواجه ابوالقاسم ميبدي از اين جانب شاه امد به ميبد وشاه نعمت الله بامردم ميبدي استقبال شاه كردند وياي شاه را بوسيدند وشاه شاه نعمتالله را دريافت و او را تحسين نمود گفت روي تو سفيد مانيز به هشت منزل از6اصفهان امديم به مددتو و او شاه را دعاكرد و روز ديگر به پاي قلعها يزد راهي گرديدند وشاه دورقلعه يزد را در ميان گرفت و فرمود كه اول نصيحت نامهاي نوشتند به پيش محمد كرهي او گفت شاه اسمعيل مرا امان نخواهد داد چنا روز زندگي غنيمت ناه اسمعيل است جواب به جنگ گفت شاه فرهود كه سيبه1 ببرند ومدت يك ماه جنگ بود وهرشب محمد كرهي بيرون مي امد و برسر سيبهها ميريخت و كس بسيار از قزلباش را ان نامرد به قتل مي اورد تا انكه شاه نعمتالله نامهاي نوشت به مردم يزد كه چرا در دروازهرابه روي شاه باز نمي كنيد و در اقبال به روي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0161png رسيدن قاصدازطرف تبريز خود باز كنيد چون مردم يزد اين نامه راخواندندو فرصتيافته درر اگشودند و دورمش خان پسر عبديخان ريخت درميان شهر يزد و از ان هفت هزار كس چهار هزار كس كشته شدند ومحمد باسه هزار كس رفت به نارين قلعه حاصل شاه بيست روز ديگر داخل نارين قلعها يزد شد و محمد كرهي رفت به ميان بر ج نقاره خانه باهفت كس وشاهخود سپر برسر كشيد و قدم	102	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms103	false	-3186582723207743189	0	301	0	1516	1516	301	به زينه پايههاي نقاره خانه نهاد وهرچند مزاحم شدند امرا شاه قبول نكردند وخود سپر را ربوده رفت به بالاي برج ومحمد را گرفتبا ان هفت نفر و بزير اورده و درقفس اهنين كرده اورده به اصفهان1 وشاه نعمتالله را حاكم يزد كرده ودخترخودر اداد به شاه نعمتالله2 واز انجامتوجه اصفهان گرديدو مردم اصفهان پيشباز شاه كردند و روز سيم محمد كرهي را با ان هفت نفر اورده در ميدان نقش جهان باقفس در اتش انداخت وچون خاطر از جانب كرهي جمع كرد ميخواست كه به جانب تبريز روان شود رسيدن قاصد ازطرف تبريز نزد شاه اسمعيل كه ازجانب تبريز قاصدي امد وگفت اي شهريار صارم3 خان پادشاه كردستان چكاري باقبيلههاي كردستان شنيدهاند كه محمد كرهي ياغي شدهاست وشاه اسمعيل رفت به جانب يزد و اونيز فرصت يافته كوس4 مخالفت كوفته وچهل هزار كس برداشته برسر سلطان ابراهيم برادر شاه به گرفتن تبريزراهي گرديد چون رسيد به قبيلها اروملو قراگونه سلطان با سيصد كس حاكم قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0162png اروملو بود صارم خان امد به پاي قلعها اروملو چون قاصد اين خبررا اورد شاه ساروحسين شاملو راسه هزار كس داده ازاصفهان به جانب تبريز روانه نمود و اوللها شاهزاده بود كه در تبريز باشد كه شاهزاده جاهل است و روش جنگ نميداند او به الغار خود را رسانيد به ملك تبريز و ازشاهزاده احوال صارم خان پرسيد او گفت كه مدت يك ماه است كه در پاي قلعه اروملو باقراگونه در جنگ است و ازاين جانب كار برقراگونه تنگ شد و كس فرستاد به پيش صارم خان كه مرا راه بده كه بروم به جانب تبريزو صارم خان عهد كرد كه او قلعه را بدهد وبا خانه كوچ برود به جانب تبريز و چون قسم ياد نمود او از قلعه بيرون امد فرمود كردان از عقب امدند وتمام را كشتند وزن وفرزند ان جماعت را اسير كرده بر گشتند وخبر رسيد	103	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms103	true	9189312172905314957	0	301	0	1516	1516	301	به زينه پايههاي نقاره خانه نهاد وهرچند مزاحم شدند امرا شاه قبول نكردند وخود سپر را ربوده رفت به بالاي برج ومحمد را گرفتبا ان هفت نفر و بزير اورده و درقفس اهنين كرده اورده به اصفهان1 وشاه نعمتالله را حاكم يزد كرده ودخترخودر اداد به شاه نعمتالله2 واز انجامتوجه اصفهان گرديدو مردم اصفهان پيشباز شاه كردند و روز سيم محمد كرهي را با ان هفت نفر اورده در ميدان نقش جهان باقفس در اتش انداخت وچون خاطر از جانب كرهي جمع كرد ميخواست كه به جانب تبريز روان شود رسيدن قاصد ازطرف تبريز نزد شاه اسمعيل كه ازجانب تبريز قاصدي امد وگفت اي شهريار صارم3 خان پادشاه كردستان چكاري باقبيلههاي كردستان شنيدهاند كه محمد كرهي ياغي شدهاست وشاه اسمعيل رفت به جانب يزد و اونيز فرصت يافته كوس4 مخالفت كوفته وچهل هزار كس برداشته برسر سلطان ابراهيم برادر شاه به گرفتن تبريزراهي گرديد چون رسيد به قبيلها اروملو قراگونه سلطان با سيصد كس حاكم قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0162png اروملو بود صارم خان امد به پاي قلعها اروملو چون قاصد اين خبررا اورد شاه ساروحسين شاملو راسه هزار كس داده ازاصفهان به جانب تبريز روانه نمود و اوللها شاهزاده بود كه در تبريز باشد كه شاهزاده جاهل است و روش جنگ نميداند او به الغار خود را رسانيد به ملك تبريز و ازشاهزاده احوال صارم خان پرسيد او گفت كه مدت يك ماه است كه در پاي قلعه اروملو باقراگونه در جنگ است و ازاين جانب كار برقراگونه تنگ شد و كس فرستاد به پيش صارم خان كه مرا راه بده كه بروم به جانب تبريزو صارم خان عهد كرد كه او قلعه را بدهد وبا خانه كوچ برود به جانب تبريز و چون قسم ياد نمود او از قلعه بيرون امد فرمود كردان از عقب امدند وتمام را كشتند وزن وفرزند ان جماعت را اسير كرده بر گشتند وخبر رسيد	103	-7974964111633820869	1516	3032.0	1217	1516	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms104	false	-1219895753511927194	0	301	0	1437	1437	301	به سلطان ابراهيم ميرزا كه صارم خان قلعها اروملو راگرفته متوجه تبريزگرديد شاهزاده باللها خود سارو سلطان مهردار1 صلاح ديد كه ما را ميبايد رفت به استقبال صارم خان كه اگر بيايد تبريز را غارت مي كند ساروخان للهاش گفت كه سه هزار كسمن اوردهام وتو نيز چهار هزار كس داري و سه هزار كس نيز ازجماعت تبريزي برميداريم و ميرويم باده هزار كس و سرراه صارم خان را مي گيريم پس قرار چنين شد و ازتبريز بيرون امدند و درخوي2 رسيدند سارو سلطان صارمخان3 به ميدان امده مرد طلبيد شاهزاده خود ميخواست كه ميدان رود كه للهاش مزاحم شده نگذاشت پس خود به ميدان امد و دردست سارو سلطان كشته شد و سرش را بريده ميخواست كه خدمت پدرش برد كه شاهزاده مركب ازجاي جهاند وخود را رساند و او رابه قتل اورده سرش را بريد باسر للهاش وميخواست كه بر گردد كه صارمخان به خون فرزند بيتاب شده نگذاشت كه كسي ديگر به ميدان رود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0163png ان بد گهر خود از غم فرزند به ميدان امد و بعد از ان كه دانست كه شاهزاده است گفت دل برادرت را به مرگ تو بسوزانم به طريقي كه دل مرا از مرگ فرزندم سوزاندي شاهزاده نهيب داده وهردو نيزه ربودند و چون جنگ نيزه كردند پس عصادار برتارك يكديگر زدند تانيزهها برهم شكست دست به تيرو كمان كردند و سه چوبه تير بر يكديگر زدند و در تير سيم صارم خان مركب شاهزاده را از پاي در اورد و بي مركب گرديد في الحال جست و دست به تيغ حيدري ذو الفقار نژاد زد و از غلاف در اورده تاصارم خان مي رفت كه تير ديگر به جانب او بيندازد كه هنگام شست كندن ان تير ان شهريار جا را بدل كرده تيرش برخاك نشسته شاهزاده خود را رسانيد و زد تيغ را بر گردن مر كبش كه سرش	104	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms104	true	-4881160803666635207	0	301	0	1437	1437	301	به سلطان ابراهيم ميرزا كه صارم خان قلعها اروملو راگرفته متوجه تبريزگرديد شاهزاده باللها خود سارو سلطان مهردار1 صلاح ديد كه ما را ميبايد رفت به استقبال صارم خان كه اگر بيايد تبريز را غارت مي كند ساروخان للهاش گفت كه سه هزار كسمن اوردهام وتو نيز چهار هزار كس داري و سه هزار كس نيز ازجماعت تبريزي برميداريم و ميرويم باده هزار كس و سرراه صارم خان را مي گيريم پس قرار چنين شد و ازتبريز بيرون امدند و درخوي2 رسيدند سارو سلطان صارمخان3 به ميدان امده مرد طلبيد شاهزاده خود ميخواست كه ميدان رود كه للهاش مزاحم شده نگذاشت پس خود به ميدان امد و دردست سارو سلطان كشته شد و سرش را بريده ميخواست كه خدمت پدرش برد كه شاهزاده مركب ازجاي جهاند وخود را رساند و او رابه قتل اورده سرش را بريد باسر للهاش وميخواست كه بر گردد كه صارمخان به خون فرزند بيتاب شده نگذاشت كه كسي ديگر به ميدان رود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0163png ان بد گهر خود از غم فرزند به ميدان امد و بعد از ان كه دانست كه شاهزاده است گفت دل برادرت را به مرگ تو بسوزانم به طريقي كه دل مرا از مرگ فرزندم سوزاندي شاهزاده نهيب داده وهردو نيزه ربودند و چون جنگ نيزه كردند پس عصادار برتارك يكديگر زدند تانيزهها برهم شكست دست به تيرو كمان كردند و سه چوبه تير بر يكديگر زدند و در تير سيم صارم خان مركب شاهزاده را از پاي در اورد و بي مركب گرديد في الحال جست و دست به تيغ حيدري ذو الفقار نژاد زد و از غلاف در اورده تاصارم خان مي رفت كه تير ديگر به جانب او بيندازد كه هنگام شست كندن ان تير ان شهريار جا را بدل كرده تيرش برخاك نشسته شاهزاده خود را رسانيد و زد تيغ را بر گردن مر كبش كه سرش	104	-7974964111633820869	1437	2874.0	1138	1437	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms105	false	270921652730180643	0	301	0	1413	1413	301	جدا ساخت و از دوجانب جنيبت دوانيدند و ديگر باره سوار شدند و شمشيرها كنده روي به هم نهادند ان كهنه گبر يزيدي زد شمشير را برقبها سپر شاهزاده كه سپرش را شكافته امده به ميان تيغ پيش سينهاش را شكافته از انجا برزين زر امد واسب را زخم كرد صارم خان از بادمر كب بدر رفته كه قزلباش ريختند به ميدان و جنگ عظيم روي داده تاوقتعصر جنگ كردند و ان روز داد مردي ومردانگي راقزلباش دادند وقزلباش شاهزاده را برداشتند و به جانب تبريز روان شدند و صارم به كردان خود اعراض نمود و گفت اي گلها نامرد چند قزلباش ربع شما بودند و از شما سه هزار كس كشتند و نتوانستيد كه از پيش برداريد و خون فرزندم را بگيريد ايشان گفتند كه قزلباش ادم نيست گويا1 تن ايشان را از روي و فولاد ريختهاند مگر نميديدي كه به چه قسم به دم شمشير مي امدند اما از ان جانب چون شاه ساروخان مهردار را فرستاد و امد به قزوين وعبدي خان شاملو را باچهار هزار كس ديگر از قزوين روانه نمود سبب ان كه اميره مظفر2 پادشاه رشت به اغواي جماعت تر كمان كه چهار هزار كس از جنگ الوند شاه فرار نموده بودند و رفته بودند به گيلان و ملازم اميره مظفر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0164png شده بودنا و ايشان شنيدند كه صارم خان يزيدي از كردان چكاري ياغي شده و در طرف يزد و ابرقو محمد كرهي ياغي شده گفتند چرا ما قزوين را نگيريم ان بي عقل گفت كه مدت يك سال پدرم شاه را در ملك رشت نگاه داشت باصوفيان و من چرا ان اشنايي را برهم زنم 1 از اين جانب شاه سپاه جمع كرده به جانب رشت روان شد و عبدي خان را فرستاد به جانب تبريز وچون عبدي خان شاملو به تبريز امد شنيد كه شاهزاده رفته است به استقبال صارم	105	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms105	true	-8900663257307532989	0	301	0	1413	1413	301	جدا ساخت و از دوجانب جنيبت دوانيدند و ديگر باره سوار شدند و شمشيرها كنده روي به هم نهادند ان كهنه گبر يزيدي زد شمشير را برقبها سپر شاهزاده كه سپرش را شكافته امده به ميان تيغ پيش سينهاش را شكافته از انجا برزين زر امد واسب را زخم كرد صارم خان از بادمر كب بدر رفته كه قزلباش ريختند به ميدان و جنگ عظيم روي داده تاوقتعصر جنگ كردند و ان روز داد مردي ومردانگي راقزلباش دادند وقزلباش شاهزاده را برداشتند و به جانب تبريز روان شدند و صارم به كردان خود اعراض نمود و گفت اي گلها نامرد چند قزلباش ربع شما بودند و از شما سه هزار كس كشتند و نتوانستيد كه از پيش برداريد و خون فرزندم را بگيريد ايشان گفتند كه قزلباش ادم نيست گويا1 تن ايشان را از روي و فولاد ريختهاند مگر نميديدي كه به چه قسم به دم شمشير مي امدند اما از ان جانب چون شاه ساروخان مهردار را فرستاد و امد به قزوين وعبدي خان شاملو را باچهار هزار كس ديگر از قزوين روانه نمود سبب ان كه اميره مظفر2 پادشاه رشت به اغواي جماعت تر كمان كه چهار هزار كس از جنگ الوند شاه فرار نموده بودند و رفته بودند به گيلان و ملازم اميره مظفر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0164png شده بودنا و ايشان شنيدند كه صارم خان يزيدي از كردان چكاري ياغي شده و در طرف يزد و ابرقو محمد كرهي ياغي شده گفتند چرا ما قزوين را نگيريم ان بي عقل گفت كه مدت يك سال پدرم شاه را در ملك رشت نگاه داشت باصوفيان و من چرا ان اشنايي را برهم زنم 1 از اين جانب شاه سپاه جمع كرده به جانب رشت روان شد و عبدي خان را فرستاد به جانب تبريز وچون عبدي خان شاملو به تبريز امد شنيد كه شاهزاده رفته است به استقبال صارم	105	-7974964111633820869	1413	2826.0	1114	1413	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms106	false	-2887294800539571532	0	301	0	1399	1399	301	خان و او نيز داخل تبريز شده و از عقب روان شد وچون به صوفيان رسيد ديد كه شاهزاده زخم دار مي ايد و هزار و يانصد نفر او را كشتهاند و شاهزاده را بر گردانيد و در همان جا فرود امدند روز دويم صارم خان نمودار شد و صف كشيدند و اردوان بيگ پسر ديگرش از پدر رخصت گرفته به ميدان امد ومرد ميدان طلبيد عبدي خان بيگ شاهزاده را درپاي علم بداشت كه زخم دار بود وخود دريك طرف ايستاده بود كه مركب ازجاي برانگيخت وچون به ميدان امد بعد ازمكالمه تيري به جانب عبدي خان انداخت بر نافش امده او را از اسب انداخت و دورمش خان پسرش اه ازنهادش بر امده و گريبان دريده به ميدان امد و اوميخواست كه پياده شود و سرش را ببرد كه امان نداده فرياد زد كه اي شوم دست اگر مردي باجوانان جنگ كن ومرد پير هفتاد ساله را زدن مردي نيست او گفت ان پدر تو بود گفت اري او رفت كه سخن بگويد دشنام داده گفت اي نامرد باش كه رسيدم تير ديگربر كمان نهاده شست كند ديدند كه دورمش خان در روي زمين راست شده به پشت خوابيد ان تير سينه مال گذشت پس قد راست كرد افرين و احسن از ان دو سپاه بر امده خود را رسانيد و ان چنان تيغ برقبها سپرش زد كه تا نافش برهم شكافت پس صارمخان گفت مگذاريد كردان ازجاي در امدند وسپاه شاملو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0165png ان دوهزار كس بهياري دورمش خان مركب به ميدان جهانده زدندبريگديكر يشانرا در جنگ مغلو به بگذاريد و از شاه اسمعيل بشنو كه چون به حركت شاه جانب گيلان روان شد خبر امدن شاه را جاسوسان بردند به اميره مظفر اه از نهاد او برامد باسرداران خود گفت مرا چه بايد كرد ايشان گفتند مي بايد جماعت تر كمان را به سر راه شاه	106	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms106	true	-8760870367195636001	0	301	0	1399	1399	301	خان و او نيز داخل تبريز شده و از عقب روان شد وچون به صوفيان رسيد ديد كه شاهزاده زخم دار مي ايد و هزار و يانصد نفر او را كشتهاند و شاهزاده را بر گردانيد و در همان جا فرود امدند روز دويم صارم خان نمودار شد و صف كشيدند و اردوان بيگ پسر ديگرش از پدر رخصت گرفته به ميدان امد ومرد ميدان طلبيد عبدي خان بيگ شاهزاده را درپاي علم بداشت كه زخم دار بود وخود دريك طرف ايستاده بود كه مركب ازجاي برانگيخت وچون به ميدان امد بعد ازمكالمه تيري به جانب عبدي خان انداخت بر نافش امده او را از اسب انداخت و دورمش خان پسرش اه ازنهادش بر امده و گريبان دريده به ميدان امد و اوميخواست كه پياده شود و سرش را ببرد كه امان نداده فرياد زد كه اي شوم دست اگر مردي باجوانان جنگ كن ومرد پير هفتاد ساله را زدن مردي نيست او گفت ان پدر تو بود گفت اري او رفت كه سخن بگويد دشنام داده گفت اي نامرد باش كه رسيدم تير ديگربر كمان نهاده شست كند ديدند كه دورمش خان در روي زمين راست شده به پشت خوابيد ان تير سينه مال گذشت پس قد راست كرد افرين و احسن از ان دو سپاه بر امده خود را رسانيد و ان چنان تيغ برقبها سپرش زد كه تا نافش برهم شكافت پس صارمخان گفت مگذاريد كردان ازجاي در امدند وسپاه شاملو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0165png ان دوهزار كس بهياري دورمش خان مركب به ميدان جهانده زدندبريگديكر يشانرا در جنگ مغلو به بگذاريد و از شاه اسمعيل بشنو كه چون به حركت شاه جانب گيلان روان شد خبر امدن شاه را جاسوسان بردند به اميره مظفر اه از نهاد او برامد باسرداران خود گفت مرا چه بايد كرد ايشان گفتند مي بايد جماعت تر كمان را به سر راه شاه	106	-7974964111633820869	1399	2798.0	1100	1399	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms107	false	-260510775758411384	0	301	0	1345	1345	301	فرستادن و خود در كمين بود اگر كاري ساختند خوب والا گريزان شده رفت بسه جانب فومن شايد شاه از عقب نيايد و ان بي خرد تر كمانان را طلبيد و گفت شما برويد در كنار بغداد وسر راه شاه را بگيريد تامن بيايم از عقب بالشكر ايشان رفتند و در راه شنيدند كه چه خبر است در ميان جنگل زده گريزان بدر رفتند وشاه امد به جانب رشت چون خانها او را درميان گرفته خر اوردند كه به جانب فومن فرار نموده است شاه رفت به جانب فومن از انجا او خبردار شده رفت به ميان جنگل چون شاه به فومن رسيد گفتند ديروز رفت به ميان جنگل شاه فرمودكي گذارم كه از ان جانب اميره مظفر رفت به پيش امير زين الدين كه شاه را تعليم قر ان درس گفته بود گفت به غير از تو كسي ديگر التماس مرا ازشاه نميتواند كرد كه حق تعليم در گردن شاه داري برو بهخدمت شاه شايد مرا عفو نمايد پس او برخاست و وقتي امد كه شاه در سخن اوست كه مير رسيد و كلام خدا در دست چون شاه او را ديد تعظيم كلام خدا نمود گفت اي پدركجا بودي گفت اي شهريار اين پيرغلام به التماس اميره مظفر امده است و به حق اين كلام كه از سر تقصير او درگذر پس شاه گفت چون تو حق تعليم داري درگردن من مي بخشم او را اما به ان شرط كه ان جماعت كه او را اغواكردهاند دست بسته وخود شمشير در گردن انداخته بيايد پس ميرگفت اي شهريار بروم و او را بيارم و نوشت كه بيا و سه چهار نفر كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0166png ترا اغواكردند همراه خود بيار كه شاه طلب نموده پس او فرمود ان جماعت را گرفتند و خود تيغ و كفن برداشت و به خدمت شاه امد و پاي شاه را بوسيد شاه او	107	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms107	true	-2368918540822646715	0	301	0	1345	1345	301	فرستادن و خود در كمين بود اگر كاري ساختند خوب والا گريزان شده رفت بسه جانب فومن شايد شاه از عقب نيايد و ان بي خرد تر كمانان را طلبيد و گفت شما برويد در كنار بغداد وسر راه شاه را بگيريد تامن بيايم از عقب بالشكر ايشان رفتند و در راه شنيدند كه چه خبر است در ميان جنگل زده گريزان بدر رفتند وشاه امد به جانب رشت چون خانها او را درميان گرفته خر اوردند كه به جانب فومن فرار نموده است شاه رفت به جانب فومن از انجا او خبردار شده رفت به ميان جنگل چون شاه به فومن رسيد گفتند ديروز رفت به ميان جنگل شاه فرمودكي گذارم كه از ان جانب اميره مظفر رفت به پيش امير زين الدين كه شاه را تعليم قر ان درس گفته بود گفت به غير از تو كسي ديگر التماس مرا ازشاه نميتواند كرد كه حق تعليم در گردن شاه داري برو بهخدمت شاه شايد مرا عفو نمايد پس او برخاست و وقتي امد كه شاه در سخن اوست كه مير رسيد و كلام خدا در دست چون شاه او را ديد تعظيم كلام خدا نمود گفت اي پدركجا بودي گفت اي شهريار اين پيرغلام به التماس اميره مظفر امده است و به حق اين كلام كه از سر تقصير او درگذر پس شاه گفت چون تو حق تعليم داري درگردن من مي بخشم او را اما به ان شرط كه ان جماعت كه او را اغواكردهاند دست بسته وخود شمشير در گردن انداخته بيايد پس ميرگفت اي شهريار بروم و او را بيارم و نوشت كه بيا و سه چهار نفر كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0166png ترا اغواكردند همراه خود بيار كه شاه طلب نموده پس او فرمود ان جماعت را گرفتند و خود تيغ و كفن برداشت و به خدمت شاه امد و پاي شاه را بوسيد شاه او	107	-7974964111633820869	1345	2690.0	1046	1345	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms108	false	1928672496183734174	0	301	0	1431	1431	301	را بخشيد و ان جماعت را گردن زد و احوال جماعت تركمان پرسيد گفت كه فرار نمودهاند شاه فرمود كه فرصت ايستادن ندارم اگر ايشان را بگيري بكش وسر از برايمن بفرست وخود سوار شده از راه اردبيل به جانب تبريز به الغار روان شد و از قزوين يازده روز رفت به گيلان و از انجا خود رابه تبريز رسانيد وقتي امد كه كار برقزلباش تنگ شده بود و دورمش خان و بيرامخان1 زخم دار شده بودند و از غيرت تاب مي اوردند و از ننگ و عار فرار مي ترسيدند كه در ان اثنا از جانب بيابان علم سفيد اژدها پيكر شهريار نمايان شد وصداي نعره ان شهريار بر امد گويا كه جان برتن جوانان قزلباش امده و چون شاه رسيد خود را زد به ان كردان يزيدي و در ان جنگ صارم خان دچار ان شهريار شده از روي قهر و غضب غلاف كش زد بردوال كمرش كه او رابه دو نيم گردانيد و به جهنم و اصل كرده و سپاه كردان شكست خورده و مصطفيخان محمودي ازجانب ميدان گريزان شده بدر رفت2 و شش سردار به جانب الكاء خود فرار نموده بدر رفتند وشاه برادر را دريافت و دورمش خان را در بر گرفت و گفت مردي برتو حلال است و او را خطاب فرزندي داده بافتح ونصرت داخل دار السلطنها تبريز گرديد امدن علاعاثدوله باهشتاد زار ذوالقدر وسي هزار تر كمان باسلطان مراد به خون الوند به جانب اذر با بجان و از اين جانب چون سلطان مراد رفت به خدمت علاءالدوله ذوالقدر و خبر بردند كه سلطان مراد برادر الوند پادشاه شما راگفته و امده است او فرمود كه سرداران ذوالقدر استقبال كردند و او را اوردند چون داخل قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0167png گرديد وسه پسر علاءالدوله به استقبال امدند و او را اوردند چون چشم سلطان مراد بر كهن پيري افتاد كه قد چون ميل	108	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms108	true	-1969624491104584702	0	301	0	1431	1431	301	را بخشيد و ان جماعت را گردن زد و احوال جماعت تركمان پرسيد گفت كه فرار نمودهاند شاه فرمود كه فرصت ايستادن ندارم اگر ايشان را بگيري بكش وسر از برايمن بفرست وخود سوار شده از راه اردبيل به جانب تبريز به الغار روان شد و از قزوين يازده روز رفت به گيلان و از انجا خود رابه تبريز رسانيد وقتي امد كه كار برقزلباش تنگ شده بود و دورمش خان و بيرامخان1 زخم دار شده بودند و از غيرت تاب مي اوردند و از ننگ و عار فرار مي ترسيدند كه در ان اثنا از جانب بيابان علم سفيد اژدها پيكر شهريار نمايان شد وصداي نعره ان شهريار بر امد گويا كه جان برتن جوانان قزلباش امده و چون شاه رسيد خود را زد به ان كردان يزيدي و در ان جنگ صارم خان دچار ان شهريار شده از روي قهر و غضب غلاف كش زد بردوال كمرش كه او رابه دو نيم گردانيد و به جهنم و اصل كرده و سپاه كردان شكست خورده و مصطفيخان محمودي ازجانب ميدان گريزان شده بدر رفت2 و شش سردار به جانب الكاء خود فرار نموده بدر رفتند وشاه برادر را دريافت و دورمش خان را در بر گرفت و گفت مردي برتو حلال است و او را خطاب فرزندي داده بافتح ونصرت داخل دار السلطنها تبريز گرديد امدن علاعاثدوله باهشتاد زار ذوالقدر وسي هزار تر كمان باسلطان مراد به خون الوند به جانب اذر با بجان و از اين جانب چون سلطان مراد رفت به خدمت علاءالدوله ذوالقدر و خبر بردند كه سلطان مراد برادر الوند پادشاه شما راگفته و امده است او فرمود كه سرداران ذوالقدر استقبال كردند و او را اوردند چون داخل قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0167png گرديد وسه پسر علاءالدوله به استقبال امدند و او را اوردند چون چشم سلطان مراد بر كهن پيري افتاد كه قد چون ميل	108	-7974964111633820869	1431	2862.0	1132	1431	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms109	false	6341911127138652064	0	300	0	1383	1383	300	منار سكندر وتاج هفت كنگره در سر و برتخت شاهي قرار گرفته پس او سلام كرده و او را سجده كرد و سر درپيش افكنده علاءالدوله را خوش امد كه شاه ايران در پيش او زانو زده و سر درپيش افكنده بسيار بسيار محظوظ شد1 وفرمود كرسي گذاشتند و او قرارگرفت و احوال راه از او پرسيد اوگفت داد از دست شيخ اوغلي شاه اسمعيل اولاد شيخ صفي كه او دود از دودمان ما بر اورد علاءالدوله گفت هيچ غم نيست چون ما راگفتي و امدي من ترا سرافراز گردانم از براي خاطر روح حسن پادشاه كه او را در ابا و اجداد من حق عظيم است و دختر خود را ميخواستم به برادرت دهم او را كشتند پس دختر رابه تو دادم سلطان مراد او را دعا گفته و فرمود ساعتسعد تعيين2 كردند وعقد بست و دختر رابه او داد وچون او را داماد كرد فرمود كه ايل ذوالقدر جمعيت كردند هشتاد هزار ذوالقدر را سان داد وسي هزار ديگراز تر كمان با ان لشكر به دادخواهي سلطان مراد وبه خون الوند پادشاه به جانب اذربايجان روان گرديد و چون خبر رسيد به صاحبقران زمان فرمود كه دوازده هزار جوان استجلو وشاملو از جانب تبريز بيرون امده به جانب ديار بكر راهي گرديدند چون رسيد به قلعه مراخوروپره جوك3 در پره چوك ابدال سلطان تر كمان حاكم نامه شاه اسمعير بود ازجانب الوند پادشاه و شاه درپاي قلعه پره جوك فرود امد فرمود كه نامهاي بنويسند از براي او كه برخيز و بيا و به اين قلعه اميدوار مشو كه اگر خود بيايي و اطاعت كني ترا بزرگ مرتبه گردانم زنهار كه فريب كسي نخوري كه از براي دنيا و اخرت تو خوب نيست و بهبود تو در اين است و چون نامه به او رسيد با بزرگان خود مصلحت كرد كه مرا چه بايد كرد ريش سفيدان گفتند	109	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms109	true	2179724240792535372	0	300	0	1383	1383	300	منار سكندر وتاج هفت كنگره در سر و برتخت شاهي قرار گرفته پس او سلام كرده و او را سجده كرد و سر درپيش افكنده علاءالدوله را خوش امد كه شاه ايران در پيش او زانو زده و سر درپيش افكنده بسيار بسيار محظوظ شد1 وفرمود كرسي گذاشتند و او قرارگرفت و احوال راه از او پرسيد اوگفت داد از دست شيخ اوغلي شاه اسمعيل اولاد شيخ صفي كه او دود از دودمان ما بر اورد علاءالدوله گفت هيچ غم نيست چون ما راگفتي و امدي من ترا سرافراز گردانم از براي خاطر روح حسن پادشاه كه او را در ابا و اجداد من حق عظيم است و دختر خود را ميخواستم به برادرت دهم او را كشتند پس دختر رابه تو دادم سلطان مراد او را دعا گفته و فرمود ساعتسعد تعيين2 كردند وعقد بست و دختر رابه او داد وچون او را داماد كرد فرمود كه ايل ذوالقدر جمعيت كردند هشتاد هزار ذوالقدر را سان داد وسي هزار ديگراز تر كمان با ان لشكر به دادخواهي سلطان مراد وبه خون الوند پادشاه به جانب اذربايجان روان گرديد و چون خبر رسيد به صاحبقران زمان فرمود كه دوازده هزار جوان استجلو وشاملو از جانب تبريز بيرون امده به جانب ديار بكر راهي گرديدند چون رسيد به قلعه مراخوروپره جوك3 در پره چوك ابدال سلطان تر كمان حاكم نامه شاه اسمعير بود ازجانب الوند پادشاه و شاه درپاي قلعه پره جوك فرود امد فرمود كه نامهاي بنويسند از براي او كه برخيز و بيا و به اين قلعه اميدوار مشو كه اگر خود بيايي و اطاعت كني ترا بزرگ مرتبه گردانم زنهار كه فريب كسي نخوري كه از براي دنيا و اخرت تو خوب نيست و بهبود تو در اين است و چون نامه به او رسيد با بزرگان خود مصلحت كرد كه مرا چه بايد كرد ريش سفيدان گفتند	109	-7974964111633820869	1383	2766.0	1084	1383	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms110	false	6270523609475140313	0	301	0	1471	1471	301	كه ما ملازم توايم به هرطريق كه خاطر خواه تو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0168png باشد اطاعت مي كنيم گفت مرا در دل اطاعت شاه اسمعيل بهتر از جنگ است ايشان قبول كردند و الچي را عزت كردند و گفتند برو و عرض بندگي به شاه برسان كه ما خود فردا پيشكش درست كرده به پابوس شاه خواهم امد ايلچي امد و عرض كرد روز ديگر ابدال سلطان باتحفههاي بسيار بيرون امدهو شمشير در گردن انداخته به پاي بوس شاه امده خودرادرقدم شاه انداخت شهريار او راعزت كرده و فرمودتيغ از گردنش برداشتند و او راخلعت داده بامردمش و گفت همان در قلعها خود باش او عرض كرد كه ميخواهم در خدمت حضرت بوده باشم و از صدقه ان حضرت درجاي ديگر نان خورم شاه را بسيار خوش امد و ابدال سلطان رابرداشت و امد به ديار بكر1 و انجا را نيز مسخر نمود گماشتها علاءالدوله فرار نمود وبه خدمت او رفت و شاه دياربكر را باتوابع ان به محمدي خان استجلو داد و اورا بيگلر بيگي ان سرحد نمود كه خبر امد از براي شاه كه علاءالدوله باسلطان مراد رسيد باصد وبيست هزار سوار شاه فرمود كه استقبال سپاه او كردند و در دو منزلي ميان ديار بكر رسيدند در برابر يكديگر فرود امدند و علاءالدوله فرمود نامهاي نوشتند به شاهاسمعيل كه شنيده ام ازمردي و مردانگي بخشي داري وچون ارادهخروج كردهاي و ايران را از اولاد حسن پادشاه گرفته چون بيگانه نيستي و همان از ان سلسلهاي پس بي مروتي خوب نباشد اگر هردو برادروار ايران را قسمت كنيد و هردو پشت به پشت يكديگر اندازيد ديگر دشمن را ان قدرت وقوت نيست كه باشما تواند جنگ كرد و من نيز با هشتاد هزار خانها ذو القدر هوادار خواهم بود و اگر شما را احتياجي به لشكر وحشر باشد مرا اعلام نماءيد كه هرامدادي كه بايد بكنم و اگر به صلح	110	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms110	true	8171190975123762280	0	301	0	1471	1471	301	كه ما ملازم توايم به هرطريق كه خاطر خواه تو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0168png باشد اطاعت مي كنيم گفت مرا در دل اطاعت شاه اسمعيل بهتر از جنگ است ايشان قبول كردند و الچي را عزت كردند و گفتند برو و عرض بندگي به شاه برسان كه ما خود فردا پيشكش درست كرده به پابوس شاه خواهم امد ايلچي امد و عرض كرد روز ديگر ابدال سلطان باتحفههاي بسيار بيرون امدهو شمشير در گردن انداخته به پاي بوس شاه امده خودرادرقدم شاه انداخت شهريار او راعزت كرده و فرمودتيغ از گردنش برداشتند و او راخلعت داده بامردمش و گفت همان در قلعها خود باش او عرض كرد كه ميخواهم در خدمت حضرت بوده باشم و از صدقه ان حضرت درجاي ديگر نان خورم شاه را بسيار خوش امد و ابدال سلطان رابرداشت و امد به ديار بكر1 و انجا را نيز مسخر نمود گماشتها علاءالدوله فرار نمود وبه خدمت او رفت و شاه دياربكر را باتوابع ان به محمدي خان استجلو داد و اورا بيگلر بيگي ان سرحد نمود كه خبر امد از براي شاه كه علاءالدوله باسلطان مراد رسيد باصد وبيست هزار سوار شاه فرمود كه استقبال سپاه او كردند و در دو منزلي ميان ديار بكر رسيدند در برابر يكديگر فرود امدند و علاءالدوله فرمود نامهاي نوشتند به شاهاسمعيل كه شنيده ام ازمردي و مردانگي بخشي داري وچون ارادهخروج كردهاي و ايران را از اولاد حسن پادشاه گرفته چون بيگانه نيستي و همان از ان سلسلهاي پس بي مروتي خوب نباشد اگر هردو برادروار ايران را قسمت كنيد و هردو پشت به پشت يكديگر اندازيد ديگر دشمن را ان قدرت وقوت نيست كه باشما تواند جنگ كرد و من نيز با هشتاد هزار خانها ذو القدر هوادار خواهم بود و اگر شما را احتياجي به لشكر وحشر باشد مرا اعلام نماءيد كه هرامدادي كه بايد بكنم و اگر به صلح	110	-7974964111633820869	1471	2942.0	1172	1471	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms111	false	1284931941995930404	0	301	0	1440	1440	301	بگذرد بهتر خواهدبود و الا كاري به روزگارت بيارم كه در داستانها ياد گويند وچون نامه را نوشت وميخواست كه الچي تعيين2 كند كه پسربزرگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0169png و كه سارو اصلان نام داشت گفت اي پدر من ميروم به بار گاه شيخ او غلي بلكه در بار گاه علاجش توانم كرد و دوازده هزار كس برميدارم و ميروم به الچي گري چون كار او را ساختم خود را بيرون ميرسانم و جنگ كنان به خدمت مي ايم چون پدرش پير وخرف بود فكر نكرد كه اين كار پرمخاطره چوناز پيش خواهد رفت گفت شايد اين قسم كاري تواند كرد پس او را فرستاد با دوازدههزار كس چون به حوالي اردوي انشهرياررسيد خبربه ان شهريار دادند كه دوازده هزار كس مي ايند شاه فرمود كه البته اين جاهل فكريدارد و فرمود كه سپاه قزلباش تمام اسلحه پوش در خيمههاي خود با مر كبهاي زيندار بايستند كه اگر فكري داشته باشد علاج ان اسان شود و چون سارو اصلان بابهجت تمام امد وچون به دربارگاه رسيد چشمش برجواناني1 افتاد كه اگر دهان باز كنند او را بلكه پدرش را با لشكر وحشر به دم در كشند امد داخل بار گاه گرديد و فرمود ان جماعت سوارهايستادند وسي چهل كس با خود اورد چون چشمش برجمال با كمال پادشاه نيكو خصال افتاد چون موشي شد كه صولت شير نر را از دور مشاهده نمايد سجده كرده امد در برابر ان سرور بر كرسي زر قرار گرفت و نامه را دادبه دست شهريار وچون مطالعه شد ان شهريار فرمود كه برو و دعاي مرا برسان بر پدرت وبكو امروز دولت از دودمان حسن پادشاه قطع شده و به دخترزادهاش منتقل شده و دويم انكه نكبت به اولاد رستم پادشاه روي نهاده است و هر كس كه با ايشان نزديكي مي كند و امداد مينمايد سرايت مي كند و من از جانب الله وحضرات اءمه	111	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms111	true	4835670715224524548	0	301	0	1440	1440	301	بگذرد بهتر خواهدبود و الا كاري به روزگارت بيارم كه در داستانها ياد گويند وچون نامه را نوشت وميخواست كه الچي تعيين2 كند كه پسربزرگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0169png و كه سارو اصلان نام داشت گفت اي پدر من ميروم به بار گاه شيخ او غلي بلكه در بار گاه علاجش توانم كرد و دوازده هزار كس برميدارم و ميروم به الچي گري چون كار او را ساختم خود را بيرون ميرسانم و جنگ كنان به خدمت مي ايم چون پدرش پير وخرف بود فكر نكرد كه اين كار پرمخاطره چوناز پيش خواهد رفت گفت شايد اين قسم كاري تواند كرد پس او را فرستاد با دوازدههزار كس چون به حوالي اردوي انشهرياررسيد خبربه ان شهريار دادند كه دوازده هزار كس مي ايند شاه فرمود كه البته اين جاهل فكريدارد و فرمود كه سپاه قزلباش تمام اسلحه پوش در خيمههاي خود با مر كبهاي زيندار بايستند كه اگر فكري داشته باشد علاج ان اسان شود و چون سارو اصلان بابهجت تمام امد وچون به دربارگاه رسيد چشمش برجواناني1 افتاد كه اگر دهان باز كنند او را بلكه پدرش را با لشكر وحشر به دم در كشند امد داخل بار گاه گرديد و فرمود ان جماعت سوارهايستادند وسي چهل كس با خود اورد چون چشمش برجمال با كمال پادشاه نيكو خصال افتاد چون موشي شد كه صولت شير نر را از دور مشاهده نمايد سجده كرده امد در برابر ان سرور بر كرسي زر قرار گرفت و نامه را دادبه دست شهريار وچون مطالعه شد ان شهريار فرمود كه برو و دعاي مرا برسان بر پدرت وبكو امروز دولت از دودمان حسن پادشاه قطع شده و به دخترزادهاش منتقل شده و دويم انكه نكبت به اولاد رستم پادشاه روي نهاده است و هر كس كه با ايشان نزديكي مي كند و امداد مينمايد سرايت مي كند و من از جانب الله وحضرات اءمه	111	-7974964111633820869	1440	2880.0	1141	1440	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms112	false	-4053515558342316837	0	301	0	1451	1451	301	معصومين مرخصم كه جهان را از وجود اهل ظلم و طغيان پاك سازم و دين مبين علي ولي الله را رواج بدهم واگر سلطان مراد زبان به كلمها مبارك علي ولي الله گويا سازد هر اينه من او را در اين دولت و دراين خروج شريك خود سازم و هرالكا راكه بگيرم با او حصه نمايم واگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0170png در اين دولت برسي درامان خداي عالم خواهي بود وهمان الكاء موروثي و انچه خود گرفته خواهي داشت و مرا با تو هيچ جنگ و پرخاشي نخواهد بود رفت به خدمت پدرش وعلاءالدوله پرسيد كه چه كردي گفت اي پدرطرفه اقبال ديدم و طرف دلاوري است اين شهريار و اگر بااين جوان مداراكنيد پس بهتر خواهد بود كه من طرفه اقبالي ديدم از اين جوان پس پدرش گفت كه تو ترسيدهاي و فرمود كه طبل جنگ زدند از اين جانب نيز شاه فرمود كه طبل جنگ زدند و چون نير اعظم فرو رفت از دو طرف به كار سازي مشغول شدند جنگ كردن علاءالدوله باشاه اسمعيل وگر بختن علاءالدوله چون نصف شب شد شاه به حسين بيگلله گفت كه اي لله بيگ بيا برويم به ميان اردوتماشا بكنيم و ببينيم كه قزلباش درچه صحبتاند او گفت اي شهريار بسيار خوب است پس شاه باحسين بيگ لله سياهپوش گشته قدم در اردوي خود گذاشت وبه هرخيمه كه رسيدند تماشا مي كردند و جاهلان در بازي بودند و ريش سفيدان قاعده جنگ و اسلحه را درست مي كردند و چند جاي رسيد كه شاه گوش انداخته كه شايد كسي را احتياجي بوده باشد و به توفيق حضرات اءمه معصومين تمام سپاه ازمال دنيا معمور بودند كه هيچ يك احتياج نداشتند پس شاهشكر كرد كه الحمدللهو المنه كه به امدادحضرت امير المءمنين صلوات الله عليه سپاه من تمام غنياند وهيچ يك احتياج ندارند و درهنگام بر گشتن ديد كه در خيمهاي هاي وهوي بلند	112	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms112	true	-2987011287733397010	0	301	0	1451	1451	301	معصومين مرخصم كه جهان را از وجود اهل ظلم و طغيان پاك سازم و دين مبين علي ولي الله را رواج بدهم واگر سلطان مراد زبان به كلمها مبارك علي ولي الله گويا سازد هر اينه من او را در اين دولت و دراين خروج شريك خود سازم و هرالكا راكه بگيرم با او حصه نمايم واگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0170png در اين دولت برسي درامان خداي عالم خواهي بود وهمان الكاء موروثي و انچه خود گرفته خواهي داشت و مرا با تو هيچ جنگ و پرخاشي نخواهد بود رفت به خدمت پدرش وعلاءالدوله پرسيد كه چه كردي گفت اي پدرطرفه اقبال ديدم و طرف دلاوري است اين شهريار و اگر بااين جوان مداراكنيد پس بهتر خواهد بود كه من طرفه اقبالي ديدم از اين جوان پس پدرش گفت كه تو ترسيدهاي و فرمود كه طبل جنگ زدند از اين جانب نيز شاه فرمود كه طبل جنگ زدند و چون نير اعظم فرو رفت از دو طرف به كار سازي مشغول شدند جنگ كردن علاءالدوله باشاه اسمعيل وگر بختن علاءالدوله چون نصف شب شد شاه به حسين بيگلله گفت كه اي لله بيگ بيا برويم به ميان اردوتماشا بكنيم و ببينيم كه قزلباش درچه صحبتاند او گفت اي شهريار بسيار خوب است پس شاه باحسين بيگ لله سياهپوش گشته قدم در اردوي خود گذاشت وبه هرخيمه كه رسيدند تماشا مي كردند و جاهلان در بازي بودند و ريش سفيدان قاعده جنگ و اسلحه را درست مي كردند و چند جاي رسيد كه شاه گوش انداخته كه شايد كسي را احتياجي بوده باشد و به توفيق حضرات اءمه معصومين تمام سپاه ازمال دنيا معمور بودند كه هيچ يك احتياج نداشتند پس شاهشكر كرد كه الحمدللهو المنه كه به امدادحضرت امير المءمنين صلوات الله عليه سپاه من تمام غنياند وهيچ يك احتياج ندارند و درهنگام بر گشتن ديد كه در خيمهاي هاي وهوي بلند	112	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms113	false	-217715329900042634	0	301	0	1416	1416	301	شد و شاه باللهاش متوجه ان صدا شد ديد كه صدنفر از سلاطين نشستهاند و شراب ميخورند شاه را بد امد وكفت در سپاه من شراب بوده است لله بيگ گفت اي شهريار جاهلان قزلباشاند چون صباح جنگ مي كنند يك شب را غنيمت ميدانند و شاه تماشاي مجلس مستان مي كرد كه ناگاه ديد سلطان جاهل است وجاي پدر را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0171png شاه به او داده است ومست است روي كرد بهاهل مجلس و گفت ميخواستم فردا خود را برسانم بهپاي علم علاءالدوله و او را زنده ياسر برداشته ازبراي شاه بيارم و ديگري گفت كه مرشد ما را احتياج به تو نيست و خود به شمشير صاحب الامر اوراتاناف خواهد شكافت ياخواهد گرفت ديگري گفت ماخواهيم گرفت به نام شاه شهرت خواهد كرد چون او بگفت ديگران گفتند اي ناصوفي كفر مي گوءي شمشير ماچه قوت دارد و تيغ ان شهريار از ذو الفقار نژاد دارد و ذره در پيش افتاب چه نمايد وحضرت شاه رابد امده غضب بر ان شهريار مستولي شد ميخواست كه برود و داخل مجلس شود و ان ناصوفي را ازپاي در اورد كه لله بيگ گفت اي شهريار عالم شراب است در خود نيست حرفي مي گويند شاه فرمود كه صباح من برتمام قزلباش ظاهر سازم كه شمشير را نيز من ميزنم يا ياران ميزنند و پادشاهي مي كنم وشاه از قزلباش ازرده شد بزرگان گفتهاند به يك ناتراشيده در مجلسي بر نجد دل هوشمندان بسي و چون صبح روشن شد و عالم را منور ساخت ان دو درياي لشكر ازجاي در امدند و از ان جانب علاءالدوله در قلب جاي گرفت و سلطان مراد را درپهلوي خود جاي داد وسه پسر خود را در دست راست و چپ بازداشت وصد وبيست هزار كس پنج صف بستند ازاين جانب شاه كشور گير درقلب جاي گرفت وعلم اژدها پيكر افتاب شقه را بر سرش	113	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms113	true	-8211062052825415896	0	301	0	1416	1416	301	شد و شاه باللهاش متوجه ان صدا شد ديد كه صدنفر از سلاطين نشستهاند و شراب ميخورند شاه را بد امد وكفت در سپاه من شراب بوده است لله بيگ گفت اي شهريار جاهلان قزلباشاند چون صباح جنگ مي كنند يك شب را غنيمت ميدانند و شاه تماشاي مجلس مستان مي كرد كه ناگاه ديد سلطان جاهل است وجاي پدر را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0171png شاه به او داده است ومست است روي كرد بهاهل مجلس و گفت ميخواستم فردا خود را برسانم بهپاي علم علاءالدوله و او را زنده ياسر برداشته ازبراي شاه بيارم و ديگري گفت كه مرشد ما را احتياج به تو نيست و خود به شمشير صاحب الامر اوراتاناف خواهد شكافت ياخواهد گرفت ديگري گفت ماخواهيم گرفت به نام شاه شهرت خواهد كرد چون او بگفت ديگران گفتند اي ناصوفي كفر مي گوءي شمشير ماچه قوت دارد و تيغ ان شهريار از ذو الفقار نژاد دارد و ذره در پيش افتاب چه نمايد وحضرت شاه رابد امده غضب بر ان شهريار مستولي شد ميخواست كه برود و داخل مجلس شود و ان ناصوفي را ازپاي در اورد كه لله بيگ گفت اي شهريار عالم شراب است در خود نيست حرفي مي گويند شاه فرمود كه صباح من برتمام قزلباش ظاهر سازم كه شمشير را نيز من ميزنم يا ياران ميزنند و پادشاهي مي كنم وشاه از قزلباش ازرده شد بزرگان گفتهاند به يك ناتراشيده در مجلسي بر نجد دل هوشمندان بسي و چون صبح روشن شد و عالم را منور ساخت ان دو درياي لشكر ازجاي در امدند و از ان جانب علاءالدوله در قلب جاي گرفت و سلطان مراد را درپهلوي خود جاي داد وسه پسر خود را در دست راست و چپ بازداشت وصد وبيست هزار كس پنج صف بستند ازاين جانب شاه كشور گير درقلب جاي گرفت وعلم اژدها پيكر افتاب شقه را بر سرش	113	-7974964111633820869	1416	2832.0	1117	1416	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms114	false	7684487267873715125	0	300	0	1356	1357	301	افراشتند و دست راست خود را به ابدال بيگ داد و دست چب را به دده بيگ داد و پسر حلواچي اوغلي را چرخچي كرد چون از دو جانب صف اراسته شد و چشم دلاوران به حضرت شاه بود كه كهرا رخصت ميدان دهد كه ناگاه ديدند كه رنگ و روي شاه برافروخته شد و گفت اي غازيان و اي جوانان شما كه در مجلسها مينشينيد و مي گوءيد كه شمشير را ما ميزنيم و پادشاهي را شاه مي كند خوش باشد اين ميدان واين شمشير چون قزلباش اين سخن از مرشد خود شنيدند گفتند ايا كدام زبان بريده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0172png اين سخن را گفته است و امرا سردرپيش انداخته بودند ديگر باره شاهاعاده كرد ان حرف را پس امرا گفتند اي شهريار عالم اين چه سخن است كه دل قزلباش اب شد گفت سخن همين است اما از ان جانب چرخچي به ميدان امد و ازاين جانب حسن بيگ پسر الياس بيگ حلواچي اوغلي از شاه رخصت گرفته به ميدان رفت حاصل سه روز جنگ شد و ياران شكست خوردند و قزلباش فتح نكردند و روز سيم شاه گفت اي جوانان حال ظاهر شد كه جنگ را من مي كردهام و شما نمي كردهايد وحال سه روز است كه به ميدان رفتيد و كار پيش نميرفت حال هر كس كه دشمن اوجاق شيخ صفي است از جاي خود حركت مي كند تا انوقت كه ببيند كه من علم علاءالدوله را قلم نمايم انگاه شما از جاي در اييد و در اين دو روز من بابرادرم با دو هزاركس جنگ نكرديم حال ميدان از ماست اين بگفت و سلطان ابراهيم راگفت اي برادر ازعقب من بيا و ان دو هزار كس سر ازعقب شاه گذاشتند و غدقن كرد كه هر كس از عقب من بهميدان خواهد امد او ناصوفي خواهد بود ونوكر من نيست و قزلباش درجاي خود ايستادند	114	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms114	true	2530870055247929741	0	300	0	1356	1357	301	افراشتند و دست راست خود را به ابدال بيگ داد و دست چب را به دده بيگ داد و پسر حلواچي اوغلي را چرخچي كرد چون از دو جانب صف اراسته شد و چشم دلاوران به حضرت شاه بود كه كهرا رخصت ميدان دهد كه ناگاه ديدند كه رنگ و روي شاه برافروخته شد و گفت اي غازيان و اي جوانان شما كه در مجلسها مينشينيد و مي گوءيد كه شمشير را ما ميزنيم و پادشاهي را شاه مي كند خوش باشد اين ميدان واين شمشير چون قزلباش اين سخن از مرشد خود شنيدند گفتند ايا كدام زبان بريده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0172png اين سخن را گفته است و امرا سردرپيش انداخته بودند ديگر باره شاهاعاده كرد ان حرف را پس امرا گفتند اي شهريار عالم اين چه سخن است كه دل قزلباش اب شد گفت سخن همين است اما از ان جانب چرخچي به ميدان امد و ازاين جانب حسن بيگ پسر الياس بيگ حلواچي اوغلي از شاه رخصت گرفته به ميدان رفت حاصل سه روز جنگ شد و ياران شكست خوردند و قزلباش فتح نكردند و روز سيم شاه گفت اي جوانان حال ظاهر شد كه جنگ را من مي كردهام و شما نمي كردهايد وحال سه روز است كه به ميدان رفتيد و كار پيش نميرفت حال هر كس كه دشمن اوجاق شيخ صفي است از جاي خود حركت مي كند تا انوقت كه ببيند كه من علم علاءالدوله را قلم نمايم انگاه شما از جاي در اييد و در اين دو روز من بابرادرم با دو هزاركس جنگ نكرديم حال ميدان از ماست اين بگفت و سلطان ابراهيم راگفت اي برادر ازعقب من بيا و ان دو هزار كس سر ازعقب شاه گذاشتند و غدقن كرد كه هر كس از عقب من بهميدان خواهد امد او ناصوفي خواهد بود ونوكر من نيست و قزلباش درجاي خود ايستادند	114	-7974964111633820869	1356	2712.0	1057	1356	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms115	false	-1587384546609073356	0	301	0	1409	1409	301	حركت نكردند وشاه اسمعيل خود را به خداي عالم سپرده قدم به ميدان نهاد و شمشير عالم گير از غلاف در اورده و چون افتاب جهانگير حمله كرد چرخچي را شكست داده امد به صف اول وسرداران صف اول راكشت و صفهاي ديگر را تمام شكست داده علاءالدوله سلطان مراد راگفت مي بيني گفت من ديدهام اما ديگر جاي ما و تو نيست بيا تا برويم درعقب سپاه كه شيخ اوغلي رسيد و از اين جانب ان شهريار والاگهر رسيد به پاي علم و احوال علاهالدوله را پرسيد گفتند كه وقتي1 علامت شما را ديد باسلطان مراد رفت و در عقب لشكر و شاه علم را سرنگون كرد چون خبر به قزلباش رسيد كه علم سرنگون شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0173png از جاي در امدند و به توفيق پروردگار عالم شكست در سپاه ذو القدر رسيد ايشان فرار نمودند وسي هزار كس در ان روز كشته شده بودند و مال بسيار جماعت قزلباش با سراپرده و اموال و اسب و شترگرفتند و از ان جانب علاءالدوله فرار نموده راه قلعه دورنا را در پيش گرفته فرار نمود و از اين جانب شاه دياربكر را به محمد خان استجلو داد و سر از عقب سلطان مراد وعلاءالدوله گذاشت وچون به كنار رود خانه رسيد حسين بيگ لله را فرمود كه چهار هزار كس رابردار و برو در كنار اب جسر بساز تا امدن شاه و از ان جانب علاءالدوله فرمود سارو قيلان پسرش زا كه بردار ده هزار كس را و برو به كنار رود درنا وسر راه شاه را بگير ومگذار كه سپاه قزلباش از اب درنا بگذرد سارو قيلان چون به كنار اب رسيد خيمه زد و سراپرده در كنار اب برپاكردند وچون بيست روز گذشت شبي ساروقيلان رابه خاطر رسيد كه از اب بكذرد و شبخون برد به حسين بيگ لله و فرمود كه كشتيهايي را كه مهيا كرده بودند	115	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms115	true	-6812805473173851891	0	301	0	1409	1409	301	حركت نكردند وشاه اسمعيل خود را به خداي عالم سپرده قدم به ميدان نهاد و شمشير عالم گير از غلاف در اورده و چون افتاب جهانگير حمله كرد چرخچي را شكست داده امد به صف اول وسرداران صف اول راكشت و صفهاي ديگر را تمام شكست داده علاءالدوله سلطان مراد راگفت مي بيني گفت من ديدهام اما ديگر جاي ما و تو نيست بيا تا برويم درعقب سپاه كه شيخ اوغلي رسيد و از اين جانب ان شهريار والاگهر رسيد به پاي علم و احوال علاهالدوله را پرسيد گفتند كه وقتي1 علامت شما را ديد باسلطان مراد رفت و در عقب لشكر و شاه علم را سرنگون كرد چون خبر به قزلباش رسيد كه علم سرنگون شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0173png از جاي در امدند و به توفيق پروردگار عالم شكست در سپاه ذو القدر رسيد ايشان فرار نمودند وسي هزار كس در ان روز كشته شده بودند و مال بسيار جماعت قزلباش با سراپرده و اموال و اسب و شترگرفتند و از ان جانب علاءالدوله فرار نموده راه قلعه دورنا را در پيش گرفته فرار نمود و از اين جانب شاه دياربكر را به محمد خان استجلو داد و سر از عقب سلطان مراد وعلاءالدوله گذاشت وچون به كنار رود خانه رسيد حسين بيگ لله را فرمود كه چهار هزار كس رابردار و برو در كنار اب جسر بساز تا امدن شاه و از ان جانب علاءالدوله فرمود سارو قيلان پسرش زا كه بردار ده هزار كس را و برو به كنار رود درنا وسر راه شاه را بگير ومگذار كه سپاه قزلباش از اب درنا بگذرد سارو قيلان چون به كنار اب رسيد خيمه زد و سراپرده در كنار اب برپاكردند وچون بيست روز گذشت شبي ساروقيلان رابه خاطر رسيد كه از اب بكذرد و شبخون برد به حسين بيگ لله و فرمود كه كشتيهايي را كه مهيا كرده بودند	115	-7974964111633820869	1409	2818.0	1110	1409	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms116	false	1222090207340903242	0	301	0	1403	1403	301	اوردند و از ان طرف گذشتند و در اين طرف ان چهار هزار كس غافل1 بودند و انچه به خاطر حسين بيگ نميرسيد اين كار بود چونوقتي خبردار شد كه ساروقيلان با ده هزار كس ريختند برسياه قزلباش و بكش بكش درميان ايشان انداختند و حسين بيگ لله سوار شد و لاعلاج به جنگ در امد و انقدر سعي كرد كه دوهزار كس سوار شدند و دوهزار كس ديگر كشتهشدند گفت ميبايد فرار نمود چون رفت كه از ميان بدر رود كه ديد دورش را در ميان گرفتند و راه نميدهند ماند تاسفيدها صبح دميد يك طرف را شكافتند وبا قزلباش بهخدمت شاه بدررفتند و ساروقيلان گفت مگذاريد وخود از عقب حسين بيگ لله مي گشت كه ديد پيري روشن ضميري و سبيلهاي سياه از بناگوش بدر رفته است واسب بدوي سوار گفت البته اين سردار شيخ اوغلي است ونيزه را ربود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0174png خودرا رسانيد به حسين بيگ لله و نيزه را راست كرده به كمر زنجير حسين بيگ لله بند نموده كند از روي زين و زد برزمين و به باد مركب بدر رفت و ملازمي داشت حسين بيگ لله كه او را شاهرخ بيگ نام بود از دور ديد كه ساروقيلان او را برزمين زد و به باد مركب بهدر رفت وخود را به اورسانيد و از مركب خود پياده گرديد و گفت تو خود را برسان به ميان سپاه قزلباش كه من سرراه ساروقيلان را مي گيرم اگر كشته شدم جان تو وجان بازماندگان من وخود رابه مركب ديگر رسانيده سوار شد چون ساروقيلان رسيد ديد كه ان مردپير را كه انداخته بود قزلباشي او را سوار كرده به در رفت از ميان ميدان گفت اين مرد البته حسين بيگ للها شاه است ميخواست كه خود را به او رساند و نكذارد كه به در رود ساروقيلان خود را رسانيده ازاين جانب شاهر خ بيگ	116	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms116	true	4785070664890924301	0	301	0	1403	1403	301	اوردند و از ان طرف گذشتند و در اين طرف ان چهار هزار كس غافل1 بودند و انچه به خاطر حسين بيگ نميرسيد اين كار بود چونوقتي خبردار شد كه ساروقيلان با ده هزار كس ريختند برسياه قزلباش و بكش بكش درميان ايشان انداختند و حسين بيگ لله سوار شد و لاعلاج به جنگ در امد و انقدر سعي كرد كه دوهزار كس سوار شدند و دوهزار كس ديگر كشتهشدند گفت ميبايد فرار نمود چون رفت كه از ميان بدر رود كه ديد دورش را در ميان گرفتند و راه نميدهند ماند تاسفيدها صبح دميد يك طرف را شكافتند وبا قزلباش بهخدمت شاه بدررفتند و ساروقيلان گفت مگذاريد وخود از عقب حسين بيگ لله مي گشت كه ديد پيري روشن ضميري و سبيلهاي سياه از بناگوش بدر رفته است واسب بدوي سوار گفت البته اين سردار شيخ اوغلي است ونيزه را ربود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0174png خودرا رسانيد به حسين بيگ لله و نيزه را راست كرده به كمر زنجير حسين بيگ لله بند نموده كند از روي زين و زد برزمين و به باد مركب بدر رفت و ملازمي داشت حسين بيگ لله كه او را شاهرخ بيگ نام بود از دور ديد كه ساروقيلان او را برزمين زد و به باد مركب بهدر رفت وخود را به اورسانيد و از مركب خود پياده گرديد و گفت تو خود را برسان به ميان سپاه قزلباش كه من سرراه ساروقيلان را مي گيرم اگر كشته شدم جان تو وجان بازماندگان من وخود رابه مركب ديگر رسانيده سوار شد چون ساروقيلان رسيد ديد كه ان مردپير را كه انداخته بود قزلباشي او را سوار كرده به در رفت از ميان ميدان گفت اين مرد البته حسين بيگ للها شاه است ميخواست كه خود را به او رساند و نكذارد كه به در رود ساروقيلان خود را رسانيده ازاين جانب شاهر خ بيگ	116	-7974964111633820869	1403	2806.0	1104	1403	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms117	false	-4383759245721320832	0	301	0	1428	1428	301	سر راه او را گرفت گفت كجا ميروي گفت اين حسين بيگلله بود گفت بلي از قهر نيزه را حواله شاهرخ بيگ نموده زد برزمين و او را كشته وسربه دنبال حسين بيگ گذاشته چون لله ديد او را خود را در ميان قزلباش انداخت و جنگ عظيمي شد دريك طرف پشتها خاكي بود حسين بيگ خود را به ان پشته رسانيد و دوهزار قزلباش دور او را در ميان گرفتند ايشان را درجنگ بگذار و از اين جانب از شاه اسمعيل بشنو كه شب درخواب ديد كه دور خيمها حسين بيگ للهرا جماعتي درميان دارند حضرت از خواب بيدار شد وفرمود دورمش خان را طلبيدند گفت اين چنين خوابي از براي لله ديدهام من ميروم تو ازعقب بيا واسلحه شاه را اوردند پوشيد وبه ماديان منصور سوار شده راه اردوي حسين بيگلله را درپيش گرفت و از ان جانب كار برحسين بيگ تنگ شده دانست كه دور ايشان را گرفتهاند و كسي نميتوانست كه خود را به شاه برساند پناه به حضرت شاه مردان برده جنگي مي كرد اما قزلباشي را ذوالقدري گرفته بود اورد به خدمت ساروقيلان ساروقيلان گفت كه من ميدانم يح اوغلي از اين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0175png جنگ خبر ندارد ترا رها مي كنم برو به خدمت شاه و بگو كه ساروقيلان خونخوار تمام سپاه را قتل عام مي كند وسر افتاب بود كه او را رهاساخت اما چون وقت مناجات حضرت شاه سوار شده بود وقت چاشت رسيد به ان جوان چون شاه را ديد پياده گرديد وگفت قربانت شوم خود را برسان به لله كه ساروقيلان طرفه بيدادي مي كند ان حضرت به سرعت تمامخود را رسانيد كه از ان جانب حسين بيگ درمانده بود وهرچند در ان بيابان نظر مي كرد شايد علامت سپاهي را مشاهده نمايد هيچ اميدي حاصل نشد چون از مدد وكمك نااميد شد سربه سوي اسمان كرد و به مناجات	117	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms117	true	4339997593562835082	0	301	0	1428	1428	301	سر راه او را گرفت گفت كجا ميروي گفت اين حسين بيگلله بود گفت بلي از قهر نيزه را حواله شاهرخ بيگ نموده زد برزمين و او را كشته وسربه دنبال حسين بيگ گذاشته چون لله ديد او را خود را در ميان قزلباش انداخت و جنگ عظيمي شد دريك طرف پشتها خاكي بود حسين بيگ خود را به ان پشته رسانيد و دوهزار قزلباش دور او را در ميان گرفتند ايشان را درجنگ بگذار و از اين جانب از شاه اسمعيل بشنو كه شب درخواب ديد كه دور خيمها حسين بيگ للهرا جماعتي درميان دارند حضرت از خواب بيدار شد وفرمود دورمش خان را طلبيدند گفت اين چنين خوابي از براي لله ديدهام من ميروم تو ازعقب بيا واسلحه شاه را اوردند پوشيد وبه ماديان منصور سوار شده راه اردوي حسين بيگلله را درپيش گرفت و از ان جانب كار برحسين بيگ تنگ شده دانست كه دور ايشان را گرفتهاند و كسي نميتوانست كه خود را به شاه برساند پناه به حضرت شاه مردان برده جنگي مي كرد اما قزلباشي را ذوالقدري گرفته بود اورد به خدمت ساروقيلان ساروقيلان گفت كه من ميدانم يح اوغلي از اين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0175png جنگ خبر ندارد ترا رها مي كنم برو به خدمت شاه و بگو كه ساروقيلان خونخوار تمام سپاه را قتل عام مي كند وسر افتاب بود كه او را رهاساخت اما چون وقت مناجات حضرت شاه سوار شده بود وقت چاشت رسيد به ان جوان چون شاه را ديد پياده گرديد وگفت قربانت شوم خود را برسان به لله كه ساروقيلان طرفه بيدادي مي كند ان حضرت به سرعت تمامخود را رسانيد كه از ان جانب حسين بيگ درمانده بود وهرچند در ان بيابان نظر مي كرد شايد علامت سپاهي را مشاهده نمايد هيچ اميدي حاصل نشد چون از مدد وكمك نااميد شد سربه سوي اسمان كرد و به مناجات	117	-7974964111633820869	1428	2856.0	1129	1428	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms118	false	4426007928821569624	0	301	0	1461	1461	301	خداي عالم در امد و مدد از احد قديم طلبيده كه در ان اثنا1 قادر قدرتنما قدرت نموده علم شقه سفيد از دور نمودار گرديد چشم حسين بيگلله بر يكهسواري كه زمين وزمان بهمردي ومردانگي او گواهي ميدادند شهرياري گردون وقاري فريدون فري سكندر شكوهي داراراءي سام صلابتي زال فراستي رستم دلي اسفنديار طينتي عيسي دمي موسي كرمي يوسف رويي محمد خلقي علي علمي حسن حسبي حسين نسبي كه از ضياء جمالش ان دشت چون وادي ايمن روشن و مزين گرديده چون افتاب جمال شاه اسمعيل از افق ميدان لامع گرديد از انوار نور محمدي ديدها قزلباش روشن شد وچشم منافقان ذوالقدر خيره وتيره گرديد قزلباش صداي تكبير الله اكبر بر فلك رسانيدند و ان حضرت زدبرعقب ان گله گور چند وبه ضرب نيزها جان ستان بسيار سرداران را به خاك هلاك انداخت حسين بيگ با دوهزار قزلباش زدند خود را و بكش بكش در سپاه خوارج انداختند كه در ان مغلوبه ساروقيلان خود را رسانيد برعقب شاه ميخواست شاه را غافل سازد وضربتي در كار ان حضرت كند حسين بيگ لله گفت قربانت شوم ساروقيلان است كه رسيد شاه گفت من او را پيش از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0176png تو ديدهام اما شاه در گرم جنگ بود كه ساروقيلان از عقب در امد كه شاه عنان را بر گردانيد و گفت اي نامرد مدام كار شما به مكر و كبر است و چون خود را در بلاي محيط ديد و راه گريز مسدود بود لاعلاج عنان به جانب شاه برگردانيد تيغي به طرف ان شهريار انداخت ان حضرت پشت تيغ بردم تيغش داده كه از نيش تاقبضه خرد1 شده و در بدل زد بر كمرش كه چون خيارتر قلم كرد و چون سپاه ذوالقدر ساروقيلان را كشته ديدند راه فرار پيش گرفته به در رفتند چون سنت ان شهريار نبود كه از عقب لشكر شكست خورده برود نابر ان بالشكر خود	118	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms118	true	3080571548231660898	0	301	0	1461	1461	301	خداي عالم در امد و مدد از احد قديم طلبيده كه در ان اثنا1 قادر قدرتنما قدرت نموده علم شقه سفيد از دور نمودار گرديد چشم حسين بيگلله بر يكهسواري كه زمين وزمان بهمردي ومردانگي او گواهي ميدادند شهرياري گردون وقاري فريدون فري سكندر شكوهي داراراءي سام صلابتي زال فراستي رستم دلي اسفنديار طينتي عيسي دمي موسي كرمي يوسف رويي محمد خلقي علي علمي حسن حسبي حسين نسبي كه از ضياء جمالش ان دشت چون وادي ايمن روشن و مزين گرديده چون افتاب جمال شاه اسمعيل از افق ميدان لامع گرديد از انوار نور محمدي ديدها قزلباش روشن شد وچشم منافقان ذوالقدر خيره وتيره گرديد قزلباش صداي تكبير الله اكبر بر فلك رسانيدند و ان حضرت زدبرعقب ان گله گور چند وبه ضرب نيزها جان ستان بسيار سرداران را به خاك هلاك انداخت حسين بيگ با دوهزار قزلباش زدند خود را و بكش بكش در سپاه خوارج انداختند كه در ان مغلوبه ساروقيلان خود را رسانيد برعقب شاه ميخواست شاه را غافل سازد وضربتي در كار ان حضرت كند حسين بيگ لله گفت قربانت شوم ساروقيلان است كه رسيد شاه گفت من او را پيش از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0176png تو ديدهام اما شاه در گرم جنگ بود كه ساروقيلان از عقب در امد كه شاه عنان را بر گردانيد و گفت اي نامرد مدام كار شما به مكر و كبر است و چون خود را در بلاي محيط ديد و راه گريز مسدود بود لاعلاج عنان به جانب شاه برگردانيد تيغي به طرف ان شهريار انداخت ان حضرت پشت تيغ بردم تيغش داده كه از نيش تاقبضه خرد1 شده و در بدل زد بر كمرش كه چون خيارتر قلم كرد و چون سپاه ذوالقدر ساروقيلان را كشته ديدند راه فرار پيش گرفته به در رفتند چون سنت ان شهريار نبود كه از عقب لشكر شكست خورده برود نابر ان بالشكر خود	118	-7974964111633820869	1461	2922.0	1162	1461	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms119	false	-2593121064885417942	0	301	0	1484	1484	301	راه البستان گرفتند و خيمه و خرگاه ان جماعت را به تصرف غازيان قزلباش دادند و شاه فرمود كه جسر را تمام كنند كه برسر قلعه علاءالدوله ذوالقدر راهي شود گفتند قربانت شويم جسر ساختن ديسر ميشود اگر امر شاه جهان پناه باشد از جانب پره جوك كشتيها بهم مي رسد چند كشتي احمد سلطان قاجار بفرستد شاه گفت هر كدام زودتر روي دهل خوب است اما ازاين جانب چونسپاه شكست خورده رفتند به خدمت علاء الدوله و كشته شدن پسر وشكست سپاه عرض كردند تاج شاهي برزمين زده گريبان چاك نموده سياهپوش گرديد خبر اوردند كه شاه برسر تو مي ايد ريش سفيدان ايل را طلب نموده گفت ياران فكر اين حادثه بكنيد گفتند امر از تو است به هرچه ميفرمايي چنان كنيم گفت فرمان صلاح ذوالقدر است اگر ميروم لشكر عظيم بكشم باعث خانه خرابي رعيت ميشود و كاري بسازيم يا نسازيم واين پسر نظركرده است اگر چهار پادشاه عظيم الشان روي به وي ارند به ضرب تيغ همه را ازپاي درمي اورد پس مرا به خاطر رسيده است كه ازبراي رفاهيت ايل وعجزه و مساكين بااين پسر مداراكنيم و مي گويند جواني با مروت است شايد به طرف اذربايجان عنان دولت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0177png برگرداند جاهلان شور طلب گفتند كه چرا نام بر امدها ذوالقدر را به خاك تيره برابر مي كني تو ان پادشاهي كه قيصر روم يكي از باج گزاران تو است و قانيساي مصر يك باج گزار تواست شيخ اوغلي كه زياده از دوازده هزار كس ندارد چرا ميبايد به او مداراكرد اما ريش سفيدان گفتند حق به طرف شهريار است انچه او ديده هديه فرستادن است خوب است وقرار برصلح دادند علاءالدو له رفت و به خزينه و تحفههاي نفيس كه قيصر از جانب روم فرستاده بود و از ديبههاي مصري كه قانيسا از براي او فرستاده بود از اسباب جبه خانه وفراش خانه	119	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms119	true	4536375637171138009	0	301	0	1484	1484	301	راه البستان گرفتند و خيمه و خرگاه ان جماعت را به تصرف غازيان قزلباش دادند و شاه فرمود كه جسر را تمام كنند كه برسر قلعه علاءالدوله ذوالقدر راهي شود گفتند قربانت شويم جسر ساختن ديسر ميشود اگر امر شاه جهان پناه باشد از جانب پره جوك كشتيها بهم مي رسد چند كشتي احمد سلطان قاجار بفرستد شاه گفت هر كدام زودتر روي دهل خوب است اما ازاين جانب چونسپاه شكست خورده رفتند به خدمت علاء الدوله و كشته شدن پسر وشكست سپاه عرض كردند تاج شاهي برزمين زده گريبان چاك نموده سياهپوش گرديد خبر اوردند كه شاه برسر تو مي ايد ريش سفيدان ايل را طلب نموده گفت ياران فكر اين حادثه بكنيد گفتند امر از تو است به هرچه ميفرمايي چنان كنيم گفت فرمان صلاح ذوالقدر است اگر ميروم لشكر عظيم بكشم باعث خانه خرابي رعيت ميشود و كاري بسازيم يا نسازيم واين پسر نظركرده است اگر چهار پادشاه عظيم الشان روي به وي ارند به ضرب تيغ همه را ازپاي درمي اورد پس مرا به خاطر رسيده است كه ازبراي رفاهيت ايل وعجزه و مساكين بااين پسر مداراكنيم و مي گويند جواني با مروت است شايد به طرف اذربايجان عنان دولت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0177png برگرداند جاهلان شور طلب گفتند كه چرا نام بر امدها ذوالقدر را به خاك تيره برابر مي كني تو ان پادشاهي كه قيصر روم يكي از باج گزاران تو است و قانيساي مصر يك باج گزار تواست شيخ اوغلي كه زياده از دوازده هزار كس ندارد چرا ميبايد به او مداراكرد اما ريش سفيدان گفتند حق به طرف شهريار است انچه او ديده هديه فرستادن است خوب است وقرار برصلح دادند علاءالدو له رفت و به خزينه و تحفههاي نفيس كه قيصر از جانب روم فرستاده بود و از ديبههاي مصري كه قانيسا از براي او فرستاده بود از اسباب جبه خانه وفراش خانه	119	-7974964111633820869	1484	2968.0	1185	1484	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms120	false	-895737690224348177	0	301	0	1493	1493	301	و خيمه وسراپرده از زربفت و ختايي1 ودق2 واكسون و مخمل و اكسون و اسبهاي شاهي و مصري و غلامهاي زرين كمر ومقبول كه از فرنگ و حبشه و اطلس3 ختايي قريب سيصد هزار تومان اسباب از براي شاه اسمعيل فرستاده و نامه نوشت مشتمل بردوستي و يكرنگي اوجاق شيخ صفي موسوي و مردمان زبان دان به همراه ان به درگاه عالم پناه روانه نمود چون فرستاده به استانه بوس ان شهريار عالي مقدار سربلندي يافت ان عريضه را به دست شاه دادند ان حضرت چون از دودمان عظام و كرام بودند فرمود كه خوان زر نثار ان عريضه كردند وچون مطالعه شد نوشته بود كه عريضهاي است از نزد غلام پير حقير به خدمت سلاله4 حضرت امير المومنين شهريارنامدار گيتي ستان نوباوهنهال سرافرازي شيخ المحققين وارث علوم اولين و اخرين شيخ صفي الدين اسحاق اعني پادشاه جم جاه ستاره سياه ظل الله شاه اسمعيل بهادرخان اميد كه سالهاي بسيار وقرنهاي5 بيشمار سايه معدلت ان ظل الله مدام پاينده باد به حق محمد واله اما برپيشگاه منير خورشيد تنوير ان شهريار عالي مقدار مخفي نيست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0178png كه امروز مدت صد سال است كه اوجاق1 ما از پرتو دولت يوسف پادشاه ايران روشن است هرگاه اولاد ايشان ازستم روزگار غدار پناه به اين اوجاق پرورندگان ابا و اجدادشان بياورند در نزد مفتي عقل ايا معاونت ان پناه اوران واجب است يا نه يقين كه واجب و لازم است چون اولاد حسن پادشاه را مدد و معاونت لازم بود نموديم و چون دولت از ايشان روگردان بود كه كاري از پيش نبردند و پناه به ما اوردند و نكبت ايشان بهما نيزسرايت كرده چهار پسر من كشته شدند غرض در ميان اوجاق ذوالقدر و اوجاق شيخ صفي ع دشمني به ذات نبود و نيست اگر ان شهريار عالي مقدار ما را معاف دارد و ديار بكر را كه به ضرب تيغ	120	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms120	true	-6554659061293642705	0	301	0	1493	1493	301	و خيمه وسراپرده از زربفت و ختايي1 ودق2 واكسون و مخمل و اكسون و اسبهاي شاهي و مصري و غلامهاي زرين كمر ومقبول كه از فرنگ و حبشه و اطلس3 ختايي قريب سيصد هزار تومان اسباب از براي شاه اسمعيل فرستاده و نامه نوشت مشتمل بردوستي و يكرنگي اوجاق شيخ صفي موسوي و مردمان زبان دان به همراه ان به درگاه عالم پناه روانه نمود چون فرستاده به استانه بوس ان شهريار عالي مقدار سربلندي يافت ان عريضه را به دست شاه دادند ان حضرت چون از دودمان عظام و كرام بودند فرمود كه خوان زر نثار ان عريضه كردند وچون مطالعه شد نوشته بود كه عريضهاي است از نزد غلام پير حقير به خدمت سلاله4 حضرت امير المومنين شهريارنامدار گيتي ستان نوباوهنهال سرافرازي شيخ المحققين وارث علوم اولين و اخرين شيخ صفي الدين اسحاق اعني پادشاه جم جاه ستاره سياه ظل الله شاه اسمعيل بهادرخان اميد كه سالهاي بسيار وقرنهاي5 بيشمار سايه معدلت ان ظل الله مدام پاينده باد به حق محمد واله اما برپيشگاه منير خورشيد تنوير ان شهريار عالي مقدار مخفي نيست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0178png كه امروز مدت صد سال است كه اوجاق1 ما از پرتو دولت يوسف پادشاه ايران روشن است هرگاه اولاد ايشان ازستم روزگار غدار پناه به اين اوجاق پرورندگان ابا و اجدادشان بياورند در نزد مفتي عقل ايا معاونت ان پناه اوران واجب است يا نه يقين كه واجب و لازم است چون اولاد حسن پادشاه را مدد و معاونت لازم بود نموديم و چون دولت از ايشان روگردان بود كه كاري از پيش نبردند و پناه به ما اوردند و نكبت ايشان بهما نيزسرايت كرده چهار پسر من كشته شدند غرض در ميان اوجاق ذوالقدر و اوجاق شيخ صفي ع دشمني به ذات نبود و نيست اگر ان شهريار عالي مقدار ما را معاف دارد و ديار بكر را كه به ضرب تيغ	120	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms121	false	-8048137977785617519	0	301	0	1455	1455	301	جهانگير مسخر نموده پيشكش ملازمان ان حضرت و از كنار رودخانها يره جوك كه الحال درتصرف اين جانب است واگذارند و ما هرساله محقري كه به درگاه جهان پناه سال به سال روانه نماءيم و يكي از هواداران سلسله عليه شيخ صفي الدين اسحاق باشيم زياده نرفت والسلام چون عريضه را استماع نمود انجا كه كرم و مروت ذاتي كه از ابا و اجداد خود ميراث داشت ترحم نمود گفت چون علاءالدوله ازدوستي اوجاق شيخ صفي دم ميزند به جاي پدر ماست ما نيز او رامعاف داشتيم تا محلي كه از او غدري سر نزند ما را نيز به او دوستي خواهد بود فرستاده تسلم از جانب علاء الدوله نمود و مرخص گرديد از اين جانب الچي زبان داني را تعيين نموده خلعت پادشاهانه وتاج و طومار و جغه2 وكمر شمشير و خنجر وقبا3 و بالا پوش واسب بازين مرصع از براي علاءالدوله فرستاد وچون خبر به او رسيد چهار فرسنگ استقبال خلعت شاهي نمود و تاج را بوسيده به سرگذاشت و خلعت ان حضرت را پوشيده چهار ده هزار تومان به قورچي داد وعزت بسيار نمود و توپوزي كه قانيساي پادشاه از براي او فرستاده بود با نيزه و سپري كه سي هزار تومان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0179png قيمت ان ميشد از براي ان حضرت به قورچي داده فرستاد و عرض شد كه ان حضرت ديار بكر را به خان محمدخان استجلو سپرده و اورا بيگلر بيگي و خان ان سرحد نموده ميخواست كه به جانب تبريز روان شود كه عريضها مير شرف كرد رسيد كه كردان ارادها زيارت مرشد كامل دارند و لهذا اين غلام از ابا و اجداد صوفي حلقه به گوش و مريدان ان اوجاق بوده و هستيم اميدوارم كه مرشد كامل عنان دولت از طرف قلعها تفليس به كردستان معطوف نموده كه حيات تازه و فيض بياندازه به صوفيان و غلامان برسد ان حضرت متوجه تفليس شدند	121	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms121	true	7319277090956383547	0	301	0	1455	1455	301	جهانگير مسخر نموده پيشكش ملازمان ان حضرت و از كنار رودخانها يره جوك كه الحال درتصرف اين جانب است واگذارند و ما هرساله محقري كه به درگاه جهان پناه سال به سال روانه نماءيم و يكي از هواداران سلسله عليه شيخ صفي الدين اسحاق باشيم زياده نرفت والسلام چون عريضه را استماع نمود انجا كه كرم و مروت ذاتي كه از ابا و اجداد خود ميراث داشت ترحم نمود گفت چون علاءالدوله ازدوستي اوجاق شيخ صفي دم ميزند به جاي پدر ماست ما نيز او رامعاف داشتيم تا محلي كه از او غدري سر نزند ما را نيز به او دوستي خواهد بود فرستاده تسلم از جانب علاء الدوله نمود و مرخص گرديد از اين جانب الچي زبان داني را تعيين نموده خلعت پادشاهانه وتاج و طومار و جغه2 وكمر شمشير و خنجر وقبا3 و بالا پوش واسب بازين مرصع از براي علاءالدوله فرستاد وچون خبر به او رسيد چهار فرسنگ استقبال خلعت شاهي نمود و تاج را بوسيده به سرگذاشت و خلعت ان حضرت را پوشيده چهار ده هزار تومان به قورچي داد وعزت بسيار نمود و توپوزي كه قانيساي پادشاه از براي او فرستاده بود با نيزه و سپري كه سي هزار تومان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0179png قيمت ان ميشد از براي ان حضرت به قورچي داده فرستاد و عرض شد كه ان حضرت ديار بكر را به خان محمدخان استجلو سپرده و اورا بيگلر بيگي و خان ان سرحد نموده ميخواست كه به جانب تبريز روان شود كه عريضها مير شرف كرد رسيد كه كردان ارادها زيارت مرشد كامل دارند و لهذا اين غلام از ابا و اجداد صوفي حلقه به گوش و مريدان ان اوجاق بوده و هستيم اميدوارم كه مرشد كامل عنان دولت از طرف قلعها تفليس به كردستان معطوف نموده كه حيات تازه و فيض بياندازه به صوفيان و غلامان برسد ان حضرت متوجه تفليس شدند	121	-7974964111633820869	1455	2910.0	1156	1455	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms122	false	-4604495300202211606	0	301	0	1459	1459	301	وچون به سه منزلي قلعه رسيدند مير شرف با فرزندان و اقوام به شرف ركاب بوسي ان حضرت مشرف شدند و پيشكش بسيار ازنظر خسرو عدالتگستر و رعيت پرور گذرانيدند و از انجا به طرف موصل به حركت در امده ان خبر به اميرخان موصلي رسيد او نيز تهيه پيشباز سرانجام داده باسران ان سرحد به استقبال شهريار بيرون امده و از سجده استانها شاد سر بلندي يافته به جانب بغداد راهي شدند اميرخان عرض نمود كه قربانت شوم موصل را به هرغلام كه نظر دارند شفقت فرمايند كه اين غلام ديگر دست از حضرت برنميدارم و ميخواهم كه در ركاب ولينعمت خود انچه لازمها خدمتكاري و جان سپاري بوده باشد به تقديم رسانم شاه فرمود كه راست مي گويي موصل درخور تو نيست بده به يكي از اقوام خود كه ما ترا سربلند خواهيم نمود و ديگر عرض كرد كه قاتيمز ب ادر اين فقير در فلان قلعه است و ميترسم كه اطاعت خان محمدخان بيگلر بيگي نكند و از اوغدري سرزند و اين غلام به گناه اوبد نامشوم ان حضرت فرمود كه در طريق تصوف كس به گناه ديگري سرنگون نميشود خواه برادر خواه پدر اميرخان گفت الحمدلله واين غلام برادر خود را ميداند كه چگونه ذاتي دارد صلاح دولت مرشد كامل در دفع اواست ان حضرت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0180png فرمودند كه رقمي بنويسند به قلعه قرا احمد1 و او را طلب كنند و در رقم قيد نمايند كه قاتيمز بيايد كه ما او را مهردار خاصه شريفه نموديم چون ان رقم رفت قاتيمزبيگ درجواب گفت نميتوانم امد و از جانب كردستان خاطر جمع نيست چون قورچي بر گرديد و ان خبر اورد اميرخان گفت قربانت شوم من ميدانم كه زبان او با بايرك سلطان تركمان يكي است و اما اگر او را در انجا بگذاريد خون ريزش بسيار خواهد شد حضرت سه روز درقلعها او در سير شكار	122	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms122	true	-3792533508952531808	0	301	0	1459	1459	301	وچون به سه منزلي قلعه رسيدند مير شرف با فرزندان و اقوام به شرف ركاب بوسي ان حضرت مشرف شدند و پيشكش بسيار ازنظر خسرو عدالتگستر و رعيت پرور گذرانيدند و از انجا به طرف موصل به حركت در امده ان خبر به اميرخان موصلي رسيد او نيز تهيه پيشباز سرانجام داده باسران ان سرحد به استقبال شهريار بيرون امده و از سجده استانها شاد سر بلندي يافته به جانب بغداد راهي شدند اميرخان عرض نمود كه قربانت شوم موصل را به هرغلام كه نظر دارند شفقت فرمايند كه اين غلام ديگر دست از حضرت برنميدارم و ميخواهم كه در ركاب ولينعمت خود انچه لازمها خدمتكاري و جان سپاري بوده باشد به تقديم رسانم شاه فرمود كه راست مي گويي موصل درخور تو نيست بده به يكي از اقوام خود كه ما ترا سربلند خواهيم نمود و ديگر عرض كرد كه قاتيمز ب ادر اين فقير در فلان قلعه است و ميترسم كه اطاعت خان محمدخان بيگلر بيگي نكند و از اوغدري سرزند و اين غلام به گناه اوبد نامشوم ان حضرت فرمود كه در طريق تصوف كس به گناه ديگري سرنگون نميشود خواه برادر خواه پدر اميرخان گفت الحمدلله واين غلام برادر خود را ميداند كه چگونه ذاتي دارد صلاح دولت مرشد كامل در دفع اواست ان حضرت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0180png فرمودند كه رقمي بنويسند به قلعه قرا احمد1 و او را طلب كنند و در رقم قيد نمايند كه قاتيمز بيايد كه ما او را مهردار خاصه شريفه نموديم چون ان رقم رفت قاتيمزبيگ درجواب گفت نميتوانم امد و از جانب كردستان خاطر جمع نيست چون قورچي بر گرديد و ان خبر اورد اميرخان گفت قربانت شوم من ميدانم كه زبان او با بايرك سلطان تركمان يكي است و اما اگر او را در انجا بگذاريد خون ريزش بسيار خواهد شد حضرت سه روز درقلعها او در سير شكار	122	-7974964111633820869	1459	2918.0	1160	1459	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms123	false	-3813279170607648589	0	301	0	1551	1551	301	ماندند و قراخان سلطان متوجه پاي قلعها قرا احمد1شد باسياه استجلو چون قاتيمز سلطان شنيد كه برادرخان محمدخان مي ايد برسر او فرمود در قلعه را بستند و اب درخندق سردادند قراخان سلطان امده درپاي قلعه قرا احمد1 فرود امده اول كس فرستاد كه چرا نان تر كمان بهخون مياندازي از دست توچه كار مي ايد كه بابندگان حضرت شاه اسمعيل درمقام جدال درمي ايي تو زياده از علاءالدوله نيستي كه عريضه به خدمت ان شهريار فرستاد قاتيمزبيگ گفت من ياغي شاه نشدهام چون شما به جنگ من امدهايد درمقام پرخاشايد بامن قراخان سلطان گفت پس بيرون بيا تا ترا به خدمت حضرت شاه ببرم وعرض نمايم بي جنگ وجدال اطاعت نموده بيرون بيا تا راهي شويم چون بلا را برخود محيط ديد واهمه نموده از قلعه بيرون امد شاه فرموده بود كه چون قاتيمز بيگ بيايد قراخان سلطان حاكم قرااحمد1 باشد قر اخان سلطانسياه استجلورا داخل قلعهاقرا احمد1 نموده خود باقاتيمز روانه به خدمت شاه نوجوان شد ان حضرت فرمودند چون ما مهرداري را به قاتيمزبيگ دادهايم مهرها را باخلعت امان حكومت پيشباز كنند چون مهرهاي مبارك شاه را اوردند از روي استغنا گرفته بوسيده بر سر نهاده بر گردن انداخت وچون به دوفرسنگي اردوي شاه رسيد ان حضرت فرمود كه كل امراي قزلباش بروند به پيشباز قاتيمز سلطان حتي2 اميرخان را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0181png فرمود كه برو به پيشباز برادرت1 واو دعاي شاه را گفته سوار شد و راهي گرديد چون به نزديك رسيد برادر را بديد اميرخان گفت به خدا كه اين نامرد شديد العداوت خاءني است اما اميرخان برادر را ديد در پهلوي مركب او مركب ميراند و برادر را اميدوار مي كرد به شفقتهاي ان شهريار كه قاتيمزگفت از شومي تو شد اگر اطاعت اين شيخ زاده نمي كردي چه قدرت داشت كه ديار بكر را صاحب شود چون ميرفت به اذربايجان كل تركمان دست يكي	123	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms123	true	1318377476931465687	0	301	0	1551	1551	301	ماندند و قراخان سلطان متوجه پاي قلعها قرا احمد1شد باسياه استجلو چون قاتيمز سلطان شنيد كه برادرخان محمدخان مي ايد برسر او فرمود در قلعه را بستند و اب درخندق سردادند قراخان سلطان امده درپاي قلعه قرا احمد1 فرود امده اول كس فرستاد كه چرا نان تر كمان بهخون مياندازي از دست توچه كار مي ايد كه بابندگان حضرت شاه اسمعيل درمقام جدال درمي ايي تو زياده از علاءالدوله نيستي كه عريضه به خدمت ان شهريار فرستاد قاتيمزبيگ گفت من ياغي شاه نشدهام چون شما به جنگ من امدهايد درمقام پرخاشايد بامن قراخان سلطان گفت پس بيرون بيا تا ترا به خدمت حضرت شاه ببرم وعرض نمايم بي جنگ وجدال اطاعت نموده بيرون بيا تا راهي شويم چون بلا را برخود محيط ديد واهمه نموده از قلعه بيرون امد شاه فرموده بود كه چون قاتيمز بيگ بيايد قراخان سلطان حاكم قرااحمد1 باشد قر اخان سلطانسياه استجلورا داخل قلعهاقرا احمد1 نموده خود باقاتيمز روانه به خدمت شاه نوجوان شد ان حضرت فرمودند چون ما مهرداري را به قاتيمزبيگ دادهايم مهرها را باخلعت امان حكومت پيشباز كنند چون مهرهاي مبارك شاه را اوردند از روي استغنا گرفته بوسيده بر سر نهاده بر گردن انداخت وچون به دوفرسنگي اردوي شاه رسيد ان حضرت فرمود كه كل امراي قزلباش بروند به پيشباز قاتيمز سلطان حتي2 اميرخان را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0181png فرمود كه برو به پيشباز برادرت1 واو دعاي شاه را گفته سوار شد و راهي گرديد چون به نزديك رسيد برادر را بديد اميرخان گفت به خدا كه اين نامرد شديد العداوت خاءني است اما اميرخان برادر را ديد در پهلوي مركب او مركب ميراند و برادر را اميدوار مي كرد به شفقتهاي ان شهريار كه قاتيمزگفت از شومي تو شد اگر اطاعت اين شيخ زاده نمي كردي چه قدرت داشت كه ديار بكر را صاحب شود چون ميرفت به اذربايجان كل تركمان دست يكي	123	-7974964111633820869	1551	3102.0	1252	1551	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms124	false	-8684361672728332430	0	301	0	1426	1426	301	مي كرديم و همان دياربكر را داشتيم ديگر تاب در اميرخان نمانده ان چنان بلند گفت كه اكثر مردم قزلباش شنيدند اميرخان او را غافل نمود ان چنان تيغ بر گردنش زد كه سرش در زير پاي مر كبش افتاد امراگفتند كه چرا اين چنين كاري كردي او شرح را به امراگفت بعضي كه شنيده بودند گفتند كه دستش درد نكند و بعضي ديگر كه نشنيده بودند گفتند كه مبادا حضرت شاه را بد ايد اما ان خبر پيشتر رسيد به خورشيد انور ايران فرمود كه دستش درد نكند و جماعتي كه شنيدند به عرض رسانيدند كه او چه گفت شاه فرمود كه يقين درست است فرمود كه خلعت و دست مريزاد از براي اميرخان فرستادند چون به خدمت رسيد ان شهريار او را تحسين نمود و از انجا سير كنان به موصل امدند و اميرخان شاه را ضيافت شاهانه نمود ان شهريار با امراي قزلباش از انجا به حركت امده به گرفتن بغداد و زيارت حضرات اءمه معصومين روان شد چون به سه منزلي بغداد رسيد حسين بيگلله را فرمود كه بايرك سلطان شايد از شكوه پادشاهي واهمه ناك باشد تو پيش ميروي و اگر ارادها جنگ داشته باشد معلوم مي كني واگر اراده جنگ ندارد او را اطمينان قلب ميدهي و متعهد ميشوي كه ترا به خدمت شاه گذرانيده انچه مطلب تو باشد ان چنان كنيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0182png حسين بيگ لله زمين بوسيده به فرمان شاه زمان باپنج هزار قزلباش به ان خدمت روان شد چون رسيد به پاي قلعه در يك طرف فرود امد و كس فرستاد به نزد بايرك سلطان كه در چه فكري و چرا به استقبال شهريار بيرون نمي ايي اگر حرفي داري به من اعلام كن تامن خاطر ترا مطمءن گردانم چون فرستاده لله رسيد او در جواب گفت كه ما از هيچ كس واهمه نداريم الكا داريم و نشستهايم به خاطر جمع	124	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms124	true	-1623628286279399290	0	301	0	1426	1426	301	مي كرديم و همان دياربكر را داشتيم ديگر تاب در اميرخان نمانده ان چنان بلند گفت كه اكثر مردم قزلباش شنيدند اميرخان او را غافل نمود ان چنان تيغ بر گردنش زد كه سرش در زير پاي مر كبش افتاد امراگفتند كه چرا اين چنين كاري كردي او شرح را به امراگفت بعضي كه شنيده بودند گفتند كه دستش درد نكند و بعضي ديگر كه نشنيده بودند گفتند كه مبادا حضرت شاه را بد ايد اما ان خبر پيشتر رسيد به خورشيد انور ايران فرمود كه دستش درد نكند و جماعتي كه شنيدند به عرض رسانيدند كه او چه گفت شاه فرمود كه يقين درست است فرمود كه خلعت و دست مريزاد از براي اميرخان فرستادند چون به خدمت رسيد ان شهريار او را تحسين نمود و از انجا سير كنان به موصل امدند و اميرخان شاه را ضيافت شاهانه نمود ان شهريار با امراي قزلباش از انجا به حركت امده به گرفتن بغداد و زيارت حضرات اءمه معصومين روان شد چون به سه منزلي بغداد رسيد حسين بيگلله را فرمود كه بايرك سلطان شايد از شكوه پادشاهي واهمه ناك باشد تو پيش ميروي و اگر ارادها جنگ داشته باشد معلوم مي كني واگر اراده جنگ ندارد او را اطمينان قلب ميدهي و متعهد ميشوي كه ترا به خدمت شاه گذرانيده انچه مطلب تو باشد ان چنان كنيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0182png حسين بيگ لله زمين بوسيده به فرمان شاه زمان باپنج هزار قزلباش به ان خدمت روان شد چون رسيد به پاي قلعه در يك طرف فرود امد و كس فرستاد به نزد بايرك سلطان كه در چه فكري و چرا به استقبال شهريار بيرون نمي ايي اگر حرفي داري به من اعلام كن تامن خاطر ترا مطمءن گردانم چون فرستاده لله رسيد او در جواب گفت كه ما از هيچ كس واهمه نداريم الكا داريم و نشستهايم به خاطر جمع	124	-7974964111633820869	1426	2852.0	1127	1426	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms125	false	-9039050010931479973	0	301	0	1441	1441	301	ما را به ان جماعت رافضي چه الفت است چون فرستاده اين خبر اورد حسين بيگ دانست كه علاج فساد او را شمشير مي كند نشست تاشهريار جم قدر بيايد اما از ان طرف كه سيد محمد كمانه1 كه كليددار1 روضها حضرت رب العالمين بود او گفت اي شهرياراگر با شاهاسمعيل بهادرخان مدارا مي كردي بهتر بود از براي عجزه و مساكين بغداد اوگفت اي سيد رافضي مگر من نميدانم كه تو رافضياي مرا بااين جماعت هيچ دوستي نيست خواهي ديد كه چه شمشير به ايشان خواهم زد و فرمود كه اين سيد را بگيريد و در بند كشيد تاجواب قزلباش بدهم انگاه او را از بند رها كنم كه خاطرم از اين سيد جمع نيست به فرمان بايرك سلطان او را گرفته در بند كشيدند و بردند ان سيد عزيز را در سياه چال انداختند و فرمود سپاه را سان گرفتند و ده هزار كس برسرش جمعيت كردند و فرمود كه ميزنم برسپاه قزلباش و ان جماعت را از پاي درمي اورم و ديگر بيرون نرفته قلعه داري مي كنم باشيخ اوغلي و قرار چنين كرده غافل از قلعه بيرون امده و ريختند برسر قزلباش و ازاين جانب شاه فرمود كه چشم من ميجهد سپاه كوچ كند وحسن بيگ حلواچي اوغلي را با دورمش خان پيش فرستاد ايشان وقتي رسيدند كه جنگ گرم بود زدند برعقب لشكر بايرك سلطان اه ازنهاد بايرك بر امده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0183png لاعلاج مشغول جنگ شد اما چون وقت چاشت شد كه علم نصرمن الله از روي دشت بغداد نمودار شده اه از نهاد بايرك بر امده هرچند خواست كه خود را به قلعه بغداد اندازد راه ندادند اما چون شيعيان بغداد از فراز برج باره نظر كردند علم افتاب طلعت اژدها پيكر شاه را ديدند دانستند كه اگر بايرك سلطان داخل قلعه شود ايام مخاطره به دور خواهد كشيد رفته برسر زندان سيد محمد	125	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms125	true	4871187515111372678	0	301	0	1441	1441	301	ما را به ان جماعت رافضي چه الفت است چون فرستاده اين خبر اورد حسين بيگ دانست كه علاج فساد او را شمشير مي كند نشست تاشهريار جم قدر بيايد اما از ان طرف كه سيد محمد كمانه1 كه كليددار1 روضها حضرت رب العالمين بود او گفت اي شهرياراگر با شاهاسمعيل بهادرخان مدارا مي كردي بهتر بود از براي عجزه و مساكين بغداد اوگفت اي سيد رافضي مگر من نميدانم كه تو رافضياي مرا بااين جماعت هيچ دوستي نيست خواهي ديد كه چه شمشير به ايشان خواهم زد و فرمود كه اين سيد را بگيريد و در بند كشيد تاجواب قزلباش بدهم انگاه او را از بند رها كنم كه خاطرم از اين سيد جمع نيست به فرمان بايرك سلطان او را گرفته در بند كشيدند و بردند ان سيد عزيز را در سياه چال انداختند و فرمود سپاه را سان گرفتند و ده هزار كس برسرش جمعيت كردند و فرمود كه ميزنم برسپاه قزلباش و ان جماعت را از پاي درمي اورم و ديگر بيرون نرفته قلعه داري مي كنم باشيخ اوغلي و قرار چنين كرده غافل از قلعه بيرون امده و ريختند برسر قزلباش و ازاين جانب شاه فرمود كه چشم من ميجهد سپاه كوچ كند وحسن بيگ حلواچي اوغلي را با دورمش خان پيش فرستاد ايشان وقتي رسيدند كه جنگ گرم بود زدند برعقب لشكر بايرك سلطان اه ازنهاد بايرك بر امده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0183png لاعلاج مشغول جنگ شد اما چون وقت چاشت شد كه علم نصرمن الله از روي دشت بغداد نمودار شده اه از نهاد بايرك بر امده هرچند خواست كه خود را به قلعه بغداد اندازد راه ندادند اما چون شيعيان بغداد از فراز برج باره نظر كردند علم افتاب طلعت اژدها پيكر شاه را ديدند دانستند كه اگر بايرك سلطان داخل قلعه شود ايام مخاطره به دور خواهد كشيد رفته برسر زندان سيد محمد	125	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms126	false	1226775637373366254	0	301	0	1444	1444	301	كمانه1 را از بند نجات داده امدند برفراز دروازه ونقاره بشارت زدند كه دولت دولت شاه اسمعيل بهادرخان وتيغ تيغ غازيان قزلباش چون بايرك بد رگ ان صدا بشنيد بلا را از چهار طرف برخود محيط ديد شكافت ان سياه را وخود را به دروازه رسانيد ديد كه سيد محمد برفراز برج دروازه است و دروازه را بستهاند گفت سيدنا سلام دروازه را بگشا كه كاري نساختيم اگر شاه مرا بگيرد امان نميدهد شايد در قلعه ايم و كس بفرستم امان بطلبم احتمال دارد كه امان بدهد سيد گفت كه وقتي كه تراگفتم امان بطلب قبول نكردي الحال كار از امان گذشته است برو وشمشير برگردن انداز تاشاه اگاه دل ترا ببخشد هر چند كه عجز كرد سيد فرمود كه تير به جانب او انداختند اما بايرك لاعلاج شده به جانب روم عنان گردانيده دل ازحرم وناموس وخزينه برداشته با دوسه هزار كس كه خانها ايشان در بغداد نبود با او موافقت كرده از عقب او راهي شدند اما ان حضرت از جسر گذشته با تمام سياه چون قدم مبارك شاه به ميدان رسيد كه شكست بر بايرك بدر گ افتاد و فرار نموده بدر رفت ان حضرت راگمان ان كه داخل قلعه شد كه كس سيد محمد كمانه امده عرض نمود كه خوش باشد كه بايرك بدرگ را راه نداديم ان حضرت فرمودند كه او به كجا رفت گفتند به جانب روم روان شد حضرت فرمودند كه اگر او بدر رود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0184png فتنه خواهد شد كجا گذارم كه بدر رود سر در دنبال بايرك بدرگ نهاده چون بايرك پارهاي راه رفت رايات شاه را از دور ديد فرمود كه جسر را بريدند شهريار چون به كنار اب رسيد جسر را بريده ديد ماديان منصور را در اب جهانيد ماديان خود را زد به ميان دريا چون قزلباش ان حال بديدند غلامان حضرت امير المومنين عليه السلم ريختند در	126	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms126	true	4355680807527747651	0	301	0	1444	1444	301	كمانه1 را از بند نجات داده امدند برفراز دروازه ونقاره بشارت زدند كه دولت دولت شاه اسمعيل بهادرخان وتيغ تيغ غازيان قزلباش چون بايرك بد رگ ان صدا بشنيد بلا را از چهار طرف برخود محيط ديد شكافت ان سياه را وخود را به دروازه رسانيد ديد كه سيد محمد برفراز برج دروازه است و دروازه را بستهاند گفت سيدنا سلام دروازه را بگشا كه كاري نساختيم اگر شاه مرا بگيرد امان نميدهد شايد در قلعه ايم و كس بفرستم امان بطلبم احتمال دارد كه امان بدهد سيد گفت كه وقتي كه تراگفتم امان بطلب قبول نكردي الحال كار از امان گذشته است برو وشمشير برگردن انداز تاشاه اگاه دل ترا ببخشد هر چند كه عجز كرد سيد فرمود كه تير به جانب او انداختند اما بايرك لاعلاج شده به جانب روم عنان گردانيده دل ازحرم وناموس وخزينه برداشته با دوسه هزار كس كه خانها ايشان در بغداد نبود با او موافقت كرده از عقب او راهي شدند اما ان حضرت از جسر گذشته با تمام سياه چون قدم مبارك شاه به ميدان رسيد كه شكست بر بايرك بدر گ افتاد و فرار نموده بدر رفت ان حضرت راگمان ان كه داخل قلعه شد كه كس سيد محمد كمانه امده عرض نمود كه خوش باشد كه بايرك بدرگ را راه نداديم ان حضرت فرمودند كه او به كجا رفت گفتند به جانب روم روان شد حضرت فرمودند كه اگر او بدر رود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0184png فتنه خواهد شد كجا گذارم كه بدر رود سر در دنبال بايرك بدرگ نهاده چون بايرك پارهاي راه رفت رايات شاه را از دور ديد فرمود كه جسر را بريدند شهريار چون به كنار اب رسيد جسر را بريده ديد ماديان منصور را در اب جهانيد ماديان خود را زد به ميان دريا چون قزلباش ان حال بديدند غلامان حضرت امير المومنين عليه السلم ريختند در	126	-7974964111633820869	1444	2888.0	1145	1444	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms127	false	6330598059671609944	0	301	0	1450	1450	301	شط بغداد چون شاه از شط بيرون امد عنان كشيده با تمام سپاه از اب بيرون امدند ان حضرت فرمود ببينيد كه كسي را اب برده است گفتند شاه سلامت باشد يكي را اب بردهاست كه ميرود شاه فرمود كه معلوم نيست كه او ازما باشد بگيريد و بياريد شناوران اوراگرفتند حضرت فرمود ازار اورا كندند اتفاقادم داشت وعلامتي در اوبود كه از كردان يزيدي بود كه نو كر بايرك بود چون خود را تنها درميان مردم قزلباش ديد تاجي يافت وبر سرگذاشت و در ميان سواران مانده بود در عقب قزلباش رسيده بر اب زدند او نيز لاعلاج بر اب زده ان بود كه غرق شده بود اما ان حضرت عنان دولت به جانب دشت بغداد از عقب بابرك برگردانيده روان شد اما بايرك چون مر كب رابه تعجيل ميراند شب برسر دست امده ان شب تاصبح مركب ميدوانيد چون افتاب سرزد جماعتي ازسپاه او درعقب مانده بودند گفتند فرود اييم تا مركبان اندك علف1 بخورند ما نيز پاره ناني بخوريم و بياساءيم و بعد از ان سوار شده راهي گرديم وقت چاشتشده بود كه ديدند ازجانب بغداد گرد شد كه به قدرت رب جليل شاه اسمعيل رسيد و ازعقب او حلواچي اوغلي و ازعقب او دورمش خان و ديگر ازعقب ايشان امرا جلو داده مي ايند چون چشم بايرك برعلامت حضرت شاه افتاد گفت ياران شاه اسمعيل تنها است مگذاريد وسوار شده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0185png سر راه ان حضرت به عزم جنگ گرفت ان شهريار عالي مقدار تيغ حضرت صاحبالامر را از غلاف كشيده زد خود رابر ان لشكر وتيغ برفرق هر كس كه ميزد چون جوزا دو پيكر ميساخت و بر كمر ميزد پرنيان مي كرد و حسن بيگ حلواچي اوغلي نيز خود را زد برسپاه اشرار و چون شير دژم داد مردي و مردانگي ميداد وهر شمشيري كه حضرت شاه ميزد تكبير الله اكبر مي گفت حلواچي	127	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms127	true	8084136401559610368	0	301	0	1450	1450	301	شط بغداد چون شاه از شط بيرون امد عنان كشيده با تمام سپاه از اب بيرون امدند ان حضرت فرمود ببينيد كه كسي را اب برده است گفتند شاه سلامت باشد يكي را اب بردهاست كه ميرود شاه فرمود كه معلوم نيست كه او ازما باشد بگيريد و بياريد شناوران اوراگرفتند حضرت فرمود ازار اورا كندند اتفاقادم داشت وعلامتي در اوبود كه از كردان يزيدي بود كه نو كر بايرك بود چون خود را تنها درميان مردم قزلباش ديد تاجي يافت وبر سرگذاشت و در ميان سواران مانده بود در عقب قزلباش رسيده بر اب زدند او نيز لاعلاج بر اب زده ان بود كه غرق شده بود اما ان حضرت عنان دولت به جانب دشت بغداد از عقب بابرك برگردانيده روان شد اما بايرك چون مر كب رابه تعجيل ميراند شب برسر دست امده ان شب تاصبح مركب ميدوانيد چون افتاب سرزد جماعتي ازسپاه او درعقب مانده بودند گفتند فرود اييم تا مركبان اندك علف1 بخورند ما نيز پاره ناني بخوريم و بياساءيم و بعد از ان سوار شده راهي گرديم وقت چاشتشده بود كه ديدند ازجانب بغداد گرد شد كه به قدرت رب جليل شاه اسمعيل رسيد و ازعقب او حلواچي اوغلي و ازعقب او دورمش خان و ديگر ازعقب ايشان امرا جلو داده مي ايند چون چشم بايرك برعلامت حضرت شاه افتاد گفت ياران شاه اسمعيل تنها است مگذاريد وسوار شده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0185png سر راه ان حضرت به عزم جنگ گرفت ان شهريار عالي مقدار تيغ حضرت صاحبالامر را از غلاف كشيده زد خود رابر ان لشكر وتيغ برفرق هر كس كه ميزد چون جوزا دو پيكر ميساخت و بر كمر ميزد پرنيان مي كرد و حسن بيگ حلواچي اوغلي نيز خود را زد برسپاه اشرار و چون شير دژم داد مردي و مردانگي ميداد وهر شمشيري كه حضرت شاه ميزد تكبير الله اكبر مي گفت حلواچي	127	-7974964111633820869	1450	2900.0	1151	1450	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms128	false	-8565286951377420025	0	301	0	1476	1476	301	اوغلي گفت كه من ميشمردم ان حضرت هر كس را كه مي كشت يك تكبير مي گفت و ششصد بانگ اللهاكبر ان شاه را در ان ميدان ميان مغلوبه شمردم و خود را رساند بربايرك سلطان و ان چنان بردوال كمر ان بد سير زد كه او رابا جبه و جوشن چون خيارتر قلم گردانيد چون بايرك رابه درك الاسفل فرستاد جوانان قزلباش هر كدام كه مركب رهوار داشتند خود را رسانيدند و ان سياه بيسردار به امان امدند شاه فرمود كه هر كدام علي ولي الله مي گويند امان است جماعتي كه توفيق يافتند امان دادند مابقي را كه بغض داشتند به جهنم واصل كردند و ان حضرت به اقبال دولت بر گرديده داخل بغدادشد و بعد ازنسق بغداد احرام طواف روضه منور مقدس و مطهر حضرت شاه نجف سرور مردان1 مفتي ايمان اسدالله الغالب غالب كل غالب ومطلوب كل طالب ومظهر العجايب و مفرق الكتايب وكيل كارخانه حضرت الله تعالي اميرالمومنين حيدرعلي بن ابي طالب عليه السلم به نجف اشرف راهي شد چون علامت گنبد عرش اشتباه ولي الله نمودار شد خود را باكل امرا رفتن شاه اسمعيل از مركبان به زير انداخته از انجا ياعلي گويان و ذكر كنان راهي شدند و چون داخل حايل شدند سيد وسادات اما عرض نكرديم كه علمها رابرداشته به استقبال برده بودند اما چون داخل حايل شدند سر وپاي برهنه انشهريار مست شوق و كف برلب مبارك اورده سر وپا برهنه گريه كنان و ياعلي گويان قدم بر ان كلبها اخلاص و مرقد خاص نهاده داخل شد و امركرده بود كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0186png دورمش خان كسي را نگذارد تا رخصت ان حضرت نشود اما چون چشم حقبين ان شاه اگاه برصندوق شير خدا افتاد نعرهاي زد ومدهوش گرديده به روي در افتاد دورمشخان در بيرون ايستاده سهساعت نجوميشد شاه بيرون نيامد و كسي قذرت نمي كرد كه ببيند كه بر سر	128	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms128	true	-8564666441189658765	0	301	0	1476	1476	301	اوغلي گفت كه من ميشمردم ان حضرت هر كس را كه مي كشت يك تكبير مي گفت و ششصد بانگ اللهاكبر ان شاه را در ان ميدان ميان مغلوبه شمردم و خود را رساند بربايرك سلطان و ان چنان بردوال كمر ان بد سير زد كه او رابا جبه و جوشن چون خيارتر قلم گردانيد چون بايرك رابه درك الاسفل فرستاد جوانان قزلباش هر كدام كه مركب رهوار داشتند خود را رسانيدند و ان سياه بيسردار به امان امدند شاه فرمود كه هر كدام علي ولي الله مي گويند امان است جماعتي كه توفيق يافتند امان دادند مابقي را كه بغض داشتند به جهنم واصل كردند و ان حضرت به اقبال دولت بر گرديده داخل بغدادشد و بعد ازنسق بغداد احرام طواف روضه منور مقدس و مطهر حضرت شاه نجف سرور مردان1 مفتي ايمان اسدالله الغالب غالب كل غالب ومطلوب كل طالب ومظهر العجايب و مفرق الكتايب وكيل كارخانه حضرت الله تعالي اميرالمومنين حيدرعلي بن ابي طالب عليه السلم به نجف اشرف راهي شد چون علامت گنبد عرش اشتباه ولي الله نمودار شد خود را باكل امرا رفتن شاه اسمعيل از مركبان به زير انداخته از انجا ياعلي گويان و ذكر كنان راهي شدند و چون داخل حايل شدند سيد وسادات اما عرض نكرديم كه علمها رابرداشته به استقبال برده بودند اما چون داخل حايل شدند سر وپاي برهنه انشهريار مست شوق و كف برلب مبارك اورده سر وپا برهنه گريه كنان و ياعلي گويان قدم بر ان كلبها اخلاص و مرقد خاص نهاده داخل شد و امركرده بود كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0186png دورمش خان كسي را نگذارد تا رخصت ان حضرت نشود اما چون چشم حقبين ان شاه اگاه برصندوق شير خدا افتاد نعرهاي زد ومدهوش گرديده به روي در افتاد دورمشخان در بيرون ايستاده سهساعت نجوميشد شاه بيرون نيامد و كسي قذرت نمي كرد كه ببيند كه بر سر	128	-7974964111633820869	1476	2952.0	1177	1476	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms129	false	2829297559360704672	0	301	0	1433	1433	301	ان شهريار چه امد امراگفتند كه مبادا حادثه اي برسر شاه امده باشد سيد محمد را گفتند كه اي سيد برو خبري معلوم كن كه مبادا حادثه اي بر سر شاه امده باشد سيد تبسم نموده گفت عجب از شما صوفيان به اخلاص كه حضرت اميرالمومنين در بيابان و در دشت وصحرا محافظت فرزند خود مي كند حال كه به منزل شريف ان حضرت تشريف اورده است محافظت نمي كند صوفيان گفتند صدق اي سيد كه ما غلط كرديم اما چون چهار ساعت نجومي گذشت دورمشخان قدم سبك برداشت وبه عقب در دولتسراي ان حضرت امده قدرت نگاه كردن نداشت اما گوش انداخت شنيد كه حضرت حرف ميزند و قربان صدقه ميشود گاهي مي گويد يا ولي الله منت به جان دارم خدمت كنم چون ان چند كلمه را استماع نموده كه يك مرتبه شنيد كه ان حضرت فرمود كه دورمشخان برو اينجا مايست سجده كرده قدم برعقب نهاده بيرون امد امراگفتند كه خان چه خبر است گفت دغدغه مكشيد كه بيرون مي ايد كه صداي در بر امد چشم دورمش خان و امراي قزلباش به شاهاسمعيل افتاد كه افتاب وار بيرون امد و نقره رفت و طلاي احمر در امد تمام به سجده درافتادند و ان حضرت را بسيار خندان و خرم ديدند يافتند كه نظر كردها حضرت حق تعالي شهريار را نظر كرده است امرا تمام بردست و پاي شاه عالم پناه افتادند فرمودكه برويد به زيارت اول زيارت خاص بعد از ان زيارت عام شد روز ديكر شاه امد به استانها منوره و فرمود كه قاليهاي ابريشم و گلابتون باف و پردههاي زربفت و قناديل طلا ونقره و سي هزار تومان ازمال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0187png حلال خود صرف استانه نمود و ان در مرصع را فرمود كه زرگران سازند و اهل نجف را تمام انعام شفقت فرمود وار ان جا به كربلاي معلي راهي شد وانچه در زيارت	129	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms129	true	2940336860814867097	0	301	0	1433	1433	301	ان شهريار چه امد امراگفتند كه مبادا حادثه اي برسر شاه امده باشد سيد محمد را گفتند كه اي سيد برو خبري معلوم كن كه مبادا حادثه اي بر سر شاه امده باشد سيد تبسم نموده گفت عجب از شما صوفيان به اخلاص كه حضرت اميرالمومنين در بيابان و در دشت وصحرا محافظت فرزند خود مي كند حال كه به منزل شريف ان حضرت تشريف اورده است محافظت نمي كند صوفيان گفتند صدق اي سيد كه ما غلط كرديم اما چون چهار ساعت نجومي گذشت دورمشخان قدم سبك برداشت وبه عقب در دولتسراي ان حضرت امده قدرت نگاه كردن نداشت اما گوش انداخت شنيد كه حضرت حرف ميزند و قربان صدقه ميشود گاهي مي گويد يا ولي الله منت به جان دارم خدمت كنم چون ان چند كلمه را استماع نموده كه يك مرتبه شنيد كه ان حضرت فرمود كه دورمشخان برو اينجا مايست سجده كرده قدم برعقب نهاده بيرون امد امراگفتند كه خان چه خبر است گفت دغدغه مكشيد كه بيرون مي ايد كه صداي در بر امد چشم دورمش خان و امراي قزلباش به شاهاسمعيل افتاد كه افتاب وار بيرون امد و نقره رفت و طلاي احمر در امد تمام به سجده درافتادند و ان حضرت را بسيار خندان و خرم ديدند يافتند كه نظر كردها حضرت حق تعالي شهريار را نظر كرده است امرا تمام بردست و پاي شاه عالم پناه افتادند فرمودكه برويد به زيارت اول زيارت خاص بعد از ان زيارت عام شد روز ديكر شاه امد به استانها منوره و فرمود كه قاليهاي ابريشم و گلابتون باف و پردههاي زربفت و قناديل طلا ونقره و سي هزار تومان ازمال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0187png حلال خود صرف استانه نمود و ان در مرصع را فرمود كه زرگران سازند و اهل نجف را تمام انعام شفقت فرمود وار ان جا به كربلاي معلي راهي شد وانچه در زيارت	129	-7974964111633820869	1433	2866.0	1134	1433	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms130	false	8267534286793256188	0	300	0	1401	1401	300	شاه مردان نموده بود به همان طريق زيارت نموده نظر كردها اباعبدالله گرديد از اسباب روضه ان چنان كه از براي پدر عالي گهر حضرت ترتيب نموده بود و همان قدر از قالي و نمد و فرش و قناديل طلا و نقره فرمود و بعد از زيارت اباعبدالله به زيارت صاحب الامر رفته و حضرت كاظمين زيارت نمود و فرمود كه گنبد اما موسي عليه السلم را ساختند و ازجانب بغداد به طرف عراق اهنگ نمود وچون حضرت شاه به جانب سامره ميرفت در نزديكي دشتمسيب ديد كه چند نفر از جوانان قزلباش اسبهاي خود را ميدوانند چون نزد ان حضرت رسيدند شاه فرمود كه چه ميشود شما را گفتند اي شهريار ما رفتيم كه شكار شيري بكنيم و از براي شاه شايد شيري راگرفته زنده بياري كه ناگه ديديم ازپاي بتهاگزي نره شيري بيرون امده برما حمله نمود و يك شاه اسمعيل نفر رفيق ما راگرفته به زير دست وپاي خود گرفت ماگريزان شده به خدمت امديم شاه فرمود كه بياءيد نشان ان شير رابه من دهيد ايشان شاه را اورده به پاي ان بته گز نمودند شاه فرمود كه شما اينجا باشيد چون شاه نزديك رسيد صداي غرشي شنيد چون نگاه كرد شير نري را ديد كه دراينمدت خروج چندين شيررابه قتل اورده بود مثل اين نره شيرنديده بود ماديان منصور را هرچند نهيب داد ماديان رم مي كرد و پيش نميرفت كه شير جستن كرده خود رابه مركب شاه انداخت وچون شاه ديد كه مركب پيش نميرود و رم مي كند وبه عقب ميرود و شير او را عاجز نموده ازمركب جستن نموده خود را برروي زمين رساند و شمشير صاحبالامر را علم كرده خداي را ياد نموده زد برفرق شير كه تا دم او را دوپاره نموده صداي افرين از امراي قزلباش بلند شده امدند و در پاي شاه افتادند و شكر خداي عالم به جاي	130	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms130	true	-2689640827610338526	0	300	0	1401	1401	300	شاه مردان نموده بود به همان طريق زيارت نموده نظر كردها اباعبدالله گرديد از اسباب روضه ان چنان كه از براي پدر عالي گهر حضرت ترتيب نموده بود و همان قدر از قالي و نمد و فرش و قناديل طلا و نقره فرمود و بعد از زيارت اباعبدالله به زيارت صاحب الامر رفته و حضرت كاظمين زيارت نمود و فرمود كه گنبد اما موسي عليه السلم را ساختند و ازجانب بغداد به طرف عراق اهنگ نمود وچون حضرت شاه به جانب سامره ميرفت در نزديكي دشتمسيب ديد كه چند نفر از جوانان قزلباش اسبهاي خود را ميدوانند چون نزد ان حضرت رسيدند شاه فرمود كه چه ميشود شما را گفتند اي شهريار ما رفتيم كه شكار شيري بكنيم و از براي شاه شايد شيري راگرفته زنده بياري كه ناگه ديديم ازپاي بتهاگزي نره شيري بيرون امده برما حمله نمود و يك شاه اسمعيل نفر رفيق ما راگرفته به زير دست وپاي خود گرفت ماگريزان شده به خدمت امديم شاه فرمود كه بياءيد نشان ان شير رابه من دهيد ايشان شاه را اورده به پاي ان بته گز نمودند شاه فرمود كه شما اينجا باشيد چون شاه نزديك رسيد صداي غرشي شنيد چون نگاه كرد شير نري را ديد كه دراينمدت خروج چندين شيررابه قتل اورده بود مثل اين نره شيرنديده بود ماديان منصور را هرچند نهيب داد ماديان رم مي كرد و پيش نميرفت كه شير جستن كرده خود رابه مركب شاه انداخت وچون شاه ديد كه مركب پيش نميرود و رم مي كند وبه عقب ميرود و شير او را عاجز نموده ازمركب جستن نموده خود را برروي زمين رساند و شمشير صاحبالامر را علم كرده خداي را ياد نموده زد برفرق شير كه تا دم او را دوپاره نموده صداي افرين از امراي قزلباش بلند شده امدند و در پاي شاه افتادند و شكر خداي عالم به جاي	130	-7974964111633820869	1401	2802.0	1102	1401	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms131	false	-2527170959430486204	0	301	0	1520	1520	301	اوردند و تصدقات بسيار به درويش و مساكين دادند و راهي شدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0188png وچون به قلعها زنجير رسيدند گفتند كه ملكشاه رستم الوار كه ايشان ز زمان حضرت اميرالمومنين عليه السلم تا حال شيعه فطري ان حضرتاند و ايشان را لرعباسي مي گويند يعني نژاد اوبه عباس عليه السلم ميرسانند وچهل هزار خانه الوار به فرمان اوست دراين مدت باج به پادشاهان تر كمان نداده وهرسال چند مرتبه كه قافلها عظيم از اين راه عبور مي كنند ميزنند نه حاكم بغداد ايشان را حريف ميشوند ونه ديگري ان حضرت فرمود كه نامه نوشتند به ملكشاه رستم الوار كه معلوم شاه رستم بوده باشد كه شنيدهام شما شيعه فطري شاه مردانيد و نميخواهم كه در ميانها ما و شماكار به جنگ و جدال برسد ميبايد بيش ازاين در باديها خود سري سرگردان نشوي اگر چه حق به طرف تو بوده كه اطاعت سنيان نمي كردي و حال خود روزگار به كام شما گرديده و مذهب اماميه رواج يافته برخاسته به خدمت ما بياءيد كه تو راببينيم وهمان درملك موروث بوده باشي چون نامها نامي گرامي ان حضرت به ملكشاه رستم رسيد به الوارصلاح ديد درباب جنگ و اطاعت شاهاسمعيل بهادرخان ايشان گفتند معلوم نيست كه قيصر روم بالشكر بي كران تواند رخنه در ملك خرم اباد1 كرد ميرويم برسر راه او ان چنان شمشيري براو بزنيم كه اگر احيانا گرفتار نشود ديگر ارادها جنگ الوار نكند چون از الوار اشرار ان شنيد باور نمود گفت بسم الله بيست هزاركس الوار جنگجو جدا نموده ازميان ايل لر و شاه منصوري ابن عم خود را سردار نموده امدند ان جماعت دره راگر فتند از اين جانب حضرت شاه اگاه گرديد حسن بيگ حلواچي اوغلي را گفت كه پنج هزار كس بردار وخود قراول سپاهباش تامن از عقب بيايم چون حلواچي اوغلي به راه افتاد جاسوسي امده شرح امدن ملكشاه رستم منصور را	131	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms131	true	-6820500431881180508	0	301	0	1520	1520	301	اوردند و تصدقات بسيار به درويش و مساكين دادند و راهي شدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0188png وچون به قلعها زنجير رسيدند گفتند كه ملكشاه رستم الوار كه ايشان ز زمان حضرت اميرالمومنين عليه السلم تا حال شيعه فطري ان حضرتاند و ايشان را لرعباسي مي گويند يعني نژاد اوبه عباس عليه السلم ميرسانند وچهل هزار خانه الوار به فرمان اوست دراين مدت باج به پادشاهان تر كمان نداده وهرسال چند مرتبه كه قافلها عظيم از اين راه عبور مي كنند ميزنند نه حاكم بغداد ايشان را حريف ميشوند ونه ديگري ان حضرت فرمود كه نامه نوشتند به ملكشاه رستم الوار كه معلوم شاه رستم بوده باشد كه شنيدهام شما شيعه فطري شاه مردانيد و نميخواهم كه در ميانها ما و شماكار به جنگ و جدال برسد ميبايد بيش ازاين در باديها خود سري سرگردان نشوي اگر چه حق به طرف تو بوده كه اطاعت سنيان نمي كردي و حال خود روزگار به كام شما گرديده و مذهب اماميه رواج يافته برخاسته به خدمت ما بياءيد كه تو راببينيم وهمان درملك موروث بوده باشي چون نامها نامي گرامي ان حضرت به ملكشاه رستم رسيد به الوارصلاح ديد درباب جنگ و اطاعت شاهاسمعيل بهادرخان ايشان گفتند معلوم نيست كه قيصر روم بالشكر بي كران تواند رخنه در ملك خرم اباد1 كرد ميرويم برسر راه او ان چنان شمشيري براو بزنيم كه اگر احيانا گرفتار نشود ديگر ارادها جنگ الوار نكند چون از الوار اشرار ان شنيد باور نمود گفت بسم الله بيست هزاركس الوار جنگجو جدا نموده ازميان ايل لر و شاه منصوري ابن عم خود را سردار نموده امدند ان جماعت دره راگر فتند از اين جانب حضرت شاه اگاه گرديد حسن بيگ حلواچي اوغلي را گفت كه پنج هزار كس بردار وخود قراول سپاهباش تامن از عقب بيايم چون حلواچي اوغلي به راه افتاد جاسوسي امده شرح امدن ملكشاه رستم منصور را	131	-7974964111633820869	1520	3040.0	1221	1520	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms132	false	4890891699567952178	0	301	0	1517	1517	301	بابيست هزار كس برسر راه معروض ان شهريار نمود ان حضرت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0189png فرمود كه مركب دولت كشيدند و سوار شدند از عقب حلواچي اوغلي راهي گرديد چون سپاه الوار اشرار از دور سياهي قزلباش را ديدند فرياد و فغان بر اوردند و دست بردهان زده غيه بلند كردند پنج هزار سوار و پانزده هزار پياده از ان كوهسار چون سيل سياه سر اشيب شدند ان چنان حمله اوردند كه اگر حلواچي اوغلي نبود هيچ كس و سرداري تاب مقاومت الوار نمي اوردند چون حلواچي اوغلي ديد كه سپاه قزلباش غيرت نموده پاي به عقب نمي گذارند اما بسياري را از پاي در اوردند او نيز كلمه طيبه سرزبان جاري ساخته قدم درپيش نهاد و درسن هجده سالگي در بهادري در برابر پدربود با لشكر قزلباش گفت چرا سپاه را ضايع كنيم ميبايد مكري نموده قدم گريز برعقب بگذاريم انقدر كه از پيادههاي الوار دورگرديم ايشان سردر دنبال ما خواهند گذاشت بعد از ان عنان بر گردانيم و داد دل خود را از اين الوار بگيريم به يك بار روي برگريز نهادند الوارچون ديدند كه سپاه قزلباش گريزان شدند برداشته سواره وپياده از براي كسيب سر در دنبال قزلباش نهادند و ايشان دانسته كسيب مي انداختند الوار برهنه به طمع مال سربه دنبال ايشان گذاشتند چون نيم فرسنگ ايشان را به روي دشت كشيدند به يك بار عنان بر گردانيده زدند خود را برالوار داد مردي و مردانگي دادند دو هزارسوار طعمه شمشير غازيان شير شكار گرديد الوار چون ديدند كه تاب مقاومت ندارند عنان بر گردانيدند به جانب دره و پيادهها علفه تيغ غازيان گرديدند با وجودي1 كه پيادهها پراكنده شده خود را به كوه پايهها رسانيدند و هشت هزار الوار از پاي در اورده بودند و شاه منصور زخم نيزه در بازو برداشته گريزان رفت به دره و دهنه كوه را گرفته ماند كه از ان جانب ملكشاه	132	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms132	true	-1751277480878036939	0	301	0	1517	1517	301	بابيست هزار كس برسر راه معروض ان شهريار نمود ان حضرت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0189png فرمود كه مركب دولت كشيدند و سوار شدند از عقب حلواچي اوغلي راهي گرديد چون سپاه الوار اشرار از دور سياهي قزلباش را ديدند فرياد و فغان بر اوردند و دست بردهان زده غيه بلند كردند پنج هزار سوار و پانزده هزار پياده از ان كوهسار چون سيل سياه سر اشيب شدند ان چنان حمله اوردند كه اگر حلواچي اوغلي نبود هيچ كس و سرداري تاب مقاومت الوار نمي اوردند چون حلواچي اوغلي ديد كه سپاه قزلباش غيرت نموده پاي به عقب نمي گذارند اما بسياري را از پاي در اوردند او نيز كلمه طيبه سرزبان جاري ساخته قدم درپيش نهاد و درسن هجده سالگي در بهادري در برابر پدربود با لشكر قزلباش گفت چرا سپاه را ضايع كنيم ميبايد مكري نموده قدم گريز برعقب بگذاريم انقدر كه از پيادههاي الوار دورگرديم ايشان سردر دنبال ما خواهند گذاشت بعد از ان عنان بر گردانيم و داد دل خود را از اين الوار بگيريم به يك بار روي برگريز نهادند الوارچون ديدند كه سپاه قزلباش گريزان شدند برداشته سواره وپياده از براي كسيب سر در دنبال قزلباش نهادند و ايشان دانسته كسيب مي انداختند الوار برهنه به طمع مال سربه دنبال ايشان گذاشتند چون نيم فرسنگ ايشان را به روي دشت كشيدند به يك بار عنان بر گردانيده زدند خود را برالوار داد مردي و مردانگي دادند دو هزارسوار طعمه شمشير غازيان شير شكار گرديد الوار چون ديدند كه تاب مقاومت ندارند عنان بر گردانيدند به جانب دره و پيادهها علفه تيغ غازيان گرديدند با وجودي1 كه پيادهها پراكنده شده خود را به كوه پايهها رسانيدند و هشت هزار الوار از پاي در اورده بودند و شاه منصور زخم نيزه در بازو برداشته گريزان رفت به دره و دهنه كوه را گرفته ماند كه از ان جانب ملكشاه	132	-7974964111633820869	1517	3034.0	1218	1517	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms133	false	2396468533535962484	0	301	0	1478	1478	301	رستم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0190png رسيد با ده هزار كس الوار چون اين قضيه را ديد اتش درنهاد وي افتاده ميخواست كه خود را بزند برسپاه قزلباش كه در ان اثنا علم اژدها پيكر از دور نمايان گرديده گفتند كه شاه اسمعيل بهادرخان امده ديگر جگر امدن نكرده چون حضرت ان كشتههاي الوار را ديد فرمود كه اين جماعت را مي گويند كه شيعهاند چرا اين قدر كشتهايد حسن بيگ حلواچي اوغلي گفت قربانت شوم معلوم نيست كه اين جماعت شيعه باشند مرتبه اول ما را كباب كردند و پانصد كس ما رابه ضرب سنگ مغز پاشيدند بعد از ان اين غلام مكر نموده به اين تمهيد ايشان را شكست داديم شاه تحسين بسيار نموده امدند در برابر دره فرود1 امدند كه از ان جانب الوار گفتند كه امشب كاري برسر قزلباش بياريم كه فردا دم افتاب كوچ نموده جرات بودن نكنند امشب دزد در ميان ايشان بفرستيم گفتند كه اين مركبان قزلباش ما را عاجز مي كنند پانصد كس امشب داخل اردوي قزلباش شويم ومر كبان ايشان را پي كنيم كه فردا از ترس كوچ كنند قرارچنين دادند اما دوست در همه جا هست اول شب بود كه الواري امده گفت حسن بيگ حلواچي اوغلي را ميخواهم و او را نشان دادند امد و از تمهيد الواران نامرد2 او را خبردار نموده به حضرت شاهعرض نمود ان شهريار فرمود كه تو ميبايدامشب طلايه3 باشي وهر كدام كه هستند پياده وسواره كه از طرف دشت نمايان شود به ناوك ازپاي در اريد همان الوار عرض نموده به شهريار كه دور سپاه را ميبايد خبردار بود كه مي گفتند كه از هرطرف كه رخنه باشد خود رابه ميان قزلباش ميرسانيم ان حضرت فرمود كه تمامت سپاه امشب سوارشوند4 ونزديك يكديگر فرود ايند به طريق روميان امشب خيمهها را طناب در طناب بزنند و چون تهيه گرفتند تاريك شد و الوار به عزم دزدي	133	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms133	true	8388632424047627902	0	301	0	1478	1478	301	رستم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0190png رسيد با ده هزار كس الوار چون اين قضيه را ديد اتش درنهاد وي افتاده ميخواست كه خود را بزند برسپاه قزلباش كه در ان اثنا علم اژدها پيكر از دور نمايان گرديده گفتند كه شاه اسمعيل بهادرخان امده ديگر جگر امدن نكرده چون حضرت ان كشتههاي الوار را ديد فرمود كه اين جماعت را مي گويند كه شيعهاند چرا اين قدر كشتهايد حسن بيگ حلواچي اوغلي گفت قربانت شوم معلوم نيست كه اين جماعت شيعه باشند مرتبه اول ما را كباب كردند و پانصد كس ما رابه ضرب سنگ مغز پاشيدند بعد از ان اين غلام مكر نموده به اين تمهيد ايشان را شكست داديم شاه تحسين بسيار نموده امدند در برابر دره فرود1 امدند كه از ان جانب الوار گفتند كه امشب كاري برسر قزلباش بياريم كه فردا دم افتاب كوچ نموده جرات بودن نكنند امشب دزد در ميان ايشان بفرستيم گفتند كه اين مركبان قزلباش ما را عاجز مي كنند پانصد كس امشب داخل اردوي قزلباش شويم ومر كبان ايشان را پي كنيم كه فردا از ترس كوچ كنند قرارچنين دادند اما دوست در همه جا هست اول شب بود كه الواري امده گفت حسن بيگ حلواچي اوغلي را ميخواهم و او را نشان دادند امد و از تمهيد الواران نامرد2 او را خبردار نموده به حضرت شاهعرض نمود ان شهريار فرمود كه تو ميبايدامشب طلايه3 باشي وهر كدام كه هستند پياده وسواره كه از طرف دشت نمايان شود به ناوك ازپاي در اريد همان الوار عرض نموده به شهريار كه دور سپاه را ميبايد خبردار بود كه مي گفتند كه از هرطرف كه رخنه باشد خود رابه ميان قزلباش ميرسانيم ان حضرت فرمود كه تمامت سپاه امشب سوارشوند4 ونزديك يكديگر فرود ايند به طريق روميان امشب خيمهها را طناب در طناب بزنند و چون تهيه گرفتند تاريك شد و الوار به عزم دزدي	133	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms134	false	-4676510491953378929	0	301	0	1440	1440	301	از سر كوه به شيب امدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0191png و هرچند به دور اردو گرديدند سواره ميديدند چند نفر ميخواستند كه دستبردي بزنند وقتي خبردار ميشدند كه تيري امد بر پهلوي ايشان كه صاف از طرف ديگر بدر رفت چند نفر را ان شب از پاي در اوردند چون نيراعظم سر زد شاه اگاه سوار شد و ملكشاه رستم ازجاي در امد اول مرتبه چرخچيان بزدند بريكديگر گرد شد و از اين طرف و از ان طرف جنگ در پيوست الوار در برابر پادشاه خود دادمردي ميدادند ان حضرت دست برقبضها تيغ صاحبالامركرده جهاند درميان گروه1 الوار اشرار افتاده مثل نره شير كه در ميان گله گوران افتد و از عقب دورمش خان و حسن بيگ حلواچي اوغلي و منتش بيگ و ديو سلطان كه هنوز خطاب ديوي2 نيافته بود و ميرزا محمد طالش ومنصور بيگ قبچاقي و حسين بيگ لله و عابدين بيگ شاملو و دده بيگ قورچي باشي و خانان سلطان و كيك سلطان وسلطان ابراهيم ميرزا و بادنجان سلطان باجوانان قزلباش و قورچيان عظام زدند بر ان الوار اشرار وكندند از جا و هرچند ملكشاه رستم خواست كه پا محكم نمايد نتوانست روي به فرار نهاد و غازيان شير شكار زدند بر ان گروه3 اشرار چون رسم شاه نبود كه ازپي سپاه شكست خورده برود عنان كشيدند شكت وفرار و دست از خون شستند و بعد از عجز بسيار كه به درگاه احد جبار كردند به مجلس امده فرمودند كه طرفه جماعتي اند اين الوار كه شيعهاند و با ما بدتر از سني جنگ مي كنند وان شب اسايش نموده روز ديگر سر در دنبال شاه رستم نهاده چون به خير اباد تشريف اوردند گفتند كه رفت به جانب زرد كوه ان حضرت سر در دنبال او گذاشته چون به زرد كوه سراغ گرفته انجا نيز نبود دراين اثنا جاسوسان خبر اوردند كه شاه رستم به جانب كوه	134	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms134	true	-5141432226769378148	0	301	0	1440	1440	301	از سر كوه به شيب امدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0191png و هرچند به دور اردو گرديدند سواره ميديدند چند نفر ميخواستند كه دستبردي بزنند وقتي خبردار ميشدند كه تيري امد بر پهلوي ايشان كه صاف از طرف ديگر بدر رفت چند نفر را ان شب از پاي در اوردند چون نيراعظم سر زد شاه اگاه سوار شد و ملكشاه رستم ازجاي در امد اول مرتبه چرخچيان بزدند بريكديگر گرد شد و از اين طرف و از ان طرف جنگ در پيوست الوار در برابر پادشاه خود دادمردي ميدادند ان حضرت دست برقبضها تيغ صاحبالامركرده جهاند درميان گروه1 الوار اشرار افتاده مثل نره شير كه در ميان گله گوران افتد و از عقب دورمش خان و حسن بيگ حلواچي اوغلي و منتش بيگ و ديو سلطان كه هنوز خطاب ديوي2 نيافته بود و ميرزا محمد طالش ومنصور بيگ قبچاقي و حسين بيگ لله و عابدين بيگ شاملو و دده بيگ قورچي باشي و خانان سلطان و كيك سلطان وسلطان ابراهيم ميرزا و بادنجان سلطان باجوانان قزلباش و قورچيان عظام زدند بر ان الوار اشرار وكندند از جا و هرچند ملكشاه رستم خواست كه پا محكم نمايد نتوانست روي به فرار نهاد و غازيان شير شكار زدند بر ان گروه3 اشرار چون رسم شاه نبود كه ازپي سپاه شكست خورده برود عنان كشيدند شكت وفرار و دست از خون شستند و بعد از عجز بسيار كه به درگاه احد جبار كردند به مجلس امده فرمودند كه طرفه جماعتي اند اين الوار كه شيعهاند و با ما بدتر از سني جنگ مي كنند وان شب اسايش نموده روز ديگر سر در دنبال شاه رستم نهاده چون به خير اباد تشريف اوردند گفتند كه رفت به جانب زرد كوه ان حضرت سر در دنبال او گذاشته چون به زرد كوه سراغ گرفته انجا نيز نبود دراين اثنا جاسوسان خبر اوردند كه شاه رستم به جانب كوه	134	-7974964111633820869	1440	2880.0	1141	1440	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms135	false	-371119208950534736	0	301	0	1371	1371	301	صيدمره رفت ان حضرت به الغار راهي شد چون به صيد مره رسيد يك جنگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0192png ديگر واقع شد از ده قدم كه به سينه كوه نهادند ديدند كه ان كوه عظيم كوه است و الوار با خانه كوچهاي خود در سينها كوهاند بامواشي ورمه و سنگهاي عظيم در سر راه افتاده است اما چون كف دست سنگهاي لعل در بالاي كوه سبزهزار وچشمههاي بسيار و قلههاي كوه بسيار است اماشش فرسنگ راه است از دره تا قلها كوه چون حضرت يك طرف كوه و دامنه كوه فرود امد پشيمان شد كه عبث خود را سبك كرديم و در فكر كوچ بود ان شهريار نامدار چون سه روز در پاي كوه نشست دانست كه جنگ در اين كوه نميتواند انداخت زيرا كه سپاه بسيار ضايع ميشود ان حضرت فرمود كه كوچ كنند و ان نامدار باقزلباش به راه افتادند چون اردو بار شد و پارهاي راه رفتند به ميان دره رسيد و ان گروه به يك باره شروع كردند بهغيه و صداي دهانو زنان روپا كهاي خود را برگرد سر به گردش در اوردند انجا كه حميت شاه است غيرت به تلاطم در امده فرمود كه دشمن سرحضرت امير المومنين باشد هركس از عقب من براين كوه قدم نگذارد اين بگفت و از مركب جستن كرده سپري از دست قورچي گرفته چون پلمنگ پياده قدم بر ان كوه نهاد از عقب ان حضرت حلواچي اوغلي و از عقب دورمش خان و از عقب ديو سلطان تمام امراي عظام روي به ان كوه نهادند و چون الواران بديدند از غم زن و فرزندان و ناموس به جنگ در امدند هرچند كه مانع شدند ان حضرت سپر در دست از عقب سنگها جستن مي كرد و هرسنكي كه از بالاي قله كوه خطا ميدادند ان حضرت به زور سرپنجه مردي از دامنها سپر رد مي نمود تا خود را رسانيد به	135	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms135	true	-769949436608846356	0	301	0	1371	1371	301	صيدمره رفت ان حضرت به الغار راهي شد چون به صيد مره رسيد يك جنگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0192png ديگر واقع شد از ده قدم كه به سينه كوه نهادند ديدند كه ان كوه عظيم كوه است و الوار با خانه كوچهاي خود در سينها كوهاند بامواشي ورمه و سنگهاي عظيم در سر راه افتاده است اما چون كف دست سنگهاي لعل در بالاي كوه سبزهزار وچشمههاي بسيار و قلههاي كوه بسيار است اماشش فرسنگ راه است از دره تا قلها كوه چون حضرت يك طرف كوه و دامنه كوه فرود امد پشيمان شد كه عبث خود را سبك كرديم و در فكر كوچ بود ان شهريار نامدار چون سه روز در پاي كوه نشست دانست كه جنگ در اين كوه نميتواند انداخت زيرا كه سپاه بسيار ضايع ميشود ان حضرت فرمود كه كوچ كنند و ان نامدار باقزلباش به راه افتادند چون اردو بار شد و پارهاي راه رفتند به ميان دره رسيد و ان گروه به يك باره شروع كردند بهغيه و صداي دهانو زنان روپا كهاي خود را برگرد سر به گردش در اوردند انجا كه حميت شاه است غيرت به تلاطم در امده فرمود كه دشمن سرحضرت امير المومنين باشد هركس از عقب من براين كوه قدم نگذارد اين بگفت و از مركب جستن كرده سپري از دست قورچي گرفته چون پلمنگ پياده قدم بر ان كوه نهاد از عقب ان حضرت حلواچي اوغلي و از عقب دورمش خان و از عقب ديو سلطان تمام امراي عظام روي به ان كوه نهادند و چون الواران بديدند از غم زن و فرزندان و ناموس به جنگ در امدند هرچند كه مانع شدند ان حضرت سپر در دست از عقب سنگها جستن مي كرد و هرسنكي كه از بالاي قله كوه خطا ميدادند ان حضرت به زور سرپنجه مردي از دامنها سپر رد مي نمود تا خود را رسانيد به	135	-7974964111633820869	1371	2742.0	1072	1371	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms136	false	8767029957055207289	0	301	0	1406	1406	301	ملكشاه رستم و گفت توكاري نكردهاي كه اميد رهايي داشته باشي گفت چون كشته ميشوم باري به مردي كشته شوم بالاي تخته سنگي ايستاد و دست شمشير بلند كرده كه چون ان شاه سر از پيش پايش بلندكند فرود اورد برفرق او اما شهريار رسيد و سپر را داد به دم تيغ او تا برقبه سپر شمشير ميرسيد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0193png به قدرت حضرت حق تعالي گرفت به دست ديگر بند پاي او را وفرو كشيد ان چنان كه يشت او خورد به ان تخته سنگ چون برسينهاش نشست كه دست او را ببندد كه ملكشاه رستم گفت كه قربانت شوم برخيز از روي سينه ام كه يكي از مريدان و غلامان اوجاق شيخ صفي گرديدم ان حضرت گفت تو شيعه بودي چرا اين قسم باما پيش امدي گفت قربانت شوم به اين كوه خاطرم جمع بود اما فكر نكردم كه در كوه پلنگ عاجز نيست چون ان حضرت او را ديد محبتي از او در دل ان حضرت افتاده از روي سينها او برخاست ملكشاه رستم چون ان مروت از ان دربحر فتوت ديد غلام به اخلاص ان شهريارشده و از كوه به زير امده پيشكش لايق از نظر ان حضرت گذرانيده شهريار جم قدر به دورمشخان تعريف ريش ملكشاه رستم كرده فرمود جواهر و مرواريد بسيار اوردند و ريش او رابه جواهر پكانيدند و قاب مرصعي از براي ريش او ساختند و ان حضرت ميخواست كه به جانب عراق در حركت ايد كه ملكشاه رستم به عرض رسانيد كه در اين حوالي جنوبي الكاء ما الكاء حويزه1 است و سلطان فياض مشعشعي علي اللهي پادشاه است اما دعوي الوهيت مي كند با عجز بشريت چون ان سخن به گوش صاحبقران رسيد ازقهر و غضب برخود بلرزيد و فرمود كه كارخانههاي زيادتي به طرف همدان راهي شد و ان حضرت با دوازده هزار قزلباش از طرف كتل كيالان بر	136	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms136	true	346113098897979531	0	301	0	1406	1406	301	ملكشاه رستم و گفت توكاري نكردهاي كه اميد رهايي داشته باشي گفت چون كشته ميشوم باري به مردي كشته شوم بالاي تخته سنگي ايستاد و دست شمشير بلند كرده كه چون ان شاه سر از پيش پايش بلندكند فرود اورد برفرق او اما شهريار رسيد و سپر را داد به دم تيغ او تا برقبه سپر شمشير ميرسيد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0193png به قدرت حضرت حق تعالي گرفت به دست ديگر بند پاي او را وفرو كشيد ان چنان كه يشت او خورد به ان تخته سنگ چون برسينهاش نشست كه دست او را ببندد كه ملكشاه رستم گفت كه قربانت شوم برخيز از روي سينه ام كه يكي از مريدان و غلامان اوجاق شيخ صفي گرديدم ان حضرت گفت تو شيعه بودي چرا اين قسم باما پيش امدي گفت قربانت شوم به اين كوه خاطرم جمع بود اما فكر نكردم كه در كوه پلنگ عاجز نيست چون ان حضرت او را ديد محبتي از او در دل ان حضرت افتاده از روي سينها او برخاست ملكشاه رستم چون ان مروت از ان دربحر فتوت ديد غلام به اخلاص ان شهريارشده و از كوه به زير امده پيشكش لايق از نظر ان حضرت گذرانيده شهريار جم قدر به دورمشخان تعريف ريش ملكشاه رستم كرده فرمود جواهر و مرواريد بسيار اوردند و ريش او رابه جواهر پكانيدند و قاب مرصعي از براي ريش او ساختند و ان حضرت ميخواست كه به جانب عراق در حركت ايد كه ملكشاه رستم به عرض رسانيد كه در اين حوالي جنوبي الكاء ما الكاء حويزه1 است و سلطان فياض مشعشعي علي اللهي پادشاه است اما دعوي الوهيت مي كند با عجز بشريت چون ان سخن به گوش صاحبقران رسيد ازقهر و غضب برخود بلرزيد و فرمود كه كارخانههاي زيادتي به طرف همدان راهي شد و ان حضرت با دوازده هزار قزلباش از طرف كتل كيالان بر	136	-7974964111633820869	1406	2812.0	1107	1406	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms137	false	-7664480056524077971	0	301	0	1437	1437	301	سر سلطان فياض مشعشعي روان شدند اما راه بسيار سخت بود و به مشقت تمام از ان كتل گذشت وچون به حوالي الكاء فياض رسيد ملكشاه رستم را پيشرو سپاه خود نمود وخود با امراي قزلباش از عقب مي امدند چون به سه منزلي حويزه رسيد سلطان فياض خبردار شده سيهزار كس به نعمان مشعشعي داده پيشرو2 خود نموده و خود بابيست هزار عرب بدو سوار از عقب راهي گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0194png اما چون ملكشاه رستم با سپاه الوار رسيد به لشكر عربان و در برابر يكديگر صف كشيدند و لشكر الوار ريختند برعربان خونخوار وجنگ عظيم شد و لشكر الوار كشتند سپاه عرب را وبرعقب نشاندند كه دراين اثنا سلطان فياض از عقب رسيد لشكر الوار را شكست وادند ملكشاه رستم را عار امد كه فرار نمايد با ان ريش مرصع انقدر زد خود را كه حضرت شاه رسيد چشم ان شهريار عالي مقدار برعلم فياض افتاد از غيرت دين موي در بدن ان شهريار راست ايستاد فرمود كه احتياج صف بستن نيست زد بر ان عربان بيايمان صف را شكافته ان حضرت خود را رسانيد به نزديك قلب وفياض محسن مشعشعي كه يكي از بهادر ان عرب است وسپه سالار اوست وزرهي دارد هفت من به وزن شاهاست فياض از واهمه شجاعت شاه اسمعيل او را مقرركرده بود كه ازسر او دور نشود چون ديد كه حضرت رسيد و دست از فياض برنميدارد رخصت گرفته بر سر راه امد و تبرزين را به جانب مهر و سيهر شجاعت خلف دودمان ولايت راست نمود ان شهريار نيز نيزه در نيزه او انداخت و بعد ازچند حمله زد نيزه را بر كمرش كه هردو پاي محسن مشعشعي از ركاب خالي گرديده سرنگون افتاد و ان حضرت اشاره كرد بر منتش سلطان كه ببند او را سلطان ازمركب جستن كرده او رامحكم بست و از ميان بيرون فرستاد و ان شهريار	137	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms137	true	-5569862554900949443	0	301	0	1437	1437	301	سر سلطان فياض مشعشعي روان شدند اما راه بسيار سخت بود و به مشقت تمام از ان كتل گذشت وچون به حوالي الكاء فياض رسيد ملكشاه رستم را پيشرو سپاه خود نمود وخود با امراي قزلباش از عقب مي امدند چون به سه منزلي حويزه رسيد سلطان فياض خبردار شده سيهزار كس به نعمان مشعشعي داده پيشرو2 خود نموده و خود بابيست هزار عرب بدو سوار از عقب راهي گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0194png اما چون ملكشاه رستم با سپاه الوار رسيد به لشكر عربان و در برابر يكديگر صف كشيدند و لشكر الوار ريختند برعربان خونخوار وجنگ عظيم شد و لشكر الوار كشتند سپاه عرب را وبرعقب نشاندند كه دراين اثنا سلطان فياض از عقب رسيد لشكر الوار را شكست وادند ملكشاه رستم را عار امد كه فرار نمايد با ان ريش مرصع انقدر زد خود را كه حضرت شاه رسيد چشم ان شهريار عالي مقدار برعلم فياض افتاد از غيرت دين موي در بدن ان شهريار راست ايستاد فرمود كه احتياج صف بستن نيست زد بر ان عربان بيايمان صف را شكافته ان حضرت خود را رسانيد به نزديك قلب وفياض محسن مشعشعي كه يكي از بهادر ان عرب است وسپه سالار اوست وزرهي دارد هفت من به وزن شاهاست فياض از واهمه شجاعت شاه اسمعيل او را مقرركرده بود كه ازسر او دور نشود چون ديد كه حضرت رسيد و دست از فياض برنميدارد رخصت گرفته بر سر راه امد و تبرزين را به جانب مهر و سيهر شجاعت خلف دودمان ولايت راست نمود ان شهريار نيز نيزه در نيزه او انداخت و بعد ازچند حمله زد نيزه را بر كمرش كه هردو پاي محسن مشعشعي از ركاب خالي گرديده سرنگون افتاد و ان حضرت اشاره كرد بر منتش سلطان كه ببند او را سلطان ازمركب جستن كرده او رامحكم بست و از ميان بيرون فرستاد و ان شهريار	137	-7974964111633820869	1437	2874.0	1138	1437	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms138	false	4947906442395369142	0	301	0	1443	1443	301	خود را رسانيد برقلب به نزديك فياض چند شجاع رابه قتل اورده فياض چون بلا را برخود محيط ديد عنان مركب رابه جانب گريز معطوف گردانيد چون علم سرنگون شد سپاه او از بيم تيغ شاه در ان دشت متواري گرديده و بزن بزن بر ان سپاه بي ايمان انداختند هرچند خواست فياض كه قزلباش دست از تعاقب او بردارند ميسر نشد اينك رسيدند چون يك فرسنگ راه فرار نمودند ديدند از برابر گرد شد و ابوالمحسن پسر فياض امد بابيست هزاركس سلطان ابوالمحسن پدر را منع نموده گفت اي پدر بااين سپاه اراسته از دوازده هزار قزلباش فرار نمودهاي بر گرد كه من سرراه شيخ اوغلي را گرفته كارش رامي سازم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0195png گفت اي پسر بلاي خداست كسي حريف او نميشود پدر و پسر در گفتكو بودند كه رايات نصرت ايات ان شاه عادل كامل نمودار شد امراي قزلباش از عقب رسيدند اما ان صحرا تمام از عربان مشعشعي بودند كه روي دشترا فرو گرفته بودند و ير اكنده شدند ورسيدند به كنار رود خانه كهنه قلعه وفياض را مكري به خاطر رسيد ايلچي فرستاد و ان حضرت چون شنيد كه ايلچي مي ايد عنان كشيد ازعقب عربان كه شايد سلطان فياض توبه كند و بازگشت نمايد در كنار اب فرود امد و ايلچي امد عرض كرده كه هرساله باج و خراج به درگاه شاه عالم پناه ميفرستم دست از الكاء ما كوتاه كن و چون زور به ما مي كني مافرار نموده به جانب برميرويم تو مدام دراين سرحد نخواهي ماند اگر به كسي خواهي سپرد چون تشريف بردي ما ازبر امده گماشته ترا از اين ديار بدر خواهيم كرد پس اگر تو با ما از روي محبت و و انصاف پيش ايي نيز باج گزار تو باشيم چون ايلچي ان پيغام را عرض نمود شهريار فرمود كه برو وبگو من شنيدهام كه تو گمراه شدهاي بنابراين	138	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms138	true	8959625946521765342	0	301	0	1443	1443	301	خود را رسانيد برقلب به نزديك فياض چند شجاع رابه قتل اورده فياض چون بلا را برخود محيط ديد عنان مركب رابه جانب گريز معطوف گردانيد چون علم سرنگون شد سپاه او از بيم تيغ شاه در ان دشت متواري گرديده و بزن بزن بر ان سپاه بي ايمان انداختند هرچند خواست فياض كه قزلباش دست از تعاقب او بردارند ميسر نشد اينك رسيدند چون يك فرسنگ راه فرار نمودند ديدند از برابر گرد شد و ابوالمحسن پسر فياض امد بابيست هزاركس سلطان ابوالمحسن پدر را منع نموده گفت اي پدر بااين سپاه اراسته از دوازده هزار قزلباش فرار نمودهاي بر گرد كه من سرراه شيخ اوغلي را گرفته كارش رامي سازم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0195png گفت اي پسر بلاي خداست كسي حريف او نميشود پدر و پسر در گفتكو بودند كه رايات نصرت ايات ان شاه عادل كامل نمودار شد امراي قزلباش از عقب رسيدند اما ان صحرا تمام از عربان مشعشعي بودند كه روي دشترا فرو گرفته بودند و ير اكنده شدند ورسيدند به كنار رود خانه كهنه قلعه وفياض را مكري به خاطر رسيد ايلچي فرستاد و ان حضرت چون شنيد كه ايلچي مي ايد عنان كشيد ازعقب عربان كه شايد سلطان فياض توبه كند و بازگشت نمايد در كنار اب فرود امد و ايلچي امد عرض كرده كه هرساله باج و خراج به درگاه شاه عالم پناه ميفرستم دست از الكاء ما كوتاه كن و چون زور به ما مي كني مافرار نموده به جانب برميرويم تو مدام دراين سرحد نخواهي ماند اگر به كسي خواهي سپرد چون تشريف بردي ما ازبر امده گماشته ترا از اين ديار بدر خواهيم كرد پس اگر تو با ما از روي محبت و و انصاف پيش ايي نيز باج گزار تو باشيم چون ايلچي ان پيغام را عرض نمود شهريار فرمود كه برو وبگو من شنيدهام كه تو گمراه شدهاي بنابراين	138	-7974964111633820869	1443	2886.0	1144	1443	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms139	false	-6763849652042661029	0	301	0	1452	1452	301	امدهام كه ترا راهنماءي كنم تو دين و ايمان نگاهدار كه مرا به مال و ملك تو هيچ طمعي نيست چون ان خبر رسيد به سلطان فياض با ياران خود صلاح ديد كه ما حريف شيخ او غلي نميشويم ميبايد فردا يك جنگ ديگر كرد اگرعلامت شكست ظاهر شود سپاه را در جنگ گذاشته به جانب بر راهي ميشويم اما چون سفيده دميد از ان جانب فياض مشعشعي از جاي در امده و از اين جانب نيزسپاه قزلباش و الوار حركت نموده درحمله اول كندند عربان را و ملكشاه رستم گفت سرراه گريزاين بيدين را بايد گرفت كه چون داخل برشد گرفتن او مشكل است ان حضرت فرمود كه تكبير الله اكبر مي كشيم و خود را ميزنيم برقلب اين بيدينان قزلباش تكبير گفته زدند برقلب ان بيدينان و بكش بكش تا خود را رساندند به پاي علم فياض لاعلاج شده شجاعت به خاطر شومش رسيد تيغ كشيد سر راه به عزم جنگ به حضرت شاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0196png هادرخان گرفت ان حضرت شمشير را ان چنان برفرق فياض زد كه تا كمر زنجيرش مشعشعي بهدست شكافت و ان حضرت فرمود كه قتل عام كنند و هر كه را ديدند به قتل اوردند و دمار از عربان مشعشعي بر اوردند و سلطان محسن فرار نموده زدبه دشت باقليلي از عربان وان حضرت خزينه او را بار نموده به جانب دار السلطنه تبريز روانه نمود و از انجا به خرم اباد امده وچون به همدان رسيد خبر اوردند كه سلطان مراد برادر الوند پادشاه تركمان در اصفهان سان سپاه مي گيرد كه باحضرت شاه جنگ كند ان شهريار ازاستماع اين خبرمتبسمشدند گفتند ما اراده جنگ روم داشتيم اول دشمنان خانگي را بايد علاج نمود عنان دولت به جانب اصفهان از راه جرفادقان معطوف گردانيدند و در حركت امد والحال ان حضرت را بگذار و ازجانب دياربكر و خان محمد خان استجلو بشنو	139	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms139	true	7653545071724882750	0	301	0	1452	1452	301	امدهام كه ترا راهنماءي كنم تو دين و ايمان نگاهدار كه مرا به مال و ملك تو هيچ طمعي نيست چون ان خبر رسيد به سلطان فياض با ياران خود صلاح ديد كه ما حريف شيخ او غلي نميشويم ميبايد فردا يك جنگ ديگر كرد اگرعلامت شكست ظاهر شود سپاه را در جنگ گذاشته به جانب بر راهي ميشويم اما چون سفيده دميد از ان جانب فياض مشعشعي از جاي در امده و از اين جانب نيزسپاه قزلباش و الوار حركت نموده درحمله اول كندند عربان را و ملكشاه رستم گفت سرراه گريزاين بيدين را بايد گرفت كه چون داخل برشد گرفتن او مشكل است ان حضرت فرمود كه تكبير الله اكبر مي كشيم و خود را ميزنيم برقلب اين بيدينان قزلباش تكبير گفته زدند برقلب ان بيدينان و بكش بكش تا خود را رساندند به پاي علم فياض لاعلاج شده شجاعت به خاطر شومش رسيد تيغ كشيد سر راه به عزم جنگ به حضرت شاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0196png هادرخان گرفت ان حضرت شمشير را ان چنان برفرق فياض زد كه تا كمر زنجيرش مشعشعي بهدست شكافت و ان حضرت فرمود كه قتل عام كنند و هر كه را ديدند به قتل اوردند و دمار از عربان مشعشعي بر اوردند و سلطان محسن فرار نموده زدبه دشت باقليلي از عربان وان حضرت خزينه او را بار نموده به جانب دار السلطنه تبريز روانه نمود و از انجا به خرم اباد امده وچون به همدان رسيد خبر اوردند كه سلطان مراد برادر الوند پادشاه تركمان در اصفهان سان سپاه مي گيرد كه باحضرت شاه جنگ كند ان شهريار ازاستماع اين خبرمتبسمشدند گفتند ما اراده جنگ روم داشتيم اول دشمنان خانگي را بايد علاج نمود عنان دولت به جانب اصفهان از راه جرفادقان معطوف گردانيدند و در حركت امد والحال ان حضرت را بگذار و ازجانب دياربكر و خان محمد خان استجلو بشنو	139	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms140	false	7821107078686105336	0	301	0	1544	1544	301	وعلاء الدوله ذوالقدر تاخت نمودن سلطان سليم قيصر بسر بابزيد به ديار بكر اما چون خان محمدخان تمام الكاء ديار بكر را به ضرب شمشير مسخر نمود سلطان سليم پسر سلطان بايزيد قيصر شنيد كه ديار بكر را از تصرف علاء الدوله قزلباش بدر اورده رقمي نوشت به سرحدداران و بيگلر بيگيان كه هرتاختي ميخواهيد بريد به جانب ديار بكر كه قزلباش متصرف شدهاند ايشان گفتند اگر راست مي گويي حكم پادشاه ازبراي مابفرست تا ما تاخت و تالان بكنيم واگر توانيم تصرف نماءيم سلطان سليم ان خبر شنيد رفت به خدمت قيصر وصلاح ديد اوگفت زنهار و الف زنهار اي پسر كه باشيخ اوغلي كاري مدار كه دشمني اوجاق ايشان شوم است و تا اين پادشاه قدم در جاده خروج گذارده به هرجانب كه رو اورده فتح و اقبال دو اسبه درركاب اوست به حال خود باش كه منجمان و مستخرجان طالع او را در ذروه اعلا ديدهاند سلطانسليم چون از پدر مايوسشد چيزي نوشت بر پسر ان علاءالدوله كه چرا شما را حميت نيست پدر شما الحال پير گرديده است اگر از شيخ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0197png اوغلي واهمه ناك است شما چرا در اول عمر وجواني الكاء خود رابه ضرب تيغ نگيريد چون نامه سلطان سليم بن سلطان بايزيد قيصررومرميب ردوامبي علاءا ندونه عليه وقاتيمزبيگ استجلوو كورشاهرخ ايشان به خدمت پدر رفتند و طبع ازمايشي پدر كردند او گفت اي فرزندان باشيخ اوغلي رزم و پرخاش خوبنيست هرچند فرزندان را منع نمود ايشان ممنوع نشدند و گفتند ما ميرويم چون ديد ايشان ميروند لاعلاج سپاه خود را فرمود كه باپسران او بروند به جانب دياربكر و سي هزار كس برداشتند و بر سرخان محمدخان استاجلو امدنك و از ان جانب چون خبر توجه ايشان را جاسوسان اوردند از براي خان محمدخان فرمود سلاطين ان سرحد مثل احمد سلطان قاجار وقراخان خان برادرش كه درقلعه قرا احمد1 بود ومحمد چلبي	140	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms140	true	-2462959632007995781	0	301	0	1544	1544	301	وعلاء الدوله ذوالقدر تاخت نمودن سلطان سليم قيصر بسر بابزيد به ديار بكر اما چون خان محمدخان تمام الكاء ديار بكر را به ضرب شمشير مسخر نمود سلطان سليم پسر سلطان بايزيد قيصر شنيد كه ديار بكر را از تصرف علاء الدوله قزلباش بدر اورده رقمي نوشت به سرحدداران و بيگلر بيگيان كه هرتاختي ميخواهيد بريد به جانب ديار بكر كه قزلباش متصرف شدهاند ايشان گفتند اگر راست مي گويي حكم پادشاه ازبراي مابفرست تا ما تاخت و تالان بكنيم واگر توانيم تصرف نماءيم سلطان سليم ان خبر شنيد رفت به خدمت قيصر وصلاح ديد اوگفت زنهار و الف زنهار اي پسر كه باشيخ اوغلي كاري مدار كه دشمني اوجاق ايشان شوم است و تا اين پادشاه قدم در جاده خروج گذارده به هرجانب كه رو اورده فتح و اقبال دو اسبه درركاب اوست به حال خود باش كه منجمان و مستخرجان طالع او را در ذروه اعلا ديدهاند سلطانسليم چون از پدر مايوسشد چيزي نوشت بر پسر ان علاءالدوله كه چرا شما را حميت نيست پدر شما الحال پير گرديده است اگر از شيخ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0197png اوغلي واهمه ناك است شما چرا در اول عمر وجواني الكاء خود رابه ضرب تيغ نگيريد چون نامه سلطان سليم بن سلطان بايزيد قيصررومرميب ردوامبي علاءا ندونه عليه وقاتيمزبيگ استجلوو كورشاهرخ ايشان به خدمت پدر رفتند و طبع ازمايشي پدر كردند او گفت اي فرزندان باشيخ اوغلي رزم و پرخاش خوبنيست هرچند فرزندان را منع نمود ايشان ممنوع نشدند و گفتند ما ميرويم چون ديد ايشان ميروند لاعلاج سپاه خود را فرمود كه باپسران او بروند به جانب دياربكر و سي هزار كس برداشتند و بر سرخان محمدخان استاجلو امدنك و از ان جانب چون خبر توجه ايشان را جاسوسان اوردند از براي خان محمدخان فرمود سلاطين ان سرحد مثل احمد سلطان قاجار وقراخان خان برادرش كه درقلعه قرا احمد1 بود ومحمد چلبي	140	-7974964111633820869	1544	3088.0	1245	1544	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms141	false	-4313796907956250588	0	301	0	1419	1419	301	و حسين سلطان از كنار اب مره2 جوك تمام را خبردار نمودند و دو كلمه نوشت به قلعها تفليس به خدمت ميرشرف از همه جا سپاه طلب نمود و چون خان محمد خان سپاه را مستعد كرده برداشته به استقبال اردوانه بيگ و برادران روان شد چون سپاه ذوالقدر از اب گذشتند امدند به پاي قلعه قرا احمد1 چون سه روز نشستند روز چهارم خان محمدخان رسيد با ده هزار نفر فرمود شخصي را كه ميروي به پيش اردوانه بيگ به او بگو كه نه شما باشاه اقرار كرديد كه ديگر از كنار اب درنا به اين طرف گذار نكنيد الحال سر خود امدهايد يا پدر شما را فرستاده وچون فرستاده رفته پيغام برد و بر گرديد كه اردوانه بيگ مي گويد كه ان روز صرفه دولت ما در ان بود امروز امدهايم برسرخود و ستم بر كسي نكردهايم حال به خوشي الكاء ما را خالي مي كني يا نه به ضرب تيغ ابدار از شما خواهم گرفت خان محمد خان گفت چنين باشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0198png روز ديگر ان دو سپاه در برابر يكديگر صف كشيدند وهر دو طرف خان معمدخان در صف ارايياند كه اتفاقا سكهاي توله ميباشند از تخم تولههاي فرنگي در ميان ذوالقدر و از اين طرف نيز تولههاي ديار بكر ظالمند در در ندگي ازهر دو طرف تولهها به ميدان در امدند و شروع به جنگ شد صداي سگها از طرفين بلند شد از دو جانب سكها را فرستادند به ميدان خان محمد خان گفت خوب تماشايي است جاي مرشد كامل خالي است دراين تماشا قراخان خان بر ادرش گفت اگر سگان ايشان شكست خوردند از سگان ما يقين كه ما فتح خواهيم كرد و اگر برعكس شد فتح از ايشان است واز ان جانب ريختند وان چنان جنگي شد كه ديده دوربين عقل تعقل اين چنين جنگي هر گزنكرده قريب به دههزارسگ زدند بريكديگر هرچند	141	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms141	true	-2634775206487427615	0	301	0	1419	1419	301	و حسين سلطان از كنار اب مره2 جوك تمام را خبردار نمودند و دو كلمه نوشت به قلعها تفليس به خدمت ميرشرف از همه جا سپاه طلب نمود و چون خان محمد خان سپاه را مستعد كرده برداشته به استقبال اردوانه بيگ و برادران روان شد چون سپاه ذوالقدر از اب گذشتند امدند به پاي قلعه قرا احمد1 چون سه روز نشستند روز چهارم خان محمدخان رسيد با ده هزار نفر فرمود شخصي را كه ميروي به پيش اردوانه بيگ به او بگو كه نه شما باشاه اقرار كرديد كه ديگر از كنار اب درنا به اين طرف گذار نكنيد الحال سر خود امدهايد يا پدر شما را فرستاده وچون فرستاده رفته پيغام برد و بر گرديد كه اردوانه بيگ مي گويد كه ان روز صرفه دولت ما در ان بود امروز امدهايم برسرخود و ستم بر كسي نكردهايم حال به خوشي الكاء ما را خالي مي كني يا نه به ضرب تيغ ابدار از شما خواهم گرفت خان محمد خان گفت چنين باشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0198png روز ديگر ان دو سپاه در برابر يكديگر صف كشيدند وهر دو طرف خان معمدخان در صف ارايياند كه اتفاقا سكهاي توله ميباشند از تخم تولههاي فرنگي در ميان ذوالقدر و از اين طرف نيز تولههاي ديار بكر ظالمند در در ندگي ازهر دو طرف تولهها به ميدان در امدند و شروع به جنگ شد صداي سگها از طرفين بلند شد از دو جانب سكها را فرستادند به ميدان خان محمد خان گفت خوب تماشايي است جاي مرشد كامل خالي است دراين تماشا قراخان خان بر ادرش گفت اگر سگان ايشان شكست خوردند از سگان ما يقين كه ما فتح خواهيم كرد و اگر برعكس شد فتح از ايشان است واز ان جانب ريختند وان چنان جنگي شد كه ديده دوربين عقل تعقل اين چنين جنگي هر گزنكرده قريب به دههزارسگ زدند بريكديگر هرچند	141	-7974964111633820869	1419	2838.0	1120	1419	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms142	false	3623895108357150620	0	301	0	1492	1492	301	سپاهيانخواستند كه سگان را ازهم جدا كنند نتوانستند از سر افتاب تامحل چاشت بريكديگر ميزدند اخرالامر سكان استجلويان زيادتي نمودند سگان ذو القدران را گريزانيدند صداي فغان برفلك بلند شد و غلامان علي تكبير الله اكبر كشيدند وبه ميدان امده و از ان جانب اردوانه بيك به ميدان امده و نبرد نموده مرد ميدان طلبيد كه ازاين جانب خان محمدخان ميخواست به ميدان رود وبهزاد بيگ غلامخان مركب جهاند پيش امده سري فرود اورده رخصت طلبيد گفت نه تونميتواني علاج اين را نمود گفت سرتوسلامت باشد اردوانه بيگ جوان گرجي رنكي را ديد پرسيد از او كه تو كيستي گفت من غلام بيگلر بيگي دياربكر داماد مرشد كامل خان محمدخان گفت چرا خودش به ميدان من نيامد مگر ترسيده است گفت تو شان ان نداري كه با او جنگ كني اگر حريف تو نباشم مرا علاج كرده انگاه او را طلب كن نيزه بر نيزه يكديگر انداختند بعد ازچند طعن نيزه زد برحلق غلام خان كه از طرف ديگرش سركشيد و مرد ميدان طلبيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0199png خخان محمدخان مي خواست كه اسب بجهاند كسه قراخان سلطان پيش جهاند و گفت توباش درپاي علم كه او را دست بسته بيارم به خدمت رخصت گرفته امد به ميدان و بعد از مكالمه به مجادله رسيد بعد از چند نيزه تو پوزهاراربودند و چند توپوز كوفتند برسروترگ يكديگر قراخان خان تو پوز را دربند فتراك محكم كرده دست برقبضه تيغ كرده زد به قبضه توپوز كه توپوز را قلم كرده گفت بگير از دست من تابه خود حركت مي كرد كه ياعلي گفت و زد بردوش راست او كه از زير كتف چپش برق لامع شد سر وگردن و يك دست او افتاد برزمين صداي تكبير بر امد ان سه برادر از جاي برانگيختند برسر قراخان خان و خان محمدخان گفت مگذاريد زدند برسپاه ذوالقدر و جنگ عظيم در گرفت و درميان جنگ	142	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms142	true	95156282045967530	0	301	0	1492	1492	301	سپاهيانخواستند كه سگان را ازهم جدا كنند نتوانستند از سر افتاب تامحل چاشت بريكديگر ميزدند اخرالامر سكان استجلويان زيادتي نمودند سگان ذو القدران را گريزانيدند صداي فغان برفلك بلند شد و غلامان علي تكبير الله اكبر كشيدند وبه ميدان امده و از ان جانب اردوانه بيك به ميدان امده و نبرد نموده مرد ميدان طلبيد كه ازاين جانب خان محمدخان ميخواست به ميدان رود وبهزاد بيگ غلامخان مركب جهاند پيش امده سري فرود اورده رخصت طلبيد گفت نه تونميتواني علاج اين را نمود گفت سرتوسلامت باشد اردوانه بيگ جوان گرجي رنكي را ديد پرسيد از او كه تو كيستي گفت من غلام بيگلر بيگي دياربكر داماد مرشد كامل خان محمدخان گفت چرا خودش به ميدان من نيامد مگر ترسيده است گفت تو شان ان نداري كه با او جنگ كني اگر حريف تو نباشم مرا علاج كرده انگاه او را طلب كن نيزه بر نيزه يكديگر انداختند بعد ازچند طعن نيزه زد برحلق غلام خان كه از طرف ديگرش سركشيد و مرد ميدان طلبيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0199png خخان محمدخان مي خواست كه اسب بجهاند كسه قراخان سلطان پيش جهاند و گفت توباش درپاي علم كه او را دست بسته بيارم به خدمت رخصت گرفته امد به ميدان و بعد از مكالمه به مجادله رسيد بعد از چند نيزه تو پوزهاراربودند و چند توپوز كوفتند برسروترگ يكديگر قراخان خان تو پوز را دربند فتراك محكم كرده دست برقبضه تيغ كرده زد به قبضه توپوز كه توپوز را قلم كرده گفت بگير از دست من تابه خود حركت مي كرد كه ياعلي گفت و زد بردوش راست او كه از زير كتف چپش برق لامع شد سر وگردن و يك دست او افتاد برزمين صداي تكبير بر امد ان سه برادر از جاي برانگيختند برسر قراخان خان و خان محمدخان گفت مگذاريد زدند برسپاه ذوالقدر و جنگ عظيم در گرفت و درميان جنگ	142	-7974964111633820869	1492	2984.0	1193	1492	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms143	false	-2375713955449625253	0	301	0	1533	1533	301	خان محمدخان چون نهنگ در بحررزم غوطهخورده بود كه از برابرش قاتيمز بيگ پسرعلاءالدوله نمودار شد بعد از چند حمله زد بر كمرش كه او را پرنيان كرده صداي تكبير برامد قراخان خان خود را رسانيد به پاي علم وعلم را قلم ساخت چون علم ذوالقدر قلم شد شكست درايشان افتاد دو برادر به صد شكست وفرا فلاكت ازميان ميدان بدر رفتند خان محمدخان قزلباش را فرمود كه اردوي ذو القدر را تالان كردند تا به كنار اب درنا ومي خواستند ديگر ازعقب بروند قراخان خان گفت ما به سنت مرشد كامل خود عمل مي كنيم و ازعقب لشكر شكست خورده نميرويم بافتح و فيروزي برگشته همان ساعت فتح نامه نوشتند به خدمت مرشد كامل فرستادند وچون ان خبر به شاه والاگهر رسيد خلعت سراپا از براي خان محمدخان وقراخان خان و احمد سلطان و كلانيجان تر كمان و از براي مين باشيان و يوزباشيان فرستاد اما از اين جانب ان دو برادر رفتند با ان بيساماني به خدمت پدر و شرح نمودند از شنيدن ان خبر علاءالدوله تاج شاهي برزمين زد و گريبان براي ماتم تابه دامن دريده عريان شده در فراق فرزندان كه هفت پسرش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0200png را قزلباش كشته بودند و دو پسر ديگرش مانده يكي محمدبيگ و ديگري شاهرخ بيگ كور چهل روز ماتم فرزندان گرفت و سياه پوشيده چون مدت سه ماه ان خبر رسيد به سلطان سليم كه دوپسر علاءالدوله كشته شدند سلطان سليم بسيار دلگير شده وچيزي نوشت به پاشاي ارزنجان كه اگرپسران علاءالدوله به جنگ قزلباش بروند توهم ازيك طرف ميروي به تاخت الكاء دياربكر تو ازيك طرف وايشان ازيك طرف شايد تلافي از قزلباش بكنند چون ان نوشته به عثمان1 پاشاي حاكم ارزنجان رسيد او نوشته سلطان سليم را فرستاد از براي محمدبيگو كورشاهرخ كه اگراين مرتبه باز گشت خواهيد كرد به دياربكر من نيز از جانب فرموده سلطان سليم اراده	143	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms143	true	-7064089574275724679	0	301	0	1533	1533	301	خان محمدخان چون نهنگ در بحررزم غوطهخورده بود كه از برابرش قاتيمز بيگ پسرعلاءالدوله نمودار شد بعد از چند حمله زد بر كمرش كه او را پرنيان كرده صداي تكبير برامد قراخان خان خود را رسانيد به پاي علم وعلم را قلم ساخت چون علم ذوالقدر قلم شد شكست درايشان افتاد دو برادر به صد شكست وفرا فلاكت ازميان ميدان بدر رفتند خان محمدخان قزلباش را فرمود كه اردوي ذو القدر را تالان كردند تا به كنار اب درنا ومي خواستند ديگر ازعقب بروند قراخان خان گفت ما به سنت مرشد كامل خود عمل مي كنيم و ازعقب لشكر شكست خورده نميرويم بافتح و فيروزي برگشته همان ساعت فتح نامه نوشتند به خدمت مرشد كامل فرستادند وچون ان خبر به شاه والاگهر رسيد خلعت سراپا از براي خان محمدخان وقراخان خان و احمد سلطان و كلانيجان تر كمان و از براي مين باشيان و يوزباشيان فرستاد اما از اين جانب ان دو برادر رفتند با ان بيساماني به خدمت پدر و شرح نمودند از شنيدن ان خبر علاءالدوله تاج شاهي برزمين زد و گريبان براي ماتم تابه دامن دريده عريان شده در فراق فرزندان كه هفت پسرش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0200png را قزلباش كشته بودند و دو پسر ديگرش مانده يكي محمدبيگ و ديگري شاهرخ بيگ كور چهل روز ماتم فرزندان گرفت و سياه پوشيده چون مدت سه ماه ان خبر رسيد به سلطان سليم كه دوپسر علاءالدوله كشته شدند سلطان سليم بسيار دلگير شده وچيزي نوشت به پاشاي ارزنجان كه اگرپسران علاءالدوله به جنگ قزلباش بروند توهم ازيك طرف ميروي به تاخت الكاء دياربكر تو ازيك طرف وايشان ازيك طرف شايد تلافي از قزلباش بكنند چون ان نوشته به عثمان1 پاشاي حاكم ارزنجان رسيد او نوشته سلطان سليم را فرستاد از براي محمدبيگو كورشاهرخ كه اگراين مرتبه باز گشت خواهيد كرد به دياربكر من نيز از جانب فرموده سلطان سليم اراده	143	-7974964111633820869	1533	3066.0	1234	1533	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms144	false	3862342475873770799	0	301	0	1439	1439	301	تاخت قلعههاي دياربكر خواهم كرد چون اجل ايشان رسيده بود خود سعي مي كردند در كشتن خود ديگر باره لشكر بسيار برداشتند و برسر قلعه قرا احمد2 روان شدند و از اين جانب عثمان پاشا برسر قلعه احمد سلطان قاجار امده بود چون اين خبر به خان محمدخان رسيد گفت احمد سلطان مرد باغيرت است عارش مي ايد كه مرا خبر كند باهفتصد كس با دوازده هزار كس جنگ خواهد كرد و شش هزار كس برداشته به عزم شكار به جانب قلعه احمد سلطان روان شد از ان طرف پسران علاءالدوله بابيست هزار كس امدند و دور قلعه را در ميان گرفتند قراخان خان درقلعه نبود به جانب ديار بكر رفته بود و محمودبيگ عمزاده را نايب خود كرده بود و چون خبر رسيد به محمدبيگ كه در قلعه كسي نيست گفت هرگاه اين قلعه را به تصرف خود در اوريم ديار بكر را مسخر نمودن اسان است يرش به قلعه نمودند كه ان خبر رسيد به قراخان خان سيصد كس همراه داشت و هفتصد كس در قلعه بودند بااين سيصد كس الغار نموده چون به نزديك قلعه رسيدند كس فرستاد به قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0201png كه واقف باشيد كه اول شب وقت نماز شام و خفتن ميشود ما خواهيم امد محمود بيگ فرمود كه تمام در عقب در ايستادند كه قراخان خان زد خود را به ميان لشكر ذوالقدر تاخبردار ميشدند وهركس سر راه مي گرفت بقتل مي اوردند تا انكه سيصد كس ذوالقدر راكشته داخل قلعه شدند و چون قراخان خان داخل قلعه شد محمدبيگ و كور شاهرخ ميخواستند كه يرش كنند و ذوالقدري درميان قلعه بود چيزي نوشته برتير بست و انداخت كه چرا خود را به كشتن ميدهي كه اذوقه كهنه تمام شده است و نو هنوز نرسيده است اگر چند وقت درپاي قلعه بنشينيد خود بيرون مي ايند ومحمدبيگ در فكر بود كه چه كند امدن	144	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms144	true	-855254912558984873	0	301	0	1439	1439	301	تاخت قلعههاي دياربكر خواهم كرد چون اجل ايشان رسيده بود خود سعي مي كردند در كشتن خود ديگر باره لشكر بسيار برداشتند و برسر قلعه قرا احمد2 روان شدند و از اين جانب عثمان پاشا برسر قلعه احمد سلطان قاجار امده بود چون اين خبر به خان محمدخان رسيد گفت احمد سلطان مرد باغيرت است عارش مي ايد كه مرا خبر كند باهفتصد كس با دوازده هزار كس جنگ خواهد كرد و شش هزار كس برداشته به عزم شكار به جانب قلعه احمد سلطان روان شد از ان طرف پسران علاءالدوله بابيست هزار كس امدند و دور قلعه را در ميان گرفتند قراخان خان درقلعه نبود به جانب ديار بكر رفته بود و محمودبيگ عمزاده را نايب خود كرده بود و چون خبر رسيد به محمدبيگ كه در قلعه كسي نيست گفت هرگاه اين قلعه را به تصرف خود در اوريم ديار بكر را مسخر نمودن اسان است يرش به قلعه نمودند كه ان خبر رسيد به قراخان خان سيصد كس همراه داشت و هفتصد كس در قلعه بودند بااين سيصد كس الغار نموده چون به نزديك قلعه رسيدند كس فرستاد به قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0201png كه واقف باشيد كه اول شب وقت نماز شام و خفتن ميشود ما خواهيم امد محمود بيگ فرمود كه تمام در عقب در ايستادند كه قراخان خان زد خود را به ميان لشكر ذوالقدر تاخبردار ميشدند وهركس سر راه مي گرفت بقتل مي اوردند تا انكه سيصد كس ذوالقدر راكشته داخل قلعه شدند و چون قراخان خان داخل قلعه شد محمدبيگ و كور شاهرخ ميخواستند كه يرش كنند و ذوالقدري درميان قلعه بود چيزي نوشته برتير بست و انداخت كه چرا خود را به كشتن ميدهي كه اذوقه كهنه تمام شده است و نو هنوز نرسيده است اگر چند وقت درپاي قلعه بنشينيد خود بيرون مي ايند ومحمدبيگ در فكر بود كه چه كند امدن	144	-7974964111633820869	1439	2878.0	1140	1439	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms145	false	-8162646982864517809	0	301	0	1492	1492	301	عثمان ياشا برسرقلعه احمد سلطان وشكست خوردن و رسيدن خان محمدخان به مدد احمدسلطان در وقتي كه فتح كرده بود اما از ان جانب كه عثمان پاشا با دوازده هزار كس برسر احمد سلطان قاجار روان شد وانخبررا از براي شير بيشه دليري اوردند فرمود سپاه را كه هر كدام دو مركب بردارند كه ميخواهم شبيخون به اين مرتد بزنم كه من بعد اراده اين قسم جرات نكند سپاه او تمام يكدل ويك جهت بودند گفتند هر كجا كه ميروي با سردر قدميم هر كس كه بود و مركب برداشته از قلعه بيرون امدند جاسوس پيش افتاد سه منزل روميان داشتند به ان قلعه كه ان هجده فرسنگ راه را دوازده فرسنگ امدند و در عقب كوهي فرود امدند چون اول شب شد كه روميان امده از پيش قزلباش گذشتند و در پاي ان كوه فرود امدند عثمان پاشا فرمود كه جاسوسان بروند و خبري بياورند وخود فرود امد و كي به خاطرشان ميرسيد كه احمد سلطان از بيم سر از برج و باره قلعه بيرون كند چه جاي انكه برخيزد واستقبال ايد چون فرود امدند ومر كبان را زين برداشتند وخود به خاطر جمع برهنه شدند كه در ان اثنا احمد سلطان فرمود كه قزلباش ازجاي در امدند به يك بار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0202png خود را زدند بر ان دوازده هزار كس تا ميخواستند كه برخود بجنبند كه دور خيمه عثمان پاشا را درمان گرفتند و او راگردن زدند سر او را برنيزه كردند وشمشير كشيده در ميان سپاه بيسردار افتادند وايشان اينقدر كار كردند كه هر كس رانظر برمركبي ميافتاد برهنه سوارميشدند و به جانبارزنجان بدر ميرفتند درنيم ساعت ان قسم فتحي روي داده به امداد روح حضرات اءمه معصومين وخيمه وخرگاه ومال واسباب وگنج وغلامان وهرچه داشتند احمد سلطان صاحب شده باشش هزار سر برگرديد و داخل قلعه شد وقت عصري از جانب دياربكر ديد كه خان محمدخان	145	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms145	true	7903797703161786061	0	301	0	1492	1492	301	عثمان ياشا برسرقلعه احمد سلطان وشكست خوردن و رسيدن خان محمدخان به مدد احمدسلطان در وقتي كه فتح كرده بود اما از ان جانب كه عثمان پاشا با دوازده هزار كس برسر احمد سلطان قاجار روان شد وانخبررا از براي شير بيشه دليري اوردند فرمود سپاه را كه هر كدام دو مركب بردارند كه ميخواهم شبيخون به اين مرتد بزنم كه من بعد اراده اين قسم جرات نكند سپاه او تمام يكدل ويك جهت بودند گفتند هر كجا كه ميروي با سردر قدميم هر كس كه بود و مركب برداشته از قلعه بيرون امدند جاسوس پيش افتاد سه منزل روميان داشتند به ان قلعه كه ان هجده فرسنگ راه را دوازده فرسنگ امدند و در عقب كوهي فرود امدند چون اول شب شد كه روميان امده از پيش قزلباش گذشتند و در پاي ان كوه فرود امدند عثمان پاشا فرمود كه جاسوسان بروند و خبري بياورند وخود فرود امد و كي به خاطرشان ميرسيد كه احمد سلطان از بيم سر از برج و باره قلعه بيرون كند چه جاي انكه برخيزد واستقبال ايد چون فرود امدند ومر كبان را زين برداشتند وخود به خاطر جمع برهنه شدند كه در ان اثنا احمد سلطان فرمود كه قزلباش ازجاي در امدند به يك بار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0202png خود را زدند بر ان دوازده هزار كس تا ميخواستند كه برخود بجنبند كه دور خيمه عثمان پاشا را درمان گرفتند و او راگردن زدند سر او را برنيزه كردند وشمشير كشيده در ميان سپاه بيسردار افتادند وايشان اينقدر كار كردند كه هر كس رانظر برمركبي ميافتاد برهنه سوارميشدند و به جانبارزنجان بدر ميرفتند درنيم ساعت ان قسم فتحي روي داده به امداد روح حضرات اءمه معصومين وخيمه وخرگاه ومال واسباب وگنج وغلامان وهرچه داشتند احمد سلطان صاحب شده باشش هزار سر برگرديد و داخل قلعه شد وقت عصري از جانب دياربكر ديد كه خان محمدخان	145	-7974964111633820869	1492	2984.0	1193	1492	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms146	false	-4577608021998577083	0	301	0	1475	1475	301	به مدد او مي ايد احمد سلطان فرمود كه سرهاي روميان را پيشباز خان محمد خان بيگلر بيكي فرستاد وخود نيز به استقبال امده خان محمد خان چون ان مردانكي از او بديد تحسين بسيار نمود واحمد سلطان شرح جنگ را بيان نمود گفت روي تو سفيد حقا كه انساء1 ديگري داري وحضرت شاه مكرر بافقير فرمودند كه اگر احمد سلطان بيتاب نبود درجنگ او را سپهسالار مي كردم عيبي كه دارد بي فكر است باري سه روز ضيافت خان كرده پيشكش بسيار از نظر گذرانيد روز چهارم ميخواستند كه به صحراي نر كسزار ان سرحد بروند كه از جانب ديار بكر خبر اوردند كه ديگرباره پسران علاءالدوله باسي هزار كس بر سر قلعه قرا احمد2 امدهاند خان محمد خان گفت محمود بيگ عم3 ما درقلعه است اما معلوم نيست كه او سر كله تواند زد باذو القدر همان ساعت سوار شده راه قلعه قرا احمد2 در پيش گرفته راهي شد كه از ان طرف قراخان خان شبها بيرون مي امد برسر ذوالقدر ميريخت و دستبردها مينمود روز بيستم بود كه خان باقزلباش امده در برابرسپاه ذوالقدر فرود امد باهذوالقدر وبعد از رسل و رسايل كار به جنگ قرارگرفت از دو جانب سپاه ذوالقدر و فزلباش در برابر يكديگر صف كشيدند بعد از صفوف قتال ازجانب سياه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0203png ذو القدر كور شاهرخ ازمحمد بيگ برادرش رخصت گرفته به ميدان امد و مرد سيدان طلبيد از قضا جواني بود استاجلو نام او نيزكور شاهرخ بود مركب پيش جهاند وسر فرود اورده به خان گفت كه چون هم چشم من است ميخواهم كه رخصت بدهي كه به ميدان رفته ببينم اقبال استاجلو غلام علي به اقبال كور شاهر خ غلام عمر چه مي كند خان خنده زد وگفت برو كه حضرت مرتضي علي يار و ياورت باشد كور شاهرخ ذوالقدر طريد نبرد مينمود و گفت اي خان محمد خان استاجلو بيا	146	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms146	true	5719819499314772534	0	301	0	1475	1475	301	به مدد او مي ايد احمد سلطان فرمود كه سرهاي روميان را پيشباز خان محمد خان بيگلر بيكي فرستاد وخود نيز به استقبال امده خان محمد خان چون ان مردانكي از او بديد تحسين بسيار نمود واحمد سلطان شرح جنگ را بيان نمود گفت روي تو سفيد حقا كه انساء1 ديگري داري وحضرت شاه مكرر بافقير فرمودند كه اگر احمد سلطان بيتاب نبود درجنگ او را سپهسالار مي كردم عيبي كه دارد بي فكر است باري سه روز ضيافت خان كرده پيشكش بسيار از نظر گذرانيد روز چهارم ميخواستند كه به صحراي نر كسزار ان سرحد بروند كه از جانب ديار بكر خبر اوردند كه ديگرباره پسران علاءالدوله باسي هزار كس بر سر قلعه قرا احمد2 امدهاند خان محمد خان گفت محمود بيگ عم3 ما درقلعه است اما معلوم نيست كه او سر كله تواند زد باذو القدر همان ساعت سوار شده راه قلعه قرا احمد2 در پيش گرفته راهي شد كه از ان طرف قراخان خان شبها بيرون مي امد برسر ذوالقدر ميريخت و دستبردها مينمود روز بيستم بود كه خان باقزلباش امده در برابرسپاه ذوالقدر فرود امد باهذوالقدر وبعد از رسل و رسايل كار به جنگ قرارگرفت از دو جانب سپاه ذوالقدر و فزلباش در برابر يكديگر صف كشيدند بعد از صفوف قتال ازجانب سياه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0203png ذو القدر كور شاهرخ ازمحمد بيگ برادرش رخصت گرفته به ميدان امد و مرد سيدان طلبيد از قضا جواني بود استاجلو نام او نيزكور شاهرخ بود مركب پيش جهاند وسر فرود اورده به خان گفت كه چون هم چشم من است ميخواهم كه رخصت بدهي كه به ميدان رفته ببينم اقبال استاجلو غلام علي به اقبال كور شاهر خ غلام عمر چه مي كند خان خنده زد وگفت برو كه حضرت مرتضي علي يار و ياورت باشد كور شاهرخ ذوالقدر طريد نبرد مينمود و گفت اي خان محمد خان استاجلو بيا	146	-7974964111633820869	1475	2950.0	1176	1475	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms147	false	8578434791528739819	0	301	0	1409	1409	301	به ميدان كه خون هفت برادر خود را از استاجلو ميخواهم در ان اثناكور شاهرخ استاجلو جهاند در برابرش مثل خود واحدالعين را ديد گفت بگو چه كسي گفت مراكور شاهرخ استاجلو مي گويند بعد از گفتگوي بسيار نيزه بر نيزه يكديگر انداختند در نيزه برابر شدند و دست به تيرو كمان بردند در انجا برابر شدند هردو تيغ از ميان كشيدند روي يكديگر نهادند انقدر تيغ برسر هم زدند كه تيغ هردو ذره ذره شد و دست بر كمر زنجير يكديگر بند كردند و عنان اسبان بر گردانيدند و كور شاهر خ استاجلو ياعلي مدد گفته كنده او را از زين وبر زمين زده و بر روي سينهاش نشست و دست و گردنش را محكم بست كه سپاه ذو القدر ميخواست كه از جا در ايد كور شاهرخ فرياد كرد كه اگر حركت خواهيد كرد سرش را از بدن جدا مي كنم از واهمه حركت نكردند چون كور شاهرخ را از ميدان بيرون برد كه از ان جانب محمدبيگ گفت ماسي هزار كس داريم چرا جنگ مغلوبه نكنيم بعد از گرفتاري برادر دست و شمشير خون چكان كردند و زدند خود را براستاجلو قراخان خان چرخچي بود زد خود را بر ان قوم اشرار و بزن بزن گرم شد خان محمد خان دست برتيغ كرده ياعلي مددگفته زد خود را برسپاه ذوالقدر وجنگ مغلوبه شد از دوجانب جنگ مي كردند كه شب بر سر دست در امده طبل باز گشتن زدند از هردو طرف دست از جنگ كشيدند و چون شب شد كور شاهرخ را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0204png اوردند به خدمت خان محمد خان به قراخان خان گفت اي برادر بكش اين حرامزاده را فرمود كه تا گردن زدند اما بشنو كه درميان اسكندرخان بيات كه الكاء او در ان حوالي بود و علاءالدوله رابه او دوستي قديم بود و دراين وقت دو كلمه نوشت بهاسكندر خان كه ميان ما	147	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms147	true	4367650188557286115	0	301	0	1409	1409	301	به ميدان كه خون هفت برادر خود را از استاجلو ميخواهم در ان اثناكور شاهرخ استاجلو جهاند در برابرش مثل خود واحدالعين را ديد گفت بگو چه كسي گفت مراكور شاهرخ استاجلو مي گويند بعد از گفتگوي بسيار نيزه بر نيزه يكديگر انداختند در نيزه برابر شدند و دست به تيرو كمان بردند در انجا برابر شدند هردو تيغ از ميان كشيدند روي يكديگر نهادند انقدر تيغ برسر هم زدند كه تيغ هردو ذره ذره شد و دست بر كمر زنجير يكديگر بند كردند و عنان اسبان بر گردانيدند و كور شاهر خ استاجلو ياعلي مدد گفته كنده او را از زين وبر زمين زده و بر روي سينهاش نشست و دست و گردنش را محكم بست كه سپاه ذو القدر ميخواست كه از جا در ايد كور شاهرخ فرياد كرد كه اگر حركت خواهيد كرد سرش را از بدن جدا مي كنم از واهمه حركت نكردند چون كور شاهرخ را از ميدان بيرون برد كه از ان جانب محمدبيگ گفت ماسي هزار كس داريم چرا جنگ مغلوبه نكنيم بعد از گرفتاري برادر دست و شمشير خون چكان كردند و زدند خود را براستاجلو قراخان خان چرخچي بود زد خود را بر ان قوم اشرار و بزن بزن گرم شد خان محمد خان دست برتيغ كرده ياعلي مددگفته زد خود را برسپاه ذوالقدر وجنگ مغلوبه شد از دوجانب جنگ مي كردند كه شب بر سر دست در امده طبل باز گشتن زدند از هردو طرف دست از جنگ كشيدند و چون شب شد كور شاهرخ را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0204png اوردند به خدمت خان محمد خان به قراخان خان گفت اي برادر بكش اين حرامزاده را فرمود كه تا گردن زدند اما بشنو كه درميان اسكندرخان بيات كه الكاء او در ان حوالي بود و علاءالدوله رابه او دوستي قديم بود و دراين وقت دو كلمه نوشت بهاسكندر خان كه ميان ما	147	-7974964111633820869	1409	2818.0	1110	1409	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms148	false	-1326693303533206683	0	301	0	1437	1437	301	وشما دوستي است به اين حوالي امدهايم چرا ما را مدد نمي كنيد وبه اين جماعت كه به ايشان در جنگيم چون در اين سرحد منتقل شدند سر برسر شما نيز خواهند گذاشت همه حال اگر مدد خواهيد كرد اذوقه نداريم اذوقه نيز از براي ما بياريد وهر كس ديگراگر خواهند اورد از او نيز خواهيم خريد رسيد ان نوشته به خدمت اسكندرخان و اوبا ريش سفيدان خود گفت كه حق بر طرف محمد بيگ است زيرا كه از دولت علاءالدو له هيچ كس با ما قدرت دشمني نداشت اگر همراهي به او نكنيم ديگر كي خواهيم كرد پرسيد كه قزلباش چند هزار كساند گفتند ده هزار كس خواهند بود گفت سي هزار كس ذوالقدر حريف ده هزار كس قزلباش نخواهند شد اين چه ستم است او نيز دد هزار كس از كردان بانه سرحد ديار بكر برداشت به پاي قلعه قرااحمد1 راهي شد كه ازاين جانب جاسوسان امدند وشرح را عرض كردند به خدمت خان كه اسكندرخان سه روزديگر خواهد امد قراخان خان گفت به خان محمدخان كه اي برادر امدن كردان وداخل سپاه ذو القدر شدن صرفه ما نيست ميبايد من بروم تو اينجا باش ياتو برو من اينجا باشم گفت امر از خان است من سه هزار كس برميدارم و مي روم به استقبال اسكندرخان خيره سر گفت خدا يار توباد سه هزار كس برداشته ان چنان رفت به استقبال اسكندخان كه هيچكس از ذو القدرخبردار نشدند روز ديگر از برابر گرد شد و گرد فرو ريخت علامت ان نمودار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0205png گرديد كه اسكندرخان گفت كه يكي برود و خبر بياورد كه كدام سردار است كه به استقبال ما مي ايد بعد از خبر گفتند كه خان محمد خان است كه پسران علاءا لدو له را كشته است به استقبال شما امده كه مبادا شما بشنويد و فرار نماءيد اسكندرخان چون اين را بشنيد باور نموده	148	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms148	true	-2732509689053445396	0	301	0	1437	1437	301	وشما دوستي است به اين حوالي امدهايم چرا ما را مدد نمي كنيد وبه اين جماعت كه به ايشان در جنگيم چون در اين سرحد منتقل شدند سر برسر شما نيز خواهند گذاشت همه حال اگر مدد خواهيد كرد اذوقه نداريم اذوقه نيز از براي ما بياريد وهر كس ديگراگر خواهند اورد از او نيز خواهيم خريد رسيد ان نوشته به خدمت اسكندرخان و اوبا ريش سفيدان خود گفت كه حق بر طرف محمد بيگ است زيرا كه از دولت علاءالدو له هيچ كس با ما قدرت دشمني نداشت اگر همراهي به او نكنيم ديگر كي خواهيم كرد پرسيد كه قزلباش چند هزار كساند گفتند ده هزار كس خواهند بود گفت سي هزار كس ذوالقدر حريف ده هزار كس قزلباش نخواهند شد اين چه ستم است او نيز دد هزار كس از كردان بانه سرحد ديار بكر برداشت به پاي قلعه قرااحمد1 راهي شد كه ازاين جانب جاسوسان امدند وشرح را عرض كردند به خدمت خان كه اسكندرخان سه روزديگر خواهد امد قراخان خان گفت به خان محمدخان كه اي برادر امدن كردان وداخل سپاه ذو القدر شدن صرفه ما نيست ميبايد من بروم تو اينجا باش ياتو برو من اينجا باشم گفت امر از خان است من سه هزار كس برميدارم و مي روم به استقبال اسكندرخان خيره سر گفت خدا يار توباد سه هزار كس برداشته ان چنان رفت به استقبال اسكندخان كه هيچكس از ذو القدرخبردار نشدند روز ديگر از برابر گرد شد و گرد فرو ريخت علامت ان نمودار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0205png گرديد كه اسكندرخان گفت كه يكي برود و خبر بياورد كه كدام سردار است كه به استقبال ما مي ايد بعد از خبر گفتند كه خان محمد خان است كه پسران علاءا لدو له را كشته است به استقبال شما امده كه مبادا شما بشنويد و فرار نماءيد اسكندرخان چون اين را بشنيد باور نموده	148	-7974964111633820869	1437	2874.0	1138	1437	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms149	false	-8270254152199637199	0	301	0	1441	1441	301	سراسبان را بر گردانيده و اذوقه را به جاي گذاشته فرار نمود كه قراخان خان1 هزار كس ايشان رابقتل اورده چون سنت نبود كه از عقب برود برگرديده ان خواسته بسيار را برداشته به خدمت خان محمد خان2 بر گرديد خان ازفتح برادر خبردارشده فرمود او را باعزت تمام داخل بارگاه كردند چون ان خبر رسيد به محمد بيگ ذوالقدر اه از جانش بر امده فرمود كه طبل جنگ زدند كه فرداكار را يكرو مي كنم يا من همچو برادران كشته ميشوم يااين جماعت را از پيش برميدارم ان شب تاصبح از دو جانب در كار سازي جنگ بودند چون روز ديگر نيراعظم افتاب عالمتاب سرزد ان دو درياي لشكر در برابر يكديگر صف كشيدند و دو سياه از جاي در امدند و زدند بريكديگر وقراخان خان چرخچي بود كند ان سپاه را وگرم جنگ بود وقتي خبردار شد كه هيچ كس در عقب سرش نبود بر گشتن را صلاح نديد و زد برسپاه ذوالقدر واز ان طرف سر بر اورد با خود گفت حال از طرف ديگر خواهي رفت بار ديگر زد برسپاه و هرمرتبه سي چهل زين خالي مي كرد و دراين اثنا رسيد بر جواني بافر و شكوه بود زد برفرق سرش كه تا روي پستان برهم شكافت وفغان از لشكر ذوالقدر برخاست وگفتند كه محمد بيگ3 پسر علاءالدو له را كشتي وبرهم خورد ان سپاه و عنان گريز معطوف داشتند وخان محمدخان از عقب تاخت تا به كنار اردوي ايشان رسيد و ازعقب ايشان مي كشتند و مي رفتند تا به كنار اب درنا چهارده هزار كس را بقتل اوردند وخيمه وخرگاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0206png و سراپرده ومال و اسباب ايشان را تمام صاحب شدند با فتح و فيروزي بر گرديدند ورفتند به ديار بكر و ديگرباره فتح نامه نوشتند به خدمت شاه عالي قدر شاهاسمعيل حضرت ان دو برادر را با ريش سفيدان قزلباش شفقتو خلعتي	149	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms149	true	-5597661985491958627	0	301	0	1441	1441	301	سراسبان را بر گردانيده و اذوقه را به جاي گذاشته فرار نمود كه قراخان خان1 هزار كس ايشان رابقتل اورده چون سنت نبود كه از عقب برود برگرديده ان خواسته بسيار را برداشته به خدمت خان محمد خان2 بر گرديد خان ازفتح برادر خبردارشده فرمود او را باعزت تمام داخل بارگاه كردند چون ان خبر رسيد به محمد بيگ ذوالقدر اه از جانش بر امده فرمود كه طبل جنگ زدند كه فرداكار را يكرو مي كنم يا من همچو برادران كشته ميشوم يااين جماعت را از پيش برميدارم ان شب تاصبح از دو جانب در كار سازي جنگ بودند چون روز ديگر نيراعظم افتاب عالمتاب سرزد ان دو درياي لشكر در برابر يكديگر صف كشيدند و دو سياه از جاي در امدند و زدند بريكديگر وقراخان خان چرخچي بود كند ان سپاه را وگرم جنگ بود وقتي خبردار شد كه هيچ كس در عقب سرش نبود بر گشتن را صلاح نديد و زد برسپاه ذوالقدر واز ان طرف سر بر اورد با خود گفت حال از طرف ديگر خواهي رفت بار ديگر زد برسپاه و هرمرتبه سي چهل زين خالي مي كرد و دراين اثنا رسيد بر جواني بافر و شكوه بود زد برفرق سرش كه تا روي پستان برهم شكافت وفغان از لشكر ذوالقدر برخاست وگفتند كه محمد بيگ3 پسر علاءالدو له را كشتي وبرهم خورد ان سپاه و عنان گريز معطوف داشتند وخان محمدخان از عقب تاخت تا به كنار اردوي ايشان رسيد و ازعقب ايشان مي كشتند و مي رفتند تا به كنار اب درنا چهارده هزار كس را بقتل اوردند وخيمه وخرگاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0206png و سراپرده ومال و اسباب ايشان را تمام صاحب شدند با فتح و فيروزي بر گرديدند ورفتند به ديار بكر و ديگرباره فتح نامه نوشتند به خدمت شاه عالي قدر شاهاسمعيل حضرت ان دو برادر را با ريش سفيدان قزلباش شفقتو خلعتي	149	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms150	false	-1869864414109013867	0	301	0	1531	1531	301	بيش ازپيش فرستاد و از ان جانب چونسياه شكست خورده رفتند به البستان وقلعه درنا وخبر فوت ان پسران را به علاءالدوله دادند اين مرتبه نمد سياهي پوشيده ونمد سياهي بردوش وبر سرگذاشت و امر فرمود كه ديگر نقاره و ساز نزنند ومدت يك هفته تا كمر درخاك نشسته بود1 بزرگان ذوالقدر رفتندبه خدمت علاءالدوله وگفتند چرا اوجاق خود راكور مي كني امروز فرزند زادگان را برساني پسران ساروقيلان و پسر كور شاهرخ را چون تو تربيت بكني شايد به جايي برسند وچون تو درميان نيستي اوجاق تو برطرف ميشود علاءالدوله گفت پسران ساروقيلان هردو فوت شدهاند پيش از پدر مگر پسران شاهر خ بيگ را تربيت نمايم بيارند او را چون رفتند كه او را بيارند دير كردند علاءالدوله گفت چرا نمي ارند چون مشخص كردند باسياه بود وهمراه پدر رفته بود قزلباش او را كسيب كرده برده بودند چون اين سخن گفتند اه ازنهاد علاءالدوله بر امده ماتم را تازه كرد وكفت خانها ذو القدر خراب شود كه خانه مرا خراب كردند طفل دوازده ساله را چه كار بود نتوانستند بيرون اوردن اين جماعت خانه خراب اما او را در نوحه و زاري بگذار و ازاين جانب از شاه عالم پناه بشنو خواستن شاه اسمعيل دختر عابدين خان شاملو خواهر دورمش خان را چون شهريار گردون وقار به جانب تبريز تشريف شريف ارزاني فرمودند دختري داشت عابدين خان شاملو كه خواهر دورمش خان بوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0207png باشد خداي عالم ان چنان حسن وجمالي به ان يگانها افاق شفقت فرموده بود كه مصوران چين وختن اگر خواهند سرموي او رابه قلم موي بكشند قدرت ندارند ان حضرت ان خورشيد اوج عصمت را عقد بسته به برج سعادت خويش در اورد ان يگانه صدف سعادت گوهر پاك شاهوار حامله گرديد و دراين اثنا خبر اوردند از براي ان حضرت كه از جانب خراسان ايلچي مي ايد از نزد سلطان حسين	150	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms150	true	-443373996999459923	0	301	0	1531	1531	301	بيش ازپيش فرستاد و از ان جانب چونسياه شكست خورده رفتند به البستان وقلعه درنا وخبر فوت ان پسران را به علاءالدوله دادند اين مرتبه نمد سياهي پوشيده ونمد سياهي بردوش وبر سرگذاشت و امر فرمود كه ديگر نقاره و ساز نزنند ومدت يك هفته تا كمر درخاك نشسته بود1 بزرگان ذوالقدر رفتندبه خدمت علاءالدوله وگفتند چرا اوجاق خود راكور مي كني امروز فرزند زادگان را برساني پسران ساروقيلان و پسر كور شاهرخ را چون تو تربيت بكني شايد به جايي برسند وچون تو درميان نيستي اوجاق تو برطرف ميشود علاءالدوله گفت پسران ساروقيلان هردو فوت شدهاند پيش از پدر مگر پسران شاهر خ بيگ را تربيت نمايم بيارند او را چون رفتند كه او را بيارند دير كردند علاءالدوله گفت چرا نمي ارند چون مشخص كردند باسياه بود وهمراه پدر رفته بود قزلباش او را كسيب كرده برده بودند چون اين سخن گفتند اه ازنهاد علاءالدوله بر امده ماتم را تازه كرد وكفت خانها ذو القدر خراب شود كه خانه مرا خراب كردند طفل دوازده ساله را چه كار بود نتوانستند بيرون اوردن اين جماعت خانه خراب اما او را در نوحه و زاري بگذار و ازاين جانب از شاه عالم پناه بشنو خواستن شاه اسمعيل دختر عابدين خان شاملو خواهر دورمش خان را چون شهريار گردون وقار به جانب تبريز تشريف شريف ارزاني فرمودند دختري داشت عابدين خان شاملو كه خواهر دورمش خان بوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0207png باشد خداي عالم ان چنان حسن وجمالي به ان يگانها افاق شفقت فرموده بود كه مصوران چين وختن اگر خواهند سرموي او رابه قلم موي بكشند قدرت ندارند ان حضرت ان خورشيد اوج عصمت را عقد بسته به برج سعادت خويش در اورد ان يگانه صدف سعادت گوهر پاك شاهوار حامله گرديد و دراين اثنا خبر اوردند از براي ان حضرت كه از جانب خراسان ايلچي مي ايد از نزد سلطان حسين	150	-7974964111633820869	1531	3062.0	1232	1531	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms151	false	-647703849451387351	0	300	0	1490	1491	301	ميرزاي بايقراي پادشاه كل خراسان و ان حضرتفرمودند كه استقبال نمودند و حميد بيگ جغتاي رانزد حضرت اوردند و مبارك باد سلطنت ان حضرت نموده و پيشكش بسيار اورده بود از نظر گذرانيد ان حضرت فرمودند كه مگر سلطان قاعده سروري نميداند چرا نامه ننوشته قاعده سروري چنين نميباشد اما ان حضرت فرمودند كه سلطان مراد باما غدري كرده برويم به جانب اصفهان چون حضرت به جانب اصفهان روان شد ان حضرت را در اصفهان سلطان سليم و بگذار و از جانب سلطان سليم بشنو كه سلطان بايزيد را فرزند نميشد از حضرت باري تعالي فرزند ميخواست كه تاج و تخت عثماني بعد از او به ديگري منتقل نگردد و مدام نذر و نيات قبول مي كرد و به هربقعه و استانه ميشنيد كه مرقد مردخداءي است برسبيل نذر شمعهاي معنبر وزر وقنديلها مي فرستاد وخود به زيارت ميرفت به تكيه حاجي بكتاش ولي نذر بسيار برده ومريدان او رانوازش مينمود اتفاقاخاصهاي داشت از جماعت چر كس نازنيني بسيار مقبول وصاحب جمال بود او حامله شد بعد از وضع حمل سلطان سليم را زاءيد وسلطان بايزيد به ديدار او شادمان و اميدوار گرديد و خيرات بسيار به درويشان داد و چون هفت سال از عمر نامبارك او گذشت و سلطان سليم در صغر سن بسيار بد قهر و بد مهابت بود چون مار ارقم مدام درحرم از ازار او زهر قاتل به حرم ميرسيد وپدر از او بسيار ازرده بود و هيچ اثار رحم در او نبود و هر مرتبه كه او را ميديد روي مي گردانيد تا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0208png روزي دو نفر كنيز مقبول را بقتل اورد به ضرب توپوز و سلطان بايزيد خاطر هردو را بسيار ميخواست و از استماع ان معني بسيار برخود پيچيد فرمود كه او را پنجاه تازيانه زدند اخر همشيره سلطان بايزيد التماس نموده اورا بيرون برد وقيصر امده به بارگاه بسيار دلگير	151	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms151	true	638521602042990072	0	300	0	1490	1491	301	ميرزاي بايقراي پادشاه كل خراسان و ان حضرتفرمودند كه استقبال نمودند و حميد بيگ جغتاي رانزد حضرت اوردند و مبارك باد سلطنت ان حضرت نموده و پيشكش بسيار اورده بود از نظر گذرانيد ان حضرت فرمودند كه مگر سلطان قاعده سروري نميداند چرا نامه ننوشته قاعده سروري چنين نميباشد اما ان حضرت فرمودند كه سلطان مراد باما غدري كرده برويم به جانب اصفهان چون حضرت به جانب اصفهان روان شد ان حضرت را در اصفهان سلطان سليم و بگذار و از جانب سلطان سليم بشنو كه سلطان بايزيد را فرزند نميشد از حضرت باري تعالي فرزند ميخواست كه تاج و تخت عثماني بعد از او به ديگري منتقل نگردد و مدام نذر و نيات قبول مي كرد و به هربقعه و استانه ميشنيد كه مرقد مردخداءي است برسبيل نذر شمعهاي معنبر وزر وقنديلها مي فرستاد وخود به زيارت ميرفت به تكيه حاجي بكتاش ولي نذر بسيار برده ومريدان او رانوازش مينمود اتفاقاخاصهاي داشت از جماعت چر كس نازنيني بسيار مقبول وصاحب جمال بود او حامله شد بعد از وضع حمل سلطان سليم را زاءيد وسلطان بايزيد به ديدار او شادمان و اميدوار گرديد و خيرات بسيار به درويشان داد و چون هفت سال از عمر نامبارك او گذشت و سلطان سليم در صغر سن بسيار بد قهر و بد مهابت بود چون مار ارقم مدام درحرم از ازار او زهر قاتل به حرم ميرسيد وپدر از او بسيار ازرده بود و هيچ اثار رحم در او نبود و هر مرتبه كه او را ميديد روي مي گردانيد تا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0208png روزي دو نفر كنيز مقبول را بقتل اورد به ضرب توپوز و سلطان بايزيد خاطر هردو را بسيار ميخواست و از استماع ان معني بسيار برخود پيچيد فرمود كه او را پنجاه تازيانه زدند اخر همشيره سلطان بايزيد التماس نموده اورا بيرون برد وقيصر امده به بارگاه بسيار دلگير	151	-7974964111633820869	1490	2980.0	1191	1490	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms152	false	7578645867816096248	0	301	0	1406	1406	301	ازرده بود وزير اعظم احوال ازردگي سلطان را پرسيد او شكوه سلطان سليم نموده گفت من ميدانم كه اين حرام زاده چهدلي دارد وهيچ رحم خداي عالم گويا در دل او خلق نكرده وهرمرتبه كه اورا مي بينم بدنم ميلرزد كه گويا قاتل من خواهد بود وزير اعظم هرچند كه خواست كينها او را ازدل او بيرون كند بس كه ازرده بود برسر شفقت نيامد وچون ده سال شد روزي منجمان در خدمت قيصر بودند سلطان بايزيد ميخواست احوال خود را ببيند و ميانه خويش را بافرزند خود امتحان كند كه ازپسر ازاري به او ميرسد ايا عاقبت چون شود بامنجم گفت كه ببين شخصي را درنظر دارم دل او را ببين بامن چون است اگر او را بزرگ كنم و دست بدهم با من غدر نخواهد كرد منجم نميدانست كه ميانها پسر و خود است چون نظر كرد بعد از تامل بسيار عرض نمود كه زنهار حضرت اعتبار به ان شخص كه نيت كردند و فرمودند ندهند كه اگر دست بيابد به وجود حضرت صاحب سعادت نعوذبالله ازار بليغ ميرساند قيصر فرمود كه ظاهر است ومن به يقين ميدانم چنين است چون به حرم امد قضا را خوني هم كرده بود و به قيصر عرض كردند سلطان سليم را طلبيد و توپوزي در دست داشت از روي قدرت زد برسر سليم اگر چه نشكست اما مدهوش افتاد گمان شد اهل حرم را كه سليم تسليم شد قيصر نيز باور نموده فرمود كه ببرند و دفن نمايند وچون از نظر قيصر بردند او را فصد كردند ديده گشود خوشخال شدند وگفتند ديده بپوش كه فكري از براي تو بكنيم ديده پوشيد او را پنهان كردند و در ان اثنا غلام ده سالهاي بيمار بود فوت شده بود او را اوردند وبه جاي سليم چادر سفيد بر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0209png سر كشيدند و در باغچه خود كفن كردند و بعد از ان	152	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms152	true	-7302570221785973362	0	301	0	1406	1406	301	ازرده بود وزير اعظم احوال ازردگي سلطان را پرسيد او شكوه سلطان سليم نموده گفت من ميدانم كه اين حرام زاده چهدلي دارد وهيچ رحم خداي عالم گويا در دل او خلق نكرده وهرمرتبه كه اورا مي بينم بدنم ميلرزد كه گويا قاتل من خواهد بود وزير اعظم هرچند كه خواست كينها او را ازدل او بيرون كند بس كه ازرده بود برسر شفقت نيامد وچون ده سال شد روزي منجمان در خدمت قيصر بودند سلطان بايزيد ميخواست احوال خود را ببيند و ميانه خويش را بافرزند خود امتحان كند كه ازپسر ازاري به او ميرسد ايا عاقبت چون شود بامنجم گفت كه ببين شخصي را درنظر دارم دل او را ببين بامن چون است اگر او را بزرگ كنم و دست بدهم با من غدر نخواهد كرد منجم نميدانست كه ميانها پسر و خود است چون نظر كرد بعد از تامل بسيار عرض نمود كه زنهار حضرت اعتبار به ان شخص كه نيت كردند و فرمودند ندهند كه اگر دست بيابد به وجود حضرت صاحب سعادت نعوذبالله ازار بليغ ميرساند قيصر فرمود كه ظاهر است ومن به يقين ميدانم چنين است چون به حرم امد قضا را خوني هم كرده بود و به قيصر عرض كردند سلطان سليم را طلبيد و توپوزي در دست داشت از روي قدرت زد برسر سليم اگر چه نشكست اما مدهوش افتاد گمان شد اهل حرم را كه سليم تسليم شد قيصر نيز باور نموده فرمود كه ببرند و دفن نمايند وچون از نظر قيصر بردند او را فصد كردند ديده گشود خوشخال شدند وگفتند ديده بپوش كه فكري از براي تو بكنيم ديده پوشيد او را پنهان كردند و در ان اثنا غلام ده سالهاي بيمار بود فوت شده بود او را اوردند وبه جاي سليم چادر سفيد بر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0209png سر كشيدند و در باغچه خود كفن كردند و بعد از ان	152	-7974964111633820869	1406	2812.0	1107	1406	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms153	false	2172993247206926392	0	300	0	1433	1433	300	بردند به گورخانه و به اعزاز تمام دفن كردند هرچند باشد قيصر دلگير شد اما سه دختر داشت و پسر ديگر نداشت و برادر زادگان داشت گفت اگر خدا مرا پسري نداد يكي از دختران خود را به برادرزادههاي خود بدهم واو را وليعهد خود گردانم و بانوي قيصر وخواهرش با دو كنيزك از ان خبر داشتند ديگر هيچ كس از اين معني خبر نداشت و تا مدت هفت سال سلطان سليم را در لباس دختران داشتند درحرم خود روزي سلطان بايزيد امد به حرم و خواهر خود با ان بانوي بانوان همراه بايزيد در حرم بودند و سلطان بايزيد باغ خوبي داشت دراندرون حرم وقيصر با دو كنيزان گفت با يكديگر كشتي بگيرند دو كنيزك بههم چسبيده با يككديگر به تلاش در امدند سلطان را خوش امد فرمود كه دوتا دوتا به هم كشتي بگيرند هر كدام كه نيفتاد اورا جلدوبدهم تمام بهيكديگردويدند الا دو كنيزك ماندند كه بههم كشتي نمي گرفتند قيصر فرمود كه چرا شما بههم نمي چسبيد ان دوتا نيز بههم چسبيدند اتفاقا از ان دونفر يكي سليم بود دويد به طرف كنيزي وگرفت او را و فرو كشيده انداخت قيصر ديد كه اين دختر به روش مردان كشتي گرفت پادشاه فرمود كه او را پيش اوردند چون پيش امد گفت اين دختر نيست اين مرد است رفتند كه ملاحظه نمايند كه خواهرش گفت قربان بيناءي تو شوم اين سلطان سليم فرزندشماست چون اين را بشنيد رنك از روي قيصر رفت لاعلاج شد جوان هجده ساله1 را چون از پاي در اورد يال وبال از يكديگر بدر رفته است رخسار به طريق خورشيد تابنده چون سلطان سليم را اوردند پاي پدر را بوسيده حاصل كه ان خبر در استنبول شهرت يافت كه سلطان سليم زنده بوده اين قسم توطءه كردند بودند وزير اغظم خبردار شده امدبه خدمت قيصر واحوال معلوم نموده گفت انچه بود به وزير	153	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms153	true	-8602482617142161867	0	300	0	1433	1433	300	بردند به گورخانه و به اعزاز تمام دفن كردند هرچند باشد قيصر دلگير شد اما سه دختر داشت و پسر ديگر نداشت و برادر زادگان داشت گفت اگر خدا مرا پسري نداد يكي از دختران خود را به برادرزادههاي خود بدهم واو را وليعهد خود گردانم و بانوي قيصر وخواهرش با دو كنيزك از ان خبر داشتند ديگر هيچ كس از اين معني خبر نداشت و تا مدت هفت سال سلطان سليم را در لباس دختران داشتند درحرم خود روزي سلطان بايزيد امد به حرم و خواهر خود با ان بانوي بانوان همراه بايزيد در حرم بودند و سلطان بايزيد باغ خوبي داشت دراندرون حرم وقيصر با دو كنيزان گفت با يكديگر كشتي بگيرند دو كنيزك بههم چسبيده با يككديگر به تلاش در امدند سلطان را خوش امد فرمود كه دوتا دوتا به هم كشتي بگيرند هر كدام كه نيفتاد اورا جلدوبدهم تمام بهيكديگردويدند الا دو كنيزك ماندند كه بههم كشتي نمي گرفتند قيصر فرمود كه چرا شما بههم نمي چسبيد ان دوتا نيز بههم چسبيدند اتفاقا از ان دونفر يكي سليم بود دويد به طرف كنيزي وگرفت او را و فرو كشيده انداخت قيصر ديد كه اين دختر به روش مردان كشتي گرفت پادشاه فرمود كه او را پيش اوردند چون پيش امد گفت اين دختر نيست اين مرد است رفتند كه ملاحظه نمايند كه خواهرش گفت قربان بيناءي تو شوم اين سلطان سليم فرزندشماست چون اين را بشنيد رنك از روي قيصر رفت لاعلاج شد جوان هجده ساله1 را چون از پاي در اورد يال وبال از يكديگر بدر رفته است رخسار به طريق خورشيد تابنده چون سلطان سليم را اوردند پاي پدر را بوسيده حاصل كه ان خبر در استنبول شهرت يافت كه سلطان سليم زنده بوده اين قسم توطءه كردند بودند وزير اغظم خبردار شده امدبه خدمت قيصر واحوال معلوم نموده گفت انچه بود به وزير	153	-7974964111633820869	1433	2866.0	1134	1433	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms154	false	740741954729495692	0	302	0	1608	1608	302	اعظم گفت صاحب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0210png سلامت چون خواست خداي عالم چنين بود كه اوزنده بماند و اوجاق پادشاه روشن باشد نقاره بشارت زدند روز جمعه قيصر سوار شده رفت بهمسجد جامع كه نماز كند وچشم مردم قسطنطنيه به سلطان سليم افتاد با ان يال و بال و فرو شكوه او را ديدند خوشحال گرديدند چون بيست وپنج ساله شد عرض شد كه چند مرتبه كتابت نوشت بر پسران علاءالدوله وايشان را به تاخت قزلباش به ديار بكر فرستاده تا كشتهشدند چون خبرقتل پسران علاءالدوله رسيد به سلطان سليم سي هزار كس برداشته از راه ارزنجان امده پارهاي تاخت و تالان1 نموده تا ان خبر به خان محمد خان ميرسيد كه سلطان سليم برگرديد ورفت به جانب استنبول اما خرابي بسيار كرده بود وخان محمد خان ازرده و دلگير فرمود مرادبيگ استاجلو را طلبيدند مرادبيگ در ان وقت در قلعه بود باسيصد كس وصد كس برداشته از قلعه بيرون امد كه به خدمت خان بيايد وسه منزل بود ان قلعه تا قلعه يره جوك ودر قلعهپرهجوك احمد سلطان قاجار ميبود چون يك منزل بيرون امد رسيد بهمحل اب وسبزه ونرگس ولالهزار بود گفت امروز دراينجا شكار مي كنيم و فردا اخر روز به راه ميرويم جوانان استاجلو گفتند امر از شماست ايشان را درعيش وشكار بگذار و چند كلمه از جانب مصر وسلطان قاني سا بشنو كه چون درمجلس اوسخن ازشجاعتدرميان امد ازهر كجاسخني گفته شد تا اينكه سخن از پسران علاءالدوله درميان امد كه دردست خان محمدخان كشتهشدند وازشجاعت شيخ اوغليسخن درميان امد غلامي از غلامان حبشي سلطانقاني سا دربارگاه حاضربود گفت اگر شاهاسمعيل را ميديدم اورا از روي مركب ميربودم و بهخدمتسلطان مي اوردم وازقضا از جمله صوفيان سلسله شيخ صفي در ان مجلس حاضر بود نتوانست كه ان لاف را از او بگذراند گفت زنهار كه درشمشيروروز پهلواني و شجاعتنام ان شهريار را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0211png خواستن شاه اسمعيل	154	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms154	true	6561656461121217768	0	302	0	1608	1608	302	اعظم گفت صاحب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0210png سلامت چون خواست خداي عالم چنين بود كه اوزنده بماند و اوجاق پادشاه روشن باشد نقاره بشارت زدند روز جمعه قيصر سوار شده رفت بهمسجد جامع كه نماز كند وچشم مردم قسطنطنيه به سلطان سليم افتاد با ان يال و بال و فرو شكوه او را ديدند خوشحال گرديدند چون بيست وپنج ساله شد عرض شد كه چند مرتبه كتابت نوشت بر پسران علاءالدوله وايشان را به تاخت قزلباش به ديار بكر فرستاده تا كشتهشدند چون خبرقتل پسران علاءالدوله رسيد به سلطان سليم سي هزار كس برداشته از راه ارزنجان امده پارهاي تاخت و تالان1 نموده تا ان خبر به خان محمد خان ميرسيد كه سلطان سليم برگرديد ورفت به جانب استنبول اما خرابي بسيار كرده بود وخان محمد خان ازرده و دلگير فرمود مرادبيگ استاجلو را طلبيدند مرادبيگ در ان وقت در قلعه بود باسيصد كس وصد كس برداشته از قلعه بيرون امد كه به خدمت خان بيايد وسه منزل بود ان قلعه تا قلعه يره جوك ودر قلعهپرهجوك احمد سلطان قاجار ميبود چون يك منزل بيرون امد رسيد بهمحل اب وسبزه ونرگس ولالهزار بود گفت امروز دراينجا شكار مي كنيم و فردا اخر روز به راه ميرويم جوانان استاجلو گفتند امر از شماست ايشان را درعيش وشكار بگذار و چند كلمه از جانب مصر وسلطان قاني سا بشنو كه چون درمجلس اوسخن ازشجاعتدرميان امد ازهر كجاسخني گفته شد تا اينكه سخن از پسران علاءالدوله درميان امد كه دردست خان محمدخان كشتهشدند وازشجاعت شيخ اوغليسخن درميان امد غلامي از غلامان حبشي سلطانقاني سا دربارگاه حاضربود گفت اگر شاهاسمعيل را ميديدم اورا از روي مركب ميربودم و بهخدمتسلطان مي اوردم وازقضا از جمله صوفيان سلسله شيخ صفي در ان مجلس حاضر بود نتوانست كه ان لاف را از او بگذراند گفت زنهار كه درشمشيروروز پهلواني و شجاعتنام ان شهريار را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0211png خواستن شاه اسمعيل	154	-7974964111633820869	1608	3216.0	1309	1608	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms155	false	8999876043308359015	0	300	0	1357	1357	300	دخمر عابدين شاملو را كسي نميتواند برد كه درعالم هيچكس درميدان بااو برابر نمي ايد البته كه مغلوب او خواهد شد حبشي را چون ان سخن به گوش رسيد گفت اگر دراين جا مي بود او را مثل كرباس از يكديگر پاره مي كردم ان صوفي پاكيزه اعتقاد گفت چرا لاف و گزاف ميزني اي حبشي شاه اسمعيل بهادرخان را تو نديدهاي و او ظل الله است چندين هزار غلام حلقه يسه گوش يكرنگ دارد كه از ان جمله يكي خان محمدخان حاكم ديار بكر است با او كسي دست و بغل برود ميداند كه شجاعت وچاشني حضرت شيخ اوغلي تا كجا است ان حبشي را درياي غضب به تلاطم در امد و گفت رفتم كه سر خان محمدخان را بريده به فتراك بسته از براي سلطان قاني سا بياورم تابداند كه غلامان او را شجاعت تا كجا است سلطان قانيسا از او دلگير بود وبهانهاي ميخواست كه او را ازپاي در اورد وچون اين سخن از اوشنيد گفت اي بدبخت چرا چنين لافها ميزني گفت بر سر عزير تو قسم كه لاف نمي زنم وميروم گفت اگر بروي و انچه مي گويي از عهده ان بيرون ايي ترا بزرگ مرتبه و ريش سفيد سي هزار غلام حبشي خواهم كرد چون سياه اين را شنيد ازجا جست سيصد حبشي را از تابينان خود همراه برداشته راهي گرديد باسيصد ديو دژم كه هر كدام راقد بر فلك ميرسيد و كرههاي بازو مثل ران هيون و برهنه و ژوليده موي وتنوره پوست شير و چرم گاو بسته و خنجر كردي كج برميان زده اما اين غلام سعدان نام كه سر كردها ايشان است دو تنه ايشان است1 وچشمها چون مشعل در حدقه مي گردد براسبان كوه نژاد سوار شده مثل كوهي بر كوهي سوار شود سلطان قاني سا گفت خوش2 ان زمان كه بر ايد به يك كرشمه دوكار ياكاري ميسازد يا	155	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms155	true	2929505531784884967	0	300	0	1357	1357	300	دخمر عابدين شاملو را كسي نميتواند برد كه درعالم هيچكس درميدان بااو برابر نمي ايد البته كه مغلوب او خواهد شد حبشي را چون ان سخن به گوش رسيد گفت اگر دراين جا مي بود او را مثل كرباس از يكديگر پاره مي كردم ان صوفي پاكيزه اعتقاد گفت چرا لاف و گزاف ميزني اي حبشي شاه اسمعيل بهادرخان را تو نديدهاي و او ظل الله است چندين هزار غلام حلقه يسه گوش يكرنگ دارد كه از ان جمله يكي خان محمدخان حاكم ديار بكر است با او كسي دست و بغل برود ميداند كه شجاعت وچاشني حضرت شيخ اوغلي تا كجا است ان حبشي را درياي غضب به تلاطم در امد و گفت رفتم كه سر خان محمدخان را بريده به فتراك بسته از براي سلطان قاني سا بياورم تابداند كه غلامان او را شجاعت تا كجا است سلطان قانيسا از او دلگير بود وبهانهاي ميخواست كه او را ازپاي در اورد وچون اين سخن از اوشنيد گفت اي بدبخت چرا چنين لافها ميزني گفت بر سر عزير تو قسم كه لاف نمي زنم وميروم گفت اگر بروي و انچه مي گويي از عهده ان بيرون ايي ترا بزرگ مرتبه و ريش سفيد سي هزار غلام حبشي خواهم كرد چون سياه اين را شنيد ازجا جست سيصد حبشي را از تابينان خود همراه برداشته راهي گرديد باسيصد ديو دژم كه هر كدام راقد بر فلك ميرسيد و كرههاي بازو مثل ران هيون و برهنه و ژوليده موي وتنوره پوست شير و چرم گاو بسته و خنجر كردي كج برميان زده اما اين غلام سعدان نام كه سر كردها ايشان است دو تنه ايشان است1 وچشمها چون مشعل در حدقه مي گردد براسبان كوه نژاد سوار شده مثل كوهي بر كوهي سوار شود سلطان قاني سا گفت خوش2 ان زمان كه بر ايد به يك كرشمه دوكار ياكاري ميسازد يا	155	-7974964111633820869	1357	2714.0	1058	1357	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms156	false	8477278167824866116	0	301	0	1466	1466	301	كشته ميشود چون از مصر بيرون امدند همه جا مي امدند تابه حلب رسيدند و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0212png عزيهت سعدان خيرالدين پاشاي حلب سه روز ايشان را ضيافت نموده بعداز سه روز بلد عمراه ايشان كرد تا به كنار اب پرهجوك چون به ان جا رسيدند وقتعصري بود كه مرادبيگ درشكار بود كه ديد ازيك طرف گرد برخاست يكي را گفت برو ببين كه البته از جماعت ذوالقدر خواهد بود چون دشمن ديگر در اين جانب گمان نداريم فرستاده چون نزديك رسيد علامت سياهان را ديد عنان مركب بر گردانيده امد به نزد مرادبيگ كه سيصد كس تخمينا خواهد بود ان صد كس گفتند كه ما اسلحه جنگ در برنداريم حال صرفه ما در جنگ نيست خود رابه احمد سلطان قاجار برسانيم مرادبيگ گفت كه اگر اين كار بكنيم ديگر درهيچ بارگاه و محفل از ننگ سربر نميتوانيم اورد لاعلاج عازم جنگ شدند و از ان جانب سعدان غلام قانيسا رسيد حبشي را فرستاد كه احوال معلوم كند و ان غلام حبشي چون كوه سياه كه بركوه ديگر سوار باشد با ان مهابت پيش جهانده احوال معلوم نمود مرادبيگ گفت شما چه كسايد احوال خود رابگوءيد ما نيز احوال خود را عرض كنيم حبشي شرح خود راگفت مرادبيگ فرمود كه جنگ مي كنيم چون ان خبر به سعدان حبشي رسيد مركب كوه پيكر را بهميدان جهاند ومرد ميدان طلبيد مرادبيگ گفت يكي برود به جنگ اين سياه تامن روش جنگ اين سياه را ببينم جواني به ميدان تاخت هنوز پنجاه گام مانده بود كه برسد كه حبشي حلقه را از كمر بدر اورد و به سرانگشت به گردش در اورده كند داده امد بربيخ گوشش خورده چون برق نصف سرش رابدر برد ان جوان ازمركب درغلطيد مرادبيگ چون چنان ديد نيزه را ربوده مركب را جهاند كه به ميدان داخل شود نوبت ديگر حبشي حلقه را به جانب او انداخت مرادبيگ	156	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms156	true	-304883794983631988	0	301	0	1466	1466	301	كشته ميشود چون از مصر بيرون امدند همه جا مي امدند تابه حلب رسيدند و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0212png عزيهت سعدان خيرالدين پاشاي حلب سه روز ايشان را ضيافت نموده بعداز سه روز بلد عمراه ايشان كرد تا به كنار اب پرهجوك چون به ان جا رسيدند وقتعصري بود كه مرادبيگ درشكار بود كه ديد ازيك طرف گرد برخاست يكي را گفت برو ببين كه البته از جماعت ذوالقدر خواهد بود چون دشمن ديگر در اين جانب گمان نداريم فرستاده چون نزديك رسيد علامت سياهان را ديد عنان مركب بر گردانيده امد به نزد مرادبيگ كه سيصد كس تخمينا خواهد بود ان صد كس گفتند كه ما اسلحه جنگ در برنداريم حال صرفه ما در جنگ نيست خود رابه احمد سلطان قاجار برسانيم مرادبيگ گفت كه اگر اين كار بكنيم ديگر درهيچ بارگاه و محفل از ننگ سربر نميتوانيم اورد لاعلاج عازم جنگ شدند و از ان جانب سعدان غلام قانيسا رسيد حبشي را فرستاد كه احوال معلوم كند و ان غلام حبشي چون كوه سياه كه بركوه ديگر سوار باشد با ان مهابت پيش جهانده احوال معلوم نمود مرادبيگ گفت شما چه كسايد احوال خود رابگوءيد ما نيز احوال خود را عرض كنيم حبشي شرح خود راگفت مرادبيگ فرمود كه جنگ مي كنيم چون ان خبر به سعدان حبشي رسيد مركب كوه پيكر را بهميدان جهاند ومرد ميدان طلبيد مرادبيگ گفت يكي برود به جنگ اين سياه تامن روش جنگ اين سياه را ببينم جواني به ميدان تاخت هنوز پنجاه گام مانده بود كه برسد كه حبشي حلقه را از كمر بدر اورد و به سرانگشت به گردش در اورده كند داده امد بربيخ گوشش خورده چون برق نصف سرش رابدر برد ان جوان ازمركب درغلطيد مرادبيگ چون چنان ديد نيزه را ربوده مركب را جهاند كه به ميدان داخل شود نوبت ديگر حبشي حلقه را به جانب او انداخت مرادبيگ	156	-7974964111633820869	1466	2932.0	1167	1466	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms157	false	-2224551185311360471	0	301	0	1445	1445	301	به عقب خوابيده گذشت از روي سينهاش برخاست و برروي زين نشست كه نوبت ديگر انداخت اين مرتبه ديگر نيز بهروش ديگر رد نمود وخود را به نزديك رساند كه حبشي نيزهدارخود را اشاره image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0213png خواستن ساهاسمعيي دخترغ بدين شاملورا نمود و نيزه از اوگرفت و مراد بيگ چون به نزديك رسيد طرفه ديوي را ديد سلام داد او نيز از روي مهابت و صلابت جواب باز داد مراد بيگ گفت شما را باما چه عداوت است اين تاخت دور و دراز البته سببي دارد كه اين بيابان ريگ روان را بريدهايد او گفت دربارگاه سلطان چون سخن از شجاعت قزلباش گذشت و گفتند كه خان محمد خان پسران علاءالدوله را بقتل اورده وچنين وچنان كرده است ومن دو طلبيده1 به ديار بكر امده كه خان محمدخان را به ميدان طلب كنم و او را گرفته ببرم به مصر به خدمت اقاي خود حال بهتو برخوردم مراد بيگ گفت من غلام خان محمد خانم با من جنگ كن و اگرفرصت يافتي بعد از ان برو به اقاي من جنگ كن مراد بيگ نيزه را حواله سينه او نموده كه دست زد و سنين2 نيزه مراد بيگ راگرفته نعرهاي ازجگر بر اورد ونيزه را به زور ازكف مرادبيگ كشيده بدور انداخت ديگر دست به حربها ديگر نكرده دست به مثلشاخ چنارزد و گريبانمرادبيگ را گرفت كه از روي مركب بربايد مراد بيگ گفت اي3 نامرد خود رابه دست اين ديو ميدهي نعوذبالله شمشيري به كارش كن كشيد تيغ خونريز را تا او ميرفت كه به زور در ايد و مرادبيگ را از روي زين بربايد كه زد تيغ را برزير بغل برهنهاش كه چون خيار قلم كرد و سعدان ازمركب در گرديده برزمين افتاد چون ان سياهان ان ضرب دست ديدند گفتند كه واويلا كه شجاعت عبث شهرت نمي كند عنان گريز بر گردانيدند مرادبيگ سر در دنبال ايشان گذاشته	157	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms157	true	1428325010649356295	0	301	0	1445	1445	301	به عقب خوابيده گذشت از روي سينهاش برخاست و برروي زين نشست كه نوبت ديگر انداخت اين مرتبه ديگر نيز بهروش ديگر رد نمود وخود را به نزديك رساند كه حبشي نيزهدارخود را اشاره image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0213png خواستن ساهاسمعيي دخترغ بدين شاملورا نمود و نيزه از اوگرفت و مراد بيگ چون به نزديك رسيد طرفه ديوي را ديد سلام داد او نيز از روي مهابت و صلابت جواب باز داد مراد بيگ گفت شما را باما چه عداوت است اين تاخت دور و دراز البته سببي دارد كه اين بيابان ريگ روان را بريدهايد او گفت دربارگاه سلطان چون سخن از شجاعت قزلباش گذشت و گفتند كه خان محمد خان پسران علاءالدوله را بقتل اورده وچنين وچنان كرده است ومن دو طلبيده1 به ديار بكر امده كه خان محمدخان را به ميدان طلب كنم و او را گرفته ببرم به مصر به خدمت اقاي خود حال بهتو برخوردم مراد بيگ گفت من غلام خان محمد خانم با من جنگ كن و اگرفرصت يافتي بعد از ان برو به اقاي من جنگ كن مراد بيگ نيزه را حواله سينه او نموده كه دست زد و سنين2 نيزه مراد بيگ راگرفته نعرهاي ازجگر بر اورد ونيزه را به زور ازكف مرادبيگ كشيده بدور انداخت ديگر دست به حربها ديگر نكرده دست به مثلشاخ چنارزد و گريبانمرادبيگ را گرفت كه از روي مركب بربايد مراد بيگ گفت اي3 نامرد خود رابه دست اين ديو ميدهي نعوذبالله شمشيري به كارش كن كشيد تيغ خونريز را تا او ميرفت كه به زور در ايد و مرادبيگ را از روي زين بربايد كه زد تيغ را برزير بغل برهنهاش كه چون خيار قلم كرد و سعدان ازمركب در گرديده برزمين افتاد چون ان سياهان ان ضرب دست ديدند گفتند كه واويلا كه شجاعت عبث شهرت نمي كند عنان گريز بر گردانيدند مرادبيگ سر در دنبال ايشان گذاشته	157	-7974964111633820869	1445	2890.0	1146	1445	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms158	false	1694957291210564701	0	301	0	1457	1457	301	صد وهشتاد كس از ان زنگيان انداختند و بيست كس را زنده گرفتند چند كس ديگر زدندبه ان دشت و بدر رفتند مرادبيگ سرسعدان غلام قانيسا را بريده برسر نيزه كرده سرهاي ديگر را بار مركبان نموده اتفاقا كه سياه حبشي نيم من طلاي ناب طوق و حلقهاي كه در بازو انداخته بودند و يراق كمر خنجرشان ميشد با اسلحه و سرها در مركبانشان بسته و عنان مركبان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0214png مصري را كشيده وبيست نفرزنده را دوشاخه كرده در قلعه پرهجوكاحمدسلطان قاجار يك فرسنگ استقبال نموده همان دم قاصدي فرستاد به ديار بكر به نزد بيگلر بيگيخان محمدخان كه مرادبيگ را چون خان طلبيده بود و باصد كس مي امد كه در فلان شكارگاه درشكار بود كه سيصد حبشي به رسم دستبرد امده بودند كه تاخت دياربكر نمايند وخان را گرفته زنده به خدمت قاني ساد ملك مصر ببرند به مراد بيگ برميخورند سعدان سر كردها ايشان را مي كشد و صد و هشتاد زنگي ديگر را به قتل ميرساند و بيست نفر را زنده گرفته به خدمت مي ايد ازاستما ع اين خبر زنگ ازدل خان محمدخان رفته فرمود كه هر كس سر مرشد كامل را دوست ميدارد به پيشباز مرادبيگ برود وهر كس در ديار بكر بود بيرون امده خان فرمود كه نقاره خانه را بار كردند و كرناي خاني به استقبال بردند ويك دست خلعت باتاج وطومار و جغههاي مرصع با خفتان حضرت شاه اسمعيل كه به خان شفقت نموده بود با شمشير و كمر و خنجر مرصع واسب بازين زر بامنصب سلطاني و علم و وشاق نامه را به استقبال مراد سلطان فرستاد و چند دست لباس سرايا منديل تمام زر وقباي زربفت و به ان طمطراق پيشباز او كردند وچون داخل شهر شدند كه از هجوم خلايق زلزله در ان شهر افتاد چشم مردم ديار بكر كه به ان تر كيبها افتاد باوجودي كه در	158	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms158	true	4707790294051293854	0	301	0	1457	1457	301	صد وهشتاد كس از ان زنگيان انداختند و بيست كس را زنده گرفتند چند كس ديگر زدندبه ان دشت و بدر رفتند مرادبيگ سرسعدان غلام قانيسا را بريده برسر نيزه كرده سرهاي ديگر را بار مركبان نموده اتفاقا كه سياه حبشي نيم من طلاي ناب طوق و حلقهاي كه در بازو انداخته بودند و يراق كمر خنجرشان ميشد با اسلحه و سرها در مركبانشان بسته و عنان مركبان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0214png مصري را كشيده وبيست نفرزنده را دوشاخه كرده در قلعه پرهجوكاحمدسلطان قاجار يك فرسنگ استقبال نموده همان دم قاصدي فرستاد به ديار بكر به نزد بيگلر بيگيخان محمدخان كه مرادبيگ را چون خان طلبيده بود و باصد كس مي امد كه در فلان شكارگاه درشكار بود كه سيصد حبشي به رسم دستبرد امده بودند كه تاخت دياربكر نمايند وخان را گرفته زنده به خدمت قاني ساد ملك مصر ببرند به مراد بيگ برميخورند سعدان سر كردها ايشان را مي كشد و صد و هشتاد زنگي ديگر را به قتل ميرساند و بيست نفر را زنده گرفته به خدمت مي ايد ازاستما ع اين خبر زنگ ازدل خان محمدخان رفته فرمود كه هر كس سر مرشد كامل را دوست ميدارد به پيشباز مرادبيگ برود وهر كس در ديار بكر بود بيرون امده خان فرمود كه نقاره خانه را بار كردند و كرناي خاني به استقبال بردند ويك دست خلعت باتاج وطومار و جغههاي مرصع با خفتان حضرت شاه اسمعيل كه به خان شفقت نموده بود با شمشير و كمر و خنجر مرصع واسب بازين زر بامنصب سلطاني و علم و وشاق نامه را به استقبال مراد سلطان فرستاد و چند دست لباس سرايا منديل تمام زر وقباي زربفت و به ان طمطراق پيشباز او كردند وچون داخل شهر شدند كه از هجوم خلايق زلزله در ان شهر افتاد چشم مردم ديار بكر كه به ان تر كيبها افتاد باوجودي كه در	158	-7974964111633820869	1457	2914.0	1158	1457	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms159	false	2833754547311939569	0	301	0	1418	1418	301	بندبودند واهمه مي كردند و تحسين مرادبيگ مي نمودند تا امدند داخل بارگاه شدند چشم خان كه برسر سعدان افتاد چون خم اتو كشي موي سرژوليده و و ان حلقههاي چشم و روي بزرگ كم مو مراد بيگ سر را اورد و درپاي خان انداخت خان تحسين بسيار نموده ويك دست خلعت ديگر درحضور بخشيدو از ان چماعتز نده احو ال پرسيد از اول تا اخر از براي خان نقل نمودند و هر كدام كه شيعه شدند ملازم خود نمود وده نفر كه قبول نكردند باز نجير و دوشاخه باسر سعدان و پارهاي از ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0215png غنيمت به جانب تبريز به خدمت شاه روانه كرد چون به تبريز امدند شاه به جانب اصفهان رفته بود از انجا متوجه اصفهان شدند وبه نظر ان شهريار اوردند و احوال چند از ان حبشيان پرسيد از اول تا اخر انچه بود عرض نمودند ان حضرت فرمودند كه ان ده نفر را ازبند رها نمودند خلعت دادندفرمود اگر ميرويد خدا همراه و اگر ميمانيد شما را ملازم خود مي كنم هفت نفر چون ان مروت را از ان شاه ديدند غلامي ان حضرت را اختيار نمودند فرمود كه هر كدام را سيصد تومان زر نقد دادند كه يراق خود را بگيرند و در ركاب ان شهريار باشند و ان سه نفر را هر كدام سيصد تومان دادند و روانه نمودند اما اول از ان صد نفر بشنو كه چون شكست خوردة به مصر رفتند چون به مصر رسيدند انچه ديده بودند به عرض قانيسا رسانيدند سلطان فرمود كه هرگاه اين قسم شجاعت نداشته باشند دوازده هزار كس چون صد هزار و دويست كس را از پيش برميدارند بعد از مدتي ان سه نفر نيز امدند و تعريف شاه را بسيار نمودند ملك مصر غايبانه محب و دوستدار شاه عالم پناه گرديد فرمود مردي اظهار دوستي سخندان و زبان فهمي را بايد فرستاد به	159	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms159	true	704419990100561586	0	301	0	1418	1418	301	بندبودند واهمه مي كردند و تحسين مرادبيگ مي نمودند تا امدند داخل بارگاه شدند چشم خان كه برسر سعدان افتاد چون خم اتو كشي موي سرژوليده و و ان حلقههاي چشم و روي بزرگ كم مو مراد بيگ سر را اورد و درپاي خان انداخت خان تحسين بسيار نموده ويك دست خلعت ديگر درحضور بخشيدو از ان چماعتز نده احو ال پرسيد از اول تا اخر از براي خان نقل نمودند و هر كدام كه شيعه شدند ملازم خود نمود وده نفر كه قبول نكردند باز نجير و دوشاخه باسر سعدان و پارهاي از ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0215png غنيمت به جانب تبريز به خدمت شاه روانه كرد چون به تبريز امدند شاه به جانب اصفهان رفته بود از انجا متوجه اصفهان شدند وبه نظر ان شهريار اوردند و احوال چند از ان حبشيان پرسيد از اول تا اخر انچه بود عرض نمودند ان حضرت فرمودند كه ان ده نفر را ازبند رها نمودند خلعت دادندفرمود اگر ميرويد خدا همراه و اگر ميمانيد شما را ملازم خود مي كنم هفت نفر چون ان مروت را از ان شاه ديدند غلامي ان حضرت را اختيار نمودند فرمود كه هر كدام را سيصد تومان زر نقد دادند كه يراق خود را بگيرند و در ركاب ان شهريار باشند و ان سه نفر را هر كدام سيصد تومان دادند و روانه نمودند اما اول از ان صد نفر بشنو كه چون شكست خوردة به مصر رفتند چون به مصر رسيدند انچه ديده بودند به عرض قانيسا رسانيدند سلطان فرمود كه هرگاه اين قسم شجاعت نداشته باشند دوازده هزار كس چون صد هزار و دويست كس را از پيش برميدارند بعد از مدتي ان سه نفر نيز امدند و تعريف شاه را بسيار نمودند ملك مصر غايبانه محب و دوستدار شاه عالم پناه گرديد فرمود مردي اظهار دوستي سخندان و زبان فهمي را بايد فرستاد به	159	-7974964111633820869	1418	2836.0	1119	1418	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms160	false	-5626457415291010919	0	301	0	1455	1455	301	خدمت شيخ اوغلي كه اظهار دوستي ومحبت نموده عذر اين حركت سياه راخواسته كه اين سلسله بسيار بزرگ و نجيب است از تحفههاي مصر ومغرب و روم وفرنگ وزنگبار از همه قسم تحفه جدا نموده به رسم نذر ببرند و ايلچي راكار سازي نموده راهي شد او را در راه بگذار از اين جانب از فرستاده خان بشنو چون ان حضرت فرستاده خان محمد خان را روانه نمود يك دست خلعت سراپاي پوشيده خود را ازتاج مرصع تامر كب و شمشير مرصع ازبراي خان فرستاد وخلمت شاه امد خان پوشيد بعد ازچند روز خبر اوردند كه سلطان سليم ديگرباره امده تاخت ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0216png طرف اب پره جوك نموده برگرديده خان ميخواست كه سوار شود كه در ان شب تب كرده بيمارشد فرمود كه بروند به جانب قرا احمد1 ازپي برادرش قراخان خان كه او سپاه بردارد و برود بتاخت ارزنجان و در تلافي تاختسليم ان چنان خرابيي بكند كه هر گز ابادان نشود رفتند وقراخان خان را اوردند چون به خدمت برادر رسيد سجده نموده سرفرود اورده گفت اي قرداش اين نامرد دو مرتبه امده است و هربار خرابي بسيار و پسر و دختر ومال و اسباب رعيت را برده است ميخواهم بروم بيمارم نمي توانم صبر نمود سرت را مينازم اي برادر كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من مي خواهم كه بروي و كاري بر سر قيصر زاده خيره سر بياوري كه ديگر ارزوي تاختو تالان نكند گفت منت دارم اگر سلطان سليم رفته باشد ازعقب بروم كفت نه ازعقب مرو تاخت حوالي ارزنجان مي كني و برمي گردي ده هزار كس همراه او كرد و روانه نمود احمد سلطان را نيز فرمود كه پيشرو و چرخچي باشد با ان دههزار كس رفتند به جانب ارزنجان و تاخت ان ديار تاخت نمودن قراخان خان ارزنجان را وخبر از براي سلطان بايزيد قيصر و سلطان سليم پسر	160	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms160	true	-8852379583619153805	0	301	0	1455	1455	301	خدمت شيخ اوغلي كه اظهار دوستي ومحبت نموده عذر اين حركت سياه راخواسته كه اين سلسله بسيار بزرگ و نجيب است از تحفههاي مصر ومغرب و روم وفرنگ وزنگبار از همه قسم تحفه جدا نموده به رسم نذر ببرند و ايلچي راكار سازي نموده راهي شد او را در راه بگذار از اين جانب از فرستاده خان بشنو چون ان حضرت فرستاده خان محمد خان را روانه نمود يك دست خلعت سراپاي پوشيده خود را ازتاج مرصع تامر كب و شمشير مرصع ازبراي خان فرستاد وخلمت شاه امد خان پوشيد بعد ازچند روز خبر اوردند كه سلطان سليم ديگرباره امده تاخت ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0216png طرف اب پره جوك نموده برگرديده خان ميخواست كه سوار شود كه در ان شب تب كرده بيمارشد فرمود كه بروند به جانب قرا احمد1 ازپي برادرش قراخان خان كه او سپاه بردارد و برود بتاخت ارزنجان و در تلافي تاختسليم ان چنان خرابيي بكند كه هر گز ابادان نشود رفتند وقراخان خان را اوردند چون به خدمت برادر رسيد سجده نموده سرفرود اورده گفت اي قرداش اين نامرد دو مرتبه امده است و هربار خرابي بسيار و پسر و دختر ومال و اسباب رعيت را برده است ميخواهم بروم بيمارم نمي توانم صبر نمود سرت را مينازم اي برادر كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من مي خواهم كه بروي و كاري بر سر قيصر زاده خيره سر بياوري كه ديگر ارزوي تاختو تالان نكند گفت منت دارم اگر سلطان سليم رفته باشد ازعقب بروم كفت نه ازعقب مرو تاخت حوالي ارزنجان مي كني و برمي گردي ده هزار كس همراه او كرد و روانه نمود احمد سلطان را نيز فرمود كه پيشرو و چرخچي باشد با ان دههزار كس رفتند به جانب ارزنجان و تاخت ان ديار تاخت نمودن قراخان خان ارزنجان را وخبر از براي سلطان بايزيد قيصر و سلطان سليم پسر	160	-7974964111633820869	1455	2910.0	1156	1455	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms161	false	-525761394663324981	0	301	0	1425	1425	301	او رفتن اما چون قراخان خان با ان سپاه از اب پره جوك گذشت به هرجا كه ميرسيد از ترس شمشير قزلباش مردم ان سرحد دست زن وفرزند خود را گرفته به قلعههاي جبال ميرفتند و مال و اسباب و گله و رمه ايشان را قزلباش غارت مينمودند چون پنج روزه ارزنجان رسيده خبر به پاشاي ارزنجان رسيد كه قراخان خان با درياي لشكر به تاخت ارزنجان مي ايد ده روز بود كه سلطان رفته بود پاشاي ارزنجان گفت بروند و در اين حوالي هر كس كه باشد خبردار نمايند كه خود را به قلعها ارزنجان برسانند كه مبادا قزلباش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0217png غارت نمايند و رفتند هر كس را كه مركب بود كوچ نمودند و به اطراف و جوانب خبر فرستادند كه لشكر از سرحدها به مدد بيايند كه اگر احيانا مدتي درپاي قلعه بمانند سپاه به مدد برسند كه مردم قلعه تنگي نكشند چون قراخان خان رسيد در برابر قلعه فرود امد ديد كه قلعه رامحكم بستهاند و اب به خندق انداختهاند شش هزار كس را خودنگاه داشت وشش هزار كس ديگر به احمد سلطان داد كه برود تا دهنه توقات غارت نمايد از اسب وگاو وگوسفند و پسر و دختر بسيار اورده به مدت ده پانزده روز و بعد از ان كوچ كرده باغنيمت و اسير بسيار روانه ديار بكر شدند خان دراين مدت عرق صحت كرده بود با ان غنايم داخل شدند و پنج يك غنايم را خود صاحبشدند وپارهاي ازبراي مرشد كامل جدا نموده از پسران يوسف جمال و دختران افتاب رخسار وتتمه رابه قزلباش بخش نمود و ان خبر از براي قيصر امد كه قراخان خان اين قسم جراتي كرده و عوض تاخت سلطان سليم به سرحد ارزنجان را تمام زير و زبر نموده اه از نهاد قيصر برامده روي به جانب سلطان سليم كرده وگفت برو كه به غضب خدا گرفتار شوي كه من	161	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms161	true	-7871237826963199548	0	301	0	1425	1425	301	او رفتن اما چون قراخان خان با ان سپاه از اب پره جوك گذشت به هرجا كه ميرسيد از ترس شمشير قزلباش مردم ان سرحد دست زن وفرزند خود را گرفته به قلعههاي جبال ميرفتند و مال و اسباب و گله و رمه ايشان را قزلباش غارت مينمودند چون پنج روزه ارزنجان رسيده خبر به پاشاي ارزنجان رسيد كه قراخان خان با درياي لشكر به تاخت ارزنجان مي ايد ده روز بود كه سلطان رفته بود پاشاي ارزنجان گفت بروند و در اين حوالي هر كس كه باشد خبردار نمايند كه خود را به قلعها ارزنجان برسانند كه مبادا قزلباش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0217png غارت نمايند و رفتند هر كس را كه مركب بود كوچ نمودند و به اطراف و جوانب خبر فرستادند كه لشكر از سرحدها به مدد بيايند كه اگر احيانا مدتي درپاي قلعه بمانند سپاه به مدد برسند كه مردم قلعه تنگي نكشند چون قراخان خان رسيد در برابر قلعه فرود امد ديد كه قلعه رامحكم بستهاند و اب به خندق انداختهاند شش هزار كس را خودنگاه داشت وشش هزار كس ديگر به احمد سلطان داد كه برود تا دهنه توقات غارت نمايد از اسب وگاو وگوسفند و پسر و دختر بسيار اورده به مدت ده پانزده روز و بعد از ان كوچ كرده باغنيمت و اسير بسيار روانه ديار بكر شدند خان دراين مدت عرق صحت كرده بود با ان غنايم داخل شدند و پنج يك غنايم را خود صاحبشدند وپارهاي ازبراي مرشد كامل جدا نموده از پسران يوسف جمال و دختران افتاب رخسار وتتمه رابه قزلباش بخش نمود و ان خبر از براي قيصر امد كه قراخان خان اين قسم جراتي كرده و عوض تاخت سلطان سليم به سرحد ارزنجان را تمام زير و زبر نموده اه از نهاد قيصر برامده روي به جانب سلطان سليم كرده وگفت برو كه به غضب خدا گرفتار شوي كه من	161	-7974964111633820869	1425	2850.0	1126	1425	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms162	false	-510721814246668592	0	301	0	1402	1402	301	از دست تو چه كنم از شومي تو چندين هزار مسلمان زاده به اسيري افتاد معلوم نيست كه ده يك اورا از ديار بكر اورده باشي ازشومي تو سرحد ارزنجان زير و زبرشد سليم گفت معامله جهانداري چنين ميباشد كه ايشان ازما وما از ايشان مي كشيم تا هرجا كه خواهد برسد اما چون خان محمد خان كل ديار بكر را در زير نگين خود ديد حوصلهاش برنداشت چرا كه اعتبار دامادي شاه و ان شجاعت ان سپاه به هرجا كه رو مي اورد فتح ونصرت دو اسبه پيشباز مي كرد به خاطرش رسيد كه قيصر را ميبايد ادب كرد تامن بعد پسر خود را منع كند كه اين قسم جراتي تنمايد قرمود مرادبيگ را طلبيدند حال او را تكب مششن داده بودچون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0218png مراد سلطان امد به خدمت فرمود كه قربانت شوم امر عالي چيست گفت ف خواهم بروي به مجلس قيصر وانديشه نكني از سليم بدسير و انچه بدهم ببري وبه قيصر بدهي و اگر زنده بماني بيايي و اگر در راه دين كشته شوي به مراد ومطلب و ارزوي خود برسي كه تمام صوفيان دارند1 گفت بسم الله امر از خان است گفت روي تو سفيد چون مراد سلطان را مقرر نمود و كارسازي خود كرده سي كس از جوانان شجاع استجلو تمام كاردان بعد از ده روز امد به خدمت خان با ان جوانان مرصع پوش و با تاج و طومار و در ميان زر وگوهر غوطه خورده خان گفت رحمت باد فرمود بيارند رفتند و بقچها زربفت اعلايي اوردند و درميان بقچه كسي نميدانست چيست فرمود اين بقچه را ان روزي كه داخل بارگاه قيصر خواهي شد بعد از ان كه طعام خورده شد نامه را از تو خواهد طلبيد برميخيزي و اين بقچه را برروي دست گرفته پيش ميروي و درپيش قيصر برزمين مي گذاري و عرض مي كني كه نامه دراينجا است	162	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms162	true	7330446359055766957	0	301	0	1402	1402	301	از دست تو چه كنم از شومي تو چندين هزار مسلمان زاده به اسيري افتاد معلوم نيست كه ده يك اورا از ديار بكر اورده باشي ازشومي تو سرحد ارزنجان زير و زبرشد سليم گفت معامله جهانداري چنين ميباشد كه ايشان ازما وما از ايشان مي كشيم تا هرجا كه خواهد برسد اما چون خان محمد خان كل ديار بكر را در زير نگين خود ديد حوصلهاش برنداشت چرا كه اعتبار دامادي شاه و ان شجاعت ان سپاه به هرجا كه رو مي اورد فتح ونصرت دو اسبه پيشباز مي كرد به خاطرش رسيد كه قيصر را ميبايد ادب كرد تامن بعد پسر خود را منع كند كه اين قسم جراتي تنمايد قرمود مرادبيگ را طلبيدند حال او را تكب مششن داده بودچون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0218png مراد سلطان امد به خدمت فرمود كه قربانت شوم امر عالي چيست گفت ف خواهم بروي به مجلس قيصر وانديشه نكني از سليم بدسير و انچه بدهم ببري وبه قيصر بدهي و اگر زنده بماني بيايي و اگر در راه دين كشته شوي به مراد ومطلب و ارزوي خود برسي كه تمام صوفيان دارند1 گفت بسم الله امر از خان است گفت روي تو سفيد چون مراد سلطان را مقرر نمود و كارسازي خود كرده سي كس از جوانان شجاع استجلو تمام كاردان بعد از ده روز امد به خدمت خان با ان جوانان مرصع پوش و با تاج و طومار و در ميان زر وگوهر غوطه خورده خان گفت رحمت باد فرمود بيارند رفتند و بقچها زربفت اعلايي اوردند و درميان بقچه كسي نميدانست چيست فرمود اين بقچه را ان روزي كه داخل بارگاه قيصر خواهي شد بعد از ان كه طعام خورده شد نامه را از تو خواهد طلبيد برميخيزي و اين بقچه را برروي دست گرفته پيش ميروي و درپيش قيصر برزمين مي گذاري و عرض مي كني كه نامه دراينجا است	162	-7974964111633820869	1402	2804.0	1103	1402	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms163	false	-2180750627192176964	0	301	0	1537	1537	301	با تحفه حقيري و به جاي خود امده مينشيني گفت امر از خان است وان بقچه را برداشته راهي شد و از اين جانب چون شنيدند كه ايلچي مي ايد گفتند البته كه شيخ اوغلي ايلچي فرستاده است استقبال كردند چه گمان دارند كه خان محمدخان فرستاده يقين كه سواي شاه اسمعيل كسي را حد نيست كه ايلچي بفرستد و از براي هيچ پادشاهي قيصر ايلچي نفرستاده چاوش مقرر است كه بفرستند از براي پادشاهان اما قيصر ايلچي كه فرستادهاند سلطان سليمان قيصر از براي پادشاه ظل الله شاه طهماسب بهادرخان سنان پادشاه2 مصاحب خود را ايلچي نموده بادويست هزار اشرفي و تحفههاي بيشمار حاصل كه ديگر سلسلهاعثماني ايلچي مقرر نيست كه از براي پادشاهان بفرستند پادشاهان ايران و توران و فرنگ ايلچي فرستادهاند و ايشان در عوض چاوش فرستادهاند و لهذا خان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0219png محمدخان را چه حد كه از نزد خودش ايلچي بفرستد وبعد از انكه فرستاده ببيني كه چه چيز فرستاده حاصل كه پيشباز او كردند و او را داخل شهر استنبول نمودند و بعد از سه روز بارگاه قيصر را بر اراستند ومرادبيگ را داخل بارگاه نمودند و حال هيچ كس نميداند كه اين ايلچي خان محمدخان است چون طعام كشيده سلاطين روم و پاشايان ان مرز و بوم جا به جا نشستند و انتظار دارند كه ايا شاه اسمعيل بهادرخان چه نوشته باشد و سلطان سليم دلش درطيش است كه ايا چه نوشته باشد اما چون سلاطين منتظرند مراد بيگ مرد باخبري بود گفت هرچند كه باشد قيصر سلطان البرين وخاقان البحرين وشرفين1 وثاني سكندرذوالقرنين است او را بايد مخفي داد كه برملا خوب نيست و برخاست و ان بقچه را اورد ودرپاي تختنهاد و به عرضرسانيد كه شفقت نموده اين تحفهاي است كه خان محمدخان بيگلربيگي ديار بكر عريضهاي به خدمت فرستادهاست و كشف اين بقچه را درخلوت بكنيد و ديگر امر از صاحب	163	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms163	true	-1706973067867172275	0	301	0	1537	1537	301	با تحفه حقيري و به جاي خود امده مينشيني گفت امر از خان است وان بقچه را برداشته راهي شد و از اين جانب چون شنيدند كه ايلچي مي ايد گفتند البته كه شيخ اوغلي ايلچي فرستاده است استقبال كردند چه گمان دارند كه خان محمدخان فرستاده يقين كه سواي شاه اسمعيل كسي را حد نيست كه ايلچي بفرستد و از براي هيچ پادشاهي قيصر ايلچي نفرستاده چاوش مقرر است كه بفرستند از براي پادشاهان اما قيصر ايلچي كه فرستادهاند سلطان سليمان قيصر از براي پادشاه ظل الله شاه طهماسب بهادرخان سنان پادشاه2 مصاحب خود را ايلچي نموده بادويست هزار اشرفي و تحفههاي بيشمار حاصل كه ديگر سلسلهاعثماني ايلچي مقرر نيست كه از براي پادشاهان بفرستند پادشاهان ايران و توران و فرنگ ايلچي فرستادهاند و ايشان در عوض چاوش فرستادهاند و لهذا خان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0219png محمدخان را چه حد كه از نزد خودش ايلچي بفرستد وبعد از انكه فرستاده ببيني كه چه چيز فرستاده حاصل كه پيشباز او كردند و او را داخل شهر استنبول نمودند و بعد از سه روز بارگاه قيصر را بر اراستند ومرادبيگ را داخل بارگاه نمودند و حال هيچ كس نميداند كه اين ايلچي خان محمدخان است چون طعام كشيده سلاطين روم و پاشايان ان مرز و بوم جا به جا نشستند و انتظار دارند كه ايا شاه اسمعيل بهادرخان چه نوشته باشد و سلطان سليم دلش درطيش است كه ايا چه نوشته باشد اما چون سلاطين منتظرند مراد بيگ مرد باخبري بود گفت هرچند كه باشد قيصر سلطان البرين وخاقان البحرين وشرفين1 وثاني سكندرذوالقرنين است او را بايد مخفي داد كه برملا خوب نيست و برخاست و ان بقچه را اورد ودرپاي تختنهاد و به عرضرسانيد كه شفقت نموده اين تحفهاي است كه خان محمدخان بيگلربيگي ديار بكر عريضهاي به خدمت فرستادهاست و كشف اين بقچه را درخلوت بكنيد و ديگر امر از صاحب	163	-7974964111633820869	1537	3074.0	1238	1537	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms164	false	-8017927723629425422	0	301	0	1471	1471	301	سعادت است چون سلطاناين سخن استماع نمود يافت كه دراين بقچه چيزي خوب نيست وفرمود پيشخدمت پسر گنج اوغلان خود كه ان را برداشته و مرادبيگ بيرون امده و سوار شد و رفت به مكاني كه از براي او تعيين نموده بودند اما چون قيصر رفت به خلوت و سر ان بقچه را گشود ديد سر اغوش و لچك و روپاك و خلخال ونيم تنه و پيرهن زنانه ونامهاي نوشته بود كه معلوم قيصروسلطان سليم سلطان زاده روم بوده باشد كه اگردر برابر نيايي وجنگ نكني ياخود يا فرزندت ميبايد كه در حرم بنشيني و اين لباس زنانه را بپوشي2 و ديگر نام مردي را نبري هوش ازسرقيصر روم رفته و گفت رحمت باد به اين جوان قزلباش كه اين را دربارگاه باز نكرده ومرا در نظر سلطانان3 و پاشايان رسوا نساخت وميدانم كه ان ديوانه اقايش گفته بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0220png كه دربارگاه سربگشايد بارك الله ان شاءالله من فردا ترا از خاك بردارم چون سلطان سليم از اين خبر نشد خوشحال بود و به ان گنج اوغلان گفت كه اگر بشنوم كه با سلطان سليم يا باديگري گفته باشي بند از بندت جدا خواهم كرد اوگفت چگونه ميتوان گفت اين سخن را اما چون قيصر به بارگاه امد سلطان سليم گفت اي پدر چه خبربود گفت اي جان پدر باتو خواهم گفت اما وقتي دارد گفت نامه شاه را با عريضه خان محمدخان بده ببينم كه چه نوشتهاند گفت نامه شاه را نياورده است وپيغام شاه را در عريضه نوشتهاست خانمحمدخان استاجلو سليم گفت مبادا كه شاه اسمعيل از اين ايلچي خبرنداشته باشدو خاناز پيش خودفرستاده باشد واين قلقچي1 اين قسم جراتي سرخود كرده باشد كه اين مقدار عزت ايلچي او نموده باشيم اگر اين چنين است بگو تابروم ايلچي را بند از بندش جدا كنم گفت نه اي فرزند خان محمدخان مگر نميداند كه او را اين قدر	164	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms164	true	-874862686370055441	0	301	0	1471	1471	301	سعادت است چون سلطاناين سخن استماع نمود يافت كه دراين بقچه چيزي خوب نيست وفرمود پيشخدمت پسر گنج اوغلان خود كه ان را برداشته و مرادبيگ بيرون امده و سوار شد و رفت به مكاني كه از براي او تعيين نموده بودند اما چون قيصر رفت به خلوت و سر ان بقچه را گشود ديد سر اغوش و لچك و روپاك و خلخال ونيم تنه و پيرهن زنانه ونامهاي نوشته بود كه معلوم قيصروسلطان سليم سلطان زاده روم بوده باشد كه اگردر برابر نيايي وجنگ نكني ياخود يا فرزندت ميبايد كه در حرم بنشيني و اين لباس زنانه را بپوشي2 و ديگر نام مردي را نبري هوش ازسرقيصر روم رفته و گفت رحمت باد به اين جوان قزلباش كه اين را دربارگاه باز نكرده ومرا در نظر سلطانان3 و پاشايان رسوا نساخت وميدانم كه ان ديوانه اقايش گفته بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0220png كه دربارگاه سربگشايد بارك الله ان شاءالله من فردا ترا از خاك بردارم چون سلطان سليم از اين خبر نشد خوشحال بود و به ان گنج اوغلان گفت كه اگر بشنوم كه با سلطان سليم يا باديگري گفته باشي بند از بندت جدا خواهم كرد اوگفت چگونه ميتوان گفت اين سخن را اما چون قيصر به بارگاه امد سلطان سليم گفت اي پدر چه خبربود گفت اي جان پدر باتو خواهم گفت اما وقتي دارد گفت نامه شاه را با عريضه خان محمدخان بده ببينم كه چه نوشتهاند گفت نامه شاه را نياورده است وپيغام شاه را در عريضه نوشتهاست خانمحمدخان استاجلو سليم گفت مبادا كه شاه اسمعيل از اين ايلچي خبرنداشته باشدو خاناز پيش خودفرستاده باشد واين قلقچي1 اين قسم جراتي سرخود كرده باشد كه اين مقدار عزت ايلچي او نموده باشيم اگر اين چنين است بگو تابروم ايلچي را بند از بندش جدا كنم گفت نه اي فرزند خان محمدخان مگر نميداند كه او را اين قدر	164	-7974964111633820869	1471	2942.0	1172	1471	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms165	false	-2771374892186232517	0	301	0	1426	1426	301	قدرت نيست كه ازجانب خود ايلچي از براي ما بفرستد سليم باوركرده روز ديگر قيصر فرمود كه ايلچي شيخ اوغلي را طلب كنند جماعتي امدند از روي اشتلم گفتند بيا كه قيصر ترا طلب مي كند مراد بيگ دانست كه او را قيصر بند ازبند جدا مي كند لاعلاج برخاسته به بارگاه قيصر امده با پنج نفر ازمردم خود و در وقت امدن به ايشان گفت كه اگر مرا بكشند و به كشتن شما ايند انقدر جنگ كنيد كه خون خود را بگيريد و مرادبيگ چونداخل بارگاه شد سجده نموده امد در برابر ايستاد كه اگر قيصر حكم قتل او كند او نيز دست به شمشير كرده جنگ نمايد كه قيصر گفت بنشين سجده كرده نشست و برروي قيصر نظر كرد قيصر به گوشه ابرو اشاره نمود كه دغدغه مكش روي تو سفيد كه بسيار خوب اداكردي كه ما را رسوا نساختي اما قيصر گفت به ايلچي كه برو به خدمت خان و بگو كه گله كرده بود شيخ اوغلي از فرزندم وخان محمدخان نيز عرض كرده كه ما از براي خاطر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0221png صدد انتقام درنمي اييم1 اما حضرت قيصر فرزند را منع كند كه ديگر اين قسم تاخت نفرمايد اين چنين باشد ديگر ملازمان خود رامانعشده نخواهيم گذاشت كه اين قسم حركتي نمايند فرمود كه خلعت رخصت از براي ايلچي اوردند و او را مرخصنمودند وبه او رساند كه برو مبادا سليم خبردار گردد و نگذارد تراكه بروي ايلچي خلعت پوشيد وبه جانب دياربكر راهي شد تا ان كه امد به خدمت خان محمد خان و انچه كرده بود و گفته بود و شنيده بود عرض نمود خان محمدخان يشيمان شده بود بسيار دلگير بود كه اگر شاه بشنود البته دلگير خواهد شد وهميشه درفكر بود ومراد بيگ نيز عرض نمود كه چه قسم بقچه را برده و او ازپسر پنهان كرده خان تحسين نمود اما از اين	165	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms165	true	-1778793976848715557	0	301	0	1426	1426	301	قدرت نيست كه ازجانب خود ايلچي از براي ما بفرستد سليم باوركرده روز ديگر قيصر فرمود كه ايلچي شيخ اوغلي را طلب كنند جماعتي امدند از روي اشتلم گفتند بيا كه قيصر ترا طلب مي كند مراد بيگ دانست كه او را قيصر بند ازبند جدا مي كند لاعلاج برخاسته به بارگاه قيصر امده با پنج نفر ازمردم خود و در وقت امدن به ايشان گفت كه اگر مرا بكشند و به كشتن شما ايند انقدر جنگ كنيد كه خون خود را بگيريد و مرادبيگ چونداخل بارگاه شد سجده نموده امد در برابر ايستاد كه اگر قيصر حكم قتل او كند او نيز دست به شمشير كرده جنگ نمايد كه قيصر گفت بنشين سجده كرده نشست و برروي قيصر نظر كرد قيصر به گوشه ابرو اشاره نمود كه دغدغه مكش روي تو سفيد كه بسيار خوب اداكردي كه ما را رسوا نساختي اما قيصر گفت به ايلچي كه برو به خدمت خان و بگو كه گله كرده بود شيخ اوغلي از فرزندم وخان محمدخان نيز عرض كرده كه ما از براي خاطر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0221png صدد انتقام درنمي اييم1 اما حضرت قيصر فرزند را منع كند كه ديگر اين قسم تاخت نفرمايد اين چنين باشد ديگر ملازمان خود رامانعشده نخواهيم گذاشت كه اين قسم حركتي نمايند فرمود كه خلعت رخصت از براي ايلچي اوردند و او را مرخصنمودند وبه او رساند كه برو مبادا سليم خبردار گردد و نگذارد تراكه بروي ايلچي خلعت پوشيد وبه جانب دياربكر راهي شد تا ان كه امد به خدمت خان محمد خان و انچه كرده بود و گفته بود و شنيده بود عرض نمود خان محمدخان يشيمان شده بود بسيار دلگير بود كه اگر شاه بشنود البته دلگير خواهد شد وهميشه درفكر بود ومراد بيگ نيز عرض نمود كه چه قسم بقچه را برده و او ازپسر پنهان كرده خان تحسين نمود اما از اين	165	-7974964111633820869	1426	2852.0	1127	1426	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms166	false	5262002385179106448	0	301	0	1441	1441	301	جانب چون مدت شش ماه گذشت سلطان سليم ديد كه پدر را فرستاده خود را رسانيد به ان پسرپيشخدمت گنج اوغلان پدر گفت اي پسر تو ميداني كه پدر به غير ازمن فرزند ديگرندارد و اوپير شده وفرداست كه من پادشاه ميشوم اگر انچه از تو معلوم كنم راست بگويي فردا ترا پاشاي عظيم الشان گردانم اوگفت به من ننمود وخط فارسي بود قيصر خود خواند وبه من نگفت من ندانستم كه درخواندن ازرده شد ياخوشحال گفت راست بگو كه در بقچه چه بود گفت بقچه را خود گشوده برداشت و درصندوق گذاشت من ندانستم گفت دروغ مي گويي هرچند خواست كه او رابه زبان خوش به مقرارد او قبول نكرد و اخر خنجر كشيده او را انداخت وقسم ياد نمود كه اگز نگويي سرت را مي برم چون ديد كه كشته ميشود گفت اگر بگويم پدرت مرا مي كشد سليم گفت من ترا ميسپارم به جايي كه پدرم ترا بدست نتواند اورد او شرح نمود انچه بود از واهمه همه را تقرير نمود سلطان سليم ان پسر را به جايي سپرد و خود برخاسته به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0222png خدمت پدر راهي شد و امد به بارگاه دلگير و ازرده قيصر گفت اي فرزند كجا بودي و چرا دلگيري گفت چگونه دلگير نباشم از بي جوهري تو خان محمدخان قلقچي1 شاه اسمعيل راچه حد بود كه از برايتواين چنين كاري بكند كه رخت زنانه بفرستد اين ننگ چگونه علاج ميشود قيصر گفت اي جان پدر اين حرفرا بلند مگردان او از قهر وغضب تاب نياورده ان چنان بلند گفت كه تمام امرا شنيدند و غلغله از ان بارگاه برخاست اما خواهي شنيد كه سلطان سليم چه خواهد كرد باپدر رفتن شاه اسمعيل به اضفهان و موثود شاه طهماسب اما از اين جانب چون شاهاسمعيل عرض كرديم كه به جانب بغداد تشريف برده بود وتاجلو بيگم نيز همراه بود چون زيارت امام	166	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms166	true	-1502804914859432213	0	301	0	1441	1441	301	جانب چون مدت شش ماه گذشت سلطان سليم ديد كه پدر را فرستاده خود را رسانيد به ان پسرپيشخدمت گنج اوغلان پدر گفت اي پسر تو ميداني كه پدر به غير ازمن فرزند ديگرندارد و اوپير شده وفرداست كه من پادشاه ميشوم اگر انچه از تو معلوم كنم راست بگويي فردا ترا پاشاي عظيم الشان گردانم اوگفت به من ننمود وخط فارسي بود قيصر خود خواند وبه من نگفت من ندانستم كه درخواندن ازرده شد ياخوشحال گفت راست بگو كه در بقچه چه بود گفت بقچه را خود گشوده برداشت و درصندوق گذاشت من ندانستم گفت دروغ مي گويي هرچند خواست كه او رابه زبان خوش به مقرارد او قبول نكرد و اخر خنجر كشيده او را انداخت وقسم ياد نمود كه اگز نگويي سرت را مي برم چون ديد كه كشته ميشود گفت اگر بگويم پدرت مرا مي كشد سليم گفت من ترا ميسپارم به جايي كه پدرم ترا بدست نتواند اورد او شرح نمود انچه بود از واهمه همه را تقرير نمود سلطان سليم ان پسر را به جايي سپرد و خود برخاسته به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0222png خدمت پدر راهي شد و امد به بارگاه دلگير و ازرده قيصر گفت اي فرزند كجا بودي و چرا دلگيري گفت چگونه دلگير نباشم از بي جوهري تو خان محمدخان قلقچي1 شاه اسمعيل راچه حد بود كه از برايتواين چنين كاري بكند كه رخت زنانه بفرستد اين ننگ چگونه علاج ميشود قيصر گفت اي جان پدر اين حرفرا بلند مگردان او از قهر وغضب تاب نياورده ان چنان بلند گفت كه تمام امرا شنيدند و غلغله از ان بارگاه برخاست اما خواهي شنيد كه سلطان سليم چه خواهد كرد باپدر رفتن شاه اسمعيل به اضفهان و موثود شاه طهماسب اما از اين جانب چون شاهاسمعيل عرض كرديم كه به جانب بغداد تشريف برده بود وتاجلو بيگم نيز همراه بود چون زيارت امام	166	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms167	false	-8710845497334485100	0	301	0	1423	1423	301	جن والانس نمود حضرت بيگم در اندرون روضه از حضرت اميرالمءمنين ع شل بعضي بر انند كه در بلده همدان وضع حمل شد واصح ان است كه در كنار اصفهان وضع حمل شد اما چون حضرت شاه امد در اتش گاهقريهاياست از قراياي اصفهان در كنار زاينده رودوخيمه و سراپرده در سرپاي كرده حرم درعقب بود چون شب برسر دست بر امد حرم را بار كردند و وقت زمستان بود هوا بغايت سرد بود و درد حمل گرفت بيگم را گفتند كه باد ميوزد و سرمااست ميبايد كه بهخانهاي فرود امد چون رنان قريهاي است دريك فرسنگي اصفهان شتران حرم را اوردند به رنان اتفاقا در ان ده رءيسي بود بسيار مال و اسباب و ملك وباغ داشت وسني بود شنيده كه حرم شاه رابه رنان اوردهاند از تعصبي كه داشت برخاست و از ان ده بدر رفت و به جانب با غهاي خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0223png فرارنموده و مردمش نيز ازعقب رفتند اما بيگم را درميان كجاوه درد گرفته هرمرتبه شتر حركت مي كرد جان او به لب مي امد تا رسيدند به ميان ده شتران را باز داشتند و خواجه سرايان سراغ رءيسرا مي گرفتند كه بروند به خانها او چون امدند هيچ كس را نديدند و گفتند كه رءيس درخانه نيست بيگم گفت نباشد خانه رعيت باشد هرجا كه باشد عوب است در ان اثنا رءيس بر كه ارخانه بيرون امد چند كلمه از احوال بركه بشنو كه چند سال قبل ازاين رءيس بر كه رعيت بود و ارباب او فرمود كه هرروز يك خروار خربزه ببر وبفروش اتفاقا روزي به قرار عادت خرواري خربزه اورد به شهر اصفهان و فروخت و پنج شش شاهي قيمت خربزه در دامن دارد از دروازها دردشت بيرون امده متوجه دهشد كه رنان باشد چون رسيد به در بقعه شيخ مسعود رضي الله عنه صداي ذكر شنيد حمار را داد بهرقفاي خود	167	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms167	true	-2901430106992491887	0	301	0	1423	1423	301	جن والانس نمود حضرت بيگم در اندرون روضه از حضرت اميرالمءمنين ع شل بعضي بر انند كه در بلده همدان وضع حمل شد واصح ان است كه در كنار اصفهان وضع حمل شد اما چون حضرت شاه امد در اتش گاهقريهاياست از قراياي اصفهان در كنار زاينده رودوخيمه و سراپرده در سرپاي كرده حرم درعقب بود چون شب برسر دست بر امد حرم را بار كردند و وقت زمستان بود هوا بغايت سرد بود و درد حمل گرفت بيگم را گفتند كه باد ميوزد و سرمااست ميبايد كه بهخانهاي فرود امد چون رنان قريهاي است دريك فرسنگي اصفهان شتران حرم را اوردند به رنان اتفاقا در ان ده رءيسي بود بسيار مال و اسباب و ملك وباغ داشت وسني بود شنيده كه حرم شاه رابه رنان اوردهاند از تعصبي كه داشت برخاست و از ان ده بدر رفت و به جانب با غهاي خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0223png فرارنموده و مردمش نيز ازعقب رفتند اما بيگم را درميان كجاوه درد گرفته هرمرتبه شتر حركت مي كرد جان او به لب مي امد تا رسيدند به ميان ده شتران را باز داشتند و خواجه سرايان سراغ رءيسرا مي گرفتند كه بروند به خانها او چون امدند هيچ كس را نديدند و گفتند كه رءيس درخانه نيست بيگم گفت نباشد خانه رعيت باشد هرجا كه باشد عوب است در ان اثنا رءيس بر كه ارخانه بيرون امد چند كلمه از احوال بركه بشنو كه چند سال قبل ازاين رءيس بر كه رعيت بود و ارباب او فرمود كه هرروز يك خروار خربزه ببر وبفروش اتفاقا روزي به قرار عادت خرواري خربزه اورد به شهر اصفهان و فروخت و پنج شش شاهي قيمت خربزه در دامن دارد از دروازها دردشت بيرون امده متوجه دهشد كه رنان باشد چون رسيد به در بقعه شيخ مسعود رضي الله عنه صداي ذكر شنيد حمار را داد بهرقفاي خود	167	-7974964111633820869	1423	2846.0	1124	1423	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms168	false	-4879640097821071187	0	300	0	1444	1445	301	و خود دامن در ميان و ان قيمت خربزه در دامن داخل بقعه گرديد ديد جماعتي درويشان در ذكرند ايستاد به تماشا چون ذكر را تمام كردند سر كردها درويشان گفت جواني باشد كه سودايي بكند وچاشتي از براي درويشان بياورد تا درويشان نفس خود را تسلي دهند و فاتحه بخوانند كه خداي عالم نصفها جهان را در عوض به او بدهد چون از اين مجمع كه ايستاده بودند هيچ كس حركت نكرد بر كه قدم پيش گذاشت گفت فقير اين سودار امن مي كنم و بيرون امده دومن دوشاب ويك من ارده وسه من نان خريده درميان طشتي ريخته اورد درويشان وياران ديگر خوردند وسير شدند و فاتحه خواندند و گفتند رءيس چه نام داري گفت بر كه گفتند كه بركت باشد از بقعه بيرون امده چون به خانه خود رسيد والدهاش گفت صد دينار ارباب گفته است كه به من بدهي از قيمت خربره او گفت يكجا سودا كرديم و گفتند فردا بيازر بدهيم مادرقبول نمود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0224png روز ديگر يك خروار خربزه برداشت به جانب پل مارنان روان شد چون بر سرپل رسيد ميخواست كه انجا بريزد كه راهگذري كه مي ايد يكي دوتا بفروشد درويشي رسيد ديد كهشخصي يك خروار خربزه دارد ميخواهد كه بريزد و انتظار شخصي مي كشد كه او را مدد كند پيش امد گفت اي بابا خربزهات شيرين است گفت يكي را سوراخ كن بده بهمن كه حلقم خشك شده گفت بسم الله و خربزهاي را سوراخ كرد و داد به درويش كه اگر اين شيرين نباشد ديگري را سوراخ كنم گفت شنيدهام كه خربزها اصفهان شيرين مي باشد اين بسيار ناشيرين است ديگري برداشت و سوراخ كرد حاصل كه صد وبيست خربزه را سوراخ كرد او گفت ناشيرين است تا به خربزه اخرين رسيد گفت اين شيرين است بر كه گفت الحمدلله كه كام درويشان حاصل شد ونا اميد نشدند	168	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms168	true	1415250932784244451	0	300	0	1444	1445	301	و خود دامن در ميان و ان قيمت خربزه در دامن داخل بقعه گرديد ديد جماعتي درويشان در ذكرند ايستاد به تماشا چون ذكر را تمام كردند سر كردها درويشان گفت جواني باشد كه سودايي بكند وچاشتي از براي درويشان بياورد تا درويشان نفس خود را تسلي دهند و فاتحه بخوانند كه خداي عالم نصفها جهان را در عوض به او بدهد چون از اين مجمع كه ايستاده بودند هيچ كس حركت نكرد بر كه قدم پيش گذاشت گفت فقير اين سودار امن مي كنم و بيرون امده دومن دوشاب ويك من ارده وسه من نان خريده درميان طشتي ريخته اورد درويشان وياران ديگر خوردند وسير شدند و فاتحه خواندند و گفتند رءيس چه نام داري گفت بر كه گفتند كه بركت باشد از بقعه بيرون امده چون به خانه خود رسيد والدهاش گفت صد دينار ارباب گفته است كه به من بدهي از قيمت خربره او گفت يكجا سودا كرديم و گفتند فردا بيازر بدهيم مادرقبول نمود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0224png روز ديگر يك خروار خربزه برداشت به جانب پل مارنان روان شد چون بر سرپل رسيد ميخواست كه انجا بريزد كه راهگذري كه مي ايد يكي دوتا بفروشد درويشي رسيد ديد كهشخصي يك خروار خربزه دارد ميخواهد كه بريزد و انتظار شخصي مي كشد كه او را مدد كند پيش امد گفت اي بابا خربزهات شيرين است گفت يكي را سوراخ كن بده بهمن كه حلقم خشك شده گفت بسم الله و خربزهاي را سوراخ كرد و داد به درويش كه اگر اين شيرين نباشد ديگري را سوراخ كنم گفت شنيدهام كه خربزها اصفهان شيرين مي باشد اين بسيار ناشيرين است ديگري برداشت و سوراخ كرد حاصل كه صد وبيست خربزه را سوراخ كرد او گفت ناشيرين است تا به خربزه اخرين رسيد گفت اين شيرين است بر كه گفت الحمدلله كه كام درويشان حاصل شد ونا اميد نشدند	168	-7974964111633820869	1444	2888.0	1145	1444	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms169	false	-4451968962309739771	0	301	0	1430	1430	301	ميخواست كه سوار شود و بر گردد به ده درويش گفت اي مرد اين خربزدها را كه سوراخ كردهاي بردار و ببر به خانه كه ياران خانه ميخورند بر كه گفت كه درويشان و راهگذري تردد مي كنند و از بيابان مي ايند گلويي خشكيده دارند ميخورند و شكر خدا به جامي اورند درويش ديد كههيچ ازرده نميشود واين خربزهها را نيزريخت درگوشه پل كه در راه خدا مسلمانان بخورند بسيار خوشحال شده فرياد زد كه اي برادر رحمت خدا برتو و بركرم تو حال تو چون جوان درويش دوستي ما درويشان هردو روز1 بيشتردرشهر نخواهيم بود چون امشب به تو رسيدهايم باتو صحبت ميداريم ايا مهمان قبول مي كني گفت جان ما وخانه ما در راه درويشان است بسم الله او را برداشته به جانب ده روان شد مادرش ديد كه بر كه امد گفت مادر چه كردي گفت امروز نيز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0225png يكجا فروختم مادرگفت صد دينار به من نميدهي گفت اي مادر فردا يكجا قيمت سه خروار خربزه خواهم گرفت درويش در بيرون در ايستاده بود ميشنيد مادرش گفت مبادا هرزه كاري كرده باشي گفت نه اي مادر به خدا قسم كه هرزه كاري نكردهام اي مادر مهماني اوردهام درويشي فقيري است خدمت خوبي ازبراي او بكن كه درويشان را قدم مبارك است مادرش گفت چيزي در خانه ندارم گفت خوب هرچه باشد درويش امد و او رابه خانه برد نان وماستي اورد صرف شد اما درويش چون شنيد كه مادرش گفت ديروز و امروز خربزه بردي و زر نياوردي و ارباب زر ميخواهد چون صحبت گرم شد درويش گفت اي جوان بيا به خدا ترا سو گند ميدهم كه ديروز خربزه چه كردي و به كه فروختي رءيس بر كه گفت چرا قسم دادي گفت نه به خداي كه بگوي چون قسم داد شرح راگفت كه صرف درويشان شد گفت خوب كردي اما نصف شب شد	169	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms169	true	-6585084772954623891	0	301	0	1430	1430	301	ميخواست كه سوار شود و بر گردد به ده درويش گفت اي مرد اين خربزدها را كه سوراخ كردهاي بردار و ببر به خانه كه ياران خانه ميخورند بر كه گفت كه درويشان و راهگذري تردد مي كنند و از بيابان مي ايند گلويي خشكيده دارند ميخورند و شكر خدا به جامي اورند درويش ديد كههيچ ازرده نميشود واين خربزهها را نيزريخت درگوشه پل كه در راه خدا مسلمانان بخورند بسيار خوشحال شده فرياد زد كه اي برادر رحمت خدا برتو و بركرم تو حال تو چون جوان درويش دوستي ما درويشان هردو روز1 بيشتردرشهر نخواهيم بود چون امشب به تو رسيدهايم باتو صحبت ميداريم ايا مهمان قبول مي كني گفت جان ما وخانه ما در راه درويشان است بسم الله او را برداشته به جانب ده روان شد مادرش ديد كه بر كه امد گفت مادر چه كردي گفت امروز نيز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0225png يكجا فروختم مادرگفت صد دينار به من نميدهي گفت اي مادر فردا يكجا قيمت سه خروار خربزه خواهم گرفت درويش در بيرون در ايستاده بود ميشنيد مادرش گفت مبادا هرزه كاري كرده باشي گفت نه اي مادر به خدا قسم كه هرزه كاري نكردهام اي مادر مهماني اوردهام درويشي فقيري است خدمت خوبي ازبراي او بكن كه درويشان را قدم مبارك است مادرش گفت چيزي در خانه ندارم گفت خوب هرچه باشد درويش امد و او رابه خانه برد نان وماستي اورد صرف شد اما درويش چون شنيد كه مادرش گفت ديروز و امروز خربزه بردي و زر نياوردي و ارباب زر ميخواهد چون صحبت گرم شد درويش گفت اي جوان بيا به خدا ترا سو گند ميدهم كه ديروز خربزه چه كردي و به كه فروختي رءيس بر كه گفت چرا قسم دادي گفت نه به خداي كه بگوي چون قسم داد شرح راگفت كه صرف درويشان شد گفت خوب كردي اما نصف شب شد	169	-7974964111633820869	1430	2860.0	1131	1430	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms170	false	7116207500931027855	0	301	0	1376	1376	301	گفت اي برادر من سفيد گرم اگر مسينه داري بيار تا سفيد كنم رفت به خدمت مادر گفت درويش سفيد گر است مادر طشتي داشت باطبقي وچند ديگ حاصل كه هفت من مس به وزن شاه اورد به خدمت درويش گفت برو اگر ذغال داري بيار و الا چوب خشكي بيار او رفت و انچه درويش خواسته بود اورد اكسير زد و گفت من وقت صبح ميروم به اصفهان و بادرويشي رجوعي دارم او را ديده باز خواهم امد و از تو رخصت گرفته ميروم اما اين نوشته را فردا بخوان كه به كار تو مي ايد او نيز همانجا پهلوي درويش خوابيد نصف شب شد بلكه چهار دانگ ازشب گذشته بود كه درويش برخاست و رخصت گرفت و بدر رفت چون سفيده دميد بر كه برخاست و نماز گزارد امد مسينهرا برداشت و بيرون اورد ديد كه چون افتاب تابان ميدرخشد مادر را طلبيد و ان نوشته را خواند ديد نوشته است كه بدان و اگاه باش اي جوان كه خداي جهان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0226png اين هنر كيمياگري را به من شفقتنموده ومن مي گردم كه به درويشان و مسكينان فيض برسانم به تو رسيدم ان چنان خلقي نمودي در راه خدا و تمام خربزههاي ارباب راپاره كردي و دل مرا ازرده نكردي و ازجانب خدا دردل من اثر شد كه اين فيض را به تو برسانم حال هفت من طلاي اعلا داري بدان كه چه بايد كرد بر كه ومادر هردو بهسجده افتادند و شكر حضرت باري به جاي اوردند وبه اندك روزگاري ان چنان شد كه بر كه رفت به زيارت مكها معظمه ومادر را نيز همراه برد و دوسه هزار تومان ملك بههم رسانيد و بر كه به رءيس بر كه شهرت كرد و درميان ده باغي و خانهاي ساخت كه درملك اصفهان ان چنان خانه كسي نداشت اما رءيس زمان چون سني بود سلطان مراد اورا	170	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms170	true	-6849999399939903289	0	301	0	1376	1376	301	گفت اي برادر من سفيد گرم اگر مسينه داري بيار تا سفيد كنم رفت به خدمت مادر گفت درويش سفيد گر است مادر طشتي داشت باطبقي وچند ديگ حاصل كه هفت من مس به وزن شاه اورد به خدمت درويش گفت برو اگر ذغال داري بيار و الا چوب خشكي بيار او رفت و انچه درويش خواسته بود اورد اكسير زد و گفت من وقت صبح ميروم به اصفهان و بادرويشي رجوعي دارم او را ديده باز خواهم امد و از تو رخصت گرفته ميروم اما اين نوشته را فردا بخوان كه به كار تو مي ايد او نيز همانجا پهلوي درويش خوابيد نصف شب شد بلكه چهار دانگ ازشب گذشته بود كه درويش برخاست و رخصت گرفت و بدر رفت چون سفيده دميد بر كه برخاست و نماز گزارد امد مسينهرا برداشت و بيرون اورد ديد كه چون افتاب تابان ميدرخشد مادر را طلبيد و ان نوشته را خواند ديد نوشته است كه بدان و اگاه باش اي جوان كه خداي جهان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0226png اين هنر كيمياگري را به من شفقتنموده ومن مي گردم كه به درويشان و مسكينان فيض برسانم به تو رسيدم ان چنان خلقي نمودي در راه خدا و تمام خربزههاي ارباب راپاره كردي و دل مرا ازرده نكردي و ازجانب خدا دردل من اثر شد كه اين فيض را به تو برسانم حال هفت من طلاي اعلا داري بدان كه چه بايد كرد بر كه ومادر هردو بهسجده افتادند و شكر حضرت باري به جاي اوردند وبه اندك روزگاري ان چنان شد كه بر كه رفت به زيارت مكها معظمه ومادر را نيز همراه برد و دوسه هزار تومان ملك بههم رسانيد و بر كه به رءيس بر كه شهرت كرد و درميان ده باغي و خانهاي ساخت كه درملك اصفهان ان چنان خانه كسي نداشت اما رءيس زمان چون سني بود سلطان مراد اورا	170	-7974964111633820869	1376	2752.0	1077	1376	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms171	false	-3357141549450519470	0	301	0	1446	1446	301	خانه خواه گرفته بود ورءيس بر كه چون غلام حضرت امير المءمنين عليه السلم بودباسنيان پر اميزش نمي كرد اما عرض كردبم كه تاجلو بيگم را در ميان كجاوه درد حمل گرفته بود فرمود كه جايي ديگر فرود ايند رءيس بر كه صداي شتران شنيده از مسجد بيرون امد رفت كه ببيند اين چه صداست شتران بسيار ديد كه تمام كجاوه باردارند از شخصي كه قرقچي بود معلوم كرد كه اين چه خبر است گفت برو اي كيدي خودرا به كشتن مده اين حرم محترم شاه اسمعيل است گفت اينجا چرا ايستادهايد گفت رفتهاند كه رءيس را پيدا كنند و خانههاي او را خالي كنند بر كه گفت ان رءيس كيدي سني است و خانه او نجسر است من غلام حضرت امير المءمنين ام ويكي ازصوفيان اوجاق شيخ صفي ام گوشهاي دارم بدنيست اگرچه لايق بيگم نيست اما چون از غلامان ايشانم درخانها بندگان خود ميتوان فرود امد بيگم چون نزديك بود ميشنيد فرياد زد كه بسيار خوب است از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0227png نفس اين مردبوي صدق ميشنوم وخواجه سرايي كه مهار شتربيگم راداشت شتر را كشيده او را پيش انداخته امدند به خانه بر كه چون بيگم فرود امد گفت اين خوب خانهاي است و بر كه ياران خانه را امر كرد كه ميبايد چون پروانه گرد سربيگم بگرديد و بيگم را درد حمل گرفته بود و مادر بر كه را ديد وگفت اي مادر قابله خوبي دراين ده هست گفت قربانت شوم كرا حد است كه به غير ازاين كنيز كه بيگم را قابله باشد گفت تو صاحب وقوفي گفت اري بيگم را اورد به اندرون خانه كه به اب طلا نقاشي كرده بودند وپشتيهاي زربفت چيده وفرشهاي خوب گسترده و بخاري را از چپ و راست اتش زده بيگم بسيار محظوظ1 شد كه گوءيا درخانها خوداست بلكه در خانه او نيز اينها نيست تعجب نموده كه مرد جوكاري	171	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms171	true	-3819619428808730543	0	301	0	1446	1446	301	خانه خواه گرفته بود ورءيس بر كه چون غلام حضرت امير المءمنين عليه السلم بودباسنيان پر اميزش نمي كرد اما عرض كردبم كه تاجلو بيگم را در ميان كجاوه درد حمل گرفته بود فرمود كه جايي ديگر فرود ايند رءيس بر كه صداي شتران شنيده از مسجد بيرون امد رفت كه ببيند اين چه صداست شتران بسيار ديد كه تمام كجاوه باردارند از شخصي كه قرقچي بود معلوم كرد كه اين چه خبر است گفت برو اي كيدي خودرا به كشتن مده اين حرم محترم شاه اسمعيل است گفت اينجا چرا ايستادهايد گفت رفتهاند كه رءيس را پيدا كنند و خانههاي او را خالي كنند بر كه گفت ان رءيس كيدي سني است و خانه او نجسر است من غلام حضرت امير المءمنين ام ويكي ازصوفيان اوجاق شيخ صفي ام گوشهاي دارم بدنيست اگرچه لايق بيگم نيست اما چون از غلامان ايشانم درخانها بندگان خود ميتوان فرود امد بيگم چون نزديك بود ميشنيد فرياد زد كه بسيار خوب است از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0227png نفس اين مردبوي صدق ميشنوم وخواجه سرايي كه مهار شتربيگم راداشت شتر را كشيده او را پيش انداخته امدند به خانه بر كه چون بيگم فرود امد گفت اين خوب خانهاي است و بر كه ياران خانه را امر كرد كه ميبايد چون پروانه گرد سربيگم بگرديد و بيگم را درد حمل گرفته بود و مادر بر كه را ديد وگفت اي مادر قابله خوبي دراين ده هست گفت قربانت شوم كرا حد است كه به غير ازاين كنيز كه بيگم را قابله باشد گفت تو صاحب وقوفي گفت اري بيگم را اورد به اندرون خانه كه به اب طلا نقاشي كرده بودند وپشتيهاي زربفت چيده وفرشهاي خوب گسترده و بخاري را از چپ و راست اتش زده بيگم بسيار محظوظ1 شد كه گوءيا درخانها خوداست بلكه در خانه او نيز اينها نيست تعجب نموده كه مرد جوكاري	171	-7974964111633820869	1446	2892.0	1147	1446	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms172	false	7647103229478925268	0	301	0	1493	1493	301	را اين قسم خانه باشد بيگم گفت اي مادر بسيار ازار دارم گفت قربانت شوم من حاضرم هروقت درد زيادتي كند كنيز خود راخبردار گردان تاتراخلاص كنم حاصل كه بيگم بار حمل را برزمين گذاشت اما چگونه باري شهرياري گردون وقاري سليمان قدري سكندرشانيدارا راءي افتاب جمالي صاحبقران ثاني رواج دهنده مذهب بحق اثني عشر ميوها بوستان خليل اختر تاج شاه اسمعيل صفوي الحسيني شاه عالمگير شاه طهماسب بهادرخان غازي طلوع نموده بيگم بسيار خوشحال گرديد اما اهل خانها بر كه انقدر خدمت كردند كه بيگم گويا در خانه عبدي خان شاملو است يقين كه والدهاش اين سعي نمي كرد اما والدهاش در عقب بود و بعد از وضع حمل مادرش امده بيگم گفت اي مادر مادر ديگر بههم رسانيدهام كه از تومهربان تراست باري گفت الحال شاه در انتظار است ميخواهم اين مژده را پسر تو ببرد و جلدوي خوبي بستاند و بيگم خواجهها را غدقن كرد كه اوازه بيرون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0228png ميندازيد كه كسي اين خبر رابه شاه برساند شاه را بر كه مخبر سازد و جلدو بستاند و نواب بيگم به دست خود خطي چند نوشت مژدگاني قدم شاهزاده كه مرده بوديم و بر كه را پدر گفتهام جان مرا خريده انشاءالله در محل حضوربه زبانيعرض خواهيم نمود كه اين جماعت چهقسم مهرباني نمودهاند رءيس راگفت ميروي بر درخيمه شاه و مي گويي دورمش خان را مي خواهم چون او را ديدي بگو بيگم مرا خدمتي فرموده است و فرموده كه شما مرا به خدمت شاه ببريد كه درحضور تو انجا عرض كنم چون ترا داخل بارگاه مينمايند اول به زباني عرض كن و بعداز ان نوشته را بده به دست ان حضرت وبيگم نوشتهرا داد به دست مادرش و مادر اورد به دست بر كه داده برداشت و امد به اتش گاه و به درسراپردها شاهي دورمش خانرا ديده انچه بيگم گفته بود به او عرض	172	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms172	true	-4965316040504221820	0	301	0	1493	1493	301	را اين قسم خانه باشد بيگم گفت اي مادر بسيار ازار دارم گفت قربانت شوم من حاضرم هروقت درد زيادتي كند كنيز خود راخبردار گردان تاتراخلاص كنم حاصل كه بيگم بار حمل را برزمين گذاشت اما چگونه باري شهرياري گردون وقاري سليمان قدري سكندرشانيدارا راءي افتاب جمالي صاحبقران ثاني رواج دهنده مذهب بحق اثني عشر ميوها بوستان خليل اختر تاج شاه اسمعيل صفوي الحسيني شاه عالمگير شاه طهماسب بهادرخان غازي طلوع نموده بيگم بسيار خوشحال گرديد اما اهل خانها بر كه انقدر خدمت كردند كه بيگم گويا در خانه عبدي خان شاملو است يقين كه والدهاش اين سعي نمي كرد اما والدهاش در عقب بود و بعد از وضع حمل مادرش امده بيگم گفت اي مادر مادر ديگر بههم رسانيدهام كه از تومهربان تراست باري گفت الحال شاه در انتظار است ميخواهم اين مژده را پسر تو ببرد و جلدوي خوبي بستاند و بيگم خواجهها را غدقن كرد كه اوازه بيرون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0228png ميندازيد كه كسي اين خبر رابه شاه برساند شاه را بر كه مخبر سازد و جلدو بستاند و نواب بيگم به دست خود خطي چند نوشت مژدگاني قدم شاهزاده كه مرده بوديم و بر كه را پدر گفتهام جان مرا خريده انشاءالله در محل حضوربه زبانيعرض خواهيم نمود كه اين جماعت چهقسم مهرباني نمودهاند رءيس راگفت ميروي بر درخيمه شاه و مي گويي دورمش خان را مي خواهم چون او را ديدي بگو بيگم مرا خدمتي فرموده است و فرموده كه شما مرا به خدمت شاه ببريد كه درحضور تو انجا عرض كنم چون ترا داخل بارگاه مينمايند اول به زباني عرض كن و بعداز ان نوشته را بده به دست ان حضرت وبيگم نوشتهرا داد به دست مادرش و مادر اورد به دست بر كه داده برداشت و امد به اتش گاه و به درسراپردها شاهي دورمش خانرا ديده انچه بيگم گفته بود به او عرض	172	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms173	false	6932724682121136496	0	301	0	1474	1474	301	نمود او دست رءيس را گرفته اورد در برابر شاه نواب اشرف را چون نظر بررءيس افتاد فرمود دورمشخان اين مرد خوب مردي است گفت اسمعيل اززاده چه كار دارد كه از ديدنش دل فرح مييابد رءيس سجده كرده و شاه را دعا فرد وگفت قربانت ماشبث دست بردامن شما نزدهايم حقا كه مرشد چنين ميبايد كه از لوح جبين احوال مريد را خبر دهد قربانت شوم مژده باد حضرت شاه را كه خداي عالم فرزندي سعادتمندي خورشيد رويي1 به حضرت شفقت نموده و بعد از ان نوشته را داده به نواب اشرف و چون نو اب اشرف خط بيگم را ديد سراپا مطالعه نمود نگاهي در سراپاي رءيس كرده وان رقعه را درپيش دورمشخان انداخت او بوسيده و مطالعه كرد و سجده نمود گفت قربانت شوم وقربان دل روشنت شوم وبعد از ان ان حضرت برخاست وقد مردي راست نموده گفت اي پدر خوش امدي چون نواب بيگم ترا پدر گفته مانيز ترا پدر گفتهايم غلغله از ان بارگاه برخاست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0229png شاه فرمود صندلي اوردند و زير دست دورمشخان گذاشت امد و رءيس بر كه نشست و عزت بسيار نمودند و ان حضرت فرمود يساقچيان بروند و ان رءيس رنان را بگيرند و نگاه دارند كه مبادا از ميان بدر رود و رفتند به هرقسم كه بود او راگرفته و زنجير نمودند اما ان حضرت فرمود كه پيشخانه بزدند در دروازه حسن اباد و ان حضرت انجا فرود امد و دروازه رابستند شاه فرمود كه يرش نمايند بزرگان گفتند كه اين شهر رابه يرش نميتوان گرفت بنشينيد تا اذوقه برايشان تنگ شود اما سلطان مراد در قلعها تبرك بود و بزرگان اصفهان رفتند به خدمت پدر ميرزا محمد امين سادات حسينيه گفتند نواب ما راچه بايد كرد او گفت زنهار مانع مشويد و بگذاريد كه حضرت شاه بگيرد كه دين مبين سيدالمرسلين رواج يابد واز روي شومسنيان ومنافقان	173	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms173	true	2736205623713272550	0	301	0	1474	1474	301	نمود او دست رءيس را گرفته اورد در برابر شاه نواب اشرف را چون نظر بررءيس افتاد فرمود دورمشخان اين مرد خوب مردي است گفت اسمعيل اززاده چه كار دارد كه از ديدنش دل فرح مييابد رءيس سجده كرده و شاه را دعا فرد وگفت قربانت ماشبث دست بردامن شما نزدهايم حقا كه مرشد چنين ميبايد كه از لوح جبين احوال مريد را خبر دهد قربانت شوم مژده باد حضرت شاه را كه خداي عالم فرزندي سعادتمندي خورشيد رويي1 به حضرت شفقت نموده و بعد از ان نوشته را داده به نواب اشرف و چون نو اب اشرف خط بيگم را ديد سراپا مطالعه نمود نگاهي در سراپاي رءيس كرده وان رقعه را درپيش دورمشخان انداخت او بوسيده و مطالعه كرد و سجده نمود گفت قربانت شوم وقربان دل روشنت شوم وبعد از ان ان حضرت برخاست وقد مردي راست نموده گفت اي پدر خوش امدي چون نواب بيگم ترا پدر گفته مانيز ترا پدر گفتهايم غلغله از ان بارگاه برخاست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0229png شاه فرمود صندلي اوردند و زير دست دورمشخان گذاشت امد و رءيس بر كه نشست و عزت بسيار نمودند و ان حضرت فرمود يساقچيان بروند و ان رءيس رنان را بگيرند و نگاه دارند كه مبادا از ميان بدر رود و رفتند به هرقسم كه بود او راگرفته و زنجير نمودند اما ان حضرت فرمود كه پيشخانه بزدند در دروازه حسن اباد و ان حضرت انجا فرود امد و دروازه رابستند شاه فرمود كه يرش نمايند بزرگان گفتند كه اين شهر رابه يرش نميتوان گرفت بنشينيد تا اذوقه برايشان تنگ شود اما سلطان مراد در قلعها تبرك بود و بزرگان اصفهان رفتند به خدمت پدر ميرزا محمد امين سادات حسينيه گفتند نواب ما راچه بايد كرد او گفت زنهار مانع مشويد و بگذاريد كه حضرت شاه بگيرد كه دين مبين سيدالمرسلين رواج يابد واز روي شومسنيان ومنافقان	173	-7974964111633820869	1474	2948.0	1175	1474	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms174	false	7658375274880981580	0	301	0	1427	1427	301	خلاصشويم سادات گفتند يقين كه شاه خواهد گرفت اما ان شهريار مدت سه ماه درپاي حصار اصفهان نشست و اذوقه كمي كرد حضرت شاه فرمود كه بروند و اذوقه بههم رسانند رءيس بر كه انچه داشت اورد و به سر كار شاه داد شخصي به رءيس بر كه رساند كه درفلان دهانبار رءيس رنان بسيار است اما ششفرسنگراه است به حضرت شاه عرض كرد شاه امر كرد كه رفتند و انقدر اذوقه اوردند كه سياه شاه يك ماه ديگر گذراندند اما مردم اصفهان تمام از كمي اذوقه به جان رسيدند ومردم كران رفتند به خدمت رءيس حسن علي گفتند كه فكري از براي ما بكن گفت شما را حضرت امير المءمنين علي فكر بكند چون شب شد رءيس حسن علي حضرت امير را درخواب ديد كه گفت فردا شب دروازه حسن اباد را به روي فرزند ما بگشا رءيس انگشت قبول برديده گذاشت و حاجي بايندر كه حاكم بود و حاجي گونها برادرش را كشيك دروازه حسن اباد داده بودند و شب تا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0230png صباح درعقب دروازه بود چون صبح شد رفت به خدمت سلطانمراد وسلطان مراد گفت طرفه خوابي ديدهام گفت چگونه گفت در واقعه ديدم كه درجانب دروازه كران كه تو داري شير سفيدي كه چون افتاب عكس نورش ديده را خيره مي كرد و پيش پيش و ازعقب نيز يك شير ديگر از روي ادب مي امد از كنار خندق جستن نمودند وخود را درميان برج وبارها دروازه گرفتند تو گريختي وهر دو شيران رفتند در خانها رءيس حسنعلي و بيرون امدند يكبار ديدم كه هجوم شيران شد و عقب دروازه پرشد و قريب به هزار شير رفتند به عقب دروازه و در را گشودند وسپاه قزلباش داخل شهر شدند و مراگرفتند كه بيدار شدم واقف باش حاجي اين را شنيد سيصد نفر تر كمان را فرمود كه شب و روز خواب وخور بوخود حرام كنند	174	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms174	true	3111592000754189597	0	301	0	1427	1427	301	خلاصشويم سادات گفتند يقين كه شاه خواهد گرفت اما ان شهريار مدت سه ماه درپاي حصار اصفهان نشست و اذوقه كمي كرد حضرت شاه فرمود كه بروند و اذوقه بههم رسانند رءيس بر كه انچه داشت اورد و به سر كار شاه داد شخصي به رءيس بر كه رساند كه درفلان دهانبار رءيس رنان بسيار است اما ششفرسنگراه است به حضرت شاه عرض كرد شاه امر كرد كه رفتند و انقدر اذوقه اوردند كه سياه شاه يك ماه ديگر گذراندند اما مردم اصفهان تمام از كمي اذوقه به جان رسيدند ومردم كران رفتند به خدمت رءيس حسن علي گفتند كه فكري از براي ما بكن گفت شما را حضرت امير المءمنين علي فكر بكند چون شب شد رءيس حسن علي حضرت امير را درخواب ديد كه گفت فردا شب دروازه حسن اباد را به روي فرزند ما بگشا رءيس انگشت قبول برديده گذاشت و حاجي بايندر كه حاكم بود و حاجي گونها برادرش را كشيك دروازه حسن اباد داده بودند و شب تا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0230png صباح درعقب دروازه بود چون صبح شد رفت به خدمت سلطانمراد وسلطان مراد گفت طرفه خوابي ديدهام گفت چگونه گفت در واقعه ديدم كه درجانب دروازه كران كه تو داري شير سفيدي كه چون افتاب عكس نورش ديده را خيره مي كرد و پيش پيش و ازعقب نيز يك شير ديگر از روي ادب مي امد از كنار خندق جستن نمودند وخود را درميان برج وبارها دروازه گرفتند تو گريختي وهر دو شيران رفتند در خانها رءيس حسنعلي و بيرون امدند يكبار ديدم كه هجوم شيران شد و عقب دروازه پرشد و قريب به هزار شير رفتند به عقب دروازه و در را گشودند وسپاه قزلباش داخل شهر شدند و مراگرفتند كه بيدار شدم واقف باش حاجي اين را شنيد سيصد نفر تر كمان را فرمود كه شب و روز خواب وخور بوخود حرام كنند	174	-7974964111633820869	1427	2854.0	1128	1427	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms175	false	-8454269432711332616	0	301	0	1448	1448	301	اما ازاين جانب رءيس حسن علي فرمود جماعت محله را كه امشب ميبايد در را برروي حضرت شاه اسمعيل بگشاييد گفتند كه امر از رءيس است چون اول شب شد شخصي را فرمود كه خود را ازبرج به زير انداز و برو به خدمتشاه و بگو كه رءيس حسن علي عرض دعا ميرساند كه قربانت شوم امشب به فرمان حضرت اميرالمءمنين در دروازه را برروي شاه مي گشايم مي بايد كه چون هاي وهوي از عقب دروازه بلند شود سپاه حضرت شاه بريزند به عقب دروازه چون قاصد خبر اورد حضرت شاه سجده شكر كردند به جانب نجف اشرف وفرمود كه سپاه مستعد شوند اما ازاين جانب رءيس حسن علي امد به عقب دروازه گفت حاجي از خواب سلطان مراد سخت دلم مشوش است ميترسم كه رافضيان بهشهر بريزند و مرا به قتل اورند حاجي گفت شب و روز ازمن جدا مشو گفت امروز مهمان ما باش وشب مهمان تو فرمود درعقب دروازه فرشهاانداختند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0231png رحم شاه اسمعيل به اصفهان و حاجي گونه نشست و سيصد كس تر كمان در بالا وپايين و در عقب دروازه در كشيك بودند چون دو دانگ از شب گذشت رءيس در فكر بود كه ايا چه كند حاجي گونه برخاست كه دست به اب برساند رءيس گفت خانها ما دراين جا نزديكي1 است برويد چرا دور ميرويد چون رءيس ميخواست كه امشب هجوم كند دويست سيصد كس را درخانها خود گذاشته بود انتظار فرصت داشتند كه حاجي گونه به پاي خودبه گور امده او را گرفتند و دربند كشيدند وخواهر زادها رءيس كهنام اوعنايت بود ان سيصد كس را برداشته از بالاي بارها برج دروازه تفنگچيانينداشتند كه حاجي گونه است و در بالاي هربرجي يكي را نشانده بودند او را مي گرفتند و دهانش را ميبستند تا رسيدند به برج دروازه رءيس گفت يكي برود و ببيند كه چرا حاجي گونه دير كرد	175	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms175	true	7518089435477887811	0	301	0	1448	1448	301	اما ازاين جانب رءيس حسن علي فرمود جماعت محله را كه امشب ميبايد در را برروي حضرت شاه اسمعيل بگشاييد گفتند كه امر از رءيس است چون اول شب شد شخصي را فرمود كه خود را ازبرج به زير انداز و برو به خدمتشاه و بگو كه رءيس حسن علي عرض دعا ميرساند كه قربانت شوم امشب به فرمان حضرت اميرالمءمنين در دروازه را برروي شاه مي گشايم مي بايد كه چون هاي وهوي از عقب دروازه بلند شود سپاه حضرت شاه بريزند به عقب دروازه چون قاصد خبر اورد حضرت شاه سجده شكر كردند به جانب نجف اشرف وفرمود كه سپاه مستعد شوند اما ازاين جانب رءيس حسن علي امد به عقب دروازه گفت حاجي از خواب سلطان مراد سخت دلم مشوش است ميترسم كه رافضيان بهشهر بريزند و مرا به قتل اورند حاجي گفت شب و روز ازمن جدا مشو گفت امروز مهمان ما باش وشب مهمان تو فرمود درعقب دروازه فرشهاانداختند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0231png رحم شاه اسمعيل به اصفهان و حاجي گونه نشست و سيصد كس تر كمان در بالا وپايين و در عقب دروازه در كشيك بودند چون دو دانگ از شب گذشت رءيس در فكر بود كه ايا چه كند حاجي گونه برخاست كه دست به اب برساند رءيس گفت خانها ما دراين جا نزديكي1 است برويد چرا دور ميرويد چون رءيس ميخواست كه امشب هجوم كند دويست سيصد كس را درخانها خود گذاشته بود انتظار فرصت داشتند كه حاجي گونه به پاي خودبه گور امده او را گرفتند و دربند كشيدند وخواهر زادها رءيس كهنام اوعنايت بود ان سيصد كس را برداشته از بالاي بارها برج دروازه تفنگچيانينداشتند كه حاجي گونه است و در بالاي هربرجي يكي را نشانده بودند او را مي گرفتند و دهانش را ميبستند تا رسيدند به برج دروازه رءيس گفت يكي برود و ببيند كه چرا حاجي گونه دير كرد	175	-7974964111633820869	1448	2896.0	1149	1448	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms176	false	1374214982526614044	0	301	0	1483	1483	301	رفتند و امدند كه بسيار كس در خانها شما بودند هرچند احوال پرسيديم هيچ نگفتند اين نوبت جماعتي رفته وجنگ در پيوست چهار دانگ تفنگچيان نيز ازعقب دويدند رفتند رءيس فرصت يافت گفت بزنيد ريختند بهطرف دروازه و در ان محل در راگشودند اول حسن بيگ حلواچي او غلي باپنج هزار كس در كمين بوده ريختند به شهر و در ان نصف شب قيامت اشكار شد ان خبر رسيد به سلطان مراد خود را به قلعه تبرك انداخت چون افتاب سرزد رءيس حسن علي امد به پاي شاه افتاد و مير ميران و سادات حسينيه تمام امدند به پاي مرشد كامل افتادند و سربلندي يافتند وارباب و اهالي اصفهان تمام باتحفهاي قابل به خدمت شاه امدند وعذر خواستند وهر كس ازجماعت تر كمان علي ولي الله گفتند ولعن براعداء دين كردند نجات يافتند وباقي رابه قتل اوردند چون سه روز شد عرض شاه نمودند كه خالها محترمها شما ارادها پاي بوس دارد به امر مرشد قرق كردند از در قلعها تبرك تا در باغ كه دولت خانه ان حضرت شده بود ان وقت باغ بود ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0232png حضرت عمارت1 فرمود امرا پرسيدند كه اي شهريار پايتخت شما تبريز خواهد بود در جواب فرمود كه اين عمارت را از براي حضرت صاحب الامرع ساختهام نامش ان روز عمارت مهدي بود عرض2كه خالها ان حضرت امدند دراين مدت ان شهريار را نديده بود و در هفده سالگي ديده بود و حال ان شهريار بيست ساله است چون جمال با كمال ان خسرو دين دار را ديد دعاكرد و چون پروانه به گرد سرش امده خاك قدمش را برديده مي كشيد ان شهريار از براي عزت قرابت دختر حسن پادشاه را منظور داشته برخاسته قد مردي به تعظيم راستنموده نشست و بعد ازدعا وقربان صدقه شدن احوال خواهر خود راپرسيد وسلامتي ابراهيم ميرزا وسليمان ميرزا3 را وبيگم4 را ديده بود بعد در	176	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms176	true	5539342947135192168	0	301	0	1483	1483	301	رفتند و امدند كه بسيار كس در خانها شما بودند هرچند احوال پرسيديم هيچ نگفتند اين نوبت جماعتي رفته وجنگ در پيوست چهار دانگ تفنگچيان نيز ازعقب دويدند رفتند رءيس فرصت يافت گفت بزنيد ريختند بهطرف دروازه و در ان محل در راگشودند اول حسن بيگ حلواچي او غلي باپنج هزار كس در كمين بوده ريختند به شهر و در ان نصف شب قيامت اشكار شد ان خبر رسيد به سلطان مراد خود را به قلعه تبرك انداخت چون افتاب سرزد رءيس حسن علي امد به پاي شاه افتاد و مير ميران و سادات حسينيه تمام امدند به پاي مرشد كامل افتادند و سربلندي يافتند وارباب و اهالي اصفهان تمام باتحفهاي قابل به خدمت شاه امدند وعذر خواستند وهر كس ازجماعت تر كمان علي ولي الله گفتند ولعن براعداء دين كردند نجات يافتند وباقي رابه قتل اوردند چون سه روز شد عرض شاه نمودند كه خالها محترمها شما ارادها پاي بوس دارد به امر مرشد قرق كردند از در قلعها تبرك تا در باغ كه دولت خانه ان حضرت شده بود ان وقت باغ بود ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0232png حضرت عمارت1 فرمود امرا پرسيدند كه اي شهريار پايتخت شما تبريز خواهد بود در جواب فرمود كه اين عمارت را از براي حضرت صاحب الامرع ساختهام نامش ان روز عمارت مهدي بود عرض2كه خالها ان حضرت امدند دراين مدت ان شهريار را نديده بود و در هفده سالگي ديده بود و حال ان شهريار بيست ساله است چون جمال با كمال ان خسرو دين دار را ديد دعاكرد و چون پروانه به گرد سرش امده خاك قدمش را برديده مي كشيد ان شهريار از براي عزت قرابت دختر حسن پادشاه را منظور داشته برخاسته قد مردي به تعظيم راستنموده نشست و بعد ازدعا وقربان صدقه شدن احوال خواهر خود راپرسيد وسلامتي ابراهيم ميرزا وسليمان ميرزا3 را وبيگم4 را ديده بود بعد در	176	-7974964111633820869	1483	2966.0	1184	1483	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms177	false	-7888938976502565248	0	301	0	1432	1432	301	پرسشها سخن برادرزادهاش رابه ميان اورد ان حضرت فرمود كه درچه فكراست ان بي خرد گفت به دعاي شاه مشغول است وامان ميخواهد حضرت فرمود كه امان در ايمان است لعن براعداي دين كند برود به جانب شيراز وهمان پادشاه باشد گفت حق تعالي ترا از بلاي بد نگاه دارد وعمهاش را گفت برو او را بيار عمه چون داخل قلعه شد گفت دغدغه مكش كه رفتم به خدمت شاه والتماس تو نمودم ديگر از گناه توگله نكرد گفت بيايد به خدمت من وانچه كرده است او رابخشيدم اما لعن براعداي دين كند وعلي ولي الله بگويد كل فارس رابه او بخشيدم وحال برخيز و پيشكش درست كن كه از تقصير تو گذشت حون نام لعن را شنيد دل شومش وقت بود كه اب شود و در فكر افتاد گفت جان عمه درچه فكري مترس كه اگر شاه ترا نمي بخشيد از من واهمه نداشت هيچ انديشه مكن گفت اي عمه ميدانم كه شاه مرا بخشيدهاست اما سب خلفاي چون گويم ازبراي يك قاشق خون صحابها كبار را لعن كنم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0233png عمه اش گفت اي گمراه راه راست ان راه است گفت اي عمه تو هم رافضي بودهاي گفت شيعهام رافضي سنيانند گفت چه فايده كه توهم مرا دراين وقت اين چنين ديدهاي فرصت يافته خوب همچو باشد چون عمهاش از حرم بيرون امد چند كس از محرمان خود انتخاب نموده گفت ميبايد كه برج يا حصار را سوراخ نمايند و بيرون ميرويم به شيراز و در انجا سپاه تر كمان را جمع نموده بار ديگر برابر ميشويم شايدكاري بسازيم او را در فكر رفتن بگذار و از حضرت شاه بشنو كه چون بعداز فتح شهر حرم را طلبيد وحرم داخل شهرشد امده داخل عمارت مهدي شدند چون چشم حق بين شاه اگاه به طاق ابروي خورشيد ضياي شاهزادها منوچهر چهر شاه طهماسب بهادرخان افتاد زنگاز دل شاه برد	177	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms177	true	-6388866713668455560	0	301	0	1432	1432	301	پرسشها سخن برادرزادهاش رابه ميان اورد ان حضرت فرمود كه درچه فكراست ان بي خرد گفت به دعاي شاه مشغول است وامان ميخواهد حضرت فرمود كه امان در ايمان است لعن براعداي دين كند برود به جانب شيراز وهمان پادشاه باشد گفت حق تعالي ترا از بلاي بد نگاه دارد وعمهاش را گفت برو او را بيار عمه چون داخل قلعه شد گفت دغدغه مكش كه رفتم به خدمت شاه والتماس تو نمودم ديگر از گناه توگله نكرد گفت بيايد به خدمت من وانچه كرده است او رابخشيدم اما لعن براعداي دين كند وعلي ولي الله بگويد كل فارس رابه او بخشيدم وحال برخيز و پيشكش درست كن كه از تقصير تو گذشت حون نام لعن را شنيد دل شومش وقت بود كه اب شود و در فكر افتاد گفت جان عمه درچه فكري مترس كه اگر شاه ترا نمي بخشيد از من واهمه نداشت هيچ انديشه مكن گفت اي عمه ميدانم كه شاه مرا بخشيدهاست اما سب خلفاي چون گويم ازبراي يك قاشق خون صحابها كبار را لعن كنم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0233png عمه اش گفت اي گمراه راه راست ان راه است گفت اي عمه تو هم رافضي بودهاي گفت شيعهام رافضي سنيانند گفت چه فايده كه توهم مرا دراين وقت اين چنين ديدهاي فرصت يافته خوب همچو باشد چون عمهاش از حرم بيرون امد چند كس از محرمان خود انتخاب نموده گفت ميبايد كه برج يا حصار را سوراخ نمايند و بيرون ميرويم به شيراز و در انجا سپاه تر كمان را جمع نموده بار ديگر برابر ميشويم شايدكاري بسازيم او را در فكر رفتن بگذار و از حضرت شاه بشنو كه چون بعداز فتح شهر حرم را طلبيد وحرم داخل شهرشد امده داخل عمارت مهدي شدند چون چشم حق بين شاه اگاه به طاق ابروي خورشيد ضياي شاهزادها منوچهر چهر شاه طهماسب بهادرخان افتاد زنگاز دل شاه برد	177	-7974964111633820869	1432	2864.0	1133	1432	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms178	false	-7921504395680673548	0	300	0	1413	1414	301	و نواب بيگم شاهزاده رابه دست والدهاش كه مادر رءيس بر كه باشد داده بود چون پرده را ازروي شاهزاده برداشت بسيار بسيارخوشحال گرديده بيگم گفت قربانت شوم رونماي شاهزاده چه چيز بخشيدي به والدهاش گفت بلكه زن رءيس بر كه است گفت قربانت شوم مادر رءيس است گفت حاصل سر كار شاهي انچه از شهر اصفهان است به پدر خود رءيس بر كه بخشيدم و انچه در بلوك اصفهان است به مادر خود بخشيدم و او دعاي شاه رابه جاي اورد و بيگم سر كرد از احوال خود كه چگونه رفتم و درد مرا چگونه گرفته بود و رءيس زمان گريخته و اگر يكدم ديگررءيس بر كه نميرسيد درد مرا كشتهبود وطفلم ضايع شده بود وماماچه گيري كرد اين مادر كه مرا هيچ ازار نرسيد سر كرد از براي شاه از ابتدا تاانتها ازدرويشان نظر كردن او را و خربزه و ارده و دوشاب به درويشان دادن چونشاه وصف او را شنيد محبت بسيار از رءيس بر كه دردل شهريار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0234png جاكرد گفت چنان كنم كه تمامت رودخانها اصفهان از رءيس بر كه باشد چون ان شهريار از حرم بيرون امد امرا را فرمود كه برويد و پدرم رءيس بر كه را به طريقي كه مرا سوار مي كنيد او را سوار كرده بياريد دورمش خان و حسن بيگ حلواچي اوغلي و حسين بيگ لله و تمام امرا برخاستند روانها ده شدند رءيس در ده بود امرا داخل ده شدند خبر از براي رءيس بر كه اوردند كه امرا ترا ميخواهند چون بيرون امد ديد كه تمام امرا او را ديدند از روي ادب سر فرود اوردند و عرض كردند كه فرزند شما شاه شما را ميخواهد اسب بدوي از اسبهاي بدو شاه بازين مرصع كشيدند و دورمشخان لجام اسب را گرفت و حلواچي او غلي اوزنگو گرفت وحسين بيگ لله در زير بغلش رفته سوار شد	178	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms178	true	-197361127041200397	0	300	0	1413	1414	301	و نواب بيگم شاهزاده رابه دست والدهاش كه مادر رءيس بر كه باشد داده بود چون پرده را ازروي شاهزاده برداشت بسيار بسيارخوشحال گرديده بيگم گفت قربانت شوم رونماي شاهزاده چه چيز بخشيدي به والدهاش گفت بلكه زن رءيس بر كه است گفت قربانت شوم مادر رءيس است گفت حاصل سر كار شاهي انچه از شهر اصفهان است به پدر خود رءيس بر كه بخشيدم و انچه در بلوك اصفهان است به مادر خود بخشيدم و او دعاي شاه رابه جاي اورد و بيگم سر كرد از احوال خود كه چگونه رفتم و درد مرا چگونه گرفته بود و رءيس زمان گريخته و اگر يكدم ديگررءيس بر كه نميرسيد درد مرا كشتهبود وطفلم ضايع شده بود وماماچه گيري كرد اين مادر كه مرا هيچ ازار نرسيد سر كرد از براي شاه از ابتدا تاانتها ازدرويشان نظر كردن او را و خربزه و ارده و دوشاب به درويشان دادن چونشاه وصف او را شنيد محبت بسيار از رءيس بر كه دردل شهريار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0234png جاكرد گفت چنان كنم كه تمامت رودخانها اصفهان از رءيس بر كه باشد چون ان شهريار از حرم بيرون امد امرا را فرمود كه برويد و پدرم رءيس بر كه را به طريقي كه مرا سوار مي كنيد او را سوار كرده بياريد دورمش خان و حسن بيگ حلواچي اوغلي و حسين بيگ لله و تمام امرا برخاستند روانها ده شدند رءيس در ده بود امرا داخل ده شدند خبر از براي رءيس بر كه اوردند كه امرا ترا ميخواهند چون بيرون امد ديد كه تمام امرا او را ديدند از روي ادب سر فرود اوردند و عرض كردند كه فرزند شما شاه شما را ميخواهد اسب بدوي از اسبهاي بدو شاه بازين مرصع كشيدند و دورمشخان لجام اسب را گرفت و حلواچي او غلي اوزنگو گرفت وحسين بيگ لله در زير بغلش رفته سوار شد	178	-7974964111633820869	1413	2826.0	1114	1413	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms179	false	5309209092767890741	0	301	0	1508	1508	301	پيش افتاده امرا درپي او سوار مي امدند تابه در دولتخانه و چون يك تير پرتاب مانده بود كه به در دولتخانه برسند امرا تمام از اسب پياده شدند و در جلو افتادند تا انجاكه شاه پياده ميشود رءيس را پياده كردند و اورده داخل بارگاه نمودند چون رءيس قدم در بارگاه نهاد سجده كرده ان حضرت فرمود كه خوش امدي اي پدر چون خطاب پدري داد غلغله در ان بارگاه افتاد وسيد وسادات وعلما و اعيان اصفهان درمجلس بودند ان عزت ومرتبه ديدند رشك بردند كه ان وقت مردم رعيت داد برداشتند شاه پرسيد كه اين چه داد است گفتند قربانت شويم اينها رعيتاند فرمود كه در ارند ايشان چون داخل شدند گفتند كه قربانت شويم غله نيست يك من صد دينار شده به دست نمي ايد رنگ ان حضرت برافروخته شد پرسيد سبب چيست گفتند كه ارباب دارد و نميفروشد كه حال حاصل نو دور است و كهنه كم است شايد زياده ازاين بفروشند حضرت فرمود كه جار بزنند كه هر كه غله دارد يكساله از برايخود نكاه دارد وتتمه را بيارند در بازار و بريزند و به همان نرخ اول چند بوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0235png بفروشند عرض كردند كه چهارمن به وزن سابق اصفهان بهيك شاهي بوده فرمود كه شش من به يك شاهي بفروشند رفتند وجار زدند اندك بهم رسيد اما اربابان عمده1 نمي اوردند ديگر باره داد برداشتند ان حضرت فرمود كه خانه كاوي كنند رفتند خانه كاوي كردند و غله بسيار اوردند و اربابان عمدة1ا اصفهان انديشه نكردند نياوردند شاه فرمود كه اصفهان را مابه دورمشخان داديم وخان اصفهان او است چرا مردم تنگي مي كشند چون شاه اعتراض نمود دورمش خان فرمود كه ازاربابان مچلگاه بگيرند كه هرگاه ظاهرشود كه ايشان غله داشتهاند وجار شاه را شنيده ونيارند بعد از ان مال وسر ايشان از ديوان باشد وجار برجار زدند اما چون مردم اربابان	179	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms179	true	4663983592533362688	0	301	0	1508	1508	301	پيش افتاده امرا درپي او سوار مي امدند تابه در دولتخانه و چون يك تير پرتاب مانده بود كه به در دولتخانه برسند امرا تمام از اسب پياده شدند و در جلو افتادند تا انجاكه شاه پياده ميشود رءيس را پياده كردند و اورده داخل بارگاه نمودند چون رءيس قدم در بارگاه نهاد سجده كرده ان حضرت فرمود كه خوش امدي اي پدر چون خطاب پدري داد غلغله در ان بارگاه افتاد وسيد وسادات وعلما و اعيان اصفهان درمجلس بودند ان عزت ومرتبه ديدند رشك بردند كه ان وقت مردم رعيت داد برداشتند شاه پرسيد كه اين چه داد است گفتند قربانت شويم اينها رعيتاند فرمود كه در ارند ايشان چون داخل شدند گفتند كه قربانت شويم غله نيست يك من صد دينار شده به دست نمي ايد رنگ ان حضرت برافروخته شد پرسيد سبب چيست گفتند كه ارباب دارد و نميفروشد كه حال حاصل نو دور است و كهنه كم است شايد زياده ازاين بفروشند حضرت فرمود كه جار بزنند كه هر كه غله دارد يكساله از برايخود نكاه دارد وتتمه را بيارند در بازار و بريزند و به همان نرخ اول چند بوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0235png بفروشند عرض كردند كه چهارمن به وزن سابق اصفهان بهيك شاهي بوده فرمود كه شش من به يك شاهي بفروشند رفتند وجار زدند اندك بهم رسيد اما اربابان عمده1 نمي اوردند ديگر باره داد برداشتند ان حضرت فرمود كه خانه كاوي كنند رفتند خانه كاوي كردند و غله بسيار اوردند و اربابان عمدة1ا اصفهان انديشه نكردند نياوردند شاه فرمود كه اصفهان را مابه دورمشخان داديم وخان اصفهان او است چرا مردم تنگي مي كشند چون شاه اعتراض نمود دورمش خان فرمود كه ازاربابان مچلگاه بگيرند كه هرگاه ظاهرشود كه ايشان غله داشتهاند وجار شاه را شنيده ونيارند بعد از ان مال وسر ايشان از ديوان باشد وجار برجار زدند اما چون مردم اربابان	179	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms180	false	9221731977680000898	0	301	0	1560	1560	301	اصفهان جار دويم را شنيدند انديشه كردند كه احيانا اين جار را اطاعت ننماييم2 و انچه غلهزياده كه داريم به بازار نبريم ما را تمام ازبراي نسق سياست عظيم خواهد نمود انچه از جو وگندم و ارزن و باقلا ازحبوبات درخانه و انبار هر كدام از اربابان اصفهان بود تمام را حمل نموده اوردند درميدان و دربازار خرمن خرمن برروي يكديگرريختندو ازقراري كه حضرت نواب شاه فرمودند به قيمت در امده عجزه و مساكين اصفهان به رفاه حال وفارغ البال به دعا گويي و دوام عمر و دولت ان شهريارو الاجاه خورشيد بار گاهاشتغالنمودند چون شاه اسمعيل بهادرخان نسق ونظام دار السلطنه مذكور رادرست نموده وخاطر از همه باب جمع نموده ارباب واهالي را باريش سفيدان طلب نموده تمام را خلعت داد وتمام دعاي جان درازي مرشد كامل را به جا اوردند ومرخص شدند ورءيس حسن علي را فرمود طلب نمودند چون او رءيس اصفهان بود و او به گفتها حضرت امير المءمنين عليه السلم كه شب در خواب ديده بود كه گفته بود كهاي رءيس حسن علي چرا در دروازه را بهروي فرزندم نمي گشايي اوچون ان تمهيد نموده و حاجي گونهرا بهقتل اوردهimage filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0236png دروازه راگشود و ان حضرت فتح نموده اصفهان را به امداد حضرات اءمها معصومين عليه السلم وبه تمهيد رءيس حسن علي گرفته بود او را طلبنموده عزت واكرام بسيار نمود و او را به شفقت بيش ازپيش اميدوار و بهرهمند ساخته فرمود كه از براي رءيس حسن علي خلعت سراپاي مرصع با1 اسبتازي نژاد وزين ولجام زر حاضر نمودند ورءيس سذ كور را به عزت واعتبار انچه تمامتر راضي وشاكر ساخته دعاي جان درازي ان شهريار عالي مقدار به جاي اورده و ان حضرت سيدوسادات حسينيه رانيز ازاين قرارعزت واكرام نموده يكان يكان را خلعت فاخر شفقت نموده بعد از ان روز ديگر اجلاس نموده امراي عظام وسلاطين كرام را طلب نموده بالتمام امده	180	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms180	true	-2889983937853187133	0	301	0	1560	1560	301	اصفهان جار دويم را شنيدند انديشه كردند كه احيانا اين جار را اطاعت ننماييم2 و انچه غلهزياده كه داريم به بازار نبريم ما را تمام ازبراي نسق سياست عظيم خواهد نمود انچه از جو وگندم و ارزن و باقلا ازحبوبات درخانه و انبار هر كدام از اربابان اصفهان بود تمام را حمل نموده اوردند درميدان و دربازار خرمن خرمن برروي يكديگرريختندو ازقراري كه حضرت نواب شاه فرمودند به قيمت در امده عجزه و مساكين اصفهان به رفاه حال وفارغ البال به دعا گويي و دوام عمر و دولت ان شهريارو الاجاه خورشيد بار گاهاشتغالنمودند چون شاه اسمعيل بهادرخان نسق ونظام دار السلطنه مذكور رادرست نموده وخاطر از همه باب جمع نموده ارباب واهالي را باريش سفيدان طلب نموده تمام را خلعت داد وتمام دعاي جان درازي مرشد كامل را به جا اوردند ومرخص شدند ورءيس حسن علي را فرمود طلب نمودند چون او رءيس اصفهان بود و او به گفتها حضرت امير المءمنين عليه السلم كه شب در خواب ديده بود كه گفته بود كهاي رءيس حسن علي چرا در دروازه را بهروي فرزندم نمي گشايي اوچون ان تمهيد نموده و حاجي گونهرا بهقتل اوردهimage filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0236png دروازه راگشود و ان حضرت فتح نموده اصفهان را به امداد حضرات اءمها معصومين عليه السلم وبه تمهيد رءيس حسن علي گرفته بود او را طلبنموده عزت واكرام بسيار نمود و او را به شفقت بيش ازپيش اميدوار و بهرهمند ساخته فرمود كه از براي رءيس حسن علي خلعت سراپاي مرصع با1 اسبتازي نژاد وزين ولجام زر حاضر نمودند ورءيس سذ كور را به عزت واعتبار انچه تمامتر راضي وشاكر ساخته دعاي جان درازي ان شهريار عالي مقدار به جاي اورده و ان حضرت سيدوسادات حسينيه رانيز ازاين قرارعزت واكرام نموده يكان يكان را خلعت فاخر شفقت نموده بعد از ان روز ديگر اجلاس نموده امراي عظام وسلاطين كرام را طلب نموده بالتمام امده	180	-7974964111633820869	1560	3120.0	1261	1560	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms181	false	3319385022755037727	0	301	0	1531	1531	301	در بارگاه عرش اشتباه جابه جا قرار گرفتند و نشستند و ان روز را به عيش و نشاط گذرانيدند و روز ديگر حضرت شهريار را اراده سير وشكار لنجانوالنجان نموده فرمود كه رءيس بر كهرا حاضر نمودند چون رءيس داخل بارگاه شد سجده نموده به شرف بساط بوسي2 ان شهريار رسيد حضرت شاه اسمعيل چون او را پدر گفته بود به خاطر حرم محترم خود تاجلو بيگم كه شاه طهماسب در خانها اومتولد شده بود و ان مژده رابه جهت شاه اورده ازاين جهت او را پدر گفته بود و او راعزت بسيار ونوازش بي شمار مي نمود او را دريافته فرمودند كه رءيس ماارادها شكار لنجان والنجان وتوابع اصفهان نمودهايم ومي خواهيم شما نيز با مارفيق باشيد گفت قربانت شوم منت به جان دارم وسر قدم ساخته در ركاب ظفر انتساب ان شهريار باامرا وسلاطين به جانب لنجان والنجان راهي شدند وچند روزي شكار نموده باز مراجعت نموده داخل اصفهان شدند و فرمودند كه پيشخانه به طرف تبريز روانه شود و از دارالسلطنها مذكور بيرون امده تمام ارباب واهالي و كدخدايان وسيد و سادات در ركاب ظفر انتساب بودند ان حضرت رابه راه انداختند و بر گرديدند و ان حضرت به دولت و سعادت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0237png داخل دار السلطنها تبريز شدند والحال از شاهي بيگ بشنو اوردهاند كه شاهي بيگ خان بن ابوالخيرخان كه نژاد به چنگيز مي رساند شنيد كه از جانب سمر قند كه پايتخت سلطان احمدخان بنابوسيعدخان كه نژاد به صاحبقران امير تيمورخان ميرسيد فوت شده است و از انديجان عمر شيخميرزا كه پادشاه ان ديار بود خبر رسيد كه به رحمت خدا رفته است وجاي1 او به بابر ميرزاي فرزند خلف او رسيده از استماع اين كلام بسيار خوشحال گرديده و اراده ان ديار نمود كه خروج نمايد و شهر سمرقند را از علي ميرزاخان فرزند سلطان احمدخان گرفته وپايتخت امير تيمورخان را به تصرف	181	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms181	true	-5250837076469780856	0	301	0	1531	1531	301	در بارگاه عرش اشتباه جابه جا قرار گرفتند و نشستند و ان روز را به عيش و نشاط گذرانيدند و روز ديگر حضرت شهريار را اراده سير وشكار لنجانوالنجان نموده فرمود كه رءيس بر كهرا حاضر نمودند چون رءيس داخل بارگاه شد سجده نموده به شرف بساط بوسي2 ان شهريار رسيد حضرت شاه اسمعيل چون او را پدر گفته بود به خاطر حرم محترم خود تاجلو بيگم كه شاه طهماسب در خانها اومتولد شده بود و ان مژده رابه جهت شاه اورده ازاين جهت او را پدر گفته بود و او راعزت بسيار ونوازش بي شمار مي نمود او را دريافته فرمودند كه رءيس ماارادها شكار لنجان والنجان وتوابع اصفهان نمودهايم ومي خواهيم شما نيز با مارفيق باشيد گفت قربانت شوم منت به جان دارم وسر قدم ساخته در ركاب ظفر انتساب ان شهريار باامرا وسلاطين به جانب لنجان والنجان راهي شدند وچند روزي شكار نموده باز مراجعت نموده داخل اصفهان شدند و فرمودند كه پيشخانه به طرف تبريز روانه شود و از دارالسلطنها مذكور بيرون امده تمام ارباب واهالي و كدخدايان وسيد و سادات در ركاب ظفر انتساب بودند ان حضرت رابه راه انداختند و بر گرديدند و ان حضرت به دولت و سعادت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0237png داخل دار السلطنها تبريز شدند والحال از شاهي بيگ بشنو اوردهاند كه شاهي بيگ خان بن ابوالخيرخان كه نژاد به چنگيز مي رساند شنيد كه از جانب سمر قند كه پايتخت سلطان احمدخان بنابوسيعدخان كه نژاد به صاحبقران امير تيمورخان ميرسيد فوت شده است و از انديجان عمر شيخميرزا كه پادشاه ان ديار بود خبر رسيد كه به رحمت خدا رفته است وجاي1 او به بابر ميرزاي فرزند خلف او رسيده از استماع اين كلام بسيار خوشحال گرديده و اراده ان ديار نمود كه خروج نمايد و شهر سمرقند را از علي ميرزاخان فرزند سلطان احمدخان گرفته وپايتخت امير تيمورخان را به تصرف	181	-7974964111633820869	1531	3062.0	1232	1531	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms182	false	4947339802916354513	0	301	0	1547	1547	301	در اورد كه تمام ممالك تركستان سر در اطاعت او بگذارند وچون شاهي بيگ خان درملك خراسان بود عرضه داشتي به پايه سرير قاسم خان پادشاهدشت2 قبچاق نوشتكه نايب خان كلان ونايب چنگيزخان بوده باشدكه چونتاحال افتاب اقبال چنگيزخان كه در پس پردها حجاب سحاب3 پيدا نبود وسپاه جغتاي4 با اولاد صاحب قران امير تيمورخان كه هلال مثال روز به روز نور دولت وسلطنت از افتاب جهان تاب چنگيزخان كسب نمود تابه مرتبه پدر رسيدند وچون مهر درخشنده كه اولاد چنگيزخان باشد غايب شده بود و ان به صبح وصال نوراني رسيده ان شاءالله تعالي چهرها پر نور چنگيز خان ازافق مشرق اقبال طالع شده بود وباز جهان پراز يمن دولت اين دودمان رشك بهشت عنبر سرشت خواهد شد ملتمس انكه اگر نايب چنگيزخان دوازده هزار كس به مدداين فقير بفرستد وخود نيزهشت هزار كس ديگر دارد مزيد ان نمايد كه برسر سمرقند رفته پاي تخت را از اولاد صاحب قران گرفته واز ان جانب به انديجان رفته فرزند عمرشيخميرزا را از پيش برداشته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0238png ازيمن توجه خان كلان باز اولادچنگيزخان به تاج وتخت موروث خود برسند چون عريضه1 شاهي بيگ خان به قاسم خان پادشاه دشت قبچاق رسيد التماس او را منظور2 داشته مدد و كمك انچه خواسته ارسال نمود وشاهي بيگ ازملك خراسان بابيست هزار مغل به جانب سمرقند راهي شد رفتن شاهي بيگ خان بالشكر به جانب سمرقند وجنگ او با اتاليغ وشكست خوردن شاهي بيگخان چون به حوالي سمرقند رسيد ان خبر به سلطان علي ميرزا رسيد كه شاه تركستان بود و سپاه جغتاي خبردار گرديدند و يحيي خواجه اتالغ سلطان را خبردار نمود و چون اتالغ ان خبر شنيد از غروري كه داشت هيچ به جمع كردن سپاه ولشكر نپرداخت تاشاهي بيگ خان رسيد به حوالي سمرقند با ان بيست هزار كس ازبك دشتي فرود امد و سلطان زاده از يحيي خواجه پرسيد كه	182	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms182	true	5217383363103492796	0	301	0	1547	1547	301	در اورد كه تمام ممالك تركستان سر در اطاعت او بگذارند وچون شاهي بيگ خان درملك خراسان بود عرضه داشتي به پايه سرير قاسم خان پادشاهدشت2 قبچاق نوشتكه نايب خان كلان ونايب چنگيزخان بوده باشدكه چونتاحال افتاب اقبال چنگيزخان كه در پس پردها حجاب سحاب3 پيدا نبود وسپاه جغتاي4 با اولاد صاحب قران امير تيمورخان كه هلال مثال روز به روز نور دولت وسلطنت از افتاب جهان تاب چنگيزخان كسب نمود تابه مرتبه پدر رسيدند وچون مهر درخشنده كه اولاد چنگيزخان باشد غايب شده بود و ان به صبح وصال نوراني رسيده ان شاءالله تعالي چهرها پر نور چنگيز خان ازافق مشرق اقبال طالع شده بود وباز جهان پراز يمن دولت اين دودمان رشك بهشت عنبر سرشت خواهد شد ملتمس انكه اگر نايب چنگيزخان دوازده هزار كس به مدداين فقير بفرستد وخود نيزهشت هزار كس ديگر دارد مزيد ان نمايد كه برسر سمرقند رفته پاي تخت را از اولاد صاحب قران گرفته واز ان جانب به انديجان رفته فرزند عمرشيخميرزا را از پيش برداشته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0238png ازيمن توجه خان كلان باز اولادچنگيزخان به تاج وتخت موروث خود برسند چون عريضه1 شاهي بيگ خان به قاسم خان پادشاه دشت قبچاق رسيد التماس او را منظور2 داشته مدد و كمك انچه خواسته ارسال نمود وشاهي بيگ ازملك خراسان بابيست هزار مغل به جانب سمرقند راهي شد رفتن شاهي بيگ خان بالشكر به جانب سمرقند وجنگ او با اتاليغ وشكست خوردن شاهي بيگخان چون به حوالي سمرقند رسيد ان خبر به سلطان علي ميرزا رسيد كه شاه تركستان بود و سپاه جغتاي خبردار گرديدند و يحيي خواجه اتالغ سلطان را خبردار نمود و چون اتالغ ان خبر شنيد از غروري كه داشت هيچ به جمع كردن سپاه ولشكر نپرداخت تاشاهي بيگ خان رسيد به حوالي سمرقند با ان بيست هزار كس ازبك دشتي فرود امد و سلطان زاده از يحيي خواجه پرسيد كه	182	-7974964111633820869	1547	3094.0	1248	1547	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms183	false	-421849150346921466	0	301	0	1458	1458	301	سبب تغافل چيست چرا لشكر جمع نمي كني كه جوابشاهي بيگ خان بدهي اتالغ گفت ترا باجنگ كاري نباشد و ببين كه چون شكست بهاوخواهم دادن ومدت يك ماه تغافل كرد وچون شاهي بيگ ديد كه كسي دراين مدتاز شهر سمرقند بيرون نيامد فرمود ان بيست هزار كس ازجاي در امدند وروي به شهر سمرقند گذاشتند ويحيي خواجه گفت جار زدند كه امر اتالغ خواجه است كه خواه سپاهي وغير سياهي بااسلحها جنگ و چوب دستيهاي كلان از شهر بيرون امده بريزند به اردوي شاهي بيگ و قريب به صد هزار كس از شهر بيرون امدند و ريختند برسپاه مغل وتا شاهي بيگ سوار ميشد نصف اردوي او را تالان كردهبودند و دو هزار كس را مغز پريشان كرده بودند و ان چنان سنك پاشاني شد كه مرد و مر كب بسياري را كشتند و شاهي بيك مي خواست فرار نمايد كه يحيي خواجه اتالغ فرمود مردم بر گشتند وچون سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0239png علي ميرزا ازبالاي برج وباره نظاره مي كرد و ان حالت را مشاهده نموده خوشحال گرديده دانست كه حق برطرف اتالغ است وخاطرش از ان رهگذر جمع نمود وچون اتالغ امد او را در بر گرفت وجبين او راببوسيد وگفت به غير از توكسي ندارم اما از اين طرف چون خاناين را مشاهده نمود طلبيد ريش سفيدان مغل را وگفت اين كيدي روستايي ديدي كه چه كرد اما من يك كاري برسر او بيارم كه در داستانها1 بگويند اما محمود سلطان برادر خود را كه پدر عبيدخان بوده باشد گفت كه تو ميبايد شش هزار كس از سپاه مغل انتخاب نمايي و درهنگام جنگ در ميان ان باغ در كمين باشي واين مرتبه مردم شهر باسپاه2 ارادها بيرون امدن نمايند ومن خود سرراه بگيرم و درحملها اول و دويم وسيم روي به فرار گذاشته ومتوجه ان رود شده به جانب صحراگريخته و ان جماعت برسر خيمههاي ما	183	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms183	true	-6197639048244303885	0	301	0	1458	1458	301	سبب تغافل چيست چرا لشكر جمع نمي كني كه جوابشاهي بيگ خان بدهي اتالغ گفت ترا باجنگ كاري نباشد و ببين كه چون شكست بهاوخواهم دادن ومدت يك ماه تغافل كرد وچون شاهي بيگ ديد كه كسي دراين مدتاز شهر سمرقند بيرون نيامد فرمود ان بيست هزار كس ازجاي در امدند وروي به شهر سمرقند گذاشتند ويحيي خواجه گفت جار زدند كه امر اتالغ خواجه است كه خواه سپاهي وغير سياهي بااسلحها جنگ و چوب دستيهاي كلان از شهر بيرون امده بريزند به اردوي شاهي بيگ و قريب به صد هزار كس از شهر بيرون امدند و ريختند برسپاه مغل وتا شاهي بيگ سوار ميشد نصف اردوي او را تالان كردهبودند و دو هزار كس را مغز پريشان كرده بودند و ان چنان سنك پاشاني شد كه مرد و مر كب بسياري را كشتند و شاهي بيك مي خواست فرار نمايد كه يحيي خواجه اتالغ فرمود مردم بر گشتند وچون سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0239png علي ميرزا ازبالاي برج وباره نظاره مي كرد و ان حالت را مشاهده نموده خوشحال گرديده دانست كه حق برطرف اتالغ است وخاطرش از ان رهگذر جمع نمود وچون اتالغ امد او را در بر گرفت وجبين او راببوسيد وگفت به غير از توكسي ندارم اما از اين طرف چون خاناين را مشاهده نمود طلبيد ريش سفيدان مغل را وگفت اين كيدي روستايي ديدي كه چه كرد اما من يك كاري برسر او بيارم كه در داستانها1 بگويند اما محمود سلطان برادر خود را كه پدر عبيدخان بوده باشد گفت كه تو ميبايد شش هزار كس از سپاه مغل انتخاب نمايي و درهنگام جنگ در ميان ان باغ در كمين باشي واين مرتبه مردم شهر باسپاه2 ارادها بيرون امدن نمايند ومن خود سرراه بگيرم و درحملها اول و دويم وسيم روي به فرار گذاشته ومتوجه ان رود شده به جانب صحراگريخته و ان جماعت برسر خيمههاي ما	183	-7974964111633820869	1458	2916.0	1159	1458	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms184	false	-3669164777048764628	0	301	0	1472	1472	301	خواهند امد وهر كدام كوله باري خواهند بستن ودرهنگام رجعت تو از ميان باغ بيرون امده باشي سرراه برايشان بگيرم تاتلافي شود و محمود سلطان قبول نمود و در كمين بودند وچون سه روزشد ديگر باره مردم شهر و او باش رفتند به درخانها يحيي خواجه اتالغ و گفتند كه نميرويم برسر شاهي بيگخان واين مغل را امروز ازپيش برداريم او نيز دلير شده بود فرمود كه فردا بيرون ميرويم ومردم شهر بيمحابا هر كدام چوبي برداشتند و جوال غافلكير شدن و ريسمان نيز برداشتند تامال بياورند و ازشهر بيرون امدند وچون شاهي بيگ خان ان بديد شش هزار كس مغل به محمود سلطان داد و خود با ان سپاه سر راه گرفت و انقدر جنگ كرد تا محمود سلطانداخل با غشد عنان بر گردانيده فرار نموده ومردم سمرقند غيه برداشتند وگوازه زدند ديدند كه خان بهيك دست اردوزده بدررفت ايشان مفت خود دانسته ريختند بر سراردو وچون كوله بارها بربستند كه ديدندصداي كرهناي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0240png شاهي بيگ خان مي ايد و چون خان رسيد روي به مردم شهر گذاشتند و نكردند كه اسبابها از دوش خود باز كرده بيندازند و طمع مزاحم شده روي به شهر اوردند كه در ان اثنا محمود سلطان از ان باغ بيرون امده ايشان را تير باران كردند1 وسر راه دروازه را پس مغل گرفته بود و مردم روي به طرف دروازه ديگرنهادند اما ربع فرسنگ ميبايد بروند تا خود را به شهر اندازند و يكي از ايشان زنده نميماند لاعلاج هجوم اور شدند و از عقب او ميزدند 2 و ان چنان در سر گرداني مات مانده بودند كه از هيچ ممرراه گشاد به دست نمي امد چون سلطان علي ميرزا از فراز برج نظر كرد و مردم شهر را ديد كه در ورطها بلا افتادهاند با دو هزار كس سياهي سواره و پياده از شهر بيرون امد به خلاصي اتالغ وخود با	184	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms184	true	5356520155366415434	0	301	0	1472	1472	301	خواهند امد وهر كدام كوله باري خواهند بستن ودرهنگام رجعت تو از ميان باغ بيرون امده باشي سرراه برايشان بگيرم تاتلافي شود و محمود سلطان قبول نمود و در كمين بودند وچون سه روزشد ديگر باره مردم شهر و او باش رفتند به درخانها يحيي خواجه اتالغ و گفتند كه نميرويم برسر شاهي بيگخان واين مغل را امروز ازپيش برداريم او نيز دلير شده بود فرمود كه فردا بيرون ميرويم ومردم شهر بيمحابا هر كدام چوبي برداشتند و جوال غافلكير شدن و ريسمان نيز برداشتند تامال بياورند و ازشهر بيرون امدند وچون شاهي بيگ خان ان بديد شش هزار كس مغل به محمود سلطان داد و خود با ان سپاه سر راه گرفت و انقدر جنگ كرد تا محمود سلطانداخل با غشد عنان بر گردانيده فرار نموده ومردم سمرقند غيه برداشتند وگوازه زدند ديدند كه خان بهيك دست اردوزده بدررفت ايشان مفت خود دانسته ريختند بر سراردو وچون كوله بارها بربستند كه ديدندصداي كرهناي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0240png شاهي بيگ خان مي ايد و چون خان رسيد روي به مردم شهر گذاشتند و نكردند كه اسبابها از دوش خود باز كرده بيندازند و طمع مزاحم شده روي به شهر اوردند كه در ان اثنا محمود سلطان از ان باغ بيرون امده ايشان را تير باران كردند1 وسر راه دروازه را پس مغل گرفته بود و مردم روي به طرف دروازه ديگرنهادند اما ربع فرسنگ ميبايد بروند تا خود را به شهر اندازند و يكي از ايشان زنده نميماند لاعلاج هجوم اور شدند و از عقب او ميزدند 2 و ان چنان در سر گرداني مات مانده بودند كه از هيچ ممرراه گشاد به دست نمي امد چون سلطان علي ميرزا از فراز برج نظر كرد و مردم شهر را ديد كه در ورطها بلا افتادهاند با دو هزار كس سياهي سواره و پياده از شهر بيرون امد به خلاصي اتالغ وخود با	184	-7974964111633820869	1472	2944.0	1173	1472	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms185	false	-5141296095892413073	0	301	0	1374	1374	301	مردم شهر از عقب محمود سلطان زد و اورا از پيش برداشتند وراهي ازبراي يحتيي خواجه گشاده وريختند مردم زخمدار به شهر وسي هزار كس كشته شدند و دروازه را محكم بستند و هر چند كه شاهي بيگ كرد كه خود رابه شهر اندازد ميسرنشد واو بامغلان خود مع اسب و اسباب رفتند وخيمه ها بر سر پا كردند و كس فرستاد كه در قلعه را بهروي من بگشاييد والاچون دست بيابم احدي را زنده نخواهم گذاشت و يحيي خواجه گفت برو و به خان بگو اين مقدمات ازقضا شده بود والاچه افتاده بود كه ما را با شما جنگ بايد كرد و سه ماه ديگر به زمستان داريم و در اول قوس در اين صحرا سنگ از برودت هوا اهك ميشود و ما را اذوقها ده ساله بهم ميرسد و اگر ما خود زحمت نكشيم سرما خود ترا ادب خواهد كرد و چون ان پيغام به شاهي بيگ رسيده دانست كه يحيي خواجه راست مي گويد اما با خود گفت كه تا سه ماه شايد اين قلعه و اين شهر به تصرف من در ايد و نشست به قلعه داري image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0241png و اما از اين جانب يحيي خواجه نامهاي نوشت به خاكم بحارا به استمدادخواجه محمد باقر ديوان بيگي كه از جانب سلطان احمدخان پدر سلطان علي ميزر2 در بخارا حاكم بود كه چون نامه به تو ميرسد سپاه خود را برداشته خود را به مدد ما برسان و البته در اين باب غدقن داشته تخلف نورزد1 و چون نامه به او برسيد بيست هزار كس از جانب بخارا برداشت و روانها سمرقند گرديد چون خبربه شاهي بيگرسيد كه اينك محمدباقرديوان بيگي مي ايد او هشت هزار كس به برادر زاده خود عبيد خان 2 داده و گفت جان عم به ان جغتاي خود را برسان و سپاهاو را در هم شكسته تا سمرقند را به اساني به	185	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms185	true	1866577192504227712	0	301	0	1374	1374	301	مردم شهر از عقب محمود سلطان زد و اورا از پيش برداشتند وراهي ازبراي يحتيي خواجه گشاده وريختند مردم زخمدار به شهر وسي هزار كس كشته شدند و دروازه را محكم بستند و هر چند كه شاهي بيگ كرد كه خود رابه شهر اندازد ميسرنشد واو بامغلان خود مع اسب و اسباب رفتند وخيمه ها بر سر پا كردند و كس فرستاد كه در قلعه را بهروي من بگشاييد والاچون دست بيابم احدي را زنده نخواهم گذاشت و يحيي خواجه گفت برو و به خان بگو اين مقدمات ازقضا شده بود والاچه افتاده بود كه ما را با شما جنگ بايد كرد و سه ماه ديگر به زمستان داريم و در اول قوس در اين صحرا سنگ از برودت هوا اهك ميشود و ما را اذوقها ده ساله بهم ميرسد و اگر ما خود زحمت نكشيم سرما خود ترا ادب خواهد كرد و چون ان پيغام به شاهي بيگ رسيده دانست كه يحيي خواجه راست مي گويد اما با خود گفت كه تا سه ماه شايد اين قلعه و اين شهر به تصرف من در ايد و نشست به قلعه داري image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0241png و اما از اين جانب يحيي خواجه نامهاي نوشت به خاكم بحارا به استمدادخواجه محمد باقر ديوان بيگي كه از جانب سلطان احمدخان پدر سلطان علي ميزر2 در بخارا حاكم بود كه چون نامه به تو ميرسد سپاه خود را برداشته خود را به مدد ما برسان و البته در اين باب غدقن داشته تخلف نورزد1 و چون نامه به او برسيد بيست هزار كس از جانب بخارا برداشت و روانها سمرقند گرديد چون خبربه شاهي بيگرسيد كه اينك محمدباقرديوان بيگي مي ايد او هشت هزار كس به برادر زاده خود عبيد خان 2 داده و گفت جان عم به ان جغتاي خود را برسان و سپاهاو را در هم شكسته تا سمرقند را به اساني به	185	-7974964111633820869	1374	2748.0	1075	1374	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms186	false	2384392384385526342	0	301	0	1424	1424	301	تصرف در اوريم او را روانه كرد و چون عبيد خان به قلعها اوزون سقل رسيد ديد كهسياه بخارابه قلعه ديودز رسيدند و خيمه و خرگاه برسر پاكردند واما چون علامت لشكر مغل از دور نمايان شد حاكم قلعه اوزون سقل به استقبال عبيد خان بيرون امده كليد قلعه را نزد او گذاشته وقلعه را داد به تصرف عبيد و اين معني را عبيد خان به فال خوب گرفت و ان بود كه حاكم بخاراامد و عبيد منافق با سپاه ازبك گفت ميبايد كه مارا جنگ كنيم زيرا كهمركبان اين جماعت كوفنا كند واسب ما تازه زور ان منافق فرصت نداده فرمود كه سو ارشوند و از ان جانب نيز محمد باقر سوار شده بعد از صفوف قتال و جدال شكست وفران ريختند بريكديگر اگرچه اول مردانه زدند برسپاه مغل و اما چون مركبان كم زور بودند شكست برسپاه بخارا افتاد و چهار هزار كس كشتند وچون شب در امده خيمه و سراپردههاي خود را برجا گذاشته در اول شب بدر رفتند و چون روز شد عبيدخان خبردارشد سر از دنبال او گذشته و محمد باقر ديوان بيگي چون ديد كه عبيد خان رسيد خود را به قلعه انداخت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0242png ودو هزار كس كه خانههاي ايشان در بخارا بود بر سر اوماندند وتتمها ديگر روبه الكاء خود گذاشتند و چون ديد كه عبيد خان قلعه را مي گيرد1 ديوار قلعه را شكافته در ان شب با دو هزار كس بيرون امده راه بخارا را در پيش گرفته بدر رفت وچون خود را به بخارا رسانيد خانه كوچ خود را با ان دو هزار كس برداشت و به جانببلخ روان شد به خدمت سلطان حسين ميرزاي بايقراي واو را در راه بگذار پس از اين جانب عبيد خان امد به جانب بخارا وكس فرستاد پيش خان كه من رفتم بهجانب بخارا اماخانخود تشريف بياورند ومردم بخارا قلعه را به من	186	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms186	true	5938677788639897318	0	301	0	1424	1424	301	تصرف در اوريم او را روانه كرد و چون عبيد خان به قلعها اوزون سقل رسيد ديد كهسياه بخارابه قلعه ديودز رسيدند و خيمه و خرگاه برسر پاكردند واما چون علامت لشكر مغل از دور نمايان شد حاكم قلعه اوزون سقل به استقبال عبيد خان بيرون امده كليد قلعه را نزد او گذاشته وقلعه را داد به تصرف عبيد و اين معني را عبيد خان به فال خوب گرفت و ان بود كه حاكم بخاراامد و عبيد منافق با سپاه ازبك گفت ميبايد كه مارا جنگ كنيم زيرا كهمركبان اين جماعت كوفنا كند واسب ما تازه زور ان منافق فرصت نداده فرمود كه سو ارشوند و از ان جانب نيز محمد باقر سوار شده بعد از صفوف قتال و جدال شكست وفران ريختند بريكديگر اگرچه اول مردانه زدند برسپاه مغل و اما چون مركبان كم زور بودند شكست برسپاه بخارا افتاد و چهار هزار كس كشتند وچون شب در امده خيمه و سراپردههاي خود را برجا گذاشته در اول شب بدر رفتند و چون روز شد عبيدخان خبردارشد سر از دنبال او گذشته و محمد باقر ديوان بيگي چون ديد كه عبيد خان رسيد خود را به قلعه انداخت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0242png ودو هزار كس كه خانههاي ايشان در بخارا بود بر سر اوماندند وتتمها ديگر روبه الكاء خود گذاشتند و چون ديد كه عبيد خان قلعه را مي گيرد1 ديوار قلعه را شكافته در ان شب با دو هزار كس بيرون امده راه بخارا را در پيش گرفته بدر رفت وچون خود را به بخارا رسانيد خانه كوچ خود را با ان دو هزار كس برداشت و به جانببلخ روان شد به خدمت سلطان حسين ميرزاي بايقراي واو را در راه بگذار پس از اين جانب عبيد خان امد به جانب بخارا وكس فرستاد پيش خان كه من رفتم بهجانب بخارا اماخانخود تشريف بياورند ومردم بخارا قلعه را به من	186	-7974964111633820869	1424	2848.0	1125	1424	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms187	false	1674891600226980927	0	301	0	1461	1461	301	نخواهند داد وخان را شان ديگر است چون شاهي بيگ خان شنيد كه عبيداين قسم مژاده فرستاده اورا تحسين كرده برداشت سپاه را و راه بخارا درپيش گرفت ومردم بخارا ميخواستند كه قلعه داري كنند و چون شنيدند كه شاهي بيگ خود امده تهيه استقبال گرفته باتحفههاي لايق از شهر بيرون امدند واو را سجده كردند و فرمود خان كه من با شما به عدل و داد سرخواهم كرد و ايشان دعاء خان را گفتند و او را داخل شهر جدد الاسلام2 كردند و فرمود كه در مسجد جامع بخارا خطبه به نام شاهي بيگ خان خواندند و سكه به نام او زدند و چون بخارا را گرفته محمودسلطان برادرخود را حاكم نمود وزمستان را در بخارا محاصرهمجدد بسر اورد و در اول بهار بهعزم كارزار برسرسمرقند روي نهاد وديگر باره سمر قندوعصيان قلعه سمرقند را اراستند ومردم شهر حصاري شدند و شاهي بيگ الچي فرستاد وهر چند سعي كرد يحيي خواجه اتالغ قبول ننمود وجواب داد اما چون اتالغ ديد كه سلطان علي ميرزا جوان جاهل واول عمر است و از شاهي بيگ واهمه دارد اما نمك بحرامي به خاطر رسيد كه اگر ان سري كه مانند حقيقت سيرانجم از جملها خلايق پوشيده داشت كه مبادابه سمع خان رسد وروز گاراين چنين شعبده بازي نموده است كه تواني خود تيغ زبان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0243png چون افتاب عالم تاب كشيده و چون انوار خود را برجهانيان ظاهر ساخته است1 تونيز پيغام بفرست به سلطانعلي ميرزا و بطلب قتلق نگار خانم والدها او را و اگر ان خرمن گل بهشت را به تو داد و به عقد تو در اورد تو نيز كمر اطاعت در ميان جان بند و به اميد وصال ان گلعذار سينه را هدف تير خارا مثال از بكان ساز واگر عارش امده ولايق دودمان سلطنت صاحب قراني نميداند تو نيز بگو كه مرا كاري نيست اگر مادر خود	187	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms187	true	403780626901612230	0	301	0	1461	1461	301	نخواهند داد وخان را شان ديگر است چون شاهي بيگ خان شنيد كه عبيداين قسم مژاده فرستاده اورا تحسين كرده برداشت سپاه را و راه بخارا درپيش گرفت ومردم بخارا ميخواستند كه قلعه داري كنند و چون شنيدند كه شاهي بيگ خود امده تهيه استقبال گرفته باتحفههاي لايق از شهر بيرون امدند واو را سجده كردند و فرمود خان كه من با شما به عدل و داد سرخواهم كرد و ايشان دعاء خان را گفتند و او را داخل شهر جدد الاسلام2 كردند و فرمود كه در مسجد جامع بخارا خطبه به نام شاهي بيگ خان خواندند و سكه به نام او زدند و چون بخارا را گرفته محمودسلطان برادرخود را حاكم نمود وزمستان را در بخارا محاصرهمجدد بسر اورد و در اول بهار بهعزم كارزار برسرسمرقند روي نهاد وديگر باره سمر قندوعصيان قلعه سمرقند را اراستند ومردم شهر حصاري شدند و شاهي بيگ الچي فرستاد وهر چند سعي كرد يحيي خواجه اتالغ قبول ننمود وجواب داد اما چون اتالغ ديد كه سلطان علي ميرزا جوان جاهل واول عمر است و از شاهي بيگ واهمه دارد اما نمك بحرامي به خاطر رسيد كه اگر ان سري كه مانند حقيقت سيرانجم از جملها خلايق پوشيده داشت كه مبادابه سمع خان رسد وروز گاراين چنين شعبده بازي نموده است كه تواني خود تيغ زبان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0243png چون افتاب عالم تاب كشيده و چون انوار خود را برجهانيان ظاهر ساخته است1 تونيز پيغام بفرست به سلطانعلي ميرزا و بطلب قتلق نگار خانم والدها او را و اگر ان خرمن گل بهشت را به تو داد و به عقد تو در اورد تو نيز كمر اطاعت در ميان جان بند و به اميد وصال ان گلعذار سينه را هدف تير خارا مثال از بكان ساز واگر عارش امده ولايق دودمان سلطنت صاحب قراني نميداند تو نيز بگو كه مرا كاري نيست اگر مادر خود	187	-7974964111633820869	1461	2922.0	1162	1461	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms188	false	2965591759168954308	0	301	0	1407	1407	301	را به من دادي من در دفع شاهي بيگ مي كوشم والافلا وچون خبر به سمع شاهزاده رسيد اه از نهادش بر امده گريان گريان به خدمت ان گل چمن صاحب قراني امده بهما در عرضنمود وان خاتون سلسلها عاليها چنگيزي گفت گه2 خورده است و سررا برسنگ زده گفت اي فرزند چرا دلگيري و او جنگ نمي كند به جهنم فردا بفرما تا خزينه پدرت را در بگشانيد وسپاه را زربده كه بريزند به سرشاهي بيگ و او رابسته به خدمت تو ارند وچون از مادر شنيد بهدر خزانه پدر امد كه زر بيرون اورد كه يحيي خواجه خبردار شده امد و گفت اي پسر درچه كاري مگر خود بهم رسانيدهاي كه به مردم ميدهي و ترا كاري نباشد من مي دانم چه بايد كرد پس سلطان علي ميرزا نتوانست ديگر حرف زند واما اتالغ فرمود كه جار زدند كه مردم سمرقند سه روز در تهيه جنك بوده باشند كه ميخواهم برسر شاهي بيگ بريزم وان خبر جار دربيرون به سمع خان رسيد و معامله ما در طلبيدن او نيز برسيد و عبيد خان را طلب نمود و گفت جان عم طرفه قضيهاي رخ نمود و ميبايد علاج اين حادثه كرد فرمود كه نامه اي بنويس به اين مضمون كه معلوم سلطان زاده بوده باشد كه اين معني به سمع همايون ما رسيد كه اين نمك بحرام يحيي خواجه اراده وصلت دارد با شما و ميخواهد قدم برفراش سلطان احمد خان سلاله3ا صاحب قران بگذارد اما اين معني را انديشهنداشته كه هرگز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0244png مار باطاووس جفت نميشود و كركس مردار خوار در اشيانها عنقا مكان نساخته1 و مبادا كه اين ننگ در دودمان خود روا داري و اگر مطلبمنم من خود شرط مي كنم به روح پاك چنگيزخان كه در حق تو پدري نمايم و فرزند من باشي بلكه سكه و خطبه به نام تو بزنم و بخوانم	188	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms188	true	3557353085423327206	0	301	0	1407	1407	301	را به من دادي من در دفع شاهي بيگ مي كوشم والافلا وچون خبر به سمع شاهزاده رسيد اه از نهادش بر امده گريان گريان به خدمت ان گل چمن صاحب قراني امده بهما در عرضنمود وان خاتون سلسلها عاليها چنگيزي گفت گه2 خورده است و سررا برسنگ زده گفت اي فرزند چرا دلگيري و او جنگ نمي كند به جهنم فردا بفرما تا خزينه پدرت را در بگشانيد وسپاه را زربده كه بريزند به سرشاهي بيگ و او رابسته به خدمت تو ارند وچون از مادر شنيد بهدر خزانه پدر امد كه زر بيرون اورد كه يحيي خواجه خبردار شده امد و گفت اي پسر درچه كاري مگر خود بهم رسانيدهاي كه به مردم ميدهي و ترا كاري نباشد من مي دانم چه بايد كرد پس سلطان علي ميرزا نتوانست ديگر حرف زند واما اتالغ فرمود كه جار زدند كه مردم سمرقند سه روز در تهيه جنك بوده باشند كه ميخواهم برسر شاهي بيگ بريزم وان خبر جار دربيرون به سمع خان رسيد و معامله ما در طلبيدن او نيز برسيد و عبيد خان را طلب نمود و گفت جان عم طرفه قضيهاي رخ نمود و ميبايد علاج اين حادثه كرد فرمود كه نامه اي بنويس به اين مضمون كه معلوم سلطان زاده بوده باشد كه اين معني به سمع همايون ما رسيد كه اين نمك بحرام يحيي خواجه اراده وصلت دارد با شما و ميخواهد قدم برفراش سلطان احمد خان سلاله3ا صاحب قران بگذارد اما اين معني را انديشهنداشته كه هرگز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0244png مار باطاووس جفت نميشود و كركس مردار خوار در اشيانها عنقا مكان نساخته1 و مبادا كه اين ننگ در دودمان خود روا داري و اگر مطلبمنم من خود شرط مي كنم به روح پاك چنگيزخان كه در حق تو پدري نمايم و فرزند من باشي بلكه سكه و خطبه به نام تو بزنم و بخوانم	188	-7974964111633820869	1407	2814.0	1108	1407	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms189	false	-7402918475759768594	0	301	0	1377	1377	301	و اگر بيگم را بهمن بدهي اين مرتبه من للكي تو كنم وداد دل ترا ازاين سگ نمك بحرام بستانم و به من گفتهاند كه ترا هيچ وجود نمي گذارد و البته البته كه امشب دروازه رابگشاي وخود را بهمن برسان تا من درحضورتو هرقسمي كه بايد بخورم تا خاطرتواز من جمع شود و نامهاي به قتلق بيگم نوشت ودر ان نامه نيز اظهار كرد و نوشت كه اگر مرا به شوهري خود قبول كني بانوي تمام تركستان شوي و فرزندت را فرزند خود دانسته پدري در حق او نمايم چون نامه رسيد به ان جاهل نادان برخاسته به خدمت مادر امده ومادر نيز راضي شد و در ان نصف شب تا اتالغ خبردار ميشد خود 2 با مادر و چند خواجه سرا و كنيز گريخته خود را به شاهي بيگ رسانيدند و شاهي بيگ ايشان را عزت كرده و خوشحال گرديده و كس فرستاد ومير عدل را در ان شب طلبنمود كه خطبه عقد بگويد و انخبر به زنشاهي بيگرسيده با خود گفت كه هرگاه اورا خواست بانوي تر كستان اوخواهد بود در ان نصف شب شاهي جك3 سلطان فرزند خود را طلبيد و سخنان چند به او گفت فرمود ميبايد در اين دم به خيمها سلطان علي ميرزا رفتن و او را به قتل اوردن ومن رفتم به كشتن مادرش ان گيسو بريده خود امده به خيمها قتلق نگار واو را در هنگام در يافتن ان چنان خنجري در پهلوي بيگم زده كه تا دسته فرو رفت و فرزندش نيز سلطان علي ميرزا را از پاي در اورد و شاهي بيگ خبردار گرديده برخاسته و سوار شده و خود را به شهر سمرقند انداخت در ان نصف شب تا او خبردار گرديد كه دور خانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0245png اورا شاهي بيگ در ميان گرفته وصداي نقاره در ان شب برخاست كه دولت دولت شاهي بيگ خان است ويحيي خواجه	189	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms189	true	1918181333516329656	0	301	0	1377	1377	301	و اگر بيگم را بهمن بدهي اين مرتبه من للكي تو كنم وداد دل ترا ازاين سگ نمك بحرام بستانم و به من گفتهاند كه ترا هيچ وجود نمي گذارد و البته البته كه امشب دروازه رابگشاي وخود را بهمن برسان تا من درحضورتو هرقسمي كه بايد بخورم تا خاطرتواز من جمع شود و نامهاي به قتلق بيگم نوشت ودر ان نامه نيز اظهار كرد و نوشت كه اگر مرا به شوهري خود قبول كني بانوي تمام تركستان شوي و فرزندت را فرزند خود دانسته پدري در حق او نمايم چون نامه رسيد به ان جاهل نادان برخاسته به خدمت مادر امده ومادر نيز راضي شد و در ان نصف شب تا اتالغ خبردار ميشد خود 2 با مادر و چند خواجه سرا و كنيز گريخته خود را به شاهي بيگ رسانيدند و شاهي بيگ ايشان را عزت كرده و خوشحال گرديده و كس فرستاد ومير عدل را در ان شب طلبنمود كه خطبه عقد بگويد و انخبر به زنشاهي بيگرسيده با خود گفت كه هرگاه اورا خواست بانوي تر كستان اوخواهد بود در ان نصف شب شاهي جك3 سلطان فرزند خود را طلبيد و سخنان چند به او گفت فرمود ميبايد در اين دم به خيمها سلطان علي ميرزا رفتن و او را به قتل اوردن ومن رفتم به كشتن مادرش ان گيسو بريده خود امده به خيمها قتلق نگار واو را در هنگام در يافتن ان چنان خنجري در پهلوي بيگم زده كه تا دسته فرو رفت و فرزندش نيز سلطان علي ميرزا را از پاي در اورد و شاهي بيگ خبردار گرديده برخاسته و سوار شده و خود را به شهر سمرقند انداخت در ان نصف شب تا او خبردار گرديد كه دور خانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0245png اورا شاهي بيگ در ميان گرفته وصداي نقاره در ان شب برخاست كه دولت دولت شاهي بيگ خان است ويحيي خواجه	189	-7974964111633820869	1377	2754.0	1078	1377	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms190	false	-5602457166423483898	0	301	0	1497	1497	301	گفت يكي برود و خبري از پادشاه بياورد كه شخصي امده گفت سر سلطان را بريده ديدم برسر نيزه ومادر سلطان راهم كشته است اه از نهاد اتالغ بر امد رفت كه خود را در پشت بام رساند كه مردم صدا شنيدند و ان بام پست بود و شاهي بيگ نگذاشت و او را به قتل رسانيد گرفتپاي تخت اميرتيموررا واز انجا متوجه بخاراشد وفولادخان خواهر زادها خودرا حاكم سمرقند1 گردانيدو كلانتري سمرقند رابه خواجه ابو الخير داد ميخواست كه به جانب انديجان رفته بر سر بابر پادشاه ابن عمر شيخ پادشاه كه از اين جانب فولاد خان شروع كرد به ستم و دختر كشيدن و پسر كشيدن و ابو الخير خواجه رابد امده وچند مرتبه او را نصيحت نمود واو گوش به سخن اونكرد گفت چرا مرا نصيحت مي كني به حال خودباش كه ازار من به تو نرسد و خواجه را بد امده گفت پادشاهان اميرتيموري بي رضاي ما اب نميخوردهاند اين خودهيچ وجودي ندارد و بامن چنين بگويد پس خالوي او باما چون سرخواهد كرد با وجودي كه شاهي بيگعذر خواهي فولاد خان ازاد2 كرده بود وخواهر زادها خود را سفارش بسيار كرده بود كه مبادا باخواجه ابوالخيربي امدادي كني3 تا ديدهاي ترا ازسمرقندبيرون خواهد كردن و اگراز ترس من ترانكشد واگر چه مست بود فولاد خان در هوشياري ادب او را نگاه مي داشت اما خواجه ازرده شد ريش سفيدان سمرقند را طلبيد وگفت چه مي نامها بو الخير گوييد در باب صاحب قران ايشان گفتند خدا بيامرزد او را با اولاد او كه از اين سلسله ماهر گز ازاري نديديم گفت پس با من دست يكي كنيد كه بفرستم و با برشاه را از شهر انديجان طلب نماييم ايشان گفتند اختيارتو داري گفت اگرمن دارم رضا نامهاي بفرستيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0246png تمام ريش سفيدان مهر كنيد وايشان قبول نمودند چون تمام شد همانساعت عبدا للطيف خواجه	190	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms190	true	1665551270522252975	0	301	0	1497	1497	301	گفت يكي برود و خبري از پادشاه بياورد كه شخصي امده گفت سر سلطان را بريده ديدم برسر نيزه ومادر سلطان راهم كشته است اه از نهاد اتالغ بر امد رفت كه خود را در پشت بام رساند كه مردم صدا شنيدند و ان بام پست بود و شاهي بيگ نگذاشت و او را به قتل رسانيد گرفتپاي تخت اميرتيموررا واز انجا متوجه بخاراشد وفولادخان خواهر زادها خودرا حاكم سمرقند1 گردانيدو كلانتري سمرقند رابه خواجه ابو الخير داد ميخواست كه به جانب انديجان رفته بر سر بابر پادشاه ابن عمر شيخ پادشاه كه از اين جانب فولاد خان شروع كرد به ستم و دختر كشيدن و پسر كشيدن و ابو الخير خواجه رابد امده وچند مرتبه او را نصيحت نمود واو گوش به سخن اونكرد گفت چرا مرا نصيحت مي كني به حال خودباش كه ازار من به تو نرسد و خواجه را بد امده گفت پادشاهان اميرتيموري بي رضاي ما اب نميخوردهاند اين خودهيچ وجودي ندارد و بامن چنين بگويد پس خالوي او باما چون سرخواهد كرد با وجودي كه شاهي بيگعذر خواهي فولاد خان ازاد2 كرده بود وخواهر زادها خود را سفارش بسيار كرده بود كه مبادا باخواجه ابوالخيربي امدادي كني3 تا ديدهاي ترا ازسمرقندبيرون خواهد كردن و اگراز ترس من ترانكشد واگر چه مست بود فولاد خان در هوشياري ادب او را نگاه مي داشت اما خواجه ازرده شد ريش سفيدان سمرقند را طلبيد وگفت چه مي نامها بو الخير گوييد در باب صاحب قران ايشان گفتند خدا بيامرزد او را با اولاد او كه از اين سلسله ماهر گز ازاري نديديم گفت پس با من دست يكي كنيد كه بفرستم و با برشاه را از شهر انديجان طلب نماييم ايشان گفتند اختيارتو داري گفت اگرمن دارم رضا نامهاي بفرستيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0246png تمام ريش سفيدان مهر كنيد وايشان قبول نمودند چون تمام شد همانساعت عبدا للطيف خواجه	190	-7974964111633820869	1497	2994.0	1198	1497	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms191	false	6449434897324067946	0	301	0	1522	1522	301	راگفت كار تو است برخيز وبرو به جانب انديجان و بابر پادشاه را برداشته به اتفاق بياور اوگفت ديگري برود و ابوالخير گفت تاتو نروي او نخواهد امد پس نامه را برداشت باكتابت چند علي حده هرخو اجهاي به خطخود دو كلمهاي نوشته فرستادند وخواجه عبداللطيف چون بهيك فرسنگي رسيد كس فرستاد بهخدمت بابر پادشاه و رقعهاي نوشت و گفت برو به دست بابر پادشاه بده رافع امده نوشته را داد چون بابر مطالعه نمود خوشحال گرديده برادر خود ناصر ميرزارا سمر قندوفرار گفت برو وبرادر نيز سوار گرديد وشب مهتابي بود كه او را به عزت تمام بياورد و او انگشت قبول به ديده گذاشت چون شاطر بر كشت و خبر اورد كه ناصر ميرزا به استقبال شما مي ايد خواجه عبداللطيف خوشحال گرديده صدگام راه پياده رفت و او را دربر گرفت و بعد ازپرسش ناصر ميرزا او را اورد به خدمت بابر پادشاه اونيز خواجه را دريافت و كتابت خواجهها را نمود ومحضر را نيز نمود بابر پادشاه هزار و دويست كس را برداشته و يادگار ميرزا برادر كوچك خود را در انديجان گذاشته وناصر ميرزا را برداشته به الغار راهي شد ونصف شب بود كه داخل شهر سمرقند گرديد چون خواجهها خبردار گرديدند تمام امدند به خانها خواجه ابوالخير وخواجه زانو زد در برابر بابر پادشاه گفت اي شهريار خوش امدي وبابر پادشاه خواجهها رادلداري داد و برخاستند برسر خانها فولادخان امدند و ده هزار مغل در سمرقند بود شش هزار كشته شد وفولاد باچهار هزار كس از طرف ديگر به جانب بخارا راهي شد وبابر پادشاه سمرقند راگرفته وخزينه را متصرف شد و سكه به نام خودزد و از ان جانب شاهي بيگ ميخواست كه برسر الكاء خراسان رود كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0247png فولادخان رسيد وشرح را به او گفت خان گفت كي گذارم برداشت سپاه را وبه جانب سمرقند راهي شد وچون در بيرون شهر	191	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms191	true	7140918828467868469	0	301	0	1522	1522	301	راگفت كار تو است برخيز وبرو به جانب انديجان و بابر پادشاه را برداشته به اتفاق بياور اوگفت ديگري برود و ابوالخير گفت تاتو نروي او نخواهد امد پس نامه را برداشت باكتابت چند علي حده هرخو اجهاي به خطخود دو كلمهاي نوشته فرستادند وخواجه عبداللطيف چون بهيك فرسنگي رسيد كس فرستاد بهخدمت بابر پادشاه و رقعهاي نوشت و گفت برو به دست بابر پادشاه بده رافع امده نوشته را داد چون بابر مطالعه نمود خوشحال گرديده برادر خود ناصر ميرزارا سمر قندوفرار گفت برو وبرادر نيز سوار گرديد وشب مهتابي بود كه او را به عزت تمام بياورد و او انگشت قبول به ديده گذاشت چون شاطر بر كشت و خبر اورد كه ناصر ميرزا به استقبال شما مي ايد خواجه عبداللطيف خوشحال گرديده صدگام راه پياده رفت و او را دربر گرفت و بعد ازپرسش ناصر ميرزا او را اورد به خدمت بابر پادشاه اونيز خواجه را دريافت و كتابت خواجهها را نمود ومحضر را نيز نمود بابر پادشاه هزار و دويست كس را برداشته و يادگار ميرزا برادر كوچك خود را در انديجان گذاشته وناصر ميرزا را برداشته به الغار راهي شد ونصف شب بود كه داخل شهر سمرقند گرديد چون خواجهها خبردار گرديدند تمام امدند به خانها خواجه ابوالخير وخواجه زانو زد در برابر بابر پادشاه گفت اي شهريار خوش امدي وبابر پادشاه خواجهها رادلداري داد و برخاستند برسر خانها فولادخان امدند و ده هزار مغل در سمرقند بود شش هزار كشته شد وفولاد باچهار هزار كس از طرف ديگر به جانب بخارا راهي شد وبابر پادشاه سمرقند راگرفته وخزينه را متصرف شد و سكه به نام خودزد و از ان جانب شاهي بيگ ميخواست كه برسر الكاء خراسان رود كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0247png فولادخان رسيد وشرح را به او گفت خان گفت كي گذارم برداشت سپاه را وبه جانب سمرقند راهي شد وچون در بيرون شهر	191	-7974964111633820869	1522	3044.0	1223	1522	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms192	false	-7740227025603120770	0	300	0	1359	1359	300	فرود امد وبابرپادشاه فرمود كه سياه ازشهر بيرون رود و اوبا دههزار كس در برابرخان صف كشيد و زدخود رابرسپاه شاهي بيگ وهشت هزار كس او را به قتل اورد و شاهي بيگ گريزان شدوبابر سر درعقب اونهاد و چون ديد كه بابر پادشاه امد خيمه و خر گاه را بجاكذاشتند و برفتند ولشكر سمرقند مالهاي ايشان را برداشته و بابر با ان هزار وسيصد1 كس خودگفت كه شما از عقب من بياييد كه دل شما برمن ميسوزد وچون خصم را ازميان برداشتيم تمام تر كستان از شماست ايشان گفتند امر از پادشاه است و سر درعقب شاهي بيگ گذاشته و سه منزل امد ازعقب شاهي بيك خان ديد كه بابرسخت دليري مي كند فرود امده كس فرستاد باچند هزاركس امده است چون خبر بردتد كه باهزار و سيصد كس امده است و اوهشت هزاركس همراه داشت پس خان گفت صيد را چون اجل امد2 سوي صياد رود و صف كشيدند 5 بابر روي كرد به ياران خود كه اي سپاه جغتاي فتح و نصرت از شكت وفرار بيش و كم سپاه نيست بلكه به عون وقوت الله تعالي است اين بگفت وخود حمله كرد و ديد كه سه هزار كس او را انداختند عنان گريز بر گردانيد و به جانب دشت روان شد وبابر نكرد كه برگردد سر در دنبال اونهاده شاهي بيگ به كنار رودخانه رسيد زد بر اب و بابرهم رسيد و گفت كي گذارم كه شاهي بيگ بدر رود خان چون ديد كه بابر ميخواهد كه بر اب زند فرياد بر اورد از كنار اب كه اي بابر پادشاه چه ازعقب ما امدهاي سمرقند راگرفتي ديگرباز چه ازمن ميخواهي پس بابر گفت كي گذارم بدر روي وهر گز شكار از پيش نره شير بيرون نرفته است و ديگرباره فرياد برداشت و گفت اي بابر پادشاه امان امان و شرط مروت ان بود كه بابر بر گردد	192	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms192	true	-8054201007305253649	0	300	0	1359	1359	300	فرود امد وبابرپادشاه فرمود كه سياه ازشهر بيرون رود و اوبا دههزار كس در برابرخان صف كشيد و زدخود رابرسپاه شاهي بيگ وهشت هزار كس او را به قتل اورد و شاهي بيگ گريزان شدوبابر سر درعقب اونهاد و چون ديد كه بابر پادشاه امد خيمه و خر گاه را بجاكذاشتند و برفتند ولشكر سمرقند مالهاي ايشان را برداشته و بابر با ان هزار وسيصد1 كس خودگفت كه شما از عقب من بياييد كه دل شما برمن ميسوزد وچون خصم را ازميان برداشتيم تمام تر كستان از شماست ايشان گفتند امر از پادشاه است و سر درعقب شاهي بيگ گذاشته و سه منزل امد ازعقب شاهي بيك خان ديد كه بابرسخت دليري مي كند فرود امده كس فرستاد باچند هزاركس امده است چون خبر بردتد كه باهزار و سيصد كس امده است و اوهشت هزاركس همراه داشت پس خان گفت صيد را چون اجل امد2 سوي صياد رود و صف كشيدند 5 بابر روي كرد به ياران خود كه اي سپاه جغتاي فتح و نصرت از شكت وفرار بيش و كم سپاه نيست بلكه به عون وقوت الله تعالي است اين بگفت وخود حمله كرد و ديد كه سه هزار كس او را انداختند عنان گريز بر گردانيد و به جانب دشت روان شد وبابر نكرد كه برگردد سر در دنبال اونهاده شاهي بيگ به كنار رودخانه رسيد زد بر اب و بابرهم رسيد و گفت كي گذارم كه شاهي بيگ بدر رود خان چون ديد كه بابر ميخواهد كه بر اب زند فرياد بر اورد از كنار اب كه اي بابر پادشاه چه ازعقب ما امدهاي سمرقند راگرفتي ديگرباز چه ازمن ميخواهي پس بابر گفت كي گذارم بدر روي وهر گز شكار از پيش نره شير بيرون نرفته است و ديگرباره فرياد برداشت و گفت اي بابر پادشاه امان امان و شرط مروت ان بود كه بابر بر گردد	192	-7974964111633820869	1359	2718.0	1060	1359	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms193	false	705064500546231674	0	302	0	1484	1484	302	و چون بر نگرديد و شاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0248png بيگ خان عنان بر گردانيد و بدر رفت و بابر از اب در امد وسر از عقب او نهاد حاصل هشت منزل مي گريخت و شاهي بيگ نيكنشانه1 بيني داشت گفت ببين كهستارها مااز وبال بيرون امده يانه كه همان فرار نماييم نشانه بين گفت خانم عنان برگردان كه بابر ازپيش تو خواهد گريخت و تو از عقب خواهي رفت وسمرقند راهم درمي اوري پس اتالغ2 گفت بابيست هزار كس سمرقند را نگرفتم3 باسه هزار كس چون خواهم گرفت4 شاهي بيگ خان گفت سخن نشانه1 بين حق است و عنان بر گردانيد وجنگ مردانه كرد پس بابر شكست خورده عنان بر گردانيد وتا حال شاهي بيگ مي گريخت وحال بابر مي گريزد و اين شيوه از ان كوژ5 پشت عجب نيست حاصل روز هشتم بود كه مردم سمرقند ديدند كه گرد برخاست و تمام ورود شاهي به بالاي برج وباره بر امدند ديديد كه گرد اول سيصد كساند ازعقب يك فرسنگ مابين است اماگرد عظيم است چون شاهي بيگ به حوالي شهر رسيد فكر كرد و فرمود كه گرد عظيم كردند كه مردم شهر بترسند و دربهروي بابر پادشاه باز نكنند اتفاقا خوب ديده بود بابر امد هرچند گفت در را بگشاييد مردم گفتند تو اقبال نداري اگر داشتي انچنان فتح6 كردي ديگر از عقب او چرا ميرفتي برو كه ملك7 از شاهي بيگ خان است و به صدهزار ناكامي ومحرومي راه انديجان درپيش گرفته راهي گرديد و مردم شهر سمرقند خان را استقبال كردند وچون داخل شهر شد و فرمود كه خواجه گيران كردند قريب به صد خواجه را كه مهر در كتابت زده بودند گرفتند و ميخواست كه بكشد اخر به ترجمان قرار يافت اما ده نفر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0249png سر كردها ايشان را كشت وخواجه ابوالخير فرار نمود و جار ضرب زده او را دربيرون شهر گرفته اوردند و احوال	193	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms193	true	4014603186032683848	0	302	0	1484	1484	302	و چون بر نگرديد و شاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0248png بيگ خان عنان بر گردانيد و بدر رفت و بابر از اب در امد وسر از عقب او نهاد حاصل هشت منزل مي گريخت و شاهي بيگ نيكنشانه1 بيني داشت گفت ببين كهستارها مااز وبال بيرون امده يانه كه همان فرار نماييم نشانه بين گفت خانم عنان برگردان كه بابر ازپيش تو خواهد گريخت و تو از عقب خواهي رفت وسمرقند راهم درمي اوري پس اتالغ2 گفت بابيست هزار كس سمرقند را نگرفتم3 باسه هزار كس چون خواهم گرفت4 شاهي بيگ خان گفت سخن نشانه1 بين حق است و عنان بر گردانيد وجنگ مردانه كرد پس بابر شكست خورده عنان بر گردانيد وتا حال شاهي بيگ مي گريخت وحال بابر مي گريزد و اين شيوه از ان كوژ5 پشت عجب نيست حاصل روز هشتم بود كه مردم سمرقند ديدند كه گرد برخاست و تمام ورود شاهي به بالاي برج وباره بر امدند ديديد كه گرد اول سيصد كساند ازعقب يك فرسنگ مابين است اماگرد عظيم است چون شاهي بيگ به حوالي شهر رسيد فكر كرد و فرمود كه گرد عظيم كردند كه مردم شهر بترسند و دربهروي بابر پادشاه باز نكنند اتفاقا خوب ديده بود بابر امد هرچند گفت در را بگشاييد مردم گفتند تو اقبال نداري اگر داشتي انچنان فتح6 كردي ديگر از عقب او چرا ميرفتي برو كه ملك7 از شاهي بيگ خان است و به صدهزار ناكامي ومحرومي راه انديجان درپيش گرفته راهي گرديد و مردم شهر سمرقند خان را استقبال كردند وچون داخل شهر شد و فرمود كه خواجه گيران كردند قريب به صد خواجه را كه مهر در كتابت زده بودند گرفتند و ميخواست كه بكشد اخر به ترجمان قرار يافت اما ده نفر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0249png سر كردها ايشان را كشت وخواجه ابوالخير فرار نمود و جار ضرب زده او را دربيرون شهر گرفته اوردند و احوال	193	-7974964111633820869	1484	2968.0	1185	1484	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms194	false	7579660963219976200	0	301	0	1498	1498	301	پرسيدند كه حكيما ريش سفيد را تراشيدهاي مگر رافضي شدهاي اوگفت من رافضي شدهام منم خواجه ابوالخير گفتند بيا كه خان ترا ميخواهد و او را اوردند به خدمتخان چون چشم شاهي بيگ خان براو افتاد و گفت ان ريش سفيد رفت ريش ديگر امد باري بگو برسر ريش شما چه شد او گفت خانم بزرگان گفتهاند چراغي را كه ايزد برفروزد هر ان كس پف كند ريشش بسوزد خان گفت اي رافضي ميخواهي كه به لطيفه1 جان از دست من ببري وفرمود خواجه را از حلق بر كشيدند و سر از دنبال بابر پادشاه گذاشت2 او را بگذاريد نامها سلطان حسين ميرزاي بايقره به شاه اسمعيل3 اوردهاند كه چون سلطان حسين ميرزاي بايقراي ابن ناصر سلطان كه نژاد به صاحب قران گيتي ستان امير تيمور گور كان ميرسانيد درملك هرات ابواب عيش وخرمي برروي اهل هرات ومردم خراسان گشوده بود و سلطان شنيد كه شاه جنت بار گاه شاه اسمعيل بهادرخان درايران خروج نموده است وايران را ازجور وتعدي پادشاهان تركمان منع و امن وامان ساخته است وفرمود الچي فرستادند به خدمت شاه والاجاه چون ان شهريار در اب علا4 بلاغي همدان بودند و از انجا به جانب قلعها محلات رفته بودند كه قلعها مرو را از تصرف سلاطين تر كمان بيرون اورد كه الچي سلطان رسيد به خدمت حضرت امده سجده نمود و از زبان سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0250png پرسش و گرمي كرده وحضرت شاه فرمودند كه عجب ازسلطان و پرسش ريايي كه كرده و قاعدها محبت ان بود كه نامهاي مينوشت اما چون شاه به شكار سوار شد عميدبيگ جغتاي الچي سلطان نيز باسيصد كس ازملازمان خود درركاب ظفر انتساب بودو ان حضرت بر كناررود اب رسيد بسيار تند بود كه ان چنان فيل را راه نميداد و ميخواست در برابر الچي سلطان ظاهر سازد كه سپاه قزلباش چه قسم جوانانند روي به ان دوازده هزار كس كرده	194	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms194	true	-7753350104521517486	0	301	0	1498	1498	301	پرسيدند كه حكيما ريش سفيد را تراشيدهاي مگر رافضي شدهاي اوگفت من رافضي شدهام منم خواجه ابوالخير گفتند بيا كه خان ترا ميخواهد و او را اوردند به خدمتخان چون چشم شاهي بيگ خان براو افتاد و گفت ان ريش سفيد رفت ريش ديگر امد باري بگو برسر ريش شما چه شد او گفت خانم بزرگان گفتهاند چراغي را كه ايزد برفروزد هر ان كس پف كند ريشش بسوزد خان گفت اي رافضي ميخواهي كه به لطيفه1 جان از دست من ببري وفرمود خواجه را از حلق بر كشيدند و سر از دنبال بابر پادشاه گذاشت2 او را بگذاريد نامها سلطان حسين ميرزاي بايقره به شاه اسمعيل3 اوردهاند كه چون سلطان حسين ميرزاي بايقراي ابن ناصر سلطان كه نژاد به صاحب قران گيتي ستان امير تيمور گور كان ميرسانيد درملك هرات ابواب عيش وخرمي برروي اهل هرات ومردم خراسان گشوده بود و سلطان شنيد كه شاه جنت بار گاه شاه اسمعيل بهادرخان درايران خروج نموده است وايران را ازجور وتعدي پادشاهان تركمان منع و امن وامان ساخته است وفرمود الچي فرستادند به خدمت شاه والاجاه چون ان شهريار در اب علا4 بلاغي همدان بودند و از انجا به جانب قلعها محلات رفته بودند كه قلعها مرو را از تصرف سلاطين تر كمان بيرون اورد كه الچي سلطان رسيد به خدمت حضرت امده سجده نمود و از زبان سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0250png پرسش و گرمي كرده وحضرت شاه فرمودند كه عجب ازسلطان و پرسش ريايي كه كرده و قاعدها محبت ان بود كه نامهاي مينوشت اما چون شاه به شكار سوار شد عميدبيگ جغتاي الچي سلطان نيز باسيصد كس ازملازمان خود درركاب ظفر انتساب بودو ان حضرت بر كناررود اب رسيد بسيار تند بود كه ان چنان فيل را راه نميداد و ميخواست در برابر الچي سلطان ظاهر سازد كه سپاه قزلباش چه قسم جوانانند روي به ان دوازده هزار كس كرده	194	-7974964111633820869	1498	2996.0	1199	1498	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms195	false	2813680715949231362	0	301	0	1442	1442	301	كه پل در كجاست گفتند پل را اب سيل شكسته است وشاه زد خود را درميان اب و الچي سلطان در تعجب شد ديد كه به توفيق كريم كردگار شاه با ان سپاه از اب بيرون رفته شاه گفت اي الچي توهم بيا و او هرچند خواست كه از ان اب عبور نمايد ميسر نشد و چون سپاه او وجوانان جغتاي ديدند كه الچي جگر نكرد وده نفر زدند بر ابوهنوز ربع ان اب عبور نكرده بودند كه غلتيدند ويكي از ايشان بيرون نيامدند و شاه روي كرد به الچي كه تو بيگانهاي برو به خدمت اقاي خود الچي همان جا رخصت گرفته برگرديد وشاه متوجه اصفهان شد اما چون الچي رفت به خدمت سلطان ازشاه وشكوه شاه عرض كرد وسلطان دانست كه ان شهر يار چه قوت دارد اما چون سلطان استر اباد را به بديع الزمان ميرزاي پسر بزرگ خود داده بود و بديع الزمان ميرزا شنيد كه حضرت شاه اسمعيل درفارس است وحسين كياي چلاوي ميخواهد بر سر تهران وقزوين امده الكا را بگيرد اونيز ده هزار كس برداشته باسپاه چلوي همراهي كرد چون شنيد كه شاه اسمعيل از جانب فارس به اصفهان امده ميرزا بر گرديده و رفت به جانب جرجان و شاه امد به خون حلواچي اوغلي كيا حسين را به قتل اورد و الكاء او رابه برادرش داده وبر گرديد و از براي خاطر سلطان متوجه استراباد نشد اما سلطان از ان روسياه ازرده شد كس فرستاد و بديع الزمان ميرزا را منع نمود كه اگر ديگر اين قسم حركت خواهي كرد سرت را برميدارم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0251png وبا وجودي كه پسررا منع نمود ديگرباره خاطرش جمع تبود و بديع الزمال فراخوانده شدن را طلبيد او بهانه1 اورد كه نيايد وميرعلي شير كه وزير سلطانه بود وعداوت ميرزا به هرات مذهب داشت اوكس فرستاد كه سلطان ازشيخ اوغلي ميترسد و ديگر اميد جوهري به تو	195	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms195	true	568451356441283588	0	301	0	1442	1442	301	كه پل در كجاست گفتند پل را اب سيل شكسته است وشاه زد خود را درميان اب و الچي سلطان در تعجب شد ديد كه به توفيق كريم كردگار شاه با ان سپاه از اب بيرون رفته شاه گفت اي الچي توهم بيا و او هرچند خواست كه از ان اب عبور نمايد ميسر نشد و چون سپاه او وجوانان جغتاي ديدند كه الچي جگر نكرد وده نفر زدند بر ابوهنوز ربع ان اب عبور نكرده بودند كه غلتيدند ويكي از ايشان بيرون نيامدند و شاه روي كرد به الچي كه تو بيگانهاي برو به خدمت اقاي خود الچي همان جا رخصت گرفته برگرديد وشاه متوجه اصفهان شد اما چون الچي رفت به خدمت سلطان ازشاه وشكوه شاه عرض كرد وسلطان دانست كه ان شهر يار چه قوت دارد اما چون سلطان استر اباد را به بديع الزمان ميرزاي پسر بزرگ خود داده بود و بديع الزمان ميرزا شنيد كه حضرت شاه اسمعيل درفارس است وحسين كياي چلاوي ميخواهد بر سر تهران وقزوين امده الكا را بگيرد اونيز ده هزار كس برداشته باسپاه چلوي همراهي كرد چون شنيد كه شاه اسمعيل از جانب فارس به اصفهان امده ميرزا بر گرديده و رفت به جانب جرجان و شاه امد به خون حلواچي اوغلي كيا حسين را به قتل اورد و الكاء او رابه برادرش داده وبر گرديد و از براي خاطر سلطان متوجه استراباد نشد اما سلطان از ان روسياه ازرده شد كس فرستاد و بديع الزمان ميرزا را منع نمود كه اگر ديگر اين قسم حركت خواهي كرد سرت را برميدارم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0251png وبا وجودي كه پسررا منع نمود ديگرباره خاطرش جمع تبود و بديع الزمال فراخوانده شدن را طلبيد او بهانه1 اورد كه نيايد وميرعلي شير كه وزير سلطانه بود وعداوت ميرزا به هرات مذهب داشت اوكس فرستاد كه سلطان ازشيخ اوغلي ميترسد و ديگر اميد جوهري به تو	195	-7974964111633820869	1442	2884.0	1143	1442	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms196	false	-1454343658268313170	0	301	0	1454	1454	301	ندارد اگر فرصت به دست تو ايد هر الكا را كه از جانب عراق بگيري من متعهد ميشوم كه سلطان هيچ نگويد وبدييع الزمانميرزا در كمين بود كه ان خبر رسيد به سلطان كه بديع الزمان در اين فكر است و سلطان با خديجه بيكم زن خود كه حرم محترم سلطان بود صلاح ديد اوگفت ميبايد نامه نوشت به بديع الزمان كه ميرعلي شير را خبر نباشد و او را طلبيد كه برخاسته بيايد كه او را وليعهد خود مي كنم شايد به اين بهانه بيايد پس سلطان اورا تحسين نمود و ان چنان نامهاي نوشت و اورا طلبيد و پسر ديگرش كه محمد حسين ميرزا2 نام داشت درسبزواربود و نامهاي بهاونوشت كه چون برادرت از استراباد بيرون ايد بردار سياه خود را و برو به جرجان كه برادرت راطلبيدم و از ان طرف نامها سلطان به بديع الزمان رسيد و محمد مءمن ميرزا پسر خود را جانشين خود نمود وخود سوار شده راه هرات را پيش گرفت چون خبر رسيد به سلطان كه شاهزاده امد سلطان فرمود استقبال كردند و ميرعلي شير سوار شده بانظام الملك وصدر ملك هرات خواجه صدر الدين و خواجه شرف الدين شاهزاده را استقبال كردند و ميرعلي شير به اشاره رسانيد كه اي ميرزا بيعقلي كردي چرا امدي ان وقت دانست كه پدر او را به مكر طلبيده و ميخواست كه بر گردد و ميرعلي شيرگفت كه باش تا ترا به عقل و تدبير بفرستم حال اگر ميروي ترا برمي گردانند و او را اوردند به خدمت پدر وسلطان از او روي بگردانيد وفرمود كه در خانها ميرعلي شير باشد تا امر سلطان چه شود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0252png و ازاين جانب محمدحسين ميرزا1 برخاست2 ورفت به جانب جرجان ومحمد مءمن ميرزاي پسر بديع الزمان ميرزا كس فرستاد به خدمت عم خود كه عبث3 ميا كه كشته ميشوي او لاعلاج برگرديده رفت به دامغان اما چون	196	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms196	true	-5167924966630243462	0	301	0	1454	1454	301	ندارد اگر فرصت به دست تو ايد هر الكا را كه از جانب عراق بگيري من متعهد ميشوم كه سلطان هيچ نگويد وبدييع الزمانميرزا در كمين بود كه ان خبر رسيد به سلطان كه بديع الزمان در اين فكر است و سلطان با خديجه بيكم زن خود كه حرم محترم سلطان بود صلاح ديد اوگفت ميبايد نامه نوشت به بديع الزمان كه ميرعلي شير را خبر نباشد و او را طلبيد كه برخاسته بيايد كه او را وليعهد خود مي كنم شايد به اين بهانه بيايد پس سلطان اورا تحسين نمود و ان چنان نامهاي نوشت و اورا طلبيد و پسر ديگرش كه محمد حسين ميرزا2 نام داشت درسبزواربود و نامهاي بهاونوشت كه چون برادرت از استراباد بيرون ايد بردار سياه خود را و برو به جرجان كه برادرت راطلبيدم و از ان طرف نامها سلطان به بديع الزمان رسيد و محمد مءمن ميرزا پسر خود را جانشين خود نمود وخود سوار شده راه هرات را پيش گرفت چون خبر رسيد به سلطان كه شاهزاده امد سلطان فرمود استقبال كردند و ميرعلي شير سوار شده بانظام الملك وصدر ملك هرات خواجه صدر الدين و خواجه شرف الدين شاهزاده را استقبال كردند و ميرعلي شير به اشاره رسانيد كه اي ميرزا بيعقلي كردي چرا امدي ان وقت دانست كه پدر او را به مكر طلبيده و ميخواست كه بر گردد و ميرعلي شيرگفت كه باش تا ترا به عقل و تدبير بفرستم حال اگر ميروي ترا برمي گردانند و او را اوردند به خدمت پدر وسلطان از او روي بگردانيد وفرمود كه در خانها ميرعلي شير باشد تا امر سلطان چه شود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0252png و ازاين جانب محمدحسين ميرزا1 برخاست2 ورفت به جانب جرجان ومحمد مءمن ميرزاي پسر بديع الزمان ميرزا كس فرستاد به خدمت عم خود كه عبث3 ميا كه كشته ميشوي او لاعلاج برگرديده رفت به دامغان اما چون	196	-7974964111633820869	1454	2908.0	1155	1454	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms197	false	2979807908114615398	0	301	0	1496	1496	301	بديع الزمان ميرزا درخانها ميرعلي شير بود و از نظر سلطان افتاده بود و دوماه از ان معني گذشت روزي گله كرد در خدمت ميرعلي شير كه پدر اين قسم بامن سر مي كند اوگفت برخيز وسوار شو تاپدرخبردار ميشود خود رابه جرجان برسان او گفت اگر توبامن اين قسم ياري كني من ميتوانم بدر رفتن و او به گفتها ميرعلي شير از هرات بيرون امده راه جرجان را درپيش گرفت و چون سلطان خبردار شد فرمود كس برود از عقب او ميرعلي شير مزاحم شده نگذاشت كه كسي برود وعميدعلي بيگ ميخواست برود گفت تو نتواني پسر سلطان را كشتن و او بي محابا ترا مي كشد اونيز بترسيد ونرفت و بديع الزمان ميرزا خود را به جرجان انداخت اما ازاين جانب سلطان بترسيد كه مبادا شاهاسمعيل بهادرخان بشنود كه بديع الزمان ميرزا به استر اباد امده چون حضرت شاه از اطوار او بسيار ازرده بود و مباداكه سپاه برسر استراباد بكشد و فرمود ميرعلي شير را كه ميبايد الچي فرستاد به خدمت شيخ اوغلي واز او عذر بديع الزمان را طلبيده پس مير عليشير نامهاي نوشت و درنامه نام نامي ان حضرت را ميرزانوشت و اگرچه4 درطرف جغتاي ميرزا يعني پادشاه اما ندانست كه در عراق ميرزا مردم نجيب را مي گويند وپادشاه را ميرزا قاعده نيست كه بنويسند و شيخ الاسلام هرات خواجه صدرالدين كه يكي از بزرگان هرات بود و او را الچي كرده باتحفها بسيار به جانب اصفهان روانه نمود وخواجه چون به پل كر پيرسيد مردم حلواچي اوغلي او را استقبال كردند وچون خبر به حضرت شاه اوردند فرمود كه او را به عزت تمام در اوردند و چون به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0253png گزبولخار رسيد حضرت شاه فرمود كه تمام امرا بااهل علم به پيشباز امدند و اورا دريافتند وخبر به شاه دادند كه خواجه شيعه است وحضرت او راتعظيم نمود و احوال سلطان را	197	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms197	true	-6564206705965765754	0	301	0	1496	1496	301	بديع الزمان ميرزا درخانها ميرعلي شير بود و از نظر سلطان افتاده بود و دوماه از ان معني گذشت روزي گله كرد در خدمت ميرعلي شير كه پدر اين قسم بامن سر مي كند اوگفت برخيز وسوار شو تاپدرخبردار ميشود خود رابه جرجان برسان او گفت اگر توبامن اين قسم ياري كني من ميتوانم بدر رفتن و او به گفتها ميرعلي شير از هرات بيرون امده راه جرجان را درپيش گرفت و چون سلطان خبردار شد فرمود كس برود از عقب او ميرعلي شير مزاحم شده نگذاشت كه كسي برود وعميدعلي بيگ ميخواست برود گفت تو نتواني پسر سلطان را كشتن و او بي محابا ترا مي كشد اونيز بترسيد ونرفت و بديع الزمان ميرزا خود را به جرجان انداخت اما ازاين جانب سلطان بترسيد كه مبادا شاهاسمعيل بهادرخان بشنود كه بديع الزمان ميرزا به استر اباد امده چون حضرت شاه از اطوار او بسيار ازرده بود و مباداكه سپاه برسر استراباد بكشد و فرمود ميرعلي شير را كه ميبايد الچي فرستاد به خدمت شيخ اوغلي واز او عذر بديع الزمان را طلبيده پس مير عليشير نامهاي نوشت و درنامه نام نامي ان حضرت را ميرزانوشت و اگرچه4 درطرف جغتاي ميرزا يعني پادشاه اما ندانست كه در عراق ميرزا مردم نجيب را مي گويند وپادشاه را ميرزا قاعده نيست كه بنويسند و شيخ الاسلام هرات خواجه صدرالدين كه يكي از بزرگان هرات بود و او را الچي كرده باتحفها بسيار به جانب اصفهان روانه نمود وخواجه چون به پل كر پيرسيد مردم حلواچي اوغلي او را استقبال كردند وچون خبر به حضرت شاه اوردند فرمود كه او را به عزت تمام در اوردند و چون به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0253png گزبولخار رسيد حضرت شاه فرمود كه تمام امرا بااهل علم به پيشباز امدند و اورا دريافتند وخبر به شاه دادند كه خواجه شيعه است وحضرت او راتعظيم نمود و احوال سلطان را	197	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms198	false	8041916815616384372	0	300	0	1380	1380	300	معلوم نمود وچون نامه را شاه خواند كه1 ديدند امراكه رنگ ان حضرت به طريق طبق لعل برافروخت و نامه را انداخت پيش نجم بيك رشتي وفرمود كه ما لايق پادشاهي نيستيم كه ما را سلطان ميرزا نوشته است ان شاءالله اگر همچنان كردم كه ديگر عريضه به در گاه من بفرستي پس شاه اسمعيل نباشم وفرمود به حلواچي اوغلي كه اسباب شكار ما را بگير به جانب خراسان مي خواهم شكاري بكنيم في الفور انگشت قبول برديده نهاد وشاه روي كرد به نجيم بيگ2 كه شيخ الاسلام را به تو سپرديم و مهماندار او باش تامن ازاين شكار برگردم پس حضرت شاه از راه بيابان به جانب طبس راهي شد و چون مراد كشتهشن مراد بيك تر كمان در طبس بياندامي چند كرده بود و شاه جم پناه برسر طبس امده وريخت برقلعها طبس و از ان جانب مراد بيگ تاخت كرمان كرده بود وسلطان از او ازرده شده بود و او را فرمود از طبس برود به جانب قلعها خواف وحاجي فانقلاب كه للگي پسران سلطان كرده بود و او را فرستاد به جانب قلعها طبس و او را باهفت هزار كس روانه نموده بود و چون شاهشمشير بر ان سپاه جغتاي نهاد و ولي بيك باسيصد كس بدر رفت و حاجي محمدماند وغلامي داشت كه از كوچكي تربيت كرده بود و ان غلام را برداشت و رفت به بام خانه وتير به جانب قزلباش ميانداختند وچون چشم غلام به شاهافتاد روي شمشير را بر گردانيد و برگردن اقاي خود زد وسرش را برداشت و از بام به زير امد و انداخت درپاي سمند ان شهريار وشاه پرسيد كه اين چهسر است گفت در راه تو كشتم تامرا به دولت برساني وچون شاه اين سخن بشنيد گفت اي گرا من پنداشتم اين سر مرادبيگ است به خدا قسم كه اگر ميدانستم كه اين سرحاجي محمد است داخل قلعه	198	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms198	true	-8501857551580333096	0	300	0	1380	1380	300	معلوم نمود وچون نامه را شاه خواند كه1 ديدند امراكه رنگ ان حضرت به طريق طبق لعل برافروخت و نامه را انداخت پيش نجم بيك رشتي وفرمود كه ما لايق پادشاهي نيستيم كه ما را سلطان ميرزا نوشته است ان شاءالله اگر همچنان كردم كه ديگر عريضه به در گاه من بفرستي پس شاه اسمعيل نباشم وفرمود به حلواچي اوغلي كه اسباب شكار ما را بگير به جانب خراسان مي خواهم شكاري بكنيم في الفور انگشت قبول برديده نهاد وشاه روي كرد به نجيم بيگ2 كه شيخ الاسلام را به تو سپرديم و مهماندار او باش تامن ازاين شكار برگردم پس حضرت شاه از راه بيابان به جانب طبس راهي شد و چون مراد كشتهشن مراد بيك تر كمان در طبس بياندامي چند كرده بود و شاه جم پناه برسر طبس امده وريخت برقلعها طبس و از ان جانب مراد بيگ تاخت كرمان كرده بود وسلطان از او ازرده شده بود و او را فرمود از طبس برود به جانب قلعها خواف وحاجي فانقلاب كه للگي پسران سلطان كرده بود و او را فرستاد به جانب قلعها طبس و او را باهفت هزار كس روانه نموده بود و چون شاهشمشير بر ان سپاه جغتاي نهاد و ولي بيك باسيصد كس بدر رفت و حاجي محمدماند وغلامي داشت كه از كوچكي تربيت كرده بود و ان غلام را برداشت و رفت به بام خانه وتير به جانب قزلباش ميانداختند وچون چشم غلام به شاهافتاد روي شمشير را بر گردانيد و برگردن اقاي خود زد وسرش را برداشت و از بام به زير امد و انداخت درپاي سمند ان شهريار وشاه پرسيد كه اين چهسر است گفت در راه تو كشتم تامرا به دولت برساني وچون شاه اين سخن بشنيد گفت اي گرا من پنداشتم اين سر مرادبيگ است به خدا قسم كه اگر ميدانستم كه اين سرحاجي محمد است داخل قلعه	198	-7974964111633820869	1380	2760.0	1081	1380	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms199	false	-7799170700799403918	0	301	0	1467	1467	301	نميشدم وچراكشتي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0254png اين مرد را وفرمود شمشير بر ان گرا نهادند و پاره پارهاش كردند ومردم شهر طبس خرد1 وكلان به امان امدند وشاه فرمود كه دست از جنگ بداشتند و احوال مراد بيگ پرسيد گفتند درقلعها خواف است وشاه خود را رسانيد و در بيرون قلعه باهفت هزار كس تر كمان فرود امده بودند كه دورش را را قزلباش درميان گرفتند ومردم تركمان را تمام به قتل اوردند و زنان را اسير كردند ومرادبيگ را كشتند وشاه درخواف فرود امد گفتند اي شهريار سه منزل داريم تاهرات بيا تا جلوريز درقلعه بريزيم وسلطان را ازپيش برداريم شاه گفت مرا با سلطان رجوعي نيست تاببينم ازجانب سلطان چه خبر مي ايد ازاين جانب ولي بيگ هنوز نرسيده بود به هرات كه ازجانب خواف خبر امد كه شاه اسمعيل امد و مرادبيگ را با كل تر كمان كشت واينك برسر هرات مي ايد سلطان فرمود كه زبان ان كس را بريدند كه از جانب طبس ولي بيگ رسيد وشرح را عرض كرد رنگ از روي سلطان رفت و فرمود ميرعلي شير را طلبيدند وگفت اي ظالم از خدا نترسيدي كه دستت ببرند اين چه نامه بود كه نوشتي وخانها مرا به بادفنا دادي وتو اين شهريار را چرا ميرزا نوشتي او گفت هرگاه شما را سلطان حسين ميرزا نويسند چه ميشود ازاين پس سلطان او را تعرض بسيار كرده و رو كرد به نظام الملك و وگفت اين كار تواست وتو دراين شهر مرا همراهي بكن و نوشتها مرا ببر به خدمت ان شهريار شايد رحم بر بي كسي من كند و بر گردد خواجه گفت ميبايد عريضه نوشت اوگفت منت برجان2 خود دارم و سلطان فرمود منشي حاضر كردند و عريضهاي نوشت به خدمت ان شهريار مشتمل بردعا وثناي شاه اسمعيل بهادرخان و افتادگي بسيار و او را قسم داد به ارواح جد بزرگوارش حضرت اميرالمءمتين علي ابن	199	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms199	true	1109222904299310589	0	301	0	1467	1467	301	نميشدم وچراكشتي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0254png اين مرد را وفرمود شمشير بر ان گرا نهادند و پاره پارهاش كردند ومردم شهر طبس خرد1 وكلان به امان امدند وشاه فرمود كه دست از جنگ بداشتند و احوال مراد بيگ پرسيد گفتند درقلعها خواف است وشاه خود را رسانيد و در بيرون قلعه باهفت هزار كس تر كمان فرود امده بودند كه دورش را را قزلباش درميان گرفتند ومردم تركمان را تمام به قتل اوردند و زنان را اسير كردند ومرادبيگ را كشتند وشاه درخواف فرود امد گفتند اي شهريار سه منزل داريم تاهرات بيا تا جلوريز درقلعه بريزيم وسلطان را ازپيش برداريم شاه گفت مرا با سلطان رجوعي نيست تاببينم ازجانب سلطان چه خبر مي ايد ازاين جانب ولي بيگ هنوز نرسيده بود به هرات كه ازجانب خواف خبر امد كه شاه اسمعيل امد و مرادبيگ را با كل تر كمان كشت واينك برسر هرات مي ايد سلطان فرمود كه زبان ان كس را بريدند كه از جانب طبس ولي بيگ رسيد وشرح را عرض كرد رنگ از روي سلطان رفت و فرمود ميرعلي شير را طلبيدند وگفت اي ظالم از خدا نترسيدي كه دستت ببرند اين چه نامه بود كه نوشتي وخانها مرا به بادفنا دادي وتو اين شهريار را چرا ميرزا نوشتي او گفت هرگاه شما را سلطان حسين ميرزا نويسند چه ميشود ازاين پس سلطان او را تعرض بسيار كرده و رو كرد به نظام الملك و وگفت اين كار تواست وتو دراين شهر مرا همراهي بكن و نوشتها مرا ببر به خدمت ان شهريار شايد رحم بر بي كسي من كند و بر گردد خواجه گفت ميبايد عريضه نوشت اوگفت منت برجان2 خود دارم و سلطان فرمود منشي حاضر كردند و عريضهاي نوشت به خدمت ان شهريار مشتمل بردعا وثناي شاه اسمعيل بهادرخان و افتادگي بسيار و او را قسم داد به ارواح جد بزرگوارش حضرت اميرالمءمتين علي ابن	199	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms200	false	-3764629051137037131	0	302	0	1603	1603	302	ابي طالب صلوات الله عليه كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0255png برگرد و ازسرتقصير من در گذر و ريش سفيد مرابه خون رنگين مكن كه معلوم نيست كه از اين اسياي كبود يك انبان ارد بيشتر قسمت من باشد و چون من در گذشتم ميدانم كه فرزندان قابل ندارم كه بعد ازمن بتوانند جايمرا نگاه وارند انگاه از فره1 قدوم شريف خراسان را رشك بهشتبرين ساخته اگر فرزندان مرا درسايها حمايت عدالت گستري جاي بدهي مروت كرده باشي وبه حق اءمه اثني عشر كه ازسر تقصير من درگذر كه مرا زور موري نيست و تو ان شاهين بلندپروازي كه سيمرغ شكار تواست وچون عريضه تمام شد خواجه برداشت و به جانب قلعها خوافراهي گرديد وخبر به حضرت شاه رسيد فرمود خواجه را استقبال نمايان كردند وچون چشم خواجه به فوج قزلباش افتاد ديد كه قريب بهيك فرسنگ زمين در زيرخيمههاي اطلس و زربفت در امده و در هرخيمهاي سه چهار اسب بدو پاك عربي وبياتي بسته ويك قطارشترمايه خوابيده ويكمر كب باساختو زينزر در درهرخيمهاي ايستاده كه اگر ازجانبي سپاهي به عزم شبخون يا روزخون بريزند لشكر تمام سوار شوند و دوازده هزار قزلباش حاضرشده سوار شوند وتمام سپاه تا جهاي رنگين برسر و دستارهاي اعلا دردورتاج پيچيدهاند وطومارهاي مرصع و ابلقهاي ته مرصع بند كرده اكثر زربفت پوش و سمورپوش و تمام كمر خنجرهاي قبضه مرصع و شمشيرهاي قبضه مرصع وهر كدام ركيبدار جوان ترك پسري شجاع نوخاسته بقچها ركيب بردوش بسته واگر منديل درسر دارند تاج وساروق را نوكران بردست دارند و ازعقب سوار وشاطر نيز جوان اول عمر نوخاسته ايشان نيز اگركار افتد به ضرب نجق پهلوي حريف را ميشكافند و هر كدام مهتري دارند يكي و دو تا بلكه سه تا كه به ضرب مشت مغز دشمن را ميپاشند و ساربانان2 نيز نوخاسته اگرچه دوازدههزار كس داشت حضرت شاه بهادرخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0256png اما اين قسم جوانان داشت وهرچندهزار كس	200	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms200	true	80710829406998507	0	302	0	1603	1603	302	ابي طالب صلوات الله عليه كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0255png برگرد و ازسرتقصير من در گذر و ريش سفيد مرابه خون رنگين مكن كه معلوم نيست كه از اين اسياي كبود يك انبان ارد بيشتر قسمت من باشد و چون من در گذشتم ميدانم كه فرزندان قابل ندارم كه بعد ازمن بتوانند جايمرا نگاه وارند انگاه از فره1 قدوم شريف خراسان را رشك بهشتبرين ساخته اگر فرزندان مرا درسايها حمايت عدالت گستري جاي بدهي مروت كرده باشي وبه حق اءمه اثني عشر كه ازسر تقصير من درگذر كه مرا زور موري نيست و تو ان شاهين بلندپروازي كه سيمرغ شكار تواست وچون عريضه تمام شد خواجه برداشت و به جانب قلعها خوافراهي گرديد وخبر به حضرت شاه رسيد فرمود خواجه را استقبال نمايان كردند وچون چشم خواجه به فوج قزلباش افتاد ديد كه قريب بهيك فرسنگ زمين در زيرخيمههاي اطلس و زربفت در امده و در هرخيمهاي سه چهار اسب بدو پاك عربي وبياتي بسته ويك قطارشترمايه خوابيده ويكمر كب باساختو زينزر در درهرخيمهاي ايستاده كه اگر ازجانبي سپاهي به عزم شبخون يا روزخون بريزند لشكر تمام سوار شوند و دوازده هزار قزلباش حاضرشده سوار شوند وتمام سپاه تا جهاي رنگين برسر و دستارهاي اعلا دردورتاج پيچيدهاند وطومارهاي مرصع و ابلقهاي ته مرصع بند كرده اكثر زربفت پوش و سمورپوش و تمام كمر خنجرهاي قبضه مرصع و شمشيرهاي قبضه مرصع وهر كدام ركيبدار جوان ترك پسري شجاع نوخاسته بقچها ركيب بردوش بسته واگر منديل درسر دارند تاج وساروق را نوكران بردست دارند و ازعقب سوار وشاطر نيز جوان اول عمر نوخاسته ايشان نيز اگركار افتد به ضرب نجق پهلوي حريف را ميشكافند و هر كدام مهتري دارند يكي و دو تا بلكه سه تا كه به ضرب مشت مغز دشمن را ميپاشند و ساربانان2 نيز نوخاسته اگرچه دوازدههزار كس داشت حضرت شاه بهادرخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0256png اما اين قسم جوانان داشت وهرچندهزار كس	200	-7974964111633820869	1603	3206.0	1304	1603	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms201	false	1846585613729467195	0	301	0	1512	1512	301	از يك اوجاق1 بودند تمام بايكديگر خويش واقوام وبني عم كه درسر يكديگر كشته ميشدند و هم را ميپاييدند كه اگر شخصي قوم او را درجنگي مي كشت باز از اقوام پسر او را به جاي او نوكر مي كردند يابرادر ياابنعم واگر اقوام نزديك نداشت از جانب پدر اقوام مادري و اگر اقوام مادري نداشت از طرف زن كه داشتند حاصل به اين قسم نسق بسته بود شاه بهادرخان وچشم خواجه نظام الملك وكيل سلطان حسين بايقراي ازديدن قزلباش روشن گرديد وچون هرامرايي را ميديد گويا ان منصب جامهاي است به ندام او و دانست كه حضرت شاهي نظر خدايي دارد ونظرها ان ثمره2 شجره علي ولي الله است و ازجانب حق تعالي است وبيرام خان قورچي باشي شاملو باامراي ديگر برداشته او را اوردند چون چشمش به بار گاه ان شهريار افتاد ديدهاش روشن گرديد دانست كه اين خيمه را بيعون پروردگار و مدد كردگار هيچ پادشاهي را ميسر نيست وچون چشمش برطاق ابروي مردانها فرزندشاه دلدلسوار شاهاسمعيل بهادرخان افتاد و فره صاحبقراني و نظر شفقت سبحاني را در جبين ان شهريار عالي مقدار مشاهده نمود گل رخسار گل سجده اززمين چيده هفت جا جازمين ادب بوسه داده پيش امد بهپاي بوس شهريار نامدار سربلندي يافت و زبان به دعا و ثناي ان كدخداي ملك خداگشوده و بعد از پيغام زياني نام سلطان را به ان شهريار داده چون چشم حضرت شاه بر عريضه افتاد و ان ضعيف نالي سلطان را خوانده اشك از چشم مبارك ان سرور بي اختيار بر صفحها رخسارش فروباريد و روي نياز برزمين نهاده ازخداي عالم مددطلبيده و در دل بناليد به درگاه قاضي الحاجات كه خداوندا اين مشت خس ضعيف را چندان توفيق دادي كه به نظر عنايت تو بود كه سلطان حسين ميرزاي بايقره كه اكثر شاهان چنگيزي وغيره به درگاه او مي نوشتند و او به اين قسم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0257png	201	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms201	true	-3764349826033965923	0	301	0	1512	1512	301	از يك اوجاق1 بودند تمام بايكديگر خويش واقوام وبني عم كه درسر يكديگر كشته ميشدند و هم را ميپاييدند كه اگر شخصي قوم او را درجنگي مي كشت باز از اقوام پسر او را به جاي او نوكر مي كردند يابرادر ياابنعم واگر اقوام نزديك نداشت از جانب پدر اقوام مادري و اگر اقوام مادري نداشت از طرف زن كه داشتند حاصل به اين قسم نسق بسته بود شاه بهادرخان وچشم خواجه نظام الملك وكيل سلطان حسين بايقراي ازديدن قزلباش روشن گرديد وچون هرامرايي را ميديد گويا ان منصب جامهاي است به ندام او و دانست كه حضرت شاهي نظر خدايي دارد ونظرها ان ثمره2 شجره علي ولي الله است و ازجانب حق تعالي است وبيرام خان قورچي باشي شاملو باامراي ديگر برداشته او را اوردند چون چشمش به بار گاه ان شهريار افتاد ديدهاش روشن گرديد دانست كه اين خيمه را بيعون پروردگار و مدد كردگار هيچ پادشاهي را ميسر نيست وچون چشمش برطاق ابروي مردانها فرزندشاه دلدلسوار شاهاسمعيل بهادرخان افتاد و فره صاحبقراني و نظر شفقت سبحاني را در جبين ان شهريار عالي مقدار مشاهده نمود گل رخسار گل سجده اززمين چيده هفت جا جازمين ادب بوسه داده پيش امد بهپاي بوس شهريار نامدار سربلندي يافت و زبان به دعا و ثناي ان كدخداي ملك خداگشوده و بعد از پيغام زياني نام سلطان را به ان شهريار داده چون چشم حضرت شاه بر عريضه افتاد و ان ضعيف نالي سلطان را خوانده اشك از چشم مبارك ان سرور بي اختيار بر صفحها رخسارش فروباريد و روي نياز برزمين نهاده ازخداي عالم مددطلبيده و در دل بناليد به درگاه قاضي الحاجات كه خداوندا اين مشت خس ضعيف را چندان توفيق دادي كه به نظر عنايت تو بود كه سلطان حسين ميرزاي بايقره كه اكثر شاهان چنگيزي وغيره به درگاه او مي نوشتند و او به اين قسم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0257png	201	-7974964111633820869	1512	3024.0	1213	1512	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms202	false	6204926378250136124	0	300	0	1487	1487	300	عريضهاي از براي من فقير بنده حقير تو نوشته و بعد از مناجات روي كرد به خواجه نظام الملك وفرمود كه اي خواجه به عزت خداي عالم كه دردل من هيچ اكراهي وعداوتي از جانب سلطان نيست يقين كه اونيز باما ازاين قسم است ومطلب من ادب مرادبيگ تر كمان بود كه او را ازپيش بردارم و حلقهاي به گوش ميرعلي شير بكشم و ديگر باره شرمم امد كه يك جو داخل هرات شوم و برو دعاي مارا به حضرت سلطان برسان و بگو ما او را به پدري قبول نموديم اگر او را عار ازفرزندي مانيايد و شرط كردم باخداي عالم كه تاسلطان درحيات باشد اراده خراسان نكنم وتا اولاد او شاه باشند هر اسمعيل به نامه همراهي كه از دست من ايد درباره ايشان خود را معاف ندارم وحضرت شاه خواجه را فرمود خلعت پوشانيدند و مركب بدو عراقي باساخت و زينزر وفرمود تاج مرصع اوردند و برسرش گذاشتند باجقهاي ته مرصع وسراپاي او را مرصع پوش كردند وفرمود نامهاي نوشتند از زبان مرشد كامل كه عرضه داشت كمترين اسمعيل به ذروها عرض بندگان نواب مستطاب معلي القاب گل چمن چنگيزخاني وخلف لالها صاحب قراني ويادكار دودمان ميران شاهي و احباب1 سپهر شهرياري و اختر برج سعادت و گوهر درج سعادت و گوهردرج جهانداري وشه بادها جهان داران1و وارث تاج سلطان ابن سلطان وخاقان ابن خاقان ابوالمظفر ابوالمنصور سلطان حسين ميرزاي بهادرخان خلدالله ملكه و سلطانه ميرساند كه چونشفقت نموده نامها نامي سامي گرامي نواب سلطاني بهاين بنده رسيد جهان جهان بهجت و خرمي وعيش وشادماني ابواب برروي ارزوي ما مفتوح ساخت ونامهاي بود كه از طرف مصر لامداد1 صبا مژدها ديدار عزيز مصر را به سوي كنعان نسيم مژده اورد و ديده اميد پير كنعان روشن گرديد و چون شوق ملاقات از حد تجاوز نموده بود بنا بر ان بر خاسته به اين صوب توجه نموديم كه	202	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms202	true	6373423009914379143	0	300	0	1487	1487	300	عريضهاي از براي من فقير بنده حقير تو نوشته و بعد از مناجات روي كرد به خواجه نظام الملك وفرمود كه اي خواجه به عزت خداي عالم كه دردل من هيچ اكراهي وعداوتي از جانب سلطان نيست يقين كه اونيز باما ازاين قسم است ومطلب من ادب مرادبيگ تر كمان بود كه او را ازپيش بردارم و حلقهاي به گوش ميرعلي شير بكشم و ديگر باره شرمم امد كه يك جو داخل هرات شوم و برو دعاي مارا به حضرت سلطان برسان و بگو ما او را به پدري قبول نموديم اگر او را عار ازفرزندي مانيايد و شرط كردم باخداي عالم كه تاسلطان درحيات باشد اراده خراسان نكنم وتا اولاد او شاه باشند هر اسمعيل به نامه همراهي كه از دست من ايد درباره ايشان خود را معاف ندارم وحضرت شاه خواجه را فرمود خلعت پوشانيدند و مركب بدو عراقي باساخت و زينزر وفرمود تاج مرصع اوردند و برسرش گذاشتند باجقهاي ته مرصع وسراپاي او را مرصع پوش كردند وفرمود نامهاي نوشتند از زبان مرشد كامل كه عرضه داشت كمترين اسمعيل به ذروها عرض بندگان نواب مستطاب معلي القاب گل چمن چنگيزخاني وخلف لالها صاحب قراني ويادكار دودمان ميران شاهي و احباب1 سپهر شهرياري و اختر برج سعادت و گوهر درج سعادت و گوهردرج جهانداري وشه بادها جهان داران1و وارث تاج سلطان ابن سلطان وخاقان ابن خاقان ابوالمظفر ابوالمنصور سلطان حسين ميرزاي بهادرخان خلدالله ملكه و سلطانه ميرساند كه چونشفقت نموده نامها نامي سامي گرامي نواب سلطاني بهاين بنده رسيد جهان جهان بهجت و خرمي وعيش وشادماني ابواب برروي ارزوي ما مفتوح ساخت ونامهاي بود كه از طرف مصر لامداد1 صبا مژدها ديدار عزيز مصر را به سوي كنعان نسيم مژده اورد و ديده اميد پير كنعان روشن گرديد و چون شوق ملاقات از حد تجاوز نموده بود بنا بر ان بر خاسته به اين صوب توجه نموديم كه	202	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms203	false	-5540121288480309643	0	301	0	1496	1496	301	شايد به صحبت گرامي فايض شويم واين مثل مشهور است كه ده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0258png درويش در گليمي بگنجند و دوپادشاه در اقليمي نگنجند بنابراين كه مبادا به خاطر بعضي ازظاهر بينان غبار1 انديشه نشنيد واحوال سلامتي ان حضرت ابوي را ازخواجه نظام الملك معلوم نموديم واين مژدها صحت بدن و خرمي خاطر عاطر ابوي را معروض داشتند وشكر حضرت باري كرده باخاطر جمع به جانب عراق روانه شديم اميد كه ازدعا فراموش نخواهند نمود چون نامه را نوشت شاهاسمعيل بهادرخان درضمن نامه بهخط شريف خود نوشته كه محب المشتاق وخواجهرا رخصت داده برگشت وچون به جانب اصفهان تشريف ارزاني داشت شيخالاسلام هرات را نجيم بيگ زرگر به خدمت شهريار اورد و او عذر تقصيرات سلطان را ازشاه بهادرخان طلب نمود وبه عرض رسانيد كه حضرت خوب كردند كه به جانب خراسان تشريف نبردند و زحمت اين يساق برخود قرار ندادند ومن بروم و سلطان را ايضاي2 بسيار نمايم چون حضرت شاهي ظل اللهي از او اين سخن شنيد ازبغل عريضه سلطان را و ان ضعيف نالي كه كرده بود به دست او دادهواو مطالعه نمود و گفت اي شهريار عالم امروز سي ونه روز است كه حضرت به شكار رفت و تاملك هرات ازاصفهان چهل منزل است كه اگر كسي لنگ نكند وشاهعادل دراين مدت قليل بااين لشكر و اردوي عظيم چگونه رفتند وسر در قدم شاه نهاد و گفت كه حقا شير را اين قوت نيست و ازجانب خداي جهاناست وشاه او را نيز رخصت داده روانه نمود خواحه به خخدمت سلطان رسد واما سلطان در ان چند روز ازواهمه قزلباش نه خواب داشت و نه ارام وهرچند فكر مي كرد كه ايا شاه اسمعيل بهادرخان به ان نوشته وحرف و صوت از سر خراسان بگذرد و پادشاهي پل كرپي را تا كنار اب جيحون به او ببخشد وگاهي حمل بردودمان ولايت نشان حضرات او2 و ابا و اجداد	203	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms203	true	4930651448832012206	0	301	0	1496	1496	301	شايد به صحبت گرامي فايض شويم واين مثل مشهور است كه ده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0258png درويش در گليمي بگنجند و دوپادشاه در اقليمي نگنجند بنابراين كه مبادا به خاطر بعضي ازظاهر بينان غبار1 انديشه نشنيد واحوال سلامتي ان حضرت ابوي را ازخواجه نظام الملك معلوم نموديم واين مژدها صحت بدن و خرمي خاطر عاطر ابوي را معروض داشتند وشكر حضرت باري كرده باخاطر جمع به جانب عراق روانه شديم اميد كه ازدعا فراموش نخواهند نمود چون نامه را نوشت شاهاسمعيل بهادرخان درضمن نامه بهخط شريف خود نوشته كه محب المشتاق وخواجهرا رخصت داده برگشت وچون به جانب اصفهان تشريف ارزاني داشت شيخالاسلام هرات را نجيم بيگ زرگر به خدمت شهريار اورد و او عذر تقصيرات سلطان را ازشاه بهادرخان طلب نمود وبه عرض رسانيد كه حضرت خوب كردند كه به جانب خراسان تشريف نبردند و زحمت اين يساق برخود قرار ندادند ومن بروم و سلطان را ايضاي2 بسيار نمايم چون حضرت شاهي ظل اللهي از او اين سخن شنيد ازبغل عريضه سلطان را و ان ضعيف نالي كه كرده بود به دست او دادهواو مطالعه نمود و گفت اي شهريار عالم امروز سي ونه روز است كه حضرت به شكار رفت و تاملك هرات ازاصفهان چهل منزل است كه اگر كسي لنگ نكند وشاهعادل دراين مدت قليل بااين لشكر و اردوي عظيم چگونه رفتند وسر در قدم شاه نهاد و گفت كه حقا شير را اين قوت نيست و ازجانب خداي جهاناست وشاه او را نيز رخصت داده روانه نمود خواحه به خخدمت سلطان رسد واما سلطان در ان چند روز ازواهمه قزلباش نه خواب داشت و نه ارام وهرچند فكر مي كرد كه ايا شاه اسمعيل بهادرخان به ان نوشته وحرف و صوت از سر خراسان بگذرد و پادشاهي پل كرپي را تا كنار اب جيحون به او ببخشد وگاهي حمل بردودمان ولايت نشان حضرات او2 و ابا و اجداد	203	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms204	false	2860350542788580004	0	301	0	1436	1436	301	عالي شان ان حضرت مي كرد و مي گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0259png چون مال دنيا وحكومت دنيا را نسل بعد نسل رو كردند و دنيا را فاني مي دانند وچون اين نامدار از دودمان حيدر كرار است نيز بعيد نيست كه دست ازمن كوتاه سازدو اين همت بلند كند و ديگرباره از انجا كه طمع خام شير بود به خاطرش رسيد كه هرگاه سه منزل هرات امده باشد ومرا خود ميداند كه ان قدرت وقوت نيست كه پيري پشت مرا چنبري1 كرده كه بادوازدههزار قزلباش او برابري نمايم با كه چند مرتبه علاءالدولها ذوالقدر با هشتاد هزار ايل خود نتوانست درپيش او علماشود وتمام سپاه خود به را كشتن داد و اخر با ان شان و شوكت تا عريضه نامه نمينوشت و به امان نيامد و دست برنداشت2 حريف سپاه او نشد من چون حريف شوم وهر ساعت در بحر تحير غوطهور بود وگوش بر اواز بود كه الحال يا ساعت ديگر علامت سياه شاه پيدا ميشود و چون شب ميشد شكر مي كرد كه امروز چنين كذشت وچون خواجه نظام الملك ديد كه مروت ان در بحر فتوت درچه مرتبه ورود خواجه است وميدانست كه سلطان درانتظار است عريضهاي نوشت و شاطر خود را روانه كرد و روز پنجم بود كه شاطر رسيد و سلطان را جاني برتن امده واز مژده ان خبر پانصد تومان خراساني به ان شاطر بخشيد و او را از خواجه گرفت وگفت للها يكي از شاهزادهها باشد و اما چون خواجه امد سلطان او را دريافت و انچه زباني بود به عرض رسانيد سلطان جوان گرديد و دعا به جان شاه كرد وممنون منتشاه شد ونه شتر واسب تازي نژاد از براي سلطان شاه فرستاده بود و سه ماديان كه در طويلها هيچ پادشاهي بهم نمي رسيد بازينهاي مرصع و لجامهاي مرصع الماسنگار و مرواريدنگار وياقوتنگار وتاج مرصع و كمر خنجر و كمر شمشير ازنظر	204	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms204	true	-8758682291058596872	0	301	0	1436	1436	301	عالي شان ان حضرت مي كرد و مي گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0259png چون مال دنيا وحكومت دنيا را نسل بعد نسل رو كردند و دنيا را فاني مي دانند وچون اين نامدار از دودمان حيدر كرار است نيز بعيد نيست كه دست ازمن كوتاه سازدو اين همت بلند كند و ديگرباره از انجا كه طمع خام شير بود به خاطرش رسيد كه هرگاه سه منزل هرات امده باشد ومرا خود ميداند كه ان قدرت وقوت نيست كه پيري پشت مرا چنبري1 كرده كه بادوازدههزار قزلباش او برابري نمايم با كه چند مرتبه علاءالدولها ذوالقدر با هشتاد هزار ايل خود نتوانست درپيش او علماشود وتمام سپاه خود به را كشتن داد و اخر با ان شان و شوكت تا عريضه نامه نمينوشت و به امان نيامد و دست برنداشت2 حريف سپاه او نشد من چون حريف شوم وهر ساعت در بحر تحير غوطهور بود وگوش بر اواز بود كه الحال يا ساعت ديگر علامت سياه شاه پيدا ميشود و چون شب ميشد شكر مي كرد كه امروز چنين كذشت وچون خواجه نظام الملك ديد كه مروت ان در بحر فتوت درچه مرتبه ورود خواجه است وميدانست كه سلطان درانتظار است عريضهاي نوشت و شاطر خود را روانه كرد و روز پنجم بود كه شاطر رسيد و سلطان را جاني برتن امده واز مژده ان خبر پانصد تومان خراساني به ان شاطر بخشيد و او را از خواجه گرفت وگفت للها يكي از شاهزادهها باشد و اما چون خواجه امد سلطان او را دريافت و انچه زباني بود به عرض رسانيد سلطان جوان گرديد و دعا به جان شاه كرد وممنون منتشاه شد ونه شتر واسب تازي نژاد از براي سلطان شاه فرستاده بود و سه ماديان كه در طويلها هيچ پادشاهي بهم نمي رسيد بازينهاي مرصع و لجامهاي مرصع الماسنگار و مرواريدنگار وياقوتنگار وتاج مرصع و كمر خنجر و كمر شمشير ازنظر	204	-7974964111633820869	1436	2872.0	1137	1436	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms205	false	7285259150187867003	0	301	0	1487	1487	301	گذرانيد سلطان به خواجه گفت كه چرا مرا بيرون طلب نكردي كه خلعت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0260png شاه رابپوشم واستقبال كنم وچوننامهشاه راديد بوسيدوبرسروديده ماليد و گفت حقا كه فرزند اميرالمءمنين علي ابن ابي طالب است صلواتالله عليه كه به مراث از ابا واجداد به او رسيده است ومروت وفتوت ومرحمت اين مرد مرا به تصدق سرخود بخشيد و باز الكا را به من داد ادب ببين و سلطان يكي از صوفيان ان مرشد كامل گرديده و دوستي او جاق شيخ صفي را در دل9خود جا داد و ان تاج را بوسيده برسر گذاشت وخلعت را را پوشيد و سوار شد و از هرات بيرون امد وسنيان رفتند كه سخني بگويند خواجه نظام الملك گفت از براي خاطر شما تقيه مي كند كه شيخ اوغلي نيايد ومردم را از ان گفتگو خاموش گردانيد اماعرض نشد كه چون محمدحسين ميرزاي فرزند سلطان كه در سبزوار بود قبل از اين چون سلطان بديع الزمان ميرزا را از جانب استراباد به مكر طلبيد وحكم استراباد را نوشته به پسر و از هرات به او فرستاد كه تو برخاسته بروبه جانب استراباد وبه جاي برادر بنشين وچون بديع الزمان متوجه سلطان ميشد مءمن ميرزا رابه جاي خود نشاند وچون محمدحسين ميرزا متوجه استراباد شد مءمن ميرزا او را راهنداده ميخواست كه او رابكشد او برگرديده به جايخود امدوبديع الزمانميرزا چون به فرمودهامير علي شير از هرات فرار نموده به استراباد امد ومحمد حسين ميرزا را ميخواست به قتل اورد1 او دانست و از پيش سياه او گريزان شده به خدمت شاه امد و حضرت شاه او را عزت نموده از براي خاطر سلطان والكاء ساوه2 وقم را به او داده و او در ساو5 بود و شاه چون به جانب بغداد رفته بود بديع الزمان ميرزا از واهمه انكه مادا بعد از فوت سلطان بهامداد شاه او جاي پدر تصرف كند و برخاست به عزم تاخت	205	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms205	true	-1752887569840138976	0	301	0	1487	1487	301	گذرانيد سلطان به خواجه گفت كه چرا مرا بيرون طلب نكردي كه خلعت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0260png شاه رابپوشم واستقبال كنم وچوننامهشاه راديد بوسيدوبرسروديده ماليد و گفت حقا كه فرزند اميرالمءمنين علي ابن ابي طالب است صلواتالله عليه كه به مراث از ابا واجداد به او رسيده است ومروت وفتوت ومرحمت اين مرد مرا به تصدق سرخود بخشيد و باز الكا را به من داد ادب ببين و سلطان يكي از صوفيان ان مرشد كامل گرديده و دوستي او جاق شيخ صفي را در دل9خود جا داد و ان تاج را بوسيده برسر گذاشت وخلعت را را پوشيد و سوار شد و از هرات بيرون امد وسنيان رفتند كه سخني بگويند خواجه نظام الملك گفت از براي خاطر شما تقيه مي كند كه شيخ اوغلي نيايد ومردم را از ان گفتگو خاموش گردانيد اماعرض نشد كه چون محمدحسين ميرزاي فرزند سلطان كه در سبزوار بود قبل از اين چون سلطان بديع الزمان ميرزا را از جانب استراباد به مكر طلبيد وحكم استراباد را نوشته به پسر و از هرات به او فرستاد كه تو برخاسته بروبه جانب استراباد وبه جاي برادر بنشين وچون بديع الزمان متوجه سلطان ميشد مءمن ميرزا رابه جاي خود نشاند وچون محمدحسين ميرزا متوجه استراباد شد مءمن ميرزا او را راهنداده ميخواست كه او رابكشد او برگرديده به جايخود امدوبديع الزمانميرزا چون به فرمودهامير علي شير از هرات فرار نموده به استراباد امد ومحمد حسين ميرزا را ميخواست به قتل اورد1 او دانست و از پيش سياه او گريزان شده به خدمت شاه امد و حضرت شاه او را عزت نموده از براي خاطر سلطان والكاء ساوه2 وقم را به او داده و او در ساو5 بود و شاه چون به جانب بغداد رفته بود بديع الزمان ميرزا از واهمه انكه مادا بعد از فوت سلطان بهامداد شاه او جاي پدر تصرف كند و برخاست به عزم تاخت	205	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms206	false	-6558074235254978228	0	301	0	1504	1504	301	ايران3 روانه الكاء ايران شد4 و ان خبر به محمدحسين ميرزا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0261png رسيد از ساوه كوچ كرده خود را به قم انداخت و بديع الزمان ميرزا به قم امده وحاكم قم دروازه را بسته او دربيرون قم تاخت كرده بر گرديد و شاه نيز در ان نزديكي به اصفهان امد وميخواست برسر خراسان برود و ان خبر بهسلطان رسيد عرض كرديم كه الچي فرستاد وشاه را بد امد و خود سوار شده به ادب تر كمان از راه طبس برفت و درخواف صلح كرده با سلطان اما به خواجه نظام الملك فرمود كه ماگذشتيم از براي خاطر سلطان از تقصيرات بديع الزمان1 اما محمدحسين ميرزا را ما فرزند گفتهايم وخواهيم فرستاد به جانب استراباد وبديع الزمان را سلطان طلب نمايد خواجه قبولنمود وسلطان ترسيد كه مبادا محمد حسين ميرزابيايد و بديع الزمان راهندهد و رقم نوشت به بديع الزمان كه برخاسته از جانب استراباد برو به طرف بلخ و ولي عهدباش وچون ان مژده به او رسيد خوشحال گرديده كه دو روز ديگر ازجانب ميرعليشير نوشته امد كه زنهار استراباد را خالي نگذار و خود برو بهجانب بلخ ومءمن ميرزا را درجاي خود بگذار و بگو اگرمحمد حسين ميرزا2 بيايد راهش ندهد و بديع الزمان ميرزا ممنون ميرعلي شير شد خود به جانب بلخ راهي شد واز ان جانب كس سلطان امده به ايران و محمد حسين ميرزا را برداشته ازخدمت ان سرور به جانب استراباد رفت اماچون محمد حسين ميرزا به م استر اباد رسيد روز ديگر نوشتها بديع الزمان ميرزا به فرزندش رسيد كه زنهار مبادا كه محمدحسين ميرزا را راه بدهي و اگر نرود او را ازپاي درمي اوري كه من نيز دراين سرحد مردم بلخ را طلبيدهام و بيعت با ان جماعت كردهام و كس فرستادهام به جانب قندهار و اميرذو النون افغان3 راديده از او بيعت گرفتهام و اميرخسرو شاه را ازجانب بغلان طلب	206	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms206	true	6146449749230178227	0	301	0	1504	1504	301	ايران3 روانه الكاء ايران شد4 و ان خبر به محمدحسين ميرزا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0261png رسيد از ساوه كوچ كرده خود را به قم انداخت و بديع الزمان ميرزا به قم امده وحاكم قم دروازه را بسته او دربيرون قم تاخت كرده بر گرديد و شاه نيز در ان نزديكي به اصفهان امد وميخواست برسر خراسان برود و ان خبر بهسلطان رسيد عرض كرديم كه الچي فرستاد وشاه را بد امد و خود سوار شده به ادب تر كمان از راه طبس برفت و درخواف صلح كرده با سلطان اما به خواجه نظام الملك فرمود كه ماگذشتيم از براي خاطر سلطان از تقصيرات بديع الزمان1 اما محمدحسين ميرزا را ما فرزند گفتهايم وخواهيم فرستاد به جانب استراباد وبديع الزمان را سلطان طلب نمايد خواجه قبولنمود وسلطان ترسيد كه مبادا محمد حسين ميرزابيايد و بديع الزمان راهندهد و رقم نوشت به بديع الزمان كه برخاسته از جانب استراباد برو به طرف بلخ و ولي عهدباش وچون ان مژده به او رسيد خوشحال گرديده كه دو روز ديگر ازجانب ميرعليشير نوشته امد كه زنهار استراباد را خالي نگذار و خود برو بهجانب بلخ ومءمن ميرزا را درجاي خود بگذار و بگو اگرمحمد حسين ميرزا2 بيايد راهش ندهد و بديع الزمان ميرزا ممنون ميرعلي شير شد خود به جانب بلخ راهي شد واز ان جانب كس سلطان امده به ايران و محمد حسين ميرزا را برداشته ازخدمت ان سرور به جانب استراباد رفت اماچون محمد حسين ميرزا به م استر اباد رسيد روز ديگر نوشتها بديع الزمان ميرزا به فرزندش رسيد كه زنهار مبادا كه محمدحسين ميرزا را راه بدهي و اگر نرود او را ازپاي درمي اوري كه من نيز دراين سرحد مردم بلخ را طلبيدهام و بيعت با ان جماعت كردهام و كس فرستادهام به جانب قندهار و اميرذو النون افغان3 راديده از او بيعت گرفتهام و اميرخسرو شاه را ازجانب بغلان طلب	206	-7974964111633820869	1504	3008.0	1205	1504	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms207	false	5829032110627716940	0	301	0	1462	1462	301	نمودهام بيعت نموده ميخواهم كه او را شيخ اوغلي بفرستد در روز استقبال تا به او مي رسي او را ازپاي درمي اوري وخبر ازبراي من ميفرستي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0262png چون نامها پدر خود راخوانده قبول نمود و كس فرستاد عم راپرسيدند وگفت فردا ساعت بسيار خوب است ميبايد داخل استراباد شويد كه مابه خدمت پدر به جانب بلخ خواهيم رفت و روز ديگر محمد حسين ميرزا رسيد و از اين طرف محمد مءمن ميرزا رسيد اغوش گشوده او را دربر گرفت و زد كارد1 را برپهلوي او و او را ازپاي در اورد و فرمود ملازمان او را گرفتند ومالهاي او را كه حضرت شاه همراه او نموده بود و قريب به صد هزار تومان اسباب طلا ونقره وسيوسه كارخانه از براي او جداكرده بودهمة ان اسباب را صاحب گرديد و ملازمان سلطان كه در استراباد بودند رفتند كه ازجاي در ايند كه چرا اين نوجوان را ازپاي در اوردي و فردا سلطان ما را قتل خواهد كرد كه چرا شما مزاحم نشديد ما درجواب چه بگوييم او گفت شما ملازم پدر من باشيد و زر بگيريد و كرم پدرم راميدانيد درچه درجهاست في الفور ازمال محمدحسين ميرزا به هرريش سفيدي فرمود صدتومان دادند وملازمان را مواجب و انعام داد وگفت اين حساب نيست ازمال عم خود من حصه به شما دادم و لشكري چشم به مال سياه كردند و از سلطان بر گشتهياغي شدند و ان خبر به بديع الزمان ميرزا رسيد او نيزطبل ياغي گري كوفت درجانب بلخ و كس فرستاد واميرخسرو شاه راطلبيد و كس ديگر به طرف قندهار پيش امير ذوالنون افغان وسپاه بلخ را انعام داد ان خبربه سلطان رسيد اه ازنهاد او بر امد و از براي محمد حسين ميرزا سو كوار گرديد خبر امد از جانب بلخ كه چه نشستهاي كه بديع الزمان ياغي شده ميخواهد برسر تو بيايد سلطان فرمود ميرعلي شير	207	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms207	true	-8436696096767228709	0	301	0	1462	1462	301	نمودهام بيعت نموده ميخواهم كه او را شيخ اوغلي بفرستد در روز استقبال تا به او مي رسي او را ازپاي درمي اوري وخبر ازبراي من ميفرستي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0262png چون نامها پدر خود راخوانده قبول نمود و كس فرستاد عم راپرسيدند وگفت فردا ساعت بسيار خوب است ميبايد داخل استراباد شويد كه مابه خدمت پدر به جانب بلخ خواهيم رفت و روز ديگر محمد حسين ميرزا رسيد و از اين طرف محمد مءمن ميرزا رسيد اغوش گشوده او را دربر گرفت و زد كارد1 را برپهلوي او و او را ازپاي در اورد و فرمود ملازمان او را گرفتند ومالهاي او را كه حضرت شاه همراه او نموده بود و قريب به صد هزار تومان اسباب طلا ونقره وسيوسه كارخانه از براي او جداكرده بودهمة ان اسباب را صاحب گرديد و ملازمان سلطان كه در استراباد بودند رفتند كه ازجاي در ايند كه چرا اين نوجوان را ازپاي در اوردي و فردا سلطان ما را قتل خواهد كرد كه چرا شما مزاحم نشديد ما درجواب چه بگوييم او گفت شما ملازم پدر من باشيد و زر بگيريد و كرم پدرم راميدانيد درچه درجهاست في الفور ازمال محمدحسين ميرزا به هرريش سفيدي فرمود صدتومان دادند وملازمان را مواجب و انعام داد وگفت اين حساب نيست ازمال عم خود من حصه به شما دادم و لشكري چشم به مال سياه كردند و از سلطان بر گشتهياغي شدند و ان خبر به بديع الزمان ميرزا رسيد او نيزطبل ياغي گري كوفت درجانب بلخ و كس فرستاد واميرخسرو شاه راطلبيد و كس ديگر به طرف قندهار پيش امير ذوالنون افغان وسپاه بلخ را انعام داد ان خبربه سلطان رسيد اه ازنهاد او بر امد و از براي محمد حسين ميرزا سو كوار گرديد خبر امد از جانب بلخ كه چه نشستهاي كه بديع الزمان ياغي شده ميخواهد برسر تو بيايد سلطان فرمود ميرعلي شير	207	-7974964111633820869	1462	2924.0	1163	1462	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms208	false	-7977183090610585645	0	301	0	1479	1479	301	را حاضر كردند وگفت اي نمك بحرام روسياه اينها ازشومي تو برسر من مي ايد ميخواست كه ميرعلي شير رابه قتل اورد اوبه خدا ناليد سلطان از سرتقصير او در گذشت ميرعلي شير گفت سلطان سلامت باشد اگر رخصت بدهد من بروم به جانب بلخ و بديع الزمان ميرزا را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0263png نصيحت كنم و او را برداشته به خدمت سلطان بياورم گفت اگر رفتي واو را به لطايف حيل1 اوردي همان ميرعلي شيري والا تو نيز باش در انجا كه به خدا قسم كه ترابه جاياين خواري و زاري به قتل مي اورم و نواب ميرعلي شير برخاست وبه جانب بلخ راهي گرديد و ان خبررسيد به بديع الزمان او فرمود استقبال او كردند وچون چشم مير علي شير به ميرزا افتاد ازمركب پياده شد و بديع الزمان شرمندها او شد زيراكه للها بديع الزمان بوده وحق داشت و نصيحت بسيار كرد و او را راضي نمود كه به اتفاق به خدمت سلطان روند و ازاين جانب محمد مءمن چون خيرات نمود و خاطر سلطان را از اطوارخود ازرده ساخت وخديجه بيگم حرم محترم سلطان كه بانوي بانوان بود ودرغايت حسن وجمال و اگرسلطان يك دم اورا نميديد ديوانه ميشد ومدار دولت سلطان با ان خاتون بود ويك پسر و يك دختر داشت مظفر حسين ميرزا نام پسرش بود و دختر را نام گوهرشاد2 بيگم بود ودرهرات بقعهها وعمارات ومدرسه بسيار ساخت و فرمود گنبدي ساختند كه قريب سي هزارتومان خرج اوشد وخود برخاست ومتوجه شد كه عظام مطهر امام واجب التعظيم اما رضا عليه السلم را ازمشهد مقدس ان سرور را نقل نمايد و ببرد به جانب هرات وچون در بيرون هرات خيمه وخرگاه برسر پا كرد وخود امدبه خيمه در همان شب خواب ان حضرت را بيگم ديد3 و ان حضرت گفت كردم بيتو قدم در بهشتنگذارم ان بيگم دودمان صاحبقراني از خوشحالي ان مژده ازخواب بيدارشد	208	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms208	true	-81553399699985559	0	301	0	1479	1479	301	را حاضر كردند وگفت اي نمك بحرام روسياه اينها ازشومي تو برسر من مي ايد ميخواست كه ميرعلي شير رابه قتل اورد اوبه خدا ناليد سلطان از سرتقصير او در گذشت ميرعلي شير گفت سلطان سلامت باشد اگر رخصت بدهد من بروم به جانب بلخ و بديع الزمان ميرزا را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0263png نصيحت كنم و او را برداشته به خدمت سلطان بياورم گفت اگر رفتي واو را به لطايف حيل1 اوردي همان ميرعلي شيري والا تو نيز باش در انجا كه به خدا قسم كه ترابه جاياين خواري و زاري به قتل مي اورم و نواب ميرعلي شير برخاست وبه جانب بلخ راهي گرديد و ان خبررسيد به بديع الزمان او فرمود استقبال او كردند وچون چشم مير علي شير به ميرزا افتاد ازمركب پياده شد و بديع الزمان شرمندها او شد زيراكه للها بديع الزمان بوده وحق داشت و نصيحت بسيار كرد و او را راضي نمود كه به اتفاق به خدمت سلطان روند و ازاين جانب محمد مءمن چون خيرات نمود و خاطر سلطان را از اطوارخود ازرده ساخت وخديجه بيگم حرم محترم سلطان كه بانوي بانوان بود ودرغايت حسن وجمال و اگرسلطان يك دم اورا نميديد ديوانه ميشد ومدار دولت سلطان با ان خاتون بود ويك پسر و يك دختر داشت مظفر حسين ميرزا نام پسرش بود و دختر را نام گوهرشاد2 بيگم بود ودرهرات بقعهها وعمارات ومدرسه بسيار ساخت و فرمود گنبدي ساختند كه قريب سي هزارتومان خرج اوشد وخود برخاست ومتوجه شد كه عظام مطهر امام واجب التعظيم اما رضا عليه السلم را ازمشهد مقدس ان سرور را نقل نمايد و ببرد به جانب هرات وچون در بيرون هرات خيمه وخرگاه برسر پا كرد وخود امدبه خيمه در همان شب خواب ان حضرت را بيگم ديد3 و ان حضرت گفت كردم بيتو قدم در بهشتنگذارم ان بيگم دودمان صاحبقراني از خوشحالي ان مژده ازخواب بيدارشد	208	-7974964111633820869	1479	2958.0	1180	1479	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms209	false	3303200895512815524	0	301	0	1451	1451	301	ومتوجه حرم خودشد وسلطان را ديده انخواب را عرض نمود وسلطان فرمود نقارها بشارت زدند و فسخ ان اراده نمود چون سلطان مدرسه را ساخت گوهرشادبيگم شبها مي امد درعقب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0264png در حجرها طالب علمان و گوش مي كرد كه بايكديگر چه مي گويند و گاهي با مادرش همراه مي امد ويك شبي خديجه بيگم اغا1 رفت كه تماشابكند و گوهر شاد بيگم گفت اي مادر همراه ميرويم ان دوبيگم عظمي2 برخاسته در ان شب تار متوجه مدرسه شدند وچون داخل مدرسه شدند يكي به طرف يمين رفت ويكي به طرف يسار اما چون گوهر شادبيگم امد وچند حجره را ديدو از روزنها در نظر مي كرد بعضي در كتابت بودند و بعضي درمطالعه و بعضي درصحبت تارسيدند به درحجرهاي ديد كه سه كس در اين حجرهاند و با يكديگر دربازي وخندهاند يكي گفت اي برادران بياييد وهر ارزويي كه داريم بگوييم3 و ازحق تعالي حاجت طلب نماييم ديگران گفتند راست مي گويي اوگفت اولامن ارزويي كه دارم ان است كه يك راس استر اعلا ميخواهم واسباب سفر از چكمه تاخرجين و صدتومان زر نقد طلا كه بروم به زيارت حضرت رضا عليه السلم و از انجا به بغداد واءمها هدي را زيارت كنم ومدينها باسكينه را و از انجا به خانها شريفها مكها معظمه و حاجي شده بر گردم و فاتحه بخوانيم كه حاجت مرا خداي عالم بدهد و ان دو رفيق دست برداشتند وفاتحه خواندند وگفتند چون ازسه تن يك تن ولي است و خداكريم است كه حاجت مرا قبول كند و ديگري گفت كه ارزوي من ان است كه نواب گوهر شادبيگم يك كنيز ماه رويي به من دهد و انقدر بااو باشد ازپوشش و رخوت كه احتياج به من نداشته باشد و دست در گردن او نموده او را دعا بكنيم پس فاتحه خواندند سيمين گفت كه من ارزوي عظيم دارم ومن خود بگويم اما	209	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms209	true	1148909922155318882	0	301	0	1451	1451	301	ومتوجه حرم خودشد وسلطان را ديده انخواب را عرض نمود وسلطان فرمود نقارها بشارت زدند و فسخ ان اراده نمود چون سلطان مدرسه را ساخت گوهرشادبيگم شبها مي امد درعقب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0264png در حجرها طالب علمان و گوش مي كرد كه بايكديگر چه مي گويند و گاهي با مادرش همراه مي امد ويك شبي خديجه بيگم اغا1 رفت كه تماشابكند و گوهر شاد بيگم گفت اي مادر همراه ميرويم ان دوبيگم عظمي2 برخاسته در ان شب تار متوجه مدرسه شدند وچون داخل مدرسه شدند يكي به طرف يمين رفت ويكي به طرف يسار اما چون گوهر شادبيگم امد وچند حجره را ديدو از روزنها در نظر مي كرد بعضي در كتابت بودند و بعضي درمطالعه و بعضي درصحبت تارسيدند به درحجرهاي ديد كه سه كس در اين حجرهاند و با يكديگر دربازي وخندهاند يكي گفت اي برادران بياييد وهر ارزويي كه داريم بگوييم3 و ازحق تعالي حاجت طلب نماييم ديگران گفتند راست مي گويي اوگفت اولامن ارزويي كه دارم ان است كه يك راس استر اعلا ميخواهم واسباب سفر از چكمه تاخرجين و صدتومان زر نقد طلا كه بروم به زيارت حضرت رضا عليه السلم و از انجا به بغداد واءمها هدي را زيارت كنم ومدينها باسكينه را و از انجا به خانها شريفها مكها معظمه و حاجي شده بر گردم و فاتحه بخوانيم كه حاجت مرا خداي عالم بدهد و ان دو رفيق دست برداشتند وفاتحه خواندند وگفتند چون ازسه تن يك تن ولي است و خداكريم است كه حاجت مرا قبول كند و ديگري گفت كه ارزوي من ان است كه نواب گوهر شادبيگم يك كنيز ماه رويي به من دهد و انقدر بااو باشد ازپوشش و رخوت كه احتياج به من نداشته باشد و دست در گردن او نموده او را دعا بكنيم پس فاتحه خواندند سيمين گفت كه من ارزوي عظيم دارم ومن خود بگويم اما	209	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms210	false	8834414975592160078	0	301	0	1449	1449	301	مشكل كه دست دهد گفتند بگو به كرم خدا دور نيست اگر ارزوي محال داري كه خداي تعالي برمي اورد او گفت والله كه محال محال و محالتر از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0265png اين نمي باشد كه ارزويي كه دست در گردن گوهر شاد بيگم در ارم و انچه مراد من باشد از ان نگار حاصل گردانم وگفت اي ياران فاتحه بخوانيد ابشان گفتند فاتحه بخوانيم شايد قسمت توباشد دختر است وشوهرندارد و شايد خداي عالم وسيلهاي1 سازدكه به تو بدهند پس فاتحه خواندند وبيگم ان دو فاتحه را خواند وپارهاي سرجنبانيد و چون به اخررسيد خديجه بيگمرا هر چند گشت نيافت و با خود گفت تو بسيار ايستادي در درعقب اين حجره وبيگم رفته است اونيز رفت به حرم محترم وچند كلمه از خديجه بيكم اغا بشنو كه چون به چند حجره امد ورسيد به درحجرهاي ديد كه طالب علمي قضيب خود را به دست گرفته جلق فرنگي ميزند و چون صداي پاي بر امد طالب علم برخاست كه ببيند كيست چشمش برپري زادي افتاد كه ازبوي خوش عبير و عنبر مشام جانش معطر گرديده و گفت اي مايه2ا اسماني بلاگردان قدومت شوم اندرون فرماي بيكگم سر اسيمه شد و چون زن عاقلهاي بود فكر كرد كه مبادا به من چسبد وباعث بدنامي شود گفت دغدغه مكن كه الهام شد به من كه خود رابه حجرها تو برسانم وخوب حالي داري كه خداي عالم رابرتو نظر است ومن ازاين شهر مي باشم وشوهر ندارم و اما چون حكم شد كه مرا باتو عقد درغيب بستهاند وامشب اينجايم و نزديك سحر ترا ميبرم وخانها مرا خواهي ديد چنانكه كسي نداند وباعث بدنامي نشود اگرچه خدا ميداند و ان چنان به چاپلوسي در امد كه ان بر گشته بخت باور نمود و گفت افتابها اب تو در كجاست او گفت بلاگردانت شوم حاضر است و افتابه را برداشت وگفت تو جاي خواب را	210	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms210	true	3695329103320863504	0	301	0	1449	1449	301	مشكل كه دست دهد گفتند بگو به كرم خدا دور نيست اگر ارزوي محال داري كه خداي تعالي برمي اورد او گفت والله كه محال محال و محالتر از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0265png اين نمي باشد كه ارزويي كه دست در گردن گوهر شاد بيگم در ارم و انچه مراد من باشد از ان نگار حاصل گردانم وگفت اي ياران فاتحه بخوانيد ابشان گفتند فاتحه بخوانيم شايد قسمت توباشد دختر است وشوهرندارد و شايد خداي عالم وسيلهاي1 سازدكه به تو بدهند پس فاتحه خواندند وبيگم ان دو فاتحه را خواند وپارهاي سرجنبانيد و چون به اخررسيد خديجه بيگمرا هر چند گشت نيافت و با خود گفت تو بسيار ايستادي در درعقب اين حجره وبيگم رفته است اونيز رفت به حرم محترم وچند كلمه از خديجه بيكم اغا بشنو كه چون به چند حجره امد ورسيد به درحجرهاي ديد كه طالب علمي قضيب خود را به دست گرفته جلق فرنگي ميزند و چون صداي پاي بر امد طالب علم برخاست كه ببيند كيست چشمش برپري زادي افتاد كه ازبوي خوش عبير و عنبر مشام جانش معطر گرديده و گفت اي مايه2ا اسماني بلاگردان قدومت شوم اندرون فرماي بيكگم سر اسيمه شد و چون زن عاقلهاي بود فكر كرد كه مبادا به من چسبد وباعث بدنامي شود گفت دغدغه مكن كه الهام شد به من كه خود رابه حجرها تو برسانم وخوب حالي داري كه خداي عالم رابرتو نظر است ومن ازاين شهر مي باشم وشوهر ندارم و اما چون حكم شد كه مرا باتو عقد درغيب بستهاند وامشب اينجايم و نزديك سحر ترا ميبرم وخانها مرا خواهي ديد چنانكه كسي نداند وباعث بدنامي نشود اگرچه خدا ميداند و ان چنان به چاپلوسي در امد كه ان بر گشته بخت باور نمود و گفت افتابها اب تو در كجاست او گفت بلاگردانت شوم حاضر است و افتابه را برداشت وگفت تو جاي خواب را	210	-7974964111633820869	1449	2898.0	1150	1449	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms211	false	7574957726693081024	0	301	0	1459	1459	301	بساز تامن خود را بشويم ان ابله را فريبزده بدر رفت وان بخت برگشته هنوز درجا ساختن بود حاصل خديجه بيگم اغا3 امد به حرم وبا دختر گفتگو مي كردند و همه ميخنديدند كه در ان اثنا سلطان رسيد پرسيد كه چه خنده مي كنيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0266png گفتند اي بابشنيدن دارد عرض كنيم والاغوغاخواهي كردن اگر نگوييم سلطان گفت تانگوييد من دست ازشما برنميدارم ايشان گفتند كه انگشتر زنهار بده تابگوييم1 سلطان انگشتر در پيش ايشان انداخت و اول خديجه بيگم انچه برسرش امده بود اغاز كرد وسلطان را تغيير در رنگ بهم رسيد و گفت اي گيسو بريده اين چه معني است گفت چون به توگفتم بنابراين خود قاعده مروت است كه ازسر تقصير ما بگذري سلطان گفت ميترسم كه ان كيدي عاصي كه اگرچه ماچهخر در ان اثنا به دستش مي افتاد سر نمي داد چون دست ازتو برداشت به اين حسن و جمال گفت اسان است اگر خواهي صدق سخن من به تو ظاهرشود فردا بفرست و ان طالب علم را بطلب و ازاو احوال معلوم كن وببين كه اگر انچه من مي گويم يك سرموي خلافدارد گناه كار باشم سلطان گفت مرا خاطر از طرف تو جمع است اما ديگر اين قسم بياندامي مكن بلكه ان كيدي دست از تو برنميداشت وتو فرياد ميزدي دهانت را ميبست ويك فصل خدمت تو مي كرد ويا مي كشت ويا سرميداد امابه شرطي كه ديگر اين قسم حركات نكني و او را نزد و از دختر پرسيد كه تو چه ديدي اونيز انچه ديده وشنيده بود عرض كرد وپادشاه فرمود پس برما فرض شد كه ازبراي هرطالب علمي يك دست خانها ديگر بسازيم و كدخدا نماييم و هزار و دويست طالب علم بودند فرمود هزار ودويست خانه ساختند وبه هر كدام زني داد وهر كدام كنيز كي همراه داشتند وتمام ازحرم سلطان بيرون اوردند اماروز ديگر سلطان فرمود ان	211	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms211	true	2275830989533121144	0	301	0	1459	1459	301	بساز تامن خود را بشويم ان ابله را فريبزده بدر رفت وان بخت برگشته هنوز درجا ساختن بود حاصل خديجه بيگم اغا3 امد به حرم وبا دختر گفتگو مي كردند و همه ميخنديدند كه در ان اثنا سلطان رسيد پرسيد كه چه خنده مي كنيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0266png گفتند اي بابشنيدن دارد عرض كنيم والاغوغاخواهي كردن اگر نگوييم سلطان گفت تانگوييد من دست ازشما برنميدارم ايشان گفتند كه انگشتر زنهار بده تابگوييم1 سلطان انگشتر در پيش ايشان انداخت و اول خديجه بيگم انچه برسرش امده بود اغاز كرد وسلطان را تغيير در رنگ بهم رسيد و گفت اي گيسو بريده اين چه معني است گفت چون به توگفتم بنابراين خود قاعده مروت است كه ازسر تقصير ما بگذري سلطان گفت ميترسم كه ان كيدي عاصي كه اگرچه ماچهخر در ان اثنا به دستش مي افتاد سر نمي داد چون دست ازتو برداشت به اين حسن و جمال گفت اسان است اگر خواهي صدق سخن من به تو ظاهرشود فردا بفرست و ان طالب علم را بطلب و ازاو احوال معلوم كن وببين كه اگر انچه من مي گويم يك سرموي خلافدارد گناه كار باشم سلطان گفت مرا خاطر از طرف تو جمع است اما ديگر اين قسم بياندامي مكن بلكه ان كيدي دست از تو برنميداشت وتو فرياد ميزدي دهانت را ميبست ويك فصل خدمت تو مي كرد ويا مي كشت ويا سرميداد امابه شرطي كه ديگر اين قسم حركات نكني و او را نزد و از دختر پرسيد كه تو چه ديدي اونيز انچه ديده وشنيده بود عرض كرد وپادشاه فرمود پس برما فرض شد كه ازبراي هرطالب علمي يك دست خانها ديگر بسازيم و كدخدا نماييم و هزار و دويست طالب علم بودند فرمود هزار ودويست خانه ساختند وبه هر كدام زني داد وهر كدام كنيز كي همراه داشتند وتمام ازحرم سلطان بيرون اوردند اماروز ديگر سلطان فرمود ان	211	-7974964111633820869	1459	2918.0	1160	1459	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms212	false	-7000802388691398363	0	301	0	1422	1422	301	طالب علم را طلبيدند و انچه ازخديجه بيگم شنيده بود از اوپرسيده همه را باز گفت اما از ان سه طالب علم پرسيد و ان دونفر را كه انچه خواسته بودند داد و اول سلطان به دختر خود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0267png كه اگر ميخواهي ارزوي او را بر اري ميبايد خود دل او را به دست در اري گوهرشاد بيگم مطلب پدر را دريافت گفت برنواب سلطان ظاهر است كه مرا هوس زنان دردل نيست وتو چند مرتبه به تكليف شوهر كردي ومن خود را نذرحضرت امام رضاعليه السلم نمودهام و كنيز ان حضرتشدهام و اختيار كنيز در دست اقاست اما من براي اجابت ارزوي اين طالب علم را بر ارم سلطان گفت اگر تو او را راضي ساختي جلدوي خوب به تو مي دهم و گوهرشاد بيگم فرمود كه چند عدد تخم مرغ را اوردند و درميانقابي گذاشته به دست خواجهاي داد و گفت اين چند تخم مرغ را ببر بده بهفلان طالب علم وبگو امر گوهر شادبيگم است كه اين چند تخممرغ را كه خوردي و يك تخم مرغ سفيد كه درميان بود هيچ در مزه تفاوت كرد ياتمام به يك مزه بود گفت برو و عرض بندگي برسان به نواب بيگم و بگو كه يك مزهداشت وهيچ تفاوتنداشت پس خواجه سر به گوشش نهاد و گفت نواب بيگم دعا ميرساند ومي گويد كه پس ان ارزويي كه كرده بودي در فلان شب كه گوهر شادبيگم را ميخواهم در بر گيرم ومن ارزوي تراهم به فعل اوردم و از برايت كنيزي جدا كردهام كه حسنش صدبرابر من است وطالب علم را رنگ از رخساررفت دانست كه بيگم راخبردار كردهاند و گويا كسي در بيرون در بوده شنيده وبيگم را اعلام نموده سربه زير انداخت وخواجه او رابه در حرم بيگم اورد وقاضي راطلبيدند وخطبها عقد خواندند و افتاب طلعتي رابرداشت بامال واسباب برد به مكان خود و دعا	212	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms212	true	2300569169972449024	0	301	0	1422	1422	301	طالب علم را طلبيدند و انچه ازخديجه بيگم شنيده بود از اوپرسيده همه را باز گفت اما از ان سه طالب علم پرسيد و ان دونفر را كه انچه خواسته بودند داد و اول سلطان به دختر خود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0267png كه اگر ميخواهي ارزوي او را بر اري ميبايد خود دل او را به دست در اري گوهرشاد بيگم مطلب پدر را دريافت گفت برنواب سلطان ظاهر است كه مرا هوس زنان دردل نيست وتو چند مرتبه به تكليف شوهر كردي ومن خود را نذرحضرت امام رضاعليه السلم نمودهام و كنيز ان حضرتشدهام و اختيار كنيز در دست اقاست اما من براي اجابت ارزوي اين طالب علم را بر ارم سلطان گفت اگر تو او را راضي ساختي جلدوي خوب به تو مي دهم و گوهرشاد بيگم فرمود كه چند عدد تخم مرغ را اوردند و درميانقابي گذاشته به دست خواجهاي داد و گفت اين چند تخم مرغ را ببر بده بهفلان طالب علم وبگو امر گوهر شادبيگم است كه اين چند تخممرغ را كه خوردي و يك تخم مرغ سفيد كه درميان بود هيچ در مزه تفاوت كرد ياتمام به يك مزه بود گفت برو و عرض بندگي برسان به نواب بيگم و بگو كه يك مزهداشت وهيچ تفاوتنداشت پس خواجه سر به گوشش نهاد و گفت نواب بيگم دعا ميرساند ومي گويد كه پس ان ارزويي كه كرده بودي در فلان شب كه گوهر شادبيگم را ميخواهم در بر گيرم ومن ارزوي تراهم به فعل اوردم و از برايت كنيزي جدا كردهام كه حسنش صدبرابر من است وطالب علم را رنگ از رخساررفت دانست كه بيگم راخبردار كردهاند و گويا كسي در بيرون در بوده شنيده وبيگم را اعلام نموده سربه زير انداخت وخواجه او رابه در حرم بيگم اورد وقاضي راطلبيدند وخطبها عقد خواندند و افتاب طلعتي رابرداشت بامال واسباب برد به مكان خود و دعا	212	-7974964111633820869	1422	2844.0	1123	1422	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms213	false	5463522949723933828	0	301	0	1486	1486	301	به جان بيگم كرده اما خديجه بيگم درخدمت ميرزا سخن محمدحسين را عرض كرد و كشته شدن او سلطان رابه قهر در اورد و گفت ميبايد استراباد را به مظفر حسين ميرزا داد ومءمن رابه خون برادر بكشد و بديع الزمان ميرزا تنهاباشد و پشت وپناه اورا نباشد وهرگاه او از جانب بلخ خروج كرد وپسرش1 ازاين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0268png طرف طايفه بچه تر كمان را برداشت به جنگ تو امدند وعلاج هردو دشوار ميشود سلطان فرمود كه نامها حكومت استراباد را به نام مظفر حسين ميرزا نوشتند و به جماعت تر كمان نيز نوشتند كه ميخواستم شما را قتل عام كنم به همه حال چون فرزندم مظفر حسين ميرزا مي ايد وميبايد كه در خدمت او كمر اطاعت بربنديد واگر مءمن روسياه ارادها سر كشي داشته باشد او را سربرداشته به خدمت من بفرستيد ومظفر حسينميرزا به الغار رفت به جانب استراباد واز ان جانب خبر رفت به محمد مءمن ميرزاكه اينك عمويت مي ايد كه ترا از استراباد در كند و بلكه بكشد او فرمود كه سياه را ديگرباره زر دادند وشش هزار كس را سان گرفته به استقبال عم خود بيرون امد و ازاين جانب خديجه بيگم اغا چيزي چند خاطرنشان سلطان كرد و نامها قتل محمد مءمن ميرزا فرمود نوشتند وبه مهر سلطان رسانيد وشاطري را طلبيده گفت ميخواهم زود خود رابه مظفرحسين ميرزا فرزندم برساني ونامه را به او بدهي و بگو كه زنهار در كشتن محمدمءمن تغافل نكني واگر تو او رانكشي درهمان ساعت تراخواهدكشت اما چون او را فرستاد وهزار و دويست كس همراه او كرد كه مبادا او را نيز مانند برادرش به قتل اورد چون رسيد به يك منزلي استراباد وخبر به محمد مءمن بردند اونيز سوار شده كمر قتل عم خود را در ميان بست و سوار شد و درمابين راه بههم برخوردند و شاطر ازعقب رسيده نامها سلطان را داد	213	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms213	true	-4765394509222247261	0	301	0	1486	1486	301	به جان بيگم كرده اما خديجه بيگم درخدمت ميرزا سخن محمدحسين را عرض كرد و كشته شدن او سلطان رابه قهر در اورد و گفت ميبايد استراباد را به مظفر حسين ميرزا داد ومءمن رابه خون برادر بكشد و بديع الزمان ميرزا تنهاباشد و پشت وپناه اورا نباشد وهرگاه او از جانب بلخ خروج كرد وپسرش1 ازاين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0268png طرف طايفه بچه تر كمان را برداشت به جنگ تو امدند وعلاج هردو دشوار ميشود سلطان فرمود كه نامها حكومت استراباد را به نام مظفر حسين ميرزا نوشتند و به جماعت تر كمان نيز نوشتند كه ميخواستم شما را قتل عام كنم به همه حال چون فرزندم مظفر حسين ميرزا مي ايد وميبايد كه در خدمت او كمر اطاعت بربنديد واگر مءمن روسياه ارادها سر كشي داشته باشد او را سربرداشته به خدمت من بفرستيد ومظفر حسينميرزا به الغار رفت به جانب استراباد واز ان جانب خبر رفت به محمد مءمن ميرزاكه اينك عمويت مي ايد كه ترا از استراباد در كند و بلكه بكشد او فرمود كه سياه را ديگرباره زر دادند وشش هزار كس را سان گرفته به استقبال عم خود بيرون امد و ازاين جانب خديجه بيگم اغا چيزي چند خاطرنشان سلطان كرد و نامها قتل محمد مءمن ميرزا فرمود نوشتند وبه مهر سلطان رسانيد وشاطري را طلبيده گفت ميخواهم زود خود رابه مظفرحسين ميرزا فرزندم برساني ونامه را به او بدهي و بگو كه زنهار در كشتن محمدمءمن تغافل نكني واگر تو او رانكشي درهمان ساعت تراخواهدكشت اما چون او را فرستاد وهزار و دويست كس همراه او كرد كه مبادا او را نيز مانند برادرش به قتل اورد چون رسيد به يك منزلي استراباد وخبر به محمد مءمن بردند اونيز سوار شده كمر قتل عم خود را در ميان بست و سوار شد و درمابين راه بههم برخوردند و شاطر ازعقب رسيده نامها سلطان را داد	213	-7974964111633820869	1486	2972.0	1187	1486	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms214	false	163406522975135865	0	301	0	1433	1433	301	و چون مطالعه كرد در بغل نهاد و چند نفر راگفت من ميدانم كه اگر برادرزاده مرا در روز استقبال نكشد درشب برسر من ميريزد وچونپدر رخصت قتل او را به من داده وچون محمدمءمن مرا ميبيند پياده ميشود و من نيز پياده خواهم شد و شما پيش رفته او را بكشيد كه اگر فرصت از دست بنهيم مارا تمام خواهد كشت در اين سخن بودند كه بهم رسيدند ومحمد مءمن پياده شد كه او را نيز بكشد كه شمشير براو نهادند و او را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0269png پارهپاره كردند وتر كمان گفتند كه چرا همچنين كرديد اورقم سلطان رانمود وچون چشم مردم بررقم سلطان افتاد ديگر حرفي نگفتند ومظفر حسين ميرزا استراباد را صاحب شد وچون خبر كشته شدن محمدمءمن به جانب بلخ رسيد وقتي بود كه بديع الزمان ميرزا سهمنزل از بلخ در امده بود كه قاصد از استراباد رسيد وسر به گوش ميرزا نهاده شرح را گفت اه از نهاد بديع الزمان ميرزا بر امدهدست به قبضها شمشير كرده روي به ميرعليشير كرده گفت اي پيرخرف1 روزگار فرزندم را فرستاده ايشان كشتهاند و حال امده مرا به فريب وفسون ببري به جانبهرات و به كشتن دهي اين بگفت و دست انداخته شمشير را كشيده و دست و تيغ بلند كرده كه فرود اورد برسر او مير عليشير هيكل مصحف را از بغل در اورد و به دم تيغ داده گفت مرا ببخش به اين كلام خدا پس گفت اي خرف چه فايده دارد اماچون للگي مراكردهاي برو كه ترابه ريش سفيدت و به كلام خدا بخشيدم اما او را خفيف روانها هرات نمود وگفت بروم ولشكر بكشم و كاري برسر2 اين سلطان شل بيارم كه ديگر دولت را در زمين خواب نبيند اين بگفت وبه جانب بلخ راهي گرديد و از انطرف چون روز شد خديجه بيگم اغا به سلطان عرض كرد كه ديشب حكم قتل محمد مءمن	214	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms214	true	-7600205171812494949	0	301	0	1433	1433	301	و چون مطالعه كرد در بغل نهاد و چند نفر راگفت من ميدانم كه اگر برادرزاده مرا در روز استقبال نكشد درشب برسر من ميريزد وچونپدر رخصت قتل او را به من داده وچون محمدمءمن مرا ميبيند پياده ميشود و من نيز پياده خواهم شد و شما پيش رفته او را بكشيد كه اگر فرصت از دست بنهيم مارا تمام خواهد كشت در اين سخن بودند كه بهم رسيدند ومحمد مءمن پياده شد كه او را نيز بكشد كه شمشير براو نهادند و او را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0269png پارهپاره كردند وتر كمان گفتند كه چرا همچنين كرديد اورقم سلطان رانمود وچون چشم مردم بررقم سلطان افتاد ديگر حرفي نگفتند ومظفر حسين ميرزا استراباد را صاحب شد وچون خبر كشته شدن محمدمءمن به جانب بلخ رسيد وقتي بود كه بديع الزمان ميرزا سهمنزل از بلخ در امده بود كه قاصد از استراباد رسيد وسر به گوش ميرزا نهاده شرح را گفت اه از نهاد بديع الزمان ميرزا بر امدهدست به قبضها شمشير كرده روي به ميرعليشير كرده گفت اي پيرخرف1 روزگار فرزندم را فرستاده ايشان كشتهاند و حال امده مرا به فريب وفسون ببري به جانبهرات و به كشتن دهي اين بگفت و دست انداخته شمشير را كشيده و دست و تيغ بلند كرده كه فرود اورد برسر او مير عليشير هيكل مصحف را از بغل در اورد و به دم تيغ داده گفت مرا ببخش به اين كلام خدا پس گفت اي خرف چه فايده دارد اماچون للگي مراكردهاي برو كه ترابه ريش سفيدت و به كلام خدا بخشيدم اما او را خفيف روانها هرات نمود وگفت بروم ولشكر بكشم و كاري برسر2 اين سلطان شل بيارم كه ديگر دولت را در زمين خواب نبيند اين بگفت وبه جانب بلخ راهي گرديد و از انطرف چون روز شد خديجه بيگم اغا به سلطان عرض كرد كه ديشب حكم قتل محمد مءمن	214	-7974964111633820869	1433	2866.0	1134	1433	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms215	false	5480878804000259806	0	301	0	1501	1501	301	را فرستادم سلطان سر اسيمه شد فرمود كه شاطري برود و نامها ديگر ببرد خديجه بيكم كس فرستاد پيش شاطر كه پنجاه تومان به تو ميدهم كه دير بروي و اما شاطر ثاني روز ديگر رسيد كه كار از دست رفته بود و چون خبر قتل بهسلطان رسيد بسيار دلگير گرديد كه روز دهم مير علي شير امده شرح كرد به سلطان كه بديع الزمان ميرزا ميخواست مرابكشد باز ترحم كرد و اين چنين پيغام داده و بر گرديد و سلطان به حرم امد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0270png و از خديجه بيگم صلاح ديد كه چه كنم خديجه بيگم گفت ميبايد سپاه را به در گاه طلب كرد و خود برداشتلشكررا و رفت از عقب بديع الزمان ميرزا و سزاي او را1 كنارش گذاشتن و گوشمالي به سزا او را دادن كه عالميان عبرت گيرند سلطان قبول نموده احكام2 به اطراف فرستاد و سپاه به در گاه طلب كرد وپنجاه هزار سوار عرض داده روانه بلخ گرديد رفتن سلطان حسين ميرزاي بايقره به بلخ به جنگ بديع الزمان ميرزاي فرزند خودش ومصلحشدن نفظام الملك درميان ابشان اما چون سلطان به مرو رسيد از ان جانب ذوالنون افغان دوازدههزار كس3 برداشته ازقندهار به مدد بديع الزمان رفت و او را دريافت و از سلطان فراموش كرد بديع الزمان ميرزانيز بابيستهزار كس رسيدندبا اميرذوالنون وهردو سپاه يكي شده وانتظار سپاه پدرش مي كشيد4 و اما از اين جانب سلطان درقلعهمرو بود شنيد كه اميرذوالنون رفت بهخدمت بديع الزمانميرزا و در ان اثنا خواجه نظام الملك درخدمت سلطان حسين ميرزا التماس نمود كه مرا خوش نمي ايد كه پسر وپدر تيغ بريكديگر بكشند اين باعت رسوايي اين دودمان است واگر امر باشد من بروم وبديع الزمان ميرزا را منع كنم وتسلي داده برداشته به خدمت سلطان بياورم سلطان گفت اگر تو اين كار بكني اول تو و اخر ميرعلي شير و حواجه نظام الملك از	215	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms215	true	5134695969361030040	0	301	0	1501	1501	301	را فرستادم سلطان سر اسيمه شد فرمود كه شاطري برود و نامها ديگر ببرد خديجه بيكم كس فرستاد پيش شاطر كه پنجاه تومان به تو ميدهم كه دير بروي و اما شاطر ثاني روز ديگر رسيد كه كار از دست رفته بود و چون خبر قتل بهسلطان رسيد بسيار دلگير گرديد كه روز دهم مير علي شير امده شرح كرد به سلطان كه بديع الزمان ميرزا ميخواست مرابكشد باز ترحم كرد و اين چنين پيغام داده و بر گرديد و سلطان به حرم امد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0270png و از خديجه بيگم صلاح ديد كه چه كنم خديجه بيگم گفت ميبايد سپاه را به در گاه طلب كرد و خود برداشتلشكررا و رفت از عقب بديع الزمان ميرزا و سزاي او را1 كنارش گذاشتن و گوشمالي به سزا او را دادن كه عالميان عبرت گيرند سلطان قبول نموده احكام2 به اطراف فرستاد و سپاه به در گاه طلب كرد وپنجاه هزار سوار عرض داده روانه بلخ گرديد رفتن سلطان حسين ميرزاي بايقره به بلخ به جنگ بديع الزمان ميرزاي فرزند خودش ومصلحشدن نفظام الملك درميان ابشان اما چون سلطان به مرو رسيد از ان جانب ذوالنون افغان دوازدههزار كس3 برداشته ازقندهار به مدد بديع الزمان رفت و او را دريافت و از سلطان فراموش كرد بديع الزمان ميرزانيز بابيستهزار كس رسيدندبا اميرذوالنون وهردو سپاه يكي شده وانتظار سپاه پدرش مي كشيد4 و اما از اين جانب سلطان درقلعهمرو بود شنيد كه اميرذوالنون رفت بهخدمت بديع الزمانميرزا و در ان اثنا خواجه نظام الملك درخدمت سلطان حسين ميرزا التماس نمود كه مرا خوش نمي ايد كه پسر وپدر تيغ بريكديگر بكشند اين باعت رسوايي اين دودمان است واگر امر باشد من بروم وبديع الزمان ميرزا را منع كنم وتسلي داده برداشته به خدمت سلطان بياورم سلطان گفت اگر تو اين كار بكني اول تو و اخر ميرعلي شير و حواجه نظام الملك از	215	-7974964111633820869	1501	3002.0	1202	1501	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms216	false	-3425252023951347885	0	301	0	1480	1480	301	قلعها مرو برخاسته به جانب بلخ راهي شد چون به سه منزلي بلخ رسيد به اردوي بديع الزمان ميرزا وچون خبر او به ميرزا رسيد فرمود امير ذوالنون افغان را باجوانان اعتباري به استقبال خواجه بيرونرفتند و او رابه اعزاز تمام اوردند به بارگاه وخواجه در پيش بديع الزمان ميرزا زانو زده سجده كرد وميرزا شرمندها خواجه شده برخاست و دست درگردن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0271png خواجه كرد و جبين او را ببوسيد و اورد در پهلوي خود نشاند وسخن از هر جايي گذشت تا به سرحد مطلوب كشيده و سخن را خواجه ان چنان فصيح گفتگو مي كرد كه در دلها اثركرده بديع الزمان ميرزا را قبول افتاد گفت من خود دست از خون فرزندم محمد مءمن ميرزا برنميداشتم و اما چون تو حق تعليم درگردن من داري ازسخن تو تجاوز نمي كنم وميرزا امير ذوالنون راگفت بردار سپاه و در بلخ بوده باش كه من خود ميروم وسلطان را كرنش مي كنم و رقم ولي عهدي مجدد مي گيرم و ترا به جانب قندهار روانه خواهم كرد پس اميرذوالنون گفت امر از ميرزااست و بديع الزمان ميرزا باخواجه نظام الملك برخاسته به خدمت پدر روان شد واما از اين جانب از ميرعلي شير بشنو كه جاسوس او همراه بود كه چون بديع الزمان راضي شود به امدن اين كتابت را در محل فرصت به دست ميرزا بدهيد و چون ميرزا به يك منزلي امده بود و در منزل دويم با خواجه خندان مركب ميراند كه ان جاسوس عريضها ميرعلي شير را به دست ميرزا داد چون مطالعه نمود نوشته بود كه معلوم ميرزا بوده باشد كه خواجه نظام الملك دوطلب نموده كه ترا به فريب بياورد وسلطان ترابكشد واين غوغا را برطرف كند زنهار كه فريب او را نخوري غرض چون تو مرا نكشتي و ازادم كردي بنابراين من اين نمك بحرامي بهسلطان كردم وترا خبردار نمودم ومطلب ميرعلي شير	216	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms216	true	-3921836639622581309	0	301	0	1480	1480	301	قلعها مرو برخاسته به جانب بلخ راهي شد چون به سه منزلي بلخ رسيد به اردوي بديع الزمان ميرزا وچون خبر او به ميرزا رسيد فرمود امير ذوالنون افغان را باجوانان اعتباري به استقبال خواجه بيرونرفتند و او رابه اعزاز تمام اوردند به بارگاه وخواجه در پيش بديع الزمان ميرزا زانو زده سجده كرد وميرزا شرمندها خواجه شده برخاست و دست درگردن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0271png خواجه كرد و جبين او را ببوسيد و اورد در پهلوي خود نشاند وسخن از هر جايي گذشت تا به سرحد مطلوب كشيده و سخن را خواجه ان چنان فصيح گفتگو مي كرد كه در دلها اثركرده بديع الزمان ميرزا را قبول افتاد گفت من خود دست از خون فرزندم محمد مءمن ميرزا برنميداشتم و اما چون تو حق تعليم درگردن من داري ازسخن تو تجاوز نمي كنم وميرزا امير ذوالنون راگفت بردار سپاه و در بلخ بوده باش كه من خود ميروم وسلطان را كرنش مي كنم و رقم ولي عهدي مجدد مي گيرم و ترا به جانب قندهار روانه خواهم كرد پس اميرذوالنون گفت امر از ميرزااست و بديع الزمان ميرزا باخواجه نظام الملك برخاسته به خدمت پدر روان شد واما از اين جانب از ميرعلي شير بشنو كه جاسوس او همراه بود كه چون بديع الزمان راضي شود به امدن اين كتابت را در محل فرصت به دست ميرزا بدهيد و چون ميرزا به يك منزلي امده بود و در منزل دويم با خواجه خندان مركب ميراند كه ان جاسوس عريضها ميرعلي شير را به دست ميرزا داد چون مطالعه نمود نوشته بود كه معلوم ميرزا بوده باشد كه خواجه نظام الملك دوطلب نموده كه ترا به فريب بياورد وسلطان ترابكشد واين غوغا را برطرف كند زنهار كه فريب او را نخوري غرض چون تو مرا نكشتي و ازادم كردي بنابراين من اين نمك بحرامي بهسلطان كردم وترا خبردار نمودم ومطلب ميرعلي شير	216	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms217	false	-7081083494030233594	0	301	0	1373	1373	301	ان بود كه خواجه نظام الملك مبادا ان كار را1 ازپيش ببرد واعتبار او درخدمت سلطان به درجها اعلي برسد اين قسم نمك بحرامي از اوبه فعل امد القصه چون ميرزا نوشته را مطالعه كرد دود2 ناخوش از روزنها دما غ او بيرون امد و ان نوشته را دريد و روي به خواجه نظام الملك كرد و گفت اي خواجها بي انصاف تقصير ماچيست در خدمت شما كه امدهاي مرا ببري كه پدرم بكشد وخواجه فهميد كه ان نوشتها ميرعلي شير بود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0272png ميرزا راست باشد به سر عزيز سلطان ترا قسم ميدهم اول از من دو كلمه گوش كن و انگاه هرچه خواهي بامن بكن گفت چون برسر سلطان قسم ميدهي سرش نباشد ان سلطان را كه دل سياه دارد و قتل محمدمءمن فرزند زاده را حكم قتل نوشت خواجه گفت به سرچهار يار ترا قسم ميدهم كه اول سخن من بشنو پس بديع الزمان گوش به سخن او داد و دست به قبضها تيغ داشت كه چون اوسخن را تمام كند خواجه را از پاي در اورد و گفت بگو كه چه مي گويي گفت به خداي جهان و به روح رسول خدا قسم كه پدر ترا به كشتن طلب ننموده و انچه به خاطر او نميرسد اين خيال محال است و اين نوشته را ميرعلي شير از حسد نوشته است كه مبادا من ترا ببرم و عزت1 من در خدمت سلطان به درجه اعلا برسد بديع الزمان ميرزا چون عاقل بود دانست كه اگر ميرعلي شير از حسد نوشته باشد دور نيست و از كشتن خواجه در گذشت واما جگرنكرد گفت برو كه ازسر كشتن تو گذشتم وشايد كه اين وجه درست2 باشد اما خاطر من از پدر جمع نيست وخواجه را روانه نمود وخود برگرديد واز ان جانب خواجه امد به خدمت سلطان ودستار برزمين زد و گفت سلطانم داد از دست بعضي نمك	217	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms217	true	-8252043843273353109	0	301	0	1373	1373	301	ان بود كه خواجه نظام الملك مبادا ان كار را1 ازپيش ببرد واعتبار او درخدمت سلطان به درجها اعلي برسد اين قسم نمك بحرامي از اوبه فعل امد القصه چون ميرزا نوشته را مطالعه كرد دود2 ناخوش از روزنها دما غ او بيرون امد و ان نوشته را دريد و روي به خواجه نظام الملك كرد و گفت اي خواجها بي انصاف تقصير ماچيست در خدمت شما كه امدهاي مرا ببري كه پدرم بكشد وخواجه فهميد كه ان نوشتها ميرعلي شير بود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0272png ميرزا راست باشد به سر عزيز سلطان ترا قسم ميدهم اول از من دو كلمه گوش كن و انگاه هرچه خواهي بامن بكن گفت چون برسر سلطان قسم ميدهي سرش نباشد ان سلطان را كه دل سياه دارد و قتل محمدمءمن فرزند زاده را حكم قتل نوشت خواجه گفت به سرچهار يار ترا قسم ميدهم كه اول سخن من بشنو پس بديع الزمان گوش به سخن او داد و دست به قبضها تيغ داشت كه چون اوسخن را تمام كند خواجه را از پاي در اورد و گفت بگو كه چه مي گويي گفت به خداي جهان و به روح رسول خدا قسم كه پدر ترا به كشتن طلب ننموده و انچه به خاطر او نميرسد اين خيال محال است و اين نوشته را ميرعلي شير از حسد نوشته است كه مبادا من ترا ببرم و عزت1 من در خدمت سلطان به درجه اعلا برسد بديع الزمان ميرزا چون عاقل بود دانست كه اگر ميرعلي شير از حسد نوشته باشد دور نيست و از كشتن خواجه در گذشت واما جگرنكرد گفت برو كه ازسر كشتن تو گذشتم وشايد كه اين وجه درست2 باشد اما خاطر من از پدر جمع نيست وخواجه را روانه نمود وخود برگرديد واز ان جانب خواجه امد به خدمت سلطان ودستار برزمين زد و گفت سلطانم داد از دست بعضي نمك	217	-7974964111633820869	1373	2746.0	1074	1373	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms218	false	6210829067338750506	0	301	0	1448	1448	301	بحلال چند وشرح را عرض نمود پس اتش غضب سلطان زبانه كشيد وفرمود ميرعلي شير را طلبيدند وگفت بشنو كه خواجه چه مي گويد پس خواجه انچه برسر اوگذشته بود گفت ميرعلي شير گفت كه خواجه راست مي گويد البته بديع الزمان ميرزا از امدن پشيمان شده است واين تمهيد را خود كرده است كه بر گردد پس سلطان باور كرد و ميرعلي شير از كشته شدن نجات يافت و گفت اي شهريار اگر بديع الزمان ميرزا مي امد از كشته شدن نجات مييافت و سلطان حسين چون اين بدبختي3 كرد ميبايد او را بادولت خواهان او از پيش برداريد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0273png و سلطان فرمود سان سياه گرفتند وبا سي هزار كس از قلعه مرو بيرون امده بر سربلخ به گرفتن بديع الزمان راهي گرديد واز ان طرف اميرخسرو شاه با امير ذوالنون و بديع الزمان ميرزا اونيز باسي هزار به عزم رزم پدر از بلخ بيرون امد و درشش فرسنگي بلخ تلاقي مربعي1 روي داده و سلطان فرمود كه ديگر باره نامهاي نوشتند به بديع الزمان ميرزا كه اي فرزند بيحيا ترا حيا چون رخصت داد كه در برابر من به عزم رزم بيرون ايي و دست و گردن اين افغان را با ان خسرو خيرهسر بسته و برداشته به خدمت بياور والا فردا تمام را به دار خواهم كشيد وترا سردار ايشان خواهم نمود و چون پيغام سلطان به او رسيده فرمود كه كوس جنگ فرو كوفتند و جواب به جنگ گفته فرستاده برگرديد روز ديگر ان دولشكر در برابر يكديگر صف بر اراستند و از اين جانب عميدبيگ2 چرخچي شده رفت به ميدان و از ان جانب شجاع بيگ3 پسر بزرگ امير ذوالنون چرخچي شده جنگ مردانهاي كرد تاجنگ مغلوبه شد وسلطان ديد كه سپاه سستي مي كنند فرمود او را از محفه بيرون اوردند ومركب كشيدند وسلطان از افليج كمري شده بود وهر دو پاي او	218	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms218	true	-5554754420389309209	0	301	0	1448	1448	301	بحلال چند وشرح را عرض نمود پس اتش غضب سلطان زبانه كشيد وفرمود ميرعلي شير را طلبيدند وگفت بشنو كه خواجه چه مي گويد پس خواجه انچه برسر اوگذشته بود گفت ميرعلي شير گفت كه خواجه راست مي گويد البته بديع الزمان ميرزا از امدن پشيمان شده است واين تمهيد را خود كرده است كه بر گردد پس سلطان باور كرد و ميرعلي شير از كشته شدن نجات يافت و گفت اي شهريار اگر بديع الزمان ميرزا مي امد از كشته شدن نجات مييافت و سلطان حسين چون اين بدبختي3 كرد ميبايد او را بادولت خواهان او از پيش برداريد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0273png و سلطان فرمود سان سياه گرفتند وبا سي هزار كس از قلعه مرو بيرون امده بر سربلخ به گرفتن بديع الزمان راهي گرديد واز ان طرف اميرخسرو شاه با امير ذوالنون و بديع الزمان ميرزا اونيز باسي هزار به عزم رزم پدر از بلخ بيرون امد و درشش فرسنگي بلخ تلاقي مربعي1 روي داده و سلطان فرمود كه ديگر باره نامهاي نوشتند به بديع الزمان ميرزا كه اي فرزند بيحيا ترا حيا چون رخصت داد كه در برابر من به عزم رزم بيرون ايي و دست و گردن اين افغان را با ان خسرو خيرهسر بسته و برداشته به خدمت بياور والا فردا تمام را به دار خواهم كشيد وترا سردار ايشان خواهم نمود و چون پيغام سلطان به او رسيده فرمود كه كوس جنگ فرو كوفتند و جواب به جنگ گفته فرستاده برگرديد روز ديگر ان دولشكر در برابر يكديگر صف بر اراستند و از اين جانب عميدبيگ2 چرخچي شده رفت به ميدان و از ان جانب شجاع بيگ3 پسر بزرگ امير ذوالنون چرخچي شده جنگ مردانهاي كرد تاجنگ مغلوبه شد وسلطان ديد كه سپاه سستي مي كنند فرمود او را از محفه بيرون اوردند ومركب كشيدند وسلطان از افليج كمري شده بود وهر دو پاي او	218	-7974964111633820869	1448	2896.0	1149	1448	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms219	false	-2529402387369600639	0	301	0	1461	1461	301	بيقوت بود اما دست تا كمر كوفتي نداشت و چون غضب به سلطان مستولي ميشد به اتش غضب قوت بهم ميرسانيد وسوار شده نيزه را در ربود و خود رابه ميدان رسانيد چون چشم مردم بلخ وقندهار كه برعلم سلطان افتاد ديدند دواز دهشير شكست و فرار درپاي هر علمي ويك شير نردرپيش و سلطان در عقب ان شير ان مي ايد باعلم خود اما دوازده شيرو دو ازده علم ديدند به نظرسرداران نمود و پنج كس ان حالديدند وسياه ديدند از عقب سلطان گرد وباد عظيمي برخاست و خاك ميدان را زد بر چشم مخالف وايشان مي رفتند كه ديده بكشايند كه سر از تن ايشان جدا مي شد و بديع الزمان ميرزا ديد كه سپاه در فكرگريزند خود به ميدان امد پدر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0274png را ديد كه نيزه ربوده است وبر كمر زنجيرهر كس ميرساند از مر كب برزمين ميزند و او نتوانست كه در برابر بند شود گريزان شده راه قندهار را پيش گرفته بدر رفت وسلطان امد به طرف بلخ وخالوي1 ميرزا ازواهمه دروازه را بست ونشست به قلعه داري هرچند گفتند و او را نصيحت كردند قبول ننمود وچون مدت دو ماه قلعهداري نمود و اذوقه روي به كمي كرد پشيمان شد و ميخواست كه عذر تقصيرات خود بخواهد وشفيعي بهم رساند ودر ان چند روز زن بديع الزمان ميرزا حامله بود زاييده پسري اورد شخصي به اوگفت كه هيچ شفيعي بهتر از فرزندزاده سلطاننيست كه او را درقماش پيچيده برداري وبه خدمت سلطان ببري شايد به اب روياين طفل معصوم ازسرتقصيرات تو بگذرد و خواجه محمد بلخي از استماع ان سخن خوشحال گرديده برخاست و پيشكش بسيار برداشت و تركش و شمشير در گردن اويخته ان طفل را در بر گرفته امد در برابر سلطان ايستاد خواجه نظام الملك را فرمود كه فرزندزاده را از دست او بگيرد و به دست سلطان دهد خواجه	219	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms219	true	6415319457285086312	0	301	0	1461	1461	301	بيقوت بود اما دست تا كمر كوفتي نداشت و چون غضب به سلطان مستولي ميشد به اتش غضب قوت بهم ميرسانيد وسوار شده نيزه را در ربود و خود رابه ميدان رسانيد چون چشم مردم بلخ وقندهار كه برعلم سلطان افتاد ديدند دواز دهشير شكست و فرار درپاي هر علمي ويك شير نردرپيش و سلطان در عقب ان شير ان مي ايد باعلم خود اما دوازده شيرو دو ازده علم ديدند به نظرسرداران نمود و پنج كس ان حالديدند وسياه ديدند از عقب سلطان گرد وباد عظيمي برخاست و خاك ميدان را زد بر چشم مخالف وايشان مي رفتند كه ديده بكشايند كه سر از تن ايشان جدا مي شد و بديع الزمان ميرزا ديد كه سپاه در فكرگريزند خود به ميدان امد پدر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0274png را ديد كه نيزه ربوده است وبر كمر زنجيرهر كس ميرساند از مر كب برزمين ميزند و او نتوانست كه در برابر بند شود گريزان شده راه قندهار را پيش گرفته بدر رفت وسلطان امد به طرف بلخ وخالوي1 ميرزا ازواهمه دروازه را بست ونشست به قلعه داري هرچند گفتند و او را نصيحت كردند قبول ننمود وچون مدت دو ماه قلعهداري نمود و اذوقه روي به كمي كرد پشيمان شد و ميخواست كه عذر تقصيرات خود بخواهد وشفيعي بهم رساند ودر ان چند روز زن بديع الزمان ميرزا حامله بود زاييده پسري اورد شخصي به اوگفت كه هيچ شفيعي بهتر از فرزندزاده سلطاننيست كه او را درقماش پيچيده برداري وبه خدمت سلطان ببري شايد به اب روياين طفل معصوم ازسرتقصيرات تو بگذرد و خواجه محمد بلخي از استماع ان سخن خوشحال گرديده برخاست و پيشكش بسيار برداشت و تركش و شمشير در گردن اويخته ان طفل را در بر گرفته امد در برابر سلطان ايستاد خواجه نظام الملك را فرمود كه فرزندزاده را از دست او بگيرد و به دست سلطان دهد خواجه	219	-7974964111633820869	1461	2922.0	1162	1461	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms220	false	3147547779087195346	0	301	0	1452	1452	301	امد كه او را بستاند گفت دست اويزي2 كه من دارم اين گوهردرج شهرياري است باسلطان به اب روي اين طفل معصوم از سر تقصير من بگذرد و از دست ندهم وخواجه نگاهي كرد به جانب سلطان پس سلطان گفت كه بخشيدم و اول فرمود كه تركش وشمشيراز گردن او بردارد و اخر شاهزاده را از او بستاند وخو اجه چنان كرد واو را اورد و در كنار سلطان نهاد چون چشم سلطان برطاق ابروي ان طفل افتاد و ان طفل خنده زد به روي سلطان ومحبتش زياده شد سلطان گفت ما بديع الزمان را از فرزندي3 خود عزل4 كرديم ونام او را به اين گذاشتيم و محمد زمان ميرزا نام نهاديم و فرمود كه همان لله5ا او باشد و به خواجه محمد بلخي سپرد و راه هرات در پيش گرفته چون به هرات امد فرمود نامها ولي عهدي خود را به نام مظفر حسين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0275png ميرزا نوشتند وان خبر رسيد به قندهار و بديع الزمان ميرزا ازرده شده گينه برادر وپدر در دل بهم رساند باامير ذوالنون افغان گفت كه ببين پدرم چه مقدار از من ازرده شده است وان چنان محمد مءمن جواني را حكم قتل نوشته او را كشت وفرزند هفت روزها مرا ازمن جدا نمود الحال خط بيزاري به من داد وبرادر كوچكتر از مرا وليعهد خود گردانيد چون اميرذوالنون ديد كه ميرزاگريان است او را دل بسوخت و گفت هيچ دغدغه مكش كه اگرترا درزندگي سلطان بر تخت پادشاهي جا ندهم پس امير ذوالنون بن حسن بصري نباشم وميرزاگفت دست من است ودامن تو پدري درحق من مي كني وچون پدر مرا رد كرد پدرمن تويي و كس فرستاد وجاسوسان را قرارداد كه هرگاه سلطان به جانب شكار سبزار از النگ1 كنير2 بانديمان درفصل بهار به صحبت خواهند امد و از اينجا يك الغار مردانه خواهيم كردن واو راازپاي درمي اوريم وهر كدام برادرانت	220	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms220	true	2886713647259727202	0	301	0	1452	1452	301	امد كه او را بستاند گفت دست اويزي2 كه من دارم اين گوهردرج شهرياري است باسلطان به اب روي اين طفل معصوم از سر تقصير من بگذرد و از دست ندهم وخواجه نگاهي كرد به جانب سلطان پس سلطان گفت كه بخشيدم و اول فرمود كه تركش وشمشيراز گردن او بردارد و اخر شاهزاده را از او بستاند وخو اجه چنان كرد واو را اورد و در كنار سلطان نهاد چون چشم سلطان برطاق ابروي ان طفل افتاد و ان طفل خنده زد به روي سلطان ومحبتش زياده شد سلطان گفت ما بديع الزمان را از فرزندي3 خود عزل4 كرديم ونام او را به اين گذاشتيم و محمد زمان ميرزا نام نهاديم و فرمود كه همان لله5ا او باشد و به خواجه محمد بلخي سپرد و راه هرات در پيش گرفته چون به هرات امد فرمود نامها ولي عهدي خود را به نام مظفر حسين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0275png ميرزا نوشتند وان خبر رسيد به قندهار و بديع الزمان ميرزا ازرده شده گينه برادر وپدر در دل بهم رساند باامير ذوالنون افغان گفت كه ببين پدرم چه مقدار از من ازرده شده است وان چنان محمد مءمن جواني را حكم قتل نوشته او را كشت وفرزند هفت روزها مرا ازمن جدا نمود الحال خط بيزاري به من داد وبرادر كوچكتر از مرا وليعهد خود گردانيد چون اميرذوالنون ديد كه ميرزاگريان است او را دل بسوخت و گفت هيچ دغدغه مكش كه اگرترا درزندگي سلطان بر تخت پادشاهي جا ندهم پس امير ذوالنون بن حسن بصري نباشم وميرزاگفت دست من است ودامن تو پدري درحق من مي كني وچون پدر مرا رد كرد پدرمن تويي و كس فرستاد وجاسوسان را قرارداد كه هرگاه سلطان به جانب شكار سبزار از النگ1 كنير2 بانديمان درفصل بهار به صحبت خواهند امد و از اينجا يك الغار مردانه خواهيم كردن واو راازپاي درمي اوريم وهر كدام برادرانت	220	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms221	false	5636935503412017446	0	301	0	1470	1470	301	كه اطاعتنكنند مي كشيم وترا درجاي او مينشانيم تااز روزگار چه پيش ايد و نشست تا وقت فرصت و چون ميرزا خزينهاي نداشت كه في الفور لشكر بهم رساند اما امير ذوالنون خزينهاي داشت كه هيچ پادشاهي نداشت ميخواست كه سربگشايد به ميرزاگفت صبر مي كنيم تاسال نو شود وماليها سال نو را از رعيت مي گيريم و لشكر بهم ميرسانيم واو را در قندهار نگاه داشت و جاسوسها فرستاده بودبه جانب هرات وچون سلطان رفت بانديمان وشاعران سيصد كس همراه او بودند و صدنفر سپاهي و واهمه ازجايي نداشتند و درميان الكاء او بود از كه واهمه كند القصه سلطان رفت به عيش وشكار در ان صحرا و سراپرده برسر پاي كردند وجاسوسان خبر بردند به بديع الزمان ميرزاكه پدر امد اميرذوالنون چون او را شنيد چهار هزار كس كه حاضر داشت خود برداشت و به شجاع بيگ فرزندش راگفت تو نيز از عقب مابيا باسه هزار كس و ديگرباره image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0276png گفت كه مبادا دشمني اراده قندهار كند پس روان شد به جانب هرات و چون رسيد به قلعها سبزار وفريدون حسين ميرزا برادرش با پانصد كس در ان بود كه گرد برادر برخاست كس فرستاد كه از قراول ان لشكر خبري معلوم كند وصد نفر را فرستاد اتفاقا ده نفر ازمردم افغان قراول بود نه كس را كشتند ويك تن را گرفتند وخبر ازاو معلوم كردند و او را نيز كشتند وهمان ساعت سه كس رافرستاد به النگ كهيز و پدر را از امدن برادر خبردار گردانيد وخود در قلعه را محكم بربست چون برادر رسيد اول نصيحت كرد كه دربگشا وبامن بيعت كن وترا بفرستم به جانب بلخ وخود پادشاه شوم و فريدون حسين ميرزا در فراز برج وخود برادر را ديد وسلام داده و او را منع نمود كه عاق والدين شدن خدا را بد مي ايد و بديع الزمان ميرزاگفت كه نصيحت را بگذار	221	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms221	true	8911918766367973438	0	301	0	1470	1470	301	كه اطاعتنكنند مي كشيم وترا درجاي او مينشانيم تااز روزگار چه پيش ايد و نشست تا وقت فرصت و چون ميرزا خزينهاي نداشت كه في الفور لشكر بهم رساند اما امير ذوالنون خزينهاي داشت كه هيچ پادشاهي نداشت ميخواست كه سربگشايد به ميرزاگفت صبر مي كنيم تاسال نو شود وماليها سال نو را از رعيت مي گيريم و لشكر بهم ميرسانيم واو را در قندهار نگاه داشت و جاسوسها فرستاده بودبه جانب هرات وچون سلطان رفت بانديمان وشاعران سيصد كس همراه او بودند و صدنفر سپاهي و واهمه ازجايي نداشتند و درميان الكاء او بود از كه واهمه كند القصه سلطان رفت به عيش وشكار در ان صحرا و سراپرده برسر پاي كردند وجاسوسان خبر بردند به بديع الزمان ميرزاكه پدر امد اميرذوالنون چون او را شنيد چهار هزار كس كه حاضر داشت خود برداشت و به شجاع بيگ فرزندش راگفت تو نيز از عقب مابيا باسه هزار كس و ديگرباره image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0276png گفت كه مبادا دشمني اراده قندهار كند پس روان شد به جانب هرات و چون رسيد به قلعها سبزار وفريدون حسين ميرزا برادرش با پانصد كس در ان بود كه گرد برادر برخاست كس فرستاد كه از قراول ان لشكر خبري معلوم كند وصد نفر را فرستاد اتفاقا ده نفر ازمردم افغان قراول بود نه كس را كشتند ويك تن را گرفتند وخبر ازاو معلوم كردند و او را نيز كشتند وهمان ساعت سه كس رافرستاد به النگ كهيز و پدر را از امدن برادر خبردار گردانيد وخود در قلعه را محكم بربست چون برادر رسيد اول نصيحت كرد كه دربگشا وبامن بيعت كن وترا بفرستم به جانب بلخ وخود پادشاه شوم و فريدون حسين ميرزا در فراز برج وخود برادر را ديد وسلام داده و او را منع نمود كه عاق والدين شدن خدا را بد مي ايد و بديع الزمان ميرزاگفت كه نصيحت را بگذار	221	-7974964111633820869	1470	2940.0	1171	1470	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms222	false	-1833199736092270771	0	301	0	1503	1503	301	و بيا در رابگشا و الا به زور مي گيرم وترا زنده نخواهم گذاشت وبعد از معامله1 ازدوجانب جنگ درپيوست ونتواست كه بگيرد وشب ماند و روز ديگر جنگ انداخت و چون سه روز جنگ نمود كاري نساخت كه از اين جانب قاصد امد به خدمت ميرزا و سلطان را خبردار گردانيد و سلطان في الحال دوقاصدي فرستاد يكي به جانب هرات نزد ميرعلي شير و ديگري به جانب قلعها ماريچاق2 نزد حيدر حسين ميرزا كه زنهار والف زنهار كه ميرعلي شيرخود درهرات بماند وسياه رابه عميدبيگ سيه سالار بدهد3 و به الغار خود را عميد برساند و سلطان در ان النگ حمامي ساخته بود و قلعه مانند بود و فرمود دور حمام را خندقي حقير كندند وسلطان ديده بان قرار داده بود و خود نشسته با ندما به صحبت داشتن وهرچند ارباب نظم واهل مجلس ومطربان عجز كردند كه اين حمام را گرفتن دشوار نيست پس مي بايد كه سلطان برخاسته به جانبهرات بيايد واگر يك فرسنگ راه نزديك ميشويم به لشكر غنيمت است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0277png سلطان گفت ياران كشته شدن در نزد من بهتر است كه ازپيش بديع الزمان بگريزم اوچه وجود دارد كهسلطان حسينميرزا ازنزد اوفرار نمايد و هرچند گفتند به جايي نرسيد و گذاشت كه از روزگار چه پيش ايد و ازاين جانب چون سه روز نشست در پاي قلعه امير ذوالنون روي كرد به ميرزا كه من عبث خود را بدنام روز گار كردم وتو خود ريشينداري گفت چرا افغان گفتند زيرا كه مابه الغار ازجانب قندهار به گرفتن سلطان امدهايم و دراينجا چرا نشستهايم واگر پدر را گرفتي تمام عالم از ان تواست و برادران تمام اطاعت تو خواهند كرد واگر خبر به سلطان ميرسد از انجا فرار نموده خود رابه هرات خواهند انداخت وكار ماعبث ميشود برخيز تا برويم كه قلعه به جايي نميرود وبديع الزمان ميرزا دانست كه افغان راست مي گويند	222	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms222	true	8590585290519301407	0	301	0	1503	1503	301	و بيا در رابگشا و الا به زور مي گيرم وترا زنده نخواهم گذاشت وبعد از معامله1 ازدوجانب جنگ درپيوست ونتواست كه بگيرد وشب ماند و روز ديگر جنگ انداخت و چون سه روز جنگ نمود كاري نساخت كه از اين جانب قاصد امد به خدمت ميرزا و سلطان را خبردار گردانيد و سلطان في الحال دوقاصدي فرستاد يكي به جانب هرات نزد ميرعلي شير و ديگري به جانب قلعها ماريچاق2 نزد حيدر حسين ميرزا كه زنهار والف زنهار كه ميرعلي شيرخود درهرات بماند وسياه رابه عميدبيگ سيه سالار بدهد3 و به الغار خود را عميد برساند و سلطان در ان النگ حمامي ساخته بود و قلعه مانند بود و فرمود دور حمام را خندقي حقير كندند وسلطان ديده بان قرار داده بود و خود نشسته با ندما به صحبت داشتن وهرچند ارباب نظم واهل مجلس ومطربان عجز كردند كه اين حمام را گرفتن دشوار نيست پس مي بايد كه سلطان برخاسته به جانبهرات بيايد واگر يك فرسنگ راه نزديك ميشويم به لشكر غنيمت است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0277png سلطان گفت ياران كشته شدن در نزد من بهتر است كه ازپيش بديع الزمان بگريزم اوچه وجود دارد كهسلطان حسينميرزا ازنزد اوفرار نمايد و هرچند گفتند به جايي نرسيد و گذاشت كه از روزگار چه پيش ايد و ازاين جانب چون سه روز نشست در پاي قلعه امير ذوالنون روي كرد به ميرزا كه من عبث خود را بدنام روز گار كردم وتو خود ريشينداري گفت چرا افغان گفتند زيرا كه مابه الغار ازجانب قندهار به گرفتن سلطان امدهايم و دراينجا چرا نشستهايم واگر پدر را گرفتي تمام عالم از ان تواست و برادران تمام اطاعت تو خواهند كرد واگر خبر به سلطان ميرسد از انجا فرار نموده خود رابه هرات خواهند انداخت وكار ماعبث ميشود برخيز تا برويم كه قلعه به جايي نميرود وبديع الزمان ميرزا دانست كه افغان راست مي گويند	222	-7974964111633820869	1503	3006.0	1204	1503	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms223	false	6742957372524375246	0	301	0	1475	1475	301	برخاست كه كوچ كند و در قلعه فريدون حسين ميرزا خبردار گرديده گفت اگر دو روز ديگر اين نامرد اينجا ميماند پدر از ميان بدر ميرفت وفرمود به مردم خود كه غيه بكشيد كه ميرزا سوار شده است و ميرود كه ان خارجي غيه راشنيده اسب را بر گردانيد و گفت زن طلاق است هر كس كه روي به قلعه نمي گذارد ومردم افغان خبردار گرديدند و گفتند ايميرزاي خام اين دانسته اين كار مي كند كه تو روي به قلعه بگذاري تا پدرت بدر رود وگفت ما دور قلعها او را داشتيم چگونه كس او رفت به خدمت پدر وگفت قسم خوردهام كه امروز نيز جنگ كنم و ان روز تاعصري جنگ كردند كه اگر قلعها فلك بود ازپيش برميداشتند وفريدون حسين ميدانست كه او را زنده نخو اهدگذاشت وجنگ مردانهاي نمود وچون عصر شد فرود امد و امير ذوالنون ميخواست كه برگردد و برود به جانب قندهار بديع الزمان ميرزا لاعلاجسوارشدهرفت برسرپدر وبا سيصد كس راه النگ در پيش گرفته راهي گرديد1 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0278png جنگ بد بع الزمان ميرزا با پبدر وشكست خوردن بديع انزمان وفرار نمودن و از ان جانب چون قاصد رسيد به ميرعلي شير ده هزار كس را گفت كه هركدام همراه ببريد1 و باالغار برانيد و ازا ين جانب فريدون حسين ميرزا چون ديد كه برادر رفت به كشتن پدر او را تاب نمانده صد كس در قلعه گذاشت وچهار صد كس ديگر برداشته و ازعقب او راهي گرديد اما بديع الزمان باامير ذوالنون رسيدند به حوالي النگ وپرسيدند چون سلطان ديد كه پسر نمودارگرديد به مناجات در امده كه از طرف ماريچاق2 حيدر حسين ميرزا رسيد باسه هزار كس3 و زد برسپاه برادر و امير ذوالنون در ان لشكر است ومشكل بود اونيز سر اسيمه شد كه از جانب هرات گرد شد و سپاه سلطان رسيدند وزدند بريكديگر وجنگ مردانه كردند و سپاه	223	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms223	true	3930409328117560169	0	301	0	1475	1475	301	برخاست كه كوچ كند و در قلعه فريدون حسين ميرزا خبردار گرديده گفت اگر دو روز ديگر اين نامرد اينجا ميماند پدر از ميان بدر ميرفت وفرمود به مردم خود كه غيه بكشيد كه ميرزا سوار شده است و ميرود كه ان خارجي غيه راشنيده اسب را بر گردانيد و گفت زن طلاق است هر كس كه روي به قلعه نمي گذارد ومردم افغان خبردار گرديدند و گفتند ايميرزاي خام اين دانسته اين كار مي كند كه تو روي به قلعه بگذاري تا پدرت بدر رود وگفت ما دور قلعها او را داشتيم چگونه كس او رفت به خدمت پدر وگفت قسم خوردهام كه امروز نيز جنگ كنم و ان روز تاعصري جنگ كردند كه اگر قلعها فلك بود ازپيش برميداشتند وفريدون حسين ميدانست كه او را زنده نخو اهدگذاشت وجنگ مردانهاي نمود وچون عصر شد فرود امد و امير ذوالنون ميخواست كه برگردد و برود به جانب قندهار بديع الزمان ميرزا لاعلاجسوارشدهرفت برسرپدر وبا سيصد كس راه النگ در پيش گرفته راهي گرديد1 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0278png جنگ بد بع الزمان ميرزا با پبدر وشكست خوردن بديع انزمان وفرار نمودن و از ان جانب چون قاصد رسيد به ميرعلي شير ده هزار كس را گفت كه هركدام همراه ببريد1 و باالغار برانيد و ازا ين جانب فريدون حسين ميرزا چون ديد كه برادر رفت به كشتن پدر او را تاب نمانده صد كس در قلعه گذاشت وچهار صد كس ديگر برداشته و ازعقب او راهي گرديد اما بديع الزمان باامير ذوالنون رسيدند به حوالي النگ وپرسيدند چون سلطان ديد كه پسر نمودارگرديد به مناجات در امده كه از طرف ماريچاق2 حيدر حسين ميرزا رسيد باسه هزار كس3 و زد برسپاه برادر و امير ذوالنون در ان لشكر است ومشكل بود اونيز سر اسيمه شد كه از جانب هرات گرد شد و سپاه سلطان رسيدند وزدند بريكديگر وجنگ مردانه كردند و سپاه	223	-7974964111633820869	1475	2950.0	1176	1475	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms224	false	-4325538017882782348	0	301	0	1435	1435	301	بديع الزمان شكست خورده فرار اختيار نمودند و بديع الزمان با دويست نفر خود را به قلعها قندهار رسانيد و ازاين جانب سلطان بافتح ونصرت بر گرديده نشست باسياه در ان النگ به عشرت وبعد از ان رفت به هرات وچون بديع الزمان ميرزا ان شكست را خورد كس فرستادبه جانب قلعها مروپيش ابن حسين ميرزا كه اي برادر به جان برابر چرا شما راتعصب نيست وهرگاه مظفر حسين ميرزا بعد از پدر پادشاه شد كي ما و شما را عزت مي كند واگر در اين وقت بامن ياري نماييد و مرا پادشاه گردانيد چه نيكويها كه از من به شما عايد شود و ان كتابت را چون ابن حسين ميرزا خوانده شيطان در او وسوسه نمود و گفت برادر راست مي گويد وفي الفور كتابت به بديع الزمان ميرزا فرمود سواد كردند و اسم كيك حسين ميرزا4 را نوشت وخود نيز از زبان خود به او نوشت كه پدر ستم مي كند در حق برادر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0279png ما ومظفر حسين ميرزا را وليعهد خود گردانيد چرا امروز با برادر خودياري نكنيم و چون ان كتابت رسيد به كيك حسين ميرزا او نيز از غايت رشك و حسد قبول نمود و درزمان فرمود سكه بهنام بديع الزمان زدند وخطبها پادشاهي به نام او خواندند وفرستاده راگفت برو به مرو وابن حسين را بگو كه انچه من كردهام تو نيز بكن وپوست ازسر پدر خرف مي كني و چون ان خبر به ابن1 حسين ميرزا رسيد او نيز به ان عمل شنيع قيام نمود وسكه به نام اوزد وچون ان خبر به بديع الزمان ميرزا رسيد بسيار خوشحال گرديد وجاسوس فرستاد كه از هرات خبري بياورد وچون از اين طرف خبر رسيد به سلطان نفرين به فرزندان كرده گويا تيردعاء سلطان به هدف اجابت2 مقرونشد كه من بعد پدر3 روزخوش نديدند وهمه به خواري و زاري در اول عمر كشته شدند	224	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms224	true	-6251007540893714274	0	301	0	1435	1435	301	بديع الزمان شكست خورده فرار اختيار نمودند و بديع الزمان با دويست نفر خود را به قلعها قندهار رسانيد و ازاين جانب سلطان بافتح ونصرت بر گرديده نشست باسياه در ان النگ به عشرت وبعد از ان رفت به هرات وچون بديع الزمان ميرزا ان شكست را خورد كس فرستادبه جانب قلعها مروپيش ابن حسين ميرزا كه اي برادر به جان برابر چرا شما راتعصب نيست وهرگاه مظفر حسين ميرزا بعد از پدر پادشاه شد كي ما و شما را عزت مي كند واگر در اين وقت بامن ياري نماييد و مرا پادشاه گردانيد چه نيكويها كه از من به شما عايد شود و ان كتابت را چون ابن حسين ميرزا خوانده شيطان در او وسوسه نمود و گفت برادر راست مي گويد وفي الفور كتابت به بديع الزمان ميرزا فرمود سواد كردند و اسم كيك حسين ميرزا4 را نوشت وخود نيز از زبان خود به او نوشت كه پدر ستم مي كند در حق برادر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0279png ما ومظفر حسين ميرزا را وليعهد خود گردانيد چرا امروز با برادر خودياري نكنيم و چون ان كتابت رسيد به كيك حسين ميرزا او نيز از غايت رشك و حسد قبول نمود و درزمان فرمود سكه بهنام بديع الزمان زدند وخطبها پادشاهي به نام او خواندند وفرستاده راگفت برو به مرو وابن حسين را بگو كه انچه من كردهام تو نيز بكن وپوست ازسر پدر خرف مي كني و چون ان خبر به ابن1 حسين ميرزا رسيد او نيز به ان عمل شنيع قيام نمود وسكه به نام اوزد وچون ان خبر به بديع الزمان ميرزا رسيد بسيار خوشحال گرديد وجاسوس فرستاد كه از هرات خبري بياورد وچون از اين طرف خبر رسيد به سلطان نفرين به فرزندان كرده گويا تيردعاء سلطان به هدف اجابت2 مقرونشد كه من بعد پدر3 روزخوش نديدند وهمه به خواري و زاري در اول عمر كشته شدند	224	-7974964111633820869	1435	2870.0	1136	1435	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms225	false	498657526231648995	0	301	0	1377	1377	301	حاصل سلطان را غضب مستولي شده سپاه را برداشت و مير علي شير دا درهرات جانشين ساخت و خود به طرف مرو در حركت امد و چون ان خبر به ابن حسين رسيد فرمود قلعها مرو را بر اراستند ونشست به قلعهداري و سلطان هر چند خواست كه او رابه دست اورد از واهمهاي كه داشت از قلعه بيرون نمي امد اماچون جاهل بود ونكرده كار بود قلعه داريرا تهيهميباشد4 واذوقه وسوخت نماند درقلعه پشيمان شد رفت پيش ريش سفيدان خود كه مرا چه بايد كرد ايشان گفتند ما روز اول به تو گفتيم كه مكن اين كاررا وخود را رسوا مكن وسلطان را دراين اخر عمر ازرده مكن قبول نكردي و روز اول پدر هرچند كرد وكس فرستاد و ترا طلبيد نرفتي و ما خود همه سرها در راه تو دادهايم و تو فكر سرخود بكن كه دراين جواني دراول عمر كشته نشوي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0280png وچون از ريش سفيدان اين را شنيد ترسيد وگفت پس چه خاك بر سرخود كنم گفتند كه فريب كپك ميرزا را خوردي و او اين راه در پيش تو نهاد و ازترس پدر به كمك تو نيامد باري كس به قلعها او بفرست و ببين كه چه فكر دارد او گفت راست مي گويند و شخصي را از كمند در نصف شب به زير كرده فرستاد به نزد كپك ميرزا و نامهاي نوشت كه چرا خود را به مدد من نميرساني ومن به گفتها تو دلير شدهام وبا پدر جنگ كردم و ياغي شدم وحال روش مروت نيست درحق من تغافل زدن خوب نيست وچون من در اضطراب ماندهام خودرا برسان و اذوقه از براي من بياور كه كار برماتنگ شده است وكيك ميرزا چون نامه را شنيد جوان عاقل بود درجواب نوشت كه دو هزار كس1 مستعد كردهام كه اذوقه از براي تو مي اورند و تو ميبايد فكر دركار پدر بكني ومادر	225	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms225	true	858799015453658054	0	301	0	1377	1377	301	حاصل سلطان را غضب مستولي شده سپاه را برداشت و مير علي شير دا درهرات جانشين ساخت و خود به طرف مرو در حركت امد و چون ان خبر به ابن حسين رسيد فرمود قلعها مرو را بر اراستند ونشست به قلعهداري و سلطان هر چند خواست كه او رابه دست اورد از واهمهاي كه داشت از قلعه بيرون نمي امد اماچون جاهل بود ونكرده كار بود قلعه داريرا تهيهميباشد4 واذوقه وسوخت نماند درقلعه پشيمان شد رفت پيش ريش سفيدان خود كه مرا چه بايد كرد ايشان گفتند ما روز اول به تو گفتيم كه مكن اين كاررا وخود را رسوا مكن وسلطان را دراين اخر عمر ازرده مكن قبول نكردي و روز اول پدر هرچند كرد وكس فرستاد و ترا طلبيد نرفتي و ما خود همه سرها در راه تو دادهايم و تو فكر سرخود بكن كه دراين جواني دراول عمر كشته نشوي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0280png وچون از ريش سفيدان اين را شنيد ترسيد وگفت پس چه خاك بر سرخود كنم گفتند كه فريب كپك ميرزا را خوردي و او اين راه در پيش تو نهاد و ازترس پدر به كمك تو نيامد باري كس به قلعها او بفرست و ببين كه چه فكر دارد او گفت راست مي گويند و شخصي را از كمند در نصف شب به زير كرده فرستاد به نزد كپك ميرزا و نامهاي نوشت كه چرا خود را به مدد من نميرساني ومن به گفتها تو دلير شدهام وبا پدر جنگ كردم و ياغي شدم وحال روش مروت نيست درحق من تغافل زدن خوب نيست وچون من در اضطراب ماندهام خودرا برسان و اذوقه از براي من بياور كه كار برماتنگ شده است وكيك ميرزا چون نامه را شنيد جوان عاقل بود درجواب نوشت كه دو هزار كس1 مستعد كردهام كه اذوقه از براي تو مي اورند و تو ميبايد فكر دركار پدر بكني ومادر	225	-7974964111633820869	1377	2754.0	1078	1377	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms226	false	-1986088930838484025	0	301	0	1472	1472	301	خود را طلب كني ازخدمت سلطان به قلعه بيايدو او را شفيع خود اوري و بگويي چون از پدر ميترسم سلطان به سلامت برود به جانب هرات ومن برادر كوچك خود را برداشته روز نوروز به ديدن پدر مي ايم وخود را به دست مده وپدر راضي ميشود و برمي گردد واگر بر نگردد امروز يا فردا خبر امدن بديع الزمان برسر هرات خواهد امد و چون ان پيغام خواهد شنيدن لاعلاج برمي گردد امااگرقبولنمود و بر گرديد وچون دومنزل رفت من خود رابه قلعه ميرسانم با اذوقه و اگر خواهم از عقبش رفته2 به اساني3 به دست مي اوريم اين جواب نوشته فرستاد از براي برادر وچون ابن حسين ميرزا ان شنيد دلش تازه شد از ان غم و في الفور كس فرستاد به خدمت پدر وطرح صلح انداخت ومادر خود راطلبيده و سلطان او را به قلعه فرستاد چون مادر را ديده شروع كرد به گريه مادر گفت خوب جاهلي چنين مي باشد شمانسبت به پدرخود عملبد كردهايد و انچه كاشتهايد بدرويد با پدر خود بامنصور ميرزا چه قدر جنگها كرد باري برخاسته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0281png بيرون بيا وپاي پدر را بوسيده عذر خود را بخواه گفت اي مادر اگر من روي امدن داشتم چه احتياج بود به وجود تو مرا چون از شرمندگي روي امدن به خدمت پدر ندارم بنابراين ترا طلب نمودهايم كه بروي به خدمت پدر وبگويي كه شماتشريف ببريد ومن روزنوروز برادر را برداشته بهخدمت سلطان خواهم امد مادر گفت تاخود نيايي پدر راضي نخواهد شد و انقدر چاپلوسي كرد نزد مادر كه او را راضي ساخت كه سلطان او را نديده بر گردد و فرمود پيشكش چند باتحفه بهم رسانيده بامادر همراه كرد و او رفت به خدمتسلطان وشرح راگفت پس سلطان راضي نميشد كه در ان اثنا عريضها ميرعلي شير رسيد كه سلطانم ابن حسين و كيك حسين چهوجود دارند كه هرات راگذاشته	226	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms226	true	6089989127118768833	0	301	0	1472	1472	301	خود را طلب كني ازخدمت سلطان به قلعه بيايدو او را شفيع خود اوري و بگويي چون از پدر ميترسم سلطان به سلامت برود به جانب هرات ومن برادر كوچك خود را برداشته روز نوروز به ديدن پدر مي ايم وخود را به دست مده وپدر راضي ميشود و برمي گردد واگر بر نگردد امروز يا فردا خبر امدن بديع الزمان برسر هرات خواهد امد و چون ان پيغام خواهد شنيدن لاعلاج برمي گردد امااگرقبولنمود و بر گرديد وچون دومنزل رفت من خود رابه قلعه ميرسانم با اذوقه و اگر خواهم از عقبش رفته2 به اساني3 به دست مي اوريم اين جواب نوشته فرستاد از براي برادر وچون ابن حسين ميرزا ان شنيد دلش تازه شد از ان غم و في الفور كس فرستاد به خدمت پدر وطرح صلح انداخت ومادر خود راطلبيده و سلطان او را به قلعه فرستاد چون مادر را ديده شروع كرد به گريه مادر گفت خوب جاهلي چنين مي باشد شمانسبت به پدرخود عملبد كردهايد و انچه كاشتهايد بدرويد با پدر خود بامنصور ميرزا چه قدر جنگها كرد باري برخاسته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0281png بيرون بيا وپاي پدر را بوسيده عذر خود را بخواه گفت اي مادر اگر من روي امدن داشتم چه احتياج بود به وجود تو مرا چون از شرمندگي روي امدن به خدمت پدر ندارم بنابراين ترا طلب نمودهايم كه بروي به خدمت پدر وبگويي كه شماتشريف ببريد ومن روزنوروز برادر را برداشته بهخدمت سلطان خواهم امد مادر گفت تاخود نيايي پدر راضي نخواهد شد و انقدر چاپلوسي كرد نزد مادر كه او را راضي ساخت كه سلطان او را نديده بر گردد و فرمود پيشكش چند باتحفه بهم رسانيده بامادر همراه كرد و او رفت به خدمتسلطان وشرح راگفت پس سلطان راضي نميشد كه در ان اثنا عريضها ميرعلي شير رسيد كه سلطانم ابن حسين و كيك حسين چهوجود دارند كه هرات راگذاشته	226	-7974964111633820869	1472	2944.0	1173	1472	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms227	false	4134695100880442350	0	301	0	1479	1479	301	به جنگ ان جاهلان رفته زنهار كه خود را برسان كه ديگرباره امير ذوالنون افغان و بديع الزمان ميرزا پانزده هزار كس برداشته دور هرات را درميان گرفتهاند1 البته بزودي خود رابرسان كه مرا ان قوت نيست كه در برابر بديع الزمان ميرزا جنگ كنم اقبال سلطان ميبايد وچون نامه به سلطان رسيد شروع به گريه كرد امراگفتند كه گريه بهر شورش پسران چيست وسلطانم وقت ان عيش وفراغتها2 كه تو كردي اگر اندك حادثه از فلك روي نمايد صبر ميبايد كردن گفت اي ياران گريه من به حال خود نيست و گريها من از براي فرزندان است كه ايا بعد ازمن چه برسر ايشان بيايد چون عقل ندارند و پادشاهي راكي به راه خواهند برد و در پادشاهي اين قسم حركتها خواهند كرد ومردم دانستند كه سلطان بازدراين قسم ازار غم فرزندان ميخورد و سلطان لاعلاج شده فرمود كه سكه را برطرف كنند وباز سكه جديد به نام او3 بزنند وبرخاست وبه جانب هرات راهي گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0282png و كپك حسين ميرزا خود رابه قلعها مرو انداخت و اذوقه بسيار فرموده بود كه ازعقب بيارند و جاسوس همراه پدر كرده بود كه خبر بياورد كه چون پدر مي رود ايا تيپ بسته ميرود يا پراكنده1 جاسوس گفت درسر سلطان مردم كارخانه است2 سلطان را گذاشتند وسپاه پيش رفتند پس ابن حسين ازجاي جست كپك ميرزاگفت درچه كاري گفت تو نيز برخيز كه روزگار فرصت رابه دست ما داده است و كي گذارم پدر رود وچون كپك حسين جوان عاقلي بوداگرچه عقل نداشت امانسبت به ان برادران اندك عقلي داشت و دانست كه اگر برادر برود پدر را از پاي در مي اورد پس شروع كرد به نصيحت كردن و اوگفت بيش از اين ازار پدر دادن خدا را خوش نمي ايد بس است ايا چه ازارها برسرما بيايد به اين حركتها كه پدر را ازار ميدهيم ابن حسين گفت	227	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms227	true	-9064978458011939029	0	301	0	1479	1479	301	به جنگ ان جاهلان رفته زنهار كه خود را برسان كه ديگرباره امير ذوالنون افغان و بديع الزمان ميرزا پانزده هزار كس برداشته دور هرات را درميان گرفتهاند1 البته بزودي خود رابرسان كه مرا ان قوت نيست كه در برابر بديع الزمان ميرزا جنگ كنم اقبال سلطان ميبايد وچون نامه به سلطان رسيد شروع به گريه كرد امراگفتند كه گريه بهر شورش پسران چيست وسلطانم وقت ان عيش وفراغتها2 كه تو كردي اگر اندك حادثه از فلك روي نمايد صبر ميبايد كردن گفت اي ياران گريه من به حال خود نيست و گريها من از براي فرزندان است كه ايا بعد ازمن چه برسر ايشان بيايد چون عقل ندارند و پادشاهي راكي به راه خواهند برد و در پادشاهي اين قسم حركتها خواهند كرد ومردم دانستند كه سلطان بازدراين قسم ازار غم فرزندان ميخورد و سلطان لاعلاج شده فرمود كه سكه را برطرف كنند وباز سكه جديد به نام او3 بزنند وبرخاست وبه جانب هرات راهي گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0282png و كپك حسين ميرزا خود رابه قلعها مرو انداخت و اذوقه بسيار فرموده بود كه ازعقب بيارند و جاسوس همراه پدر كرده بود كه خبر بياورد كه چون پدر مي رود ايا تيپ بسته ميرود يا پراكنده1 جاسوس گفت درسر سلطان مردم كارخانه است2 سلطان را گذاشتند وسپاه پيش رفتند پس ابن حسين ازجاي جست كپك ميرزاگفت درچه كاري گفت تو نيز برخيز كه روزگار فرصت رابه دست ما داده است و كي گذارم پدر رود وچون كپك حسين جوان عاقلي بوداگرچه عقل نداشت امانسبت به ان برادران اندك عقلي داشت و دانست كه اگر برادر برود پدر را از پاي در مي اورد پس شروع كرد به نصيحت كردن و اوگفت بيش از اين ازار پدر دادن خدا را خوش نمي ايد بس است ايا چه ازارها برسرما بيايد به اين حركتها كه پدر را ازار ميدهيم ابن حسين گفت	227	-7974964111633820869	1479	2958.0	1180	1479	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms228	false	-1250753538821208545	0	301	0	1438	1438	301	زنهار فسخ اين عزيمت كن برخاسته برويم و پدر را بكشيم و برادر را درهرات برتخت نشانيم و فردا مظفر حسين پادشاه مي شود كپك حسين گفت پادشاهي از خداي عالم است و هيچكس به زورپادشاهي نكرده است هرچند ابرام كرد كه او را منع ايد ديد كه از سر جهل سنح است گفت پس من برمي گردم و ميروم به قلعها خود گفت كي گذارم ترا و دربند مي كشم و لشكرت را برميدارم و ميگويم به سپاهت كه او را جانشين كردهام در قلعه و ان جماعت را همراه ميبرم3 وچون پدر را ازپيش برميدارم برگشته ترا از بند نجات ميدهم تاكپك حسين برميخاست او را گرفته و در بند كشيدند وخودسوارشده راه هرات در پيش گرفته راهي گرديد وچون سلطان سه منزل امد ديد كه از عقبش گرد شد و كس فرستاد و خبر اوردند كه ابن حسين ميرزا از عقب شما امده كه شما را بگيرد غضب بر ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0283png شهريار مستولي شده باخود گفت ببين كه اين سگ بچهها چه مقدار مرا بي قوت و بي قدرت ديدهاند كه بامن اين قسم سرمي كنند ومظفر حسين را گفت كه برو وسر هردو را بيار به خدمت من ومظفرحسين ميرزا باپنج هزار كس كه درعقب بودند برداشت و امد سرراه راگرفت اما سلطان فرمود كسي پيش رفت كه سپاه را بر گردانيد با وجودي كه در دل سلطان سرايت كرده بود كه مبادا سپاه پراكنده شوند و از جانب قلعها مرو پسران از عقب بيايند يا بديع الزمان به استقبال بيايد دراين منزلسيم فرموده بود كه صف باشند تاپاي قلعها هرات واما يك فرسنگ لشكر پيش بود خبر بردند ايشان برگشتند جنگ كردن مظفر حسين ميرزا بابرادر خود ابن حسين ميرزا وگرفتار شدن مظفرحسين به دست برادر اما از اين جانب مظفر حسين ميرزا ارادها ميدان نمود هر چند گفتند كه تو درپاي علم باش	228	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms228	true	8124846853224044386	0	301	0	1438	1438	301	زنهار فسخ اين عزيمت كن برخاسته برويم و پدر را بكشيم و برادر را درهرات برتخت نشانيم و فردا مظفر حسين پادشاه مي شود كپك حسين گفت پادشاهي از خداي عالم است و هيچكس به زورپادشاهي نكرده است هرچند ابرام كرد كه او را منع ايد ديد كه از سر جهل سنح است گفت پس من برمي گردم و ميروم به قلعها خود گفت كي گذارم ترا و دربند مي كشم و لشكرت را برميدارم و ميگويم به سپاهت كه او را جانشين كردهام در قلعه و ان جماعت را همراه ميبرم3 وچون پدر را ازپيش برميدارم برگشته ترا از بند نجات ميدهم تاكپك حسين برميخاست او را گرفته و در بند كشيدند وخودسوارشده راه هرات در پيش گرفته راهي گرديد وچون سلطان سه منزل امد ديد كه از عقبش گرد شد و كس فرستاد و خبر اوردند كه ابن حسين ميرزا از عقب شما امده كه شما را بگيرد غضب بر ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0283png شهريار مستولي شده باخود گفت ببين كه اين سگ بچهها چه مقدار مرا بي قوت و بي قدرت ديدهاند كه بامن اين قسم سرمي كنند ومظفر حسين را گفت كه برو وسر هردو را بيار به خدمت من ومظفرحسين ميرزا باپنج هزار كس كه درعقب بودند برداشت و امد سرراه راگرفت اما سلطان فرمود كسي پيش رفت كه سپاه را بر گردانيد با وجودي كه در دل سلطان سرايت كرده بود كه مبادا سپاه پراكنده شوند و از جانب قلعها مرو پسران از عقب بيايند يا بديع الزمان به استقبال بيايد دراين منزلسيم فرموده بود كه صف باشند تاپاي قلعها هرات واما يك فرسنگ لشكر پيش بود خبر بردند ايشان برگشتند جنگ كردن مظفر حسين ميرزا بابرادر خود ابن حسين ميرزا وگرفتار شدن مظفرحسين به دست برادر اما از اين جانب مظفر حسين ميرزا ارادها ميدان نمود هر چند گفتند كه تو درپاي علم باش	228	-7974964111633820869	1438	2876.0	1139	1438	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms229	false	-8348182199244939876	0	301	0	1470	1470	301	وترا باميدانداري چه كار است او قبول نكرده و چون ابن حسين به ميدان امده بود او نيز به ميدان برادر امده و ابن حسين او را گرفته ميخواست گردنش را بزند ريش سفيدان گفتند بترس از غضبسلطان و او را بفرست به خدمت بديع الزمان و انچه او خواهد با او بكند پس فرمود زنجير به گردنش گذاشتند و دويست كس راگفت او را برداشته به قلعه برند وچون او رابردند ان پنج هزار كس را از پيش برداشت وسپاه بي سردار چرا جنگ كنند امدند كه درسر سلطان جمعيت كنند چون سلطان ديدمردم مظفر حسين گريزان بر گشتهاند و احوال پرسيد شرح را گفتند سلطان فرمود كه علم مرا بلند كنيد وخود از محفه بيرون امده و مي خواست كه سوار مركب شود كه ابن حسين رسيد ديدپدر را چون سدسكندر در برابر ايستاده است واسلحه ميپوشد اونيز عنان كشيده ايستاد امااز كپك حسين ميرزا بشنو كه چون ديد برادر رفت كه پدر رابگيرد او درمناجات در امده اما جماعت سپاه او باور كردند و بعضي ديگر گفتند كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0284png مبادا اقاي ما راگرفته باشد مانميرويم و او مارا چه شناسد پنهان ميشويم پارهاي درشهر وپارهاي در بيرون قلعه پنهان شدند و چون ابن حسين رفت احوال را معلوم مي كنيم اگر دربند كشيده است او را نجات ميدهيم واگر جانشين كرده است از او رخصت جنگ پدرش گرفته ميرويم پانصد نفر ماندند وچون معلوم كردند كه دربند كشيده بود ريختند برزندان و او را از بند بيرون اوردند وازصوفيان سلطان هزار كس ازمردمقلعها مرو با او رفاقت كردند و ان هزار وپانصد كس را برداشت و ازعقب برادر و پدر الغار كرده وقتي رسيدند كه ديد كه از دور گيرودار است و گرد جنگ گاه بلند است و علمها پيداست و در ميان گرد و خاك دويست نفر از دور پيدا شدند و مظفر حسين ميرزا	229	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms229	true	-2722776743729142679	0	301	0	1470	1470	301	وترا باميدانداري چه كار است او قبول نكرده و چون ابن حسين به ميدان امده بود او نيز به ميدان برادر امده و ابن حسين او را گرفته ميخواست گردنش را بزند ريش سفيدان گفتند بترس از غضبسلطان و او را بفرست به خدمت بديع الزمان و انچه او خواهد با او بكند پس فرمود زنجير به گردنش گذاشتند و دويست كس راگفت او را برداشته به قلعه برند وچون او رابردند ان پنج هزار كس را از پيش برداشت وسپاه بي سردار چرا جنگ كنند امدند كه درسر سلطان جمعيت كنند چون سلطان ديدمردم مظفر حسين گريزان بر گشتهاند و احوال پرسيد شرح را گفتند سلطان فرمود كه علم مرا بلند كنيد وخود از محفه بيرون امده و مي خواست كه سوار مركب شود كه ابن حسين رسيد ديدپدر را چون سدسكندر در برابر ايستاده است واسلحه ميپوشد اونيز عنان كشيده ايستاد امااز كپك حسين ميرزا بشنو كه چون ديد برادر رفت كه پدر رابگيرد او درمناجات در امده اما جماعت سپاه او باور كردند و بعضي ديگر گفتند كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0284png مبادا اقاي ما راگرفته باشد مانميرويم و او مارا چه شناسد پنهان ميشويم پارهاي درشهر وپارهاي در بيرون قلعه پنهان شدند و چون ابن حسين رفت احوال را معلوم مي كنيم اگر دربند كشيده است او را نجات ميدهيم واگر جانشين كرده است از او رخصت جنگ پدرش گرفته ميرويم پانصد نفر ماندند وچون معلوم كردند كه دربند كشيده بود ريختند برزندان و او را از بند بيرون اوردند وازصوفيان سلطان هزار كس ازمردمقلعها مرو با او رفاقت كردند و ان هزار وپانصد كس را برداشت و ازعقب برادر و پدر الغار كرده وقتي رسيدند كه ديد كه از دور گيرودار است و گرد جنگ گاه بلند است و علمها پيداست و در ميان گرد و خاك دويست نفر از دور پيدا شدند و مظفر حسين ميرزا	229	-7974964111633820869	1470	2940.0	1171	1470	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms230	false	-5890061715236819924	0	301	0	1428	1428	301	را زنجير در گردن نهاده وابراهيم سلطان ترخان است كه شاهزاده را مي برد به قلعه پس كيك حسين را ديد گفت ترا كه نجات داد جواب داد كه سرت در گردن اقاي نمك بحرامت كرده دست بردار ازسر زنجير برادرم گفت اين بند ابن حسين ميرزا است كرا حد است كه ازمن بستاند گفت اي نمك بحرام چند چرا اين صوفي گري به خدمت ان كس نمي كني كه استخوان شما ازنعمت او پرورش يافته وپشت شمشيرزد به شانها او كه از اسب افتاد و فرمود كه زنجير از گردن برادر برداشتند و برگردن ابراهيم سلطان ترخان گذاشتند و او رابرداشته خود را وقتي رساند كه سلطان ارادها ميدان داشت و ابن حسين درميداناست و چندنفر را ازپاي در اوردهاست وچون علم كپك حسين را لشكر سلطان ديدند گفتند ككه حال ايستادن خوب نيست مي بايد گريختن وميرزا را غيرت دامن گير بود كه ديد از يك طرف مظفرحسين رسيد و دربرابر پدر سجده كرد سلطان گفت اي فرزند كجا بودي او شرح را عرض كرد و گفت حسينابنحسين كپك حسين عرض بندگي ميرساند وميگويد من خودابن حسين رامي گيرم احتياج نيست كه پدر بزرگوار خود را رنجه نمايد اوچه گربه است يامن چه كپكم كه پدر نره شير به ميدان ما بيايد و سلطان در ميدان نظر كرد ديد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0285png كپك حسين ازجاي برجهانده و به جانب علم پدر سجده كرد رفت به ميدان ابن حسين و گفت اي نامرد اين چه عمل بود كه كردي وفي الحال او را از مر كب انداخت وفرمود او را بستند وفرستاد به خدمت پدر و خود هم امد و بااوگفت اي شهريار نامدار ما هردو گناه كاريم اگر از تقصيرات ماگذشته رخصت پاي بوس اشاره1 شود والا بفرما كه سر ما را بردارند پس سلطان او را دعا كرده در بر گرفت و جبين او رابوسيده و ابن	230	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms230	true	4650392048502565803	0	301	0	1428	1428	301	را زنجير در گردن نهاده وابراهيم سلطان ترخان است كه شاهزاده را مي برد به قلعه پس كيك حسين را ديد گفت ترا كه نجات داد جواب داد كه سرت در گردن اقاي نمك بحرامت كرده دست بردار ازسر زنجير برادرم گفت اين بند ابن حسين ميرزا است كرا حد است كه ازمن بستاند گفت اي نمك بحرام چند چرا اين صوفي گري به خدمت ان كس نمي كني كه استخوان شما ازنعمت او پرورش يافته وپشت شمشيرزد به شانها او كه از اسب افتاد و فرمود كه زنجير از گردن برادر برداشتند و برگردن ابراهيم سلطان ترخان گذاشتند و او رابرداشته خود را وقتي رساند كه سلطان ارادها ميدان داشت و ابن حسين درميداناست و چندنفر را ازپاي در اوردهاست وچون علم كپك حسين را لشكر سلطان ديدند گفتند ككه حال ايستادن خوب نيست مي بايد گريختن وميرزا را غيرت دامن گير بود كه ديد از يك طرف مظفرحسين رسيد و دربرابر پدر سجده كرد سلطان گفت اي فرزند كجا بودي او شرح را عرض كرد و گفت حسينابنحسين كپك حسين عرض بندگي ميرساند وميگويد من خودابن حسين رامي گيرم احتياج نيست كه پدر بزرگوار خود را رنجه نمايد اوچه گربه است يامن چه كپكم كه پدر نره شير به ميدان ما بيايد و سلطان در ميدان نظر كرد ديد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0285png كپك حسين ازجاي برجهانده و به جانب علم پدر سجده كرد رفت به ميدان ابن حسين و گفت اي نامرد اين چه عمل بود كه كردي وفي الحال او را از مر كب انداخت وفرمود او را بستند وفرستاد به خدمت پدر و خود هم امد و بااوگفت اي شهريار نامدار ما هردو گناه كاريم اگر از تقصيرات ماگذشته رخصت پاي بوس اشاره1 شود والا بفرما كه سر ما را بردارند پس سلطان او را دعا كرده در بر گرفت و جبين او رابوسيده و ابن	230	-7974964111633820869	1428	2856.0	1129	1428	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms231	false	1155100262404266038	0	301	0	1512	1512	301	حسين را نيز به اوبخشيد وبر گرديد و فرزندان رفتند به قلعها خود وسلطان متوجه هرات شد و ان خبر فتح به ميرعليشير رسيد فرمود كه نقاره بشارت زدند وچون صداي كوس بشارت ازقلعه بر امد بديع الزمان ميرزا فرمود كه اين چه نقاره است كه از جانب اردوي2 سلطان جاسوس بديع الزمان امده پيغام اورد از نزد ابن حسين ميرزاكه اي برادر گويا خواست خداي عالم نيست كه تودراين ولا3 پادشاه شوي چون اين سخن بشنيد فرمود اميرذوالنون افغان كه كوچ كرده به جانب قندهار روانه شدند و چون روز شد ميرعلي شير در قلعه راگشود و استقبال سلطان كرده4 و سلطان امد به قلعه وبه عيش مشغول شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0286png امدن شاهي بيگ خان با سي هزارسوار به جانب انديجان وفرار نمودن بابر پادشاه به طرف كابل و گرفتن بابر پادشاه كا بل را اما از جانب بابر پادشاه بشنو كه چون ازشاهي بيگ فرار نموده به طرف انديجان گريخت و شاهي بيگ سي هزار كس سان داده به جانب انديجانن از راه خراسان روان گرديد وچون ان خبر رسيد به بابر پادشاه الكا را خالي كرده راه سمرقند را در پيش گرفته و چون به حوالي سمرقند رسيد كس فرستاد نزد خواجههاي سمرقند كه ايا مرا راه خواهيد دادياجلاي وطن نموده بروم به جانب خراسان ايشان جواب گفتند كه ما از غضبشاهي بيگ انديشه داريم اگربه طرف ديگر بروند1 بهتر خواهد بود ودر فرصت باشند كه هنگام فرصت ما سمرقند رابه تصرف او ميدهيم2 وچون جواب بهاو رسيده خانه كوچ را برداشت باهفت هزار كس كه اكثر خانه كوچ خود همراه داشتند منزل به منزل مي امدند تا رسيد به كابل وچون به حوالي كابل رسيد شجاع بيك پسر امير ذوالنون افغان در برروي بابرپادشاه بربست ونه كس فرستاد كه شما خوش امديد و نه خود اراده ديدن اونمود بابررا3 برطبع بد امده فرمود جغتاييرا كه ميرويد	231	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms231	true	4479227304988343075	0	301	0	1512	1512	301	حسين را نيز به اوبخشيد وبر گرديد و فرزندان رفتند به قلعها خود وسلطان متوجه هرات شد و ان خبر فتح به ميرعليشير رسيد فرمود كه نقاره بشارت زدند وچون صداي كوس بشارت ازقلعه بر امد بديع الزمان ميرزا فرمود كه اين چه نقاره است كه از جانب اردوي2 سلطان جاسوس بديع الزمان امده پيغام اورد از نزد ابن حسين ميرزاكه اي برادر گويا خواست خداي عالم نيست كه تودراين ولا3 پادشاه شوي چون اين سخن بشنيد فرمود اميرذوالنون افغان كه كوچ كرده به جانب قندهار روانه شدند و چون روز شد ميرعلي شير در قلعه راگشود و استقبال سلطان كرده4 و سلطان امد به قلعه وبه عيش مشغول شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0286png امدن شاهي بيگ خان با سي هزارسوار به جانب انديجان وفرار نمودن بابر پادشاه به طرف كابل و گرفتن بابر پادشاه كا بل را اما از جانب بابر پادشاه بشنو كه چون ازشاهي بيگ فرار نموده به طرف انديجان گريخت و شاهي بيگ سي هزار كس سان داده به جانب انديجانن از راه خراسان روان گرديد وچون ان خبر رسيد به بابر پادشاه الكا را خالي كرده راه سمرقند را در پيش گرفته و چون به حوالي سمرقند رسيد كس فرستاد نزد خواجههاي سمرقند كه ايا مرا راه خواهيد دادياجلاي وطن نموده بروم به جانب خراسان ايشان جواب گفتند كه ما از غضبشاهي بيگ انديشه داريم اگربه طرف ديگر بروند1 بهتر خواهد بود ودر فرصت باشند كه هنگام فرصت ما سمرقند رابه تصرف او ميدهيم2 وچون جواب بهاو رسيده خانه كوچ را برداشت باهفت هزار كس كه اكثر خانه كوچ خود همراه داشتند منزل به منزل مي امدند تا رسيد به كابل وچون به حوالي كابل رسيد شجاع بيك پسر امير ذوالنون افغان در برروي بابرپادشاه بربست ونه كس فرستاد كه شما خوش امديد و نه خود اراده ديدن اونمود بابررا3 برطبع بد امده فرمود جغتاييرا كه ميرويد	231	-7974964111633820869	1512	3024.0	1213	1512	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms232	false	923906592890219413	0	301	0	1468	1468	301	به خدمت سلطان و مي گوييد كه ارادها هندوستان داريم وپسر عم مارا ازدعا فراموش نكند4 كه ديدار به قيامت افتاد وخود در بيرون شهر كابل نشست و چون نامه به سلطان رسيد درد به دل سلطان پيچيد فرمود كه نامهاي نوشتند بهشجا ع بيگ كه كابل را پيشكش بابر پادشاه كن وخود برو به زمين داور تاما الكاء ازبراي تو تعيين كنيم و ان جغتايرا خلعت داده واز براي بابر سي راس اسب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0287png بدو عراقي باپانزده هزار تومان زر وقماش فرستاده و ان چنان عزت كرد او را كه شرمندها احسان سلطان شد وسواد رقم را فرستاد به قلعه نزدشجاع بيگ و او چون حكم سلطان ديده قبول ننموده1 وجواب فرستاد بابر پادشاه را بد امده گفت اي كيدي اول مرتبه ان قسم پيش امدي با ابن عم اقاي تو حملها با بر پادشاه و دويم نميشد كه يك سبد2 ميوه ازبراي من بفرستي برخيز وقلعه را خالي كن واگرنه به زور از تو مي گيرم وفرستادها شجاع بيگ را جواب گفت بابر پادشاه فرسود كه سپاه يرش كنند3 وسپاه جلاي وطن كرده ريختند و هرچند شجاع بيگ فرمود كه از بالا تير وسنگ ريختند فايده نكرده و جغتاي4 خود را رسانيدند به كنار دروازه شجاع بيگ دانست كه قلعه از دستميرود فرمود كسي برود به خدمت با بر پادشاه باز ازبراي خاطر سلطان گذشت از گناه او وفرمودمردمش راكه دست از جنگ كشيدند و شجاع بيك از قلعه بيرون امده درپيش بابر پادشاه زانو زده تقصيرات خود را عذر خواهي نمود و پيشكش خوبي كشيده رفت به جانب قندهار5 وبابر در كابل نشست و ازاين جانب چون سلطان شنيد كه شاهي بيگ ارادها گرفتن بلخ دارد كس فرستاد به قندهار پيش بديع الزمان ميرزا كه اي نامرد برخيز و بيا كه شنيدهام كه شاهي بيگ اراده گرفتن بلخ دارد ترا بفرستم به جانب بلخ و بديع	232	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms232	true	-3611641762106762597	0	301	0	1468	1468	301	به خدمت سلطان و مي گوييد كه ارادها هندوستان داريم وپسر عم مارا ازدعا فراموش نكند4 كه ديدار به قيامت افتاد وخود در بيرون شهر كابل نشست و چون نامه به سلطان رسيد درد به دل سلطان پيچيد فرمود كه نامهاي نوشتند بهشجا ع بيگ كه كابل را پيشكش بابر پادشاه كن وخود برو به زمين داور تاما الكاء ازبراي تو تعيين كنيم و ان جغتايرا خلعت داده واز براي بابر سي راس اسب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0287png بدو عراقي باپانزده هزار تومان زر وقماش فرستاده و ان چنان عزت كرد او را كه شرمندها احسان سلطان شد وسواد رقم را فرستاد به قلعه نزدشجاع بيگ و او چون حكم سلطان ديده قبول ننموده1 وجواب فرستاد بابر پادشاه را بد امده گفت اي كيدي اول مرتبه ان قسم پيش امدي با ابن عم اقاي تو حملها با بر پادشاه و دويم نميشد كه يك سبد2 ميوه ازبراي من بفرستي برخيز وقلعه را خالي كن واگرنه به زور از تو مي گيرم وفرستادها شجاع بيگ را جواب گفت بابر پادشاه فرسود كه سپاه يرش كنند3 وسپاه جلاي وطن كرده ريختند و هرچند شجاع بيگ فرمود كه از بالا تير وسنگ ريختند فايده نكرده و جغتاي4 خود را رسانيدند به كنار دروازه شجاع بيگ دانست كه قلعه از دستميرود فرمود كسي برود به خدمت با بر پادشاه باز ازبراي خاطر سلطان گذشت از گناه او وفرمودمردمش راكه دست از جنگ كشيدند و شجاع بيك از قلعه بيرون امده درپيش بابر پادشاه زانو زده تقصيرات خود را عذر خواهي نمود و پيشكش خوبي كشيده رفت به جانب قندهار5 وبابر در كابل نشست و ازاين جانب چون سلطان شنيد كه شاهي بيگ ارادها گرفتن بلخ دارد كس فرستاد به قندهار پيش بديع الزمان ميرزا كه اي نامرد برخيز و بيا كه شنيدهام كه شاهي بيگ اراده گرفتن بلخ دارد ترا بفرستم به جانب بلخ و بديع	232	-7974964111633820869	1468	2936.0	1169	1468	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms233	false	3172851515026140137	0	301	0	1466	1466	301	الزمان ميرزاكس فرستاد كه به شرطي مي ايم به خدمتپدر كهمرا در خطبه شريك كند ونام مرا در سكه بانام خود يكي كند واگر پدربزر گواراين شرط مي كند من به خدمت مي ايم پس سلطان قبول نمود و بديع الزمان ميرزا باامير ذوالنون برخاسته به هرات امد وسلطان فرموده ايشان را استقبال نمودند و انچه ادعا نموده بود به جاي اورد سلطان بديع الزمان ميرزا را6 فرستاد به جانب بلخ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0288png رفتن شاهي بيگ خان باچهل هزار كس به جانب بلخ اما ازاين جانب شاهي بيگ خان سپاه را برداشت كه برسر خراسان و بلخ بيايد وكس فرستاد و ازهمه طرف لشكر به مدد طلبيد و چهل هزار كس برداشت و امد برسر بلخ وبديع الزمان ميرزا خود به قلعه داري در امده و كس فرستاد نزد پدر كه تونيز برخاسته از هرات بيرون بياكه شاهي بيگ تاتو نباشي نميرود وسلطان ازهرات بيرون امد خبر امدن سلطان به شاهي بيگ خان رسيد نشانه بين1 خود راطلبيده گفت ببين جنگ مابا سلطان چون ميشود نشانه بين1 گفت اگر جنگ نكني باسلطان بهتر باشد از در صلح در اي كه در پيش سلطان طرفي نمي بندي شاهي بيگ خان برخاسته به جانب بخارا روان شد خبر به سلطان رسيده بازگشته امد به هرات وچون يكسال از اين گذشت ديگر باره شاهي بيگخان سپاه برداشته برسر بلخ امد و دور بلخ را گرفت و بديع الزمان ميرزا ديگرباره كس فرستاد به خدمت سلطان كه شاهي بيگ باز برسر ما امده و چون پيغام به سلطان رسيد جواب به ميرزا نوشته كه اي جان فرزند تو سهماه قلعه داري بكن با شاهي بيگ تامن سپاه جمع سازم كه لشكر تمام بهخانههاي خود رفتهاند و بديع الزمان ميرزا قلعه رابر اراست شاهي بيگ فرمود يرش انداختند وچهار هزار كس را به كشتن داد و نزديك شد كه ازبك بريزند به شهر كه بديع	233	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms233	true	-5285596113278994520	0	301	0	1466	1466	301	الزمان ميرزاكس فرستاد كه به شرطي مي ايم به خدمتپدر كهمرا در خطبه شريك كند ونام مرا در سكه بانام خود يكي كند واگر پدربزر گواراين شرط مي كند من به خدمت مي ايم پس سلطان قبول نمود و بديع الزمان ميرزا باامير ذوالنون برخاسته به هرات امد وسلطان فرموده ايشان را استقبال نمودند و انچه ادعا نموده بود به جاي اورد سلطان بديع الزمان ميرزا را6 فرستاد به جانب بلخ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0288png رفتن شاهي بيگ خان باچهل هزار كس به جانب بلخ اما ازاين جانب شاهي بيگ خان سپاه را برداشت كه برسر خراسان و بلخ بيايد وكس فرستاد و ازهمه طرف لشكر به مدد طلبيد و چهل هزار كس برداشت و امد برسر بلخ وبديع الزمان ميرزا خود به قلعه داري در امده و كس فرستاد نزد پدر كه تونيز برخاسته از هرات بيرون بياكه شاهي بيگ تاتو نباشي نميرود وسلطان ازهرات بيرون امد خبر امدن سلطان به شاهي بيگ خان رسيد نشانه بين1 خود راطلبيده گفت ببين جنگ مابا سلطان چون ميشود نشانه بين1 گفت اگر جنگ نكني باسلطان بهتر باشد از در صلح در اي كه در پيش سلطان طرفي نمي بندي شاهي بيگ خان برخاسته به جانب بخارا روان شد خبر به سلطان رسيده بازگشته امد به هرات وچون يكسال از اين گذشت ديگر باره شاهي بيگخان سپاه برداشته برسر بلخ امد و دور بلخ را گرفت و بديع الزمان ميرزا ديگرباره كس فرستاد به خدمت سلطان كه شاهي بيگ باز برسر ما امده و چون پيغام به سلطان رسيد جواب به ميرزا نوشته كه اي جان فرزند تو سهماه قلعه داري بكن با شاهي بيگ تامن سپاه جمع سازم كه لشكر تمام بهخانههاي خود رفتهاند و بديع الزمان ميرزا قلعه رابر اراست شاهي بيگ فرمود يرش انداختند وچهار هزار كس را به كشتن داد و نزديك شد كه ازبك بريزند به شهر كه بديع	233	-7974964111633820869	1466	2932.0	1167	1466	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms234	false	-8437161975540746587	0	301	0	1449	1449	301	الزمان ميرزا خبردار شده خود امد وسيبه را داد به مغل و خود جنگ مردانه كرده و بر گرداند ازبك را پس شاهي بيگ دلگير شده برگرديد از بكان گفتند خانم نگفتيم كه گرفتن بلخ مشكل است شاهي گفت فكر خوبي كردهام اگر يك كدام از شما داخل قلعه شود2 ونوشتها مرا ببرد2 و به محمد باقرديوان بيگي بخاراكهازمن گريخته است و حال در اين قلعه مي باشدimage filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0289png او را ببيند و نوشتها مرا به او بدهد من يقين ميدانم كه او باما دست يكي خواهد كرد يس جان وفا1 ميرزاي خواهرزادها خان گفت من شاطري دارم كه در عياري نظير ندارد اوميتواند نوشته خان را به او برساند فرمود اور اطلبيدند و نوشته رابه او داد وخود رابه روش شاطر جغتاي ساخته دو روز در دورقلعه مي گرديد تا از گوشهاي راهي يافته كه سگان ان شهر راه را گشوده بودند و ان سگ داخل گرديد و در گوشهاي مخفي شده چون روزشد خودرا رسانيد به محمدباقر و اشاره نمود كه نامهاي دارم و او را به خلوت برده به زباني گفت ونوشته را به او داد اومردخام طمعي بود چون نوشته رامطالعه فرمود خان نوشته بود كه اگردرقلعه رابه روي ما بگشايي بلخ را به توداده برمي گردم و زنان وفرزندان ترا به عزت تمام از براي تو مي فرستم والا بلخ را نگيرم نخواهم رفت انگاه ترا در نزد ما عزت و درجه نخواهد بود في الفور در جواب نوشت كه اگرمن بديع الزمان ميرزا را گرفته يا كشتهخان را داخل قلعه سازم اگرخان به گفتها خودوفا خواهد كرد2 وشاطر راگفت از ان راه برو اما بگوخان نامهاي كه خواهد فرستاد به تير بسته به فلان جا اندازد كه احتياج امدن تو نيست و اورافرستاد و فرمود ان سوراخ را گرفتند و از اين جانب شاطر وفادار ان مژده رابه خان رسانيد و خان از ان	234	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms234	true	1831932971842252205	0	301	0	1449	1449	301	الزمان ميرزا خبردار شده خود امد وسيبه را داد به مغل و خود جنگ مردانه كرده و بر گرداند ازبك را پس شاهي بيگ دلگير شده برگرديد از بكان گفتند خانم نگفتيم كه گرفتن بلخ مشكل است شاهي گفت فكر خوبي كردهام اگر يك كدام از شما داخل قلعه شود2 ونوشتها مرا ببرد2 و به محمد باقرديوان بيگي بخاراكهازمن گريخته است و حال در اين قلعه مي باشدimage filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0289png او را ببيند و نوشتها مرا به او بدهد من يقين ميدانم كه او باما دست يكي خواهد كرد يس جان وفا1 ميرزاي خواهرزادها خان گفت من شاطري دارم كه در عياري نظير ندارد اوميتواند نوشته خان را به او برساند فرمود اور اطلبيدند و نوشته رابه او داد وخود رابه روش شاطر جغتاي ساخته دو روز در دورقلعه مي گرديد تا از گوشهاي راهي يافته كه سگان ان شهر راه را گشوده بودند و ان سگ داخل گرديد و در گوشهاي مخفي شده چون روزشد خودرا رسانيد به محمدباقر و اشاره نمود كه نامهاي دارم و او را به خلوت برده به زباني گفت ونوشته را به او داد اومردخام طمعي بود چون نوشته رامطالعه فرمود خان نوشته بود كه اگردرقلعه رابه روي ما بگشايي بلخ را به توداده برمي گردم و زنان وفرزندان ترا به عزت تمام از براي تو مي فرستم والا بلخ را نگيرم نخواهم رفت انگاه ترا در نزد ما عزت و درجه نخواهد بود في الفور در جواب نوشت كه اگرمن بديع الزمان ميرزا را گرفته يا كشتهخان را داخل قلعه سازم اگرخان به گفتها خودوفا خواهد كرد2 وشاطر راگفت از ان راه برو اما بگوخان نامهاي كه خواهد فرستاد به تير بسته به فلان جا اندازد كه احتياج امدن تو نيست و اورافرستاد و فرمود ان سوراخ را گرفتند و از اين جانب شاطر وفادار ان مژده رابه خان رسانيد و خان از ان	234	-7974964111633820869	1449	2898.0	1150	1449	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms235	false	9084070632356200895	0	301	0	1465	1465	301	بسيار خوشحال گرديد و در جواب نوشت كه زن طلاق باشد شاهي بيگ كه اگر انچه گفته است به جاي نياورد و من از گفتها خود نمي گذرم و فرمودنامه را نوشتند به تير بستند و انداختند ان تير را اوردند و به محمد باقر دادند چون مطالعه نمود درجواب نوشت كه امشب بديع الزمان ميرزا خواهد امد كه دور حصار بگردد و چون بهاين برج رسيده او را گرفته اگر زنده ميسر شد واگر دست نداد او راكشته خان در كمين باشد در اين حوالي چون صداي هاي وهوي برخاسته خود را برساند وقرار را درست كرد باخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0290png چون روز شد امد به خدمت بديع الزمان ميرزا وگفت خاطر من از شاهي بيگ جمع نيست وميترسم جماعتي زبان بااو يكي كنند ومي بايدميرزا هرشب سه مرتبه دورقلعه را بگردد مبادا از برجي رخنهاي شود ميرزاگفت رحمت خداي برتو باد چنين باشد من ديگر خواب نكنم وبگردم تا صبح دور برج وحصار را وخلعت به او داده تحسين بسيار نمود وگفت برو چنين باشد و چون شب شد بديع الزمان ميرزا از دروازه عكا شه1 رفت به پشت بام دروازه و مشعلهاي2 ميرزانمايان شد ومحمد باقر پسر را طلبيده گفت اي فرزند هيچ ميداني چه خبراست پسر خبر نداشت شرح راگفت اه از نهاد پسر بر امد اما بديع الزمان ميرزا به هربرج كه ميرسيد پيالهاي ميداد به مردم خود و دلداري مي كرد و بقچهاي رخت زربفت برداشته ازبراي قاتل خود اورده وسه برج مانده بود كه برسد در ان برج اندك مكث3 واقع شد عليجان محمد4 فرزند محمد باقر گفت برو كه مبادا ميرزا بر گردد وچونراه بسيار پياده امده برگردد من بروم بياورم گفت جان پدر برو واورا بياور5 عليجان به خدمت ميرزاامد چون او را ديده گفت اي برادر از پدر ما چه خبرداري گفت به دعاي دولت مشغول است و تبسمي كرد ميرزا	235	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms235	true	6395125527600163321	0	301	0	1465	1465	301	بسيار خوشحال گرديد و در جواب نوشت كه زن طلاق باشد شاهي بيگ كه اگر انچه گفته است به جاي نياورد و من از گفتها خود نمي گذرم و فرمودنامه را نوشتند به تير بستند و انداختند ان تير را اوردند و به محمد باقر دادند چون مطالعه نمود درجواب نوشت كه امشب بديع الزمان ميرزا خواهد امد كه دور حصار بگردد و چون بهاين برج رسيده او را گرفته اگر زنده ميسر شد واگر دست نداد او راكشته خان در كمين باشد در اين حوالي چون صداي هاي وهوي برخاسته خود را برساند وقرار را درست كرد باخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0290png چون روز شد امد به خدمت بديع الزمان ميرزا وگفت خاطر من از شاهي بيگ جمع نيست وميترسم جماعتي زبان بااو يكي كنند ومي بايدميرزا هرشب سه مرتبه دورقلعه را بگردد مبادا از برجي رخنهاي شود ميرزاگفت رحمت خداي برتو باد چنين باشد من ديگر خواب نكنم وبگردم تا صبح دور برج وحصار را وخلعت به او داده تحسين بسيار نمود وگفت برو چنين باشد و چون شب شد بديع الزمان ميرزا از دروازه عكا شه1 رفت به پشت بام دروازه و مشعلهاي2 ميرزانمايان شد ومحمد باقر پسر را طلبيده گفت اي فرزند هيچ ميداني چه خبراست پسر خبر نداشت شرح راگفت اه از نهاد پسر بر امد اما بديع الزمان ميرزا به هربرج كه ميرسيد پيالهاي ميداد به مردم خود و دلداري مي كرد و بقچهاي رخت زربفت برداشته ازبراي قاتل خود اورده وسه برج مانده بود كه برسد در ان برج اندك مكث3 واقع شد عليجان محمد4 فرزند محمد باقر گفت برو كه مبادا ميرزا بر گردد وچونراه بسيار پياده امده برگردد من بروم بياورم گفت جان پدر برو واورا بياور5 عليجان به خدمت ميرزاامد چون او را ديده گفت اي برادر از پدر ما چه خبرداري گفت به دعاي دولت مشغول است و تبسمي كرد ميرزا	235	-7974964111633820869	1465	2930.0	1166	1465	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms236	false	611099417917555526	0	301	0	1409	1409	301	دريافت كه ان تبسم خالي از خطايي نيست فرمود پيالهاي چند بهاو دادند وعزت بسيار كرد و ان خلعت را به او پوشانيد و درپهلوي خود نشانيد وچون ان گرمي را از ميرزا ديد گفت ميرزا سلامت باشد الهي پدرم به غضب خدا در ايد كه باشاهي بيگ اين قسم توطءه كرده است ومن حال خبردار شدهام بديع الزمان ميرزاگفت روي تو سفيد حال بگوچه بايد كرد گفت لو برخاسته همان برو كه اگر نروي گمانش اينكه من شما را خبردار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0291png ساختهام و خو اهد امد كه باشما گفتگو كند و خو اهد گفت كه دست به بند بده كه دوستاق1 خاني من ازعقب درمي ايم واو را به قتل ميرسانم ميرزادست بر گردنش كرده جبيناو راببوسيد و تيغ خود را گشوده به كمر او بست و سيصد نفر را كه در ان برج بودند از عقب بداشت وگفت شما ازعقب بياييد و چون ميرزا نزديك سيبه شد پسر پيشتر رفت و پدر را ديده گفت اي پدر اجلش رسيده است وشمشير خود را بخشيد پدرگفت سبحانالله من در اين فكر بودم كه ميبايد او را كشتن زنده نميتوان گرفت مباداكه دست برقبضها تيغ كند اما حال خوب است او را زنده خواهيم گرفت و به شاهي بيگخان سپرد او داند و كشتن او در ان اثنا ميرزا رسيد محمدباقر سر خم كرده ديد كه باميرزا سه چهار نفر بيش نيست اما دويست سيصد نفر از دور مي ايند واهمه كرد كه مبادا بيايند في الفور پيش امده گرفت ميان ميرزا را وگفت ميرزا دست بهروي هم بگذار كه خان ترا طلبيده ميرزا شروع به خنده كرد وگفت خوش طبعي را بگذار وتا مي گفت بگيريد كه پسرش از عقب در امده گردنش را زد كه سرش ده گام دور افتاد وسيصد كس ريختند در بالاي برج و مردمش كه بعضي خبردار بودند چند نفري رابه قتل اوردند	236	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms236	true	-2240757784626298709	0	301	0	1409	1409	301	دريافت كه ان تبسم خالي از خطايي نيست فرمود پيالهاي چند بهاو دادند وعزت بسيار كرد و ان خلعت را به او پوشانيد و درپهلوي خود نشانيد وچون ان گرمي را از ميرزا ديد گفت ميرزا سلامت باشد الهي پدرم به غضب خدا در ايد كه باشاهي بيگ اين قسم توطءه كرده است ومن حال خبردار شدهام بديع الزمان ميرزاگفت روي تو سفيد حال بگوچه بايد كرد گفت لو برخاسته همان برو كه اگر نروي گمانش اينكه من شما را خبردار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0291png ساختهام و خو اهد امد كه باشما گفتگو كند و خو اهد گفت كه دست به بند بده كه دوستاق1 خاني من ازعقب درمي ايم واو را به قتل ميرسانم ميرزادست بر گردنش كرده جبيناو راببوسيد و تيغ خود را گشوده به كمر او بست و سيصد نفر را كه در ان برج بودند از عقب بداشت وگفت شما ازعقب بياييد و چون ميرزا نزديك سيبه شد پسر پيشتر رفت و پدر را ديده گفت اي پدر اجلش رسيده است وشمشير خود را بخشيد پدرگفت سبحانالله من در اين فكر بودم كه ميبايد او را كشتن زنده نميتوان گرفت مباداكه دست برقبضها تيغ كند اما حال خوب است او را زنده خواهيم گرفت و به شاهي بيگخان سپرد او داند و كشتن او در ان اثنا ميرزا رسيد محمدباقر سر خم كرده ديد كه باميرزا سه چهار نفر بيش نيست اما دويست سيصد نفر از دور مي ايند واهمه كرد كه مبادا بيايند في الفور پيش امده گرفت ميان ميرزا را وگفت ميرزا دست بهروي هم بگذار كه خان ترا طلبيده ميرزا شروع به خنده كرد وگفت خوش طبعي را بگذار وتا مي گفت بگيريد كه پسرش از عقب در امده گردنش را زد كه سرش ده گام دور افتاد وسيصد كس ريختند در بالاي برج و مردمش كه بعضي خبردار بودند چند نفري رابه قتل اوردند	236	-7974964111633820869	1409	2818.0	1110	1409	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms237	false	3554821208930248319	0	301	0	1525	1525	301	و سرهاي ايشان را از فراز برج اويختند وشاهي بيك ان غوغا را ديده ازجاي در امده چون پيش امدند ميرزا فرمود تيرباران كردند شاهي بيگ خبردار گرديد مايوس شده بر گرديد ومدت شش ماه نشست كاري نساخت و از ان جانب خبر امدن سلطان شهرت يافت و شاهي بيگ در فكربود كه انا باسلطان جنگ كند يانكند كه ازجانب سمرقند شخصي امد و خبر اورد كه چه اينجا برسر خانها مردم امده اي كه دنيا انتقام خانه است و قاسم خان_ پادشاه دشت2 جانشين چنگيزخانابوالخيرخان فرزند خود را باهشتاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0292png هزار كس از مغلان دشت همراه كرده به جانب داش گنبد1 امده مارگنبد را گرفته از انجا ارادها سمرقند دارد وچون شما با او شرط كرده بوديد كه در سكه نام او باشد و درخطبه او را برخود مقدم سازيد نكردهايد بنابر ان فرزند خود را سردار كرده فرستاد و شاهي بيگ كو چ كرده به جانب بخارا راهي گرديد و بديع الزمان ميرزاكس فرستاد به خدمت سلطان كه شاهي بيگ فرار نمود لشكر باشند درهرات احتياج امدن سلطان نيست وسلطان امد به هرات وفرمود كه يك سفر تركستان مرا درخاطر است تاشاهي بيگ بداند كه سفر كردن چه معني دارد و او را درهرات بگذار رفتن ابوالخيرخان جانشين چنگيزخان باهشتاد هزار كس به طرف سمرقند وجنگ كردن شاهي بيگ باابوالخير خان وفرار نمودن شاهي بيگ خان ازاين جانب شاهي بيگ به الغار امد چون به سمرقند رسيد هنوز ابوالخيرخان نيامده بود و احوال او را پرسيد گفتند كه در فلان النگ رسيده ودرشكارگاه افراسياب درفلان دره بهعيش وشكار مشغول است از بكان راگفت يك الغار مي بايد كرد مارا كه غافل بريزيم برسرابو الخيرخان كه بداند كه ديگر برسر مردان نيايد وبرداشت شصت هزار از بك وغافل امده وچهل منزل بود از سمرقند به طرق داش گنبد و ان النگ شكارگاه را گرفت چون به ان حوالي	237	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms237	true	-5951243534095887458	0	301	0	1525	1525	301	و سرهاي ايشان را از فراز برج اويختند وشاهي بيك ان غوغا را ديده ازجاي در امده چون پيش امدند ميرزا فرمود تيرباران كردند شاهي بيگ خبردار گرديد مايوس شده بر گرديد ومدت شش ماه نشست كاري نساخت و از ان جانب خبر امدن سلطان شهرت يافت و شاهي بيگ در فكربود كه انا باسلطان جنگ كند يانكند كه ازجانب سمرقند شخصي امد و خبر اورد كه چه اينجا برسر خانها مردم امده اي كه دنيا انتقام خانه است و قاسم خان_ پادشاه دشت2 جانشين چنگيزخانابوالخيرخان فرزند خود را باهشتاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0292png هزار كس از مغلان دشت همراه كرده به جانب داش گنبد1 امده مارگنبد را گرفته از انجا ارادها سمرقند دارد وچون شما با او شرط كرده بوديد كه در سكه نام او باشد و درخطبه او را برخود مقدم سازيد نكردهايد بنابر ان فرزند خود را سردار كرده فرستاد و شاهي بيگ كو چ كرده به جانب بخارا راهي گرديد و بديع الزمان ميرزاكس فرستاد به خدمت سلطان كه شاهي بيگ فرار نمود لشكر باشند درهرات احتياج امدن سلطان نيست وسلطان امد به هرات وفرمود كه يك سفر تركستان مرا درخاطر است تاشاهي بيگ بداند كه سفر كردن چه معني دارد و او را درهرات بگذار رفتن ابوالخيرخان جانشين چنگيزخان باهشتاد هزار كس به طرف سمرقند وجنگ كردن شاهي بيگ باابوالخير خان وفرار نمودن شاهي بيگ خان ازاين جانب شاهي بيگ به الغار امد چون به سمرقند رسيد هنوز ابوالخيرخان نيامده بود و احوال او را پرسيد گفتند كه در فلان النگ رسيده ودرشكارگاه افراسياب درفلان دره بهعيش وشكار مشغول است از بكان راگفت يك الغار مي بايد كرد مارا كه غافل بريزيم برسرابو الخيرخان كه بداند كه ديگر برسر مردان نيايد وبرداشت شصت هزار از بك وغافل امده وچهل منزل بود از سمرقند به طرق داش گنبد و ان النگ شكارگاه را گرفت چون به ان حوالي	237	-7974964111633820869	1525	3050.0	1226	1525	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms238	false	148372159239293356	0	301	0	1507	1507	301	رسيد احوال پرسيد گفتند خان درميان دره به شكار مشغول است وچون وقت2 دم افتاب بود كه داخل ان دره گرديد از قضا ابو الخيرخان با ان هشتاد هزار دشتي سوارهتمام بازها دردستبهشكار مشغول بودند و چون صداي كرناي او برخاست دشتيان خبردار شدند ابوالخيرخان گفت حال شاهي بيگ از كجا بلند پرواز گرديده است كه اواين همه راه برسر ما الغار كند فرمود ان سپاه بازها را انداختند وبه جنگمشغول شدند وابوالخيرخان گفت زه كنيد پسهشتاد هزار كس كمانها برسر چنگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0293png گرفتند وسه ارم تير ريختند برسپاه شاهي بيگ و چهل هزار كس اورا انداختند در ان دشت و شاهي بيگ ديد كه سپاه اوتمام افتاد راه فرار در پيش گرفته بابيست هزار كس به جانب سمرقند گريزان گرديد و ابوالخيرخان گفت من كي گذارم بدر رود وسر در دنبال او نهاده و هشت هزار كس ديگر او را انداخت و در ان اثنا تيري برران1 ابو الخيرخان امده ترازو گرديد ابو الخيرخان زخم دار شده سه تير براو بند شد نتوانست از عقب او برود بر گرديد وشاهي بيگ با دوازده هزار كس فرار نموده چون به سمرقند رسيد2 حصاري گرديده امد به جانببخارا وازاين جانب ميخواست بر گردد به جانب ملك حران3 رود كه خبر اوردند كه ابو الخيرخان بر گرديده رفت به دشت وسه زخم تير برميدارد و برمي گردد وشاهي بيگ خوشحال گرديده كس فرستاد وخانه كوچ خود را به طرف سمرقند اورد ه اما ازاين جانب خبر رسيد به سلطان حسين ميرزا كه شاهي بيگ اين قسم شكستي خورده است و تمام الكا از دستش بيرون رفته است و خود در بخاراامده سلطان گفت ميروم به جانب بخارا برداشت سپاه را و بديع الزمان ميرزا را در هرات گذاشت4 وپنج پسر را همراه برداشت به اراده گرفتن بخارا واما عرض نكرديم كه چون بديع الزمان شنيد كه پدر ازجانب مرو بر گرديده	238	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms238	true	6405286687265509782	0	301	0	1507	1507	301	رسيد احوال پرسيد گفتند خان درميان دره به شكار مشغول است وچون وقت2 دم افتاب بود كه داخل ان دره گرديد از قضا ابو الخيرخان با ان هشتاد هزار دشتي سوارهتمام بازها دردستبهشكار مشغول بودند و چون صداي كرناي او برخاست دشتيان خبردار شدند ابوالخيرخان گفت حال شاهي بيگ از كجا بلند پرواز گرديده است كه اواين همه راه برسر ما الغار كند فرمود ان سپاه بازها را انداختند وبه جنگمشغول شدند وابوالخيرخان گفت زه كنيد پسهشتاد هزار كس كمانها برسر چنگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0293png گرفتند وسه ارم تير ريختند برسپاه شاهي بيگ و چهل هزار كس اورا انداختند در ان دشت و شاهي بيگ ديد كه سپاه اوتمام افتاد راه فرار در پيش گرفته بابيست هزار كس به جانب سمرقند گريزان گرديد و ابوالخيرخان گفت من كي گذارم بدر رود وسر در دنبال او نهاده و هشت هزار كس ديگر او را انداخت و در ان اثنا تيري برران1 ابو الخيرخان امده ترازو گرديد ابو الخيرخان زخم دار شده سه تير براو بند شد نتوانست از عقب او برود بر گرديد وشاهي بيگ با دوازده هزار كس فرار نموده چون به سمرقند رسيد2 حصاري گرديده امد به جانببخارا وازاين جانب ميخواست بر گردد به جانب ملك حران3 رود كه خبر اوردند كه ابو الخيرخان بر گرديده رفت به دشت وسه زخم تير برميدارد و برمي گردد وشاهي بيگ خوشحال گرديده كس فرستاد وخانه كوچ خود را به طرف سمرقند اورد ه اما ازاين جانب خبر رسيد به سلطان حسين ميرزا كه شاهي بيگ اين قسم شكستي خورده است و تمام الكا از دستش بيرون رفته است و خود در بخاراامده سلطان گفت ميروم به جانب بخارا برداشت سپاه را و بديع الزمان ميرزا را در هرات گذاشت4 وپنج پسر را همراه برداشت به اراده گرفتن بخارا واما عرض نكرديم كه چون بديع الزمان شنيد كه پدر ازجانب مرو بر گرديده	238	-7974964111633820869	1507	3014.0	1208	1507	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms239	false	-2366391799705424996	0	301	0	1472	1472	301	به هرات مي ايد برخاسته به جانب قندهار رفت وسلطان چون داخل مدرسه شد ميرعلي شير از امدن سلطان خبردار شد چون روز شد تهيها استقبال گرفته چون افتاب تابان سرزد مردم هرات تمام از ملك هرات بيرون امدند5 وسلطان ازمدرسه سوار شده روي به شهرنهاد و ميرعلي شير از شهر بيرون امده چون چشمش بررايت فيروزي ايت سلطان افتاد سر خم كرده سلطان او را تحسين نمود خواست كه پياده شود سلطان گفت سوار بيا تا ترا دريابم وچون رفت و مركب پيش جهاند كه ديدند سلطان گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0294png ميرعلي شير شما راچه شد كه رنگ شما تغيير يافته و روي كرد به خواجه نظام الملك كه ميررا درياب كه مير افتاد از روي مركب ديگر حرفي نزد وچون او را داخل هرات كردند در اول شب مير جان به حق تسليم نمود غرض مردن ميرعلي شير چنان شد اما ازاين جانب چون سلطان ازهرات بيرون امد بديع الزمان ميرزا چرخچي نموده با ده هزار كس1 و خود در عقب بود بابيست هزار كس در دو منزلي هرات2 وسلطان در محفه بود كه حال سلطان متغير گرديد فرمود كه محفها مرا برزمين بگذاريد3 و كس برود و بديع الزمان را بياورد كه ديدار بازپسين مارا ببيند وما او را دريابيم كس رفت و ميرزا را طلبيد چون فرزند را ديده گفت اي بديع الزمان گفت قربانت شوم سلطان چه مي فرمايد گفت وقت وداع است جان تو وجان بازماندگان ما واگر برادران تو از ناداني و جهل باتو سركشي كنند تو شيوها مرحمت و شفقت را از دست مده اگرچه ميدانم كه اوجاق من خاموش خواهد شد و شاه اسمعيل بهادرخان ملك مرا از دست دشمنان من خواهد گرفت اما اي فرزند اگرچه تراعمر دراز است امابه غريبي خواهي افتاد و برادرانت اكثر كشته خواهند شد دردست شاهي بيگ ناپاك و او دردست شاهاسمعيل كشته خواهد شد وسفارش	239	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms239	true	-211170292588457711	0	301	0	1472	1472	301	به هرات مي ايد برخاسته به جانب قندهار رفت وسلطان چون داخل مدرسه شد ميرعلي شير از امدن سلطان خبردار شد چون روز شد تهيها استقبال گرفته چون افتاب تابان سرزد مردم هرات تمام از ملك هرات بيرون امدند5 وسلطان ازمدرسه سوار شده روي به شهرنهاد و ميرعلي شير از شهر بيرون امده چون چشمش بررايت فيروزي ايت سلطان افتاد سر خم كرده سلطان او را تحسين نمود خواست كه پياده شود سلطان گفت سوار بيا تا ترا دريابم وچون رفت و مركب پيش جهاند كه ديدند سلطان گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0294png ميرعلي شير شما راچه شد كه رنگ شما تغيير يافته و روي كرد به خواجه نظام الملك كه ميررا درياب كه مير افتاد از روي مركب ديگر حرفي نزد وچون او را داخل هرات كردند در اول شب مير جان به حق تسليم نمود غرض مردن ميرعلي شير چنان شد اما ازاين جانب چون سلطان ازهرات بيرون امد بديع الزمان ميرزا چرخچي نموده با ده هزار كس1 و خود در عقب بود بابيست هزار كس در دو منزلي هرات2 وسلطان در محفه بود كه حال سلطان متغير گرديد فرمود كه محفها مرا برزمين بگذاريد3 و كس برود و بديع الزمان را بياورد كه ديدار بازپسين مارا ببيند وما او را دريابيم كس رفت و ميرزا را طلبيد چون فرزند را ديده گفت اي بديع الزمان گفت قربانت شوم سلطان چه مي فرمايد گفت وقت وداع است جان تو وجان بازماندگان ما واگر برادران تو از ناداني و جهل باتو سركشي كنند تو شيوها مرحمت و شفقت را از دست مده اگرچه ميدانم كه اوجاق من خاموش خواهد شد و شاه اسمعيل بهادرخان ملك مرا از دست دشمنان من خواهد گرفت اما اي فرزند اگرچه تراعمر دراز است امابه غريبي خواهي افتاد و برادرانت اكثر كشته خواهند شد دردست شاهي بيگ ناپاك و او دردست شاهاسمعيل كشته خواهد شد وسفارش	239	-7974964111633820869	1472	2944.0	1173	1472	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms240	false	1596525360877936827	0	301	0	1437	1437	301	بسيار كرد وجان به حق تسليم كرد وبر گرديدند و نعش سلطان را برداشتند و اوردند به مقبرهاش وبعد ازتعزيت سلطان ريش سفيدان امدند به خدمت بديع الزمان ميرزا و او را جلوس نمودند ومظفر حسين رفت به خدمت خديجه بيگم اغا گفت كه پدر ترا4 وليعهد كرده بود و ان نامه را بردار و برو به مجلس و دعوي كن و من نيز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0295png خزينه خود را به تو ميدهم ولشكر را زر بده و هواداران از براي خود بهم رسان اگربرادر ترا شريك كند در پادشاهي با يكديگر صلح نموده ازصلاح هم بدر مرويد والا هركدام كه زر بيشتر داريد ازپيش خواهيدبردن وغوغا شد در ميان جغتاي و بعضي هوادار اين برادر شدند و بعضي هوادار ان برادر و كار به جنگ كشيد ريش سفيدان گفتند سلطان در زندگي خود نام بديع الزمان ميرزا را در خطبه خواند و در سكه زد كه بديع الزمان پادشاه باشد و جانشين او مظفرحسين ميرزا باشد و چون شاهي بيگ در كمين است مبادا شما برادران تيغ برهم بگذاريد1 ازسپاه خود جمعي را بكشيد و دشمن فرصت يابد و بعد از قيل وقال قرار شد كه چون سلطان بديع الزمان را در پادشاهي شريك نموده بود و برادر بزرگ پدر ميباشد او به جاي سلطان است و مظفرحسين ميرزا فرزند بزرگ او باشد و پادشاهي را با هم ازپيش ببرند2 و قرار چنين شد ونشستند به پادشاهي و ان خبر به برادران رسيد گفتند اگر جاي پدر را شركت قرار دادهاند ما نيز در سكه وخطبه شريكيم والا نام مظفر حسين را از سكه وخطبه اخراج كنند والاماهم سكه به نام خود خواهيم زدن ان نادانان تيشه درپاي شجرها خود ميزدند وهر كدام سكه به نام خود زدند و اطاعت نكردند و ان خبر رسيد به جانب بخارا به شاهي بيگ كه سلطان برسر تو مي امد دومنزلي 3 هرات	240	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms240	true	8955678662678009909	0	301	0	1437	1437	301	بسيار كرد وجان به حق تسليم كرد وبر گرديدند و نعش سلطان را برداشتند و اوردند به مقبرهاش وبعد ازتعزيت سلطان ريش سفيدان امدند به خدمت بديع الزمان ميرزا و او را جلوس نمودند ومظفر حسين رفت به خدمت خديجه بيگم اغا گفت كه پدر ترا4 وليعهد كرده بود و ان نامه را بردار و برو به مجلس و دعوي كن و من نيز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0295png خزينه خود را به تو ميدهم ولشكر را زر بده و هواداران از براي خود بهم رسان اگربرادر ترا شريك كند در پادشاهي با يكديگر صلح نموده ازصلاح هم بدر مرويد والا هركدام كه زر بيشتر داريد ازپيش خواهيدبردن وغوغا شد در ميان جغتاي و بعضي هوادار اين برادر شدند و بعضي هوادار ان برادر و كار به جنگ كشيد ريش سفيدان گفتند سلطان در زندگي خود نام بديع الزمان ميرزا را در خطبه خواند و در سكه زد كه بديع الزمان پادشاه باشد و جانشين او مظفرحسين ميرزا باشد و چون شاهي بيگ در كمين است مبادا شما برادران تيغ برهم بگذاريد1 ازسپاه خود جمعي را بكشيد و دشمن فرصت يابد و بعد از قيل وقال قرار شد كه چون سلطان بديع الزمان را در پادشاهي شريك نموده بود و برادر بزرگ پدر ميباشد او به جاي سلطان است و مظفرحسين ميرزا فرزند بزرگ او باشد و پادشاهي را با هم ازپيش ببرند2 و قرار چنين شد ونشستند به پادشاهي و ان خبر به برادران رسيد گفتند اگر جاي پدر را شركت قرار دادهاند ما نيز در سكه وخطبه شريكيم والا نام مظفر حسين را از سكه وخطبه اخراج كنند والاماهم سكه به نام خود خواهيم زدن ان نادانان تيشه درپاي شجرها خود ميزدند وهر كدام سكه به نام خود زدند و اطاعت نكردند و ان خبر رسيد به جانب بخارا به شاهي بيگ كه سلطان برسر تو مي امد دومنزلي 3 هرات	240	-7974964111633820869	1437	2874.0	1138	1437	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms241	false	-7084725324793426273	0	301	0	1397	1397	301	فوت شد ودو پسرش به شراكت پادشاه شدند ونه برادر ديگرهر كدام سرخودپادشاه شدند و اطاعت نمي كنند ميخواست برود به طرف خراسان كه خبر امد از جانب سمرقند كه جاني بيگخان4 پسرعمت ازانديجان خروج كرده يار كند 5 را گرفت از جماعت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0296png دشتي و بر سر سمرقند امده است رفتن شاهي بيگخان با بيست هزار كس بهجانب سمرقند وجنگ شاهي بيگ با عبيدخان1 وشاهي بيگ بيست هزار كس برداشتچون شنيد ان نيز با بيستهزار كس راه سمرقند را پيش گرفته امد ديد كه دور قلعه و شهر را در ميان گرفته2 عبيدخان در سمرقند بود چون شاهي بيگ رسيد با هم جنگ كردند و شاهي بيگ شكست خورده بر عقب نشست و ميخواست كه بر گردد عبيدخان از قلعه خبردار شده كس فرستاد پيش عم خود كه در چه فكري زنهار برنگردي3 من نيز از قلعه درمي ايم اين مرتبه اگر شكست خورديم ميرويم به جانب بخارا والاشكست ميدهيم الكا از ماست وشاهي بيگخان بسيار مكار بود در پس پرده مكر در امده و فرمود نامهاي نوشتند به جاني بيگ خان كسكن كه اي پسر عم بيا 4 و سخن مرا بشنو و با من صلح كن و بيست هزار كس توداري و سي هزار كس من دارم و اين دو لشكر عظيم را برداشته ميرويم و بلخ را مي گيريم از دست بديع الزمان ميرزا و به تو ميدهيم و اگر خواهيم و توانيم برويم و خراسان را بگيريم والابلخ را گرفته به تو سپارم و بر گردم و هرگاه ترا مدد و كمك بايد مرا اعلام دهي كه خود را به تو برسانم واگر مرا احتياج افتد تو مدد كاري كن چرا با يكديگر جنگ كنيم و چون ان نوشته به جاني بيگ5 رسيد باخود فكري كرد گفت شاهي بيگ خوب ميگويد و في الحال كس فرستاد و با او بيعت كرد وروز ديگر رفت	241	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms241	true	-1282741928020556738	0	301	0	1397	1397	301	فوت شد ودو پسرش به شراكت پادشاه شدند ونه برادر ديگرهر كدام سرخودپادشاه شدند و اطاعت نمي كنند ميخواست برود به طرف خراسان كه خبر امد از جانب سمرقند كه جاني بيگخان4 پسرعمت ازانديجان خروج كرده يار كند 5 را گرفت از جماعت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0296png دشتي و بر سر سمرقند امده است رفتن شاهي بيگخان با بيست هزار كس بهجانب سمرقند وجنگ شاهي بيگ با عبيدخان1 وشاهي بيگ بيست هزار كس برداشتچون شنيد ان نيز با بيستهزار كس راه سمرقند را پيش گرفته امد ديد كه دور قلعه و شهر را در ميان گرفته2 عبيدخان در سمرقند بود چون شاهي بيگ رسيد با هم جنگ كردند و شاهي بيگ شكست خورده بر عقب نشست و ميخواست كه بر گردد عبيدخان از قلعه خبردار شده كس فرستاد پيش عم خود كه در چه فكري زنهار برنگردي3 من نيز از قلعه درمي ايم اين مرتبه اگر شكست خورديم ميرويم به جانب بخارا والاشكست ميدهيم الكا از ماست وشاهي بيگخان بسيار مكار بود در پس پرده مكر در امده و فرمود نامهاي نوشتند به جاني بيگ خان كسكن كه اي پسر عم بيا 4 و سخن مرا بشنو و با من صلح كن و بيست هزار كس توداري و سي هزار كس من دارم و اين دو لشكر عظيم را برداشته ميرويم و بلخ را مي گيريم از دست بديع الزمان ميرزا و به تو ميدهيم و اگر خواهيم و توانيم برويم و خراسان را بگيريم والابلخ را گرفته به تو سپارم و بر گردم و هرگاه ترا مدد و كمك بايد مرا اعلام دهي كه خود را به تو برسانم واگر مرا احتياج افتد تو مدد كاري كن چرا با يكديگر جنگ كنيم و چون ان نوشته به جاني بيگ5 رسيد باخود فكري كرد گفت شاهي بيگ خوب ميگويد و في الحال كس فرستاد و با او بيعت كرد وروز ديگر رفت	241	-7974964111633820869	1397	2794.0	1098	1397	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms242	false	5083396965424574459	0	302	0	1469	1469	302	به خدمت شاهي بيگ چون او را ديده زانو زده كرنش كرد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0297png گفت ياران مرا همين بس است ازپادشاهي1 كام باشماست اگربلخ را نگيرم از براي تو نامردم و برخاست با ان لشكر امدند به بخارا و ديگر جاسوس فرستادند و انجا قشلاق نمود در اول بهار چونسيل روان سراشيب گرديده واز اب جيحون گذشته خبر اوردند از براي بديع الزمان ميرزا كه شاهي بيگ رسيد بادرياي لشكر و بديع الزمان ميخواست كه بلخ رامحكم نگاه دارد فكر بسياري كرد كه قابل باشد و بلخ را نگاه دارد اخر كس فرستاد به خدمت بابر پادشاه كه سپاه خود را بردار بيا به جانب بلخ كه ميخواهم بلخ را به توبدهم و كابل را به يادگار ميرزا بده كه در امد كم است در كابل و بابرپادشاه ممنون منت بديع الزمان ميرزا شد بر داشت دوازده هزار كس را واز طرف كتل هندو كش راهي گرديد ازاين جانب ميرزا با چهل هزاركس امد به جانب بلخ و ان خبردر كنار اب جيحون به شاهي بيگ رسيد و جاني بيگ راگفت اي برادر بيا برگرديم و باسپاه در كمين باشيم كه اگر بابرپادشاه همراه نبود مرا باكي از بديع الزمان نيست و اما او جوان شجاع وكاردان است و چون ايشان برگشتند ميرويم وبلخ راگرفته و به تو ميسپاريم اوگفت امر از خان است وچون بديع الزمان ميرزا بهجانب بلخ امد خبر برگشتن شاهي بيگ به او رسيد بديع الزمان پشيمان شد از دادن بلخ به بابر و ميرزا بلخ را داد به جان علي پسر محمد باقر ديوان بيگي و خود به جانب هرات راهي شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0298png وروز ديگر بابرپادشاه شنيد كه بلخ را بديع الزمان به او نداده به ديگريداد تبسم نموده به جانب كابل راهي شد و ان خبر رفت به طرف بخارا وشاهي بيگ روي كرد به جانب جاني بيگ و گفت اي پسر	242	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms242	true	-7384972994502260176	0	302	0	1469	1469	302	به خدمت شاهي بيگ چون او را ديده زانو زده كرنش كرد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0297png گفت ياران مرا همين بس است ازپادشاهي1 كام باشماست اگربلخ را نگيرم از براي تو نامردم و برخاست با ان لشكر امدند به بخارا و ديگر جاسوس فرستادند و انجا قشلاق نمود در اول بهار چونسيل روان سراشيب گرديده واز اب جيحون گذشته خبر اوردند از براي بديع الزمان ميرزا كه شاهي بيگ رسيد بادرياي لشكر و بديع الزمان ميخواست كه بلخ رامحكم نگاه دارد فكر بسياري كرد كه قابل باشد و بلخ را نگاه دارد اخر كس فرستاد به خدمت بابر پادشاه كه سپاه خود را بردار بيا به جانب بلخ كه ميخواهم بلخ را به توبدهم و كابل را به يادگار ميرزا بده كه در امد كم است در كابل و بابرپادشاه ممنون منت بديع الزمان ميرزا شد بر داشت دوازده هزار كس را واز طرف كتل هندو كش راهي گرديد ازاين جانب ميرزا با چهل هزاركس امد به جانب بلخ و ان خبردر كنار اب جيحون به شاهي بيگ رسيد و جاني بيگ راگفت اي برادر بيا برگرديم و باسپاه در كمين باشيم كه اگر بابرپادشاه همراه نبود مرا باكي از بديع الزمان نيست و اما او جوان شجاع وكاردان است و چون ايشان برگشتند ميرويم وبلخ راگرفته و به تو ميسپاريم اوگفت امر از خان است وچون بديع الزمان ميرزا بهجانب بلخ امد خبر برگشتن شاهي بيگ به او رسيد بديع الزمان پشيمان شد از دادن بلخ به بابر و ميرزا بلخ را داد به جان علي پسر محمد باقر ديوان بيگي و خود به جانب هرات راهي شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0298png وروز ديگر بابرپادشاه شنيد كه بلخ را بديع الزمان به او نداده به ديگريداد تبسم نموده به جانب كابل راهي شد و ان خبر رفت به طرف بخارا وشاهي بيگ روي كرد به جانب جاني بيگ و گفت اي پسر	242	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms243	false	-9042941673878778335	0	301	0	1405	1405	301	عم الوعده وفا برخيزيم تا برويم بعد از نه ماه ديگر روي به جانب بلخ اورده و چون به كنار اب جيحون رسيدند جاسوسان خبر اوردنداز براي بديع الزمان ميرزا از شنيدن ان خبرمضطرشده نامهاي نوشت از براي با برپادشاه كه اي پسرعم خوش باشد كه بلخ از ان شماست و خود را برسان به طرف بلخ كه شاهي بيگ در كنار رود جيحون فرموده جسر ميسازند تا از اب بگذرد بابرپادشاه خندهاي زد و گفت مبارك مرده ازاد نمود1 ميرزا قبول نمود2 چون ميرزا ديد كه بابرپادشاه نيامد به جانب بلخ فرمودنامهها نوشتند به هر طرف و نامهاي نوشت به بابرپادشاه كه اگر به جانب بلخ نرفتي برخاسته بهاين جانب بياتاهمراه برويم بابرپادشاه دواز دههزار كس برداشت و از جانب كابل به هرات امد و نامهاي نوشت به طرف استراباد و مرو و سبزوار و مشهد مقدس و به جانب سمنان و دامغان و نه شهر عظيم بود كه ان نه برادران او داشتند و هر كدام دو سه هزار كس داشتند و هيچ كدام قبول ننمودندو نيامدند و ازجانب بلخ جانعلي3 نامهها نوشته4 فرستاد كه زنهار كه خود را برسانيد كه شاهي بيگ رسيد و قلعه بلخ را محاصره نمود و او در جواب نوشت كه سه ماه صبر كن كه قلعه بلخ را كس به جنگ نگرفته است چون جان علي 6 ديد كه از جانب هرات مدد نيست در دروازه گشود و ان بي خرد امد به خدمت شاهي بيگ و اظهار يك رنگي نمود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0299png اي نامرد من خود مي گرفتم قلعه بلخ را چرا روز اول ندادي و پدر خود را در راه دوستي جغتاي به قتل اوردي و فرمود او راگردن زدند و بلخ را به جاني بيگ سپرد ونشست در بلخ كه از جانب بديع الزمان ميرزا چه خبر ميرسا و چهار ماه شد خبري نيامد و چون خبر گرفتن	243	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms243	true	1731464176092190160	0	301	0	1405	1405	301	عم الوعده وفا برخيزيم تا برويم بعد از نه ماه ديگر روي به جانب بلخ اورده و چون به كنار اب جيحون رسيدند جاسوسان خبر اوردنداز براي بديع الزمان ميرزا از شنيدن ان خبرمضطرشده نامهاي نوشت از براي با برپادشاه كه اي پسرعم خوش باشد كه بلخ از ان شماست و خود را برسان به طرف بلخ كه شاهي بيگ در كنار رود جيحون فرموده جسر ميسازند تا از اب بگذرد بابرپادشاه خندهاي زد و گفت مبارك مرده ازاد نمود1 ميرزا قبول نمود2 چون ميرزا ديد كه بابرپادشاه نيامد به جانب بلخ فرمودنامهها نوشتند به هر طرف و نامهاي نوشت به بابرپادشاه كه اگر به جانب بلخ نرفتي برخاسته بهاين جانب بياتاهمراه برويم بابرپادشاه دواز دههزار كس برداشت و از جانب كابل به هرات امد و نامهاي نوشت به طرف استراباد و مرو و سبزوار و مشهد مقدس و به جانب سمنان و دامغان و نه شهر عظيم بود كه ان نه برادران او داشتند و هر كدام دو سه هزار كس داشتند و هيچ كدام قبول ننمودندو نيامدند و ازجانب بلخ جانعلي3 نامهها نوشته4 فرستاد كه زنهار كه خود را برسانيد كه شاهي بيگ رسيد و قلعه بلخ را محاصره نمود و او در جواب نوشت كه سه ماه صبر كن كه قلعه بلخ را كس به جنگ نگرفته است چون جان علي 6 ديد كه از جانب هرات مدد نيست در دروازه گشود و ان بي خرد امد به خدمت شاهي بيگ و اظهار يك رنگي نمود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0299png اي نامرد من خود مي گرفتم قلعه بلخ را چرا روز اول ندادي و پدر خود را در راه دوستي جغتاي به قتل اوردي و فرمود او راگردن زدند و بلخ را به جاني بيگ سپرد ونشست در بلخ كه از جانب بديع الزمان ميرزا چه خبر ميرسا و چهار ماه شد خبري نيامد و چون خبر گرفتن	243	-7974964111633820869	1405	2810.0	1106	1405	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms244	false	7418015275443692325	0	301	0	1453	1453	301	بلخ به هرات رسيد بابر پادشاه سراسيمه شده برداشتسپاه خودرا و به جانب كابل بدر رفت وهر چند جان كندند بيش از دوازدههزار كس در هرات كه خواجگان1 سلطان بودند ديگر كسي نيامد و نامهاي نوشت به جانب قندهار به خدمت اميرذوالنون كه تو هم تغافل زدهاي اودوازده هزار كس2 برداشت و امد بههرات وابن حسين ميرزا با حيدر حسين ميرزا نيز امدند و پانزده هزار كس در هرات جمع شدند كه برونا بر سر بلخ و از ان جانب شاهي بيگ بلخ را گرفته نشست كه زمستان را بسر برد و خود در بهار به عزم كار زار خراسان روان شود وعبيدخان رافرمود كه برو وحوالي بلخ را بگير و عبيدخان سپاه خود را برداشت و امد اما شاهي بيگ ملامحتمود نامي كه از ملازمان او بود به رسم الچيگري و به جاسوسي فرستاد كه برو و نامها مرابده به پسران سلطان و ببين برادران باهم اتفاق كردهاند و لشكر عظيم مي گويند جمع شده است و بابرپادشاه مي گويند رفته است سبب رفتن چيست و رفته است كه چون ايشان برسربلخ بيايند او نيز از طرف كتل هندو كش بيايد برسر ما يا خشم نموده چرا دير كرده نيامده است به هرات جاسوسي درست نموده از براي من خبري درست بياور ملامحمود گفت بروم اما خوابي ديدهام مبادا مرا از پاي در ارند گفت چه قدرت دارند كه الچي مرا بكشند برو هيچ انديشه مكن ملامحمود برخاست و باده كس روانه هرات گرديد چون داخل شهر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0300png شد طرفه شهر اراسته ديد و مردم را دل شكسته يافت و تمام از ترس سپاه مغل با يكديگر در گفتگو وسر گوش بودند وچون به در بار گاه سلطان رسيد ان قانون سلطاني را نديد زيراكه در زمان سلطان امده بود به هرات و قدم دربارگاه سلطان گذاشته بود ديد دو پادشاه در بالاي صندلي قرار گرفتهاند و يك	244	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms244	true	-2567597743056296857	0	301	0	1453	1453	301	بلخ به هرات رسيد بابر پادشاه سراسيمه شده برداشتسپاه خودرا و به جانب كابل بدر رفت وهر چند جان كندند بيش از دوازدههزار كس در هرات كه خواجگان1 سلطان بودند ديگر كسي نيامد و نامهاي نوشت به جانب قندهار به خدمت اميرذوالنون كه تو هم تغافل زدهاي اودوازده هزار كس2 برداشت و امد بههرات وابن حسين ميرزا با حيدر حسين ميرزا نيز امدند و پانزده هزار كس در هرات جمع شدند كه برونا بر سر بلخ و از ان جانب شاهي بيگ بلخ را گرفته نشست كه زمستان را بسر برد و خود در بهار به عزم كار زار خراسان روان شود وعبيدخان رافرمود كه برو وحوالي بلخ را بگير و عبيدخان سپاه خود را برداشت و امد اما شاهي بيگ ملامحتمود نامي كه از ملازمان او بود به رسم الچيگري و به جاسوسي فرستاد كه برو و نامها مرابده به پسران سلطان و ببين برادران باهم اتفاق كردهاند و لشكر عظيم مي گويند جمع شده است و بابرپادشاه مي گويند رفته است سبب رفتن چيست و رفته است كه چون ايشان برسربلخ بيايند او نيز از طرف كتل هندو كش بيايد برسر ما يا خشم نموده چرا دير كرده نيامده است به هرات جاسوسي درست نموده از براي من خبري درست بياور ملامحمود گفت بروم اما خوابي ديدهام مبادا مرا از پاي در ارند گفت چه قدرت دارند كه الچي مرا بكشند برو هيچ انديشه مكن ملامحمود برخاست و باده كس روانه هرات گرديد چون داخل شهر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0300png شد طرفه شهر اراسته ديد و مردم را دل شكسته يافت و تمام از ترس سپاه مغل با يكديگر در گفتگو وسر گوش بودند وچون به در بار گاه سلطان رسيد ان قانون سلطاني را نديد زيراكه در زمان سلطان امده بود به هرات و قدم دربارگاه سلطان گذاشته بود ديد دو پادشاه در بالاي صندلي قرار گرفتهاند و يك	244	-7974964111633820869	1453	2906.0	1154	1453	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms245	false	6295252662829228351	0	301	0	1456	1456	301	طرف هوادار ايناند و ديگر طرف هوادار او و دويساول1 ايستاده هر دو عصاي مرصع در دست يكي نظر به اقاي خود دارد و ديگري به اقاي خود و چون الچي داخل شد چهار كس به او چسبيدند دو تا مي كشند كه بيا پاي بديع الزمان ميرزا ببوس و دوي ديگر مي كشند كه بياپاي مظفر حسين را ببوس در بحرتحير حيران ماند و چون بديع الزمان برادر بزرگ بود ميخواست كه پاي او را ببوسد ديد كه ملازمان مظفرحسين به زور او را به ان طرف بردند رفت وپاي مظفرحسين را بوسيده بعد از ان به طرف بديع الزمان ميرزا رفت و پا بوسيد بديع الزمان را بد امده دردل كينها او را گرفته چون نشست ونامه را در اورد دوكس دويدند كه نامه بگيرند واو حيران مانده كه ايا به دست كدام بدهد اخر داد به دست مهتر بديع الزمان ونو كر مظفرحسين دشنام زير لبي داد و چون نامه را بديع الزمان خواند انداخت به طرف مظفر حسين و اونيز مطالعه كرده بلند خواند نوشته بود كه معلوم راي منير سلطان زادهها2 بوده باشد كه ارادها زيارت مكها معظمه داريم ومحرم شدهايم ميبايدفرزندان تهيها ضيافت ما را گرفته و خاطر جمع دارند كه ما را طمع در ملك موروث شما نيست و بلكه عراق 3 را گرفته مزيد 4 ان نموده به مظفر حسين ميرزا سپرده كه خراسان انقدر نيست كه ايشان به شراكت پادشاهي نمايند و ما را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0301png مطلب1سكه وخطبه است و چون امروزخليفها عصرم و جانشين خلفاي كبار اگر اطاعت خليفه الرحمن نمايند قصوري ندارد و بلكه باعث ازدياد اسلام و سنت سيد ابرار2 خواهد بود وقوت ديگر خواهد بهم رسيد ومباداسخن ارباب غرض واهمه ناك ساخته شما را از اين توفيق خود را خلع نموده ارادها سر كشي به خاطر رسد كه به دينو دولت شما نقصان خواهد داشت چون نامه	245	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms245	true	4012249946920056453	0	301	0	1456	1456	301	طرف هوادار ايناند و ديگر طرف هوادار او و دويساول1 ايستاده هر دو عصاي مرصع در دست يكي نظر به اقاي خود دارد و ديگري به اقاي خود و چون الچي داخل شد چهار كس به او چسبيدند دو تا مي كشند كه بيا پاي بديع الزمان ميرزا ببوس و دوي ديگر مي كشند كه بياپاي مظفر حسين را ببوس در بحرتحير حيران ماند و چون بديع الزمان برادر بزرگ بود ميخواست كه پاي او را ببوسد ديد كه ملازمان مظفرحسين به زور او را به ان طرف بردند رفت وپاي مظفرحسين را بوسيده بعد از ان به طرف بديع الزمان ميرزا رفت و پا بوسيد بديع الزمان را بد امده دردل كينها او را گرفته چون نشست ونامه را در اورد دوكس دويدند كه نامه بگيرند واو حيران مانده كه ايا به دست كدام بدهد اخر داد به دست مهتر بديع الزمان ونو كر مظفرحسين دشنام زير لبي داد و چون نامه را بديع الزمان خواند انداخت به طرف مظفر حسين و اونيز مطالعه كرده بلند خواند نوشته بود كه معلوم راي منير سلطان زادهها2 بوده باشد كه ارادها زيارت مكها معظمه داريم ومحرم شدهايم ميبايدفرزندان تهيها ضيافت ما را گرفته و خاطر جمع دارند كه ما را طمع در ملك موروث شما نيست و بلكه عراق 3 را گرفته مزيد 4 ان نموده به مظفر حسين ميرزا سپرده كه خراسان انقدر نيست كه ايشان به شراكت پادشاهي نمايند و ما را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0301png مطلب1سكه وخطبه است و چون امروزخليفها عصرم و جانشين خلفاي كبار اگر اطاعت خليفه الرحمن نمايند قصوري ندارد و بلكه باعث ازدياد اسلام و سنت سيد ابرار2 خواهد بود وقوت ديگر خواهد بهم رسيد ومباداسخن ارباب غرض واهمه ناك ساخته شما را از اين توفيق خود را خلع نموده ارادها سر كشي به خاطر رسد كه به دينو دولت شما نقصان خواهد داشت چون نامه	245	-7974964111633820869	1456	2912.0	1157	1456	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms246	false	8639775650844043589	0	301	0	1452	1452	301	خوانده شد بديع الزمان ميرزا ديد كه جاسوسي كه به كشته شدن جانب بلخ فرستاده بود در اين اثنا از دربارگاه در امد نوشتهاي داشت عريضه3 مانند نوشته بود ودر مقام او را رساند به او چون مطالعه نمود جاسوس نوشته بود كه اين ملاجاسوس شاهي بيگ است امده طرز شما راببيند وخبر از براي شاهي بيگ بياورد دانسته باش بهيك مرتبه بديع الزمان فرمود كه بگيرند اين جاسوس را وببرند از حلق بر كشند پس مظفرحسين ميرزا پرسيد سبب چيست او نوشتها جاسوس خود را نموده او خندهاي زد وگفت مقرر است الچيان جاسوس پادشاهان باشند و دراين سخني نيست و هرگز4 پيام اوران را نكشتهاند علي الخصوص الچي شاهي بيگخان را5 نميتوان به قتل اورد و شاهي بيك را بهانه به دست ميافتد بديع الزمان گفت من مي كشم او را تا بداند شاهي بيگ كه مرا از او انديشه نيست وفرمود بكشيد مظفر حسين ميرزا گفت اي برادر اين عمل خوب نيست او را مكش بديع الزمان كفت من مي كشم گفت تو بد مي كني چون به جد داري بفرما در بندش كشند اگر جاسوس است در بند باشد او قبول نمي كرد مظفرحسين گفت بگيريد ودر بندش بكشيد و بديع الزمان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0302png فرياد كرد كه ببريد در بيرون بارگاه و گردن بزنيد و انقدر او را كشيدند كه در زير دست و پا فوت شد وگمان ايشان انكه مكر ضعف كرده است و مرده را دربند وزنجير كردند و بيرون امدند كه سخن مظفر حسين ميرزاپيش رفته باشد يكي از ملازمان ملامحمود به صورت مبدل خود را به شاهي بيگ رسانيد و تعريف ان مقدمات كرد با وجودي كه غضب بر او مستولي شده تفرقه و اختلاف2 بود بخنديد وگفت اي روزگار فرزند ناخلف به هيچ اجاقي ندهد1 كه ده فرزند دارد سلطان يكي انقدر نيست كه جاي او را يك سال نگهدارد وشاهي	246	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms246	true	-3481459467086604562	0	301	0	1452	1452	301	خوانده شد بديع الزمان ميرزا ديد كه جاسوسي كه به كشته شدن جانب بلخ فرستاده بود در اين اثنا از دربارگاه در امد نوشتهاي داشت عريضه3 مانند نوشته بود ودر مقام او را رساند به او چون مطالعه نمود جاسوس نوشته بود كه اين ملاجاسوس شاهي بيگ است امده طرز شما راببيند وخبر از براي شاهي بيگ بياورد دانسته باش بهيك مرتبه بديع الزمان فرمود كه بگيرند اين جاسوس را وببرند از حلق بر كشند پس مظفرحسين ميرزا پرسيد سبب چيست او نوشتها جاسوس خود را نموده او خندهاي زد وگفت مقرر است الچيان جاسوس پادشاهان باشند و دراين سخني نيست و هرگز4 پيام اوران را نكشتهاند علي الخصوص الچي شاهي بيگخان را5 نميتوان به قتل اورد و شاهي بيك را بهانه به دست ميافتد بديع الزمان گفت من مي كشم او را تا بداند شاهي بيگ كه مرا از او انديشه نيست وفرمود بكشيد مظفر حسين ميرزا گفت اي برادر اين عمل خوب نيست او را مكش بديع الزمان كفت من مي كشم گفت تو بد مي كني چون به جد داري بفرما در بندش كشند اگر جاسوس است در بند باشد او قبول نمي كرد مظفرحسين گفت بگيريد ودر بندش بكشيد و بديع الزمان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0302png فرياد كرد كه ببريد در بيرون بارگاه و گردن بزنيد و انقدر او را كشيدند كه در زير دست و پا فوت شد وگمان ايشان انكه مكر ضعف كرده است و مرده را دربند وزنجير كردند و بيرون امدند كه سخن مظفر حسين ميرزاپيش رفته باشد يكي از ملازمان ملامحمود به صورت مبدل خود را به شاهي بيگ رسانيد و تعريف ان مقدمات كرد با وجودي كه غضب بر او مستولي شده تفرقه و اختلاف2 بود بخنديد وگفت اي روزگار فرزند ناخلف به هيچ اجاقي ندهد1 كه ده فرزند دارد سلطان يكي انقدر نيست كه جاي او را يك سال نگهدارد وشاهي	246	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms247	false	-8406606249067552938	0	301	0	1392	1392	301	بيگ انتظار بهار مي كشيد و چون حاكم قلعها حجللو 2 برخاست و باكوچ امد به هرات به درگاه سلطان هيچ كس نديد پرسيد از راهگذري كه چرا در اين خانه تردد نيست ان كس اهي كشيده گفت اي بهادر چه گويم در سرالچي شاهي بيگ ان دو برادر با يكديگر خشم كردهاند ان مي گويد تو پادشاه باش و سخن مرا منظور مدار اين مي گويد مرا با پادشاهي كاري نيست در حرم خود رفتهاند و به يكديگر طرح كردهاند3 وكفت خانه بديع الزمان ميرزا حال در كجاست او نشان داد و امد به در خانه او گفتند غير محل است گفت چه غير محل طلب كنيد و بكوييد فلان است و چون خبر بردند گفت بگوييد برو به در خانها پادشاه وما پادشاه نيستيم و خبر اوردند بيرون و برخاست به در خانها مظفرحسين ميرزا امد پيغام داد او نيز گفت بگوييد برو پيش پادشاه من پادشاه نيستم 4 وچون دو سه مرتبه امد گفت كجايند ريش سفيدان كه ريش ايشان به خونتر شود كه خواهد شد از تيغ شاهي بيك و دو سه ريش سفيد را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0303png ديد پارهاي دشنام داد ايشان دانستند كه حق به طرف اوست گفتند ما نيز سرخود را داريم اگر به در خانه اين ميرويم ان كينها ما را در دل مي گيرد ومي كشد و ان نيز به دستور ديگرباره امد بهدر خانها بديع الزمان ورقعهاي نوشته اما چه عريضهاي بدتر از شمشير ابدار و او را بيدار ساخته بيرون امد وچون چشمش بر او افتاد زانو زده سجده نمود وسخن چند براو گفته او را بيدار ساخت و بديع الزمان ميرزا امد به بارگاه واز پي برادر فرستاد واو را در يافت وگفت اي برادر ما را چه بايد كرد گفت چه بايد كرد1 يك مرد از ميان ما بيش نرفته است از پي اميرذوالنون مي فرستيم و بابر	247	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms247	true	-6547519323900094253	0	301	0	1392	1392	301	بيگ انتظار بهار مي كشيد و چون حاكم قلعها حجللو 2 برخاست و باكوچ امد به هرات به درگاه سلطان هيچ كس نديد پرسيد از راهگذري كه چرا در اين خانه تردد نيست ان كس اهي كشيده گفت اي بهادر چه گويم در سرالچي شاهي بيگ ان دو برادر با يكديگر خشم كردهاند ان مي گويد تو پادشاه باش و سخن مرا منظور مدار اين مي گويد مرا با پادشاهي كاري نيست در حرم خود رفتهاند و به يكديگر طرح كردهاند3 وكفت خانه بديع الزمان ميرزا حال در كجاست او نشان داد و امد به در خانه او گفتند غير محل است گفت چه غير محل طلب كنيد و بكوييد فلان است و چون خبر بردند گفت بگوييد برو به در خانها پادشاه وما پادشاه نيستيم و خبر اوردند بيرون و برخاست به در خانها مظفرحسين ميرزا امد پيغام داد او نيز گفت بگوييد برو پيش پادشاه من پادشاه نيستم 4 وچون دو سه مرتبه امد گفت كجايند ريش سفيدان كه ريش ايشان به خونتر شود كه خواهد شد از تيغ شاهي بيك و دو سه ريش سفيد را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0303png ديد پارهاي دشنام داد ايشان دانستند كه حق به طرف اوست گفتند ما نيز سرخود را داريم اگر به در خانه اين ميرويم ان كينها ما را در دل مي گيرد ومي كشد و ان نيز به دستور ديگرباره امد بهدر خانها بديع الزمان ورقعهاي نوشته اما چه عريضهاي بدتر از شمشير ابدار و او را بيدار ساخته بيرون امد وچون چشمش بر او افتاد زانو زده سجده نمود وسخن چند براو گفته او را بيدار ساخت و بديع الزمان ميرزا امد به بارگاه واز پي برادر فرستاد واو را در يافت وگفت اي برادر ما را چه بايد كرد گفت چه بايد كرد1 يك مرد از ميان ما بيش نرفته است از پي اميرذوالنون مي فرستيم و بابر	247	-7974964111633820869	1392	2784.0	1093	1392	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms248	false	-7362494405207024679	0	301	0	1455	1455	301	پادشاه را خبردار مي كنيم و سپاه را بر ميداريم و ميرويم در كنار مرغاب2 سر راه ميگيريم و چون او را ازپيش برداشتيم از عقب ميرويم و بلخ را مي گيريم گفت بسم الله ويك ماه تا در بهار 3 داريم خيمه و خرگاه بيرون زدند و سه برادر را طلبيدنا و هر چند از پي فريدون حسين ميرزا و حيدرحسين ميرزا و قاسم حسين ميرزا و هادي حسين و ابن حسين و كپك حسين ميرزا رقم نوشتند و فرستادند ايشان نيامدند و مينوشتند كه در كارسازي لشكريم وانتظار از حدگذشت ودانستند كه ايشان نخواهند امد و ان چهار برادر بديع الزمان و مظفرحسين و منصور حسين و كامران ميرزا برداشتند بيستهزار كس و ازهرات بيرون امدند واميرذوالنون باده هزار كس امد اما بابر پادشاه سياه خود را برداشت و روي در راهنهاد وانتظار او مي كشيدند و خبر اوردند كه شاهي بيگ با چهل هزار كس امد و از فارياب 4 گذشت و تمام الكاء بلخ را به تصرف خود در اورد و بلخرا را به جاني بيگ سلطان گذاشت كه مبادا بابرپادشاه از جانب كابل بر سربلخ بيايد و اميرذوالنون گفت خوب باشد كه جاني بيگ از پيش بابر پادشاه نيامده پس بنويسيم به او كه بابر پادشاه بر گردد و به كابل در كمين باشد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0304png مبادا بشنود كه او امده جاني بيگ سلطان را طلب نمايد و بابر در شهرصبا رسيده بود كه بديع الزمان نوشت نامهاي كه جاني بيگ ازواهمها شما درشهر مانده است شما بر گشته در كابل باشيد كه انشاءالله شكست شاهي بيگ را كه داديم ترا مخبر ميسازم بيا كه بلخ از شماست بابر پادشاه مفت خود دانسته برگرديد و از اين جانب شاهي رسيد در كنار مرغاب1 و هر دوسپاه به يكديگر رسيدند و شاهي بيگ برداشت ششصد2 بهادر نامي را كه تماشاي سپاه خراسان كند از اردوي	248	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms248	true	6380777624071417957	0	301	0	1455	1455	301	پادشاه را خبردار مي كنيم و سپاه را بر ميداريم و ميرويم در كنار مرغاب2 سر راه ميگيريم و چون او را ازپيش برداشتيم از عقب ميرويم و بلخ را مي گيريم گفت بسم الله ويك ماه تا در بهار 3 داريم خيمه و خرگاه بيرون زدند و سه برادر را طلبيدنا و هر چند از پي فريدون حسين ميرزا و حيدرحسين ميرزا و قاسم حسين ميرزا و هادي حسين و ابن حسين و كپك حسين ميرزا رقم نوشتند و فرستادند ايشان نيامدند و مينوشتند كه در كارسازي لشكريم وانتظار از حدگذشت ودانستند كه ايشان نخواهند امد و ان چهار برادر بديع الزمان و مظفرحسين و منصور حسين و كامران ميرزا برداشتند بيستهزار كس و ازهرات بيرون امدند واميرذوالنون باده هزار كس امد اما بابر پادشاه سياه خود را برداشت و روي در راهنهاد وانتظار او مي كشيدند و خبر اوردند كه شاهي بيگ با چهل هزار كس امد و از فارياب 4 گذشت و تمام الكاء بلخ را به تصرف خود در اورد و بلخرا را به جاني بيگ سلطان گذاشت كه مبادا بابرپادشاه از جانب كابل بر سربلخ بيايد و اميرذوالنون گفت خوب باشد كه جاني بيگ از پيش بابر پادشاه نيامده پس بنويسيم به او كه بابر پادشاه بر گردد و به كابل در كمين باشد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0304png مبادا بشنود كه او امده جاني بيگ سلطان را طلب نمايد و بابر در شهرصبا رسيده بود كه بديع الزمان نوشت نامهاي كه جاني بيگ ازواهمها شما درشهر مانده است شما بر گشته در كابل باشيد كه انشاءالله شكست شاهي بيگ را كه داديم ترا مخبر ميسازم بيا كه بلخ از شماست بابر پادشاه مفت خود دانسته برگرديد و از اين جانب شاهي رسيد در كنار مرغاب1 و هر دوسپاه به يكديگر رسيدند و شاهي بيگ برداشت ششصد2 بهادر نامي را كه تماشاي سپاه خراسان كند از اردوي	248	-7974964111633820869	1455	2910.0	1156	1455	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms249	false	-8658345035052057434	0	301	0	1436	1436	301	خود نيم فرسنگ سوار شده در فراز پشتهاي قرار گرفت سواره از جاسوسي خبر معلوم مي كرد و احوال خيمهها مي پرسيد اما چون نظر كرد در قلبسپاه طرفه سرا پردهاي ديد كه قبهاش باماه و افتاب زيادتي مي كند گفت اي دل اين خيمها سلطان است كه تعريف شنيدهام از از اطلس فرنگ و روم ساختهاند و اندرون او را3 هنرمندان از مفتول طلا اقسام شكار گاه و اقسام وحوش و طيور و سباع4 دوختهاند و يك صد وچهل هزار تومان خرج اين خيمه شده است و نام اين خيمه فتح است و هرگز سلطان در ان يساق كه خيمه با خود داشت شكست نخورده اما تيرعشق ان خيمه را خورد و گفت ميخواهم فردا به هنگام جنگ يك بهادري با هزار كس دور اين خيمه را بگيرد و احيانا اگر خدا نخواسته شكست بخوريم تا فتح نكرده دست از جنگ كوتاه نميسازيم و وقت بر گشتن اين خيمه را اورده دراردوي ما برسرپا كند با كرسيهايش و اسباب مجلس را تمام بياورد محمود سلطان پدر عبيد برادر خان سري فرود اورده گفت قبول اين خدمت نمودم كه فردا در ان گيرودار بياورم و اگر شكستخوردند سپاه خصم من گرد ان خيمه را نگاه دارم تا از ظالمان ايمن باشد شاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0305png بيگ خان تحسين او نمود گفت ما نيز بخارا به تو داديم كه داروغه پاشي الحال اگر انچه گفتي اوردي بخارا از تو واز فرزندان تو خواهد بود از اين جانب اميرذو النون جاسوسي داشت1 كه از مردم ازبكدشت بود و با همها سپاه ازبك 2 الفت داشت و نوكر شاهي بيگ بود و هر سال يك مرتبهخود را ميرسانيد به خدمت اميرذوالنون واز او صدتومان مي گرفت واما مدام جاسوسان ديگر مي امدند ونوشته به او ميدادند و انچه اومي گفت خبر مي اوردند و او فرصت يافت و خودرا رسانيد به اميرذوالنون و انچه	249	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms249	true	-4460319604044259078	0	301	0	1436	1436	301	خود نيم فرسنگ سوار شده در فراز پشتهاي قرار گرفت سواره از جاسوسي خبر معلوم مي كرد و احوال خيمهها مي پرسيد اما چون نظر كرد در قلبسپاه طرفه سرا پردهاي ديد كه قبهاش باماه و افتاب زيادتي مي كند گفت اي دل اين خيمها سلطان است كه تعريف شنيدهام از از اطلس فرنگ و روم ساختهاند و اندرون او را3 هنرمندان از مفتول طلا اقسام شكار گاه و اقسام وحوش و طيور و سباع4 دوختهاند و يك صد وچهل هزار تومان خرج اين خيمه شده است و نام اين خيمه فتح است و هرگز سلطان در ان يساق كه خيمه با خود داشت شكست نخورده اما تيرعشق ان خيمه را خورد و گفت ميخواهم فردا به هنگام جنگ يك بهادري با هزار كس دور اين خيمه را بگيرد و احيانا اگر خدا نخواسته شكست بخوريم تا فتح نكرده دست از جنگ كوتاه نميسازيم و وقت بر گشتن اين خيمه را اورده دراردوي ما برسرپا كند با كرسيهايش و اسباب مجلس را تمام بياورد محمود سلطان پدر عبيد برادر خان سري فرود اورده گفت قبول اين خدمت نمودم كه فردا در ان گيرودار بياورم و اگر شكستخوردند سپاه خصم من گرد ان خيمه را نگاه دارم تا از ظالمان ايمن باشد شاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0305png بيگ خان تحسين او نمود گفت ما نيز بخارا به تو داديم كه داروغه پاشي الحال اگر انچه گفتي اوردي بخارا از تو واز فرزندان تو خواهد بود از اين جانب اميرذو النون جاسوسي داشت1 كه از مردم ازبكدشت بود و با همها سپاه ازبك 2 الفت داشت و نوكر شاهي بيگ بود و هر سال يك مرتبهخود را ميرسانيد به خدمت اميرذوالنون واز او صدتومان مي گرفت واما مدام جاسوسان ديگر مي امدند ونوشته به او ميدادند و انچه اومي گفت خبر مي اوردند و او فرصت يافت و خودرا رسانيد به اميرذوالنون و انچه	249	-7974964111633820869	1436	2872.0	1137	1436	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms250	false	6422107707462553616	0	301	0	1422	1422	301	شاهي بيك بابرادرش گفته بود از براي او خبر اورد واميرذوالنون چون در كنار اردو فرود امده بود و پانصد نفر شجاع دلير جداكرده بود در قندهار و سرخط ايشان نوشته بود كه در روز جنگ از عقب افغان جدا نشوند و ان جماعت راگفت سوار شويد با اسلحه ايشان را سواركرد وكنار رودخانه را گرفت وچون رسيد در كنار اب فرياد زد و گفت اي شاهي بيگ تو كه امدهاي و خيمها سلطان را انتخاب نمودهاي ترا چه حد است كه نام خيمها سلطان را ببري خوش باشد تو ششصد 3 كس داري و من پانصد كسر و صد نفر ازمن اضافه داري و خود را امام زمان ميداني و امام زمان ميبايد كه شجاعتر خلايق باشد به همه حال من يكي از بندگان سلطانم اگر ننگ داري و عارفرار برخود قرارنميدهي خوش باشد از اين پشته سراشيب شوتاترا دريابم كه امام زمان هستي يانه اين بگفت و متوجه پشته گرديد و شاهي بيگ خان ميخواست فرار نمايد كه محمود سلطان گفت اي برادر در چه فكري گفت ميخواهم به محمود سلطان جنگ اين شومدست قندهاري بروم محمود سلطان گفت تو خليفها رحماني اين چه وجود دارد توباش در همين جا كه من با پانصد كس 4 ميروم و با image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0306png او جنگ مي كنم گفت سرت را مينازم پس سراشيب شده اميرذوالنون كس فرستاد به خدمت بديع الزمان ميرزا كه برخاسته سوارشو كه اگر شاهي بيگ كس بهسپاه خود بفرستد مبادا بريزند برسراردو وچون او كس فرستاد ز خود سر راه گرفت به محمود سلطان و در حملها اول دويست كس او را از پاي در اورد و محمودسلطان چون ان حال ديد روي به ان پشته نهاد اميرذوالنون گفت كي گذارم بدر روي از پيش من و مركب برانگيخت و چند نفر سر راه او راگرفتند وهر كدام را به يك چوبها تير از پاي در	250	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms250	true	9046297834843311900	0	301	0	1422	1422	301	شاهي بيك بابرادرش گفته بود از براي او خبر اورد واميرذوالنون چون در كنار اردو فرود امده بود و پانصد نفر شجاع دلير جداكرده بود در قندهار و سرخط ايشان نوشته بود كه در روز جنگ از عقب افغان جدا نشوند و ان جماعت راگفت سوار شويد با اسلحه ايشان را سواركرد وكنار رودخانه را گرفت وچون رسيد در كنار اب فرياد زد و گفت اي شاهي بيگ تو كه امدهاي و خيمها سلطان را انتخاب نمودهاي ترا چه حد است كه نام خيمها سلطان را ببري خوش باشد تو ششصد 3 كس داري و من پانصد كسر و صد نفر ازمن اضافه داري و خود را امام زمان ميداني و امام زمان ميبايد كه شجاعتر خلايق باشد به همه حال من يكي از بندگان سلطانم اگر ننگ داري و عارفرار برخود قرارنميدهي خوش باشد از اين پشته سراشيب شوتاترا دريابم كه امام زمان هستي يانه اين بگفت و متوجه پشته گرديد و شاهي بيگ خان ميخواست فرار نمايد كه محمود سلطان گفت اي برادر در چه فكري گفت ميخواهم به محمود سلطان جنگ اين شومدست قندهاري بروم محمود سلطان گفت تو خليفها رحماني اين چه وجود دارد توباش در همين جا كه من با پانصد كس 4 ميروم و با image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0306png او جنگ مي كنم گفت سرت را مينازم پس سراشيب شده اميرذوالنون كس فرستاد به خدمت بديع الزمان ميرزا كه برخاسته سوارشو كه اگر شاهي بيگ كس بهسپاه خود بفرستد مبادا بريزند برسراردو وچون او كس فرستاد ز خود سر راه گرفت به محمود سلطان و در حملها اول دويست كس او را از پاي در اورد و محمودسلطان چون ان حال ديد روي به ان پشته نهاد اميرذوالنون گفت كي گذارم بدر روي از پيش من و مركب برانگيخت و چند نفر سر راه او راگرفتند وهر كدام را به يك چوبها تير از پاي در	250	-7974964111633820869	1422	2844.0	1123	1422	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms251	false	-7070931371573405701	0	301	0	1436	1436	301	اورد و خود را رسانيد به بالاي ان يشته واو خود را به شاهي بيگ رسانيد وشاهي بيگ فرياد زده گفت اي برادر به بالابيا چون مركبش بيزور شده بود و قوت نداشت واسب اميرذوالنون بدو عربي بود ورسانيد خود را به پايپشته ديد كه حريف بدر رفت في الفور تيري در بحر كمان پيوست وچون شست1 كند چنان بر مهره پشتش زد كه از سينهاش بدر رفت افتاد از روي زين واميرذوالنون بر گرديد و خود را به لشكر رساند و ديد كه جوانان هر كدامسريبر2 نوك نيزه دارند چون بيشه نيزار ايستادهاند در برابر وچون نگاه به طرف اردوي ميرزا نموده ديد كه هيچكس پيدا نيست غضب بر اومستولي شده ديگر باره افغاني را گفت برو به اين ميرزاي بي سعادت بگو كه اگر حال سوار نشدي و گوي دولت از ميدان سعادت به چوگان مردي در نربودي و اگر امشب نيامدي علي الصباح اول سر تو يك نيزه از زمين جدا خواهد شد3 و اگر پادشاهي خراسان وتركستان ميخواهي برخيز و سوار شو كهتا ازدور نمايان شدهاي شاهي فرارنموده اورا بهقتل مي اوريم زنهار والف زنهار كه سوار كن سپاه را وبيا چون فرستادها اول رفت او در جواب گفت كه اين كيدي افغان را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0307png بگو1 كه تو از كجا شجاعت به خاطررسانيدهاي كه در برابر شاهي بيگ رفته اي چرا پيش دستي نمودهاي وفردا بلكه به صلح قرار بدهيم و بگو بر گردد كه ما از تو جنگ نميخواهيم چون فرستادها دويم امد و ان پيغام داد گفت برو بگو كه وقتعصر تنگ است وشب برسر دست مي ايد جنگ خوب نيست بر گرد كه فردا جنگ مي كنيم و از كشته شدن برادر شاهي بيگ خوشحال شد اما جگر نكرد مظفرحسين ميرزا گفت اي برادر اين چنين داغي بر دل شاهي بيگ نهاده است اميرذوالنون و او را از پيش برداشته راست مي	251	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms251	true	-2844324551235163571	0	301	0	1436	1436	301	اورد و خود را رسانيد به بالاي ان يشته واو خود را به شاهي بيگ رسانيد وشاهي بيگ فرياد زده گفت اي برادر به بالابيا چون مركبش بيزور شده بود و قوت نداشت واسب اميرذوالنون بدو عربي بود ورسانيد خود را به پايپشته ديد كه حريف بدر رفت في الفور تيري در بحر كمان پيوست وچون شست1 كند چنان بر مهره پشتش زد كه از سينهاش بدر رفت افتاد از روي زين واميرذوالنون بر گرديد و خود را به لشكر رساند و ديد كه جوانان هر كدامسريبر2 نوك نيزه دارند چون بيشه نيزار ايستادهاند در برابر وچون نگاه به طرف اردوي ميرزا نموده ديد كه هيچكس پيدا نيست غضب بر اومستولي شده ديگر باره افغاني را گفت برو به اين ميرزاي بي سعادت بگو كه اگر حال سوار نشدي و گوي دولت از ميدان سعادت به چوگان مردي در نربودي و اگر امشب نيامدي علي الصباح اول سر تو يك نيزه از زمين جدا خواهد شد3 و اگر پادشاهي خراسان وتركستان ميخواهي برخيز و سوار شو كهتا ازدور نمايان شدهاي شاهي فرارنموده اورا بهقتل مي اوريم زنهار والف زنهار كه سوار كن سپاه را وبيا چون فرستادها اول رفت او در جواب گفت كه اين كيدي افغان را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0307png بگو1 كه تو از كجا شجاعت به خاطررسانيدهاي كه در برابر شاهي بيگ رفته اي چرا پيش دستي نمودهاي وفردا بلكه به صلح قرار بدهيم و بگو بر گردد كه ما از تو جنگ نميخواهيم چون فرستادها دويم امد و ان پيغام داد گفت برو بگو كه وقتعصر تنگ است وشب برسر دست مي ايد جنگ خوب نيست بر گرد كه فردا جنگ مي كنيم و از كشته شدن برادر شاهي بيگ خوشحال شد اما جگر نكرد مظفرحسين ميرزا گفت اي برادر اين چنين داغي بر دل شاهي بيگ نهاده است اميرذوالنون و او را از پيش برداشته راست مي	251	-7974964111633820869	1436	2872.0	1137	1436	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms252	false	-3717371792198396217	0	301	0	1474	1474	301	گويد بياامشب بريزيم بر اين سپاه كه چون حق به طرف اميرذوالنون است بديع الزمان از بدبختي اي كه داشت قبول سخن برادر ننموده كس فرستاد كه او نيز برگردد و چون اين سخن به سمع اميرذوالنون رسيد گفت لعنت بر شما نامردان به قربان گور سلطان شويد كه راست بوده كه از اتش خاكستربه هم رسيده وخاك برسر شما كه از خاكستر كمتريد و روي كرد به ياران خود كه ما هر گزپشت به دشمن نكردهايم وچون چند مرتبه پشت بر سلطان كرديم باز نمك او را منظور داشتيم ما ميدانيم 2فردا سر ما را شاهي بيگ خواهد بريد يك شب زندگي به چه كار مي ايد و شما ميبايد تمام كلمه 3 برزبان جاري سازيد جنك كردن اميرذوالنون افغان با شاهي بيگ وكشته شدن اميرذوالنون در ميان جنگ مغلوبه به تير تر كمان پس اميرذو النون با ان پانصد كس ازعقب شاهي بيك زدند به ان چهل هزار كس ازبك و اول نيزههاي از بكان را ميربودند4 وچون نيزههايشان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0308png شكست دست به شمشير بران كردند و شاهي بيگ گفت مبادا كه لشكر بديع الزمان از عقب ايد جاسوس فرستاد كه خبري بياورد و ان چهل هزار كس دور ان پانصد كس را درميان گرفتند اما ايشان نيزداد مردي ميدادند واميرذوالنون انتظار سپاهداشت چون دانست نرسيدهاند ان نامردان ديگر دل از بزرگي و زندگي برداشته خود را زدند بر قلب لشكر و بسياري را هلاك نموده اما اميرذوالنون تاسف ميخورد كه چراكس به طلب ده هزارنفر از سپاه خود نفرستادم كه بيرخصت بديع الزمان ميرزا بيايم هر چند فكر كرد فرصت نيافته باز به جنگ در امده1 و ان پانصد كس جنگ مردانه كردند و از سياه ازبك هفت هزار كس را به قتل اوردند وقت شد كه شكست در ميان ان درياي سپاه اندازناد شاهي بيگخان فرمود كه نزديك مرويد و زه كنيد سي هزار كمان	252	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms252	true	-426732190390241918	0	301	0	1474	1474	301	گويد بياامشب بريزيم بر اين سپاه كه چون حق به طرف اميرذوالنون است بديع الزمان از بدبختي اي كه داشت قبول سخن برادر ننموده كس فرستاد كه او نيز برگردد و چون اين سخن به سمع اميرذوالنون رسيد گفت لعنت بر شما نامردان به قربان گور سلطان شويد كه راست بوده كه از اتش خاكستربه هم رسيده وخاك برسر شما كه از خاكستر كمتريد و روي كرد به ياران خود كه ما هر گزپشت به دشمن نكردهايم وچون چند مرتبه پشت بر سلطان كرديم باز نمك او را منظور داشتيم ما ميدانيم 2فردا سر ما را شاهي بيگ خواهد بريد يك شب زندگي به چه كار مي ايد و شما ميبايد تمام كلمه 3 برزبان جاري سازيد جنك كردن اميرذوالنون افغان با شاهي بيگ وكشته شدن اميرذوالنون در ميان جنگ مغلوبه به تير تر كمان پس اميرذو النون با ان پانصد كس ازعقب شاهي بيك زدند به ان چهل هزار كس ازبك و اول نيزههاي از بكان را ميربودند4 وچون نيزههايشان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0308png شكست دست به شمشير بران كردند و شاهي بيگ گفت مبادا كه لشكر بديع الزمان از عقب ايد جاسوس فرستاد كه خبري بياورد و ان چهل هزار كس دور ان پانصد كس را درميان گرفتند اما ايشان نيزداد مردي ميدادند واميرذوالنون انتظار سپاهداشت چون دانست نرسيدهاند ان نامردان ديگر دل از بزرگي و زندگي برداشته خود را زدند بر قلب لشكر و بسياري را هلاك نموده اما اميرذوالنون تاسف ميخورد كه چراكس به طلب ده هزارنفر از سپاه خود نفرستادم كه بيرخصت بديع الزمان ميرزا بيايم هر چند فكر كرد فرصت نيافته باز به جنگ در امده1 و ان پانصد كس جنگ مردانه كردند و از سياه ازبك هفت هزار كس را به قتل اوردند وقت شد كه شكست در ميان ان درياي سپاه اندازناد شاهي بيگخان فرمود كه نزديك مرويد و زه كنيد سي هزار كمان	252	-7974964111633820869	1474	2948.0	1175	1474	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms253	false	1754559526437589206	0	301	0	1478	1478	301	به يك مرتبه بهجانب ايشان بلند گرديد وايشان نيز به كمانداري در امدند و از ان پانصد كس صد تن ماندند و اميرذوالنون از بسياري تير كه براورسيده بود بهطريق عقاب اپر بر اورده بود اما كشش و كوشش مينمود كه غافل ازبكي تيري برسينها او زد عاقبت ازاسب درغلتيد و ان صد كس به مردي جسد او را از ان رزم گاه بدر اورده به سپاه رساندند و از براي ميرزايان نقل كردند اه از نهاد مظفر حسين بر امده گفت اي برادر گويا نفرين پدر اثر كرد اگر وصيتي داري بكن كه من رفتم وصيت نامهاي بنويسم3 وچون بديع الزمان ميرزا ان شنيد گفت هرگاه اميرذوالنون باپانصد كس هفت هزار ازبك را بهقتل اورد پس فردا ما چه بر سر اين جماعت خواهيم اورد وسپاه را دلداري4 داده ومظفرحسين ميرزا را نيز دلداري4 داده و فرمود ان شب طبل جنگ زدند وچون صبح شد شاهي بيگ بزرگان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0309png را طلبيده گفت ميخواهم اين دوجاهل نادان را فردابه لعب از پيش بردارم عبيد سلطان1 برادرزادهاش گفت من چرخچي ميشوم شاهي بيگ گفت تو ميبايد سه هزار كس برداري و بروي در نيم فرسنگي راه بلخ در كمين باشي چون وقت چاشت شود گرد عظيم بكني از روي بيابان و طبل و علم مرا با خود ببري و در عين2 جنگ بيست علم برافرازي و بگويند دولت دولتشاهي بيگخانوتيغ تيغ جاني بيگسلطان ايشان راگمان شود كه مگر تو جاني بيگ سلطاني شكست بر سياه ايشان خواهدافتاد از امدن تو عبيد پسنديد تمهيد شاهي بيگرا شب فرستاده بود3 وچون افتاب جهانتاب سرزد فرمود شاهي بيگ سپاه صف زدند واز اين جانب لشكر بديع الزمان نيزسوار شدند اول واهمه در دل داشتند اما چون شب ان قسم كاري كردند ان پانصد تن دل مردم خراسان پرواهمه نداشت از اين جانب نيز از جاي در امدند وصف بسته گرديد و از دو	253	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms253	true	9122008434083360324	0	301	0	1478	1478	301	به يك مرتبه بهجانب ايشان بلند گرديد وايشان نيز به كمانداري در امدند و از ان پانصد كس صد تن ماندند و اميرذوالنون از بسياري تير كه براورسيده بود بهطريق عقاب اپر بر اورده بود اما كشش و كوشش مينمود كه غافل ازبكي تيري برسينها او زد عاقبت ازاسب درغلتيد و ان صد كس به مردي جسد او را از ان رزم گاه بدر اورده به سپاه رساندند و از براي ميرزايان نقل كردند اه از نهاد مظفر حسين بر امده گفت اي برادر گويا نفرين پدر اثر كرد اگر وصيتي داري بكن كه من رفتم وصيت نامهاي بنويسم3 وچون بديع الزمان ميرزا ان شنيد گفت هرگاه اميرذوالنون باپانصد كس هفت هزار ازبك را بهقتل اورد پس فردا ما چه بر سر اين جماعت خواهيم اورد وسپاه را دلداري4 داده ومظفرحسين ميرزا را نيز دلداري4 داده و فرمود ان شب طبل جنگ زدند وچون صبح شد شاهي بيگ بزرگان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0309png را طلبيده گفت ميخواهم اين دوجاهل نادان را فردابه لعب از پيش بردارم عبيد سلطان1 برادرزادهاش گفت من چرخچي ميشوم شاهي بيگ گفت تو ميبايد سه هزار كس برداري و بروي در نيم فرسنگي راه بلخ در كمين باشي چون وقت چاشت شود گرد عظيم بكني از روي بيابان و طبل و علم مرا با خود ببري و در عين2 جنگ بيست علم برافرازي و بگويند دولت دولتشاهي بيگخانوتيغ تيغ جاني بيگسلطان ايشان راگمان شود كه مگر تو جاني بيگ سلطاني شكست بر سياه ايشان خواهدافتاد از امدن تو عبيد پسنديد تمهيد شاهي بيگرا شب فرستاده بود3 وچون افتاب جهانتاب سرزد فرمود شاهي بيگ سپاه صف زدند واز اين جانب لشكر بديع الزمان نيزسوار شدند اول واهمه در دل داشتند اما چون شب ان قسم كاري كردند ان پانصد تن دل مردم خراسان پرواهمه نداشت از اين جانب نيز از جاي در امدند وصف بسته گرديد و از دو	253	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms254	false	-360005989449132815	0	301	0	1405	1405	301	طرف چرخچي بهميدان رفتند شروع در جنگ كرده اما هرگاه سردار سپاه كهنه سپاهي ميبود و شاهي بيگ خان و سپاه از بك را چه حد ان بود كه بر ابر سياه خراسان جنگ تو انند كردن نهايت سردار دو نفر جاهل و نادان بودند كه هر گز با دشمن جنگ نكرده 4 اند و روش جنگ دشمن نديدهاند و نميدانند كه كدام را به كدام مرد بايد فرمود وقاعدها جنگ را چرخچي بود و ازبك كهن سال پرقوتي5 و پرمكري جنگهاي عظيم در اين مدت كردهوديده بود اززمان سلطان ابوسعيد پايش در ركاب است تاحال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0310png چون از هرطرف پنج هزار كس به ميدان امدند و در حمله اول ودويم وچرخچي سپاه جغتاي پاي خود را سست مي كرد و به عقب ميرفت و ان جماعت را از قلب خودشان1 دور ميبرد تا بسيار راهي بعد از ان ايشان را در ميان گرفته به باد دشنه وتير گرفتند و چون حيدر حسين ميرزا كمك چرخچي بود بهمدد جهاند به ميدان امد و از ان جانب نيزجان وفا ميرزا حيدرحسين ميخواست به عقب بدواند كه از بكي2 تيري زد بر پهلوي او كه صاف ازطرف ديگرش بدر رفت و سپاهبي سردار ديگرباره به جنگ ايستادند كه از جانب بلخ گرد عظيم برخاست و انچنان گردي شد كه گويا صد هزار كس بودند ورنگ از روي مردم خراسان پريد وجاسوسان به استقبال رفتند خبر اوردند كه جاني بيگ پادشاه بلخ با حاكم بخارا و امير تيمور ميرزا3 پسر شاهي بيگ است كه به مدد مي ايند و چون ان سه سردار را كه نام شنيدند گفتند هر كدام بيست هزار كس دارند درست است اين علامت شصت هزار كس است با وصف انكه حال43 چهل هزار كس در جنگ ايستادهاند5 كه بديع الزمان ميرزا ترسيده گفت من خود به ميدان ميروم و شكت وفرار جنگ مي كنم و چون داخل	254	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms254	true	2498684411842861750	0	301	0	1405	1405	301	طرف چرخچي بهميدان رفتند شروع در جنگ كرده اما هرگاه سردار سپاه كهنه سپاهي ميبود و شاهي بيگ خان و سپاه از بك را چه حد ان بود كه بر ابر سياه خراسان جنگ تو انند كردن نهايت سردار دو نفر جاهل و نادان بودند كه هر گز با دشمن جنگ نكرده 4 اند و روش جنگ دشمن نديدهاند و نميدانند كه كدام را به كدام مرد بايد فرمود وقاعدها جنگ را چرخچي بود و ازبك كهن سال پرقوتي5 و پرمكري جنگهاي عظيم در اين مدت كردهوديده بود اززمان سلطان ابوسعيد پايش در ركاب است تاحال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0310png چون از هرطرف پنج هزار كس به ميدان امدند و در حمله اول ودويم وچرخچي سپاه جغتاي پاي خود را سست مي كرد و به عقب ميرفت و ان جماعت را از قلب خودشان1 دور ميبرد تا بسيار راهي بعد از ان ايشان را در ميان گرفته به باد دشنه وتير گرفتند و چون حيدر حسين ميرزا كمك چرخچي بود بهمدد جهاند به ميدان امد و از ان جانب نيزجان وفا ميرزا حيدرحسين ميخواست به عقب بدواند كه از بكي2 تيري زد بر پهلوي او كه صاف ازطرف ديگرش بدر رفت و سپاهبي سردار ديگرباره به جنگ ايستادند كه از جانب بلخ گرد عظيم برخاست و انچنان گردي شد كه گويا صد هزار كس بودند ورنگ از روي مردم خراسان پريد وجاسوسان به استقبال رفتند خبر اوردند كه جاني بيگ پادشاه بلخ با حاكم بخارا و امير تيمور ميرزا3 پسر شاهي بيگ است كه به مدد مي ايند و چون ان سه سردار را كه نام شنيدند گفتند هر كدام بيست هزار كس دارند درست است اين علامت شصت هزار كس است با وصف انكه حال43 چهل هزار كس در جنگ ايستادهاند5 كه بديع الزمان ميرزا ترسيده گفت من خود به ميدان ميروم و شكت وفرار جنگ مي كنم و چون داخل	254	-7974964111633820869	1405	2810.0	1106	1405	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms255	false	6005582561064725233	0	301	0	1454	1454	301	ميدان شد و تني چند را برداشت و از همانجا عنان به جانب استرابادگردانيده بدررفت و مظفرحسين ميرزا از پاي علم برادر خبرمي گرفت كه در چه فكراست كه شنيد كه درپاي علم نيست فهميد كه به كجا رفته است برداشت سپاه خود را باسه هزاركس زد به جانب استراباد وديد كه گرد عظيم است كه چشم چشم را نميبيند ان دوبرادر كشته شدند چون خبر فرار ميرزايان وجنگ سپاه خراسان به شاهي بيگرسيد كه ديد مردم خراسان دادمردي ميدهند خبر براي ايشان بهميدان فرستاد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0311png ج دردن اميردرالنون افغان با شاهي بيك روي شما سفيد حقا كه من بعد از اين قدر شما را دانم كه چه بايد كرد و دو برادر گريخته ودو تاي ديگر كشته شدند و شما از براي كه جنگ مي كنيد وچون ان سخن را سپاه خراسان شنيدند قبول نكردند گفتند شاهي بيگ مكار است ما را فريب ميدهد زيرا كه دانستند كه ان سپاه اخر مكر شاهي بيگ بود زور مردم يكي صد شد و اگر اين نامردان جايگاه نگاه ميداشتند شاهي بيگ را از پيش بر ميداشتند وريش سفيدان چون ان حال ديدند لاعلاج دست از جنگ كشيدند و شاهي بيگ سواره امد و رفت در بالايتخت سلطان قرار گرفت و فرمود سان بگيرند و كسي را باكسي كاري نباشد كه تمام ايشان نوكرمنند وفرمود ساقيان بديع الزمان ميرزا مي بهخان وديگران دادند و هر كدام را كه دل جمع دانست از امراي خراسان فرمود درجاي خود نشستند و بعضي كه ملازمت قبول نكردند فرمود كه مزاحم نشوند و چشم شاهي بيگ در دربارگاه به بياقو بهادر افتاد كه از ريش سفيدان اعتباري او بود گفت بياقو ميبايد ترا رفت به الغار به طرف هرات و مژده امدن ما را به ياران انجا ميرساني و خديجه بيگم اغا را كه حرم محترم سلطان است با گوهر شاد بيگم هر دو	255	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms255	true	3029466278836497140	0	301	0	1454	1454	301	ميدان شد و تني چند را برداشت و از همانجا عنان به جانب استرابادگردانيده بدررفت و مظفرحسين ميرزا از پاي علم برادر خبرمي گرفت كه در چه فكراست كه شنيد كه درپاي علم نيست فهميد كه به كجا رفته است برداشت سپاه خود را باسه هزاركس زد به جانب استراباد وديد كه گرد عظيم است كه چشم چشم را نميبيند ان دوبرادر كشته شدند چون خبر فرار ميرزايان وجنگ سپاه خراسان به شاهي بيگرسيد كه ديد مردم خراسان دادمردي ميدهند خبر براي ايشان بهميدان فرستاد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0311png ج دردن اميردرالنون افغان با شاهي بيك روي شما سفيد حقا كه من بعد از اين قدر شما را دانم كه چه بايد كرد و دو برادر گريخته ودو تاي ديگر كشته شدند و شما از براي كه جنگ مي كنيد وچون ان سخن را سپاه خراسان شنيدند قبول نكردند گفتند شاهي بيگ مكار است ما را فريب ميدهد زيرا كه دانستند كه ان سپاه اخر مكر شاهي بيگ بود زور مردم يكي صد شد و اگر اين نامردان جايگاه نگاه ميداشتند شاهي بيگ را از پيش بر ميداشتند وريش سفيدان چون ان حال ديدند لاعلاج دست از جنگ كشيدند و شاهي بيگ سواره امد و رفت در بالايتخت سلطان قرار گرفت و فرمود سان بگيرند و كسي را باكسي كاري نباشد كه تمام ايشان نوكرمنند وفرمود ساقيان بديع الزمان ميرزا مي بهخان وديگران دادند و هر كدام را كه دل جمع دانست از امراي خراسان فرمود درجاي خود نشستند و بعضي كه ملازمت قبول نكردند فرمود كه مزاحم نشوند و چشم شاهي بيگ در دربارگاه به بياقو بهادر افتاد كه از ريش سفيدان اعتباري او بود گفت بياقو ميبايد ترا رفت به الغار به طرف هرات و مژده امدن ما را به ياران انجا ميرساني و خديجه بيگم اغا را كه حرم محترم سلطان است با گوهر شاد بيگم هر دو	255	-7974964111633820869	1454	2908.0	1155	1454	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms256	false	-2166444495199233615	0	301	0	1380	1380	301	را درمحفه زر گذاشته به استقبال ما بيرون مي اوري وبياقو دويست كس ازبك برداشته و براي به دست اوردن ان ده پري زاد روان شد و به سرعت مي امد هنوز خبر شكست و فرار ميرزايان به هرات نيامده بود و اول شب بود كه در بيرون شهر يكي را ديد بياقو عنان كشيده گفت اي برادر به من بگو كه راه حرم سلطان كدام طرف است گفت ترا با حرم سلطان چه كار است گفت تو نشان بده كه مرا رجوعي هست گفت تو دشمني و از بك ناراست بگو به چهاريار قسم كه اگر نگويي غرغشهاي از براي توبهم ميرسد1 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0312png بياقو همچو خران علم گفت 1 كه مرا نواب شاهي بيگ فرستادهاست كه خبر مژدها امدن او را به مردم هرات بدهم و خديجه بيگم اغارا با گوهر شاد بيگم برداشته از براي خان ببرم گفت مگر پسران سلطان را كشت ازبك گفت بلي ان مرد اتفاقا يكي از نعمت پرورده هاي 3 گوهر شاد بيگم بود وملازم او بود و او را به جانب مدرسه نشان داد و خود گلبانگ برقدم اشناكرد خود را رسانيد به در حرم وگفت مرا ببريد به در حرم كه سخني ضرور دارم اگرنگويم وقت از دست ميرود وچون او را اوردند و گفتند كه بيگم در عقب پرده است ان مرد سجده كرده گفت نان ونمكتو مرا بر ان داشت كه نيم فرسنگ دويدهام و انچه از بياقو شنيده بود عرض كرد اه از نهاد گوهر شاد بيگم بر امده وخديجه بيگم اغا بنياد شيون كرد گفت اي مادر علاج خودكن وان دو افتاب برج عصمت خود را به ضرب خنجر پهلو شكافتند و وصيت كردند به ان مرد كه مگذار چشم بياقو كن واول به او جواهر بسياردادند واهل حرم خروش بر اوردند بياقو اول رفت به مدرسه واحوال معلوم نموده ديگرباره بر گرديد و چون به	256	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms256	true	829912102493768356	0	301	0	1380	1380	301	را درمحفه زر گذاشته به استقبال ما بيرون مي اوري وبياقو دويست كس ازبك برداشته و براي به دست اوردن ان ده پري زاد روان شد و به سرعت مي امد هنوز خبر شكست و فرار ميرزايان به هرات نيامده بود و اول شب بود كه در بيرون شهر يكي را ديد بياقو عنان كشيده گفت اي برادر به من بگو كه راه حرم سلطان كدام طرف است گفت ترا با حرم سلطان چه كار است گفت تو نشان بده كه مرا رجوعي هست گفت تو دشمني و از بك ناراست بگو به چهاريار قسم كه اگر نگويي غرغشهاي از براي توبهم ميرسد1 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0312png بياقو همچو خران علم گفت 1 كه مرا نواب شاهي بيگ فرستادهاست كه خبر مژدها امدن او را به مردم هرات بدهم و خديجه بيگم اغارا با گوهر شاد بيگم برداشته از براي خان ببرم گفت مگر پسران سلطان را كشت ازبك گفت بلي ان مرد اتفاقا يكي از نعمت پرورده هاي 3 گوهر شاد بيگم بود وملازم او بود و او را به جانب مدرسه نشان داد و خود گلبانگ برقدم اشناكرد خود را رسانيد به در حرم وگفت مرا ببريد به در حرم كه سخني ضرور دارم اگرنگويم وقت از دست ميرود وچون او را اوردند و گفتند كه بيگم در عقب پرده است ان مرد سجده كرده گفت نان ونمكتو مرا بر ان داشت كه نيم فرسنگ دويدهام و انچه از بياقو شنيده بود عرض كرد اه از نهاد گوهر شاد بيگم بر امده وخديجه بيگم اغا بنياد شيون كرد گفت اي مادر علاج خودكن وان دو افتاب برج عصمت خود را به ضرب خنجر پهلو شكافتند و وصيت كردند به ان مرد كه مگذار چشم بياقو كن واول به او جواهر بسياردادند واهل حرم خروش بر اوردند بياقو اول رفت به مدرسه واحوال معلوم نموده ديگرباره بر گرديد و چون به	256	-7974964111633820869	1380	2760.0	1081	1380	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms257	false	-1008597845197880947	0	301	0	1476	1476	301	درحرم رسيد صداي شيون شنيد احوال معلوم نمود گفتند كهچه شده اه از نهادش بر امده گفت خان مرا زنده نخواهد گذاشت به خان بگويم كه در جنگ گاه 4 جاسوس پيغام برده بود ايشان خود را در وفاي سلطان به خنجرهلاك ساختند پس خبر فتح و امدن شاهي بيگخان را به مردم هرات گفته و مراجعت نموده انچه خود خيال كرده بود به خدمتشاهي بيگ خان عرض نموده از شنيدن ان خبر شعلها اذر5به جان ان بداختر خيره سرافتاده تاسف image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0313png بسيار خورد وبه جايينرسيد وجان وفاءاخواهر زادهاش گفت اين جماعت جغتاي با ما دل صاف نميشوند و ما چندين سال پادشاهي كل تر كستان رابه اين طايفه توانستيم ديد وحال كه نوبت دولت به اولاد چنگيزخان رسيده است گوش ايشان از شنيدن كوس دولتماكر گرديده است هرگاه بتوانند2 به هرنحو كه بوده باشد شما را هلاك خواهند كرد 3 بس كه گفت شاهي بيگ را از جاي در اورده قسم ياد نمود كه هر كدام از ذكور اين طايفه به دست منافتند نكشم نامرد باشم و از انجا كوچ كردند و امدند تا بهحوالي هرات وحكم شد كه بهچه طريق استقبال سلطان مي كردند بدان قسم بيايند به استقبال ما وجار زدند ومردم هرات بيرون امدند از سپاهي ورعيت دو طرفصف كشيدند و شخصهاداشت سلطان كه در مجلس رقاصي و خوانندگي مي كردند و سلطان تختهها 4 فرموده بود ساخته بودند دور مجمر ودر ميان ان بساط عيش از باده ومزه چيدهودو جوانه زنان5نشسته ودر يك طرفسازندههاي ان مجلس را به چند جفت اسب واسترو گاو بسته مي بردند وزنان در راه ميرفتند و اقسام رقص مي كردند كه بيننده را دق از دل ميبرد و سلطان همه جا از عقب ايشان مشاهده مي كرد وعيش كنان داخل هرات مي گرديد و چون بچهها در امدند چشم شاهي بيگ به ان بچهها افتاده در دل تحسين سلطان	257	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms257	true	-6362051090717956370	0	301	0	1476	1476	301	درحرم رسيد صداي شيون شنيد احوال معلوم نمود گفتند كهچه شده اه از نهادش بر امده گفت خان مرا زنده نخواهد گذاشت به خان بگويم كه در جنگ گاه 4 جاسوس پيغام برده بود ايشان خود را در وفاي سلطان به خنجرهلاك ساختند پس خبر فتح و امدن شاهي بيگخان را به مردم هرات گفته و مراجعت نموده انچه خود خيال كرده بود به خدمتشاهي بيگ خان عرض نموده از شنيدن ان خبر شعلها اذر5به جان ان بداختر خيره سرافتاده تاسف image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0313png بسيار خورد وبه جايينرسيد وجان وفاءاخواهر زادهاش گفت اين جماعت جغتاي با ما دل صاف نميشوند و ما چندين سال پادشاهي كل تر كستان رابه اين طايفه توانستيم ديد وحال كه نوبت دولت به اولاد چنگيزخان رسيده است گوش ايشان از شنيدن كوس دولتماكر گرديده است هرگاه بتوانند2 به هرنحو كه بوده باشد شما را هلاك خواهند كرد 3 بس كه گفت شاهي بيگ را از جاي در اورده قسم ياد نمود كه هر كدام از ذكور اين طايفه به دست منافتند نكشم نامرد باشم و از انجا كوچ كردند و امدند تا بهحوالي هرات وحكم شد كه بهچه طريق استقبال سلطان مي كردند بدان قسم بيايند به استقبال ما وجار زدند ومردم هرات بيرون امدند از سپاهي ورعيت دو طرفصف كشيدند و شخصهاداشت سلطان كه در مجلس رقاصي و خوانندگي مي كردند و سلطان تختهها 4 فرموده بود ساخته بودند دور مجمر ودر ميان ان بساط عيش از باده ومزه چيدهودو جوانه زنان5نشسته ودر يك طرفسازندههاي ان مجلس را به چند جفت اسب واسترو گاو بسته مي بردند وزنان در راه ميرفتند و اقسام رقص مي كردند كه بيننده را دق از دل ميبرد و سلطان همه جا از عقب ايشان مشاهده مي كرد وعيش كنان داخل هرات مي گرديد و چون بچهها در امدند چشم شاهي بيگ به ان بچهها افتاده در دل تحسين سلطان	257	-7974964111633820869	1476	2952.0	1177	1476	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms258	false	-7292258897674683341	0	302	0	1494	1494	302	كرده خوشش امد ازديدن ان و چون برروي تخته پل دروازه رسيد بچهها شروع كردند به دوبيتي خواندن و شاهي بيگ در دل نيت كرده كه ايا روزگار دون بگذارد اين قسم پايتخت سلطان را كه دست من image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0314png افتاده وبه كام دل بي تعب جنگ اياعيش بكنم1 يااجل نامرد پيداشود يادشمن قوي بهم رسد چون شود ودراين انديشه بود كه بچه باشي دايره در پيش رو كشيده شروع كرد بهخواندن رباعي شاهي بيگ باخود گفت چون دراين انديشه رفتي حال اين كل حال توخواهد بود و گوش هوش انداخت ومردم چون ديدند خان گفت كه خاموش شويد كه بچه چيزي ميخواند تمام مردم در دروازه نفسها به خود كشيدند بچه اين رباعي خواند كه2 هرروزيكي ز در3 در ايد كه منم خود را به جهانيان نمايد كه منم چون كارجهان براو قراري گيرد ناگاه اجل ز در در ايد كه منم چون مردم هرات اين را شنيدند خروش از جانشان بر امده و مردم از براي انكه تيري بردل شاهي بيگ بزنند شروع كردند به ايذاي4 بچه و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0315png گفتند اي قحبها زبان بريده چرا اين قسم بد چيزي خواندي اين مرتبه شاهي بيگ رنگ را باخته فرمود دايره را از دستش گرفتند و انقدر برسرش زدند كه هلاك شد وشاهي بيگ خان ازرده و دلگير ازمردم هرات شد و وفرمود ان بچهها را تمام بردند وخود سواره امد به در مسجدجامع فرمود كه مردم اعيان در ايند وخطبه پادشاهي او بخوانند چون نماز جمعه گزارد خود امامت كرده خطيب رفت در بالاي منبر و اول حمد و ستايش خداوند جل وعلا را خوانده بعد از ان نعت حضرت رسالت پناهي گفته و چون نام چهار يار را برد1 و بعد از مدح چهاريار بهنام شاهي بيگ رسيده گفت اميد كه سالهاي سال و قرنهاي 2 بيشمار سايه معدلت جهاندار زمان افر اسياب دوران وارث ملك چنكيزخان	258	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms258	true	2177483068151871031	0	302	0	1494	1494	302	كرده خوشش امد ازديدن ان و چون برروي تخته پل دروازه رسيد بچهها شروع كردند به دوبيتي خواندن و شاهي بيگ در دل نيت كرده كه ايا روزگار دون بگذارد اين قسم پايتخت سلطان را كه دست من image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0314png افتاده وبه كام دل بي تعب جنگ اياعيش بكنم1 يااجل نامرد پيداشود يادشمن قوي بهم رسد چون شود ودراين انديشه بود كه بچه باشي دايره در پيش رو كشيده شروع كرد بهخواندن رباعي شاهي بيگ باخود گفت چون دراين انديشه رفتي حال اين كل حال توخواهد بود و گوش هوش انداخت ومردم چون ديدند خان گفت كه خاموش شويد كه بچه چيزي ميخواند تمام مردم در دروازه نفسها به خود كشيدند بچه اين رباعي خواند كه2 هرروزيكي ز در3 در ايد كه منم خود را به جهانيان نمايد كه منم چون كارجهان براو قراري گيرد ناگاه اجل ز در در ايد كه منم چون مردم هرات اين را شنيدند خروش از جانشان بر امده و مردم از براي انكه تيري بردل شاهي بيگ بزنند شروع كردند به ايذاي4 بچه و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0315png گفتند اي قحبها زبان بريده چرا اين قسم بد چيزي خواندي اين مرتبه شاهي بيگ رنگ را باخته فرمود دايره را از دستش گرفتند و انقدر برسرش زدند كه هلاك شد وشاهي بيگ خان ازرده و دلگير ازمردم هرات شد و وفرمود ان بچهها را تمام بردند وخود سواره امد به در مسجدجامع فرمود كه مردم اعيان در ايند وخطبه پادشاهي او بخوانند چون نماز جمعه گزارد خود امامت كرده خطيب رفت در بالاي منبر و اول حمد و ستايش خداوند جل وعلا را خوانده بعد از ان نعت حضرت رسالت پناهي گفته و چون نام چهار يار را برد1 و بعد از مدح چهاريار بهنام شاهي بيگ رسيده گفت اميد كه سالهاي سال و قرنهاي 2 بيشمار سايه معدلت جهاندار زمان افر اسياب دوران وارث ملك چنكيزخان	258	-7974964111633820869	1494	2988.0	1195	1494	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms259	false	-4060056551273354364	0	301	0	1505	1505	301	خاقان ابن خاقان وسلطان بن سلطان امام زمان وخليفها رحمان منبع3 عدل واحسان ميخواست كه بگويد شاهي بيگ خان بن ابوالخيرخان بن بداق خان4 تا به چنگيزخان برساند كه منهيان5 غيبي و كار اگاهان6 لاريبي برزبان خطيب اوردند كه شاه اسمعيل بهادرخان خلدالله ملكه وسلطانه كه گويا صدهزار كارد ودشنه وسنان و پيكان بردل و جگر بدسير اوفرو بردند و مردم فرياد زدند كه اي مولانا شمارا چه شده مگر بنگ خوردهاي درچه كاري اينجا ملك كيست و نام خان را چرا نبردي خطيب قسمها ياد نمود كه من خبر ندارم و دانسته نگفتم اين مرتبه درد دل او صد برابر اول گرديده گفت اي رافضي پس ازغيب نام او به زبان تو امد پس من كاري از پيش نخواهم بردن گفت اين رافضي را ببريد بكشيد كه گويد من خبر ندارم شيخ اوغلي زربسيار از براي او فرستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0316png كه مردم هرات رافريب داده دل به او يكي دارند1 و جماعت سني كه اعيان هرات بودند و او را دربغض وعداوت نديده تازه ميداشتند هرچند قسمها يادنمودند كه او اين سخن را دانسته نگفته وسهوي برزبان اوجاري شده2 اگر چه شاهي بيگ ميدانست كه ايشان راست مي گويند كه از عالم غيب بود ان سخن اما ازبراي مصلحت بود فرمود اوراكشتند و مردم هرات نفرين براومي كردند اما اونيز ازمردم هرات رنجيد وفرمود بازارها را تالان كردند نامها شاهي بيگ وبيرون امده فرمود كه مالهاي سلطان و بيگم و گوهرشاد بيگم راضبط نمودند و فرمود نامهها نوشتند بهاطراف كه هر كس كه به ديدن ما و به پابوس مامي ايد او رانزد ما مرتبها اعلا خواهد بود وهر كس نيايد پشيماني خواهد كشيد واما فرمود ازبكي را كه مي روي به جانب اذربايجان و اين نوشته را به اسمعيل داروغه ميدهي وجواب گرفته مي ايي و ان ازبك مرد سهلي3 بود راهي شد چون به تبريز رسيد به	259	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms259	true	8487064316180364317	0	301	0	1505	1505	301	خاقان ابن خاقان وسلطان بن سلطان امام زمان وخليفها رحمان منبع3 عدل واحسان ميخواست كه بگويد شاهي بيگ خان بن ابوالخيرخان بن بداق خان4 تا به چنگيزخان برساند كه منهيان5 غيبي و كار اگاهان6 لاريبي برزبان خطيب اوردند كه شاه اسمعيل بهادرخان خلدالله ملكه وسلطانه كه گويا صدهزار كارد ودشنه وسنان و پيكان بردل و جگر بدسير اوفرو بردند و مردم فرياد زدند كه اي مولانا شمارا چه شده مگر بنگ خوردهاي درچه كاري اينجا ملك كيست و نام خان را چرا نبردي خطيب قسمها ياد نمود كه من خبر ندارم و دانسته نگفتم اين مرتبه درد دل او صد برابر اول گرديده گفت اي رافضي پس ازغيب نام او به زبان تو امد پس من كاري از پيش نخواهم بردن گفت اين رافضي را ببريد بكشيد كه گويد من خبر ندارم شيخ اوغلي زربسيار از براي او فرستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0316png كه مردم هرات رافريب داده دل به او يكي دارند1 و جماعت سني كه اعيان هرات بودند و او را دربغض وعداوت نديده تازه ميداشتند هرچند قسمها يادنمودند كه او اين سخن را دانسته نگفته وسهوي برزبان اوجاري شده2 اگر چه شاهي بيگ ميدانست كه ايشان راست مي گويند كه از عالم غيب بود ان سخن اما ازبراي مصلحت بود فرمود اوراكشتند و مردم هرات نفرين براومي كردند اما اونيز ازمردم هرات رنجيد وفرمود بازارها را تالان كردند نامها شاهي بيگ وبيرون امده فرمود كه مالهاي سلطان و بيگم و گوهرشاد بيگم راضبط نمودند و فرمود نامهها نوشتند بهاطراف كه هر كس كه به ديدن ما و به پابوس مامي ايد او رانزد ما مرتبها اعلا خواهد بود وهر كس نيايد پشيماني خواهد كشيد واما فرمود ازبكي را كه مي روي به جانب اذربايجان و اين نوشته را به اسمعيل داروغه ميدهي وجواب گرفته مي ايي و ان ازبك مرد سهلي3 بود راهي شد چون به تبريز رسيد به	259	-7974964111633820869	1505	3010.0	1206	1505	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms260	false	-7817496149659168836	0	301	0	1458	1458	301	استانه بوسي شهريار نامدار سربلندي يافت چون چشم ان حضرت به ان ازبك افتاد در دل انحضرت خطور نموده بود كه فرستادها شاهي بيك خواهد بود مردم تعجب نمودند وگفتند اي قلتاق كرا ميخواهي وحضرت فرمود خوش امدي الچي شاهي بيگي او سري به حركت اورد كه بلي مردم بارگاه فروخنديدند و ازبك مفلوك چه نمايد در ان بارگاه نزد نره شيران كار زار بلكه اقايش هم نمينمايد وان ازبكمحو شده بود و در بحر تحيرمانده كه حضرت فرمود نوشتها خود را بياور چون به دست ان شهريار داد چون مطالعه كرد چند سطر خطي كه بدتر از هندوان نوشته مختصر كه معلوم اسمعيل ميرزا بوده باشد كه ما به اقبال و دولت ارادها زيارت مكها معظمه داريم بفرماييد در عراق كه اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0317png برسرراه ماپل شكسته باشد تعمير نمايند اگر چه ما را طمع به ملك عراق1 خراب نيست تا مكه ومدينه نگيرم حساب نيست همه جا در پيش راي همت والاي ما ملك مصر و شام و حلب و يمن ومكه ومدينه است عراق و اذربايجان چه باشد كه ما بااين سپاه دريا2 تموج كوه شكوه انبوه برخاسته بههواي عراق خراب و عربستان بي اب عزم سفر نماييم3 و بنابراين مقرر فرموديم كه ان حكومت پناه در هرمنزلي اذوقه وسوري مهيا نموده هرگاه خدمت نمايان بهجا اوريد احسن طبع همايون ما خواهد بود و ان حكومت پناه را به تخلع4 فاخره معزز5 و سر بلند خواهيم نمود ودراين باب قدغن دانسته تخلف نورزد چون ان قسم بي ادبي به ان دودمان ولايت نشان از ان بينامونشان ديده تبسم نموده دانست كه سبك سر است و كم مغز و زود سر خود را به باد فنا خواهد داد و فرمود دوات و قلم اوردند و در پشت ان نامه بهخط مبارك خود نوشت هر كس ز جان6 غلام شه بوتراب نيست صد7 مكه و مدينه بگيرد حساب نيست	260	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms260	true	-4660956607595919901	0	301	0	1458	1458	301	استانه بوسي شهريار نامدار سربلندي يافت چون چشم ان حضرت به ان ازبك افتاد در دل انحضرت خطور نموده بود كه فرستادها شاهي بيك خواهد بود مردم تعجب نمودند وگفتند اي قلتاق كرا ميخواهي وحضرت فرمود خوش امدي الچي شاهي بيگي او سري به حركت اورد كه بلي مردم بارگاه فروخنديدند و ازبك مفلوك چه نمايد در ان بارگاه نزد نره شيران كار زار بلكه اقايش هم نمينمايد وان ازبكمحو شده بود و در بحر تحيرمانده كه حضرت فرمود نوشتها خود را بياور چون به دست ان شهريار داد چون مطالعه كرد چند سطر خطي كه بدتر از هندوان نوشته مختصر كه معلوم اسمعيل ميرزا بوده باشد كه ما به اقبال و دولت ارادها زيارت مكها معظمه داريم بفرماييد در عراق كه اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0317png برسرراه ماپل شكسته باشد تعمير نمايند اگر چه ما را طمع به ملك عراق1 خراب نيست تا مكه ومدينه نگيرم حساب نيست همه جا در پيش راي همت والاي ما ملك مصر و شام و حلب و يمن ومكه ومدينه است عراق و اذربايجان چه باشد كه ما بااين سپاه دريا2 تموج كوه شكوه انبوه برخاسته بههواي عراق خراب و عربستان بي اب عزم سفر نماييم3 و بنابراين مقرر فرموديم كه ان حكومت پناه در هرمنزلي اذوقه وسوري مهيا نموده هرگاه خدمت نمايان بهجا اوريد احسن طبع همايون ما خواهد بود و ان حكومت پناه را به تخلع4 فاخره معزز5 و سر بلند خواهيم نمود ودراين باب قدغن دانسته تخلف نورزد چون ان قسم بي ادبي به ان دودمان ولايت نشان از ان بينامونشان ديده تبسم نموده دانست كه سبك سر است و كم مغز و زود سر خود را به باد فنا خواهد داد و فرمود دوات و قلم اوردند و در پشت ان نامه بهخط مبارك خود نوشت هر كس ز جان6 غلام شه بوتراب نيست صد7 مكه و مدينه بگيرد حساب نيست	260	-7974964111633820869	1458	2916.0	1159	1458	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms261	false	3919434905231792883	0	301	0	1558	1558	301	و ان ازبك را خلعت فاخردادند فرستادن شاهي بيگ خان پسران خود عبيدخان8 ومحمد تيمورخان را بر سر الكاء خراسان ازاين جانب چون شاهي بيگ هراتراگرفت وعبيد9 را بامحمدتيمور پسرش سردار نموده فرستاد بهالكاء خراسان10 كه چون دور هرات را مسخر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0318png نموده متوجه استراباد شوند1 و ان خبر رسيد به بديع الزمان ميرزا كه عبيد سلطان به گرفتن تو مي ايد و او استراباد را به خواجه مظفر توپچي داده از انجا روانه ملك عراق گرديد و حضرت شاه اسمعيل در سلطانيه بود كه ميرزا به پايها سرير خلافت منير حضرت شاهي رفته و ان شهريار غريبنواز دشمن گداز فرمود استقبال نماياني كردند و اورا به عزت و اعتبار تمام به بارگاه شهريار جم جاه رسانيدند و سلطانزاده زانو زده كرنش و تسليم به جاي اورده ميخواست كه دستبوس2 رساند ان شهريار عالي مقدار او را در اغوش نفقت ومروت خود3 كشيده اورا دريافت واحوالها معلوم نمود و حضرت فرمود كه چرا شاهي بيگ بهسر بلخ امده بود مرا مخبر نكردي او عذر تقصيرات خواست وحضرت جا از براي او تعيين نمودند واز ان جانب مظفر حسين ميرزا خودرا بهميان بچها تركمان4 انداخت وسپاه قليل برداشت وبه جنگ عبيد امده كشته شد وعبيد سلطان استراباد را بهخواجه مظفر داده از انجا بهجانب سبزوار راهي شد و ابن حسين ميرزا از امدن عبيد خبردار شده كس فرستاد به مشهد مقدس نزد كپك ميرزا كه عبيد مي ايد چه ميفرمايي او گفت برخاسته خودرا به ما برسان تا با او جنك كنيم بعد از ده روز عبيد رسيد و كپك ميرزا جنگ اعلاكرده هنگام شكست عبيد كه ازبكان فرار مينمودند كپك حسين ميرزا از اسب پريد اورا گرفتند و بهخدمت عبيد اوردند فرمود اوراگردن زدند وتمام الكاء خراسان را گرفت و ابن حسين ميرزا نيز جنگ مردانهاي كرد با بياقوبهادر اورا نيز بهقتل اوردند وعبيدخان كس فرستاد بهخدمت شاهي كه	261	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms261	true	1666198632845629119	0	301	0	1558	1558	301	و ان ازبك را خلعت فاخردادند فرستادن شاهي بيگ خان پسران خود عبيدخان8 ومحمد تيمورخان را بر سر الكاء خراسان ازاين جانب چون شاهي بيگ هراتراگرفت وعبيد9 را بامحمدتيمور پسرش سردار نموده فرستاد بهالكاء خراسان10 كه چون دور هرات را مسخر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0318png نموده متوجه استراباد شوند1 و ان خبر رسيد به بديع الزمان ميرزا كه عبيد سلطان به گرفتن تو مي ايد و او استراباد را به خواجه مظفر توپچي داده از انجا روانه ملك عراق گرديد و حضرت شاه اسمعيل در سلطانيه بود كه ميرزا به پايها سرير خلافت منير حضرت شاهي رفته و ان شهريار غريبنواز دشمن گداز فرمود استقبال نماياني كردند و اورا به عزت و اعتبار تمام به بارگاه شهريار جم جاه رسانيدند و سلطانزاده زانو زده كرنش و تسليم به جاي اورده ميخواست كه دستبوس2 رساند ان شهريار عالي مقدار او را در اغوش نفقت ومروت خود3 كشيده اورا دريافت واحوالها معلوم نمود و حضرت فرمود كه چرا شاهي بيگ بهسر بلخ امده بود مرا مخبر نكردي او عذر تقصيرات خواست وحضرت جا از براي او تعيين نمودند واز ان جانب مظفر حسين ميرزا خودرا بهميان بچها تركمان4 انداخت وسپاه قليل برداشت وبه جنگ عبيد امده كشته شد وعبيد سلطان استراباد را بهخواجه مظفر داده از انجا بهجانب سبزوار راهي شد و ابن حسين ميرزا از امدن عبيد خبردار شده كس فرستاد به مشهد مقدس نزد كپك ميرزا كه عبيد مي ايد چه ميفرمايي او گفت برخاسته خودرا به ما برسان تا با او جنك كنيم بعد از ده روز عبيد رسيد و كپك ميرزا جنگ اعلاكرده هنگام شكست عبيد كه ازبكان فرار مينمودند كپك حسين ميرزا از اسب پريد اورا گرفتند و بهخدمت عبيد اوردند فرمود اوراگردن زدند وتمام الكاء خراسان را گرفت و ابن حسين ميرزا نيز جنگ مردانهاي كرد با بياقوبهادر اورا نيز بهقتل اوردند وعبيدخان كس فرستاد بهخدمت شاهي كه	261	-7974964111633820869	1558	3116.0	1259	1558	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms262	false	3730759808963544274	0	301	0	1494	1494	301	درسمنان و دامغان سه پسر سلطان با ده هزار جغتاي جمعشدهاند واگرمن ميروم بهجانب ري وتهران قزلباش مبادا بيايد و بعضي قلعه هست كه كرفتن ان قلعهها مشكل است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0319png چون اوازه توجه خان رسد1 تمام بهخدمت خواهند امد وچون عريضها عبيد سلطان به شاهي بيگ خان رسيده روي به جانب دامغان نهاد ومحمد زمان ميرزا2 پسر بديع الزمان ميرزا درقلعها دامغان بود چون شنيد كه شاهي بيگ مي ايد هراسي برداشته با برادران و بزرگان و ريشسفيدان گفت كه شما در قلعه را بسته قلعهداري نماييد من ميروم بهجانب عراق بهخدمت پدر خود و با كمك قزلباش پدر خود را برداشته بهياري3 شما مي ايم وقلعه دامغان را گرفتن مشكل است او خودرا از قلعه بيرون انداخته راه عراق در پيش گرفته وقتي رسيد كه نواب شاهي در ملك تبريز بود و اندك كوفتي داشتند و بديع الزمان ميخواست كه لشكر بگيرد چون ذات موسي صفات ان حضرت را اندك كوفتي عارض شده بود و نتوانست كه كمك بدهد واز ان جانب شاهي بيگ رسيد و دور قلعه را در ميان گرفت و اول نصيحت كرد4 قبول نكردند دو ماه شاهي بيگ ماند كه از جانب سمرقند خبر امد كه قاسمخان پادشاه دشت5 جانشين چنگيزخان از شكست خوردن پسر وزخمداري او ازرده كرديده ديگر باره ابو الخيرخان را فرموده چون زخمش روي به خوبي بگذارد سپاه6 مغل بردارد وعازم سمرقند شده ترا از پيش بردارد از استماع ان خبر شاهي بيگ بسيار ازرده شده گفت اگر بر گرديم واين قلعه را نگيريم قزلباش از ما حسابي نمي برند وفرمود نامهاي نوشتند به ان دو برادر كه زنهار والف زنهار كه بيرون امده قلعه را بهمن دهيد و شما را فرزندان خود دانسته گوشهاي را بهشما بدهم و شرط كردم با خداي عالم كه شما را نكشم وان وقتي بود كه ان دو جاهل از ماندن در قلعه پشيمان	262	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms262	true	3949729047992088726	0	301	0	1494	1494	301	درسمنان و دامغان سه پسر سلطان با ده هزار جغتاي جمعشدهاند واگرمن ميروم بهجانب ري وتهران قزلباش مبادا بيايد و بعضي قلعه هست كه كرفتن ان قلعهها مشكل است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0319png چون اوازه توجه خان رسد1 تمام بهخدمت خواهند امد وچون عريضها عبيد سلطان به شاهي بيگ خان رسيده روي به جانب دامغان نهاد ومحمد زمان ميرزا2 پسر بديع الزمان ميرزا درقلعها دامغان بود چون شنيد كه شاهي بيگ مي ايد هراسي برداشته با برادران و بزرگان و ريشسفيدان گفت كه شما در قلعه را بسته قلعهداري نماييد من ميروم بهجانب عراق بهخدمت پدر خود و با كمك قزلباش پدر خود را برداشته بهياري3 شما مي ايم وقلعه دامغان را گرفتن مشكل است او خودرا از قلعه بيرون انداخته راه عراق در پيش گرفته وقتي رسيد كه نواب شاهي در ملك تبريز بود و اندك كوفتي داشتند و بديع الزمان ميخواست كه لشكر بگيرد چون ذات موسي صفات ان حضرت را اندك كوفتي عارض شده بود و نتوانست كه كمك بدهد واز ان جانب شاهي بيگ رسيد و دور قلعه را در ميان گرفت و اول نصيحت كرد4 قبول نكردند دو ماه شاهي بيگ ماند كه از جانب سمرقند خبر امد كه قاسمخان پادشاه دشت5 جانشين چنگيزخان از شكست خوردن پسر وزخمداري او ازرده كرديده ديگر باره ابو الخيرخان را فرموده چون زخمش روي به خوبي بگذارد سپاه6 مغل بردارد وعازم سمرقند شده ترا از پيش بردارد از استماع ان خبر شاهي بيگ بسيار ازرده شده گفت اگر بر گرديم واين قلعه را نگيريم قزلباش از ما حسابي نمي برند وفرمود نامهاي نوشتند به ان دو برادر كه زنهار والف زنهار كه بيرون امده قلعه را بهمن دهيد و شما را فرزندان خود دانسته گوشهاي را بهشما بدهم و شرط كردم با خداي عالم كه شما را نكشم وان وقتي بود كه ان دو جاهل از ماندن در قلعه پشيمان	262	-7974964111633820869	1494	2988.0	1195	1494	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms263	false	-1089848099299650515	0	302	0	1522	1522	302	شده بودند و ميخواستند كه نامه امان بنويسند كه ان نامه رسيد خوشحال شدند و في الحال از قلعه بيرون امدند و در برابر شاهي بيگ زانو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0320png زده كرنش نمودند شاهي بيگ را رحم بهخاطر رسيد فرمود1 عبيد را كه چه كنيم اين دو جوان را ميبرم بهجانب تركستان وهر كدام را وجه معاشي ميدهم عبيدخان گفت دشمن را بكش كه اگرنكشتي او ترا بكشد وامانندهد گفت حال نميتوان كشتن و قلعه را بگرفت و بهيكي از معتمدين خود سپرد و خود به جانب هرات راهي شد و از انجا به طرف بدخشان و سمرقند راهي شد جان وفا ميرزا را درجانب هرات جانشين كرده به طرف سمرقند روانه شد ودر منزل اول ابن حسين ميرزا را رخصت داد2 و برادر ديگرش را همراه برد اونيز درمنزل سيم گريزان شده به جانب عراق روان گرديد وخودرا به پابوسي3 شهريار بلند اختر ارجمند گردانيد فرستادن شاه اسمعيل بهادر خان حن بيگ ابن الياس بيگ حلواچي اوغلي را با حسين بيگكلله و ميرزا محمدطالش ودده بيگ قور چي باشي و بيرام خان قراما نلو و نجم رشتي را سپه سالار ابشان نموده با دوازده هزار كس به جنگ شاهي بيگ خان اما از اين جانب شاه اسمعيل بهجانب تبريز امده چون شنيد كه شاهي بيگ بهجانب سمرقند رفت ان حضرت ششماه در تبريز بديع الزمان ميرزا را4 بهعزت و اعتبار نگاهداري نمود و مقرر فرمود كه حسن بيگ ابن الياس بيگ حلواچي اوغلي با حسين بيگ لله و ميرزا محمد طالش و دده بيگ قورچي باشي و بيرام خان قرامانلو دوازده هزار كس برداشته و امير الامرا و سپه سالار ايشان نجم رشتي5 بوده باشد و خراسان را از ملازمان شاهي بيگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0321png گرفته تسليم ميرزايان نموده برگردند و در ساعت سعد حضرت ايشان را رخصت داده همهجا مي امدند چون به فيروز كوه رسيدند نجم رشتي با امرا	263	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms263	true	-62341103630227061	0	302	0	1522	1522	302	شده بودند و ميخواستند كه نامه امان بنويسند كه ان نامه رسيد خوشحال شدند و في الحال از قلعه بيرون امدند و در برابر شاهي بيگ زانو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0320png زده كرنش نمودند شاهي بيگ را رحم بهخاطر رسيد فرمود1 عبيد را كه چه كنيم اين دو جوان را ميبرم بهجانب تركستان وهر كدام را وجه معاشي ميدهم عبيدخان گفت دشمن را بكش كه اگرنكشتي او ترا بكشد وامانندهد گفت حال نميتوان كشتن و قلعه را بگرفت و بهيكي از معتمدين خود سپرد و خود به جانب هرات راهي شد و از انجا به طرف بدخشان و سمرقند راهي شد جان وفا ميرزا را درجانب هرات جانشين كرده به طرف سمرقند روانه شد ودر منزل اول ابن حسين ميرزا را رخصت داد2 و برادر ديگرش را همراه برد اونيز درمنزل سيم گريزان شده به جانب عراق روان گرديد وخودرا به پابوسي3 شهريار بلند اختر ارجمند گردانيد فرستادن شاه اسمعيل بهادر خان حن بيگ ابن الياس بيگ حلواچي اوغلي را با حسين بيگكلله و ميرزا محمدطالش ودده بيگ قور چي باشي و بيرام خان قراما نلو و نجم رشتي را سپه سالار ابشان نموده با دوازده هزار كس به جنگ شاهي بيگ خان اما از اين جانب شاه اسمعيل بهجانب تبريز امده چون شنيد كه شاهي بيگ بهجانب سمرقند رفت ان حضرت ششماه در تبريز بديع الزمان ميرزا را4 بهعزت و اعتبار نگاهداري نمود و مقرر فرمود كه حسن بيگ ابن الياس بيگ حلواچي اوغلي با حسين بيگ لله و ميرزا محمد طالش و دده بيگ قورچي باشي و بيرام خان قرامانلو دوازده هزار كس برداشته و امير الامرا و سپه سالار ايشان نجم رشتي5 بوده باشد و خراسان را از ملازمان شاهي بيگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0321png گرفته تسليم ميرزايان نموده برگردند و در ساعت سعد حضرت ايشان را رخصت داده همهجا مي امدند چون به فيروز كوه رسيدند نجم رشتي با امرا	263	-7974964111633820869	1522	3044.0	1223	1522	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms264	false	4979957395952373230	0	301	0	1473	1473	301	گفت كه اي ياران من و كيل شاه وجانشين مرشدم تاامروز پاي مصاحبت درميان بود امروز داخل الكاء مخالف شديم ميبايد كه با ادب سر كرد تا دوست ودشمن از من وشماحسابي ببرند ايشان گفتند منت به جان داريم چون به جانب استر اباد راهي گرديدند ان خبر بهخواجه مظفر توپچي رسيد سپاه خودر اگفت من ميروم ازميان فلان پشته نظر به جانب اين سپاه مي كنم اگر جوهري دارند اطاعت خواهم نمود والا برگشته جنگ خواهم كرد گفتند امر از خواجه است او با سه سوار امده در بالاي پشته ايستاد درعقب سنگي چنانكه كسي نميديد و ان دوازده هزارجوان را ديد كه هر كدام مثل كوهي بر كوهي نشسته رسيدند خواجه را كه نظر برايشان افتاد از ديدن ايشان دلش بطپيد وگفت با اين دوازده هزار كس سپاه روي زمين برابري نخواهند كرد وهمان ساعت سوار شده ازعقب پشته بيرون امده نجم رشتي گفت خبري بياوريد كه اين چه كس است وچون تفحص كردند وخبر بردند نجم رو كرد به حسن بيگ حلواچي اوغلي گفت پيش برو و احوال معلوم كن و ببين كه بهچه كار امده چون چشم خواجه به جوان رستم شكوهي افتاد گفت اي جوان از گردان شاه كدام سرداري ونام خودراگفت وخواجه نيز نام خود گفت وچون حسن بيگ تعريف اورا شنيده بود از مر كب پياده شد وخواجه نيز پياده شده اورا دريافت نجم ديد با يكديگر مصافحه كردند وهردو سوار شدند وروي بهنجم رشتي اوردند حلواچي اوغلي پيش جهاند و گفت خواجه مظفر توپچي است به استقبال شما امده نجم گفت امده باشد خواجه چون پيش امده زهره نداشت كه به چشم او نگاه كند از اسب پياده شده دعا گفت اول شاه را وبعد از شاه اورا ونجم گفت خواجه به جاسوسي امده بودي گفت بلي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0322png و سپاه شاهي بيگ تابين منند دراين جا ارادها جنگ داشتند من خود	264	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms264	true	-7488959173122178670	0	301	0	1473	1473	301	گفت كه اي ياران من و كيل شاه وجانشين مرشدم تاامروز پاي مصاحبت درميان بود امروز داخل الكاء مخالف شديم ميبايد كه با ادب سر كرد تا دوست ودشمن از من وشماحسابي ببرند ايشان گفتند منت به جان داريم چون به جانب استر اباد راهي گرديدند ان خبر بهخواجه مظفر توپچي رسيد سپاه خودر اگفت من ميروم ازميان فلان پشته نظر به جانب اين سپاه مي كنم اگر جوهري دارند اطاعت خواهم نمود والا برگشته جنگ خواهم كرد گفتند امر از خواجه است او با سه سوار امده در بالاي پشته ايستاد درعقب سنگي چنانكه كسي نميديد و ان دوازده هزارجوان را ديد كه هر كدام مثل كوهي بر كوهي نشسته رسيدند خواجه را كه نظر برايشان افتاد از ديدن ايشان دلش بطپيد وگفت با اين دوازده هزار كس سپاه روي زمين برابري نخواهند كرد وهمان ساعت سوار شده ازعقب پشته بيرون امده نجم رشتي گفت خبري بياوريد كه اين چه كس است وچون تفحص كردند وخبر بردند نجم رو كرد به حسن بيگ حلواچي اوغلي گفت پيش برو و احوال معلوم كن و ببين كه بهچه كار امده چون چشم خواجه به جوان رستم شكوهي افتاد گفت اي جوان از گردان شاه كدام سرداري ونام خودراگفت وخواجه نيز نام خود گفت وچون حسن بيگ تعريف اورا شنيده بود از مر كب پياده شد وخواجه نيز پياده شده اورا دريافت نجم ديد با يكديگر مصافحه كردند وهردو سوار شدند وروي بهنجم رشتي اوردند حلواچي اوغلي پيش جهاند و گفت خواجه مظفر توپچي است به استقبال شما امده نجم گفت امده باشد خواجه چون پيش امده زهره نداشت كه به چشم او نگاه كند از اسب پياده شده دعا گفت اول شاه را وبعد از شاه اورا ونجم گفت خواجه به جاسوسي امده بودي گفت بلي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0322png و سپاه شاهي بيگ تابين منند دراين جا ارادها جنگ داشتند من خود	264	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms265	false	2880464655016105141	0	299	0	1443	1444	300	گفتم بروم و ببينم اگر حريف خصم خواهم شد بهيك نظر ميشناسم والا فكر ان نيز خواهم كرد و حال رخصت ميخواهم بروم و تهيه ضيافت و پيشكش و استقبال را درست نموده بيايم نجم او را خلعت پوشانيده برگرديد و ملازمان شاهي بيگ را گفت برخاسته برويد بهجانب هرات و اگر چه از انجا نيز شما را بيرون خواهند كرد سپاه از بك از استراباد بيرون امده بهجانب سمنان روان شدند وروز ديگر استقبال نجم وسپاه قزلباش نمود ونجم سه روز ماند و روز چهارم نامها حكومت استر اباد را كه از جانب حضرت همراه داشت نوشته را درپيش فريدون حسين ميرزا گذاشت و الكا را به او سپرد و به جانب پل كرپي راهي گرديد وچون بهپل كرپي رسيد در انجا به جانب سمنان و سبزوار و نشابور ميرفت تا ازبكان را پارهاي كشت و هر كدام گريزان شده بدر رفتند و ابن حسين ميرزا را نيز در نشابور حاكم كرده و از انجا بهمشهد مقدس امده ومشهد مقدس را بهمحمد زمان ميرزا پسر بديع الزمان ميرزا داده چون بهجام رسيد خبر بهجان وفا رسيد ازهرات گريزان شده راه بلخ را درپيش گرفته بدر رفت و بديع الزمان بار ديگر از صدقه اوجاق شاه و شيخ صفي بهتخت و تاج موروثي خود رسيد و چون اراده رفتن كرد به جانب عراق بديع الزمان رو به جانب نجم كرد وگفت حال كه اين شفقت دربارها فقير كردهايد اگرقندهار را ازاولاد اميرذوالنون قندهاري بگيريد1 ديگردشمني دراين چهار طرف نداريم و فرمود نامهاي نوشتند كه در ان وقت خبر امد ازجانب قندهار كه بابر پادشاه شنيده كه شما از عراق به جانب خراسان امديد از دليري شما بر سر قندهار امده و پسران امير ذوالنون كه از شما برگشته بودند وملازم شاهي بيگ شده بودند از تصرف ايشان كه دو برادر بودند يكي شجاع وديگري محمد مقيم ميرزا در اورده	265	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms265	true	5995903341427111323	0	299	0	1443	1444	300	گفتم بروم و ببينم اگر حريف خصم خواهم شد بهيك نظر ميشناسم والا فكر ان نيز خواهم كرد و حال رخصت ميخواهم بروم و تهيه ضيافت و پيشكش و استقبال را درست نموده بيايم نجم او را خلعت پوشانيده برگرديد و ملازمان شاهي بيگ را گفت برخاسته برويد بهجانب هرات و اگر چه از انجا نيز شما را بيرون خواهند كرد سپاه از بك از استراباد بيرون امده بهجانب سمنان روان شدند وروز ديگر استقبال نجم وسپاه قزلباش نمود ونجم سه روز ماند و روز چهارم نامها حكومت استر اباد را كه از جانب حضرت همراه داشت نوشته را درپيش فريدون حسين ميرزا گذاشت و الكا را به او سپرد و به جانب پل كرپي راهي گرديد وچون بهپل كرپي رسيد در انجا به جانب سمنان و سبزوار و نشابور ميرفت تا ازبكان را پارهاي كشت و هر كدام گريزان شده بدر رفتند و ابن حسين ميرزا را نيز در نشابور حاكم كرده و از انجا بهمشهد مقدس امده ومشهد مقدس را بهمحمد زمان ميرزا پسر بديع الزمان ميرزا داده چون بهجام رسيد خبر بهجان وفا رسيد ازهرات گريزان شده راه بلخ را درپيش گرفته بدر رفت و بديع الزمان بار ديگر از صدقه اوجاق شاه و شيخ صفي بهتخت و تاج موروثي خود رسيد و چون اراده رفتن كرد به جانب عراق بديع الزمان رو به جانب نجم كرد وگفت حال كه اين شفقت دربارها فقير كردهايد اگرقندهار را ازاولاد اميرذوالنون قندهاري بگيريد1 ديگردشمني دراين چهار طرف نداريم و فرمود نامهاي نوشتند كه در ان وقت خبر امد ازجانب قندهار كه بابر پادشاه شنيده كه شما از عراق به جانب خراسان امديد از دليري شما بر سر قندهار امده و پسران امير ذوالنون كه از شما برگشته بودند وملازم شاهي بيگ شده بودند از تصرف ايشان كه دو برادر بودند يكي شجاع وديگري محمد مقيم ميرزا در اورده	265	-7974964111633820869	1443	2886.0	1144	1443	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms266	false	-8252812811867405926	0	301	0	1421	1421	301	ايشانرا به جانب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0323png بلخ گريزان نموده خود بهخدمت خواهد امد نجم گفت كه تا حال ولايت قندهار با بيگانه بوده و حال به تصرف بابر پادشاه در امده 1 حال پسران عم يكديگريد باز مدد يكديگر باشيد و بديع الزمان ميرزا ديگر حرفي نگفت وسوقات خراسان به رسم پيشكش از براي حضرت شاهي ظل اللهي فرستاد و زر بسيار از مال جان وفا كه ازخزينه سلطان صاحب شده بودند فرستاد ونشست به دولت اوجاق شيخ صفي به تخت شاهي خود و از ان جانب از ميرزاجان وفا بشنو كه رفت به خدمت شاهي بيگ و شرح را بهعرض رسانيده اه از نهاد شاهي بيگ بر امده اما از ان طرف خان به سمرقند چون ابوالخير خان پسر قاسم خان كه پادشاه دشت بود بر سر سمرقند ميخواست بيايد هنوز در پنج منزلي سمرقند بود كه شاهي بيگ خودرا به سمرقند انداخت واز ان جانب خبر امدن ابوالخيرخان رسيد او نيز امده در برابر شهر سمرقند فرود امده و شاهي بيگ در فكر بود و در پس پرده مكر در امده با جماعت ازبكان مغل صلاح ديد كه ايا با ابوالخير خان صلح نمايم بهتر خواهد بود ايشان گفتند اگر قبول كند اعلاست شاهي بيگ گفت ازمايش خان ميتوان كرد فرمود الچي برود بهخدمت او و سخني ازصلح بگويد اگرراضي شود ما را اعلام دهد والا جنگ را اماده شويم الچيرفت به خدمت ابوالخير خان وسخني ازصلح در ميان انداخت ابوالخير خان جوان عاقلي بود گفت برو به شاهي بيگ بگو كه تو با پدر من خان كلان شرط كردي كه در تركستان چون پادشاه شوي سكه بهنام او بزني و در خطبه نام او را با نام خود مقدم دهي چرا از عهد خود تجاوز كردي به همه حال برخاسته بيا پيش من و شرط را تجديد نما و در سكه وخطبه اسم پدرم را داخل ساز ونام	266	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms266	true	7858307602664974678	0	301	0	1421	1421	301	ايشانرا به جانب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0323png بلخ گريزان نموده خود بهخدمت خواهد امد نجم گفت كه تا حال ولايت قندهار با بيگانه بوده و حال به تصرف بابر پادشاه در امده 1 حال پسران عم يكديگريد باز مدد يكديگر باشيد و بديع الزمان ميرزا ديگر حرفي نگفت وسوقات خراسان به رسم پيشكش از براي حضرت شاهي ظل اللهي فرستاد و زر بسيار از مال جان وفا كه ازخزينه سلطان صاحب شده بودند فرستاد ونشست به دولت اوجاق شيخ صفي به تخت شاهي خود و از ان جانب از ميرزاجان وفا بشنو كه رفت به خدمت شاهي بيگ و شرح را بهعرض رسانيده اه از نهاد شاهي بيگ بر امده اما از ان طرف خان به سمرقند چون ابوالخير خان پسر قاسم خان كه پادشاه دشت بود بر سر سمرقند ميخواست بيايد هنوز در پنج منزلي سمرقند بود كه شاهي بيگ خودرا به سمرقند انداخت واز ان جانب خبر امدن ابوالخيرخان رسيد او نيز امده در برابر شهر سمرقند فرود امده و شاهي بيگ در فكر بود و در پس پرده مكر در امده با جماعت ازبكان مغل صلاح ديد كه ايا با ابوالخير خان صلح نمايم بهتر خواهد بود ايشان گفتند اگر قبول كند اعلاست شاهي بيگ گفت ازمايش خان ميتوان كرد فرمود الچي برود بهخدمت او و سخني ازصلح بگويد اگرراضي شود ما را اعلام دهد والا جنگ را اماده شويم الچيرفت به خدمت ابوالخير خان وسخني ازصلح در ميان انداخت ابوالخير خان جوان عاقلي بود گفت برو به شاهي بيگ بگو كه تو با پدر من خان كلان شرط كردي كه در تركستان چون پادشاه شوي سكه بهنام او بزني و در خطبه نام او را با نام خود مقدم دهي چرا از عهد خود تجاوز كردي به همه حال برخاسته بيا پيش من و شرط را تجديد نما و در سكه وخطبه اسم پدرم را داخل ساز ونام	266	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms267	false	4236466758002434972	0	301	0	1448	1448	301	ترا هم در سكه زير نام پدرم بزنم وهرسال پيشكش تو بهدرگاه بيايد وبرو بهخاطر جمع كل خراسان را بگير و اگر در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0324png تركستان كسي اراده سمرقند كند جواب او با ماست وشاهي بيگ در فكر بود ديد كه انچه ابوالخيرخان ميگويد محض خير او است قبول نمود خود برخاسته رفت به خدمت ابوالخيرخان و او را دريافت و انچه مطلب او بود چنان كرد و او را بهراه انداخت و درين وقت بود كه جان وفا عرض كرديم كه امده ان خبر اورد و از استماع ان سخن پريشان خاطر شده به گرفتن خراسان سراشيب گرديد و از ان جانب بابر پادشاه سياه خود را برداشته بر سر قندهار راهي گرديد وچون شجاع بيگ در قندهار شنيد كه بابر پادشاه مي ايد او نيز با ده هزار افغان1 از قلعه بيرون امده به قلعه پشنگ سر راه بابر پادشاه را گرفت و ان دو سپاه در برابر يكديگر صف كشيدند و بابر پادشاه ازجاي در امده زد خودرا بهسپاه افغان چون نسيم فتح ونصرت به پرچم علم بابر زده برداشتند سپاه افغان را از پيش بزن بزن گرم شد چون شجاع بيگ ان حال ديد فرارنموده راه قندهار درپيش گرفت يادگار ميرزا گفت من ميروم از عقب او يادگار ميرزا سر بهدنبال شجاع بيگ گذاشته و ان هشت منزل راه را از عقب امدند چون به حوالي سمرقند رسيدند محمد مقيم برادر شجاع بيگ در دست يادگار ميرزا گرفتار گرديده از عقب بابر پادشاه رسيد ديد كه برادرش چون مرديها كرد فرمود اورا جهانگير ميرزا خطاب داديم بعد از ان نام او جهانگير ميرزا شد و شجاع بيگ ديد كه برادرش گرفتار شد راه قلعه را بريدند بهطرف زمين داور زده خودرا به انجا رسانيد و دل از مال و اسباب و زنان بر كنده كس فرستاد پيش بابرپادشاه كه خزينه پدرم تراحلالاست چون به مرديو شمشير	267	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms267	true	-8569160483727986222	0	301	0	1448	1448	301	ترا هم در سكه زير نام پدرم بزنم وهرسال پيشكش تو بهدرگاه بيايد وبرو بهخاطر جمع كل خراسان را بگير و اگر در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0324png تركستان كسي اراده سمرقند كند جواب او با ماست وشاهي بيگ در فكر بود ديد كه انچه ابوالخيرخان ميگويد محض خير او است قبول نمود خود برخاسته رفت به خدمت ابوالخيرخان و او را دريافت و انچه مطلب او بود چنان كرد و او را بهراه انداخت و درين وقت بود كه جان وفا عرض كرديم كه امده ان خبر اورد و از استماع ان سخن پريشان خاطر شده به گرفتن خراسان سراشيب گرديد و از ان جانب بابر پادشاه سياه خود را برداشته بر سر قندهار راهي گرديد وچون شجاع بيگ در قندهار شنيد كه بابر پادشاه مي ايد او نيز با ده هزار افغان1 از قلعه بيرون امده به قلعه پشنگ سر راه بابر پادشاه را گرفت و ان دو سپاه در برابر يكديگر صف كشيدند و بابر پادشاه ازجاي در امده زد خودرا بهسپاه افغان چون نسيم فتح ونصرت به پرچم علم بابر زده برداشتند سپاه افغان را از پيش بزن بزن گرم شد چون شجاع بيگ ان حال ديد فرارنموده راه قندهار درپيش گرفت يادگار ميرزا گفت من ميروم از عقب او يادگار ميرزا سر بهدنبال شجاع بيگ گذاشته و ان هشت منزل راه را از عقب امدند چون به حوالي سمرقند رسيدند محمد مقيم برادر شجاع بيگ در دست يادگار ميرزا گرفتار گرديده از عقب بابر پادشاه رسيد ديد كه برادرش چون مرديها كرد فرمود اورا جهانگير ميرزا خطاب داديم بعد از ان نام او جهانگير ميرزا شد و شجاع بيگ ديد كه برادرش گرفتار شد راه قلعه را بريدند بهطرف زمين داور زده خودرا به انجا رسانيد و دل از مال و اسباب و زنان بر كنده كس فرستاد پيش بابرپادشاه كه خزينه پدرم تراحلالاست چون به مرديو شمشير	267	-7974964111633820869	1448	2896.0	1149	1448	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms268	false	680246296556163834	0	302	0	1427	1427	302	گرفتي اما شرط مروت ان است كه حرم ما را بفرستي و برادرم را نيز ازاد كني چون محمد مقيم ميرزا زخمدار بود صلاح دولت در عدم او ديدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0325png ودر زير ان زخم اورا فنا كردند وشجاع بيگ حرم خودرا برداشته از زمين داور بهجانب بلخ روان شد چون داخل بخارا گرديد شاهي بيگ از جانب سمرقند با ابو الخيرخان صلح نموده بود رسيد و او را ديد و احوال معلوم كرد او شرح را بهعرض رسانيد خان گفت دغدغه مكن كه قندهار را بهتو داديم وخان امد بهجانب بلخ وجاني سلطان اورا استقبال نموده اورد به بلخ و سه روز ضيافت نموده روز چهارم به طرف قندهار راهي گرديد و چون از كتل هندو كش گذشت روي كرد به شجاع بيگ و گفت در چه فكري گفت خان سلامت باشد ميترسم جهانگير ميرزا بشنود كه خان به دولت مي ايد بگريزد اگر امر باشد من بروم چون او اوازه1 شنيد كه من با پنج هزاركس بر سر او ميروم لاعلاج خواهد ماند درقندهار تارسيدن خان عادل شاهي بيگ را خوش امد ان فكر گفت بردار سپاه راببر پنج هزار كس برداشت و به جانب قندهار راهي شد وچون جهانگير ميرزا شنيد كه شجاع بيگ مي ايد واز عقب شاهي بيگ خواهد امد انچه خزينهاي كه با برپادشاه از براي جهانگير ميرزاجدا كرده بود_و در قلعها قندهار بودفرستاد به جانب كابل وخود ماند باپنج هزار كس كه خبر امد كه فردا شجاع بيگ ميرسد وجهانگير ميرزا ازقلعه بيرون امد و زد خود را به او واز ان پنج هزار كس ازبك دو هزار كس كشته شدند2 و شجاع باز فرار نمود و به جانب شاهي بيگ خان روان گرديد چون سه منزل امد از برابر شاهي بيگ را ديد شكوها جهانگير كرده گفت دغدغه مكش اورا سزا در كنار خواهم گذاشت وراهي شد به الغار امد ودور قلعه	268	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms268	true	-3611755485685949343	0	302	0	1427	1427	302	گرفتي اما شرط مروت ان است كه حرم ما را بفرستي و برادرم را نيز ازاد كني چون محمد مقيم ميرزا زخمدار بود صلاح دولت در عدم او ديدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0325png ودر زير ان زخم اورا فنا كردند وشجاع بيگ حرم خودرا برداشته از زمين داور بهجانب بلخ روان شد چون داخل بخارا گرديد شاهي بيگ از جانب سمرقند با ابو الخيرخان صلح نموده بود رسيد و او را ديد و احوال معلوم كرد او شرح را بهعرض رسانيد خان گفت دغدغه مكن كه قندهار را بهتو داديم وخان امد بهجانب بلخ وجاني سلطان اورا استقبال نموده اورد به بلخ و سه روز ضيافت نموده روز چهارم به طرف قندهار راهي گرديد و چون از كتل هندو كش گذشت روي كرد به شجاع بيگ و گفت در چه فكري گفت خان سلامت باشد ميترسم جهانگير ميرزا بشنود كه خان به دولت مي ايد بگريزد اگر امر باشد من بروم چون او اوازه1 شنيد كه من با پنج هزاركس بر سر او ميروم لاعلاج خواهد ماند درقندهار تارسيدن خان عادل شاهي بيگ را خوش امد ان فكر گفت بردار سپاه راببر پنج هزار كس برداشت و به جانب قندهار راهي شد وچون جهانگير ميرزا شنيد كه شجاع بيگ مي ايد واز عقب شاهي بيگ خواهد امد انچه خزينهاي كه با برپادشاه از براي جهانگير ميرزاجدا كرده بود_و در قلعها قندهار بودفرستاد به جانب كابل وخود ماند باپنج هزار كس كه خبر امد كه فردا شجاع بيگ ميرسد وجهانگير ميرزا ازقلعه بيرون امد و زد خود را به او واز ان پنج هزار كس ازبك دو هزار كس كشته شدند2 و شجاع باز فرار نمود و به جانب شاهي بيگ خان روان گرديد چون سه منزل امد از برابر شاهي بيگ را ديد شكوها جهانگير كرده گفت دغدغه مكش اورا سزا در كنار خواهم گذاشت وراهي شد به الغار امد ودور قلعه	268	-7974964111633820869	1427	2854.0	1128	1427	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms269	false	1585451401352843061	0	301	0	1527	1527	301	را درميان گرفت وچون جهانگير ميرزا به بالاي برج بر امد چشمش برشصتهزار كسشاهي بيگافتاد پشيمان گرديد ازماندندر قلعه ودانست كه به اقبال3 شاهي بيگ برنمي ايد كس فرستاد بيرون وعذر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0326png تقصيرات خود خواسته گفت اگر خان ما را امان خواهد دادن اورا دعا گفتها بهطرف كابل برويم چون كس جهانگير ميرزا رفت به خدمت شاهي بيگ و ازو رخصت طلبنموده اما چند راس اسب بدو شاهي وبياتي وعراقي ازبراي خان بهرسم پيشكش فرستاد شاهي بيگ را خوش امد ازديدن مركبان بسيارخوشحال شد گفت چون اين اسبها را قبول ما افتاد از سر تقصيرات جهانگير ميرزا در گذشتيم و الچي رفت و خبر برد ميرزا در دروازه را گشوده بهجانب كابل راهي گرديد و خبر بهشاهي بيگ رسيد كه ميرزا رفت فرمود كه جهانگير ميرزا جوان شجاع است ميخواهم بيايد ما اورا ببينيم چون امان يافتها ماست از زير طناب خيمها خاني بگذرد وماراكرنش كند رفتند يساولان و گفتند امر خان است كه جهانگير ميرزا بيايد ما را ديده ما اورا ببينيم و از زير طناب خيمه ما چون امان دادگان بگذرد جهانگير ميرزا به لشكر خود گفت كه شما برويد واگر مرا امان داد خودرا ميرسانم و اگر بگفت و با چهار كس بر گرديد و امد بهدر بارگاه شاهي بيگ وقدم در بارگاه نهاده در برابر خان زانو زده كرنش كرده و انچه ازاو پرسيد جواب شافي گفته خان فرمود خلعت براو پوشانيدند و ده نفررا مقرر كرد كه من مي دانم كه عبيد كس خواهد فرستاد به كشتن جهانگير ميرزا اما مبادا بگذاريد كه تمام شما را بهقتل ميرسانم واما روي كرد به جهانگير ميرزا كه برو ودعاي مرا به بابرپادشاه برسان و بگودانستهباش كه از سر كا بلنيز گذشته بهشماوا گذاشتيم خاطر جمع بوده باشد و اگر دم از دولت ما بزني درسايها حمايت به اسايش خواهي بود و اورا براه انداخت و جهانگير	269	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms269	true	7528499555301392971	0	301	0	1527	1527	301	را درميان گرفت وچون جهانگير ميرزا به بالاي برج بر امد چشمش برشصتهزار كسشاهي بيگافتاد پشيمان گرديد ازماندندر قلعه ودانست كه به اقبال3 شاهي بيگ برنمي ايد كس فرستاد بيرون وعذر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0326png تقصيرات خود خواسته گفت اگر خان ما را امان خواهد دادن اورا دعا گفتها بهطرف كابل برويم چون كس جهانگير ميرزا رفت به خدمت شاهي بيگ و ازو رخصت طلبنموده اما چند راس اسب بدو شاهي وبياتي وعراقي ازبراي خان بهرسم پيشكش فرستاد شاهي بيگ را خوش امد ازديدن مركبان بسيارخوشحال شد گفت چون اين اسبها را قبول ما افتاد از سر تقصيرات جهانگير ميرزا در گذشتيم و الچي رفت و خبر برد ميرزا در دروازه را گشوده بهجانب كابل راهي گرديد و خبر بهشاهي بيگ رسيد كه ميرزا رفت فرمود كه جهانگير ميرزا جوان شجاع است ميخواهم بيايد ما اورا ببينيم چون امان يافتها ماست از زير طناب خيمها خاني بگذرد وماراكرنش كند رفتند يساولان و گفتند امر خان است كه جهانگير ميرزا بيايد ما را ديده ما اورا ببينيم و از زير طناب خيمه ما چون امان دادگان بگذرد جهانگير ميرزا به لشكر خود گفت كه شما برويد واگر مرا امان داد خودرا ميرسانم و اگر بگفت و با چهار كس بر گرديد و امد بهدر بارگاه شاهي بيگ وقدم در بارگاه نهاده در برابر خان زانو زده كرنش كرده و انچه ازاو پرسيد جواب شافي گفته خان فرمود خلعت براو پوشانيدند و ده نفررا مقرر كرد كه من مي دانم كه عبيد كس خواهد فرستاد به كشتن جهانگير ميرزا اما مبادا بگذاريد كه تمام شما را بهقتل ميرسانم واما روي كرد به جهانگير ميرزا كه برو ودعاي مرا به بابرپادشاه برسان و بگودانستهباش كه از سر كا بلنيز گذشته بهشماوا گذاشتيم خاطر جمع بوده باشد و اگر دم از دولت ما بزني درسايها حمايت به اسايش خواهي بود و اورا براه انداخت و جهانگير	269	-7974964111633820869	1527	3054.0	1228	1527	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms270	false	4655368395586632981	0	301	0	1515	1515	301	ميرزا امده خودرا به كابل انداخت و پيغام شاهي بيگ را به بابر پادشاه گفت اورا خاطر جمع شد وشاهي بيگ ازجانب قندهار بهجانب هرات روانه شد از انجاخبر امدن خان بهقلعه هرات رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0327png بديع الزمان ميرزا ده هزار كس داشت واعيان هرات ورعيت را طلب نمود و گفت درچه فكريد وبا من همراهيخواهيد كردن يا نه ايشان گفتند ميرزاسلامت باشد ماراقوت جنگخاننيست اگرميخواهي كه جان بدر بري خودرا به شيخ اوغلي برسان دانست كه مردم هرات راست ميگويند با سه هزار كس كه زن و فرزند در هرات نداشتند از ان ده هزار كس با بديع الزمان بهجانب عراق راهي شدند و او خودرا رسانيد به مشهد مقدس و ابن حسين ميرزا در مشهد مقدس بود برادر را دريافت و احوال معلوم كرد او گفت امدن شاهي بيگ خان را ازجانب قندهار و مردم هرات اورا بيرون كردن وگفت حال درچه فكري گفت در فكر انم كه بروم بهخدمت شاه وباز ان دوازده1 هزار كس را بستانم وشاهي بيگ را ازپيش بردارم وتو باش دراينجا تا من خودرا بهتو ميرسانم او گفت اي برادر من نيز با تو خواهم امدن وبديع الزمان گفت تو چهل روز قلعهداري بكن اگر سپاه شاهي بيگ بيايد من خودرا ميرسانم ابن حسين ميرزا لاعلاج ماند ومشهد مقدس را سپرد2 وبديع الزمان ميرزا راهي شد بهجانب عراق و از ان جانب شاهي بيگ چون به سبزار رسيد عبدالله خان3 را گفت برو تو پيشتر اگر بديع الزمان در هرات باشد اورا گرفته به استقبال من بياور واگر گريخته باشد برو از عقب او تا پل كرپي عبدالله3 با ده هزار كس امد بههرات ومردم هرات به استقبال عبدالله رفتند وعبدالله از ايشان احوال پرسيد كه ميرزاكجا رفت گفتند رفت ديروز به الغار به جانب استراباد عبدالله3 مي خواست از عقب برود گفتند خانم شما به الغار تشريف اوردهايد ساعتي نيز اسايش فرموده	270	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms270	true	5277783424977725484	0	301	0	1515	1515	301	ميرزا امده خودرا به كابل انداخت و پيغام شاهي بيگ را به بابر پادشاه گفت اورا خاطر جمع شد وشاهي بيگ ازجانب قندهار بهجانب هرات روانه شد از انجاخبر امدن خان بهقلعه هرات رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0327png بديع الزمان ميرزا ده هزار كس داشت واعيان هرات ورعيت را طلب نمود و گفت درچه فكريد وبا من همراهيخواهيد كردن يا نه ايشان گفتند ميرزاسلامت باشد ماراقوت جنگخاننيست اگرميخواهي كه جان بدر بري خودرا به شيخ اوغلي برسان دانست كه مردم هرات راست ميگويند با سه هزار كس كه زن و فرزند در هرات نداشتند از ان ده هزار كس با بديع الزمان بهجانب عراق راهي شدند و او خودرا رسانيد به مشهد مقدس و ابن حسين ميرزا در مشهد مقدس بود برادر را دريافت و احوال معلوم كرد او گفت امدن شاهي بيگ خان را ازجانب قندهار و مردم هرات اورا بيرون كردن وگفت حال درچه فكري گفت در فكر انم كه بروم بهخدمت شاه وباز ان دوازده1 هزار كس را بستانم وشاهي بيگ را ازپيش بردارم وتو باش دراينجا تا من خودرا بهتو ميرسانم او گفت اي برادر من نيز با تو خواهم امدن وبديع الزمان گفت تو چهل روز قلعهداري بكن اگر سپاه شاهي بيگ بيايد من خودرا ميرسانم ابن حسين ميرزا لاعلاج ماند ومشهد مقدس را سپرد2 وبديع الزمان ميرزا راهي شد بهجانب عراق و از ان جانب شاهي بيگ چون به سبزار رسيد عبدالله خان3 را گفت برو تو پيشتر اگر بديع الزمان در هرات باشد اورا گرفته به استقبال من بياور واگر گريخته باشد برو از عقب او تا پل كرپي عبدالله3 با ده هزار كس امد بههرات ومردم هرات به استقبال عبدالله رفتند وعبدالله از ايشان احوال پرسيد كه ميرزاكجا رفت گفتند رفت ديروز به الغار به جانب استراباد عبدالله3 مي خواست از عقب برود گفتند خانم شما به الغار تشريف اوردهايد ساعتي نيز اسايش فرموده	270	-7974964111633820869	1515	3030.0	1216	1515	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms271	false	6020707450048632331	0	301	0	1480	1480	301	طعام ميل بفرماييد بعداز ان روانهشويد4 ومطلب ايشان ان بود كه ميرزا بدر رود وعبيد را فرود اوردند به بهانها خوردن طعام image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0328png روزديگرشاهي بيگ امده احوال بديع الزمان راپرسيد گفتند سهرور است كه بدر رفته است و خان اعراض بسيار به عبدالله خان فرمود و گفت برخيز و برو از عقبش و عبدالله سر در دنبال او گذاشته و چون به حوالي مشهد مقدس رسيد شنيد كه بديع الزمان رفته است به جانب استراباد و ابن حسين ميرزا مانده است و دور مشهد را درميان گرفته و ابن حسين بيرون امد كه بگريزد عبدالله خبردار شده او را گرفتند و اوردند به خدمت او و فرمود گردن زدند و مشهد را گرفت و رفت به جانب استراباد ومحمد زمان ميرزا از انجا راهي گرديد وعبدالله از عقب امد وتمام الكاء خراسان راگرفت و بر گرديد وخبر از براي شاهي بيگ برده وچون خان خراسان را گرفت باد غرور در كاخ دماغ خان راه يافت فرمود كه الچي برود نزد شيخ اوغلي و گريختگان ما را از او طلب نمايد و اگر بسته سيرد به ملازمان ما خود سكه وخطبه بهنام ما زد فبها والا خواهم امدن به جانب ايران واز انجا بهطرف مكه معظمه خواهم رفت واورا ازپيش برداشته و انچه خواهم دربارها دودمان سلطان مظهر ظهور خواهم رسانيد و چون الچي تعيين شدگفت به جان وفا ميرزا و بياقو بهادر كه شيخ اوغلي رامي خواهم بيدار سازم ازخواب غفلت و ده هزار ازبك برمي داريد وازراه طبس ميرويد بر سر كرمان و يزد را تاخت وتالان مي كنيد وسر مردان را از براي من مي اوريد وزنان قزلباش را با مال برداشته به خدمت مي اوريد تاشيخ اوغلي بداند كه ازبك از تاخت و تالان وقوفي دارند وجان وفا با بياقوبهادر با انسپاه بهجانب طبس روان شدند وازطبس سر اشيب شدند به الغار به جانب كرمان راهي	271	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms271	true	7889512418303692068	0	301	0	1480	1480	301	طعام ميل بفرماييد بعداز ان روانهشويد4 ومطلب ايشان ان بود كه ميرزا بدر رود وعبيد را فرود اوردند به بهانها خوردن طعام image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0328png روزديگرشاهي بيگ امده احوال بديع الزمان راپرسيد گفتند سهرور است كه بدر رفته است و خان اعراض بسيار به عبدالله خان فرمود و گفت برخيز و برو از عقبش و عبدالله سر در دنبال او گذاشته و چون به حوالي مشهد مقدس رسيد شنيد كه بديع الزمان رفته است به جانب استراباد و ابن حسين ميرزا مانده است و دور مشهد را درميان گرفته و ابن حسين بيرون امد كه بگريزد عبدالله خبردار شده او را گرفتند و اوردند به خدمت او و فرمود گردن زدند و مشهد را گرفت و رفت به جانب استراباد ومحمد زمان ميرزا از انجا راهي گرديد وعبدالله از عقب امد وتمام الكاء خراسان راگرفت و بر گرديد وخبر از براي شاهي بيگ برده وچون خان خراسان را گرفت باد غرور در كاخ دماغ خان راه يافت فرمود كه الچي برود نزد شيخ اوغلي و گريختگان ما را از او طلب نمايد و اگر بسته سيرد به ملازمان ما خود سكه وخطبه بهنام ما زد فبها والا خواهم امدن به جانب ايران واز انجا بهطرف مكه معظمه خواهم رفت واورا ازپيش برداشته و انچه خواهم دربارها دودمان سلطان مظهر ظهور خواهم رسانيد و چون الچي تعيين شدگفت به جان وفا ميرزا و بياقو بهادر كه شيخ اوغلي رامي خواهم بيدار سازم ازخواب غفلت و ده هزار ازبك برمي داريد وازراه طبس ميرويد بر سر كرمان و يزد را تاخت وتالان مي كنيد وسر مردان را از براي من مي اوريد وزنان قزلباش را با مال برداشته به خدمت مي اوريد تاشيخ اوغلي بداند كه ازبك از تاخت و تالان وقوفي دارند وجان وفا با بياقوبهادر با انسپاه بهجانب طبس روان شدند وازطبس سر اشيب شدند به الغار به جانب كرمان راهي	271	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms272	false	8102497296501872761	0	301	0	1424	1424	301	شدند و حاكم كرمان محمد خان افشار بود با پانصد نفر قزلباش بهشهر كرمان بود و اهل افشار از شش فرسنگي كرمان در صحرا بودند با مال و گوسفندان و نصف شبي بود كه ريختند به شهر كرمان و تا محمد خان خبردار ميشد ان پانصد نفر را ازبك به قتل اوردند و چون ميخواست از جانبي بدر رود كه بياقوبهادر رسيد و چون ديد ازبك او را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0329png به يك چوبه تير از پاي در اوردند ومال بسيار تاخت وغارت كردند وبياقو احوال مردم افشار پرسيد نشاندادند كه درشش فرسنگي كرمان در فلان قشلاقند جان وفا روي كرد به بياقوبهادر كه من شش هزار كس برميدارم و ميروم بهجانب يزد وتو برو برسرايل افشار و ان جماعت را به قتل اورده و زنان و كودكان ايشان را با مال اسير و دستگير كني تا من از جانب يزد بيايم بياقو گفت بيدار باش و زود خودرا به ما برسان و اول مزاحم شد جان وفا گفت من احوال يزد را پرسيدم موسي بيگ شاملو ملازم حسين بيگ لله شيخ اوغلي داروغه است با سيصد قزلباش ديگر كسي در ان حوالي نيست چون بياقو شنيد گفت برو كه چهار يار با صفا يارت باشد اما در ان شب چند نفر از مردم افشار در بيرون كرمان بودند و در ان وقت گيرودار رسيدند از احوال ازبك مخبرشدند وسه نفرخود را به ايل رسانيدند و يكي را گفتند برو بهجانب يزد موسي بيگ را با شاه نعمتالله خبردار كن كه اين چنين قضيهاي روي داده اول سه نفر رفتند به جانب ايل و خبردار كردند افشار را اه از نهاد ايشان بر امده دست زنان و فرزندان گرفته بدر رفتند مالها را به جا گذاشته و روز ديگر وقت عصري بود كه از بك امده بياقورسيد ديد كه خبردارشدهاند افشار وغنيمت را برداشتند و به جانب الكاء كرمان روي نهادند	272	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms272	true	8374893908453680342	0	301	0	1424	1424	301	شدند و حاكم كرمان محمد خان افشار بود با پانصد نفر قزلباش بهشهر كرمان بود و اهل افشار از شش فرسنگي كرمان در صحرا بودند با مال و گوسفندان و نصف شبي بود كه ريختند به شهر كرمان و تا محمد خان خبردار ميشد ان پانصد نفر را ازبك به قتل اوردند و چون ميخواست از جانبي بدر رود كه بياقوبهادر رسيد و چون ديد ازبك او را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0329png به يك چوبه تير از پاي در اوردند ومال بسيار تاخت وغارت كردند وبياقو احوال مردم افشار پرسيد نشاندادند كه درشش فرسنگي كرمان در فلان قشلاقند جان وفا روي كرد به بياقوبهادر كه من شش هزار كس برميدارم و ميروم بهجانب يزد وتو برو برسرايل افشار و ان جماعت را به قتل اورده و زنان و كودكان ايشان را با مال اسير و دستگير كني تا من از جانب يزد بيايم بياقو گفت بيدار باش و زود خودرا به ما برسان و اول مزاحم شد جان وفا گفت من احوال يزد را پرسيدم موسي بيگ شاملو ملازم حسين بيگ لله شيخ اوغلي داروغه است با سيصد قزلباش ديگر كسي در ان حوالي نيست چون بياقو شنيد گفت برو كه چهار يار با صفا يارت باشد اما در ان شب چند نفر از مردم افشار در بيرون كرمان بودند و در ان وقت گيرودار رسيدند از احوال ازبك مخبرشدند وسه نفرخود را به ايل رسانيدند و يكي را گفتند برو بهجانب يزد موسي بيگ را با شاه نعمتالله خبردار كن كه اين چنين قضيهاي روي داده اول سه نفر رفتند به جانب ايل و خبردار كردند افشار را اه از نهاد ايشان بر امده دست زنان و فرزندان گرفته بدر رفتند مالها را به جا گذاشته و روز ديگر وقت عصري بود كه از بك امده بياقورسيد ديد كه خبردارشدهاند افشار وغنيمت را برداشتند و به جانب الكاء كرمان روي نهادند	272	-7974964111633820869	1424	2848.0	1125	1424	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms273	false	8586683461892591372	0	301	0	1497	1497	301	در انجا كه ميرسيدند تاخت وتالان وغارت كرده برداشتند ان اسبابها را با زن و دختران و كودكان امدند به كرمان داخل شدند وقريب بهده هزار كس كه اورده داخل كومان نمودند جنگ كردن جان وفا با شاه نعمت الله وفرستادن شاه اسمعيل ببهادرخان سلطان ابراهيم ميرزا و حلواچي اوغلي را بهمدد شاه نعمت اللمه وگرفتار شدن جان وفا بهدست ايشان و ازاين جانب جان وفا ميرزا به جانب يزد به الغار روان شد چون به حوالي يزد رسيد ازبكان ديدند كه در دروازه يزد را بستهاند ومردم شهردر فراز برج باره بر امدهاند چون جان وفا در امد در برابر قلعه فرود امده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0330png و كس فرستاد پيش شاه نعمت الله يزدي كه چون شاه اسمعيل بهجانب طبس امد حاكم را بهقتل اورده ما را مطلب تلافي ان تاختن است بامردم رعيت كاري نداريم اگر سر حاكم را براي ما فرستاديد ما با شما كاري نداريم والا چون قلعه را گرفتيم تر وخشك را قلم قلم خواهيم1كرد شاه نعمت الله جواب داد كه ما را چه قدرت است كه ملازم شاه اسمعيل را گرفته به شما بدهيم برگرديد واز غضب شاه اسمعيل انديشه نماييد جان وفا چون ان خبرشنيد فرمود يرش بهشهر يزد انداختند وجوانان تفنگچي بافقي ازبك بسيار زدند2 جانوفا چونديد كه به جنگ نميتوان گرفت فرمود سه هزار كس را كه بروند در دور و حوالي تاخت و غارت كنند وخود نشست در پاي قلعه يزد و كس فرستاد به جانب ناءين تا حوالي ناءين را ازبك3 پهن شد4 و شاه نعمتالله قاصدي فرستاد به سلطانيه بهخدمت نواب اشرف اعلا چون قاصد درسلطانيه رسيد بهخدمت شاه امد وعريضه شاه نعمتالله را داد به ان حضرت و ان خبر به خسرو دادگستر عدالتدار رعيتپرور رسيد بسيار ازرده گرديد فرمود كه يك جوان ميخواهم كه به جانب يزد و كرمان رود و جان وفا را با بياقو بهادر	273	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms273	true	7390708103473195177	0	301	0	1497	1497	301	در انجا كه ميرسيدند تاخت وتالان وغارت كرده برداشتند ان اسبابها را با زن و دختران و كودكان امدند به كرمان داخل شدند وقريب بهده هزار كس كه اورده داخل كومان نمودند جنگ كردن جان وفا با شاه نعمت الله وفرستادن شاه اسمعيل ببهادرخان سلطان ابراهيم ميرزا و حلواچي اوغلي را بهمدد شاه نعمت اللمه وگرفتار شدن جان وفا بهدست ايشان و ازاين جانب جان وفا ميرزا به جانب يزد به الغار روان شد چون به حوالي يزد رسيد ازبكان ديدند كه در دروازه يزد را بستهاند ومردم شهردر فراز برج باره بر امدهاند چون جان وفا در امد در برابر قلعه فرود امده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0330png و كس فرستاد پيش شاه نعمت الله يزدي كه چون شاه اسمعيل بهجانب طبس امد حاكم را بهقتل اورده ما را مطلب تلافي ان تاختن است بامردم رعيت كاري نداريم اگر سر حاكم را براي ما فرستاديد ما با شما كاري نداريم والا چون قلعه را گرفتيم تر وخشك را قلم قلم خواهيم1كرد شاه نعمت الله جواب داد كه ما را چه قدرت است كه ملازم شاه اسمعيل را گرفته به شما بدهيم برگرديد واز غضب شاه اسمعيل انديشه نماييد جان وفا چون ان خبرشنيد فرمود يرش بهشهر يزد انداختند وجوانان تفنگچي بافقي ازبك بسيار زدند2 جانوفا چونديد كه به جنگ نميتوان گرفت فرمود سه هزار كس را كه بروند در دور و حوالي تاخت و غارت كنند وخود نشست در پاي قلعه يزد و كس فرستاد به جانب ناءين تا حوالي ناءين را ازبك3 پهن شد4 و شاه نعمتالله قاصدي فرستاد به سلطانيه بهخدمت نواب اشرف اعلا چون قاصد درسلطانيه رسيد بهخدمت شاه امد وعريضه شاه نعمتالله را داد به ان حضرت و ان خبر به خسرو دادگستر عدالتدار رعيتپرور رسيد بسيار ازرده گرديد فرمود كه يك جوان ميخواهم كه به جانب يزد و كرمان رود و جان وفا را با بياقو بهادر	273	-7974964111633820869	1497	2994.0	1198	1497	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms274	false	-5026161660062952006	0	301	0	1511	1511	301	گرفته غل5 بر گردنشان به خدمت بياورد واسير ان ازدست ايشان گرفته سلطان ابراهيم ميرزا قدمردي علم كرده گفت اي شهريار اگر امر نواب باشد بنده به اين مهم برود شاه فرمود حلو اچي اوغلي را همراه بردار و پنج هزار كس برميداري و ازعقب ميروي اگر بهطبس رفته باشند از عقب رفته امان نخواهي داد گفت منت بهجان دارم شاه فرمود كه هر كدام قزلباش را امرمي كني كه دو مركب برميدارند كه روز بهيكي سواري كنند وشب بهيكي وزود خودرابرسانيد في الحال سوار شده راه يزد در پيش گرفتند وازطرف ناءين سر بدر كردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0331png جنگ كردن جان وفا با شاه نعمت الله و از ان جانب جانوفا بيست ويك روز در پاي قلعهيزد نشست وسپاه را به تاخت فرستاده ومردم انسرحد ازاعراب وغيره تاراج نموده جمعي كثير را به قتل اورده و اكثر مردم كوچ وخانه خودرا برداشته فرار نمودند1 اما جماعت ضعيف كه نتو انستند بدر روند كشته شدنا و زن و بچه ايشان اسيرشده بود وسرها را درميان جوالها پركرده بودند ودربيرون يزد شاه نعمتالله ان خران2 راميديد و گريه مي كرد چون دستي نداشت روز بيست و چهارم كس بياقو بهادر امد ازجانب كرمان كه اينقدر چه ايستادهاي مبادا از پاي3 تخت شيخ اوغلي قزلباش به الغار بيايند برخيزو بياكه مال عالم شنيدهام كه بهدست اوردهاي اگراين غنيمتها را كهداريم بدر بريم مارا و تمام از بكان مارا كافي است و4 سه كس را در اخر فرستاده بود كه به سر عزيزخان شما را قسم ميدهم5 كه خام طمعي را بگذار و تا بهادران من كتابت را به تو رسانند برخاسته بهجانب كرمان روان شو اما چون ده روز نشست در پاي قلعه يزد شاه نعمتالله گريان بود از برايمردم بلوك روي بهموسي سلطان6 قوم حسين بيگ كرده كه شاه ميترسم دير بيايد ومي ترسم اين دست برد رااين جماعت از پيش ببرند	274	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms274	true	-7442945003427518058	0	301	0	1511	1511	301	گرفته غل5 بر گردنشان به خدمت بياورد واسير ان ازدست ايشان گرفته سلطان ابراهيم ميرزا قدمردي علم كرده گفت اي شهريار اگر امر نواب باشد بنده به اين مهم برود شاه فرمود حلو اچي اوغلي را همراه بردار و پنج هزار كس برميداري و ازعقب ميروي اگر بهطبس رفته باشند از عقب رفته امان نخواهي داد گفت منت بهجان دارم شاه فرمود كه هر كدام قزلباش را امرمي كني كه دو مركب برميدارند كه روز بهيكي سواري كنند وشب بهيكي وزود خودرابرسانيد في الحال سوار شده راه يزد در پيش گرفتند وازطرف ناءين سر بدر كردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0331png جنگ كردن جان وفا با شاه نعمت الله و از ان جانب جانوفا بيست ويك روز در پاي قلعهيزد نشست وسپاه را به تاخت فرستاده ومردم انسرحد ازاعراب وغيره تاراج نموده جمعي كثير را به قتل اورده و اكثر مردم كوچ وخانه خودرا برداشته فرار نمودند1 اما جماعت ضعيف كه نتو انستند بدر روند كشته شدنا و زن و بچه ايشان اسيرشده بود وسرها را درميان جوالها پركرده بودند ودربيرون يزد شاه نعمتالله ان خران2 راميديد و گريه مي كرد چون دستي نداشت روز بيست و چهارم كس بياقو بهادر امد ازجانب كرمان كه اينقدر چه ايستادهاي مبادا از پاي3 تخت شيخ اوغلي قزلباش به الغار بيايند برخيزو بياكه مال عالم شنيدهام كه بهدست اوردهاي اگراين غنيمتها را كهداريم بدر بريم مارا و تمام از بكان مارا كافي است و4 سه كس را در اخر فرستاده بود كه به سر عزيزخان شما را قسم ميدهم5 كه خام طمعي را بگذار و تا بهادران من كتابت را به تو رسانند برخاسته بهجانب كرمان روان شو اما چون ده روز نشست در پاي قلعه يزد شاه نعمتالله گريان بود از برايمردم بلوك روي بهموسي سلطان6 قوم حسين بيگ كرده كه شاه ميترسم دير بيايد ومي ترسم اين دست برد رااين جماعت از پيش ببرند	274	-7974964111633820869	1511	3022.0	1212	1511	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms275	false	2216938558281812071	0	301	0	1564	1564	301	فكري مرا به خاطر رسيده قاصدما اگر شاه درسلطانيه است ازيزد خودرا به ده روز ميرساند و ان شهريار كمك خواهد فرستاد شايد بهشانزده روزخود را برسانند بيست و شش روز شد و كمك شاه بهمانرسيد واين طايفه معلوم نيست دراين مدت اينجا بمانند پس ميبايد ما را معنيي7 بكاربريم ونگاه داريم اين از بك را دراينجا تا مدد شاه بيايد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0332png موسي بيگ گفت ماوتودرمجلس بايكديگرفردا جنقي1 بزنيم و سخن ازبك را درميان اوريم توبگومن ميترسم جان وفا جوان شجاع است از خالوي خود دوخواسته است كه كاري بسازد وتا كار نسازد نخواهد رفت چرا يزد را بهقتل عام بدهيم و مالهاي مارا تمام ببرد ومن توجيه مي كنم از هرخانه يكتومان گرفته2 ازاماني جمع مي كنيم از براي جان وفا ميفرستيم كه اورا ازاربهمردم يزد نرسد من در جواب خواهم گفت دشمن شاه را زر از رعيت گرفته ميدهي من نمي گذارم توبگومن توجيه مي كنم و من مزاحم خواهم شد چون اورا باز جماعت سنيهست اعلام خواهند كرد چون اين خبرنوشته به تيربسته3 خواهند انداخت وطمع او را بر ان خواهد داشت كه كس بفرستدپيش من وزرطلب نمايد تودرجواب از اومهلت دهروز5 طلب كن و بگوچند ازبك را از براي تحصيلداري اين امراز براي من بفرست اوخواهد فرستاد و تودر برابراز بكان هرروزمردم يزد راطلب مي كني وزرحوالهمي كني ومردم زر مي اورند وبهخانها شما جمع مي كنند امروز وفردا اورا به بهانهزر دادن4 نگاه داريم شاه نعمتالله اورا تحسين نموده روز ديگر چنان كردند موسي بيگ از مجلس شاه برخاست و گفت اگرفردا ترا دردست مرشد به كشتن ندهم پس ناصوفي باشم شاه گفت من ميترسم ازجانوفا شطرقليل منافي كثيراست و درهمان شب جماعت تركمانان بودند در يزد ان گفتگو را نوشته به تيربسته انداختند به اردوي جان وفا و ان ازبك قبول نموده فرمود بهادري را كه اگر زر اماني داديد از سرشما مي	275	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms275	true	8415863160220862803	0	301	0	1564	1564	301	فكري مرا به خاطر رسيده قاصدما اگر شاه درسلطانيه است ازيزد خودرا به ده روز ميرساند و ان شهريار كمك خواهد فرستاد شايد بهشانزده روزخود را برسانند بيست و شش روز شد و كمك شاه بهمانرسيد واين طايفه معلوم نيست دراين مدت اينجا بمانند پس ميبايد ما را معنيي7 بكاربريم ونگاه داريم اين از بك را دراينجا تا مدد شاه بيايد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0332png موسي بيگ گفت ماوتودرمجلس بايكديگرفردا جنقي1 بزنيم و سخن ازبك را درميان اوريم توبگومن ميترسم جان وفا جوان شجاع است از خالوي خود دوخواسته است كه كاري بسازد وتا كار نسازد نخواهد رفت چرا يزد را بهقتل عام بدهيم و مالهاي مارا تمام ببرد ومن توجيه مي كنم از هرخانه يكتومان گرفته2 ازاماني جمع مي كنيم از براي جان وفا ميفرستيم كه اورا ازاربهمردم يزد نرسد من در جواب خواهم گفت دشمن شاه را زر از رعيت گرفته ميدهي من نمي گذارم توبگومن توجيه مي كنم و من مزاحم خواهم شد چون اورا باز جماعت سنيهست اعلام خواهند كرد چون اين خبرنوشته به تيربسته3 خواهند انداخت وطمع او را بر ان خواهد داشت كه كس بفرستدپيش من وزرطلب نمايد تودرجواب از اومهلت دهروز5 طلب كن و بگوچند ازبك را از براي تحصيلداري اين امراز براي من بفرست اوخواهد فرستاد و تودر برابراز بكان هرروزمردم يزد راطلب مي كني وزرحوالهمي كني ومردم زر مي اورند وبهخانها شما جمع مي كنند امروز وفردا اورا به بهانهزر دادن4 نگاه داريم شاه نعمتالله اورا تحسين نموده روز ديگر چنان كردند موسي بيگ از مجلس شاه برخاست و گفت اگرفردا ترا دردست مرشد به كشتن ندهم پس ناصوفي باشم شاه گفت من ميترسم ازجانوفا شطرقليل منافي كثيراست و درهمان شب جماعت تركمانان بودند در يزد ان گفتگو را نوشته به تيربسته انداختند به اردوي جان وفا و ان ازبك قبول نموده فرمود بهادري را كه اگر زر اماني داديد از سرشما مي	275	-7974964111633820869	1564	3128.0	1265	1564	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms276	false	-3573660414411222896	0	301	0	1531	1531	301	گذرم والا تمام مردم اين شهر5را قتل عام خواهم كردن شاه نعمتالله گفت برو ودعاي ما به جان وفا برسان و عرض كن كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0333png فقيرديروز اراده كردهام وموسي بيگ جانشين حاكم ما حسين بيگ لله1 بامن جنگ كرده مزاحم شد امامن مردعاقلم و اوترك بي عقل خبراز جايي ندارد امروزدرزير اسمان كرا قدرت است كه با شاهي بيگ تواند برابري كرد منت به جان دارم زرتوجيه خواهم كرد اگر خواهد ماخود وصولنموده بفرستيم و اگر خود تحصيلد ارمي فرستد شفقت است وفرستاده را خلعت داده چون ان خبررسيد جان وفا خوشحال شد پرسيد كه دراين ملك چند هزارخانه است بهادر الچي گفت من پرسيدم از شاه نعمتالله او گفت بيست هزارخانه بود درقديم وحالزياده شده است جانوفا بهخود باليد وفرمود قوشنقربهادر2 را كه تو ده بهادر يكهتاز نامي بردار وده يك از براي خود بگير از مردم يزد و زرها را زود گرفته بيرون بيا تا مابفرستيم وديگر بهادران ما ازار كس ندهند و درحوالي يزد كس فرستاد به چهارطرف اگرچه ان از بك كه ديگر اباداني در حوالي يزد نماندهاست باري منت گذاشته باخود گفت همه چيزهمراه داري و زر نقد كم همراه داشتي ونشست بهخاطر جمع و ان ده بهادر را قوشنقربهادر برداشت وداخل قلعه يزد گرديد وقرارشد كهروز دهم زرها را تمام توجيه كرده باشند و بفرستند به خدمت جان وفا چون روز وعده شد دراين چند روز از بكان را در خانه برده بودند و از براي ايشان ساز وصحبت ميداشتند وشراب ميخوردند و بنگ ديوانه و بوزه زهر مارمي كردند وروز و عدهشد وقو شنقر بهادر پنداشت كه هنوزسهروز است چون به فراغت افتاده بود وهزارتومان در روزاول اوردند و به قوشنقر دادند و گفتند اي بهادر اين زر ده يك شما است او تحسين نمود گفت خانه شما ابادان تاروز وعده جان وفا روز بشمرد ودد مرتبه نوشته بياقو امده و گفت	276	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms276	true	6449780163957885806	0	301	0	1531	1531	301	گذرم والا تمام مردم اين شهر5را قتل عام خواهم كردن شاه نعمتالله گفت برو ودعاي ما به جان وفا برسان و عرض كن كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0333png فقيرديروز اراده كردهام وموسي بيگ جانشين حاكم ما حسين بيگ لله1 بامن جنگ كرده مزاحم شد امامن مردعاقلم و اوترك بي عقل خبراز جايي ندارد امروزدرزير اسمان كرا قدرت است كه با شاهي بيگ تواند برابري كرد منت به جان دارم زرتوجيه خواهم كرد اگر خواهد ماخود وصولنموده بفرستيم و اگر خود تحصيلد ارمي فرستد شفقت است وفرستاده را خلعت داده چون ان خبررسيد جان وفا خوشحال شد پرسيد كه دراين ملك چند هزارخانه است بهادر الچي گفت من پرسيدم از شاه نعمتالله او گفت بيست هزارخانه بود درقديم وحالزياده شده است جانوفا بهخود باليد وفرمود قوشنقربهادر2 را كه تو ده بهادر يكهتاز نامي بردار وده يك از براي خود بگير از مردم يزد و زرها را زود گرفته بيرون بيا تا مابفرستيم وديگر بهادران ما ازار كس ندهند و درحوالي يزد كس فرستاد به چهارطرف اگرچه ان از بك كه ديگر اباداني در حوالي يزد نماندهاست باري منت گذاشته باخود گفت همه چيزهمراه داري و زر نقد كم همراه داشتي ونشست بهخاطر جمع و ان ده بهادر را قوشنقربهادر برداشت وداخل قلعه يزد گرديد وقرارشد كهروز دهم زرها را تمام توجيه كرده باشند و بفرستند به خدمت جان وفا چون روز وعده شد دراين چند روز از بكان را در خانه برده بودند و از براي ايشان ساز وصحبت ميداشتند وشراب ميخوردند و بنگ ديوانه و بوزه زهر مارمي كردند وروز و عدهشد وقو شنقر بهادر پنداشت كه هنوزسهروز است چون به فراغت افتاده بود وهزارتومان در روزاول اوردند و به قوشنقر دادند و گفتند اي بهادر اين زر ده يك شما است او تحسين نمود گفت خانه شما ابادان تاروز وعده جان وفا روز بشمرد ودد مرتبه نوشته بياقو امده و گفت	276	-7974964111633820869	1531	3062.0	1232	1531	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms277	false	5419422665417960225	0	301	0	1480	1480	301	درچه فكري وبيست روز است در چه كاري برخاسته خودرا برسان كه بدر رويم واوپنهان مي كرد از ان كه مبادا ازاو حصهاي خواهد جواب داد كه مال بسيار از چهار طرف مي اورند و در جمع نمودن مال ماندهايم و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0334png كسي دراين سرحد نيست وشيخ اوغلي درملك اذر بايجان است و تاخبرما بهاو ميرسداو كمك مي فرستد ميداند كه مابهخراسان رسيدهايم وچون جواباو فرستادو بياقو كهنهسواربوده1 و خدمتده پادشاه كردهبوده1 و اززمان ابوسعيد پادشاه كه باحسن پادشاه جنگ كرد در ان جنگ جوان كامل رسيده بود وزينها خالي كرده بود ديگرباره اين مرتبه سه كس از بهادران نامي خود را فرستاد كه از براي او خبر ببرند كه درچه فكراست اگرتردد رسيده است نه روز گذشته ومگر درمانده است به وعده 2 كه چون روز وعده شد شاه نعمت الله طلبيد قوشنقر را وگفت اي بهادر جانوفا جوان قهار است ومردانه پس فردا زر تمامو كمالاست واين پانصدتومان سواي اين دهيكشمااست بروبهخدمت او وبگو زرها نصفي تحويل من شدهاست وجماعتي زر نقد دارند و بعضي در قرض كردنند پس فردا زر را تمام و كمال بهخدمت مي اوريم گفت منت دارم و رفت به خدمت جانوفا وبلند به حرف در امد هر چند جان وفا اشاره مي كرد كه در برابر ملازمان حرف مزن او مست است و بنگ و بوزه چشم اورا پوشيده سخنمي گويد و چوننميخواست كه انسه بهادر بدانند گفت چنان باشد برگرد و برو اونيز برگرديد وچون روز بيست و سيم شد قوشنقر برخاست و امد به در خانه شاه نعمتالله و گفت زرها كو بيار تا ببرم به خدمت جانوفا شاه نعمتالله اشاره مي كند و هرچند مي گويد شاه نگاه به جانب موسي بيگ مي كند و مي گويد چند روز صبر كن كه امده نگذارد كه من زر به شما دهم وچون غضبناك است و قزلباش كه در غضبشد نعوذبالله	277	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms277	true	1013823615562271097	0	301	0	1480	1480	301	درچه فكري وبيست روز است در چه كاري برخاسته خودرا برسان كه بدر رويم واوپنهان مي كرد از ان كه مبادا ازاو حصهاي خواهد جواب داد كه مال بسيار از چهار طرف مي اورند و در جمع نمودن مال ماندهايم و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0334png كسي دراين سرحد نيست وشيخ اوغلي درملك اذر بايجان است و تاخبرما بهاو ميرسداو كمك مي فرستد ميداند كه مابهخراسان رسيدهايم وچون جواباو فرستادو بياقو كهنهسواربوده1 و خدمتده پادشاه كردهبوده1 و اززمان ابوسعيد پادشاه كه باحسن پادشاه جنگ كرد در ان جنگ جوان كامل رسيده بود وزينها خالي كرده بود ديگرباره اين مرتبه سه كس از بهادران نامي خود را فرستاد كه از براي او خبر ببرند كه درچه فكراست اگرتردد رسيده است نه روز گذشته ومگر درمانده است به وعده 2 كه چون روز وعده شد شاه نعمت الله طلبيد قوشنقر را وگفت اي بهادر جانوفا جوان قهار است ومردانه پس فردا زر تمامو كمالاست واين پانصدتومان سواي اين دهيكشمااست بروبهخدمت او وبگو زرها نصفي تحويل من شدهاست وجماعتي زر نقد دارند و بعضي در قرض كردنند پس فردا زر را تمام و كمال بهخدمت مي اوريم گفت منت دارم و رفت به خدمت جانوفا وبلند به حرف در امد هر چند جان وفا اشاره مي كرد كه در برابر ملازمان حرف مزن او مست است و بنگ و بوزه چشم اورا پوشيده سخنمي گويد و چوننميخواست كه انسه بهادر بدانند گفت چنان باشد برگرد و برو اونيز برگرديد وچون روز بيست و سيم شد قوشنقر برخاست و امد به در خانه شاه نعمتالله و گفت زرها كو بيار تا ببرم به خدمت جانوفا شاه نعمتالله اشاره مي كند و هرچند مي گويد شاه نگاه به جانب موسي بيگ مي كند و مي گويد چند روز صبر كن كه امده نگذارد كه من زر به شما دهم وچون غضبناك است و قزلباش كه در غضبشد نعوذبالله	277	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms278	false	8886404444535770991	0	301	0	1469	1469	301	اگر جنگ كنند كس را به نظردر نمي اورند بگذار تا غضبش فرو نشيند واورا راضي كنم وزرها را وقت عصربار كنم وشما را رخصت بدهم حال برو وامروزهم قدم شما دراين ملك ما غنيمت است بهادررفت بهشراب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0335png زهر ماركردن وچون عصر شد جان وفا چشم در راه داشت وشاطرخودر اگفت برو پيش قوشنقر وبكو اي گردن شكسته درچه كاري چرا زر نمي اوري واگر نميدهند مرا مخبر سازتا حال يرش به قلعه يزد اندازم و ذيحيات دراين ملك زنده نگذارم چون شاطر را داخل يزد كردند امد به نزد قوشنقر و او انچنان مست است كه نميداند چهوقت است هر چند با او سخن گفت اونگاه مي كرد و زبان جواب نداشت موسي بيگ گفت زر فردا مي اورد بي تابي چيست شاطررفت و گفت بهادر مست بود ومجلس اعلا به رويش بر اراسته بودند ان ده ازبك گفتند فردا زر را خواهيم اورد چون جانوفا بيدار شد مست بود هشيار شد و اتش در جانش افتاد فرمود كه سوار شوند از بكان چونسوارشدند امد به كنارخندق و گفت اگر زرمي دهيدخوش باشد و الا يرش خواهم كرد بهسرعزيزخان كه ازشما يكيرا زنده نخواهم گذاشت موسي بيگ گفت جانوفا بي تابي چيست فردا باشد بيست وسهروز صبر كردي يك روزهم چه ميشود گفت اي رافضيان من خبري شنيدهام گفت به خدا ما خبري نداريم اما ما كس به خدمت مرشد كامل روز اول فرستاديم و ما چنان حساب منزلها كردهايم كه علي الصباح مي ايد از جانب مرشد كمك واگرفردا وقت عصر پيدا نشد ما زرها را به شما داده به سلامت برويد وجان وفا چهعلاج داشت به طمع زرصبر كرد چون روزشد فرمود كوچ كردند و خران را پيش انداختند وخود گفت امروز اين رافضيان بامن اين چنين شرطي كردهاند و مردم يزد را چشم برخران مسلمانانافتاد درد در دل ايشان بهم رسيد سرسوي اسمان كردند	278	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms278	true	4866543512999853323	0	301	0	1469	1469	301	اگر جنگ كنند كس را به نظردر نمي اورند بگذار تا غضبش فرو نشيند واورا راضي كنم وزرها را وقت عصربار كنم وشما را رخصت بدهم حال برو وامروزهم قدم شما دراين ملك ما غنيمت است بهادررفت بهشراب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0335png زهر ماركردن وچون عصر شد جان وفا چشم در راه داشت وشاطرخودر اگفت برو پيش قوشنقر وبكو اي گردن شكسته درچه كاري چرا زر نمي اوري واگر نميدهند مرا مخبر سازتا حال يرش به قلعه يزد اندازم و ذيحيات دراين ملك زنده نگذارم چون شاطر را داخل يزد كردند امد به نزد قوشنقر و او انچنان مست است كه نميداند چهوقت است هر چند با او سخن گفت اونگاه مي كرد و زبان جواب نداشت موسي بيگ گفت زر فردا مي اورد بي تابي چيست شاطررفت و گفت بهادر مست بود ومجلس اعلا به رويش بر اراسته بودند ان ده ازبك گفتند فردا زر را خواهيم اورد چون جانوفا بيدار شد مست بود هشيار شد و اتش در جانش افتاد فرمود كه سوار شوند از بكان چونسوارشدند امد به كنارخندق و گفت اگر زرمي دهيدخوش باشد و الا يرش خواهم كرد بهسرعزيزخان كه ازشما يكيرا زنده نخواهم گذاشت موسي بيگ گفت جانوفا بي تابي چيست فردا باشد بيست وسهروز صبر كردي يك روزهم چه ميشود گفت اي رافضيان من خبري شنيدهام گفت به خدا ما خبري نداريم اما ما كس به خدمت مرشد كامل روز اول فرستاديم و ما چنان حساب منزلها كردهايم كه علي الصباح مي ايد از جانب مرشد كمك واگرفردا وقت عصر پيدا نشد ما زرها را به شما داده به سلامت برويد وجان وفا چهعلاج داشت به طمع زرصبر كرد چون روزشد فرمود كوچ كردند و خران را پيش انداختند وخود گفت امروز اين رافضيان بامن اين چنين شرطي كردهاند و مردم يزد را چشم برخران مسلمانانافتاد درد در دل ايشان بهم رسيد سرسوي اسمان كردند	278	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms279	false	-8103681225581638905	0	301	0	1548	1548	301	بهدرگاه احد قديم و صمد فرد واجب التعظيم كرده ديدند كه از جانب ملك عراق گرد بر خاست مرتبه مرتبه گرد به نزديك رسيد كه1 ديدند كه ازميان گرد پنج علم نشانه پنجهزار كس پيدا شد وپيش پيش ايشان جوان نوخاسته دراول عمرچون سهراب يال وبال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0336png از يكديگر بدررفته رسيد و خودر ابه سپاه جان و فازد و موسي بيگ حسين بيگ لله را همديد كهاوهم زد خود را و چون جنگ در گرفت جانوفا هنوز سه چوبه تير نينداخته بود كه جوان قزلباشي ازجوانان قاجار نيزه را به كمر زنجيرش بند كرده اورا كند از زين وزد برزمين و جستن كرده خود را به سينه اش گرفت و ميخواست كهسرش را جدا سازد نام خودگفت اورا بربست وچون اوازه بلند شد كه جان وفا گرفتار گرديد شكست بر ان جماعت افتاده گذاشتند اسبابوخران را وزنان ومردان راه كرمان درپيش گرفتند و گريزان بدررفتند و شاهزاده سردر دنبال ايشان نهاده به مردم رسيد وزنان فرياد زدند پرسيد گريه حالا چيست شكر حضرت باري كنيد كه بهشما ياري كرد گفتند دل مارا از بكان بردند ويكي گفت دختر دهساله مرا برد وديگري گفت پسرمرا برد شاهزاده گفت هر كدام فرزند خود را ازمن بگيريد وسر ازدنبال ان سههزار كس ديگر كه زنده بدررفتند نهاده واز اين جانب مردم كرمان در دست ازبك عاجز بودند هر كاري كه ميخواستند مي كردند وخران بسيار واموال و گوسفند بيشمار ازگاو واسب و اولاغ وشتر بيحد و حساب بهم رسانيده بودند كه ديدند ازروي صحرا گردي برخاست چون ملاحظه كردند ازبكان خود را ديدند كه مي ايند با بياقو بهادر سوارشدند و در بيرون كرمان رسيدند و قزلباش خود را زدند بر از بكو بياقو احوال پرسيد گفتندكه چه امدبرسرجانوفا اونيزازشهر كرمان بيرون امده جنگ مردانهاي كرد و دانست كه ميبايد گريزانشد تمامخواسته واموال را به جا گذاشته بدر رفت وسههزار كس امروزدرين	279	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms279	true	-1255926693655213843	0	301	0	1548	1548	301	بهدرگاه احد قديم و صمد فرد واجب التعظيم كرده ديدند كه از جانب ملك عراق گرد بر خاست مرتبه مرتبه گرد به نزديك رسيد كه1 ديدند كه ازميان گرد پنج علم نشانه پنجهزار كس پيدا شد وپيش پيش ايشان جوان نوخاسته دراول عمرچون سهراب يال وبال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0336png از يكديگر بدررفته رسيد و خودر ابه سپاه جان و فازد و موسي بيگ حسين بيگ لله را همديد كهاوهم زد خود را و چون جنگ در گرفت جانوفا هنوز سه چوبه تير نينداخته بود كه جوان قزلباشي ازجوانان قاجار نيزه را به كمر زنجيرش بند كرده اورا كند از زين وزد برزمين و جستن كرده خود را به سينه اش گرفت و ميخواست كهسرش را جدا سازد نام خودگفت اورا بربست وچون اوازه بلند شد كه جان وفا گرفتار گرديد شكست بر ان جماعت افتاده گذاشتند اسبابوخران را وزنان ومردان راه كرمان درپيش گرفتند و گريزان بدررفتند و شاهزاده سردر دنبال ايشان نهاده به مردم رسيد وزنان فرياد زدند پرسيد گريه حالا چيست شكر حضرت باري كنيد كه بهشما ياري كرد گفتند دل مارا از بكان بردند ويكي گفت دختر دهساله مرا برد وديگري گفت پسرمرا برد شاهزاده گفت هر كدام فرزند خود را ازمن بگيريد وسر ازدنبال ان سههزار كس ديگر كه زنده بدررفتند نهاده واز اين جانب مردم كرمان در دست ازبك عاجز بودند هر كاري كه ميخواستند مي كردند وخران بسيار واموال و گوسفند بيشمار ازگاو واسب و اولاغ وشتر بيحد و حساب بهم رسانيده بودند كه ديدند ازروي صحرا گردي برخاست چون ملاحظه كردند ازبكان خود را ديدند كه مي ايند با بياقو بهادر سوارشدند و در بيرون كرمان رسيدند و قزلباش خود را زدند بر از بكو بياقو احوال پرسيد گفتندكه چه امدبرسرجانوفا اونيزازشهر كرمان بيرون امده جنگ مردانهاي كرد و دانست كه ميبايد گريزانشد تمامخواسته واموال را به جا گذاشته بدر رفت وسههزار كس امروزدرين	279	-7974964111633820869	1548	3096.0	1249	1548	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms280	false	-3166559632504107875	0	301	0	1529	1529	301	جنگ كشتهشدند ديگرباره ازعقب امدند و از ان ده هزار ازبك سيصد نفر ازبك بدر رفتند و مابقي كشته شدند و ديگرباره از عقب امدند شاهزاده گفت پيشتر ميرويم شايد از اين جماعت ديگر به دست ما بيايند و ان مالها را تمام داد بهورثه وهر كه كشته شده بود و بعضي كه خود رفته بودند ومالها را به جاگذاشته بودندو هر كسي كه امد اموال خود را شناخته بردند و دعا به جان شاه اسمعيل و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0337png سلطان ابراهيم ميرزاكردند وبه امراي قزلباش نيزدعا كردند و قزلباش جان وفا را با صد كس از بك برداشته به جانب سلطانيه به خدمت شاه شدند وچون جان وفا را داخل مجلس كردند هر كس را نظر به جمال نامبارك اوميافتاد خنده پي درپيبي نهايت1 ازاومي جست و چونداخل بار گاه جنتنشان گرديد تمام امرا به خندهدر امدند شاهپرسيد كه چه تبسم داريد گفتند اي شهريار ببين كه فرزند حلال زاده به خالو2ميماند چهصورت مهيبي داردجان وفا واوخود همه جاگوش مي كرد وشنيد كه امرا اورابه شاه تعريف كردند واو سربه گريبان فروبرده هرچند مرشد كامل با او بهسخن در امد ديد كه سر بر نميدارد شاه به تنگ امده فرمود غل3 كه بر گردنش گذاشته بودند برداشتند ودستش راگشودند اما همچنان4 سربهزير انداخته بود وحضرت شاه فرمود كه چه كشتن دارد اورا با ان بيست نفر از بك كه خويشان او بودند بخشيد و فرمود كه مرد كاملي ميخواهم كه جان وفا را بردارد بايارانش و بهشاهي بيك بسيارد و دعاي مرا بهاو برساند كه زنهار5 امر فرمايد به جماعت ازبك كه ديگر تاخت به الكاء ما نيارند وچون درميان ما و شمامي خواهم دوستي باشد بعداز اين شاهفرمود كه قاضيزاده6 لاهيجان برادر جان وفا را بايارانش به شاهي بيگ سپارد قاضي زاده6ايشان را برداشته روانهشد و ازاين جانب بياقو بهادر خودرا رسانيدبه هرات و به شاهي بيگ گفت كه	280	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms280	true	4182939730135505202	0	301	0	1529	1529	301	جنگ كشتهشدند ديگرباره ازعقب امدند و از ان ده هزار ازبك سيصد نفر ازبك بدر رفتند و مابقي كشته شدند و ديگرباره از عقب امدند شاهزاده گفت پيشتر ميرويم شايد از اين جماعت ديگر به دست ما بيايند و ان مالها را تمام داد بهورثه وهر كه كشته شده بود و بعضي كه خود رفته بودند ومالها را به جاگذاشته بودندو هر كسي كه امد اموال خود را شناخته بردند و دعا به جان شاه اسمعيل و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0337png سلطان ابراهيم ميرزاكردند وبه امراي قزلباش نيزدعا كردند و قزلباش جان وفا را با صد كس از بك برداشته به جانب سلطانيه به خدمت شاه شدند وچون جان وفا را داخل مجلس كردند هر كس را نظر به جمال نامبارك اوميافتاد خنده پي درپيبي نهايت1 ازاومي جست و چونداخل بار گاه جنتنشان گرديد تمام امرا به خندهدر امدند شاهپرسيد كه چه تبسم داريد گفتند اي شهريار ببين كه فرزند حلال زاده به خالو2ميماند چهصورت مهيبي داردجان وفا واوخود همه جاگوش مي كرد وشنيد كه امرا اورابه شاه تعريف كردند واو سربه گريبان فروبرده هرچند مرشد كامل با او بهسخن در امد ديد كه سر بر نميدارد شاه به تنگ امده فرمود غل3 كه بر گردنش گذاشته بودند برداشتند ودستش راگشودند اما همچنان4 سربهزير انداخته بود وحضرت شاه فرمود كه چه كشتن دارد اورا با ان بيست نفر از بك كه خويشان او بودند بخشيد و فرمود كه مرد كاملي ميخواهم كه جان وفا را بردارد بايارانش و بهشاهي بيك بسيارد و دعاي مرا بهاو برساند كه زنهار5 امر فرمايد به جماعت ازبك كه ديگر تاخت به الكاء ما نيارند وچون درميان ما و شمامي خواهم دوستي باشد بعداز اين شاهفرمود كه قاضيزاده6 لاهيجان برادر جان وفا را بايارانش به شاهي بيگ سپارد قاضي زاده6ايشان را برداشته روانهشد و ازاين جانب بياقو بهادر خودرا رسانيدبه هرات و به شاهي بيگ گفت كه	280	-7974964111633820869	1529	3058.0	1230	1529	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms281	false	-5152830399862096850	0	301	0	1485	1485	301	جان وفا را اسير كردند وهرچند كردمسخن مرا قبول نكرد وتاخت خوبي زده بوديم ورفت به جانب يزد ومردم يزد كس فرستادند به جانب سلطانيه و شيخ اوغلي برادر خود را باحسن بيگ فرستاد و روزي كه كوچ مي كردند ايشان رسيدند واورا ازپيش برداشتند وزنده گرفته به در گاه شيخ او غلي بردند و برسر من امدند و من جنگ مردانهاي كردم و پانصد كس خود را برداشته به خدمت امدم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0338png وشاهي بيگ گفت كاش توهم كشته ميشدي جان وفاي مرا بهدست رافضيانداده خبراز براي من اوردهاي و گفت ببينم كهشيخ او غلي باجان وفاي من چه مي كند واز ان جانب الچي شاهي بيگ مرد سهلي بود امده ديگر باره ان هذيان را اعاده كرده كه معلوم حكومت پناه اسمعيل ميرزا بوده باشد كه اگرسكها مرا زدي وخطبها مراخواندي همان حكومت عراق از انتواست و الا مرا اعلام كن تا بدانيم كه چه بايد كرد و شاه اسمعيل بهادرخان فرمود شيخ زاده لاهيجاني را كه جانوفا را نامهشاه اسمعيل برداشته ميرفت وچون بزرگان علماي تركستان در مجلس شاهي بيگ بسيار بودند بنابراين رخصت حضرت اشرف اورا فرستاد كه اگرمسءلهاي علماي تر كستان بيرسند اودر جواب درنماند پس برداشته جان وفا را با نامها شاه به جانب هرات راهي گرديد وچون خبر بهشاهي بيگ رسيد كه فلان عالم مي ايد و جان وفاي شما را مي اورد گفت من ميدانستم كه شيخ اوغلي ان قدرت ندارد كه جان وفاي مرا بكشد ازبكان گفتند بلي چه قدرت دارد كه اين كار كند وچون شيخ زاده رسيده جان وفا را اورده چون شاهي بيگ اورا ديد واول اورا دريافت وجان وفا به او رسانيد كه شيخ زاده از علماي بزرگ شيخ اوغلي است و ان نامرد عزت علم نكرد و او را در جاي قابلي كه سزاوار او باشد اشاره نكرد وتعظيم ننمود وهيچ احوال نپرسيد چون چشم شيخ	281	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms281	true	1874876763888521047	0	301	0	1485	1485	301	جان وفا را اسير كردند وهرچند كردمسخن مرا قبول نكرد وتاخت خوبي زده بوديم ورفت به جانب يزد ومردم يزد كس فرستادند به جانب سلطانيه و شيخ اوغلي برادر خود را باحسن بيگ فرستاد و روزي كه كوچ مي كردند ايشان رسيدند واورا ازپيش برداشتند وزنده گرفته به در گاه شيخ او غلي بردند و برسر من امدند و من جنگ مردانهاي كردم و پانصد كس خود را برداشته به خدمت امدم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0338png وشاهي بيگ گفت كاش توهم كشته ميشدي جان وفاي مرا بهدست رافضيانداده خبراز براي من اوردهاي و گفت ببينم كهشيخ او غلي باجان وفاي من چه مي كند واز ان جانب الچي شاهي بيگ مرد سهلي بود امده ديگر باره ان هذيان را اعاده كرده كه معلوم حكومت پناه اسمعيل ميرزا بوده باشد كه اگرسكها مرا زدي وخطبها مراخواندي همان حكومت عراق از انتواست و الا مرا اعلام كن تا بدانيم كه چه بايد كرد و شاه اسمعيل بهادرخان فرمود شيخ زاده لاهيجاني را كه جانوفا را نامهشاه اسمعيل برداشته ميرفت وچون بزرگان علماي تركستان در مجلس شاهي بيگ بسيار بودند بنابراين رخصت حضرت اشرف اورا فرستاد كه اگرمسءلهاي علماي تر كستان بيرسند اودر جواب درنماند پس برداشته جان وفا را با نامها شاه به جانب هرات راهي گرديد وچون خبر بهشاهي بيگ رسيد كه فلان عالم مي ايد و جان وفاي شما را مي اورد گفت من ميدانستم كه شيخ اوغلي ان قدرت ندارد كه جان وفاي مرا بكشد ازبكان گفتند بلي چه قدرت دارد كه اين كار كند وچون شيخ زاده رسيده جان وفا را اورده چون شاهي بيگ اورا ديد واول اورا دريافت وجان وفا به او رسانيد كه شيخ زاده از علماي بزرگ شيخ اوغلي است و ان نامرد عزت علم نكرد و او را در جاي قابلي كه سزاوار او باشد اشاره نكرد وتعظيم ننمود وهيچ احوال نپرسيد چون چشم شيخ	281	-7974964111633820869	1485	2970.0	1186	1485	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms282	false	4365803107533704867	0	301	0	1573	1573	301	زاده به روي ناپاك او افتاد گفت خدايا اورا تو در حفظ وحمايت خود نگاه دار چون جاي گرفت شربت كشيدند و بعداز ان طعام اوردند وچون سفره بر چيده شد نامها شاهرا دادبهدست شاهي بيگ ان كيدي يك دست را ازروي تكبرپيش اورده نامه را گرفت و به منشي خود داد كه بخوان واوبه اواز بلند خواند نوشته بود كه معلوم راي خورشيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0339png جلاي و خاقان زمان و سلطان دوران و خلف ثلاله1 چنگيزخان و پادشاه به استقلال كل تر كستان وخراسان بوده باشد كه چون شفقت كرده بودند ومارا بهدو كلمهاي يادنموده بودند وظيفها محتبت ان است كه امرفرمايند كه ملازمان2 حضرت خاني اراده تاخت محال عراق نكنند وخون مسلمانان ريختن ومال اثر خواهد نمود واگرايشان خبردارند پس منع ايشان نمايند كه درميانها ما وشما دوستي برجابوده باشد وچون نامه خوانده شد شاهي بيگ مغرورشروع بهخنده كرد و گفت بهشاه اسمعيل ما را چه خيال است وملك را چه خيال من فرمودهام تمام بزرگان واكابر و اعالي وخاص و عام بامن به جانب زيارت بهخانه شريفها كعبه4 بيايند و جمع شدهاند ودومرتبه ترا مخبر كردند مراگمان انكه تو راهها5 رادرست كرده اي هنوز خدمت را به جا نياوردهاي فرمود شيخ زاده لاهيجاني را كه برو وبه اسمعيل داروغه6 بگو چون مدام نامه بهضعيف نالي مينويسي ومكرر ترا اعلام مينمايم كه پلهاي شكسته را تعمير كن كه اقامه وساوري7 مهياساز كه امسال عازم بيتالله ايم وشيخزاده گفت اي خان خوب است نامهاي بنويسي8 بهملازم خود داده بفرستد از براي حضرت شاه اسمعيل كه مرا اين قدرت نيست كه اين قسم سخنان به او بگويم خان فرمود نامهاي نوشتند وناجوبي بهادر9 را امر فرمود كه با شيخ زادها لاهيجاني بهجانب تبريز روان شد فرستادن شاه اسمعيل بهادرخان خليل اقاي ضوفيرا به الچي گري نزد شاهي بيگ وگر فتارشدن خليل اقا به دست شاهي بيگ چون الچي امد وداخل	282	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms282	true	5027384501402274611	0	301	0	1573	1573	301	زاده به روي ناپاك او افتاد گفت خدايا اورا تو در حفظ وحمايت خود نگاه دار چون جاي گرفت شربت كشيدند و بعداز ان طعام اوردند وچون سفره بر چيده شد نامها شاهرا دادبهدست شاهي بيگ ان كيدي يك دست را ازروي تكبرپيش اورده نامه را گرفت و به منشي خود داد كه بخوان واوبه اواز بلند خواند نوشته بود كه معلوم راي خورشيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0339png جلاي و خاقان زمان و سلطان دوران و خلف ثلاله1 چنگيزخان و پادشاه به استقلال كل تر كستان وخراسان بوده باشد كه چون شفقت كرده بودند ومارا بهدو كلمهاي يادنموده بودند وظيفها محتبت ان است كه امرفرمايند كه ملازمان2 حضرت خاني اراده تاخت محال عراق نكنند وخون مسلمانان ريختن ومال اثر خواهد نمود واگرايشان خبردارند پس منع ايشان نمايند كه درميانها ما وشما دوستي برجابوده باشد وچون نامه خوانده شد شاهي بيگ مغرورشروع بهخنده كرد و گفت بهشاه اسمعيل ما را چه خيال است وملك را چه خيال من فرمودهام تمام بزرگان واكابر و اعالي وخاص و عام بامن به جانب زيارت بهخانه شريفها كعبه4 بيايند و جمع شدهاند ودومرتبه ترا مخبر كردند مراگمان انكه تو راهها5 رادرست كرده اي هنوز خدمت را به جا نياوردهاي فرمود شيخ زاده لاهيجاني را كه برو وبه اسمعيل داروغه6 بگو چون مدام نامه بهضعيف نالي مينويسي ومكرر ترا اعلام مينمايم كه پلهاي شكسته را تعمير كن كه اقامه وساوري7 مهياساز كه امسال عازم بيتالله ايم وشيخزاده گفت اي خان خوب است نامهاي بنويسي8 بهملازم خود داده بفرستد از براي حضرت شاه اسمعيل كه مرا اين قدرت نيست كه اين قسم سخنان به او بگويم خان فرمود نامهاي نوشتند وناجوبي بهادر9 را امر فرمود كه با شيخ زادها لاهيجاني بهجانب تبريز روان شد فرستادن شاه اسمعيل بهادرخان خليل اقاي ضوفيرا به الچي گري نزد شاهي بيگ وگر فتارشدن خليل اقا به دست شاهي بيگ چون الچي امد وداخل	282	-7974964111633820869	1573	3146.0	1274	1573	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms283	false	7448392732884261646	0	302	0	1553	1553	302	بارگاه گرديد و نامه را داد وچون شاه مطالعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0340png فرمود نواب اشرف اقدس را غضب مستولي شده روي كرد به خليل اقاي صوفي وگفت اي خليل اقا برخيزوبه نزد شاهي بيگبرو وبگو فرمودهايد در نامه كه راهها را درست كنند و ما مدت مديد است كه راهها را درست كردهايم و اينك امادهايم1 و نگويي2 كه ما را خبرنكردي خليل اقا را با ناجوبي بهادر3 رخصت داده روان شدند چون به پل كرپي رسيدند چشم خليل اقاي صوفي در ان پل كرپي افتاد و در ميان كاروانسرا ديد كه قريب به سيصد بهادر نامي نشستهاند و بياقوبهادر را فرمودهاند كه دهنها سرحد را نگاه دارد و در ان اثنا ناجوبي بهادر2 باخليل اقا فرود امدند واز ناجوبي احوال معلوم كرد كه اين قسم بهادران در اين بيابان چه مي كنند گفت من نميدانم وظاهرا به حكمخان در اينجا راه را دارند4 وخليل اقا مرد عاقلي بود گفت به خدا قسم كه بودن اين جماعت خالي ازمكري نيست وچون شب شد خليل اقا برخاست و امد درعقب طويله سراي خودنشست و يكي از ملازمان بهادران را گرفت و دست به قبضهخنجر كرد و گفت چه كسي گفت منم الچي گفت اگرسخني از تومعلوم كنم راست بگويي5 اين مشتاشرفيرا به توميدهم تاپشتهاتو زر باشد وچونزر ديد گفت بپرس خليل اقا گفت به من بگو كه شما را چرا دراين بيابان فرستادهاند گفت خان باچهل هزار كس رفت برسرغور6و غرجستان7 وبلوك تيموري بر سرملكان غوري كاري نساخته شكست خورده بر گشت و امد به جانب هرات وچون ميترسيد كه مبادا جاسوسان شيخ اوغلي بروند و به او خبر بدهند ازواهمهاين بياقورا فرموده كه واي برجان تو اگر كه بگذاري كسي از جانب خراسان به طرف عراق برود واين خبر به شيخ اوغلي رسد واو را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0341png فرستادن شاه اسمعيل خليل اقاي صوفي را اين همه اشتلم نمودهكه اوفرصترا ازدست ندهدوبيايد	283	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms283	true	-7762433299825683773	0	302	0	1553	1553	302	بارگاه گرديد و نامه را داد وچون شاه مطالعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0340png فرمود نواب اشرف اقدس را غضب مستولي شده روي كرد به خليل اقاي صوفي وگفت اي خليل اقا برخيزوبه نزد شاهي بيگبرو وبگو فرمودهايد در نامه كه راهها را درست كنند و ما مدت مديد است كه راهها را درست كردهايم و اينك امادهايم1 و نگويي2 كه ما را خبرنكردي خليل اقا را با ناجوبي بهادر3 رخصت داده روان شدند چون به پل كرپي رسيدند چشم خليل اقاي صوفي در ان پل كرپي افتاد و در ميان كاروانسرا ديد كه قريب به سيصد بهادر نامي نشستهاند و بياقوبهادر را فرمودهاند كه دهنها سرحد را نگاه دارد و در ان اثنا ناجوبي بهادر2 باخليل اقا فرود امدند واز ناجوبي احوال معلوم كرد كه اين قسم بهادران در اين بيابان چه مي كنند گفت من نميدانم وظاهرا به حكمخان در اينجا راه را دارند4 وخليل اقا مرد عاقلي بود گفت به خدا قسم كه بودن اين جماعت خالي ازمكري نيست وچون شب شد خليل اقا برخاست و امد درعقب طويله سراي خودنشست و يكي از ملازمان بهادران را گرفت و دست به قبضهخنجر كرد و گفت چه كسي گفت منم الچي گفت اگرسخني از تومعلوم كنم راست بگويي5 اين مشتاشرفيرا به توميدهم تاپشتهاتو زر باشد وچونزر ديد گفت بپرس خليل اقا گفت به من بگو كه شما را چرا دراين بيابان فرستادهاند گفت خان باچهل هزار كس رفت برسرغور6و غرجستان7 وبلوك تيموري بر سرملكان غوري كاري نساخته شكست خورده بر گشت و امد به جانب هرات وچون ميترسيد كه مبادا جاسوسان شيخ اوغلي بروند و به او خبر بدهند ازواهمهاين بياقورا فرموده كه واي برجان تو اگر كه بگذاري كسي از جانب خراسان به طرف عراق برود واين خبر به شيخ اوغلي رسد واو را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0341png فرستادن شاه اسمعيل خليل اقاي صوفي را اين همه اشتلم نمودهكه اوفرصترا ازدست ندهدوبيايد	283	-7974964111633820869	1553	3106.0	1254	1553	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms284	false	-4065983612448367412	0	301	0	1496	1496	301	به طرفخراسان چون تمام شد گفت چوني درفلان سخن تااو ميرفت بگويد تو به كهزد خنجري برحنجرش1 وازپاي در اورد واو برخاسته انچنان به جاي خود قلقچي ايشان را كشتهاند وهرچند تفحص كردند نتوانستند پي بدر برند اما چون روزشد2ووقت نماند خليل اقا شاطرراگفت اززيردست بيابان خودرا بهحضرت شاه برسان و ميتواني شاه را درتهران ببيني و انگه شرح را بگو كه شاهي بيگ شكست خورده است وچهل هزار كس باخود برده است به جنگ غرجستان و چهارهزار كس 3 زنده همراه اورده است و تتمه كشته شدهاند پس شاطر روانه شد و خودرا در قزوين بهشاه رسانيد و ان حضرت فرمود كوچ كردند و به جانب تهران روان شدند و از ان جانب ناجوبي بهادر با خليل اقا به جانب هرات روان شدند وچون به هرات رسيد رفت به خدمت شاهي بيگ و نامها شاه را داد و به او گفت كه شاه ميفرمايد كه شما خود در امدن تعلل نموديد و نيامديد وماخود اينك به خدمت امديم4 ونگويي كه مرا خبردار نكردي شاهي بيگ گفت چنين باشد و فرمود خليل اقا را گرفتند و دربند كشيدند او گفت چرا گفت مصلحت دولت ما در اين است كه ترا دربند نگاه داريم تا سپاه ازطرف تركستان بيايد اما چون حضرت شاه درقزوين شنيد كه شاهي بيگ شكست خوردهاز مر دم غرجستان ومنزل به منزل مي امد وكوچ به كوچ وچون به حوالي پل كرپي رسيد فرمود حلواچي اوغلي را كه بردار سيصد كس خود را و در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0342png شكستورارعقب بياقو بهادر برو واگر اوازه امدن ماشنيده باشد وفرار نموده باشد قبها والا اوراگرفته به درگاه بياور حلواچي اوغلي سجده كرده برخاست با سيصد كس رفت به سبزار پل كرپي وقتي رسيد كه نصف شب بود وصبر كرد تا سپيده دميد وچون در قلعه راگشودند خبردادند بهادر را كه سيصد نفر قزلباش بر درقلعه ايستادهاند چون به بالاي برج	284	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms284	true	-406058667791805256	0	301	0	1496	1496	301	به طرفخراسان چون تمام شد گفت چوني درفلان سخن تااو ميرفت بگويد تو به كهزد خنجري برحنجرش1 وازپاي در اورد واو برخاسته انچنان به جاي خود قلقچي ايشان را كشتهاند وهرچند تفحص كردند نتوانستند پي بدر برند اما چون روزشد2ووقت نماند خليل اقا شاطرراگفت اززيردست بيابان خودرا بهحضرت شاه برسان و ميتواني شاه را درتهران ببيني و انگه شرح را بگو كه شاهي بيگ شكست خورده است وچهل هزار كس باخود برده است به جنگ غرجستان و چهارهزار كس 3 زنده همراه اورده است و تتمه كشته شدهاند پس شاطر روانه شد و خودرا در قزوين بهشاه رسانيد و ان حضرت فرمود كوچ كردند و به جانب تهران روان شدند و از ان جانب ناجوبي بهادر با خليل اقا به جانب هرات روان شدند وچون به هرات رسيد رفت به خدمت شاهي بيگ و نامها شاه را داد و به او گفت كه شاه ميفرمايد كه شما خود در امدن تعلل نموديد و نيامديد وماخود اينك به خدمت امديم4 ونگويي كه مرا خبردار نكردي شاهي بيگ گفت چنين باشد و فرمود خليل اقا را گرفتند و دربند كشيدند او گفت چرا گفت مصلحت دولت ما در اين است كه ترا دربند نگاه داريم تا سپاه ازطرف تركستان بيايد اما چون حضرت شاه درقزوين شنيد كه شاهي بيگ شكست خوردهاز مر دم غرجستان ومنزل به منزل مي امد وكوچ به كوچ وچون به حوالي پل كرپي رسيد فرمود حلواچي اوغلي را كه بردار سيصد كس خود را و در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0342png شكستورارعقب بياقو بهادر برو واگر اوازه امدن ماشنيده باشد وفرار نموده باشد قبها والا اوراگرفته به درگاه بياور حلواچي اوغلي سجده كرده برخاست با سيصد كس رفت به سبزار پل كرپي وقتي رسيد كه نصف شب بود وصبر كرد تا سپيده دميد وچون در قلعه راگشودند خبردادند بهادر را كه سيصد نفر قزلباش بر درقلعه ايستادهاند چون به بالاي برج	284	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms285	false	-6781492189563577324	0	301	0	1461	1461	301	بر امد حلواچي اوغلي راديد واحوال معلوم نمود از بام بهزير امده جنگ مردانه نمود و باصد كس فرار نمودند و سيصد كس1 را به كشتن داد و روانه سمنان گرديدند و از اين جانب حلواچي اوغلي سرها را به استقبال شهريارجم جاه اورده شاه اورا تحسين نموده وميرزا محمد طالش راگفت بردارهزار كس خود را بروبه جانب سمنان و حاكم سمنان را گرفته به استقبال ما بياور ميرزا محمد روان شد وحسن بيگ را نيز فرمود كه برواز عقب ميرزا محمد طالش واز ان جانب چون بياقوبهادر رسيد بهسمنان سيد محمددامادشاهي بيگ در انجا حاكم بود از او پرسيد كه كجا بودي كه چنين سراسيمه مي ايي گفت برخيز تا خود را به خان برساني او گفت برو اي ناپهلو ان بياقو بهادر شاهي بيگ خان مكرر مي گفت ومن از او شنيده ام كه رستم تركستان امروز بياقو بهادر است اگراينجا باشد ببيند كه چگونه رنگ رستم رفته است2 بياقو گفت اي قلتاق به تو ظاهرسازم اگر چه دوبار جنگ ايشان را ديدهام توهم نيز ببيني وبه توظاهر خواهد شد اين بگفت و راهي شد وچون هزاروپانصد3 از بك درسمنان بودند شنيد كه شيخ اوغلي مي ايد4 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0343png گفت اگر من بي جنگ به خدمت خان بروم1 اعتبار ندارم2 و مي گويند كه ميرزا محمد طالش هزار كس دارد ما با اوجنگ مي كنيم كه قزلباش از ما بترسند چون ميرزا محمد ديد كه در چهار فرسنگي سمنان سپاه ازبك پيدا شد كه زن وفرزند ازبك را بدربرند مردم سمنان چون خبردار شدند گفتند اگر مابگذاريم كه ازبك بدر رود در خدمت شاه تقصير كار خواهيم بود و نصف شب برسر ازبك ريختند و سيد محمد نتوانست كه بدر رود و زن و فرزند ايشان مانده صد كس به هزار فلاكت بدر رفتند3 و دويست كس ديگر را سر بريدند چون روز شد ميرزا محمد سلطان طالش	285	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms285	true	-4089956322358327438	0	301	0	1461	1461	301	بر امد حلواچي اوغلي راديد واحوال معلوم نمود از بام بهزير امده جنگ مردانه نمود و باصد كس فرار نمودند و سيصد كس1 را به كشتن داد و روانه سمنان گرديدند و از اين جانب حلواچي اوغلي سرها را به استقبال شهريارجم جاه اورده شاه اورا تحسين نموده وميرزا محمد طالش راگفت بردارهزار كس خود را بروبه جانب سمنان و حاكم سمنان را گرفته به استقبال ما بياور ميرزا محمد روان شد وحسن بيگ را نيز فرمود كه برواز عقب ميرزا محمد طالش واز ان جانب چون بياقوبهادر رسيد بهسمنان سيد محمددامادشاهي بيگ در انجا حاكم بود از او پرسيد كه كجا بودي كه چنين سراسيمه مي ايي گفت برخيز تا خود را به خان برساني او گفت برو اي ناپهلو ان بياقو بهادر شاهي بيگ خان مكرر مي گفت ومن از او شنيده ام كه رستم تركستان امروز بياقو بهادر است اگراينجا باشد ببيند كه چگونه رنگ رستم رفته است2 بياقو گفت اي قلتاق به تو ظاهرسازم اگر چه دوبار جنگ ايشان را ديدهام توهم نيز ببيني وبه توظاهر خواهد شد اين بگفت و راهي شد وچون هزاروپانصد3 از بك درسمنان بودند شنيد كه شيخ اوغلي مي ايد4 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0343png گفت اگر من بي جنگ به خدمت خان بروم1 اعتبار ندارم2 و مي گويند كه ميرزا محمد طالش هزار كس دارد ما با اوجنگ مي كنيم كه قزلباش از ما بترسند چون ميرزا محمد ديد كه در چهار فرسنگي سمنان سپاه ازبك پيدا شد كه زن وفرزند ازبك را بدربرند مردم سمنان چون خبردار شدند گفتند اگر مابگذاريم كه ازبك بدر رود در خدمت شاه تقصير كار خواهيم بود و نصف شب برسر ازبك ريختند و سيد محمد نتوانست كه بدر رود و زن و فرزند ايشان مانده صد كس به هزار فلاكت بدر رفتند3 و دويست كس ديگر را سر بريدند چون روز شد ميرزا محمد سلطان طالش	285	-7974964111633820869	1461	2922.0	1162	1461	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms286	false	5865548563202206171	0	301	0	1497	1497	301	رسيد ان سرها را به استقبال شاه فرستاد و خود رفت به جانب دامغان چون شاه به سمنان رسيد احوال ميرزا محمد سلطان را پرسيد وفرمود كه شخصي برود وميرزا محمد را هرجا كه ببيند نگاه دارد تا من برسم حلواچي اوغلي گفت من بروم اگر امر باشد گفت برو واو در نصفشب راهي شد وچون به اورسيد گفت امر شاه است كه باشي درهمين جا دوز ديگر حضرت اشرف اعلا رسيد و به او گفت كه شما را تعيين نكنم به امري ديگر نسبت نيست كه خودسربرويد گفت امر از مرشد كامل است وچون نواب اشرف رسيد به دامغان سپاه گريختند ودو هزار كس در قلعها دامغان ماندند ورستم بهادر4 ماند در قلعه و سيد محمد سلطان رفت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0344png خدمت شاهي بيگ حاصل قلعه دامغان را محاصره كردند و رستم بهادر1 ميخواست بدر رود ازسيبهادده بيگ قورچي باشي طالش باچهارهزار كس از قلعه بيرون امده و ارادها رفتن داشت كه مردم قلعه شنيدند ازبكان كه بهادررفته است وايشان نيزبه فكررفتن بودند كه چند نفررا درهمان سيبه گرفتند وبه دده خبر بردند كه چه در خيمه رفتهاي به فراغت كه بهادر بامهدي خواجهخالهزاده خان از قلعه گر يزان شده است واز سيبها توبدر رفته است و چون دده شنيد گفت اه كهدردست شاه كشته شدم و سوار شده باصد كس به جانب راه مزينان2 روان شد وچون ان غسوغا ازسيبها قورچي باشي برخاست دورمش خان شاملو خبردارشده دانست3 كه اگر خالهزادها خان بدر رود شاه قورچي باشي راسبك خواهد كرد برخاست وسوارشده ازعقب ايشان راهي گرديد و چون بر سر دوراه رسيد ديد كه از بك از راه ديگر رفته و قورچي باشياز راه ديگر با خود گفت كه ازبك پي گم كردهاند پس4 دورمش خان از طرفديگر رفت وچون در يك فرسنگي5 مزينان2رسيد اور اگرفته اوردبه خدمت قورچي باشي وبه او سپرده گفت ببر به خدمت شاه	286	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms286	true	-5627290632462438753	0	301	0	1497	1497	301	رسيد ان سرها را به استقبال شاه فرستاد و خود رفت به جانب دامغان چون شاه به سمنان رسيد احوال ميرزا محمد سلطان را پرسيد وفرمود كه شخصي برود وميرزا محمد را هرجا كه ببيند نگاه دارد تا من برسم حلواچي اوغلي گفت من بروم اگر امر باشد گفت برو واو در نصفشب راهي شد وچون به اورسيد گفت امر شاه است كه باشي درهمين جا دوز ديگر حضرت اشرف اعلا رسيد و به او گفت كه شما را تعيين نكنم به امري ديگر نسبت نيست كه خودسربرويد گفت امر از مرشد كامل است وچون نواب اشرف رسيد به دامغان سپاه گريختند ودو هزار كس در قلعها دامغان ماندند ورستم بهادر4 ماند در قلعه و سيد محمد سلطان رفت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0344png خدمت شاهي بيگ حاصل قلعه دامغان را محاصره كردند و رستم بهادر1 ميخواست بدر رود ازسيبهادده بيگ قورچي باشي طالش باچهارهزار كس از قلعه بيرون امده و ارادها رفتن داشت كه مردم قلعه شنيدند ازبكان كه بهادررفته است وايشان نيزبه فكررفتن بودند كه چند نفررا درهمان سيبه گرفتند وبه دده خبر بردند كه چه در خيمه رفتهاي به فراغت كه بهادر بامهدي خواجهخالهزاده خان از قلعه گر يزان شده است واز سيبها توبدر رفته است و چون دده شنيد گفت اه كهدردست شاه كشته شدم و سوار شده باصد كس به جانب راه مزينان2 روان شد وچون ان غسوغا ازسيبها قورچي باشي برخاست دورمش خان شاملو خبردارشده دانست3 كه اگر خالهزادها خان بدر رود شاه قورچي باشي راسبك خواهد كرد برخاست وسوارشده ازعقب ايشان راهي گرديد و چون بر سر دوراه رسيد ديد كه از بك از راه ديگر رفته و قورچي باشياز راه ديگر با خود گفت كه ازبك پي گم كردهاند پس4 دورمش خان از طرفديگر رفت وچون در يك فرسنگي5 مزينان2رسيد اور اگرفته اوردبه خدمت قورچي باشي وبه او سپرده گفت ببر به خدمت شاه	286	-7974964111633820869	1497	2994.0	1198	1497	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms287	false	6392049312905445762	0	301	0	1491	1491	301	و چون افتاب سر زد برداشت دوستاق را و به خدمت شهريار افاق روان شد وچون چشم مرشد كه به قورچي باشي افتاد گفت مردان درخيمه ميخوابند چگونه دوستاق را مي گيرند و اين رنگ در روي توهيچ گواهي نميدهد در ان اثنا دورمش خان امده گفت اين رنگ ورخسار مردي نموده است وباراندانستند كه بهشاه رسيدهاست ان مقدمات و فرمود به دورمش خان كه بنديت را بگير جست از جا وگرفت خاله زاده خان را وگفت پيش بياور او را دست بسته وسر برهنه پيش اورد وگفت اين جوان خوبي است ورو كرد به او كه بيا ويك حرف از تومي پرسم راست بگوتا تماميخراسان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0345png را به تو بخشم اوگفت اگر رافضي خواهي فرمودن بگو كه به جايي نميرسد وهرچند نواب اشرف گفت او قبول ننمود تا اخر ميخواست كه هذيان1 بگويد به اشارها ان حضرت دورمش خان او را به قتل اورد و روز ديگر مردم او درقلعه را گشودند و ميخواستند كه بدر روند كه قزلباش نگذاشتند ايشان را ودامغان را گرفتند و به جانب بسطام امدند چون مزينان2 و بسطام گرفته شد وخالي كردند خزانه را و امدند به سبزهوار و نواب اشرف ميرزا محمد سلطان را با حسين بيگ لله وحلواچي اوغلي فرستاد پيشتر واز ان جانبحاكم سبزهوار فرمود بزرگان ازبك حاضرشدند وجنقي زدند كه ايا بدر رويم و جنگ كنيم از خان كمك بيايد يا نه گفتند ببينيم كه كلانتر سبزوار و اربابان چه مي گويند اتفاقا در زمان اول پادشاهي سلطان حسين ميرزا بايقراي كه وقتي بود كه حسن پادشاه در تبريز بود و سلطان ابوسعيد ابن محمود سلطان ابن بيرام ميرزا در سمرقند پادشاه بود در الكاء جبل عامل 3 سيدي بود نجيب و شيعه حضرت اميرالمءمنين صلوات الله عليه بود ونام ان سيد مختار بود وشنيد كه در طرف هرات سلطان حسين ميرزا ارادها رواج مذهب بحق اءمه اثني	287	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms287	true	-128013648207042982	0	301	0	1491	1491	301	و چون افتاب سر زد برداشت دوستاق را و به خدمت شهريار افاق روان شد وچون چشم مرشد كه به قورچي باشي افتاد گفت مردان درخيمه ميخوابند چگونه دوستاق را مي گيرند و اين رنگ در روي توهيچ گواهي نميدهد در ان اثنا دورمش خان امده گفت اين رنگ ورخسار مردي نموده است وباراندانستند كه بهشاه رسيدهاست ان مقدمات و فرمود به دورمش خان كه بنديت را بگير جست از جا وگرفت خاله زاده خان را وگفت پيش بياور او را دست بسته وسر برهنه پيش اورد وگفت اين جوان خوبي است ورو كرد به او كه بيا ويك حرف از تومي پرسم راست بگوتا تماميخراسان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0345png را به تو بخشم اوگفت اگر رافضي خواهي فرمودن بگو كه به جايي نميرسد وهرچند نواب اشرف گفت او قبول ننمود تا اخر ميخواست كه هذيان1 بگويد به اشارها ان حضرت دورمش خان او را به قتل اورد و روز ديگر مردم او درقلعه را گشودند و ميخواستند كه بدر روند كه قزلباش نگذاشتند ايشان را ودامغان را گرفتند و به جانب بسطام امدند چون مزينان2 و بسطام گرفته شد وخالي كردند خزانه را و امدند به سبزهوار و نواب اشرف ميرزا محمد سلطان را با حسين بيگ لله وحلواچي اوغلي فرستاد پيشتر واز ان جانبحاكم سبزهوار فرمود بزرگان ازبك حاضرشدند وجنقي زدند كه ايا بدر رويم و جنگ كنيم از خان كمك بيايد يا نه گفتند ببينيم كه كلانتر سبزوار و اربابان چه مي گويند اتفاقا در زمان اول پادشاهي سلطان حسين ميرزا بايقراي كه وقتي بود كه حسن پادشاه در تبريز بود و سلطان ابوسعيد ابن محمود سلطان ابن بيرام ميرزا در سمرقند پادشاه بود در الكاء جبل عامل 3 سيدي بود نجيب و شيعه حضرت اميرالمءمنين صلوات الله عليه بود ونام ان سيد مختار بود وشنيد كه در طرف هرات سلطان حسين ميرزا ارادها رواج مذهب بحق اءمه اثني	287	-7974964111633820869	1491	2982.0	1192	1491	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms288	false	5403769340808741478	0	301	0	1425	1425	301	عشر دارد وسيد مختار برخاست با كوچ وبنه ازجبل عامل و چهل خانهوار ازاقوام برداشت وبه جانب هرات روانه شد وچون به سبزوار رسيد خبر از براي او اوردند كه در فلان روز4 سلطان حسين ميرزا فرمود كه مردم هرات تمام ارباب واهالي درمسجد جامع هرات حاضرشدند و ارادها خطبه دوازده امام داشت مردم هرات يافتند كه سلطان چه مطلب دارد صبر كردند تانماز گزارده شد و چون خطيب رفت به بالاي منبر مردم گفتند اي حضرت خطيب در چه ارادهاي گفت خطبه ميخوانم پرسيدند كه چه خطبه گفت خطبه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0346png اءمها اثني عشر هنوز عشر را تمام نكرده بود كه ريختند واورااز منبر به زير اوردند وازمشت و لگد او را هلاك كردند وسلطان روي كرد به مير علي شير كه چه كنم با مردم هرات او از روي تعصب گفت اگر خواهي كه پادشاهي را از دست بدرنكني مي بايد به اين فكر نيفتي و الا بگذار تا ببينيم چون ميشود واين كار ازپيش نرفت سيد مختار چون ان سخن شنيد ازبسياري غم واندوه بر خود بلرزيد ونااميد شد وبا خود گفت من اينهمه راه از جبل عامل امدهام به اميدرواج مذهب وحال ديگر روي ان ندارم بروم چه كنم وروي كرد به جانب مشهد مقدس وگفت يا امام راهي پيش من بگذار كه چه كنم و به كجا روم چون شب شد درخواب نورپاك حضرت امام رضا عليه السلام را ديد و ان حضرت گفت اي سيد مختار در سبزوار بوده باش و كس بفرست به نزد سلطان و اظهار امدن خود بكن وبگو چون من به ان اميد امده بودم به مراد خود فايض نشدم واگر سبزوار را به خرج فرزندان و اقوام من شفقت كني بعيد نخو اهد بود وما به دل او خواهيم انداخت كه بدهد واين قدرت باسلطان حسين ميرزا نيست كه از پيش ببرد صبر كن كه تا هفده سال ديگر1	288	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms288	true	3992976382929534252	0	301	0	1425	1425	301	عشر دارد وسيد مختار برخاست با كوچ وبنه ازجبل عامل و چهل خانهوار ازاقوام برداشت وبه جانب هرات روانه شد وچون به سبزوار رسيد خبر از براي او اوردند كه در فلان روز4 سلطان حسين ميرزا فرمود كه مردم هرات تمام ارباب واهالي درمسجد جامع هرات حاضرشدند و ارادها خطبه دوازده امام داشت مردم هرات يافتند كه سلطان چه مطلب دارد صبر كردند تانماز گزارده شد و چون خطيب رفت به بالاي منبر مردم گفتند اي حضرت خطيب در چه ارادهاي گفت خطبه ميخوانم پرسيدند كه چه خطبه گفت خطبه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0346png اءمها اثني عشر هنوز عشر را تمام نكرده بود كه ريختند واورااز منبر به زير اوردند وازمشت و لگد او را هلاك كردند وسلطان روي كرد به مير علي شير كه چه كنم با مردم هرات او از روي تعصب گفت اگر خواهي كه پادشاهي را از دست بدرنكني مي بايد به اين فكر نيفتي و الا بگذار تا ببينيم چون ميشود واين كار ازپيش نرفت سيد مختار چون ان سخن شنيد ازبسياري غم واندوه بر خود بلرزيد ونااميد شد وبا خود گفت من اينهمه راه از جبل عامل امدهام به اميدرواج مذهب وحال ديگر روي ان ندارم بروم چه كنم وروي كرد به جانب مشهد مقدس وگفت يا امام راهي پيش من بگذار كه چه كنم و به كجا روم چون شب شد درخواب نورپاك حضرت امام رضا عليه السلام را ديد و ان حضرت گفت اي سيد مختار در سبزوار بوده باش و كس بفرست به نزد سلطان و اظهار امدن خود بكن وبگو چون من به ان اميد امده بودم به مراد خود فايض نشدم واگر سبزوار را به خرج فرزندان و اقوام من شفقت كني بعيد نخو اهد بود وما به دل او خواهيم انداخت كه بدهد واين قدرت باسلطان حسين ميرزا نيست كه از پيش ببرد صبر كن كه تا هفده سال ديگر1	288	-7974964111633820869	1425	2850.0	1126	1425	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms289	false	4407601605169987366	0	301	0	1462	1462	301	دراين ملك خطبها ما را خواهي شنيد وچون حضرت او را رهنمايي كرده اوبيدار شد وهرغم و المي كه داشت برطرف گرديد وفي الحال عريضهاي نوشت به خدمت سلطان وانچه حضرت فرموده بود استفاضها نمود وچون نامها او به سلطان رسيد ومطالعه نمود درجواب نوشت كه ما سبزوار را تمام به او داديم كه سواي ان سيد عزيز هيچكس يك دينار و يك من بار حواله ننمايد وحكم سلطان امد وسيد مختار در سبزوار ماندو حسابهفدهسال1 داشت چون امسال 3 گوش بر اواز بود كه شنيد كه حضرت شاهي ظل اللهي تشريف مي اورند به جانب بسطام و او روي كرد به مردم سبزوار وگفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0347png تشيع1 ما وشما برعالميان ظاهر است علي الخصوص برشاه اسمعيل نامدار و ميبايد تا امدن حضرت سرهاي ازبكان را برداشته به خدمت ان سرور به استقبال برويم وچون بيعت شاه را از مردم سبزوار گرفت در ان اثنا يكي از مردم از بك خود را در ان مجلس انداخته بود ان خبر را شنيده از تعصب مذهب خود رابه برادر سيد محمد خواجه2 رسانيد و او را مخبر ساخته اه از نهاد از بك بر امده وفرمود ان سههزار بهادر نامي را طلبيدند و گفت شما مي گفتيد كه اين سيد رافضي است وجانب شيخ اوغلي را دارد شما او را گرفته بكشيد ومال او راتالان كنيد وما مي گفتيم شريعت به ظاهراست وتا از اوتقصيري3 سر نزند كي ميتوان بي گناه را گرفت وچون سيد مختار را سياست كنم كه امشب جنقي زده است كه بيايد برسرخانههاي از بكان وتمام رابكشد و سرهارا به خدمت شيخ اوغلي ببرد و اظهار شاه سوني4 نمايد از بكان گفتند كه سيد مختار چون نمك بحرامي خواهد كرد دشمنان از براي او ساختهاند در ان سخن بودند كه از بكي امد گفت من شنيدهام كه سيدمختار در فكر گرفتن ما است سيدخواجه فرمود كه سههزار كس	289	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms289	true	7864038290641843016	0	301	0	1462	1462	301	دراين ملك خطبها ما را خواهي شنيد وچون حضرت او را رهنمايي كرده اوبيدار شد وهرغم و المي كه داشت برطرف گرديد وفي الحال عريضهاي نوشت به خدمت سلطان وانچه حضرت فرموده بود استفاضها نمود وچون نامها او به سلطان رسيد ومطالعه نمود درجواب نوشت كه ما سبزوار را تمام به او داديم كه سواي ان سيد عزيز هيچكس يك دينار و يك من بار حواله ننمايد وحكم سلطان امد وسيد مختار در سبزوار ماندو حسابهفدهسال1 داشت چون امسال 3 گوش بر اواز بود كه شنيد كه حضرت شاهي ظل اللهي تشريف مي اورند به جانب بسطام و او روي كرد به مردم سبزوار وگفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0347png تشيع1 ما وشما برعالميان ظاهر است علي الخصوص برشاه اسمعيل نامدار و ميبايد تا امدن حضرت سرهاي ازبكان را برداشته به خدمت ان سرور به استقبال برويم وچون بيعت شاه را از مردم سبزوار گرفت در ان اثنا يكي از مردم از بك خود را در ان مجلس انداخته بود ان خبر را شنيده از تعصب مذهب خود رابه برادر سيد محمد خواجه2 رسانيد و او را مخبر ساخته اه از نهاد از بك بر امده وفرمود ان سههزار بهادر نامي را طلبيدند و گفت شما مي گفتيد كه اين سيد رافضي است وجانب شيخ اوغلي را دارد شما او را گرفته بكشيد ومال او راتالان كنيد وما مي گفتيم شريعت به ظاهراست وتا از اوتقصيري3 سر نزند كي ميتوان بي گناه را گرفت وچون سيد مختار را سياست كنم كه امشب جنقي زده است كه بيايد برسرخانههاي از بكان وتمام رابكشد و سرهارا به خدمت شيخ اوغلي ببرد و اظهار شاه سوني4 نمايد از بكان گفتند كه سيد مختار چون نمك بحرامي خواهد كرد دشمنان از براي او ساختهاند در ان سخن بودند كه از بكي امد گفت من شنيدهام كه سيدمختار در فكر گرفتن ما است سيدخواجه فرمود كه سههزار كس	289	-7974964111633820869	1462	2924.0	1163	1462	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms290	false	-6621464900655141744	0	301	0	1500	1500	301	شدند وريختند درميان شهر سبزوار كه تالان نموده بدر روند سيد مختار خبردار شده كه از بك شنيدهاند اقوام خود را فرمود كه شكست وفرار مردم شهر بروند و درپشت بامها و از بك رابه سنگ وتير گرفتند و در ان ولا كار برمردم شهرتنگ شده بود كه ميرزا محمد طالش از خدمت شاه كامل رسيد باهزار جوان و ريخت درشهر چون از بكان اوراديدند روي به گريزنهادند و سيدمختار فرمود دروازه نيشابور را بستند و سيد خواجه فرمود كه دروازه را بشكنند كه ميرزامحمد از ان سخن خبردار گرديده امد بر سرراهايشان و جنگ در گرفت چون بازارها5 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0348png تفنگ بود سيد مختار فرمود كه بازارهارا برسراز بكان كندندواز ان سههزار نفر دوهزار و پانصد ازبك كشته شدند وسيد خواجه با پانصد نفرنتوانست كوچ خود راببرد بي كوچ گريزان شده راه نيشابور در پيش گرفته خود راانداخت بهشهر نيشابور و سيد هادي ابن عم اودر نيشابور بود چون اورا ديده احوال پرسيد گفت چه بگويم برخيز و بدررو كه امشب اگر اينجا ماندي فردا جان بدر نخواهي برد فرمود كوچ خود را برداشته با دوهزار از بك به جانب مشهد مقدس روان شدند و از ان جانب سرهاي ازبكان برداشته سيد مختار و مردمان سيد و سادات را برداشت و چهار فرسنگ به استقبال حضرت اشرف امدند و سيد مختار در پاي شاه افتاد و مرشدكامل اورا دريافت وتاج خود را برداشته بر سر سيد نهاد و اورا عزت بسيار كرده و چون احوالات خواب را به حضرت اشرف عرض كرد و تاريخ را نموده و شاه اسمعيل روي ان شهريار را بوسه داد و ان تاريخ امام رانيز سجده كرد واو را داعي1 به استقلال سبزوار گردانيد واز انجا به طرف نيشابور روان شد و نيشابور را خالي ديده راه هرات رادر پيش گرفتند و نواب اشرف اعلا رسيد بهطرق و چون چشم مبارك خسرووالاكهر به گنبد	290	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms290	true	7480966278660331477	0	301	0	1500	1500	301	شدند وريختند درميان شهر سبزوار كه تالان نموده بدر روند سيد مختار خبردار شده كه از بك شنيدهاند اقوام خود را فرمود كه شكست وفرار مردم شهر بروند و درپشت بامها و از بك رابه سنگ وتير گرفتند و در ان ولا كار برمردم شهرتنگ شده بود كه ميرزا محمد طالش از خدمت شاه كامل رسيد باهزار جوان و ريخت درشهر چون از بكان اوراديدند روي به گريزنهادند و سيدمختار فرمود دروازه نيشابور را بستند و سيد خواجه فرمود كه دروازه را بشكنند كه ميرزامحمد از ان سخن خبردار گرديده امد بر سرراهايشان و جنگ در گرفت چون بازارها5 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0348png تفنگ بود سيد مختار فرمود كه بازارهارا برسراز بكان كندندواز ان سههزار نفر دوهزار و پانصد ازبك كشته شدند وسيد خواجه با پانصد نفرنتوانست كوچ خود راببرد بي كوچ گريزان شده راه نيشابور در پيش گرفته خود راانداخت بهشهر نيشابور و سيد هادي ابن عم اودر نيشابور بود چون اورا ديده احوال پرسيد گفت چه بگويم برخيز و بدررو كه امشب اگر اينجا ماندي فردا جان بدر نخواهي برد فرمود كوچ خود را برداشته با دوهزار از بك به جانب مشهد مقدس روان شدند و از ان جانب سرهاي ازبكان برداشته سيد مختار و مردمان سيد و سادات را برداشت و چهار فرسنگ به استقبال حضرت اشرف امدند و سيد مختار در پاي شاه افتاد و مرشدكامل اورا دريافت وتاج خود را برداشته بر سر سيد نهاد و اورا عزت بسيار كرده و چون احوالات خواب را به حضرت اشرف عرض كرد و تاريخ را نموده و شاه اسمعيل روي ان شهريار را بوسه داد و ان تاريخ امام رانيز سجده كرد واو را داعي1 به استقلال سبزوار گردانيد واز انجا به طرف نيشابور روان شد و نيشابور را خالي ديده راه هرات رادر پيش گرفتند و نواب اشرف اعلا رسيد بهطرق و چون چشم مبارك خسرووالاكهر به گنبد	290	-7974964111633820869	1500	3000.0	1201	1500	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms291	false	-3274003932433438851	0	301	0	1581	1581	301	عرش اشتباه خلف دودمان ولايت امام جن والانس امام رضاي عليه التحية والثنا افتاده تمام به سجده افتادند و از انجا پياده روبه استانه ملايك اشيان نهادند وسيد و سادات عالي درجات وخدمتكاران استانه متبر كه علم ان شهريار كشور امامت را برداشته به استقبال بيرون امدند و ارباب و اهالي ذوي الاحترام به پابوسي2 شهريار نامور سر بلندي يافتند و ان چهار فرسنگ را حضرت پياده باامراي قزلباش امده دانست كه از بكان فرش استان ملايك اشيان را تالان نمودهاند وقناديل طلا ونقره را با قالي وغيره بردهاند وروي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0349png كرد به نجم ثاني كه برو امشب استانه را فرش هاي الوان1 بگستر و بفرما قناديل بسيار زرگران امشب با صفاران2 بسازند و شمعدانهاي طلاي ما را تمام روشن كن كه فردا بهزيارت جد بزرگوار مشرف ميشوم و نميتوانم3 كه ان استانه را بيسامان ببينم و نجم ثاني به فرموده عمل نمود و روز ديگر شهريار جم دستگاه خورشيا افسر باهزاران اميد وحاجت بهدر گاه عرش فرش امام واجب التعظيم4 عليه التحية والسلامروي نهاده واول جبين مهين را چون سدانوار ازسجده ان درگاه نوراندود نمود و داخل روضه اقدس شده از روي نياز طواف ان كعبها اخلاص كرده كه يك طواف مرقد سلطان علي موسي رضا هفت هزارو هفصد وهفتاد حج اكبر است وچون اززيارتفراغت يافته نسق مشهد مقدس را درستنموده فرمود كهسياه به جانبهرات روان شوند وسهروز در مشهدمقدس ماند وروز چهارم ميخواست كه برسر شاهي بيگ برود كه طوايف قزلباش اجماع نموده گفتند اي شهريار اگر در بعضي از امور از روي مصلحت و صرفها دولت خود نهايت كار را به كسي5 انديشه نماييد هر اينه از پشيماني خالي خواهد بود و حضرت از جانب اذر بايجان همه جا به الغار تمام امدهاند وقزلباش را اسپان لاغر شده است وخود نيز كوفت الغار دارند اگر نواب اشرف ارفع در اين ولا درمشهد اقدس بماند وتهيها جنگ	291	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms291	true	-16068565874775669	0	301	0	1581	1581	301	عرش اشتباه خلف دودمان ولايت امام جن والانس امام رضاي عليه التحية والثنا افتاده تمام به سجده افتادند و از انجا پياده روبه استانه ملايك اشيان نهادند وسيد و سادات عالي درجات وخدمتكاران استانه متبر كه علم ان شهريار كشور امامت را برداشته به استقبال بيرون امدند و ارباب و اهالي ذوي الاحترام به پابوسي2 شهريار نامور سر بلندي يافتند و ان چهار فرسنگ را حضرت پياده باامراي قزلباش امده دانست كه از بكان فرش استان ملايك اشيان را تالان نمودهاند وقناديل طلا ونقره را با قالي وغيره بردهاند وروي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0349png كرد به نجم ثاني كه برو امشب استانه را فرش هاي الوان1 بگستر و بفرما قناديل بسيار زرگران امشب با صفاران2 بسازند و شمعدانهاي طلاي ما را تمام روشن كن كه فردا بهزيارت جد بزرگوار مشرف ميشوم و نميتوانم3 كه ان استانه را بيسامان ببينم و نجم ثاني به فرموده عمل نمود و روز ديگر شهريار جم دستگاه خورشيا افسر باهزاران اميد وحاجت بهدر گاه عرش فرش امام واجب التعظيم4 عليه التحية والسلامروي نهاده واول جبين مهين را چون سدانوار ازسجده ان درگاه نوراندود نمود و داخل روضه اقدس شده از روي نياز طواف ان كعبها اخلاص كرده كه يك طواف مرقد سلطان علي موسي رضا هفت هزارو هفصد وهفتاد حج اكبر است وچون اززيارتفراغت يافته نسق مشهد مقدس را درستنموده فرمود كهسياه به جانبهرات روان شوند وسهروز در مشهدمقدس ماند وروز چهارم ميخواست كه برسر شاهي بيگ برود كه طوايف قزلباش اجماع نموده گفتند اي شهريار اگر در بعضي از امور از روي مصلحت و صرفها دولت خود نهايت كار را به كسي5 انديشه نماييد هر اينه از پشيماني خالي خواهد بود و حضرت از جانب اذر بايجان همه جا به الغار تمام امدهاند وقزلباش را اسپان لاغر شده است وخود نيز كوفت الغار دارند اگر نواب اشرف ارفع در اين ولا درمشهد اقدس بماند وتهيها جنگ	291	-7974964111633820869	1581	3162.0	1282	1581	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms292	false	2032303983186361658	0	301	0	1480	1480	301	شاهي بيگ را بگيرد در پيش خرد6 از صلاح دور نباشد دويم انكه شاهي بيگ پادشاهي به استقلال است و جنگ او از روي صرفه وتدبير كردن بهتر خواهد بود وحضرت شاهي ظل اللهي از استماع اين سخنان امرا تبسم نموده گفت استفتاء جنگ انچه گفتيد از روي خرد و عقل گفتيد اما من غلام پادشاهيم كه بيرضاي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0350png ان شهباز رب العالمين اب نميخورم ومن دراين مدت انچه كردهام به رخصت اقايم كردهام و بر شما پوشيده است اما بر شما ظاهر سازم رخصت پادشاه خود را و اقاي خود را تا شما نيز بهخاطر جمع با من در اين جنگ بياييد قزلباش گفتند اي شهريار سخني فرمودي كه ديگر جواب ندارد و حضرت فرمود كه عريضهاي بنويسم و رخصت اين جنگ در ان عريضه طلب نمايم و در حضور شما همراه نوشته را ببريم و در بالاي صندوق فيض اثار حضرت امامعليه السلامبگذاريم و در روضه را قفل نموده شماها كشيك بداريد باتمام امرا فردا در حضور شما برويم برسر عريضه اگر حضرت رخصت داده باشند ديگر چه به ازاين واگر جواب نداده باشد بر گرديم و برويم به جانب عراق امرا تمام دعاي شاه را به جاي اوردند ونوشتند ان عريضه را به همين مضمون كه عرضه داشت غلامان به اخلاص اين درگاه اسمعيل و قزلباش كلهم اجمعين به عرض بندگان در گاه ميرسانند كه ارادها جنگ شاهي بيكه داريم امر حضرت هست كه دراين زودي برويم برسر شاهي بيگ يا صبر كنيم تاوقت ديگر امر امام چيست امراعلي وچون عريضه را نوشتند شاه باامرا امدند به روضها مطهر مقدس و ان عريضه را در بالاي صندوق ان حضرت گذاشتند وطوف1 ان مرقد مطهر نموده بيرون امدند و هردو در را بستند وقفل كردند ودر را مهر زدند تاصباح در ان روضها انور به زيارت ونماز ودعا مشغول بودند چون افتاب سرزد ان شهريار عالي مقدار	292	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms292	true	1574167110709980038	0	301	0	1480	1480	301	شاهي بيگ را بگيرد در پيش خرد6 از صلاح دور نباشد دويم انكه شاهي بيگ پادشاهي به استقلال است و جنگ او از روي صرفه وتدبير كردن بهتر خواهد بود وحضرت شاهي ظل اللهي از استماع اين سخنان امرا تبسم نموده گفت استفتاء جنگ انچه گفتيد از روي خرد و عقل گفتيد اما من غلام پادشاهيم كه بيرضاي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0350png ان شهباز رب العالمين اب نميخورم ومن دراين مدت انچه كردهام به رخصت اقايم كردهام و بر شما پوشيده است اما بر شما ظاهر سازم رخصت پادشاه خود را و اقاي خود را تا شما نيز بهخاطر جمع با من در اين جنگ بياييد قزلباش گفتند اي شهريار سخني فرمودي كه ديگر جواب ندارد و حضرت فرمود كه عريضهاي بنويسم و رخصت اين جنگ در ان عريضه طلب نمايم و در حضور شما همراه نوشته را ببريم و در بالاي صندوق فيض اثار حضرت امامعليه السلامبگذاريم و در روضه را قفل نموده شماها كشيك بداريد باتمام امرا فردا در حضور شما برويم برسر عريضه اگر حضرت رخصت داده باشند ديگر چه به ازاين واگر جواب نداده باشد بر گرديم و برويم به جانب عراق امرا تمام دعاي شاه را به جاي اوردند ونوشتند ان عريضه را به همين مضمون كه عرضه داشت غلامان به اخلاص اين درگاه اسمعيل و قزلباش كلهم اجمعين به عرض بندگان در گاه ميرسانند كه ارادها جنگ شاهي بيكه داريم امر حضرت هست كه دراين زودي برويم برسر شاهي بيگ يا صبر كنيم تاوقت ديگر امر امام چيست امراعلي وچون عريضه را نوشتند شاه باامرا امدند به روضها مطهر مقدس و ان عريضه را در بالاي صندوق ان حضرت گذاشتند وطوف1 ان مرقد مطهر نموده بيرون امدند و هردو در را بستند وقفل كردند ودر را مهر زدند تاصباح در ان روضها انور به زيارت ونماز ودعا مشغول بودند چون افتاب سرزد ان شهريار عالي مقدار	292	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms293	false	-4109905792671221475	0	301	0	1425	1425	301	در را گشوده با امرا امدند وعريضه را برداشتند و ديدند كه درظهر ان عريضه به خط سبز نوشته كه ارخحصت است برويد كه فتح ونصرت باشماست وچون قزلباش اننوشته را ديدند افتادند درسجده و روي خود را برخاك ان روضها مقدس نهاده گريها بسيار كردند و بعد از ان خندان و شكفته وخاطرجمع به جد گرفتند شاه را كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0351png اي شهريار توبه كرديم كه ديگر انچه مرشد بگويد و اراده كند ما را حد ان نباشد كه تجاوز كنيم ويا حجت به مرشد كامل بگيريم و شاه امر فرمود كه پيشخانه رابه جانب هرات بزنند و از ان جانب بياقو بهادر رفت به هرات وخان او را ديده گفت چرا امدي من ترا طلب نكردم پس بياقوبهادر شرح را گفت اه از نهادش بر امده روز ديگر خبر امده كه سمنان را گرفتند وهرروز ازشهري خبر مي رسيد وشاهي بيگ سراسيمه شد وجان وفاگفت اي خان اين شعله را خود افروختي وحال درچه فكري گفت مي ترسم ك پادشاهان تر كستان دير كنند ومن در دست اين پسر كشته شوم و ديگر خبر امد كه امد به مشهد مقدس واهمه ناك گرديده فرمود ريش سفيدان حاضر شدند وگفت در چه فكريد1 و چه ميبايد كرد مرا باپادشاه قزلباش گفتند خان سلامت باشد ميترسيم كه عبيدخان دير كند واولي2 ان است كه برويم به جانب تركستان هرات جايي نميرود وچون قزلباش رفتند به جانب عراق الغار نماييم باز به طرفخراسان گفت هر گاه من او را طلب كنم و انچنان نامهها بنويسم و ازپيش او جنگ نكرده فرار نمايم به دودمان سلطنت زيان دارد وچون خبر رسيد كه شاه به جام رسيد با ان سي هزار كس3 كه بر سرش جمع شدند در ان ولا به جانب مرو بدر رفت وجان وفا را در هرات گذاشت و گفت اگر برسر هرات ايند تو قلعه داري كن ومن انتظار	293	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms293	true	-2654982226137767816	0	301	0	1425	1425	301	در را گشوده با امرا امدند وعريضه را برداشتند و ديدند كه درظهر ان عريضه به خط سبز نوشته كه ارخحصت است برويد كه فتح ونصرت باشماست وچون قزلباش اننوشته را ديدند افتادند درسجده و روي خود را برخاك ان روضها مقدس نهاده گريها بسيار كردند و بعد از ان خندان و شكفته وخاطرجمع به جد گرفتند شاه را كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0351png اي شهريار توبه كرديم كه ديگر انچه مرشد بگويد و اراده كند ما را حد ان نباشد كه تجاوز كنيم ويا حجت به مرشد كامل بگيريم و شاه امر فرمود كه پيشخانه رابه جانب هرات بزنند و از ان جانب بياقو بهادر رفت به هرات وخان او را ديده گفت چرا امدي من ترا طلب نكردم پس بياقوبهادر شرح را گفت اه از نهادش بر امده روز ديگر خبر امده كه سمنان را گرفتند وهرروز ازشهري خبر مي رسيد وشاهي بيگ سراسيمه شد وجان وفاگفت اي خان اين شعله را خود افروختي وحال درچه فكري گفت مي ترسم ك پادشاهان تر كستان دير كنند ومن در دست اين پسر كشته شوم و ديگر خبر امد كه امد به مشهد مقدس واهمه ناك گرديده فرمود ريش سفيدان حاضر شدند وگفت در چه فكريد1 و چه ميبايد كرد مرا باپادشاه قزلباش گفتند خان سلامت باشد ميترسيم كه عبيدخان دير كند واولي2 ان است كه برويم به جانب تركستان هرات جايي نميرود وچون قزلباش رفتند به جانب عراق الغار نماييم باز به طرفخراسان گفت هر گاه من او را طلب كنم و انچنان نامهها بنويسم و ازپيش او جنگ نكرده فرار نمايم به دودمان سلطنت زيان دارد وچون خبر رسيد كه شاه به جام رسيد با ان سي هزار كس3 كه بر سرش جمع شدند در ان ولا به جانب مرو بدر رفت وجان وفا را در هرات گذاشت و گفت اگر برسر هرات ايند تو قلعه داري كن ومن انتظار	293	-7974964111633820869	1425	2850.0	1126	1425	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms294	false	-1582528303831541460	0	301	0	1507	1507	301	عبيد الله4 اسمعيلرا بهمروا و اميرتيمور5 فرزندممي كشم وچون ايشان باشصت6 هزار كس امدند و خود نيز چهل هزار از بك دارم وبا ان صد هزار كس از مرو سراشيب مي شويم چه قدرت دارد شيخاوغلي كه دربرابر ما قرار اختيار كند جان وفاگفت ميبايد نوشت به شاه اسمعيل كه ما رفتيم بهجانب قلعها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0352png مرو اگر از مردان نشاني داري خوش باشد وعدها ما وتو درقلعها مرواست يدبترسد و ازهمانجا بر گردد واگر بيايد و غيرت دامن گير شود بهتر كستان نزديكتر ميشويم وقلعها مرو محكم است به جنگ كس نميتواند گرفت تو باش درقلعه وكس بفرست ازعقب عبيدخان1 و لشكر تركستان ايشان را به قدغن بطلب شاهي بيگ تحسين جان وفا نمود و رفت به جانب مرو و از براي مرشد كامل نامهاي نوشت به ان مضمون كه نوشته شد وچون نامها شاهي بيگ به شاه عالم پناه رسيد فرمودند كه منتداريم از دوست يك اشاره2 ازما بهسر دويدن درجام نامه رسيد و ازهمانجا عنان به جانب مرو معطوف ساخته وشاهي بيگ مقبلهخانم زن خودراباخزينهاش برداشته بود رفت به قلعها مرو و نشست به قلعه داري و شاه فرمود در جام دورمشخان را كه هرات رابه شما داديم از كنار قلعها دامغان برخيز و برو به الكاء خود وجان وفا را ازپيش بردار3 وحاكم تعيين كن وخود را ازعقب برسان گفت به سر عزيز تو قسم كه اگر دنيا رابه من ميدهي از ركاب ظفر انتساب4 جدا نميشوم مگر وقت بر گشتن بيايم به هرات شاه گفت اختيار توداري وبه جانب مرو راهي شده امدند چون به يكمنزلي مرو رسيدند نواب اشرف فرمود كه ميخواهم پيشخانه مارا يكي بردارد و برود در برابر قلعها مرو برسرپاي كند در ان وقت محمددانه سلطان5 پدر اخي سلطان6 كه علمدار مرشد كامل بود او برخاسته ازجا و گفت اي شهريار مدت مديد است كه ارزوي شهادت دارم واز زمان سلطان	294	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms294	true	6866904341088145768	0	301	0	1507	1507	301	عبيد الله4 اسمعيلرا بهمروا و اميرتيمور5 فرزندممي كشم وچون ايشان باشصت6 هزار كس امدند و خود نيز چهل هزار از بك دارم وبا ان صد هزار كس از مرو سراشيب مي شويم چه قدرت دارد شيخاوغلي كه دربرابر ما قرار اختيار كند جان وفاگفت ميبايد نوشت به شاه اسمعيل كه ما رفتيم بهجانب قلعها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0352png مرو اگر از مردان نشاني داري خوش باشد وعدها ما وتو درقلعها مرواست يدبترسد و ازهمانجا بر گردد واگر بيايد و غيرت دامن گير شود بهتر كستان نزديكتر ميشويم وقلعها مرو محكم است به جنگ كس نميتواند گرفت تو باش درقلعه وكس بفرست ازعقب عبيدخان1 و لشكر تركستان ايشان را به قدغن بطلب شاهي بيگ تحسين جان وفا نمود و رفت به جانب مرو و از براي مرشد كامل نامهاي نوشت به ان مضمون كه نوشته شد وچون نامها شاهي بيگ به شاه عالم پناه رسيد فرمودند كه منتداريم از دوست يك اشاره2 ازما بهسر دويدن درجام نامه رسيد و ازهمانجا عنان به جانب مرو معطوف ساخته وشاهي بيگ مقبلهخانم زن خودراباخزينهاش برداشته بود رفت به قلعها مرو و نشست به قلعه داري و شاه فرمود در جام دورمشخان را كه هرات رابه شما داديم از كنار قلعها دامغان برخيز و برو به الكاء خود وجان وفا را ازپيش بردار3 وحاكم تعيين كن وخود را ازعقب برسان گفت به سر عزيز تو قسم كه اگر دنيا رابه من ميدهي از ركاب ظفر انتساب4 جدا نميشوم مگر وقت بر گشتن بيايم به هرات شاه گفت اختيار توداري وبه جانب مرو راهي شده امدند چون به يكمنزلي مرو رسيدند نواب اشرف فرمود كه ميخواهم پيشخانه مارا يكي بردارد و برود در برابر قلعها مرو برسرپاي كند در ان وقت محمددانه سلطان5 پدر اخي سلطان6 كه علمدار مرشد كامل بود او برخاسته ازجا و گفت اي شهريار مدت مديد است كه ارزوي شهادت دارم واز زمان سلطان	294	-7974964111633820869	1507	3014.0	1208	1507	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms295	false	3892087016871378703	0	302	0	1538	1538	302	جنيدتا حال در خدمت بودهام و در ركاب سلطان حيدر شمشيرها زدهام و در ركاب سلطان علي ميرزا برادرت با تركمان ومردم شيروان نبردها كردهام و هميشه ارزوي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0353png جنك كردن محمدسلطان باسپاه شاهي بيكي من ان بوده كه شايد در راه صوفي گري جان خود را فداي مرشد سازم كه ان نام مرابس است وميخواهم كه امروز به ارزوي خودبرسم شاه فرمود خوب است وچون ازمرشد مرخص شد برداشت هفتصدجوان شاملوي خود را و پيشخانه را بار نموده به راه افتادند و شاه فرمود ميرزا محمد طالش را كه تو نيز بردار جماعت طالش را وهمراه اوباش گفت منت دارم وسجدها خدمت كرده برخاست و ازعقب او حسن بيگ را حواله شد1 واونيز سري فرود اورده برخاست وچون ايشان را روانه نمود وشاه حاضري نوش جان كرده وفرمود وقت چاشت اردو بهراه افتند جنگي كردن محمدسلطان وميرزا محمد سلطان واخي سلطان و حسن بيگ حلواچي اوغلي باسپاه شاي بيگك و ازاين جانب شاهي بيگ در بالاي برج فرمود سايبان اطلس زدند و كرسيهاي زرين گذاشته قرار گرفت و به طرف مشهد مقدس نظاره مي كرد كهديد گرد برخاست گفت ايا قزلباش باشند كه جاسوسان رسيدند و گفتند ما دراردوي شيخاوغلي بوديم و از كنار اب محمود اباد جدا شديم و دانه محمد سلطان2 شاملو كه علمدار شاه اسمعيل است دو طلبيده مي ايد كه پيشخانه بر سر پاكند شاهي بيگ گفت كه ميخواهم ازمايش كنم جنگ قزلباش را ببينم به چه قسم جنگ مي كنند و روي كرد به جان وفا ميرزا3 كه اي خان حال سه هزار از بك بردار وبااين سردار وهفتصد قزلباش سر راه بگير كه جنگ قزلباش به چه قسم است جان وفاگفت من به حصت خودبا اين طايفه جنگ بسيار كردهام ونا جوبي بهادر4 و سارو اوغلان از من التماس مي كردند كه به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0354png ختان عرض كن كه ميخواهيماگر جنگ باقزلباش	295	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms295	true	3649565791124581925	0	302	0	1538	1538	302	جنيدتا حال در خدمت بودهام و در ركاب سلطان حيدر شمشيرها زدهام و در ركاب سلطان علي ميرزا برادرت با تركمان ومردم شيروان نبردها كردهام و هميشه ارزوي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0353png جنك كردن محمدسلطان باسپاه شاهي بيكي من ان بوده كه شايد در راه صوفي گري جان خود را فداي مرشد سازم كه ان نام مرابس است وميخواهم كه امروز به ارزوي خودبرسم شاه فرمود خوب است وچون ازمرشد مرخص شد برداشت هفتصدجوان شاملوي خود را و پيشخانه را بار نموده به راه افتادند و شاه فرمود ميرزا محمد طالش را كه تو نيز بردار جماعت طالش را وهمراه اوباش گفت منت دارم وسجدها خدمت كرده برخاست و ازعقب او حسن بيگ را حواله شد1 واونيز سري فرود اورده برخاست وچون ايشان را روانه نمود وشاه حاضري نوش جان كرده وفرمود وقت چاشت اردو بهراه افتند جنگي كردن محمدسلطان وميرزا محمد سلطان واخي سلطان و حسن بيگ حلواچي اوغلي باسپاه شاي بيگك و ازاين جانب شاهي بيگ در بالاي برج فرمود سايبان اطلس زدند و كرسيهاي زرين گذاشته قرار گرفت و به طرف مشهد مقدس نظاره مي كرد كهديد گرد برخاست گفت ايا قزلباش باشند كه جاسوسان رسيدند و گفتند ما دراردوي شيخاوغلي بوديم و از كنار اب محمود اباد جدا شديم و دانه محمد سلطان2 شاملو كه علمدار شاه اسمعيل است دو طلبيده مي ايد كه پيشخانه بر سر پاكند شاهي بيگ گفت كه ميخواهم ازمايش كنم جنگ قزلباش را ببينم به چه قسم جنگ مي كنند و روي كرد به جان وفا ميرزا3 كه اي خان حال سه هزار از بك بردار وبااين سردار وهفتصد قزلباش سر راه بگير كه جنگ قزلباش به چه قسم است جان وفاگفت من به حصت خودبا اين طايفه جنگ بسيار كردهام ونا جوبي بهادر4 و سارو اوغلان از من التماس مي كردند كه به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0354png ختان عرض كن كه ميخواهيماگر جنگ باقزلباش	295	-7974964111633820869	1538	3076.0	1239	1538	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms296	false	-3703602241077580076	0	301	0	1425	1425	301	روي دهد و جاءي كه خان حاضر باشد مارا امر كند وتماشا كند نواب خان كه مرد درعالم ازبك است يا قزلباش شاهي بيگ گفت طلب كن هردو را و او طلبيد ايشان را سه هزار كس برداشتند وسر راه ان شير پير1 راگرفتند و دانه محمد سلطان روي به فرزندش كرد كه اي پسر مرا حلال كن و اما جان تو و مرشد كامل و مبادا درخدمت تقصير بكني وخاءن2 اين اوجاق شوي ومن ميدانم كه ازاين دودمان ولايت نشان چها ديدهام واين علم را نگاهدار كه من زدم خود را واخي سلطان ديد كه پدرش نيزه را ربود و زد برميان ان سههزار كس وجوانان هر كدام كه رسيدند از بكي را ربودند و از بكي را برزمين زدند و انچنان برسينها ازبك ميزدند كه سرسنان ازپشت ايشان بيرون مي امد و درسه حمله دوهزار وصد3 ازبك راكشتند وچون ناجوبي ان بديد انگشت حيرت به دندان گزيده و سارو اوغلان جهاند الشها قرقزي را و سرراه دانه محمدسلطان را گرفت و گفت بگير اي44 رافضي پير وتو درجواني چه بودهاي كه در اين پيرانه سرچنين بيداد مي كني چون رفت كه شست بكند كه رسيدسلطان او شست كند كه دانه محمد سلطان ان تير را ازخود رد كرد و شاهي بيگ درتماشا بود جان وفاگفت خانمديدي سارواوغلان را ببين كه با ان مرد پير سردار در جنگ است ختان گفت من نيزاو رامي پايم تاگفت مي پايم كه گو ياسروش غيبي به گوش سلطان رسانيد كه خان چه گفت و زد نيزه را بر پهلوي سارو اوغلان وگفت ياعلي مدد و او را اززين مركب كنده بلند كرد و زد بر كله اسبناجوبي بهادر5 كه اسب به سر در امده ديگر حركت نكرد و بدنسارو اوغلان انبان گوشتواستخوان ريزه گرديد و ناجوبي پياده ماند و سلطان چون ان كار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0355png كرد شاهي بيگ به جان وفاگفت كه	296	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms296	true	8160500957286608974	0	301	0	1425	1425	301	روي دهد و جاءي كه خان حاضر باشد مارا امر كند وتماشا كند نواب خان كه مرد درعالم ازبك است يا قزلباش شاهي بيگ گفت طلب كن هردو را و او طلبيد ايشان را سه هزار كس برداشتند وسر راه ان شير پير1 راگرفتند و دانه محمد سلطان روي به فرزندش كرد كه اي پسر مرا حلال كن و اما جان تو و مرشد كامل و مبادا درخدمت تقصير بكني وخاءن2 اين اوجاق شوي ومن ميدانم كه ازاين دودمان ولايت نشان چها ديدهام واين علم را نگاهدار كه من زدم خود را واخي سلطان ديد كه پدرش نيزه را ربود و زد برميان ان سههزار كس وجوانان هر كدام كه رسيدند از بكي را ربودند و از بكي را برزمين زدند و انچنان برسينها ازبك ميزدند كه سرسنان ازپشت ايشان بيرون مي امد و درسه حمله دوهزار وصد3 ازبك راكشتند وچون ناجوبي ان بديد انگشت حيرت به دندان گزيده و سارو اوغلان جهاند الشها قرقزي را و سرراه دانه محمدسلطان را گرفت و گفت بگير اي44 رافضي پير وتو درجواني چه بودهاي كه در اين پيرانه سرچنين بيداد مي كني چون رفت كه شست بكند كه رسيدسلطان او شست كند كه دانه محمد سلطان ان تير را ازخود رد كرد و شاهي بيگ درتماشا بود جان وفاگفت خانمديدي سارواوغلان را ببين كه با ان مرد پير سردار در جنگ است ختان گفت من نيزاو رامي پايم تاگفت مي پايم كه گو ياسروش غيبي به گوش سلطان رسانيد كه خان چه گفت و زد نيزه را بر پهلوي سارو اوغلان وگفت ياعلي مدد و او را اززين مركب كنده بلند كرد و زد بر كله اسبناجوبي بهادر5 كه اسب به سر در امده ديگر حركت نكرد و بدنسارو اوغلان انبان گوشتواستخوان ريزه گرديد و ناجوبي پياده ماند و سلطان چون ان كار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0355png كرد شاهي بيگ به جان وفاگفت كه	296	-7974964111633820869	1425	2850.0	1126	1425	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms297	false	6756636787345616195	0	301	0	1429	1429	301	حق برطرف تو بوده است و ببين اين طايفه ادم نيستند گويا اژدهايند وفرمود پنج هزار كس ديگر بروند و مهدي اتالغ هم باسههزار كس1 برود و دوراين جماعت را گرفته يكي را زندهنگذارند تامن داغي بردل شيخ اوغلي بگذارم وان هشت هزار نا مرد از قلعه بيرون امدند و از سه هزار اول هفتصد كس زنده ماندند و ان نيز پارهاي زخم دار بودند وچون مهدي اتالغ باترجم بهادر2 و نور محمد سلطان ابن عم3 شاهي كشته شدن دانه بيگ از قلعه بيرون امدند وقزلباش به عقب سرنظر كردند ديدند كه گردميرزا محمد پيداشد ديگر پروايي نكردند از ازبك وميرزا محمد نيز رسيد و اوبا لشكر خود تازه زور بودند خود را زدند برلشكر و ديگرباره گرد حلواچي اوغلي پيدا شد و ان دوهزار4 قزلباش كار زاري كردند كه شاهي بيگ ديد كه نصف لشكرش كشته شد و در ان اثنا دانه محمدسلطان در گرما گرم جنگ بود كه ناجوبي بهادر5 او را غافل كرده سنان نيزه را برسينهاش زده كه سر پيكان ازپشتش بيرون امد واخي سلطان ان حال را مشاهده كرد فرياد زده گفت اي سگ دست بريده مردان را غافل مي كني كي گذارم كه بدر روي و در ان اثنا علم افتاب رنگ اژدها پيكر مرشد كامل رسيد از بكانروي به گريز نهادند و از ان ده دوازده هزار كس ازبك كه از قلعه در امده بودند شش هزار كس كشته شدند اما در كنار برج و باره و خندق سپاه ازبك از تختها پل مي گذشتند كه داخل قلعه شوند اخي سلطان6 ديد كه ناجوبي بهادر چه قسم پدر او را غافل زد به تير او ازهمانجا زد خودرا به از بكان و در ان اثنا شاه عالم پناه رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0356png ديد كه كنار شهر را از كشتگان ازبكپر ساختهاند و احوال دانه محمد سلطان پرسيد گفتند ازبكي او را زد واخي سلطان	297	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms297	true	2587710450474390729	0	301	0	1429	1429	301	حق برطرف تو بوده است و ببين اين طايفه ادم نيستند گويا اژدهايند وفرمود پنج هزار كس ديگر بروند و مهدي اتالغ هم باسههزار كس1 برود و دوراين جماعت را گرفته يكي را زندهنگذارند تامن داغي بردل شيخ اوغلي بگذارم وان هشت هزار نا مرد از قلعه بيرون امدند و از سه هزار اول هفتصد كس زنده ماندند و ان نيز پارهاي زخم دار بودند وچون مهدي اتالغ باترجم بهادر2 و نور محمد سلطان ابن عم3 شاهي كشته شدن دانه بيگ از قلعه بيرون امدند وقزلباش به عقب سرنظر كردند ديدند كه گردميرزا محمد پيداشد ديگر پروايي نكردند از ازبك وميرزا محمد نيز رسيد و اوبا لشكر خود تازه زور بودند خود را زدند برلشكر و ديگرباره گرد حلواچي اوغلي پيدا شد و ان دوهزار4 قزلباش كار زاري كردند كه شاهي بيگ ديد كه نصف لشكرش كشته شد و در ان اثنا دانه محمدسلطان در گرما گرم جنگ بود كه ناجوبي بهادر5 او را غافل كرده سنان نيزه را برسينهاش زده كه سر پيكان ازپشتش بيرون امد واخي سلطان ان حال را مشاهده كرد فرياد زده گفت اي سگ دست بريده مردان را غافل مي كني كي گذارم كه بدر روي و در ان اثنا علم افتاب رنگ اژدها پيكر مرشد كامل رسيد از بكانروي به گريز نهادند و از ان ده دوازده هزار كس ازبك كه از قلعه در امده بودند شش هزار كس كشته شدند اما در كنار برج و باره و خندق سپاه ازبك از تختها پل مي گذشتند كه داخل قلعه شوند اخي سلطان6 ديد كه ناجوبي بهادر چه قسم پدر او را غافل زد به تير او ازهمانجا زد خودرا به از بكان و در ان اثنا شاه عالم پناه رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0356png ديد كه كنار شهر را از كشتگان ازبكپر ساختهاند و احوال دانه محمد سلطان پرسيد گفتند ازبكي او را زد واخي سلطان	297	-7974964111633820869	1429	2858.0	1130	1429	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms298	false	-1362347770169857354	0	300	0	1439	1439	300	رفت از دنبال خصم پدرش وشاه عادل عنان كشيده در كنار جنگ گاه ايستاد و نظاره مي كرد كه از بك به چه قسم در دست قزلباش كشته ميشوند واخي سلطان را به شاه نمودند ان شهريارگفت ديدم اما ناجوبي درميان ازبكان نيست شايد زنده بدر رفته باشد كه ناگاه پيدا شد واخي سلطان سرراه او راگرفت و ان از بك را عار امد كه در برابر شاهي بيك كوتاهي كند رفت كه اورابه تير زند كه دربرابر پادشاه عالي جاه ايشان را نظاره مي كرد كه اخي سلطان زد برفرق ناجوبي كه تا زنجير كمرش برهم شكافت و رو گذاشت به از بكان و هشتاد زين راخالي كرد كه شاهي بيگ ميشمرد و اخر بر گرديد والله گويان و ياعلي ولي الله هم مي گفت و از شنيدن ان نام عظيم زور وقدرت ايشان دم به دم زيادمي گرديد واخي سلطان را سربرهنه شده بود با ان سربرهنه رسيد و در برابرشاه سجده كرد و ان شهريار تاج ازسر خودبرداشت وبرسر او گذاشت وقيمت ان تاج قريب به پنج هزار تومان بود باجغههاي1 ته مرصع اما چون حضرت شاهي ظل اللهي اخي سلطان را دلداري نموده ودست ازجنگ كشيدند و از بكان بسياري رابه قتل اوردند شاهي بيگ دانست كه چه قسم نره شيرانند وحضرت اعلا فرود امد وقزلباش نيز در بيرون قلعه فرود امدند وسه روزتغافل پادشاهانه زد و روز چهارم فرمودنامهاي نوشتندمشتمل برحمد الهي و بعد از ان نوشت كه معلوم خان تركستان بوده باشد كه كجا رفت ان همه غرور و بلند پروازي كه مارا امر فرموده بودي كه پلها راتعمير كرده وهر منزل سورسات مهيانمايند كه نواب ما ارادها مكه معظمه دارندخوش باشد به مكها معظمه بفرماييد مردان و پادشاهان ميبايد از گفتها خود نگذرند كه ننگ بزرگي است خوش باشد بيا بيرون ازاين قلعه والا جوانان شيرشكار حصار فلك دوار2 را به ضرب تيغ	298	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms298	true	-5319883481194070459	0	300	0	1439	1439	300	رفت از دنبال خصم پدرش وشاه عادل عنان كشيده در كنار جنگ گاه ايستاد و نظاره مي كرد كه از بك به چه قسم در دست قزلباش كشته ميشوند واخي سلطان را به شاه نمودند ان شهريارگفت ديدم اما ناجوبي درميان ازبكان نيست شايد زنده بدر رفته باشد كه ناگاه پيدا شد واخي سلطان سرراه او راگرفت و ان از بك را عار امد كه در برابر شاهي بيك كوتاهي كند رفت كه اورابه تير زند كه دربرابر پادشاه عالي جاه ايشان را نظاره مي كرد كه اخي سلطان زد برفرق ناجوبي كه تا زنجير كمرش برهم شكافت و رو گذاشت به از بكان و هشتاد زين راخالي كرد كه شاهي بيگ ميشمرد و اخر بر گرديد والله گويان و ياعلي ولي الله هم مي گفت و از شنيدن ان نام عظيم زور وقدرت ايشان دم به دم زيادمي گرديد واخي سلطان را سربرهنه شده بود با ان سربرهنه رسيد و در برابرشاه سجده كرد و ان شهريار تاج ازسر خودبرداشت وبرسر او گذاشت وقيمت ان تاج قريب به پنج هزار تومان بود باجغههاي1 ته مرصع اما چون حضرت شاهي ظل اللهي اخي سلطان را دلداري نموده ودست ازجنگ كشيدند و از بكان بسياري رابه قتل اوردند شاهي بيگ دانست كه چه قسم نره شيرانند وحضرت اعلا فرود امد وقزلباش نيز در بيرون قلعه فرود امدند وسه روزتغافل پادشاهانه زد و روز چهارم فرمودنامهاي نوشتندمشتمل برحمد الهي و بعد از ان نوشت كه معلوم خان تركستان بوده باشد كه كجا رفت ان همه غرور و بلند پروازي كه مارا امر فرموده بودي كه پلها راتعمير كرده وهر منزل سورسات مهيانمايند كه نواب ما ارادها مكه معظمه دارندخوش باشد به مكها معظمه بفرماييد مردان و پادشاهان ميبايد از گفتها خود نگذرند كه ننگ بزرگي است خوش باشد بيا بيرون ازاين قلعه والا جوانان شيرشكار حصار فلك دوار2 را به ضرب تيغ	298	-7974964111633820869	1439	2878.0	1140	1439	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms299	false	7284630735456938742	0	301	0	1478	1478	301	ابدار مسخر مي كنند مي فرمايم كه يك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0357png جمك كردن محمدستطان باسپاه شانفي بيگ لحظه اين قلعه را چنان خراب كنند كه اثر از او ظاهر نباشد وچون الچي به نزد شاهي بيگ امد ونامها شاه را نمود و به زباني انچه ميدانست عرض كرد اه ازجانش بر امده گفت كه برو به شيخ اوغلي بگو كه فرصت يافتي چونشنيدي كه لشكرهاي من درتر كستانند وهنوز نيامدهاند تو برسر من امدهاي1 وهر كس صرفها كار خود را بهتر ميداند و سپاهي گري شيوها بسيار دارد اگر دوماه ديگر بلكه چهل روز در اين مقام ارام گرفتي مردي و ميدانم2 كه شيخ اوغلي تويي الچيرا روانه نمود امد به خدمتشاه چون ان حضرت پيغام را شنيد فرمود اگر بگذارم مدد به تو برسد نامردم وتو صبر كن تامدد به تو برسد وفرمود اسباب يرش بگيرند اما از ان جانب چون ناجوبي بهادر3 در دست اخي سلطان كشتهشد برادر او كوچم بهادر4 به خدمت شاهي بيگ رفته گفت امشب ميخواهم شبخوني به اين سپاه بزنم وشايد دستبردي روي دهد كه مارا از اين ننگ وعار فرار بيرون اورد وپنج هزاركس ميخواهم فرمود دادند و چون نصف شب گذشت كو چم بهادر4 با ان سپاه ازقلعه بيرون امد و در ان شب طلايه سياه قزلباش با ميرز امحمدسلطان طالش بود واو كس فرستاده بود نزديك دروازه كهشايد جاسوسي را بگيرد و از براي اقاي خود ببرد چون انشخص به نزديك قلعه امده اديد كه جماعت بسيار از سپاه از بك از دروازه بيرون مي ايند برگرديد وخود رابه ميرزا محمدسلطان رسانيد او فرمود اهل اردو را خبردار كردند وصداي هاي وهوي برخاست كوچم بهادر دانست كه امشب دستبردي نميتواند زد بر گرديده رفت به قلعه شاهي بيگ او را ايضا5 نمود و گفت ترا كه ازدست كاري برنمي ايد چرا قبول ان كار مي كني كوچم بهادر گفت اگر فردا در	299	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms299	true	6011239999833501043	0	301	0	1478	1478	301	ابدار مسخر مي كنند مي فرمايم كه يك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0357png جمك كردن محمدستطان باسپاه شانفي بيگ لحظه اين قلعه را چنان خراب كنند كه اثر از او ظاهر نباشد وچون الچي به نزد شاهي بيگ امد ونامها شاه را نمود و به زباني انچه ميدانست عرض كرد اه ازجانش بر امده گفت كه برو به شيخ اوغلي بگو كه فرصت يافتي چونشنيدي كه لشكرهاي من درتر كستانند وهنوز نيامدهاند تو برسر من امدهاي1 وهر كس صرفها كار خود را بهتر ميداند و سپاهي گري شيوها بسيار دارد اگر دوماه ديگر بلكه چهل روز در اين مقام ارام گرفتي مردي و ميدانم2 كه شيخ اوغلي تويي الچيرا روانه نمود امد به خدمتشاه چون ان حضرت پيغام را شنيد فرمود اگر بگذارم مدد به تو برسد نامردم وتو صبر كن تامدد به تو برسد وفرمود اسباب يرش بگيرند اما از ان جانب چون ناجوبي بهادر3 در دست اخي سلطان كشتهشد برادر او كوچم بهادر4 به خدمت شاهي بيگ رفته گفت امشب ميخواهم شبخوني به اين سپاه بزنم وشايد دستبردي روي دهد كه مارا از اين ننگ وعار فرار بيرون اورد وپنج هزاركس ميخواهم فرمود دادند و چون نصف شب گذشت كو چم بهادر4 با ان سپاه ازقلعه بيرون امد و در ان شب طلايه سياه قزلباش با ميرز امحمدسلطان طالش بود واو كس فرستاده بود نزديك دروازه كهشايد جاسوسي را بگيرد و از براي اقاي خود ببرد چون انشخص به نزديك قلعه امده اديد كه جماعت بسيار از سپاه از بك از دروازه بيرون مي ايند برگرديد وخود رابه ميرزا محمدسلطان رسانيد او فرمود اهل اردو را خبردار كردند وصداي هاي وهوي برخاست كوچم بهادر دانست كه امشب دستبردي نميتواند زد بر گرديده رفت به قلعه شاهي بيگ او را ايضا5 نمود و گفت ترا كه ازدست كاري برنمي ايد چرا قبول ان كار مي كني كوچم بهادر گفت اگر فردا در	299	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms300	false	203398015389885052	0	301	0	1510	1510	301	برابر دوپادشاه ميدان داري نكنم نامرد باشم اين بگفت و چون روز روشن شد خبر رسيد به شاه عالم پناه كه ديشب سپاهي به عزم شبخون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0358png امده بودند وچون قزلباش خبردار بودند جگر پيش امدن نگردند اما چون صبح شد از قلعه سپاه ازبك بييرون امدند و صف كشيدند و مرد ميدان طلب نمودند و كوچم بهادر ديد كه قزلباش در اين طرف اجماع كردهاند و دست راست اردو كسي حركت نمي كند سپاه را در برابر بداشت وخود بادوهزار كس از ازبك به زيردست رودخانه زده وقتي قزلباش خبردار گرديدند كه ازبك در ان طرف اردو ريختند برسر خيمه وخرگاه اتفاقا سياه طالش بودند كه در ان طرف فرود امده بودند وميرزا محمد بادويست كس در خيمهها بودند و تتمها سپاه درميان اردو پراكنده1 بودند وميرز امحمد شنيد كه از بك از قلعه بيرون امدهاند و گويا اسبتازي ميخواهند بكنند فرمودمردمش يراق جنگ بپوشند وبروند به خدمت شاه كه اگر نواب اشرف به او بفرمايد حاضر باشند و خبر بردند به خيمهها كه ميرزا محمد فرموده است كه يراق حرب2 بپوشند كه در ان اثنا ازبالاي دست اردوكه طرف اب بود دوهزار از بك رسيدند و ريختند درميان اردوي طالش وايشان درحملە3ا اول دويست از بك را زدند وديد4 خبر به ان طرف اردو رسيدو قزلباش روي نهادندو كوچم بهادر ديگر نتوانست ايستاد واز ان دو هزار ازبك پانصدنفر را زدند وهزار وپانصد نفر ديگر بدر رفتند و ميرزامحمد سر درعقب ايشان نهاده و سيصد5 كس با ان سپاه رفتند از عقب ازبك و تمام شمشيرها كشيده چون خود را رساندند به ازبكان وقتي ميرز امحمد با ان سيصد كس خبردار شدند ديدند كه در ميان دو هزار ازبك افتادهاند و روي كرد به مردم خود كه ان است حضرت شاهاسمعيل بهادرخان كه سوار شد باعلم اژدها پيكر وخود را به مدد و كمك ما ميرساند بياييد	300	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms300	true	-5498448767471081260	0	301	0	1510	1510	301	برابر دوپادشاه ميدان داري نكنم نامرد باشم اين بگفت و چون روز روشن شد خبر رسيد به شاه عالم پناه كه ديشب سپاهي به عزم شبخون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0358png امده بودند وچون قزلباش خبردار بودند جگر پيش امدن نگردند اما چون صبح شد از قلعه سپاه ازبك بييرون امدند و صف كشيدند و مرد ميدان طلب نمودند و كوچم بهادر ديد كه قزلباش در اين طرف اجماع كردهاند و دست راست اردو كسي حركت نمي كند سپاه را در برابر بداشت وخود بادوهزار كس از ازبك به زيردست رودخانه زده وقتي قزلباش خبردار گرديدند كه ازبك در ان طرف اردو ريختند برسر خيمه وخرگاه اتفاقا سياه طالش بودند كه در ان طرف فرود امده بودند وميرزا محمد بادويست كس در خيمهها بودند و تتمها سپاه درميان اردو پراكنده1 بودند وميرز امحمد شنيد كه از بك از قلعه بيرون امدهاند و گويا اسبتازي ميخواهند بكنند فرمودمردمش يراق جنگ بپوشند وبروند به خدمت شاه كه اگر نواب اشرف به او بفرمايد حاضر باشند و خبر بردند به خيمهها كه ميرزا محمد فرموده است كه يراق حرب2 بپوشند كه در ان اثنا ازبالاي دست اردوكه طرف اب بود دوهزار از بك رسيدند و ريختند درميان اردوي طالش وايشان درحملە3ا اول دويست از بك را زدند وديد4 خبر به ان طرف اردو رسيدو قزلباش روي نهادندو كوچم بهادر ديگر نتوانست ايستاد واز ان دو هزار ازبك پانصدنفر را زدند وهزار وپانصد نفر ديگر بدر رفتند و ميرزامحمد سر درعقب ايشان نهاده و سيصد5 كس با ان سپاه رفتند از عقب ازبك و تمام شمشيرها كشيده چون خود را رساندند به ازبكان وقتي ميرز امحمد با ان سيصد كس خبردار شدند ديدند كه در ميان دو هزار ازبك افتادهاند و روي كرد به مردم خود كه ان است حضرت شاهاسمعيل بهادرخان كه سوار شد باعلم اژدها پيكر وخود را به مدد و كمك ما ميرساند بياييد	300	-7974964111633820869	1510	3020.0	1211	1510	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms301	false	-3648339747469309651	0	301	0	1503	1503	301	يك دست خود را تادوش برهنه سازيم شايد كاري بسازيم وخود رابه دروازه برسانيم و از ان جانب چون شاه شنيد كه ازبك به اردو ريختند تامي گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0359png عقب رفته است شاه پرسيد باچند كس رفته است چون تفحص كردند گفتند رسيد ديد كه از ان جانب جنگي در ميان ازبك واقع است دانست كه ميرزا محمد است فرمود حسن بيك را كه خود را برسان به مدد و دورمشخان راهم گفت تو نيز ازطرف ديگر برو وخود نيز از برابر راهي گرديد اما چون ميرزامحمد دست از استين بيرون كرده زد خود را به از بكان وجماعت او گفتند ما از تو عزيزتر نيستيم كه بازوي خودرا برهنه نكنيم و تمام بازوها برهنه كردند و ميرزا محمد چون ان بديد تا كمر عريان1 شد و گفت نامي بگذاريم دراين عالم وان سيصد تن تمام تاكمر برهنه شدند و شكافتند ان دوهزار ازبك را وخود را رساندند برسر تختها پل وگرفتند راه دروازه را وقزلباش كندند از بكان را وهرچند ازبكان جنگ كردند نتوانستند ان سيصد كس را بشكنند تاخبردار شدند قزلباش ثلث ان از بكان را به قتل اوردند ديگر اميد نجات هيچ طرف نديدند وتمام دردست غازيان قزلباش كشته گرديدند چون چشم ان حضرت برميرزا محمد افتاد خود را رسانيده و او را باان خونها كه ازشمشيرش پاشيده بود در برگرفته وجبين او را ببوسيد و برداشته تاج از سرمبارك خود وبرسر او گذاشته وفرمود ان جماعت را كهزنده مانده بودند سراپا زربفت پوش شدند وحضرت فرمود از كتلهاي خودماديان عربي بازين زر كشيدند وسوار شدند وتمام را انعام داده شاهي بيگ از بالاي برج چون ديا كه قزلباش چه كردند امروزو نگذاشتند كه يك نفر داخل قلعه شود2 از ان دوازده هزاركس شش هزار در جنگ كشته شدند و باقي ديگر كه مركبان بدو والشههاي قرقزي داشتند از ان رزمگاه به جانب تر كستان روانشدند	301	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms301	true	321791108832615488	0	301	0	1503	1503	301	يك دست خود را تادوش برهنه سازيم شايد كاري بسازيم وخود رابه دروازه برسانيم و از ان جانب چون شاه شنيد كه ازبك به اردو ريختند تامي گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0359png عقب رفته است شاه پرسيد باچند كس رفته است چون تفحص كردند گفتند رسيد ديد كه از ان جانب جنگي در ميان ازبك واقع است دانست كه ميرزا محمد است فرمود حسن بيك را كه خود را برسان به مدد و دورمشخان راهم گفت تو نيز ازطرف ديگر برو وخود نيز از برابر راهي گرديد اما چون ميرزامحمد دست از استين بيرون كرده زد خود را به از بكان وجماعت او گفتند ما از تو عزيزتر نيستيم كه بازوي خودرا برهنه نكنيم و تمام بازوها برهنه كردند و ميرزا محمد چون ان بديد تا كمر عريان1 شد و گفت نامي بگذاريم دراين عالم وان سيصد تن تمام تاكمر برهنه شدند و شكافتند ان دوهزار ازبك را وخود را رساندند برسر تختها پل وگرفتند راه دروازه را وقزلباش كندند از بكان را وهرچند ازبكان جنگ كردند نتوانستند ان سيصد كس را بشكنند تاخبردار شدند قزلباش ثلث ان از بكان را به قتل اوردند ديگر اميد نجات هيچ طرف نديدند وتمام دردست غازيان قزلباش كشته گرديدند چون چشم ان حضرت برميرزا محمد افتاد خود را رسانيده و او را باان خونها كه ازشمشيرش پاشيده بود در برگرفته وجبين او را ببوسيد و برداشته تاج از سرمبارك خود وبرسر او گذاشته وفرمود ان جماعت را كهزنده مانده بودند سراپا زربفت پوش شدند وحضرت فرمود از كتلهاي خودماديان عربي بازين زر كشيدند وسوار شدند وتمام را انعام داده شاهي بيگ از بالاي برج چون ديا كه قزلباش چه كردند امروزو نگذاشتند كه يك نفر داخل قلعه شود2 از ان دوازده هزاركس شش هزار در جنگ كشته شدند و باقي ديگر كه مركبان بدو والشههاي قرقزي داشتند از ان رزمگاه به جانب تر كستان روانشدند	301	-7974964111633820869	1503	3006.0	1204	1503	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms302	false	-4791734055826676077	0	302	0	1545	1545	302	و قزلباش ميخواستند كه از عقب بروند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0360png كه نواب اشرف مزاحم شده نگذاشت كه از عقب سپاه شكسته گسي برود اما بند ازبند شاهي بيگ به لرزه در امد وفرمود در دروازه را محكم بستند كه ديگر كسي تردد ننمايد تارسيدن عبيداللهخان ويادشاهان تر كستان وازاين طرف جوانان قزلباش خوشحال بر گرديدند و گفتند كه روز گار چه پيش اورد و از ان طرف شاهي بيگ در ششدر حيراني مانده بود و هر ساعتي براو سالي مي گذشت ومقبله خانم1 ديد كه شاهي بيگ سخت ترسيده است از اين جنگ گفت هرگاه تو اين چنين ميترسي از بك كي جنگ خواهد كرد و ازبك را دلداري كن8 و ريش سفيدان از بك و اتاليغان2 روي كردند به شاهي بيگ و گفتند خانم اذوقه سي هزار كس هرروز ميبايد و عليق سيهزار اسب ومعلوم نيست كه اذوقه پنج روزه3 باشد و اگر خان خود را برساند بهجانب تركستان4 اگر سپاه تر كستان جمع شده باشندفي الحال برگردد5 وبا شاه اسمعيل جنگ كند6 واگر حاضر نباشند خان به جمع كردن سپاه مشغول شود و دراول بهار برسر خراسان بازگشت نماييم اتاليغان درست ديده بو دنك پس شاهي بيگ امده به خدمت مقبله خانم1 وصلاح ديد گفت بارك الله خليفه زمان و امام زمان اگر اين كار بكني ديگر اوجاق چنگيزخان از زير ننگ و عار بيروننيايد7 و انقدر گفت كه شاهي بيگ را در سر غضب يكي برود تاايشان جمعيت نموده بيايند9 وچون قزلباش بيست روزنشستند درپاي قلعها مرو ازجانب10 باريس ايل11 خان پادشاه خاورالچي نامهاي اورده به دست شاه بهادرخان داد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0361png گفت ازجانب باريس ايل1 خان پادشاه مي ايم و احوان معلوم نمود در نامها باريس ايل نامه نوشته بود كه عريضها بنده در گاه اشاه اسمعيل باريس ايل بهذروها عرض ميرساند كه نامها شاهي بيگ به من رسيد كه سپاه خود را برداشته3 بروم درسر	302	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms302	true	438112817117415587	0	302	0	1545	1545	302	و قزلباش ميخواستند كه از عقب بروند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0360png كه نواب اشرف مزاحم شده نگذاشت كه از عقب سپاه شكسته گسي برود اما بند ازبند شاهي بيگ به لرزه در امد وفرمود در دروازه را محكم بستند كه ديگر كسي تردد ننمايد تارسيدن عبيداللهخان ويادشاهان تر كستان وازاين طرف جوانان قزلباش خوشحال بر گرديدند و گفتند كه روز گار چه پيش اورد و از ان طرف شاهي بيگ در ششدر حيراني مانده بود و هر ساعتي براو سالي مي گذشت ومقبله خانم1 ديد كه شاهي بيگ سخت ترسيده است از اين جنگ گفت هرگاه تو اين چنين ميترسي از بك كي جنگ خواهد كرد و ازبك را دلداري كن8 و ريش سفيدان از بك و اتاليغان2 روي كردند به شاهي بيگ و گفتند خانم اذوقه سي هزار كس هرروز ميبايد و عليق سيهزار اسب ومعلوم نيست كه اذوقه پنج روزه3 باشد و اگر خان خود را برساند بهجانب تركستان4 اگر سپاه تر كستان جمع شده باشندفي الحال برگردد5 وبا شاه اسمعيل جنگ كند6 واگر حاضر نباشند خان به جمع كردن سپاه مشغول شود و دراول بهار برسر خراسان بازگشت نماييم اتاليغان درست ديده بو دنك پس شاهي بيگ امده به خدمت مقبله خانم1 وصلاح ديد گفت بارك الله خليفه زمان و امام زمان اگر اين كار بكني ديگر اوجاق چنگيزخان از زير ننگ و عار بيروننيايد7 و انقدر گفت كه شاهي بيگ را در سر غضب يكي برود تاايشان جمعيت نموده بيايند9 وچون قزلباش بيست روزنشستند درپاي قلعها مرو ازجانب10 باريس ايل11 خان پادشاه خاورالچي نامهاي اورده به دست شاه بهادرخان داد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0361png گفت ازجانب باريس ايل1 خان پادشاه مي ايم و احوان معلوم نمود در نامها باريس ايل نامه نوشته بود كه عريضها بنده در گاه اشاه اسمعيل باريس ايل بهذروها عرض ميرساند كه نامها شاهي بيگ به من رسيد كه سپاه خود را برداشته3 بروم درسر	302	-7974964111633820869	1545	3090.0	1246	1545	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms303	false	2642463684087532411	0	301	0	1489	1489	301	راه سپاه اميرتيمورخان4 وهمراه پسرخان باشم تابا او به جانب مرو راهي شوم چون نامه رسيد سپاه خود را برداشتم درتاريخ بيستم ماه شعبان بامحمدتيمورخان از اب جيحون گذشتيم و ميخواهيم بياييم5 به جانب بخارا و عبيدالله خان را برداشته از انجا به جانب بلخ بياييم وجاني بيگ سلطان را با بيست هزار سوار بلخي برداشته به ياري شاهي بيگ به جانب مرو راهي شويم اي شهريار نامدار اگر تا امدن ما شاهي بيگ خان را6 ازپيش برداري بهترخواهدبود امره اعلي 1 وچون نامه را شاه خواند به ملازم اوگفت تو ميروي باز به خدمت باريس ايل خان1 يانه گفت اي شهريار ميروم پس او را خلعت داده و گفت ازاين راه راست مرو وازطرف راه اركنج برو و ازنواب همايون ما دعا برسان وبگو8 رحمت خدا بر شما باد9 كه ما انشاءالله تلافي10 خواهيم كرد اما ان شهريار حسين بيگ را بانجم ثاني طلبيد مقدمات نجم را عرض نكرديم كه چون شد وچون در تبريز وقت امدن بديع الزمان كه نوبت دويم امد به خدمت شهريار جم بار گاه كه كمك بگيرد در ان وقت حضرت بيمار بود و كوفت ان شهريار روز به روزسنگينتر ميشد به نحوي كه حكما دست از معالجه ان حضرت كوتاه ساختند و چون نجم زرگر رشتي برسر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0362png شهريار امد ديد كه نور در ديدها ان شهريار نمانده و بسياركار صحت در بدن1 ان حضرت معطل شده بيرون امد و امرا را ديد و گفت روزگار چه خاك بر سر ما خواهد بيخت اي غازيان مرشد كامل را ديدهايد ا گفتند حال مي رويم به ديدن ان شهريار و امدندبرسر بالين مرشد وهر كس راچشم برچهره ان سرور افتادگفت خداوندا تواين شاه نو جوان را از لطف وكرم خود شفابخش وان حضرت ديده گشود پرسيد كه چهميشود ايشان نيزبه اشاره گفتند اي شهريار قربانت شويم ديگر چه شود كه روزگار گويا سرخرابي	303	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms303	true	210753781913325168	0	301	0	1489	1489	301	راه سپاه اميرتيمورخان4 وهمراه پسرخان باشم تابا او به جانب مرو راهي شوم چون نامه رسيد سپاه خود را برداشتم درتاريخ بيستم ماه شعبان بامحمدتيمورخان از اب جيحون گذشتيم و ميخواهيم بياييم5 به جانب بخارا و عبيدالله خان را برداشته از انجا به جانب بلخ بياييم وجاني بيگ سلطان را با بيست هزار سوار بلخي برداشته به ياري شاهي بيگ به جانب مرو راهي شويم اي شهريار نامدار اگر تا امدن ما شاهي بيگ خان را6 ازپيش برداري بهترخواهدبود امره اعلي 1 وچون نامه را شاه خواند به ملازم اوگفت تو ميروي باز به خدمت باريس ايل خان1 يانه گفت اي شهريار ميروم پس او را خلعت داده و گفت ازاين راه راست مرو وازطرف راه اركنج برو و ازنواب همايون ما دعا برسان وبگو8 رحمت خدا بر شما باد9 كه ما انشاءالله تلافي10 خواهيم كرد اما ان شهريار حسين بيگ را بانجم ثاني طلبيد مقدمات نجم را عرض نكرديم كه چون شد وچون در تبريز وقت امدن بديع الزمان كه نوبت دويم امد به خدمت شهريار جم بار گاه كه كمك بگيرد در ان وقت حضرت بيمار بود و كوفت ان شهريار روز به روزسنگينتر ميشد به نحوي كه حكما دست از معالجه ان حضرت كوتاه ساختند و چون نجم زرگر رشتي برسر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0362png شهريار امد ديد كه نور در ديدها ان شهريار نمانده و بسياركار صحت در بدن1 ان حضرت معطل شده بيرون امد و امرا را ديد و گفت روزگار چه خاك بر سر ما خواهد بيخت اي غازيان مرشد كامل را ديدهايد ا گفتند حال مي رويم به ديدن ان شهريار و امدندبرسر بالين مرشد وهر كس راچشم برچهره ان سرور افتادگفت خداوندا تواين شاه نو جوان را از لطف وكرم خود شفابخش وان حضرت ديده گشود پرسيد كه چهميشود ايشان نيزبه اشاره گفتند اي شهريار قربانت شويم ديگر چه شود كه روزگار گويا سرخرابي	303	-7974964111633820869	1489	2978.0	1190	1489	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms304	false	5409207760793102436	0	301	0	1426	1426	301	دارد وقزلباش ترا نميبينند پس به اشاره گفت مرا بگذاريد به اقاي خودم امير المءمنين ودعا كنيد ياران رفتند و ان حضرت ديد كه نجم زرگررشتي مانده گفت تو چرا ماندي گفت قربانت شوم ميخواهم دعا بكنم كه تو مرشد مايي و رواج دهندها دين اثني عشر امين بگو تاهمين دم دعاي من مستجابشود شاداشاره كرد كه دعاكن و ان حضرت دستهاي مبارك برداشت و به پشت افتاده بود چون نجم ان بديد دستها برداشت و گفت خداوندا اگر عمر اين شهريار به اخر رسيده باشد ومرا عمر باقي باشد من عمر خود را بخشيدم به اين سرور كه فراش راه دين است و رواج دهندها مذهب اثني عشر است بنابراين من جان خود را فداي اين نامداركردم خداوندا به حرمت محمدرسول الله و به حرمت اشرف اولادش2 علي بن ابي طالب كه جانمرا بگير وبهاين شهريارشفايي كرامت كن و ان شهريار امين مي گفت و پنداشت دعاي خير سلامتي او مي كند به قدرت خداي تعالي دعاي نجم مستجاتشد وعرق برجبين ان حضرت نشست و ان حضرت گفت اي نجم دعاي تو اجابت شد گفت الحمدلله3 كه به اين فيض رسيدم وجان خود را در راه صوفيگري4 خود صرف كردم در وقتي كه دركار بود ان حضرت در ميان رخت خواب نشست و گفت چه مي گويي ان شرح را عرض نمود كه چه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0363png دعا كردم وحضرت خود را سبك ديا وعلامت مرگ در نجم مشاهده نمود شاه گفت اي نجم مارا بي پدر كردي دعاي تراحق تعالي مستجاب گردانيد وشاه فرمود كه امرا بر گردند و هنوزاز دولت خانه نرفته بودند كه شخصي امد وايشان راگفت كه شاه شما را مي طلبد پس امرا خوش دل شدند و بر گشتند و مرشد كامل را ديدند بارنگ و روي چون افتاب و تمام امدند بر دور شاه گرديدند و شاه گفت حال بهدور من مي گرديد در	304	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms304	true	-5765662222590420082	0	301	0	1426	1426	301	دارد وقزلباش ترا نميبينند پس به اشاره گفت مرا بگذاريد به اقاي خودم امير المءمنين ودعا كنيد ياران رفتند و ان حضرت ديد كه نجم زرگررشتي مانده گفت تو چرا ماندي گفت قربانت شوم ميخواهم دعا بكنم كه تو مرشد مايي و رواج دهندها دين اثني عشر امين بگو تاهمين دم دعاي من مستجابشود شاداشاره كرد كه دعاكن و ان حضرت دستهاي مبارك برداشت و به پشت افتاده بود چون نجم ان بديد دستها برداشت و گفت خداوندا اگر عمر اين شهريار به اخر رسيده باشد ومرا عمر باقي باشد من عمر خود را بخشيدم به اين سرور كه فراش راه دين است و رواج دهندها مذهب اثني عشر است بنابراين من جان خود را فداي اين نامداركردم خداوندا به حرمت محمدرسول الله و به حرمت اشرف اولادش2 علي بن ابي طالب كه جانمرا بگير وبهاين شهريارشفايي كرامت كن و ان شهريار امين مي گفت و پنداشت دعاي خير سلامتي او مي كند به قدرت خداي تعالي دعاي نجم مستجاتشد وعرق برجبين ان حضرت نشست و ان حضرت گفت اي نجم دعاي تو اجابت شد گفت الحمدلله3 كه به اين فيض رسيدم وجان خود را در راه صوفيگري4 خود صرف كردم در وقتي كه دركار بود ان حضرت در ميان رخت خواب نشست و گفت چه مي گويي ان شرح را عرض نمود كه چه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0363png دعا كردم وحضرت خود را سبك ديا وعلامت مرگ در نجم مشاهده نمود شاه گفت اي نجم مارا بي پدر كردي دعاي تراحق تعالي مستجاب گردانيد وشاه فرمود كه امرا بر گردند و هنوزاز دولت خانه نرفته بودند كه شخصي امد وايشان راگفت كه شاه شما را مي طلبد پس امرا خوش دل شدند و بر گشتند و مرشد كامل را ديدند بارنگ و روي چون افتاب و تمام امدند بر دور شاه گرديدند و شاه گفت حال بهدور من مي گرديد در	304	-7974964111633820869	1426	2852.0	1127	1426	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms305	false	4443082456766999987	0	301	0	1446	1446	301	ان وقت نزع مي بايست گرديد واين صوفي يك رنگ جان خود را فداي ماكرد و از براي امرا شرح كرد وچون چشم امرا برروي نجم افتاد ديدند كه كارش شدهاست و تمام تحسين كردند وسه ساعتشد نجم جان به حق تسليم كرد و ان حضرت انچنان اورا برداشت كه اگر سلطان حيدر فوت شده بود او را برنميداشت ونعش او رابه جانب نجف اشرف بردنا چون نجم فرزند رشيد نداشت شاه رءيس يار احمد خوزاني1 را رشيد ميدانست جاي او را كه وكالت شاده بود ومهر شاه در گردن نجم بود مرشدكامل رءيس را به وكالت نفس همايون2 سربلند نمود گفت من ميخواهم نام نجم هميشه درزبان من باشد ترا نجم ثاني بگويند ان بود كه رءيس يار احمد خوزاني1 نجم ثاني شد اما در قهر صد برابر نجم بود و عرض كرديم كه حضرتاشرف اعلا فرمود حسين بيگ لله و نجمثاني رايزني شاه و دورمشخان و دده بيك وميرزا محمد ومنصور بيگ قبچاقي وحسن بيگ اسمعيل بااه حلواچي اوغلي و تمام امرا حاضر شدند وبه امرا صلاحديد كه شصتهزار ازبك از كنار اب جيحون گذشتهاند و بيست روز هست اما اين چنين كه باريس ايل3 خان نوشته بود يك هفتها ديگر ميبايد كه بيايند به اين طرف ما راچه بايد كرد هركدام حرفي گفتند در طبع ان شهريار نيفتاد گفت اي غازيان من امشب به اقاي خود حضرت امير المءمنين عليه السلام عرض image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0364png كنم ان سروري كه مرا باشما حكم نوشت فرزندش در عريضه كه برو فكر ما خواهد كرد وتمام امراگفتند سخن اين است و چون شب برسر دست امده ان حضرت در خيمه كرباس به عبادت مشغول شد و درعالم سنه نور پاك حضرت امير المومنين ظاهر شد و گفت اي فرزند دغدغه مكن و خود رابه ما سپار وعدو رابه ذوالفقار انگه ببين كه دست ولايت چه مي كند1 پس برخاسته از پاي	305	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms305	true	-6027464721765935170	0	301	0	1446	1446	301	ان وقت نزع مي بايست گرديد واين صوفي يك رنگ جان خود را فداي ماكرد و از براي امرا شرح كرد وچون چشم امرا برروي نجم افتاد ديدند كه كارش شدهاست و تمام تحسين كردند وسه ساعتشد نجم جان به حق تسليم كرد و ان حضرت انچنان اورا برداشت كه اگر سلطان حيدر فوت شده بود او را برنميداشت ونعش او رابه جانب نجف اشرف بردنا چون نجم فرزند رشيد نداشت شاه رءيس يار احمد خوزاني1 را رشيد ميدانست جاي او را كه وكالت شاده بود ومهر شاه در گردن نجم بود مرشدكامل رءيس را به وكالت نفس همايون2 سربلند نمود گفت من ميخواهم نام نجم هميشه درزبان من باشد ترا نجم ثاني بگويند ان بود كه رءيس يار احمد خوزاني1 نجم ثاني شد اما در قهر صد برابر نجم بود و عرض كرديم كه حضرتاشرف اعلا فرمود حسين بيگ لله و نجمثاني رايزني شاه و دورمشخان و دده بيك وميرزا محمد ومنصور بيگ قبچاقي وحسن بيگ اسمعيل بااه حلواچي اوغلي و تمام امرا حاضر شدند وبه امرا صلاحديد كه شصتهزار ازبك از كنار اب جيحون گذشتهاند و بيست روز هست اما اين چنين كه باريس ايل3 خان نوشته بود يك هفتها ديگر ميبايد كه بيايند به اين طرف ما راچه بايد كرد هركدام حرفي گفتند در طبع ان شهريار نيفتاد گفت اي غازيان من امشب به اقاي خود حضرت امير المءمنين عليه السلام عرض image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0364png كنم ان سروري كه مرا باشما حكم نوشت فرزندش در عريضه كه برو فكر ما خواهد كرد وتمام امراگفتند سخن اين است و چون شب برسر دست امده ان حضرت در خيمه كرباس به عبادت مشغول شد و درعالم سنه نور پاك حضرت امير المومنين ظاهر شد و گفت اي فرزند دغدغه مكن و خود رابه ما سپار وعدو رابه ذوالفقار انگه ببين كه دست ولايت چه مي كند1 پس برخاسته از پاي	305	-7974964111633820869	1446	2892.0	1147	1446	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms306	false	-2923608576897552111	0	301	0	1500	1500	301	قلعه و اوازهانداز كه رومي برسر تبريز امده و اذربايجان از دست رفته ما برمي گرديم وبرخيز از پاي قلعه شش فرسنگ تانرفته كه شاهي بيگ ازعقب خواهد امد و در دست تو كشته خواهد شد باسياه خود چون حضرت اين سخن فرمود شاه بيدار گرديد و امرا را طلب نمود و گفت ان حضرت اين امر فرمود تمام به سجده افتادند وهمان دم عريضهاي نوشتند اززبان ابراهيم ميرزا بهشاه كه سلطان سليم ابن سلطان بايزيد باصد و بيست هزار رومي امدهاند به تبريز وما فرار نموده رفتيم به طرف اردبيل زنهار كه خود را برسان كه ارادها تسخير اردبيل دارند وعريضه را دادند به قاصدي كه امشب برو و درسه فرسنگي باش و فردا وقت چاشت خود را برسان وفرمود قزلباشرا كه انچه بكار ايد بار كنند و انچه بكار نيايد به جاي بگذارندوفردا از كنارقلعه وقت رخصت2 كوچ كنند و تمهيد رادرست كردند بيرون اوردن شاه اسمعيل بهادرخان شاهي بيگي خانرا به تمهيد ازقلعدامرو وكشته شدن شاهي بيگ ولشكرش در دست شاه اسمعيل وقزلباش روز ديگر شاه فرمود كه تمام سپاه قزلباش سوارشده روي بهقلعه نهادند ويارهاي تر كتازي نمودند و از قلعه تير ميانداختند و جوانان از سپر رد مي كردند كه شاهي بيگ در بالاي برج در زير سراپردها اطلس قرار گرفته بود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0365png مقبله1 در پهلوش نشسته و او نيز به تماشا مشغول بود كه شاهي بيگ ديد از جانب عراق گردي برخاست جوان قزلباشي خودرا به كرباس خام پيچيده بسرعت مثل باد مركب ميراند و چون رسيد مردم از دور سر از عقبش گذاشتند واورا برداشته نزد شاه اوردند وچون رسيد پيادهشد شاه را سجده نمود و نامه را در اورد و به دست شاه داد و چون شاه مطالعه نمود سري به حركت اورد و اشاره كرد قزلباش را كه رو به جانب قلعه گذاشته بودند بسرعت تمام طلبيدند و چون	306	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms306	true	3242129312640252220	0	301	0	1500	1500	301	قلعه و اوازهانداز كه رومي برسر تبريز امده و اذربايجان از دست رفته ما برمي گرديم وبرخيز از پاي قلعه شش فرسنگ تانرفته كه شاهي بيگ ازعقب خواهد امد و در دست تو كشته خواهد شد باسياه خود چون حضرت اين سخن فرمود شاه بيدار گرديد و امرا را طلب نمود و گفت ان حضرت اين امر فرمود تمام به سجده افتادند وهمان دم عريضهاي نوشتند اززبان ابراهيم ميرزا بهشاه كه سلطان سليم ابن سلطان بايزيد باصد و بيست هزار رومي امدهاند به تبريز وما فرار نموده رفتيم به طرف اردبيل زنهار كه خود را برسان كه ارادها تسخير اردبيل دارند وعريضه را دادند به قاصدي كه امشب برو و درسه فرسنگي باش و فردا وقت چاشت خود را برسان وفرمود قزلباشرا كه انچه بكار ايد بار كنند و انچه بكار نيايد به جاي بگذارندوفردا از كنارقلعه وقت رخصت2 كوچ كنند و تمهيد رادرست كردند بيرون اوردن شاه اسمعيل بهادرخان شاهي بيگي خانرا به تمهيد ازقلعدامرو وكشته شدن شاهي بيگ ولشكرش در دست شاه اسمعيل وقزلباش روز ديگر شاه فرمود كه تمام سپاه قزلباش سوارشده روي بهقلعه نهادند ويارهاي تر كتازي نمودند و از قلعه تير ميانداختند و جوانان از سپر رد مي كردند كه شاهي بيگ در بالاي برج در زير سراپردها اطلس قرار گرفته بود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0365png مقبله1 در پهلوش نشسته و او نيز به تماشا مشغول بود كه شاهي بيگ ديد از جانب عراق گردي برخاست جوان قزلباشي خودرا به كرباس خام پيچيده بسرعت مثل باد مركب ميراند و چون رسيد مردم از دور سر از عقبش گذاشتند واورا برداشته نزد شاه اوردند وچون رسيد پيادهشد شاه را سجده نمود و نامه را در اورد و به دست شاه داد و چون شاه مطالعه نمود سري به حركت اورد و اشاره كرد قزلباش را كه رو به جانب قلعه گذاشته بودند بسرعت تمام طلبيدند و چون	306	-7974964111633820869	1500	3000.0	1201	1500	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms307	false	-6675692902192859789	0	301	0	1450	1450	301	به خدمت شاه امدند حضرت حرفي به ايشان گفت وتمام روي بهخيمههاي خود نهادند وشاهي بيگ روي بهمقبله خانم1 وجان وفا كرد و گفت طرفه شوري درميان سپاه قزلباش افتاد ايا چه خبر رسيد جان وفا گفت معلوم خواهد شد جاسوسان ما هستند خبري2 خوامند اورد كه در ان اثنا ديدند كه الچي از جانب شاه امد به كنار دروازه و گفت مرا شاه به خدمت خان فرستاده در را بگشاييد چون در گشودند الچي امد به نزد شاهي بيگ وسجده نمود وگفت نواب اشرف دعا ميرساند ومي فرمايد كه در جانب تبريز حادثهاي واقع شدد است و برادرم ياغي شده و من نمي توانم ايستاد بههمه حال اگر سرجنگ داري خوش باشد بيرونا والا شرط مروت ان است كه چون ما با الغار ميرويم خان مروت مرعي دارد و نگذارد كه ازبكان از عقب ما بيايند كه ممنون منت خان خواهيم بود و همان خراسان را ضبط نمايند وما را با شما جنگي نيست و در زمان سلطان حسين ميرزا بهچه دستور بود از كنار پل كرپي از ماست وما ديگر نزاعي در سرخراسان نداريم والحال ندانستيم3 چون بديع الزمان ميرزا پناه به ما اورده بود ميخواستيم كه الكاء اوراگرفته به او بسپاريم باز دراين وقت اراده نداشتيم چون خان ما را سبك كرد و نوشت كه اسمعيل ميرزا داروغه پيشباز ما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0366png كند و ناموس سلطنت نكند كه ما اراده جنگ نكنيم ان سخن بگذاريم بههمه حال ما را رخصت مي دهند بگويند و اگر جنك خوامند نمود اعلام دهند كه ما فكري از براي خود بكنيم وچون شاهي بيگ ان شنيد گفت برو به اقاي خود بگو كه اينك سپاه من خواهند رسيد و اگر صرفها دولت خود دانيم از عقب خواهيم امد والا انچه بهخاطر همايون ما رسد چنان خواهيم كرد و هرگاه شما را با ما كاري نباشد مرا با تو كار بسيار است	307	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms307	true	-2689668658162720280	0	301	0	1450	1450	301	به خدمت شاه امدند حضرت حرفي به ايشان گفت وتمام روي بهخيمههاي خود نهادند وشاهي بيگ روي بهمقبله خانم1 وجان وفا كرد و گفت طرفه شوري درميان سپاه قزلباش افتاد ايا چه خبر رسيد جان وفا گفت معلوم خواهد شد جاسوسان ما هستند خبري2 خوامند اورد كه در ان اثنا ديدند كه الچي از جانب شاه امد به كنار دروازه و گفت مرا شاه به خدمت خان فرستاده در را بگشاييد چون در گشودند الچي امد به نزد شاهي بيگ وسجده نمود وگفت نواب اشرف دعا ميرساند ومي فرمايد كه در جانب تبريز حادثهاي واقع شدد است و برادرم ياغي شده و من نمي توانم ايستاد بههمه حال اگر سرجنگ داري خوش باشد بيرونا والا شرط مروت ان است كه چون ما با الغار ميرويم خان مروت مرعي دارد و نگذارد كه ازبكان از عقب ما بيايند كه ممنون منت خان خواهيم بود و همان خراسان را ضبط نمايند وما را با شما جنگي نيست و در زمان سلطان حسين ميرزا بهچه دستور بود از كنار پل كرپي از ماست وما ديگر نزاعي در سرخراسان نداريم والحال ندانستيم3 چون بديع الزمان ميرزا پناه به ما اورده بود ميخواستيم كه الكاء اوراگرفته به او بسپاريم باز دراين وقت اراده نداشتيم چون خان ما را سبك كرد و نوشت كه اسمعيل ميرزا داروغه پيشباز ما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0366png كند و ناموس سلطنت نكند كه ما اراده جنگ نكنيم ان سخن بگذاريم بههمه حال ما را رخصت مي دهند بگويند و اگر جنك خوامند نمود اعلام دهند كه ما فكري از براي خود بكنيم وچون شاهي بيگ ان شنيد گفت برو به اقاي خود بگو كه اينك سپاه من خواهند رسيد و اگر صرفها دولت خود دانيم از عقب خواهيم امد والا انچه بهخاطر همايون ما رسد چنان خواهيم كرد و هرگاه شما را با ما كاري نباشد مرا با تو كار بسيار است	307	-7974964111633820869	1450	2900.0	1151	1450	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms308	false	8535029283436998085	0	301	0	1469	1469	301	الچي برگشت وبهعرض مرشد كامل رسانيده و ان شهريار فرمود كوچ كردند وفي الحال شتران را اوردند وبار كردند وخيمههاي كهنه وپاره اسباب زيادتي را گذاشتند خان از بالاي قلعه ميديد كه يك دم خيسهها را بستند و اما همان دوسه هزار خيمههاي مستعمل در سر پا مانده بود شاه فرمود انها را بر اتشزدند كه مبادا ازبك بيرون نيايد تا بيخواب پوشيده شود1 و شاهي بيگ گفت دود چيست جاسوسان خبر اوردند كه خيمههاي زيادي را قزلباش سوختند وخبر اورد جاسوس كه اقبال خان ببين كه چه كرده است كه سلطان سليم قيصر ولد سلطان بايزيد از راه ديار بكر اماه ومحمدخان سپه سالار ديار بكر با برادرش قراخان خان كه حاكم قراحميد2 است كشته و تمام الكاء اذر بايجان را گرفته و سلطان ابراهيم با چند زن از تبريز گريخته و به جانب اردبيل رفته است اين خبر را كه قزلباش شنيدهاند تمام در گريهاند و غم ناموس ميخورند و از چاشت تا اين دم بيش از سه ساعت نيست كه دو سه هزار قزلباش رفتند وشيخ اوغلي خود ايستاده تا لشكر را پيش اندازد گويا قيامت در ميان اين جماعت افتاده است كه دشمنان خان را هميشه به اين سر كرداني و بي ساماني ببينيم از دم چهاريار با صفاي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0367png شاهي بيگ ازخنده لبش برهم نميرسيد گفت اين چه دودي است گفتند اسباب زيادي را اتش زدهاند كه به دست نامسلمانان نيفتد و شاهي بيگ بهجان وفا گفت تو نگفتي مكر است گفت زنهار مكر قزلباش را مخور كه چون ديدند كه خان در قلعه را محكم بست1 وسپاه تر كستان نزديك استكه برسند2 اين جماعت مكر كردهاند گفت اگر مكر بوده چرا اين همه مال و اسباب را سوزاندند جان وفا گفت به نمك تو قسم كه دل من هيچ گواهي نميدهد كه اين خبر راست باشد3 زيرا كه4 قيصر روم باج به علاء	308	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms308	true	-6915633227303740656	0	301	0	1469	1469	301	الچي برگشت وبهعرض مرشد كامل رسانيده و ان شهريار فرمود كوچ كردند وفي الحال شتران را اوردند وبار كردند وخيمههاي كهنه وپاره اسباب زيادتي را گذاشتند خان از بالاي قلعه ميديد كه يك دم خيسهها را بستند و اما همان دوسه هزار خيمههاي مستعمل در سر پا مانده بود شاه فرمود انها را بر اتشزدند كه مبادا ازبك بيرون نيايد تا بيخواب پوشيده شود1 و شاهي بيگ گفت دود چيست جاسوسان خبر اوردند كه خيمههاي زيادي را قزلباش سوختند وخبر اورد جاسوس كه اقبال خان ببين كه چه كرده است كه سلطان سليم قيصر ولد سلطان بايزيد از راه ديار بكر اماه ومحمدخان سپه سالار ديار بكر با برادرش قراخان خان كه حاكم قراحميد2 است كشته و تمام الكاء اذر بايجان را گرفته و سلطان ابراهيم با چند زن از تبريز گريخته و به جانب اردبيل رفته است اين خبر را كه قزلباش شنيدهاند تمام در گريهاند و غم ناموس ميخورند و از چاشت تا اين دم بيش از سه ساعت نيست كه دو سه هزار قزلباش رفتند وشيخ اوغلي خود ايستاده تا لشكر را پيش اندازد گويا قيامت در ميان اين جماعت افتاده است كه دشمنان خان را هميشه به اين سر كرداني و بي ساماني ببينيم از دم چهاريار با صفاي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0367png شاهي بيگ ازخنده لبش برهم نميرسيد گفت اين چه دودي است گفتند اسباب زيادي را اتش زدهاند كه به دست نامسلمانان نيفتد و شاهي بيگ بهجان وفا گفت تو نگفتي مكر است گفت زنهار مكر قزلباش را مخور كه چون ديدند كه خان در قلعه را محكم بست1 وسپاه تر كستان نزديك استكه برسند2 اين جماعت مكر كردهاند گفت اگر مكر بوده چرا اين همه مال و اسباب را سوزاندند جان وفا گفت به نمك تو قسم كه دل من هيچ گواهي نميدهد كه اين خبر راست باشد3 زيرا كه4 قيصر روم باج به علاء	308	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms309	false	-5395774071912003131	0	301	0	1384	1384	301	الدو له ذو القدر مي داد و شاه اسمعيل دود از دودمان او بر اورد وقيصر چه قدرت دارد كه5 به جانب اذربايجان ايد بر سر او من ميدانم كه اين مكر قزلباش است مقبله خانم6 گفت حالقزلباش ميرود اگر مكر باشد چرا اين اوازه مي انداختند چون تاب ايشان نماند اين اوازه7 افتاد خان گفت كي افشا كردند شيخ اوغلي از ما بنهان كرد الچي او نيز چيزي نگفت فقط گفت كه سلطان ابراهيم درتبريز پاغي شده است اين تمهيد نيست درست است و از سوختن خيمهها يقين من حاصل شد و فرمود لشكر ازبك يراق جنگ بپوشند كه فردا صبح از عقب ميرويم و يك نفر قزلباش زنده نمي گذاريم مقبله خانم6 گفت چرا حال نميروي گفت حال به كجا اجما ع دارند از واهمه ما پراكندهاند واز واهمه هر كدام اسب خوبي دارند پيشتر ميروند وما از عقب هر كدام را كه ديديم مي كشيم تاخودرا بهشيخ اوغلي برسانيم8 جان وفا گفت تا حال كوچ نكردهاند و اول شب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0368png خواهند رفت ما صبح از عقب ميرويم اما حضرت شاه در نصف شب كوچ كرد و فرمود حسين بيگ لله را كه دم به دم1 است كه ازبك خودرا از قلعه بيرون مياندازند و تو در كمين باش وچون از اب گذشتند شاهي بيگ و لشكرش دوچشمه پل محمود اباد را خراب كن وبهزير دست بزن با چهار صد كس و خودرا به ما برسان او انگشت قبول به ديده نهاده در كمين بود كه شاهي بيگ از قلعه با سي هزار كس بيرون امد سر بهدنبال شاه نهاد وچون در كنار پل رسيد و دم صبح بود كه از اب گذشت و چون يك فرسنگ2 جدا شد حسين بيگ لله دو چشمه را خراب ساخت و جان وفا هرچند در قلعه ابرام كرد و گفت مرو از عقب قزلباش كه انمكراست مقبله خانم ميخواست كه	309	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms309	true	-7773734966021412100	0	301	0	1384	1384	301	الدو له ذو القدر مي داد و شاه اسمعيل دود از دودمان او بر اورد وقيصر چه قدرت دارد كه5 به جانب اذربايجان ايد بر سر او من ميدانم كه اين مكر قزلباش است مقبله خانم6 گفت حالقزلباش ميرود اگر مكر باشد چرا اين اوازه مي انداختند چون تاب ايشان نماند اين اوازه7 افتاد خان گفت كي افشا كردند شيخ اوغلي از ما بنهان كرد الچي او نيز چيزي نگفت فقط گفت كه سلطان ابراهيم درتبريز پاغي شده است اين تمهيد نيست درست است و از سوختن خيمهها يقين من حاصل شد و فرمود لشكر ازبك يراق جنگ بپوشند كه فردا صبح از عقب ميرويم و يك نفر قزلباش زنده نمي گذاريم مقبله خانم6 گفت چرا حال نميروي گفت حال به كجا اجما ع دارند از واهمه ما پراكندهاند واز واهمه هر كدام اسب خوبي دارند پيشتر ميروند وما از عقب هر كدام را كه ديديم مي كشيم تاخودرا بهشيخ اوغلي برسانيم8 جان وفا گفت تا حال كوچ نكردهاند و اول شب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0368png خواهند رفت ما صبح از عقب ميرويم اما حضرت شاه در نصف شب كوچ كرد و فرمود حسين بيگ لله را كه دم به دم1 است كه ازبك خودرا از قلعه بيرون مياندازند و تو در كمين باش وچون از اب گذشتند شاهي بيگ و لشكرش دوچشمه پل محمود اباد را خراب كن وبهزير دست بزن با چهار صد كس و خودرا به ما برسان او انگشت قبول به ديده نهاده در كمين بود كه شاهي بيگ از قلعه با سي هزار كس بيرون امد سر بهدنبال شاه نهاد وچون در كنار پل رسيد و دم صبح بود كه از اب گذشت و چون يك فرسنگ2 جدا شد حسين بيگ لله دو چشمه را خراب ساخت و جان وفا هرچند در قلعه ابرام كرد و گفت مرو از عقب قزلباش كه انمكراست مقبله خانم ميخواست كه	309	-7974964111633820869	1384	2768.0	1085	1384	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms310	false	1130218670650432650	0	301	0	1491	1491	301	اورا به كشتن دهد گويا با عبيدخان سر و سري داشت وغايبانه تير عشق يكديگر را خورده بود ند جان وفا گفت اي خانم مگذار خان را كه بيرون رود كه صلاح دولت نيست مقبله خانم گفت صد هزار حيف از تو كه ازبك باشي و از قزلباش اين همه واهمه كني اگر شما انديشه داريد من خود سپاه را بردارم و بروم ازعقب ايشان اين قسم فرصتي بهدست ما افتاده است ديگر به از اين فرصتي نخواهد بود اكرشيخ اوغلي رفت اين مرتبه مي ايد وتمام تركستان را مي گيرد3 وشاهي بيگ ازاين سخن بهغيرت امده بيرون امد چون شاه چهار فرسنگ از قلعها مرو جدا شده بود دده بيگ را با بيايند وچون علامت خان پيدا شود علم را بخوابانند وسربر اسب بگذارند تا شاهي بيك با سپاه مركبان را بدوانند وبهخاطر جمع بيايند اميرخان به فرموده عمل نمود و شاهمي بيگ رسيد ديد كه شيخ اوغلي باپانصد كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0369png در عقب است و گرد قزلباش از دور مينمايد گويا دو فرسنگ باشند با ان گرد پس روي كرد1 به جانوفا وگفت مي گفتي كه بيرون مرو فرصت بهترازاين نخواهد بود حال كي گذارم كه ازپيش بدر رود2 اين است شيخ اوغلي سپاه اورا تمام گذاشته رفتهاند جان وفا تبسم نمود گفت به ان گرد كه ميرسي بهسخن من خواهي رسيد اما ازبكان سر براسب گذاشتند و اميرخان با جوانان و راندند مر كبان را وازبك به تعجيل مركب ميدواندند چوناميرخان بهشاهر سيد علمرا بر سرمرشد به پاي كردندو گرد بلندشد كه از بك قزلباش را نبيند وقتي شامي بيگ رسيد كه گرد برطرف شده است و مرشد كامل با دوازده هزار قزلباش چون سد سكندر صف بستهاند و ايستادهاند چشم شاهي بيگ از ديدن3 ان حال تيره گرديده گفت جانوفا اين چه لشكراست گفت اجل ماوتو چهلشكرميخواهي باشد اينشيخ اوغلي است كه بهاين مكرازحصارت بيرون كشيدهاست	310	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms310	true	6355355103341407125	0	301	0	1491	1491	301	اورا به كشتن دهد گويا با عبيدخان سر و سري داشت وغايبانه تير عشق يكديگر را خورده بود ند جان وفا گفت اي خانم مگذار خان را كه بيرون رود كه صلاح دولت نيست مقبله خانم گفت صد هزار حيف از تو كه ازبك باشي و از قزلباش اين همه واهمه كني اگر شما انديشه داريد من خود سپاه را بردارم و بروم ازعقب ايشان اين قسم فرصتي بهدست ما افتاده است ديگر به از اين فرصتي نخواهد بود اكرشيخ اوغلي رفت اين مرتبه مي ايد وتمام تركستان را مي گيرد3 وشاهي بيگ ازاين سخن بهغيرت امده بيرون امد چون شاه چهار فرسنگ از قلعها مرو جدا شده بود دده بيگ را با بيايند وچون علامت خان پيدا شود علم را بخوابانند وسربر اسب بگذارند تا شاهي بيك با سپاه مركبان را بدوانند وبهخاطر جمع بيايند اميرخان به فرموده عمل نمود و شاهمي بيگ رسيد ديد كه شيخ اوغلي باپانصد كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0369png در عقب است و گرد قزلباش از دور مينمايد گويا دو فرسنگ باشند با ان گرد پس روي كرد1 به جانوفا وگفت مي گفتي كه بيرون مرو فرصت بهترازاين نخواهد بود حال كي گذارم كه ازپيش بدر رود2 اين است شيخ اوغلي سپاه اورا تمام گذاشته رفتهاند جان وفا تبسم نمود گفت به ان گرد كه ميرسي بهسخن من خواهي رسيد اما ازبكان سر براسب گذاشتند و اميرخان با جوانان و راندند مر كبان را وازبك به تعجيل مركب ميدواندند چوناميرخان بهشاهر سيد علمرا بر سرمرشد به پاي كردندو گرد بلندشد كه از بك قزلباش را نبيند وقتي شامي بيگ رسيد كه گرد برطرف شده است و مرشد كامل با دوازده هزار قزلباش چون سد سكندر صف بستهاند و ايستادهاند چشم شاهي بيگ از ديدن3 ان حال تيره گرديده گفت جانوفا اين چه لشكراست گفت اجل ماوتو چهلشكرميخواهي باشد اينشيخ اوغلي است كه بهاين مكرازحصارت بيرون كشيدهاست	310	-7974964111633820869	1491	2982.0	1192	1491	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms311	false	-3594600058343986872	0	301	0	1403	1403	301	خان گفت واي كه كشته شديم از بك رسيد وصف كشيد ريش سفيدان را طلبيد گفت ديديد كه اين پسربهچه تدبيرمارا بهدام كشيد از بكان گفتند حالشده است خودرا به چهاريار باصفا ميسپاريم وجنگ مي كنيم ما برحقيم واين طايفه مذهب بدعت دارند حاشا ازصحابه4ا كبار كه بكذارند اين طايفه برما زيادتي كنند چه بهغم فرو رفتهاي تو سرداري كن و تماشاكن كه روح ابو بكرچه مي كند چون صف بر اراست و قزلباش ريخت در ميدان جان وفا رفت در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0370png تيب عقب با سه هزار كس ايستاد1 و جنگ در پيوست به سه ساعت دست راست ودست چپ را از پيش برداشتند شاهي بيگ كس فرستاد پيش جانوفا كه اي يتيم چه كنم گفت خاك تيره برسرخود كن چه كني سي هزارمسلمانان را در دست را فضيان به كشتن دادي و بهسخن زن خود عمل كردي كه از زن كمتري و او2 ارادها ديگر به خاطر داشت و ترا دانسته به كشتن داد به همه حال ما جان خود را فداي تو كرديم برو بگو جنگ كنند شايد كه فلك شعبدهاي بسازد پس فرستاده برگرديد و انچه شنيده بود گفت اما غازيان كندند ازبكان را و چون شاهي بيگ چنان ديد روي برگريز نهاده و شاه غازي شاه اسمعيل ماضي اسب تازي ازجاي برانگيخت وهمهجا چشم برعلم نكبت اثر شاهي بيك داشت وچون علم را از وجود خان خالي ديد احو ال پرسيد علمدار گفت ان است كه خان ميرود به جانب قلعه3 شاه اورا با علم قلم گردانيد و سردر عقب شاهي بيگ گذاشته و چون خان به كنار اب محمود اباد رسيد ديد پل را دو چشمه كندهاند اه از نهادش بر امد و چون به عقب سر نظر كرد شاه اسمعيل را ديد كه ازعقب رسيد نكرد كه خودرا به اب زند وبدر رود4 سراشيب اب را گرفته الشه را دوانيد كه بدر رود	311	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms311	true	-5894928599901502147	0	301	0	1403	1403	301	خان گفت واي كه كشته شديم از بك رسيد وصف كشيد ريش سفيدان را طلبيد گفت ديديد كه اين پسربهچه تدبيرمارا بهدام كشيد از بكان گفتند حالشده است خودرا به چهاريار باصفا ميسپاريم وجنگ مي كنيم ما برحقيم واين طايفه مذهب بدعت دارند حاشا ازصحابه4ا كبار كه بكذارند اين طايفه برما زيادتي كنند چه بهغم فرو رفتهاي تو سرداري كن و تماشاكن كه روح ابو بكرچه مي كند چون صف بر اراست و قزلباش ريخت در ميدان جان وفا رفت در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0370png تيب عقب با سه هزار كس ايستاد1 و جنگ در پيوست به سه ساعت دست راست ودست چپ را از پيش برداشتند شاهي بيگ كس فرستاد پيش جانوفا كه اي يتيم چه كنم گفت خاك تيره برسرخود كن چه كني سي هزارمسلمانان را در دست را فضيان به كشتن دادي و بهسخن زن خود عمل كردي كه از زن كمتري و او2 ارادها ديگر به خاطر داشت و ترا دانسته به كشتن داد به همه حال ما جان خود را فداي تو كرديم برو بگو جنگ كنند شايد كه فلك شعبدهاي بسازد پس فرستاده برگرديد و انچه شنيده بود گفت اما غازيان كندند ازبكان را و چون شاهي بيگ چنان ديد روي برگريز نهاده و شاه غازي شاه اسمعيل ماضي اسب تازي ازجاي برانگيخت وهمهجا چشم برعلم نكبت اثر شاهي بيك داشت وچون علم را از وجود خان خالي ديد احو ال پرسيد علمدار گفت ان است كه خان ميرود به جانب قلعه3 شاه اورا با علم قلم گردانيد و سردر عقب شاهي بيگ گذاشته و چون خان به كنار اب محمود اباد رسيد ديد پل را دو چشمه كندهاند اه از نهادش بر امد و چون به عقب سر نظر كرد شاه اسمعيل را ديد كه ازعقب رسيد نكرد كه خودرا به اب زند وبدر رود4 سراشيب اب را گرفته الشه را دوانيد كه بدر رود	311	-7974964111633820869	1403	2806.0	1104	1403	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms312	false	3860757389666466047	0	302	0	1536	1536	302	كه از دور چشمش بر حصاري افتاد وديد جمعي ازبك داخل ان حصارميشوند ومتوجه حصار شد اتفاقا انصحرا شورهزار وجمجمه بود كه اگر اسب با پياده درميان ان جمجمهزار مي افتاد فرو ميرفت وچون سلطان سنجر ماضي روزي در شكار بود گذارش به ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0371png جمجمهزار افتاد وسپاه ازعقب رسيدند وسلطان را در اوردند1 اما در گوشها ان جمجمه و شورهزار2 گردابي واقع شده بود كه اگر صد سوار3 در انجا مي افتاد علامتي پيدا نميشد و سراز دهليز عدم بيرون مي اورد4 و در نظر سلطان ده سوار بيشتر در ان گرداب غرق شدند5 و سلطان فرمود كه حصاري دور ان گرداب كشيدند و يك طرف اين حصار در ان مدت فرود امده بود قريب به صد ازبك ميخواستند خودرا به منزلي6 رسانند و چون خبر از ان گرداب نداشتند تا مركب جهاندند به ان حصار سر از دهليز جهنم در اوردند و در ان وقت شاهي بيگ از واهمه شمشير ان شهريارافتاد درميان ان جمجمه چون حضرت رسيد ميخواست كه ماديان منصور بيك7 را بجهاند در ان وادي مخوف كه گويا كسي گفت به ان اسب رو مبارك8 كه زنهار مرو كه غريق بحرفنا خواهي شد و هرچند مرشد كامل نهيب داده مهميز زده ان هوشيار با فراست چون ستاره9 قطب چهاردستو پارا محكم نموده درزمين كه از عقبسرشاه صدايي برخاست كه مرو باش درهمانجا چون حضرت بهعقب سرنظر كرد كسيرا نديد وشاهي بيگ راگردن در ان جمجمه پيدا بود و ان حضرت باخود مي گفت خداوندا اين همان شاهي بيگ جباري است كه در روي عالم هيچكس را ذيحيات نميدانست و روز گار درچنين گرداب بلاش انداخت وچون شاهي بيگ نظر كرد خودرا روباه حقيرديد كه تاگردن درورطها خلاب گرفتار مانده و شاه را مانند شير شرزه مشاهده10 نمود كه در كمين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0372png سر كندن اوست وارادها جستن دارد كه نواب كامياب ديد سواري رسيد	312	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms312	true	-4382346877278038472	0	302	0	1536	1536	302	كه از دور چشمش بر حصاري افتاد وديد جمعي ازبك داخل ان حصارميشوند ومتوجه حصار شد اتفاقا انصحرا شورهزار وجمجمه بود كه اگر اسب با پياده درميان ان جمجمهزار مي افتاد فرو ميرفت وچون سلطان سنجر ماضي روزي در شكار بود گذارش به ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0371png جمجمهزار افتاد وسپاه ازعقب رسيدند وسلطان را در اوردند1 اما در گوشها ان جمجمه و شورهزار2 گردابي واقع شده بود كه اگر صد سوار3 در انجا مي افتاد علامتي پيدا نميشد و سراز دهليز عدم بيرون مي اورد4 و در نظر سلطان ده سوار بيشتر در ان گرداب غرق شدند5 و سلطان فرمود كه حصاري دور ان گرداب كشيدند و يك طرف اين حصار در ان مدت فرود امده بود قريب به صد ازبك ميخواستند خودرا به منزلي6 رسانند و چون خبر از ان گرداب نداشتند تا مركب جهاندند به ان حصار سر از دهليز جهنم در اوردند و در ان وقت شاهي بيگ از واهمه شمشير ان شهريارافتاد درميان ان جمجمه چون حضرت رسيد ميخواست كه ماديان منصور بيك7 را بجهاند در ان وادي مخوف كه گويا كسي گفت به ان اسب رو مبارك8 كه زنهار مرو كه غريق بحرفنا خواهي شد و هرچند مرشد كامل نهيب داده مهميز زده ان هوشيار با فراست چون ستاره9 قطب چهاردستو پارا محكم نموده درزمين كه از عقبسرشاه صدايي برخاست كه مرو باش درهمانجا چون حضرت بهعقب سرنظر كرد كسيرا نديد وشاهي بيگ راگردن در ان جمجمه پيدا بود و ان حضرت باخود مي گفت خداوندا اين همان شاهي بيگ جباري است كه در روي عالم هيچكس را ذيحيات نميدانست و روز گار درچنين گرداب بلاش انداخت وچون شاهي بيگ نظر كرد خودرا روباه حقيرديد كه تاگردن درورطها خلاب گرفتار مانده و شاه را مانند شير شرزه مشاهده10 نمود كه در كمين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0372png سر كندن اوست وارادها جستن دارد كه نواب كامياب ديد سواري رسيد	312	-7974964111633820869	1536	3072.0	1237	1536	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms313	false	8523053073760857507	0	301	0	1515	1515	301	و چون نيك نظر كرد عادي مهتر را ديد كه مهتر ماديان منصوربيگ1 بود گفت اي شهريار سوار اين استر شدم كه كسيب در ميدان جنگ بهدست اورم كه ناگاد صدايي2 به گوشم رسيد كه اي عادي مهتر خودرا برسان بهشاه پس دستاز كسيب برداشتم و پرسيدم كه شاه از كدام راه رفت نشان گرفته ان سمت3 را تاازدورعلامت تاج حضرترا ديدم خودرا رسانيدم حضرت گفت پس چون اين سگ را بيرون خواهي اورد گفت از كمند بيرونمي اورم شاه گفت مردانهباش عادي مهتر شاهي بيگ را از كمند بيرون كشيده شاه فرمود سرش را ببريد وشاهي بيگ رفت كه عجز كند امانش نداده سرشرا ببريد4 و فرمود چهار دستوپاي اورا از مرفق5 و زانوجدا نموده بهراه افتاد و از انجا كه غرور نفس بشراست نواب گيتيستان را غروري روي داده و بهخود ميباليد6 كه مثل شاهي بيگي را بهقتل رسانيدم ندانسته وچون ضربت رازد دانست كه جانوفا است سرش را جداكرد القصه چهارصدسلطان زاده7ا چنگيزي در ان جنك كشته شده بودند وهر چند از بكان خواستند كه خودرا به قلعها مرو اندازند چون پل شكستهبود ممكن نشد واگر بعضي بر اب زدند از ده تن دوتن جان بدر نبردند وخواجه سلطان محمد مروي8وزپرشاهي بيك خان كذاري كمان9با ده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0373png نفري بهزيردستزده1 راه بسيار امدند واما از بالاي دست اب كه طرف خراسان بود وجانب لشكرقزلباش بود بدررفت و اما ديگراز بكان در ان صحرا پراكنده بودند از ان سي هزار از بك دوهزار كس زنده بدر رفتند و باقي كش83 شيدند واز ان طرف خواجه محمد سلطان 2 مروي به قلعه امد ديد كه ازروي بيابان گرد عظيم برخاست و كس فرستاد وخبر اوردند كه عبيد الله خان است از بلخ با دوهزار كس به الغار امده وسه روزديگرپادشاهان تركستان مي ايند3 و عبيدخان مركب را جهاند بهجانب قلعه ديد كه در قلعه را بستهاند فرياد زد كه	313	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms313	true	-3696330756790977466	0	301	0	1515	1515	301	و چون نيك نظر كرد عادي مهتر را ديد كه مهتر ماديان منصوربيگ1 بود گفت اي شهريار سوار اين استر شدم كه كسيب در ميدان جنگ بهدست اورم كه ناگاد صدايي2 به گوشم رسيد كه اي عادي مهتر خودرا برسان بهشاه پس دستاز كسيب برداشتم و پرسيدم كه شاه از كدام راه رفت نشان گرفته ان سمت3 را تاازدورعلامت تاج حضرترا ديدم خودرا رسانيدم حضرت گفت پس چون اين سگ را بيرون خواهي اورد گفت از كمند بيرونمي اورم شاه گفت مردانهباش عادي مهتر شاهي بيگ را از كمند بيرون كشيده شاه فرمود سرش را ببريد وشاهي بيگ رفت كه عجز كند امانش نداده سرشرا ببريد4 و فرمود چهار دستوپاي اورا از مرفق5 و زانوجدا نموده بهراه افتاد و از انجا كه غرور نفس بشراست نواب گيتيستان را غروري روي داده و بهخود ميباليد6 كه مثل شاهي بيگي را بهقتل رسانيدم ندانسته وچون ضربت رازد دانست كه جانوفا است سرش را جداكرد القصه چهارصدسلطان زاده7ا چنگيزي در ان جنك كشته شده بودند وهر چند از بكان خواستند كه خودرا به قلعها مرو اندازند چون پل شكستهبود ممكن نشد واگر بعضي بر اب زدند از ده تن دوتن جان بدر نبردند وخواجه سلطان محمد مروي8وزپرشاهي بيك خان كذاري كمان9با ده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0373png نفري بهزيردستزده1 راه بسيار امدند واما از بالاي دست اب كه طرف خراسان بود وجانب لشكرقزلباش بود بدررفت و اما ديگراز بكان در ان صحرا پراكنده بودند از ان سي هزار از بك دوهزار كس زنده بدر رفتند و باقي كش83 شيدند واز ان طرف خواجه محمد سلطان 2 مروي به قلعه امد ديد كه ازروي بيابان گرد عظيم برخاست و كس فرستاد وخبر اوردند كه عبيد الله خان است از بلخ با دوهزار كس به الغار امده وسه روزديگرپادشاهان تركستان مي ايند3 و عبيدخان مركب را جهاند بهجانب قلعه ديد كه در قلعه را بستهاند فرياد زد كه	313	-7974964111633820869	1515	3030.0	1216	1515	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms314	false	-8515376492536759372	0	301	0	1521	1521	301	ازخان چه خبرداريد خواجه امد بهفراز برج و گفت عبيداللهخان تو باقي بماني كه خان كشته شد با تمام سپاه از بك گفت چه مي گويي خواجه گفت انچه ميشنوي گفت درقلعه باز كن تا حرم خان را با خزينه بردارم تا قزلباش نيامدهاند ببرم به جانب تر كستان كه ناموس ازدست نرود خواجه سلطان محمد گفت راست بگويم قلعه تعلق بهشاه اسمعيل دارد و مانمي توانيم از واهمها ان حضرت خزينها شاهي بيگ را به شما باهيم بروكه مبادا قزلباش برسد گفت اي خواجه روش نمك خوردن چنين نمي باشد و هرچند اورا نصيحت نمود خواجه فرمود عبث4 است عبيد اللهخان گفت مالحق تو است اما شاه اسمعيل چشم برسيرت كسي ندارد پس حرم خان را به من بده خواجه فكري كرد چون نمك شاهي بيگ را خورده بود ان قسم ياري بهازبك كرد گفت مقبله خانم5 را تنها ميدهم ديگر6 كنيزان كه از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0374png خراسان بهدست اورده ازترس شاه نميتوانم داد عبيدالله1 را مطلب ان بود گفت مرا مطلب مقبله خانم است گفت اگرراضيشود بدهم وچون مقبله خانم راگفتند كه عبيد الله ترا ميخواهد گفت من اورا نيزميخواستم خواجه را گفت كه مرا بده به عبيد اللهخان كه مبادا قزلباش بيايد و امان ندهد و ميخواست كجاوه بهم رساند مقبله خانم گفت من سوار اسب ميشوم در قلعه را گشودند وعبيد در نزد مقبله خانم غايبانه تيرعشق خورده بود وعاشق شده بود چون چشمش برجمال جانفزاي مقبله خانم افتاد واله وحيران اوگرديد دردل گفت كاش شاهي بيگ ده سال پيش تر كشته شده بود و شيخ او غلي را خدا نگهدارد كه اين قسم تحفهاي به چنگ من افتاد از دولت او برداشت مقبلهخانمرا واز بيراههرفت كه مبادا از برابر محمد تيمورخان پسرشاهي بيگ برسد ومادرشرا ازدست من بستاند وچند از بك را گفت كه هرجا ملازمان ما را خواهيد ديد بر گردانيد چون عبيدالله مقبله خانم	314	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms314	true	-3430601819492601672	0	301	0	1521	1521	301	ازخان چه خبرداريد خواجه امد بهفراز برج و گفت عبيداللهخان تو باقي بماني كه خان كشته شد با تمام سپاه از بك گفت چه مي گويي خواجه گفت انچه ميشنوي گفت درقلعه باز كن تا حرم خان را با خزينه بردارم تا قزلباش نيامدهاند ببرم به جانب تر كستان كه ناموس ازدست نرود خواجه سلطان محمد گفت راست بگويم قلعه تعلق بهشاه اسمعيل دارد و مانمي توانيم از واهمها ان حضرت خزينها شاهي بيگ را به شما باهيم بروكه مبادا قزلباش برسد گفت اي خواجه روش نمك خوردن چنين نمي باشد و هرچند اورا نصيحت نمود خواجه فرمود عبث4 است عبيد اللهخان گفت مالحق تو است اما شاه اسمعيل چشم برسيرت كسي ندارد پس حرم خان را به من بده خواجه فكري كرد چون نمك شاهي بيگ را خورده بود ان قسم ياري بهازبك كرد گفت مقبله خانم5 را تنها ميدهم ديگر6 كنيزان كه از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0374png خراسان بهدست اورده ازترس شاه نميتوانم داد عبيدالله1 را مطلب ان بود گفت مرا مطلب مقبله خانم است گفت اگرراضيشود بدهم وچون مقبله خانم راگفتند كه عبيد الله ترا ميخواهد گفت من اورا نيزميخواستم خواجه را گفت كه مرا بده به عبيد اللهخان كه مبادا قزلباش بيايد و امان ندهد و ميخواست كجاوه بهم رساند مقبله خانم گفت من سوار اسب ميشوم در قلعه را گشودند وعبيد در نزد مقبله خانم غايبانه تيرعشق خورده بود وعاشق شده بود چون چشمش برجمال جانفزاي مقبله خانم افتاد واله وحيران اوگرديد دردل گفت كاش شاهي بيگ ده سال پيش تر كشته شده بود و شيخ او غلي را خدا نگهدارد كه اين قسم تحفهاي به چنگ من افتاد از دولت او برداشت مقبلهخانمرا واز بيراههرفت كه مبادا از برابر محمد تيمورخان پسرشاهي بيگ برسد ومادرشرا ازدست من بستاند وچند از بك را گفت كه هرجا ملازمان ما را خواهيد ديد بر گردانيد چون عبيدالله مقبله خانم	314	-7974964111633820869	1521	3042.0	1222	1521	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms315	false	4525318471270236496	0	301	0	1473	1473	301	را برداشت وبه جانب بخارا راهي شد روز ديگرمحمد تيمورخان بهجانب قلعها مرو رسيد و خبر شكست ازبك وكشته شدن بدر خودرا شنيد امد به پاي قلعه وخواجه سلطان محمد را طلبيد در بالاي حصار قلعه و گفت اي خواجه روزگار برسرپدرم چه اورد خواجه انچه شده بود عرض كرد و گفت حال مارا چه بايد كرد گفت شما مي بايد خودرا بهتر كستان اندازيد كه همين دم قزلباش خواهند امد گفت هرگاه با هفتاد هزار كس امده باشم مراجعت نمايم ديگر كي اين قسم جمعيت2 سپاه برسرما خواهد شد گفت امراز خان زاده است در ان اثناگرد شد از عقب سپاه از بك سر كردند فرياد وفغان درسپاه از بك برخاسته3 و جاني بيگ پادشاه بلخ سر4 سلامتي و تعزيه محمد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0375png تيمورخان را داده گفت درچه فكري و چرا داخل قلعه نميشوي گفت گويا خواجه مزاحم است جاني بيگ گفت اي خواجه سلطان محتمد تو وزيرشاهي بيگ بودي چرا درقلعه را بهروي ولي نعمت خود وا نمي كني او گفت اي سلطان تو شيخ اوغلي را نميشناسي كس فرستاده است كه اگر قلعه را به تصرف ازبك ميدهي تمام اهل مرو را قتل عام خواهم كرد ازترس شاد اسمعيل نميتوانم در را گشود واگرشما اورا ازپيش برداريد من بنده قديمي شمايم محمد تيمورگفت چون ما را راه نميدهي خزينه وحرم پدرم را از قلعه بيرون كن كه تا با شاهاسمعيل جنگ بكنم و خون پدرم را تا ازاو نگيرم دست ازاوبرنميدارم خواجه گفت خزينه ازشاه است اما ححرم را عبيد الله برد اه از نهاد محمد تيمورخان بر امد گفت اي قلتاق چرا ميدادي گفت من نميدانم1 مي گفتم به شاه اسمعيل تعلق دارد چون مقبله خانم شنيد او راضي شد و با عبيدالله رفت به جانب بخارا اه از نهادش برامد اما باريس ايل خان2 ده هزار كس خودرا برداشته راه خاور3 پيش گرفته بدر رفت	315	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms315	true	-1131974162612872460	0	301	0	1473	1473	301	را برداشت وبه جانب بخارا راهي شد روز ديگرمحمد تيمورخان بهجانب قلعها مرو رسيد و خبر شكست ازبك وكشته شدن بدر خودرا شنيد امد به پاي قلعه وخواجه سلطان محمد را طلبيد در بالاي حصار قلعه و گفت اي خواجه روزگار برسرپدرم چه اورد خواجه انچه شده بود عرض كرد و گفت حال مارا چه بايد كرد گفت شما مي بايد خودرا بهتر كستان اندازيد كه همين دم قزلباش خواهند امد گفت هرگاه با هفتاد هزار كس امده باشم مراجعت نمايم ديگر كي اين قسم جمعيت2 سپاه برسرما خواهد شد گفت امراز خان زاده است در ان اثناگرد شد از عقب سپاه از بك سر كردند فرياد وفغان درسپاه از بك برخاسته3 و جاني بيگ پادشاه بلخ سر4 سلامتي و تعزيه محمد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0375png تيمورخان را داده گفت درچه فكري و چرا داخل قلعه نميشوي گفت گويا خواجه مزاحم است جاني بيگ گفت اي خواجه سلطان محتمد تو وزيرشاهي بيگ بودي چرا درقلعه را بهروي ولي نعمت خود وا نمي كني او گفت اي سلطان تو شيخ اوغلي را نميشناسي كس فرستاده است كه اگر قلعه را به تصرف ازبك ميدهي تمام اهل مرو را قتل عام خواهم كرد ازترس شاد اسمعيل نميتوانم در را گشود واگرشما اورا ازپيش برداريد من بنده قديمي شمايم محمد تيمورگفت چون ما را راه نميدهي خزينه وحرم پدرم را از قلعه بيرون كن كه تا با شاهاسمعيل جنگ بكنم و خون پدرم را تا ازاو نگيرم دست ازاوبرنميدارم خواجه گفت خزينه ازشاه است اما ححرم را عبيد الله برد اه از نهاد محمد تيمورخان بر امد گفت اي قلتاق چرا ميدادي گفت من نميدانم1 مي گفتم به شاه اسمعيل تعلق دارد چون مقبله خانم شنيد او راضي شد و با عبيدالله رفت به جانب بخارا اه از نهادش برامد اما باريس ايل خان2 ده هزار كس خودرا برداشته راه خاور3 پيش گرفته بدر رفت	315	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms316	false	4143241519099259244	0	301	0	1493	1493	301	وجاني بيگ نيز پيست هزار كس خودرا برداشته بهجانب بهقبعها مرو بلخ راهي گرديد و محمد تيمورخان بيست هزار كس خودرا برداشت وبراي به دست اوردن مادر روان شد از عقب عبيد الله خان راه بخارا زده بدر رفت اما چون شاه جم بارگاه ان فتح و نصرت كرده بر گرديد در كنار رودخانه محمود اباد خيمه وخرگاه برسرپاي كردند و سرسپاه از بك و اسير واخترمه كه بهدست غازيان ظفرفرجام افتاده بود4 ديده و نام نويس نمود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0376png فرمود روز ديگر پل را ساختند و روز سيم از اب عبور نمود و جاسوسي امد و شرح امدن لشكر كرده و شاه عالي مقدار گفت ياران ديديد كه اقاي ما چه قسم همراهي به ما كرد ان شاءالله اين جماعت را هم ازپيش برميداريم چون نزديك قلعهرسيد علامت سپاه پيداشد ديگر باره كس امد وشرح رفتن سپاه تر كستان عرض كرد وحضرت اعلا تاسف خورد كه چرا دست از اين ازبكان برداريم ومركب را تنگ كرده چون به حوالي قلعها مرو رسيدديد كه مردم با خواجه سلطان محمد به استقبال مي ايند و هر كدام از براي نثار طبق زر به دست گرفته در زيسر سم سمند بلند شهريار ارجمند نثار مي كردند ونواب اشرف احوال پادشاهان تركستان پرسيد وشرح را خواجه بيان كرد چون به جايي رسانيد كسه مقبله خانم را از من گرفت عبيداللهخان و به او دادم حضرت فرمود كه ترا چه نسبت بود كه زن مدعي مرا به عبيد الله بدهي گفت قربانت شوم چون دانستم نواب گيتيستان هرگز1 بهسيرت دشمن دراين انجمن نگاه نكرده است بنابراين مرا راضي كرد شاه فرمود چه فايده دارد اگرترا بهقتل اورم جا دارد اما حالا در بندش بكشيد وخواجه را سپردند وحضرت داخل قلعها مروشده وخزينه را صاحب شد وروز ديگر فرمود كه غازيان چه ميفرماييد درباره از بك گفتند امر از شهريار است وماشرط كردهايم در	316	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms316	true	5261349389772161840	0	301	0	1493	1493	301	وجاني بيگ نيز پيست هزار كس خودرا برداشته بهجانب بهقبعها مرو بلخ راهي گرديد و محمد تيمورخان بيست هزار كس خودرا برداشت وبراي به دست اوردن مادر روان شد از عقب عبيد الله خان راه بخارا زده بدر رفت اما چون شاه جم بارگاه ان فتح و نصرت كرده بر گرديد در كنار رودخانه محمود اباد خيمه وخرگاه برسرپاي كردند و سرسپاه از بك و اسير واخترمه كه بهدست غازيان ظفرفرجام افتاده بود4 ديده و نام نويس نمود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0376png فرمود روز ديگر پل را ساختند و روز سيم از اب عبور نمود و جاسوسي امد و شرح امدن لشكر كرده و شاه عالي مقدار گفت ياران ديديد كه اقاي ما چه قسم همراهي به ما كرد ان شاءالله اين جماعت را هم ازپيش برميداريم چون نزديك قلعهرسيد علامت سپاه پيداشد ديگر باره كس امد وشرح رفتن سپاه تر كستان عرض كرد وحضرت اعلا تاسف خورد كه چرا دست از اين ازبكان برداريم ومركب را تنگ كرده چون به حوالي قلعها مرو رسيدديد كه مردم با خواجه سلطان محمد به استقبال مي ايند و هر كدام از براي نثار طبق زر به دست گرفته در زيسر سم سمند بلند شهريار ارجمند نثار مي كردند ونواب اشرف احوال پادشاهان تركستان پرسيد وشرح را خواجه بيان كرد چون به جايي رسانيد كسه مقبله خانم را از من گرفت عبيداللهخان و به او دادم حضرت فرمود كه ترا چه نسبت بود كه زن مدعي مرا به عبيد الله بدهي گفت قربانت شوم چون دانستم نواب گيتيستان هرگز1 بهسيرت دشمن دراين انجمن نگاه نكرده است بنابراين مرا راضي كرد شاه فرمود چه فايده دارد اگرترا بهقتل اورم جا دارد اما حالا در بندش بكشيد وخواجه را سپردند وحضرت داخل قلعها مروشده وخزينه را صاحب شد وروز ديگر فرمود كه غازيان چه ميفرماييد درباره از بك گفتند امر از شهريار است وماشرط كردهايم در	316	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms317	false	6183004599812725892	0	301	0	1529	1529	301	روضها مقدس مشهد انور حضرت امام رضا عليه التحية والثنا كه به هيچ كاري وارادهاي فضولي نكنيم و انچه به خاطرنواب شاهي و كدخداي ملك خدايي ميرسد هماناست بههرچه امرفرمايند انشهريار ما مطيع ومنقاديم پس شاه فرمودند كه بيرام خان قرامانلو برود به جانب بلخ و اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0377png رفتن محمد تيمورخان ار عقب مادرش جاني بيگ سلطان تا رفتن او بلخ را خالي كرده باشد خان برود و اگر نرفته باشد ما خود ميرويم و الكاء او را گرفته به او1 سپرده برمي گرديم رفتن محمد تيمورخان از عقب مادرش و با عبيدالله2 جنگي كردن اما اين جانب عرض كرديم كه محمد تيمورخان ابن شاهي بيگ ازپي عبيدالله خان با سپاه خود روانه گرديد كه مادر خودرا از او بستاند كه ننگ عظيم است كه اگر عبيدالله را شوهر بكند باعث بي سيرتي دودمان چنگيزخان است سر بهدنبال او گذاشته به الغار راهي گرديد و چون به قلعها شورخان3 رسيد شنيد كه عبيد الله در قلعه است وسپاه او در قلعه فرود امدهاند وچون محمد تيمور ازگرد راه رسيد سواره ايستاد وعنان اسب كشيده در برابرقلعه ايستاد و كس فرستاد وعبيد اللهخان را طلب نمود وعبيدالله سوارشده از قلعه در امد ومحمد تيمور را ديد تواضع نموده گفت خان در كجا بودي و چرا فرود نمي ايي گفت فرود مي ايم مادرم را بفرست بهمن بسپارند كه اين ننگ از اجاق ما برطرفشود انگاه باتو دم ازدوستي قديم بزنيم عبيد الله خان گفت مگرمادر ترا ياغي برده است ويابهاسيري بردهاند من خواجه سلطان محمد را فريب دادم كه مبادا مقبله خانم بهدست شيخ اوغلي افتد باعث بدنامي اوجاق ان وقت ميشد ومادر توحاضراست گفت من نميدانم اينهارا اورا تسليم من كن والابه زور از تومي گيرم عبيدالله هرچند خواست كه او را بهنرمي و ملايمت از ان جهل فرود اورد محمد تيمور حمل بر كم زوري او مي كرد	317	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms317	true	4358827930678117563	0	301	0	1529	1529	301	روضها مقدس مشهد انور حضرت امام رضا عليه التحية والثنا كه به هيچ كاري وارادهاي فضولي نكنيم و انچه به خاطرنواب شاهي و كدخداي ملك خدايي ميرسد هماناست بههرچه امرفرمايند انشهريار ما مطيع ومنقاديم پس شاه فرمودند كه بيرام خان قرامانلو برود به جانب بلخ و اگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0377png رفتن محمد تيمورخان ار عقب مادرش جاني بيگ سلطان تا رفتن او بلخ را خالي كرده باشد خان برود و اگر نرفته باشد ما خود ميرويم و الكاء او را گرفته به او1 سپرده برمي گرديم رفتن محمد تيمورخان از عقب مادرش و با عبيدالله2 جنگي كردن اما اين جانب عرض كرديم كه محمد تيمورخان ابن شاهي بيگ ازپي عبيدالله خان با سپاه خود روانه گرديد كه مادر خودرا از او بستاند كه ننگ عظيم است كه اگر عبيدالله را شوهر بكند باعث بي سيرتي دودمان چنگيزخان است سر بهدنبال او گذاشته به الغار راهي گرديد و چون به قلعها شورخان3 رسيد شنيد كه عبيد الله در قلعه است وسپاه او در قلعه فرود امدهاند وچون محمد تيمور ازگرد راه رسيد سواره ايستاد وعنان اسب كشيده در برابرقلعه ايستاد و كس فرستاد وعبيد اللهخان را طلب نمود وعبيدالله سوارشده از قلعه در امد ومحمد تيمور را ديد تواضع نموده گفت خان در كجا بودي و چرا فرود نمي ايي گفت فرود مي ايم مادرم را بفرست بهمن بسپارند كه اين ننگ از اجاق ما برطرفشود انگاه باتو دم ازدوستي قديم بزنيم عبيد الله خان گفت مگرمادر ترا ياغي برده است ويابهاسيري بردهاند من خواجه سلطان محمد را فريب دادم كه مبادا مقبله خانم بهدست شيخ اوغلي افتد باعث بدنامي اوجاق ان وقت ميشد ومادر توحاضراست گفت من نميدانم اينهارا اورا تسليم من كن والابه زور از تومي گيرم عبيدالله هرچند خواست كه او را بهنرمي و ملايمت از ان جهل فرود اورد محمد تيمور حمل بر كم زوري او مي كرد	317	-7974964111633820869	1529	3058.0	1230	1529	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms318	false	-499766028429907504	0	302	0	1595	1595	302	وشلتاق تركانه را ازدست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0378png نميداد وعبيدالله نميخواست باخانزاده جنگ كند گفت محمد تيمور مادر تو بانوي تمام تر كستان است واختيار1 خودرا خود دارد بفرست كسي را بهنزد او و ان است درقلعه است ودرفراز2 برج ترا ميبيند و بگو بيا نزد من اگرترا خواهد به نزد تومي ايد واگر شوهرخواهد به نزد من خواهدماند من راست به توبگويم اورا الحالعقد كردم اما هنوزدست نرسانيدم محمدتيمور گفت يقين كه مادر فرزندرا خواهد خواست گفت بسيار خوب گفتي فرمود غلام خود را كه برو به نزد مقبله خانم والدهام و بگو زنهار كه مرا بدنام مكن درميان پادشاهان وشاهي بيگ پدرم را والبته البته خودرا به من برسان وغلام امده به خدمت خانم و سجده كرد وپيغام گزارد3 ومقبله خانم گفت برو وفرزندم را بگو جان مادر اگر عبيدالله خان مرا از قلعه بيرون نمي اورد شيخ اوغلي مرا بهمهترخود ميبخشيد از براي نام و اوازه4 و چون اين چنين حقي در گردن تو ثابت كرده است و ناموس ترا از دست دشمن قوي بيرون اورده بگذار مرا بااو باشم وعبيدالله خان ترا للگي كند و ترا پادشاه تمام تركستان سازد چون مرد كاردان است غلام برگشت وخبر اورد محمد تيمورخان غلام را از غضب به قتل در اورده فرمود كه مگذاريد وروي كرد به عبيداللهخان و عبيداللهخان از براي خاطر مقبله خانم نميخواست جنگ كند بافرزندش و بگويد كه چرا جگرمارا سوختي هر گاه جنگواقع شود محمد تيمور كشته خواهد شد بر گرديد و خودرا بهمقبله خانم رسانيده گفت اي خانم چكنم بااين جاهل گفت بكش عبيدالله شرمنده شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0379png گفت پس خود بگوسياه ازبك را كه از روي تو شرم دارند درجنگ محمد تيمور ومقبله خانم فرياد زده بهسپاه وگفت بكشيد ان نامرد را وسرش را از براي من بفرستيد كه جلدوخواهم داد چون از بكان نام جلدو شنيدند ازجاي در امدند وميخواستند كه اورا سرببرند	318	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms318	true	-4442846340691641816	0	302	0	1595	1595	302	وشلتاق تركانه را ازدست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0378png نميداد وعبيدالله نميخواست باخانزاده جنگ كند گفت محمد تيمور مادر تو بانوي تمام تر كستان است واختيار1 خودرا خود دارد بفرست كسي را بهنزد او و ان است درقلعه است ودرفراز2 برج ترا ميبيند و بگو بيا نزد من اگرترا خواهد به نزد تومي ايد واگر شوهرخواهد به نزد من خواهدماند من راست به توبگويم اورا الحالعقد كردم اما هنوزدست نرسانيدم محمدتيمور گفت يقين كه مادر فرزندرا خواهد خواست گفت بسيار خوب گفتي فرمود غلام خود را كه برو به نزد مقبله خانم والدهام و بگو زنهار كه مرا بدنام مكن درميان پادشاهان وشاهي بيگ پدرم را والبته البته خودرا به من برسان وغلام امده به خدمت خانم و سجده كرد وپيغام گزارد3 ومقبله خانم گفت برو وفرزندم را بگو جان مادر اگر عبيدالله خان مرا از قلعه بيرون نمي اورد شيخ اوغلي مرا بهمهترخود ميبخشيد از براي نام و اوازه4 و چون اين چنين حقي در گردن تو ثابت كرده است و ناموس ترا از دست دشمن قوي بيرون اورده بگذار مرا بااو باشم وعبيدالله خان ترا للگي كند و ترا پادشاه تمام تركستان سازد چون مرد كاردان است غلام برگشت وخبر اورد محمد تيمورخان غلام را از غضب به قتل در اورده فرمود كه مگذاريد وروي كرد به عبيداللهخان و عبيداللهخان از براي خاطر مقبله خانم نميخواست جنگ كند بافرزندش و بگويد كه چرا جگرمارا سوختي هر گاه جنگواقع شود محمد تيمور كشته خواهد شد بر گرديد و خودرا بهمقبله خانم رسانيده گفت اي خانم چكنم بااين جاهل گفت بكش عبيدالله شرمنده شد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0379png گفت پس خود بگوسياه ازبك را كه از روي تو شرم دارند درجنگ محمد تيمور ومقبله خانم فرياد زده بهسپاه وگفت بكشيد ان نامرد را وسرش را از براي من بفرستيد كه جلدوخواهم داد چون از بكان نام جلدو شنيدند ازجاي در امدند وميخواستند كه اورا سرببرند	318	-7974964111633820869	1595	3190.0	1296	1595	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms319	false	2329831236432552216	0	301	0	1610	1610	301	ديگر باره عبيدخان به سپاه گفت كه مبادا اورا بكشيد اما از لشكرش چند كسرا بهقتل اوردند تا محمدتيمورخان بترسيد وسپاه ازبك حمله كردند ومحمدتيمورديد كه قصد گرفتن اردارند ريش سفيدان راگفت چهمي گوييد در اين باب دانستند كه او ترسيده است1 گفتند خانم مادر خودرا ازرده مكن وبگذاريد وهمان گمان كنيد كه قزلباش بردداند2 چون عبيد خان جوان شجاع قابل است ومحمد تيمور را با عبيدخان صلح دادند وريش سفيدان برخاستند وبهجانب سمرقند راهي شدند وعبيدالله خان با مقبلهخانم بهجانب بخارا راهيشد4 فرستادن شاه اسمعيل بنادرخان ميرزا محمد طاءشرا به انچي گري به نزد اقا رستم پادشاه مازندران وزهره ترك شدن اقارستم ومردن اما حضرت اشرف اعلا روي كرد به دلاوران قزلباش و گفت دروقت امدن ازجانب خراسان در دامغان كس فرستاديم بهمازندران نزد اقارستم پادشاه مازندران كه با ما دراين سفرهمراهي كن برخيزدرر كاب5 ما تا باهم برويم وشاهي بيگ خان را ازپيش برداريم او در جواب گفته بود كه ما را ان قدرت نيست كه با خان تر كستان و خان خانان جنگت كنيم دست من است ودامن دولت شاهي بيگ خان و باپادشاه ايران هيچ اشنايي نداريم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0380png وفرستاده بازگشت واين خبررا از براي مااورد ميخواستم برگردم و بهطرف مازندران بروم اما چون به الغار برسرشاهي بيك مي امديم او را گذاشتيم به هر تقدير يك جوان مرد ميخواهم كه انديشه از حشمت اقارستم نكرده و از دوال پايان وكر كساران هيچ پروايي نكند و برود درميان بيشه بهمازندران وهيچ وجودي بر1ديوان مازندران نگذارد2 و ببرد دست بريدها شاهي بيگ را ودر دامن اقا رستم اندازد و بگويد كه شاه مي فرمايد كه تو بهما عرض نمودي كه دست من است ودولت شاهي بيگ وچون دست تو به دامن اونرسيد حال دست شاهي بيگ خان است و دامن تو اين بگويد وبرگردد وازشنيدن اين سخن هيچكس ارادها اين امرخطيرننمود وان حضرت بارديگر اعاده كرد ان	319	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms319	true	-1276639491405133343	0	301	0	1610	1610	301	ديگر باره عبيدخان به سپاه گفت كه مبادا اورا بكشيد اما از لشكرش چند كسرا بهقتل اوردند تا محمدتيمورخان بترسيد وسپاه ازبك حمله كردند ومحمدتيمورديد كه قصد گرفتن اردارند ريش سفيدان راگفت چهمي گوييد در اين باب دانستند كه او ترسيده است1 گفتند خانم مادر خودرا ازرده مكن وبگذاريد وهمان گمان كنيد كه قزلباش بردداند2 چون عبيد خان جوان شجاع قابل است ومحمد تيمور را با عبيدخان صلح دادند وريش سفيدان برخاستند وبهجانب سمرقند راهي شدند وعبيدالله خان با مقبلهخانم بهجانب بخارا راهيشد4 فرستادن شاه اسمعيل بنادرخان ميرزا محمد طاءشرا به انچي گري به نزد اقا رستم پادشاه مازندران وزهره ترك شدن اقارستم ومردن اما حضرت اشرف اعلا روي كرد به دلاوران قزلباش و گفت دروقت امدن ازجانب خراسان در دامغان كس فرستاديم بهمازندران نزد اقارستم پادشاه مازندران كه با ما دراين سفرهمراهي كن برخيزدرر كاب5 ما تا باهم برويم وشاهي بيگ خان را ازپيش برداريم او در جواب گفته بود كه ما را ان قدرت نيست كه با خان تر كستان و خان خانان جنگت كنيم دست من است ودامن دولت شاهي بيگ خان و باپادشاه ايران هيچ اشنايي نداريم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0380png وفرستاده بازگشت واين خبررا از براي مااورد ميخواستم برگردم و بهطرف مازندران بروم اما چون به الغار برسرشاهي بيك مي امديم او را گذاشتيم به هر تقدير يك جوان مرد ميخواهم كه انديشه از حشمت اقارستم نكرده و از دوال پايان وكر كساران هيچ پروايي نكند و برود درميان بيشه بهمازندران وهيچ وجودي بر1ديوان مازندران نگذارد2 و ببرد دست بريدها شاهي بيگ را ودر دامن اقا رستم اندازد و بگويد كه شاه مي فرمايد كه تو بهما عرض نمودي كه دست من است ودولت شاهي بيگ وچون دست تو به دامن اونرسيد حال دست شاهي بيگ خان است و دامن تو اين بگويد وبرگردد وازشنيدن اين سخن هيچكس ارادها اين امرخطيرننمود وان حضرت بارديگر اعاده كرد ان	319	-7974964111633820869	1610	3220.0	1311	1610	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms320	false	7208985434944445320	0	301	0	1457	1457	301	سخنرا وهيچكس حركت نكرد ميرزا محمد طالش ديد كهر نگرخسار مبارك شاه چون طبق اتش بر افروخت غيرت صوفيگري3 دامن گير اوشده جست ازجا و گفت اتش بهجان افروختن از بهرجانان سوختن بايد ز من اموختن كار من است اين كارها4 و گفت اي شهريار ما روز اول جان خودرا در راه مرشد كامل فدا كردهايم وشبوروز در انتظاراين ارزوييم چه به ازاين كه به مراد خود فايض يرزامعمدعاش شويم من ميروم ومنت بهجان دارم واين خدمت را اين چنين به تقديم رسانم كه به سمع شريف مرشد كامل خواهد رسيد پس نواب كامياب فرمود كه برو وهيچ دغدغه مكش كه زنده و سلامت به خدمت ما خواهيرسيد گفت حقا كه اميدوارشدم بهحيات وزنده بر گشتن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0381png فرتكمادن ساه اشمعين ميرزا مممد طااش را به الچي گري زيرا كه دل مرشد اينه است و انچه بر تو ظهور ميافتد چناناست اما قربانت شوم ميخواهم ماديان منصور بيگ1 را در اين سفر همراه من نمايي كه ديگر ارزويي ندارم و ان حضرت تبسم نموده گفت اگر ندهم خواهي گفت كه هرگاه شاه ميدانست كه زنده برمي گردم چرا ماديان به من مضايقه نمود بردار و برو كه يك موي شما در نزد من به از صد ماديان است وميرزا محمد در پاي شاه و الاجاه افتاد و قزلباش زبان به دعا و ثناي شاه گشودند و فرمود ان حضرت يك دست اسلحه مرصع از موزه تا خود فولاد جواهردار كه تمام كو كهاي مرصع در او قرار داده بودند و مثل افتاب تابان درخشنده بود و زره سلطان حيدر را با شمشير حسن پادشاه كه از سلطان ابوسعيد به او رسيده بود و كمان يعقوب پادشاه كه صاحب قران داده بود و نيزها فولاد علاءالدولها ذوالقدر كد سلطان قاني سا پادشاه مصر از براي او فرستاده بود و سارواوغلان را كشت حضرت از دست او گرفت او هر كس را	320	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms320	true	5816681476028148109	0	301	0	1457	1457	301	سخنرا وهيچكس حركت نكرد ميرزا محمد طالش ديد كهر نگرخسار مبارك شاه چون طبق اتش بر افروخت غيرت صوفيگري3 دامن گير اوشده جست ازجا و گفت اتش بهجان افروختن از بهرجانان سوختن بايد ز من اموختن كار من است اين كارها4 و گفت اي شهريار ما روز اول جان خودرا در راه مرشد كامل فدا كردهايم وشبوروز در انتظاراين ارزوييم چه به ازاين كه به مراد خود فايض يرزامعمدعاش شويم من ميروم ومنت بهجان دارم واين خدمت را اين چنين به تقديم رسانم كه به سمع شريف مرشد كامل خواهد رسيد پس نواب كامياب فرمود كه برو وهيچ دغدغه مكش كه زنده و سلامت به خدمت ما خواهيرسيد گفت حقا كه اميدوارشدم بهحيات وزنده بر گشتن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0381png فرتكمادن ساه اشمعين ميرزا مممد طااش را به الچي گري زيرا كه دل مرشد اينه است و انچه بر تو ظهور ميافتد چناناست اما قربانت شوم ميخواهم ماديان منصور بيگ1 را در اين سفر همراه من نمايي كه ديگر ارزويي ندارم و ان حضرت تبسم نموده گفت اگر ندهم خواهي گفت كه هرگاه شاه ميدانست كه زنده برمي گردم چرا ماديان به من مضايقه نمود بردار و برو كه يك موي شما در نزد من به از صد ماديان است وميرزا محمد در پاي شاه و الاجاه افتاد و قزلباش زبان به دعا و ثناي شاه گشودند و فرمود ان حضرت يك دست اسلحه مرصع از موزه تا خود فولاد جواهردار كه تمام كو كهاي مرصع در او قرار داده بودند و مثل افتاب تابان درخشنده بود و زره سلطان حيدر را با شمشير حسن پادشاه كه از سلطان ابوسعيد به او رسيده بود و كمان يعقوب پادشاه كه صاحب قران داده بود و نيزها فولاد علاءالدولها ذوالقدر كد سلطان قاني سا پادشاه مصر از براي او فرستاده بود و سارواوغلان را كشت حضرت از دست او گرفت او هر كس را	320	-7974964111633820869	1457	2914.0	1158	1457	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms321	false	9143426126094876255	0	301	0	1467	1467	301	كه نظر به ميرزا محمد مي افتاد ميپنداشت كه معاينه رستم زال است3 كه مسلح در خدمت خسرو روزگار ايستاده است3 بعداز شفقتهاي گو ناگون پاي شاه را بوسيده باشاطري از مرو به جانب استراباد راهي گرديد و از ان جانب اقا رستم در مازندران بود و پايتختش ساري بود برخاسته به قصبها طاحونه امده بودكه شاه عباس ماضي ان قصبه را شهر معظم ساخته4 و اورا فرح اباد نام نهاده است در كنار رود خيمه وخرگاه برسرپاي كرده بودند و روي دريا را سير مي كردند و الوند ديو و شمس الدين ديو كه هر دو سپهسالار شاه مازندران بودند و سهراب ديو كه جانشين اقا رستم بود پنجه پولاد را ميتابيدو او را سهراب پولاد پنجه مي گفتند و ديوان مازندران تمام مستان بودند5 و سخن كاووس بن كيقباد و رستم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0382png دستان در ميان داشتند و اقا رستم مي گفت چه فايده اگر كاووس درزمان من مي امد و رستم از عقبش مي امد ميديدند كه رستم مازندراني با رستم سيستاني چه مي كرد و ديوان پياله ميخوردند و قريب به سيصد چهار صد ديوزاده بدنژاد در ان بار گاه نشسته بودند وهر كدام از زور دست خود سخن مي گفتند و ان روز روز عيد ايشان بود و اردوي ديوان در كنار درياي قلزم خيمهها زده بودند وارباب و اهالي مازندران تمام امده و تماشا مي كردند و تمام ابپاشان مي كردند وتمام قباهاي الوان پوشيده بودند ودر كنار اب بايكديگر اب پاشي مينمودند و جميع به عيش و طرب مشغول بودند كه ديدند ازطرف استراباد ازميان جنگل جواني رستم شكوهي تهمتن سيري پيدا شد و اب رود در ميان حايل بود فرياد زد كه كشتي بياريد تا من از اب بگذرم والچي شاه اسمعيل بهادر خانم چون ان حال بديدند و ان سخن را شنيدند خبر به اقا رستم وديوان بردند كه ازجانب خراسان	321	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms321	true	658101680579202390	0	301	0	1467	1467	301	كه نظر به ميرزا محمد مي افتاد ميپنداشت كه معاينه رستم زال است3 كه مسلح در خدمت خسرو روزگار ايستاده است3 بعداز شفقتهاي گو ناگون پاي شاه را بوسيده باشاطري از مرو به جانب استراباد راهي گرديد و از ان جانب اقا رستم در مازندران بود و پايتختش ساري بود برخاسته به قصبها طاحونه امده بودكه شاه عباس ماضي ان قصبه را شهر معظم ساخته4 و اورا فرح اباد نام نهاده است در كنار رود خيمه وخرگاه برسرپاي كرده بودند و روي دريا را سير مي كردند و الوند ديو و شمس الدين ديو كه هر دو سپهسالار شاه مازندران بودند و سهراب ديو كه جانشين اقا رستم بود پنجه پولاد را ميتابيدو او را سهراب پولاد پنجه مي گفتند و ديوان مازندران تمام مستان بودند5 و سخن كاووس بن كيقباد و رستم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0382png دستان در ميان داشتند و اقا رستم مي گفت چه فايده اگر كاووس درزمان من مي امد و رستم از عقبش مي امد ميديدند كه رستم مازندراني با رستم سيستاني چه مي كرد و ديوان پياله ميخوردند و قريب به سيصد چهار صد ديوزاده بدنژاد در ان بار گاه نشسته بودند وهر كدام از زور دست خود سخن مي گفتند و ان روز روز عيد ايشان بود و اردوي ديوان در كنار درياي قلزم خيمهها زده بودند وارباب و اهالي مازندران تمام امده و تماشا مي كردند و تمام ابپاشان مي كردند وتمام قباهاي الوان پوشيده بودند ودر كنار اب بايكديگر اب پاشي مينمودند و جميع به عيش و طرب مشغول بودند كه ديدند ازطرف استراباد ازميان جنگل جواني رستم شكوهي تهمتن سيري پيدا شد و اب رود در ميان حايل بود فرياد زد كه كشتي بياريد تا من از اب بگذرم والچي شاه اسمعيل بهادر خانم چون ان حال بديدند و ان سخن را شنيدند خبر به اقا رستم وديوان بردند كه ازجانب خراسان	321	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms322	false	2539121641358600178	0	301	0	1378	1378	301	جوان قزلباشي1 سوار ماديان سفيد رنگ حنا مداخل شده2 است اما سر تا پا مسلح و شاطري در جلو اين چنين مي گويد اقا رستم فرمود دامنه بارگاه او را برداشتند از دور ميرزا محمد را ديد گفت حيفم مي ايد به اين ماديان كه غرق شود در اب والا الچي را مي گفتم بگوييد به اب بزند و دويم انكه ميخواهم بشنوم كه چه پيغام اورده گو يا شكست خورده است شاه اسمعيل كه پناه به مازنتدران اورده يا كمك طلبيده و اين قسم جواني را فرستاده گفت كشتي بدوانيد و او را بگذرانيد گفتند كي كشتي ماهي كيري مركب او را با او بيرون مي اورد چرا او را شرمنده نكنيم كه با اين لباس و اسلحه بگوييم بر اب بزن وچون پارهاي اب برحلقش برود و يراقش را اب ضايع سازد انگاه شناگران3 او را به شنا در اورند و ماديان خود از اب بيرون مي ايد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0383png اقا رستم گفت بد نمي گوييد في الحال فرياد زدند مازندرانيان كه اين جانب گذر است بر اب بزن خبر ندارند كه ميرزا محمد از رودخانه كرد بغداد1 زده و از اب گذشته است اين رودخانه چه نمايد در پيش همت او ماديانش را كفت اي هوشيار جانت را مينازم مرا شرمنده مكن و انداخت ان رو مبارك خود را در اب و به شناه در امد چون چشم اقارستم برماديان افتاد و او پادشاه مازندران است واسب را خوب ميشناخت گفت اين اسب قابل از اين جوان نيست2 مي بايد شاهي بيگ خان اين چنين سواري كند و در پشت اين جهانگيري كند و چون شاهي بيگ از اقا رستم واهمه داشت و از مكر دختر او را از براي محمد تيمور خواست از ان بود كه هوادار او بود و تعريف بسيار كرد تا مركب از اب عبور نمود غريو از ان خلق كثير بر امده	322	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms322	true	4625517219479153149	0	301	0	1378	1378	301	جوان قزلباشي1 سوار ماديان سفيد رنگ حنا مداخل شده2 است اما سر تا پا مسلح و شاطري در جلو اين چنين مي گويد اقا رستم فرمود دامنه بارگاه او را برداشتند از دور ميرزا محمد را ديد گفت حيفم مي ايد به اين ماديان كه غرق شود در اب والا الچي را مي گفتم بگوييد به اب بزند و دويم انكه ميخواهم بشنوم كه چه پيغام اورده گو يا شكست خورده است شاه اسمعيل كه پناه به مازنتدران اورده يا كمك طلبيده و اين قسم جواني را فرستاده گفت كشتي بدوانيد و او را بگذرانيد گفتند كي كشتي ماهي كيري مركب او را با او بيرون مي اورد چرا او را شرمنده نكنيم كه با اين لباس و اسلحه بگوييم بر اب بزن وچون پارهاي اب برحلقش برود و يراقش را اب ضايع سازد انگاه شناگران3 او را به شنا در اورند و ماديان خود از اب بيرون مي ايد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0383png اقا رستم گفت بد نمي گوييد في الحال فرياد زدند مازندرانيان كه اين جانب گذر است بر اب بزن خبر ندارند كه ميرزا محمد از رودخانه كرد بغداد1 زده و از اب گذشته است اين رودخانه چه نمايد در پيش همت او ماديانش را كفت اي هوشيار جانت را مينازم مرا شرمنده مكن و انداخت ان رو مبارك خود را در اب و به شناه در امد چون چشم اقارستم برماديان افتاد و او پادشاه مازندران است واسب را خوب ميشناخت گفت اين اسب قابل از اين جوان نيست2 مي بايد شاهي بيگ خان اين چنين سواري كند و در پشت اين جهانگيري كند و چون شاهي بيگ از اقا رستم واهمه داشت و از مكر دختر او را از براي محمد تيمور خواست از ان بود كه هوادار او بود و تعريف بسيار كرد تا مركب از اب عبور نمود غريو از ان خلق كثير بر امده	322	-7974964111633820869	1378	2756.0	1079	1378	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms323	false	566941646150266803	0	301	0	1383	1383	301	و تير عشق ان ماديان را خورد اما شاطر اوخود را به اب انداخته به شنا در امده وميرزا محمد نيز 3 سر كمند بهدست او داده بيرون اورد و چون از اب در امد به در بارگاه اقا رستم رسيد و به زير امد و شاطر ماديان را نگاه داشت و ميرزا محمد دست شاهي بيگ را گرفت از شاطر و در جايي پيچيده بود چون داخل بارگاه شد سلام كرد و گفت معلوم پادشاه مازندراناقا رستم بوده باشد كه مرشد كامل مكمل شاه اسمعيل بهادرخان وارث تاج و تخت تركستان و مسخر ساز بلاد ديار بكر4 وشيروان و قاتل خليفة الرحمن و امام زمان شاهي بيك خان پادشاه تركستان و جانشين چنگيزخانميفرمايد كه چون ما دو ماه قبل از اين از طرف دامغان كسي به نزد تو فرستاديم و فرموديم كه در مهم خراسان و جنگ شاهي بيگ اگر اقا رستم با ما در دوستي دم از اخلاص ميزند همراه ايد و چون شاهي بيگ را از پيش برداشتيم در ميان ما و تو دوستي و يكرنگي باشد هر اينه ترا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0384png پادشاه به استقلال نموده در مازندران ملك موروث1خود به فراغ بال و رفاە حال به عيش و عشرت و كامراني بگذراني و تو در جواب به خواجه مظفر تو پچي كه فردستادها ما بود گفته بودي كه دست من است و دامن دولت شاهي بيگ چون دست تو به دامن دولت شاهي بيگ نرسيد اينك دست شاهي بيگ است و دامن تو اين سخن را چون به اتمام رسانيد دست را باز كرده انداخت در بالاي كرسي در دامن اقا رستم چون چشم اقا رستم به دستي افتاد دست را برداشت و انگشترهاي شاهي بيگ را ديد و نام او را خواند اهي كشيده به عقب افتاد سهراب ديو و كافران2 ديو با ديوان ديگر برخاستند و برسر اقا رستم امدند كه ببينند او را	323	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms323	true	-7130845845915544650	0	301	0	1383	1383	301	و تير عشق ان ماديان را خورد اما شاطر اوخود را به اب انداخته به شنا در امده وميرزا محمد نيز 3 سر كمند بهدست او داده بيرون اورد و چون از اب در امد به در بارگاه اقا رستم رسيد و به زير امد و شاطر ماديان را نگاه داشت و ميرزا محمد دست شاهي بيگ را گرفت از شاطر و در جايي پيچيده بود چون داخل بارگاه شد سلام كرد و گفت معلوم پادشاه مازندراناقا رستم بوده باشد كه مرشد كامل مكمل شاه اسمعيل بهادرخان وارث تاج و تخت تركستان و مسخر ساز بلاد ديار بكر4 وشيروان و قاتل خليفة الرحمن و امام زمان شاهي بيك خان پادشاه تركستان و جانشين چنگيزخانميفرمايد كه چون ما دو ماه قبل از اين از طرف دامغان كسي به نزد تو فرستاديم و فرموديم كه در مهم خراسان و جنگ شاهي بيگ اگر اقا رستم با ما در دوستي دم از اخلاص ميزند همراه ايد و چون شاهي بيگ را از پيش برداشتيم در ميان ما و تو دوستي و يكرنگي باشد هر اينه ترا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0384png پادشاه به استقلال نموده در مازندران ملك موروث1خود به فراغ بال و رفاە حال به عيش و عشرت و كامراني بگذراني و تو در جواب به خواجه مظفر تو پچي كه فردستادها ما بود گفته بودي كه دست من است و دامن دولت شاهي بيگ چون دست تو به دامن دولت شاهي بيگ نرسيد اينك دست شاهي بيگ است و دامن تو اين سخن را چون به اتمام رسانيد دست را باز كرده انداخت در بالاي كرسي در دامن اقا رستم چون چشم اقا رستم به دستي افتاد دست را برداشت و انگشترهاي شاهي بيگ را ديد و نام او را خواند اهي كشيده به عقب افتاد سهراب ديو و كافران2 ديو با ديوان ديگر برخاستند و برسر اقا رستم امدند كه ببينند او را	323	-7974964111633820869	1383	2766.0	1084	1383	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms324	false	172572713616915765	0	301	0	1370	1370	301	چه شد دوستي در انجا بود از مردم استراباد به ميرزا محمد اشاره كرد كه چه ايستادهاي فرصت به از اين نيست كه ديوان بر سر پادشاه خود اجتما ع3 كردهاند تو خود را به ماديان برسان و از اب بگذر كه روي تو سفيد و اسم در اين روزگار گذاشتي و تا عالم خواهد بود اين جرات ترا خواهند گفت اگر زنده بدر روي ميرزا محمد گفت سر مرشد كامل من سلامت باشد چه گربهاند مازندرانيان كه با من جنگ كنند اما ديد كه راست مي گويد بيرون امده جستن كرده خود را به ماديان رسانيد و مركب سهراب را اورده بود كه بسيارمست بود خواست4 كه سوار شده برود وديگرمر كبان حاضرنبودند شاطر را گفت سوار اين مركب شو او نير سوار شده چون بر اب زدند اسب سهراب را اب غلطانيد و ميرزا محمد دست او را گرفته و از رود اب در اورد5 خبر به سهراب دادند كه الچي ان است كه بر اب زد6 الوند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0385png ديو گفت پادشاه ما جايي نميرود برخيز اين خيره سر را بكير كه اگر زنده بدر رود نغوذبالله1 بگويند كه اقا رستم پادشاه مازندران چه بي جگر بود كه از ديدن دست شاهي بيگ و از پيغام و تهديد شيخ اوغلي زهرهاش شكافت سهراب بيرون امد و مركب خواست گفتند ان است كه حال بر اب زدند وچون راه نزديك بود فرياد زد به ديوان كه تيرباران كنيد و زد كه اي قزلباش بد معاش ريش تراش باش كه رسيدم و چون ميرزا محمد از اب بيرون امد شاطر را گفت تو پيشتر برو تا من با اين جماعت حرف بزنم و ببينم كه چه مي گويند پس شاطر روانه گرديد و ميرزا محمد فرياد بر اورد و گفت چه مي گويي تو كه نامت را نميدانم2 گفت منم سهراب چه كردي از جادو به اقا رستم گفت	324	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms324	true	-3388936671022238323	0	301	0	1370	1370	301	چه شد دوستي در انجا بود از مردم استراباد به ميرزا محمد اشاره كرد كه چه ايستادهاي فرصت به از اين نيست كه ديوان بر سر پادشاه خود اجتما ع3 كردهاند تو خود را به ماديان برسان و از اب بگذر كه روي تو سفيد و اسم در اين روزگار گذاشتي و تا عالم خواهد بود اين جرات ترا خواهند گفت اگر زنده بدر روي ميرزا محمد گفت سر مرشد كامل من سلامت باشد چه گربهاند مازندرانيان كه با من جنگ كنند اما ديد كه راست مي گويد بيرون امده جستن كرده خود را به ماديان رسانيد و مركب سهراب را اورده بود كه بسيارمست بود خواست4 كه سوار شده برود وديگرمر كبان حاضرنبودند شاطر را گفت سوار اين مركب شو او نير سوار شده چون بر اب زدند اسب سهراب را اب غلطانيد و ميرزا محمد دست او را گرفته و از رود اب در اورد5 خبر به سهراب دادند كه الچي ان است كه بر اب زد6 الوند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0385png ديو گفت پادشاه ما جايي نميرود برخيز اين خيره سر را بكير كه اگر زنده بدر رود نغوذبالله1 بگويند كه اقا رستم پادشاه مازندران چه بي جگر بود كه از ديدن دست شاهي بيگ و از پيغام و تهديد شيخ اوغلي زهرهاش شكافت سهراب بيرون امد و مركب خواست گفتند ان است كه حال بر اب زدند وچون راه نزديك بود فرياد زد به ديوان كه تيرباران كنيد و زد كه اي قزلباش بد معاش ريش تراش باش كه رسيدم و چون ميرزا محمد از اب بيرون امد شاطر را گفت تو پيشتر برو تا من با اين جماعت حرف بزنم و ببينم كه چه مي گويند پس شاطر روانه گرديد و ميرزا محمد فرياد بر اورد و گفت چه مي گويي تو كه نامت را نميدانم2 گفت منم سهراب چه كردي از جادو به اقا رستم گفت	324	-7974964111633820869	1370	2740.0	1071	1370	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms325	false	-4844949996589619648	0	301	0	1444	1444	301	مگر كور بودي شما پانصد كس در بارگاه حاضر بوديد كه زهرهاش معيوب شده مرد گفت اگر از مردان نشاني داري انقدر صبر كن تا من نيز از اب بگذرم گفت مگر شما از اين اب نميتوانيد گذشت كه ميبايد از پل گذشت و در ان وقت پل نداشت چون فصل بهار بود با كشتي مي گذشتند و در تابستان بعضي جا گذار داشت3 و درميان ايشان سخن بسيار شد وسر اسب را گردانيد كه در اين اثنا 4 صداي شيون از بارگاه بلند شد سهراب و الوند را بردند و گفتند اين ماديان كه اين دارد اهو به گرد گردش5 نميرسد و كدام اسب شما به پاي اين مركب ميرسد ميرزا محمد گفت نامردم اگر صد تن بياييد رو بگردانم الوندديو گفت برو ما به تو جنگ نداريم چون مردي حيف است ترا نامردانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0386png از پاي در اوريم ايشان برگشتند و اقا محمد پسر اقا رستم را پادشاه مازندران كردند كه تا بگوييم كه چه خواهد شد و چون ميرزا محمد به استراباد امد خواجه مظفر او را دريافته تحسين او نمود و كس همراه كرد باخيمه و اثاثه1 به جانب مرو راهي گرديد فرستادن شاه اسمعيل بهادر خان خليل اقاي صوفي را به الچي گري تزد سلطان بايزيد قيصر و كشته شدن خليل اقاي ارملو در بارگاه قيصر اما جون خبر امد ازجانب دياربكر عريضها خان محمد خان استجلو2 كه اي شهريار چون من بيمار بودم سلطان سليم ولد3 سلطان بايزيد بي رخصت پدر امد به جانب ديار بكر و تاخت بدي كرده بسيار اسباب و اموال مردم صحرانشين را برداشت ورفت به طرف اماسيها روم و اگر بيمار نبودم از عقب او ميرفتم وچون بيمار بودم ونرفتم برادرم قراخان خان نيز بيمار بود در جانب قراحميد4 تا مرشد كامل خبردار باشد چون ان عريضه رسيد مرشد كامل فرمودند كه اگر ميرزا محمد اينجا بود او	325	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms325	true	-438948047602397789	0	301	0	1444	1444	301	مگر كور بودي شما پانصد كس در بارگاه حاضر بوديد كه زهرهاش معيوب شده مرد گفت اگر از مردان نشاني داري انقدر صبر كن تا من نيز از اب بگذرم گفت مگر شما از اين اب نميتوانيد گذشت كه ميبايد از پل گذشت و در ان وقت پل نداشت چون فصل بهار بود با كشتي مي گذشتند و در تابستان بعضي جا گذار داشت3 و درميان ايشان سخن بسيار شد وسر اسب را گردانيد كه در اين اثنا 4 صداي شيون از بارگاه بلند شد سهراب و الوند را بردند و گفتند اين ماديان كه اين دارد اهو به گرد گردش5 نميرسد و كدام اسب شما به پاي اين مركب ميرسد ميرزا محمد گفت نامردم اگر صد تن بياييد رو بگردانم الوندديو گفت برو ما به تو جنگ نداريم چون مردي حيف است ترا نامردانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0386png از پاي در اوريم ايشان برگشتند و اقا محمد پسر اقا رستم را پادشاه مازندران كردند كه تا بگوييم كه چه خواهد شد و چون ميرزا محمد به استراباد امد خواجه مظفر او را دريافته تحسين او نمود و كس همراه كرد باخيمه و اثاثه1 به جانب مرو راهي گرديد فرستادن شاه اسمعيل بهادر خان خليل اقاي صوفي را به الچي گري تزد سلطان بايزيد قيصر و كشته شدن خليل اقاي ارملو در بارگاه قيصر اما جون خبر امد ازجانب دياربكر عريضها خان محمد خان استجلو2 كه اي شهريار چون من بيمار بودم سلطان سليم ولد3 سلطان بايزيد بي رخصت پدر امد به جانب ديار بكر و تاخت بدي كرده بسيار اسباب و اموال مردم صحرانشين را برداشت ورفت به طرف اماسيها روم و اگر بيمار نبودم از عقب او ميرفتم وچون بيمار بودم ونرفتم برادرم قراخان خان نيز بيمار بود در جانب قراحميد4 تا مرشد كامل خبردار باشد چون ان عريضه رسيد مرشد كامل فرمودند كه اگر ميرزا محمد اينجا بود او	325	-7974964111633820869	1444	2888.0	1145	1444	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms326	false	3152591626956816388	0	301	0	1421	1421	301	را ميفرستادم به الچي گري به نزد قيصر روم سلطان بايزيد يك جوان ميخواهم كه از سرگذشته باشد و مردانگي كند و نامها مرا برداشته با سرشاهي بيگ به بارگاه قيصر ببرد و از حشمت او انديشه نكند و سر شاهي بيگ را به دامن قيصر گذارد و پيغام مرا بگويد و نامها مرا بدهد و جواب نامه گرفته بياورد چون مرشد كامل اين بگفت خليل اقاي صوفي ارملو برجست5 و گفت قربانت شوم من الچي گري را به تقديم رسانم حضرت فرمود كه تو در بند بودي و هنوز زحمت بند شاهي بيگ داري ديگري برود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0387png بلاگردانت شوم زحمت مرشد رحمت است در راه مرشد هر ازاري كه برسد ان محض خيراست وچون اراده اين امر كردم دست رد برسينها اين پير غلام قديمي مكذار واميدوارم كه مرشد كامل رخصت بدعد ان حضرت فرمود كه برو خدا همراه اما تندي و تيزي بيجا مكن گفت امر از مرشد كامل است پس سرشاهي بيگ را پر از كاه كرده برداشت و حضرت اشرف درجي پر از لعل بدخشان كه از خزينه شاهي بيگ بهدست اورده بود فرمود كه چون سر را در دامن قيصر انداختي اين درج رابه رسم سوغات پيشكش او بكن كه دست تهي نباشي نجم ثاني گفت اي شهريار اگر بازوبندهاي شاهي بيگ را بدهي بهتر خواهد بود وشاه او را تحسين نمود وفرمود كه راست مي گويي و يك جفت بازوبند از بازوي شاهي بيگ گشوده بود عادي مهتر شاه كه هيجده دانها لعل داشت و با ياقوت والماس و زمرد كهنه1 و نام چنگيزخان در ان قطعهها كنده بودند و نام صاحب قران و نام سلطانابوسعيد و نام شاهي بيگ و اسم چهار پادشاه صاحب قران در ان قطعه هاي لعل و زمرد كنده بودند و قيمت نداشت كه هركدام خراج شهري ميشد درقيمت شاه فرمود بازو بندها ببر و صوفي خليل	326	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms326	true	-6533588657277319452	0	301	0	1421	1421	301	را ميفرستادم به الچي گري به نزد قيصر روم سلطان بايزيد يك جوان ميخواهم كه از سرگذشته باشد و مردانگي كند و نامها مرا برداشته با سرشاهي بيگ به بارگاه قيصر ببرد و از حشمت او انديشه نكند و سر شاهي بيگ را به دامن قيصر گذارد و پيغام مرا بگويد و نامها مرا بدهد و جواب نامه گرفته بياورد چون مرشد كامل اين بگفت خليل اقاي صوفي ارملو برجست5 و گفت قربانت شوم من الچي گري را به تقديم رسانم حضرت فرمود كه تو در بند بودي و هنوز زحمت بند شاهي بيگ داري ديگري برود گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0387png بلاگردانت شوم زحمت مرشد رحمت است در راه مرشد هر ازاري كه برسد ان محض خيراست وچون اراده اين امر كردم دست رد برسينها اين پير غلام قديمي مكذار واميدوارم كه مرشد كامل رخصت بدعد ان حضرت فرمود كه برو خدا همراه اما تندي و تيزي بيجا مكن گفت امر از مرشد كامل است پس سرشاهي بيگ را پر از كاه كرده برداشت و حضرت اشرف درجي پر از لعل بدخشان كه از خزينه شاهي بيگ بهدست اورده بود فرمود كه چون سر را در دامن قيصر انداختي اين درج رابه رسم سوغات پيشكش او بكن كه دست تهي نباشي نجم ثاني گفت اي شهريار اگر بازوبندهاي شاهي بيگ را بدهي بهتر خواهد بود وشاه او را تحسين نمود وفرمود كه راست مي گويي و يك جفت بازوبند از بازوي شاهي بيگ گشوده بود عادي مهتر شاه كه هيجده دانها لعل داشت و با ياقوت والماس و زمرد كهنه1 و نام چنگيزخان در ان قطعهها كنده بودند و نام صاحب قران و نام سلطانابوسعيد و نام شاهي بيگ و اسم چهار پادشاه صاحب قران در ان قطعه هاي لعل و زمرد كنده بودند و قيمت نداشت كه هركدام خراج شهري ميشد درقيمت شاه فرمود بازو بندها ببر و صوفي خليل	326	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms327	false	7288575671311735754	0	301	0	1400	1400	301	ارملو برخاست وبه جانب روم راهي گرديد وچون به كنار درياي اسكول2 رسيد خبر بردند به قيصر روم كه از جانب ايران از خدمت شيخ اوغلي الچي مي ايد صوفي خليل امر قيصر شد كه او را راه دهند به كشتي در اورده ببرند به جانب روم و چون از كشتي در امد قيصر جماعتي را فرستاد كه او را استقبال كردند و عزت خوبي كردند چون مهمان دار3 برد او را كه فرود اورد قيصر به وزير اعظم گفت ندانستي به چه كار امده است گفت نگفت از او پرسيدم به چه كار امده اي گفت نامهاي دارم به سلطان بايزيد ميدهم جواب گرفته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0388png بر مي گردم روم جا به جا قرار گرفتند و خليل اقا را بردند به مجلس قيصر چون داخل بارگاه شد نامها شاه عالم يناه را به دو دست گرفته پيش برد وسجده نمود قيصر تعظيم او و نامها او نمود به هردودست كرفت و در روي1 زانوي خود گذاشت از روي عزت خليل اقاي صوفي را خوش امد كه قيصرروم نامها مرشد كامل را بهعزت و اعتبار گرفت اما سلطان سليم را خبر كردند كه الچي رفت به باركاه پدرت او برخاست و به تعجيل از حرم برون امده داخل مجلس شد وبزرگان روم تمام برخاستند و اورا سجده كردند و امد در پهلوي پدر در بالاي تختزرنكار قرار گرفت وچون چشم صوفي خليل به قيصرزاده افتاد پشتش بلرزيد طرفه بد قهر جواني به نظر در اورد چون مرد شناس بود او را تواضع گوشها ابرو كرده سلطان سليم را بد امد چشم داشت سجده داشت و چون كينها او را در دل گرفت از پدر پرسيد كه اين رافضي پير2 چه پيغام اورده است واين چيست كه به دامن دارد پدر گفت نميدانم پس شروع كرد به خنده كه اين جماعت ادميت نميدانند اگر تحفهاي اورده چرا به دست ملازمي نداده	327	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms327	true	5525312671476443776	0	301	0	1400	1400	301	ارملو برخاست وبه جانب روم راهي گرديد وچون به كنار درياي اسكول2 رسيد خبر بردند به قيصر روم كه از جانب ايران از خدمت شيخ اوغلي الچي مي ايد صوفي خليل امر قيصر شد كه او را راه دهند به كشتي در اورده ببرند به جانب روم و چون از كشتي در امد قيصر جماعتي را فرستاد كه او را استقبال كردند و عزت خوبي كردند چون مهمان دار3 برد او را كه فرود اورد قيصر به وزير اعظم گفت ندانستي به چه كار امده است گفت نگفت از او پرسيدم به چه كار امده اي گفت نامهاي دارم به سلطان بايزيد ميدهم جواب گرفته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0388png بر مي گردم روم جا به جا قرار گرفتند و خليل اقا را بردند به مجلس قيصر چون داخل بارگاه شد نامها شاه عالم يناه را به دو دست گرفته پيش برد وسجده نمود قيصر تعظيم او و نامها او نمود به هردودست كرفت و در روي1 زانوي خود گذاشت از روي عزت خليل اقاي صوفي را خوش امد كه قيصرروم نامها مرشد كامل را بهعزت و اعتبار گرفت اما سلطان سليم را خبر كردند كه الچي رفت به باركاه پدرت او برخاست و به تعجيل از حرم برون امده داخل مجلس شد وبزرگان روم تمام برخاستند و اورا سجده كردند و امد در پهلوي پدر در بالاي تختزرنكار قرار گرفت وچون چشم صوفي خليل به قيصرزاده افتاد پشتش بلرزيد طرفه بد قهر جواني به نظر در اورد چون مرد شناس بود او را تواضع گوشها ابرو كرده سلطان سليم را بد امد چشم داشت سجده داشت و چون كينها او را در دل گرفت از پدر پرسيد كه اين رافضي پير2 چه پيغام اورده است واين چيست كه به دامن دارد پدر گفت نميدانم پس شروع كرد به خنده كه اين جماعت ادميت نميدانند اگر تحفهاي اورده چرا به دست ملازمي نداده	327	-7974964111633820869	1400	2800.0	1101	1400	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms328	false	-7229854886953683731	0	301	0	1405	1405	301	ويا خود به دست نگرفته به دامن نهاده چه دخل دارد صوفي خليل هنوز به جاي خود نشسته بود ميخواست پيغام را بگزارد3 انگاه بنشيند گفت اي قيصر روم مرشد كامل به لفظ گهربار پيغامي چند فرمود كه به خدمت عرض كنم اگر امر بوده باشد عرض نمايم قيصر گفت بگو گفت مرشد من مي گويد كه دعاي مرا بهسلطان بايزيد برسان وبگو چون با ما توفيق پروردگار و نظر فيض اثر اءمها معصومين هست به قدرت كردگار از جانب گيلان با هفت نفر صوفي خروج كردم و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0389png به عنايت احد كريم از در دروازها بلخ تا به كنار رود درنا را به ضرب تيغ خورشيد رنگ1 مسخر نمودم و شاهي بيكخان سلالەها چنكيزحان سر بر سر ماگذاشت و سخنان بلند از روي جهل و غرور3 از او سر ميزد و چون سرش از بادها غرور دولت به كيوان برمي امد 4 وپات بي ادبي درميدان جرات نهاده بود سرش را بريده پر از كاه كرده به بارگاه تو فرستادم اگر تو نيز پاي ادب در دامن حد خود نچيني وبه مر كب خود سري سوار شده به ديار ما تركتازي كني سر ترا نيز به طريق اين سر بريده به درگاه راي برين5 به صد حشمت و ايين خواهم فرستاد اين بگفت وبرداشت ان پوست سر كاه اكنده را و در دامن قيصر روم سلطان بايزيد انداخته وگفت اگر راي برين6 نيز سر ترا ديده ادب نگرديده سر او را نيز از تن جدا ساخته از براي فغفور چيني سوغات ارسال خواهم داشت واگر او نيز تنگ چشمي نموده دم از خطا زند سرش را ازبارتن سبك ساخته به خدمت پرتكال فرنگ روانه خواهم نمود غرض به اندام خود بگو باشد فرزندت سلطان سليم دست در بغل كرده ان درج سر به مهررا برون اورده گويي7 هژده عدد اختر تابنده بوده كه دريك برج قران كرده بودند	328	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms328	true	3888455483564757363	0	301	0	1405	1405	301	ويا خود به دست نگرفته به دامن نهاده چه دخل دارد صوفي خليل هنوز به جاي خود نشسته بود ميخواست پيغام را بگزارد3 انگاه بنشيند گفت اي قيصر روم مرشد كامل به لفظ گهربار پيغامي چند فرمود كه به خدمت عرض كنم اگر امر بوده باشد عرض نمايم قيصر گفت بگو گفت مرشد من مي گويد كه دعاي مرا بهسلطان بايزيد برسان وبگو چون با ما توفيق پروردگار و نظر فيض اثر اءمها معصومين هست به قدرت كردگار از جانب گيلان با هفت نفر صوفي خروج كردم و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0389png به عنايت احد كريم از در دروازها بلخ تا به كنار رود درنا را به ضرب تيغ خورشيد رنگ1 مسخر نمودم و شاهي بيكخان سلالەها چنكيزحان سر بر سر ماگذاشت و سخنان بلند از روي جهل و غرور3 از او سر ميزد و چون سرش از بادها غرور دولت به كيوان برمي امد 4 وپات بي ادبي درميدان جرات نهاده بود سرش را بريده پر از كاه كرده به بارگاه تو فرستادم اگر تو نيز پاي ادب در دامن حد خود نچيني وبه مر كب خود سري سوار شده به ديار ما تركتازي كني سر ترا نيز به طريق اين سر بريده به درگاه راي برين5 به صد حشمت و ايين خواهم فرستاد اين بگفت وبرداشت ان پوست سر كاه اكنده را و در دامن قيصر روم سلطان بايزيد انداخته وگفت اگر راي برين6 نيز سر ترا ديده ادب نگرديده سر او را نيز از تن جدا ساخته از براي فغفور چيني سوغات ارسال خواهم داشت واگر او نيز تنگ چشمي نموده دم از خطا زند سرش را ازبارتن سبك ساخته به خدمت پرتكال فرنگ روانه خواهم نمود غرض به اندام خود بگو باشد فرزندت سلطان سليم دست در بغل كرده ان درج سر به مهررا برون اورده گويي7 هژده عدد اختر تابنده بوده كه دريك برج قران كرده بودند	328	-7974964111633820869	1405	2810.0	1106	1405	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms329	false	3749287862659358005	0	300	0	1433	1434	301	و فرمود مرشد كامل كه چون خزينه شاهي بيگ به تصرف ما امده اين كمينه حقير 8 است كه به رسم سوغات به خدمت فرستاديم وچون سخن را تمام كرد دود سياه ازنهاد سلطان سليم بر امده روي كرد به پدر كه اي پدر بيداد گر هنوز اين الچي را زنده گذاشته اي كه اين قسم بي اندامي بكند9 وسرپر كاه شاهي بيگ را به دامن تواندازد ديدي چه كرد اين پير بي تدبير رافضي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0390png چون سلطان بايزيد تندي پسر ديد گفت اي فرزند ايننه كسر شان ماست بلكه مرتبها علو ماست كه شيخ اوغلي سرشاهي بيگ پادشاه تمام تركستان را بريده و بر پاي ما انداخته اين روش را ببين چرا ان معني را به خاطرميرساني سلطان سليم قبول نكرده گفت اگر رخصت دادي بكشم اين الچي راكه خوب والاخودممي كشم اين بگفت و توپوز1 طلاي ناب در دست داشت نهيب داد به صوفي خليل اقا كه بگير از دست من ودست را بلند كرده كه فرود اورد صوفي خليل با خود گفت خواهي ايستادن كه ترا بكشد وشمشير كشيده دروقت فرود اوردن زد بر قبضه توپوز كه قلم نمود گفت چه فايده داشت چون سلطان بايزيد ترا داشت و الا ميزدم بر كمرت كه دو نيمهات مي كردم2 وچون سلطان سليم طريق گرديد از بار گاه بدر رفت و گفت مگذاريد كه اگر نكشيد تمام شما را مي كشم بزرگان روم از جا جستند و روي به صوفي خليل نهادند وريش سفيدان يافتند كه سلطان راضي نيست به كشته شدن الچي وحمله مي كردند3 اما جاهلان4 به قصد كشتن بهاو حمله مي كردند و او نيز خود داري نكرد به ضربشمشير بيست و چهار پادشاه و پادشاهزاده5 را به قتل اورد وهرچند سلطان بايزيد فرياد ميزد كه نكشيد ان جاهلان قبول نمي كردند تا ان جمع كثير كشتهشدند دردست الچي و اخراورا ازپاي در اوردند	329	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms329	true	3514269188290804287	0	300	0	1433	1434	301	و فرمود مرشد كامل كه چون خزينه شاهي بيگ به تصرف ما امده اين كمينه حقير 8 است كه به رسم سوغات به خدمت فرستاديم وچون سخن را تمام كرد دود سياه ازنهاد سلطان سليم بر امده روي كرد به پدر كه اي پدر بيداد گر هنوز اين الچي را زنده گذاشته اي كه اين قسم بي اندامي بكند9 وسرپر كاه شاهي بيگ را به دامن تواندازد ديدي چه كرد اين پير بي تدبير رافضي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0390png چون سلطان بايزيد تندي پسر ديد گفت اي فرزند ايننه كسر شان ماست بلكه مرتبها علو ماست كه شيخ اوغلي سرشاهي بيگ پادشاه تمام تركستان را بريده و بر پاي ما انداخته اين روش را ببين چرا ان معني را به خاطرميرساني سلطان سليم قبول نكرده گفت اگر رخصت دادي بكشم اين الچي راكه خوب والاخودممي كشم اين بگفت و توپوز1 طلاي ناب در دست داشت نهيب داد به صوفي خليل اقا كه بگير از دست من ودست را بلند كرده كه فرود اورد صوفي خليل با خود گفت خواهي ايستادن كه ترا بكشد وشمشير كشيده دروقت فرود اوردن زد بر قبضه توپوز كه قلم نمود گفت چه فايده داشت چون سلطان بايزيد ترا داشت و الا ميزدم بر كمرت كه دو نيمهات مي كردم2 وچون سلطان سليم طريق گرديد از بار گاه بدر رفت و گفت مگذاريد كه اگر نكشيد تمام شما را مي كشم بزرگان روم از جا جستند و روي به صوفي خليل نهادند وريش سفيدان يافتند كه سلطان راضي نيست به كشته شدن الچي وحمله مي كردند3 اما جاهلان4 به قصد كشتن بهاو حمله مي كردند و او نيز خود داري نكرد به ضربشمشير بيست و چهار پادشاه و پادشاهزاده5 را به قتل اورد وهرچند سلطان بايزيد فرياد ميزد كه نكشيد ان جاهلان قبول نمي كردند تا ان جمع كثير كشتهشدند دردست الچي و اخراورا ازپاي در اوردند	329	-7974964111633820869	1433	2866.0	1134	1433	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms330	false	8393359864748533307	0	301	0	1452	1452	301	ازقهروغضب پاره پاره كردند اورا و مردمش را ميخواستند تمام6 بكشند سلطان بايزيد گفت مطلب توالچي بود واين جماعت ملازم اويند چه گناه دارند او نيز گناه نداشت و پيغام اقاي خود اورده بود وچون الچي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0391png را كشت پشيمان شد اما بر روي خود نياورد گفت اي پسر ميدانم ازرده شدي از ترس شيخ اوغلي گفت بلايي بر سر او و مردم او بياورم كه به تو ظاهر شود وفرمود نامه ها نوشتند به اطراف كه سپاه جمع شوند كه يساق قزلباش است و چون دو سه ملازم صوفي خليل امدند از براي مرشد خبر اوردند اما هنوز در راه بگذار ان ملازمان را خبردار شدن شاه اسمعيل از امدن ميرزا محمد طالش و پيشواز فرستادن نجم ثاني را با امراء ايران واو را داخل اردو ساختن اما ازاين جانب چون شهريار به قلعه مرو ماند كه خبراز ميرزا محمد طالش بيايد كه خبر امد كه ميرزا محمد طرفه كاري كرده اينك فردا به پابوس شهريار سرافراز خواهد شد اما اقا رستم را كشته است ميگويند شاه فرمود كه سر شاهي بيگ ودست او شوم است باور بكنيد وروي به نجمثاني كرد كه توبا تمام امراي ما روان شويد به استقبال برادرم ميرزامحمد طالش ونواب اشرف در ان سربند لقب برادري به ميرزامحمد شفقت فرمود ونجم ثاني جست از جا وسوار شده و هر كس كه شنيد كه نجم ثاني سوار شد او نيز سوار گرديده ديگر كسي نماند در سپاه الاشاه عالم پناه وميرزا محمداز دور ديد كه طرفه استقبالي شد ازبراي او گفت حقا دل مرشد اينهاي است جهان نما وبراو ظاهر است كه به كجا رفتهام وچه قسم قدرتي كردهام وچون نجم ثاني پيدا شد ميرزا محمد رفتپياده شود كه نجم اورا قسم داد به سر عزيز شاه كه پياده مشو گفت اي1 نواب پيش از قسم دادن تو من پايين امدم نجم نيز از	330	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms330	true	-5957050489516278941	0	301	0	1452	1452	301	ازقهروغضب پاره پاره كردند اورا و مردمش را ميخواستند تمام6 بكشند سلطان بايزيد گفت مطلب توالچي بود واين جماعت ملازم اويند چه گناه دارند او نيز گناه نداشت و پيغام اقاي خود اورده بود وچون الچي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0391png را كشت پشيمان شد اما بر روي خود نياورد گفت اي پسر ميدانم ازرده شدي از ترس شيخ اوغلي گفت بلايي بر سر او و مردم او بياورم كه به تو ظاهر شود وفرمود نامه ها نوشتند به اطراف كه سپاه جمع شوند كه يساق قزلباش است و چون دو سه ملازم صوفي خليل امدند از براي مرشد خبر اوردند اما هنوز در راه بگذار ان ملازمان را خبردار شدن شاه اسمعيل از امدن ميرزا محمد طالش و پيشواز فرستادن نجم ثاني را با امراء ايران واو را داخل اردو ساختن اما ازاين جانب چون شهريار به قلعه مرو ماند كه خبراز ميرزا محمد طالش بيايد كه خبر امد كه ميرزا محمد طرفه كاري كرده اينك فردا به پابوس شهريار سرافراز خواهد شد اما اقا رستم را كشته است ميگويند شاه فرمود كه سر شاهي بيگ ودست او شوم است باور بكنيد وروي به نجمثاني كرد كه توبا تمام امراي ما روان شويد به استقبال برادرم ميرزامحمد طالش ونواب اشرف در ان سربند لقب برادري به ميرزامحمد شفقت فرمود ونجم ثاني جست از جا وسوار شده و هر كس كه شنيد كه نجم ثاني سوار شد او نيز سوار گرديده ديگر كسي نماند در سپاه الاشاه عالم پناه وميرزا محمداز دور ديد كه طرفه استقبالي شد ازبراي او گفت حقا دل مرشد اينهاي است جهان نما وبراو ظاهر است كه به كجا رفتهام وچه قسم قدرتي كردهام وچون نجم ثاني پيدا شد ميرزا محمد رفتپياده شود كه نجم اورا قسم داد به سر عزيز شاه كه پياده مشو گفت اي1 نواب پيش از قسم دادن تو من پايين امدم نجم نيز از	330	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms331	false	-2140205831110618656	0	301	0	1443	1443	301	براي خاطراوپياده شد ونجم هيچكس را به وجود نمي گذاشت زيرا كه جانشين شاه بود ومهر وكالت در گردن او بود و مهر شاه بي مهر نجم ثاني برمي گرديد و مهر نجم بي مهر شاد بر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0392png نمي گرديد انقدر اعتبار داشت كه ما فوق او متصور نيست و جميع مهمات ان حضرترا راه ميبرد و كرا ياراي قدرت ان بود كه يك دينار سركارديوان را خيانت كند و كسان اعتباري را سياست نموده و ميرزا محمد را برداشت و به خدمت نواب اشرف امدند و حضرت اقدس او را دريافته بعد از پاي بوسي1 سخن درميان امده تمام راعرض كرده چون شاه شنيد كه اقا رستم زهرهاش قصور يافته است شكرباري به گريه وزاري گفته وچند روز شد شاه ميخواست برود به جانب بلخ كه از جانب خاور باريس ايل خان2 رسيد باهزار كس زانو زده دعا و ثناي شاه عالم پناه را به جاي اورده حضرت او را نوازش بسيار نمود گفت كجا بودي باريس ايل خان گفت اي شهريار عالم چون از قلعه مرو سپاه خود را برداشته ورفتم بهطرف خاور وعموي من شريفصوفي3كه پادشاهخاور است با محمد تيمورخان رفتبه جانب سسرقند وچون من بهخاور رسيدم دخترعم خود را خواستم وسكه به نام شاه زدم وخطبها اءمه اثني عشردر مسجد خاور در شهر وزير خواندم4 ومردم از عم من بر گرديدند و شاهسون5 شدند وچون اين خبر در سمرقند به اورسيد ازمحمد تيمورخان سپاه گرفته بر سرمن امد ومن چون شنيدم كه عم من به جنگ من مي ايد با سه هزار كس خود كه ملازم من بودند ازشهر بيرون امدم و به استقبال اورفتم وهرچند عجز كردم كه شايد از سرتقصير من در گذرد بجز كشتن به امري ديگر راضي نميشد من نيز جنگ كردم ديدم كه اين جماعت قليل من با او برنمي ايند ودو هزار كس6 را فرستادم به قلعهداري كه خانها	331	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms331	true	4862492624777367945	0	301	0	1443	1443	301	براي خاطراوپياده شد ونجم هيچكس را به وجود نمي گذاشت زيرا كه جانشين شاه بود ومهر وكالت در گردن او بود و مهر شاه بي مهر نجم ثاني برمي گرديد و مهر نجم بي مهر شاد بر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0392png نمي گرديد انقدر اعتبار داشت كه ما فوق او متصور نيست و جميع مهمات ان حضرترا راه ميبرد و كرا ياراي قدرت ان بود كه يك دينار سركارديوان را خيانت كند و كسان اعتباري را سياست نموده و ميرزا محمد را برداشت و به خدمت نواب اشرف امدند و حضرت اقدس او را دريافته بعد از پاي بوسي1 سخن درميان امده تمام راعرض كرده چون شاه شنيد كه اقا رستم زهرهاش قصور يافته است شكرباري به گريه وزاري گفته وچند روز شد شاه ميخواست برود به جانب بلخ كه از جانب خاور باريس ايل خان2 رسيد باهزار كس زانو زده دعا و ثناي شاه عالم پناه را به جاي اورده حضرت او را نوازش بسيار نمود گفت كجا بودي باريس ايل خان گفت اي شهريار عالم چون از قلعه مرو سپاه خود را برداشته ورفتم بهطرف خاور وعموي من شريفصوفي3كه پادشاهخاور است با محمد تيمورخان رفتبه جانب سسرقند وچون من بهخاور رسيدم دخترعم خود را خواستم وسكه به نام شاه زدم وخطبها اءمه اثني عشردر مسجد خاور در شهر وزير خواندم4 ومردم از عم من بر گرديدند و شاهسون5 شدند وچون اين خبر در سمرقند به اورسيد ازمحمد تيمورخان سپاه گرفته بر سرمن امد ومن چون شنيدم كه عم من به جنگ من مي ايد با سه هزار كس خود كه ملازم من بودند ازشهر بيرون امدم و به استقبال اورفتم وهرچند عجز كردم كه شايد از سرتقصير من در گذرد بجز كشتن به امري ديگر راضي نميشد من نيز جنگ كردم ديدم كه اين جماعت قليل من با او برنمي ايند ودو هزار كس6 را فرستادم به قلعهداري كه خانها	331	-7974964111633820869	1443	2886.0	1144	1443	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms332	false	199157929769705665	0	302	0	1552	1552	302	مرا وسيرت مرانگاه دارند و هزار كس را برداشته به پاي بوس حضرت امدم كه كمك ازبراي ان جماعت ببرم وبا ايشان بيست و پنج روز قرار دادهام كه اگر من نيامدم قلعه رابه شريف صوفي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0393png عم من بدهند شاه فرمود كه ميرزا محمد با حسن بيگ ونجم ثاني سردار باشد1 شريف صوفي را از كنار قلعه بردارند وقلعه را به باريس ايل خان سپرده بر گردند وسه روز مهمان شاه بودند وروز چهارم سه هزارو پانصد نفرسواره وهزار تفنگچي2 برداشت نجمثاني و به جانب خاور3 راهي گرديد فرستادن شاه اسمعيل نجم ثاني وميرزامحمد طالش وحسن بيگ را به گرفتن قلعه خاور وفتح كردن ايشان اتفاقا وقتي رسيدند كه جنگ به قلعه اندر گرفته بودند وجاسوس شريف صوفي خبر برده بود كه اينك باريس ايل خان با كمك شاه رسيد اوجنگ انداخته بود كه شايد بگيرد الكاي خود را اما قزلباش چون رسيدند زدند خود را به ان ده هزاراز بك دشتي و شش هزار كس اورا كشتند و چهار هزار ديگر فرار نمودند وشريف صوفي را درميدان ندانسته تيرزده بودند وباريس ايل خان از صدقه اجاق شيخ صفي پادشاه ملك خاور3 گرديد ونجم ثاني بر گرديده پيشكش لايق از براي امراي شاه و از براي ان حضرت تحفههاي خوب فرستاده اظهار بندگي نمود امدن اوبس ميرزا پادشاه بدخشان به با بوس شاه اسمقيل بهادرخان و پبيشواز نمودن تجم ثاني وامراي قزلباش اورا اما چون حضرت شاه اسمعيل بهادرخان ميخواست كه از جانب مرو پيشخانه به جانب بلخ بزند اما از ان جانب اويس خان برادر زاده عمر شيخ ميرزاي پدر با بر پادشاهدر ملك بدخشان پادشاه بود شنيد كه شاهي بيگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0394png خانكه دشمن اجاق ايشان بود ومي خواست كه اولادصاحب قران را دست از فرماندهي تركستان كوتاه سازد از بك مغل را نو كر كند و ازبك جغتاي را دست ازنوكري كوتاه سازد در دست	332	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms332	true	-4588011631742367961	0	302	0	1552	1552	302	مرا وسيرت مرانگاه دارند و هزار كس را برداشته به پاي بوس حضرت امدم كه كمك ازبراي ان جماعت ببرم وبا ايشان بيست و پنج روز قرار دادهام كه اگر من نيامدم قلعه رابه شريف صوفي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0393png عم من بدهند شاه فرمود كه ميرزا محمد با حسن بيگ ونجم ثاني سردار باشد1 شريف صوفي را از كنار قلعه بردارند وقلعه را به باريس ايل خان سپرده بر گردند وسه روز مهمان شاه بودند وروز چهارم سه هزارو پانصد نفرسواره وهزار تفنگچي2 برداشت نجمثاني و به جانب خاور3 راهي گرديد فرستادن شاه اسمعيل نجم ثاني وميرزامحمد طالش وحسن بيگ را به گرفتن قلعه خاور وفتح كردن ايشان اتفاقا وقتي رسيدند كه جنگ به قلعه اندر گرفته بودند وجاسوس شريف صوفي خبر برده بود كه اينك باريس ايل خان با كمك شاه رسيد اوجنگ انداخته بود كه شايد بگيرد الكاي خود را اما قزلباش چون رسيدند زدند خود را به ان ده هزاراز بك دشتي و شش هزار كس اورا كشتند و چهار هزار ديگر فرار نمودند وشريف صوفي را درميدان ندانسته تيرزده بودند وباريس ايل خان از صدقه اجاق شيخ صفي پادشاه ملك خاور3 گرديد ونجم ثاني بر گرديده پيشكش لايق از براي امراي شاه و از براي ان حضرت تحفههاي خوب فرستاده اظهار بندگي نمود امدن اوبس ميرزا پادشاه بدخشان به با بوس شاه اسمقيل بهادرخان و پبيشواز نمودن تجم ثاني وامراي قزلباش اورا اما چون حضرت شاه اسمعيل بهادرخان ميخواست كه از جانب مرو پيشخانه به جانب بلخ بزند اما از ان جانب اويس خان برادر زاده عمر شيخ ميرزاي پدر با بر پادشاهدر ملك بدخشان پادشاه بود شنيد كه شاهي بيگ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0394png خانكه دشمن اجاق ايشان بود ومي خواست كه اولادصاحب قران را دست از فرماندهي تركستان كوتاه سازد از بك مغل را نو كر كند و ازبك جغتاي را دست ازنوكري كوتاه سازد در دست	332	-7974964111633820869	1552	3104.0	1253	1552	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms333	false	6568395709489572057	0	301	0	1518	1518	301	شاه اسمعيل والاجاه در بلده مرو به خواري خوار1 كشته شده برخاست وخود را رساند به بابرپادشاه و گفت اي پسر چرا نرفتهاي به خدمت شيخ اوغلي گفت ميترسم كه انعزت كه درخور ما باشد نكند گفت پس من ميروم پيش از تو اگر مراعزت كرد چنانكه درخور ما باشد پس تراهم ميطلبم بيا واگرنه ترااعلام خواهم كرد كه ازجاي خود حركت نكني بابر پادشاه را خوش امد و اويس ميرزا برخاست ازكابل امد به خدمت شاه وشاطرش امده خبر اورد از براي نجم ثاني كه مرا نواب اويس ميرزابه خدمت شمافرستاده وعرض مي كند كه سر قدم ساخته به خدمت مرشد كامل امديم امرچيست اگرقابل افتد به عرض برسانيد والا مخفي به پا بوسي2 مرشد مشرف خواهم شد نجم ثاني راخوش امده كه پادشاه صاحب قراني ملجا به اوشدهاست3 پرسيد كه اويس ميرزا در كجاست گفت درچهار فرسنگي نجم گفت بر خيز همراه من بيا تا به شهريار ايران عرض نمايم غايبانه محبت اويس ميرزا در دل نجم ثاني اثر كرده بود برخاست و به خدمت شاه امد شاه دانست كه كاري دارد گفت و كالت پناه كجا بودي كه دراين وقت پيش ما امدهاي گفت اي شهريار پادشاه زاده هاي صاحب قراني سر كردهاند كه به پابوسي2 شاه بيايند و اويس ميرزاي برادرزادها بابرپادشاه كه پادشاه بدخشان است به پابوسي2 امده انچنان عرض كرد كه شاه را ازجاي در اورد4 گفت چه بايد كرد اگر بايد ما را به استقبال رفت برويم گفت اي شهريار اگر چه قابل استاما من بروم و اورا به پابوسي2بياورم گفت برو هرگاهنجم ثاني به استقبال برود ديگر كه در اردو ميماند چون اويس ميرزا به سه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0395png فرسنگي1 اردوي شاه امده بود2 واز اين جانب قزلباش سر كردند به استقبال او محوشدند وهرچند مي امد مردم بود كه اورا درمييافتند و دريك فرسنگي رايات نجمثاني را ديد پنداشت كه شاهاسمعيل بهادرخان	333	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms333	true	3703334176119441137	0	301	0	1518	1518	301	شاه اسمعيل والاجاه در بلده مرو به خواري خوار1 كشته شده برخاست وخود را رساند به بابرپادشاه و گفت اي پسر چرا نرفتهاي به خدمت شيخ اوغلي گفت ميترسم كه انعزت كه درخور ما باشد نكند گفت پس من ميروم پيش از تو اگر مراعزت كرد چنانكه درخور ما باشد پس تراهم ميطلبم بيا واگرنه ترااعلام خواهم كرد كه ازجاي خود حركت نكني بابر پادشاه را خوش امد و اويس ميرزا برخاست ازكابل امد به خدمت شاه وشاطرش امده خبر اورد از براي نجم ثاني كه مرا نواب اويس ميرزابه خدمت شمافرستاده وعرض مي كند كه سر قدم ساخته به خدمت مرشد كامل امديم امرچيست اگرقابل افتد به عرض برسانيد والا مخفي به پا بوسي2 مرشد مشرف خواهم شد نجم ثاني راخوش امده كه پادشاه صاحب قراني ملجا به اوشدهاست3 پرسيد كه اويس ميرزا در كجاست گفت درچهار فرسنگي نجم گفت بر خيز همراه من بيا تا به شهريار ايران عرض نمايم غايبانه محبت اويس ميرزا در دل نجم ثاني اثر كرده بود برخاست و به خدمت شاه امد شاه دانست كه كاري دارد گفت و كالت پناه كجا بودي كه دراين وقت پيش ما امدهاي گفت اي شهريار پادشاه زاده هاي صاحب قراني سر كردهاند كه به پابوسي2 شاه بيايند و اويس ميرزاي برادرزادها بابرپادشاه كه پادشاه بدخشان است به پابوسي2 امده انچنان عرض كرد كه شاه را ازجاي در اورد4 گفت چه بايد كرد اگر بايد ما را به استقبال رفت برويم گفت اي شهريار اگر چه قابل استاما من بروم و اورا به پابوسي2بياورم گفت برو هرگاهنجم ثاني به استقبال برود ديگر كه در اردو ميماند چون اويس ميرزا به سه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0395png فرسنگي1 اردوي شاه امده بود2 واز اين جانب قزلباش سر كردند به استقبال او محوشدند وهرچند مي امد مردم بود كه اورا درمييافتند و دريك فرسنگي رايات نجمثاني را ديد پنداشت كه شاهاسمعيل بهادرخان	333	-7974964111633820869	1518	3036.0	1219	1518	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms334	false	-16652959137088152	0	301	0	1450	1450	301	مي ايد باخود گفت يعني شاه اين كار كرده باشد وچونمعلوم كرد گفتند نجم ثاني است كه مي ايد به استقبال شما شاه فرستاده است پس جغتا3 كفتند نواب ميرزا اگر شاه مي امد بهاين اعتبار نبود كه اين مرد امده است كه كل اختيار پادشاه و سپاهايران دردست امير نجم است زنهار كه اورا دريابيد كه بر طبعش نخورد و نجمثاني ديد كه اويس ميرزا رسيد چون او را ديد از دورسلام داده گفت نوابنجم سلام عليك شفقتفرمودهايد و عذرشما راچون بخواهم تا چشم نواب برميرزا اويس افتاد محبتي در دل اوبههم رسيد واز اداب ميرزا اميرنجم را خوش امد 4 چون نزديك رسيد رفت كه پياده شود كه نجم اورا قسم داد به سر عزيز شاه كه ميرزا پياده مشويد تا من پياده شوم اويس ميرزاگفت خواهي كه پياده نشوم پس سواره بيا تا يكديگر را پدر فرزندانه در يا بيم نجم پيش جهانده اوراديد ودر بر گرفت وبرداشت و بهخدمت حضرت اورد و در مجلس ميرزا زانو زده تسليم و كرنش بهجاي اورده شاه رابسيار خوش امد5 و ان سرور او رادر زيردست خود جاي داد و احوال معلوم نمود و او جواب شاه ميداد نواب كامياب فرمودند از بابر پادشاه چه خبر داري گفت اي شهريار او نيز سرقدم ساخته بهخدمت ميرسد نجم ثاني گفت اي شهريار الكاء اين پادشاه زاده در بدخشان است و ازشوق ملازمت شاه همه جا به الغار6 امده به پابوس مشرف گرديد اين چنين يكرنگي است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0396png و بابر پادشاه در ده روزه ماست و ونيامده است اين پادشاه را اين قدر اخلاص بندگان شاه بيش از ان است1 ومطلب نجم ان بود كه يك دست2 خيمه و خرگاه از براي او بگيرد مرشد كامل فرمود يعني به الغار امده گفت به سر عزيز شما كه درست ميگويم و خلاف نيست ان حضرت فرمود كه يك دست خيمها ما را	334	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms334	true	-6893874035821975051	0	301	0	1450	1450	301	مي ايد باخود گفت يعني شاه اين كار كرده باشد وچونمعلوم كرد گفتند نجم ثاني است كه مي ايد به استقبال شما شاه فرستاده است پس جغتا3 كفتند نواب ميرزا اگر شاه مي امد بهاين اعتبار نبود كه اين مرد امده است كه كل اختيار پادشاه و سپاهايران دردست امير نجم است زنهار كه اورا دريابيد كه بر طبعش نخورد و نجمثاني ديد كه اويس ميرزا رسيد چون او را ديد از دورسلام داده گفت نوابنجم سلام عليك شفقتفرمودهايد و عذرشما راچون بخواهم تا چشم نواب برميرزا اويس افتاد محبتي در دل اوبههم رسيد واز اداب ميرزا اميرنجم را خوش امد 4 چون نزديك رسيد رفت كه پياده شود كه نجم اورا قسم داد به سر عزيز شاه كه ميرزا پياده مشويد تا من پياده شوم اويس ميرزاگفت خواهي كه پياده نشوم پس سواره بيا تا يكديگر را پدر فرزندانه در يا بيم نجم پيش جهانده اوراديد ودر بر گرفت وبرداشت و بهخدمت حضرت اورد و در مجلس ميرزا زانو زده تسليم و كرنش بهجاي اورده شاه رابسيار خوش امد5 و ان سرور او رادر زيردست خود جاي داد و احوال معلوم نمود و او جواب شاه ميداد نواب كامياب فرمودند از بابر پادشاه چه خبر داري گفت اي شهريار او نيز سرقدم ساخته بهخدمت ميرسد نجم ثاني گفت اي شهريار الكاء اين پادشاه زاده در بدخشان است و ازشوق ملازمت شاه همه جا به الغار6 امده به پابوس مشرف گرديد اين چنين يكرنگي است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0396png و بابر پادشاه در ده روزه ماست و ونيامده است اين پادشاه را اين قدر اخلاص بندگان شاه بيش از ان است1 ومطلب نجم ان بود كه يك دست2 خيمه و خرگاه از براي او بگيرد مرشد كامل فرمود يعني به الغار امده گفت به سر عزيز شما كه درست ميگويم و خلاف نيست ان حضرت فرمود كه يك دست خيمها ما را	334	-7974964111633820869	1450	2900.0	1151	1450	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms335	false	7955078618535485923	0	301	0	1414	1414	301	با سي و سه كارخانه از براي اويس ميرزا بر سر پا كنند نجم ثاني در حال فرمود كه خيمه و خرگاه را بر سر پاي كردند و اويس ميرزا را شاه فرمود كه تاج برسر مي گذاري گفت تاج دولت مرشد كامل را كه باشد كه برسر نگذارد مرشد فرمود كه تا ج را معيني هست گفت اي شهريار ان معني را در راه به نواب امير نجم عرض كردم نجم گفت اي شهريار غلام به اخلاص حضرت امير المومنين عليه السلام است و شاه فرمود كه تاج مرصع اوردند و نجم ثاني اشاره كرد كه برخيز و سر را برهنه كن وعرض كن كه بهدست مبارك خود تاج برسر توگذارد3 اويس ميرزا برخاست بهاشاره نجم و ان كار كرد انچنان در دل مرشد محبت او اثر كرد كه مافوق ان متصور نباشد و چون خلعت ان حضرت پوشيده برخاست و رفت به سراپردها شاهي كه از براي او زده بودند و روز ديگر كس فرستاد به خدمت بابر پادشاه و او را طلبيد وگفت اي پسر عم البته برخاسته خود را به خدمت اين شهريار نامدار برسان كه پشيمانم چرا پيشتر نيامدم بهدرگاه اين خلف دودمان ولايت وچون نوشته به بابر پادشاه رسيد او نيز به استقلال تمام بهجانب مرو راهي گرديد و خبر امد به شهريار كه بابر پادشاه فردا بهخدمت ميرسد شاه عالم پناه فرمود امرا تمام با نجم ثاني همراه بروند به استقبال و روز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0397png ديگر سو ارشدند ورفتند به استقبال و امراديدند كه دماغ بابر پادشاه جاي ديگر است1 او را ديده سري خم مي كردند و چوننجم ثاني رسيد گفت كيست كه بهاين قسم سوار شده گفتند نجم ثانياست و كيل نفس پادشاه است و بي رضاي اين مرد هيچكس در اردو قدرت ندارد كه يك دينار حواله كند يا حرفي داشته باشد به شاه عرض كند بابر پادشاه گفت روستاءيي	335	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms335	true	5572901644355460950	0	301	0	1414	1414	301	با سي و سه كارخانه از براي اويس ميرزا بر سر پا كنند نجم ثاني در حال فرمود كه خيمه و خرگاه را بر سر پاي كردند و اويس ميرزا را شاه فرمود كه تاج برسر مي گذاري گفت تاج دولت مرشد كامل را كه باشد كه برسر نگذارد مرشد فرمود كه تا ج را معيني هست گفت اي شهريار ان معني را در راه به نواب امير نجم عرض كردم نجم گفت اي شهريار غلام به اخلاص حضرت امير المومنين عليه السلام است و شاه فرمود كه تاج مرصع اوردند و نجم ثاني اشاره كرد كه برخيز و سر را برهنه كن وعرض كن كه بهدست مبارك خود تاج برسر توگذارد3 اويس ميرزا برخاست بهاشاره نجم و ان كار كرد انچنان در دل مرشد محبت او اثر كرد كه مافوق ان متصور نباشد و چون خلعت ان حضرت پوشيده برخاست و رفت به سراپردها شاهي كه از براي او زده بودند و روز ديگر كس فرستاد به خدمت بابر پادشاه و او را طلبيد وگفت اي پسر عم البته برخاسته خود را به خدمت اين شهريار نامدار برسان كه پشيمانم چرا پيشتر نيامدم بهدرگاه اين خلف دودمان ولايت وچون نوشته به بابر پادشاه رسيد او نيز به استقلال تمام بهجانب مرو راهي گرديد و خبر امد به شهريار كه بابر پادشاه فردا بهخدمت ميرسد شاه عالم پناه فرمود امرا تمام با نجم ثاني همراه بروند به استقبال و روز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0397png ديگر سو ارشدند ورفتند به استقبال و امراديدند كه دماغ بابر پادشاه جاي ديگر است1 او را ديده سري خم مي كردند و چوننجم ثاني رسيد گفت كيست كه بهاين قسم سوار شده گفتند نجم ثانياست و كيل نفس پادشاه است و بي رضاي اين مرد هيچكس در اردو قدرت ندارد كه يك دينار حواله كند يا حرفي داشته باشد به شاه عرض كند بابر پادشاه گفت روستاءيي	335	-7974964111633820869	1414	2828.0	1115	1414	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms336	false	-7186099613211764023	0	301	0	1467	1467	301	بيشتر نيست چون نجم تاني رسيد براو سلام دادد جواب از روي بزر كي كفت و اماديگر تو جه نكرد و چشمداشت انداشت كه نجم پياده شودو دست اوراببوسد و سر خم كند امانجم اورا اوردبه خامت شاه چون با بر پادشاه امده چشمش برطاق ابروي مردانها خسرو عالي قدر افتاد زانوزده در بر ابرسجده كردوبه پاايستاد و ان شهر ياردانستند كه با بر پادشاه استقلال و توقع ديگردارد قد مردي علم كرده ازروي صندلي بازنشست درتخت مرصع و بسيار مهرباني نمود و امر كرد كه در زير دست ان حضرت نشست واويس ميرزا را در زير دست اوجاي دادند نجم ثاني به او اشاره كرد كه اي فرزند ببين مرتبها ترا به كجاخواهم رسانيد وان روز به صحبت گذشت ومجلس روز ديگر شاه با امرا صلاح ديد گفت چه صلاح مي بينيد تاج بر سر بابر پادشاه بگذاريم گفتند پسر عمش اگرچه تابين اوست و بابر پادشاهي كرده است با او در خفيه صلاح ببينيم چه مي گويد2 چون صلاح ديدند او گفت تاج دولت است چرا از دولت روي گردان شويم امر از پادشاه است و وروزديگر كه مجلس شد شاه فرمود تاج اوردند برداشت از سر خود تاج را وبرسربابر پاشاه گذاشت وبابر سجده كرد اول به جانبتاج بعد از ان به جانب شاه و برسر خود گذاشت و شاه را خوش امد گفت ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0398png شاءالله تر كستان را گرفته جاي صاحب قران را كه سمرقند بود پاي تخت او را گرفته بهتو خواهم داد بابر پادشاه تسليم نمود اما درميان او ونجمثاني بد نشسته بود روز ديگرحضرت فرمود پيشخانه به جانب بلخ زدند و جاني بيگ سلطان شنيد كه شاه به جانب بلخ امد طلبيد پسران خود را قرا كسكن سلطانراو اسكندرسلطان و عبيد الله سلطان با فززندان ديگرخود1 واز ايشان صلاح ديد در رفتن و درجنگ كردن پسران گفتند به كدام طرف برويم	336	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms336	true	-8273376660545919618	0	301	0	1467	1467	301	بيشتر نيست چون نجم تاني رسيد براو سلام دادد جواب از روي بزر كي كفت و اماديگر تو جه نكرد و چشمداشت انداشت كه نجم پياده شودو دست اوراببوسد و سر خم كند امانجم اورا اوردبه خامت شاه چون با بر پادشاه امده چشمش برطاق ابروي مردانها خسرو عالي قدر افتاد زانوزده در بر ابرسجده كردوبه پاايستاد و ان شهر ياردانستند كه با بر پادشاه استقلال و توقع ديگردارد قد مردي علم كرده ازروي صندلي بازنشست درتخت مرصع و بسيار مهرباني نمود و امر كرد كه در زير دست ان حضرت نشست واويس ميرزا را در زير دست اوجاي دادند نجم ثاني به او اشاره كرد كه اي فرزند ببين مرتبها ترا به كجاخواهم رسانيد وان روز به صحبت گذشت ومجلس روز ديگر شاه با امرا صلاح ديد گفت چه صلاح مي بينيد تاج بر سر بابر پادشاه بگذاريم گفتند پسر عمش اگرچه تابين اوست و بابر پادشاهي كرده است با او در خفيه صلاح ببينيم چه مي گويد2 چون صلاح ديدند او گفت تاج دولت است چرا از دولت روي گردان شويم امر از پادشاه است و وروزديگر كه مجلس شد شاه فرمود تاج اوردند برداشت از سر خود تاج را وبرسربابر پاشاه گذاشت وبابر سجده كرد اول به جانبتاج بعد از ان به جانب شاه و برسر خود گذاشت و شاه را خوش امد گفت ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0398png شاءالله تر كستان را گرفته جاي صاحب قران را كه سمرقند بود پاي تخت او را گرفته بهتو خواهم داد بابر پادشاه تسليم نمود اما درميان او ونجمثاني بد نشسته بود روز ديگرحضرت فرمود پيشخانه به جانب بلخ زدند و جاني بيگ سلطان شنيد كه شاه به جانب بلخ امد طلبيد پسران خود را قرا كسكن سلطانراو اسكندرسلطان و عبيد الله سلطان با فززندان ديگرخود1 واز ايشان صلاح ديد در رفتن و درجنگ كردن پسران گفتند به كدام طرف برويم	336	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms337	false	-5318689328645582648	0	301	0	1493	1493	301	وشاهي بيگخان ازبراي مابه صدمشقت الكاي بلخ راگرفت مامفت چون از دست بدهيم القصه قرار به جنگ شد چون پيشخانه مرشد كامل رسيد به كنار بلخ جاني بيگ سلطان فرمود سان گرفتند بيست هزار كس بر سرش جمع شدند واز اين جانب قزلباش امدند و جنگ مغلوبه شد و جاني بيك سلطان شكستخورده به قلعه بلخ گريخت و از اين جانب شاه دربيرون قلعه خيمه و خرگاه برسرپاي كردند و مدت يكماه جاني بيگ سلطان قلعه داري كرده ونسامهها نوشت به پادشاهان تركستان ومدد طلبيد كه عبيد خان جواب نوشته كه شما فكر خودبكنيد كه از ما كاري برنمي ايد و2 محمد تيمور نوشته بود كه اگر ميتواني جواب بده3 والابدر رو وچون مطلع شد با پسران خود جنقي زد گفتند چون جنگ كردهايم معلوم نيست شاه اسمعيل ما را امان دهد ميبايد به جانب تر كستان فرارنماييم ونصف شب از قلعه بيرون امدند مال واسباب را گذاشته وزنان را براسبان سوار كرده ازراه حصار بدر رفتند وروز ديگر مردم بلخ پيشكش اورده شمشيرها به گردن انداخته به عرض مرشد كامل رسانيدند كه جاني بيگ سلطان بدر رفت شاه فرمود دورمش خان از عقب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0399png برود باز ان حضرت را به خاطر رسيد كه هرگز از عقب سپاه شكسته نرفتهايم پس چرا نسق خود را برهم زنيم ومرشد كامل فرمود بيرام خان قرامانلوراكه برو به الكاء خود چون بيرام خان رفت به قلعه بابرپادشاه گردن در از كرده بود كه ايا شاه تر كستان را از براي او بگيرد چون دل مرشد اينه بود فرمود نجم ثاني را كه بردار سپاه را و بهسعادت سوار شو و پيشخانه را به جانب تر كستان بزنند رفتن شاه اسمعيل به جانب تر كستان اما از اين جانب چون خبر رسيد به تركستان كه بلخ را گرفتند سپاه قزلباش و ارادها تركستان دارند محمد تيمور كس فرستاد پيش عبيدالله خان كه برخيزو	337	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms337	true	-7925479850503413513	0	301	0	1493	1493	301	وشاهي بيگخان ازبراي مابه صدمشقت الكاي بلخ راگرفت مامفت چون از دست بدهيم القصه قرار به جنگ شد چون پيشخانه مرشد كامل رسيد به كنار بلخ جاني بيگ سلطان فرمود سان گرفتند بيست هزار كس بر سرش جمع شدند واز اين جانب قزلباش امدند و جنگ مغلوبه شد و جاني بيك سلطان شكستخورده به قلعه بلخ گريخت و از اين جانب شاه دربيرون قلعه خيمه و خرگاه برسرپاي كردند و مدت يكماه جاني بيگ سلطان قلعه داري كرده ونسامهها نوشت به پادشاهان تركستان ومدد طلبيد كه عبيد خان جواب نوشته كه شما فكر خودبكنيد كه از ما كاري برنمي ايد و2 محمد تيمور نوشته بود كه اگر ميتواني جواب بده3 والابدر رو وچون مطلع شد با پسران خود جنقي زد گفتند چون جنگ كردهايم معلوم نيست شاه اسمعيل ما را امان دهد ميبايد به جانب تر كستان فرارنماييم ونصف شب از قلعه بيرون امدند مال واسباب را گذاشته وزنان را براسبان سوار كرده ازراه حصار بدر رفتند وروز ديگر مردم بلخ پيشكش اورده شمشيرها به گردن انداخته به عرض مرشد كامل رسانيدند كه جاني بيگ سلطان بدر رفت شاه فرمود دورمش خان از عقب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0399png برود باز ان حضرت را به خاطر رسيد كه هرگز از عقب سپاه شكسته نرفتهايم پس چرا نسق خود را برهم زنيم ومرشد كامل فرمود بيرام خان قرامانلوراكه برو به الكاء خود چون بيرام خان رفت به قلعه بابرپادشاه گردن در از كرده بود كه ايا شاه تر كستان را از براي او بگيرد چون دل مرشد اينه بود فرمود نجم ثاني را كه بردار سپاه را و بهسعادت سوار شو و پيشخانه را به جانب تر كستان بزنند رفتن شاه اسمعيل به جانب تر كستان اما از اين جانب چون خبر رسيد به تركستان كه بلخ را گرفتند سپاه قزلباش و ارادها تركستان دارند محمد تيمور كس فرستاد پيش عبيدالله خان كه برخيزو	337	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms338	false	7530300110534156167	0	301	0	1458	1458	301	بيا كه فكري در باب قزلباش بكنيم عبيدالله خان رفت به جانب سمرقند كه در ان وقت خبر امد ازپيش جاني بيگ سلطان كه مرا الكاءدر دست نيست اگر الكاء از براي من بهم رسانيديد فبها والا خود برخاسته داغدار وعاصي مي ايم به جانب سمرقند و شما را از سمرقند بيرون نموده خود برجاي صاحب قران قرار مي كيرم محمد تيمور چون ان پيغام شنيد روي كرد به عبيدالله خان كه با جاني بيك چه كنيم مقبله خانم1 گفت من فكر او را خوب كردهام تو مي بايد الكاء داشكند2 را از سر بكذري و عبيدالله خان الكاء اترار3 را تا او نيز با شما يار باشد هرسه پشت به پشت هم بدهيد و علاج دشمن قوي را بكنيد عبيدالله خان كفت مقبله خانم راست مي گويد في الحال كليد ان دوالكا را از براي جاني بيگ سلطان به طرف حصار فرستادند واو را راضي نمودند پس جاني بيگ سلطان قراكسكن سلطان پسرخود را فرستاد به داشكند2 وخود دراترار4 قرار گرفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0400png و از اين جانب خبر رسيد به ايشان كه شاه اسمعيل بهادر خان اراده تسخير تركستان دارد و به بابر پادشاه بخشيده است كل تركستان را اه از نهاد محمد تيمورخان و عبيد الله خان بر امد كس فرستادند به جانباترار1 وجاني بيگ سلطان را طلبيدند وتدبير درباب جنگ قزلباش مي كردند مقبله خانم گفت من فكر خوبي2 از براي شما كرده ام ميبايد پيشكش خوبي از براي شاه مهيا كنيد و كس بفرستيد به خدمت شاه اسمعيل وازاو التماس كنيد كه چون مرشد كامل شامي بيگ را به قتل اورد ودر حقيقت تمام الكاء او به شاد تعلق دارد و ان شهريار در هر دياري ملازم3 خود را تعيين مي كند و نامها خانان تركستان را به چند سردار خواهد داد ما نيز ملازم ان شهرياريم وازجانب مرشد كامل گماشته باشيم و خطبه به نام	338	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms338	true	1166442608422151712	0	301	0	1458	1458	301	بيا كه فكري در باب قزلباش بكنيم عبيدالله خان رفت به جانب سمرقند كه در ان وقت خبر امد ازپيش جاني بيگ سلطان كه مرا الكاءدر دست نيست اگر الكاء از براي من بهم رسانيديد فبها والا خود برخاسته داغدار وعاصي مي ايم به جانب سمرقند و شما را از سمرقند بيرون نموده خود برجاي صاحب قران قرار مي كيرم محمد تيمور چون ان پيغام شنيد روي كرد به عبيدالله خان كه با جاني بيك چه كنيم مقبله خانم1 گفت من فكر او را خوب كردهام تو مي بايد الكاء داشكند2 را از سر بكذري و عبيدالله خان الكاء اترار3 را تا او نيز با شما يار باشد هرسه پشت به پشت هم بدهيد و علاج دشمن قوي را بكنيد عبيدالله خان كفت مقبله خانم راست مي گويد في الحال كليد ان دوالكا را از براي جاني بيگ سلطان به طرف حصار فرستادند واو را راضي نمودند پس جاني بيگ سلطان قراكسكن سلطان پسرخود را فرستاد به داشكند2 وخود دراترار4 قرار گرفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0400png و از اين جانب خبر رسيد به ايشان كه شاه اسمعيل بهادر خان اراده تسخير تركستان دارد و به بابر پادشاه بخشيده است كل تركستان را اه از نهاد محمد تيمورخان و عبيد الله خان بر امد كس فرستادند به جانباترار1 وجاني بيگ سلطان را طلبيدند وتدبير درباب جنگ قزلباش مي كردند مقبله خانم گفت من فكر خوبي2 از براي شما كرده ام ميبايد پيشكش خوبي از براي شاه مهيا كنيد و كس بفرستيد به خدمت شاه اسمعيل وازاو التماس كنيد كه چون مرشد كامل شامي بيگ را به قتل اورد ودر حقيقت تمام الكاء او به شاد تعلق دارد و ان شهريار در هر دياري ملازم3 خود را تعيين مي كند و نامها خانان تركستان را به چند سردار خواهد داد ما نيز ملازم ان شهرياريم وازجانب مرشد كامل گماشته باشيم و خطبه به نام	338	-7974964111633820869	1458	2916.0	1159	1458	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms339	false	-5983888346409387725	0	301	0	1489	1489	301	ان شهريار بخوانيم و سكه به نام مبارك بزنيم بدان شرط كه افتاده ما را از ملك موروثي ما دست كوتاه سازي و هر گاه ما حلقها بندگي ان حضرت درگوش اطاعت بكشيم4 شرط مروت ان است كه ما را به بندگي و غلامي قبول نموده منت عظيم برما بگذاري تادرسايها حمايت ان شهريار بوده دم از اطاعت و بندگي و فرمان برداري ان سرور بزنيم و چون مقبله خانم اين بگفت تمام ريش سفيدان تحسين سخن او نمودنا و برداشتند تحفها بسيار واسبان قرقزي ومشك اذفر5 وخلخي وچگلي6 وقلماقي7 و از هرگونه تحفه به دست اتاليغان داده امدند به كنار رود جيحون شاه فرموده بودكه جسر بسازند و در ساختن جسر بودند كه الچيان رسيدند چون حضرت براحوال الچي مطلعشد ميخواست به امراي قزلباش بگويد كه من اين صلح را نخواهم كرد نجم ثاني يافت اين مقدمات را و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0401png رفتن شاه اسمعيل به جانب تر كستان دست به دعا برداشت چون با بابر پادشان بد بود گفت خداوندا نمردم وديدم كه نوادها چنگيز خان و تمام پادشاهان تر كستان التجا به درگاه پادشاد اوردند وبندگي1 واطاعت وباج وخراج قبول نمودند چون نجمثاني اين بگفت شاه جم جاه گفت نواب نجم چهمي گويي مصالحه2 نمايد بهتراز جنگ است زيرا كه اگر جنگ واقع شود الكاء را خالي كرده خواهند رفت چون ما بر گشتيم ديگر باره عود مي نمايند و در وقت فرصت ملك خود را خواهند گرفت و هرگاه تمام شاهان تركستان شمشير اطاعت در گردن انداخته باج و خراج داده بندگي خواهند كرد بي جنگ وجدال پس اين معني از براي ان شهريار بهتر است وهر گاه در جاده مستقيم نباشند اين مرتبه امده كاري بر سر اين جماعت خواهم اوردن كه در داستانها3 بگويند و انچنان بست4 شاه را كه او را راضي ساخت در صلح از بك وروز ديگر الچيان5 امده نامه هاي خود	339	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms339	true	-6130777591527925886	0	301	0	1489	1489	301	ان شهريار بخوانيم و سكه به نام مبارك بزنيم بدان شرط كه افتاده ما را از ملك موروثي ما دست كوتاه سازي و هر گاه ما حلقها بندگي ان حضرت درگوش اطاعت بكشيم4 شرط مروت ان است كه ما را به بندگي و غلامي قبول نموده منت عظيم برما بگذاري تادرسايها حمايت ان شهريار بوده دم از اطاعت و بندگي و فرمان برداري ان سرور بزنيم و چون مقبله خانم اين بگفت تمام ريش سفيدان تحسين سخن او نمودنا و برداشتند تحفها بسيار واسبان قرقزي ومشك اذفر5 وخلخي وچگلي6 وقلماقي7 و از هرگونه تحفه به دست اتاليغان داده امدند به كنار رود جيحون شاه فرموده بودكه جسر بسازند و در ساختن جسر بودند كه الچيان رسيدند چون حضرت براحوال الچي مطلعشد ميخواست به امراي قزلباش بگويد كه من اين صلح را نخواهم كرد نجم ثاني يافت اين مقدمات را و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0401png رفتن شاه اسمعيل به جانب تر كستان دست به دعا برداشت چون با بابر پادشان بد بود گفت خداوندا نمردم وديدم كه نوادها چنگيز خان و تمام پادشاهان تر كستان التجا به درگاه پادشاد اوردند وبندگي1 واطاعت وباج وخراج قبول نمودند چون نجمثاني اين بگفت شاه جم جاه گفت نواب نجم چهمي گويي مصالحه2 نمايد بهتراز جنگ است زيرا كه اگر جنگ واقع شود الكاء را خالي كرده خواهند رفت چون ما بر گشتيم ديگر باره عود مي نمايند و در وقت فرصت ملك خود را خواهند گرفت و هرگاه تمام شاهان تركستان شمشير اطاعت در گردن انداخته باج و خراج داده بندگي خواهند كرد بي جنگ وجدال پس اين معني از براي ان شهريار بهتر است وهر گاه در جاده مستقيم نباشند اين مرتبه امده كاري بر سر اين جماعت خواهم اوردن كه در داستانها3 بگويند و انچنان بست4 شاه را كه او را راضي ساخت در صلح از بك وروز ديگر الچيان5 امده نامه هاي خود	339	-7974964111633820869	1489	2978.0	1190	1489	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms340	false	-3240549906574701453	0	301	0	1422	1422	301	را به ملازمان شاهنشهي پيشكش كردند واز استماع ان نامهها كه چهار پادشاه عظيم الشان به رسم عريضه نوشته بودند شاه را خوش امده و پيشكش از نظر گذشت وحضرت فرمودند من اعتبار بر قول ازبك ندارم اگر ايشان در اطاعت ما ثابت قدم خواهند بود6 نواب همايون ما را نيز باايشان شفقت خواهد بود والا اگر از اين طرف رودخانه جيحون عبور خواهند كرد7 سپاهي بفرستم برسر ايشان كه بلايي برسر ازبك بياورد كه درعالم سمر8 شود اتا ليغان چهار پادشاه عرض كردند كه اگر يك از بك به دشمني از اب جيحتون بگذرد خون تمام ازبكان هدر باشد شاه فرمود پيشخانه به جانب خراسان زدند و بابر پادشاه ديد كه نجم ثاني چه بدمددي كرد در بارها او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0402png و روي به شاه كرد و گفت اي شهريار حضرت كل تركستان به بنده بخشيده بودند چون به تصدق فرق مبارك خود امان داد به اين جماعت كم فرصت1 چون حضرت فرزند امير المءمنين عليه السلام است و عهد محكم است و اين جماعت از بكند و از سگ كمترند به جان شهريار قسم كه بك سال به عهد خود وفا 2 نخواهند كرد التماس ان دارم كه اگر از بك از اب بگذرد و بر سر بلخ ايد شاه عالم پناه رقمي به من شفقت كند كه من خود برخاسته بروم به جانب تركستان و بگيرم تر كستان را ومن ميدانم اين جماعت مصالحه را خواهند شكست حضرت فرمود حكومت كل سمرقند را نوشتند مشروط بر انكه رر هر گاه يادشاه زادههاي از بك مصالحه را بشكنند و تر كستان از كنار رود جيحون تا به كنار دشت خطا به بابر پادشاه تعلق دارد و ان رقم راكرفت از حضرت و رفت به جانب كابل و اويس ميرزا رفت به جانب بدخشان رفتن شاه اسمعيل به جانب هرات و مژده بردن قليجان به هرات را بشنو اما	340	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms340	true	-2455277303763858684	0	301	0	1422	1422	301	را به ملازمان شاهنشهي پيشكش كردند واز استماع ان نامهها كه چهار پادشاه عظيم الشان به رسم عريضه نوشته بودند شاه را خوش امده و پيشكش از نظر گذشت وحضرت فرمودند من اعتبار بر قول ازبك ندارم اگر ايشان در اطاعت ما ثابت قدم خواهند بود6 نواب همايون ما را نيز باايشان شفقت خواهد بود والا اگر از اين طرف رودخانه جيحون عبور خواهند كرد7 سپاهي بفرستم برسر ايشان كه بلايي برسر ازبك بياورد كه درعالم سمر8 شود اتا ليغان چهار پادشاه عرض كردند كه اگر يك از بك به دشمني از اب جيحتون بگذرد خون تمام ازبكان هدر باشد شاه فرمود پيشخانه به جانب خراسان زدند و بابر پادشاه ديد كه نجم ثاني چه بدمددي كرد در بارها او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0402png و روي به شاه كرد و گفت اي شهريار حضرت كل تركستان به بنده بخشيده بودند چون به تصدق فرق مبارك خود امان داد به اين جماعت كم فرصت1 چون حضرت فرزند امير المءمنين عليه السلام است و عهد محكم است و اين جماعت از بكند و از سگ كمترند به جان شهريار قسم كه بك سال به عهد خود وفا 2 نخواهند كرد التماس ان دارم كه اگر از بك از اب بگذرد و بر سر بلخ ايد شاه عالم پناه رقمي به من شفقت كند كه من خود برخاسته بروم به جانب تركستان و بگيرم تر كستان را ومن ميدانم اين جماعت مصالحه را خواهند شكست حضرت فرمود حكومت كل سمرقند را نوشتند مشروط بر انكه رر هر گاه يادشاه زادههاي از بك مصالحه را بشكنند و تر كستان از كنار رود جيحون تا به كنار دشت خطا به بابر پادشاه تعلق دارد و ان رقم راكرفت از حضرت و رفت به جانب كابل و اويس ميرزا رفت به جانب بدخشان رفتن شاه اسمعيل به جانب هرات و مژده بردن قليجان به هرات را بشنو اما	340	-7974964111633820869	1422	2844.0	1123	1422	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms341	false	1070751868537194724	0	301	0	1398	1398	301	چون شاه به سه منزلي هرات رسيد و فرمود ان شهريار به نجم تاني كه رقم مژده امدن ما را بنويسيد 3 و شخصي ضابط بايد كه مژده امدن ما را به هرات ببرد و تهيه استقبال ما را بگيرد تا امدن ما نجم ثاني گفت قربانت شوم نو كري دارم او را قليجان بيگ نام است و او را مرد كاردان مي دانم به او ميدهيم ببرد نامه امدن شاه را مرشد كامل فرمود بيايد ببينيم او را چون چشم شاه به قليجان افتاد گفت با سنيان دوستي يا دشمن گفت قربانت شوم نواب نجم ميداند كه سني را چه مقدار دوست ميدارم گفت پس برو و قليجان بيگ سوار شد وسي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0403png وفتن شاه اسمعيل به جاتب هرات كس برداشت وگفت چون خدمت مرشد كامل است همتي ميخواهم كه زود خود را برسانم پس او را روان كرد1 و گفت من چپروار ميروم هر كدام زودتر امدند جلدو ميدهم وچون قليجان رسيد نزديكي شهر شخصي راگفت برو مردم هرات را بگو كه قليجان ملازم نواب نجم ثانسي رقم مژدها امدن شاه را اورده و امده كه تهيها استقبال شاه بگيرد2 و مردم به پيشباز رقم اشرف بيايند واول فت به پيش پهلوان محمد احداث و بعد از ان رفت به در خانها كلانتر واز انجا رفت به در خانه شيخ الاسلام و هيچكدام از ان سه نفر از دروازه بيرون نرفتند و مردم بازار را گفتند كه چند كس برويد به استقبال غلام نجم و قليجان امد به دروازه وهيچكس را نديد پرسيد كه3 دو ساعت پيش از اين كسي به شهر امد4و گفت ملازم نجم ثاني امده و رقم شاه را اورده به استقبال رقم بياييد گفتند بلي مردي امد از مردم بلوك و مردم را خبر كرد پس5قليجان بيگ دانست كه ايشان اين خبر را شنيدهاند از دروازه داخل شهر گرديد چون به ميان چهار	341	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms341	true	5968536288074832656	0	301	0	1398	1398	301	چون شاه به سه منزلي هرات رسيد و فرمود ان شهريار به نجم تاني كه رقم مژده امدن ما را بنويسيد 3 و شخصي ضابط بايد كه مژده امدن ما را به هرات ببرد و تهيه استقبال ما را بگيرد تا امدن ما نجم ثاني گفت قربانت شوم نو كري دارم او را قليجان بيگ نام است و او را مرد كاردان مي دانم به او ميدهيم ببرد نامه امدن شاه را مرشد كامل فرمود بيايد ببينيم او را چون چشم شاه به قليجان افتاد گفت با سنيان دوستي يا دشمن گفت قربانت شوم نواب نجم ميداند كه سني را چه مقدار دوست ميدارم گفت پس برو و قليجان بيگ سوار شد وسي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0403png وفتن شاه اسمعيل به جاتب هرات كس برداشت وگفت چون خدمت مرشد كامل است همتي ميخواهم كه زود خود را برسانم پس او را روان كرد1 و گفت من چپروار ميروم هر كدام زودتر امدند جلدو ميدهم وچون قليجان رسيد نزديكي شهر شخصي راگفت برو مردم هرات را بگو كه قليجان ملازم نواب نجم ثانسي رقم مژدها امدن شاه را اورده و امده كه تهيها استقبال شاه بگيرد2 و مردم به پيشباز رقم اشرف بيايند واول فت به پيش پهلوان محمد احداث و بعد از ان رفت به در خانها كلانتر واز انجا رفت به در خانه شيخ الاسلام و هيچكدام از ان سه نفر از دروازه بيرون نرفتند و مردم بازار را گفتند كه چند كس برويد به استقبال غلام نجم و قليجان امد به دروازه وهيچكس را نديد پرسيد كه3 دو ساعت پيش از اين كسي به شهر امد4و گفت ملازم نجم ثاني امده و رقم شاه را اورده به استقبال رقم بياييد گفتند بلي مردي امد از مردم بلوك و مردم را خبر كرد پس5قليجان بيگ دانست كه ايشان اين خبر را شنيدهاند از دروازه داخل شهر گرديد چون به ميان چهار	341	-7974964111633820869	1398	2796.0	1099	1398	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms342	false	177556445734103126	0	301	0	1396	1396	301	سوي هرات رسد ديد كه پهلوان محمد احداث در بالاي صندلي قرار گرفته است ويك پاي خود را بر بالاي پاي ديگر انداخته او را ديد هيچ نگفت و مركب از جا بر انگييخت وپيش او رفت و گفت احداث كس نيامد و ترا خبر نكرد كه رقم شاه را مي اورند گفت امد ما فرموديم چند كس به استقبال بروند6 بلكه تو اوردهاي چرا زود داخل شدي7مي بايست باشي در بيرون هرات تا مرم بازار بيايند گفت برخيز پيش افتاده راه مسجد رابه من بنما او ديگر لاعلاج شده برخاست و از روي استنغا8 در جلو افتاد و چون چند گاميرفتقليجان بيگ دست به شمشير كرده چنان زد شمشير را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0404png 4 به گردنش كه سرش ده گام دور افتاد ملازمان او چون اقا را بدان كونه ديدند رفتند كه فرار نمايند گفت با شما كاري ندارم سرش را ببريد و بر سر چوب كرده پيش پيش من ببريد چون مردم اقا را بديدند سراز دنبال او كذاشتند خبررسيد به كلانتر او از ترس سري خم كرده قليجان فرمود او را بگيريد مردم از واهمه او را گرفتند گفت اي كيدي استقبال رقم شاه نمي كني فرمود او را در جلو انك اخحتنل چون رسيد به مسجد فرمود كه واي بر جان ان كدخدا و ارباب و شيخ و قاضي و مشايخ كه الحال به مسجد حاضر نشود تمام خلايق حاضر شدند و فرمود نامه را خواندند و زر نثار نامه كردند و بعد از ان فرمود خطبها شاه خواندند و گفت لعنت بر اعداي دين1و دولت بكنيد قاضي اخم رو نموده2 فرمود گرفتند او را و خطيب را وشمشير كشيدهزدبه گردن ايشان و هر دو راكشت و غلغله از ان خلايق بر خاست و كلانتر را فرمود اگر خواهي كه از گناه تو بگذرم سب3خلفاي ثلاثه4 بكن گفت مگر از خداي نمي ترسي اين چهقسم سخن است	342	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms342	true	-906545414794091942	0	301	0	1396	1396	301	سوي هرات رسد ديد كه پهلوان محمد احداث در بالاي صندلي قرار گرفته است ويك پاي خود را بر بالاي پاي ديگر انداخته او را ديد هيچ نگفت و مركب از جا بر انگييخت وپيش او رفت و گفت احداث كس نيامد و ترا خبر نكرد كه رقم شاه را مي اورند گفت امد ما فرموديم چند كس به استقبال بروند6 بلكه تو اوردهاي چرا زود داخل شدي7مي بايست باشي در بيرون هرات تا مرم بازار بيايند گفت برخيز پيش افتاده راه مسجد رابه من بنما او ديگر لاعلاج شده برخاست و از روي استنغا8 در جلو افتاد و چون چند گاميرفتقليجان بيگ دست به شمشير كرده چنان زد شمشير را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0404png 4 به گردنش كه سرش ده گام دور افتاد ملازمان او چون اقا را بدان كونه ديدند رفتند كه فرار نمايند گفت با شما كاري ندارم سرش را ببريد و بر سر چوب كرده پيش پيش من ببريد چون مردم اقا را بديدند سراز دنبال او كذاشتند خبررسيد به كلانتر او از ترس سري خم كرده قليجان فرمود او را بگيريد مردم از واهمه او را گرفتند گفت اي كيدي استقبال رقم شاه نمي كني فرمود او را در جلو انك اخحتنل چون رسيد به مسجد فرمود كه واي بر جان ان كدخدا و ارباب و شيخ و قاضي و مشايخ كه الحال به مسجد حاضر نشود تمام خلايق حاضر شدند و فرمود نامه را خواندند و زر نثار نامه كردند و بعد از ان فرمود خطبها شاه خواندند و گفت لعنت بر اعداي دين1و دولت بكنيد قاضي اخم رو نموده2 فرمود گرفتند او را و خطيب را وشمشير كشيدهزدبه گردن ايشان و هر دو راكشت و غلغله از ان خلايق بر خاست و كلانتر را فرمود اگر خواهي كه از گناه تو بگذرم سب3خلفاي ثلاثه4 بكن گفت مگر از خداي نمي ترسي اين چهقسم سخن است	342	-7974964111633820869	1396	2792.0	1097	1396	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms343	false	-7030207928884777053	0	301	0	1419	1419	301	كه تو مي گويي او را نيز گردن زد و شيخ الاسلام راگرفت هر چندالتماس كردند كه او را ببخش گفت تا سب3 نمي كند نميبخشم گفتند ترجمان بستان پنج هزار تومان ترجمان قبول كردند كه بدهند و چون زر اوردند زد شمشير بر گردن او و گفت هر كس لعنت بر خلفاي تلانه 4مي كند يك تومان ازاينزر به او مي دهم شيعيان خبردار شدند و لعن كردند و هر سري يك تومان زر گرفتند و انچنان و اهمهاي در دل مردم هرات كار كرد كه چون او را ميديدند قالب تهي مي كردند فرمود زود باشيد شهر را ايين ببنديد و در سه روز هرات را ايين بستند از واهمها قليجان اقاي خوزاني و فرمود شنيدهام كه سلطان حسين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0405png ميرزاي بايقراي را به چه قسم شما استقبال مي كردهايد يكي ده بهتر مي خواهم استقبال نماييد و در ان چند روز قريب به ده نفراز كدخداهاي بزرگ سني را كشت كه مي گفت لعنت كنيد تا ايشان اندك ايستادگي مي كردند به دست خود گردن ميزد تا مي گفت از ترس او همان دم به اواز بلند ناچار لعنت مي كردند و روز پنجم شاه عالم پناه رسيد پس قليجان بر داشت مردم هرات را كه1تمام رنگين پوشيده بودند و كس بسيار از بلوكات طلب نموده بود و چون چشم مرشد كامل بر قليجان افتاد كه با ان عظمت خلق كثيررا برداشته به استقبال امده تحسين او نمود و چون خاتونها رسيدند همه جا غزلهاي مناسب ميخواندند2 و تمام در پاي تخت روانها مجلس چيده در رقاصي بودند ومرشد كامل را بسيار خوش امد گفت شنيده بودم كه سلطان به چه اداب داخل هرات ميشد بارك الله كه استقبال زياده از سلطان كردهاند نجم ثاني گفت به مراتب جهت نواب اشرف نقل كنم كه اول با قليجان به چه قسم سر كرده بودند اين جماعت اكثر	343	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms343	true	-5993803514767600620	0	301	0	1419	1419	301	كه تو مي گويي او را نيز گردن زد و شيخ الاسلام راگرفت هر چندالتماس كردند كه او را ببخش گفت تا سب3 نمي كند نميبخشم گفتند ترجمان بستان پنج هزار تومان ترجمان قبول كردند كه بدهند و چون زر اوردند زد شمشير بر گردن او و گفت هر كس لعنت بر خلفاي تلانه 4مي كند يك تومان ازاينزر به او مي دهم شيعيان خبردار شدند و لعن كردند و هر سري يك تومان زر گرفتند و انچنان و اهمهاي در دل مردم هرات كار كرد كه چون او را ميديدند قالب تهي مي كردند فرمود زود باشيد شهر را ايين ببنديد و در سه روز هرات را ايين بستند از واهمها قليجان اقاي خوزاني و فرمود شنيدهام كه سلطان حسين image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0405png ميرزاي بايقراي را به چه قسم شما استقبال مي كردهايد يكي ده بهتر مي خواهم استقبال نماييد و در ان چند روز قريب به ده نفراز كدخداهاي بزرگ سني را كشت كه مي گفت لعنت كنيد تا ايشان اندك ايستادگي مي كردند به دست خود گردن ميزد تا مي گفت از ترس او همان دم به اواز بلند ناچار لعنت مي كردند و روز پنجم شاه عالم پناه رسيد پس قليجان بر داشت مردم هرات را كه1تمام رنگين پوشيده بودند و كس بسيار از بلوكات طلب نموده بود و چون چشم مرشد كامل بر قليجان افتاد كه با ان عظمت خلق كثيررا برداشته به استقبال امده تحسين او نمود و چون خاتونها رسيدند همه جا غزلهاي مناسب ميخواندند2 و تمام در پاي تخت روانها مجلس چيده در رقاصي بودند ومرشد كامل را بسيار خوش امد گفت شنيده بودم كه سلطان به چه اداب داخل هرات ميشد بارك الله كه استقبال زياده از سلطان كردهاند نجم ثاني گفت به مراتب جهت نواب اشرف نقل كنم كه اول با قليجان به چه قسم سر كرده بودند اين جماعت اكثر	343	-7974964111633820869	1419	2838.0	1120	1419	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms344	false	-3027391437534875885	0	301	0	1405	1405	301	سنياند و چون قليجان گفته بود به مردم هرات كه چونشاه را ميبينيد دعا بكنيد و بگوييد الله محمد و علي با يازده فرزندش پشت و پناه شاه عالم پناه بوده باشد بنابر ان ان سخن مي گويند و سر كرد احوال نو كرش را با مردم هرات شاه خندان شده و طلبيد در جلو وگفت خود نقل كن از براي من او نيز در جلو شاه انچه شده بود نقل كرد وحضرت اشرف اعلا خندهها زده گفت طرفه كاري كرده و شيخ الاسلام را كشتهاي و زر او را بهشيعيان دادهاي وما3 انچه مال شيخ الاسلام است به جلدوي اين گذشت به تو بخشيديم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0406png قليجان گفت اي شهريار منت قبول دارم اما اگر فرزندانش شيعه شوند از ايشان باشد و نگويند1 كه ازبراي مال بهانه كردند و مي كشتند شاه را مقبول طبع افتاد فرمود از خزينه زر به او دادند و امل هرات به پابوس شهريار سر بلندي يافتند و چون شاه امد و داخل عمارات سلطان شد اول روح سلطان را به فاتحه شاد كرد و بعد از فاتحه فرود امد و به هر عمارت كه نگاه مي كرد ان وقت طبع سلطان را ميديد و ميدانست كه سلطان راچه قوت بوده شاه ماند در هرات كه زمستان را به سر اورد و دراول بهار بههر جانب كه حركت واقع شود برود نامه نوشتن شاه اسمعيل برهادرخان به بيرام خان قرامانلو به گرفتن قلعه بدخشان اما چون اويس ميرزا را شاه اسمعيل منظور نظر كيميا اثر ساخت فرمود كه ما ترا خان ميرزا نام كرديم وچون خان ميرزا به هرات امد بابر پادشاه رخصت گرفت كه برود خان ميرزا در همان روز از جانب بدخشان خبر اوردند كه قرا كسكن سلطان پسرجاني بيگ از داشكند الغار كرده است و چون شنيد كه او در الكاء خود نيست به جانب بدخشان رفته الكا را از گماشته	344	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms344	true	-8002070010102364129	0	301	0	1405	1405	301	سنياند و چون قليجان گفته بود به مردم هرات كه چونشاه را ميبينيد دعا بكنيد و بگوييد الله محمد و علي با يازده فرزندش پشت و پناه شاه عالم پناه بوده باشد بنابر ان ان سخن مي گويند و سر كرد احوال نو كرش را با مردم هرات شاه خندان شده و طلبيد در جلو وگفت خود نقل كن از براي من او نيز در جلو شاه انچه شده بود نقل كرد وحضرت اشرف اعلا خندهها زده گفت طرفه كاري كرده و شيخ الاسلام را كشتهاي و زر او را بهشيعيان دادهاي وما3 انچه مال شيخ الاسلام است به جلدوي اين گذشت به تو بخشيديم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0406png قليجان گفت اي شهريار منت قبول دارم اما اگر فرزندانش شيعه شوند از ايشان باشد و نگويند1 كه ازبراي مال بهانه كردند و مي كشتند شاه را مقبول طبع افتاد فرمود از خزينه زر به او دادند و امل هرات به پابوس شهريار سر بلندي يافتند و چون شاه امد و داخل عمارات سلطان شد اول روح سلطان را به فاتحه شاد كرد و بعد از فاتحه فرود امد و به هر عمارت كه نگاه مي كرد ان وقت طبع سلطان را ميديد و ميدانست كه سلطان راچه قوت بوده شاه ماند در هرات كه زمستان را به سر اورد و دراول بهار بههر جانب كه حركت واقع شود برود نامه نوشتن شاه اسمعيل برهادرخان به بيرام خان قرامانلو به گرفتن قلعه بدخشان اما چون اويس ميرزا را شاه اسمعيل منظور نظر كيميا اثر ساخت فرمود كه ما ترا خان ميرزا نام كرديم وچون خان ميرزا به هرات امد بابر پادشاه رخصت گرفت كه برود خان ميرزا در همان روز از جانب بدخشان خبر اوردند كه قرا كسكن سلطان پسرجاني بيگ از داشكند الغار كرده است و چون شنيد كه او در الكاء خود نيست به جانب بدخشان رفته الكا را از گماشته	344	-7974964111633820869	1405	2810.0	1106	1405	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms345	false	-1547446130141065960	0	301	0	1443	1443	301	او گرفته متصرف شده خان ميرزا بسيار ازرده دل شده و امد بهخدمت نوابنجم ثاني نجم او را ازرده ديد گفت اي فرزند سبب ازردگي چيست گفت طرفه قضيهاي مرا رو داده وشرح را عرض كرد گفت خوشحال باش اين سهل ازردگي دارد من همين ساعت به شاه عرض كنم و او حكمي بنويسد به بيرام خان قرامانلو و او كس بفرستد و بدخشان را گرفته با حصار تسليم تو كند خانميرزا گفت مگراز همت نواب شود او گفت بنشين2وصحبت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0407png بدار و چون عصر شد شاه بيرون مي ايد از حرم ميروم و به شاه عرض مي كنم او را تسلي داده وقت عصر شد رفت به خدمت شاه و شرح را به عرض رسانيد خاقان سليمان نشان فرمود نامهاي نوشتند به بيرام خان كه الكاء را گرفته كسي مي فرستي تا ما خان ميرزا را رخصت دهيم برود به جانب الكاء خود وچون نامه به بيرام خان رسيد داماد خود اقامحمد شيرازي رافرستاد و رفت با قرا كسكن1سلطان جنگ كرده بدخشان راگرفته او را بدر كرد و روز چهلم بود كه خبر امد از جانب بلخ كه الكاء را گرفتند نامه فرستادن بابرمحمد بادشاه به خدمت شاه اسمعيل بهادرخحان وفرستادن شاه شكر علي بيگ تر كمان وزينل خان شاملو و محمد سلطان مستوفي و بيرام خان قراما نلو را سردار ايشان نمودن با پنج هزاركس قزلباش و با بر پادشاه بيست هزار چفتاي يرداشته به جنگ عييدالله خان و محمد تيمور خان و جاني بيگ خان رفتن و فرار نسودن عبيدا لله خان و محمد تيمور خان وجاني بيگ و گرفتن قزلباش بلخ را با سمرقند و بخارا و دشت قبچاق تا يه كنار رود جيحون تا يهحد ماوراء النهر و چون خان ميرزا رفت به جانب الكاء خود بابر پادشاه عريضه3 به خدمت مرشد نوشت كامل كه برپيشگاه بارگاه حضرتشاهي ظل اللهي بوشيده نماناد 4 كه	345	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms345	true	4542231776859896871	0	301	0	1443	1443	301	او گرفته متصرف شده خان ميرزا بسيار ازرده دل شده و امد بهخدمت نوابنجم ثاني نجم او را ازرده ديد گفت اي فرزند سبب ازردگي چيست گفت طرفه قضيهاي مرا رو داده وشرح را عرض كرد گفت خوشحال باش اين سهل ازردگي دارد من همين ساعت به شاه عرض كنم و او حكمي بنويسد به بيرام خان قرامانلو و او كس بفرستد و بدخشان را گرفته با حصار تسليم تو كند خانميرزا گفت مگراز همت نواب شود او گفت بنشين2وصحبت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0407png بدار و چون عصر شد شاه بيرون مي ايد از حرم ميروم و به شاه عرض مي كنم او را تسلي داده وقت عصر شد رفت به خدمت شاه و شرح را به عرض رسانيد خاقان سليمان نشان فرمود نامهاي نوشتند به بيرام خان كه الكاء را گرفته كسي مي فرستي تا ما خان ميرزا را رخصت دهيم برود به جانب الكاء خود وچون نامه به بيرام خان رسيد داماد خود اقامحمد شيرازي رافرستاد و رفت با قرا كسكن1سلطان جنگ كرده بدخشان راگرفته او را بدر كرد و روز چهلم بود كه خبر امد از جانب بلخ كه الكاء را گرفتند نامه فرستادن بابرمحمد بادشاه به خدمت شاه اسمعيل بهادرخحان وفرستادن شاه شكر علي بيگ تر كمان وزينل خان شاملو و محمد سلطان مستوفي و بيرام خان قراما نلو را سردار ايشان نمودن با پنج هزاركس قزلباش و با بر پادشاه بيست هزار چفتاي يرداشته به جنگ عييدالله خان و محمد تيمور خان و جاني بيگ خان رفتن و فرار نسودن عبيدا لله خان و محمد تيمور خان وجاني بيگ و گرفتن قزلباش بلخ را با سمرقند و بخارا و دشت قبچاق تا يه كنار رود جيحون تا يهحد ماوراء النهر و چون خان ميرزا رفت به جانب الكاء خود بابر پادشاه عريضه3 به خدمت مرشد نوشت كامل كه برپيشگاه بارگاه حضرتشاهي ظل اللهي بوشيده نماناد 4 كه	345	-7974964111633820869	1443	2886.0	1144	1443	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms346	false	-6684447615778544295	0	301	0	1500	1500	301	ازاين جانب جماعت بي حميت5 از بك از قرار مصالحها خودتجاوز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0408png نمودند بنابر شرطي كه در ملازمت شاهي كرده بودند و نقض1 عهد ايشان كه از سگيهود كمترند و برعالميان 2ظاهراست وچون خان ميرزا از گماشتگان حضرت بود چرا به سر الكاء او رفته تصرف كردند بنا بر شرط كه كرده بودند هالك و زيان كار شدند استدعا از ان مهر سپهر شاهنشاهي دارم كه اندك سپاه قزلباش از براي فقير شفقتنموده بفرستند تا سپاه جغتار ابرداشته از يمن قدوم سياه صاحب الزمان تر كستان رااز ان ياغيان خودسروطاغيان بداختر به قوت فرزند امير المءمنين حيدر بگيرم تا بر پادشاهان عالم ظاهر شود كه مررت ان حضرت دربارة دشمن چون است وهرگاه طغيان كنند ملازمان در گاه شاهي چون به جور و تعدي الكا را از تصرف ايشان بيرون مي اورند و چون عريضها بابر محمد پادشاه به شاد عالم پناه رسيد فرمود شكر علي بيگت تر كمان با زينل خان شاملو و محمد سلطان صوفي3 پنج هزار كس بردارند و بروند به جانب بلخ واز انجا بيرام خان سردار شده بردارد بابر را و بخارا تا سمرقند و تا هر جا كه به تصرف در اوردند گرفته به بابر پادشاه بسپارند و هرگاه اورخصت دهد4 بر گردند و از اينجاسپاهشاهرو به بلخ نهادند و از انجا با برمحمد پادشاه بيست هزار جغتاي برداشت و امد به بلخ و5 پنج شد و چون از اب عبور كردند امدند بر سر شورقان6بعد از جدال وقتال شورقان راگرفتند وپيش رفتند وبه هرجا كه رسيدند ان قصبه راقتل وغارت نمودند7از برق تيغ جوهردار پس به اراده تسخير1 تركستان روانشاند و بابر پادشاه كه پيشافتاد شاه فرموده بود كه تا سمرقند گرفته به او بسپرند و بركردند و ان خبر رسيد به عبيد الله خان و محمد تيمور خان كه بابر پادشاه از راه شورقان مي ايد سراسيمه شدند اما دو سه	346	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms346	true	-3032654187112959553	0	301	0	1500	1500	301	ازاين جانب جماعت بي حميت5 از بك از قرار مصالحها خودتجاوز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0408png نمودند بنابر شرطي كه در ملازمت شاهي كرده بودند و نقض1 عهد ايشان كه از سگيهود كمترند و برعالميان 2ظاهراست وچون خان ميرزا از گماشتگان حضرت بود چرا به سر الكاء او رفته تصرف كردند بنا بر شرط كه كرده بودند هالك و زيان كار شدند استدعا از ان مهر سپهر شاهنشاهي دارم كه اندك سپاه قزلباش از براي فقير شفقتنموده بفرستند تا سپاه جغتار ابرداشته از يمن قدوم سياه صاحب الزمان تر كستان رااز ان ياغيان خودسروطاغيان بداختر به قوت فرزند امير المءمنين حيدر بگيرم تا بر پادشاهان عالم ظاهر شود كه مررت ان حضرت دربارة دشمن چون است وهرگاه طغيان كنند ملازمان در گاه شاهي چون به جور و تعدي الكا را از تصرف ايشان بيرون مي اورند و چون عريضها بابر محمد پادشاه به شاد عالم پناه رسيد فرمود شكر علي بيگت تر كمان با زينل خان شاملو و محمد سلطان صوفي3 پنج هزار كس بردارند و بروند به جانب بلخ واز انجا بيرام خان سردار شده بردارد بابر را و بخارا تا سمرقند و تا هر جا كه به تصرف در اوردند گرفته به بابر پادشاه بسپارند و هرگاه اورخصت دهد4 بر گردند و از اينجاسپاهشاهرو به بلخ نهادند و از انجا با برمحمد پادشاه بيست هزار جغتاي برداشت و امد به بلخ و5 پنج شد و چون از اب عبور كردند امدند بر سر شورقان6بعد از جدال وقتال شورقان راگرفتند وپيش رفتند وبه هرجا كه رسيدند ان قصبه راقتل وغارت نمودند7از برق تيغ جوهردار پس به اراده تسخير1 تركستان روانشاند و بابر پادشاه كه پيشافتاد شاه فرموده بود كه تا سمرقند گرفته به او بسپرند و بركردند و ان خبر رسيد به عبيد الله خان و محمد تيمور خان كه بابر پادشاه از راه شورقان مي ايد سراسيمه شدند اما دو سه	346	-7974964111633820869	1500	3000.0	1201	1500	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms347	false	-5478956359325227235	0	302	0	1539	1539	302	قصبه گرفتند هنوز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0409png تمام نشده ميخواهند به جانب بخار اراهي شوند و قزلباش به بابر پادشاه مي گفتند كه از اين جانب سمرقند را كه گرفتيم بخارا ازماست1 بنابر ان به گفتها بابر ميرفتند و چون به نزديكي سمرقند رسيدند ان سه پادشاهدست يكي كردند و هرسه به جنگ امدند در برابر يكديگر خيمه زدند و روز ديكر هر دو سياه كينه خواه از جاي در امدند بيرام خان گفت سپاه قزلباش جدا كار زار نمايند و قرار چنين شد و معركها جنك درست شد ان سه سلطان يكي عبيداللهو دويم محمدتيمور خان و سيم جاني بيگ با شصت2هزار كس صف بربستند و چون جنگ شد جغتاي را بد امد از سخن بيرام خان چون بيرام خان قوت خود و سپاد خود را ميدانست هرچند بابر پادشاه با ياران كفت چه ايستاددايد خودرا بهمدد و كمك قزلباش برسانيد يكسوار از جاي حركت نكرد گفتند قزلباش خودما راهيچ و جودي نمي گذارند حال بهميدان رفتهاند اگر كارساختند فبهاو الاكه ايشان كشتهشدند ما خود فتح مي كنيم بابر محمد خان گفت خاك برسرتان و هر چند گفت كسي نشنيد خود مركب ازجاي بر انگيخت اتالغ پادشاه وخواجه رستم بهادر3 با دو هزار جغتات از عقب سر بابرزدندبر ان سپاه عظيم و بيرام خان و شكرعلي بيگ و زينل خانو سلطان محمد صوفي و بادنجان سلطان ان پنج سردار دلير چون نره شيرانپاي فشرده بودند و هنوز افتابسر به درياي مغرب نكشيده بود كه شكست بر ان درياي سپاه افتاده گريزان شدند و بيرام خان امد به جانب سمرقند و مردم سمرقند استقبال كودند بابر محمد پادشادر او قزلباش راد اخل قلعه كردندو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0410png رفتند به مسجد جامع و خطبه به نام شاه اسمعيل بهادرخان خواندند و سكه زدندبه نام ان سرور و پس بابر پادشاه گفت بدانيد اي مردم سمرقند كه من جانشين شاه اسمعيلم و روي كرد به	347	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms347	true	3337291869103024195	0	302	0	1539	1539	302	قصبه گرفتند هنوز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0409png تمام نشده ميخواهند به جانب بخار اراهي شوند و قزلباش به بابر پادشاه مي گفتند كه از اين جانب سمرقند را كه گرفتيم بخارا ازماست1 بنابر ان به گفتها بابر ميرفتند و چون به نزديكي سمرقند رسيدند ان سه پادشاهدست يكي كردند و هرسه به جنگ امدند در برابر يكديگر خيمه زدند و روز ديكر هر دو سياه كينه خواه از جاي در امدند بيرام خان گفت سپاه قزلباش جدا كار زار نمايند و قرار چنين شد و معركها جنك درست شد ان سه سلطان يكي عبيداللهو دويم محمدتيمور خان و سيم جاني بيگ با شصت2هزار كس صف بربستند و چون جنگ شد جغتاي را بد امد از سخن بيرام خان چون بيرام خان قوت خود و سپاد خود را ميدانست هرچند بابر پادشاه با ياران كفت چه ايستاددايد خودرا بهمدد و كمك قزلباش برسانيد يكسوار از جاي حركت نكرد گفتند قزلباش خودما راهيچ و جودي نمي گذارند حال بهميدان رفتهاند اگر كارساختند فبهاو الاكه ايشان كشتهشدند ما خود فتح مي كنيم بابر محمد خان گفت خاك برسرتان و هر چند گفت كسي نشنيد خود مركب ازجاي بر انگيخت اتالغ پادشاه وخواجه رستم بهادر3 با دو هزار جغتات از عقب سر بابرزدندبر ان سپاه عظيم و بيرام خان و شكرعلي بيگ و زينل خانو سلطان محمد صوفي و بادنجان سلطان ان پنج سردار دلير چون نره شيرانپاي فشرده بودند و هنوز افتابسر به درياي مغرب نكشيده بود كه شكست بر ان درياي سپاه افتاده گريزان شدند و بيرام خان امد به جانب سمرقند و مردم سمرقند استقبال كودند بابر محمد پادشادر او قزلباش راد اخل قلعه كردندو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0410png رفتند به مسجد جامع و خطبه به نام شاه اسمعيل بهادرخان خواندند و سكه زدندبه نام ان سرور و پس بابر پادشاه گفت بدانيد اي مردم سمرقند كه من جانشين شاه اسمعيلم و روي كرد به	347	-7974964111633820869	1539	3078.0	1240	1539	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms348	false	7625323515166536500	0	301	0	1534	1534	301	بيرامخان كه رقم حكومت مرا بخوان تا مردم بدانند كه من گماشتها ان حضرتم پس نامه راخواندند و قزلباش رفتند كه داشكند را بگيرند كه بابر پادشاه فرمود كه شما تعب نكشيد كه داشكند را از بكخالي خواهند كرد بلكه بخارا را ومردم بخارا عريضه نوشتند كه عبيدالله از واهمهاسپاه قزلباش رفته به طرف دشت2 با محمد تيمورخان و بخاراخالي است و بابر پادشاه مهدي خواجها ديوان بيگي خود را با ده هزار جغتاي فرستاد از كنار دشت قبچاق تابه كنار رود جيحون و تمام الكاء ماوراء النهر به تصرف بابر پادشاه امد چون دو ماه گذشت ديد كه جغتاي چشم ندارند كه قزلباش راببينند لاعلاج شده بيرام خان را با امرا عذر خواهي نموده و به هر كدام خزينه اي داده و گفت مبادا كه به خاطر شريف شاه خطور كند كه سپاه مرا طمع نموده3 نگاه داشت و چون حضرت چشم انتظار درراهدارد برويد هرچند گفتند كه زود است و هنوز شما استقلال به هم نرسانيدهايد يكجا باشيم در تر كستان تا پادشاهان تر كستان گوشهاي از براي خود به هم رسانند انگاه ما را رخصت بده چون سكه شاهي تر كستان بهنام بابر پادشاه نزده بودند و او را بهرهاي از تركستان نبود و ستارها اقبال اوضعيف بود4 و نميبايست نظر مريخ به او باشد و ميبايست در ولايت هندوستان زيب5و زينت نمايد پادشاهياو بنابراين بي عقلي نموده قزلباشرا رخصت داد واز براي مرشد كامل بارخانه فرستاد كه مگر قابل پيشكش ان حضرت باشدواز براي امراهريك خصوصا قاپوچي راهم سوغات قابل از غلام وكنيز و نقود و اقمشه فرستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0411png و امراي قزلباش برخاستند وبه جانب ايران روان شدند وبيرام خان در الكاء خود در بلخ ماند و زينل خان و شككر علي خان1كه جد خان خانان است برخاسته با بادنجان سلطان2 به خدمت شاه جم دستگاه روان شدند و عريضها بابررا بافتح نامه وپيشكش از	348	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms348	true	-6479033554970473786	0	301	0	1534	1534	301	بيرامخان كه رقم حكومت مرا بخوان تا مردم بدانند كه من گماشتها ان حضرتم پس نامه راخواندند و قزلباش رفتند كه داشكند را بگيرند كه بابر پادشاه فرمود كه شما تعب نكشيد كه داشكند را از بكخالي خواهند كرد بلكه بخارا را ومردم بخارا عريضه نوشتند كه عبيدالله از واهمهاسپاه قزلباش رفته به طرف دشت2 با محمد تيمورخان و بخاراخالي است و بابر پادشاه مهدي خواجها ديوان بيگي خود را با ده هزار جغتاي فرستاد از كنار دشت قبچاق تابه كنار رود جيحون و تمام الكاء ماوراء النهر به تصرف بابر پادشاه امد چون دو ماه گذشت ديد كه جغتاي چشم ندارند كه قزلباش راببينند لاعلاج شده بيرام خان را با امرا عذر خواهي نموده و به هر كدام خزينه اي داده و گفت مبادا كه به خاطر شريف شاه خطور كند كه سپاه مرا طمع نموده3 نگاه داشت و چون حضرت چشم انتظار درراهدارد برويد هرچند گفتند كه زود است و هنوز شما استقلال به هم نرسانيدهايد يكجا باشيم در تر كستان تا پادشاهان تر كستان گوشهاي از براي خود به هم رسانند انگاه ما را رخصت بده چون سكه شاهي تر كستان بهنام بابر پادشاه نزده بودند و او را بهرهاي از تركستان نبود و ستارها اقبال اوضعيف بود4 و نميبايست نظر مريخ به او باشد و ميبايست در ولايت هندوستان زيب5و زينت نمايد پادشاهياو بنابراين بي عقلي نموده قزلباشرا رخصت داد واز براي مرشد كامل بارخانه فرستاد كه مگر قابل پيشكش ان حضرت باشدواز براي امراهريك خصوصا قاپوچي راهم سوغات قابل از غلام وكنيز و نقود و اقمشه فرستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0411png و امراي قزلباش برخاستند وبه جانب ايران روان شدند وبيرام خان در الكاء خود در بلخ ماند و زينل خان و شككر علي خان1كه جد خان خانان است برخاسته با بادنجان سلطان2 به خدمت شاه جم دستگاه روان شدند و عريضها بابررا بافتح نامه وپيشكش از	348	-7974964111633820869	1534	3068.0	1235	1534	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms349	false	-3880208157123327748	0	301	0	1511	1511	301	نظر گذرانيده ان حضرت سجدها شكر نموده و زمين سجده را نوراندود گردانيده و گريه وزاري بهدر گاه رءوفباري بسيار كردند ومناجاب نمودند و فرمودند بارالهااين همه فيض نظر تو است والا قزلباش را چه قدرت است كه تمام تركستان را پنج هزار كس ضعيف مسخر سازند و شكر بسياري كردند و ان حضرت از هرات روانها استر اباد شدند جنگ كردن بابر پادشاه با عبيدالله خان ومحمدتيمورخان و فرار نمودن بابر بادشاه وگرفتن عبيد اللهخان ومحمد تيمورخان بلخ و بخارا و سمرقند را از اينجانب جاسوس عبيدالله رفت به جانب خزران3 كه دهنه4ادشت5 بود وچون عبيد اللهخان بااهل حرم فرار 6نمود دردشت سرگردان بود عريضهاي به قاسم خان پادشاه قلعها دشت نوشت و اظهار بي ساماني خود را معروض داشت اودر جواب نوشت كه در خزران باش تا فكركار شما بعد از زمستان بكنم وهر كدام را در دشت الكا بخشيد اما چون عبيد الله خان شنيد كه بابر پادشاه سپاه را مرخص نموده ايشان به جانب خراسان رفته اند پنج هزار ازبك برداشت و اول دور بخارا را تاخت زده مال بسيار بدست اورده بر گرديد و دادبه از بكان و ان جماعت اسلحه از براي خود گرفتند و مركب ان احوالرا مهدي اتالغ عريضهاي نمودد از براي بابر پادشاه فرستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0412png چون عرض كرديم كه بابر از دولت تر كستان رنگي نداشت1سه هزار كس برداشت و به الغار امد به طرف بخارا و احوال عبيدالله خان پرسيد گفتند در اين سه2 فرسنگي ميباشد و برداشت ان سه هزار كس را و بر سر عبيا الله خان روانه شد وپنج هزار ازبك مكمل ومسلح3 بر سر عبيد الله خان جمع شده بودند چون ديد كه بابر پادشاه امد در برابر صف بر اراست عبيد خان نيز باپنج هزار مكمل ومسلح از جايدر امده ريختند بر يكدگر و ان چنان حملها مردانهاي كردند جغتاي كه احسن احسن برخاست	349	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms349	true	2186279564833648794	0	301	0	1511	1511	301	نظر گذرانيده ان حضرت سجدها شكر نموده و زمين سجده را نوراندود گردانيده و گريه وزاري بهدر گاه رءوفباري بسيار كردند ومناجاب نمودند و فرمودند بارالهااين همه فيض نظر تو است والا قزلباش را چه قدرت است كه تمام تركستان را پنج هزار كس ضعيف مسخر سازند و شكر بسياري كردند و ان حضرت از هرات روانها استر اباد شدند جنگ كردن بابر پادشاه با عبيدالله خان ومحمدتيمورخان و فرار نمودن بابر بادشاه وگرفتن عبيد اللهخان ومحمد تيمورخان بلخ و بخارا و سمرقند را از اينجانب جاسوس عبيدالله رفت به جانب خزران3 كه دهنه4ادشت5 بود وچون عبيد اللهخان بااهل حرم فرار 6نمود دردشت سرگردان بود عريضهاي به قاسم خان پادشاه قلعها دشت نوشت و اظهار بي ساماني خود را معروض داشت اودر جواب نوشت كه در خزران باش تا فكركار شما بعد از زمستان بكنم وهر كدام را در دشت الكا بخشيد اما چون عبيد الله خان شنيد كه بابر پادشاه سپاه را مرخص نموده ايشان به جانب خراسان رفته اند پنج هزار ازبك برداشت و اول دور بخارا را تاخت زده مال بسيار بدست اورده بر گرديد و دادبه از بكان و ان جماعت اسلحه از براي خود گرفتند و مركب ان احوالرا مهدي اتالغ عريضهاي نمودد از براي بابر پادشاه فرستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0412png چون عرض كرديم كه بابر از دولت تر كستان رنگي نداشت1سه هزار كس برداشت و به الغار امد به طرف بخارا و احوال عبيدالله خان پرسيد گفتند در اين سه2 فرسنگي ميباشد و برداشت ان سه هزار كس را و بر سر عبيا الله خان روانه شد وپنج هزار ازبك مكمل ومسلح3 بر سر عبيد الله خان جمع شده بودند چون ديد كه بابر پادشاه امد در برابر صف بر اراست عبيد خان نيز باپنج هزار مكمل ومسلح از جايدر امده ريختند بر يكدگر و ان چنان حملها مردانهاي كردند جغتاي كه احسن احسن برخاست	349	-7974964111633820869	1511	3022.0	1212	1511	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms350	false	-3608184179410626459	0	301	0	1383	1383	301	چون از قزلباش دراين چند جنگ ياد گرفته بودند و شكست دادند عبيد الله خان را ونكرد كه بر گردد سر به دنبال عبيدالله خان گذاشت و سه منزل ديگر از عقب او امد عبيدالله گفت عبث4اخود را به كشتن داديم زيراديگر قوت الغار نداريم اين مرد ما را امان نميدهد كه دم ابي 5 بخوريم گويا از قزلباش روش جنگ را ياد گرفتهاند كس فرستاد به خدمت بابر يادشاه كه برگرد6 كه ما را هم هيچ كاري باتو نيست گويا از قضا است كه اين نكبت در اجاق چنگيزخان داخل7 كرده است و هيچ علاج ندارد بابر گفت برو بگو تا سرت را نبرم بر نگردم چون عبيد اللهخان8 ان شنيد گفت ديگر زندگي به چه كار مي ايد از سر خود گذشت و بر گرديد و دو هزار كس كشته شده بود9 با سه هزار كس ديگر امد وصف كشيد ديگر باره از دور بابر را در پاي علم ديد كه چون ببردمان ايستاده با خود فكري كرد گفت مي بايد لشكر او را از پيش برداشت و هزار كس برداشت و رفت در عقب لشكر در ميان گودالي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0413png كه اب باران گشوده بود پنهان گرديد و دو هزار كس را در برابر بداشت و فرمود كه چون جنگ مي كنيد اگرديديد كه حريف نميشويد عنان گريزرا1 بگردانيد و سپاه او را بكشيد تا من از اين سودر ايم چون صفوف قتال و جدال اراسته شد در حمله دويم و سيم ازبك تاب نياوردنا و عنان بر گردانيده فرار نمودند چون بابر پادشاه مثل عادت هميشه كهخود به ميدان ميرفت امروز از پاي علم نرفت2 و ميخواست برگردد و ديگر پيش نرود گويا دلش به شكست گواهي داده بود در جاي خود ايستاد و سپاه را گمان انكه او به طريق هربار از عقب مي ايد رفتند از عقب قريب بهيك فرسنگ رفتند وهر كدام سري	350	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms350	true	-8563814436180232383	0	301	0	1383	1383	301	چون از قزلباش دراين چند جنگ ياد گرفته بودند و شكست دادند عبيد الله خان را ونكرد كه بر گردد سر به دنبال عبيدالله خان گذاشت و سه منزل ديگر از عقب او امد عبيدالله گفت عبث4اخود را به كشتن داديم زيراديگر قوت الغار نداريم اين مرد ما را امان نميدهد كه دم ابي 5 بخوريم گويا از قزلباش روش جنگ را ياد گرفتهاند كس فرستاد به خدمت بابر يادشاه كه برگرد6 كه ما را هم هيچ كاري باتو نيست گويا از قضا است كه اين نكبت در اجاق چنگيزخان داخل7 كرده است و هيچ علاج ندارد بابر گفت برو بگو تا سرت را نبرم بر نگردم چون عبيد اللهخان8 ان شنيد گفت ديگر زندگي به چه كار مي ايد از سر خود گذشت و بر گرديد و دو هزار كس كشته شده بود9 با سه هزار كس ديگر امد وصف كشيد ديگر باره از دور بابر را در پاي علم ديد كه چون ببردمان ايستاده با خود فكري كرد گفت مي بايد لشكر او را از پيش برداشت و هزار كس برداشت و رفت در عقب لشكر در ميان گودالي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0413png كه اب باران گشوده بود پنهان گرديد و دو هزار كس را در برابر بداشت و فرمود كه چون جنگ مي كنيد اگرديديد كه حريف نميشويد عنان گريزرا1 بگردانيد و سپاه او را بكشيد تا من از اين سودر ايم چون صفوف قتال و جدال اراسته شد در حمله دويم و سيم ازبك تاب نياوردنا و عنان بر گردانيده فرار نمودند چون بابر پادشاه مثل عادت هميشه كهخود به ميدان ميرفت امروز از پاي علم نرفت2 و ميخواست برگردد و ديگر پيش نرود گويا دلش به شكست گواهي داده بود در جاي خود ايستاد و سپاه را گمان انكه او به طريق هربار از عقب مي ايد رفتند از عقب قريب بهيك فرسنگ رفتند وهر كدام سري	350	-7974964111633820869	1383	2766.0	1084	1383	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms351	false	2285146918943393313	0	301	0	1452	1452	301	بريدند وچون بهعقب سر نظر كردند بابر پادشاه را نديدند بر گرديدند اما چون عبيدالله از كمينگاه چون اجل ناكهان با هزار كس پيدا شد و بابر پادشاه چهار صا كس در عقب سر خود ديد انجا كه دليري او بود روي به ايشان نهاده پرا كنده ساخت ان هزار كس را و چهار صد كس3 رادر حملها اول4 انداخت عبيد الله خان به هردو دست برسر زد گفت الهي قزلباش خانها شما خراب شود شما چه جماعتايد كه از از بكان ما درميان شما چند روز نبرد مي كنند تاثير5 شجاعت شما ان مقدار اثر مي كند به ديكري عنان بر گردانيد و فرار نمود و چون چند ميدان اسب فرار نموده بود كه ديد بابر پادشاه از اسب افتاد جغتاي برگرديدند كه او را سوار كنند كه عبيد فرصت يافته باخودگفت اي نامرد به كجا ميروي يا سربده ياكاري بساز باز گرديد و دويست كس بابر كشته شدند تا او را سوار كردند و بابر پاش اندك كوفت به هم رسانيده بود ونتوانست بايستد6 عنان بر گردانيده بر گرديد با وجودي كه عبيد الله خان سيصد7 كس داشت و بابر پادشاه با دويست كس مانده بود نتوانست از عقب برو ايستادند كه دو هزار و پانصد كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0414png بابر هر كدام سري رابريده بر گرديدند گفت واي كه كشته شدي فكرش به ان انداخت كه علم خودرا سرنگون كند و علم بابر پادشاه را بلند كردند سيصد كس ان اهرمن را در ميان گرفتند و كوچهاي قراردادند1 كه هر جغتاءي به گير كه بيايد اگردن بزنند چون هزاركس را كشت اخر يافتند كه چه خبراست3 بر گرديدند از عقب بابر پادشاه هزار كس زخم دار پراكنده شدندو اكثر به طرف سمرقند رفتند وچون بابرپادشاه به بخاراامد سپاه جغتاي گفتند كه بايد خود را به سمرقند رسانيد كه عبيدخان امده در قلعها بخارا مي باشد و مهدي خواجها	351	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms351	true	3366582365919933727	0	301	0	1452	1452	301	بريدند وچون بهعقب سر نظر كردند بابر پادشاه را نديدند بر گرديدند اما چون عبيدالله از كمينگاه چون اجل ناكهان با هزار كس پيدا شد و بابر پادشاه چهار صا كس در عقب سر خود ديد انجا كه دليري او بود روي به ايشان نهاده پرا كنده ساخت ان هزار كس را و چهار صد كس3 رادر حملها اول4 انداخت عبيد الله خان به هردو دست برسر زد گفت الهي قزلباش خانها شما خراب شود شما چه جماعتايد كه از از بكان ما درميان شما چند روز نبرد مي كنند تاثير5 شجاعت شما ان مقدار اثر مي كند به ديكري عنان بر گردانيد و فرار نمود و چون چند ميدان اسب فرار نموده بود كه ديد بابر پادشاه از اسب افتاد جغتاي برگرديدند كه او را سوار كنند كه عبيد فرصت يافته باخودگفت اي نامرد به كجا ميروي يا سربده ياكاري بساز باز گرديد و دويست كس بابر كشته شدند تا او را سوار كردند و بابر پاش اندك كوفت به هم رسانيده بود ونتوانست بايستد6 عنان بر گردانيده بر گرديد با وجودي كه عبيد الله خان سيصد7 كس داشت و بابر پادشاه با دويست كس مانده بود نتوانست از عقب برو ايستادند كه دو هزار و پانصد كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0414png بابر هر كدام سري رابريده بر گرديدند گفت واي كه كشته شدي فكرش به ان انداخت كه علم خودرا سرنگون كند و علم بابر پادشاه را بلند كردند سيصد كس ان اهرمن را در ميان گرفتند و كوچهاي قراردادند1 كه هر جغتاءي به گير كه بيايد اگردن بزنند چون هزاركس را كشت اخر يافتند كه چه خبراست3 بر گرديدند از عقب بابر پادشاه هزار كس زخم دار پراكنده شدندو اكثر به طرف سمرقند رفتند وچون بابرپادشاه به بخاراامد سپاه جغتاي گفتند كه بايد خود را به سمرقند رسانيد كه عبيدخان امده در قلعها بخارا مي باشد و مهدي خواجها	351	-7974964111633820869	1452	2904.0	1153	1452	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms352	false	-7334202089411517006	0	301	0	1603	1603	301	اتالغ4 را نيز به قتل رسانيده5 و كس فرستاد به جانب قلعها قزلان6پيش محمدتيمورخان كه چه نشستهاي بردار لشكر را وبرو سمرقند را بگير چون بابرشنيد كه محمد تيمورخان مي ايد برداشت حرم خود را بهصد ناكامي زد بهطرف كابل بدر رفت واونيز امد والكاء خود راگرفت و كس فرستادند پيش جاني بيك سلطان كه خود برخيز و برو بهاترار7و قرا كسكن سلطانرا بفرست به داشكند وديگرباره تر كستان راگرفتند ازبكان وبابر پادشاه پيش از انكه اين قضيه برسرش بيايد دو سال ماند در سمرقند ومال گرفت ازتر كستان وچون سوغات او را سال اول اوردند8 ان حضرت فرمود يك دستتاج وساروق واسب وشمشيرو كمرخنجر جدا كردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0415png تمام مرصع چون قيمت كردند چهل هزار تومان ميشد وتوپوزي كه سلطان بايزيد قيصر ازبراي شاه فرستاده بود و الماسنگار بودو چهاردههزار تومانميشد ان رانيز افزود و پنجاه و چهارهزار تومان سوغات راشاه گفت به نجم ثاني كه نواب به تودادم اين سوغاترا ببرواگر داني كه قابل است برو انچه دهد ازتو باشد1 گفت قربانت شوم بابرپادشاه ان شان ندارد كه من خود بروم اگر امرباشد به قليجان اقا بدهم اين سوغات را از جانب من ببرد و انچه بابرپادشاه بدهد بهاو بخشيدم كه دراين تر كستان و بلخ وخراسان بسيار تعب مرا كشيده است ان حضرت فرمود كه مابهتوداديم توبههر كه خواهي بده وقليجان اقا دوهزارتومان قرض كرده اسباب خود را وملازمان خود را گرفته رفت وچون خبر به بابرپادشاه رسيد سه فرسنگ بيرون امد به استقبال و ان خلعتراپوشيد و داخل سمرقند شد قليجان اقارا عزت بسيار نموده به مهماندار سپرد ويكماه ماند بعد از يكماه قليجان اقاگفت حال مرا رخصت بده چون اورا رخصت دادهوميخواست نجم ثانيرا داغ كند زيراكه بسيار خون در دل او كرده بود فرمود هزارتومان از براي قليجان اوردند چشم قليجان كه به ان زرافتاد قبول ننمود2 برخاسته سوار شده به جانب بلخ راهي	352	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms352	true	7601542617878145878	0	301	0	1603	1603	301	اتالغ4 را نيز به قتل رسانيده5 و كس فرستاد به جانب قلعها قزلان6پيش محمدتيمورخان كه چه نشستهاي بردار لشكر را وبرو سمرقند را بگير چون بابرشنيد كه محمد تيمورخان مي ايد برداشت حرم خود را بهصد ناكامي زد بهطرف كابل بدر رفت واونيز امد والكاء خود راگرفت و كس فرستادند پيش جاني بيك سلطان كه خود برخيز و برو بهاترار7و قرا كسكن سلطانرا بفرست به داشكند وديگرباره تر كستان راگرفتند ازبكان وبابر پادشاه پيش از انكه اين قضيه برسرش بيايد دو سال ماند در سمرقند ومال گرفت ازتر كستان وچون سوغات او را سال اول اوردند8 ان حضرت فرمود يك دستتاج وساروق واسب وشمشيرو كمرخنجر جدا كردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0415png تمام مرصع چون قيمت كردند چهل هزار تومان ميشد وتوپوزي كه سلطان بايزيد قيصر ازبراي شاه فرستاده بود و الماسنگار بودو چهاردههزار تومانميشد ان رانيز افزود و پنجاه و چهارهزار تومان سوغات راشاه گفت به نجم ثاني كه نواب به تودادم اين سوغاترا ببرواگر داني كه قابل است برو انچه دهد ازتو باشد1 گفت قربانت شوم بابرپادشاه ان شان ندارد كه من خود بروم اگر امرباشد به قليجان اقا بدهم اين سوغات را از جانب من ببرد و انچه بابرپادشاه بدهد بهاو بخشيدم كه دراين تر كستان و بلخ وخراسان بسيار تعب مرا كشيده است ان حضرت فرمود كه مابهتوداديم توبههر كه خواهي بده وقليجان اقا دوهزارتومان قرض كرده اسباب خود را وملازمان خود را گرفته رفت وچون خبر به بابرپادشاه رسيد سه فرسنگ بيرون امد به استقبال و ان خلعتراپوشيد و داخل سمرقند شد قليجان اقارا عزت بسيار نموده به مهماندار سپرد ويكماه ماند بعد از يكماه قليجان اقاگفت حال مرا رخصت بده چون اورا رخصت دادهوميخواست نجم ثانيرا داغ كند زيراكه بسيار خون در دل او كرده بود فرمود هزارتومان از براي قليجان اوردند چشم قليجان كه به ان زرافتاد قبول ننمود2 برخاسته سوار شده به جانب بلخ راهي	352	-7974964111633820869	1603	3206.0	1304	1603	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms353	false	7452446448513025126	0	301	0	1544	1544	301	گرديد چون خود را رسانيد وبهنجم ثاني عرض كرد نجم را بسيار بد امد از اطوار بابر پادشاه اما ان كينه را دردل داشت تا كجا تلافي خواهد كرد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0416png عريضه فرستادن بابر پادشاه بهشاه اسمعيل ومعلوم نمودن كه تر كستان را دبگر باره گرفتهاند وفرستادن شاه نجم ثاني را با دده بيگ وميرزا محعد طالش ود بگر سرداران به گرفتن تر كستان به بلخ بشنو اما چون با برپادشاه رفت به كابل عرضه1 داشتي به پايها سرير خلافت منير حضرت شاه اسمعيل فرستاد بهجانب هرات كه اي شهريار بزرگان برداشتها خودرا نينداختهاند چون مرا برداشتي اميدوارم كه به تصدق سرخود نيندازي كه تر كستان به بي عقلي از دست دادم بار ديگر گرفته به غلام خود سپارياكه از همت اجاق شيخ صفي باز اجاق دولت صاحب قراني بازوروشن شود چون صاحب قران يكي از مريدان اجاق شاه بود پس اگر به مريد زادههاي خود مدد و كمك نموده بهسلطنت برساند ازمروت ان حضرت دور نخواهد بود و ان چنان عريضهاي با اب وتاب نوشته بهدر گاه شهريار عالم2 فرستاد چون حضرت شاهي برمضامين عريضه بابرپادشاه اطلاع حاصل نمود در جواب نوشت كه معلوم اخوي بابرپادشاه بوده باشد كه انشاءالله تعالي بلايي برسر از بك بياورم كه در سالهاي دراز ازمن باز گويند و هرچند كه بااز بك ت كردم تنبيه نشدهاند و انچنان بلايي به تر كستان بفرستم كه تمام از بكان دشت قبچاق دشت را انداخته تابه دشت عدم بند نشوند ودر اول بهاراين سال نو انشاءالله سردار ماخواهد امد بهجانب بلخ وتو خود را بهاو برسان كه درخدمت شما روانها بلاد تر كستان خواهد شد چون نامه به بابرپادشاه رسيد خوشحال شده از اين جانب حضرت شاد نجم ثاني را فرمود كه ميخواهم بروي به جانب تر كستان واز كناررود جيحون را بگيري تادشت قبچاق و به بابرپادشاه بسپاري وهر كدام سر كشي خواهند كرد توميداني	353	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms353	true	8493264929253217883	0	301	0	1544	1544	301	گرديد چون خود را رسانيد وبهنجم ثاني عرض كرد نجم را بسيار بد امد از اطوار بابر پادشاه اما ان كينه را دردل داشت تا كجا تلافي خواهد كرد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0416png عريضه فرستادن بابر پادشاه بهشاه اسمعيل ومعلوم نمودن كه تر كستان را دبگر باره گرفتهاند وفرستادن شاه نجم ثاني را با دده بيگ وميرزا محعد طالش ود بگر سرداران به گرفتن تر كستان به بلخ بشنو اما چون با برپادشاه رفت به كابل عرضه1 داشتي به پايها سرير خلافت منير حضرت شاه اسمعيل فرستاد بهجانب هرات كه اي شهريار بزرگان برداشتها خودرا نينداختهاند چون مرا برداشتي اميدوارم كه به تصدق سرخود نيندازي كه تر كستان به بي عقلي از دست دادم بار ديگر گرفته به غلام خود سپارياكه از همت اجاق شيخ صفي باز اجاق دولت صاحب قراني بازوروشن شود چون صاحب قران يكي از مريدان اجاق شاه بود پس اگر به مريد زادههاي خود مدد و كمك نموده بهسلطنت برساند ازمروت ان حضرت دور نخواهد بود و ان چنان عريضهاي با اب وتاب نوشته بهدر گاه شهريار عالم2 فرستاد چون حضرت شاهي برمضامين عريضه بابرپادشاه اطلاع حاصل نمود در جواب نوشت كه معلوم اخوي بابرپادشاه بوده باشد كه انشاءالله تعالي بلايي برسر از بك بياورم كه در سالهاي دراز ازمن باز گويند و هرچند كه بااز بك ت كردم تنبيه نشدهاند و انچنان بلايي به تر كستان بفرستم كه تمام از بكان دشت قبچاق دشت را انداخته تابه دشت عدم بند نشوند ودر اول بهاراين سال نو انشاءالله سردار ماخواهد امد بهجانب بلخ وتو خود را بهاو برسان كه درخدمت شما روانها بلاد تر كستان خواهد شد چون نامه به بابرپادشاه رسيد خوشحال شده از اين جانب حضرت شاد نجم ثاني را فرمود كه ميخواهم بروي به جانب تر كستان واز كناررود جيحون را بگيري تادشت قبچاق و به بابرپادشاه بسپاري وهر كدام سر كشي خواهند كرد توميداني	353	-7974964111633820869	1544	3088.0	1245	1544	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms354	false	5425851180659482944	0	302	0	1603	1603	302	حاجت گفتن نيست تو خودبهتر ميداني وفرمود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0417png لشكر حاضر شدند وچند امراي عظيمشان همراه نجم ثاني كرد مثل دده بيگ قورچي باشي و حسين بيگ للهشاملو و بادنجان سلطان افشار1 وزينل خان شاملو وبيرام خان قرامانلوحاكم بلخومحمد سلطان صوفي وميرز امحمد طالشداماد بيرام خانوشيخ شهاب الدين و ميرشرف الدين صدارت پناه ايران و امراي ديگركه در وقت خودنام برده خواهد شدبهساعت سعد روانهشدند ونواب اشرف فرمودند كه مي بايد هشيار وبيدار بود چون نجم ثاني سردارشد كه بهجانب تر كستان روانه گردد2 از حضرت التماس كرد كه اي شهريار نام واوازهاي خواهم گذاشت دراين عالم اما چراما الكاء خر اسان را تعب كشيده به جماعت سني بدهيم شاه فرمود كه اكر بگيري و به بابرشاه بدهي3 يادگاري در اين عرصها روزگار خواهي گذاشت ودنيا را وفايي نيست نام به كار مي ايد نه مال ونهجان مصر ع مرا نام بايد كه گردد بلند بده به بابرپادشاه گفت اي شهريار بابرپادشاه ديوانهاست چند مرتيه به بيعقلي از دست دادپادشاهي تركستان را اگر امرباشد بهخان ميرزا بدهم شاه سكوت ورزيد گفت اي شهريار هر كدام را كه قابل بدانم بدهم شاه گفت سمرقند را با بخارا البته به او بده تاببينيم چون خو اهدشد وبهساعتسعد روانها ديار تر كستان شدند و انچنان سپاه اراسته برداشت كه هر كس را كه چشم برايشان مي افتاد مي گفتند به نجمثاني كه اگر با اين سپاه تمام ملك چين و ماچين را نگيرد خطا كرده باشد و روانه مقصد شاند بيرام خان در بلخ خبردار گرديده سه فرسنگ راه به استقبال ايشان از بلخ بمرون امد در برابر نواب نجم ثاني سجده كرد واورا معلوم نمود ودستي بر دوش اوزده داخل بلخ شدند و مردم بلخ استقبال نمايان نمودند نجم را و با بر يادشاه شنيد كه نجم رفت به جانب بلخ اونيز برخاست باپانزدههزار كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0418png وروانها بلخ شد وچون بهيك	354	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms354	true	-1860726990900679550	0	302	0	1603	1603	302	حاجت گفتن نيست تو خودبهتر ميداني وفرمود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0417png لشكر حاضر شدند وچند امراي عظيمشان همراه نجم ثاني كرد مثل دده بيگ قورچي باشي و حسين بيگ للهشاملو و بادنجان سلطان افشار1 وزينل خان شاملو وبيرام خان قرامانلوحاكم بلخومحمد سلطان صوفي وميرز امحمد طالشداماد بيرام خانوشيخ شهاب الدين و ميرشرف الدين صدارت پناه ايران و امراي ديگركه در وقت خودنام برده خواهد شدبهساعت سعد روانهشدند ونواب اشرف فرمودند كه مي بايد هشيار وبيدار بود چون نجم ثاني سردارشد كه بهجانب تر كستان روانه گردد2 از حضرت التماس كرد كه اي شهريار نام واوازهاي خواهم گذاشت دراين عالم اما چراما الكاء خر اسان را تعب كشيده به جماعت سني بدهيم شاه فرمود كه اكر بگيري و به بابرشاه بدهي3 يادگاري در اين عرصها روزگار خواهي گذاشت ودنيا را وفايي نيست نام به كار مي ايد نه مال ونهجان مصر ع مرا نام بايد كه گردد بلند بده به بابرپادشاه گفت اي شهريار بابرپادشاه ديوانهاست چند مرتيه به بيعقلي از دست دادپادشاهي تركستان را اگر امرباشد بهخان ميرزا بدهم شاه سكوت ورزيد گفت اي شهريار هر كدام را كه قابل بدانم بدهم شاه گفت سمرقند را با بخارا البته به او بده تاببينيم چون خو اهدشد وبهساعتسعد روانها ديار تر كستان شدند و انچنان سپاه اراسته برداشت كه هر كس را كه چشم برايشان مي افتاد مي گفتند به نجمثاني كه اگر با اين سپاه تمام ملك چين و ماچين را نگيرد خطا كرده باشد و روانه مقصد شاند بيرام خان در بلخ خبردار گرديده سه فرسنگ راه به استقبال ايشان از بلخ بمرون امد در برابر نواب نجم ثاني سجده كرد واورا معلوم نمود ودستي بر دوش اوزده داخل بلخ شدند و مردم بلخ استقبال نمايان نمودند نجم را و با بر يادشاه شنيد كه نجم رفت به جانب بلخ اونيز برخاست باپانزدههزار كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0418png وروانها بلخ شد وچون بهيك	354	-7974964111633820869	1603	3206.0	1304	1603	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms355	false	8029458866486148997	0	301	0	1564	1564	301	منزلي1 بلخ رسيد مردم بلخ استقبال كردند وچون بهسه فرسنگي رسيد2 نجم ثاني سوار شده باامراي قزلباش به استقبال بيرون امد چون بابرپادشاه از دور رايات نجم را ديد لاعلاج بود چون امده بود كه الكاء تركستان را ازبراي او بگيرد سواره رسيد ديگر باره او را وجودي نگذاشت تا نزديك امد گفت پادشهم سلام عليك اوجواب گفته گفت خوش امدي نجم پياده شد بابرنيز از براي خاطر اوپياده شد وهم را دربر گرفته برداشتند هم را وداخل بلخ شدند روز ديگر گفتند خان ميرزا مي ايد نجم سوار شده پنج فرسنگ استقبال اونمود چون چشم خان ميرزا براو افتاد پياده شده واو را در بر گرفت ورفتند به جانب بلخ وده روزدر بلخ ماندند روزديگرامير نجم فرمود3 كه شخصي رامي خواهم كه چرخچي شودواين سفررا اختيار كند بابر پادشاه واهمه كرد با خود گفت مبادا كه چرخچي گري را بهخان ميرزا بدهد كه نشانه پادشاهي تركستان است پس4 گفت من خواجه كلان5 را مي فرستم كه در اين سفر چرخچي باشد نجم گفت اگر ميتواند قبول كندوبهشرط انكه اگر شكست خورده بگريزد در دست من كشته خواهد شد بابرپادشاه قبول كرد وفرمود خواجه كلان را باپنجهزاركس به راه افتاد چون به كنار رود جيحون رسيد جسر7نبود گفتند از راه حصار جسر هست وچون خبر امدن امير نجم ثاني به تركستان وچرخچي فرستادن اودر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0419png حصار شادان بههادي خواجه رسيد1 اتالغ خود را گفت ميخواهم چشم اين سپاه را بترسانم توباش در قلعه تامن برومشبخوني براين جماعت بزنم اتالغ گفت خوش باشد اگر تو هم مي ايي يا من بروم وشبخوني بزنم برداشتند سه هزار كس از قلعه بيرون امده اما هادي خواجه دوهزار كس برداشته بهطرف ديگررفته و اتاليق باهزار كس درطرف عصر در چهار فرسخي به خواجه كلانرسيده كس بهنزد خواجه كلان فرستاد كه شب نزديك است2 فردا باشما جنگخواهم كرد اين بگفت و برگشت خواجه كلان	355	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms355	true	-1668168345625527894	0	301	0	1564	1564	301	منزلي1 بلخ رسيد مردم بلخ استقبال كردند وچون بهسه فرسنگي رسيد2 نجم ثاني سوار شده باامراي قزلباش به استقبال بيرون امد چون بابرپادشاه از دور رايات نجم را ديد لاعلاج بود چون امده بود كه الكاء تركستان را ازبراي او بگيرد سواره رسيد ديگر باره او را وجودي نگذاشت تا نزديك امد گفت پادشهم سلام عليك اوجواب گفته گفت خوش امدي نجم پياده شد بابرنيز از براي خاطر اوپياده شد وهم را دربر گرفته برداشتند هم را وداخل بلخ شدند روز ديگر گفتند خان ميرزا مي ايد نجم سوار شده پنج فرسنگ استقبال اونمود چون چشم خان ميرزا براو افتاد پياده شده واو را در بر گرفت ورفتند به جانب بلخ وده روزدر بلخ ماندند روزديگرامير نجم فرمود3 كه شخصي رامي خواهم كه چرخچي شودواين سفررا اختيار كند بابر پادشاه واهمه كرد با خود گفت مبادا كه چرخچي گري را بهخان ميرزا بدهد كه نشانه پادشاهي تركستان است پس4 گفت من خواجه كلان5 را مي فرستم كه در اين سفر چرخچي باشد نجم گفت اگر ميتواند قبول كندوبهشرط انكه اگر شكست خورده بگريزد در دست من كشته خواهد شد بابرپادشاه قبول كرد وفرمود خواجه كلان را باپنجهزاركس به راه افتاد چون به كنار رود جيحون رسيد جسر7نبود گفتند از راه حصار جسر هست وچون خبر امدن امير نجم ثاني به تركستان وچرخچي فرستادن اودر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0419png حصار شادان بههادي خواجه رسيد1 اتالغ خود را گفت ميخواهم چشم اين سپاه را بترسانم توباش در قلعه تامن برومشبخوني براين جماعت بزنم اتالغ گفت خوش باشد اگر تو هم مي ايي يا من بروم وشبخوني بزنم برداشتند سه هزار كس از قلعه بيرون امده اما هادي خواجه دوهزار كس برداشته بهطرف ديگررفته و اتاليق باهزار كس درطرف عصر در چهار فرسخي به خواجه كلانرسيده كس بهنزد خواجه كلان فرستاد كه شب نزديك است2 فردا باشما جنگخواهم كرد اين بگفت و برگشت خواجه كلان	355	-7974964111633820869	1564	3128.0	1265	1564	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms356	false	6239020513751979431	0	301	0	1548	1548	301	گفت هزار كس امدهاند كه باماجنگ كنند ميرويم ودر حوالي قلعه فرودمي اييم اول شب سوارشدند ان پنج هزار كس و رفتند تاپاي حصار اما ان دوهزار كس باهادي سلطان درصحرا ماندند خواجه كلان دريك فرسنگي 3 حصار فرود امده كس فرستاد درطرف قلعه كشيك بدارند وچون بهخاطر جمع رفت4 كه هادي سلطان ريخت برسر ان جماعت جغتاي و تا ايشان سوار ميشدند دوهزار سر بريدند وخيمه و سراپردها ان جماعت را برداشتند وداخل حصار شدنل خواجه كلان گريزان برگرديد نجم ثاني5 در ديوان نشست وامرا سر كردند احوال چرخچي پرسيد گفتند كه برسر جغتاي چه امد دود ناخوش از روزنها دماغ نجم بيرون امده فرمود كه بروند وخواجه كلان را كه اتالغ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0420png بابر پادشاه بود بطلبند تا اوردند او روي كرد به بابر پادشاه كه ما ديروز مي خواستيم كه چرخچي قزلباش تعيين كنيم درميان سلاطين حرفيزدي ما دست برتو نگذاشتيم مگرترا غيرت نيست اگر قزلباش اين كار كرده بود بهسر عزيز مرشد كامل كه هر كدام برگشته بودند يكي را زنده نمي گذاشتيم هنوز اين كيدي را زنده گذاشتهاي رفتند وخواجه كلان را اوردند بعد از عتاب وخطاب فرمود او را شكم بشكافند و بر شتر ببندند1 في الفور بر شتر بستنل بابر ديد كه مي كشند روي بهخان ميرزاكرد كه التماس كن كه خان ميرزا و امرا تمام سربرهنه كردند و به التماس ايستادند كه امير نجم گفت بهسرعزيزمرشد كهمي كشتم2 چوناتالغ نواب بابر پادشاهاست از براي خاطر شما و او ازسر تقصيرش گذشتم اما واي برجان كسي كه از جنگ بگريزد ديگرباره شروع كردبه كنايه كه شما را جوهري نيست چرا كشته شدنها دي پيشدستي مي كنيد پس روي كردبه زينل خان كه سرت را مينازم چرخچي سپاه شو مثل ملازم جغتاي مكن كه مراسبك گرداني زينل خان دوهزار قزلباش برداشت و روانه شد روز ديگر امد درپاي قلعه فرود امد وقت عصري بود	356	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms356	true	-4266346328563646180	0	301	0	1548	1548	301	گفت هزار كس امدهاند كه باماجنگ كنند ميرويم ودر حوالي قلعه فرودمي اييم اول شب سوارشدند ان پنج هزار كس و رفتند تاپاي حصار اما ان دوهزار كس باهادي سلطان درصحرا ماندند خواجه كلان دريك فرسنگي 3 حصار فرود امده كس فرستاد درطرف قلعه كشيك بدارند وچون بهخاطر جمع رفت4 كه هادي سلطان ريخت برسر ان جماعت جغتاي و تا ايشان سوار ميشدند دوهزار سر بريدند وخيمه و سراپردها ان جماعت را برداشتند وداخل حصار شدنل خواجه كلان گريزان برگرديد نجم ثاني5 در ديوان نشست وامرا سر كردند احوال چرخچي پرسيد گفتند كه برسر جغتاي چه امد دود ناخوش از روزنها دماغ نجم بيرون امده فرمود كه بروند وخواجه كلان را كه اتالغ image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0420png بابر پادشاه بود بطلبند تا اوردند او روي كرد به بابر پادشاه كه ما ديروز مي خواستيم كه چرخچي قزلباش تعيين كنيم درميان سلاطين حرفيزدي ما دست برتو نگذاشتيم مگرترا غيرت نيست اگر قزلباش اين كار كرده بود بهسر عزيز مرشد كامل كه هر كدام برگشته بودند يكي را زنده نمي گذاشتيم هنوز اين كيدي را زنده گذاشتهاي رفتند وخواجه كلان را اوردند بعد از عتاب وخطاب فرمود او را شكم بشكافند و بر شتر ببندند1 في الفور بر شتر بستنل بابر ديد كه مي كشند روي بهخان ميرزاكرد كه التماس كن كه خان ميرزا و امرا تمام سربرهنه كردند و به التماس ايستادند كه امير نجم گفت بهسرعزيزمرشد كهمي كشتم2 چوناتالغ نواب بابر پادشاهاست از براي خاطر شما و او ازسر تقصيرش گذشتم اما واي برجان كسي كه از جنگ بگريزد ديگرباره شروع كردبه كنايه كه شما را جوهري نيست چرا كشته شدنها دي پيشدستي مي كنيد پس روي كردبه زينل خان كه سرت را مينازم چرخچي سپاه شو مثل ملازم جغتاي مكن كه مراسبك گرداني زينل خان دوهزار قزلباش برداشت و روانه شد روز ديگر امد درپاي قلعه فرود امد وقت عصري بود	356	-7974964111633820869	1548	3096.0	1249	1548	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms357	false	-7822305033604332988	0	301	0	1466	1466	301	كه نواب نجم ثاني امد چون نگاه كرد ان دوهزار سرجفتا را در برج وحصار قلعه ايين بستهاند نجم گفت نواب بابر هيچ دلت سوخته يانه گفت راستمي گوييد نواب اما معامله جنگ است وهميشه ظفر وفتح باكس نيست گاه شكست است و كاهي فتح وفرمود يرش انداختند هرچندهادي سلطان خواست علاج كند نتوانست به امان اند نجم فرمود دست از جنگ كشيدند وهادي خواجه با ريش سفيدان واتاليغان بيرون امده وبه خدمت امير نجم رسيدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0421png نجم گفت اي هادي سلطان تقصير سپاه جغتاي چهبود كه دو هزار كس را بكشتي در برابر مابه برج وباره اويختهاي گفت اي نواب كار جنگ است اين چنين ميشود گفت قايل هستي به تقصير خود گفت بلمي گفت بزنيد گردن اورا ان پادشاه زادها چنگيزي راگردن زدند و روي كرد به اتالغ وگفت اي كيدي اوجاهل بود واين چنين قضيهاي كم ديده بود از تو صلاح ديد چرامنع نكردي فرموداورا با ان سههزارسپاه از بك بهقتل اوردند ومردم حصار را نيز طلبيد گفتند ما را نيز قتل عام خواهد كردن رفتند وتوجيه كردند دوازده هزار تومان اوردند بهدست نواب نجم دادند وعرض نمودند كه ما رعيت تقصيري نداريم واين وجه را ترجمان اوردهايم پس امير نجم گفت شما را از اين جنگ تقصيري نيست اگر دست يكي كرده بوديد با سپاهي قتل عام شما شده بود از سر تقصير شما گذشتم اما واي برجان رعيتي كه در قلعه باشد و با سپاهي دست يكي كند ان بگفت ومال از بكان را به قزلباش بخش كرد و كليد قلعه را فرمود به خان ميرزا دادند وگفت چون تو در اين نزديكي قلعه داري1 و مداخل بدخشان كم است مدد خرج تو بوده باشد بابر پادشاه هيچ نگفت و از انجا فرمود بيرامخان را كه خاطر من به تو جمع است بعد از اين تو چرخچي باش پس بيرام خان گفت امراز نواب	357	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms357	true	1881099620899900652	0	301	0	1466	1466	301	كه نواب نجم ثاني امد چون نگاه كرد ان دوهزار سرجفتا را در برج وحصار قلعه ايين بستهاند نجم گفت نواب بابر هيچ دلت سوخته يانه گفت راستمي گوييد نواب اما معامله جنگ است وهميشه ظفر وفتح باكس نيست گاه شكست است و كاهي فتح وفرمود يرش انداختند هرچندهادي سلطان خواست علاج كند نتوانست به امان اند نجم فرمود دست از جنگ كشيدند وهادي خواجه با ريش سفيدان واتاليغان بيرون امده وبه خدمت امير نجم رسيدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0421png نجم گفت اي هادي سلطان تقصير سپاه جغتاي چهبود كه دو هزار كس را بكشتي در برابر مابه برج وباره اويختهاي گفت اي نواب كار جنگ است اين چنين ميشود گفت قايل هستي به تقصير خود گفت بلمي گفت بزنيد گردن اورا ان پادشاه زادها چنگيزي راگردن زدند و روي كرد به اتالغ وگفت اي كيدي اوجاهل بود واين چنين قضيهاي كم ديده بود از تو صلاح ديد چرامنع نكردي فرموداورا با ان سههزارسپاه از بك بهقتل اوردند ومردم حصار را نيز طلبيد گفتند ما را نيز قتل عام خواهد كردن رفتند وتوجيه كردند دوازده هزار تومان اوردند بهدست نواب نجم دادند وعرض نمودند كه ما رعيت تقصيري نداريم واين وجه را ترجمان اوردهايم پس امير نجم گفت شما را از اين جنگ تقصيري نيست اگر دست يكي كرده بوديد با سپاهي قتل عام شما شده بود از سر تقصير شما گذشتم اما واي برجان رعيتي كه در قلعه باشد و با سپاهي دست يكي كند ان بگفت ومال از بكان را به قزلباش بخش كرد و كليد قلعه را فرمود به خان ميرزا دادند وگفت چون تو در اين نزديكي قلعه داري1 و مداخل بدخشان كم است مدد خرج تو بوده باشد بابر پادشاه هيچ نگفت و از انجا فرمود بيرامخان را كه خاطر من به تو جمع است بعد از اين تو چرخچي باش پس بيرام خان گفت امراز نواب	357	-7974964111633820869	1466	2932.0	1167	1466	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms358	false	-4632035145188452214	0	301	0	1421	1421	301	است وشش هزار كس داشت بيرامخان از سپاه قرامانلو و هزار كس را در بلخ گذاشت وخود با پنج هزار كس به فرموده نجم چرخچي شد و برداشت سپاه خود را كه بهراه افتد پرسيد از نواب نجم كه از كدام راه برويم گفت مگر چند راه است مرا بگوييد تا از هر راه كه بگويم رويد گفتند امرا كه بابر پادشاه اين ملك را بهتر ميداند از هر راهي كه ميداند صلاح دولت است از ان راه برويم از او معلوم كردند گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0422png از طرف شرقي است كه ميبايد از كندشت رفت 1 به شورقان از شورقان ميرودبه بخارا و از بخارا ميرود تا سمرقند و شش قلعها بزرگ در سر راه است و از اين راه كه امديم نزديك است به سمرقند اما بخارا در يكدست مي افتدواما سه چهار جا قلعههاي محكم است تا نگيريم نميتوان گذشت اگر نواب از اين راه نرود بهتر باشد نجم گفت دربلخ ميبايست گفت حال كه نه منزل امديم بر گرديم و مي گويي راه دور است من چون به اين راه امدهام ميروم ديد كسي حرفي نزد فاتحه خواندند ومتوجه سمرقند شدند ورسيدند بهقلعها داور و فولاد سلطان حاكم انجا است وشنيد حصار شادمان گرفته شد و ابن عم عبيدخان را ديد كه گردن زدهاند فولاد سلطان درفكر شد هر چند ازبكان گفتند جنگ مي كنيم او قبول نكرده ميخواست كه از بك را ببردوجاهلان شورطلب گفتند قاعدها ملازمت ان است كه سر خود را در راه ولي نعمت بدهد تا كشته شود و اگر نه كاري ازپيش برد2 فولاد سلطان گفت من ميروم و سر راه جنگ مي كنيم دست تهي نميروم وما راقلعهداري كاري نيست برداشت سههزار ازبك واز قلعهاشادمان بيرون امده وقتي بود كه بيرام خان اقا محمد سلطان شيرازي را كه داماد او بود دو هزار كس 3 داد هبود كه پيش پيش سپاه	358	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms358	true	-733722078370585336	0	301	0	1421	1421	301	است وشش هزار كس داشت بيرامخان از سپاه قرامانلو و هزار كس را در بلخ گذاشت وخود با پنج هزار كس به فرموده نجم چرخچي شد و برداشت سپاه خود را كه بهراه افتد پرسيد از نواب نجم كه از كدام راه برويم گفت مگر چند راه است مرا بگوييد تا از هر راه كه بگويم رويد گفتند امرا كه بابر پادشاه اين ملك را بهتر ميداند از هر راهي كه ميداند صلاح دولت است از ان راه برويم از او معلوم كردند گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0422png از طرف شرقي است كه ميبايد از كندشت رفت 1 به شورقان از شورقان ميرودبه بخارا و از بخارا ميرود تا سمرقند و شش قلعها بزرگ در سر راه است و از اين راه كه امديم نزديك است به سمرقند اما بخارا در يكدست مي افتدواما سه چهار جا قلعههاي محكم است تا نگيريم نميتوان گذشت اگر نواب از اين راه نرود بهتر باشد نجم گفت دربلخ ميبايست گفت حال كه نه منزل امديم بر گرديم و مي گويي راه دور است من چون به اين راه امدهام ميروم ديد كسي حرفي نزد فاتحه خواندند ومتوجه سمرقند شدند ورسيدند بهقلعها داور و فولاد سلطان حاكم انجا است وشنيد حصار شادمان گرفته شد و ابن عم عبيدخان را ديد كه گردن زدهاند فولاد سلطان درفكر شد هر چند ازبكان گفتند جنگ مي كنيم او قبول نكرده ميخواست كه از بك را ببردوجاهلان شورطلب گفتند قاعدها ملازمت ان است كه سر خود را در راه ولي نعمت بدهد تا كشته شود و اگر نه كاري ازپيش برد2 فولاد سلطان گفت من ميروم و سر راه جنگ مي كنيم دست تهي نميروم وما راقلعهداري كاري نيست برداشت سههزار ازبك واز قلعهاشادمان بيرون امده وقتي بود كه بيرام خان اقا محمد سلطان شيرازي را كه داماد او بود دو هزار كس 3 داد هبود كه پيش پيش سپاه	358	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms359	false	3432990342610145262	0	301	0	1434	1434	301	برود و نيم فرسنگاز سپاه خان پيشتر ميرفت كه ديد از روي صحرا گرد شد چون پيش امدديد كه از بكان قلعها شادمانند كه پيدا شدند محمد سلطان داماد بيرامخان همان دم كه گرد ازبك را ديد خبر از براي بيرام خان فرستاد كه دو هزار ازبك پيدا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0423png شدند خان ميبايد ازعقب بيايد بهزير دست بزند و از عقب ازبك سر راه بگيرد و نگذاريم يكي ازميان بدر رود1 بيرام خان را خوش امد وچون علف زار بود بهزير دست به تعجيل مر كبان را دوانيدند واز اين جانب فولاد سلطان رسيد وصف بر كشيدند و زدند بريكديگر و هنوز نيمساعت نشده بود كه ازبكان فرار نمودند و قزلباش از عقب ايشان مي تاختند وهزار ودويست ازبك را كشتند وسر از عقب فولاد سلطان گذاشتند و او از پيش بدر رفت اما سيصد كس زنده اوردند با هزار و دويست سر برسر نيزهها كرده به استقبال نواب امدند چون از دور نواب نجم ثاني ان بديد روي كرد به بابر پادشاه گفت اي شهريار نوكر ميبايد چنين به استقبال بيايد2 اين بهتر است يا خواجه كلان به ان قسم بيايد بابر طريق شد 3 گفت چنين بايد بيايد اما در دل نيز بيزار شد ازاين سفر باري اقامحمد ازنظر ان سرها را گذرانيد وخلعت يو شيد واز بر اي بيرام خان خلعت گرفت و برد و ان سيصد كس را تمام به قتل اوردند و مردم قلعها شادمان پيشباز كردند و كليد قلعه را در پيش خان ميرزا گذاشتند و گفتند اين سرحد از ان تو است 4 وديگر از نواب بابر پادشاه است واز انجا درحركت امدند ورسيدند به الكاء شيخم ميرزا كه او نيز از اقوام محمد تيمورخان بود شيخم ميرزا شنيد كه نجم ثاني مي ايد فرمود مردم قلعها قرشي5 حاضر شدند گفت چه صلاح ميبينيد با ما دست يكي داريد در قلعهداري تا كمك	359	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms359	true	1478139674227897885	0	301	0	1434	1434	301	برود و نيم فرسنگاز سپاه خان پيشتر ميرفت كه ديد از روي صحرا گرد شد چون پيش امدديد كه از بكان قلعها شادمانند كه پيدا شدند محمد سلطان داماد بيرامخان همان دم كه گرد ازبك را ديد خبر از براي بيرام خان فرستاد كه دو هزار ازبك پيدا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0423png شدند خان ميبايد ازعقب بيايد بهزير دست بزند و از عقب ازبك سر راه بگيرد و نگذاريم يكي ازميان بدر رود1 بيرام خان را خوش امد وچون علف زار بود بهزير دست به تعجيل مر كبان را دوانيدند واز اين جانب فولاد سلطان رسيد وصف بر كشيدند و زدند بريكديگر و هنوز نيمساعت نشده بود كه ازبكان فرار نمودند و قزلباش از عقب ايشان مي تاختند وهزار ودويست ازبك را كشتند وسر از عقب فولاد سلطان گذاشتند و او از پيش بدر رفت اما سيصد كس زنده اوردند با هزار و دويست سر برسر نيزهها كرده به استقبال نواب امدند چون از دور نواب نجم ثاني ان بديد روي كرد به بابر پادشاه گفت اي شهريار نوكر ميبايد چنين به استقبال بيايد2 اين بهتر است يا خواجه كلان به ان قسم بيايد بابر طريق شد 3 گفت چنين بايد بيايد اما در دل نيز بيزار شد ازاين سفر باري اقامحمد ازنظر ان سرها را گذرانيد وخلعت يو شيد واز بر اي بيرام خان خلعت گرفت و برد و ان سيصد كس را تمام به قتل اوردند و مردم قلعها شادمان پيشباز كردند و كليد قلعه را در پيش خان ميرزا گذاشتند و گفتند اين سرحد از ان تو است 4 وديگر از نواب بابر پادشاه است واز انجا درحركت امدند ورسيدند به الكاء شيخم ميرزا كه او نيز از اقوام محمد تيمورخان بود شيخم ميرزا شنيد كه نجم ثاني مي ايد فرمود مردم قلعها قرشي5 حاضر شدند گفت چه صلاح ميبينيد با ما دست يكي داريد در قلعهداري تا كمك	359	-7974964111633820869	1434	2868.0	1135	1434	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms360	false	2941027862037301439	0	302	0	1477	1477	302	مابيايد يا رعيتي رافضيان6 خواهيد كردن2 ايشان گفتند اين شهر عظيم است واين قلعه را به جنگ نميتوان گرفت و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0424png مايك سال اذوقه داريم كه بهسپاهيان هم بدهيم وده هزار1 سپاهي در اين قلعه جمعيت نمودهاند وسه چهار هزار نفر ديگراز ان دو قلعه فرار نموده امدهاند و ما رعيت نيز2 قريب به شصت هزار كس 3 هستيم از مردان و زنان تمام در قلعهداري با زنان خود در بالاي حصار رفته سنگ و تير به جانب قزلباش خواهيم انداخت و شيخم ميرزا فرمود كلام مجيد 4 اوردند و رعيت تمام قسم ياد نمودند كه در سر يكديگر تمام كشته شوند ودست از جنگ نكشند و چون همقسم شدند دل به قلعه داري گذاشتند و دروازه را بستند و اب بر خحتكق ريختنك گرفتن نجم ثاني قلعها قرشي را و قتل عام نمودن نجم مردم قلعه را نجم ثاني امد و فرمود نامهاي نوشتند ومردم قلعه رانصيحت بسيار كردند كه اگر در به روي ما باز نكنيد يك تن از شما زنده نخواهيم گذاشت شيخم ميرزا جواب نوشت كه اگرما حريف شما نميشديم كي با شماقلعهداري مي كرديم و شما را عهد وشرط درست نيست و هسادي سلطان را امان داديد چون او بامردمش بيرون امد همه را به قتل اورديد و ما تاجان در تن داريم با شما مي كوشيم چون جواب به نواب نجم رسيد فرمود دور قلعه را احاطه كردندو سيبه ها را حصه كردند به سپاه قزلباش و دور قلعه در ميان گرفتند و جنگ در پيوست يكديگر را از بالاي و زير بهشعبها تير گرفتند وچون نجم ديد كه بي صرفهاست جنگ كردن فرموددست از جنگ كشيدند كه در سيبه كار كنند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0425png اتفاقا شيخم ميرزا در فراز برج نظر كرد سيبها دده بيگ را ديد كه پيش امده است با ريش سفيدان گفت امشب بيرون ميريزم1 و اين سيبه را هموار	360	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms360	true	-7737264528717550931	0	302	0	1477	1477	302	مابيايد يا رعيتي رافضيان6 خواهيد كردن2 ايشان گفتند اين شهر عظيم است واين قلعه را به جنگ نميتوان گرفت و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0424png مايك سال اذوقه داريم كه بهسپاهيان هم بدهيم وده هزار1 سپاهي در اين قلعه جمعيت نمودهاند وسه چهار هزار نفر ديگراز ان دو قلعه فرار نموده امدهاند و ما رعيت نيز2 قريب به شصت هزار كس 3 هستيم از مردان و زنان تمام در قلعهداري با زنان خود در بالاي حصار رفته سنگ و تير به جانب قزلباش خواهيم انداخت و شيخم ميرزا فرمود كلام مجيد 4 اوردند و رعيت تمام قسم ياد نمودند كه در سر يكديگر تمام كشته شوند ودست از جنگ نكشند و چون همقسم شدند دل به قلعه داري گذاشتند و دروازه را بستند و اب بر خحتكق ريختنك گرفتن نجم ثاني قلعها قرشي را و قتل عام نمودن نجم مردم قلعه را نجم ثاني امد و فرمود نامهاي نوشتند ومردم قلعه رانصيحت بسيار كردند كه اگر در به روي ما باز نكنيد يك تن از شما زنده نخواهيم گذاشت شيخم ميرزا جواب نوشت كه اگرما حريف شما نميشديم كي با شماقلعهداري مي كرديم و شما را عهد وشرط درست نيست و هسادي سلطان را امان داديد چون او بامردمش بيرون امد همه را به قتل اورديد و ما تاجان در تن داريم با شما مي كوشيم چون جواب به نواب نجم رسيد فرمود دور قلعه را احاطه كردندو سيبه ها را حصه كردند به سپاه قزلباش و دور قلعه در ميان گرفتند و جنگ در پيوست يكديگر را از بالاي و زير بهشعبها تير گرفتند وچون نجم ديد كه بي صرفهاست جنگ كردن فرموددست از جنگ كشيدند كه در سيبه كار كنند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0425png اتفاقا شيخم ميرزا در فراز برج نظر كرد سيبها دده بيگ را ديد كه پيش امده است با ريش سفيدان گفت امشب بيرون ميريزم1 و اين سيبه را هموار	360	-7974964111633820869	1477	2954.0	1178	1477	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms361	false	-5556229566185770177	0	301	0	1439	1439	301	مي كنم كه بسيار پيش امده است قضا را ان شب دده بيك خود در پيش سيبه بود ونواب نجم ثاني امد و سري بهسيبهها كشيد ورفته به خيمها خودو قدغن كرده گفت واي برجان ان صاحبسيبه كه شبها غافل شود و قزلباش را به كشتن دهد اين بكفت ورفت به خيمها خود و دده بيگ نيز چند شب بي خوابي كشيده بود رفت كه امشب بخوابد و اسكندر بيك جانشين خود را فرستاد بهسيبها قورچي باشي2 وسفارش كرد اما او چون در سيبه ماند فرمود شراب اوردند وچون دماغي رسانيد اسكندر بيگ و قورچيان نيز اكثر مست شدند و كسي نبود كه مشعلها را روشن كند شيخم ميرز اگفت امشبميبايد رفت برسر اين سيبه در دروازه را گشوده با هزار ازبك بيرون امده ريختند بر سر سيبه وتا اسكندر بيگ خبردار ميشد سيصد كس را بهقتل اورده بودند وبرگرديدند سرها رادر بالاي برج ايين بستند وچون خبررسيد به نوابنجم ثاني اه از نهادش بر امده و سرخ پوش شده امد در مجلس قرار گرفت و فرمود دده بيگ را اوردند چون پيش امد ونواب نجم را ديد شعله اتشي به نظر در اورد وفرياد زد و گفت من نگفتم كه سيبه را خالي مگذاراي كوده3 بحرام او گفت بيمار بودم وفرمود داري بر سرپاي كنند في الفور دار برسرپاي كردند و خود سوار شد و ددهبيگ قورچي باشي مرشد كامل دست بسته در جلو انداخته و سر برهنه اوردند به پاي دار و قزلباش را تمام رخسار كان زرد شده به يكديگر نگاه مي كردند و گفتند اين مرد را غضب مستولي شده ساعت ديگر پشيمان ميشود التماس كنيد حسين بيگ للهرا گفتند كه مگر تو التماس كني اوگفت من ان جگر ندارم و ميدانم مرا خفيف خواهد كرد و هر كدام را كه گفتند همين جواب دادند و بابرپادشاه را خبر كردند وقتي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0426png كه ريسمان	361	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms361	true	-4595510369329430277	0	301	0	1439	1439	301	مي كنم كه بسيار پيش امده است قضا را ان شب دده بيك خود در پيش سيبه بود ونواب نجم ثاني امد و سري بهسيبهها كشيد ورفته به خيمها خودو قدغن كرده گفت واي برجان ان صاحبسيبه كه شبها غافل شود و قزلباش را به كشتن دهد اين بكفت ورفت به خيمها خود و دده بيگ نيز چند شب بي خوابي كشيده بود رفت كه امشب بخوابد و اسكندر بيك جانشين خود را فرستاد بهسيبها قورچي باشي2 وسفارش كرد اما او چون در سيبه ماند فرمود شراب اوردند وچون دماغي رسانيد اسكندر بيگ و قورچيان نيز اكثر مست شدند و كسي نبود كه مشعلها را روشن كند شيخم ميرز اگفت امشبميبايد رفت برسر اين سيبه در دروازه را گشوده با هزار ازبك بيرون امده ريختند بر سر سيبه وتا اسكندر بيگ خبردار ميشد سيصد كس را بهقتل اورده بودند وبرگرديدند سرها رادر بالاي برج ايين بستند وچون خبررسيد به نوابنجم ثاني اه از نهادش بر امده و سرخ پوش شده امد در مجلس قرار گرفت و فرمود دده بيگ را اوردند چون پيش امد ونواب نجم را ديد شعله اتشي به نظر در اورد وفرياد زد و گفت من نگفتم كه سيبه را خالي مگذاراي كوده3 بحرام او گفت بيمار بودم وفرمود داري بر سرپاي كنند في الفور دار برسرپاي كردند و خود سوار شد و ددهبيگ قورچي باشي مرشد كامل دست بسته در جلو انداخته و سر برهنه اوردند به پاي دار و قزلباش را تمام رخسار كان زرد شده به يكديگر نگاه مي كردند و گفتند اين مرد را غضب مستولي شده ساعت ديگر پشيمان ميشود التماس كنيد حسين بيگ للهرا گفتند كه مگر تو التماس كني اوگفت من ان جگر ندارم و ميدانم مرا خفيف خواهد كرد و هر كدام را كه گفتند همين جواب دادند و بابرپادشاه را خبر كردند وقتي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0426png كه ريسمان	361	-7974964111633820869	1439	2878.0	1140	1439	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms362	false	-6420656326680588743	0	301	0	1473	1473	301	به گردنش انداخته و رفتند كه كرسي از زيرپايش بكشند كه بابر پادشاه رسيد گفت اي نواب بهسر عزيز مرشد كامل ترا قسم ميدهم كه مرا شرمنده مكني كه مردم قلعه تمام برسربرج وباره بر امدهوميبينند وچشم داشت ان دارم كه در ميان دوست و دشمن كه تمام نظر به التماس من دارند مرا شرمنده ننموده التماس بنده را قبول فرموده تقصير اين پيرمرد را به بندهببخشي1 چون ديد كه بابر پادشاه سربرهنه كرده شرمنده شد گفت اي نواب بابر پادشاه هرگاه من قورچيباشي را نكشم كي نسق من درست ميشود بگذار كه كاري ازپيش ببرم القصه بابر پادشاه انقدر التماس كرد كه نجم وهه شدناسكندر ديگر تابش نماند و روي كرد به دده بيگ كه مفت جاني بدر بردي و واي برجان شما كه اگر اندك كم خدمتي در اين مهم وسفراز شما سر زند ودشمن سر مبارك شاه اسمعيلم كه انقدر امان ندهم كه مرغي منقار در اب زند و فرمود دده بيگرا از دار به زير اوردند بارنگ و روي رفتهو امراگفتند خلعت بده2 گفت هرگاه كاري بكند كه تلافي كم خدمتي باشد من خلعت بدهم حال نخواهم داد اما اسكندربيگ جانشين دده بيگرا اوردند و او را از حلق كشيدند و مردم قلعه ميديدند كه نجم قورچي باشي شاه را ميخواست از حلق بركشد بابر پادشاه اين التماس نموده اخر اسكندر بيگ جانشين او را تا نكشت دست از او برنداشت و فرياد زدند قزلباش به مردم شيخم ميرزا كه واي برجان شماها بترسيد از انروزي كه غضب بر نجم ثاني مستولي شده باشد وكسي نتواند كه التماس كند و شما را يكتن زنده نگذارد اما چون شب شد باز شيخم ميرزا سپاه برداشته امدند برسرسيبها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0427png حسين بيگ لله ريختند و حسين بيگ نيز بيدار و امادها جنگ بود زدند بر سپاه ازبك و سيصد1 كس او را به قتل اورده كه شيخم ميرزا	362	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms362	true	-5321749583668478162	0	301	0	1473	1473	301	به گردنش انداخته و رفتند كه كرسي از زيرپايش بكشند كه بابر پادشاه رسيد گفت اي نواب بهسر عزيز مرشد كامل ترا قسم ميدهم كه مرا شرمنده مكني كه مردم قلعه تمام برسربرج وباره بر امدهوميبينند وچشم داشت ان دارم كه در ميان دوست و دشمن كه تمام نظر به التماس من دارند مرا شرمنده ننموده التماس بنده را قبول فرموده تقصير اين پيرمرد را به بندهببخشي1 چون ديد كه بابر پادشاه سربرهنه كرده شرمنده شد گفت اي نواب بابر پادشاه هرگاه من قورچيباشي را نكشم كي نسق من درست ميشود بگذار كه كاري ازپيش ببرم القصه بابر پادشاه انقدر التماس كرد كه نجم وهه شدناسكندر ديگر تابش نماند و روي كرد به دده بيگ كه مفت جاني بدر بردي و واي برجان شما كه اگر اندك كم خدمتي در اين مهم وسفراز شما سر زند ودشمن سر مبارك شاه اسمعيلم كه انقدر امان ندهم كه مرغي منقار در اب زند و فرمود دده بيگرا از دار به زير اوردند بارنگ و روي رفتهو امراگفتند خلعت بده2 گفت هرگاه كاري بكند كه تلافي كم خدمتي باشد من خلعت بدهم حال نخواهم داد اما اسكندربيگ جانشين دده بيگرا اوردند و او را از حلق كشيدند و مردم قلعه ميديدند كه نجم قورچي باشي شاه را ميخواست از حلق بركشد بابر پادشاه اين التماس نموده اخر اسكندر بيگ جانشين او را تا نكشت دست از او برنداشت و فرياد زدند قزلباش به مردم شيخم ميرزا كه واي برجان شماها بترسيد از انروزي كه غضب بر نجم ثاني مستولي شده باشد وكسي نتواند كه التماس كند و شما را يكتن زنده نگذارد اما چون شب شد باز شيخم ميرزا سپاه برداشته امدند برسرسيبها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0427png حسين بيگ لله ريختند و حسين بيگ نيز بيدار و امادها جنگ بود زدند بر سپاه ازبك و سيصد1 كس او را به قتل اورده كه شيخم ميرزا	362	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms363	false	-3480092852789814329	0	301	0	1440	1440	301	مراجعت كرده خود را به قلعه رسانيد فردا در سر سيبه تمام را به حلق كشيد و چون خبر به نجم رسيد برخاست و امد به سيبها او و چون ان اءين قبلوقه را ديد گفت رحمت خداي برتو باد چون مردي كردي هزار تومان جلدو به تو بخشيدم و اگر تقصير سياست و اگر مردي جلدو چون در سريساق بودم والا پنج هزار تومان جلدوي تو بود و تو نيز به مردم سيبها خود بخش وبه جماعتي بده كه در اين جنگ شب بودهاند و هر كدام كه كشته شدند از براي وارثان ايشان نگهدار و چون دوسه شبي گذشت شيخم ميرزا گفت هرچند قزلباش كشيك ميدارند من ميدانم اما علاج ندارم امشب بر سر سيبه نجم ميريزم و دستبردي مينمايم ازقضا محمد كاظم خواهرزادها نجمدر سرسيبه خالوي خود بود و نواب نجم سيبه را به او سپرده بود و جواناني اصفهاني در ان سيبه ميبودند ومحمد كاظم راكي به خاطرميرسيد كه كسي ازخانها ديو اتش ببرد و او رفته بود كه امشب اندك فراغتي بكند كه از بك ريختند بر سر سيبها نجم وهشتاد نفر از شير مردان اصفهان را كشتند از صداي هاي و هو حسين بيگ لله 2ودده بيگ خبردار شده ريختند در ميان سپاهاز بك و هفتصد تن كشتهشدند وشيخم ميرزا باسيصد تن داخل قلعه شدند و چون نجم ثاني بيدار شد گفتند امشب ديگر باره از بك بيرون امده بودند فرمود كه بر سر سيبها كه امده وچه دستبرد نمودند گفتند بر سر سيبها شما امده بودند نجم گفت باري چه كردند 3 كسي نتوانست كه حرف زند باخودگفت مبادا اين نامرد ازبراي من ننگي بههم رسانيده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0428png باشد خود بروم وببينمچه شده است وچون به سيبه امد و رفت نزدمحمد كاظم و گفت چه خبرداري او گفت امشب منرفته بودم كه رخت بگردانم1 ازبك باهزار كس امدند برسر سيبها شما و تا	363	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms363	true	-2878159234555131032	0	301	0	1440	1440	301	مراجعت كرده خود را به قلعه رسانيد فردا در سر سيبه تمام را به حلق كشيد و چون خبر به نجم رسيد برخاست و امد به سيبها او و چون ان اءين قبلوقه را ديد گفت رحمت خداي برتو باد چون مردي كردي هزار تومان جلدو به تو بخشيدم و اگر تقصير سياست و اگر مردي جلدو چون در سريساق بودم والا پنج هزار تومان جلدوي تو بود و تو نيز به مردم سيبها خود بخش وبه جماعتي بده كه در اين جنگ شب بودهاند و هر كدام كه كشته شدند از براي وارثان ايشان نگهدار و چون دوسه شبي گذشت شيخم ميرزا گفت هرچند قزلباش كشيك ميدارند من ميدانم اما علاج ندارم امشب بر سر سيبه نجم ميريزم و دستبردي مينمايم ازقضا محمد كاظم خواهرزادها نجمدر سرسيبه خالوي خود بود و نواب نجم سيبه را به او سپرده بود و جواناني اصفهاني در ان سيبه ميبودند ومحمد كاظم راكي به خاطرميرسيد كه كسي ازخانها ديو اتش ببرد و او رفته بود كه امشب اندك فراغتي بكند كه از بك ريختند بر سر سيبها نجم وهشتاد نفر از شير مردان اصفهان را كشتند از صداي هاي و هو حسين بيگ لله 2ودده بيگ خبردار شده ريختند در ميان سپاهاز بك و هفتصد تن كشتهشدند وشيخم ميرزا باسيصد تن داخل قلعه شدند و چون نجم ثاني بيدار شد گفتند امشب ديگر باره از بك بيرون امده بودند فرمود كه بر سر سيبها كه امده وچه دستبرد نمودند گفتند بر سر سيبها شما امده بودند نجم گفت باري چه كردند 3 كسي نتوانست كه حرف زند باخودگفت مبادا اين نامرد ازبراي من ننگي بههم رسانيده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0428png باشد خود بروم وببينمچه شده است وچون به سيبه امد و رفت نزدمحمد كاظم و گفت چه خبرداري او گفت امشب منرفته بودم كه رخت بگردانم1 ازبك باهزار كس امدند برسر سيبها شما و تا	363	-7974964111633820869	1440	2880.0	1141	1440	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms364	false	1458524976957871276	0	301	0	1435	1435	301	من خبردار ميشدم صد كس از مردم ما راكشتند واما من امدم تا گفت من امدم فرمود بگيريد و گوش نكرد كه چه مي گويد برگرديد و امد در پاي دار و اسكندر بيگ را فرمود برداشتند و محمد كاظم را چون افتاب تابان كه بر برج ميزان ايد از2حلق بر كشيد3 وخبر رفت به امرا و چون بابر پادشاه امد ديد كه محمد كاظم را كشته است و تمام لعنت بروي كردند اما چون كشت پشيمان شده گريبان از دو جانب چاك زده و چون قزلباش راميديد مي گفت كو كاظم من و كاظم كاظم مي گفت مردم را رحم بر احوال او امده ديدند كه نجم چون ببرمينالد و فرياد ميزند كه من خود ميروم به كنار قلعه يا شيخم ميرزا مرا مي كشد يا كاري بسازم قزلباش گفتند ميبايد نجم را ممنون منت خودنمود وتمام در اين چندروز نردبانها ساخته بودند وقتي كه مردم قلعه ديدند كه از قزلباش وجغتاي چون مور وملخ روي به قلعه قرشي 4 گذاشتند ومرچنا كه خون بها دادند كه شايد دل نجم را بهدست اورند كاري ازپيش نرفت و بيرام بيگ5 ديد كه اگر قلعه گرفته نشود نجم ثاني از غصه ميميرد فرمود جوانان قرامانلو را كه از عقب من بياييد و نردبانها بر حصار تكيه دادند فرمود شما در اينجا جنگ كنيد كه من ارادهاي ديگر دارم وخود با جماعت كثير در زير نردبانها شروع كرد به زير برج خالي كردن وقتي از بك خبردار شدند كه بيرامخان قرامانلو باجمعي داخل شده و 7 ريختند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0429png برقلعه و نجم خبردار شده فرمود پنجاه هزار قزلباش ريختند برقلعه و چهار دروازه داشت هر دروازهاي را به يكي از امراي قزلباش سپرده و گفت واي برجان شما كه بگذاريد طفل شير خوارهاي از اين دروازه ها بيرون رود1 و فرياد زده گفت قتل عام ريختند مردم نجم بر ان قلعه مي	364	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms364	true	-4363160103066009665	0	301	0	1435	1435	301	من خبردار ميشدم صد كس از مردم ما راكشتند واما من امدم تا گفت من امدم فرمود بگيريد و گوش نكرد كه چه مي گويد برگرديد و امد در پاي دار و اسكندر بيگ را فرمود برداشتند و محمد كاظم را چون افتاب تابان كه بر برج ميزان ايد از2حلق بر كشيد3 وخبر رفت به امرا و چون بابر پادشاه امد ديد كه محمد كاظم را كشته است و تمام لعنت بروي كردند اما چون كشت پشيمان شده گريبان از دو جانب چاك زده و چون قزلباش راميديد مي گفت كو كاظم من و كاظم كاظم مي گفت مردم را رحم بر احوال او امده ديدند كه نجم چون ببرمينالد و فرياد ميزند كه من خود ميروم به كنار قلعه يا شيخم ميرزا مرا مي كشد يا كاري بسازم قزلباش گفتند ميبايد نجم را ممنون منت خودنمود وتمام در اين چندروز نردبانها ساخته بودند وقتي كه مردم قلعه ديدند كه از قزلباش وجغتاي چون مور وملخ روي به قلعه قرشي 4 گذاشتند ومرچنا كه خون بها دادند كه شايد دل نجم را بهدست اورند كاري ازپيش نرفت و بيرام بيگ5 ديد كه اگر قلعه گرفته نشود نجم ثاني از غصه ميميرد فرمود جوانان قرامانلو را كه از عقب من بياييد و نردبانها بر حصار تكيه دادند فرمود شما در اينجا جنگ كنيد كه من ارادهاي ديگر دارم وخود با جماعت كثير در زير نردبانها شروع كرد به زير برج خالي كردن وقتي از بك خبردار شدند كه بيرامخان قرامانلو باجمعي داخل شده و 7 ريختند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0429png برقلعه و نجم خبردار شده فرمود پنجاه هزار قزلباش ريختند برقلعه و چهار دروازه داشت هر دروازهاي را به يكي از امراي قزلباش سپرده و گفت واي برجان شما كه بگذاريد طفل شير خوارهاي از اين دروازه ها بيرون رود1 و فرياد زده گفت قتل عام ريختند مردم نجم بر ان قلعه مي	364	-7974964111633820869	1435	2870.0	1136	1435	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms365	false	-7014335797482296725	0	300	0	1441	1441	300	كشتند و پيش مي امدند و انقدر خلق را كشتند كه خون از ان چهار دروازه روان شد وفرمود هيچكس را زنده مگذاريد و شمشير بر ان خلق كذ اشتن اتفاقا محله اي بود و در ان محله تمام مردم جغتاي بودند چند نفر امدند به خدمت بابر پادشاه وگفتند ما جغتاييم اگر به تصدق سرخود عذر ما را از نجم ثاني بخواهي چه ميشود پس بابر پادشاه رفت بهخدمت نجم و گفت در اين محله اقوام من ميباشند و چهار پنج هزار جغتايند و كناهي ندارند چون با برپادشاد اين بگفت نجم كفت چرا دراين مدت يك مرتبه نوشتها ايشان بهشما نرسيد ومن قسم خوردهام كه به خون كاظم ذي حياتي زنده نگذارم وبيرامخان راگفت اول برو به محلها جغتايي او رفته تمام ايشان را به قتل اورد اما2 گويي اتش در عروق واعضاي او3 زدند و جوارح بدن او چون كورها سيماب به لرزه در امد و او لعنت بر او مي كرد و گفت خداوندا روزي باشد كه ببينم به بلاي بد4 گرفتار شده باشي اما پنج شش هزار سيد وسادات رضوي و حسيني5 در ان قلعه مي بودند تمام رفتند بدمسجد جامع وكس فرستادند به خدمت مير شرفالدين صدارت پناه كه توسيدي واز اولاد رسول خدايي به فرياد مابرس پس صدارت پناه ميرشرف الدين به خدمت اميرنجم امده گفت اي نواب سادات اين قلعه را بدمن ببخش گفت سيد سني را ما سيد نميدانيم اگر شيعه بودند در اين مدت كس ايشان پيش ما مي امد وپرسيد در كجايند گفت پناه به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0430png مسجد _ خانها خدابردهاند نجم ثاني برخاست وبه در مسجد امد واين چندين هزار سيد را با زن وفرزند در ان مسجد به قتل اوردند وشيخم را زنده گرفتند و فرمود كه حتي سكها وگربههاي قرشي1 را بهقتل در اوردند وفرمود كه هموار كنيد وچون ديار در ان ديارنماند گفت 2 حال	365	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms365	true	-2067561423176357310	0	300	0	1441	1441	300	كشتند و پيش مي امدند و انقدر خلق را كشتند كه خون از ان چهار دروازه روان شد وفرمود هيچكس را زنده مگذاريد و شمشير بر ان خلق كذ اشتن اتفاقا محله اي بود و در ان محله تمام مردم جغتاي بودند چند نفر امدند به خدمت بابر پادشاه وگفتند ما جغتاييم اگر به تصدق سرخود عذر ما را از نجم ثاني بخواهي چه ميشود پس بابر پادشاه رفت بهخدمت نجم و گفت در اين محله اقوام من ميباشند و چهار پنج هزار جغتايند و كناهي ندارند چون با برپادشاد اين بگفت نجم كفت چرا دراين مدت يك مرتبه نوشتها ايشان بهشما نرسيد ومن قسم خوردهام كه به خون كاظم ذي حياتي زنده نگذارم وبيرامخان راگفت اول برو به محلها جغتايي او رفته تمام ايشان را به قتل اورد اما2 گويي اتش در عروق واعضاي او3 زدند و جوارح بدن او چون كورها سيماب به لرزه در امد و او لعنت بر او مي كرد و گفت خداوندا روزي باشد كه ببينم به بلاي بد4 گرفتار شده باشي اما پنج شش هزار سيد وسادات رضوي و حسيني5 در ان قلعه مي بودند تمام رفتند بدمسجد جامع وكس فرستادند به خدمت مير شرفالدين صدارت پناه كه توسيدي واز اولاد رسول خدايي به فرياد مابرس پس صدارت پناه ميرشرف الدين به خدمت اميرنجم امده گفت اي نواب سادات اين قلعه را بدمن ببخش گفت سيد سني را ما سيد نميدانيم اگر شيعه بودند در اين مدت كس ايشان پيش ما مي امد وپرسيد در كجايند گفت پناه به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0430png مسجد _ خانها خدابردهاند نجم ثاني برخاست وبه در مسجد امد واين چندين هزار سيد را با زن وفرزند در ان مسجد به قتل اوردند وشيخم را زنده گرفتند و فرمود كه حتي سكها وگربههاي قرشي1 را بهقتل در اوردند وفرمود كه هموار كنيد وچون ديار در ان ديارنماند گفت 2 حال	365	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms366	false	-8588437910530920068	0	301	0	1478	1478	301	اندك دلم تسلي شد عوض قتل عام چنگيز و امير تيمور راكردم3 وشيخم را اورد به دار اويخت و هرچند التماس نمود قبول نكرده از حلق بر كشيد و4 بعد از ان كل اموال و اسباب سپاه اوزبك ومردم قرشي5 را به انعام سپاه قزلباش داده كه بالسويه در ميان خود حصه نمايند و فرمود كه اگر شما در راه دين و دولت اين چنين جنگ مي كنيد من نيز اين چنين مال ميدهم ومال مردم قرشي1 ازحد تجاوز كرده گرد امد وتمام را به قزلباش داد و ده روز ماند و روز يازدهم رسيد به حوالي بخارا و مردم بخارا ارادها استقبال كردند زيراكه عبيد الله خان شنيد كه قلعه قرشي1 را قتلعام كردند و گريه بسيار كرده كوچ خود را برداشته راه دشت را لاعلاج درپيش گرفت و اما نجم ثاني چون بهسه فرسخي بخارا رسيد فرمود كه هنوز مردم بخارا به استقبال بيرون نيامدهاند پس 6 قليجان بيگ راگفت برخيز وسه هزار تومان از اهل بخارا بگير بهرسم ترجمان وتا داخل شدن ما چون قليجان بيگ خواست كه روانه شود كه در اين اثنا رسيدند بزرگان و كدخدايان بخارا و به نواب عرض كردند كه حال امدند با پيشكشهاي اعلا نجم گفت ما حكمي كه كرديم برنمي گردد وحكم مارا بستانند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0431png پس كدخدايان اين عطيه را غنيمت دانسته قليجان بيگ را كه ترجمان ميخواست اورده مبلغ سههزارتومان را تسليم او نموده شكر باري تعالي به جاي اوردند1 ونجم قبول نموده گفتند شكر خدا كه به خير گذشت و قليجان را زر بسيار دادند وساعت سعد شد نجم را اوردند وداخل قلعه شد و رفتند بهمسجد جامع قلعها بخارا اول خطبه بهنام شاه خواندند وسكه به نام شاه اسمعيل بهادرخان زدند وچهل روز مانده كوفت راه انداخت و فرمود بيرام خان را سرتا پاخلعت دادند گفت كسي را كه يك رنگ خود ميدانم از امراي قزلباش	366	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms366	true	8884785933170531300	0	301	0	1478	1478	301	اندك دلم تسلي شد عوض قتل عام چنگيز و امير تيمور راكردم3 وشيخم را اورد به دار اويخت و هرچند التماس نمود قبول نكرده از حلق بر كشيد و4 بعد از ان كل اموال و اسباب سپاه اوزبك ومردم قرشي5 را به انعام سپاه قزلباش داده كه بالسويه در ميان خود حصه نمايند و فرمود كه اگر شما در راه دين و دولت اين چنين جنگ مي كنيد من نيز اين چنين مال ميدهم ومال مردم قرشي1 ازحد تجاوز كرده گرد امد وتمام را به قزلباش داد و ده روز ماند و روز يازدهم رسيد به حوالي بخارا و مردم بخارا ارادها استقبال كردند زيراكه عبيد الله خان شنيد كه قلعه قرشي1 را قتلعام كردند و گريه بسيار كرده كوچ خود را برداشته راه دشت را لاعلاج درپيش گرفت و اما نجم ثاني چون بهسه فرسخي بخارا رسيد فرمود كه هنوز مردم بخارا به استقبال بيرون نيامدهاند پس 6 قليجان بيگ راگفت برخيز وسه هزار تومان از اهل بخارا بگير بهرسم ترجمان وتا داخل شدن ما چون قليجان بيگ خواست كه روانه شود كه در اين اثنا رسيدند بزرگان و كدخدايان بخارا و به نواب عرض كردند كه حال امدند با پيشكشهاي اعلا نجم گفت ما حكمي كه كرديم برنمي گردد وحكم مارا بستانند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0431png پس كدخدايان اين عطيه را غنيمت دانسته قليجان بيگ را كه ترجمان ميخواست اورده مبلغ سههزارتومان را تسليم او نموده شكر باري تعالي به جاي اوردند1 ونجم قبول نموده گفتند شكر خدا كه به خير گذشت و قليجان را زر بسيار دادند وساعت سعد شد نجم را اوردند وداخل قلعه شد و رفتند بهمسجد جامع قلعها بخارا اول خطبه بهنام شاه خواندند وسكه به نام شاه اسمعيل بهادرخان زدند وچهل روز مانده كوفت راه انداخت و فرمود بيرام خان را سرتا پاخلعت دادند گفت كسي را كه يك رنگ خود ميدانم از امراي قزلباش	366	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms367	false	1848270294778667622	0	301	0	1467	1467	301	كهسر در راه مناگر برخوردبدهد ان تويي و من نيز باتو ميخواهم خويش شوم وهمشيرها محمد كاظم را بهتو دادم وبيرام خان سجده كرد فرمود خلعت دامادي اوردند او پوشيد و از شهر بيرون امده از دروازها راه سمرقند سپاه قزلباش بيرون امدند وخيمه بر سرپاي كردند ونجم ثاني بيرون امده فرمود بيرام خانباشش هزار كس چرخچي باشد و به جانب سمرقند روان شود او را درسرعت بگذار و از قلعه ميان كال2 بشنو گرفتن بيرام خان قراما نلو فلعها ميان كال و قلعها اوزون را و در ان باز يكي از اقوام عبيدالله بودكه پسر خاله زادها اوست او را عبيد الله سلطان 3 نام است وقلعه را به برج وباره بر اراسته و نكرد كه برود بهجانب سمرقند اما ان چنان برف باريده بود كه روي صحرا را سفيد كردد بود وچون بيرام خان به الغار رسيد وقزلباش هر كدام به اسب اشبهي اسوار بودند ودر ان روي برف ايستادند و كس فرستادند به قلعه پيش عبيد الله سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0432png كه غازيان شاه به الغار امدهاند وخيمه واسباب ايشان در عقب مانده است و در زير برف ايستادهاند اگر درراباز كني وما را جاي دهي من شرط كردم1 كه از نواب نجم ثاني باز حكومت اين قلعه را از براي تو بگيرم وهرچند كس فرستاد مردم قلعه گفتند چهار يار باصفاي تمام را ميخواهد از سرما بكشد ما به قلعه در اريم اين جماعت قزلباش را و روي ايشان ميتوانديدن و ان جاهل گوش بهسخن نادان چند كرد و بير ام خان چون ديد در قلعه باز نشد2 لاعلاج ان شب گرسنه و تشنه ماندند از بسياري سرما گرسنگي از خاطر ايشان رفته بود باري در بالاي برف هر دو كس ياپونچي خود را يكي زير و يكي بر فراز خود انداختند وسرما ميخوردند از بالاي برج عبيدالله سلطان3 چون ان حال ديد بهطمع دستبرد با پانصدكس	367	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms367	true	-5553812641978660176	0	301	0	1467	1467	301	كهسر در راه مناگر برخوردبدهد ان تويي و من نيز باتو ميخواهم خويش شوم وهمشيرها محمد كاظم را بهتو دادم وبيرام خان سجده كرد فرمود خلعت دامادي اوردند او پوشيد و از شهر بيرون امده از دروازها راه سمرقند سپاه قزلباش بيرون امدند وخيمه بر سرپاي كردند ونجم ثاني بيرون امده فرمود بيرام خانباشش هزار كس چرخچي باشد و به جانب سمرقند روان شود او را درسرعت بگذار و از قلعه ميان كال2 بشنو گرفتن بيرام خان قراما نلو فلعها ميان كال و قلعها اوزون را و در ان باز يكي از اقوام عبيدالله بودكه پسر خاله زادها اوست او را عبيد الله سلطان 3 نام است وقلعه را به برج وباره بر اراسته و نكرد كه برود بهجانب سمرقند اما ان چنان برف باريده بود كه روي صحرا را سفيد كردد بود وچون بيرام خان به الغار رسيد وقزلباش هر كدام به اسب اشبهي اسوار بودند ودر ان روي برف ايستادند و كس فرستادند به قلعه پيش عبيد الله سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0432png كه غازيان شاه به الغار امدهاند وخيمه واسباب ايشان در عقب مانده است و در زير برف ايستادهاند اگر درراباز كني وما را جاي دهي من شرط كردم1 كه از نواب نجم ثاني باز حكومت اين قلعه را از براي تو بگيرم وهرچند كس فرستاد مردم قلعه گفتند چهار يار باصفاي تمام را ميخواهد از سرما بكشد ما به قلعه در اريم اين جماعت قزلباش را و روي ايشان ميتوانديدن و ان جاهل گوش بهسخن نادان چند كرد و بير ام خان چون ديد در قلعه باز نشد2 لاعلاج ان شب گرسنه و تشنه ماندند از بسياري سرما گرسنگي از خاطر ايشان رفته بود باري در بالاي برف هر دو كس ياپونچي خود را يكي زير و يكي بر فراز خود انداختند وسرما ميخوردند از بالاي برج عبيدالله سلطان3 چون ان حال ديد بهطمع دستبرد با پانصدكس	367	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms368	false	8679106565075434728	0	301	0	1471	1471	301	به شبخون زدن بيرون امد اما اقا محمد شيرازي در طلايه سپاه بود كه سپاه ازبك رسيده ريختند در در ميان يكدگر وغازيان قزلباش امان به از بك نداده تا عبدالله سلطان ميرفت كه سپاه را به جنگ تحريك كند كه سيصد چهارصد نفر سپاه از بك راقزلباش به قتل اورده و بيرام خان نيز خبر يافته دور ايشان را درميان گرفته عبدالله سلطان با پانصد نفر ازبك بالتمامرا بهقتل اورده كه يك نفر زنده نمانده بود اما بيرام خان گفت كه اگر امشب به تدبير داخل قلعه نشويم فردا اشكال بهم خواهد رسانيد يس4 خان در ان نصف شب ريخت به قلعه و قزلباش رفتند به ميان خانههاي ازبك وايشان را دربيرون فرمودند در بند كشيدند تا بدانند كه اين تخمي كه كشتهاند بر او چهچيز است روز ديگر زندهها را با سرهاي سپاه از بك فرستاد به استقبال نجم و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0433png خود رفت بهجانب قلعه اوزون چون حاكم انجا شنيد قلعه خالي كرده بدر رفتند و هر قلعها ديگر كه در سر راه بود خالي كردند ورفتند بهجانب سمرقند وازبك تمام در سمرقند جمعيت 1 نموده بودند و گفتند كرا قدرت است كه در برابر اجل در ايد گويا روزگار اين بلاي سياه را در برابر قتل عام چنگيزخان و اميرتيمور خان به انعام2 او فرستاده است به جانب تركستان و چون جزاي عمل حق است واين دجال است اگر چه دجال را اين قهر وغضب و تقليدنيست3 و چون خبر ديگر امد كه بيرامخان بهچهار منزلي رسيد عبيداللهخان روكرد بهمحمد تيمورخان كه پادشهم برخيز بدر رويم گفت تو ديوانه شدهاي من ديگر چه خاك برسر كنم واهل حرم را با دو سه هزار وابسته 4 به كجا برم باز گفت به جانب دشت ديگر ميرويم 5 گفت پس شما بفرماءيد كه اهل حرم را ببرند كه6 مبادا فرصت نشود وقزلباش امان ندهد محمد تيمورخان گفت بسيار	368	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms368	true	7622510695168109237	0	301	0	1471	1471	301	به شبخون زدن بيرون امد اما اقا محمد شيرازي در طلايه سپاه بود كه سپاه ازبك رسيده ريختند در در ميان يكدگر وغازيان قزلباش امان به از بك نداده تا عبدالله سلطان ميرفت كه سپاه را به جنگ تحريك كند كه سيصد چهارصد نفر سپاه از بك راقزلباش به قتل اورده و بيرام خان نيز خبر يافته دور ايشان را درميان گرفته عبدالله سلطان با پانصد نفر ازبك بالتمامرا بهقتل اورده كه يك نفر زنده نمانده بود اما بيرام خان گفت كه اگر امشب به تدبير داخل قلعه نشويم فردا اشكال بهم خواهد رسانيد يس4 خان در ان نصف شب ريخت به قلعه و قزلباش رفتند به ميان خانههاي ازبك وايشان را دربيرون فرمودند در بند كشيدند تا بدانند كه اين تخمي كه كشتهاند بر او چهچيز است روز ديگر زندهها را با سرهاي سپاه از بك فرستاد به استقبال نجم و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0433png خود رفت بهجانب قلعه اوزون چون حاكم انجا شنيد قلعه خالي كرده بدر رفتند و هر قلعها ديگر كه در سر راه بود خالي كردند ورفتند بهجانب سمرقند وازبك تمام در سمرقند جمعيت 1 نموده بودند و گفتند كرا قدرت است كه در برابر اجل در ايد گويا روزگار اين بلاي سياه را در برابر قتل عام چنگيزخان و اميرتيمور خان به انعام2 او فرستاده است به جانب تركستان و چون جزاي عمل حق است واين دجال است اگر چه دجال را اين قهر وغضب و تقليدنيست3 و چون خبر ديگر امد كه بيرامخان بهچهار منزلي رسيد عبيداللهخان روكرد بهمحمد تيمورخان كه پادشهم برخيز بدر رويم گفت تو ديوانه شدهاي من ديگر چه خاك برسر كنم واهل حرم را با دو سه هزار وابسته 4 به كجا برم باز گفت به جانب دشت ديگر ميرويم 5 گفت پس شما بفرماءيد كه اهل حرم را ببرند كه6 مبادا فرصت نشود وقزلباش امان ندهد محمد تيمورخان گفت بسيار	368	-7974964111633820869	1471	2942.0	1172	1471	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms369	false	-7441686562181678978	0	301	0	1436	1436	301	خوب است ببرند حرم را و فولاد سلطان كه از سپاه قزلباش فرار نموده بود به خدمت محمد تيمورخان او را گفت بردار حرم را ببر به طرف دشت او برداشته حرم را برد و محمد تيمورخان گفت من دوازده هزار ازبك برميدارم و به جنگ بيرامخان ميروم اگر او را از پيش برداشتم نجم ديگر جوهري ندارد زيرا ز بردست او بيرامخان است و اكرشكست خوردم شما را اعلام كرده كه سمرقند را خالي كنيد و از عقب من بياييد عبيدالله ميدانست كه حريف او نميشود چون ديد كه جاهل استو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0434png سخن نميشنود گفت بردار و برو و مقبله خانم1 هرچند منع فرزند نمود او قبول نكرد وگفت من پسر شاهي باشم و مفت الكاء موروث پدر خود را از دست بدهم و الكاء مطلوب است كس مطلوب خود را مفت به دست رقيب نميدهد جنگ كردن محمد تيمورخان با بيرامخان و شگست خوردن محمد تيمورخان وفرار نمودن از بك اين بگفت و با ان دوازده هزار كس از شهر بيرون امده وقت فرود امدن قزلباش بود كه ازبك رسيد و در همان وقت كم فرصتي نموده ريخت 2 به سپاه بيرام خان و او نيز با سپاه شير شكار سوار شده جنگ مغلو به شد ومحمد تيمورخان ديد كه درحملها اول سه هزار از بك راا نداختند اه از نهادش بر امده وخود به ميدان امده كه كاري بسازد وچون او بهميدان امد ريختند بريكديگر و گرد برخاست و تيري براسب محمد تيمورخان امده اسب او به سر در امد و پاي او در زير مركب ماند و قزلباش كندند ازبك را وابوسعيدخان برادر اونيز زخمدار از گوشهاي بدر رفت وبير مخان دو فرسنگ از عقب ايشان رفت وشكست بر ازبك انداخته از ان دوهزار كس زنده بدر رفتند وتتمه در ان صحراكشته شدند و محسد تيمورخان در زير تنه مركب افتاده است ومينالد وميترسد كه	369	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms369	true	-2494746545845826930	0	301	0	1436	1436	301	خوب است ببرند حرم را و فولاد سلطان كه از سپاه قزلباش فرار نموده بود به خدمت محمد تيمورخان او را گفت بردار حرم را ببر به طرف دشت او برداشته حرم را برد و محمد تيمورخان گفت من دوازده هزار ازبك برميدارم و به جنگ بيرامخان ميروم اگر او را از پيش برداشتم نجم ديگر جوهري ندارد زيرا ز بردست او بيرامخان است و اكرشكست خوردم شما را اعلام كرده كه سمرقند را خالي كنيد و از عقب من بياييد عبيدالله ميدانست كه حريف او نميشود چون ديد كه جاهل استو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0434png سخن نميشنود گفت بردار و برو و مقبله خانم1 هرچند منع فرزند نمود او قبول نكرد وگفت من پسر شاهي باشم و مفت الكاء موروث پدر خود را از دست بدهم و الكاء مطلوب است كس مطلوب خود را مفت به دست رقيب نميدهد جنگ كردن محمد تيمورخان با بيرامخان و شگست خوردن محمد تيمورخان وفرار نمودن از بك اين بگفت و با ان دوازده هزار كس از شهر بيرون امده وقت فرود امدن قزلباش بود كه ازبك رسيد و در همان وقت كم فرصتي نموده ريخت 2 به سپاه بيرام خان و او نيز با سپاه شير شكار سوار شده جنگ مغلو به شد ومحمد تيمورخان ديد كه درحملها اول سه هزار از بك راا نداختند اه از نهادش بر امده وخود به ميدان امده كه كاري بسازد وچون او بهميدان امد ريختند بريكديگر و گرد برخاست و تيري براسب محمد تيمورخان امده اسب او به سر در امد و پاي او در زير مركب ماند و قزلباش كندند ازبك را وابوسعيدخان برادر اونيز زخمدار از گوشهاي بدر رفت وبير مخان دو فرسنگ از عقب ايشان رفت وشكست بر ازبك انداخته از ان دوهزار كس زنده بدر رفتند وتتمه در ان صحراكشته شدند و محسد تيمورخان در زير تنه مركب افتاده است ومينالد وميترسد كه	369	-7974964111633820869	1436	2872.0	1137	1436	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms370	false	8855356207560956897	0	301	0	1517	1517	301	قزلباش از عقب برسد و در ان بلوك جماعتي امدد بودند كه رخوت كشتهها را بكنند محمد تيمورخان رابه ان حالديدند او رااز زيرتن اسبنجاتداده گريزان برمركب ديگر سوار شده بدر رفت وخبر به عبيداللهخان رسيد از ان شكست اهاز نهادعبيد اللهخان بر امد ازجاي جست بهصدهزارحسرت وناكامي از سمرقند فرار نموده به جانب دشت بدر رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0435png بيرام خان ان سرها را به استقبال نجم فرستاد و گفت ماخود رفتيم از عقب ايشان در اين مرتبه عبيدالله را با محمد تيمور به چنگ در اريم و اين جنگ كوتاه شود و از شنيدن اين خبر نجم خوشحال شده فرمود يك دست سلاح وطومار واسب تازي بازين ولجام مرصع وشمشير و كمر خنجر از براي بيرام خان فرستادند وخود از عقب به الغار روان شد كه مبادا از سمرقند ازبك اجتماع1 نموده بر سر او بريزند و از براي او ننگي واقع شود وچون امراي قزلباش ان بديدندرشك بر ايشان غالب شده گفتند اگر اين مرتبه ما جنگ بكنيم توهرچه خواهي بكن كارما منظور نيست هرچه شا درتعريف بيرامخان است اما چون نجم ثاني در بيرون شهر بيرام خان را ديده احوال معلوم كرد گفت پادشاد زادگان فرار نمودهاند ومردم سمرقند پنج فرسنگ از شهر بيرون امدند واستقبال نجم نمودند و او را داخل سمرقند نمودند و اول نجم به مسجد صاحب قران امد وخطبه بهنام شاه اسمعيل خوانده شد و سكه زدند ونشست در سمرقند كه كوفتراه بيندازد بابر پادشاه ديد كه نجم تغافل مي كند و نجم يافت و گفت اي بابر پادشاه بخارا وسمرقند باكل ماوراءالنهر از ان تو است اما چون دومرتبه به توداديم ازبك برتو شيرك شدهاند 2 چون شنيدند كه قزلباش دارد شايد بيايند ودست و پايي بزنند و در دست ماگرفتار شوند وچون عبيد الله خان و محمد تيمورخان را كه كشتيم رقم شاه را بهتو ميدهم و بابر پادشاه دانست كه	370	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms370	true	404518901542313131	0	301	0	1517	1517	301	قزلباش از عقب برسد و در ان بلوك جماعتي امدد بودند كه رخوت كشتهها را بكنند محمد تيمورخان رابه ان حالديدند او رااز زيرتن اسبنجاتداده گريزان برمركب ديگر سوار شده بدر رفت وخبر به عبيداللهخان رسيد از ان شكست اهاز نهادعبيد اللهخان بر امد ازجاي جست بهصدهزارحسرت وناكامي از سمرقند فرار نموده به جانب دشت بدر رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0435png بيرام خان ان سرها را به استقبال نجم فرستاد و گفت ماخود رفتيم از عقب ايشان در اين مرتبه عبيدالله را با محمد تيمور به چنگ در اريم و اين جنگ كوتاه شود و از شنيدن اين خبر نجم خوشحال شده فرمود يك دست سلاح وطومار واسب تازي بازين ولجام مرصع وشمشير و كمر خنجر از براي بيرام خان فرستادند وخود از عقب به الغار روان شد كه مبادا از سمرقند ازبك اجتماع1 نموده بر سر او بريزند و از براي او ننگي واقع شود وچون امراي قزلباش ان بديدندرشك بر ايشان غالب شده گفتند اگر اين مرتبه ما جنگ بكنيم توهرچه خواهي بكن كارما منظور نيست هرچه شا درتعريف بيرامخان است اما چون نجم ثاني در بيرون شهر بيرام خان را ديده احوال معلوم كرد گفت پادشاد زادگان فرار نمودهاند ومردم سمرقند پنج فرسنگ از شهر بيرون امدند واستقبال نجم نمودند و او را داخل سمرقند نمودند و اول نجم به مسجد صاحب قران امد وخطبه بهنام شاه اسمعيل خوانده شد و سكه زدند ونشست در سمرقند كه كوفتراه بيندازد بابر پادشاه ديد كه نجم تغافل مي كند و نجم يافت و گفت اي بابر پادشاه بخارا وسمرقند باكل ماوراءالنهر از ان تو است اما چون دومرتبه به توداديم ازبك برتو شيرك شدهاند 2 چون شنيدند كه قزلباش دارد شايد بيايند ودست و پايي بزنند و در دست ماگرفتار شوند وچون عبيد الله خان و محمد تيمورخان را كه كشتيم رقم شاه را بهتو ميدهم و بابر پادشاه دانست كه	370	-7974964111633820869	1517	3034.0	1218	1517	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms371	false	-7160553014187496974	0	301	0	1505	1505	301	راست مي گويد نشست در سمرقند تا ظاهر شود كه ازبك در كجايند اما از ان جانب چون محمد تيمورخان با ابوسعيد خان زخم دار در ان بلوك ماندند تا خود را به عبيداللهخان برسانند و سپاهيكه يكه مي امدند و برسر او جمع ميشدند انقدر ماندند كه زخم ايشان بهشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0436png و مردم بلوك گفتند ما ميترسيم مبادا كه كسي از رافضيان از احوال شما خبردار شوند وبه نجم ثاني بگويند وقتل عام ماكند مبادا به وجود شريف شما ازاري برسد وايشان دانستند كه راست مي گويند گفتند1 چون ما نامها سلامتي خود را نوشتهايم بهعبيدالله خان او درجواب خواهد فرستاد انچه او بنويسدبدان عمل كنيم بعداز چند روز جوابنوشتها او امد كه اي ظالم مگر برجواني خود رحم نمي كني و درهفت فرسنگي ديو مكان ساختهاي يك ساعت ديگر ارام مگير وخود را بهما برسان كه فكري درباب اين روستايي بكنيم وچون محمد تيمورخان ان كتابت را خوانده از واهمه فرمود چهار صد كس بهادر از ان بلوك برخاستند واو را برداشتند وبدر رفتند و يكي از صاحب اموال ان بلوك باخود فكري كرد كه مبادا نجم ثاني خبردار شود كه مدت چهارماه ان دو پادشاهزاده را نگاهداري نمودهايم و ما را قتل عام كند برخاست و به خدمت نجم امده و انچه گذشته بودعرض نمود نجم گفت اي كيدي چهار ماه او را نگاه داشتهايد و بيرون كرده ايد و چون او رفته است مرا خبرميدهيد وبه زينل خان فرمود كه برو و ان بلوك را قتل عام كن وبيرام خان راگفت برو ازعقب ايشان سرت رامي نازم كه اينك خود ازعقب مي ايم وبيرامخان راه قلعها داشكند2 را پيش گرفته كه خود را بهداشكند برساند و ان دو پادشاهزاده را بهدست اورد اما از ان جانب چون محمدتيمورخان باابوسعيد سلطان به الغار رسيدند به قلعه ومردم قلعه ان دونژاد چنگيزي را ديدند و چون پادشاه	371	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms371	true	-8845114710455796066	0	301	0	1505	1505	301	راست مي گويد نشست در سمرقند تا ظاهر شود كه ازبك در كجايند اما از ان جانب چون محمد تيمورخان با ابوسعيد خان زخم دار در ان بلوك ماندند تا خود را به عبيداللهخان برسانند و سپاهيكه يكه مي امدند و برسر او جمع ميشدند انقدر ماندند كه زخم ايشان بهشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0436png و مردم بلوك گفتند ما ميترسيم مبادا كه كسي از رافضيان از احوال شما خبردار شوند وبه نجم ثاني بگويند وقتل عام ماكند مبادا به وجود شريف شما ازاري برسد وايشان دانستند كه راست مي گويند گفتند1 چون ما نامها سلامتي خود را نوشتهايم بهعبيدالله خان او درجواب خواهد فرستاد انچه او بنويسدبدان عمل كنيم بعداز چند روز جوابنوشتها او امد كه اي ظالم مگر برجواني خود رحم نمي كني و درهفت فرسنگي ديو مكان ساختهاي يك ساعت ديگر ارام مگير وخود را بهما برسان كه فكري درباب اين روستايي بكنيم وچون محمد تيمورخان ان كتابت را خوانده از واهمه فرمود چهار صد كس بهادر از ان بلوك برخاستند واو را برداشتند وبدر رفتند و يكي از صاحب اموال ان بلوك باخود فكري كرد كه مبادا نجم ثاني خبردار شود كه مدت چهارماه ان دو پادشاهزاده را نگاهداري نمودهايم و ما را قتل عام كند برخاست و به خدمت نجم امده و انچه گذشته بودعرض نمود نجم گفت اي كيدي چهار ماه او را نگاه داشتهايد و بيرون كرده ايد و چون او رفته است مرا خبرميدهيد وبه زينل خان فرمود كه برو و ان بلوك را قتل عام كن وبيرام خان راگفت برو ازعقب ايشان سرت رامي نازم كه اينك خود ازعقب مي ايم وبيرامخان راه قلعها داشكند2 را پيش گرفته كه خود را بهداشكند برساند و ان دو پادشاهزاده را بهدست اورد اما از ان جانب چون محمدتيمورخان باابوسعيد سلطان به الغار رسيدند به قلعه ومردم قلعه ان دونژاد چنگيزي را ديدند و چون پادشاه	371	-7974964111633820869	1505	3010.0	1206	1505	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms372	false	2939302453320321419	0	301	0	1516	1516	301	خود را با ان حال ديدند چون دامن در دست وپاي ايشان افتادند محمد تيمورخان گفت گرسنهايم زود باشيد از براي بهادران اذوقه بياريد كه ميترسم از عقب ما كس بيايد و چون ايشان را فرود اوردند و رفتند كه اش ماهيچهاي از براي ايشان بپزند كه جاسوس خبر اورد كه بلوك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0437png جنگ كردن عبيدالكهخان با كجم كالي و دسته سدن نجم ثاني را رفتند كه قتل عام كنند محمد تيمور نتوانست كه اش بخورد سوار شده راهي گرديد وچون سه فرسنك رفت بيرام خان از عقب او رسيد و اول مردم قلعه منكر شدند يكي گفت ما را تاب قتل عام نيست ان شب كه محتمد تيمورخان را بردند نيز ازاينجا گذشت1 بيرام خان چون دانست كه محمد تيمورخان حال ازاينجا گذشته است سر ازعقب ايشان گذاشت وچون محمد تيمورخان گرد سپاه راديد گفت ياران مارا بهدست مي اورد راه قلعها جرزان وبغلان2 ميرويم زيرا كه ما را امان نخواهند داد پيش عبيداللهخان ميرويم اماگفت شما تمام سر را براسب گذاشته چند فرسنگ كه برويد در روي صحرا پرا كنده شويد كهشايد ما بدر رويم وهركس از شما به داشكند برود3 عبيدا للهخان را بگويد كهما رفتيم به قلعها بغلان4 وعنان اسب را برگردانيدو راهي شدند و ان چهارصد كس بلوك چون سه فرسنگ رفتند پرا كنده شدند در ان دشت چون يكي را از ايشان گرفتند به خدمت بيرام خان اورده واحوال پرسيدند گفت پادشاه زادگان رفتند بهدست راست به جانب قلعها بغلان4 و بيرام خان رفت ازعقب ايشان وكس فرستاد به خدمت نجم ثاني كه چنين شد اما بيست 5 منزل الغار كردند و پادشاه زادهها چاشت به قلعه رسيدند وبيرام خان وقت عصر بود كه رسيد جنكي كردن عبيداللهخان ومحمد تيمورخان وجاني بيگي سلطان با نجم ثاني وكشته شدن نجم تاني به دست عبيداللهخان بشنو و چون مردم بغلان پادشاه خود را ديدند گفتند	372	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms372	true	-743323755049115831	0	301	0	1516	1516	301	خود را با ان حال ديدند چون دامن در دست وپاي ايشان افتادند محمد تيمورخان گفت گرسنهايم زود باشيد از براي بهادران اذوقه بياريد كه ميترسم از عقب ما كس بيايد و چون ايشان را فرود اوردند و رفتند كه اش ماهيچهاي از براي ايشان بپزند كه جاسوس خبر اورد كه بلوك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0437png جنگ كردن عبيدالكهخان با كجم كالي و دسته سدن نجم ثاني را رفتند كه قتل عام كنند محمد تيمور نتوانست كه اش بخورد سوار شده راهي گرديد وچون سه فرسنك رفت بيرام خان از عقب او رسيد و اول مردم قلعه منكر شدند يكي گفت ما را تاب قتل عام نيست ان شب كه محتمد تيمورخان را بردند نيز ازاينجا گذشت1 بيرام خان چون دانست كه محمد تيمورخان حال ازاينجا گذشته است سر ازعقب ايشان گذاشت وچون محمد تيمورخان گرد سپاه راديد گفت ياران مارا بهدست مي اورد راه قلعها جرزان وبغلان2 ميرويم زيرا كه ما را امان نخواهند داد پيش عبيداللهخان ميرويم اماگفت شما تمام سر را براسب گذاشته چند فرسنگ كه برويد در روي صحرا پرا كنده شويد كهشايد ما بدر رويم وهركس از شما به داشكند برود3 عبيدا للهخان را بگويد كهما رفتيم به قلعها بغلان4 وعنان اسب را برگردانيدو راهي شدند و ان چهارصد كس بلوك چون سه فرسنگ رفتند پرا كنده شدند در ان دشت چون يكي را از ايشان گرفتند به خدمت بيرام خان اورده واحوال پرسيدند گفت پادشاه زادگان رفتند بهدست راست به جانب قلعها بغلان4 و بيرام خان رفت ازعقب ايشان وكس فرستاد به خدمت نجم ثاني كه چنين شد اما بيست 5 منزل الغار كردند و پادشاه زادهها چاشت به قلعه رسيدند وبيرام خان وقت عصر بود كه رسيد جنكي كردن عبيداللهخان ومحمد تيمورخان وجاني بيگي سلطان با نجم ثاني وكشته شدن نجم تاني به دست عبيداللهخان بشنو و چون مردم بغلان پادشاه خود را ديدند گفتند	372	-7974964111633820869	1516	3032.0	1217	1516	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms373	false	-3451694690514373550	0	302	0	1503	1503	302	كه حقا چهار يار با صفا ترا بهاين قلعه انداخت به خاطرجمع بنشين در اين قلعه كه ما را اذوقه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0438png بسيار است وچون قوس شد از سرما سنگدر اين صحرا خا كسترميشود محمد تيمورخان فرمود دروازه را بستند و ان قلعه را از سنگ تراشيدد ساخته بودند كه سربرفلك ثريا كشيده بود و بيرامخان فرود امد و از ان جانب نجم باسپاه رسيد بهسر راه داشكند2 چون به نزديكي رسيد بابر پادشاه گفت اي نواب واجب العرضي دارم شما ازاين ملك خبرنداريد زنهار كه از اين جانب بر گرديد كه ميدانم كه قاسم خان پادشاه دشت لشكر از براي محمد تيمورخان خواهد فرستاد وچون ايشان با كمك خواهند امد گرفتن 2 اين قلعه مشكل است و اين قلعها بغلان 3 را از سنگ رخام ساخته اند وسيبه در او كار نمي كند و در ان دشت يك ماه ديگر سنگ از سرما شاخ شاخ خواهد شد و اذوقه بهما نميرسد واگر از من مي شنوي والكا رابراي من ميگيري من قزلباش را بهتر از تمام پادشاهي تر كستان ميخواهم نجم گفت ميبايست در سمرقند يگويي حال دوماه راد از سمرقند جدا شدهايم چون برگرديم بابر پادشاه ديگر سخني نگفت وبهراه افتادند و امدند به پاي قلعه و چشم نجم كه به ان قلعه افتاد از امدن پشيمان شده دانست كه بابر پادشاه از روي دوستي و دولت خواهي حرف ميزد اما علاجي نداشت وباز در فكر شد كه امرا تمام سرها برهنه نمودند و التماس كردند كه او بر گردد كه مردم قلعه ازبالا سورن برداشتند وغيه زدند5 كه روستايي طريق شد گفت اي مردم قلعه واي برجان شماها بلايي بر سر شما بياورم كه عبرت روزگار شماباشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0439png وچون نشست درياي قلعه بغلان امراگفتند فكر اذوقه مي بايد كرد كه در اينجا جنگ ازپيش نميرود پس بيرام خان را طلب نمود و گفت كس نخارد پشت	373	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms373	true	-7737832563311271393	0	302	0	1503	1503	302	كه حقا چهار يار با صفا ترا بهاين قلعه انداخت به خاطرجمع بنشين در اين قلعه كه ما را اذوقه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0438png بسيار است وچون قوس شد از سرما سنگدر اين صحرا خا كسترميشود محمد تيمورخان فرمود دروازه را بستند و ان قلعه را از سنگ تراشيدد ساخته بودند كه سربرفلك ثريا كشيده بود و بيرامخان فرود امد و از ان جانب نجم باسپاه رسيد بهسر راه داشكند2 چون به نزديكي رسيد بابر پادشاه گفت اي نواب واجب العرضي دارم شما ازاين ملك خبرنداريد زنهار كه از اين جانب بر گرديد كه ميدانم كه قاسم خان پادشاه دشت لشكر از براي محمد تيمورخان خواهد فرستاد وچون ايشان با كمك خواهند امد گرفتن 2 اين قلعه مشكل است و اين قلعها بغلان 3 را از سنگ رخام ساخته اند وسيبه در او كار نمي كند و در ان دشت يك ماه ديگر سنگ از سرما شاخ شاخ خواهد شد و اذوقه بهما نميرسد واگر از من مي شنوي والكا رابراي من ميگيري من قزلباش را بهتر از تمام پادشاهي تر كستان ميخواهم نجم گفت ميبايست در سمرقند يگويي حال دوماه راد از سمرقند جدا شدهايم چون برگرديم بابر پادشاه ديگر سخني نگفت وبهراه افتادند و امدند به پاي قلعه و چشم نجم كه به ان قلعه افتاد از امدن پشيمان شده دانست كه بابر پادشاه از روي دوستي و دولت خواهي حرف ميزد اما علاجي نداشت وباز در فكر شد كه امرا تمام سرها برهنه نمودند و التماس كردند كه او بر گردد كه مردم قلعه ازبالا سورن برداشتند وغيه زدند5 كه روستايي طريق شد گفت اي مردم قلعه واي برجان شماها بلايي بر سر شما بياورم كه عبرت روزگار شماباشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0439png وچون نشست درياي قلعه بغلان امراگفتند فكر اذوقه مي بايد كرد كه در اينجا جنگ ازپيش نميرود پس بيرام خان را طلب نمود و گفت كس نخارد پشت	373	-7974964111633820869	1503	3006.0	1204	1503	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms374	false	5882327102003240807	0	301	0	1480	1480	301	من جزناخن 1 انكشت من سرت رامينازم ميخواهم بروي در اين حوالي و از براي ما اذوقه بههم رساني وچون گمان كرده بود گفتند الكاء قرقز در اين حوالي كوهستان است اگر راه دره را پادشاه دشت قرقز نگرفته باشد اذوقه بسيار بهدست مي ايد2 بيرامخان برداشت هشت هزار قزلباش وچهارهزار جغتاي را و از پي اذوقه به جانب دشت قرقز روانه شدند وچون جاسوس را برداشتند و امدند به كوهستان خبر 2 رسيد به پادشاه قرقز كه قزلباش برسر شما مي ايند كه اذوقه ببرند او گفت حال كار ازبك به اينجارسيده است كه قزلباش ازعراق تا اينجا بيايند پس برداشت ده هزار مردم قرقزي وهمهجا قزلباش را به هيچ حساب نسي كنند4 از دره بيرون امده وچون به پيش دشت رسيد دههزار كس را ديد كه دوهزار را چرخچي كردهاند چون رسيد بي انكه صف ببندند گفت اين جماعت چه وجود دارند كه از براي جنگ ايشان صف بسته سازيم و چون بريكديگر ريختند وقتي پادشاه قرقز خبردار شد كه چهارهزار كس او كشته شد ترسيد وگريزان بدر رفت باسپاه شكسته و گفت خانها قزلباش خراب كه طرفه جماعتي بودهاند واينها ادم نبودهاند ظاهرا ديوند و گفت مي بايد دهنها دره را گرفت كه عبث5 امديم به جنگ اين طايفه وهيچكس در اين عالم حريف قزلباش نيست اين بگفت و فرار نمود و خود را رسانيد به دهنها دره وفرمود دهنه راگرفتند وجنگ عظيم در ان دهنه شد و ريختند در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0440png ان دره پارهاي اذوقه به دست اوردند و فرستادند از براي نجم ثاني و خود نيز رفت چون ماه شعبان بر امد اول ماه رمضان المبارك شد قزلباش بي اذوقه شدند نجم گفت صبر كنيد كه بيرام خان اذوقه خواهد فرستاد در ان اثنا عريضه بيرام خان رسيد نوشته بود كه پادشاه قرقز را گرفتم و قرار دادند كه چهل هزار خروار غله و اذوقه	374	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms374	true	-6142277652458853178	0	301	0	1480	1480	301	من جزناخن 1 انكشت من سرت رامينازم ميخواهم بروي در اين حوالي و از براي ما اذوقه بههم رساني وچون گمان كرده بود گفتند الكاء قرقز در اين حوالي كوهستان است اگر راه دره را پادشاه دشت قرقز نگرفته باشد اذوقه بسيار بهدست مي ايد2 بيرامخان برداشت هشت هزار قزلباش وچهارهزار جغتاي را و از پي اذوقه به جانب دشت قرقز روانه شدند وچون جاسوس را برداشتند و امدند به كوهستان خبر 2 رسيد به پادشاه قرقز كه قزلباش برسر شما مي ايند كه اذوقه ببرند او گفت حال كار ازبك به اينجارسيده است كه قزلباش ازعراق تا اينجا بيايند پس برداشت ده هزار مردم قرقزي وهمهجا قزلباش را به هيچ حساب نسي كنند4 از دره بيرون امده وچون به پيش دشت رسيد دههزار كس را ديد كه دوهزار را چرخچي كردهاند چون رسيد بي انكه صف ببندند گفت اين جماعت چه وجود دارند كه از براي جنگ ايشان صف بسته سازيم و چون بريكديگر ريختند وقتي پادشاه قرقز خبردار شد كه چهارهزار كس او كشته شد ترسيد وگريزان بدر رفت باسپاه شكسته و گفت خانها قزلباش خراب كه طرفه جماعتي بودهاند واينها ادم نبودهاند ظاهرا ديوند و گفت مي بايد دهنها دره را گرفت كه عبث5 امديم به جنگ اين طايفه وهيچكس در اين عالم حريف قزلباش نيست اين بگفت و فرار نمود و خود را رسانيد به دهنها دره وفرمود دهنه راگرفتند وجنگ عظيم در ان دهنه شد و ريختند در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0440png ان دره پارهاي اذوقه به دست اوردند و فرستادند از براي نجم ثاني و خود نيز رفت چون ماه شعبان بر امد اول ماه رمضان المبارك شد قزلباش بي اذوقه شدند نجم گفت صبر كنيد كه بيرام خان اذوقه خواهد فرستاد در ان اثنا عريضه بيرام خان رسيد نوشته بود كه پادشاه قرقز را گرفتم و قرار دادند كه چهل هزار خروار غله و اذوقه	374	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms375	false	-2688948298681212722	0	301	0	1530	1530	301	بدهند 1 و از ما زر بگيرند2 وپادشاه خود را پس بستانند نجم ثاني فرمودطبل بشارت زدند3 واما چون ان خبر به محمد تيمورخان رسيد كس فرستاد پيش مردم قرقزي كه زنهار و الف زنهار كه غله به قزلباش مدهيد كه عبيدالله خان با جاني بيگ سلطان باشصت 4 هزار كس در داشكند اجماع كردهاند و روز عيد رمضان خواهند امد به كمك ما اگر شما اذوقه داديد لشكر روي زمينرا اين قدرت نيست كه اين روستايي را ازپيش بردارند وقتي ان نامه5 رسيد كه بار كرده بودند اذوقه را كه بهراه افتند پس بر گردانيدند و قزلباش در انتظار بودند كه انخبررسيد به نجم ثاني ميخواست كه پادشاه قرقزرا بهقتل رساند 6 كه ديگرباره بيرام خان راگفت التماس كن شايد بفرستد ومردمش بيارند7 بيرام خان التماس كرده حاصل فايده نكرد اما قحط به جايي رسيد كه قوت به دست نجم ثاني نيفتاد هرشتري و استري كه داشتند كشتند و گوشت انها را خوردند و دو سهروز درسركار امير نجم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0441png نيز چيزي بههم نمي رسيد كه از براي اونيز ببرند فرستاد كه سپاه قزلباش به اين احوال گرفتارند اگر1 خود را رسانيديد فبها والا قزلباش چون خود را به سمرقند انداختند ديگرتر كستان را از چنگ ايشان بدر نميتوان اورد البته خود را برسان چون نوشته به عبيدخان رسيد به اتفاق جاني بيگ سلطان شصت هزار كس برداشته به الغار روانه گرديد اما ازاين طرف خبر اوردند كه اينك عبيدالله خان وجاني بيگ سلطان باسلطان زادههاي قزاق فردا دم افتاب ميرسند نجم ثاني چون به سپاه نظر كرد ديد كه هيچ كدام رمق ندارنا بابرپادشاه گفت بيا تا بهسلامت برويم مال وخيمه وخرگاه به جهنم در سمرقند درقورخانها صاحب قران بسيار است خود را برسانيم كه چون فردا در برابر ازبك دشتي و قزاقخاني با اين سپاه بيقوت مشكل است كه شكست نخوريم نجم گفت حيف بهاين نام	375	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms375	true	-265780223630721848	0	301	0	1530	1530	301	بدهند 1 و از ما زر بگيرند2 وپادشاه خود را پس بستانند نجم ثاني فرمودطبل بشارت زدند3 واما چون ان خبر به محمد تيمورخان رسيد كس فرستاد پيش مردم قرقزي كه زنهار و الف زنهار كه غله به قزلباش مدهيد كه عبيدالله خان با جاني بيگ سلطان باشصت 4 هزار كس در داشكند اجماع كردهاند و روز عيد رمضان خواهند امد به كمك ما اگر شما اذوقه داديد لشكر روي زمينرا اين قدرت نيست كه اين روستايي را ازپيش بردارند وقتي ان نامه5 رسيد كه بار كرده بودند اذوقه را كه بهراه افتند پس بر گردانيدند و قزلباش در انتظار بودند كه انخبررسيد به نجم ثاني ميخواست كه پادشاه قرقزرا بهقتل رساند 6 كه ديگرباره بيرام خان راگفت التماس كن شايد بفرستد ومردمش بيارند7 بيرام خان التماس كرده حاصل فايده نكرد اما قحط به جايي رسيد كه قوت به دست نجم ثاني نيفتاد هرشتري و استري كه داشتند كشتند و گوشت انها را خوردند و دو سهروز درسركار امير نجم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0441png نيز چيزي بههم نمي رسيد كه از براي اونيز ببرند فرستاد كه سپاه قزلباش به اين احوال گرفتارند اگر1 خود را رسانيديد فبها والا قزلباش چون خود را به سمرقند انداختند ديگرتر كستان را از چنگ ايشان بدر نميتوان اورد البته خود را برسان چون نوشته به عبيدخان رسيد به اتفاق جاني بيگ سلطان شصت هزار كس برداشته به الغار روانه گرديد اما ازاين طرف خبر اوردند كه اينك عبيدالله خان وجاني بيگ سلطان باسلطان زادههاي قزاق فردا دم افتاب ميرسند نجم ثاني چون به سپاه نظر كرد ديد كه هيچ كدام رمق ندارنا بابرپادشاه گفت بيا تا بهسلامت برويم مال وخيمه وخرگاه به جهنم در سمرقند درقورخانها صاحب قران بسيار است خود را برسانيم كه چون فردا در برابر ازبك دشتي و قزاقخاني با اين سپاه بيقوت مشكل است كه شكست نخوريم نجم گفت حيف بهاين نام	375	-7974964111633820869	1530	3060.0	1231	1530	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms376	false	-7218399185003528167	0	301	0	1492	1492	301	بر امدها من نيست ترا كه از پيش جماعتي بگريزيم كه اگر نام مرابشنوند زهرها ايشان معيوب ميشود حال چگونهاين ننگ وعار فرار بر خود بگذاريم من فردا ميزنم بهاين جماعت با اين سپاه گرسنه و بيقوت انچه حق تعالي تقدير كرده است چنان خواهد شدهر چند بابر2 گفت نجم قبول نكرد و قزلباش گفتند كه ما رمق نداريم چه قسم از براي تو جنگ كنيم اول مرتبه دده بيگ گفت كه مرا خود قوت جنگ نيست بعداز ان بادنجان سلطان 3 ارملو گفت كه دده بيك راستمي گويد حاصل بهغير از بيرامخان ديگر هيچكس به جنگ راضي نشد با وجودي كه4 عبيدالله خان وجاني سلطان وغير ايشان مي دانستند5 كه قزلباش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0442png در چه عداب كرفتارند بازمي گفتند خداوندا جنگ نكرده اين قوم شكست بخورند نعوذبالله كه اگراين طايفه سوار بدوهاي عراقاشوند دست و نيزهها بهدست گرفته كوه الوند2 را از سرنيزه ميربايند اما چون افتاب سرزد بابرپادشاه با خواجه كلان گفت دل عبيدالله از من پراست اگر بدر رفتيم جان بدر ميبريم فرمود خيمه وخرگاه به جا گذاشته اول مرتبه او گريزان شده به بيراهه زد وبيرام خان راگفت نجم ثاني كه چه فايده اجل نگذاشت من خود را بهولي نعمت خود برسانم و بكويم هنرهاي ترا و از براي تو للكي طهماسب ميرزا را بگيرم و ترا امير الامراكنم نموده دانسته خود را به كشتن دادهاي به هوحال4 اول من خود را ميزنم و جان خودرا فدامي كنم انگاه توخود را بزن وقرار چنين شد وبيرامخان روي به حسام بيگ كرد كه پسر اوبود گفت اي جان پدر برو از نواب نجم رخصت بگير و بردار سيصد كس فلان و فلان را كه ديشب به تو گفتم تمام را سواره وچشم برعلم تو دارند وهمه جا اوازها فتح انداخته مي گويي ميروم اذوقها بلخ را درست كنم كه چون قزلباش برمي گردند اذوقه باشد او گفت	376	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms376	true	1450523733248572605	0	301	0	1492	1492	301	بر امدها من نيست ترا كه از پيش جماعتي بگريزيم كه اگر نام مرابشنوند زهرها ايشان معيوب ميشود حال چگونهاين ننگ وعار فرار بر خود بگذاريم من فردا ميزنم بهاين جماعت با اين سپاه گرسنه و بيقوت انچه حق تعالي تقدير كرده است چنان خواهد شدهر چند بابر2 گفت نجم قبول نكرد و قزلباش گفتند كه ما رمق نداريم چه قسم از براي تو جنگ كنيم اول مرتبه دده بيگ گفت كه مرا خود قوت جنگ نيست بعداز ان بادنجان سلطان 3 ارملو گفت كه دده بيك راستمي گويد حاصل بهغير از بيرامخان ديگر هيچكس به جنگ راضي نشد با وجودي كه4 عبيدالله خان وجاني سلطان وغير ايشان مي دانستند5 كه قزلباش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0442png در چه عداب كرفتارند بازمي گفتند خداوندا جنگ نكرده اين قوم شكست بخورند نعوذبالله كه اگراين طايفه سوار بدوهاي عراقاشوند دست و نيزهها بهدست گرفته كوه الوند2 را از سرنيزه ميربايند اما چون افتاب سرزد بابرپادشاه با خواجه كلان گفت دل عبيدالله از من پراست اگر بدر رفتيم جان بدر ميبريم فرمود خيمه وخرگاه به جا گذاشته اول مرتبه او گريزان شده به بيراهه زد وبيرام خان راگفت نجم ثاني كه چه فايده اجل نگذاشت من خود را بهولي نعمت خود برسانم و بكويم هنرهاي ترا و از براي تو للكي طهماسب ميرزا را بگيرم و ترا امير الامراكنم نموده دانسته خود را به كشتن دادهاي به هوحال4 اول من خود را ميزنم و جان خودرا فدامي كنم انگاه توخود را بزن وقرار چنين شد وبيرامخان روي به حسام بيگ كرد كه پسر اوبود گفت اي جان پدر برو از نواب نجم رخصت بگير و بردار سيصد كس فلان و فلان را كه ديشب به تو گفتم تمام را سواره وچشم برعلم تو دارند وهمه جا اوازها فتح انداخته مي گويي ميروم اذوقها بلخ را درست كنم كه چون قزلباش برمي گردند اذوقه باشد او گفت	376	-7974964111633820869	1492	2984.0	1193	1492	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms377	false	-4321663830041910003	0	301	0	1433	1433	301	اي پدر مرا چون نامرد دانستي كه دراين وقت ترا وجانشين شاه را بگذارم وسر خود همچو5 نامردان گرفته جان بدر برم گفت اي جان پدر من هم ميدانم كه ننگ در عالم بدتر از اين نيست اما سيرت قزلباش را ازبلخ بيرون بر ومادر وهمشيرگان خود را بردار اگر چه گريز ننگاست اما سيرت به دست دشمن افتد ننگتر از ان است گفت اي پدر طرفه سخني گفتي وپيش رفت وپاي پدر را بوسيده گريه كرد گفت اي جان پدر گريه مكن خندان باش كه به ارزوي خود رسيديم كه در راه دين و دولت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0443png كشته شدن سعادت است وحسام بيگ بهخدمت نجم امد وچون ديد كهيراق سفر گرفتهاست گفت اي فرزند ميروي گفت ازدل نه گفت بروو سيرتراازميان بدربر و اگر زنده بدر رفتي چون نظرت برمرشد كامل افتد بگو اي شهريار عالي مقدار ما را از فاتحه فراموش مكن و داد از دست بابرپادشاهو دده بيگ گفمت منت دارم ورفت به جانب بلخ اما چون طبل جنك زدند محمد تيمورخان ازقلعه با ابوسعيد سلطان پسر جا ني بيگ بيرون امده رفتند بهميان سياه وچشم عبيد اللهخان چون براوافتاد گفت شكر خدا كه ترا از چنگ اين اژدها نجات داد و او را در پاي علم بداشت وچون صفوف قتال وجدال اراسته شد بيرام خانرابا پنجهزار كس نواب بهميدان فرستاد و از ان جانب پسر جاني بيگ سلطان چرخچي شد با پانزده هزار كس زدند بريكد گر و پسر جاني بيگ دردست بيرام خان كشتهشد اما چون گرد ميدان بلند شد قزلباش ديدند كه خيل سپاه ازجاي جنبيد و از دم صبح تا وقت عصر جنگ كردند ان ده هزار كس در اول چاشت بود كه قزلباش با بيست هزار كس نجم را انداختند1 و جمعي كه مانده بودند جماعت قر امانلو بودند كه جنگ مي كردند 02 و خان ميرزا تاعصر بلند در ميدان بود	377	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms377	true	8725593244899180481	0	301	0	1433	1433	301	اي پدر مرا چون نامرد دانستي كه دراين وقت ترا وجانشين شاه را بگذارم وسر خود همچو5 نامردان گرفته جان بدر برم گفت اي جان پدر من هم ميدانم كه ننگ در عالم بدتر از اين نيست اما سيرت قزلباش را ازبلخ بيرون بر ومادر وهمشيرگان خود را بردار اگر چه گريز ننگاست اما سيرت به دست دشمن افتد ننگتر از ان است گفت اي پدر طرفه سخني گفتي وپيش رفت وپاي پدر را بوسيده گريه كرد گفت اي جان پدر گريه مكن خندان باش كه به ارزوي خود رسيديم كه در راه دين و دولت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0443png كشته شدن سعادت است وحسام بيگ بهخدمت نجم امد وچون ديد كهيراق سفر گرفتهاست گفت اي فرزند ميروي گفت ازدل نه گفت بروو سيرتراازميان بدربر و اگر زنده بدر رفتي چون نظرت برمرشد كامل افتد بگو اي شهريار عالي مقدار ما را از فاتحه فراموش مكن و داد از دست بابرپادشاهو دده بيگ گفمت منت دارم ورفت به جانب بلخ اما چون طبل جنك زدند محمد تيمورخان ازقلعه با ابوسعيد سلطان پسر جا ني بيگ بيرون امده رفتند بهميان سياه وچشم عبيد اللهخان چون براوافتاد گفت شكر خدا كه ترا از چنگ اين اژدها نجات داد و او را در پاي علم بداشت وچون صفوف قتال وجدال اراسته شد بيرام خانرابا پنجهزار كس نواب بهميدان فرستاد و از ان جانب پسر جاني بيگ سلطان چرخچي شد با پانزده هزار كس زدند بريكد گر و پسر جاني بيگ دردست بيرام خان كشتهشد اما چون گرد ميدان بلند شد قزلباش ديدند كه خيل سپاه ازجاي جنبيد و از دم صبح تا وقت عصر جنگ كردند ان ده هزار كس در اول چاشت بود كه قزلباش با بيست هزار كس نجم را انداختند1 و جمعي كه مانده بودند جماعت قر امانلو بودند كه جنگ مي كردند 02 و خان ميرزا تاعصر بلند در ميدان بود	377	-7974964111633820869	1433	2866.0	1134	1433	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms378	false	7412456503047109776	0	301	0	1428	1428	301	نجم ثاني ديد كه مي بايد كشته شد روي كرد بهاو و گفت اي فرزند به حق امير المءمنين كه برگرد و روي توسفيد حق حقيقت كه فرزندي 3 گفت نواب سلامت باشد من راهي گمان دارم 4 كه چون كار تنگ شود توانم رفت اما چون نجم ديد كه كار از ان گذشت باهزار اصفهاني وبقيهاقزلباش خود بهميدان امد والحق سي هزار قزلباش با ان بي جاني برسرش بودند و چون نجم ثاني را كشتند ان جماعت پرا كنده شدند و خان ميرزا رفت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0444png يك طرف وشكست افتاد بر قزلباش با وجودي كه قزلباش شكست خورده بود جگر از عقب رفتن نمي كردند اماچون نجم ثاني ديد كه بيرام خان با پنج هزار و چهارصد كس1 چرخچي شده رفت بهميدان و ازدم افتاب تازوال پيشين جنگ مردانهاي كرد و چهارهزار كس را به قتل در اورده اخر او را از پاي در اوردند و سرش را برسر نيزه كردند وسپاه قرامانلو را زدند برتيب رسانيدند ونجم عليخان سلطان راگفت بردار كمكو بروبهميدان اونيز بابقيها قرامانلو رفتند با وجود ان ضعف و ناتواني هر كدام دوسه ازبك را به قتل اوردند تاخود كشته ميشدند وچون وقت عصر شد عليخان سلطان را كه كشتند 2امير نجمخود به ميدان رفت اگر امراي قزلباش با او غدر 3 نمي كردند ازبك چه كدخدا بودند كه بتوانند شكست داد بهقزلباش باري خود كردندونواب نجم روي كرد به كعبها معظمه و نجف اشرف و مدينها سكينه و سجده كرده و به جانب ايران نيزنظر كردو گفت اي مرشد كامل همين كه خون خود را درخدمت توبه رضاي تو ريختيم و بعد از ان كلمها شهادت برزبان جاري كرد وخود را به ان درياي از بك زد و نه كس را به نيزه ربود وبعد از ان به كمان داري در امده بيست ازبك را كه همه بهادران نامي بودند به تير ازپاي	378	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms378	true	-2798811544205930098	0	301	0	1428	1428	301	نجم ثاني ديد كه مي بايد كشته شد روي كرد بهاو و گفت اي فرزند به حق امير المءمنين كه برگرد و روي توسفيد حق حقيقت كه فرزندي 3 گفت نواب سلامت باشد من راهي گمان دارم 4 كه چون كار تنگ شود توانم رفت اما چون نجم ديد كه كار از ان گذشت باهزار اصفهاني وبقيهاقزلباش خود بهميدان امد والحق سي هزار قزلباش با ان بي جاني برسرش بودند و چون نجم ثاني را كشتند ان جماعت پرا كنده شدند و خان ميرزا رفت به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0444png يك طرف وشكست افتاد بر قزلباش با وجودي كه قزلباش شكست خورده بود جگر از عقب رفتن نمي كردند اماچون نجم ثاني ديد كه بيرام خان با پنج هزار و چهارصد كس1 چرخچي شده رفت بهميدان و ازدم افتاب تازوال پيشين جنگ مردانهاي كرد و چهارهزار كس را به قتل در اورده اخر او را از پاي در اوردند و سرش را برسر نيزه كردند وسپاه قرامانلو را زدند برتيب رسانيدند ونجم عليخان سلطان راگفت بردار كمكو بروبهميدان اونيز بابقيها قرامانلو رفتند با وجود ان ضعف و ناتواني هر كدام دوسه ازبك را به قتل اوردند تاخود كشته ميشدند وچون وقت عصر شد عليخان سلطان را كه كشتند 2امير نجمخود به ميدان رفت اگر امراي قزلباش با او غدر 3 نمي كردند ازبك چه كدخدا بودند كه بتوانند شكست داد بهقزلباش باري خود كردندونواب نجم روي كرد به كعبها معظمه و نجف اشرف و مدينها سكينه و سجده كرده و به جانب ايران نيزنظر كردو گفت اي مرشد كامل همين كه خون خود را درخدمت توبه رضاي تو ريختيم و بعد از ان كلمها شهادت برزبان جاري كرد وخود را به ان درياي از بك زد و نه كس را به نيزه ربود وبعد از ان به كمان داري در امده بيست ازبك را كه همه بهادران نامي بودند به تير ازپاي	378	-7974964111633820869	1428	2856.0	1129	1428	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms379	false	283841129523318350	0	301	0	1506	1506	301	در اورد و بعد از ان شمشير شاه اسمعيل را كشيده زد بر ان جماعت و همهجا نظر به علم عبيدالله داشت واز هزار اصفهاني كه بااوبودند چهار صدتن ماندند اما بههرطرف تاچشم كار مي كرد ازبك بود ودر ان اثنااز بكان هجوم اوردند ودست اسب نجم بهسوراخي فرو رفت و بهسر در امد نجم از پشت اسب پريد مثل نجم مرد جوهرداري ديگر چشم فلك نديده بود چون ازپشت اسب افتاد چنداز بك ريختند برروي نجم واورا بي حس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0445png كردند ودست اورا بستند وبقيها قزلباش چون علم نجم را سرنگون ديدند شكست برايشان افتاده روي به گريز نهادند وچون از اردوي خود گذشتند هرچند عبيداللهخان به ان چهار پادشاه گفت كه كسي برسر مالها بازداريم و خود ازعقب برويم ازطمع مال قبول نكردند و ريختند برسر مال و اسباب قزلباش ومحمد تيمورخان رفت بهخيمها نجم ثاني وجاني بيگ سلطان رفت به خيمها بيرامخان و عبيدالله رفت به خيمها جماعت شاملو 1 وابوسعيد سلطان رفت بهخيمه زينل خان2 وهرطايفهاي را يك پادشاه تر كستان صاحب شدند و فرمودند نجم ثاني را اوردند چون نجم امد از غيوري كه داشت قدم در بار گاه نهاده سري در خدمت محمد تيمورخان فرود اورده اما ديگر بههيچ يك از ايشان وجودي نگذاشت وچون جاني بيگ سلطان رابه ان ريش سفيد ديد شرمنده شد و به او نيز سري جنبانيد اما بهجانب عبيد الله هيچ نگاهي نكرد وعبيدالله چون چنان ديد تير برجگرش خورد گفت اي روستايي خود را چون مي بيني و توهيچ ميداني چه كردهاي و گناه مردم قرشي 3 چه بود كه ان مسلمانان را بي گناه كشتي گفت پادشاه وسردار يكي است اگرمحمد تيمورخان پادشاه است پس ديوان باپادشاه است و اگر تو پادشاهي چه پرسيدن دارد اگر ترا هم مي اوردند يا4 در ان ميان بودي مي كشتم اما عرض نكرديم كه چون نجمرا اوردند بسته به	379	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms379	true	-3572596816147572220	0	301	0	1506	1506	301	در اورد و بعد از ان شمشير شاه اسمعيل را كشيده زد بر ان جماعت و همهجا نظر به علم عبيدالله داشت واز هزار اصفهاني كه بااوبودند چهار صدتن ماندند اما بههرطرف تاچشم كار مي كرد ازبك بود ودر ان اثنااز بكان هجوم اوردند ودست اسب نجم بهسوراخي فرو رفت و بهسر در امد نجم از پشت اسب پريد مثل نجم مرد جوهرداري ديگر چشم فلك نديده بود چون ازپشت اسب افتاد چنداز بك ريختند برروي نجم واورا بي حس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0445png كردند ودست اورا بستند وبقيها قزلباش چون علم نجم را سرنگون ديدند شكست برايشان افتاده روي به گريز نهادند وچون از اردوي خود گذشتند هرچند عبيداللهخان به ان چهار پادشاه گفت كه كسي برسر مالها بازداريم و خود ازعقب برويم ازطمع مال قبول نكردند و ريختند برسر مال و اسباب قزلباش ومحمد تيمورخان رفت بهخيمها نجم ثاني وجاني بيگ سلطان رفت به خيمها بيرامخان و عبيدالله رفت به خيمها جماعت شاملو 1 وابوسعيد سلطان رفت بهخيمه زينل خان2 وهرطايفهاي را يك پادشاه تر كستان صاحب شدند و فرمودند نجم ثاني را اوردند چون نجم امد از غيوري كه داشت قدم در بار گاه نهاده سري در خدمت محمد تيمورخان فرود اورده اما ديگر بههيچ يك از ايشان وجودي نگذاشت وچون جاني بيگ سلطان رابه ان ريش سفيد ديد شرمنده شد و به او نيز سري جنبانيد اما بهجانب عبيد الله هيچ نگاهي نكرد وعبيدالله چون چنان ديد تير برجگرش خورد گفت اي روستايي خود را چون مي بيني و توهيچ ميداني چه كردهاي و گناه مردم قرشي 3 چه بود كه ان مسلمانان را بي گناه كشتي گفت پادشاه وسردار يكي است اگرمحمد تيمورخان پادشاه است پس ديوان باپادشاه است و اگر تو پادشاهي چه پرسيدن دارد اگر ترا هم مي اوردند يا4 در ان ميان بودي مي كشتم اما عرض نكرديم كه چون نجمرا اوردند بسته به	379	-7974964111633820869	1506	3012.0	1207	1506	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms380	false	-4138611371317928592	0	301	0	1515	1515	301	بارگاه محمدتيمور برخاست و دست در كردنش كرده جبين اورا بوسه داد وكفت حقا كه مرد مردانهاي وشير فرزانهاي و ميخواست بفرمايد كه دست او را بگشايند و جاي بنمايد كه نواب نجم ثاني بنشيند چون ان بي اندامي بر سر عبيدالله اورد كه گفت تراهم اگر دست بسته مي اوردند مي كشتم و قزلباش امانت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0446png نميدادند بس عبيدا لله از كينهاي كهداشت دست بهشمشير كرده زد بر گردنش كه سرش به دور افتاد محمد تيمورخان گفت اي نامردچرا گفت حال اورا بسته اوردهاند پيش ما ديديد كه به چه قسم سخن مي گفت و اگر اين مرتبه به تركستان مي امدوبلد راه وطرزما ميشد دود از نهاد كل تر كستان برمي اورد اگرچه بر اورد اما از چند محال محمد تيمورخان گفت اگر چه كشتي اين مرد را اما خواهي ديد كه شاه اسمعيل بهخون اين قسم نوكري چه برسر ماواهل تركستان خواهد اورد و اگراورابه عزت داشتيم منتي برشاه اسمعيل مي گذاشتيم و بااوصلح مي كرديم جميع پادشاهان تصديق سخن محمد تيمورخان كردند و عبيداللهخان گفت راست مي گويي اما اين قتل عامي كه مردم قرشي1 را كرده بود به خاطرم رسيد صبرم نماند گفت چون كاري كرديم پس مي بايد دامن غيرت رادر ميان همت محكم بسازيم وپاي ارادت پيش گذاريم و برويم تمام خراسان را از تصرف قزلباش بيرون اوريم ومحمد تيمورخان گفت اگر اين همه ازار و تعب بكشيم باز شيخ اوغلي ازجانب ايران چون افتاب تابان باشعشهتيغ جهان گشايي از افق دولت پاي در ركاب سعادت گذاشته برسر ما ايد ومردم ما را بهقتل اورد به صدهزار ناكامي و رياضت اگرزنده بدر رويم چه فايده دارد ومحمد تيموركفت ميرويم ومي گيريم اگر او را فرصت شده واز طرفي حادثهاي واقع شد وبر سرما امد همهجا الكا را خالي نموده برمي گرديم اما چون ياران مالها را حصه كردند ومحمد تيمور گفت ما	380	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms380	true	-3860868694240709533	0	301	0	1515	1515	301	بارگاه محمدتيمور برخاست و دست در كردنش كرده جبين اورا بوسه داد وكفت حقا كه مرد مردانهاي وشير فرزانهاي و ميخواست بفرمايد كه دست او را بگشايند و جاي بنمايد كه نواب نجم ثاني بنشيند چون ان بي اندامي بر سر عبيدالله اورد كه گفت تراهم اگر دست بسته مي اوردند مي كشتم و قزلباش امانت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0446png نميدادند بس عبيدا لله از كينهاي كهداشت دست بهشمشير كرده زد بر گردنش كه سرش به دور افتاد محمد تيمورخان گفت اي نامردچرا گفت حال اورا بسته اوردهاند پيش ما ديديد كه به چه قسم سخن مي گفت و اگر اين مرتبه به تركستان مي امدوبلد راه وطرزما ميشد دود از نهاد كل تر كستان برمي اورد اگرچه بر اورد اما از چند محال محمد تيمورخان گفت اگر چه كشتي اين مرد را اما خواهي ديد كه شاه اسمعيل بهخون اين قسم نوكري چه برسر ماواهل تركستان خواهد اورد و اگراورابه عزت داشتيم منتي برشاه اسمعيل مي گذاشتيم و بااوصلح مي كرديم جميع پادشاهان تصديق سخن محمد تيمورخان كردند و عبيداللهخان گفت راست مي گويي اما اين قتل عامي كه مردم قرشي1 را كرده بود به خاطرم رسيد صبرم نماند گفت چون كاري كرديم پس مي بايد دامن غيرت رادر ميان همت محكم بسازيم وپاي ارادت پيش گذاريم و برويم تمام خراسان را از تصرف قزلباش بيرون اوريم ومحمد تيمورخان گفت اگر اين همه ازار و تعب بكشيم باز شيخ اوغلي ازجانب ايران چون افتاب تابان باشعشهتيغ جهان گشايي از افق دولت پاي در ركاب سعادت گذاشته برسر ما ايد ومردم ما را بهقتل اورد به صدهزار ناكامي و رياضت اگرزنده بدر رويم چه فايده دارد ومحمد تيموركفت ميرويم ومي گيريم اگر او را فرصت شده واز طرفي حادثهاي واقع شد وبر سرما امد همهجا الكا را خالي نموده برمي گرديم اما چون ياران مالها را حصه كردند ومحمد تيمور گفت ما	380	-7974964111633820869	1515	3030.0	1216	1515	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms381	false	7866294056733676179	0	302	0	1467	1467	302	ميرويم به به جانب سمرقند و بسطام ونسق سمرقند داده ازعقب روانها بلخ شده و بلخ را گرفته به جاني بيگسلطان داده از انجا ميرويم تاميتوانيم جاني بيگ سلطان گفت من حال ميروم بهطرف بلخ اگر گرفتم ديگر احتيا ج به كمك ندارم و گمان من كه حسام بيگ الكاء را خالي كرده باشد گفتند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0447png برو خدا همراه وجاني بيگ راه بلخ راه پيش گرفته سراشيب شد گرفتن عبيداللهخان بلخ را و فرار نمودن حسام بيگ و از اين جانب حسام بيگ امده از اب جيحون گذشت وخود را به بلخ رسانيد وخانه كوچ ان شش هزار قزلباش را بار كرده فرستاد1 و خود با ان سيصد كس كه امده بود با كوچ ايشان ماندند وهرچند مردم بلخ گفتند كه جاني بيك سلطان پي الكا است وهرجا كه درخواب است روي به جانب بلخ مي خوابد و اين چنين فرصتي راكس از دست نخواهد داد حسام بيگ گفت من ميدانم هر كس ازاين رزمگاه نجم ثاني زنده مانده است به خدمت مرشد كامل خواهد رفت اگر همه حسين بيگ للها مرشد است كه او را از نظر خواهد انداخت باوجودي كه پدر مرا فرستاده و رقم نجم ثاني در دست دارم هنوز 2 از غضب شاه ايمن نيستم بلكه در اين سربند مردي بكنم و بلخ را نگهداري نمايم شايد اندك تلافي بشود و ديگر مرا كمان ان است كه از و اهمها شاد كه ان قسم سرداري را به قتل اوردهاند با انهمه قزلباش ديگر از اب جيحون نگذرند3 واگر ما بلخ را خالي كنيم ايشان خواهند گفت چون بلخ را خالي كردند قزلباش بنابر ان ما برسر الكاء خود امدهايم تا ازبك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0448png نيايند برسرما مارا ان قدرت نيست كه بلخ را خالي نماييم اما كوچ وبنها قزلباش را با مال واسباب فرستادند روز يازدهم جاني بيگ را خبر اوردند كه به كنار رود جيحون	381	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms381	true	5751191293760768957	0	302	0	1467	1467	302	ميرويم به به جانب سمرقند و بسطام ونسق سمرقند داده ازعقب روانها بلخ شده و بلخ را گرفته به جاني بيگسلطان داده از انجا ميرويم تاميتوانيم جاني بيگ سلطان گفت من حال ميروم بهطرف بلخ اگر گرفتم ديگر احتيا ج به كمك ندارم و گمان من كه حسام بيگ الكاء را خالي كرده باشد گفتند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0447png برو خدا همراه وجاني بيگ راه بلخ راه پيش گرفته سراشيب شد گرفتن عبيداللهخان بلخ را و فرار نمودن حسام بيگ و از اين جانب حسام بيگ امده از اب جيحون گذشت وخود را به بلخ رسانيد وخانه كوچ ان شش هزار قزلباش را بار كرده فرستاد1 و خود با ان سيصد كس كه امده بود با كوچ ايشان ماندند وهرچند مردم بلخ گفتند كه جاني بيك سلطان پي الكا است وهرجا كه درخواب است روي به جانب بلخ مي خوابد و اين چنين فرصتي راكس از دست نخواهد داد حسام بيگ گفت من ميدانم هر كس ازاين رزمگاه نجم ثاني زنده مانده است به خدمت مرشد كامل خواهد رفت اگر همه حسين بيگ للها مرشد است كه او را از نظر خواهد انداخت باوجودي كه پدر مرا فرستاده و رقم نجم ثاني در دست دارم هنوز 2 از غضب شاه ايمن نيستم بلكه در اين سربند مردي بكنم و بلخ را نگهداري نمايم شايد اندك تلافي بشود و ديگر مرا كمان ان است كه از و اهمها شاد كه ان قسم سرداري را به قتل اوردهاند با انهمه قزلباش ديگر از اب جيحون نگذرند3 واگر ما بلخ را خالي كنيم ايشان خواهند گفت چون بلخ را خالي كردند قزلباش بنابر ان ما برسر الكاء خود امدهايم تا ازبك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0448png نيايند برسرما مارا ان قدرت نيست كه بلخ را خالي نماييم اما كوچ وبنها قزلباش را با مال واسباب فرستادند روز يازدهم جاني بيگ را خبر اوردند كه به كنار رود جيحون	381	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms382	false	3668291945021034911	0	301	0	1484	1484	301	امده از اب بگذرد حسام بيگ در ان دهروز ازراه حصارشادمان رسيدند1و سيصد2 كس قرامانلو در بلخمانده بودند كه شب كشيك قلعها نارين را ميداشتند باهزار و پانصد كس ماند3 و خود بكنند وبيدار باشند كه ازبك خواهد امد برسر خراسان4 حاصل روز بيستم جاني بيگ امد بادل پر از داغ بيرامخان كه چرا تمام مال او وخانه وكنيزان او كه در بلخ سپرده بود بعد از رفتن او ازبلخ به بيرام خان گفتند خان بدست اورد وخاصها خوبي داشت نام اوماه روي بود وجاني بيگ چون بيمار بود وتاب سواري به الغار نداشت5 او را بهخانهايكي ازخواجههاي نقشبندي سپرده بود باچند كنيز وخواجهسرا ومال و اسباب بسيار و تمام بيرام بدست اورده بود وچون پرسيد كه تو زن جاني بيگ سلطانييا خاصها او گفت من كنيزيام از كنيزان خاصها او خان گفت چون در عقد او نيستي برما ميرسد كه دست در گردن تو كنيم وماهروي ازخدا ميخواست جوان قزلباش را مزهاي ديگر است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0449png غرص دل جانيبيگ پرداغ بود از بيرام خان اما چون كوچ خود را فرستاد با كوچ قزلباش كنيزان جاني بيگ را هم روانه نمود وچون جاني بيگ امد حسام بيگ با قزلباش گفت چرا كوچهاي خود را شما نگاه داشتهايد حال چه كنيم اگركار برما تنگ شود چه قسم بدر رويم ان سيصد 1 كس گفتند اگر بدررويم و ما را ازبك راه داد ميبريم و اگر فرار خواهيم نمود مي كشيم وبدر ميرويم حسام بيگ درقلعه داري در امد وجاني بيگسلطان بابيست هزار كس امده بود برسرنجم ثاني وشش هزار كس او 2 درپاي قلعه بغلان3 كشته شده بودند واو باچهارده هزار كس امد به جانب بلخ وچون فرود امد سهروزهيچ نگفت وروز چهارم جاني بيگ كس فرستاد به قلعه كه اي حسام بيگ برخيز وخود را به كشتن مده وبردار سيرت خود را اما مالها از ماست مال را به جاي	382	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms382	true	4752403216695790711	0	301	0	1484	1484	301	امده از اب بگذرد حسام بيگ در ان دهروز ازراه حصارشادمان رسيدند1و سيصد2 كس قرامانلو در بلخمانده بودند كه شب كشيك قلعها نارين را ميداشتند باهزار و پانصد كس ماند3 و خود بكنند وبيدار باشند كه ازبك خواهد امد برسر خراسان4 حاصل روز بيستم جاني بيگ امد بادل پر از داغ بيرامخان كه چرا تمام مال او وخانه وكنيزان او كه در بلخ سپرده بود بعد از رفتن او ازبلخ به بيرام خان گفتند خان بدست اورد وخاصها خوبي داشت نام اوماه روي بود وجاني بيگ چون بيمار بود وتاب سواري به الغار نداشت5 او را بهخانهايكي ازخواجههاي نقشبندي سپرده بود باچند كنيز وخواجهسرا ومال و اسباب بسيار و تمام بيرام بدست اورده بود وچون پرسيد كه تو زن جاني بيگ سلطانييا خاصها او گفت من كنيزيام از كنيزان خاصها او خان گفت چون در عقد او نيستي برما ميرسد كه دست در گردن تو كنيم وماهروي ازخدا ميخواست جوان قزلباش را مزهاي ديگر است image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0449png غرص دل جانيبيگ پرداغ بود از بيرام خان اما چون كوچ خود را فرستاد با كوچ قزلباش كنيزان جاني بيگ را هم روانه نمود وچون جاني بيگ امد حسام بيگ با قزلباش گفت چرا كوچهاي خود را شما نگاه داشتهايد حال چه كنيم اگركار برما تنگ شود چه قسم بدر رويم ان سيصد 1 كس گفتند اگر بدررويم و ما را ازبك راه داد ميبريم و اگر فرار خواهيم نمود مي كشيم وبدر ميرويم حسام بيگ درقلعه داري در امد وجاني بيگسلطان بابيست هزار كس امده بود برسرنجم ثاني وشش هزار كس او 2 درپاي قلعه بغلان3 كشته شده بودند واو باچهارده هزار كس امد به جانب بلخ وچون فرود امد سهروزهيچ نگفت وروز چهارم جاني بيگ كس فرستاد به قلعه كه اي حسام بيگ برخيز وخود را به كشتن مده وبردار سيرت خود را اما مالها از ماست مال را به جاي	382	-7974964111633820869	1484	2968.0	1185	1484	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms383	false	1372239177971444884	0	301	0	1451	1451	301	خود بگذار كه بهمر كز خودقرار گيرد4وخود را به كشتن مده كه مرا رحم بر جواني تومي ايد حسام بيگ چون ان سخن شنيد گفت برو بهنواب سلطان عرض دعا برسان و بگو برعالميان ظاهراست كه چگونه اقايي داريم و ما را زنده نخواهد گذاشت در دست شما اسير شويم بهتر ومن بلخ رابه كسي نمي دهم اگربه زور بگيري ان قسمي ديگر است و جاني بيگ فرمود دور بلخ را درميان گرفتند هرچند سعي كردند نتوانستند كه خشتي از بلخ كم كنند و از ان جانب عبيداللهخان چون به بخارا امد شنيد كه جاني بيك تا حال بلخ را نگرفته است گفت مگرحسام بيگ بلخ را خالي ننموده بود گفتند نه پس بيست هزار كس برداشته هفت هزار كس او كشته شده بودند با سيزده هزار كس6 به بخارا اما وهفت هزار كس معقول عرض كرد و از اب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0450png جيحون گذشت و به پاي قلعها بلخ امد ومردم بلخ ديدند كه جاني بيگ كاري نساخت دل برقزلباش و حسام بيگ داده بودند وهمهجا مدد بودند به قزلباش اما چون شنيدند كه عبيدالله امده دانستند كه اين كس ديگر است خواهد گرفت بلخ را اما جاني بيگ در خيمها خود بود كه شنيد عبيداللهخان امده رفت به خيمها او وعبيد الله را دريافت وگفت حضرت مارابه تو كيرانده است هرجا كه رفتيم برسرما تاخت اوردهاي عبيدالله گفت خدا نكند1 توپدر ماييو ريش سفيد مايي اما بياتا سودايي بكنيم توهمان برو حصارداشكندو غيره را صاحبشو وبلخ را بگذار به اميد من كه چون من بلخ را داشته باشم و نزديك خراسانم و درمحل فرصت خود را بههرات خواهم انداخت2 جاني بيگ گفت مال من و سيرت من در سربلخ تباه شده است تو بلخ را از براي من بگير من بروم ملك هرات را ازبراي تو بگيرم عبيدالله خان گفت بسيار خوب گفتي برو كه حسام بيگ برتو شيرك	383	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms383	true	-4409277203466871620	0	301	0	1451	1451	301	خود بگذار كه بهمر كز خودقرار گيرد4وخود را به كشتن مده كه مرا رحم بر جواني تومي ايد حسام بيگ چون ان سخن شنيد گفت برو بهنواب سلطان عرض دعا برسان و بگو برعالميان ظاهراست كه چگونه اقايي داريم و ما را زنده نخواهد گذاشت در دست شما اسير شويم بهتر ومن بلخ رابه كسي نمي دهم اگربه زور بگيري ان قسمي ديگر است و جاني بيگ فرمود دور بلخ را درميان گرفتند هرچند سعي كردند نتوانستند كه خشتي از بلخ كم كنند و از ان جانب عبيداللهخان چون به بخارا امد شنيد كه جاني بيك تا حال بلخ را نگرفته است گفت مگرحسام بيگ بلخ را خالي ننموده بود گفتند نه پس بيست هزار كس برداشته هفت هزار كس او كشته شده بودند با سيزده هزار كس6 به بخارا اما وهفت هزار كس معقول عرض كرد و از اب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0450png جيحون گذشت و به پاي قلعها بلخ امد ومردم بلخ ديدند كه جاني بيگ كاري نساخت دل برقزلباش و حسام بيگ داده بودند وهمهجا مدد بودند به قزلباش اما چون شنيدند كه عبيدالله امده دانستند كه اين كس ديگر است خواهد گرفت بلخ را اما جاني بيگ در خيمها خود بود كه شنيد عبيداللهخان امده رفت به خيمها او وعبيد الله را دريافت وگفت حضرت مارابه تو كيرانده است هرجا كه رفتيم برسرما تاخت اوردهاي عبيدالله گفت خدا نكند1 توپدر ماييو ريش سفيد مايي اما بياتا سودايي بكنيم توهمان برو حصارداشكندو غيره را صاحبشو وبلخ را بگذار به اميد من كه چون من بلخ را داشته باشم و نزديك خراسانم و درمحل فرصت خود را بههرات خواهم انداخت2 جاني بيگ گفت مال من و سيرت من در سربلخ تباه شده است تو بلخ را از براي من بگير من بروم ملك هرات را ازبراي تو بگيرم عبيدالله خان گفت بسيار خوب گفتي برو كه حسام بيگ برتو شيرك	383	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms384	false	2573516403387193451	0	301	0	1479	1479	301	شده است وخو د را بههرات رسان كه مبادا در فكر اذوقه و قلعه داري در ايند و جاني بيگ را روانه نمود وخود الچي فرستاد به قلعه پيش حسام بيگ و هرچند كه خواست او را فريب دهد و قلعه را به تصرف خود در اورد كه حسام بيگ گفت بگو كه تا خبر ازجانب مرشد كامل نيايد من بلخ را به كسي نميدهم چون عبيدالله ديد كه او را فريب نتوانست داد فرمود نامهاي ديگر نوشتند و گفت الچي را كه اين مرتبه هم برو و انقدر سعي كن كه خود را به يكي از خواجههاي بلخ برساني واين نوشتها مرا بهدست يكي ازايشان بده كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0451png كار برمراد است و ديگر مرتبه خبر امد كه عبيدالله الچي فرستاده است و حسام بيگ چون جوان جاهل بود اگر ان مرتبه درباز نمي كرد ازپيش برده بود فريب خورد ودر را گشود والچي رفت وحرف خودرا عرض كرد و درهنگام بيرون امدن داد حكم عبيدالله را بهدست يكي از اربابان بلخ وچونبيرون امد از ان جانب ان خواجه طلبيد اربابان را ونامه را بهايشان نمود نوشته بود كه چرا اين همه جد وجهد داريد در نگرفتن قلعه كه به دست مسلمانان ازبك ايد1 بههمه حال اگر دست بامن يكي كرديد خوشا به حال شما والا به چهار يار باصفاقسم كه وقتي كه اين قلعه را بگيرم شمارا همه قتل عام خواهم كرد ومردم بلخ ترسيدند ودل از حسام بيگ برداشتندو در فكرياري عبيد الله2 شدند ونامهاي نوشتند وبهتير بستند وبه اردوي عبيدالله اخان انداختند كه بگو ماراچه بايد كردن و اين جماعت دو هزار قزلباش ميشوند و دروازه در دست مانيست انچه خان بكويد ماچنان كنيم وچون تير را اوردند عبيد الله2خان مطالعه نمود خوشحال گرديد و فرمودنامهاي ديگر نوشتند كه ياريي كه ازشما ميخواهم اين است كهراه اذوقها قزلباش را ببنديد و بگوييد كه اذوقه نداريم همين	384	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms384	true	9111665732499205112	0	301	0	1479	1479	301	شده است وخو د را بههرات رسان كه مبادا در فكر اذوقه و قلعه داري در ايند و جاني بيگ را روانه نمود وخود الچي فرستاد به قلعه پيش حسام بيگ و هرچند كه خواست او را فريب دهد و قلعه را به تصرف خود در اورد كه حسام بيگ گفت بگو كه تا خبر ازجانب مرشد كامل نيايد من بلخ را به كسي نميدهم چون عبيدالله ديد كه او را فريب نتوانست داد فرمود نامهاي ديگر نوشتند و گفت الچي را كه اين مرتبه هم برو و انقدر سعي كن كه خود را به يكي از خواجههاي بلخ برساني واين نوشتها مرا بهدست يكي ازايشان بده كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0451png كار برمراد است و ديگر مرتبه خبر امد كه عبيدالله الچي فرستاده است و حسام بيگ چون جوان جاهل بود اگر ان مرتبه درباز نمي كرد ازپيش برده بود فريب خورد ودر را گشود والچي رفت وحرف خودرا عرض كرد و درهنگام بيرون امدن داد حكم عبيدالله را بهدست يكي از اربابان بلخ وچونبيرون امد از ان جانب ان خواجه طلبيد اربابان را ونامه را بهايشان نمود نوشته بود كه چرا اين همه جد وجهد داريد در نگرفتن قلعه كه به دست مسلمانان ازبك ايد1 بههمه حال اگر دست بامن يكي كرديد خوشا به حال شما والا به چهار يار باصفاقسم كه وقتي كه اين قلعه را بگيرم شمارا همه قتل عام خواهم كرد ومردم بلخ ترسيدند ودل از حسام بيگ برداشتندو در فكرياري عبيد الله2 شدند ونامهاي نوشتند وبهتير بستند وبه اردوي عبيدالله اخان انداختند كه بگو ماراچه بايد كردن و اين جماعت دو هزار قزلباش ميشوند و دروازه در دست مانيست انچه خان بكويد ماچنان كنيم وچون تير را اوردند عبيد الله2خان مطالعه نمود خوشحال گرديد و فرمودنامهاي ديگر نوشتند كه ياريي كه ازشما ميخواهم اين است كهراه اذوقها قزلباش را ببنديد و بگوييد كه اذوقه نداريم همين	384	-7974964111633820869	1479	2958.0	1180	1479	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms385	false	-376893179107082321	0	301	0	1558	1558	301	همراهي ازشماست نوشت وبه تيري بست وانداخت و كدخدايان چون مطلع شدند روز ديگر در دكانها نان نماند و روز سيم فريادوغوغا برخاست وقزلباش هجوم كردندبهدكانهاي مردم ونان و اذوقه بهجبر وتعدي و گرفتند ومردم شهر رفتند بهخدمت حسام بيك دانست كه مردم بلخ دل باعبيدالله2 يكي كردهاند علاجي نديد بهغير ازبيرون رفتن بامردم بلخ صلاح ديد گفت انقدر اذوقه بهما بدهيد تا ما خود را به قلعها كابل برسانيموبرويم به خدمت بابرپادشاه واز انجا بههرات برويم اصل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0452png ارباب واهالي گفتند اگرچه اذوقه نداريم اما بههر قسمي كه باشد از براي شما بههم رسانيم حسام بيگ گفت ياران ازبك رادل پراست ازما و چها برسر سيرت اين جماعت اوردهايم حال هر كدام يك زن خود را سوار كب خود كنيد وفرزندان خود بكشيد كه سيرت زن مي باشد چون ما همه جا زنان وكودكان از بك را بهقتل اوردهايم ايشان بي سيرتي بر سر فرزندان ما خواهند اورد كشتن بهتر است و از ان جانب مردم شهر نوشتند بهعبيدالله1 كه در دوستي چهار يار خود را گرفتار غضب شيخ اوغلي ساختيم از براي خاطر نوابخان و اذوقه بر روي ايشان بستيم وميخواهند در شب جمعه به جانب كابل بروند عبيداللهخان گفت قزلباش طرفه فكري كردهاند چون2 نزديك است الكاء كابل وبرخاست بهجانب دروازه كابل فرود امد وحسام بيگ گفت ديديد كه زبان مردم شهر با ازبك يكي است وفرمود درشب دوشنبهقزلباش كارسازي خود را درست كردند و ان سيصد3 كس فرزندان خرد 4 و بزرگ خود را تمام به قتل اوردند وهر كدام دو مركب وسه مركب كه داشتند يكي را اذوقه ويكي را زن بايست ديگر خود سوار شدند و اول شب دروازه را گشودند وچون ازبك ازسرراه برخاسته بودراه فارياب5 را پيش گرفتند و ان دوهزار قزلباش به جانب ايران وخراسان روان شدند و روز ديگر وقت بر امدن افتاب مردم بلخ خبردار شدند بيرون امده	385	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms385	true	-1243925874698936422	0	301	0	1558	1558	301	همراهي ازشماست نوشت وبه تيري بست وانداخت و كدخدايان چون مطلع شدند روز ديگر در دكانها نان نماند و روز سيم فريادوغوغا برخاست وقزلباش هجوم كردندبهدكانهاي مردم ونان و اذوقه بهجبر وتعدي و گرفتند ومردم شهر رفتند بهخدمت حسام بيك دانست كه مردم بلخ دل باعبيدالله2 يكي كردهاند علاجي نديد بهغير ازبيرون رفتن بامردم بلخ صلاح ديد گفت انقدر اذوقه بهما بدهيد تا ما خود را به قلعها كابل برسانيموبرويم به خدمت بابرپادشاه واز انجا بههرات برويم اصل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0452png ارباب واهالي گفتند اگرچه اذوقه نداريم اما بههر قسمي كه باشد از براي شما بههم رسانيم حسام بيگ گفت ياران ازبك رادل پراست ازما و چها برسر سيرت اين جماعت اوردهايم حال هر كدام يك زن خود را سوار كب خود كنيد وفرزندان خود بكشيد كه سيرت زن مي باشد چون ما همه جا زنان وكودكان از بك را بهقتل اوردهايم ايشان بي سيرتي بر سر فرزندان ما خواهند اورد كشتن بهتر است و از ان جانب مردم شهر نوشتند بهعبيدالله1 كه در دوستي چهار يار خود را گرفتار غضب شيخ اوغلي ساختيم از براي خاطر نوابخان و اذوقه بر روي ايشان بستيم وميخواهند در شب جمعه به جانب كابل بروند عبيداللهخان گفت قزلباش طرفه فكري كردهاند چون2 نزديك است الكاء كابل وبرخاست بهجانب دروازه كابل فرود امد وحسام بيگ گفت ديديد كه زبان مردم شهر با ازبك يكي است وفرمود درشب دوشنبهقزلباش كارسازي خود را درست كردند و ان سيصد3 كس فرزندان خرد 4 و بزرگ خود را تمام به قتل اوردند وهر كدام دو مركب وسه مركب كه داشتند يكي را اذوقه ويكي را زن بايست ديگر خود سوار شدند و اول شب دروازه را گشودند وچون ازبك ازسرراه برخاسته بودراه فارياب5 را پيش گرفتند و ان دوهزار قزلباش به جانب ايران وخراسان روان شدند و روز ديگر وقت بر امدن افتاب مردم بلخ خبردار شدند بيرون امده	385	-7974964111633820869	1558	3116.0	1259	1558	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms386	false	-5105877349877379988	0	301	0	1554	1554	301	عبيداللمهخان را اگاه كردند و چون مطلع شد گفت شما ما را اعلام برارحام بيگ كرديد كه شب جمعه قزلباش بدر ميروند حال مرا خبر كرديد وقزلباش را بدر كردهايد اين درنزد شما باشد من اولاين جماعت را بگيرم6 وهرچند قسم يادنمودند كه ماخبر نداريم ايشان مكر كرده بودند عبيدالله گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0453png شايد چنين باشد گفت ميخواهم يك مرد مردانه كه از عقب اين جماعت برود از براي من خبر بياورد هيچكس از بهادران قبول جنگ قزلباش نكردند چون عبيداللهخان ميخواست خودبرود كه بياقوبهادر خان را ازرده1 ديد گفت خان بهسلامت باشد اگر امر باشد من بروم عبيدخان گفت چون ميخواهم بروم ازعقب قزلباش دوچيز دامن گيرمن ميشود يكي انكه در اين حوالي ميترسم جاني بيگ كس در كمين گذاشته باشد مبادا بلخ از دست برود و ديگر انكه حسام بيگ كيست كه من از عقب او بروم اما چون توميروي خاطرمن جمع شد بردار پنجهزار از بك را وامابيدار باش شايد كه شب برسر ايشان بريزي كه درخواب رفته باشند ومبادا كه در روز كه سوار باشند ومسلح باشند توخود را به ايشان بزني بياقوبهادر گفت برخان ظاهر است كه چند مرتبه باقزلباش جنگ كردهام عبيدالله2خان گفت كه ميدانم وميخواهم انچنان جنگ نكني كه در پل كرپي با حسن بيگ حلواچي اوغلي كردي گفت ان شاءالله تعالي جنگ بكنم كه تمام را بسته واسير كرده بهخدمت خان بياورم و چون چهار يار باماست هيچ دغدغه نداريم اين بگفت وباپنج هزار بهادران نامي سراز دنبال حسام بيگ گذاشت اما حسام بيگ از بلخ بيرون امد فرمود پارهاي رخوت و اسلحه از دروازها بلخ به جانب راه كابل به پنج فرسنگ انداختند و از انجا دو سه نفر برگرديدند وبياقوبهادر چون پي را برداشت گفت به راه كابل رفتهاند به الغار راهي شد وچون ده فرسنگراه امد از برابر قافلهاي پيدا شده از جانب كابل از ايشان احوال پرسيد گفتند	386	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms386	true	3638229925863681914	0	301	0	1554	1554	301	عبيداللمهخان را اگاه كردند و چون مطلع شد گفت شما ما را اعلام برارحام بيگ كرديد كه شب جمعه قزلباش بدر ميروند حال مرا خبر كرديد وقزلباش را بدر كردهايد اين درنزد شما باشد من اولاين جماعت را بگيرم6 وهرچند قسم يادنمودند كه ماخبر نداريم ايشان مكر كرده بودند عبيدالله گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0453png شايد چنين باشد گفت ميخواهم يك مرد مردانه كه از عقب اين جماعت برود از براي من خبر بياورد هيچكس از بهادران قبول جنگ قزلباش نكردند چون عبيداللهخان ميخواست خودبرود كه بياقوبهادر خان را ازرده1 ديد گفت خان بهسلامت باشد اگر امر باشد من بروم عبيدخان گفت چون ميخواهم بروم ازعقب قزلباش دوچيز دامن گيرمن ميشود يكي انكه در اين حوالي ميترسم جاني بيگ كس در كمين گذاشته باشد مبادا بلخ از دست برود و ديگر انكه حسام بيگ كيست كه من از عقب او بروم اما چون توميروي خاطرمن جمع شد بردار پنجهزار از بك را وامابيدار باش شايد كه شب برسر ايشان بريزي كه درخواب رفته باشند ومبادا كه در روز كه سوار باشند ومسلح باشند توخود را به ايشان بزني بياقوبهادر گفت برخان ظاهر است كه چند مرتبه باقزلباش جنگ كردهام عبيدالله2خان گفت كه ميدانم وميخواهم انچنان جنگ نكني كه در پل كرپي با حسن بيگ حلواچي اوغلي كردي گفت ان شاءالله تعالي جنگ بكنم كه تمام را بسته واسير كرده بهخدمت خان بياورم و چون چهار يار باماست هيچ دغدغه نداريم اين بگفت وباپنج هزار بهادران نامي سراز دنبال حسام بيگ گذاشت اما حسام بيگ از بلخ بيرون امد فرمود پارهاي رخوت و اسلحه از دروازها بلخ به جانب راه كابل به پنج فرسنگ انداختند و از انجا دو سه نفر برگرديدند وبياقوبهادر چون پي را برداشت گفت به راه كابل رفتهاند به الغار راهي شد وچون ده فرسنگراه امد از برابر قافلهاي پيدا شده از جانب كابل از ايشان احوال پرسيد گفتند	386	-7974964111633820869	1554	3108.0	1255	1554	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms387	false	605954187003182982	0	301	0	1502	1502	301	كسي را نديديم بياقو گفت البته از راه بدر رفتهاند دو روز در راه كابل سرگردان بود وچون دانست كه بهراه فارياب رفتهاند عنان از بيابان بر گردانيد وراه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0454png قلعها فارياب را پيش گرفته روان شد كشته شدن بياقو بهادر بهدست حسام بيگ واز ان جانب چون حسام بيگ از قلعها بلخ بيرون امده روي كرد به جانب مشهد مقدس حضرت امام رضاعليه التحية والثنا31و به مناجات در امد وگفت يا امام غريب ما غريبيم وملازمان تو غريب نوازند يا حضرت مدد ومعاوني نداريم به غير ازحضرتتو اين بگفت وبه راه افتادند وقزلباش زنان خود را ومر كبان و اذوقه را پيش انداختند و راه فارياب پيش گرفته به الغار امدند وچون داخل قلعه فارياب شدند حاكم قلعها فارياب اقا احمدپسر اقامحمد بود نه ازهمشيرها حسام بيگ بود از زن ديگرداشت اوخبردار شده استقبال ايشان كرده به قلعه اورد و ضيافت نمود واحوال از بك پرسيد و شرح را گفت اقا احمدگفت كه چرا از بك ازعقب شما نيامدهاند گفت اينچنين فكري كردهام وشايد ايشان عنان به جانب كابل پيچانده باشند2 و كارسازي خود كرد و اقا احمد كوچ وبنها خود را باهمشيرگان برداشته از قلعه فارياب بيرون امدند وچون به حوالي مرغاب3 رسيدند4 بياقو بهادر رسيد باسههزار از بك ودوهزار كس ديگراسبشان مانده بود ودر عقب مي امدند وچون گرد از بك بر امد حسام بيك گفت بردار اي اقا احمد سيرت خود را وسيرت ديگران را و خود را به كنار مرغاب3 برسان كه من سر راه خواهم گرفتن و او قبول نمي كرد گفت مبادا از بك از زير دست ما رفته باشد كه سر راه 5 بپيچد 6 وگمان كند كه ما درعقب خواهيم ماند بهجهت جنگ كوچ مابرود حسام بيگ چون ان بگفت اقااحمد را قبول افتاد و برداشت پانصد كس از قزلباش نامي را و كوچ را پيش انداخته به تعجيل كنار	387	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms387	true	-7506217453220375315	0	301	0	1502	1502	301	كسي را نديديم بياقو گفت البته از راه بدر رفتهاند دو روز در راه كابل سرگردان بود وچون دانست كه بهراه فارياب رفتهاند عنان از بيابان بر گردانيد وراه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0454png قلعها فارياب را پيش گرفته روان شد كشته شدن بياقو بهادر بهدست حسام بيگ واز ان جانب چون حسام بيگ از قلعها بلخ بيرون امده روي كرد به جانب مشهد مقدس حضرت امام رضاعليه التحية والثنا31و به مناجات در امد وگفت يا امام غريب ما غريبيم وملازمان تو غريب نوازند يا حضرت مدد ومعاوني نداريم به غير ازحضرتتو اين بگفت وبه راه افتادند وقزلباش زنان خود را ومر كبان و اذوقه را پيش انداختند و راه فارياب پيش گرفته به الغار امدند وچون داخل قلعه فارياب شدند حاكم قلعها فارياب اقا احمدپسر اقامحمد بود نه ازهمشيرها حسام بيگ بود از زن ديگرداشت اوخبردار شده استقبال ايشان كرده به قلعه اورد و ضيافت نمود واحوال از بك پرسيد و شرح را گفت اقا احمدگفت كه چرا از بك ازعقب شما نيامدهاند گفت اينچنين فكري كردهام وشايد ايشان عنان به جانب كابل پيچانده باشند2 و كارسازي خود كرد و اقا احمد كوچ وبنها خود را باهمشيرگان برداشته از قلعه فارياب بيرون امدند وچون به حوالي مرغاب3 رسيدند4 بياقو بهادر رسيد باسههزار از بك ودوهزار كس ديگراسبشان مانده بود ودر عقب مي امدند وچون گرد از بك بر امد حسام بيك گفت بردار اي اقا احمد سيرت خود را وسيرت ديگران را و خود را به كنار مرغاب3 برسان كه من سر راه خواهم گرفتن و او قبول نمي كرد گفت مبادا از بك از زير دست ما رفته باشد كه سر راه 5 بپيچد 6 وگمان كند كه ما درعقب خواهيم ماند بهجهت جنگ كوچ مابرود حسام بيگ چون ان بگفت اقااحمد را قبول افتاد و برداشت پانصد كس از قزلباش نامي را و كوچ را پيش انداخته به تعجيل كنار	387	-7974964111633820869	1502	3004.0	1203	1502	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms388	false	3703907022873855024	0	301	0	1566	1567	302	اب را گرفته و خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0455png كشته شدن بيا فو بهادر به دست حمام بيي را رسانيد و كوچ قزلباش را از اب گذرانيد وخود باسيصدتن بر گرديد اما از اين جانب سپاه ازبك را جان در تن نمانده بود بسكهشب وروز به الغاررانده بودندرسيدند گرد قزلباش را ديدند وخود رارساندند پس حسام بيگ كس فرستاد و احوال معلوم نمود گفتند بياقوبهادر است با سههزار كس حسام بيگ گفت ياران بياقو كهنه سوار است و در بسيار جنكها بوده وبه فريب جنك كرده وشكست داده هم شجاعت داردو هم كهنه سپاه1 است اما مر كبان ماچاقاند ويابوهاي ايشان كمراه2 شدهاند اما زور ما بهدست يدالله علي ولي الله است و هيچ انديشه مداريد و جنگ و گريز را بگذاريد كه ميدانم عبيدالله به جنگ دوهزار قزلباش شش هزار از بك خواهد فرستاد والا مي بايد بر گرديد و به ضرب نيزه وشمشير زدخودرا وچون بياقو صف كشيد والچي فرستادمطلبش ان بود كه سخني بگيرد به رسول ورسايا3 تا مركبان ايشان جاني بگيرند ومردم از بك ازعقب برسند حسام بيگ گفت الچي را وجودي نگذاريد و بريزيد خود را چون بلاي ناگهان و انهزار و پانصد قزلباش از غم فرزندان كه كشتهاند زدند بر از بك ودر جنگ4 اول هزار ازبك را كشتند وهرچند از بكان خواستند كه پاي محكم كنند نتوانستند تا بياقو بهادر چند كس از مردم خود را كشت كه فرار مكنيد وگفت دويست كس در سرمن جمعيت5 كنيد و ببينيدچه خواهم كرد هيچكس قبول نكردوديد كه از برابر جوان بيست ساله قزلباشي مرصع پوش رسيد باتيغ برهنه و انچنان برسرتوپي اوتيغ را فرود اورد6 كه تا پيش پستانش بههم شكافت ان بهادران كه در انجا حاضر بودند گفتند دستت دردنكند وخواستند كه عنان برگردانند حسام بيگ گفت ياران چون تعريف ضرب دست مراگفتيد شمارا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0456png زندهمي گذارم كه هر كدام تيرهايد1 گرفته به خدمت	388	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms388	true	1817659645631428340	0	301	0	1566	1567	302	اب را گرفته و خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0455png كشته شدن بيا فو بهادر به دست حمام بيي را رسانيد و كوچ قزلباش را از اب گذرانيد وخود باسيصدتن بر گرديد اما از اين جانب سپاه ازبك را جان در تن نمانده بود بسكهشب وروز به الغاررانده بودندرسيدند گرد قزلباش را ديدند وخود رارساندند پس حسام بيگ كس فرستاد و احوال معلوم نمود گفتند بياقوبهادر است با سههزار كس حسام بيگ گفت ياران بياقو كهنه سوار است و در بسيار جنكها بوده وبه فريب جنك كرده وشكست داده هم شجاعت داردو هم كهنه سپاه1 است اما مر كبان ماچاقاند ويابوهاي ايشان كمراه2 شدهاند اما زور ما بهدست يدالله علي ولي الله است و هيچ انديشه مداريد و جنگ و گريز را بگذاريد كه ميدانم عبيدالله به جنگ دوهزار قزلباش شش هزار از بك خواهد فرستاد والا مي بايد بر گرديد و به ضرب نيزه وشمشير زدخودرا وچون بياقو صف كشيد والچي فرستادمطلبش ان بود كه سخني بگيرد به رسول ورسايا3 تا مركبان ايشان جاني بگيرند ومردم از بك ازعقب برسند حسام بيگ گفت الچي را وجودي نگذاريد و بريزيد خود را چون بلاي ناگهان و انهزار و پانصد قزلباش از غم فرزندان كه كشتهاند زدند بر از بك ودر جنگ4 اول هزار ازبك را كشتند وهرچند از بكان خواستند كه پاي محكم كنند نتوانستند تا بياقو بهادر چند كس از مردم خود را كشت كه فرار مكنيد وگفت دويست كس در سرمن جمعيت5 كنيد و ببينيدچه خواهم كرد هيچكس قبول نكردوديد كه از برابر جوان بيست ساله قزلباشي مرصع پوش رسيد باتيغ برهنه و انچنان برسرتوپي اوتيغ را فرود اورد6 كه تا پيش پستانش بههم شكافت ان بهادران كه در انجا حاضر بودند گفتند دستت دردنكند وخواستند كه عنان برگردانند حسام بيگ گفت ياران چون تعريف ضرب دست مراگفتيد شمارا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0456png زندهمي گذارم كه هر كدام تيرهايد1 گرفته به خدمت	388	-7974964111633820869	1566	3132.0	1267	1566	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms389	false	-1698027031904059438	0	300	0	1427	1427	300	لي نعمتخود برده التماس خواهم كرد اگر خواهيد ملازم مي كنم واگر كشته خواهيد گرديد پس دست ببنديد چون ان سخن بشنيدند گفتند كي ماميتوانيم با تو امد اگر دست از ما كوتاهخواهي كرد ماميرويم والا لاعلاج جنگ مي كنيم حاصل جنگ كردندتا تمام كشته شدند مگرجماعتي كه در عقب بودند شنيدندوبر گرديدند و حسام بيگ سر بياقو را بريده برداشته مركبان را و اسلحها ازبكان و راه ماريچاق 2 در پيش گرفته بدر رفتند وچونميخواست كه به جانب هرات ايد كه شنيد كه جاني بيگ دور3 هرات را محاصره نموده است اتفاق چنان بود كه امرا از جنگاه نجم ثاني فرار نمودند از بكي را كه بلد راه بيابان دشت قبچاق بود و مابين دشت والكاءخرزان4 سراز ريگ سرخ بيرون مي اورد در اين مدت حسين بيگ لله و دده بيگ قورچي باشي همراه داشتند در ان روز كه كار بر قزلباش تنگشد دده بيگ با چهار هزار قورچي بدر رفت وحسين بيگ لله را نجم ثاني بهسر عزيز مرشد كامل قسم داد كه برو لاعلاج بهرخصت نجم گفت ميروم اما ايستاد ودده بيگ رفت و بعداز انكه نجم كشته شد حسين بيگ باچند نفريوزباشي و چند كس ديكر از عقب از بك ازطرف دشت منحرف زدند و بهراه اندر امدند و ان از بك ايشان را اورد به ملك هرات و دده بيگ كه از راه بخارا زده بو د خود را رسانيد و اما چون حسين بيگ به هرات رسيد و عرض نكرديم كه چون شاه تهماسب را حق تعالي بهشاه اسمعيل شفقت كرد وشش ماه بود كه حسين بيگ لله شاملو را للها شاهزاده كرده او را به ان خدمت بلند ارجمندگردانيده بود ونواب شاه چون از مهم تركستان برگرديد شاهزاده را فرمود بردند بههرات ودر سن سهسالگي كل خراسان را به او بخشيد و گفت تهماسبميرزا اورا نگوييد شاه تهماسب بگوييدكه هيچ پادشاهي ازشش ماهگي	389	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms389	true	103492965622205583	0	300	0	1427	1427	300	لي نعمتخود برده التماس خواهم كرد اگر خواهيد ملازم مي كنم واگر كشته خواهيد گرديد پس دست ببنديد چون ان سخن بشنيدند گفتند كي ماميتوانيم با تو امد اگر دست از ما كوتاهخواهي كرد ماميرويم والا لاعلاج جنگ مي كنيم حاصل جنگ كردندتا تمام كشته شدند مگرجماعتي كه در عقب بودند شنيدندوبر گرديدند و حسام بيگ سر بياقو را بريده برداشته مركبان را و اسلحها ازبكان و راه ماريچاق 2 در پيش گرفته بدر رفتند وچونميخواست كه به جانب هرات ايد كه شنيد كه جاني بيگ دور3 هرات را محاصره نموده است اتفاق چنان بود كه امرا از جنگاه نجم ثاني فرار نمودند از بكي را كه بلد راه بيابان دشت قبچاق بود و مابين دشت والكاءخرزان4 سراز ريگ سرخ بيرون مي اورد در اين مدت حسين بيگ لله و دده بيگ قورچي باشي همراه داشتند در ان روز كه كار بر قزلباش تنگشد دده بيگ با چهار هزار قورچي بدر رفت وحسين بيگ لله را نجم ثاني بهسر عزيز مرشد كامل قسم داد كه برو لاعلاج بهرخصت نجم گفت ميروم اما ايستاد ودده بيگ رفت و بعداز انكه نجم كشته شد حسين بيگ باچند نفريوزباشي و چند كس ديكر از عقب از بك ازطرف دشت منحرف زدند و بهراه اندر امدند و ان از بك ايشان را اورد به ملك هرات و دده بيگ كه از راه بخارا زده بو د خود را رسانيد و اما چون حسين بيگ به هرات رسيد و عرض نكرديم كه چون شاه تهماسب را حق تعالي بهشاه اسمعيل شفقت كرد وشش ماه بود كه حسين بيگ لله شاملو را للها شاهزاده كرده او را به ان خدمت بلند ارجمندگردانيده بود ونواب شاه چون از مهم تركستان برگرديد شاهزاده را فرمود بردند بههرات ودر سن سهسالگي كل خراسان را به او بخشيد و گفت تهماسبميرزا اورا نگوييد شاه تهماسب بگوييدكه هيچ پادشاهي ازشش ماهگي	389	-7974964111633820869	1427	2854.0	1128	1427	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms390	false	-3324922848427008678	0	302	0	1522	1522	302	پادشاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0457png نكرده است الا دو پادشاه زاده يكي نواب غفران پناه شاه تهماسب و دويم نواب جنت بارگاه شاه عباس كه اورا نيز درشير خوارگي شاه تهماسبعليه الرحمةپادشاه كل خراسان نمود و به او بخشيد اما چون شاه تهماسب را اوردند به جانب هرات وبه حسين بيگ لله امر شد رفتبانجم ثاني موسي1 سلطان2 را كه ابن عم3 او بود نايب خود كرد كه در خدمت شاهزاده للگي كند تا او ازاين سفر برگردد اما در اين وقت چون حسين بيگ لله 4 داخل هرات گرديد وبه خدمت شاه تهماسب رسيده بود يك سال ونيم شده بود كه به ان سفر رفته بود5 وشاه زاده پنج ساله بود احوال جنگ را بهياران گفت وبعد ازيك ماه خبر امد كه ازبك به بلخ رسيدهاست و ارادههرات دارندحسين بيگ فرمود 6 اذوقه جمع كنند اتفاقا ان سال غله كم بود و مردم هرات وعجزه ومساكين به عسرت روزگار مي گذرانيدند و بعد از ده روز ديگر خبر رسيد كه فردا جاني بيگ سلطان خواهد رسيد به عزم گرفتن هرات فرمود در قلعه را بستند وقلعه را محكم كردند جاني بيگ امد ودور قلعه را گرفت و كس فرستاد به قلعه كه شماعبث7 باما جنگ مي كنيد كه امراي قزلباش را تمام كشتيم ويك تن ازتركستان زنده برنخواهندگشت وبا ازبك برنمي اييد و چون دست برشما يافتيم قتل عام خواهيم كرد هرات را به من بدهيد واگر خواهيد شما را ملازم خود كنم ومسلمان شويد8 والا برويد به خدمت اقاي خودبازنان وفرزندان ديگر شما ميدانيد و برخود رحم كنيد چون الچي امد حسين بيگ گفت مگذاريد كه الچي با كسي درراه حرفي بزند9 او را اوردند چون الچي امد وچشمش برشاهزادها عالي مقدار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0458png افتاد وان فره ايزدي را ديد برخود لرزيد وسجده كرد ونامه را داد حسين بيگ الچي را شناخت وگفت اگر تمام امرا و قزلباش كشته شدند	390	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms390	true	724658665684780169	0	302	0	1522	1522	302	پادشاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0457png نكرده است الا دو پادشاه زاده يكي نواب غفران پناه شاه تهماسب و دويم نواب جنت بارگاه شاه عباس كه اورا نيز درشير خوارگي شاه تهماسبعليه الرحمةپادشاه كل خراسان نمود و به او بخشيد اما چون شاه تهماسب را اوردند به جانب هرات وبه حسين بيگ لله امر شد رفتبانجم ثاني موسي1 سلطان2 را كه ابن عم3 او بود نايب خود كرد كه در خدمت شاهزاده للگي كند تا او ازاين سفر برگردد اما در اين وقت چون حسين بيگ لله 4 داخل هرات گرديد وبه خدمت شاه تهماسب رسيده بود يك سال ونيم شده بود كه به ان سفر رفته بود5 وشاه زاده پنج ساله بود احوال جنگ را بهياران گفت وبعد ازيك ماه خبر امد كه ازبك به بلخ رسيدهاست و ارادههرات دارندحسين بيگ فرمود 6 اذوقه جمع كنند اتفاقا ان سال غله كم بود و مردم هرات وعجزه ومساكين به عسرت روزگار مي گذرانيدند و بعد از ده روز ديگر خبر رسيد كه فردا جاني بيگ سلطان خواهد رسيد به عزم گرفتن هرات فرمود در قلعه را بستند وقلعه را محكم كردند جاني بيگ امد ودور قلعه را گرفت و كس فرستاد به قلعه كه شماعبث7 باما جنگ مي كنيد كه امراي قزلباش را تمام كشتيم ويك تن ازتركستان زنده برنخواهندگشت وبا ازبك برنمي اييد و چون دست برشما يافتيم قتل عام خواهيم كرد هرات را به من بدهيد واگر خواهيد شما را ملازم خود كنم ومسلمان شويد8 والا برويد به خدمت اقاي خودبازنان وفرزندان ديگر شما ميدانيد و برخود رحم كنيد چون الچي امد حسين بيگ گفت مگذاريد كه الچي با كسي درراه حرفي بزند9 او را اوردند چون الچي امد وچشمش برشاهزادها عالي مقدار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0458png افتاد وان فره ايزدي را ديد برخود لرزيد وسجده كرد ونامه را داد حسين بيگ الچي را شناخت وگفت اگر تمام امرا و قزلباش كشته شدند	390	-7974964111633820869	1522	3044.0	1223	1522	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms391	false	-4177196316957310900	0	301	0	1551	1551	301	سر مرشد كامل سلامت باشد كه ديگرباره از افق غضب مشرق دولت چون افتاب انور باتيغ و سپرطلوع نموده كاري برسر مردم تركستان خواهد اورد كه در داستانها بازگويند ماقلعه را به كسي نميدهيم وجواب جنگ است0 الچي برگشت و گفت خانم شاهزادها عالي مقدار شاه تهماسب ورودعبيداله فرزند شيخ اوغلي در قلعه است باسههزار قزلباش اما غله اندكي كم است اگر دستي يافتيم بهايشان بهسبب كم اذوقگي خواهد بود اما جاني بيگ دو سه جنگ كرد نتوانست گرفت از اين جانب عبيداللهخان 2 چون بلخ را گرفت وبياقو را فرستاد كه حسام بيگ را بگيرد بعد از پنج روز خبر امد كه بياقو كشته شد با سه هزار از بك اه ازنهاد او بر امد ونسق بلخ را گرفت3 و كردي محمد سلطان راحاكم كرد ديگر باره به عزم گرفتن خراسان و هرات با بيست هزار كس راهي گرديد اما جاني بيگ سلطان چهارهزار كس رابه كشتن داده بود وداغداراست وميخواهد كه شاهزاده را بهدست اورد كه از روي دشت گرد شد و عبيدالله خان 2 ظاهر شد اه از نهاد جاني بيگ بر امدو برخاست به مدرسها سلطان امد وعبيداللهخان 2 را ديد وگفت خانم شرمنده نميشوي چرا امده اي گفت امدهام هرات را بگيرم وترا به جانب بلخ بفرستم جاني بيگ را باور امد وگفت اگر اينچنين است بسيار خوب است گفت تو ازيك طرف و من از يك طرف روبههرات مي گذاريم ومي گيريم تاشيخ اوغلي نيامدهاست خراسان را تمام مسخر كنيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0459png عبيداللهخان1 پرسيد كه درقلعه كيست گفتند اربابان هرات خواجه غياث الدين وخواجه عمادالدين وزينل خان2 حاكم استرابادو حسين بيگ_ للها شاه تهماسب واين چهارنفر چهار دروازه را دارند عبيداللهخان1 اول الچي فرستاد جواب جنگ شد روز سيم يرش انداختند و جاني بيگ روي بهدروازهاي گذاشت كه باخواجه غياث الدين بود و از بكان جنكمردانهاي كردند وخود را رساندند نزديك شد كه دروازه	391	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms391	true	-8536515766106721173	0	301	0	1551	1551	301	سر مرشد كامل سلامت باشد كه ديگرباره از افق غضب مشرق دولت چون افتاب انور باتيغ و سپرطلوع نموده كاري برسر مردم تركستان خواهد اورد كه در داستانها بازگويند ماقلعه را به كسي نميدهيم وجواب جنگ است0 الچي برگشت و گفت خانم شاهزادها عالي مقدار شاه تهماسب ورودعبيداله فرزند شيخ اوغلي در قلعه است باسههزار قزلباش اما غله اندكي كم است اگر دستي يافتيم بهايشان بهسبب كم اذوقگي خواهد بود اما جاني بيگ دو سه جنگ كرد نتوانست گرفت از اين جانب عبيداللهخان 2 چون بلخ را گرفت وبياقو را فرستاد كه حسام بيگ را بگيرد بعد از پنج روز خبر امد كه بياقو كشته شد با سه هزار از بك اه ازنهاد او بر امد ونسق بلخ را گرفت3 و كردي محمد سلطان راحاكم كرد ديگر باره به عزم گرفتن خراسان و هرات با بيست هزار كس راهي گرديد اما جاني بيگ سلطان چهارهزار كس رابه كشتن داده بود وداغداراست وميخواهد كه شاهزاده را بهدست اورد كه از روي دشت گرد شد و عبيدالله خان 2 ظاهر شد اه از نهاد جاني بيگ بر امدو برخاست به مدرسها سلطان امد وعبيداللهخان 2 را ديد وگفت خانم شرمنده نميشوي چرا امده اي گفت امدهام هرات را بگيرم وترا به جانب بلخ بفرستم جاني بيگ را باور امد وگفت اگر اينچنين است بسيار خوب است گفت تو ازيك طرف و من از يك طرف روبههرات مي گذاريم ومي گيريم تاشيخ اوغلي نيامدهاست خراسان را تمام مسخر كنيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0459png عبيداللهخان1 پرسيد كه درقلعه كيست گفتند اربابان هرات خواجه غياث الدين وخواجه عمادالدين وزينل خان2 حاكم استرابادو حسين بيگ_ للها شاه تهماسب واين چهارنفر چهار دروازه را دارند عبيداللهخان1 اول الچي فرستاد جواب جنگ شد روز سيم يرش انداختند و جاني بيگ روي بهدروازهاي گذاشت كه باخواجه غياث الدين بود و از بكان جنكمردانهاي كردند وخود را رساندند نزديك شد كه دروازه	391	-7974964111633820869	1551	3102.0	1252	1551	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms392	false	-5837455586400033044	0	301	0	1505	1505	301	شكسته شود خواجه غياث هروي گفت اين ننگ در اوجاق هرويان بماند و بگويند نامردي كردخواجه غياث و شامزاده صوفي را به دست ازبك به كشتن داد مردم عالم نخواهند دانست كه بهزهر ازبك وهجوم ايشان شد خواهند گفت چون سني بود اين روسياهي كرد خواجه فرمود دروازه اول را كه ازبك ميخواست بشكند باز كردند و با دوهزار مردمشهردر كوچههاي درو ازدو بامها در امدندواز بكانر ابه شعبە3ا تير گرفتند و از فراز ان سنگهاي گران بر فرق ازبكان زدند چون اين قسم مردي ديدند ياي برعقب نهادند كه كمك خبر كرده بياورند چون در اين ما بين راه نبود ايشان را تمام كشتند وريختند مردم هرات و دروازه را گرفتند از دست ازبك وبستند دروازه را و اما چون اين خبر اول به حسين بيگ رسيد كه از بك دروازه را شكست وريخت بهقلعه14 حسين بيگ فرموده بود كه شاهزاده با چهارصد كس مستعد باشند كه اگر ازبك به قلعه بريزد دروازها عراق را بگشايند و بدر روند كه اين خبر به زينل خان رسيده كس فرستاد بهخدمت حسين بيگ كه زنهار اين كار نكني واگر هرات را بگيرند ما شش ماه ديگر نارين قلعه را ميتوانيم نكاه داشت وشاهزاده را از شردشمن محافظت نمود تامرشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0460png فامل بيايد حسين بيگ دانست كه او راست ميگويد و ميخواست كه نارين قلعه را محكم كند كه خبر رسيد كه خواجه غياث اين قسم مردي كرد حسين بيگ خودمتوجه گرديد وقتي رسيد كه دوهزارو پانصد از بك كشته دراندرون قلعه ديد افتاده و تمام را اجلاف و اوباش شهر برهنه كردهاند باري چون جاني بيگ مايوس گرديد از گرفتن قلعه رفتند به مدرسها سلطان و در مجلس عبيداللهخان1 گفت جاني بيگ عبث2 است جنگ مارا ميبايد صبر كرد تا محمد تيمورخان برسد و چون او مي ايد به اقبال صاحب قراني و شكوه پادشاهي خواهد گرفت والا برخيز وبرو	392	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms392	true	-6162939074204033369	0	301	0	1505	1505	301	شكسته شود خواجه غياث هروي گفت اين ننگ در اوجاق هرويان بماند و بگويند نامردي كردخواجه غياث و شامزاده صوفي را به دست ازبك به كشتن داد مردم عالم نخواهند دانست كه بهزهر ازبك وهجوم ايشان شد خواهند گفت چون سني بود اين روسياهي كرد خواجه فرمود دروازه اول را كه ازبك ميخواست بشكند باز كردند و با دوهزار مردمشهردر كوچههاي درو ازدو بامها در امدندواز بكانر ابه شعبە3ا تير گرفتند و از فراز ان سنگهاي گران بر فرق ازبكان زدند چون اين قسم مردي ديدند ياي برعقب نهادند كه كمك خبر كرده بياورند چون در اين ما بين راه نبود ايشان را تمام كشتند وريختند مردم هرات و دروازه را گرفتند از دست ازبك وبستند دروازه را و اما چون اين خبر اول به حسين بيگ رسيد كه از بك دروازه را شكست وريخت بهقلعه14 حسين بيگ فرموده بود كه شاهزاده با چهارصد كس مستعد باشند كه اگر ازبك به قلعه بريزد دروازها عراق را بگشايند و بدر روند كه اين خبر به زينل خان رسيده كس فرستاد بهخدمت حسين بيگ كه زنهار اين كار نكني واگر هرات را بگيرند ما شش ماه ديگر نارين قلعه را ميتوانيم نكاه داشت وشاهزاده را از شردشمن محافظت نمود تامرشد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0460png فامل بيايد حسين بيگ دانست كه او راست ميگويد و ميخواست كه نارين قلعه را محكم كند كه خبر رسيد كه خواجه غياث اين قسم مردي كرد حسين بيگ خودمتوجه گرديد وقتي رسيد كه دوهزارو پانصد از بك كشته دراندرون قلعه ديد افتاده و تمام را اجلاف و اوباش شهر برهنه كردهاند باري چون جاني بيگ مايوس گرديد از گرفتن قلعه رفتند به مدرسها سلطان و در مجلس عبيداللهخان1 گفت جاني بيگ عبث2 است جنگ مارا ميبايد صبر كرد تا محمد تيمورخان برسد و چون او مي ايد به اقبال صاحب قراني و شكوه پادشاهي خواهد گرفت والا برخيز وبرو	392	-7974964111633820869	1505	3010.0	1206	1505	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms393	false	-474823228691004292	0	301	0	1408	1408	301	بهجانب ملك اترار3 و همان داشكند را به قرا كسكن سلطان داده بفرست كه هرات بهنام ما و تونيست جاني بيگ سه جنگ كرده بود و به اميد هرات دست و پاييميزد چون شنيد كه عبيد الله خان1 ارادها هرات دارد بهانه كرد كه محعد تيمورخانهرات را خواهد گرفت پس من چرا سپاه خود را به كشتن دهم وفكري كرد كه من با اين چكنم كه سردار مكاران عالم است و اگر محمد تيمور را دهني بود 4 او كي اين تر كتازيها5 مي كرد6 واين همه خفت و ازار كه مي كشم از بيدهني 7 اوست خوب مانيزصبر كنيم تا روزگار مهربان شود عبيد اللهخان 1 ديد كه جاني بيگ ازار بسيار كشيده است در اين مدت گفت ما گفتيم تو ازار و زحمتنكشي حال كه بهجدي توبوده باش تا ببينيم كار به كجا ميرسد جاني بيگ دانست كه دل او با زبانش يكينيست در فكر خودشد چون شبشد به قرا كسكن سلطان صلاح ديد كه مارا چه بايد كرد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0461png او گفت ميبايد رفت به جانب بلخ و الكايي كه شاهي بيگخان بهما داده بود در عوض سمرقند صاحب شد و اگر عبيد الله خان1 برگردد پوست از سرش مي كنم جاني بيگ گفت اي فرزند راست مي گويي و روز ديگر رفت به خدمت عبيد الله خان1وگفت تو راست گفتي ميروم و عبيد الله خان1 با ان مكاري فريب خورد وهيچ فكرنكرد كه هرگاه او به بلخ برسد كي دست برميدارد حاصل سوار گرديد و به الغار تمام روي به طرف بلخ اورد و خود را در قلعها بلخ انداخت و گماشتها عبيدالله خان1را بيرون كرد رفتن محمد تيمورخان وعبيد الله خان باشصت هزار كس به گرفتن هرات ودر فتن ابشان هرات را روز بيستم بود كه عبيداللهخان1 جاني بيگ را بيرون كرد از ملك هرات و به خاطر جمع نشست وكار برمردم هرات تنگ كرده	393	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms393	true	-3470387816217217051	0	301	0	1408	1408	301	بهجانب ملك اترار3 و همان داشكند را به قرا كسكن سلطان داده بفرست كه هرات بهنام ما و تونيست جاني بيگ سه جنگ كرده بود و به اميد هرات دست و پاييميزد چون شنيد كه عبيد الله خان1 ارادها هرات دارد بهانه كرد كه محعد تيمورخانهرات را خواهد گرفت پس من چرا سپاه خود را به كشتن دهم وفكري كرد كه من با اين چكنم كه سردار مكاران عالم است و اگر محمد تيمور را دهني بود 4 او كي اين تر كتازيها5 مي كرد6 واين همه خفت و ازار كه مي كشم از بيدهني 7 اوست خوب مانيزصبر كنيم تا روزگار مهربان شود عبيد اللهخان 1 ديد كه جاني بيگ ازار بسيار كشيده است در اين مدت گفت ما گفتيم تو ازار و زحمتنكشي حال كه بهجدي توبوده باش تا ببينيم كار به كجا ميرسد جاني بيگ دانست كه دل او با زبانش يكينيست در فكر خودشد چون شبشد به قرا كسكن سلطان صلاح ديد كه مارا چه بايد كرد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0461png او گفت ميبايد رفت به جانب بلخ و الكايي كه شاهي بيگخان بهما داده بود در عوض سمرقند صاحب شد و اگر عبيد الله خان1 برگردد پوست از سرش مي كنم جاني بيگ گفت اي فرزند راست مي گويي و روز ديگر رفت به خدمت عبيد الله خان1وگفت تو راست گفتي ميروم و عبيد الله خان1 با ان مكاري فريب خورد وهيچ فكرنكرد كه هرگاه او به بلخ برسد كي دست برميدارد حاصل سوار گرديد و به الغار تمام روي به طرف بلخ اورد و خود را در قلعها بلخ انداخت و گماشتها عبيدالله خان1را بيرون كرد رفتن محمد تيمورخان وعبيد الله خان باشصت هزار كس به گرفتن هرات ودر فتن ابشان هرات را روز بيستم بود كه عبيداللهخان1 جاني بيگ را بيرون كرد از ملك هرات و به خاطر جمع نشست وكار برمردم هرات تنگ كرده	393	-7974964111633820869	1408	2816.0	1109	1408	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms394	false	-4548875836479106389	0	301	0	1530	1530	301	بود2 و اذوقه نداشتند مدار برگوشت اسب و اشتر واستر بود روزي حسين بيگ لله گرسنه ازخانه بيرون امده نشست بهديوان خانه كه ديد از برابربابا عشقي3 تبرايي امد و شروع كرد به تبرا حسين بيگ گفت بابا قوت تواضع ندارم و سه شامزاده گرسنهاند بابا گفت كه رفتم كه اذوقه ازبراي شما وشاهزاده هابياورم وهمانشب بيرون امد وخود را به ده خود رسانيد و چهارده الاغ غله بار كرد وپيش انداخت و اورد تاحوالي سپاه ازبك واولشب را شكست والاغانرا بار كرد ومي گفت اذوقها خيرات است چند جا گفتند الاغان چه بار دارند گفت از براي فلان بهادر مي برم اما چون نزديك دروازه رسيد مردم ازبك ديدند كه الاغان را به طرف دروازه مي برد خبردار شدند از بكان و گرفتند اورا مردم هرات وقتي رسيدند كه بابا عشقي3 را گرفته بودند اما هر كدام پارداي گندم به دست اوردند و بر گرديدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0462png چون صبح شد باباعشقي1را بردند بهخدمت عبيداللهخان2 اوفرمود كه اورا بردند در برابر قلعه پارهپاره كردند مردم شيعه بسيار دلگيرشدند اما كار برمردم تنگ شد و حسين بيگ بسيار متفكربود پس شاهزاده فرمودند3 چرا دلگيري گفت اي شهريار دور ما را سپاه كرفته است و چندين هزار نفس در اين قلعه است و ازار گرسنگي مي كشند4 چرا دلگير نباشم گفت توخوشحال باش كه من امشب گريه وزاري كرده به در گاه باري تعالي وحضرت5 امير المءمنين مددكار ما خواهد شد حسين بيگ گفت قربانت شوم تومعصومي ومستجاب الدعوه اگر امدن محمددعاكني البته اجابت خواهد شد پس شاهزادها معصوم صفوي موسوي دعا كرد وصبح روشن شد يك از بك در ان ولايت نمانده بود و سبب كوچ از بك ان بود كه در ان شب خبر اوردند كه جانيبيگ رفت و بلخ رامتصرف شد عبيدالله خان2 لاعلاج كوچ كرد واز عقب او روان شد چون شاهزاده معصوم دعا كرد تيردعاي او برهدف	394	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms394	true	-3730111562209081598	0	301	0	1530	1530	301	بود2 و اذوقه نداشتند مدار برگوشت اسب و اشتر واستر بود روزي حسين بيگ لله گرسنه ازخانه بيرون امده نشست بهديوان خانه كه ديد از برابربابا عشقي3 تبرايي امد و شروع كرد به تبرا حسين بيگ گفت بابا قوت تواضع ندارم و سه شامزاده گرسنهاند بابا گفت كه رفتم كه اذوقه ازبراي شما وشاهزاده هابياورم وهمانشب بيرون امد وخود را به ده خود رسانيد و چهارده الاغ غله بار كرد وپيش انداخت و اورد تاحوالي سپاه ازبك واولشب را شكست والاغانرا بار كرد ومي گفت اذوقها خيرات است چند جا گفتند الاغان چه بار دارند گفت از براي فلان بهادر مي برم اما چون نزديك دروازه رسيد مردم ازبك ديدند كه الاغان را به طرف دروازه مي برد خبردار شدند از بكان و گرفتند اورا مردم هرات وقتي رسيدند كه بابا عشقي3 را گرفته بودند اما هر كدام پارداي گندم به دست اوردند و بر گرديدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0462png چون صبح شد باباعشقي1را بردند بهخدمت عبيداللهخان2 اوفرمود كه اورا بردند در برابر قلعه پارهپاره كردند مردم شيعه بسيار دلگيرشدند اما كار برمردم تنگ شد و حسين بيگ بسيار متفكربود پس شاهزاده فرمودند3 چرا دلگيري گفت اي شهريار دور ما را سپاه كرفته است و چندين هزار نفس در اين قلعه است و ازار گرسنگي مي كشند4 چرا دلگير نباشم گفت توخوشحال باش كه من امشب گريه وزاري كرده به در گاه باري تعالي وحضرت5 امير المءمنين مددكار ما خواهد شد حسين بيگ گفت قربانت شوم تومعصومي ومستجاب الدعوه اگر امدن محمددعاكني البته اجابت خواهد شد پس شاهزادها معصوم صفوي موسوي دعا كرد وصبح روشن شد يك از بك در ان ولايت نمانده بود و سبب كوچ از بك ان بود كه در ان شب خبر اوردند كه جانيبيگ رفت و بلخ رامتصرف شد عبيدالله خان2 لاعلاج كوچ كرد واز عقب او روان شد چون شاهزاده معصوم دعا كرد تيردعاي او برهدف	394	-7974964111633820869	1530	3060.0	1231	1530	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms395	false	-5929468761145062821	0	301	0	1482	1482	301	اجابت مقرون گرديد ومردم هرات تمام دروازه ها را گشودند و رفتند از بلوكات اذوقه به دست اوردند و به شكر باري عزاسمه6مشغولشدند كه از ان جانب محمد تيمورخان به قصد تسخير خراسان با چهل هزار كس از سمرقند راهي گرديده امد درشش منزلي هرات به عبيدالله خان2 رسيد احوال پرسيد 7 گفت جاني بيگ سلطان اين چنين قباحتي كرده است محمد تيمورگفت بسيار خوب كرده است و امروز او ريش سفيد ماست هرگاه او جانشيني چنگيزخان نخواهد و به اميد ما گذاشته باشد با ان زور و فرارحسين بيگ شو كت و فرزندان و ما با اين همه زيادتي كنيم انصاف نيست و ديگر الكاء بلخ را عم تو برداشت و بهاو داد در عوض سمرقند و اوراضي شد و گرفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0463png ما و تو چرا او را ازرده از خود سازيم ترا به او كاري نباشد بيا بر كرد بخارا را داري مشهد مقدس را تا پل كرپي مسخر سازيم از براي تو و ترا با جاني بيگ كاري نباشد عبيدالله1 دانست كه او راست مي گويد بر گرديد و بهاتفاق روي به هرات نهادند و جاسوسان كه از عقب رفته بودند خبر اوردند از براي حسين بيگ كه ديگرباره اين اهرمن بر گرديد بامحمد تيمورخان وشصت هزار كس جمعيت2 نمودهاندومي ايند چون حسين بيگ شنيد گفت برخيزيم و بدررويم كه كار از دست ميرود وزينل خان را به جانب استراباد فرستاد وخود باشاهزاده و خواجه غياث وخواجه عماد هروي وچند اكابرديگر كه بهصداي بلند لعن برخلفاي ثلاثه نموده بودند برداشته چون ثلثي از شب گذشت برخاستند و كوچ خود را برداشتند و از هرات بيرون امدند وراه سيستان در پيش گرفته راهي شدند روز دويم از بك رسيد مردم هرات به استقبال بيرون امدند وعبيد الله خان ومعمد تيمورا خان سري حركتداد و گفت اول ان دو رافضيرا حاضرسازيد كه دلمن از دست ايشان زره زره	395	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms395	true	7070416915986396669	0	301	0	1482	1482	301	اجابت مقرون گرديد ومردم هرات تمام دروازه ها را گشودند و رفتند از بلوكات اذوقه به دست اوردند و به شكر باري عزاسمه6مشغولشدند كه از ان جانب محمد تيمورخان به قصد تسخير خراسان با چهل هزار كس از سمرقند راهي گرديده امد درشش منزلي هرات به عبيدالله خان2 رسيد احوال پرسيد 7 گفت جاني بيگ سلطان اين چنين قباحتي كرده است محمد تيمورگفت بسيار خوب كرده است و امروز او ريش سفيد ماست هرگاه او جانشيني چنگيزخان نخواهد و به اميد ما گذاشته باشد با ان زور و فرارحسين بيگ شو كت و فرزندان و ما با اين همه زيادتي كنيم انصاف نيست و ديگر الكاء بلخ را عم تو برداشت و بهاو داد در عوض سمرقند و اوراضي شد و گرفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0463png ما و تو چرا او را ازرده از خود سازيم ترا به او كاري نباشد بيا بر كرد بخارا را داري مشهد مقدس را تا پل كرپي مسخر سازيم از براي تو و ترا با جاني بيگ كاري نباشد عبيدالله1 دانست كه او راست مي گويد بر گرديد و بهاتفاق روي به هرات نهادند و جاسوسان كه از عقب رفته بودند خبر اوردند از براي حسين بيگ كه ديگرباره اين اهرمن بر گرديد بامحمد تيمورخان وشصت هزار كس جمعيت2 نمودهاندومي ايند چون حسين بيگ شنيد گفت برخيزيم و بدررويم كه كار از دست ميرود وزينل خان را به جانب استراباد فرستاد وخود باشاهزاده و خواجه غياث وخواجه عماد هروي وچند اكابرديگر كه بهصداي بلند لعن برخلفاي ثلاثه نموده بودند برداشته چون ثلثي از شب گذشت برخاستند و كوچ خود را برداشتند و از هرات بيرون امدند وراه سيستان در پيش گرفته راهي شدند روز دويم از بك رسيد مردم هرات به استقبال بيرون امدند وعبيد الله خان ومعمد تيمورا خان سري حركتداد و گفت اول ان دو رافضيرا حاضرسازيد كه دلمن از دست ايشان زره زره	395	-7974964111633820869	1482	2964.0	1183	1482	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms396	false	-8042065090197098586	0	301	0	1504	1504	301	فو لاد شده است3 گفتند خان سلامت باشد ايشان كي مي تو انستند بمانند تمام رفتند به جانب عراق گفت كي گذارم بدرروند و مي خواست خود سوارشود كه ابوسعيد سلطان گفت اي پسرعم4 تو باش كه من روم و شاه تهماسب را با جميع گريختگان گرفته به خدمت مي اورم پس برداشت چهار هزار ازبك5 خون خوار و از عقب شاهزاده6 و خواجه ها راهي گرديد چون به سيستان رسيد احوال ايشان پرسيد ملك محمود قسم ياد نمود كه ايشان داخل نشدند وازاين راه نيامدهاند گويا ازراه بيابان رفتهباشند ابوسعيد قبول نمودهبر گرديد اماچون ملك محمود صوفي اجاق شيخ بود نخواست كه ازبك برسد به شاهزاده6 واورا بارفيقان دستگير image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0464png 406 كند بنابراين اين قسم ياري كرد چون ايشان امدند به كنار قلعه ملك محمود بيرون امد ساوري و اقامت1 و هرچه ضرور بود از براي ايشان اورد و در سه فرسنگي قلعه يك روزنگاه داشت تا كوفت راه انداختند ومر كبان ايشان هرچه زبون2 بوداگر چه تمام زبون بودند به جهت انكه درقلعه قحطي بود كي جوو كاه ميخوردندتمام را گرفت و مر كبان خوب عوض داد و تمامرا از خود راضي كرد اگرچه ان دو سه هزار كس با وجود ان گرسنگي و پيادگي و كوفت راه چون پياده بودند حريف از بك بودند چهاردانگ ان سياه پياده شده بودند اما حسين بيك ميگفت عياذا بالله مباداشكست بخورند و اخر شاه تهماسب3 ازدست بدر رود وقبول ايستادن نكرد وراهي شدند وچون ملك محمود بر گرديد و داخل قلعه شد از بك رسيد ايشان را جواب داد و ازبك بر كشتند اما از اين جانب چون شاهزاده ازراه كرمان ويزد داخل اصفهان شدند و غافل امدند4 امدن شاه تهماسب با حسين بيگ لله به پايتخت شاه وسپاه طلبيدن شاه از اطراف و رفتن برسر تر كستان وشاهزاده احوال شاه را پرسيد گفتند درباغ نقش جهان5 در عمارت	396	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms396	true	8233177431136957286	0	301	0	1504	1504	301	فو لاد شده است3 گفتند خان سلامت باشد ايشان كي مي تو انستند بمانند تمام رفتند به جانب عراق گفت كي گذارم بدرروند و مي خواست خود سوارشود كه ابوسعيد سلطان گفت اي پسرعم4 تو باش كه من روم و شاه تهماسب را با جميع گريختگان گرفته به خدمت مي اورم پس برداشت چهار هزار ازبك5 خون خوار و از عقب شاهزاده6 و خواجه ها راهي گرديد چون به سيستان رسيد احوال ايشان پرسيد ملك محمود قسم ياد نمود كه ايشان داخل نشدند وازاين راه نيامدهاند گويا ازراه بيابان رفتهباشند ابوسعيد قبول نمودهبر گرديد اماچون ملك محمود صوفي اجاق شيخ بود نخواست كه ازبك برسد به شاهزاده6 واورا بارفيقان دستگير image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0464png 406 كند بنابراين اين قسم ياري كرد چون ايشان امدند به كنار قلعه ملك محمود بيرون امد ساوري و اقامت1 و هرچه ضرور بود از براي ايشان اورد و در سه فرسنگي قلعه يك روزنگاه داشت تا كوفت راه انداختند ومر كبان ايشان هرچه زبون2 بوداگر چه تمام زبون بودند به جهت انكه درقلعه قحطي بود كي جوو كاه ميخوردندتمام را گرفت و مر كبان خوب عوض داد و تمامرا از خود راضي كرد اگرچه ان دو سه هزار كس با وجود ان گرسنگي و پيادگي و كوفت راه چون پياده بودند حريف از بك بودند چهاردانگ ان سياه پياده شده بودند اما حسين بيك ميگفت عياذا بالله مباداشكست بخورند و اخر شاه تهماسب3 ازدست بدر رود وقبول ايستادن نكرد وراهي شدند وچون ملك محمود بر گرديد و داخل قلعه شد از بك رسيد ايشان را جواب داد و ازبك بر كشتند اما از اين جانب چون شاهزاده ازراه كرمان ويزد داخل اصفهان شدند و غافل امدند4 امدن شاه تهماسب با حسين بيگ لله به پايتخت شاه وسپاه طلبيدن شاه از اطراف و رفتن برسر تر كستان وشاهزاده احوال شاه را پرسيد گفتند درباغ نقش جهان5 در عمارت	396	-7974964111633820869	1504	3008.0	1205	1504	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms397	false	-1849041480487475265	0	301	0	1438	1438	301	مهدي و شاه بيمار است ان ده نفر6 از عقب شاهزاده امدند تا به در باغ شاهزاده رفت بهحرم اهل حرم چون شاه تهماسب را ديدند شروع كردند به قربان وصدقه17 چون چشم تاجلو بيگم برقد و قامت فرزندش افتاد دويد و او را در بر كر فت و شاهز اده متو جه مادر شد و از انجا به خدمت شاه امدخخو د را به روي پاي شاه انداخت و روي بر كف پاي مبارك مرشد كامل ميماليد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0465png شكر باري تعاليرا بهجاي مي اورد وشاه در بسترخوابيده بود فرمود بيا تا ترا دربر گيرم كه توجان وعمرمني وحقا كه عمرمن امده است كه ازديدن تو نشانه صحت و عمر رفته باز امده است و شاهزاده ميخواست سه مرتبه بر كرد سر ان خلف سيادت وسعادت بگردد كه دست انداخت و بند دست او راگرفت و گفت بيا كه خوب امدهاي خراسان بهجايي نميرود اما تواگر ميرفتي ديگر بهدست نمي امدي واو را در بر گرفت و همچون جان در اغوش كشيد و روي برروي اونهاد و به توفيق الله هرغمي و كوفتي و المي كه داشت از وجود ان جمال جانفزاي ان غنچها گلستان دولت و اقبال پايمال شد واحد لايزال كو فت و زوال شاهرا بهراحت و كمال مبدل گردانيد وهمان روزعرق صحت برعارض وبدن شهريار دويد وبرخاست ويا علي و لي الله گفت ودست شاهزاده راگرفت و از حرم بيرون امد چون امرا شنيدند كه شاه تهماسب ازهرات گريخته است باحسين بيگ لله تمام سوار شدند و روي بر در باغ نهادند و حسين بيك را دريافتند و دورمشخان باامراامدند حسينبيگ احوال مرشد را پرسيد1 گفتند اگر چه دوسه روز است كه چشم مبارك باز مي كند و حرف ميزند الحمدلله اما كوفت بديدارد مگر حضرت امير المءمنين عليه السلامعلاج كند كه ديگر از حكما كاري برنمي ايد وحال دو روز شد كه2 ما نديده	397	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms397	true	-6529506932785303476	0	301	0	1438	1438	301	مهدي و شاه بيمار است ان ده نفر6 از عقب شاهزاده امدند تا به در باغ شاهزاده رفت بهحرم اهل حرم چون شاه تهماسب را ديدند شروع كردند به قربان وصدقه17 چون چشم تاجلو بيگم برقد و قامت فرزندش افتاد دويد و او را در بر كر فت و شاهز اده متو جه مادر شد و از انجا به خدمت شاه امدخخو د را به روي پاي شاه انداخت و روي بر كف پاي مبارك مرشد كامل ميماليد و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0465png شكر باري تعاليرا بهجاي مي اورد وشاه در بسترخوابيده بود فرمود بيا تا ترا دربر گيرم كه توجان وعمرمني وحقا كه عمرمن امده است كه ازديدن تو نشانه صحت و عمر رفته باز امده است و شاهزاده ميخواست سه مرتبه بر كرد سر ان خلف سيادت وسعادت بگردد كه دست انداخت و بند دست او راگرفت و گفت بيا كه خوب امدهاي خراسان بهجايي نميرود اما تواگر ميرفتي ديگر بهدست نمي امدي واو را در بر گرفت و همچون جان در اغوش كشيد و روي برروي اونهاد و به توفيق الله هرغمي و كوفتي و المي كه داشت از وجود ان جمال جانفزاي ان غنچها گلستان دولت و اقبال پايمال شد واحد لايزال كو فت و زوال شاهرا بهراحت و كمال مبدل گردانيد وهمان روزعرق صحت برعارض وبدن شهريار دويد وبرخاست ويا علي و لي الله گفت ودست شاهزاده راگرفت و از حرم بيرون امد چون امرا شنيدند كه شاه تهماسب ازهرات گريخته است باحسين بيگ لله تمام سوار شدند و روي بر در باغ نهادند و حسين بيك را دريافتند و دورمشخان باامراامدند حسينبيگ احوال مرشد را پرسيد1 گفتند اگر چه دوسه روز است كه چشم مبارك باز مي كند و حرف ميزند الحمدلله اما كوفت بديدارد مگر حضرت امير المءمنين عليه السلامعلاج كند كه ديگر از حكما كاري برنمي ايد وحال دو روز شد كه2 ما نديده	397	-7974964111633820869	1438	2876.0	1139	1438	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms398	false	7012852129514480745	0	301	0	1439	1439	301	ايم شهريار را چون شنيدند كه شاه ازحرم بيرون امده است ودست شاه تهماسب در دست چون چشم قزلباش به مرشد كامل افتاد شوري3 و غوغايي از خلايق برخاست وامرا دويدند واول دورمش خان بر گرد سرش گرديد ويكي يكي تا4 حسن بيگ را چشم برمرشد افتاد دويد وخود را در پاي مبارك ان شهريار انداخت وشروع كرد به گريه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0466png شاه او را پرسيد و گفت اي لله اقا نجم مرا چه كردي و چه شد گفت قربانت شوم روزگار با نجم بيوفايي كرد شاه فرمود روزگار اين قدر نكرد كه شما كرديد گفت اي شهريار اخلاص من با نجم مگر برمرشد روشن نيست گفت ظاهر است اما مطلب به تونيست صد هزار حيف ازنجم كه من ميخواستم او را ارشاد بدهم و برسانم كه اگر روزي من در ميان نبوده باشم خاطر من جمع باشد از ايران وفرزندان وملازمان1 انچه دلم خواست نه ان ميشود انچه خدا خواست چنان ميشود اي حسين بيگ اين چه قوت و قدرت بود كه ان مرد را بود و چه نقل وخرد بود كه ان روستايي را بود توخود بدان وخداي تعالي گواهاست كه دا غ كشتن او از دل من بدر نخواهد رفت و اگر چنانچه او پادشاه بود در روي عالم خاك بر سر پادشاهان عالم بود2 وسه ساعت نجومي شاه تعريف نجم ثاني مي كرد واحوال ان مهم وسفر معلوم وحسين بيگ انچه شده بود به عرض ميرسانيد تا بهمقدمات دده بيگ قورچي باشي رسيد و او را از حلق كشيدن وبابرپادشاه با خانميرزا ومن سرها برهنه كرديم وبگو شهريار اين چه دل است وغيرتهيچ اثر نكرد ودوانيدند اورا پاي دار وخودسواره ايستاد وشروع كرد به تهديد و ريسمان بر گردنش انداخت و بر بالاي كرسي بسيار وقت بداشت ومن تا ان وقت كمانم بود كه مي كشد من خاموش بودم اما امراي ديگر وبابرپادشاه در التماس بودند	398	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms398	true	-3667806591233375109	0	301	0	1439	1439	301	ايم شهريار را چون شنيدند كه شاه ازحرم بيرون امده است ودست شاه تهماسب در دست چون چشم قزلباش به مرشد كامل افتاد شوري3 و غوغايي از خلايق برخاست وامرا دويدند واول دورمش خان بر گرد سرش گرديد ويكي يكي تا4 حسن بيگ را چشم برمرشد افتاد دويد وخود را در پاي مبارك ان شهريار انداخت وشروع كرد به گريه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0466png شاه او را پرسيد و گفت اي لله اقا نجم مرا چه كردي و چه شد گفت قربانت شوم روزگار با نجم بيوفايي كرد شاه فرمود روزگار اين قدر نكرد كه شما كرديد گفت اي شهريار اخلاص من با نجم مگر برمرشد روشن نيست گفت ظاهر است اما مطلب به تونيست صد هزار حيف ازنجم كه من ميخواستم او را ارشاد بدهم و برسانم كه اگر روزي من در ميان نبوده باشم خاطر من جمع باشد از ايران وفرزندان وملازمان1 انچه دلم خواست نه ان ميشود انچه خدا خواست چنان ميشود اي حسين بيگ اين چه قوت و قدرت بود كه ان مرد را بود و چه نقل وخرد بود كه ان روستايي را بود توخود بدان وخداي تعالي گواهاست كه دا غ كشتن او از دل من بدر نخواهد رفت و اگر چنانچه او پادشاه بود در روي عالم خاك بر سر پادشاهان عالم بود2 وسه ساعت نجومي شاه تعريف نجم ثاني مي كرد واحوال ان مهم وسفر معلوم وحسين بيگ انچه شده بود به عرض ميرسانيد تا بهمقدمات دده بيگ قورچي باشي رسيد و او را از حلق كشيدن وبابرپادشاه با خانميرزا ومن سرها برهنه كرديم وبگو شهريار اين چه دل است وغيرتهيچ اثر نكرد ودوانيدند اورا پاي دار وخودسواره ايستاد وشروع كرد به تهديد و ريسمان بر گردنش انداخت و بر بالاي كرسي بسيار وقت بداشت ومن تا ان وقت كمانم بود كه مي كشد من خاموش بودم اما امراي ديگر وبابرپادشاه در التماس بودند	398	-7974964111633820869	1439	2878.0	1140	1439	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms399	false	8995810544001253131	0	301	0	1519	1519	301	اما به من اهسته رسانيد كه تو با برپادشاه را بگو كه تاتو سر برهنه نكني معلوم نيست كه التماس ماراقبول كند چون او نيز برهنه كرد شيخم ميرزاي پادشاه زادها چنگيزي در بالاي برج قلعه با از بكان تمام قالب تهي كرده بودند و اشكهاي حسرت در ديدهها واشتند چون چنين كرد انگاهروي كرد درپاي دار و گفت نواب بابر يادشاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0467png چه ازجان ما ميخواهي وميخواهي مرا به كشتن بدهي هرگاه من اين كوده بحرام بلاوخورسبيل تا و پفيوز را سياست نكنم1 پس كار پادشاه كي از پيش ميرود اما حال چه كنم از او نميتوانم گذشت اما او اويخته باشد و تا سه روز چيزش ندهند ديگر باره التماس كردند فرمود اسكندر بيگ جانشين او را ازحلق كشيدند وقورچي باشي را اوردند ودست اورا بوسيد گفتند خلعت بده به او چون زهرهاش معيوب شده گفت تاتلافي اين تقصير نكند نميدهم وشروع كرد از ابتداتاانتها از براي مرشد كامل نقل كرد و شهريارتاسف ميخورد وگفت محمد كاظم را ديگر از حلق كشيد شاه فرمود هرچه مي كرد بنابر مصلحت كلي بود خداش بيامرزد كه او پدر من بود ونجم ازمن گرفته شد كه تا انجم ثابت و سيار خلق گرديده ثالث ان2 خلق نشده است وبلكه نخواهد شد ديگر چون حسين بيگ ديد كه نواب اشرف داغ دل اوست پارهاي دلداري شهرياردادو حرف حضرات را درميان اورد و نصيحت مشفقانهيارهاي كرد و گفت اي شهريار اگرچه قزلباش پارهاي بيوفايي كردند اما بابر پادشاه ستم در حق او كرد حضرت فرمود شنيدهام و فرمود كه واي بر جان سپاهي و رعيتي كه ديگرنام بابر پادشاه رادر الكاء من برزبان جاري سازد سرش را برميدارم 3 حاشا كه او فرزند صاحب قران و از دودمان ما بوده باشد تمام پرقهر وتند وديوانها بيتدبيرند4 از اين گونه سخنها گذشت و ان دو خواجههاي هروي راعزت نمودند وحسين بيگ تعريف جنگخواجه	399	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms399	true	-6705769522418377605	0	301	0	1519	1519	301	اما به من اهسته رسانيد كه تو با برپادشاه را بگو كه تاتو سر برهنه نكني معلوم نيست كه التماس ماراقبول كند چون او نيز برهنه كرد شيخم ميرزاي پادشاه زادها چنگيزي در بالاي برج قلعه با از بكان تمام قالب تهي كرده بودند و اشكهاي حسرت در ديدهها واشتند چون چنين كرد انگاهروي كرد درپاي دار و گفت نواب بابر يادشاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0467png چه ازجان ما ميخواهي وميخواهي مرا به كشتن بدهي هرگاه من اين كوده بحرام بلاوخورسبيل تا و پفيوز را سياست نكنم1 پس كار پادشاه كي از پيش ميرود اما حال چه كنم از او نميتوانم گذشت اما او اويخته باشد و تا سه روز چيزش ندهند ديگر باره التماس كردند فرمود اسكندر بيگ جانشين او را ازحلق كشيدند وقورچي باشي را اوردند ودست اورا بوسيد گفتند خلعت بده به او چون زهرهاش معيوب شده گفت تاتلافي اين تقصير نكند نميدهم وشروع كرد از ابتداتاانتها از براي مرشد كامل نقل كرد و شهريارتاسف ميخورد وگفت محمد كاظم را ديگر از حلق كشيد شاه فرمود هرچه مي كرد بنابر مصلحت كلي بود خداش بيامرزد كه او پدر من بود ونجم ازمن گرفته شد كه تا انجم ثابت و سيار خلق گرديده ثالث ان2 خلق نشده است وبلكه نخواهد شد ديگر چون حسين بيگ ديد كه نواب اشرف داغ دل اوست پارهاي دلداري شهرياردادو حرف حضرات را درميان اورد و نصيحت مشفقانهيارهاي كرد و گفت اي شهريار اگرچه قزلباش پارهاي بيوفايي كردند اما بابر پادشاه ستم در حق او كرد حضرت فرمود شنيدهام و فرمود كه واي بر جان سپاهي و رعيتي كه ديگرنام بابر پادشاه رادر الكاء من برزبان جاري سازد سرش را برميدارم 3 حاشا كه او فرزند صاحب قران و از دودمان ما بوده باشد تمام پرقهر وتند وديوانها بيتدبيرند4 از اين گونه سخنها گذشت و ان دو خواجههاي هروي راعزت نمودند وحسين بيگ تعريف جنگخواجه	399	-7974964111633820869	1519	3038.0	1220	1519	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms400	false	-2426116535539430922	0	302	0	1600	1600	302	غياث را از براي ان حضرت نقل كرد و شاه فرمود به هر دو خلعت دادند و خانهاي از براي ايشان خالي كردند و فروش و ظروف انچه در هرات انداخته بودند صدبرابر به ايشان شفقت فرموده و شاه رفت بهحرم وامرا از يكديگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0468png متفرق شدند روز ديگر امدند بهخدمت ان حضرت و شهريار فرمود الحمدلله كه حضرت امير المء منينعليه السلامشفايي ازخزانه غيب شفقت فرمود و در ساعت نامهها نوشتند به اطراف بلاد وسپاه طلبيدند كه در اول بهار در چمن سلطانيه حاضر شوند رقمها را نوشته بهمهر مبارك مزين ساخته به مصحوب چاپارها روانه نمودند 1 رفتن شاه اسمعيل بهطرف خراسان وجنگي كردن باعبيد الله خان2 و فرار نمودن عبيداثله2 به جانب هرات3 واز انجانب چون محمد تيمورخان باعبيد الله2اخان هرات را گرفتند4 ودشمنان مردم هرات پارهاي كه شيعه شده بودند نشان ميدادند و بسيار شيعه را سپاه از بك به قتل اوردند و تتمه گريزان شده خود را به گوشهها پنهان ساختند و از جانب تركستان چهار هزار قزلباش امدند 5 به بادقيز6 مردم بادقيز6 خبردارشده ريختند برسر قزلباش و دوهزار قزلباش را به قتل رساندند وما بقي7 گريزان شده خود را به استراباد انداختند 4 عبيدالله اخان برداشت سياه بخارا را ومتوجه مشهد مقدس گرديد و حاكم مشهد چون شنيد كه عبيدالله اخانمي ايد مشهد را خالي كرده به جانب عراق راهي گرديد8 چون دده بيك قورچي باشي امد به مرو انجا باقي سپاه را برداشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0469png با كوچ و رفت به جانب استراباد ديگر باره ازبك تمام خراسان تا پل كرپي را گرفت و نوروز سلطاني پيش امدوشاه دين جاه1 نوروز را در بلدها سلطانيه به عيش وخرمي گذرانيدند چون ده روز2 گذشت باچهل 3هزار كس عازمخراسان شدند وپيش خانه را ميرزا محمد برداشت وبه جانب خراسان راهي گرديد امدند به قزوين واز انجا بهتهران تا امدند به خوار ري وچون به	400	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms400	true	2150374204486216313	0	302	0	1600	1600	302	غياث را از براي ان حضرت نقل كرد و شاه فرمود به هر دو خلعت دادند و خانهاي از براي ايشان خالي كردند و فروش و ظروف انچه در هرات انداخته بودند صدبرابر به ايشان شفقت فرموده و شاه رفت بهحرم وامرا از يكديگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0468png متفرق شدند روز ديگر امدند بهخدمت ان حضرت و شهريار فرمود الحمدلله كه حضرت امير المء منينعليه السلامشفايي ازخزانه غيب شفقت فرمود و در ساعت نامهها نوشتند به اطراف بلاد وسپاه طلبيدند كه در اول بهار در چمن سلطانيه حاضر شوند رقمها را نوشته بهمهر مبارك مزين ساخته به مصحوب چاپارها روانه نمودند 1 رفتن شاه اسمعيل بهطرف خراسان وجنگي كردن باعبيد الله خان2 و فرار نمودن عبيداثله2 به جانب هرات3 واز انجانب چون محمد تيمورخان باعبيد الله2اخان هرات را گرفتند4 ودشمنان مردم هرات پارهاي كه شيعه شده بودند نشان ميدادند و بسيار شيعه را سپاه از بك به قتل اوردند و تتمه گريزان شده خود را به گوشهها پنهان ساختند و از جانب تركستان چهار هزار قزلباش امدند 5 به بادقيز6 مردم بادقيز6 خبردارشده ريختند برسر قزلباش و دوهزار قزلباش را به قتل رساندند وما بقي7 گريزان شده خود را به استراباد انداختند 4 عبيدالله اخان برداشت سياه بخارا را ومتوجه مشهد مقدس گرديد و حاكم مشهد چون شنيد كه عبيدالله اخانمي ايد مشهد را خالي كرده به جانب عراق راهي گرديد8 چون دده بيك قورچي باشي امد به مرو انجا باقي سپاه را برداشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0469png با كوچ و رفت به جانب استراباد ديگر باره ازبك تمام خراسان تا پل كرپي را گرفت و نوروز سلطاني پيش امدوشاه دين جاه1 نوروز را در بلدها سلطانيه به عيش وخرمي گذرانيدند چون ده روز2 گذشت باچهل 3هزار كس عازمخراسان شدند وپيش خانه را ميرزا محمد برداشت وبه جانب خراسان راهي گرديد امدند به قزوين واز انجا بهتهران تا امدند به خوار ري وچون به	400	-7974964111633820869	1600	3200.0	1301	1600	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms401	false	-6171172234777122290	0	301	0	1594	1594	301	پل كرپي رسيدند شاه جم قدر درپل كرپي مقرر كردند كه ديو سلطان ارملو با خليل سلطان كه دههزار كس 4 بردارند و چرخچي سپاه شده به طرف خراسان روند ايشان مي امدند تارسيدند بهسمنان وحاكم سمنان بدر رفت وتامشهد مقدس در هيچ شهرو قصبه كسي از از بك نماندو بر سر عبيدالله5خان جمعيت6 نمودند ديوسلطان وخليل سلطان امدند به مشهد وعبيدالله5خان بابيست هزار ازبك تنگ چشم بيرون امدند ازشهر ازبراي جدال وصف كشيدند چون ازبك وقزلباش ريختند بريكديگر وقتي عبيد الله5خان خبردار گرديد كه چهارهزار كس او كشته شدند اه از جانش بر امد و ان مكاره با خود فكري كرد كه اگر ميخواهي جان مفتي بدر بري ميبايد كه هيچكس را خبردار نكني وبهانها ميدان كني ويكه وتنها بزني به طرف هرات وبدر روي و در ساعت بهانه كرد وعلمدار را گفت كه تو علم را نگاهدار تامن بيايم اما سپاه را چشم برعلم بود چون ميديدند كه عبيد الله5خان ايستاده وعلم برسرش افراشته لاعلاج جنگ مي كردند تا انگاه ششهزار كس او كه مانده بودگفتند عبيدالله5خان ميخواهد كشته شود كه فرار نمينمايد ماخود زندگي وجان خودرا ميخواهيم در ساعت گريزانشده بدر رفتند و پرا كنده شدنك ديوسلطان وخليل سلطان ذو القدر حاكم شيراز به پاي علم رسيدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0470png عبيدالله اخان را نديدند چون احوال پرسيدند دانستند كه در اول جنگ فرار نموده است ايشان امدند وداخل مشهد مقدس شدند وسرهاي از بكان را با زنده ها2 به در گاه جهان گشاي خسر و دين پرور فرستادند و در بلدها سبزوار ان خواسته وسرها رسيد وچون گرفتاران را به نظر مبارك اشرف گذرانيدند پرسيد شهريار كه عبيدالله1خان كدام است فرستادگان به عرض رسانيدند كه سي نفر تورها از بك را باسلاطين گرفتار شدند3 به غيراز عبيداللهاخان مكار كه تنهاويكه در اول جنگ بدر رفت وسواي اوتمام گرفتار شدند حضرت روي ازايشان گردانيد كه من اين همه سفارش	401	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms401	true	-6249796726975077307	0	301	0	1594	1594	301	پل كرپي رسيدند شاه جم قدر درپل كرپي مقرر كردند كه ديو سلطان ارملو با خليل سلطان كه دههزار كس 4 بردارند و چرخچي سپاه شده به طرف خراسان روند ايشان مي امدند تارسيدند بهسمنان وحاكم سمنان بدر رفت وتامشهد مقدس در هيچ شهرو قصبه كسي از از بك نماندو بر سر عبيدالله5خان جمعيت6 نمودند ديوسلطان وخليل سلطان امدند به مشهد وعبيدالله5خان بابيست هزار ازبك تنگ چشم بيرون امدند ازشهر ازبراي جدال وصف كشيدند چون ازبك وقزلباش ريختند بريكديگر وقتي عبيد الله5خان خبردار گرديد كه چهارهزار كس او كشته شدند اه از جانش بر امد و ان مكاره با خود فكري كرد كه اگر ميخواهي جان مفتي بدر بري ميبايد كه هيچكس را خبردار نكني وبهانها ميدان كني ويكه وتنها بزني به طرف هرات وبدر روي و در ساعت بهانه كرد وعلمدار را گفت كه تو علم را نگاهدار تامن بيايم اما سپاه را چشم برعلم بود چون ميديدند كه عبيد الله5خان ايستاده وعلم برسرش افراشته لاعلاج جنگ مي كردند تا انگاه ششهزار كس او كه مانده بودگفتند عبيدالله5خان ميخواهد كشته شود كه فرار نمينمايد ماخود زندگي وجان خودرا ميخواهيم در ساعت گريزانشده بدر رفتند و پرا كنده شدنك ديوسلطان وخليل سلطان ذو القدر حاكم شيراز به پاي علم رسيدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0470png عبيدالله اخان را نديدند چون احوال پرسيدند دانستند كه در اول جنگ فرار نموده است ايشان امدند وداخل مشهد مقدس شدند وسرهاي از بكان را با زنده ها2 به در گاه جهان گشاي خسر و دين پرور فرستادند و در بلدها سبزوار ان خواسته وسرها رسيد وچون گرفتاران را به نظر مبارك اشرف گذرانيدند پرسيد شهريار كه عبيدالله1خان كدام است فرستادگان به عرض رسانيدند كه سي نفر تورها از بك را باسلاطين گرفتار شدند3 به غيراز عبيداللهاخان مكار كه تنهاويكه در اول جنگ بدر رفت وسواي اوتمام گرفتار شدند حضرت روي ازايشان گردانيد كه من اين همه سفارش	401	-7974964111633820869	1594	3188.0	1295	1594	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms402	false	4647436129879998147	0	301	0	1557	1557	301	كردم به شما كه اگر تمام سلاطين از بك بامحمدتيمورخان و برادران او را4 گرفته بياوريد خدمت شما مجري نميشود الاان سگ ده بار ياغي را كه مي گيريد ومي كشيد ديگر خاري در عالم بههم نميرسد و فرمود از بكان توره را در بند كشيدند5 و فرمود بهقرابيري سلطان قاجار6 كه من ميدانستم كه از دست ديوو خليل كاري برنمي ايد بردارهشت هزار كس را وبرو به جانب هرات ومحمد تيمور وعبيدالله1 راگرفته دربند وزنجير كشيده به استقبال مابيار قرابيري سلطان قاجار سجدها اين مهم نمود وبرداشت سپاه را وراهي گرديد و ديو سلطان وخليل خان در انتظارخلعت وحقها طومار واسب باساخت زر بودند كه خبر رسيداز جانب سبزوار كه شاه شمارا معزول ساخته و قارابيري قاجاررا سردار اين جنگ نموده است و بسيار ازرده شده است و عبيدالله1خان را ميخواسته است خليل خان ميخواست كه حرفي بگويد ديوسلطان گفت حق برجانب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0471png مرشد كامل است سرمايها فتنها خراسان عبيد الله1خان است و منجمان ديدهاند كه عبيدالله1 چند مرتبه بهجانب خراسان بيايد وفتنههاكند گفت حال بگو چه كنيم ديو سلطان گفت برخيزتاازپي شكست خوردها خود برويم كه ديگر زندگاني نميتوانيم كرد شايد تلافي بكنيم خليل خان گفت بسم الله و برخاستند و راه هرات در پيش گرفتند بدر رفتند اما از ان جانب عبيدالله با يابوي گريزان به جانب هرات راهي گرديد در سهفرسنگي هرات يابوي اومرد و او پياده گرديد و ميرفت اتفاقا محمد ديدارعبيدخان تيمورخان درشكار بود از دور ديد كه از بكي پياده به حال سگان به جانب هرات مي ايد و گفت برويد و ببينيد كه اين پيادها ازبك كيست كه از ديدن او دلم ازجاي در امد2 سواري امد چون نزديك رسيد عبيد الله1خان را ديد از اسب جست و زانوزده با او بهسخن در امد و او را سوار گردانيد و خود در جلو افتاد محمد تيمور گفت اين تورها ازبك است	402	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms402	true	-738329946436514333	0	301	0	1557	1557	301	كردم به شما كه اگر تمام سلاطين از بك بامحمدتيمورخان و برادران او را4 گرفته بياوريد خدمت شما مجري نميشود الاان سگ ده بار ياغي را كه مي گيريد ومي كشيد ديگر خاري در عالم بههم نميرسد و فرمود از بكان توره را در بند كشيدند5 و فرمود بهقرابيري سلطان قاجار6 كه من ميدانستم كه از دست ديوو خليل كاري برنمي ايد بردارهشت هزار كس را وبرو به جانب هرات ومحمد تيمور وعبيدالله1 راگرفته دربند وزنجير كشيده به استقبال مابيار قرابيري سلطان قاجار سجدها اين مهم نمود وبرداشت سپاه را وراهي گرديد و ديو سلطان وخليل خان در انتظارخلعت وحقها طومار واسب باساخت زر بودند كه خبر رسيداز جانب سبزوار كه شاه شمارا معزول ساخته و قارابيري قاجاررا سردار اين جنگ نموده است و بسيار ازرده شده است و عبيدالله1خان را ميخواسته است خليل خان ميخواست كه حرفي بگويد ديوسلطان گفت حق برجانب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0471png مرشد كامل است سرمايها فتنها خراسان عبيد الله1خان است و منجمان ديدهاند كه عبيدالله1 چند مرتبه بهجانب خراسان بيايد وفتنههاكند گفت حال بگو چه كنيم ديو سلطان گفت برخيزتاازپي شكست خوردها خود برويم كه ديگر زندگاني نميتوانيم كرد شايد تلافي بكنيم خليل خان گفت بسم الله و برخاستند و راه هرات در پيش گرفتند بدر رفتند اما از ان جانب عبيدالله با يابوي گريزان به جانب هرات راهي گرديد در سهفرسنگي هرات يابوي اومرد و او پياده گرديد و ميرفت اتفاقا محمد ديدارعبيدخان تيمورخان درشكار بود از دور ديد كه از بكي پياده به حال سگان به جانب هرات مي ايد و گفت برويد و ببينيد كه اين پيادها ازبك كيست كه از ديدن او دلم ازجاي در امد2 سواري امد چون نزديك رسيد عبيد الله1خان را ديد از اسب جست و زانوزده با او بهسخن در امد و او را سوار گردانيد و خود در جلو افتاد محمد تيمور گفت اين تورها ازبك است	402	-7974964111633820869	1557	3114.0	1258	1557	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms403	false	9207752267665360183	0	301	0	1541	1541	301	3 ديگري برود و خبري بياورد ديگري امد وخبر اورد كه عبيدالله1خان است اه از نهاد او بر امده ومركب جهانيده پيش رفت وگفت اي4 پسرعم اين چه بي ساماني است كو سياه وكو اسباب والكاء وحشمت عبيد اللهخان گفت اي پادشاه بگريز كه قزلباش رسيد وشرح را عرض كرد محمد تيمور گفت اي روزگار ما را يك بار نصيب نشد كه بهار ترا مشاهده كنيم ودوسه روزي فراغت5 يابيم و لاعلاج ازترس دل از عيش هرات6 برداشته7 وباصدهزار حسرت ازهرات بدر رفتند واز جانب غرجستان به راه بخارا وسمرقند زده راهي گرديدند وهرات را خالي نمودند چون به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0472png غرجستان رسيدند1 ملك نظام الدين غوري محمد تيمور را باعبيد اللهاخانديده زانوزده و احوال پرسيد شرح راگفتند اوگفت خانم اگر شما خود را بهمدد وكمك خواهيد رسانيد من بروم و ملك هرات را نگاه دارم تا امدن خان1 او گفت اگر تو سهماه نگاهداري كردي من خودرا ميرسانم با سياه عظيم گفت من ششماه نگاه ميدارم گفت برونگاهدار ان كيدي بي عقل چهارهزار كس برداشت و امده داخل هرات گرديد و از ان جانب قرابيري بيگ با شش هزار سوار نامدار از خدمت شاه اسمعيل بهادرخان به گرفتن محمد تيمور وعبيدالله2 به الغار راهي گرديد چون بهچهار فرسنكي هرات رسيد شنيد كه ملك نظام الدين پادشاهزاده غور و غرجستان داخل هرات شده است و در همان جا ايستاد كه خبر ازمرشد كامل برسد3 اما چون ديوسلطان و خليل سلطان در جام شنيدند4 كه عبيدالله 2 و محمد تيمور ازهرات بدر رفتهاند وملك نظام الدين پادشاه 5 غرجستان داخل هرات گرديده است روي به خليل خان كرد و گفت كه قرا بيري بيگ راشاه رو كش مانموده است اگر در اينجا بنشينيم كاري نمي سازيم ومي مانيم دراين پله خليل خان گفت برخيز تابرويم كه خداي تعالي كريم است ان شاءالله تعالي كه كاري بسازيم برداشتند ان سپاه را چون	403	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms403	true	2242041979315214124	0	301	0	1541	1541	301	3 ديگري برود و خبري بياورد ديگري امد وخبر اورد كه عبيدالله1خان است اه از نهاد او بر امده ومركب جهانيده پيش رفت وگفت اي4 پسرعم اين چه بي ساماني است كو سياه وكو اسباب والكاء وحشمت عبيد اللهخان گفت اي پادشاه بگريز كه قزلباش رسيد وشرح را عرض كرد محمد تيمور گفت اي روزگار ما را يك بار نصيب نشد كه بهار ترا مشاهده كنيم ودوسه روزي فراغت5 يابيم و لاعلاج ازترس دل از عيش هرات6 برداشته7 وباصدهزار حسرت ازهرات بدر رفتند واز جانب غرجستان به راه بخارا وسمرقند زده راهي گرديدند وهرات را خالي نمودند چون به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0472png غرجستان رسيدند1 ملك نظام الدين غوري محمد تيمور را باعبيد اللهاخانديده زانوزده و احوال پرسيد شرح راگفتند اوگفت خانم اگر شما خود را بهمدد وكمك خواهيد رسانيد من بروم و ملك هرات را نگاه دارم تا امدن خان1 او گفت اگر تو سهماه نگاهداري كردي من خودرا ميرسانم با سياه عظيم گفت من ششماه نگاه ميدارم گفت برونگاهدار ان كيدي بي عقل چهارهزار كس برداشت و امده داخل هرات گرديد و از ان جانب قرابيري بيگ با شش هزار سوار نامدار از خدمت شاه اسمعيل بهادرخان به گرفتن محمد تيمور وعبيدالله2 به الغار راهي گرديد چون بهچهار فرسنكي هرات رسيد شنيد كه ملك نظام الدين پادشاهزاده غور و غرجستان داخل هرات شده است و در همان جا ايستاد كه خبر ازمرشد كامل برسد3 اما چون ديوسلطان و خليل سلطان در جام شنيدند4 كه عبيدالله 2 و محمد تيمور ازهرات بدر رفتهاند وملك نظام الدين پادشاه 5 غرجستان داخل هرات گرديده است روي به خليل خان كرد و گفت كه قرا بيري بيگ راشاه رو كش مانموده است اگر در اينجا بنشينيم كاري نمي سازيم ومي مانيم دراين پله خليل خان گفت برخيز تابرويم كه خداي تعالي كريم است ان شاءالله تعالي كه كاري بسازيم برداشتند ان سپاه را چون	403	-7974964111633820869	1541	3082.0	1242	1541	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms404	false	-8211113529928555711	0	301	0	1555	1555	301	به جام رسيدند عرض كرديم كه اراده رفتن كردند برسر ملك نظام چون به يك منزلي رسيدند ديوسلطان به خليل خان گفت كه اگرما هردو باهم برويم دروازه را باز نمي كنند توبردار پانصد كسرا وبرو بهپاي قلعه وبگو كه شنيدهام كه محمد تيمور وعبيدالله2 فرار نمودهاند و قلعهخالي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0473png مانده است امدهام تاقلعه را صاحب شوم تا امدن ديو سلطان ايشان قبول اين حرف خواهند كرد و از قلعه به جنگ شما بيرون خواهند امد ايشان را برداشته برسر مابياور وهمهجا جنگ به گريزبكن شايد خداي عالم سببي سازد كه او ازقلعه بيرون ايد چون خليلخان اين شنيد قبول نمود وبرداشت پانصدنفر را و به الغار برسر هرات راهي شا واز ان جانب چون مردم هرات ديدند كه ملك نظام الدين امد باچهار هزار كس وداخل هرات گرديد اول اورا نصيحت كردند كه بد كردي1 كه امدي گفت اي رافضيان ايشان را خان فرستاده است مگرمن بر سرخود امددام ديگر مردم هرات نتوانستند حرفي گفت از واهمها محمد تيمورخان كه مبادا دروقت فرصت از ايشان انتقام2 بكشد لاعلاج اطاعت كردند اما گفتند اذوقه را چهخواهي كرد گفت محمد تيمورخان گفت كه مقدمات اذوقه را فكر كردهام سهروز ديگر انقدر اذوقه از جانب غرجستان بيايد كه تا دوسال بس باشد اتفاق روز ديگر انقدر اذوقه به قلعها هرات امد كه مردم شيعه تمام شاد شدند اما سنيان بسيار ازرده شدند به جهت انكه ميدانستند كه ملك نظام كدخدايي نيست كه باپادشاه ايران قلعهداري كند اما چون اذوقه امد و يك هفته گذشت از راه خراسان گرد شد چه ديدند كه خليلخان با پانصد كس امدند تاپشت دروازه وفرياد زدند و گفتند در را باز كنيد كه من داخل قلعه شوم كه مبادا ازبك بيايد وتعجيل مينمود خبربردند بهواسطها ملك نظام كه چه نشستهاي برخيز و بيرونرو كه پانصد نفر قزلباش امدهاند بهاين نهج ملكنظام گفت دولت ان است كه	404	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms404	true	-1611278178868916831	0	301	0	1555	1555	301	به جام رسيدند عرض كرديم كه اراده رفتن كردند برسر ملك نظام چون به يك منزلي رسيدند ديوسلطان به خليل خان گفت كه اگرما هردو باهم برويم دروازه را باز نمي كنند توبردار پانصد كسرا وبرو بهپاي قلعه وبگو كه شنيدهام كه محمد تيمور وعبيدالله2 فرار نمودهاند و قلعهخالي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0473png مانده است امدهام تاقلعه را صاحب شوم تا امدن ديو سلطان ايشان قبول اين حرف خواهند كرد و از قلعه به جنگ شما بيرون خواهند امد ايشان را برداشته برسر مابياور وهمهجا جنگ به گريزبكن شايد خداي عالم سببي سازد كه او ازقلعه بيرون ايد چون خليلخان اين شنيد قبول نمود وبرداشت پانصدنفر را و به الغار برسر هرات راهي شا واز ان جانب چون مردم هرات ديدند كه ملك نظام الدين امد باچهار هزار كس وداخل هرات گرديد اول اورا نصيحت كردند كه بد كردي1 كه امدي گفت اي رافضيان ايشان را خان فرستاده است مگرمن بر سرخود امددام ديگر مردم هرات نتوانستند حرفي گفت از واهمها محمد تيمورخان كه مبادا دروقت فرصت از ايشان انتقام2 بكشد لاعلاج اطاعت كردند اما گفتند اذوقه را چهخواهي كرد گفت محمد تيمورخان گفت كه مقدمات اذوقه را فكر كردهام سهروز ديگر انقدر اذوقه از جانب غرجستان بيايد كه تا دوسال بس باشد اتفاق روز ديگر انقدر اذوقه به قلعها هرات امد كه مردم شيعه تمام شاد شدند اما سنيان بسيار ازرده شدند به جهت انكه ميدانستند كه ملك نظام كدخدايي نيست كه باپادشاه ايران قلعهداري كند اما چون اذوقه امد و يك هفته گذشت از راه خراسان گرد شد چه ديدند كه خليلخان با پانصد كس امدند تاپشت دروازه وفرياد زدند و گفتند در را باز كنيد كه من داخل قلعه شوم كه مبادا ازبك بيايد وتعجيل مينمود خبربردند بهواسطها ملك نظام كه چه نشستهاي برخيز و بيرونرو كه پانصد نفر قزلباش امدهاند بهاين نهج ملكنظام گفت دولت ان است كه	404	-7974964111633820869	1555	3110.0	1256	1555	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms405	false	1517950645685392908	0	302	0	1555	1555	302	بيخون دل ايد به كنار گفت چه مقدار لشكر همراه ببريم سنيان گفتند اگرچه چهارهزار غوري نيز كم است ملك نظام الدين اما لاعلاج بردار تمام سپاه را واورا چون برسانيدند او ازقلعه بيرون امد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0474png كه خليل خان روي به گريزنهاد و او شيرك گرديده گفت اي رافضيان كي گذارم كه بدر رويد وچون سه فرسنگ راه مر كب دوانيدند از عقب قزلباش و مر كبان بدو و ازايشان يابو كي ميتوانند بهپاي بدو رسيد حاصل ديوسلطان از كمينگاه در امده ريختند بر ان سياه سههزار كس را بهقتل اوردند وملك نظام الدين شكست خورده به حال ماده شغالان1 باهزار كس از راه غرجستان بدر رفت ديو سلطان گفت به خليلخان تو برو داخل هرات شو تا من بروم به غرجستان وملك نظام را گرفته برگردم و رفت ازعقب ملك در نصف راه ملك راكشت ورفت به الكاء ايشان وتمام زن وفرزند ومال و اسباب ان چهار هزار ازبك را كه كشته بودند غارت كردند2 و حرم ملك نظام را برداشته با خزينها او وروي بههرات نهاد رفتن شاه اسمعيل به هرات چون حضرت اعلي رسيد بهطرق پاي برهنه ان سه فرسنگرا با جميع امرا پياده و گريه كنان وزاري كنان بهراه مي افتاد و مي امدند تا داخل روضه ان شهباز رب العالمين شدند وزينت استانه انداخته بودند و مرشد كامل چون زيارت كردند احوال ديوسلطان را پرسيد گفتند چون شنيد كه حضرت قرابيري قاجار را سردار و چرخچي نمودهاند برخاسته و رفتهاند كه شايد عبيد الله3خان ومحمدتيمورخان را گرفته به خدمت بياورند شايد از ان تقصير بيرون ايند ان شهريار فرمود كه پيشخانها مرا به جانب هرات بزنند چون چهل هزار ازبك درهرات اجماع دارند وسپاه من رفتهاند مبادا كه ديوسلطان را شكست بدهند وما را دلگير و ازرده كنند وچون اول يساق ماست در اين سفر واين به فال بدخواهد بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0475png اما چون	405	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms405	true	-8411332517533511549	0	302	0	1555	1555	302	بيخون دل ايد به كنار گفت چه مقدار لشكر همراه ببريم سنيان گفتند اگرچه چهارهزار غوري نيز كم است ملك نظام الدين اما لاعلاج بردار تمام سپاه را واورا چون برسانيدند او ازقلعه بيرون امد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0474png كه خليل خان روي به گريزنهاد و او شيرك گرديده گفت اي رافضيان كي گذارم كه بدر رويد وچون سه فرسنگ راه مر كب دوانيدند از عقب قزلباش و مر كبان بدو و ازايشان يابو كي ميتوانند بهپاي بدو رسيد حاصل ديوسلطان از كمينگاه در امده ريختند بر ان سياه سههزار كس را بهقتل اوردند وملك نظام الدين شكست خورده به حال ماده شغالان1 باهزار كس از راه غرجستان بدر رفت ديو سلطان گفت به خليلخان تو برو داخل هرات شو تا من بروم به غرجستان وملك نظام را گرفته برگردم و رفت ازعقب ملك در نصف راه ملك راكشت ورفت به الكاء ايشان وتمام زن وفرزند ومال و اسباب ان چهار هزار ازبك را كه كشته بودند غارت كردند2 و حرم ملك نظام را برداشته با خزينها او وروي بههرات نهاد رفتن شاه اسمعيل به هرات چون حضرت اعلي رسيد بهطرق پاي برهنه ان سه فرسنگرا با جميع امرا پياده و گريه كنان وزاري كنان بهراه مي افتاد و مي امدند تا داخل روضه ان شهباز رب العالمين شدند وزينت استانه انداخته بودند و مرشد كامل چون زيارت كردند احوال ديوسلطان را پرسيد گفتند چون شنيد كه حضرت قرابيري قاجار را سردار و چرخچي نمودهاند برخاسته و رفتهاند كه شايد عبيد الله3خان ومحمدتيمورخان را گرفته به خدمت بياورند شايد از ان تقصير بيرون ايند ان شهريار فرمود كه پيشخانها مرا به جانب هرات بزنند چون چهل هزار ازبك درهرات اجماع دارند وسپاه من رفتهاند مبادا كه ديوسلطان را شكست بدهند وما را دلگير و ازرده كنند وچون اول يساق ماست در اين سفر واين به فال بدخواهد بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0475png اما چون	405	-7974964111633820869	1555	3110.0	1256	1555	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms406	false	-2976842101876369346	0	301	0	1508	1508	301	ان شهريار به جام رسيد سرها ومردم ملك نظام الدين بافتح نامها هرات رسيد ازجانب ديوسلطان وخليل خان اما يك ساعت پيشتر عريضه 1 قرا بيري سلطان قاجار امد وشرح رفتن از بك وملك نظام الدين داخل هرات شدن وخود انتظارمي كشم كه مرشد كامل برسد ان شهريار در دل گفت مارا شرمنده كرد قرابيري سلطان وشهريار در فكر جنگ قلعههرات شدند و بسيار دلگير گرديد كه بعد ازسه ساعت عريضها ديوسلطان با ان خزينه وسرها رسيد شهريار بسيار خوشحال گرديد و تحسين ديو سلطان نمود وگفت ياران مردي ونامردي يك قدم است يك قدم كه پيش نهادي بردي وفرمود سر تاپا از تاج مرصع وجغه وطومار و اسبهاي خاصه خود بازين زر ولجام و شمشير مرصع از براي ديوسلطان و خليل خان فرستادند وشهريار متوجه هرات شدند وچون مرشد كامل هنوز داخل نشده بودند كه از طرف غرجستان كرد عظيمي برخاست حضرت فرمود معلوم كنيد وخبر بياوريد چون رفتند وخبر اوردند و گفتند كه ديو سلطان است كه سرملك نظام الدينرا بريده وبااثاثها بسيار وغلها بيشمار ودو هزارخران اينك مي ايد شاه عالميان فرمود كه هر كس سرعزيز مرا دوست دارد به استقبال ديو سلطان برود ومردم هرات تمام رفتند به ان طرف و ديوسلطان امدوپاي شاهر ابوسيد و خلعت ديگر شفقت فرمودند بهتر ازخلعت اول و در انجا سلطان خود را به شاه شناساند و ان بود كه او را و كيل نفس همايون خود نمود كه بعد از مرشد كامل وكيل شاه تهماسب شده بود بهفرمودها مرشد كامل و چون شهريار در هرات بود كه دده بيگ قورچي باشي از استراباد امد روز سيم شاه فرمود كه اي ناصوفي نمك بحرام چرا بخدمت من امده اي گفت اي شهريار تقصير دارم حضرت فرمود كه به قربان سبيلهات بروي حيف نباشد كه در روي تو باشد و تمام را فرمود كندند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0476png ريش وبروت او را وامر	406	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms406	true	4568882194789358207	0	301	0	1508	1508	301	ان شهريار به جام رسيد سرها ومردم ملك نظام الدين بافتح نامها هرات رسيد ازجانب ديوسلطان وخليل خان اما يك ساعت پيشتر عريضه 1 قرا بيري سلطان قاجار امد وشرح رفتن از بك وملك نظام الدين داخل هرات شدن وخود انتظارمي كشم كه مرشد كامل برسد ان شهريار در دل گفت مارا شرمنده كرد قرابيري سلطان وشهريار در فكر جنگ قلعههرات شدند و بسيار دلگير گرديد كه بعد ازسه ساعت عريضها ديوسلطان با ان خزينه وسرها رسيد شهريار بسيار خوشحال گرديد و تحسين ديو سلطان نمود وگفت ياران مردي ونامردي يك قدم است يك قدم كه پيش نهادي بردي وفرمود سر تاپا از تاج مرصع وجغه وطومار و اسبهاي خاصه خود بازين زر ولجام و شمشير مرصع از براي ديوسلطان و خليل خان فرستادند وشهريار متوجه هرات شدند وچون مرشد كامل هنوز داخل نشده بودند كه از طرف غرجستان كرد عظيمي برخاست حضرت فرمود معلوم كنيد وخبر بياوريد چون رفتند وخبر اوردند و گفتند كه ديو سلطان است كه سرملك نظام الدينرا بريده وبااثاثها بسيار وغلها بيشمار ودو هزارخران اينك مي ايد شاه عالميان فرمود كه هر كس سرعزيز مرا دوست دارد به استقبال ديو سلطان برود ومردم هرات تمام رفتند به ان طرف و ديوسلطان امدوپاي شاهر ابوسيد و خلعت ديگر شفقت فرمودند بهتر ازخلعت اول و در انجا سلطان خود را به شاه شناساند و ان بود كه او را و كيل نفس همايون خود نمود كه بعد از مرشد كامل وكيل شاه تهماسب شده بود بهفرمودها مرشد كامل و چون شهريار در هرات بود كه دده بيگ قورچي باشي از استراباد امد روز سيم شاه فرمود كه اي ناصوفي نمك بحرام چرا بخدمت من امده اي گفت اي شهريار تقصير دارم حضرت فرمود كه به قربان سبيلهات بروي حيف نباشد كه در روي تو باشد و تمام را فرمود كندند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0476png ريش وبروت او را وامر	406	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms407	false	6135475216307229371	0	301	0	1505	1505	301	فرمود غازه1 اوردند ومعجر ورخوت زنانه و در او پوشاندند و بر الاغي او را واژگونه نشانيدند و دور از دور شهر هرات گردانيدند وامر شد كه ببرند ودر تمام الكاء ان حضرت بگردانند كه عبرت ديگران گردد چون اراده رفتن كردند عريضهاي نوشت كه به تصدق فرق مبارك امير المءمنين صلوات الله عليه كه مرا بيش ازاين رسواي عالم مگردان من خون خود را حلال كردم بفرست وسر مرا ببرند كه ديگر زندگي نمي خواهم ان حضرت فرمود كه ببرند دراردبيل و در انجا بوده باشد و پارچها ناني تا زنده باشد بخورد وديگر او را بامهم ومنصب كاري نباشد به خداقسم كه ميخواستم اورا بند از بند جدا سازم چون مدت مديد در جنگل گيلان خدمت من كرده است بنابراين نكشم او را اما ديگر او را در اردوي من را5 نيست وچون ازدده بيگ فارغ شد به شهريار عرض كردند كه مردم بادقيز دو هزار قزلباش را به خواري خوار و زاري زار به قتل اوردند وقتي كه در تركستان از تيغ عبيدالله اخان نجات يافته بودند مردم بادقيز ايشان را به قتل اورده بودند چون مرشد كامل شنيد فرمود كه هر كس از جنگاه نجم فرار نموده است ديگر ايشان ملازم من نيستند و مردود در گاهند خوب كردهاند كه ايشان راكشتند وشاه را مطلبي بود چون دل مرشد كامل ايينها جهان نما بود وميدانست كه جاسوس ايشان در اردو هست چون بشنود كه شاه در بارها ايشان چه مي گويد خبر خواهندبرد شنيدند وخبر بردند ازجهت ايشان مردم با دقيز چون دانستند كه شاه گذشت از خون قزلباش و فرمود كه ان جماعت ناصوفي بودند بهجزاي وسزاي خود رسيدند ايشان ميخواستند جلايوطن نمايند پس به خاطرجمع در خانههاي خود نشستند3 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0477png رفتن ديو سلطان وكشتن جماعت قروي1 را اما ازاين جانب شاه اسمعيل بهادر خان ديو سلطان را گفت كه بردار جماعت و انچه	407	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms407	true	-8669509580450030120	0	301	0	1505	1505	301	فرمود غازه1 اوردند ومعجر ورخوت زنانه و در او پوشاندند و بر الاغي او را واژگونه نشانيدند و دور از دور شهر هرات گردانيدند وامر شد كه ببرند ودر تمام الكاء ان حضرت بگردانند كه عبرت ديگران گردد چون اراده رفتن كردند عريضهاي نوشت كه به تصدق فرق مبارك امير المءمنين صلوات الله عليه كه مرا بيش ازاين رسواي عالم مگردان من خون خود را حلال كردم بفرست وسر مرا ببرند كه ديگر زندگي نمي خواهم ان حضرت فرمود كه ببرند دراردبيل و در انجا بوده باشد و پارچها ناني تا زنده باشد بخورد وديگر او را بامهم ومنصب كاري نباشد به خداقسم كه ميخواستم اورا بند از بند جدا سازم چون مدت مديد در جنگل گيلان خدمت من كرده است بنابراين نكشم او را اما ديگر او را در اردوي من را5 نيست وچون ازدده بيگ فارغ شد به شهريار عرض كردند كه مردم بادقيز دو هزار قزلباش را به خواري خوار و زاري زار به قتل اوردند وقتي كه در تركستان از تيغ عبيدالله اخان نجات يافته بودند مردم بادقيز ايشان را به قتل اورده بودند چون مرشد كامل شنيد فرمود كه هر كس از جنگاه نجم فرار نموده است ديگر ايشان ملازم من نيستند و مردود در گاهند خوب كردهاند كه ايشان راكشتند وشاه را مطلبي بود چون دل مرشد كامل ايينها جهان نما بود وميدانست كه جاسوس ايشان در اردو هست چون بشنود كه شاه در بارها ايشان چه مي گويد خبر خواهندبرد شنيدند وخبر بردند ازجهت ايشان مردم با دقيز چون دانستند كه شاه گذشت از خون قزلباش و فرمود كه ان جماعت ناصوفي بودند بهجزاي وسزاي خود رسيدند ايشان ميخواستند جلايوطن نمايند پس به خاطرجمع در خانههاي خود نشستند3 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0477png رفتن ديو سلطان وكشتن جماعت قروي1 را اما ازاين جانب شاه اسمعيل بهادر خان ديو سلطان را گفت كه بردار جماعت و انچه	407	-7974964111633820869	1505	3010.0	1206	1505	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms408	false	3112761848001129380	0	301	0	1477	1477	301	مردان ايشان است به قتل بياور وزنان وصبيان ايشان را بامال واسباب غارت كرده خود را به ما برسان ديو سلطان انگشت قبول برديده نهاده وهمان شب راهي گرديد كه اگر جاسوس ايشان بوده باشد خبر نداشته باشد چون دو دانگ از شب گذشت ان جماعت تمام در يكجا اجماع نموده بودند چون ان روايت را شنيده بودند وميخواستند كه خاطر جمع نموده پرا كنده شوند درميان علف زارها و اگر ايشان پراكنده ميشدند لشكر روي زمين را قدرت ان نبود كه دست برايشان داشتهباشد زيرا كه در ان علفزار علف بود بهقد نيزه3 و در ميان ان در كمين مي نشينند وقتي خبردار ميشدند كه تير از پهلوي ايشان مي امد كه به طرف ديگر بدر ميرفت4 ان بود كه در اين مدت هرگز پادشاهان تركستان وخراسان برسر ايشان نمي امدند باري وقتي خبردار شدند كه دور ايشان را قزلباش گرفتند ونتوانستند كه كاري بسازند ديو سلطان تمام ايشان را به قتل اورد و مال ايشان را با فرزندان وگله و رمه وهرچه داشتند تمام را پيش انداختند و روز دهم بود كه به خدمت مرشد كامل امدند وبهشاه والاجاه عرض كردند كه گويا ديو سلطان را نظري هست والا اين طرفه خدمتي بود كه به تقديم رسانيد مي بايد او را تربيت كرد5 چون شهريار او را دريافت چون سه ماه بود كه درهرات مانده بودند در ساعت سعد به جانب تر كستان در حركت امدند و ديو سلطان را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0478png چر خچي كردند و از جانب مرو راهي گرديدند چون شاه دريا دل از ابمرغاب گذشت از ان جانبخبررسيد به جاني بيگ سلطان كه چه نشستهاي كه شاه اسمعيل بهادر خان با سپاهبي كران رسيد ازشنيدن اين خبر مضطرب گرديد و فرمود الكا را خالي كردند ديگر باره راه اترار1 را در پيش گرفته بدر رفت وبلخ را گذاشت بهقزلباش و ان شهريار نامدار به هرديار	408	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms408	true	3191896127165100274	0	301	0	1477	1477	301	مردان ايشان است به قتل بياور وزنان وصبيان ايشان را بامال واسباب غارت كرده خود را به ما برسان ديو سلطان انگشت قبول برديده نهاده وهمان شب راهي گرديد كه اگر جاسوس ايشان بوده باشد خبر نداشته باشد چون دو دانگ از شب گذشت ان جماعت تمام در يكجا اجماع نموده بودند چون ان روايت را شنيده بودند وميخواستند كه خاطر جمع نموده پرا كنده شوند درميان علف زارها و اگر ايشان پراكنده ميشدند لشكر روي زمين را قدرت ان نبود كه دست برايشان داشتهباشد زيرا كه در ان علفزار علف بود بهقد نيزه3 و در ميان ان در كمين مي نشينند وقتي خبردار ميشدند كه تير از پهلوي ايشان مي امد كه به طرف ديگر بدر ميرفت4 ان بود كه در اين مدت هرگز پادشاهان تركستان وخراسان برسر ايشان نمي امدند باري وقتي خبردار شدند كه دور ايشان را قزلباش گرفتند ونتوانستند كه كاري بسازند ديو سلطان تمام ايشان را به قتل اورد و مال ايشان را با فرزندان وگله و رمه وهرچه داشتند تمام را پيش انداختند و روز دهم بود كه به خدمت مرشد كامل امدند وبهشاه والاجاه عرض كردند كه گويا ديو سلطان را نظري هست والا اين طرفه خدمتي بود كه به تقديم رسانيد مي بايد او را تربيت كرد5 چون شهريار او را دريافت چون سه ماه بود كه درهرات مانده بودند در ساعت سعد به جانب تر كستان در حركت امدند و ديو سلطان را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0478png چر خچي كردند و از جانب مرو راهي گرديدند چون شاه دريا دل از ابمرغاب گذشت از ان جانبخبررسيد به جاني بيگ سلطان كه چه نشستهاي كه شاه اسمعيل بهادر خان با سپاهبي كران رسيد ازشنيدن اين خبر مضطرب گرديد و فرمود الكا را خالي كردند ديگر باره راه اترار1 را در پيش گرفته بدر رفت وبلخ را گذاشت بهقزلباش و ان شهريار نامدار به هرديار	408	-7974964111633820869	1477	2954.0	1178	1477	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms409	false	8975280418037458367	0	301	0	1441	1441	301	كه رسيد حاكم تعيين نمود و چون به حوالي بلخ رسيدند مردم بلخ پيشكشهاي نفيس لايق بردست گرفته به استقبال شتافتند و وازنظر مبارك شهريار گذرانيدند و ان شهريارروي كرد به ديو سلطان و گفت چون تومردي كردهاي دراين سفر بلخ را بهتو ارزاني داشتيم2 ديوسلطان پاي بوسيد3 وشاه يكماه در بلخ ماند و كار سازي سفرتر كستان كرد و از راه حصار شادمان روان گرديد چون به حصار رسيد فولاد سلطان كه حاكم حصار بود و قوم جاني بيگ سلطان بود اما در ميان پادشاه زاده هاي چنگيزي در شجاعت اظهر من الشمس بود باده هزاراز بك تنگ چشم بهادر درقلعه بود اما در كمانداري بي نظير بود و تيراو از چهار طبق اهن بدر ميرفت هر چند گفتند كه از عقل دور است كه تو با شيخ اوغلي قلعهداري كني او گفت بلايي برسر او بياورم كه در داستانهاي عالم بازگويند اما چون اجل اورسيده بود اورانصيحت مفيد نيفتاد و ايها كريمه است كه هر كسرا اجل رسيد تعجيل مي كند خوديك ساعته ارام نمي گيرد كشتن شاه اسمعيل فولاد سلطان را به تير اين بود كه حضرت شاه عالم پناه با ان شكوه در پاي حصار امد با image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0479png عساكر بسيار فرود امد وروي كردبه بابر پادشاه و گفت اي بابر اين سختي كه از براي تو بهمردم ايران رسيد كه در عالم هيچكس انچنان سرداري نكرده و نخواهد كرد كه من ان مرد را رسانيده بودم و تربيت كرده بودم و فلك اعظم اگر هزار گردش بگرداند معلوم نيست كه مثل نجمثاني را درصدف تاثر به ان قسم گوهر بيني بپرورد كه تو او را مفت1 از دست من بدر كردي و او را در پيش دشمن گذاشتي و اين بيخرد كه الحال در برروي من بسته است و ازشكوه شهرياري من هيچ انديشه ندارد و از اوازها امدن من او فرار ننموده و قلعه	409	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms409	true	3249080297053627011	0	301	0	1441	1441	301	كه رسيد حاكم تعيين نمود و چون به حوالي بلخ رسيدند مردم بلخ پيشكشهاي نفيس لايق بردست گرفته به استقبال شتافتند و وازنظر مبارك شهريار گذرانيدند و ان شهريارروي كرد به ديو سلطان و گفت چون تومردي كردهاي دراين سفر بلخ را بهتو ارزاني داشتيم2 ديوسلطان پاي بوسيد3 وشاه يكماه در بلخ ماند و كار سازي سفرتر كستان كرد و از راه حصار شادمان روان گرديد چون به حصار رسيد فولاد سلطان كه حاكم حصار بود و قوم جاني بيگ سلطان بود اما در ميان پادشاه زاده هاي چنگيزي در شجاعت اظهر من الشمس بود باده هزاراز بك تنگ چشم بهادر درقلعه بود اما در كمانداري بي نظير بود و تيراو از چهار طبق اهن بدر ميرفت هر چند گفتند كه از عقل دور است كه تو با شيخ اوغلي قلعهداري كني او گفت بلايي برسر او بياورم كه در داستانهاي عالم بازگويند اما چون اجل اورسيده بود اورانصيحت مفيد نيفتاد و ايها كريمه است كه هر كسرا اجل رسيد تعجيل مي كند خوديك ساعته ارام نمي گيرد كشتن شاه اسمعيل فولاد سلطان را به تير اين بود كه حضرت شاه عالم پناه با ان شكوه در پاي حصار امد با image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0479png عساكر بسيار فرود امد وروي كردبه بابر پادشاه و گفت اي بابر اين سختي كه از براي تو بهمردم ايران رسيد كه در عالم هيچكس انچنان سرداري نكرده و نخواهد كرد كه من ان مرد را رسانيده بودم و تربيت كرده بودم و فلك اعظم اگر هزار گردش بگرداند معلوم نيست كه مثل نجمثاني را درصدف تاثر به ان قسم گوهر بيني بپرورد كه تو او را مفت1 از دست من بدر كردي و او را در پيش دشمن گذاشتي و اين بيخرد كه الحال در برروي من بسته است و ازشكوه شهرياري من هيچ انديشه ندارد و از اوازها امدن من او فرار ننموده و قلعه	409	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms410	false	1033322014918728757	0	301	0	1423	1423	301	خالي كرده برود2 بابر پادشاه سر بهزير انداخت اما عرض نكرديم كه چون شاه سبب كشته شدن نجم را در عراق شنيد چارهانديشي وگفتند كه سبب شكست او بابر پادشاه گرديد ان حضرت فرمود كه من بعد هر كس نام بابر پادشاه را برزبان برد و در تمام ملك ايران زبان او را قطع كنند چون حضرت شاه امدند به جانب هرات و بابر پادشاه در فكر فرار بود كه كابل را خالي كند3 و برود به جانب سلطان ابراهيم ولد سلطان شيخ بهلول پادشاه كل هندستان اما كس فرستاد به خدمت خان ميرزاابن عم خود كه مرا اين اراده در خاطر است تو چه مي گويي او درجواب نوشت كه زنهار ترك اين ارادهكن كه اگر اين كار خواهي كرد ديگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0480png دولت از دودمان ما برطرف خواهد شد زيراكه منجمان بدخشان گفتهاند و من مكررشنيدهام كه چراغ دودمان صاحبقران از پرتو اجاق شيخ صفيروشن خواهد شد در ملك هندستان زنهار كه برو به خدمت شاه اسمعيل هرچند كه جارزده است در ملك ايران كه نام ترا نبرند اما تو همان پناه بهمروت ان شهريار ببر كه باز عزت و اعتبار خواهد كرد با وجودي كه تو ان قسم نوكر ان شهريار را به كشتن دادي و درميان جنگ او را گذاشتي كه از براي تو جنگ مي كردند وشمشير ميزدند حاصل تركش در گردن مي بايدانداخت و در برابر ان سرور رفت كه من نيز ازعقب تو خواهم امد بابر پادشاه ان نامه را مطالعه نمود دانست كه رفتن به اوجاق شيخ صفي بهتراست تا بهدودمان پادشاهان افغان رفتن پس برخاست با پيشكش و عذر تقصيرات بي حد و روي به ان در گاه اميد نهاد وشاه هنوز در هرات بود كه بابر پادشاه1 كسي را اگاه نساخت2 و كس فرستاد كه هر گاه در بار گاه گردون شكوه نشسته باشد او را اگاه گرداند و كس	410	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms410	true	4792641778351379617	0	301	0	1423	1423	301	خالي كرده برود2 بابر پادشاه سر بهزير انداخت اما عرض نكرديم كه چون شاه سبب كشته شدن نجم را در عراق شنيد چارهانديشي وگفتند كه سبب شكست او بابر پادشاه گرديد ان حضرت فرمود كه من بعد هر كس نام بابر پادشاه را برزبان برد و در تمام ملك ايران زبان او را قطع كنند چون حضرت شاه امدند به جانب هرات و بابر پادشاه در فكر فرار بود كه كابل را خالي كند3 و برود به جانب سلطان ابراهيم ولد سلطان شيخ بهلول پادشاه كل هندستان اما كس فرستاد به خدمت خان ميرزاابن عم خود كه مرا اين اراده در خاطر است تو چه مي گويي او درجواب نوشت كه زنهار ترك اين ارادهكن كه اگر اين كار خواهي كرد ديگر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0480png دولت از دودمان ما برطرف خواهد شد زيراكه منجمان بدخشان گفتهاند و من مكررشنيدهام كه چراغ دودمان صاحبقران از پرتو اجاق شيخ صفيروشن خواهد شد در ملك هندستان زنهار كه برو به خدمت شاه اسمعيل هرچند كه جارزده است در ملك ايران كه نام ترا نبرند اما تو همان پناه بهمروت ان شهريار ببر كه باز عزت و اعتبار خواهد كرد با وجودي كه تو ان قسم نوكر ان شهريار را به كشتن دادي و درميان جنگ او را گذاشتي كه از براي تو جنگ مي كردند وشمشير ميزدند حاصل تركش در گردن مي بايدانداخت و در برابر ان سرور رفت كه من نيز ازعقب تو خواهم امد بابر پادشاه ان نامه را مطالعه نمود دانست كه رفتن به اوجاق شيخ صفي بهتراست تا بهدودمان پادشاهان افغان رفتن پس برخاست با پيشكش و عذر تقصيرات بي حد و روي به ان در گاه اميد نهاد وشاه هنوز در هرات بود كه بابر پادشاه1 كسي را اگاه نساخت2 و كس فرستاد كه هر گاه در بار گاه گردون شكوه نشسته باشد او را اگاه گرداند و كس	410	-7974964111633820869	1423	2846.0	1124	1423	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms411	false	5804377795819781364	0	301	0	1456	1456	301	او امد و خبر اورد در ساعت سوارشده امد تا به دربار گاه وقتي شهريار خبردار گرديد كه از برابر بابر پادشاه فرزند عمر شيخ ميرزا فرزند زادها امير تيمور صاحب قران مانند گناهكاران تر كش بر گردن انداخته ودست بستهاز در بار گاه به درون امدسجده كرد و زانو زده ايستاد وزبان بهدعا وثناي شهريار گشوده گفت قربانتشوم چون از عمل قبيح خود خجل ومنفعل وطريق هستم بفرمايد شهريار كه چوب طويق3 بزنند به اين بندها گناهكار تا بعد از ان حقيقت گناه خود را در خدمت حضرت عرض كنم چون قزلباش ان حال را ديدند تمام سرها سوي اسمان كردند و در دل به مناجات در امدند و از قاضي الحاجات4 استغاثه نمودند كه خداوندا هر بندهاي را كه نظرشفقت تو بزرگ مرتبه ساخت خلقدنيا از پادشاه تاگدا سربه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0481png كشن ساه اسمعين فوددمكطان را به تير بندگي او فرود مي اورند و اين بابر پادشاه پسرزادها صاحب قران است كه همچون گناه كاران با وجودي كه گناه نكرده مجرم و به درگاه اين نامدار در دار منصور ايستاده است ودم از تقصير ميزند اما انجا كه مروت ومرحمت اصلي ذات ان شهريار بود كه ميراث از ابا واجداد خود اورده بود خود برخاستند و امدند و دست در گردنش در اوردند و جبين او را بوسه دادند و فرمودند كه تر كش از گردنش برداشتند و دست او را گرفته درزير دست خود كه مدام جاي او بود نشانيد و گفت اي فرزند اگر تو فرزند مراكشته باشي چون به اين قسم امدي به خدمت ما ديگر مارا حرفي نيست اما خود از انصاف مگذر1 كه در اين ايام در تمام تر كستان وخراسان وايران ديده بودي چون او بابر دانست كه شاه بسيار از براي او داغ شدهاست بابرگفت حق به جانب مرشد كامل است اما اي شهريار او از غروري كه داشت خود را	411	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms411	true	-2135699016409172587	0	301	0	1456	1456	301	او امد و خبر اورد در ساعت سوارشده امد تا به دربار گاه وقتي شهريار خبردار گرديد كه از برابر بابر پادشاه فرزند عمر شيخ ميرزا فرزند زادها امير تيمور صاحب قران مانند گناهكاران تر كش بر گردن انداخته ودست بستهاز در بار گاه به درون امدسجده كرد و زانو زده ايستاد وزبان بهدعا وثناي شهريار گشوده گفت قربانتشوم چون از عمل قبيح خود خجل ومنفعل وطريق هستم بفرمايد شهريار كه چوب طويق3 بزنند به اين بندها گناهكار تا بعد از ان حقيقت گناه خود را در خدمت حضرت عرض كنم چون قزلباش ان حال را ديدند تمام سرها سوي اسمان كردند و در دل به مناجات در امدند و از قاضي الحاجات4 استغاثه نمودند كه خداوندا هر بندهاي را كه نظرشفقت تو بزرگ مرتبه ساخت خلقدنيا از پادشاه تاگدا سربه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0481png كشن ساه اسمعين فوددمكطان را به تير بندگي او فرود مي اورند و اين بابر پادشاه پسرزادها صاحب قران است كه همچون گناه كاران با وجودي كه گناه نكرده مجرم و به درگاه اين نامدار در دار منصور ايستاده است ودم از تقصير ميزند اما انجا كه مروت ومرحمت اصلي ذات ان شهريار بود كه ميراث از ابا واجداد خود اورده بود خود برخاستند و امدند و دست در گردنش در اوردند و جبين او را بوسه دادند و فرمودند كه تر كش از گردنش برداشتند و دست او را گرفته درزير دست خود كه مدام جاي او بود نشانيد و گفت اي فرزند اگر تو فرزند مراكشته باشي چون به اين قسم امدي به خدمت ما ديگر مارا حرفي نيست اما خود از انصاف مگذر1 كه در اين ايام در تمام تر كستان وخراسان وايران ديده بودي چون او بابر دانست كه شاه بسيار از براي او داغ شدهاست بابرگفت حق به جانب مرشد كامل است اما اي شهريار او از غروري كه داشت خود را	411	-7974964111633820869	1456	2912.0	1157	1456	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms412	false	3136332981554157773	0	301	0	1480	1480	301	كه درحضور ايشان بهولي نعمت خود عرض كنم كه چند مرتبه او را نصيحت كردم كه مرو به جانب داشكند گويا تقدير قضا چنين بود اما سر شهريار سلامت بوده باشد كه هربندهاي از بندگان خود را كه نظر شفقت دربارها او مينمايد صد برابرنجم ميشود واو ان قوت نداشت هرچه بود ازاثرنظر شهريار بود حاصل بابر پادشاه را خلعتي كه فراخور او بوده باشد دادند وچند روزي كه گذشت خان ميرزا از جانب بدخشان به الغار امد و دربيرون شهر هرات به پاي بوس خسرونامدار سربلندي يافت وبا او نيز ازجنگ نجم سخنها گفت وهمراه بودندايشان دروقتي كه حضرترا چشم برقلعه حصارافتاد نجم بهخاطرش امد ان بود كه به بابر پادشاه گله كرد اما چون نظر ان حضرت بر كنگرها ان باره افتاد دانست كه درارتفاع image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0482png سربر فلك برافراشته و چنگل وهم صاحب حكم رياض از تعقل گريبان او كوتاه است فرمود قورچي1 را كه برو به قلعه و از زبان من بگو به فولاد سلطان كه شاه ميفرمايد كه اگر در قلعه را باز كني و به خدمت من بيايي من همان حكومت اين ملكرا درتصرف تو گذاشته پيشترخواهم رفت والا چوندست براين قلعه يافتم ديگر امان سودي ندارد و نوش دارو است كه بعد از مرگ به سهراب دهند و بلكه قتل عام خواهم كرد ديگر توميداني چون پيغام شاهرا اوردند به فولاد سلطان مردم قلعه تمام گفتند كه شيخ او غلي معقول گفتهاست ما را تاب قتل عام نيست وهرگاه كمترين ملازم او انها را باما كردپس بيرون رويم بهتر است ازبراي سپاهي وهم از براي رعيت فولاد سلطان روي كرد به مردم قلعه و گفت مرا باشماكاري نيست الچي شيخ اوغلي ميشنود شما رعيت هستيد و من باشيخ اوغلي قلعه بندي نمي كنم وفردا يكه وتنها ازقلعه بيرون مي ايم وشيخ او علي را طلب مي كنم و و يك ارم چوبها تير	412	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms412	true	1929360228351456195	0	301	0	1480	1480	301	كه درحضور ايشان بهولي نعمت خود عرض كنم كه چند مرتبه او را نصيحت كردم كه مرو به جانب داشكند گويا تقدير قضا چنين بود اما سر شهريار سلامت بوده باشد كه هربندهاي از بندگان خود را كه نظر شفقت دربارها او مينمايد صد برابرنجم ميشود واو ان قوت نداشت هرچه بود ازاثرنظر شهريار بود حاصل بابر پادشاه را خلعتي كه فراخور او بوده باشد دادند وچند روزي كه گذشت خان ميرزا از جانب بدخشان به الغار امد و دربيرون شهر هرات به پاي بوس خسرونامدار سربلندي يافت وبا او نيز ازجنگ نجم سخنها گفت وهمراه بودندايشان دروقتي كه حضرترا چشم برقلعه حصارافتاد نجم بهخاطرش امد ان بود كه به بابر پادشاه گله كرد اما چون نظر ان حضرت بر كنگرها ان باره افتاد دانست كه درارتفاع image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0482png سربر فلك برافراشته و چنگل وهم صاحب حكم رياض از تعقل گريبان او كوتاه است فرمود قورچي1 را كه برو به قلعه و از زبان من بگو به فولاد سلطان كه شاه ميفرمايد كه اگر در قلعه را باز كني و به خدمت من بيايي من همان حكومت اين ملكرا درتصرف تو گذاشته پيشترخواهم رفت والا چوندست براين قلعه يافتم ديگر امان سودي ندارد و نوش دارو است كه بعد از مرگ به سهراب دهند و بلكه قتل عام خواهم كرد ديگر توميداني چون پيغام شاهرا اوردند به فولاد سلطان مردم قلعه تمام گفتند كه شيخ او غلي معقول گفتهاست ما را تاب قتل عام نيست وهرگاه كمترين ملازم او انها را باما كردپس بيرون رويم بهتر است ازبراي سپاهي وهم از براي رعيت فولاد سلطان روي كرد به مردم قلعه و گفت مرا باشماكاري نيست الچي شيخ اوغلي ميشنود شما رعيت هستيد و من باشيخ اوغلي قلعه بندي نمي كنم وفردا يكه وتنها ازقلعه بيرون مي ايم وشيخ او علي را طلب مي كنم و و يك ارم چوبها تير	412	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms413	false	7015762020449228065	0	301	0	1443	1443	301	بهجانب او مياندازم يا من كار اورا ميسازم ونام اورا كوتاه مي كنم ونام من بلند مي گردد يا2 انكه چندين مبارز3 در دست او كشته شوند بهتر است يا 4 انكه يك كس كه من بوده باشم5 الچي بر گرديد و عرض نمود انحضرت راضي گرديده روز ديگر ان شهريار مكمل و مسلح گرديد و امده جولان نمود و امد به پاي قلعه و فولاد سلطان را طلب نمود ازفراز برج قلعه پرسيد كه چه ميشود گفتند شيخ او غلي است كه بهميدان امده است چون شما او راطلب نموده بوديد اونيز رفت و مسلح شده بيرون امد وگفت خوش باشد بعد از گفتگوي بسيار سه چوبه تير به طرف شهريار عالمگير انداخت اما چون نوبت به ان سرور رسيد ان چنان تيري برسينهاش زد كه ازعقب سرش سر كشيد و افتاد از مركب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0483png و ان شهريار مر كب به پاي حصار جهانيد و گفت در را باز كنند ومردم سپاهي مسلح شده بودند و بر در قلعه ايستاده كه اگر فولاد سلطان به وجود شريف و عنصر لطيف ان شهريار ازاري برساند ان دههزار از بك بريزند در ميان قزلباش و چون انچنان ديدند درزازد قلعه راكشودند و ان حضرت صبر نكرد تا سپاه قزلباش ازعقب برسد و داخل قلعه شد و ان دههزار از بك اماند و پاي شاه را بوسيدند وتنها در ميان از بك سراسر قلعه مي گرديد كه امراي قزلباش ريختند به قلعه وشهريار از سرجريمها ايشان گذشت واز انجابه طرف قلعها بغلان1 ميخواست برود كه به عرض شهريار رسانيدند كه دراين شاه اسمعيل حوالي حصار شادمان درهاي هست پرگل و لاله و هر روز چند مرتبه باران در شكارگاد مي ايد و زاله بهروي لاله چون نشست زنگ از دل مي برد ان شهريار بهشكار دره ولاله زار رفت بابرپادشاه وخان ميرزابودند واز قزلباش ديو سلطان واز تاجيك ميرسيد شريف صدر	413	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms413	true	348925597424126777	0	301	0	1443	1443	301	بهجانب او مياندازم يا من كار اورا ميسازم ونام اورا كوتاه مي كنم ونام من بلند مي گردد يا2 انكه چندين مبارز3 در دست او كشته شوند بهتر است يا 4 انكه يك كس كه من بوده باشم5 الچي بر گرديد و عرض نمود انحضرت راضي گرديده روز ديگر ان شهريار مكمل و مسلح گرديد و امده جولان نمود و امد به پاي قلعه و فولاد سلطان را طلب نمود ازفراز برج قلعه پرسيد كه چه ميشود گفتند شيخ او غلي است كه بهميدان امده است چون شما او راطلب نموده بوديد اونيز رفت و مسلح شده بيرون امد وگفت خوش باشد بعد از گفتگوي بسيار سه چوبه تير به طرف شهريار عالمگير انداخت اما چون نوبت به ان سرور رسيد ان چنان تيري برسينهاش زد كه ازعقب سرش سر كشيد و افتاد از مركب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0483png و ان شهريار مر كب به پاي حصار جهانيد و گفت در را باز كنند ومردم سپاهي مسلح شده بودند و بر در قلعه ايستاده كه اگر فولاد سلطان به وجود شريف و عنصر لطيف ان شهريار ازاري برساند ان دههزار از بك بريزند در ميان قزلباش و چون انچنان ديدند درزازد قلعه راكشودند و ان حضرت صبر نكرد تا سپاه قزلباش ازعقب برسد و داخل قلعه شد و ان دههزار از بك اماند و پاي شاه را بوسيدند وتنها در ميان از بك سراسر قلعه مي گرديد كه امراي قزلباش ريختند به قلعه وشهريار از سرجريمها ايشان گذشت واز انجابه طرف قلعها بغلان1 ميخواست برود كه به عرض شهريار رسانيدند كه دراين شاه اسمعيل حوالي حصار شادمان درهاي هست پرگل و لاله و هر روز چند مرتبه باران در شكارگاد مي ايد و زاله بهروي لاله چون نشست زنگ از دل مي برد ان شهريار بهشكار دره ولاله زار رفت بابرپادشاه وخان ميرزابودند واز قزلباش ديو سلطان واز تاجيك ميرسيد شريف صدر	413	-7974964111633820869	1443	2886.0	1144	1443	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms414	false	6052541781575494691	0	301	0	1546	1546	301	باشيخزاده لاهيجي و ان حضرت برماديان عربي سوار بود جهاند برسينه كوه وتا كمر لعل بود كه دو دست مركب از پيش جست وشاه بامر كب افتاد بهروي سنگ رخام و ماديان خردگرديده به طريق گوشتابه اما شاه از هوش رفته بود چون ديو سلطان ان حال ديد فرمود در همانجا قدغن نمودند كه واي برجان كسي كه اين سخنرا بلند گرداند و اوازه بيندازد2 اما چون اين قضيه واقع شد شاه را برداشتند و روانها اردوي معلي گرديدند انچنان كه از مردم اردو سواي چند نفر از امرا ديگر سپاه خبري نداشتند وبابر پادشاه وديو سلطانو ان چند امرا برسر شاه امدند وهرچند او را فصد كردنا چشم باز نمي كرد وچون اينه گرفتند برنفس ان حضرت غبار گرفت اما ديده باز نمي كرد تا سه روز انچنان3 و ان چند امرا محافظت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0484png كردند سپاه را اما صبح روز چهارم بود كه ان شهريار كشور گيرديده كشودو جستاز جايخود وگفت ياعلي مدد امرا گفتند بلاگردانت شويم چون است معاملهاشما و ان شهريار1 فرمود كه حضرت امير المءمنين عليه السلام برسربالين من امد و مرا شفا داد وفرمود برخيز وخود را به لشكر صوفي وقزلباش برسان كه كار از دست رفت ودست مبارك برسرمن ماليد ازشوق2 ديده باز كردم قزلباش خبردار شدند ونقارها بشارتزدند و شاه عالم پناه سوار گرديد وسراسر اردو وبازار راگرديد واز انجا به شكار راهي شد خروج نمودن سليمان ميرزا دراردبيل با هيجده هزاركس ورفتن بهتبريز وكشته شدن او اما چون سليمان ميرزا زور وقوت بههم رسانيد ويال وبال ازيكديگر بدر رفتهو دود مشعل بزرگي دردماغش جاي گرفته وميخواست اورا نيزمرشد كامل بدانند وبگويند وچند جاهل نادان با او درخفيه سخن خروج زدند واو مي گفت بعد از برادرم3 جاي خود را به شاه تهماسب خواهد داد و اگر در زندگيشاه خروج كنم معلوم نيست كه كاري از پيش ببرم و ان نادولت خواهان	414	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms414	true	2700802842946995288	0	301	0	1546	1546	301	باشيخزاده لاهيجي و ان حضرت برماديان عربي سوار بود جهاند برسينه كوه وتا كمر لعل بود كه دو دست مركب از پيش جست وشاه بامر كب افتاد بهروي سنگ رخام و ماديان خردگرديده به طريق گوشتابه اما شاه از هوش رفته بود چون ديو سلطان ان حال ديد فرمود در همانجا قدغن نمودند كه واي برجان كسي كه اين سخنرا بلند گرداند و اوازه بيندازد2 اما چون اين قضيه واقع شد شاه را برداشتند و روانها اردوي معلي گرديدند انچنان كه از مردم اردو سواي چند نفر از امرا ديگر سپاه خبري نداشتند وبابر پادشاه وديو سلطانو ان چند امرا برسر شاه امدند وهرچند او را فصد كردنا چشم باز نمي كرد وچون اينه گرفتند برنفس ان حضرت غبار گرفت اما ديده باز نمي كرد تا سه روز انچنان3 و ان چند امرا محافظت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0484png كردند سپاه را اما صبح روز چهارم بود كه ان شهريار كشور گيرديده كشودو جستاز جايخود وگفت ياعلي مدد امرا گفتند بلاگردانت شويم چون است معاملهاشما و ان شهريار1 فرمود كه حضرت امير المءمنين عليه السلام برسربالين من امد و مرا شفا داد وفرمود برخيز وخود را به لشكر صوفي وقزلباش برسان كه كار از دست رفت ودست مبارك برسرمن ماليد ازشوق2 ديده باز كردم قزلباش خبردار شدند ونقارها بشارتزدند و شاه عالم پناه سوار گرديد وسراسر اردو وبازار راگرديد واز انجا به شكار راهي شد خروج نمودن سليمان ميرزا دراردبيل با هيجده هزاركس ورفتن بهتبريز وكشته شدن او اما چون سليمان ميرزا زور وقوت بههم رسانيد ويال وبال ازيكديگر بدر رفتهو دود مشعل بزرگي دردماغش جاي گرفته وميخواست اورا نيزمرشد كامل بدانند وبگويند وچند جاهل نادان با او درخفيه سخن خروج زدند واو مي گفت بعد از برادرم3 جاي خود را به شاه تهماسب خواهد داد و اگر در زندگيشاه خروج كنم معلوم نيست كه كاري از پيش ببرم و ان نادولت خواهان	414	-7974964111633820869	1546	3092.0	1247	1546	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms415	false	8510685636166763630	0	301	0	1510	1510	301	چند گفتند كه اگر باما بيعت مي كني كهمارا دروقت دولت منظور نظرسازي ما نيز فكر خروج تو مي كنيم بهوجه احسن كه كار پادشاهي برتو قرارگيرد شاهزاده فرمود كه هر شهر وقصبهاي كه خواهيد به شما بدهم ايشان انچه مطلب داشتند گفتند و چون با ان شاه زادها صفوي نژاد بيعت كردند و شاه عالم پناه از اصفهان چون بهسفر خير اثر خراسان رفتند منوچهر غلام و قزل محمد تركمان غلام سليمانميرزا بودند وجاسوس ايشان باشاه همراهبود جاسوس چون ديد كه شاه در درها حصار شادمان برزمين افتاد و ان چند نفر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0485png خروج تمودن سليمان ميرزا در اردبين امراگريبانها چاك زدند واسب ان حضرت را ديد كه خرد شده بود و مردم را اول گمان ان بود كه شاهدر حيات نيست و ان چند نفر فرياد و فغان برداشتند چون ديو سلطان اگاه گرديد نگذاشت كه ان قوم فرياد كنند بنابراين جاسوس از همانجا راه ايران را در پيش گرفته و به اردبيل رفت به استانه و سر به گوش سليمان ميرزا نهاد وگفت صوفيان خود را ببين تا كار سازي خود كنند تا ببينيم كه كار به كجا ميرسد وشرح فوت شاه را بهعرض رسانيد اماسليمانميرزابي تابي نمودهو از استانه بيرون امد وديوان كرد و گفت ياران سر من سلامت باشد كه روز گار اين قسم حادثه ساخته است ريش سفيدان قبول نكردند اماجاهلان شور طلب قبول كردند و برسرسليمان ميرزا جمعيت1 نمودند وخزينها شيخ صفيرا بيرون اوردند و ريختندو انچه يراق طلاو نقره بودشكست و سكه بهنام خود زدوزر بسيار بهسپاهداد و در عرض سه روز هيجده هزار كس برسرش جمع شدند واز انجا به جانب تبريز به الغار روانه شدند چون خبر به احمد سلطان شاملو رسيد كه حاكم تبريز بود اگر چه به نام سليمان ميرزا بود2 اما او للگي شاهزاده مي كرد و خرج بيوتات شاهزاده با او بود وشاهزاده خرد بود	415	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms415	true	9220433171625035255	0	301	0	1510	1510	301	چند گفتند كه اگر باما بيعت مي كني كهمارا دروقت دولت منظور نظرسازي ما نيز فكر خروج تو مي كنيم بهوجه احسن كه كار پادشاهي برتو قرارگيرد شاهزاده فرمود كه هر شهر وقصبهاي كه خواهيد به شما بدهم ايشان انچه مطلب داشتند گفتند و چون با ان شاه زادها صفوي نژاد بيعت كردند و شاه عالم پناه از اصفهان چون بهسفر خير اثر خراسان رفتند منوچهر غلام و قزل محمد تركمان غلام سليمانميرزا بودند وجاسوس ايشان باشاه همراهبود جاسوس چون ديد كه شاه در درها حصار شادمان برزمين افتاد و ان چند نفر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0485png خروج تمودن سليمان ميرزا در اردبين امراگريبانها چاك زدند واسب ان حضرت را ديد كه خرد شده بود و مردم را اول گمان ان بود كه شاهدر حيات نيست و ان چند نفر فرياد و فغان برداشتند چون ديو سلطان اگاه گرديد نگذاشت كه ان قوم فرياد كنند بنابراين جاسوس از همانجا راه ايران را در پيش گرفته و به اردبيل رفت به استانه و سر به گوش سليمان ميرزا نهاد وگفت صوفيان خود را ببين تا كار سازي خود كنند تا ببينيم كه كار به كجا ميرسد وشرح فوت شاه را بهعرض رسانيد اماسليمانميرزابي تابي نمودهو از استانه بيرون امد وديوان كرد و گفت ياران سر من سلامت باشد كه روز گار اين قسم حادثه ساخته است ريش سفيدان قبول نكردند اماجاهلان شور طلب قبول كردند و برسرسليمان ميرزا جمعيت1 نمودند وخزينها شيخ صفيرا بيرون اوردند و ريختندو انچه يراق طلاو نقره بودشكست و سكه بهنام خود زدوزر بسيار بهسپاهداد و در عرض سه روز هيجده هزار كس برسرش جمع شدند واز انجا به جانب تبريز به الغار روانه شدند چون خبر به احمد سلطان شاملو رسيد كه حاكم تبريز بود اگر چه به نام سليمان ميرزا بود2 اما او للگي شاهزاده مي كرد و خرج بيوتات شاهزاده با او بود وشاهزاده خرد بود	415	-7974964111633820869	1510	3020.0	1211	1510	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms416	false	5717728184302007902	0	301	0	1524	1524	301	و دراردبيل ميبود و گاهي مي امد به تبريز و باز ميرفت به طرف اردبيل چون احمد سلطان از ياغي گري شاهزاده خبردار گرديد برداشت مردم تبريز را وهرقزلباشي كه بودند بعضي را پدر در تبريز بود وبعضي را برادر وبعضيرا ابن عم حاصل سپاه شاهسون3 بههم رسانيدوبه استقبال شاهزاده راهي گرديد وچون يك منزل از تبريز بيرون امد گرد گرديد و سپاه تبريزي رسيدند سليمان ميرزا پنداشت كه سلطان به استقبال امده است فرمود منوچهر غلام را كه برويد بهاستقبال او چون به جنك مانيامدهاند منوچهر غلام پيش جهانيد و رفت و سلام كرد و گفت بارك الله خوب كرديد كه به استقبال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0486png پادشاه بيرون امديد احمد سلطان گفت شاه كيست گفت سليمان ميرزا اورا تابشنيدن ان نماندو گفت برو اي كيدي سرتو در گردن ان شاه سليمان است نهاده وسرشاه سليمانت برگردن تو سرشهريار ماسلامت بوده باشد و شاه به غير از شاهاسمعيل بهادر خان كيست او گفت اي احمدسلطان قضيه چنين شده است گفت بس كن اي گراي نمك بحرام مادر تبريزيم چرا اول بايست ما مخبر نشويم1 كسه نزديك تريم كه ميبايد اول به اردبيل بيايد2 و بعد از انكه خداي ناكردهو اقعهاي3 باشد جاي پدر از پسراست وميخواست كه او را بهشمشير زند گريزان شدهخود را بهسليمان ميرزا رسانيد و شرح را عرض كرده اه ازنهاد او بر امد و گفت اول خروج من است رگاه اتش چشم اين جماعت را نگيرم4 كي ديگر از من خواهد ترسيد5 و خود مركب جهانيد و به ميدان رفت واول نصيحت احمد سلطان كرد6 چون ديد كه سخن اورا نميشنود انچنانشمشيري برفرقش زد كه تاز نجير كمرش برهم شكافت واين ضرب دست كه مردم از او ديدند روي به گريز نهادند وخود را انداختند به تبريز وسليمان ميرزا داخل تبريز شد و اما برادر ساروبيري قورچي باشي استجلو كه هنوز اول جواني او بود ديد كه	416	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms416	true	-7393172300076375568	0	301	0	1524	1524	301	و دراردبيل ميبود و گاهي مي امد به تبريز و باز ميرفت به طرف اردبيل چون احمد سلطان از ياغي گري شاهزاده خبردار گرديد برداشت مردم تبريز را وهرقزلباشي كه بودند بعضي را پدر در تبريز بود وبعضي را برادر وبعضيرا ابن عم حاصل سپاه شاهسون3 بههم رسانيدوبه استقبال شاهزاده راهي گرديد وچون يك منزل از تبريز بيرون امد گرد گرديد و سپاه تبريزي رسيدند سليمان ميرزا پنداشت كه سلطان به استقبال امده است فرمود منوچهر غلام را كه برويد بهاستقبال او چون به جنك مانيامدهاند منوچهر غلام پيش جهانيد و رفت و سلام كرد و گفت بارك الله خوب كرديد كه به استقبال image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0486png پادشاه بيرون امديد احمد سلطان گفت شاه كيست گفت سليمان ميرزا اورا تابشنيدن ان نماندو گفت برو اي كيدي سرتو در گردن ان شاه سليمان است نهاده وسرشاه سليمانت برگردن تو سرشهريار ماسلامت بوده باشد و شاه به غير از شاهاسمعيل بهادر خان كيست او گفت اي احمدسلطان قضيه چنين شده است گفت بس كن اي گراي نمك بحرام مادر تبريزيم چرا اول بايست ما مخبر نشويم1 كسه نزديك تريم كه ميبايد اول به اردبيل بيايد2 و بعد از انكه خداي ناكردهو اقعهاي3 باشد جاي پدر از پسراست وميخواست كه او را بهشمشير زند گريزان شدهخود را بهسليمان ميرزا رسانيد و شرح را عرض كرده اه ازنهاد او بر امد و گفت اول خروج من است رگاه اتش چشم اين جماعت را نگيرم4 كي ديگر از من خواهد ترسيد5 و خود مركب جهانيد و به ميدان رفت واول نصيحت احمد سلطان كرد6 چون ديد كه سخن اورا نميشنود انچنانشمشيري برفرقش زد كه تاز نجير كمرش برهم شكافت واين ضرب دست كه مردم از او ديدند روي به گريز نهادند وخود را انداختند به تبريز وسليمان ميرزا داخل تبريز شد و اما برادر ساروبيري قورچي باشي استجلو كه هنوز اول جواني او بود ديد كه	416	-7974964111633820869	1524	3048.0	1225	1524	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms417	false	-974086559664017364	0	301	0	1506	1506	301	برادرش را به قتل اوردند اما چون برادر قورچي باشي بود مردم برسر او جمعيت7 كردند8 وهجوم عام شد و صوفيان تبريزي درزير سنگ ان شاهزادها صفوي نژاد را بهقتل اوردند و نعش مبارك او را به جانباردبيل فرستادند ومنوچهر غلام را در بند كشيدند و قزل محمد را بهقتل اوردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0487png اما از اين جانب چون شاه دريا دل شفا يافت وچون ازعراق به تسخير ملك خراسان واز انجا به گرفتن بلخرفتند جاني بيگ سلطان بلخ راخالي نموده برخاست ورفت بهجانب سمرقند1 و عبيد خان نيز بخارا خالي كرده روانه سمرقند گرديده چون محمد تيمور خان را ديد وگفت1 چه خاك برسر كنيم كه شهريار ايران به خون نجم ثاني قسم ياد نموده است كه نه تركستان را بگذارد ونه دشت را تمام را بهقتل اورده قتل عام نمايد كه قتل عام چنگيزخان به گرد ان نرسد حال برخيز تا خودرابه بيشها چين اندازيم يا انكه در درياي چين2 گم نام شويم كه كسي از ما نشان ندهد واگر چه به چين3 برويم خطا كرده باشيم4 محمد تمور خان گقت كه ما چرا به خدمت پادشاه خود و ولي نعمت خود واقوام وابن عم5 خود نرويم كه تمام پادشاهان چين وماچين وختا وختن تمام دم از بندگي او ميزنند واز ترس نمي توانند راه خطا درپيش كيرندپس عبيد خان گفت ماهمگي خواهيم رفتن يا انكه يكي از ماها خواهد رفت اما محمد تيمور خان گفت كه ميبايد كه جاني بيگ سلطان را طلب نمايم چون ريش سفيد است وقاسم خان جانشين چنگيز خان غايبانه تعريف او را بسيار كردهاست واز اطوار اوبسيار محظوظ است و چون اورا نيك نفس و رحيم ودانا ميداند اگر چنانچهاورا طلب نماييم و برداريم ودست اويزخود ساخته برويم شايد جاني بيگ سلطان خان كلان را برسرتقليد اورد و سپاهي با ماهمر اه كند برداريم از بكاندشت راو برويمشايد قزلباش را از پيش برداريم	417	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms417	true	-1772002313768115487	0	301	0	1506	1506	301	برادرش را به قتل اوردند اما چون برادر قورچي باشي بود مردم برسر او جمعيت7 كردند8 وهجوم عام شد و صوفيان تبريزي درزير سنگ ان شاهزادها صفوي نژاد را بهقتل اوردند و نعش مبارك او را به جانباردبيل فرستادند ومنوچهر غلام را در بند كشيدند و قزل محمد را بهقتل اوردند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0487png اما از اين جانب چون شاه دريا دل شفا يافت وچون ازعراق به تسخير ملك خراسان واز انجا به گرفتن بلخرفتند جاني بيگ سلطان بلخ راخالي نموده برخاست ورفت بهجانب سمرقند1 و عبيد خان نيز بخارا خالي كرده روانه سمرقند گرديده چون محمد تيمور خان را ديد وگفت1 چه خاك برسر كنيم كه شهريار ايران به خون نجم ثاني قسم ياد نموده است كه نه تركستان را بگذارد ونه دشت را تمام را بهقتل اورده قتل عام نمايد كه قتل عام چنگيزخان به گرد ان نرسد حال برخيز تا خودرابه بيشها چين اندازيم يا انكه در درياي چين2 گم نام شويم كه كسي از ما نشان ندهد واگر چه به چين3 برويم خطا كرده باشيم4 محمد تمور خان گقت كه ما چرا به خدمت پادشاه خود و ولي نعمت خود واقوام وابن عم5 خود نرويم كه تمام پادشاهان چين وماچين وختا وختن تمام دم از بندگي او ميزنند واز ترس نمي توانند راه خطا درپيش كيرندپس عبيد خان گفت ماهمگي خواهيم رفتن يا انكه يكي از ماها خواهد رفت اما محمد تيمور خان گفت كه ميبايد كه جاني بيگ سلطان را طلب نمايم چون ريش سفيد است وقاسم خان جانشين چنگيز خان غايبانه تعريف او را بسيار كردهاست واز اطوار اوبسيار محظوظ است و چون اورا نيك نفس و رحيم ودانا ميداند اگر چنانچهاورا طلب نماييم و برداريم ودست اويزخود ساخته برويم شايد جاني بيگ سلطان خان كلان را برسرتقليد اورد و سپاهي با ماهمر اه كند برداريم از بكاندشت راو برويمشايد قزلباش را از پيش برداريم	417	-7974964111633820869	1506	3012.0	1207	1506	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms418	false	5124151212576318013	0	302	0	1563	1563	302	خانان تركستان وچند روزي اين فلك كج رفتار به كام ما بگردد اما محمد تيمور خان فرمود كه ان كاري كه تو با جاني بيگ سلطان كردهاييقين كه بسيار ازردهاست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0488png كي قبول اين كار خواهد كرد عبيدالله1 خان گفت كه اگر چنانچه شما او را طلب نماييد من ميتوانم او را راضي نمود كه برداشته برويم به خدمت قاسم خان پس محمد تيمور خان نامهاي نوشت بهجاني بيگ سلطان واو راطلب نمود او برخاست ورفت چون داخل سمرقندگرديد مردم را فرستاد به استقبال ومحمد تيمور خان وعبيدالله1 نيز به استقبال او رفتند وعبيد الله1 خان چون او را ديد پياده گرديد و دست در گردن او كرد و گفت كه سلطانم اگر چنانچه من گناهي يا تقصيري در خدمت شماكردهام التماس دارم كه از تقصير من بگذري ومرا ببخشي و او را بسيار تواضع نمود وبههر طريق كه بود اورا راضي ساخت وقرار دادند كه جاني بيگ سلطان برود به طرفدشت و عريضها محمد تيمور خان را با عبيدالله1 خان برداشته به خدمت قاسم خان برود شايدكاري تواند ساخت وپيشكش لايق با تحفه و هديههاي بسيار با عرايض ايشان برداشت وراهي گرديد وچون جاني بيگ به اول دشت رسيد خبر به قاسم بيگ رسيد كه جاني بيگ سلطان خويش شما به خدمت خان مي ايد فرستادن قاسم خان پادشاه دشت ابوالخيرخان پسرشرا باصدوشصت هزارس2 به گرفتن شاه اسمعيل وتسخير ممالك تركتان اماچون خبرشنيد كه جاني بيگ سلطان مي ايد ريش سفيدان دشت را باچند نفر از اقوام وايل خود را فرمود برويد واستقبال كنيد وسلطان را به عزت وحرمت تمام به خدمت بياوريد پس فرستادگان امدند و او را ديدند وبه جهت انكه قوم خان بود زانو زدند وتسليم وكرنش نمودند وازطرف خان او را پرسيدند وجاني بيگ را بردند به بارگاه قاسم خان و سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0489png سجده كرد و امد داخل بارگاه خان گرديد وچون چشمش	418	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms418	true	-4763441114641632126	0	302	0	1563	1563	302	خانان تركستان وچند روزي اين فلك كج رفتار به كام ما بگردد اما محمد تيمور خان فرمود كه ان كاري كه تو با جاني بيگ سلطان كردهاييقين كه بسيار ازردهاست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0488png كي قبول اين كار خواهد كرد عبيدالله1 خان گفت كه اگر چنانچه شما او را طلب نماييد من ميتوانم او را راضي نمود كه برداشته برويم به خدمت قاسم خان پس محمد تيمور خان نامهاي نوشت بهجاني بيگ سلطان واو راطلب نمود او برخاست ورفت چون داخل سمرقندگرديد مردم را فرستاد به استقبال ومحمد تيمور خان وعبيدالله1 نيز به استقبال او رفتند وعبيد الله1 خان چون او را ديد پياده گرديد و دست در گردن او كرد و گفت كه سلطانم اگر چنانچه من گناهي يا تقصيري در خدمت شماكردهام التماس دارم كه از تقصير من بگذري ومرا ببخشي و او را بسيار تواضع نمود وبههر طريق كه بود اورا راضي ساخت وقرار دادند كه جاني بيگ سلطان برود به طرفدشت و عريضها محمد تيمور خان را با عبيدالله1 خان برداشته به خدمت قاسم خان برود شايدكاري تواند ساخت وپيشكش لايق با تحفه و هديههاي بسيار با عرايض ايشان برداشت وراهي گرديد وچون جاني بيگ به اول دشت رسيد خبر به قاسم بيگ رسيد كه جاني بيگ سلطان خويش شما به خدمت خان مي ايد فرستادن قاسم خان پادشاه دشت ابوالخيرخان پسرشرا باصدوشصت هزارس2 به گرفتن شاه اسمعيل وتسخير ممالك تركتان اماچون خبرشنيد كه جاني بيگ سلطان مي ايد ريش سفيدان دشت را باچند نفر از اقوام وايل خود را فرمود برويد واستقبال كنيد وسلطان را به عزت وحرمت تمام به خدمت بياوريد پس فرستادگان امدند و او را ديدند وبه جهت انكه قوم خان بود زانو زدند وتسليم وكرنش نمودند وازطرف خان او را پرسيدند وجاني بيگ را بردند به بارگاه قاسم خان و سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0489png سجده كرد و امد داخل بارگاه خان گرديد وچون چشمش	418	-7974964111633820869	1563	3126.0	1264	1563	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms419	false	-6853469972012419458	0	300	0	1413	1413	300	برقاسمخان افتاد ديد كه ديوي در بالاي تخت پادشاهي نشسته است و ان تختي بود كه خاناز طلاي ناب ساخته بود و چهار گوشها تخت را سرهاي شير و ببر و پلنگ و اژدها1 و مرغان قرار داده بودند و كلاه چنگيز خاني كه قريب به هفتاد هزار تومان عراقي قيمت جواهرات اوبود برسر نهاده وچشمهاي شهلا كه سفيدي بيش از سياهي بود و موي سبيل او كم بود و چند تار موي از زنخدان ان روييده وسه عدد موي دراز يكي تا پيش پستان راست امده و ديگري تاپستان چپ وموي ميان كه سيماست تابرناف كشيده اين نشانها چنگيزخان است وهر پادشاهي كه جانشين است اگر ده هزار دارد2 هر كدام كه ان سه موي سفيد دراز از زنخ او كشيده است او را پدر جانشين خود مي كند در دست3 وتمام مردم او را مرشد وپادشاه و قدوها خود ميدانند و هزار و دويست امرادارد كه مدام مي بايد در بار گاه قاسم خان بربالاي كرسيهاي زر ونقره وخاتم بندي از چوبعود و ابنوس وساج وعاج بنشينند4 و بيرام5 اتاليغكه اتاليغ خان است كه و كيل نفس پادشاه استدر پهلوي اونشسته است در دست راست خان كرسي مرصعي گذاشتهاند و بربالاي ان كرسي ابوالخير خان پسربزرگ خان بهدو زانوي ادب قرار گرفته است و توپي از بكي برسر ودستار كنار زري در بالاي او پيچيده وقرقرها مرصع بر ان بالا بند كرده و قدو قامت او مثل منار اسكندروسينها پهن و كمري تنگ و در هردو دوشش چهار نوخاسته مربع ميتوانست نشست و هر جنگي كه واقع شده است بسيار مبارز را از پاي در اورده بود و شمارها مقتولان6 او كه در اين سي سالگي در ميدان رزم به قتل اورده است شايد هزار ودويست نفر زياده بوده باشد كه تمام ياغيان دشت بودند وهر كدام مثل ديو دژمي بودند و ديگرامراي خان كه از كنار الكاء	419	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms419	true	1469887758312386623	0	300	0	1413	1413	300	برقاسمخان افتاد ديد كه ديوي در بالاي تخت پادشاهي نشسته است و ان تختي بود كه خاناز طلاي ناب ساخته بود و چهار گوشها تخت را سرهاي شير و ببر و پلنگ و اژدها1 و مرغان قرار داده بودند و كلاه چنگيز خاني كه قريب به هفتاد هزار تومان عراقي قيمت جواهرات اوبود برسر نهاده وچشمهاي شهلا كه سفيدي بيش از سياهي بود و موي سبيل او كم بود و چند تار موي از زنخدان ان روييده وسه عدد موي دراز يكي تا پيش پستان راست امده و ديگري تاپستان چپ وموي ميان كه سيماست تابرناف كشيده اين نشانها چنگيزخان است وهر پادشاهي كه جانشين است اگر ده هزار دارد2 هر كدام كه ان سه موي سفيد دراز از زنخ او كشيده است او را پدر جانشين خود مي كند در دست3 وتمام مردم او را مرشد وپادشاه و قدوها خود ميدانند و هزار و دويست امرادارد كه مدام مي بايد در بار گاه قاسم خان بربالاي كرسيهاي زر ونقره وخاتم بندي از چوبعود و ابنوس وساج وعاج بنشينند4 و بيرام5 اتاليغكه اتاليغ خان است كه و كيل نفس پادشاه استدر پهلوي اونشسته است در دست راست خان كرسي مرصعي گذاشتهاند و بربالاي ان كرسي ابوالخير خان پسربزرگ خان بهدو زانوي ادب قرار گرفته است و توپي از بكي برسر ودستار كنار زري در بالاي او پيچيده وقرقرها مرصع بر ان بالا بند كرده و قدو قامت او مثل منار اسكندروسينها پهن و كمري تنگ و در هردو دوشش چهار نوخاسته مربع ميتوانست نشست و هر جنگي كه واقع شده است بسيار مبارز را از پاي در اورده بود و شمارها مقتولان6 او كه در اين سي سالگي در ميدان رزم به قتل اورده است شايد هزار ودويست نفر زياده بوده باشد كه تمام ياغيان دشت بودند وهر كدام مثل ديو دژمي بودند و ديگرامراي خان كه از كنار الكاء	419	-7974964111633820869	1413	2826.0	1114	1413	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms420	false	5374682387310460576	0	302	0	1490	1490	302	خاور و كنار درياي قلزم تا كناررودخانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0490png ديل1 كه طرف شمال دشت است و از طرف مشرق2 تا كنار پل كه اول دشت اق جيران3 است كه در ان دشت اهوي ختايي كه مشك اذفردارند الكاء اوست وتا كنار دشت داشكند كوه و يار كن كه طرف جنوب دشت است و قريب بههزارشهر وقصبه دارد كه هرسال هزار حاكم ازجانب او حكم گرفته به حكومت ميروند و نصف رعيت او مسلمانند و نصف ديگر كافر و خود مسلمان است حنفي مذهب باري جاني بيگ سلطان زانو زد اول در برابر قاسم خان سجده كرد و دعا وثناي خان به جاي اورد وبعد از دعا وثنا به طرف ابو الخير نيز كرنش نموده و بعد از ان عرض بندگي محمد تيمورخان و عبيد الله4 خان رراكه چون هنوزخان نشده است وقتي كه محمدتيمور خان كشته خواهد شد عسيداللهخان خانخواهد شدبهخدمت قاسمخان عرض نموده غرض كه از زبان ان دو پادشاه دعا كرد وعريضهاي كه عرض نموده بودند رسانيد وقاسم خان فرمود بيرام5 اتاليغ كه برخاست ودست اوراگرفته اورد در زير دست خو د جاي داد وبعد ازشربت وطعام شراب به مجلس اوردند وچون دماغها رسيد احوال جنگ شهريار دوران شاه اسمعيل بهادر خان را6 از جاني بيگ سلطان پرسيد سلطان از اول تا اخر انچه شده بود عرض كرد و ازقتل عام نجم ثاني انقدر از ظلم وجور وتعدي قزلباش به قاسم خان عرض كرد كه او را برسر غيرت اورد و خان گفت خاطر جمع دار كه بلايي بر سرشيخ او غلي بياورم كه ديگر من بعدهيچ پادشاهياراده و بلكه خيال تر كستان نكند و ديگر انكه من اطلاعي نداشتم بر احوال شما و ازبك و زيادتي قزلباش انچه ننگي بود كه اين چند جاهل بي سعادت نادان به او جاق چنگيز خان بههم رسانيدند7 وبعد از شاهي بيگ ديگر مردي نبود كه جاي او رابه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0491png	420	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms420	true	-3881243971197880636	0	302	0	1490	1490	302	خاور و كنار درياي قلزم تا كناررودخانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0490png ديل1 كه طرف شمال دشت است و از طرف مشرق2 تا كنار پل كه اول دشت اق جيران3 است كه در ان دشت اهوي ختايي كه مشك اذفردارند الكاء اوست وتا كنار دشت داشكند كوه و يار كن كه طرف جنوب دشت است و قريب بههزارشهر وقصبه دارد كه هرسال هزار حاكم ازجانب او حكم گرفته به حكومت ميروند و نصف رعيت او مسلمانند و نصف ديگر كافر و خود مسلمان است حنفي مذهب باري جاني بيگ سلطان زانو زد اول در برابر قاسم خان سجده كرد و دعا وثناي خان به جاي اورد وبعد از دعا وثنا به طرف ابو الخير نيز كرنش نموده و بعد از ان عرض بندگي محمد تيمورخان و عبيد الله4 خان رراكه چون هنوزخان نشده است وقتي كه محمدتيمور خان كشته خواهد شد عسيداللهخان خانخواهد شدبهخدمت قاسمخان عرض نموده غرض كه از زبان ان دو پادشاه دعا كرد وعريضهاي كه عرض نموده بودند رسانيد وقاسم خان فرمود بيرام5 اتاليغ كه برخاست ودست اوراگرفته اورد در زير دست خو د جاي داد وبعد ازشربت وطعام شراب به مجلس اوردند وچون دماغها رسيد احوال جنگ شهريار دوران شاه اسمعيل بهادر خان را6 از جاني بيگ سلطان پرسيد سلطان از اول تا اخر انچه شده بود عرض كرد و ازقتل عام نجم ثاني انقدر از ظلم وجور وتعدي قزلباش به قاسم خان عرض كرد كه او را برسر غيرت اورد و خان گفت خاطر جمع دار كه بلايي بر سرشيخ او غلي بياورم كه ديگر من بعدهيچ پادشاهياراده و بلكه خيال تر كستان نكند و ديگر انكه من اطلاعي نداشتم بر احوال شما و ازبك و زيادتي قزلباش انچه ننگي بود كه اين چند جاهل بي سعادت نادان به او جاق چنگيز خان بههم رسانيدند7 وبعد از شاهي بيگ ديگر مردي نبود كه جاي او رابه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0491png	420	-7974964111633820869	1490	2980.0	1191	1490	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms421	false	652058731795355358	0	301	0	1511	1511	301	مردي نگاه دارد اگر چه اونيز بي عقل بود و سررشته را ازدست رها1 كرده بود كه به ان طريق كشته شد اما هنوز رشيدتراز اين پسربود و برادر زادهها2 اما حال هيچ دغدغه نكشيد چون دخيل من شدهايد ابوالخير خان را با شما همراه كنم و لشكر بهاو بدهم كه هنوز از اب جيحون نگذشته باشيد كه ازو اهمها ان قزلباش كالبد خالي ساخته باشند و جاني بيگ سلطان چون اين سخنان شنيد شروع كرد به دعا و ثنا و گفت ما فقير ان و بيچار كان سواي درگاه عالم پناه چنگيز خان ديگر ملاذ و ملجا وپناهي نداريم وهميشه بنده و دخيل اين درگاه بودهايم وخواهيم بود و عراقيان چه وجود دارند كه بيايند بهجانب سمرقند و قرقزد3 وقلعها بغلان قاسمخان فرمود كه مهمان دار تعيين كردند و جاني بيگ سلطان راسپردند از براي عزت و اعتبار به بيرام4 خان اتاليغ وقاسم فرمود كه برويدوبكگوييد كه هرخانهاي از مردم دشت يك جوان مردانه كه خوب وشجاع بوده باشد بيايد چون حكم فرمود در اندك روزي هفتصد هزار كس امدند بردرخيمها قاسم خان و چون در ان وقت قاسم خان در ييلاق بود و در كنار رودخانها اديل5 با ايل خيمهها برسرپا كرده بودند ويك سالهراه الكاي اوست درطول6 وشش ماه راه رودخانها اديل كشيده است و در بعضي مكانها مرغزارها و چشمههاي روان دارد ورعيت قاسم خان در ان مكان مي باشند چون ان لشكر امدند و ازنظر او گذشتند يكصدوشصت7 هزار كس انتخاب نمود و فرمود تمام اسلحه ويراق گرفتند ازسر كار اووبريا بوهاي قرقزي سوارشده امدند وقاسمخان ابو الخيرخانرا طلبيد وكفت اي فرزند سرت را نازم ميخوامم بروي و او را زنده گرفته به خدمت من بباوري پسمرك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0492png بيست و پنج ساله را اين قدرت و قوت بوده باشد كه سر برسر مابگذارد1 و عبيدالله2 خان با محمد تيمور خان وجاني بيگ سلطان چند	421	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms421	true	8789280045995471290	0	301	0	1511	1511	301	مردي نگاه دارد اگر چه اونيز بي عقل بود و سررشته را ازدست رها1 كرده بود كه به ان طريق كشته شد اما هنوز رشيدتراز اين پسربود و برادر زادهها2 اما حال هيچ دغدغه نكشيد چون دخيل من شدهايد ابوالخير خان را با شما همراه كنم و لشكر بهاو بدهم كه هنوز از اب جيحون نگذشته باشيد كه ازو اهمها ان قزلباش كالبد خالي ساخته باشند و جاني بيگ سلطان چون اين سخنان شنيد شروع كرد به دعا و ثنا و گفت ما فقير ان و بيچار كان سواي درگاه عالم پناه چنگيز خان ديگر ملاذ و ملجا وپناهي نداريم وهميشه بنده و دخيل اين درگاه بودهايم وخواهيم بود و عراقيان چه وجود دارند كه بيايند بهجانب سمرقند و قرقزد3 وقلعها بغلان قاسمخان فرمود كه مهمان دار تعيين كردند و جاني بيگ سلطان راسپردند از براي عزت و اعتبار به بيرام4 خان اتاليغ وقاسم فرمود كه برويدوبكگوييد كه هرخانهاي از مردم دشت يك جوان مردانه كه خوب وشجاع بوده باشد بيايد چون حكم فرمود در اندك روزي هفتصد هزار كس امدند بردرخيمها قاسم خان و چون در ان وقت قاسم خان در ييلاق بود و در كنار رودخانها اديل5 با ايل خيمهها برسرپا كرده بودند ويك سالهراه الكاي اوست درطول6 وشش ماه راه رودخانها اديل كشيده است و در بعضي مكانها مرغزارها و چشمههاي روان دارد ورعيت قاسم خان در ان مكان مي باشند چون ان لشكر امدند و ازنظر او گذشتند يكصدوشصت7 هزار كس انتخاب نمود و فرمود تمام اسلحه ويراق گرفتند ازسر كار اووبريا بوهاي قرقزي سوارشده امدند وقاسمخان ابو الخيرخانرا طلبيد وكفت اي فرزند سرت را نازم ميخوامم بروي و او را زنده گرفته به خدمت من بباوري پسمرك image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0492png بيست و پنج ساله را اين قدرت و قوت بوده باشد كه سر برسر مابگذارد1 و عبيدالله2 خان با محمد تيمور خان وجاني بيگ سلطان چند	421	-7974964111633820869	1511	3022.0	1212	1511	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms422	false	2465024278101339511	0	301	0	1608	1608	301	مرتبه ازپيش او بگريزند وشاهي بيگ خان را سربريده و از براي قيصر روم فرستاد5 و عيل دست او را از براي اقا رستم پادشاه ماز ندران ونره ديوان انجا بفرستد واو را زهره معيوب شدهاز ترس مرد حقا كه ديدندارد و ان جوانرامي بايدديد ابوالخير خان گفت خانم اگر او را از پاي علم دست نينداخته3 و چون طفلان او را نربايم3 و به خدمت خان كلاننياورم3 پس فرزند تونبوده باشم گفت يقين ما حاصل است كه ايشان در پيش شكوه4 تو چه وجود دارند و ان سپاه كه انتخاب كرده بودند باپسر خود و جاني بيگ سلطان همراه نمود وجاني بيگ را خلعت فاخرداد وبا ابوالخيرخان به گرفتن شاه اسمعيل بهادر خان وتسخيرممالك تركستان فرستاد وخلعت جانشيني خودرا از براي محمدتيمورخان به جاني بيگ داده فرستاد و خلعت ديگر از براي عبيدالله2 خان جدانمود وسپرد بهسلطان وايشان5 با ان سپاه كينه خواه خونخوار منزل به منزلطي مي كردند تا رسيدند به داشكند واين خبر رسيد بهشهريار دريا دل جم قدر كه ابوالخيرخان مثل پولاد وند ديو كه به جنگ سپهبدايران امده بود6 باسپاه دشتي باصدمكروريو7 عازم اين صوب شده است پس شاه تبسم نمودند از ان خبر وفرمودند به توفيق الله تعالي وحضرات اءمها معصومين بلايي برسر ان جماعت بداختران بياورم كه در داستانها ومجلسها و محفلها مثل داستان رستم زال واسفنديار رويين تن زار وبه استقبال ان گروه انبوه سوار شوند8 وبه الغار روان گردند9 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0493png پس ان حضرت فرمود1منجمان ومستخرجان2 ايرانرا كه طالع شاه را باابوالخيرخان ملاحظه نمايندو ببينند كهاز گردش فلك عاقبت اين جنگ چون خواهد شد وتاثير سعادت كواكب كرامخاطب دارد و ازشامت ونحوست3 اختركرا مايوس ميسازد وكدام يك غالب شده مغلوب كيست و چون ارباب نجوم اميد وبيم ان دو غنيم عظيم را ملاحظه كردند و از حقايق4 و دقايق تاثيرات اختر وامزاج وطبايع عنصر وكيفيت مزاج وخاصيت اين چهار گوهر نظر	422	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms422	true	-1442659938744573468	0	301	0	1608	1608	301	مرتبه ازپيش او بگريزند وشاهي بيگ خان را سربريده و از براي قيصر روم فرستاد5 و عيل دست او را از براي اقا رستم پادشاه ماز ندران ونره ديوان انجا بفرستد واو را زهره معيوب شدهاز ترس مرد حقا كه ديدندارد و ان جوانرامي بايدديد ابوالخير خان گفت خانم اگر او را از پاي علم دست نينداخته3 و چون طفلان او را نربايم3 و به خدمت خان كلاننياورم3 پس فرزند تونبوده باشم گفت يقين ما حاصل است كه ايشان در پيش شكوه4 تو چه وجود دارند و ان سپاه كه انتخاب كرده بودند باپسر خود و جاني بيگ سلطان همراه نمود وجاني بيگ را خلعت فاخرداد وبا ابوالخيرخان به گرفتن شاه اسمعيل بهادر خان وتسخيرممالك تركستان فرستاد وخلعت جانشيني خودرا از براي محمدتيمورخان به جاني بيگ داده فرستاد و خلعت ديگر از براي عبيدالله2 خان جدانمود وسپرد بهسلطان وايشان5 با ان سپاه كينه خواه خونخوار منزل به منزلطي مي كردند تا رسيدند به داشكند واين خبر رسيد بهشهريار دريا دل جم قدر كه ابوالخيرخان مثل پولاد وند ديو كه به جنگ سپهبدايران امده بود6 باسپاه دشتي باصدمكروريو7 عازم اين صوب شده است پس شاه تبسم نمودند از ان خبر وفرمودند به توفيق الله تعالي وحضرات اءمها معصومين بلايي برسر ان جماعت بداختران بياورم كه در داستانها ومجلسها و محفلها مثل داستان رستم زال واسفنديار رويين تن زار وبه استقبال ان گروه انبوه سوار شوند8 وبه الغار روان گردند9 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0493png پس ان حضرت فرمود1منجمان ومستخرجان2 ايرانرا كه طالع شاه را باابوالخيرخان ملاحظه نمايندو ببينند كهاز گردش فلك عاقبت اين جنگ چون خواهد شد وتاثير سعادت كواكب كرامخاطب دارد و ازشامت ونحوست3 اختركرا مايوس ميسازد وكدام يك غالب شده مغلوب كيست و چون ارباب نجوم اميد وبيم ان دو غنيم عظيم را ملاحظه كردند و از حقايق4 و دقايق تاثيرات اختر وامزاج وطبايع عنصر وكيفيت مزاج وخاصيت اين چهار گوهر نظر	422	-7974964111633820869	1608	3216.0	1309	1608	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms423	false	1784001656721768914	0	301	0	1489	1489	301	كردند وحركات نقاط تولد و نتايج5 اشكال و قوت وضعف اندو پادشاه والاجاه انچنان يافتند كه چون بساط شطرنج انبساط ابوالخير خان خلف سلاله6ا چنگيزخان در عرصها معر كها كار زاراو چيده شود باصفوف پياده وسوار وشاه اسمعيل و الاجاه رخ در كارزار او اورد و ان ديودژم را در پيل بند اجل انچنان مات سازد كه هرچند در بحر فكر و انديشها7 نجات افتد از ان ششدر سر گرداني راه گشاد شش جهات حيات براو عنان بسته شود8 كه سواي راه عدم قدم در جادهاي نگذارد اما ان وقتي تاثير مي كند كه درزمين ايران در اين سوي اب جيحونبوده باشد نه در اراضي توران در انسوي اب پس شاه اسمعيل بهادر خان فرمود در ساعت سپاه دريا دل قزلباش بر گرديدند و از جسر جيحون كه در طرف حصار بود برگرديد و ان نه منزل راه را بر گشتند و در ده فرسنگي طرف مشرق بلخ وهفت فرسنگي رود جيحون فرود امدند و ابوالخير خان در بخارا بود شنيد كه شهريار ذي جاه9 شاه اسمعيل بهادر خان ازشنيدن امدن10 اوموكب همايون را برداشته از قلعها حصار و به عزم فرار به طرف بلخ بر گرديده است اوگفت كي گذارم كه صيد من از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0494png دست من بدررود و سوار شدند وبه جانب بلخ راهي گرديدند چون به كنار رود جيحون رسيدند واز مير بحر پرسيدند گفتند در اين هفت فرسنگي نزول اجلالفرموده است اه از نهاد عبيدالله1 خان ومحمد تيمور خان وجاني بيگ سلطان بر امد وابو الخيرخان پرسيد كه حضرات اين چه اهي بود كه كشيديد گفتند خان باسعادت وسلامت بوده باشد كه طرفه دل وجگروزهرهاي دارداين شيخ او غلي ما راگمان اين بود كه چون شنيد كه شما با يكصد وشصت2 هزار ازبك دشتي امدهايد3 البته زهرهاش اب خواهدشد حالرفتهاست و سرراه ماراگرفته است وهيچ وجودي نمي گذارد اين چه دل وجگر است كه شيخ	423	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms423	true	-1802080181238679999	0	301	0	1489	1489	301	كردند وحركات نقاط تولد و نتايج5 اشكال و قوت وضعف اندو پادشاه والاجاه انچنان يافتند كه چون بساط شطرنج انبساط ابوالخير خان خلف سلاله6ا چنگيزخان در عرصها معر كها كار زاراو چيده شود باصفوف پياده وسوار وشاه اسمعيل و الاجاه رخ در كارزار او اورد و ان ديودژم را در پيل بند اجل انچنان مات سازد كه هرچند در بحر فكر و انديشها7 نجات افتد از ان ششدر سر گرداني راه گشاد شش جهات حيات براو عنان بسته شود8 كه سواي راه عدم قدم در جادهاي نگذارد اما ان وقتي تاثير مي كند كه درزمين ايران در اين سوي اب جيحونبوده باشد نه در اراضي توران در انسوي اب پس شاه اسمعيل بهادر خان فرمود در ساعت سپاه دريا دل قزلباش بر گرديدند و از جسر جيحون كه در طرف حصار بود برگرديد و ان نه منزل راه را بر گشتند و در ده فرسنگي طرف مشرق بلخ وهفت فرسنگي رود جيحون فرود امدند و ابوالخير خان در بخارا بود شنيد كه شهريار ذي جاه9 شاه اسمعيل بهادر خان ازشنيدن امدن10 اوموكب همايون را برداشته از قلعها حصار و به عزم فرار به طرف بلخ بر گرديده است اوگفت كي گذارم كه صيد من از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0494png دست من بدررود و سوار شدند وبه جانب بلخ راهي گرديدند چون به كنار رود جيحون رسيدند واز مير بحر پرسيدند گفتند در اين هفت فرسنگي نزول اجلالفرموده است اه از نهاد عبيدالله1 خان ومحمد تيمور خان وجاني بيگ سلطان بر امد وابو الخيرخان پرسيد كه حضرات اين چه اهي بود كه كشيديد گفتند خان باسعادت وسلامت بوده باشد كه طرفه دل وجگروزهرهاي دارداين شيخ او غلي ما راگمان اين بود كه چون شنيد كه شما با يكصد وشصت2 هزار ازبك دشتي امدهايد3 البته زهرهاش اب خواهدشد حالرفتهاست و سرراه ماراگرفته است وهيچ وجودي نمي گذارد اين چه دل وجگر است كه شيخ	423	-7974964111633820869	1489	2978.0	1190	1489	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms424	false	-7239405818299193277	0	300	0	1507	1508	301	اوغلي دارد چون ابو الخير خان اين سخن شنيد گفت شما معقول مي گوييد اين دل وزهره وجگر اونيست بلكه اين از جهل وناداني اوست وديوانه ترس چهميداند واگر ديوانه نبود به به قول شماكي با دوازده هزارقزلباش در برابر يكصدوشصت2 هزار ازبك دشتي وقبچاقي ميايستد پس اين از شعور او نيست بلكه ازجنون اوست اما دل عبيدالله1 خان ميلرزيد مثل برگ بيد ومحمد تيمور خان را رنگ از روي رفته بود وجاني بيگ را جان در كالبد در جستن امده بود به جهت انكه ايشان مكرر جنگ قزلباش را ديده بودند و ميدانستند كه چه اش در كاسه است اما باز فكرمي كردند كه شايد اين چرخ شعبده باز نيرنگساز در هنگام گردش كاسه برهم زندومهره سفيد قمر4 يك مرتبه نقش مراد به نظر اميد ما جلوه گر گردد و از نقش ششدر خصم كه پر ميزند شايد در ششدر حيات روز گار به كنارافتد ودوسه روزي كه چهار پنج مرتبه اورانقش نشست شايد يكباردر بازد وهر چند اين خيالها بهخاطر مي گذرانيدند5باز سراسيمه و دل خسته وبي تاب مي بودند 6 اما عبيدخان در فكر وخيال فرو رفته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0495png فرستادن قاسم خان پسرش را به گرفتن شاه اسمعيل شاطري دارد او را حسن شانهبين1 نام است اما در فنون علم شانه انچنان ماهر است كه هرگاه از زمين بهسوي اسمان نظر كند وشانه شور فلك كه در او باشد ملاحظه مينمايد وتمام احوال وخبر روزگار و تاثير وگردش1 چرخ دوار راحكم مي كند فرمود كه ميخواهم عاقبت اين جنگرا ببينيم كه چون خواهد شد اوگفت به چشم ملاحظه كنم اما چون ابوالخيرخان به كنار رودجيحون رسيد اميري كه ازجانب نواب كامياب بر سرجسر و كشتي تعيين بود كس بهخدمت حضرت ظل اللهي فرستاده عرض نمود كه ابوالخيرخان وسلاطين از بك كه با سپاهي بي حد به كنار رود جيحون رسيدهاند3 امر مرشد كامل چيست درباره جسر	424	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms424	true	-981954482441742655	0	300	0	1507	1508	301	اوغلي دارد چون ابو الخير خان اين سخن شنيد گفت شما معقول مي گوييد اين دل وزهره وجگر اونيست بلكه اين از جهل وناداني اوست وديوانه ترس چهميداند واگر ديوانه نبود به به قول شماكي با دوازده هزارقزلباش در برابر يكصدوشصت2 هزار ازبك دشتي وقبچاقي ميايستد پس اين از شعور او نيست بلكه ازجنون اوست اما دل عبيدالله1 خان ميلرزيد مثل برگ بيد ومحمد تيمور خان را رنگ از روي رفته بود وجاني بيگ را جان در كالبد در جستن امده بود به جهت انكه ايشان مكرر جنگ قزلباش را ديده بودند و ميدانستند كه چه اش در كاسه است اما باز فكرمي كردند كه شايد اين چرخ شعبده باز نيرنگساز در هنگام گردش كاسه برهم زندومهره سفيد قمر4 يك مرتبه نقش مراد به نظر اميد ما جلوه گر گردد و از نقش ششدر خصم كه پر ميزند شايد در ششدر حيات روز گار به كنارافتد ودوسه روزي كه چهار پنج مرتبه اورانقش نشست شايد يكباردر بازد وهر چند اين خيالها بهخاطر مي گذرانيدند5باز سراسيمه و دل خسته وبي تاب مي بودند 6 اما عبيدخان در فكر وخيال فرو رفته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0495png فرستادن قاسم خان پسرش را به گرفتن شاه اسمعيل شاطري دارد او را حسن شانهبين1 نام است اما در فنون علم شانه انچنان ماهر است كه هرگاه از زمين بهسوي اسمان نظر كند وشانه شور فلك كه در او باشد ملاحظه مينمايد وتمام احوال وخبر روزگار و تاثير وگردش1 چرخ دوار راحكم مي كند فرمود كه ميخواهم عاقبت اين جنگرا ببينيم كه چون خواهد شد اوگفت به چشم ملاحظه كنم اما چون ابوالخيرخان به كنار رودجيحون رسيد اميري كه ازجانب نواب كامياب بر سرجسر و كشتي تعيين بود كس بهخدمت حضرت ظل اللهي فرستاده عرض نمود كه ابوالخيرخان وسلاطين از بك كه با سپاهي بي حد به كنار رود جيحون رسيدهاند3 امر مرشد كامل چيست درباره جسر	424	-7974964111633820869	1507	3014.0	1208	1507	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms425	false	-8501733134324412413	0	300	0	1539	1540	301	كشتي جسررا ببريم و كشتيها رااز ابدر اوريم شهريار چه مي فرمايد و امرچيست چون شهريار والاجاه اين خبر از جاسوسان شنيد كه مير بحر اين پيغام فرستاده است طلب نمود سران سپاه قزلباش را وصلاح ديد هر كدام حرفي بهمطلب و به مرتبها عقل خود مي گفتند كه ان حضرت فرمودند كه نواب همايونما را ازاين ننگ وعار مي ايد كه بفرماييم جسر را بريده كشتي بشكنند وايشان از اب بههر نحو بوده باشد خواتند گذشت و اين بدنامي از براي ما خواهد ماندن كه از ترس كاري چنين كردهاند پس شاه فرمود كه جسر را برجا بگذاريد و كشتيها را در پيش كرده ببريد به مكان ديگر به فرمودها ان شهريار عمل مي نمودند ملازم4 ديوسلطان واز ان طرف ابوالخيرخان رسيد و فرمود از اب گذشتند و در كنار اب خيمه واسباب برسر پاي كردند و شاه سه فرسنگ ديگر پيش امد و عبيدالله5 خان گفت اي حسن امروز ميخواهم شانه را ببيني كه مرااعتقاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0496png بسياراست بهديدن شانها تو جنگ كردن شاه اسمعيل باسي هزار قزلباش با ابوالخيرخان وبكصدوشصت1 هزارسپاه از بك وكشته شدن ابوالخيرخان به دست شاه اسمعيل وشكست لشكر تركان اما چون حسن به شانه نگاد كردگفت اي شهريار عالم2 ميخواهي راست بگويم سه روز ديگرابو الخيرخان زنده است معلوم نيست كه افتاب روزچهارم بهاو بتابد اما جهت شما اي بسا دولت كرشمه و ناز3 كند گفت ببين من ومحمد تيمورخان راعاقبت چون خواهد بود گفت اي شهريار محمدتيمورخان اندك پادشاهي خواهد كرد اما مژده باد شما را كه اگر چه قران بدي داريد امسال اما بهخير خواهد گذشتن وپادشاهي كل تر كستان وخراسان خواهيد كردن از دهنها ختا تا دهنها ختن و از انجا تا پل كرپي مسخر شما خواهد كرديد عبيدالله4 حان برخاست وبه مجلس رفت و ابو الخيرخان او را ديد احوال پرسيد عبيدالله4 خان روي كرد به بيرام5 اتاليغ	425	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms425	true	7694996315079782990	0	300	0	1539	1540	301	كشتي جسررا ببريم و كشتيها رااز ابدر اوريم شهريار چه مي فرمايد و امرچيست چون شهريار والاجاه اين خبر از جاسوسان شنيد كه مير بحر اين پيغام فرستاده است طلب نمود سران سپاه قزلباش را وصلاح ديد هر كدام حرفي بهمطلب و به مرتبها عقل خود مي گفتند كه ان حضرت فرمودند كه نواب همايونما را ازاين ننگ وعار مي ايد كه بفرماييم جسر را بريده كشتي بشكنند وايشان از اب بههر نحو بوده باشد خواتند گذشت و اين بدنامي از براي ما خواهد ماندن كه از ترس كاري چنين كردهاند پس شاه فرمود كه جسر را برجا بگذاريد و كشتيها را در پيش كرده ببريد به مكان ديگر به فرمودها ان شهريار عمل مي نمودند ملازم4 ديوسلطان واز ان طرف ابوالخيرخان رسيد و فرمود از اب گذشتند و در كنار اب خيمه واسباب برسر پاي كردند و شاه سه فرسنگ ديگر پيش امد و عبيدالله5 خان گفت اي حسن امروز ميخواهم شانه را ببيني كه مرااعتقاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0496png بسياراست بهديدن شانها تو جنگ كردن شاه اسمعيل باسي هزار قزلباش با ابوالخيرخان وبكصدوشصت1 هزارسپاه از بك وكشته شدن ابوالخيرخان به دست شاه اسمعيل وشكست لشكر تركان اما چون حسن به شانه نگاد كردگفت اي شهريار عالم2 ميخواهي راست بگويم سه روز ديگرابو الخيرخان زنده است معلوم نيست كه افتاب روزچهارم بهاو بتابد اما جهت شما اي بسا دولت كرشمه و ناز3 كند گفت ببين من ومحمد تيمورخان راعاقبت چون خواهد بود گفت اي شهريار محمدتيمورخان اندك پادشاهي خواهد كرد اما مژده باد شما را كه اگر چه قران بدي داريد امسال اما بهخير خواهد گذشتن وپادشاهي كل تر كستان وخراسان خواهيد كردن از دهنها ختا تا دهنها ختن و از انجا تا پل كرپي مسخر شما خواهد كرديد عبيدالله4 حان برخاست وبه مجلس رفت و ابو الخيرخان او را ديد احوال پرسيد عبيدالله4 خان روي كرد به بيرام5 اتاليغ	425	-7974964111633820869	1539	3078.0	1240	1539	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms426	false	1738352536188212881	0	301	0	1557	1557	301	گفت اتاليغ سلامت باشد چه ميفرمايد در باب الچي فرستادن وچه صلاح ميبينيد او گفت عبث6 است الچي فرستادن اما ديكر امراز ابوالخيرخان است وابوالخير خان در فكرشدواينچنين قرار كردند كه اول الچي برود و شهريار را نصيحت كند و نامهانشاء كردند وفرستادند مضمون نامه انكه معلوم شاه اسمعيل بهادرخان بوده باشد كه بهسمع نواب مستطاب معلي القابمبادي اداب سلطان بن سلطان قاسم خان پادشاهدشترسيد كه شما پاي ازدايرها اطاعت و انقياد بيرون نهادهايدو قدم جرات پيش گذاشتهايد و چندمرتبه گماشتگانخان كلانرا ازتر كستان بيرون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0497png كردهايد خانمرا فرستاده است به گرفتن تو وچون من مرد را دوستميدارم و نميخواهم كه پدرم از پاي در اورد يكي انكه تو نيز ميبايد زندگي خود را غنيمت داني والكا را كه از تصرف اولاد چنگيزخان بدر كردهاي خالي نموده بسپار ي1 وخود بر گرديده بروي بهايران والا امادها جنگ باش كه چون افتاب عالمتاب سرزند منم و ميدان تو زنهار والف زنهار كه رحم بر جواني خود كني و از پيش اجل خود را محافظت نماي كه عاقل خود را در اينچنين ورطه هلاك نمياندازد غرض من انچه شرط بلا غاست باتومي گويم توخواه از سخنم پند گير و خواه ملال چون الچي امد ونامها خود راگذرانيد شهريار جوان بخت گفت كه اگر خان زاده در تركستان به جانشيني چنگيز خان و به ضرب تيغ خون ريز خود مينازد من به زور سرپنجه مشكل گشاي كننده در خيبر ان ولي خداي يعني اميروولي امير وقاتل كفرها فجره باب شبيروشبر امير المءمنين حيدر علي بن ابي طالب عليه السلام مي نازم2 خوش باشد جواب جنگ است چون الچي رفت وخبر برد به جهت ابوالخير خان كه از اردوي ابو الخير خان صداي3 طبل جنگ برخاست و چهلو دو دانگ4 از بك صاحب طبل وعلم در ان اردو بودند تمام نقارها حرب به نوازش در اوردند اما چون شاه عالم پناه شاهي بيگ	426	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms426	true	-4361907883801199560	0	301	0	1557	1557	301	گفت اتاليغ سلامت باشد چه ميفرمايد در باب الچي فرستادن وچه صلاح ميبينيد او گفت عبث6 است الچي فرستادن اما ديكر امراز ابوالخيرخان است وابوالخير خان در فكرشدواينچنين قرار كردند كه اول الچي برود و شهريار را نصيحت كند و نامهانشاء كردند وفرستادند مضمون نامه انكه معلوم شاه اسمعيل بهادرخان بوده باشد كه بهسمع نواب مستطاب معلي القابمبادي اداب سلطان بن سلطان قاسم خان پادشاهدشترسيد كه شما پاي ازدايرها اطاعت و انقياد بيرون نهادهايدو قدم جرات پيش گذاشتهايد و چندمرتبه گماشتگانخان كلانرا ازتر كستان بيرون image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0497png كردهايد خانمرا فرستاده است به گرفتن تو وچون من مرد را دوستميدارم و نميخواهم كه پدرم از پاي در اورد يكي انكه تو نيز ميبايد زندگي خود را غنيمت داني والكا را كه از تصرف اولاد چنگيزخان بدر كردهاي خالي نموده بسپار ي1 وخود بر گرديده بروي بهايران والا امادها جنگ باش كه چون افتاب عالمتاب سرزند منم و ميدان تو زنهار والف زنهار كه رحم بر جواني خود كني و از پيش اجل خود را محافظت نماي كه عاقل خود را در اينچنين ورطه هلاك نمياندازد غرض من انچه شرط بلا غاست باتومي گويم توخواه از سخنم پند گير و خواه ملال چون الچي امد ونامها خود راگذرانيد شهريار جوان بخت گفت كه اگر خان زاده در تركستان به جانشيني چنگيز خان و به ضرب تيغ خون ريز خود مينازد من به زور سرپنجه مشكل گشاي كننده در خيبر ان ولي خداي يعني اميروولي امير وقاتل كفرها فجره باب شبيروشبر امير المءمنين حيدر علي بن ابي طالب عليه السلام مي نازم2 خوش باشد جواب جنگ است چون الچي رفت وخبر برد به جهت ابوالخير خان كه از اردوي ابو الخير خان صداي3 طبل جنگ برخاست و چهلو دو دانگ4 از بك صاحب طبل وعلم در ان اردو بودند تمام نقارها حرب به نوازش در اوردند اما چون شاه عالم پناه شاهي بيگ	426	-7974964111633820869	1557	3114.0	1258	1557	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms427	false	7617332718967414454	0	301	0	1442	1442	301	خان را به قتل اورده بود و در ميان نقاره خانها او يك جفت كوس بزرگ ساخته بود كه كرسي بزرگي مي گذاشتند و طبالان بر بالاي ان كرسي ميرفتند ودوال براو ميزدند و ازهفت جوش ريخته بودند مثل جام طلا و نقره تمام برابر بود و صداي او چهار فرسنگ ميرفت و او راكوس شاهي بيگ خاني مي گفتند باري شهريار فرمود كه كوس شاهي بيگ را بهنوازش در اوردند و ابو الخير خان شنيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0498png پرسيد كه اين چه شور است محمد تيمور خان اهي كشيد و گفت اي شهريار بهسلامت باشي اين طبل پدرم شاهي بيگ خان است كه شيخ اوغلي گرفت ابوالخيرخان گفت تحفها چند ميخواهم كه از براي خان كلان به رسم سوغات ببرم از ان جمله يكياين كوس خواهد بود كه در دشتقبچاق به نوازش در اورند كه صداي ان در دشت بپيچد و اگر چنانچه كه خواهيم كه سپاه را زود خبردار سازند صداي اين كوس برسد به گوش مردم دشت و در ساعت سوارشوندو به خدمت خان بيايند ويكي ديگرماديان منصور بيگ1 است و ان نيز تاب ران وركاب قاسم خان را دارد باري چون روز ديگر شد نيراعظم سر از دريچها خرچنگ برزد اتلان اتلان در ان دو سياه كينه خواه افتاد واز جاي در امدند وروي به ميدان نهادند واز انجا عبيدالله اخان التماس نمود از ابو الخيرخان كه من درعقب تيب بوده باشم كه اگر عياذا بالله شيخ اوغلي اراده نمايد كه تيب را حركت دهد كمك باشم ابوالخير خان خنديد وگفت ترسيدهايد شما اما حق بر طرف شما است من خود به ميدان رفته او را خواهم گرفت ودست راست را به بيرام3 اتاليغ داد ودست چپ را به ساروادل داد وخود به ميدان رفته او را خواهم گرفت اما خود در قلب جاي گرفت و محمدتيمور خان در عقب دستراست باسپاه سمرقند ايستاد وجاني بيگ سلطان	427	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms427	true	4946345839349961765	0	301	0	1442	1442	301	خان را به قتل اورده بود و در ميان نقاره خانها او يك جفت كوس بزرگ ساخته بود كه كرسي بزرگي مي گذاشتند و طبالان بر بالاي ان كرسي ميرفتند ودوال براو ميزدند و ازهفت جوش ريخته بودند مثل جام طلا و نقره تمام برابر بود و صداي او چهار فرسنگ ميرفت و او راكوس شاهي بيگ خاني مي گفتند باري شهريار فرمود كه كوس شاهي بيگ را بهنوازش در اوردند و ابو الخير خان شنيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0498png پرسيد كه اين چه شور است محمد تيمور خان اهي كشيد و گفت اي شهريار بهسلامت باشي اين طبل پدرم شاهي بيگ خان است كه شيخ اوغلي گرفت ابوالخيرخان گفت تحفها چند ميخواهم كه از براي خان كلان به رسم سوغات ببرم از ان جمله يكياين كوس خواهد بود كه در دشتقبچاق به نوازش در اورند كه صداي ان در دشت بپيچد و اگر چنانچه كه خواهيم كه سپاه را زود خبردار سازند صداي اين كوس برسد به گوش مردم دشت و در ساعت سوارشوندو به خدمت خان بيايند ويكي ديگرماديان منصور بيگ1 است و ان نيز تاب ران وركاب قاسم خان را دارد باري چون روز ديگر شد نيراعظم سر از دريچها خرچنگ برزد اتلان اتلان در ان دو سياه كينه خواه افتاد واز جاي در امدند وروي به ميدان نهادند واز انجا عبيدالله اخان التماس نمود از ابو الخيرخان كه من درعقب تيب بوده باشم كه اگر عياذا بالله شيخ اوغلي اراده نمايد كه تيب را حركت دهد كمك باشم ابوالخير خان خنديد وگفت ترسيدهايد شما اما حق بر طرف شما است من خود به ميدان رفته او را خواهم گرفت ودست راست را به بيرام3 اتاليغ داد ودست چپ را به ساروادل داد وخود به ميدان رفته او را خواهم گرفت اما خود در قلب جاي گرفت و محمدتيمور خان در عقب دستراست باسپاه سمرقند ايستاد وجاني بيگ سلطان	427	-7974964111633820869	1442	2884.0	1143	1442	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms428	false	228394475232057288	0	301	0	1485	1485	301	دردست چب در عقب جاي گرفت چون صفوف سپاه ازبك بر اراسته گرديد از4اين جانب اندوازدههزار سپاه قزلباش كه بودند شهريار خود در قلب جاي گرفت و دورمش خان باسه هزار كس در دست راست وساروبيري5 در دست چپ و ديو سلطان چرخچي شد اما سي هزار كس در سرشاه بود اما چون در سپاه ارايي بودند ازبك شاه6 دريا دل با دوسه نفر7سردار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0499png رفت بربالاي پشته و نگاه كرد چهار فرسنگ زمين در زير سپاه ابوالخير خان ديد همه گرك زادان درنده خوي ربوده ز شيران درنده گوي سرشته به خشمند پنداشتي همه زود خشمان دير اشتي ز سوي دگر ازبكان دلسير رسيدند مانند غرنده1 شير همه سبز چشمان رخساره زرد نشانيده بر كهربا لاجورد ز خط صفحها چهرشان بينياز ز نخشان به جاي محاسندراز پر ازچين دوابروي پرمويشان نهان چشم در زير ابرويشان همه جغد چشم وهمه ديو روي همهشوم چشم وهمه شوم خوي همه روي بر رويشان موي ني بجزگردنكبت در ان رويني سرشته زنخ جمله سرتا به پاي همه گنده پيران مرده نماي همدنستگ صيفت حسلكي در صفات همهديوروي وهمه خوك ذات دودندانشان همچو2 نيش گراز دهانشان مغاره ز هم مانده باز پس نواب ظل اللهي بعد از ملاحظه چنين سپاهي تعجب نمود سر برهنه كرد وروي مبارك برخاك نهاده گفت خداوندا مرا قوت موري نيست و زور2 وقوت من از تواست مرا شرمنده مساز خداوندا بحق نور باك حضرت محمد و ال و اولاد او ص كه تو فتح و نصرت وفيروزي به سپاه قزلباش بده وافتاد به روي خاك و انقدر گريه و زاري نمود كه از اب چشم مبارك مرشد كامل زمين گل گرديد و چون يافت به علم ارشاد و هدايت كه نسيم فتح ونصرت بردماغ دلش وزيد وپروردگار4 عالم اورا قوت وقدرت وزور3 ديگر داد چون سربرداشت خود را بهطريق ديگر ديد وامرا نيز نظر كردند ان فره را	428	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms428	true	-4266352372668874531	0	301	0	1485	1485	301	دردست چب در عقب جاي گرفت چون صفوف سپاه ازبك بر اراسته گرديد از4اين جانب اندوازدههزار سپاه قزلباش كه بودند شهريار خود در قلب جاي گرفت و دورمش خان باسه هزار كس در دست راست وساروبيري5 در دست چپ و ديو سلطان چرخچي شد اما سي هزار كس در سرشاه بود اما چون در سپاه ارايي بودند ازبك شاه6 دريا دل با دوسه نفر7سردار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0499png رفت بربالاي پشته و نگاه كرد چهار فرسنگ زمين در زير سپاه ابوالخير خان ديد همه گرك زادان درنده خوي ربوده ز شيران درنده گوي سرشته به خشمند پنداشتي همه زود خشمان دير اشتي ز سوي دگر ازبكان دلسير رسيدند مانند غرنده1 شير همه سبز چشمان رخساره زرد نشانيده بر كهربا لاجورد ز خط صفحها چهرشان بينياز ز نخشان به جاي محاسندراز پر ازچين دوابروي پرمويشان نهان چشم در زير ابرويشان همه جغد چشم وهمه ديو روي همهشوم چشم وهمه شوم خوي همه روي بر رويشان موي ني بجزگردنكبت در ان رويني سرشته زنخ جمله سرتا به پاي همه گنده پيران مرده نماي همدنستگ صيفت حسلكي در صفات همهديوروي وهمه خوك ذات دودندانشان همچو2 نيش گراز دهانشان مغاره ز هم مانده باز پس نواب ظل اللهي بعد از ملاحظه چنين سپاهي تعجب نمود سر برهنه كرد وروي مبارك برخاك نهاده گفت خداوندا مرا قوت موري نيست و زور2 وقوت من از تواست مرا شرمنده مساز خداوندا بحق نور باك حضرت محمد و ال و اولاد او ص كه تو فتح و نصرت وفيروزي به سپاه قزلباش بده وافتاد به روي خاك و انقدر گريه و زاري نمود كه از اب چشم مبارك مرشد كامل زمين گل گرديد و چون يافت به علم ارشاد و هدايت كه نسيم فتح ونصرت بردماغ دلش وزيد وپروردگار4 عالم اورا قوت وقدرت وزور3 ديگر داد چون سربرداشت خود را بهطريق ديگر ديد وامرا نيز نظر كردند ان فره را	428	-7974964111633820869	1485	2970.0	1186	1485	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms429	false	-4674821308028239817	0	300	0	1406	1407	301	ديدند چون به جانب ايشان نظركرد شكست ان سپاه را و فتح خود را معاينه در نظر اوجلوه دادند پس بادل خرم وشاد روي بر قلب سپاه 4 اصل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0500png خود نهاد و در زيرعلم اژدها پيكر جاي گرفت و از ان جانب ابوالخير خان نيزدر حوالي سپاه خود پشته اي بهنظر در اورد با چند نفر خاصان خود برفراز ان پشته بر امد و ملاحظه كرد كه در يك طرف اردوي ان اندك خيمه و خرگاه برسر پاي كردهاند و در اين برابر قريب بهسي هزار كس اگر باشند قرار گرفتهاند وشروع بهخنده كرد و گفت كه چه فايده كه عبيدالله خان در اينجا نيست تا اورا اين را نمايم اينها بتازم و گريبان شيخ اوغلي را گرفته و برروي دست اورده درپاي علم چنگيز خان برزمين زنم مني وخود بيني بسيار كرده بر گرديد اما انجا كه غيرت قضا بود براو خنده زد و با وجود1 انكه ملاحظه كرد وديد كه ايشان ادم كمياند اما دلش انچنان گرفته گرديد كه2 هرچند خواست كه خود را خندان دارد كه سپاد او نگويند3 كه چرا خان دلگير است وشكفته نيست نتوانست با دل پر از بيم برجايخود قرارگرفت و اول چرخچيان از جاي در امدند و ديو سلطان با شش هزار كس زد خود رابرسي هزار كس بزن بزن و بكش بكش گرم گرديد وديو سلطان ان سي هزار كس را از جاي خود كند و بكش بكش برازبك دشت انداخت و هرچند سپاه4 چرخچيميخواستند54 كه پاي در ان معر كها كار زار بند سازند نتوانستند و روي درقلب نهادند بيرام6 اتاليغ چون انچنان ديد خود را بهميدان انداخت وبا سياه دست راست ازجاي در امدند دورمش خان چون ديد دست راست ازبك حركت كردند او نيز با پنج هزاركس زد خود را بر ان چهل هزار كس كه اولب 7 اتاليغ نيز از دست چپ حركت نمود	429	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms429	true	-2414692427585527156	0	300	0	1406	1407	301	ديدند چون به جانب ايشان نظركرد شكست ان سپاه را و فتح خود را معاينه در نظر اوجلوه دادند پس بادل خرم وشاد روي بر قلب سپاه 4 اصل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0500png خود نهاد و در زيرعلم اژدها پيكر جاي گرفت و از ان جانب ابوالخير خان نيزدر حوالي سپاه خود پشته اي بهنظر در اورد با چند نفر خاصان خود برفراز ان پشته بر امد و ملاحظه كرد كه در يك طرف اردوي ان اندك خيمه و خرگاه برسر پاي كردهاند و در اين برابر قريب بهسي هزار كس اگر باشند قرار گرفتهاند وشروع بهخنده كرد و گفت كه چه فايده كه عبيدالله خان در اينجا نيست تا اورا اين را نمايم اينها بتازم و گريبان شيخ اوغلي را گرفته و برروي دست اورده درپاي علم چنگيز خان برزمين زنم مني وخود بيني بسيار كرده بر گرديد اما انجا كه غيرت قضا بود براو خنده زد و با وجود1 انكه ملاحظه كرد وديد كه ايشان ادم كمياند اما دلش انچنان گرفته گرديد كه2 هرچند خواست كه خود را خندان دارد كه سپاد او نگويند3 كه چرا خان دلگير است وشكفته نيست نتوانست با دل پر از بيم برجايخود قرارگرفت و اول چرخچيان از جاي در امدند و ديو سلطان با شش هزار كس زد خود رابرسي هزار كس بزن بزن و بكش بكش گرم گرديد وديو سلطان ان سي هزار كس را از جاي خود كند و بكش بكش برازبك دشت انداخت و هرچند سپاه4 چرخچيميخواستند54 كه پاي در ان معر كها كار زار بند سازند نتوانستند و روي درقلب نهادند بيرام6 اتاليغ چون انچنان ديد خود را بهميدان انداخت وبا سياه دست راست ازجاي در امدند دورمش خان چون ديد دست راست ازبك حركت كردند او نيز با پنج هزاركس زد خود را بر ان چهل هزار كس كه اولب 7 اتاليغ نيز از دست چپ حركت نمود	429	-7974964111633820869	1406	2812.0	1107	1406	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms430	false	4821950338485309723	0	301	0	1496	1496	301	ساروبيري قورچي باشي نيز از جاي در امد و زد خود را بردست چپ و ريختند بريكديگر چون شهريار جم قدر ديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0501png كه جوانان دست راست ودست چپ درميان سپاه ازبك غوطه خوردند ان حضرتديد كه از طرف مشهد مقدس معلي گردي برخاست روي كرد به مردم قلب كه الحمدلله والمنة كه حضراتعليهم السلام1تشريف اوردندو ان شهريار سجده كرد و شمشير جهانگشاي را قبضه گرفت و مركب جهانيد بهميدان و ان گرد بادها جميع خاك ميدان را برچشم از بكان يكان يكان ميزدند و ديدها ان كور باطنان2 وديوان دشت قبچاق را كور نمود وجوانان قزلباش بهخاطر جمع و به فراغ بال برهر جانباز بك ميخواستندمي رفتند وميزدند و مي كشتند تا انكه شصت هزار از بك دشت را كشته و افتاده ديد3 در ميدان كارزار چون ابوالخيرخان ان بديد گفت ياران گرد وخاك شد واين نشان شكست است در ميدان چهخبر است كه ازطرف يمين خبر اوردند كه بيرام4 اتاليغ در دست دورمش خان كشته گرديد و از جانب يسار خبر امد كه اولپ5 اتاليغ در دست ساروبيري قورچي باشي كشته شد اه از نهادش بر امد و ميخواست اراده ميدان كار زار نمايد كه اتاليغان6 و ريش سفيدان تمام سرها برهنه كردند و گفتند پادشاهم ما را تمام در دست پدرت به كشتن مده خانم از براي رضايخداي عالم كه عنان مركب بگردانيد كه هيچكس با اقبال اين پسر بر نمي تواند امد و نصف سپاه شما كشته گرديدند هر كس كه رفت به ميدان ايشان كشته شد و ان است قزلباش ازجانب چپ وراست شما نيم فرسنگ گذشتهاند اگر چه هنوز در ميدان جنگ ده هزار ازبك مانده بود كه قزلباش در كشتن بودند چون اند كي گرد فرونشست چشم از بكان برعلم اژدها پيكر شاهاسمعيل بهادرخان افتاد كه رسيد و ابوالخير هر چند ميخواست كه به ميدان برود ازبكان نمي گذاشتند وعنان مركب او	430	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms430	true	7708325144071581183	0	301	0	1496	1496	301	ساروبيري قورچي باشي نيز از جاي در امد و زد خود را بردست چپ و ريختند بريكديگر چون شهريار جم قدر ديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0501png كه جوانان دست راست ودست چپ درميان سپاه ازبك غوطه خوردند ان حضرتديد كه از طرف مشهد مقدس معلي گردي برخاست روي كرد به مردم قلب كه الحمدلله والمنة كه حضراتعليهم السلام1تشريف اوردندو ان شهريار سجده كرد و شمشير جهانگشاي را قبضه گرفت و مركب جهانيد بهميدان و ان گرد بادها جميع خاك ميدان را برچشم از بكان يكان يكان ميزدند و ديدها ان كور باطنان2 وديوان دشت قبچاق را كور نمود وجوانان قزلباش بهخاطر جمع و به فراغ بال برهر جانباز بك ميخواستندمي رفتند وميزدند و مي كشتند تا انكه شصت هزار از بك دشت را كشته و افتاده ديد3 در ميدان كارزار چون ابوالخيرخان ان بديد گفت ياران گرد وخاك شد واين نشان شكست است در ميدان چهخبر است كه ازطرف يمين خبر اوردند كه بيرام4 اتاليغ در دست دورمش خان كشته گرديد و از جانب يسار خبر امد كه اولپ5 اتاليغ در دست ساروبيري قورچي باشي كشته شد اه از نهادش بر امد و ميخواست اراده ميدان كار زار نمايد كه اتاليغان6 و ريش سفيدان تمام سرها برهنه كردند و گفتند پادشاهم ما را تمام در دست پدرت به كشتن مده خانم از براي رضايخداي عالم كه عنان مركب بگردانيد كه هيچكس با اقبال اين پسر بر نمي تواند امد و نصف سپاه شما كشته گرديدند هر كس كه رفت به ميدان ايشان كشته شد و ان است قزلباش ازجانب چپ وراست شما نيم فرسنگ گذشتهاند اگر چه هنوز در ميدان جنگ ده هزار ازبك مانده بود كه قزلباش در كشتن بودند چون اند كي گرد فرونشست چشم از بكان برعلم اژدها پيكر شاهاسمعيل بهادرخان افتاد كه رسيد و ابوالخير هر چند ميخواست كه به ميدان برود ازبكان نمي گذاشتند وعنان مركب او	430	-7974964111633820869	1496	2992.0	1197	1496	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms431	false	3691763731266820542	0	301	0	1462	1462	301	را گرفته بودند و فرياد زدند و روي به گريزنهادند كه ان حضرت فرمودند كه مگذاريد وشهريار دوران شمشير image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0502png كشيد و ماديان منصور بيگ1 را از جاي برانگيخت و فرياد زد كه اي ترك تنگ چشم خيره سر به كجا ميروي باش كه رسيدم وابو الخير خان را چشم برجوان سرخ روي سياه موي افتاد كه چشمهاي شهلاي درشتي داشت و جوان نوخاسته در گريز بود كه شهريار رسيد و از او گذشت كه سرماديان شاه از كفل اسب سمند ابوالخير خان گذشت انداخت ان شمشير ذوالفقار اثر را برقبها سپر او كه برق تيغ ان سرور تا كمر زنجير او را بريكديگر شكافت و از مر كب افتاد وشكست برسپاه دشتافتاد وخيمه وخرگاه وخطر وبارگاه2 و علم و نقاره خانه برجا گذاشتند وفرار نموده بدر رفتند و از اب جيحون گذشتند وهنوز سي هزار از بكدشتي مانده بودند دراين طرف اب كه جسر را بريدند چون عبيدالله3 خان از حسن شانه بين معلوم كرده بود ان شكست را كه خواهند خورد وابو الخير خان در لشكر ارايي بود كه عبيدالله3 خان به ابوسعيد سلطان گفته بود كه اردوي ايشان از اب و از جسر بگذراند و در وقتي كه شكست خوردند ان چهل هزار ازبك ماوراءالنهر و بلخ و غيره از اب گذشتند وپارهاي ازبكان دشتي در اين طرف مانده بودند وچون نسبت ان شهريار نبود كه از عقب سپاه شكست خورده بروند وگرنه يك كس از ايشان را زنده نمي گذاشتند اما ان سي هزار از بك دشتي ديدند كه جسر را بريدند تمام به فرياد در امدند كه لعنت4 برشما بوده باشد كه ما را در دم شمشير قزلباش گذاشتيد وخود رفتيد لاعلاج شدند ازترس قاسم خان پس ان حضرت فرمودند كه ايشان را از كشتي گذرانيدند اما چون شاه والاجاه ابوالخير خان را به قتل اورد فرمود سرش را بر سرنيزه كردند چون ازبكان	431	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms431	true	1108939875401729467	0	301	0	1462	1462	301	را گرفته بودند و فرياد زدند و روي به گريزنهادند كه ان حضرت فرمودند كه مگذاريد وشهريار دوران شمشير image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0502png كشيد و ماديان منصور بيگ1 را از جاي برانگيخت و فرياد زد كه اي ترك تنگ چشم خيره سر به كجا ميروي باش كه رسيدم وابو الخير خان را چشم برجوان سرخ روي سياه موي افتاد كه چشمهاي شهلاي درشتي داشت و جوان نوخاسته در گريز بود كه شهريار رسيد و از او گذشت كه سرماديان شاه از كفل اسب سمند ابوالخير خان گذشت انداخت ان شمشير ذوالفقار اثر را برقبها سپر او كه برق تيغ ان سرور تا كمر زنجير او را بريكديگر شكافت و از مر كب افتاد وشكست برسپاه دشتافتاد وخيمه وخرگاه وخطر وبارگاه2 و علم و نقاره خانه برجا گذاشتند وفرار نموده بدر رفتند و از اب جيحون گذشتند وهنوز سي هزار از بكدشتي مانده بودند دراين طرف اب كه جسر را بريدند چون عبيدالله3 خان از حسن شانه بين معلوم كرده بود ان شكست را كه خواهند خورد وابو الخير خان در لشكر ارايي بود كه عبيدالله3 خان به ابوسعيد سلطان گفته بود كه اردوي ايشان از اب و از جسر بگذراند و در وقتي كه شكست خوردند ان چهل هزار ازبك ماوراءالنهر و بلخ و غيره از اب گذشتند وپارهاي ازبكان دشتي در اين طرف مانده بودند وچون نسبت ان شهريار نبود كه از عقب سپاه شكست خورده بروند وگرنه يك كس از ايشان را زنده نمي گذاشتند اما ان سي هزار از بك دشتي ديدند كه جسر را بريدند تمام به فرياد در امدند كه لعنت4 برشما بوده باشد كه ما را در دم شمشير قزلباش گذاشتيد وخود رفتيد لاعلاج شدند ازترس قاسم خان پس ان حضرت فرمودند كه ايشان را از كشتي گذرانيدند اما چون شاه والاجاه ابوالخير خان را به قتل اورد فرمود سرش را بر سرنيزه كردند چون ازبكان	431	-7974964111633820869	1462	2924.0	1163	1462	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms432	false	-4145679914244352869	0	301	0	1489	1489	301	ان بديدند اين مرتبه فرار نموده بدر رفتند چون قزلباش بر گشتند و امدند و اسباب از بكانرا متصرف شدند و از ان جانبسياه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0503png دشت از يكصدوشست هزار كس هشتاد هزار كس كشته شدند وهشتادهزار1 ديگرز خم دار و پريشانو بد حالو خيمهو خر گاه و اسباب بر جا گذاشته و بدر رفتند اما چون ان طرف اب جيحون رفتند محمد تيمور خان وعبيد الله2 خان و جاني بيگ سلطان و بزرگان اجلاس نمودندوهر كدام حرفي مي گفتند كه عبيدا لله2 خان گفت يارانمرا اعتقاد تمام است به جانب مقبلهخانم3 با اومشاوره نمايم چون مقبله خانم عاشقوبي قرار عبيدالله2 خانبود واو نيز بهدستور و شرطي كه4 كرده بودند با هم كه از يكديگر جدا نشوند به جهت همين در اين يساق اورا نيز همراه اورده بود اما از اب نگذشته بود واورا سه منزل برعقب گذاشته بود چون از اب بگذشتند و رفتند به ان طرف اب و پادشاهان و پادشاه زادگان چنگيزدر كنكاش بودند و هر كدام حرفي مي گفتند و محمد تيمورخان گفت ما اميدي كه داشتيم بهابوالخير خان بود هرگاه اين قسم لشكري را با فرزند قاسم خان از پيش بردارد شيخ اوغلي ديگر اگر برويم به خدمت اوكي سپاه خواهد داد كه به جنگ شيخ اوغلي بياييم و اميد مااز ان طرف كوتاه گرديد ديگر به كجا برويم وچه كنيم عبيدالله2 خان گفت چون جاني بيگ سلطان ريش سفيد ماست و او را فكر ديگر است ببينيم اوچه مي گويد جاني بيگ گفت علاجي نداريم مي بايد رفت به جانب دشت و دست از تر كستان كوتاه گردانيد تا روز گار علاج شيخ اوغلي بكند انگاه در وقت فرصت خود را به ملك موروث خود برسانيم عبيدالله2 خان گفت كه سخن همين است اما چون مرا بهتد بير مقبله خانم2 بسياراميد واري هست برويم وبا خانم صلاح ببينيم هرچه اوبفرمايد چنان كنيم وعبيدالله2 خان	432	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms432	true	4731530483123589550	0	301	0	1489	1489	301	ان بديدند اين مرتبه فرار نموده بدر رفتند چون قزلباش بر گشتند و امدند و اسباب از بكانرا متصرف شدند و از ان جانبسياه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0503png دشت از يكصدوشست هزار كس هشتاد هزار كس كشته شدند وهشتادهزار1 ديگرز خم دار و پريشانو بد حالو خيمهو خر گاه و اسباب بر جا گذاشته و بدر رفتند اما چون ان طرف اب جيحون رفتند محمد تيمور خان وعبيد الله2 خان و جاني بيگ سلطان و بزرگان اجلاس نمودندوهر كدام حرفي مي گفتند كه عبيدا لله2 خان گفت يارانمرا اعتقاد تمام است به جانب مقبلهخانم3 با اومشاوره نمايم چون مقبله خانم عاشقوبي قرار عبيدالله2 خانبود واو نيز بهدستور و شرطي كه4 كرده بودند با هم كه از يكديگر جدا نشوند به جهت همين در اين يساق اورا نيز همراه اورده بود اما از اب نگذشته بود واورا سه منزل برعقب گذاشته بود چون از اب بگذشتند و رفتند به ان طرف اب و پادشاهان و پادشاه زادگان چنگيزدر كنكاش بودند و هر كدام حرفي مي گفتند و محمد تيمورخان گفت ما اميدي كه داشتيم بهابوالخير خان بود هرگاه اين قسم لشكري را با فرزند قاسم خان از پيش بردارد شيخ اوغلي ديگر اگر برويم به خدمت اوكي سپاه خواهد داد كه به جنگ شيخ اوغلي بياييم و اميد مااز ان طرف كوتاه گرديد ديگر به كجا برويم وچه كنيم عبيدالله2 خان گفت چون جاني بيگ سلطان ريش سفيد ماست و او را فكر ديگر است ببينيم اوچه مي گويد جاني بيگ گفت علاجي نداريم مي بايد رفت به جانب دشت و دست از تر كستان كوتاه گردانيد تا روز گار علاج شيخ اوغلي بكند انگاه در وقت فرصت خود را به ملك موروث خود برسانيم عبيدالله2 خان گفت كه سخن همين است اما چون مرا بهتد بير مقبله خانم2 بسياراميد واري هست برويم وبا خانم صلاح ببينيم هرچه اوبفرمايد چنان كنيم وعبيدالله2 خان	432	-7974964111633820869	1489	2978.0	1190	1489	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms433	false	-3599533221144136870	0	301	0	1510	1510	301	برخاست ورفت به خيمها مقبله خانم3 كه نژادبه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0504png خواجه بهاءالدين نقشبند ميرساند و جنقي كه از بكان زده بودند به عرص خانم رسانيد مقبله خانم1 پارهاي فكر كرد و گفت اگرشما انصاف ميدهيد و مرا بهتر از خود ميدانيد و تصديق مي كنيد من كاري بكنم كه شاه اسمعيل الكارابه اميد شما بگذارد و بهخاطر جمع بنشينيد وبه دادها روزگار قانعشويد و ديگر انكه خزينها خود را نگاه داريد و اندك ملازم نيز نگاه داريد كه خدمتكاران كارخانههاي شما بوده باشند هم الكا داشته باشيد و هم دولت و خزينه عبيدالله2 خان گفت من خود ترا قبول دارم و محمد تيمور خان نيز والدها خود را قبول دارد وجاني بيگ سلطان نيز تعريف شما بسيار مي كند بگوءيد كه مارا چه بايد كرد ومقبله خانم1 بعد از دل رباييها گفت مي بايد از راه دشت بخاراكسي را فرستاد كه برود به جانب بخارا و در عرض شش روز خواجهعبدالرحيم نقش بند را كه يكصدوسي سال ازعمر او گذشته است او را در تخت روان گذاشته دويست سيصد كس بهنوبت او را بردارند وشب و روز به الغار تمام بياورند وعريضهاي كه من مي گويم بههمان طريق بنويسيد و با پيشكش بسيار بهاتفاق خواجهعبد الرحيم نقش بند به خدمت شيخ اوغلي بفرستيد و صلح كل با شاه اسمعيل بكنيد اگر شاه راضي نشود من متعهد ميشوم كه راضي شود عبيدالله2 خان گفت كه ديگرشيخ اوغلي اعتبار به گفتها ما نخواهد كرد خانم فرمود كه من نيز ميدانم كه به گفتها شما اعتبار نخواهد كرد شيخ او غلي اما به ان طريقي كه من مي گويم شما بكنيد او قبول خواهد كرد عبيدالله2 خان بر گرديد و به حضرات گفت انچه مقبله خانم1 گفته بود جميع اويماقاتوريش سفيدان رامعقول افتاد ان سخن و درساعت رقعهاي عريضه مانند نوشتند به خدمت خواجه عبدالرحيم نقش بند و او را به الغار تمام	433	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms433	true	7302198256925414203	0	301	0	1510	1510	301	برخاست ورفت به خيمها مقبله خانم3 كه نژادبه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0504png خواجه بهاءالدين نقشبند ميرساند و جنقي كه از بكان زده بودند به عرص خانم رسانيد مقبله خانم1 پارهاي فكر كرد و گفت اگرشما انصاف ميدهيد و مرا بهتر از خود ميدانيد و تصديق مي كنيد من كاري بكنم كه شاه اسمعيل الكارابه اميد شما بگذارد و بهخاطر جمع بنشينيد وبه دادها روزگار قانعشويد و ديگر انكه خزينها خود را نگاه داريد و اندك ملازم نيز نگاه داريد كه خدمتكاران كارخانههاي شما بوده باشند هم الكا داشته باشيد و هم دولت و خزينه عبيدالله2 خان گفت من خود ترا قبول دارم و محمد تيمور خان نيز والدها خود را قبول دارد وجاني بيگ سلطان نيز تعريف شما بسيار مي كند بگوءيد كه مارا چه بايد كرد ومقبله خانم1 بعد از دل رباييها گفت مي بايد از راه دشت بخاراكسي را فرستاد كه برود به جانب بخارا و در عرض شش روز خواجهعبدالرحيم نقش بند را كه يكصدوسي سال ازعمر او گذشته است او را در تخت روان گذاشته دويست سيصد كس بهنوبت او را بردارند وشب و روز به الغار تمام بياورند وعريضهاي كه من مي گويم بههمان طريق بنويسيد و با پيشكش بسيار بهاتفاق خواجهعبد الرحيم نقش بند به خدمت شيخ اوغلي بفرستيد و صلح كل با شاه اسمعيل بكنيد اگر شاه راضي نشود من متعهد ميشوم كه راضي شود عبيدالله2 خان گفت كه ديگرشيخ اوغلي اعتبار به گفتها ما نخواهد كرد خانم فرمود كه من نيز ميدانم كه به گفتها شما اعتبار نخواهد كرد شيخ او غلي اما به ان طريقي كه من مي گويم شما بكنيد او قبول خواهد كرد عبيدالله2 خان بر گرديد و به حضرات گفت انچه مقبله خانم1 گفته بود جميع اويماقاتوريش سفيدان رامعقول افتاد ان سخن و درساعت رقعهاي عريضه مانند نوشتند به خدمت خواجه عبدالرحيم نقش بند و او را به الغار تمام	433	-7974964111633820869	1510	3020.0	1211	1510	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms434	false	-3555113378082874449	0	301	0	1509	1509	301	طلب نمودند چون رقعها ايشان رسيد خواجه لاعلاج برخاسته بهخدمت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0505png ايشان راهي شد چون به حوالي اردوي ايشان رسيد خبر فرستادند پادشاهان وريش سفيدان تمام چهار فرسنگ راه استقبال او كردند پير1 زنده دلي بود ورنگ و روي او مثل طبق لعل برافروخته بود وموي ريش و ابرو تمام سفيد مثل كافور و چشمهاي كبود وقد بلند و هنوز او را انگيز جماع بود و چند زن و خاصه داشت وچند پسر و پسرزاده داشت كه ريش ايشان سفيد شده بود و از نقشبند به خدمت خواجههاي نقشبنديه بود و نژاد بهخواجه بهاءالدين نقش بند ميرسانيد و اميرزاده ميران شاه را ديده بود و سلطان ابو سعيد را نيز به خاطر داشت و پادشاهان تركستان از چنگيزي نژاد و جغتاي تمام حرمت او را ميداشتند واگر چنانچه پادشاه را حكم مي كرد كه معزول كنيد رعيت وارباب واهالي جميع سخن او را سند دانسته همان طريق مي كردند باري چون محمد تيمور خان و عبيدالله2 خان و جاني بيگ سلطان هرسه امدند و او را چون ديدند از اسب پياده شدند و عذر تقصيرات خود را خواستند چون او را به الغار طلب نموده بودند چون داخل بار گاه شد اول از شكوه3 واز بخت ان نيك بخت سخنها درميان اوردند و گفتند به او خواجه عبدالرحيم گفت من بروم به خدمتشيخ اوغلي واو به و اسطها عزتريش سفيد من يقين سخن مرا قبولخواهد نمود امامن اعتبار به قسم وسخن شما و پيمان شماندارم وهرچه مي گوييد خلاف ان به عمل مي اوريد ايشان قسمها يادنمودند و گفتند مادر خدمتشما بههرقسمي كه امر فرماييد قسم ياد نماييم انقدر باشد كه شما برويد وان حضرت را راضي نماييد به صلح خواجه فرمود اول شما قسم به كلام مجيد بخوريد كه نقض4 عهد وقسم خود نكنيد چونايشان رابه كلام خداقسم داد و پادشاهان واتاليغان5 وريش سفيدان تمام قسم يادنمودند بعد	434	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms434	true	-624370718102934694	0	301	0	1509	1509	301	طلب نمودند چون رقعها ايشان رسيد خواجه لاعلاج برخاسته بهخدمت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0505png ايشان راهي شد چون به حوالي اردوي ايشان رسيد خبر فرستادند پادشاهان وريش سفيدان تمام چهار فرسنگ راه استقبال او كردند پير1 زنده دلي بود ورنگ و روي او مثل طبق لعل برافروخته بود وموي ريش و ابرو تمام سفيد مثل كافور و چشمهاي كبود وقد بلند و هنوز او را انگيز جماع بود و چند زن و خاصه داشت وچند پسر و پسرزاده داشت كه ريش ايشان سفيد شده بود و از نقشبند به خدمت خواجههاي نقشبنديه بود و نژاد بهخواجه بهاءالدين نقش بند ميرسانيد و اميرزاده ميران شاه را ديده بود و سلطان ابو سعيد را نيز به خاطر داشت و پادشاهان تركستان از چنگيزي نژاد و جغتاي تمام حرمت او را ميداشتند واگر چنانچه پادشاه را حكم مي كرد كه معزول كنيد رعيت وارباب واهالي جميع سخن او را سند دانسته همان طريق مي كردند باري چون محمد تيمور خان و عبيدالله2 خان و جاني بيگ سلطان هرسه امدند و او را چون ديدند از اسب پياده شدند و عذر تقصيرات خود را خواستند چون او را به الغار طلب نموده بودند چون داخل بار گاه شد اول از شكوه3 واز بخت ان نيك بخت سخنها درميان اوردند و گفتند به او خواجه عبدالرحيم گفت من بروم به خدمتشيخ اوغلي واو به و اسطها عزتريش سفيد من يقين سخن مرا قبولخواهد نمود امامن اعتبار به قسم وسخن شما و پيمان شماندارم وهرچه مي گوييد خلاف ان به عمل مي اوريد ايشان قسمها يادنمودند و گفتند مادر خدمتشما بههرقسمي كه امر فرماييد قسم ياد نماييم انقدر باشد كه شما برويد وان حضرت را راضي نماييد به صلح خواجه فرمود اول شما قسم به كلام مجيد بخوريد كه نقض4 عهد وقسم خود نكنيد چونايشان رابه كلام خداقسم داد و پادشاهان واتاليغان5 وريش سفيدان تمام قسم يادنمودند بعد	434	-7974964111633820869	1509	3018.0	1210	1509	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms435	false	-7939050493054850605	0	302	0	1578	1578	302	از ان شرط شرعي نمودند به زن طلاقي وهرچه ميدانست باري چون اصل اول شكوه از شكوه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0506png خاطر را جمع كرد برداشت مال واسباب وقسم نامها1 و رفت بهخدمت شاد جمجاه فلك قدر و شهريار چون ان قسم فتحي كرد وسرها واخترمها را ديد و جوانان را نام نويس فرمود كردند مدت پانزده روز در كار سازي بود ومي خواست كه پيشخانها دولت و اقبال به جانب تركستان بفرمايد بزنند كه خبر اوردند از جانب پادشاهان ازبك كه پادشاهان از بك در مقام عجز و انكسار در امدهاند و فرستادهاند از بخارا و كلانتر و ريش سفيد و بزرگ خواجه هاي نقشبنديه خواجه عبدالرحيم را طلبيدهاند و او يكصد وسي سال عمر دارد و اعتبار تمام در تر كستان دارد و پادشاهان تركستان و غيره بي رضاي او دم ابي نميتوانند خورد كه بيايد بهخدمت شهريار كه2 صلح نموده تمام سردرخط و فرمان خسرو زمان در اوردهاند و به رضاي مرشد كامل مصالحها في مابين بسته گردد و او سه روز ديگر بهخدمت شهريار دوران خواهد امد پيشكش فرستادن محمد تيمورخان وعبيدالله3 خان وجاني بيگ سلطان از جهت شاه اسمعيل بهادرخان و امدن خواجه عبدالرحيم به الچي گري و صلح نمودن واز شاه عالم بناه نامها ابالت تركستان را با خلعت از جهت محمد تيمورخان وعبيدالله3 خان وجاني بيگ سلطان گرفتن از شاه اسمعيل بقادر خان چون اين خبر به شهريار والاگهر رسيد فرمود كه حال چند روزي صبر كنيم و انتظار خواجه بكشيم چون روز چهارم شد خواجه عبدالرحيم با سيصد ريش سفيد و اتاليغ امدند 4 وهزار و دويست شتر زاغ چشم لاله پشم دو كوهان پر از بار نفيس از اقمشها چيني وتحفههاي ختايي واسباب سمرقندي وجواهرهاي بدخشاني ولءلء عماني مرتبنموده رسيدند و ان در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0507png درياي سلطنت و دانش يعني شاه اسمعيل نظر كردها الله فرمودند كه امراي قزلباش تا يك فرسنگ استقبال	435	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms435	true	-7165118808325141629	0	302	0	1578	1578	302	از ان شرط شرعي نمودند به زن طلاقي وهرچه ميدانست باري چون اصل اول شكوه از شكوه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0506png خاطر را جمع كرد برداشت مال واسباب وقسم نامها1 و رفت بهخدمت شاد جمجاه فلك قدر و شهريار چون ان قسم فتحي كرد وسرها واخترمها را ديد و جوانان را نام نويس فرمود كردند مدت پانزده روز در كار سازي بود ومي خواست كه پيشخانها دولت و اقبال به جانب تركستان بفرمايد بزنند كه خبر اوردند از جانب پادشاهان ازبك كه پادشاهان از بك در مقام عجز و انكسار در امدهاند و فرستادهاند از بخارا و كلانتر و ريش سفيد و بزرگ خواجه هاي نقشبنديه خواجه عبدالرحيم را طلبيدهاند و او يكصد وسي سال عمر دارد و اعتبار تمام در تر كستان دارد و پادشاهان تركستان و غيره بي رضاي او دم ابي نميتوانند خورد كه بيايد بهخدمت شهريار كه2 صلح نموده تمام سردرخط و فرمان خسرو زمان در اوردهاند و به رضاي مرشد كامل مصالحها في مابين بسته گردد و او سه روز ديگر بهخدمت شهريار دوران خواهد امد پيشكش فرستادن محمد تيمورخان وعبيدالله3 خان وجاني بيگ سلطان از جهت شاه اسمعيل بهادرخان و امدن خواجه عبدالرحيم به الچي گري و صلح نمودن واز شاه عالم بناه نامها ابالت تركستان را با خلعت از جهت محمد تيمورخان وعبيدالله3 خان وجاني بيگ سلطان گرفتن از شاه اسمعيل بقادر خان چون اين خبر به شهريار والاگهر رسيد فرمود كه حال چند روزي صبر كنيم و انتظار خواجه بكشيم چون روز چهارم شد خواجه عبدالرحيم با سيصد ريش سفيد و اتاليغ امدند 4 وهزار و دويست شتر زاغ چشم لاله پشم دو كوهان پر از بار نفيس از اقمشها چيني وتحفههاي ختايي واسباب سمرقندي وجواهرهاي بدخشاني ولءلء عماني مرتبنموده رسيدند و ان در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0507png درياي سلطنت و دانش يعني شاه اسمعيل نظر كردها الله فرمودند كه امراي قزلباش تا يك فرسنگ استقبال	435	-7974964111633820869	1578	3156.0	1279	1578	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms436	false	-3474732463640378722	0	301	0	1553	1553	301	خواجه1ا مذكور وريش سفيدان رفتند و ايشان را به اعزاز و حرمت تمام اوردند چون داخل بار گاه گرديد و چشم مبارك ان خلف دودمان معني كه به خواجه عبد الرحيم افتاد دانست كه مرتبها او در ميان جماعت از بك اندك نيست و خواجه عبدالرحيم پيش پيش ان جماعت به بارگاه خلف اولاد شيخ صفي در امد زانو زده رده بر كشيدند وكرنش و تسليم به جاي اوردند و ان حضرت ريش سفيدان پير را خاطر مرعي داشت و قد سرو اساي خود را در بالاي كرسي مرصع برافراخت خواجه عبدالرحيم ميخواست بهپاي بوس ان خسرو باناموس سرخود را به محدت لوح و كرسي2 برساند ان شهريار مانع شد و دست مبارك برتارك ان باسعادت رسانيد و او را سربلند وارجمند گردانيدو فرمود كرسي زري اوردند و بهزير دست فرز ندحضرت امير المءمنين حيدر گذاشتند وخواجه عبدالرحيم قرار گرفت و خواجهها واتاليغان و ريش سفيدان بر يك طرفصف زده نشستند و ان تحفههايي كه اورده بودند از نظر شاه والاكهر گذرانيدند چون ان پيشكشها را تسليم ملازمان عرش اشتباه نمودند بعداز پرسش خواجه عبدالرحيم حرف پادشاهان را در ميان اورد وخواجه عبدالرحيم اول از پادشاهان ما تقدم دم زد واز شيوها عدالت ورحم ايشان سخن درميان اورد وسند از ايها كريمه و حديثنبويمستند3 گردانيد چون سخن به سرحد تركتان بهشاه مطلوب رسيد از عجز و بيچارگي و سر گرداني سلاطين چنگيزي بسيار گفت و عريضه هاي ايشان را به نظر فيض اثر ان حضرت رسانيد و چونخواجه مير عمادالدين شيرازي4 كه منشي ان شهريار با جاه و جلال بود ان عريضه را به اواز بلند خواند مضمون عرايض اين بود كه بسم الله الرحمن الرحيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0508png عرضه داشت بندگان ضعيفان بيچارگان1 محمد تيمور ابن شاهي بيگ خان وعبيد خان و جاني بيگ سلطان نوادها چنگيز خان به ذروه عرض بندگان افسر تخت كياني زيبندها تاج خسرواني نوباوها چمن	436	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms436	true	-4363840431495102648	0	301	0	1553	1553	301	خواجه1ا مذكور وريش سفيدان رفتند و ايشان را به اعزاز و حرمت تمام اوردند چون داخل بار گاه گرديد و چشم مبارك ان خلف دودمان معني كه به خواجه عبد الرحيم افتاد دانست كه مرتبها او در ميان جماعت از بك اندك نيست و خواجه عبدالرحيم پيش پيش ان جماعت به بارگاه خلف اولاد شيخ صفي در امد زانو زده رده بر كشيدند وكرنش و تسليم به جاي اوردند و ان حضرت ريش سفيدان پير را خاطر مرعي داشت و قد سرو اساي خود را در بالاي كرسي مرصع برافراخت خواجه عبدالرحيم ميخواست بهپاي بوس ان خسرو باناموس سرخود را به محدت لوح و كرسي2 برساند ان شهريار مانع شد و دست مبارك برتارك ان باسعادت رسانيد و او را سربلند وارجمند گردانيدو فرمود كرسي زري اوردند و بهزير دست فرز ندحضرت امير المءمنين حيدر گذاشتند وخواجه عبدالرحيم قرار گرفت و خواجهها واتاليغان و ريش سفيدان بر يك طرفصف زده نشستند و ان تحفههايي كه اورده بودند از نظر شاه والاكهر گذرانيدند چون ان پيشكشها را تسليم ملازمان عرش اشتباه نمودند بعداز پرسش خواجه عبدالرحيم حرف پادشاهان را در ميان اورد وخواجه عبدالرحيم اول از پادشاهان ما تقدم دم زد واز شيوها عدالت ورحم ايشان سخن درميان اورد وسند از ايها كريمه و حديثنبويمستند3 گردانيد چون سخن به سرحد تركتان بهشاه مطلوب رسيد از عجز و بيچارگي و سر گرداني سلاطين چنگيزي بسيار گفت و عريضه هاي ايشان را به نظر فيض اثر ان حضرت رسانيد و چونخواجه مير عمادالدين شيرازي4 كه منشي ان شهريار با جاه و جلال بود ان عريضه را به اواز بلند خواند مضمون عرايض اين بود كه بسم الله الرحمن الرحيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0508png عرضه داشت بندگان ضعيفان بيچارگان1 محمد تيمور ابن شاهي بيگ خان وعبيد خان و جاني بيگ سلطان نوادها چنگيز خان به ذروه عرض بندگان افسر تخت كياني زيبندها تاج خسرواني نوباوها چمن	436	-7974964111633820869	1553	3106.0	1254	1553	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms437	false	3663040328623104621	0	301	0	1590	1590	301	دولت و مهر سپهر فتوت وفلك اعظم مروت و افتاب جهانتاب سيادت و مشتري برج اوج سعادت ومردانرباي صدر زين خدنگ2 وشيرشرزها جنگ و نهنگلجه درهيجا3 و كان جود و سخا واب و رنگ4 گل چمن شهرياري و يگانه گوهر تاجداري و جهانداري و شعشعها افتاب شجاعت و راه نماي جاده هدايت و مروج بحق مذهب اءمها اثني عشر و خلف دودمان شاه ولايت و راه نماي طريق ارشاد و عظيم5 اعدل عدالت وداد6 شهباز7 بلند پرواز امامت وپادشاه ذيجاه8 كشور ديانت عالم اراي عدل واحسان ميرسانند كه اين بندگان صاحب تقصير را در ظل حمايت خود جاي داده از اين سرگرداني خلاصي بخشيده ملك موروثيرا هرگاه بهاين غلامان عنايت فرمايند از الطاف واحسان انظل اللهي بعيد نخواهد بود امره اعلي چون عريضه9 را خواندند هر عريضهاي به انشاي غير مكرر بود كه پادشاهان تركستان نوشته بودند حضرت اعلا شاهي ظل اللهي چون شنيد و به مضمونرسيد كه سلاطين چنگيزي نژاد ازروي عجز و اضطرار10 بهزنهار در امدند شرط مروت ندانست كه دست از ملك موروثي ايشان كوتاه نسازد و بناي اين قسم عدل و داد از روي مروت مستحكم نگرداند تا در روزگار نا پايدار اسم ان شهريار نامدار بماند اما از روي خرد وعقل و راي كامل مرشد كامل فرمودند بهخواجه عبدالرحيم كه ايخواجه برعالميان اظهر من الشمس است كه چند مرتبه به سبب اولياي دولت قاهرها نواب همايون ما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0509png پيش فرستادن محمد تيمورخان از جهت شاه اسمعيل الكاي تركستان1 در تصرف بابر محمدپادشاه در امده بود و اگر ما را امزاد در اطماع2 الكاي ايشان بود بهملازمان درگاه عطا مي فرموديم چون مطلب همايون ماهميشه در پينام نيكواست كه سواي اوديگر چيزي يادگار نميماند به جهت همين از سرمنافع عظيم و مداخل كل تركستان گذشتيم و به اميد ملازمان بابرمحمد پادشاه گذاشتيم ديگرباره مطلب ومطلوب ماهمين است چون تو برخاسته متحمل اين مصالحه شده اي	437	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms437	true	4990461439161019	0	301	0	1590	1590	301	دولت و مهر سپهر فتوت وفلك اعظم مروت و افتاب جهانتاب سيادت و مشتري برج اوج سعادت ومردانرباي صدر زين خدنگ2 وشيرشرزها جنگ و نهنگلجه درهيجا3 و كان جود و سخا واب و رنگ4 گل چمن شهرياري و يگانه گوهر تاجداري و جهانداري و شعشعها افتاب شجاعت و راه نماي جاده هدايت و مروج بحق مذهب اءمها اثني عشر و خلف دودمان شاه ولايت و راه نماي طريق ارشاد و عظيم5 اعدل عدالت وداد6 شهباز7 بلند پرواز امامت وپادشاه ذيجاه8 كشور ديانت عالم اراي عدل واحسان ميرسانند كه اين بندگان صاحب تقصير را در ظل حمايت خود جاي داده از اين سرگرداني خلاصي بخشيده ملك موروثيرا هرگاه بهاين غلامان عنايت فرمايند از الطاف واحسان انظل اللهي بعيد نخواهد بود امره اعلي چون عريضه9 را خواندند هر عريضهاي به انشاي غير مكرر بود كه پادشاهان تركستان نوشته بودند حضرت اعلا شاهي ظل اللهي چون شنيد و به مضمونرسيد كه سلاطين چنگيزي نژاد ازروي عجز و اضطرار10 بهزنهار در امدند شرط مروت ندانست كه دست از ملك موروثي ايشان كوتاه نسازد و بناي اين قسم عدل و داد از روي مروت مستحكم نگرداند تا در روزگار نا پايدار اسم ان شهريار نامدار بماند اما از روي خرد وعقل و راي كامل مرشد كامل فرمودند بهخواجه عبدالرحيم كه ايخواجه برعالميان اظهر من الشمس است كه چند مرتبه به سبب اولياي دولت قاهرها نواب همايون ما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0509png پيش فرستادن محمد تيمورخان از جهت شاه اسمعيل الكاي تركستان1 در تصرف بابر محمدپادشاه در امده بود و اگر ما را امزاد در اطماع2 الكاي ايشان بود بهملازمان درگاه عطا مي فرموديم چون مطلب همايون ماهميشه در پينام نيكواست كه سواي اوديگر چيزي يادگار نميماند به جهت همين از سرمنافع عظيم و مداخل كل تركستان گذشتيم و به اميد ملازمان بابرمحمد پادشاه گذاشتيم ديگرباره مطلب ومطلوب ماهمين است چون تو برخاسته متحمل اين مصالحه شده اي	437	-7974964111633820869	1590	3180.0	1291	1590	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms438	false	7619670458994071346	0	301	0	1480	1480	301	بنا بر كثرت سن و ريش سفيد وصحبت سلاطين عظام كرام دريافتهاي علاجي نداريم وبه مصالحه راضي شديم اما به شرطي كه خمير مايها فساد كلي تركستان عبيدالله3 خان است ميبايد4 او را به خدمت ما بياوريد تا در حضور ما قسم به ذات الله تعالي وبه صفات عظمي ياد نمايد كه اگر نقض عهد نمايد و ميثاق به جاي نياورد خداي تعالي و حضرت محمد رسول الله خصم اوشود واو خصم خدا و رسول خدا بوده باشد وهرگاه قدم از رودخانها جيحون به عزم دشمني ما يا انكه از جهت تسخير ملك به ملك ما يا به خراسان به اين طرف اب جيحون بگذارد5 زن طلاق بوده باشد چون اين قسم قسمي بخورد و شما ضامن او شويد و تمام ريش سفيدان واتا ليغان در ان مصالحه ضامن شويد وخط ومهر خود بكنيد كه هر كاه او بيعت ما و عهدخود را بشكند وارادها شور وشر وفتنه داشته باشد6 وكند و اگر ايشان در دفع او نكوشند ايشان نيز زن طلاق بوده باشند به سه طلاق چون اين قسم سر بكند و قسم ياد نمايد من دست از گرفتن ايشان برمي دارم خواجه عبدالرحيم گفت اي شهريار7 قربانت شوم شايد به سمع شريف شهريار عالي مقدار رسيده باشد كه اين جماعت ازبك خواه سلاطين وخواه غير ذلك از سخنمن تجاوز نميتوانند كرد و بنده در ان هنگام كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0510png به خدمت شهريار مي امدم انچه ولي نعمت فرمود تمام را برگردن ايشان گذاشتهام شهريار فرمود من نيز اعاده نمودم كه اگرريگر باره خزينها عامره صرف شود و اين همه راه دور ودراز وتعب بكشم وبيايم ان وقت دستاز قتل عام برنخواهم داشت وتمام را قتل عام خواهم كرد خواجه عبدالرحيم فرمود چند نفراز خواجههاي معتبراز اقوام نزديك خود كه تمام نقشبنديه بودند كه بروند عبيدالله1 خانرا با محمد تيمورخان و جاني بيگ سلطان را بگويند كه شهريار را	438	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms438	true	234845270406225686	0	301	0	1480	1480	301	بنا بر كثرت سن و ريش سفيد وصحبت سلاطين عظام كرام دريافتهاي علاجي نداريم وبه مصالحه راضي شديم اما به شرطي كه خمير مايها فساد كلي تركستان عبيدالله3 خان است ميبايد4 او را به خدمت ما بياوريد تا در حضور ما قسم به ذات الله تعالي وبه صفات عظمي ياد نمايد كه اگر نقض عهد نمايد و ميثاق به جاي نياورد خداي تعالي و حضرت محمد رسول الله خصم اوشود واو خصم خدا و رسول خدا بوده باشد وهرگاه قدم از رودخانها جيحون به عزم دشمني ما يا انكه از جهت تسخير ملك به ملك ما يا به خراسان به اين طرف اب جيحون بگذارد5 زن طلاق بوده باشد چون اين قسم قسمي بخورد و شما ضامن او شويد و تمام ريش سفيدان واتا ليغان در ان مصالحه ضامن شويد وخط ومهر خود بكنيد كه هر كاه او بيعت ما و عهدخود را بشكند وارادها شور وشر وفتنه داشته باشد6 وكند و اگر ايشان در دفع او نكوشند ايشان نيز زن طلاق بوده باشند به سه طلاق چون اين قسم سر بكند و قسم ياد نمايد من دست از گرفتن ايشان برمي دارم خواجه عبدالرحيم گفت اي شهريار7 قربانت شوم شايد به سمع شريف شهريار عالي مقدار رسيده باشد كه اين جماعت ازبك خواه سلاطين وخواه غير ذلك از سخنمن تجاوز نميتوانند كرد و بنده در ان هنگام كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0510png به خدمت شهريار مي امدم انچه ولي نعمت فرمود تمام را برگردن ايشان گذاشتهام شهريار فرمود من نيز اعاده نمودم كه اگرريگر باره خزينها عامره صرف شود و اين همه راه دور ودراز وتعب بكشم وبيايم ان وقت دستاز قتل عام برنخواهم داشت وتمام را قتل عام خواهم كرد خواجه عبدالرحيم فرمود چند نفراز خواجههاي معتبراز اقوام نزديك خود كه تمام نقشبنديه بودند كه بروند عبيدالله1 خانرا با محمد تيمورخان و جاني بيگ سلطان را بگويند كه شهريار را	438	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms439	false	7860669736657525407	0	301	0	1526	1526	301	راضي ساختهايم اما تا خود نياييد ودر حضور شهريار عهد ننماييد اين مصالحه شيوع نخواها يافت ايشان امدند بهخدمت پادشاهان و گفتند محمد تيمور خان واهمه ناك گرديده نيامد اما عبيدالله1 خان و جاني بيگ سلطان با چند سلاطين زادها چنگيزي برخاستند و سرقدم ساخته به خدمت شهريار جم قدر ستاره حشم امدند چون داخل بار گاه شاه جوانبخت شدند وسجدها شكر به جاي اوردند و زانو زدند و كرنش وتسليم بهصد هزار اميد و بيم به جاي اوردند وشهريار را چون چشم برجاني بيگ افتاد او را پسنديد وذات او را برمحك امتحان نظر فيض اثرزده عيار سم2 غير غلاب او را چنانچه بايد بيغل وغش يافت و اما عبيدالله1 خان را ديد بسيار بد خلق و بد نفس و بلند پرواز وبي حيا و بي ازرم وبي شرم و پيمان شكن حضرت پشيمان شد كه چرا او را امان داده است و ايشان را جاي نمودند و نشستند و خواجه عبد الرحيم كفت هرچه مطلب شهريار بود وعبيدالله1 خان و جاني بيگ سلطان نيز هرچه مطلب و رضاي مرشد كامل بود قسم ياد نمودند والحق انچنان كردند تا مرشد كامل در حيات بود ازبكان ديگر ارادها تاخت و تالان نكردند بعد از ان عبيدالله1 خان سربر گوش خواجه عبدالرحيم گذاشت و حرفي گفت خواجه عبدالرحيم او را تحسين نمود وشاه عالم پناه احوال پرسيدند كه خواجه عبيدالله1 خان چه فرمودند خواجه عرض نمود انچه عبيدالله1 گفته بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0511png چيششفرشتادن محمد تيمورخان ازجهت شاه اسمعيل ان حضرت فرمودند كه نامها حكم پادشاهي تركستان را به نام محمد تيمور خان و عبيدالله1 خان و جاني بيگ سلطان نوشتند و شهريار دريا دل جم قدر به مهر مبارك مزين نمودند سپردند به ايشان و از براي محمد تيمور خان استدعاي خلعت كردند شاه دريا وقار نظركردها حيدر كرار مرشد كامل فرمودند كه هر كس ازروي صدق واميد ويك جهتي اين	439	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms439	true	4873147054805162094	0	301	0	1526	1526	301	راضي ساختهايم اما تا خود نياييد ودر حضور شهريار عهد ننماييد اين مصالحه شيوع نخواها يافت ايشان امدند بهخدمت پادشاهان و گفتند محمد تيمور خان واهمه ناك گرديده نيامد اما عبيدالله1 خان و جاني بيگ سلطان با چند سلاطين زادها چنگيزي برخاستند و سرقدم ساخته به خدمت شهريار جم قدر ستاره حشم امدند چون داخل بار گاه شاه جوانبخت شدند وسجدها شكر به جاي اوردند و زانو زدند و كرنش وتسليم بهصد هزار اميد و بيم به جاي اوردند وشهريار را چون چشم برجاني بيگ افتاد او را پسنديد وذات او را برمحك امتحان نظر فيض اثرزده عيار سم2 غير غلاب او را چنانچه بايد بيغل وغش يافت و اما عبيدالله1 خان را ديد بسيار بد خلق و بد نفس و بلند پرواز وبي حيا و بي ازرم وبي شرم و پيمان شكن حضرت پشيمان شد كه چرا او را امان داده است و ايشان را جاي نمودند و نشستند و خواجه عبد الرحيم كفت هرچه مطلب شهريار بود وعبيدالله1 خان و جاني بيگ سلطان نيز هرچه مطلب و رضاي مرشد كامل بود قسم ياد نمودند والحق انچنان كردند تا مرشد كامل در حيات بود ازبكان ديگر ارادها تاخت و تالان نكردند بعد از ان عبيدالله1 خان سربر گوش خواجه عبدالرحيم گذاشت و حرفي گفت خواجه عبدالرحيم او را تحسين نمود وشاه عالم پناه احوال پرسيدند كه خواجه عبيدالله1 خان چه فرمودند خواجه عرض نمود انچه عبيدالله1 گفته بود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0511png چيششفرشتادن محمد تيمورخان ازجهت شاه اسمعيل ان حضرت فرمودند كه نامها حكم پادشاهي تركستان را به نام محمد تيمور خان و عبيدالله1 خان و جاني بيگ سلطان نوشتند و شهريار دريا دل جم قدر به مهر مبارك مزين نمودند سپردند به ايشان و از براي محمد تيمور خان استدعاي خلعت كردند شاه دريا وقار نظركردها حيدر كرار مرشد كامل فرمودند كه هر كس ازروي صدق واميد ويك جهتي اين	439	-7974964111633820869	1526	3052.0	1227	1526	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms440	false	2409207657212843751	0	301	0	1526	1526	301	اوجاق مي ايند نظر مي كنم وهر كس از دور نگاه مي كند اما ديگر باره خواجه عبدالرحيم عرض نمود و زانو زده التماس نمود كه چون شهريار دوران اين پيره غلام خود را سرافراز نمودند وگستاخي نمود از براي خاطر اين غلام خلعتي به محمد تيمور خان شفقت فرمايند شهريار از براي خاطر خواجه عبدالرحيم از براي محمدتيمور خان نيزخلعت سرتا پا فرستادند و قرار كردند كه هرساله بارخانه و پيشكش ايشان بيايد به خدمت شهريار والاجاه وتا از جانب ايشان عذري نشود اول از جانب قزلباش حركتي واقع نشود و شهريار پادشاهان را با خواجهها رخصت دادند و ايشان رفتند به تركستان2 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0512png و از اين جانب چون روز شد خبر اوردند از ايران و شخصي را ر كرباس خام پيچيده بودند چون شهريار را ديد از بغل عريضها منتش سلطان و كدخدايان اذربايجان را در اورد و به دست شهريار داد و چون برمضمون عريضه مطلع گرديد احوال سليمان ميرزا و خروج او و كشتهشدن او را نوشته بودند اه از نهاد شاه والاجاه بر امد و با قزلباش گفت كه اين قضيه بر سرسليمان امده است قزلباش گفتند كه امده باشد هر كس بهاين اوجاق ناصوفي گري كند يقين كه سرانجام كارش اين است اما شاه فرمود كه كوچ كردند و راه عراق و اذربايجان پيش گرفته راهي گرديدند همهجا با عيش وعشرت وشاد كامي طي مسافت2 فرموده چون به حوالي دار السلطنت تبريزنزول اجلال واقعشد منتش سلطان باتمامي مردم تبريز به استقبال بيرون امده چون به خاك بوسي مشرف گرديده نواب كامياب بعد از عتاب وخطاب مقررنمود كه منتش سلطانرا باجماعتي كه در كشتن سليمان ميرزا سعي نموده بودند كگرفته مقيد و محبوس نموده وبا جاه و جلال داخل تبريز گرديده به عدل و دادگستري عجزه و رعايا مشغول بوده و چون شهريار به تبريز رسيد خان محمد خان استاجلو كه حاكم ديار بكر	440	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms440	true	8393211768820479354	0	301	0	1526	1526	301	اوجاق مي ايند نظر مي كنم وهر كس از دور نگاه مي كند اما ديگر باره خواجه عبدالرحيم عرض نمود و زانو زده التماس نمود كه چون شهريار دوران اين پيره غلام خود را سرافراز نمودند وگستاخي نمود از براي خاطر اين غلام خلعتي به محمد تيمور خان شفقت فرمايند شهريار از براي خاطر خواجه عبدالرحيم از براي محمدتيمور خان نيزخلعت سرتا پا فرستادند و قرار كردند كه هرساله بارخانه و پيشكش ايشان بيايد به خدمت شهريار والاجاه وتا از جانب ايشان عذري نشود اول از جانب قزلباش حركتي واقع نشود و شهريار پادشاهان را با خواجهها رخصت دادند و ايشان رفتند به تركستان2 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0512png و از اين جانب چون روز شد خبر اوردند از ايران و شخصي را ر كرباس خام پيچيده بودند چون شهريار را ديد از بغل عريضها منتش سلطان و كدخدايان اذربايجان را در اورد و به دست شهريار داد و چون برمضمون عريضه مطلع گرديد احوال سليمان ميرزا و خروج او و كشتهشدن او را نوشته بودند اه از نهاد شاه والاجاه بر امد و با قزلباش گفت كه اين قضيه بر سرسليمان امده است قزلباش گفتند كه امده باشد هر كس بهاين اوجاق ناصوفي گري كند يقين كه سرانجام كارش اين است اما شاه فرمود كه كوچ كردند و راه عراق و اذربايجان پيش گرفته راهي گرديدند همهجا با عيش وعشرت وشاد كامي طي مسافت2 فرموده چون به حوالي دار السلطنت تبريزنزول اجلال واقعشد منتش سلطان باتمامي مردم تبريز به استقبال بيرون امده چون به خاك بوسي مشرف گرديده نواب كامياب بعد از عتاب وخطاب مقررنمود كه منتش سلطانرا باجماعتي كه در كشتن سليمان ميرزا سعي نموده بودند كگرفته مقيد و محبوس نموده وبا جاه و جلال داخل تبريز گرديده به عدل و دادگستري عجزه و رعايا مشغول بوده و چون شهريار به تبريز رسيد خان محمد خان استاجلو كه حاكم ديار بكر	440	-7974964111633820869	1526	3052.0	1227	1526	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms441	false	8744823481031467186	0	301	0	1506	1506	301	بود عريضهاي نوشته بود به خدمت شهريار كه سلطان سليم پسر قيصر روم3 بسيار بي انداميها مي كند در اين سرحد اگر امر عالي بوده باشدالچي ازبراي اوبفرستم واو را ازاين جهالت منع نمايم شاه عالم پناه فرمود كه چه احتياج است كه با ما صلاح اين اراده ببيند بفرستد الچي كه بسيار خوب است فرستادن شاه اسمعيل بهادرخان سليمان اقاي بساول را به الچي گري نزد سلطان سليم پسرقيصرروم از4 جانب روم سلطان سليم قيصر فرموده بود كه حوالي ديار بكر را تاخت و تالان نمايند وچون خان محمد خان بيمار بود و نتوانست دست و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0513png پايي بزند به جهت همين عرضه داشتي به پايها سرير خلافت مصير1 حضرت والاجاه عرش اشتباه شاهي ظل اللهي فرستاد و عرض كرديم كه شهريار جم جاه خليل اقاي صوفي را به الچي گري فرستاد به خدمت قيصر روم و سرشاهي بيگ خان با بازو بندهاي خان از براي سلطان بايزيد و فرزندش فرستاد به رسم ياد بود و از ديدن اين چون مار ارقم از ان حركت برخود پيچيد و الچي را به قتل اورد اما چون در اين سال كه مهم سلطان ابوالخيرخان بود وبردست ان حضرت به قتل امد ديكر باره از جانب ديار بكر خبر رسيد از جانب خان محمدخان كه سلطان سليم ديگرباره فرموده بود كه دهنهاقراحميد رامصطفي پاشا تاخت و تالان كند قراخان سلطان برادرم خبردار گرديده است وسرراه او را گرفته ده هزار كس او را بهقتل مي اورد و پاشاي مذكور باجماعت قليلي فرار مينمايد تا معلوم مرشد كامل بوده باشد چون شهريار نامدار ان نامه را مطالعه نمود غضباك گرديده فرمود كه اگر ديگر باره قيصرزاده بيايد مرا خبردارگردان تا خود به الغار بيايم و پوست از كاسها سرش بكنم اما فرمودند كه سليمان يساول را مي بايدفرستاد به الچي گري و سوغاتي چند از مال ابوالخير خان جدا كرد و پرچم	441	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms441	true	6244763953817106260	0	301	0	1506	1506	301	بود عريضهاي نوشته بود به خدمت شهريار كه سلطان سليم پسر قيصر روم3 بسيار بي انداميها مي كند در اين سرحد اگر امر عالي بوده باشدالچي ازبراي اوبفرستم واو را ازاين جهالت منع نمايم شاه عالم پناه فرمود كه چه احتياج است كه با ما صلاح اين اراده ببيند بفرستد الچي كه بسيار خوب است فرستادن شاه اسمعيل بهادرخان سليمان اقاي بساول را به الچي گري نزد سلطان سليم پسرقيصرروم از4 جانب روم سلطان سليم قيصر فرموده بود كه حوالي ديار بكر را تاخت و تالان نمايند وچون خان محمد خان بيمار بود و نتوانست دست و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0513png پايي بزند به جهت همين عرضه داشتي به پايها سرير خلافت مصير1 حضرت والاجاه عرش اشتباه شاهي ظل اللهي فرستاد و عرض كرديم كه شهريار جم جاه خليل اقاي صوفي را به الچي گري فرستاد به خدمت قيصر روم و سرشاهي بيگ خان با بازو بندهاي خان از براي سلطان بايزيد و فرزندش فرستاد به رسم ياد بود و از ديدن اين چون مار ارقم از ان حركت برخود پيچيد و الچي را به قتل اورد اما چون در اين سال كه مهم سلطان ابوالخيرخان بود وبردست ان حضرت به قتل امد ديكر باره از جانب ديار بكر خبر رسيد از جانب خان محمدخان كه سلطان سليم ديگرباره فرموده بود كه دهنهاقراحميد رامصطفي پاشا تاخت و تالان كند قراخان سلطان برادرم خبردار گرديده است وسرراه او را گرفته ده هزار كس او را بهقتل مي اورد و پاشاي مذكور باجماعت قليلي فرار مينمايد تا معلوم مرشد كامل بوده باشد چون شهريار نامدار ان نامه را مطالعه نمود غضباك گرديده فرمود كه اگر ديگر باره قيصرزاده بيايد مرا خبردارگردان تا خود به الغار بيايم و پوست از كاسها سرش بكنم اما فرمودند كه سليمان يساول را مي بايدفرستاد به الچي گري و سوغاتي چند از مال ابوالخير خان جدا كرد و پرچم	441	-7974964111633820869	1506	3012.0	1207	1506	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms442	false	-1595192838360254405	0	301	0	1433	1433	301	علم چنگيز خان را كه در روز جنگ قلم كرده بود با قرقرها پرخون ابو الخير خان كه به جواهر الوان مرصع نموده بودند از براي سلطان بايزيد قيصر فرستاد و پيغام چند فرمود كه سليمان اقاي يساول بگويد بانامهاي كه نوشته بودند وسليمان يساول راهي گرديد و امد او كردند و او را اوردند چون داخل بارگاه شد باز خبر بردند از براي سليم كه باز الچي شيخاوغلي امد و داخل بار گاه شد اما چون سلطان بايزيد مي ترسيد كه مبادا باز شهريار ايران چيزهاي درشت3 گفته يا نوشته باشد و 1 اصل مسسر نسخه اسكو بد اصل دشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0514png الچي در مجلس بگويد چاوشي را فرستاده1 وگفت برو و به الچي شيخ اوغلي بگو كه اگر چنانچه شيخ اوغلي سخني يا حرف درشتي گفته باشد در بارگاه پيش سلطان سليم من مگوي كه او جاهل است مبادا ديگر باره از جهالت حرفي بگويد يا كاري كند كه باعث ازردگي حضرت شيخ اوغلي بشود در خلوت بهمن عرض كن سليمان يساول قبول نمود واو را اوردند چون داخل بارگاه قيصر گرديد و سجده كرد اشاره2 كردند به او كه قيصرزاده را نيز سجده كنيد او نيز چون سفارش كرده بودند سري خم كرد به جانب او و چون شربت و طعام كشيدند نامه را داد به دست قيصر روم و مضمون نامه اين بود كه معلوم سلطان البرين و البحرين سلطان بايزيد قيصر روم بوده باشد كه دنيا را وفايي و بقايي و اعتباري نيست و هرچند ما ميخواهيم كه در ميانها ما و شما دوستي كه به مواثيق و عهودي كه بسته شده شكسته نشود چرا سلطانزادها روم را مانع حركات ناخوش و هذيانات3 از گفتار و كردار او كه از قوت به فعل ميرسد نميشوند4 و اگر چه نهنگان ما بسيار انديشه از گفتار او ياكردار او ندارند بنابر عزت و حرمت شما او را	442	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms442	true	-1494191091370169437	0	301	0	1433	1433	301	علم چنگيز خان را كه در روز جنگ قلم كرده بود با قرقرها پرخون ابو الخير خان كه به جواهر الوان مرصع نموده بودند از براي سلطان بايزيد قيصر فرستاد و پيغام چند فرمود كه سليمان اقاي يساول بگويد بانامهاي كه نوشته بودند وسليمان يساول راهي گرديد و امد او كردند و او را اوردند چون داخل بارگاه شد باز خبر بردند از براي سليم كه باز الچي شيخاوغلي امد و داخل بار گاه شد اما چون سلطان بايزيد مي ترسيد كه مبادا باز شهريار ايران چيزهاي درشت3 گفته يا نوشته باشد و 1 اصل مسسر نسخه اسكو بد اصل دشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0514png الچي در مجلس بگويد چاوشي را فرستاده1 وگفت برو و به الچي شيخ اوغلي بگو كه اگر چنانچه شيخ اوغلي سخني يا حرف درشتي گفته باشد در بارگاه پيش سلطان سليم من مگوي كه او جاهل است مبادا ديگر باره از جهالت حرفي بگويد يا كاري كند كه باعث ازردگي حضرت شيخ اوغلي بشود در خلوت بهمن عرض كن سليمان يساول قبول نمود واو را اوردند چون داخل بارگاه قيصر گرديد و سجده كرد اشاره2 كردند به او كه قيصرزاده را نيز سجده كنيد او نيز چون سفارش كرده بودند سري خم كرد به جانب او و چون شربت و طعام كشيدند نامه را داد به دست قيصر روم و مضمون نامه اين بود كه معلوم سلطان البرين و البحرين سلطان بايزيد قيصر روم بوده باشد كه دنيا را وفايي و بقايي و اعتباري نيست و هرچند ما ميخواهيم كه در ميانها ما و شما دوستي كه به مواثيق و عهودي كه بسته شده شكسته نشود چرا سلطانزادها روم را مانع حركات ناخوش و هذيانات3 از گفتار و كردار او كه از قوت به فعل ميرسد نميشوند4 و اگر چه نهنگان ما بسيار انديشه از گفتار او ياكردار او ندارند بنابر عزت و حرمت شما او را	442	-7974964111633820869	1433	2866.0	1134	1433	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms443	false	3267320897623367094	0	301	0	1508	1508	301	خفيف نميسازند اگراين مرتبه ديگر اورا ممنو ع نخواهند ساخت وملازمان خودرا خواهند فرستاد درهيچ جانباشد از نهالهاي ديار بكر كه از براي سياست ايشان همه را گرفته قيلوقه پهلو خواهند كرد5 اما اگر چنانچه من بعد پسرخود را منع نموده نصيحت نمايند پدري بجاي اورده باشند و ديگر انكه به توفيق پروردگار عالم و به امداد حضرات اءمها معصومين عليهم السلام ابوالخير خان ابن قاسم خان كه جانشين چنگيز خان است با سپاه دشتي و ماوراءالنهري وبدخشاني كه از حيزامكان6 بيشتر بودند از اب جيحون گذشته بودند و فيمابين جنگ مغلو به واقع شد وبه توفيق ذوالمنن غازيان شيرشگار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0515png دريا دل نگذاشتند كه يك تن بي داغ ونشان تير و شمشير و كسكن از انجمن كار زار بدر روند و قرقرها ابو الخيرخان و شقه1ا علم چنگيز خان به خدمت بادشاه روم به تحفه فرستاديم چون نامه را خواندند بعد از ان قرقره را با شقه1ا علم چنگيز خاني گشودند و نزد حضرت قيصر گذاشتند سلطان سليم فرزندش ديد كه قرقره هنوز خون الود است وشمشيري كه زده است چكو نه قلم نموده است دانست كه ان شهريار دست وتيغ به ايشان نموده است و اتش در جانش افتاده روي كردبه جانبپدر كه اي پدر بيغيرت بي حميت تو قيصرروم بوده باشي چرا بايد از شيخ اوغلي اينهمه ترس و واهمه كني و روي كرد به سليمان يساول كه الچي بود وگفت برو به اقايت بگو كه اين همه ترك تازيها كردن خوب نيست نكن كه خداي تعالي2 را خوش نمي ايد تو ما را با خاكتيره يكسان نمودي اما حال اگر بلايي برسرت نياورم كه در ميان پادشاهان عالم خجل شوي و شرمنده گردي پس سلطان سليم پسر قيصر نبوده باشم چون الچي از بارگاه بدررفت فرمود كه پدرش راگرفتند و بردنددر سلطان با يزيد تيردي3 و در بند كشيدند در قلعها كوهي4 و خود برتخت	443	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms443	true	-5116429465754283158	0	301	0	1508	1508	301	خفيف نميسازند اگراين مرتبه ديگر اورا ممنو ع نخواهند ساخت وملازمان خودرا خواهند فرستاد درهيچ جانباشد از نهالهاي ديار بكر كه از براي سياست ايشان همه را گرفته قيلوقه پهلو خواهند كرد5 اما اگر چنانچه من بعد پسرخود را منع نموده نصيحت نمايند پدري بجاي اورده باشند و ديگر انكه به توفيق پروردگار عالم و به امداد حضرات اءمها معصومين عليهم السلام ابوالخير خان ابن قاسم خان كه جانشين چنگيز خان است با سپاه دشتي و ماوراءالنهري وبدخشاني كه از حيزامكان6 بيشتر بودند از اب جيحون گذشته بودند و فيمابين جنگ مغلو به واقع شد وبه توفيق ذوالمنن غازيان شيرشگار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0515png دريا دل نگذاشتند كه يك تن بي داغ ونشان تير و شمشير و كسكن از انجمن كار زار بدر روند و قرقرها ابو الخيرخان و شقه1ا علم چنگيز خان به خدمت بادشاه روم به تحفه فرستاديم چون نامه را خواندند بعد از ان قرقره را با شقه1ا علم چنگيز خاني گشودند و نزد حضرت قيصر گذاشتند سلطان سليم فرزندش ديد كه قرقره هنوز خون الود است وشمشيري كه زده است چكو نه قلم نموده است دانست كه ان شهريار دست وتيغ به ايشان نموده است و اتش در جانش افتاده روي كردبه جانبپدر كه اي پدر بيغيرت بي حميت تو قيصرروم بوده باشي چرا بايد از شيخ اوغلي اينهمه ترس و واهمه كني و روي كرد به سليمان يساول كه الچي بود وگفت برو به اقايت بگو كه اين همه ترك تازيها كردن خوب نيست نكن كه خداي تعالي2 را خوش نمي ايد تو ما را با خاكتيره يكسان نمودي اما حال اگر بلايي برسرت نياورم كه در ميان پادشاهان عالم خجل شوي و شرمنده گردي پس سلطان سليم پسر قيصر نبوده باشم چون الچي از بارگاه بدررفت فرمود كه پدرش راگرفتند و بردنددر سلطان با يزيد تيردي3 و در بند كشيدند در قلعها كوهي4 و خود برتخت	443	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms444	false	-8252513457910760825	0	301	0	1501	1501	301	عثماني برجاي پدر جلوس نمود بهدستياري وهمراهي رستم پاشاي وزير اعظم و ينكچري اقاسي وفرمود كه سكه وخطبه زدهو خوانده و سان سپاه بگيرند اما چون پدر راگرفت سلطان احمد برادرش حاكم اماسيه بود شنيد كه پدر راگرفته است و دربند كشيده است او نيزفرمود كه سكه به نام او زدند و خطبه به نام او خواندند اين خبر رسيد بهسلطان سليم گفت اين معامله بسيار بد شد اين صلاح با يكديگر ديدند كه ميبايد پدر راكشت و اوراخفه كردندو اوازه5 انداختند كه اوترياكخورده6 است وخودراكشته است چون خبر كشتن او به اماسيه رسيد سلطان احمد ميخواست كه لشكر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0516png بكشد برسرخون پدر وجنگ كند اماسلطان سليم با خود فكري كرد ودانست كه اگر جنگشود كار او به دشواري خواهد كشيد در فكر فرورفت رستم پاشاگفت پادشاه ما چرا دلگير است سلطان سليم شرح راگفت رستم پاشا گفت اگر من برادر شما را دست بسته بيست روز ديگر به دست تو ندهم پس رستم پاشا نبوده باشم ايا جلدو دارد سلطان گفت پس ندارد رستم پاشا گفت شهريار سلامت باشد اين وقتي ميشود كه شما اندك خفت وخواري برخود قرار بدهيد گفت بسيار خواري هم به خود قرار ميدهم و بزرگان گفتهاند كه بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد1 وهرگاه كه من خواهم كه عروسلاله رنگ گل بوي دهر را كه دولت نام اوست در بر كشم پس اگر صد هزار خواري بكشم ننگ و عار نخواهد بود ودر ساعت فرمود كه سلاطين و امراي روم2 به استصواب ينكچري اقاسي حاضر شدند و فرمود كه سلطان سليم را گرفتند و او را زنجير در گردن نهادند و فرستادند به تيردي3 قلعهو دربند كشيدندوهمان ساعت عريضهاي نوشتند مشتمل بر دعا و ثناي سلطان احمد برادر كوچك او و به جانب اماسيه فرستادند و تمام امرا مهر بر ان نهادند وشرح قضيهاي كه در ان جانب شده بود در	444	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms444	true	3026029005454392667	0	301	0	1501	1501	301	عثماني برجاي پدر جلوس نمود بهدستياري وهمراهي رستم پاشاي وزير اعظم و ينكچري اقاسي وفرمود كه سكه وخطبه زدهو خوانده و سان سپاه بگيرند اما چون پدر راگرفت سلطان احمد برادرش حاكم اماسيه بود شنيد كه پدر راگرفته است و دربند كشيده است او نيزفرمود كه سكه به نام او زدند و خطبه به نام او خواندند اين خبر رسيد بهسلطان سليم گفت اين معامله بسيار بد شد اين صلاح با يكديگر ديدند كه ميبايد پدر راكشت و اوراخفه كردندو اوازه5 انداختند كه اوترياكخورده6 است وخودراكشته است چون خبر كشتن او به اماسيه رسيد سلطان احمد ميخواست كه لشكر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0516png بكشد برسرخون پدر وجنگ كند اماسلطان سليم با خود فكري كرد ودانست كه اگر جنگشود كار او به دشواري خواهد كشيد در فكر فرورفت رستم پاشاگفت پادشاه ما چرا دلگير است سلطان سليم شرح راگفت رستم پاشا گفت اگر من برادر شما را دست بسته بيست روز ديگر به دست تو ندهم پس رستم پاشا نبوده باشم ايا جلدو دارد سلطان گفت پس ندارد رستم پاشا گفت شهريار سلامت باشد اين وقتي ميشود كه شما اندك خفت وخواري برخود قرار بدهيد گفت بسيار خواري هم به خود قرار ميدهم و بزرگان گفتهاند كه بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد1 وهرگاه كه من خواهم كه عروسلاله رنگ گل بوي دهر را كه دولت نام اوست در بر كشم پس اگر صد هزار خواري بكشم ننگ و عار نخواهد بود ودر ساعت فرمود كه سلاطين و امراي روم2 به استصواب ينكچري اقاسي حاضر شدند و فرمود كه سلطان سليم را گرفتند و او را زنجير در گردن نهادند و فرستادند به تيردي3 قلعهو دربند كشيدندوهمان ساعت عريضهاي نوشتند مشتمل بر دعا و ثناي سلطان احمد برادر كوچك او و به جانب اماسيه فرستادند و تمام امرا مهر بر ان نهادند وشرح قضيهاي كه در ان جانب شده بود در	444	-7974964111633820869	1501	3002.0	1202	1501	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms445	false	-6018079857841517232	0	301	0	1477	1477	301	ان عريضه مندرج كردتد واو را نويد پادشاهي دادند چوناين نامه به ان جاهل بيخرد بي عقل رسيد في الحال تكيه برنوشتها رستم پاشا و پاشايان كرد به تخصيص برنوشتها رستم پاشاي وزير اعظم كه او را عذري درخاطر نخواهد بود چه جاي انكه يقين وجاي خود را به فرزند خود سلطان مراد داد وخود مثل ابر و باد روي به جانب استنبول نهاد چون به حوالي استنبول4 رسيد كس فرستاد كه من امدهام بياييد و مرا استقبال كنيد رستم پاشا گفت چه استقبال بياييد استقبال ضرور نيست كار عين مطلب است به زودي بياييد و خود را به سراي پادشاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0517png اندازيد الحال وقت اينها نيست چون خبر بردند ان بيچارها ساده لوح1 سوارگرديد و امد چون داخل سراي پادشاهي شد رستم پاشا امد و پاي بوس نمود و او را اورد و بر فراز تخت عثماني نشانيد كه ديد از برابرش سلطان سليم رسيد با تيغ كنده وزد بر گردنش كه كارش به اتمام رسيد وخود بهخاطرجمع عروس دولت را دربردر اورده اين خبربه سلطان مراد رسيد كه پدرشرا بهاين طريق كشت اه از نهادش بر امد وفرمود سكه و خطبه به نام او زدند و خواندند2 و كس فرستاد پيش رستم پاشا كه اگرزنان ودختران ترابه خربند گان نبخشم سلطان مراد ولد3 سلطان احمد نبوده باشم4 و از ان جانب سلطان سليم گفت ديديد كه چه چيزي روي داد ميخواستم كه به خاطر جمع برسرشيخ اوغلي برويم حال اين قسم گرهي در كار ما افتاد رستم پاشاگفت قيصر سلامت سلطان مراد ان شجاعت پدر ندارد مي بايد دلاور پاشا را با شهباز پاشا مي فرستم بروند و او را بسته ياسربرداشته بهدرگاه عالم پناه شاهي اورده شما خاطر جمع داريد گفت بسم الله هرچه مي كني بكن كه به5 سخن توشد هرچه شد فرمودند كه ان دو پاشاي عظيم الشان را باسي هزار جوان يكها جنگ	445	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms445	true	-877882514844113879	0	301	0	1477	1477	301	ان عريضه مندرج كردتد واو را نويد پادشاهي دادند چوناين نامه به ان جاهل بيخرد بي عقل رسيد في الحال تكيه برنوشتها رستم پاشا و پاشايان كرد به تخصيص برنوشتها رستم پاشاي وزير اعظم كه او را عذري درخاطر نخواهد بود چه جاي انكه يقين وجاي خود را به فرزند خود سلطان مراد داد وخود مثل ابر و باد روي به جانب استنبول نهاد چون به حوالي استنبول4 رسيد كس فرستاد كه من امدهام بياييد و مرا استقبال كنيد رستم پاشا گفت چه استقبال بياييد استقبال ضرور نيست كار عين مطلب است به زودي بياييد و خود را به سراي پادشاهي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0517png اندازيد الحال وقت اينها نيست چون خبر بردند ان بيچارها ساده لوح1 سوارگرديد و امد چون داخل سراي پادشاهي شد رستم پاشا امد و پاي بوس نمود و او را اورد و بر فراز تخت عثماني نشانيد كه ديد از برابرش سلطان سليم رسيد با تيغ كنده وزد بر گردنش كه كارش به اتمام رسيد وخود بهخاطرجمع عروس دولت را دربردر اورده اين خبربه سلطان مراد رسيد كه پدرشرا بهاين طريق كشت اه از نهادش بر امد وفرمود سكه و خطبه به نام او زدند و خواندند2 و كس فرستاد پيش رستم پاشا كه اگرزنان ودختران ترابه خربند گان نبخشم سلطان مراد ولد3 سلطان احمد نبوده باشم4 و از ان جانب سلطان سليم گفت ديديد كه چه چيزي روي داد ميخواستم كه به خاطر جمع برسرشيخ اوغلي برويم حال اين قسم گرهي در كار ما افتاد رستم پاشاگفت قيصر سلامت سلطان مراد ان شجاعت پدر ندارد مي بايد دلاور پاشا را با شهباز پاشا مي فرستم بروند و او را بسته ياسربرداشته بهدرگاه عالم پناه شاهي اورده شما خاطر جمع داريد گفت بسم الله هرچه مي كني بكن كه به5 سخن توشد هرچه شد فرمودند كه ان دو پاشاي عظيم الشان را باسي هزار جوان يكها جنگ	445	-7974964111633820869	1477	2954.0	1178	1477	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms446	false	-4644998728619547722	0	301	0	1455	1455	301	ديده فرستادند به طرف ان مرزو بوم به جنگ سلطان مراد جنگي دلاور باشا و شهباز باشا با سلطان مراد وكشته شدن دلاور پاشا و فرار نمودن شهباز پاشا از ان جانب خبر رسيد به سلطان مراد كه سپاهي برسر تو مي ايد كه شمارا زنده گرفته به خدمت سلطان سليم قيصر ببرد سلطانمراد مردم اماسيه را طلب نمود وبا ايشان صلاح ديد كه چه بايد كرد با ايشان سپاهيان گفتند ما را هيچ پروايي نيستاز اين دو پاشا اما اگر رستم پاشا خود بيايد نميتوان بااو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0518png برابري كردن وجمعي ديگر گفتند كه مارا ازاو هم پروايي نيست اگرسلطان مي ايد با او نيز جنگ خواهيم كرد يا كشته ميشويم در راه تو يا كاري ميسازيم هيچ دغدغه بهخاطر مرسان سلطان مراد فرمود كه سان بگيرند چون سان گرفتند بيست هزار كس در اماسيه برسرش جمعيت1 نمودند و قيصرزاده برداشت ان سپاه را ورفت به استقبال ان دو پاشاي بد اختر چون رسيدندبه ايشان و سر راه گرفت و انچنان شمشيري زد بر ان دو پاشا كه از ترس تيغ او هر دو پاشا راه فراردر پيش گرفته بدر رفتند و سلطان مراد سر به دنبال ايشان نهاد و دلاور پاشا را به قتل اورد وشهباز پاشا زخم دار بدر رفت و خود را رسانيد بهرستم پاشا و از سي هزار كس دوازده هزار كس زنده بدر رفتند چون سليم2 از شكست سپاه اطلاع يافت به رستم پاشا گفت كه اگر علاج برادر زاده را كردي كار تمام است والامثل مشهور است كه مار راسر نامها سلطانمراد ودم زدي و برجان سپاه من سردادي علاجي بكن رستم پاشاگفت پادشاهم علاجي نيست ميبايد خود رفت و برداشت شصت هزار كس از ينكچري و سپاهي3 و سلوان4 و لوند و غيره برداشت و به جانب اماسيه روان گرديد چون اين خبر در اماسيه رسيد كه شهريار سلامت ديگر باره رستم	446	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms446	true	2315428008677687325	0	301	0	1455	1455	301	ديده فرستادند به طرف ان مرزو بوم به جنگ سلطان مراد جنگي دلاور باشا و شهباز باشا با سلطان مراد وكشته شدن دلاور پاشا و فرار نمودن شهباز پاشا از ان جانب خبر رسيد به سلطان مراد كه سپاهي برسر تو مي ايد كه شمارا زنده گرفته به خدمت سلطان سليم قيصر ببرد سلطانمراد مردم اماسيه را طلب نمود وبا ايشان صلاح ديد كه چه بايد كرد با ايشان سپاهيان گفتند ما را هيچ پروايي نيستاز اين دو پاشا اما اگر رستم پاشا خود بيايد نميتوان بااو image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0518png برابري كردن وجمعي ديگر گفتند كه مارا ازاو هم پروايي نيست اگرسلطان مي ايد با او نيز جنگ خواهيم كرد يا كشته ميشويم در راه تو يا كاري ميسازيم هيچ دغدغه بهخاطر مرسان سلطان مراد فرمود كه سان بگيرند چون سان گرفتند بيست هزار كس در اماسيه برسرش جمعيت1 نمودند و قيصرزاده برداشت ان سپاه را ورفت به استقبال ان دو پاشاي بد اختر چون رسيدندبه ايشان و سر راه گرفت و انچنان شمشيري زد بر ان دو پاشا كه از ترس تيغ او هر دو پاشا راه فراردر پيش گرفته بدر رفتند و سلطان مراد سر به دنبال ايشان نهاد و دلاور پاشا را به قتل اورد وشهباز پاشا زخم دار بدر رفت و خود را رسانيد بهرستم پاشا و از سي هزار كس دوازده هزار كس زنده بدر رفتند چون سليم2 از شكست سپاه اطلاع يافت به رستم پاشا گفت كه اگر علاج برادر زاده را كردي كار تمام است والامثل مشهور است كه مار راسر نامها سلطانمراد ودم زدي و برجان سپاه من سردادي علاجي بكن رستم پاشاگفت پادشاهم علاجي نيست ميبايد خود رفت و برداشت شصت هزار كس از ينكچري و سپاهي3 و سلوان4 و لوند و غيره برداشت و به جانب اماسيه روان گرديد چون اين خبر در اماسيه رسيد كه شهريار سلامت ديگر باره رستم	446	-7974964111633820869	1455	2910.0	1156	1455	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms447	false	-9084350446554531467	0	301	0	1498	1498	301	پاشا داوطلبيده وخود مي ايد سلطان زاده سراسيمه شد وهمان ساعت عرضه داشتي5 به پايه سرير خلافت مصير6 حضرت شاهنشاهي ظل اللهي نوشت و فرستاد و دم از شاه سوني7 زده عرض نموده بود كه اگر ان شهريار عالي مقدار خود را به مدد وكمك ان بي مقدار برساند شرط كردم كه تمام الكا را به ان شهريار برادروار حصه نمايم ودم از گماشتگي ان حضرت بزنم زيراكه پدر من يكي از صوفيان ومريدان اوجاق شيخصفي بود و من نيزيكي از دوستان وهواداران ويكرنگان اوجاق هستم والچي قيصرزاده وقتي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0519png كه شهر يار ذي چاه دردار السلطنه اصفهان بهشت نشان بودند و بهعيش و شكار مشغول بودند بهعرض شهريار رسانيدند از استماع اين خبر شهريارعالي گهر فيروز گر خوشحال گرديد و دردم فرمودند كه در جواب بنويسيد كه ما شجاعت دستگاه نور علي خليفه ارملو را فرستاديم كسه در خدمت شما بوده باشد و جواب خصم شما را بگويد و هرچه بفرماييد چنان كند واگر احيانا1 قيصر خود برسر شما بيايد من خود امده انچه از پرده غيب به مظهرظهور ايد چنان خواهد شد و يقين كه به توفيق الله تعالي كارها برمراد خواهد بود و فرستاده را رخصت دادند واو به سرعت تمام خودرا به سلطانزاده رسانيد كه رستم پاشا امده بود باشصت هزار كس و در هشت فرسنگي اماسيه فرود امده بود كه سلطان مراد ازقلعها اماسيه بيرون امد و انساده لوح نكرد كه از جملها سياه خود دو سه هزار كس از سپاهي ودوستان خود را بگذارد باتمام سپاه خود بيرون امد و خود را رسانيد به لشكرگاه و در برابر سپاه رستم پاشا فرود امد چون روز ديگر كه نير اعظم سرزد ان دو سپاه كينه خواه از جاي در امدند و بايكديگر در اميختند و داد مردي و مردانگي ميدادند رستم پاشاء نمك بحرام ديد كهسپاه او در پيش سلطان مراد پاي بند	447	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms447	true	-2290008241248038151	0	301	0	1498	1498	301	پاشا داوطلبيده وخود مي ايد سلطان زاده سراسيمه شد وهمان ساعت عرضه داشتي5 به پايه سرير خلافت مصير6 حضرت شاهنشاهي ظل اللهي نوشت و فرستاد و دم از شاه سوني7 زده عرض نموده بود كه اگر ان شهريار عالي مقدار خود را به مدد وكمك ان بي مقدار برساند شرط كردم كه تمام الكا را به ان شهريار برادروار حصه نمايم ودم از گماشتگي ان حضرت بزنم زيراكه پدر من يكي از صوفيان ومريدان اوجاق شيخصفي بود و من نيزيكي از دوستان وهواداران ويكرنگان اوجاق هستم والچي قيصرزاده وقتي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0519png كه شهر يار ذي چاه دردار السلطنه اصفهان بهشت نشان بودند و بهعيش و شكار مشغول بودند بهعرض شهريار رسانيدند از استماع اين خبر شهريارعالي گهر فيروز گر خوشحال گرديد و دردم فرمودند كه در جواب بنويسيد كه ما شجاعت دستگاه نور علي خليفه ارملو را فرستاديم كسه در خدمت شما بوده باشد و جواب خصم شما را بگويد و هرچه بفرماييد چنان كند واگر احيانا1 قيصر خود برسر شما بيايد من خود امده انچه از پرده غيب به مظهرظهور ايد چنان خواهد شد و يقين كه به توفيق الله تعالي كارها برمراد خواهد بود و فرستاده را رخصت دادند واو به سرعت تمام خودرا به سلطانزاده رسانيد كه رستم پاشا امده بود باشصت هزار كس و در هشت فرسنگي اماسيه فرود امده بود كه سلطان مراد ازقلعها اماسيه بيرون امد و انساده لوح نكرد كه از جملها سياه خود دو سه هزار كس از سپاهي ودوستان خود را بگذارد باتمام سپاه خود بيرون امد و خود را رسانيد به لشكرگاه و در برابر سپاه رستم پاشا فرود امد چون روز ديگر كه نير اعظم سرزد ان دو سپاه كينه خواه از جاي در امدند و بايكديگر در اميختند و داد مردي و مردانگي ميدادند رستم پاشاء نمك بحرام ديد كهسپاه او در پيش سلطان مراد پاي بند	447	-7974964111633820869	1498	2996.0	1199	1498	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms448	false	7433020648367508604	0	301	0	1408	1408	301	نمي كنند خود را رسانيد بهميدان و سپاه روم را به جنگ تحريص مي گردانيد و در ان جنگ مغلوبه سلطان مراد ديد كه از برابر او رستم پاشانمودار گرديد شاهزاده گفت بيا اي نمك بحرام خود ناپاك بگير از دست من و ان ناپاك مركب جهانيد كه شايد علاج قيصرزاده بكند كه سلطان مراد يا علي ولي الله گفت و انچنان بر فرق رستم پاشا زد كه تا زنجير كمرش را بر هم شكافت از ان ضرب شكست برسياه سلطان سليم قيصر افتاد و قاجاقاج در ان شصت هزار كس افتاد اما بيست هزار كس او را كشتند و تتمه گريزان بدر رفتند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0520png رفتن مصطفي پاشا بيقلو با صد هزار كس به جنگ سلطان مراد وگرفتن مصطفي پاشا قلعها اماسيه و فرار نمودن سلطان مراد به جانب ديار بكر چون اين خبر بار ديگر به سمع قيصرروم رسيد كه سلطان مراد رستم باشا را كشته است با بيست هزار كس قيصر فرمود1 مصطفي پاشاي بيقلو را كه صد هزار كس بردار وبرو به جانب اماسيه و از ان جانب سلطان مراد نيز انتظار شهريار جم قدر ستاره حشم2 مي كشيد اگر چه خاطرش جمع بود از مصطفي پاشا كه او را تاب مقاومت باسلطان زاده نيست باري چون شاه عالم پناه كس فرستاد از عقب نور علي خليفه اروملو و او را طلب نمود چون او به خدمت شهريار رسيد مرشد كامل فرمودند كه چون ترا در سرحد بلخ الكا دادم عرض كردي كه من سرحد روم الكا مي خواهم به همه حال خوش باشد بردار مردم خود را و برو به جانب ارزنجان3 كه ان سرحد را تمام به تو بخشيدم و هر چه ديگر به ضرب تيغ ابدار بگيري از ان تواست نورعلي خليفه با پنج هزار طايفها اروملو پايشاه را بوسيدند و به الغار تمام شهريار فرمود كه راهي شدند وشاه فرمود كه ميخواهم	448	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms448	true	5981164515459850205	0	301	0	1408	1408	301	نمي كنند خود را رسانيد بهميدان و سپاه روم را به جنگ تحريص مي گردانيد و در ان جنگ مغلوبه سلطان مراد ديد كه از برابر او رستم پاشانمودار گرديد شاهزاده گفت بيا اي نمك بحرام خود ناپاك بگير از دست من و ان ناپاك مركب جهانيد كه شايد علاج قيصرزاده بكند كه سلطان مراد يا علي ولي الله گفت و انچنان بر فرق رستم پاشا زد كه تا زنجير كمرش را بر هم شكافت از ان ضرب شكست برسياه سلطان سليم قيصر افتاد و قاجاقاج در ان شصت هزار كس افتاد اما بيست هزار كس او را كشتند و تتمه گريزان بدر رفتند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0520png رفتن مصطفي پاشا بيقلو با صد هزار كس به جنگ سلطان مراد وگرفتن مصطفي پاشا قلعها اماسيه و فرار نمودن سلطان مراد به جانب ديار بكر چون اين خبر بار ديگر به سمع قيصرروم رسيد كه سلطان مراد رستم باشا را كشته است با بيست هزار كس قيصر فرمود1 مصطفي پاشاي بيقلو را كه صد هزار كس بردار وبرو به جانب اماسيه و از ان جانب سلطان مراد نيز انتظار شهريار جم قدر ستاره حشم2 مي كشيد اگر چه خاطرش جمع بود از مصطفي پاشا كه او را تاب مقاومت باسلطان زاده نيست باري چون شاه عالم پناه كس فرستاد از عقب نور علي خليفه اروملو و او را طلب نمود چون او به خدمت شهريار رسيد مرشد كامل فرمودند كه چون ترا در سرحد بلخ الكا دادم عرض كردي كه من سرحد روم الكا مي خواهم به همه حال خوش باشد بردار مردم خود را و برو به جانب ارزنجان3 كه ان سرحد را تمام به تو بخشيدم و هر چه ديگر به ضرب تيغ ابدار بگيري از ان تواست نورعلي خليفه با پنج هزار طايفها اروملو پايشاه را بوسيدند و به الغار تمام شهريار فرمود كه راهي شدند وشاه فرمود كه ميخواهم	448	-7974964111633820869	1408	2816.0	1109	1408	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms449	false	4740893394186331412	0	301	0	1473	1473	301	تو خود را زود بهمدد و كمك قيصرزاده برساني اما وقتي است كه سلطان مراد در انتظار شهريار است و هرروز خبرمي ايد كه مصطفي پاشاي بيقلو وزيراعظم در فلان منزل رسيده است اما از شهريار دوران هيچ خبري ظاهر نشد و از ان جانب مصطفي پاشاي مكار نامهاي نوشت بهمردم اماسيه كه مكر درميان شماصاحب فراست عاقلييا مرد كاملي نيست كه شما رانصيحت كند وشما انديشه از قتل عام قيصر نداريد و برجان خود وفرزندان خود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0521png مال و اسباب خود رحم نمي كنيد به همه حال گذشتهها گذشت و اگر چنانچه كه شما خواهيد كه قلعه داري كنيد و اذوقه به او بدهيد و با او دست يكي كنيد از براي شما خوبي ندارد ومن انچه شرط بلاغ است با تو مي گويم اگر خواهيد كه زندگاني كنيد بافرزندان خود مي بايد اذوقه به او ندهيد و با او اتفاق مكنيد و چون اواز قلعه بيرون امد به جنگ ما در قلعه به رويش ببنديد تا انكه من توانم از حضرت قيصر التماس قتل عام شما كرد1 زنهار والف زنهار كه نصيحت مرا فراموش مكنيد و رحم برخود و اهل وعيال خود كنيد والسلام چون نامها مصطفي به ايشان رسيد ارباب واهالي خواندند گفتند حق برجانب مصطفي پاشا است وراست مي كويد هرچه نوشته است اما چون نزديك رسيد سپاه قيصر سلطان مراد فرمود در قلعه را باز كردند و با سي هزار كس از قلعه بيرون امد و رفت به جنك مصطفي پاشا چون دو لشكر دربرابر يكدگر رسيدند وصفوف قتال وجدال اراسته گرديد ريختند بريكدگر و جنگ مغلو به كردند چون مردم اماسيه واهمه ناك بودند كس فرستادند به خدمت مصطفي پاشا كه ما به فرمودها شما جنگ نخواهيم كرد وخود را بريك طرف خواهيم گرفت تادانيد وپاشا از شنيدن اين بسيار خوشحال گرديد و فرمود كه الحال مردانه باشيد و جنگ كنيد شايد	449	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms449	true	1078027212043929446	0	301	0	1473	1473	301	تو خود را زود بهمدد و كمك قيصرزاده برساني اما وقتي است كه سلطان مراد در انتظار شهريار است و هرروز خبرمي ايد كه مصطفي پاشاي بيقلو وزيراعظم در فلان منزل رسيده است اما از شهريار دوران هيچ خبري ظاهر نشد و از ان جانب مصطفي پاشاي مكار نامهاي نوشت بهمردم اماسيه كه مكر درميان شماصاحب فراست عاقلييا مرد كاملي نيست كه شما رانصيحت كند وشما انديشه از قتل عام قيصر نداريد و برجان خود وفرزندان خود و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0521png مال و اسباب خود رحم نمي كنيد به همه حال گذشتهها گذشت و اگر چنانچه كه شما خواهيد كه قلعه داري كنيد و اذوقه به او بدهيد و با او دست يكي كنيد از براي شما خوبي ندارد ومن انچه شرط بلاغ است با تو مي گويم اگر خواهيد كه زندگاني كنيد بافرزندان خود مي بايد اذوقه به او ندهيد و با او اتفاق مكنيد و چون اواز قلعه بيرون امد به جنگ ما در قلعه به رويش ببنديد تا انكه من توانم از حضرت قيصر التماس قتل عام شما كرد1 زنهار والف زنهار كه نصيحت مرا فراموش مكنيد و رحم برخود و اهل وعيال خود كنيد والسلام چون نامها مصطفي به ايشان رسيد ارباب واهالي خواندند گفتند حق برجانب مصطفي پاشا است وراست مي كويد هرچه نوشته است اما چون نزديك رسيد سپاه قيصر سلطان مراد فرمود در قلعه را باز كردند و با سي هزار كس از قلعه بيرون امد و رفت به جنك مصطفي پاشا چون دو لشكر دربرابر يكدگر رسيدند وصفوف قتال وجدال اراسته گرديد ريختند بريكدگر و جنگ مغلو به كردند چون مردم اماسيه واهمه ناك بودند كس فرستادند به خدمت مصطفي پاشا كه ما به فرمودها شما جنگ نخواهيم كرد وخود را بريك طرف خواهيم گرفت تادانيد وپاشا از شنيدن اين بسيار خوشحال گرديد و فرمود كه الحال مردانه باشيد و جنگ كنيد شايد	449	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms450	false	-6614641514510096329	0	301	0	1474	1474	301	كه سلطان مراد نامراد را زنده بگيريد وريختند هردو سپاه قيصري اماشكست برسياه سلطان مراد افتاد چون از جنك كاه رفت كه شايد خود را به قلعه اندازد و قلعه داري كند تا ازجانب شهريار مدد وكمك بيايد چون بهدر قلعه رسيد و فرياد كرد كه در را بگشاييد مردم اماسيه وكدخدايان گفتند كه در باز نمي كنيم به هرجانب كه ميخواهي برو هرچند سلطان مراد الحاح وزاري كرد به جايي نرسيد و در جواب گفتند كه ما با پادشاه روم نميتوانيم بر امدن شما فكر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0522png خودبكنيد تا اخربعد از گفتگوهاي بسيار قرار كردند كه خانه كوچ او را با فرزندان او بدهند شاهزاده به هرجايي كه خواهد برود چون كوچ او را دادند در ساعت برداشت و راه ديار بكر را در پيش گرفت و بدر رفت كه شايد در راه به شاه والاجاه برسد چون از ان جانب مصطفي پاشا قلعها اماسيه راگرفت فتح نامهاي كه اورا روي داده بود نوشته و به خدمت قيصر فرستاد چون سلطان سليم شنيد كه فتح كرده است اما برادرزادها او فرار نموده است وازميان بدر رفتهاست اه از نهاد او بر امد و گفت كه در اين سربند كه شيخ اوغلي ميخواست از ما انتقام بكشد ومن نيز از اوبكشم اين نامرد ناجوانمرد نادان خودرا به او رسانيد و كار برمابسيار دشوارگرديد و در ساعت در جواب عريضها مصطفي پاشا نوشت كه اگرچنانچه سلطان مراد را گذاشتي كه ازميان بدر رود وخود را به شيخ اوغلي برساند بهچهار يار باصفا قسم كه پوست از سرت مي كنم البته والف البته كه برواز عقب او اگر هم1 رفته باشد بهجانب ديار بكر و نامها قيصر در اماسيه رسيد بهمصطفي پاشا ميخواست كه ازواهمها قيصر خود برود از عقب سلطان مراد كه شهباز پاشا گفت كه وزير اعظم سلامت باشد او با سه هزاركس گريزان شده است و از ترس ميرود	450	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms450	true	-3080380840789603763	0	301	0	1474	1474	301	كه سلطان مراد نامراد را زنده بگيريد وريختند هردو سپاه قيصري اماشكست برسياه سلطان مراد افتاد چون از جنك كاه رفت كه شايد خود را به قلعه اندازد و قلعه داري كند تا ازجانب شهريار مدد وكمك بيايد چون بهدر قلعه رسيد و فرياد كرد كه در را بگشاييد مردم اماسيه وكدخدايان گفتند كه در باز نمي كنيم به هرجانب كه ميخواهي برو هرچند سلطان مراد الحاح وزاري كرد به جايي نرسيد و در جواب گفتند كه ما با پادشاه روم نميتوانيم بر امدن شما فكر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0522png خودبكنيد تا اخربعد از گفتگوهاي بسيار قرار كردند كه خانه كوچ او را با فرزندان او بدهند شاهزاده به هرجايي كه خواهد برود چون كوچ او را دادند در ساعت برداشت و راه ديار بكر را در پيش گرفت و بدر رفت كه شايد در راه به شاه والاجاه برسد چون از ان جانب مصطفي پاشا قلعها اماسيه راگرفت فتح نامهاي كه اورا روي داده بود نوشته و به خدمت قيصر فرستاد چون سلطان سليم شنيد كه فتح كرده است اما برادرزادها او فرار نموده است وازميان بدر رفتهاست اه از نهاد او بر امد و گفت كه در اين سربند كه شيخ اوغلي ميخواست از ما انتقام بكشد ومن نيز از اوبكشم اين نامرد ناجوانمرد نادان خودرا به او رسانيد و كار برمابسيار دشوارگرديد و در ساعت در جواب عريضها مصطفي پاشا نوشت كه اگرچنانچه سلطان مراد را گذاشتي كه ازميان بدر رود وخود را به شيخ اوغلي برساند بهچهار يار باصفا قسم كه پوست از سرت مي كنم البته والف البته كه برواز عقب او اگر هم1 رفته باشد بهجانب ديار بكر و نامها قيصر در اماسيه رسيد بهمصطفي پاشا ميخواست كه ازواهمها قيصر خود برود از عقب سلطان مراد كه شهباز پاشا گفت كه وزير اعظم سلامت باشد او با سه هزاركس گريزان شده است و از ترس ميرود	450	-7974964111633820869	1474	2948.0	1175	1474	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms451	false	657576379262967214	0	301	0	1439	1439	301	شما خود احتياج نيست كه برويد2 من پنج هزار كس3 برميدارم وميروم به تعجيل تمام وخود را به او ميرسانم و او را باكوچ وبنها او به خدمت مي اورم قابل ان نيست كه شما خود برويد سلطان مراد چه وجود دارد پاشا گفت شنيدهاي كه حضرت قيصر چه چيزها نوشته است خوب تو برو الحال كه من نيزاز عقب تومي ايم پس شهباز پاشا درساعت به الغار تمام راهي گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0523png رفتن شهباز پاشا با پنج هزاركس1 به عقب سلطان مراد و جنگ كردن ايشان و زخم دار گرديدن شهباز پباشا وفرار نمودن شهباز پاشا و چون نزديك ارزنجان2 رسيد سلطان مراد كه ديد از عقب او گردي شد و باد برمقدمهاگرد وزيد ديد كه شهباز پاشا با پنج هزار كس1 از گرد راه نمودار گرديد سلطان مرادگفت به ان جماعت كه بر گرديد و صف بكشيد چون صف كشيدند جنگ عظيمي واقع شد و انچنان ان سپاهرا از پيش برداشت كه افرين و احسن از دوست و دشمن برخاست و شهباز پاشا زخم دار با دوزخم نيزهوتير با پانصد كس فرار نموده بدر رفت وخود را رسانيد به مصطفي پاشا و چون مصطفي پاشا او را با ان سراسيمه وپريشاني ديد گفت كه شكست خوردهاي و امده اي او در جواب گفت كه پاشا سلامت باشد اين جوان اگر خود را به جماعت قزلباش برساند و با سپاه قزلباش بيايد ديگر سلطان سليم را وجودي نخواهد بود اگر چنانچه تو خود را برساني با سي هزار سپاه شايد كاري بسازي پس ان سه منزل راهرا به الغار تمام سر به دنبال سلطان مراد نهادند اماچون سلطان مراد را ان فتح روي نمود ميدانست كه يقين از عقب اسعيل نورعلي او خواهد امد مركبان رومي را به دست اوردند وبه الغار تمام راهي شدند پرسيد از جمعي كه ايااز اينجا تا الكاء قزلباش چند منزل بوده باشد گفتند	451	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms451	true	5369600532418788682	0	301	0	1439	1439	301	شما خود احتياج نيست كه برويد2 من پنج هزار كس3 برميدارم وميروم به تعجيل تمام وخود را به او ميرسانم و او را باكوچ وبنها او به خدمت مي اورم قابل ان نيست كه شما خود برويد سلطان مراد چه وجود دارد پاشا گفت شنيدهاي كه حضرت قيصر چه چيزها نوشته است خوب تو برو الحال كه من نيزاز عقب تومي ايم پس شهباز پاشا درساعت به الغار تمام راهي گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0523png رفتن شهباز پاشا با پنج هزاركس1 به عقب سلطان مراد و جنگ كردن ايشان و زخم دار گرديدن شهباز پباشا وفرار نمودن شهباز پاشا و چون نزديك ارزنجان2 رسيد سلطان مراد كه ديد از عقب او گردي شد و باد برمقدمهاگرد وزيد ديد كه شهباز پاشا با پنج هزار كس1 از گرد راه نمودار گرديد سلطان مرادگفت به ان جماعت كه بر گرديد و صف بكشيد چون صف كشيدند جنگ عظيمي واقع شد و انچنان ان سپاهرا از پيش برداشت كه افرين و احسن از دوست و دشمن برخاست و شهباز پاشا زخم دار با دوزخم نيزهوتير با پانصد كس فرار نموده بدر رفت وخود را رسانيد به مصطفي پاشا و چون مصطفي پاشا او را با ان سراسيمه وپريشاني ديد گفت كه شكست خوردهاي و امده اي او در جواب گفت كه پاشا سلامت باشد اين جوان اگر خود را به جماعت قزلباش برساند و با سپاه قزلباش بيايد ديگر سلطان سليم را وجودي نخواهد بود اگر چنانچه تو خود را برساني با سي هزار سپاه شايد كاري بسازي پس ان سه منزل راهرا به الغار تمام سر به دنبال سلطان مراد نهادند اماچون سلطان مراد را ان فتح روي نمود ميدانست كه يقين از عقب اسعيل نورعلي او خواهد امد مركبان رومي را به دست اوردند وبه الغار تمام راهي شدند پرسيد از جمعي كه ايااز اينجا تا الكاء قزلباش چند منزل بوده باشد گفتند	451	-7974964111633820869	1439	2878.0	1140	1439	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms452	false	111952179719769629	0	301	0	1398	1398	301	شهريار سلامت هفت منزل است او فرمود كه پس ميبايد شاطري را پيش از خود فرستاد ايا درسرحد كدام سردار بودهباشد كه لشكر خود را برداشته به مدد ما بيايد در هر كجا به ما برسد چون شاطر را فرستاد يك منزل راه امد شاطرديد كه لشكري از برابر نمودار شد وايشان پنج هزار كس بودند چون نزديك رسيد تاجهاي سرخ قزلباش برسر و پنج هزار نيزه در دست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0524png رسيدند1 نور علي خليفه از ان شاطر احوال پرسيد او شرح را عرض كرد خليفه انگشت حيرت بردندان گزيد و گفت من جان به بهايش دادم و اين راه دور و دراز را امدم چه فايده كه قيصرزاده كوتاهي كرد و عبث2 از اماسيه بيرون امده است و شاطر راگفت بيابر گرد و عرض دعاي3 ما را برسان و خود كه اينك رسيدم و شاطر را چون راهي كرد ديد كه ان شاطر بسيار كند به راه ميرود شاطر خود راگفت تو برو و خود را برسان به قيصرزاده وپيغام ما را عرض كن و بگو باش برجاي خود كه من اينك به خدمت رسيدم و شاطر نورعلي خليفه بدر رفت وقتي رسيد كه از ان جانب جاسوس سلطان مراد امده بود و خبر اورده بود از براي شاه زاده كه فردا عصري مصطفي پاشا دههزار كس به محمد پاشا حاكم طرايلس4 داده است و اينك از عقب مي ايد اما ديكر تاب و طاقت به مردم او به تخصيص حرم وزنان نمانده بود وهرچند شاهزاده مي گويد كه ياران باركنيد و سوار شويد كه بدر رويم سپاهيان او نيز گفتند ما سوار شديم اما مردم سلطان را ديگر تاب و طاقت نمانده است و ديگر مركبان ايشان وما را رمق در تن نيست سلطان مرادگفت پس ميمانيم وجنگ مي كنيم اخر قرار برجنگ و ماندن دادند و دلگير و ازرده وداع يكديگر مي كردند و منتظر كشتن بودند5	452	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms452	true	3251026982000268851	0	301	0	1398	1398	301	شهريار سلامت هفت منزل است او فرمود كه پس ميبايد شاطري را پيش از خود فرستاد ايا درسرحد كدام سردار بودهباشد كه لشكر خود را برداشته به مدد ما بيايد در هر كجا به ما برسد چون شاطر را فرستاد يك منزل راه امد شاطرديد كه لشكري از برابر نمودار شد وايشان پنج هزار كس بودند چون نزديك رسيد تاجهاي سرخ قزلباش برسر و پنج هزار نيزه در دست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0524png رسيدند1 نور علي خليفه از ان شاطر احوال پرسيد او شرح را عرض كرد خليفه انگشت حيرت بردندان گزيد و گفت من جان به بهايش دادم و اين راه دور و دراز را امدم چه فايده كه قيصرزاده كوتاهي كرد و عبث2 از اماسيه بيرون امده است و شاطر راگفت بيابر گرد و عرض دعاي3 ما را برسان و خود كه اينك رسيدم و شاطر را چون راهي كرد ديد كه ان شاطر بسيار كند به راه ميرود شاطر خود راگفت تو برو و خود را برسان به قيصرزاده وپيغام ما را عرض كن و بگو باش برجاي خود كه من اينك به خدمت رسيدم و شاطر نورعلي خليفه بدر رفت وقتي رسيد كه از ان جانب جاسوس سلطان مراد امده بود و خبر اورده بود از براي شاه زاده كه فردا عصري مصطفي پاشا دههزار كس به محمد پاشا حاكم طرايلس4 داده است و اينك از عقب مي ايد اما ديكر تاب و طاقت به مردم او به تخصيص حرم وزنان نمانده بود وهرچند شاهزاده مي گويد كه ياران باركنيد و سوار شويد كه بدر رويم سپاهيان او نيز گفتند ما سوار شديم اما مردم سلطان را ديگر تاب و طاقت نمانده است و ديگر مركبان ايشان وما را رمق در تن نيست سلطان مرادگفت پس ميمانيم وجنگ مي كنيم اخر قرار برجنگ و ماندن دادند و دلگير و ازرده وداع يكديگر مي كردند و منتظر كشتن بودند5	452	-7974964111633820869	1398	2796.0	1099	1398	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms453	false	2769013560813415427	0	301	0	1466	1466	301	كه شاهزاده ديد كه از جانب عجم شاطري نمودار گرديد و تند مي امد چون پيشتر امد شاطر قزلباش را ديد با ياران خودگفت به خدا قسم كه از ديدن اين شاطر فرح وخرمي در دل من به هم رسيد پيش بيايد ببينيم چه كس است و از كجامي ايد چون پيش امد در برابرقيصرزاده رسيد سري خم كرد و ايستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0525png شاهزاده احوال پرسيد كه شاطر كيستي و از كجا مي ايي و به كجاميروي شاطر انچه نورعلي خليفه گفته بود عرض نمود سلطان مراد گفت ما را گناهي نيست ما از قلعه بيرون امديم كه جنگ كنيم ديگر رعيت اماسيه نگذاشتند كه ماداخل قلعه شويم وروي بهيارانخود كرد و گفت كه خاطر جمع باشيد كه نورعلي خليفه ارملو مي ايد با پنجهزار كس قزلباش تمام خوشحال گر ديدند اما بعد از دو ساعت دبكر شاطر سلطان مراد رسيد واو خبرندارد از امدن شاطر نورعلي خليفه پيش دويد وگفت سلطان سلامت مژدهاي دارم سلطان مراد گفت اگر امدن نورعلي خليفه را اوردهاي ما خود ميدانيم شاطر او مات و حيران ماند وگفت قربانت شوم كي پيش از من امده است من پرواز نمودهام در اين راه كه شايد از سلطان جلدو بگيرم قيصرزاده فرمود كه ما جلدو به ان كس ميدهيم كه پيش از تو خبر امدن نورعلي خليفه را از جهت ما اورد اوگفت من اوردهام رسيدن نورعلي خليفه بهمددسلطان مراد با پنجهزار سوار قزلباش باري چون افتاب فرورفت1 ازجانب قلعها ارزنجان2 نورعلي خليفه با ان پنج هزار كس رسيد و سلطان مراد ملاحظها ان مي كرد كه ديد خليفه امد و سري خم كرد و رفت كه دست او را ببوسد سلطان مراد نگذاشت ودست درگردن خليفه كرد و جبين او را بوسيد اما نورعلي خليفه گفت پادشاه سلامت چرا از قلعه بيرون امديد3 شاهزاده شرح امدن و انچه شده بود گفت خليفه دانست كه سلطان	453	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms453	true	2664011937483693451	0	301	0	1466	1466	301	كه شاهزاده ديد كه از جانب عجم شاطري نمودار گرديد و تند مي امد چون پيشتر امد شاطر قزلباش را ديد با ياران خودگفت به خدا قسم كه از ديدن اين شاطر فرح وخرمي در دل من به هم رسيد پيش بيايد ببينيم چه كس است و از كجامي ايد چون پيش امد در برابرقيصرزاده رسيد سري خم كرد و ايستاد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0525png شاهزاده احوال پرسيد كه شاطر كيستي و از كجا مي ايي و به كجاميروي شاطر انچه نورعلي خليفه گفته بود عرض نمود سلطان مراد گفت ما را گناهي نيست ما از قلعه بيرون امديم كه جنگ كنيم ديگر رعيت اماسيه نگذاشتند كه ماداخل قلعه شويم وروي بهيارانخود كرد و گفت كه خاطر جمع باشيد كه نورعلي خليفه ارملو مي ايد با پنجهزار كس قزلباش تمام خوشحال گر ديدند اما بعد از دو ساعت دبكر شاطر سلطان مراد رسيد واو خبرندارد از امدن شاطر نورعلي خليفه پيش دويد وگفت سلطان سلامت مژدهاي دارم سلطان مراد گفت اگر امدن نورعلي خليفه را اوردهاي ما خود ميدانيم شاطر او مات و حيران ماند وگفت قربانت شوم كي پيش از من امده است من پرواز نمودهام در اين راه كه شايد از سلطان جلدو بگيرم قيصرزاده فرمود كه ما جلدو به ان كس ميدهيم كه پيش از تو خبر امدن نورعلي خليفه را از جهت ما اورد اوگفت من اوردهام رسيدن نورعلي خليفه بهمددسلطان مراد با پنجهزار سوار قزلباش باري چون افتاب فرورفت1 ازجانب قلعها ارزنجان2 نورعلي خليفه با ان پنج هزار كس رسيد و سلطان مراد ملاحظها ان مي كرد كه ديد خليفه امد و سري خم كرد و رفت كه دست او را ببوسد سلطان مراد نگذاشت ودست درگردن خليفه كرد و جبين او را بوسيد اما نورعلي خليفه گفت پادشاه سلامت چرا از قلعه بيرون امديد3 شاهزاده شرح امدن و انچه شده بود گفت خليفه دانست كه سلطان	453	-7974964111633820869	1466	2932.0	1167	1466	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms454	false	-6507858494116894736	0	301	0	1474	1474	301	مراد را گناهي نيست به عرض رسانيد كه حال در چه فكريد شاهزاده گفت كه ميخواهم خود را بهخدمت شهريار ايران و توران برسانم خليفه گفت اگرچه4 شما در اين سرحد بمانيد من شما را پادشاه كل روم مي گردانم به5 قوت ودست ولايت حضرت علي بن ابي طالب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0526png عليهالسلام شاهزاده فرمود كه مرا مطلب ان است كه بروم و مرشد گامل را ببينم و او را ملازمت بكنم نه دولت ميخواهم و نه پادشاهي و سلطنت نورعلي خليفه گفت اي شهريار راست است اما شما را با اين حال و بي سامان نميتوان به راه انداخت وقصبهاي بود در ان حوالي گفت اينقدر شما باشيد كه من اين شهر را بگيرم و از براي شما وسپاه خرجي بههم رسانم و ان وقت به دولت و اقبال برويد در اين گفتگو بودند كه خبر اوردند كه محمد پاشا مي ايد و مشعلهاي او نمودار گرديد جنگ كردن نورعلي خليفه با محمد باشا وكشته شدن محمد باشا وشكست خوردن سپاهش نورعلي خليفه فرمود صوفيان خليفه1 را كه برخيز وبرو وطلايها سپاهرا نگاه دار صوفيان خليفه1 سري خم كرد و باسيصد كس به طلايها سپاه مشغول كرديد اما چون محمد پاشا رسيد و خبردارگرديد فرمود كه سپاه روم در ان مرزو بوم فرود امدند وچون افتاب عالمتاب سرزد و ان دو سپاه كينهخواه از جاي در امدند نورعلي خليفه گفت سلطان سلامتباشد شما با مردم خود بريك طرف ايستيد چون از راه رسيدهايد و به الغار تمام امده ايد و ديگر انكه شما جنگ خود را كردهايد شما به دولت واقبال در پاي علم بوده باشيد و تماشايشمشيرزدن وجنگ غازيان وصوفيان ويكرنگان بكنيد شاهزاده در پاي علم ايستاد با جماعت خود و تماشا مي كرد كه در عرض يك ساعت از ان پنج هزار كس دوهزار كس برسر نورعلي خليفه ماندند و سه هزار كس ديگر را صوفيان خليفه1 برداشت	454	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms454	true	-6972856717890066581	0	301	0	1474	1474	301	مراد را گناهي نيست به عرض رسانيد كه حال در چه فكريد شاهزاده گفت كه ميخواهم خود را بهخدمت شهريار ايران و توران برسانم خليفه گفت اگرچه4 شما در اين سرحد بمانيد من شما را پادشاه كل روم مي گردانم به5 قوت ودست ولايت حضرت علي بن ابي طالب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0526png عليهالسلام شاهزاده فرمود كه مرا مطلب ان است كه بروم و مرشد گامل را ببينم و او را ملازمت بكنم نه دولت ميخواهم و نه پادشاهي و سلطنت نورعلي خليفه گفت اي شهريار راست است اما شما را با اين حال و بي سامان نميتوان به راه انداخت وقصبهاي بود در ان حوالي گفت اينقدر شما باشيد كه من اين شهر را بگيرم و از براي شما وسپاه خرجي بههم رسانم و ان وقت به دولت و اقبال برويد در اين گفتگو بودند كه خبر اوردند كه محمد پاشا مي ايد و مشعلهاي او نمودار گرديد جنگ كردن نورعلي خليفه با محمد باشا وكشته شدن محمد باشا وشكست خوردن سپاهش نورعلي خليفه فرمود صوفيان خليفه1 را كه برخيز وبرو وطلايها سپاهرا نگاه دار صوفيان خليفه1 سري خم كرد و باسيصد كس به طلايها سپاه مشغول كرديد اما چون محمد پاشا رسيد و خبردارگرديد فرمود كه سپاه روم در ان مرزو بوم فرود امدند وچون افتاب عالمتاب سرزد و ان دو سپاه كينهخواه از جاي در امدند نورعلي خليفه گفت سلطان سلامتباشد شما با مردم خود بريك طرف ايستيد چون از راه رسيدهايد و به الغار تمام امده ايد و ديگر انكه شما جنگ خود را كردهايد شما به دولت واقبال در پاي علم بوده باشيد و تماشايشمشيرزدن وجنگ غازيان وصوفيان ويكرنگان بكنيد شاهزاده در پاي علم ايستاد با جماعت خود و تماشا مي كرد كه در عرض يك ساعت از ان پنج هزار كس دوهزار كس برسر نورعلي خليفه ماندند و سه هزار كس ديگر را صوفيان خليفه1 برداشت	454	-7974964111633820869	1474	2948.0	1175	1474	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms455	false	-4776711903487553205	0	301	0	1459	1459	301	و رفت به جنگ ايشان و به ضرب شمشير ابدار ان جماعت را ميزد و مي كشت و پرا كنده مي گردانيد تا انكه خود را رسانيد به پاي علم و انچنان شمشيري بر كمر محمد پاشا زد كه دو نيمهاش گردانيد و علمدار راگفت علم را بينداز گفت مرا با علم بستهاند گفت گره گشا با من است و انچنان بر كمرش زد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0527png جمك كردن نورعلي خليفه با محمد پاشا با علم چهار پارهاش گردانيد چون علم قلم گرديد شكست بر سپاه قيصر افتاد و ايشان چون روگردانيدند به جهتگريز اين مرتبه به خاطر جمع وبه فراغ بال ميزدند و مي كشتند تا از اردوي خودشان دور ساختند و بر گرديدند و ان اسباب و سراپرده وخيمه وخرگاه واسب واستر و هرچه بود تمام بهدست سپادقزلباش افتاد وشش هزار وچهارصد و پنجاه كس1 را بهقتل اورده بودند و باقيديگر زخمدار و پريشان حال به طريق ماده شغالان گريزان شده بدررفتند اما سلطان مراد چون ان قسم جنگي از ان سه هزار كس ديد تحسين صوفيان خليفه2 بسيار كرد وگفت چرا از عقب ايشان نرفتيد خليفه گفت شامزاده سلامت اين سنت مرشد كامل ماست كه از عقب سپاه شكستهنميرود و ما نيز به فرمودها مرشد خود عمل مي كنيم و ان اسباب وخيمه و خرگاه و سراپردهرا داد بهملازمان قيصرزاده واتفاقا اكثر اناسباب از سپاهشاهزاده بود تمامرا بهايشان داد و از انجا كو چ كردند و سلطان مراد را اوردند به پاي قلعها كما خ3 و قلعه را گرفت و در ان زمستان ميخواست كه در ان قلعه قشلاق نمايد شاهزاده گفت اي خليفه من امدهام كه به خدمت مرشد كامل بروم ميخواهم به خدمت مرشد كامل برساني وهر چند نورعلي خليفه گفت كه حال زمستان است و راهها را تمام برف گرفته است و شما و مردم شما بسيار ازار خواهيد كشيد شاهزاده دو ماه صبر	455	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms455	true	-8747223508086737406	0	301	0	1459	1459	301	و رفت به جنگ ايشان و به ضرب شمشير ابدار ان جماعت را ميزد و مي كشت و پرا كنده مي گردانيد تا انكه خود را رسانيد به پاي علم و انچنان شمشيري بر كمر محمد پاشا زد كه دو نيمهاش گردانيد و علمدار راگفت علم را بينداز گفت مرا با علم بستهاند گفت گره گشا با من است و انچنان بر كمرش زد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0527png جمك كردن نورعلي خليفه با محمد پاشا با علم چهار پارهاش گردانيد چون علم قلم گرديد شكست بر سپاه قيصر افتاد و ايشان چون روگردانيدند به جهتگريز اين مرتبه به خاطر جمع وبه فراغ بال ميزدند و مي كشتند تا از اردوي خودشان دور ساختند و بر گرديدند و ان اسباب و سراپرده وخيمه وخرگاه واسب واستر و هرچه بود تمام بهدست سپادقزلباش افتاد وشش هزار وچهارصد و پنجاه كس1 را بهقتل اورده بودند و باقيديگر زخمدار و پريشان حال به طريق ماده شغالان گريزان شده بدررفتند اما سلطان مراد چون ان قسم جنگي از ان سه هزار كس ديد تحسين صوفيان خليفه2 بسيار كرد وگفت چرا از عقب ايشان نرفتيد خليفه گفت شامزاده سلامت اين سنت مرشد كامل ماست كه از عقب سپاه شكستهنميرود و ما نيز به فرمودها مرشد خود عمل مي كنيم و ان اسباب وخيمه و خرگاه و سراپردهرا داد بهملازمان قيصرزاده واتفاقا اكثر اناسباب از سپاهشاهزاده بود تمامرا بهايشان داد و از انجا كو چ كردند و سلطان مراد را اوردند به پاي قلعها كما خ3 و قلعه را گرفت و در ان زمستان ميخواست كه در ان قلعه قشلاق نمايد شاهزاده گفت اي خليفه من امدهام كه به خدمت مرشد كامل بروم ميخواهم به خدمت مرشد كامل برساني وهر چند نورعلي خليفه گفت كه حال زمستان است و راهها را تمام برف گرفته است و شما و مردم شما بسيار ازار خواهيد كشيد شاهزاده دو ماه صبر	455	-7974964111633820869	1459	2918.0	1160	1459	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms456	false	4664443062220576031	0	301	0	1508	1508	301	كند شاهزاده ديگر حرفي نگفت و بي خبر نورعلي خليفه در شب از راه كردستان به خدمت سرور ايران روان گرديد4 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0528png امدن سلطان مراد به پاي بوس شاه اسمعيل به اصفهان وبعد از چند بوم جان بهحق تسليمم كردن و ان شهريار نامدار عالي مقدار نظر كردها حيدر كرار در اصفهان بهشتنشان بود كه خبر اوردند كه سلطان مراد به خدمت مي ايد ان حضرت فرمود اورا استقبال نماياني كردند و اوردند تايك منزلي اصفهان باز فرموده كه كل ارباب واهالي واصناف و رعيت رفتند و سلطان مراد را به ايين شايسته داخل اصفهان نمودند و اوردند چون بردرباغ نقش جهان رسيد ان شهريارخود نيز تا درباغ استقبال نمودند و دست در گردن شاهزادها عثماني نژاد در اوردند و جبين او را بوسه دادند و دست او راگرفته اوردند و در پهلوي خود جاي دادند و بعد از پرسشهاي لايق فرمودند كه شاهزاده خاطر جمع دار كه ان شاءالله تعالي بهخون سلطان احمد پدرت سلطانسليم عموي تورا از ميان برميدارم و ترا پادشاه بهاستقلال كل روم خواهم كرد سلطان مراد دعاي شهريار كرده گفت ما خود نيز ميدانيم كه هركس كه از روي نياز التجا به اين درگاه جم قدر بياورد كار دنيا واخرت او هردو ساخته است واما اين فقير از روي صدق واميدواري تمام اين اوجاق راگفته به خدمت امدهام كه جبين خود را ازخاك بوس اين درگاه خورشيد اندود سازم وسر خود را از فرافر تاج دوازده امام عليهم1 الصلوة والسلام برمحدت فلك اعظم سايم و ان حضرت چون دانستند كه قيصرزاده دم از دوستي و غلامي حيدر كرار ميزند اول از سرمبارك خود تاج سلطان حيدر را كه در ان روز برسر گذاشته بود برداشت و برسر سلطان مراد گذاشت و اوگفت بسم الله الرحمن الرحيم و تاج را برسرگذاشت و بعد از ان به رخت قزلباش او را چون خورشيد انوراعظم مرصع پوش	456	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms456	true	627745228264196941	0	301	0	1508	1508	301	كند شاهزاده ديگر حرفي نگفت و بي خبر نورعلي خليفه در شب از راه كردستان به خدمت سرور ايران روان گرديد4 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0528png امدن سلطان مراد به پاي بوس شاه اسمعيل به اصفهان وبعد از چند بوم جان بهحق تسليمم كردن و ان شهريار نامدار عالي مقدار نظر كردها حيدر كرار در اصفهان بهشتنشان بود كه خبر اوردند كه سلطان مراد به خدمت مي ايد ان حضرت فرمود اورا استقبال نماياني كردند و اوردند تايك منزلي اصفهان باز فرموده كه كل ارباب واهالي واصناف و رعيت رفتند و سلطان مراد را به ايين شايسته داخل اصفهان نمودند و اوردند چون بردرباغ نقش جهان رسيد ان شهريارخود نيز تا درباغ استقبال نمودند و دست در گردن شاهزادها عثماني نژاد در اوردند و جبين او را بوسه دادند و دست او راگرفته اوردند و در پهلوي خود جاي دادند و بعد از پرسشهاي لايق فرمودند كه شاهزاده خاطر جمع دار كه ان شاءالله تعالي بهخون سلطان احمد پدرت سلطانسليم عموي تورا از ميان برميدارم و ترا پادشاه بهاستقلال كل روم خواهم كرد سلطان مراد دعاي شهريار كرده گفت ما خود نيز ميدانيم كه هركس كه از روي نياز التجا به اين درگاه جم قدر بياورد كار دنيا واخرت او هردو ساخته است واما اين فقير از روي صدق واميدواري تمام اين اوجاق راگفته به خدمت امدهام كه جبين خود را ازخاك بوس اين درگاه خورشيد اندود سازم وسر خود را از فرافر تاج دوازده امام عليهم1 الصلوة والسلام برمحدت فلك اعظم سايم و ان حضرت چون دانستند كه قيصرزاده دم از دوستي و غلامي حيدر كرار ميزند اول از سرمبارك خود تاج سلطان حيدر را كه در ان روز برسر گذاشته بود برداشت و برسر سلطان مراد گذاشت و اوگفت بسم الله الرحمن الرحيم و تاج را برسرگذاشت و بعد از ان به رخت قزلباش او را چون خورشيد انوراعظم مرصع پوش	456	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms457	false	-6624629748815238908	0	302	0	1533	1533	302	ساختند از كمرخنجر وكمرشمشير وغير5 و تمام ريش سفيدان و امرا و ملازمان او را به انعامهاي خاص2 خوشدل و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0529png خوشحال ساختند وان حضرت فرمودند كه چهل ودو روز ديگرداريم تااول بهار چون نوروز عالم افروزرا دراين بلدها خجسته بگذرانيم در ابتداء حمل خود ان شاءالله روانه مي گرديم كه در اول ثور در تبريز رسيده بهجمع اوردن سپاه قزلباش مشغول شويم و اگر چنانچه سلطان سليم شفقت خواهد كرد و راه ما را نزديك خواهد كرد چه بهتراز ان والا شمارا برميداريم و از ابتداي الكاء استنبول تا اسكودر1 گرفته پيش ميرويم تا ببينيم خداي تعالي چه مي كند و جنگ ما و سلطان سليم در كنار درياي اسكودر1 روي خواهد داد چون اول حمل شد شاه دريا دل از اصفهان باسلطان مراد رفتند به شكار كوه الوند و شكار بسياري كردند و از شكارگاه چون به خيمه امدند قيصرزاده بيمارگرديد و در عرض شش روز كار سلطان مراد چنان شد كه علامت مرگ در بشره او ظاهرگرديد و نواب اشرف اقدس ارفع اعلي از شنيدن اين خبر بسيار دلگير و ازرده گرديد و فرمود كه چون اب وهواي همدان بهسلطان مراد سازگار نبود شاهزاده را باتخت روان به جانب اصفهان ببرند اما شهريار عالي مقدار را در عيش و شكار بگذار امدن سلطان سليم قيصر باسپاه روم به جانب ابران2 و از ان جانب از سلطان سليمقيصر بشنو كه چون قيصر شنيد كه سلطان مراد برادر زادهاش از اماسيه بدر امده است و وزير اعظم اورا با چند پاشاي عظيم الشان وچاوشان او را به قتل رسانيده است و رفته است به خدمت پادشاه ايران از استماع اين خبر شعلها اذر در جانش افتاد و فرمود كه چون اول بهار ميشود به جانب ديار بكر كوچ بر كوچ روان خواهم شد و سپاه روم تهيها زاد وراحلها سفرعجم بگيرند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0530png چون اول بهار شد قيصر	457	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms457	true	-2769764691407048710	0	302	0	1533	1533	302	ساختند از كمرخنجر وكمرشمشير وغير5 و تمام ريش سفيدان و امرا و ملازمان او را به انعامهاي خاص2 خوشدل و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0529png خوشحال ساختند وان حضرت فرمودند كه چهل ودو روز ديگرداريم تااول بهار چون نوروز عالم افروزرا دراين بلدها خجسته بگذرانيم در ابتداء حمل خود ان شاءالله روانه مي گرديم كه در اول ثور در تبريز رسيده بهجمع اوردن سپاه قزلباش مشغول شويم و اگر چنانچه سلطان سليم شفقت خواهد كرد و راه ما را نزديك خواهد كرد چه بهتراز ان والا شمارا برميداريم و از ابتداي الكاء استنبول تا اسكودر1 گرفته پيش ميرويم تا ببينيم خداي تعالي چه مي كند و جنگ ما و سلطان سليم در كنار درياي اسكودر1 روي خواهد داد چون اول حمل شد شاه دريا دل از اصفهان باسلطان مراد رفتند به شكار كوه الوند و شكار بسياري كردند و از شكارگاه چون به خيمه امدند قيصرزاده بيمارگرديد و در عرض شش روز كار سلطان مراد چنان شد كه علامت مرگ در بشره او ظاهرگرديد و نواب اشرف اقدس ارفع اعلي از شنيدن اين خبر بسيار دلگير و ازرده گرديد و فرمود كه چون اب وهواي همدان بهسلطان مراد سازگار نبود شاهزاده را باتخت روان به جانب اصفهان ببرند اما شهريار عالي مقدار را در عيش و شكار بگذار امدن سلطان سليم قيصر باسپاه روم به جانب ابران2 و از ان جانب از سلطان سليمقيصر بشنو كه چون قيصر شنيد كه سلطان مراد برادر زادهاش از اماسيه بدر امده است و وزير اعظم اورا با چند پاشاي عظيم الشان وچاوشان او را به قتل رسانيده است و رفته است به خدمت پادشاه ايران از استماع اين خبر شعلها اذر در جانش افتاد و فرمود كه چون اول بهار ميشود به جانب ديار بكر كوچ بر كوچ روان خواهم شد و سپاه روم تهيها زاد وراحلها سفرعجم بگيرند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0530png چون اول بهار شد قيصر	457	-7974964111633820869	1533	3066.0	1234	1533	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms458	false	-5523060649851750109	0	300	0	1511	1511	300	از استنبول بيرون امد و راه ارزنجان1 در پيش گرفت و با ان شان وشكوه سراشيب گرديده چون به اسكودر2 رسيد از وزيراعظم پرسيد كه از كدام راه برويم او گفت صاحب سعادتسلامت اگر ازطرف ارزنجان1 برويم بهتر خواهد بود و راه كردستان است و نورعلي خليفها ارملو را گرفته داغي بردل شيخ اوغلي بگذاريم و از راه ديار بكر امهاسلطانسليم نميتوانيم كه زود برويم برسرشيخ اوغلي وهنوز در استنبول بود كه سليمان چاوش را فرستاد واو امد ونامها قيصر را اورد نوشته بود كه معلوم شاه اسمعيل بوده باشد كه چند مرتبه از براي پدر پير خرف شدها ما كه جوهري نداشت اورا فريب ميدادي وهر مرتبه اورا ميترسانيدي و گاهي سر3 بريدها شاهي بيگ خان ميفرستادي و وقتي پرچم علم چنكيز خان و زمانيجغه4 ابوالخيرخان وان پير بي تدبير را از خود واهمه ناك ساخته بودي به جهت همين از پادشاهي او را خلع نمودم وخود عازم ان شدم كه انتقامهاي گذشته را از تو بخواهم و ميخواستم كه پارسال به جانب ديار بكر بيايم تالاف و گزاف ترا منهدم سازم قضا اين قسم قضيه برانگيخت چون از كار برادرم پرداختم و برادرزادهام از پيش شكوه مافرار نموده نزد تو امده است بههر حال ميبايد اورا دست بسته و پالهنگ در گردن كرده بهخدمت بفرستي وخود نيزدست از ديار بكر كو تاه ساخته گماشتگان خود را از ان بلاد وديار بدر كني تادرميان ما وتوجنگ وپرخاش برطرفشده به دوستي و اشنايي مبدل گردد و اگرغيراين كني پس امادە5ا جنگ باش چون سليمان چاوش در دار السطنها اصفهان به بساط بوسي ان حضرت سرافراز گرديد ان نامدار با وقار در جواب فرمودند6 كه دو كلمها نامربوطي كه نوشته بودند به نظر كيميا اثر همايون ما رسيده مضمون مفهوم گرديد و در باب بي عقلي و بي تدبيري والد خود وفرستادن سرشاهي بيگ خان وشقها علم وقرقرها ابوالخيرخان وواهمه نمودن	458	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms458	true	-3349690342881996838	0	300	0	1511	1511	300	از استنبول بيرون امد و راه ارزنجان1 در پيش گرفت و با ان شان وشكوه سراشيب گرديده چون به اسكودر2 رسيد از وزيراعظم پرسيد كه از كدام راه برويم او گفت صاحب سعادتسلامت اگر ازطرف ارزنجان1 برويم بهتر خواهد بود و راه كردستان است و نورعلي خليفها ارملو را گرفته داغي بردل شيخ اوغلي بگذاريم و از راه ديار بكر امهاسلطانسليم نميتوانيم كه زود برويم برسرشيخ اوغلي وهنوز در استنبول بود كه سليمان چاوش را فرستاد واو امد ونامها قيصر را اورد نوشته بود كه معلوم شاه اسمعيل بوده باشد كه چند مرتبه از براي پدر پير خرف شدها ما كه جوهري نداشت اورا فريب ميدادي وهر مرتبه اورا ميترسانيدي و گاهي سر3 بريدها شاهي بيگ خان ميفرستادي و وقتي پرچم علم چنكيز خان و زمانيجغه4 ابوالخيرخان وان پير بي تدبير را از خود واهمه ناك ساخته بودي به جهت همين از پادشاهي او را خلع نمودم وخود عازم ان شدم كه انتقامهاي گذشته را از تو بخواهم و ميخواستم كه پارسال به جانب ديار بكر بيايم تالاف و گزاف ترا منهدم سازم قضا اين قسم قضيه برانگيخت چون از كار برادرم پرداختم و برادرزادهام از پيش شكوه مافرار نموده نزد تو امده است بههر حال ميبايد اورا دست بسته و پالهنگ در گردن كرده بهخدمت بفرستي وخود نيزدست از ديار بكر كو تاه ساخته گماشتگان خود را از ان بلاد وديار بدر كني تادرميان ما وتوجنگ وپرخاش برطرفشده به دوستي و اشنايي مبدل گردد و اگرغيراين كني پس امادە5ا جنگ باش چون سليمان چاوش در دار السطنها اصفهان به بساط بوسي ان حضرت سرافراز گرديد ان نامدار با وقار در جواب فرمودند6 كه دو كلمها نامربوطي كه نوشته بودند به نظر كيميا اثر همايون ما رسيده مضمون مفهوم گرديد و در باب بي عقلي و بي تدبيري والد خود وفرستادن سرشاهي بيگ خان وشقها علم وقرقرها ابوالخيرخان وواهمه نمودن	458	-7974964111633820869	1511	3022.0	1212	1511	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms459	false	-128080007072256556	0	301	0	1534	1534	301	اوفرموده بودند سلطنت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0531png يناه والد شمامرد با سعادت مال انديش بوده دانست كه هر كه بانوابهمايون ما سر كشي كند با خاك يكسان خواهد شدن و حال شما را كه باد نخوت در دماغ راه يافته است ان شاءالله تعالي سر نامبارك شما را به زور بازوي خيبر گشاي حضرت اميرالمومنينعليه السلامبرداشته به جهت پادشاه پرتكال فرنگ خواهم فرستاد و فرموده بودند كه ولايت ديار بكر ملك موروثي ما است به تصرف ملازمان شما نمايم ولايت ديار بكر بهتصرف والد شمانبوده كه نواب همايون ما گرفته باشند دياربكر را علاءالدولها ذوالقدر از اولاد حسن پادشاه گرفته بود و نوابهمايون ما به ضرب شمشير عالم سوز از علاءالدوله كه جد و اباء شما به او باج و خراج ميدادهاند گرفتهام و شما را نميرسد كه دعوي ولايت حسن پادشاه بانواب همايون ما بكنيد و در باب فرستادن سلطان مراد نوشته بودند ايشان التجا به در گاهي اوردهاند كه هميشه پادشاهان عالم به اين در گاه ملتجي شده و ميشوند و مهمان نواب همايون ما شدهاند و هيچكس مهمان را از خانه خود بيرون نكرده است چون شمانيز به اين صوباراده دار يدشايد ملاقات واقع شود والسلام والچي بر گرديد ورفت بهخدمت قيضر اما چون قيصر به اسكودر1 رسيد الچي ديگرفرستاد كه چر اسلطان مراد را از براي من نفرستادي و هرچند منع تو كردم ممنوع نشدي اينك بادريا دريا سپاه به طرف عجم راهي گرديدم امادها جنگ بوده باش واز ان جانب نورعلي خليفه در ارزنجان2 بود شنيد كه سلطان سليم قيصرخود به جانب عجم ميرود او اراده نمود كه برود با ان پنج هزار كس خود صلاح ديد كه مارا چه بايد كرد ايشان گفتند خليفه از عقل دوراست كه شما در پيش شكوه قيصر بايستيد ميبايد شهر ارزنجان2 را خالي كردو رفت به خدمت مرشد كامل خليفه گفت من از قيصرواهمه ندارم ويك جنگ با او مي	459	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms459	true	-962058604215636521	0	301	0	1534	1534	301	اوفرموده بودند سلطنت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0531png يناه والد شمامرد با سعادت مال انديش بوده دانست كه هر كه بانوابهمايون ما سر كشي كند با خاك يكسان خواهد شدن و حال شما را كه باد نخوت در دماغ راه يافته است ان شاءالله تعالي سر نامبارك شما را به زور بازوي خيبر گشاي حضرت اميرالمومنينعليه السلامبرداشته به جهت پادشاه پرتكال فرنگ خواهم فرستاد و فرموده بودند كه ولايت ديار بكر ملك موروثي ما است به تصرف ملازمان شما نمايم ولايت ديار بكر بهتصرف والد شمانبوده كه نواب همايون ما گرفته باشند دياربكر را علاءالدولها ذوالقدر از اولاد حسن پادشاه گرفته بود و نوابهمايون ما به ضرب شمشير عالم سوز از علاءالدوله كه جد و اباء شما به او باج و خراج ميدادهاند گرفتهام و شما را نميرسد كه دعوي ولايت حسن پادشاه بانواب همايون ما بكنيد و در باب فرستادن سلطان مراد نوشته بودند ايشان التجا به در گاهي اوردهاند كه هميشه پادشاهان عالم به اين در گاه ملتجي شده و ميشوند و مهمان نواب همايون ما شدهاند و هيچكس مهمان را از خانه خود بيرون نكرده است چون شمانيز به اين صوباراده دار يدشايد ملاقات واقع شود والسلام والچي بر گرديد ورفت بهخدمت قيضر اما چون قيصر به اسكودر1 رسيد الچي ديگرفرستاد كه چر اسلطان مراد را از براي من نفرستادي و هرچند منع تو كردم ممنوع نشدي اينك بادريا دريا سپاه به طرف عجم راهي گرديدم امادها جنگ بوده باش واز ان جانب نورعلي خليفه در ارزنجان2 بود شنيد كه سلطان سليم قيصرخود به جانب عجم ميرود او اراده نمود كه برود با ان پنج هزار كس خود صلاح ديد كه مارا چه بايد كرد ايشان گفتند خليفه از عقل دوراست كه شما در پيش شكوه قيصر بايستيد ميبايد شهر ارزنجان2 را خالي كردو رفت به خدمت مرشد كامل خليفه گفت من از قيصرواهمه ندارم ويك جنگ با او مي	459	-7974964111633820869	1534	3068.0	1235	1534	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms460	false	2625836482893404233	0	301	0	1490	1490	301	كنم و دستبردي مينمايم و بعد از ان ميروم و كوچ و بنها خود را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0532png برميدارم و ميروم بهجانب تبريز اما ايشان را پيش از خود ميفرستم و خود ميايستم تا امدن قيصر اما قيصر چهل هزار كس داد بهسنان پاشاءوزير دويم و او را چرخچي نموده فرستاد وچون به حوالي ارزنجان1 رسيد نورعلي خليفها ارملو با پنجهزار قزلباش تمام تاجهاي رنگين برسر ونيزههاي اژدها رنك در دست رسيدند ودر برابرسنان پاشا ايستادند و زدند خو د رايه ان درياي سپاه و در اندك وقتي كندند ان چهل هزار كس را و به باد تيغ و نيزه و تير گرفتند ودههزار كس ايشان را بهقتل اوردند وروميان روي به گريز نهادند و خليفه ازعقب ايشان به خاطر جمع ميزدند و مي كشتند وميانداختند كه رسيد قيصر و سلطان سليم پرسيد كه اين چه گرد است در برابرسپاه ما كه بلند گرديده است گفتند صاحب سعادت نميدانيم قيصر گفت خبري معلوم كنيد تا مي امدند كه خبر معلوم كنند كه نور علي خليفه رايات قيصر را ديد لاعلاج شده برگرديد و بدر رفت اما قيصر ايستاد تا خبر بياورند سه فرسنگ راه بود تا ميرفتند كه خبر معلوم كنند شب شد وقيصر فرود امد در همان چهار فرسنگي ارز نجان1 و شب به ميان امد چون روزشد سلطان سليم ميخواست كه كس بفرستد به جنگ نورعلي خليفه بهجهت انكه خود ننگ و عار ميدانست كه با ان دريا درياسپاه برسر ملازم شيخ اوغلي برود هرگاه انس پاشا وسنان پاشابروند با چهل هزار كس و انچنان شكستي بخورند ديگر كدام سردار ان جوهر دارد كه برود و پاي بند سازد در ميدان نورعلي خليفه و قزلباش و در فكر بود كه خبر اوردند از براي سليم كه مژده باد شما را كه اينك كدخدايانوريش سفيدان ارزنجان1 پيشكش وتحفها لايق برداشته و به خدمت ملازمان مي ايند قيصر خوشحال گرديد وفرمود	460	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms460	true	5527149129034931688	0	301	0	1490	1490	301	كنم و دستبردي مينمايم و بعد از ان ميروم و كوچ و بنها خود را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0532png برميدارم و ميروم بهجانب تبريز اما ايشان را پيش از خود ميفرستم و خود ميايستم تا امدن قيصر اما قيصر چهل هزار كس داد بهسنان پاشاءوزير دويم و او را چرخچي نموده فرستاد وچون به حوالي ارزنجان1 رسيد نورعلي خليفها ارملو با پنجهزار قزلباش تمام تاجهاي رنگين برسر ونيزههاي اژدها رنك در دست رسيدند ودر برابرسنان پاشا ايستادند و زدند خو د رايه ان درياي سپاه و در اندك وقتي كندند ان چهل هزار كس را و به باد تيغ و نيزه و تير گرفتند ودههزار كس ايشان را بهقتل اوردند وروميان روي به گريز نهادند و خليفه ازعقب ايشان به خاطر جمع ميزدند و مي كشتند وميانداختند كه رسيد قيصر و سلطان سليم پرسيد كه اين چه گرد است در برابرسپاه ما كه بلند گرديده است گفتند صاحب سعادت نميدانيم قيصر گفت خبري معلوم كنيد تا مي امدند كه خبر معلوم كنند كه نور علي خليفه رايات قيصر را ديد لاعلاج شده برگرديد و بدر رفت اما قيصر ايستاد تا خبر بياورند سه فرسنگ راه بود تا ميرفتند كه خبر معلوم كنند شب شد وقيصر فرود امد در همان چهار فرسنگي ارز نجان1 و شب به ميان امد چون روزشد سلطان سليم ميخواست كه كس بفرستد به جنگ نورعلي خليفه بهجهت انكه خود ننگ و عار ميدانست كه با ان دريا درياسپاه برسر ملازم شيخ اوغلي برود هرگاه انس پاشا وسنان پاشابروند با چهل هزار كس و انچنان شكستي بخورند ديگر كدام سردار ان جوهر دارد كه برود و پاي بند سازد در ميدان نورعلي خليفه و قزلباش و در فكر بود كه خبر اوردند از براي سليم كه مژده باد شما را كه اينك كدخدايانوريش سفيدان ارزنجان1 پيشكش وتحفها لايق برداشته و به خدمت ملازمان مي ايند قيصر خوشحال گرديد وفرمود	460	-7974964111633820869	1490	2980.0	1191	1490	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms461	false	3729162399325523847	0	301	0	1475	1475	301	كه چون شد كه ايشان امدهاند مگرنور علي خليفه رفته است گفتند نورعلي خليفه فرار نمود و رفت به جانب عراق به خدمت اقاي خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0533png سلطان سليم چون شنيد كه نورعلي خليفه رفته است بسيار خوشحال گرديد و شكر كرد كه الحمدلله كه خليفه رفته به جهت انكه اگر چنانچه من خود در برابر او در مي امدم ننگ و عار عظيم بود و اگر چنانچه كس ميفرستادم حريف او نميشدند اما چون قيصر روم ميخواست كه خود كوچ بر كوچ بيايد و فرموده بود كه واي برجان قراولان و چرخچيان كه اگر بگذارند كسي از طرف سياه ما برود بهارزنجان1 از راه استنبول چون قرق بود و هيچ جاسوسي قدرت ان نداشت كه خود را ازسپاه قيصر بيرون اندازد تا ارزنجان1 چون نورعلي خليفه ديد كه كار او اينچينن شد لاعلاج گرديد رفت به خدمت شهريار و سلطان فرمود كه چاوش ديگر هم از انجا چپروار برود به خدمت شيخ اوغلي وبگويد كه ماسه مرتبه كس فرستاديم وشما راخبردار كرديم كه ما ارادها جنگ تو داريم والحال در ارزنجان1 فرود امده بوديم كه محمد چاوش را فرستاديم كه شما را خبردار سازد كه اگر فكري داشته باشي بكني واگرچنانچه كه ميل فراغت و عيش داري پس سلطان مراد برادرزادها مرا دلداري داده او را روانها خدمت ما نماييد واگر چنانچه به خوشي راضي نشود او را گرفته دربند و زنجير واغلال2 در اورده بفرستي وخود نيز دست از الكاه موروث ما برداري تا در ميانها ما و شما همان دوستي قديم برجا بوده باشد والا وعدها جنگ ما وشما در تبريز است به هر كدام قسم كه راضي و قايل هستي محمد چاوش را جواب داده او را زود روانه گردان كه ما در انتظار جوابيم از ان جانب شاه والاجاه درهمدان بود كه سلطان مراد را فرستادند كه برود به جانب اصفهان وشاهزاده چون داخل شد	461	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms461	true	2906255763168123045	0	301	0	1475	1475	301	كه چون شد كه ايشان امدهاند مگرنور علي خليفه رفته است گفتند نورعلي خليفه فرار نمود و رفت به جانب عراق به خدمت اقاي خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0533png سلطان سليم چون شنيد كه نورعلي خليفه رفته است بسيار خوشحال گرديد و شكر كرد كه الحمدلله كه خليفه رفته به جهت انكه اگر چنانچه من خود در برابر او در مي امدم ننگ و عار عظيم بود و اگر چنانچه كس ميفرستادم حريف او نميشدند اما چون قيصر روم ميخواست كه خود كوچ بر كوچ بيايد و فرموده بود كه واي برجان قراولان و چرخچيان كه اگر بگذارند كسي از طرف سياه ما برود بهارزنجان1 از راه استنبول چون قرق بود و هيچ جاسوسي قدرت ان نداشت كه خود را ازسپاه قيصر بيرون اندازد تا ارزنجان1 چون نورعلي خليفه ديد كه كار او اينچينن شد لاعلاج گرديد رفت به خدمت شهريار و سلطان فرمود كه چاوش ديگر هم از انجا چپروار برود به خدمت شيخ اوغلي وبگويد كه ماسه مرتبه كس فرستاديم وشما راخبردار كرديم كه ما ارادها جنگ تو داريم والحال در ارزنجان1 فرود امده بوديم كه محمد چاوش را فرستاديم كه شما را خبردار سازد كه اگر فكري داشته باشي بكني واگرچنانچه كه ميل فراغت و عيش داري پس سلطان مراد برادرزادها مرا دلداري داده او را روانها خدمت ما نماييد واگر چنانچه به خوشي راضي نشود او را گرفته دربند و زنجير واغلال2 در اورده بفرستي وخود نيز دست از الكاه موروث ما برداري تا در ميانها ما و شما همان دوستي قديم برجا بوده باشد والا وعدها جنگ ما وشما در تبريز است به هر كدام قسم كه راضي و قايل هستي محمد چاوش را جواب داده او را زود روانه گردان كه ما در انتظار جوابيم از ان جانب شاه والاجاه درهمدان بود كه سلطان مراد را فرستادند كه برود به جانب اصفهان وشاهزاده چون داخل شد	461	-7974964111633820869	1475	2950.0	1176	1475	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms462	false	1228212129053480586	0	301	0	1473	1473	301	روزهفتم بود كه داعي حق را لبيك اجابت گفته جان بهجان افرين تسليم نمود واو را يك پسر بود كهده سال از عمر او گذشته3 بود و او پيش از اين از مركب افتاد و مغز سرش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0534png پاشيد و در لحظه فوت گرديد اما در ساعت عريضهاي نوشتند و فرستادند به درگاه شاه جم جاه والاجاه و شهريار دوران ازاين خبر اتش در نهادش افتاد و انگشت تاسف در دندان گزيد و فرمود كه روزگار غدار ناپايدار چه خوب رو كشي از براي سلطان سليم اماده كرده بود كه نه شب خواب كرد و نهروز ارام و ان حضرت ميخواست كه از دلگيري بر گردد و متوجه اصفهانشود كه چاوش قيصر رسيد و نامها سلطان سليم را داد چون شهريار دانست كه قيصر امده است و چون شهريار تهيها سفر نكرده بود بسيار دلگير و ازرده گرديد اماگفت به چاوش كه برو و دعاي ما به قيصر برسان و بگو كه روزگار امان ان شاهزادها عالي گهر نداد و انچه بهخاطر من ميرسد اين است كه شما جاسوس فرستاده باشيد واو بهصورت دوستي امدهاست وملازم اوشده ودست باملازمان نمك بحرام او يكي نموده سم بهخورد او دادهاست فرداي قيامت قاتل پدرش بودي بس نبود ميبايست كه حساب برادرزاده نيز باتو باشد به همه حال بسيار خوب كردهاي و شفقت نمودهاي كه امده اي ان شاءالله تعالي كاري برسرت بياورم كه بعد از اين در داستانها باز گويند و اگر چنانچه الكاء دياربكر را ميخواهي من از پدرت نگرفتهام ازعلاءالدولها ذوالقدربه ضرب شمشير گرفتهام واو از اولاد حسن پادشاه تر كمان گرفته بود چون به خاطر شما رسيده است كه دعواي املاك و الكاء حسن پادشاه را تو بكني به همه حال وعدها ما وتو در ارزروم1 است اگر چنانچه كه بگذارم كه تو پيش ايي پس مردنبوده باشم و ديگر انكه بسيار خوب كردي كه مار اخبردار كردي	462	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms462	true	-2707041016968151886	0	301	0	1473	1473	301	روزهفتم بود كه داعي حق را لبيك اجابت گفته جان بهجان افرين تسليم نمود واو را يك پسر بود كهده سال از عمر او گذشته3 بود و او پيش از اين از مركب افتاد و مغز سرش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0534png پاشيد و در لحظه فوت گرديد اما در ساعت عريضهاي نوشتند و فرستادند به درگاه شاه جم جاه والاجاه و شهريار دوران ازاين خبر اتش در نهادش افتاد و انگشت تاسف در دندان گزيد و فرمود كه روزگار غدار ناپايدار چه خوب رو كشي از براي سلطان سليم اماده كرده بود كه نه شب خواب كرد و نهروز ارام و ان حضرت ميخواست كه از دلگيري بر گردد و متوجه اصفهانشود كه چاوش قيصر رسيد و نامها سلطان سليم را داد چون شهريار دانست كه قيصر امده است و چون شهريار تهيها سفر نكرده بود بسيار دلگير و ازرده گرديد اماگفت به چاوش كه برو و دعاي ما به قيصر برسان و بگو كه روزگار امان ان شاهزادها عالي گهر نداد و انچه بهخاطر من ميرسد اين است كه شما جاسوس فرستاده باشيد واو بهصورت دوستي امدهاست وملازم اوشده ودست باملازمان نمك بحرام او يكي نموده سم بهخورد او دادهاست فرداي قيامت قاتل پدرش بودي بس نبود ميبايست كه حساب برادرزاده نيز باتو باشد به همه حال بسيار خوب كردهاي و شفقت نمودهاي كه امده اي ان شاءالله تعالي كاري برسرت بياورم كه بعد از اين در داستانها باز گويند و اگر چنانچه الكاء دياربكر را ميخواهي من از پدرت نگرفتهام ازعلاءالدولها ذوالقدربه ضرب شمشير گرفتهام واو از اولاد حسن پادشاه تر كمان گرفته بود چون به خاطر شما رسيده است كه دعواي املاك و الكاء حسن پادشاه را تو بكني به همه حال وعدها ما وتو در ارزروم1 است اگر چنانچه كه بگذارم كه تو پيش ايي پس مردنبوده باشم و ديگر انكه بسيار خوب كردي كه مار اخبردار كردي	462	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms463	false	-267058743007782582	0	301	0	1487	1487	301	وراحت و استراحت2 شما شد برو كه تو هنوز به خدمت قيصر نرسيدهاي كه مانيز امدهايم واز ان جانب چاوش رفت به استقبال قيصر رفتن شاه اسمعيل بهادر خان به طرف روم و نامهها بهاطراف فرستادن و طلبيدن سپاه به درگاه و از اين طرف مرشد كامل از همدان فسخ عزيمت اصفهان نمود و به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0535png جانب اذربايجان راهي گرديد چون به تبريز رسيد فرمودند كه نامههانوشتند به اطراف و جوانب و سپاه به درگاه طلب از هر شهري نمودند كه جاسوس امد و خبر اورد كه سلطان سليم بهارزروم1 رسيده است و هرچند امرا گفتند كه اي شهريار ميبايد به صرفها روزگار با قيصر كار زار كرد انجا كه غرور نفس بشراست فرمود كه اگرقيصرروم مرداست بيايد كه با او كارزاري كنم كه در دهر ضرب المثل شود چون شهريار اين كلمات راگفت و لفظ ان شاءالله برزبان جاري نساخت واز تبريز بيرون امد وبه طرف صحراي چالدران روان گرديد چون ان سرزمين را ديده بودند مرشد كامل فرمودند كه اين مكان و سرزمين جنگ ما و قيصر است و در انجا ماند و به شكار مشغول شدند و انچه به ياد ان شهريار و قزلباش نبود جنگ قيصر بود وتمام قزلباش انچنان مغرور شده بودند كه قيصر را وجود پر كاهي نمي گذاشتند باري فرمودند كه تمام در دشت چالدران حاضر شوند وهيجده هزار كس برسرشهريار جمع شده بودند واز ان جانبسلطان سليم قيصر با دريا درياسپاه كو چ بر كو چ مي امدند سوزاندن 3ا5 تا انكه به دشت چالدران رسيد و خيمه و خرگاه برسر پاي كردند اما عرض نكرديم پيش ازاين كه چونالچياول را كه فرستاد اورا قاضي چلبي مي گفتند واز اعلم علماي روم بود وسلطان سليم شنيده بود كه در زمان پادشاهي پدرش سلطان بايزيد كه شاه اسمعيل در سال هفتم جلوس او بود چون به بغداد رسيد و مسخر گردانيد استخوانهاي	463	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms463	true	-7802409079838984209	0	301	0	1487	1487	301	وراحت و استراحت2 شما شد برو كه تو هنوز به خدمت قيصر نرسيدهاي كه مانيز امدهايم واز ان جانب چاوش رفت به استقبال قيصر رفتن شاه اسمعيل بهادر خان به طرف روم و نامهها بهاطراف فرستادن و طلبيدن سپاه به درگاه و از اين طرف مرشد كامل از همدان فسخ عزيمت اصفهان نمود و به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0535png جانب اذربايجان راهي گرديد چون به تبريز رسيد فرمودند كه نامههانوشتند به اطراف و جوانب و سپاه به درگاه طلب از هر شهري نمودند كه جاسوس امد و خبر اورد كه سلطان سليم بهارزروم1 رسيده است و هرچند امرا گفتند كه اي شهريار ميبايد به صرفها روزگار با قيصر كار زار كرد انجا كه غرور نفس بشراست فرمود كه اگرقيصرروم مرداست بيايد كه با او كارزاري كنم كه در دهر ضرب المثل شود چون شهريار اين كلمات راگفت و لفظ ان شاءالله برزبان جاري نساخت واز تبريز بيرون امد وبه طرف صحراي چالدران روان گرديد چون ان سرزمين را ديده بودند مرشد كامل فرمودند كه اين مكان و سرزمين جنگ ما و قيصر است و در انجا ماند و به شكار مشغول شدند و انچه به ياد ان شهريار و قزلباش نبود جنگ قيصر بود وتمام قزلباش انچنان مغرور شده بودند كه قيصر را وجود پر كاهي نمي گذاشتند باري فرمودند كه تمام در دشت چالدران حاضر شوند وهيجده هزار كس برسرشهريار جمع شده بودند واز ان جانبسلطان سليم قيصر با دريا درياسپاه كو چ بر كو چ مي امدند سوزاندن 3ا5 تا انكه به دشت چالدران رسيد و خيمه و خرگاه برسر پاي كردند اما عرض نكرديم پيش ازاين كه چونالچياول را كه فرستاد اورا قاضي چلبي مي گفتند واز اعلم علماي روم بود وسلطان سليم شنيده بود كه در زمان پادشاهي پدرش سلطان بايزيد كه شاه اسمعيل در سال هفتم جلوس او بود چون به بغداد رسيد و مسخر گردانيد استخوانهاي	463	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms464	false	-7382038262560199288	0	301	0	1461	1461	301	ابوحنيفه را بيرون اورد وسوخت و درجاي او سگي را دفن كرده بود چون اين خبررسيد به سلطان بايزيد وعلماي روم تمام رفتند واجماع نمودند بر در سراي قيصر و خاك برسر مي كردند و دادو بيداد و فرياد و غوغا برداشتند و گفتند كه اسلام برطرف شد و شيخ او غلي اين قسم ظلمي وستمي در حق مسلمانان كرده است و اخر از شامت اين قسم عمل قبيحي كه دنب سياب2 به هم رسيده است اگر در تلافي ان نكوشيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0536png امام اعظم از ما يقين كه بيزار واز پادشاه ازادهاست كه اگرباز يافت اين ستم كه او كرده است شمانكنيد چون سلطان بايزيد شنيد در جواب گفت كه ما را چه بايد كرد وچه افتاده است كه بازخواست امام اعظم راما بكنيم او اگر خواهد خودخواهد كرد وان جماعت را بهاين سخن راضي كرد واو اهمال كرد امروز برشما واجب و لازم است كهدر تلافي اين ستم كه در حق مسلمانان كرده است اختلافات مذهبي بكوشيد1 و او را به سزا و جزاي خود برسانيد چون سلطان سليم پادشاه ثرديد عرض كرديم كه الچياول فرستاد و بعد از ان قاضي خليل را و بعضي مطالب پادشاهي نوشته بود اين را نيزگفته بود كه اين چه عمل قبيح بود كه ازشما سرزده است و ديگرسبخلفاي ثلاث مكنيد2 كه ايشان درزندگي شرف ملازمت حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و اله داشتهاند و لهذا كل عالم ميدانند و ديگر انكه در جوار3 قبر مبارك ان انور و سرور عالم مسكن دارند نسبت به ان سروران دين و دنيا چراكفر و زندقه مي كنيد و ديگر برشما ظاهر است كه هرگاه ان دوخليفه4 برحق قابل5 قرب وجوار ان نور ديدها عالم نداشتند و ديگر كل عالم اجماع كردهاند اگر پارهاي غلط مينمودند اما جماعت ديگرمي بايست درصدد منع ميشدند اما اجماعهرگز غلط نكردهاند و اگر كسي را عقل و خرد	464	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms464	true	-3907695065633952255	0	301	0	1461	1461	301	ابوحنيفه را بيرون اورد وسوخت و درجاي او سگي را دفن كرده بود چون اين خبررسيد به سلطان بايزيد وعلماي روم تمام رفتند واجماع نمودند بر در سراي قيصر و خاك برسر مي كردند و دادو بيداد و فرياد و غوغا برداشتند و گفتند كه اسلام برطرف شد و شيخ او غلي اين قسم ظلمي وستمي در حق مسلمانان كرده است و اخر از شامت اين قسم عمل قبيحي كه دنب سياب2 به هم رسيده است اگر در تلافي ان نكوشيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0536png امام اعظم از ما يقين كه بيزار واز پادشاه ازادهاست كه اگرباز يافت اين ستم كه او كرده است شمانكنيد چون سلطان بايزيد شنيد در جواب گفت كه ما را چه بايد كرد وچه افتاده است كه بازخواست امام اعظم راما بكنيم او اگر خواهد خودخواهد كرد وان جماعت را بهاين سخن راضي كرد واو اهمال كرد امروز برشما واجب و لازم است كهدر تلافي اين ستم كه در حق مسلمانان كرده است اختلافات مذهبي بكوشيد1 و او را به سزا و جزاي خود برسانيد چون سلطان سليم پادشاه ثرديد عرض كرديم كه الچياول فرستاد و بعد از ان قاضي خليل را و بعضي مطالب پادشاهي نوشته بود اين را نيزگفته بود كه اين چه عمل قبيح بود كه ازشما سرزده است و ديگرسبخلفاي ثلاث مكنيد2 كه ايشان درزندگي شرف ملازمت حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و اله داشتهاند و لهذا كل عالم ميدانند و ديگر انكه در جوار3 قبر مبارك ان انور و سرور عالم مسكن دارند نسبت به ان سروران دين و دنيا چراكفر و زندقه مي كنيد و ديگر برشما ظاهر است كه هرگاه ان دوخليفه4 برحق قابل5 قرب وجوار ان نور ديدها عالم نداشتند و ديگر كل عالم اجماع كردهاند اگر پارهاي غلط مينمودند اما جماعت ديگرمي بايست درصدد منع ميشدند اما اجماعهرگز غلط نكردهاند و اگر كسي را عقل و خرد	464	-7974964111633820869	1461	2922.0	1162	1461	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms465	false	9107609186817827165	0	301	0	1472	1472	301	كاملي بوده باشد ميتواند از فكر صايب نهايت اين رشته را بهدست اورد هرچند اول واخر اين سررشته به دست نيست و ديگر انكه مذهبي كه شما وضع نمودهايد كه مذهب ناحق تاريخ ان است اين را چون ميتوانيد ساخت باري از استماع اين گفتگو مرشد كامل بسيار دلگير و ازرده گرديد و روكرد به قاضيزادها لاهيجي وگفت كه اين است تاريخ مذهب ناحق image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0537png سخت مرا دلگير كرد اوگفت اي شهريار ميبايد كه شيخ علي عرب را طلبيد تا او فكر اين گفتگو را بكند شهريار فرستاد و شيخ علي رببن اعتراضاتقيصر عاملي را اوردند و در خفيه به خلوت رفتند و اجلاس نمودند و گفتگوهاي الچي را به او گفتند شيخ گفت اي شهريار اين خود سهل است هر سه مسالها او را جواب بگويم چنانكه شاه را پسند افتد و بلكه خصم را راضي سازم نواب اشرف فرمودند كه شما اول مرتبه به من بگوييد تا من بدانم چه ميگوييد و خاطر من جمع شود و از تشويش فارغ شوم شيخ علي عرض نمود بهنواب اعلي كه جواب چون است و ان حضرت بسيار خوشحال شدند وفرمودند كه حقا دل مندق كرده بود اگرچنانچه اين جواب را شماالحال به من نمي گفتيد اين بود كه حضرت جم قدر خاطرجمع نمودند اما چون روز ديگر شد شاه عالم پناه سوار گرديد با الچي و علما و وفضلا وامرا از سلطانيه رفتند به جانب شكارگاه وفرمودند كه اذوقها سهروزه بردارند و امدند با شكنبه و كليه1 كه حضرت قيدار پيغمبر ابن حضرت اسماعيل ذبيح الله بن حضرت ابراهيم خليل الرحمنعليه السلاماسوده است و مرشد كامل فرموده بود كه امرا جميع با قاضي خليل الچي پياده شوند و بروند بهزيارت چون از زيارتفار غشدند كه در ان وقت شاطري امد و توله سگي از تولههاي شاهي كه تاحال در جلو اسب شهريار ميدويد برروي دست گرفته به عزت تمام	465	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms465	true	-2579389970968746711	0	301	0	1472	1472	301	كاملي بوده باشد ميتواند از فكر صايب نهايت اين رشته را بهدست اورد هرچند اول واخر اين سررشته به دست نيست و ديگر انكه مذهبي كه شما وضع نمودهايد كه مذهب ناحق تاريخ ان است اين را چون ميتوانيد ساخت باري از استماع اين گفتگو مرشد كامل بسيار دلگير و ازرده گرديد و روكرد به قاضيزادها لاهيجي وگفت كه اين است تاريخ مذهب ناحق image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0537png سخت مرا دلگير كرد اوگفت اي شهريار ميبايد كه شيخ علي عرب را طلبيد تا او فكر اين گفتگو را بكند شهريار فرستاد و شيخ علي رببن اعتراضاتقيصر عاملي را اوردند و در خفيه به خلوت رفتند و اجلاس نمودند و گفتگوهاي الچي را به او گفتند شيخ گفت اي شهريار اين خود سهل است هر سه مسالها او را جواب بگويم چنانكه شاه را پسند افتد و بلكه خصم را راضي سازم نواب اشرف فرمودند كه شما اول مرتبه به من بگوييد تا من بدانم چه ميگوييد و خاطر من جمع شود و از تشويش فارغ شوم شيخ علي عرض نمود بهنواب اعلي كه جواب چون است و ان حضرت بسيار خوشحال شدند وفرمودند كه حقا دل مندق كرده بود اگرچنانچه اين جواب را شماالحال به من نمي گفتيد اين بود كه حضرت جم قدر خاطرجمع نمودند اما چون روز ديگر شد شاه عالم پناه سوار گرديد با الچي و علما و وفضلا وامرا از سلطانيه رفتند به جانب شكارگاه وفرمودند كه اذوقها سهروزه بردارند و امدند با شكنبه و كليه1 كه حضرت قيدار پيغمبر ابن حضرت اسماعيل ذبيح الله بن حضرت ابراهيم خليل الرحمنعليه السلاماسوده است و مرشد كامل فرموده بود كه امرا جميع با قاضي خليل الچي پياده شوند و بروند بهزيارت چون از زيارتفار غشدند كه در ان وقت شاطري امد و توله سگي از تولههاي شاهي كه تاحال در جلو اسب شهريار ميدويد برروي دست گرفته به عزت تمام	465	-7974964111633820869	1472	2944.0	1173	1472	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms466	false	1104508146222617517	0	301	0	1457	1457	301	اورد شهريارفرمود كه اين توله ازمانيست گفتند بلي اي شهريار الحال اسب دورمش خان لگدي برسرش زد ومرد توله سرشهريار سلامت بوده باشد و ان شهريار بسيار اظهار دلگيري و ازردگي كردند و مزارقيدار پيغه گفتند كه من شعوري چند وخسي2 چنداز اين توله ديده بودم كه هر گزانسان به اين فهم ودانايي نيست وفرمود زربفت اوردند و ان توله را به ان زربفت پيچيدند و فرمودند كه پهلوي قيدار پيغمبر را شكافتند و ان توله را دفن نمودند اه از نهاد خلايق بر امد وقاضي چلبي تا فكر مي كرد كه انشهريار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0538png در چه فكر و در چه كار است كه ديد زمين را كندند و دفن كردند و شاه روز ديگر فرمود به علما و فضلاكه خاك بريزند شيخ علي عرب و قاضي زادها لاهيجي وميرشمس الدين وميرسيد شريف و تمام علما وفضلا خاك برسر ان ريختند وخدمت نمودند و قاضيزاده بجدتر از همه كار مي كرد بعد از ان شاه عالم پناه بيرون امد و سوار گرديد و رفتند به شكار گاه وعلما رفتند به جانب اردو و قاضي چلبي با خود گفت بيا واز اين علماتحقيق كن و بگو كه حاشا شماها علماي دين مبين حضرت پيغمبر اخرالزمان بوده باشيد اين چه عمل بود كه الحال كرديد چون پرسيد ازيكي گفت هرگاه مرشد كامل امركند و بفرمايد ديگر ما را چه كار است كه ثواب و گناه او را بدانيم پادشاه است و هر چه ميفرمايد ميبايد كرد بعد از ان از صوفيان پرسيد همين جواب شنيد واز فضلا نيز معلوم كرد ايشان نيز همين طريق گفتند واز امرا نيز پرسيد ايشان گفتند ما به فرموده وحكم شاه اين كار كرديم او در دل گفت كه ايشان طرفه جماعت بي باكي بودهاند دلگير و ازرده گرديد اما باز چندان مي امد تاشهريار از شكارگاه بر گرديد چون روزسيم شد رفتند بهجانب اردو و اما	466	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms466	true	2718328068015747287	0	301	0	1457	1457	301	اورد شهريارفرمود كه اين توله ازمانيست گفتند بلي اي شهريار الحال اسب دورمش خان لگدي برسرش زد ومرد توله سرشهريار سلامت بوده باشد و ان شهريار بسيار اظهار دلگيري و ازردگي كردند و مزارقيدار پيغه گفتند كه من شعوري چند وخسي2 چنداز اين توله ديده بودم كه هر گزانسان به اين فهم ودانايي نيست وفرمود زربفت اوردند و ان توله را به ان زربفت پيچيدند و فرمودند كه پهلوي قيدار پيغمبر را شكافتند و ان توله را دفن نمودند اه از نهاد خلايق بر امد وقاضي چلبي تا فكر مي كرد كه انشهريار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0538png در چه فكر و در چه كار است كه ديد زمين را كندند و دفن كردند و شاه روز ديگر فرمود به علما و فضلاكه خاك بريزند شيخ علي عرب و قاضي زادها لاهيجي وميرشمس الدين وميرسيد شريف و تمام علما وفضلا خاك برسر ان ريختند وخدمت نمودند و قاضيزاده بجدتر از همه كار مي كرد بعد از ان شاه عالم پناه بيرون امد و سوار گرديد و رفتند به شكار گاه وعلما رفتند به جانب اردو و قاضي چلبي با خود گفت بيا واز اين علماتحقيق كن و بگو كه حاشا شماها علماي دين مبين حضرت پيغمبر اخرالزمان بوده باشيد اين چه عمل بود كه الحال كرديد چون پرسيد ازيكي گفت هرگاه مرشد كامل امركند و بفرمايد ديگر ما را چه كار است كه ثواب و گناه او را بدانيم پادشاه است و هر چه ميفرمايد ميبايد كرد بعد از ان از صوفيان پرسيد همين جواب شنيد واز فضلا نيز معلوم كرد ايشان نيز همين طريق گفتند واز امرا نيز پرسيد ايشان گفتند ما به فرموده وحكم شاه اين كار كرديم او در دل گفت كه ايشان طرفه جماعت بي باكي بودهاند دلگير و ازرده گرديد اما باز چندان مي امد تاشهريار از شكارگاه بر گرديد چون روزسيم شد رفتند بهجانب اردو و اما	466	-7974964111633820869	1457	2914.0	1158	1457	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms467	false	2027678748744973858	0	301	0	1493	1493	301	چون به سلطانيه داخل شدند قاضي خليل امد به بارگاه و گفت جواب مرا فكر كردهايد بگوييد تا من بروم امراگفتند امروز جوابشما را خواهند گفت قاضي خليل امد وسرخم كرد و رفت در مجلس وقرار گرفت و جميع علما وفضلا و امرا امدتد وهركس برجاي خود نشستند شهريار فرمود به قاضي خليل الچي كه مطلبي كه داري باز اعاده فرماييد ديگر باره سءال خود را عرض نمود چون تمام كرد امد برسر جواب گفت اول انكه ابوحنيفه را چرا اين عمل كرديد قاضي زادها لاهيجي گفت به جهت انكه ما را اعتقاد بر او نبود وديگر انكه سيد نبود و امام زاده نبود ونه حسب داشت و نهاو را نسب بود چون ما سگ را بهتراز او ميدانستيم رشك برما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0539png رفمن شاه اسمعيك بادرشان بضرف زرم غالب شد كه چرا سنيان1 را اين دخمه ومزار بوده باشد چون سگ را بهاز او ميدانستيم بنابراين او را بيرون اورده سوختيم و سگ را برجاي او گذاشتيم و چرا سگ شيعيان را اين قسم مزاري نبوده باشد به جهت همين سگ سني را در اورديم وسگ خود را به جايش گذاشتيم واگر چنانچه او امام بود واو برحق بود ميبايست ازاو ازاري بهما يا بهمردم ما برسد اگر اوباطني داشت اين خودسهل چيزي است كه پرسيد2 و ديگرتاريخ مذهب ناحق كه پيداكردهايد از براي ما جواب انكه شما تاريخي بههم رسانيدهايد كه مطلب ماست ويقين كه ازحقيقت مذهب ماست اين تاريخ وحضرات اءمه معصومين عليهم السلام3اين تاريخ را به خاطرشما رسانيدهاند كه اگر چنانچه انصاف بوده باشد شما را پيروي اين مذهب نماييد و بدان عمل كنيد ولهذا كه شما را سواد نبوده باشد و ادراك نداشته باشيد و كور باطن باشيد و به ظاهر و باطن گناه ما چه بوده باشد زير اگفتهايد وخواندهايد مذهب ناحق و حال انكه نه اينچنين است ومذهب ماحق است4 تا قاضي چلبي	467	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms467	true	-6471498641532003554	0	301	0	1493	1493	301	چون به سلطانيه داخل شدند قاضي خليل امد به بارگاه و گفت جواب مرا فكر كردهايد بگوييد تا من بروم امراگفتند امروز جوابشما را خواهند گفت قاضي خليل امد وسرخم كرد و رفت در مجلس وقرار گرفت و جميع علما وفضلا و امرا امدتد وهركس برجاي خود نشستند شهريار فرمود به قاضي خليل الچي كه مطلبي كه داري باز اعاده فرماييد ديگر باره سءال خود را عرض نمود چون تمام كرد امد برسر جواب گفت اول انكه ابوحنيفه را چرا اين عمل كرديد قاضي زادها لاهيجي گفت به جهت انكه ما را اعتقاد بر او نبود وديگر انكه سيد نبود و امام زاده نبود ونه حسب داشت و نهاو را نسب بود چون ما سگ را بهتراز او ميدانستيم رشك برما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0539png رفمن شاه اسمعيك بادرشان بضرف زرم غالب شد كه چرا سنيان1 را اين دخمه ومزار بوده باشد چون سگ را بهاز او ميدانستيم بنابراين او را بيرون اورده سوختيم و سگ را برجاي او گذاشتيم و چرا سگ شيعيان را اين قسم مزاري نبوده باشد به جهت همين سگ سني را در اورديم وسگ خود را به جايش گذاشتيم واگر چنانچه او امام بود واو برحق بود ميبايست ازاو ازاري بهما يا بهمردم ما برسد اگر اوباطني داشت اين خودسهل چيزي است كه پرسيد2 و ديگرتاريخ مذهب ناحق كه پيداكردهايد از براي ما جواب انكه شما تاريخي بههم رسانيدهايد كه مطلب ماست ويقين كه ازحقيقت مذهب ماست اين تاريخ وحضرات اءمه معصومين عليهم السلام3اين تاريخ را به خاطرشما رسانيدهاند كه اگر چنانچه انصاف بوده باشد شما را پيروي اين مذهب نماييد و بدان عمل كنيد ولهذا كه شما را سواد نبوده باشد و ادراك نداشته باشيد و كور باطن باشيد و به ظاهر و باطن گناه ما چه بوده باشد زير اگفتهايد وخواندهايد مذهب ناحق و حال انكه نه اينچنين است ومذهب ماحق است4 تا قاضي چلبي	467	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms468	false	-2913816928780373718	0	301	0	1451	1451	301	اين سخنرا شنيد رنگ از رويش رفت و بسياردلگير و ازرده گرديده خجلشد وسري بهزيرانداخت شهريار فرمودند كه قاضي چلبي حقيقت مذهب ما را ديدي كه چه كرد و چون شد اوگفت خوب سيم را چه جواب ميدهيد اين مقدمات مذهب ناحق سخت چيزي شد قاضيزاده گفت كه ماراگمان انكه شما همان ساعت يافته5 و فهميده باشيد پساين همه بيشعور بودهايد شما اينهم گناه ماست اوگفت كدام جواب علماي اماميه گفتند كه نه درقيدار پيغمبرعليه السلامنواب مرشد مافرمود كه ان سك توله را دفن كردند در جوار پيغمبرخدا و اگر نه اين عمل قبيح را هيچكس از متاخرين نكردهاند اين خود جواب تو بود كه مرشد كامل اين شدن قاضي چلب كار كرد وچون دم ديگر شد كندند ان مكان را وسگ را بيرون اورده دور image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0540png انداختند قاضي چلبي گفت مطلب شما چه بود قاضي زاده گفت ديگر مطلبي مي باشد بهجهت انكه مرشد كامل امروز پادشاه است وصاحب حكم فرمود كه سگ تولها مرا درجوار پيغمبر خدا بگذارند و ما تمام ميدانستيم بسيار بداست وهيچكس از بني ادم اين عمل نكرده است و نخواهد كرد اما چون پادشاه بود زور وحكم داشت ودست دست او بود ما كه علماي امامت بوديم از ترس زمين را كنديم و خدمت نيز مي كرديم تا شاه راضي بوده باشد و در پيش او ما را درجهاي بوده باشد و اعتباري داشته باشيم و در ان روز كه صديق مرد1 فاروق خليفه بود و پادشاه حكم كرد كه در انجا بگذارند ما گذاشتيم و او كه مرد چون عثمان در ان وقت پادشاه بود2 وحكم كرد كه در انجا دفن كردند هرگاه3 عثمان مرد و ان وقت صاحب حكمي نبود كه به زور وحكم عثمان را در انجا مدفون سازد چرا او را خلايق اجماع نكردند كه اورا4 درجوار ان نور حديقە5ا بينش دفن كنند و بردند او را و در	468	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms468	true	7087274897811517619	0	301	0	1451	1451	301	اين سخنرا شنيد رنگ از رويش رفت و بسياردلگير و ازرده گرديده خجلشد وسري بهزيرانداخت شهريار فرمودند كه قاضي چلبي حقيقت مذهب ما را ديدي كه چه كرد و چون شد اوگفت خوب سيم را چه جواب ميدهيد اين مقدمات مذهب ناحق سخت چيزي شد قاضيزاده گفت كه ماراگمان انكه شما همان ساعت يافته5 و فهميده باشيد پساين همه بيشعور بودهايد شما اينهم گناه ماست اوگفت كدام جواب علماي اماميه گفتند كه نه درقيدار پيغمبرعليه السلامنواب مرشد مافرمود كه ان سك توله را دفن كردند در جوار پيغمبرخدا و اگر نه اين عمل قبيح را هيچكس از متاخرين نكردهاند اين خود جواب تو بود كه مرشد كامل اين شدن قاضي چلب كار كرد وچون دم ديگر شد كندند ان مكان را وسگ را بيرون اورده دور image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0540png انداختند قاضي چلبي گفت مطلب شما چه بود قاضي زاده گفت ديگر مطلبي مي باشد بهجهت انكه مرشد كامل امروز پادشاه است وصاحب حكم فرمود كه سگ تولها مرا درجوار پيغمبر خدا بگذارند و ما تمام ميدانستيم بسيار بداست وهيچكس از بني ادم اين عمل نكرده است و نخواهد كرد اما چون پادشاه بود زور وحكم داشت ودست دست او بود ما كه علماي امامت بوديم از ترس زمين را كنديم و خدمت نيز مي كرديم تا شاه راضي بوده باشد و در پيش او ما را درجهاي بوده باشد و اعتباري داشته باشيم و در ان روز كه صديق مرد1 فاروق خليفه بود و پادشاه حكم كرد كه در انجا بگذارند ما گذاشتيم و او كه مرد چون عثمان در ان وقت پادشاه بود2 وحكم كرد كه در انجا دفن كردند هرگاه3 عثمان مرد و ان وقت صاحب حكمي نبود كه به زور وحكم عثمان را در انجا مدفون سازد چرا او را خلايق اجماع نكردند كه اورا4 درجوار ان نور حديقە5ا بينش دفن كنند و بردند او را و در	468	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms469	false	9041899683934519278	0	301	0	1486	1486	301	مزار يهودان انداختند اين نيز جواب سيم از اين سخن قاضي چلبي درهم كرديد كه گويا شانها فولادي برسرتاپاي وجودش گذاشتند و تراشيدند جميع6 رگهاوريشها و گوشتهايبدن او را باري رخصت گرفت و رفت بهخدمت سلطان سليم قيصر و اين پيغامها را گذرانيده و همان روز علماي7 روم پيشخانهها را بيرون زدند و گفتند كه ما نيز همراه مي اييم8 اما شيعيان روم بسيار خوشحال شدند وسنيان ودشمنان دين از غصه وقهر كورگرديدند حال امديم برسر سخن چون سلطان سليم در صحراي چالدران فرود امد جنگ كردن شاه اسمعيل باسلطان سليم وكشته شد ملقوج اوغلي9 به دست شاه اسمعيل بهادرخان واز اين جانب شهريار فرمود كه امرا بيايند قراخان خان وخان محمد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0541png خان برادرش و امير خان تركمان و نورعلي خليفه ارملو و دورمش خان و حسين خان وبرادرش منتش1 سلطان2 وتمام امراي قزلباش كنكاش زدند و از ان جانب عرض نكرديم كه چون سلطان اراده جنگ قزلباش كرده بود والدها اوگفت اي فرزند گويا تو نميداني كه شيخ اوغلي چه قسم جنگ مي كند هرگاه پادشاهي كه خود پيشتر از سپاه خود دست برتيغ وتير ونيزه كند و در ميان سپاه دشمن در ايد و درميان تير وتفنگ و نيزه و توپ در ايد و واهمه نكند وحضرات از همه چيز او را حفظ نمايند تو با ان پادشاه چه قسم جنگ رو بهرو مي كني واگر چنانچه پهلواني ياشجاعي گمان داري او را بفرست كه برود به ميدان و او را طلب نمايد شايد كه او يكه و تنها بيايد به ميدان ان وتواند علاج شيخاوغلي را كرد قيصر گفت ملقوج اوغلي نام از جانب فرنگ امده است به خدمت ما و اسلام قبول نموده است او را خواهم فرستاد كه در روز جنگشيخ اوغلي را طلبنمايد واو را به يك طپانچه از پشت مركب بهزير اندازد گفت اگر چنانچه اين فكر بكني زود او را	469	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms469	true	-8258738855040226406	0	301	0	1486	1486	301	مزار يهودان انداختند اين نيز جواب سيم از اين سخن قاضي چلبي درهم كرديد كه گويا شانها فولادي برسرتاپاي وجودش گذاشتند و تراشيدند جميع6 رگهاوريشها و گوشتهايبدن او را باري رخصت گرفت و رفت بهخدمت سلطان سليم قيصر و اين پيغامها را گذرانيده و همان روز علماي7 روم پيشخانهها را بيرون زدند و گفتند كه ما نيز همراه مي اييم8 اما شيعيان روم بسيار خوشحال شدند وسنيان ودشمنان دين از غصه وقهر كورگرديدند حال امديم برسر سخن چون سلطان سليم در صحراي چالدران فرود امد جنگ كردن شاه اسمعيل باسلطان سليم وكشته شد ملقوج اوغلي9 به دست شاه اسمعيل بهادرخان واز اين جانب شهريار فرمود كه امرا بيايند قراخان خان وخان محمد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0541png خان برادرش و امير خان تركمان و نورعلي خليفه ارملو و دورمش خان و حسين خان وبرادرش منتش1 سلطان2 وتمام امراي قزلباش كنكاش زدند و از ان جانب عرض نكرديم كه چون سلطان اراده جنگ قزلباش كرده بود والدها اوگفت اي فرزند گويا تو نميداني كه شيخ اوغلي چه قسم جنگ مي كند هرگاه پادشاهي كه خود پيشتر از سپاه خود دست برتيغ وتير ونيزه كند و در ميان سپاه دشمن در ايد و درميان تير وتفنگ و نيزه و توپ در ايد و واهمه نكند وحضرات از همه چيز او را حفظ نمايند تو با ان پادشاه چه قسم جنگ رو بهرو مي كني واگر چنانچه پهلواني ياشجاعي گمان داري او را بفرست كه برود به ميدان و او را طلب نمايد شايد كه او يكه و تنها بيايد به ميدان ان وتواند علاج شيخاوغلي را كرد قيصر گفت ملقوج اوغلي نام از جانب فرنگ امده است به خدمت ما و اسلام قبول نموده است او را خواهم فرستاد كه در روز جنگشيخ اوغلي را طلبنمايد واو را به يك طپانچه از پشت مركب بهزير اندازد گفت اگر چنانچه اين فكر بكني زود او را	469	-7974964111633820869	1486	2972.0	1187	1486	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms470	false	-8270725415608412981	0	301	0	1453	1453	301	ميتواني از پاي در اورد باري قيصر در راه مي امد كه ملقوج اوغلي رسيد با سه هزار جوان فرنگي جديدالاسلام وپاي قيصر را بوسيد سلطان سليم گفت پهلوان عالم چرا شما دير امديد گفت صاحب سعادت سلامت بوده باشد چون شما به اين طرف تشريف مي اورديد جوانان من دريراق گيري بودند و من گفتم به خاطر جمع يراق گيري سفربكنم ودر اين وقت به خدمت توانستم رسيد به جهت همين تقصيرخدمت واقع شد قيصر فرمودند كه اگر چنانچه كه تودر روزي كه جنگ بوده باشد شيخ اوغلي را طلب كني به ميدان و علاج او بكني من ترا سپه سالار ملك روم و ايران و توران خواهم كرد كه مدار من تمام با توبوده باشد و درساعت فرموده كه حكم سپه سالاري او را بنويسند ملقوج اوغلي گفت صاحب سلامت بنويسد كه من ان نامه را تعويذ3 كنم كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0542png قوت و قدرت و شوكت من يكي در صد زياده شود سلطان فرمود در حال نوشتند واو درحضور سلطان سليم در بازوي خودبست و گفت شهريار سلامت از ملازمان قيصر شيخ اوغلي را نمودن واز من اورا ربودن وعلاج كردن قيصر چون لاف وگزافها را از او شنيد خوشحال گرديد وعزت بسيار نمود و بعد از ان ملقوج اوغلي را برداشت ورفت بر بالاي پشته وايستاد و از اين جانب ياران صوفي و امرا و قزلباش نشستند به جنقي زدن شهريار دريا دل فرمود كه ياران شما چه صلاح ميبينيد در جنگ من و قيصر خان محمد اخان استاجلو كه حاكم1 دياربكر بود گفت قربانت شوم بسيار از عقل دوراست كه ما را با اين هيجده هزار كس باقيضر جنگ كرد اگر چنانچه كوچ كرده برويم به كوه نر كش2 وبوده باشيم تا دوماهديگر تمام سپاهخواهند امد و اگر احيانا سلطانسليم قيصر بماند اقلا ما نيز هفتاد هزار كس ناچار داشته باشيم كه با او جنگ روبرو	470	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms470	true	-1043313673758215933	0	301	0	1453	1453	301	ميتواني از پاي در اورد باري قيصر در راه مي امد كه ملقوج اوغلي رسيد با سه هزار جوان فرنگي جديدالاسلام وپاي قيصر را بوسيد سلطان سليم گفت پهلوان عالم چرا شما دير امديد گفت صاحب سعادت سلامت بوده باشد چون شما به اين طرف تشريف مي اورديد جوانان من دريراق گيري بودند و من گفتم به خاطر جمع يراق گيري سفربكنم ودر اين وقت به خدمت توانستم رسيد به جهت همين تقصيرخدمت واقع شد قيصر فرمودند كه اگر چنانچه كه تودر روزي كه جنگ بوده باشد شيخ اوغلي را طلب كني به ميدان و علاج او بكني من ترا سپه سالار ملك روم و ايران و توران خواهم كرد كه مدار من تمام با توبوده باشد و درساعت فرموده كه حكم سپه سالاري او را بنويسند ملقوج اوغلي گفت صاحب سلامت بنويسد كه من ان نامه را تعويذ3 كنم كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0542png قوت و قدرت و شوكت من يكي در صد زياده شود سلطان فرمود در حال نوشتند واو درحضور سلطان سليم در بازوي خودبست و گفت شهريار سلامت از ملازمان قيصر شيخ اوغلي را نمودن واز من اورا ربودن وعلاج كردن قيصر چون لاف وگزافها را از او شنيد خوشحال گرديد وعزت بسيار نمود و بعد از ان ملقوج اوغلي را برداشت ورفت بر بالاي پشته وايستاد و از اين جانب ياران صوفي و امرا و قزلباش نشستند به جنقي زدن شهريار دريا دل فرمود كه ياران شما چه صلاح ميبينيد در جنگ من و قيصر خان محمد اخان استاجلو كه حاكم1 دياربكر بود گفت قربانت شوم بسيار از عقل دوراست كه ما را با اين هيجده هزار كس باقيضر جنگ كرد اگر چنانچه كوچ كرده برويم به كوه نر كش2 وبوده باشيم تا دوماهديگر تمام سپاهخواهند امد و اگر احيانا سلطانسليم قيصر بماند اقلا ما نيز هفتاد هزار كس ناچار داشته باشيم كه با او جنگ روبرو	470	-7974964111633820869	1453	2906.0	1154	1453	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms471	false	-5285110803539915519	0	301	0	1459	1459	301	توانيم كرد و اگر چنانچه خود رفت ولشكر را باسرداري در تبريز گذاشت با اين سپاه كه الحالهستيم ان جماعت را از پيش برميداريم واگرچنانچه از تبريز بيرون امد جلاي وطن ميشويم وهرروز در هرجا كه فرودمي اييم2 برسرايشانميريزيم و كوچ كه مي كند درسر كوچ ميريزيم برسر سپاه قيصر چون خان محمدخان استجلو اين گفتگو كرد شهريار نگاهي به طرف دست راست كرد بهجانب دورمشخان شاملو و گفت كه ديگر شما را حرفي هست ياهمين بود تو چهمي گويي بگو كه دورمش خان رو بهخان محمدخان كرد و گفت كه صد هزار حيف از اين نامي كه تو به عبث4 بر اوردهاي در ميان مردم عالم و ديگر انكه من ترا جوانمردي ميدانستم قيصر روم چه وجود دارد كه ما پشت به او كرده روي بگردانيم و دزدي كنيم چرا همچو مردان مرد نزنيم خود را برسپاه قيصر اگر چنانچه از5 اوست اقبال از او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0543png خواهدبود واگر انشاءالله خداي بهمرشد كامل ما داد ازما خواهدبود1 چون دورمش خان اين حرف گفت نورعلي خليفه گفت كه او راست مي گويد و حق گفت دورمش خان شهريار فرمودند كه انچه نورعلي خليفه و دورمش خان مي گويند2 همين است پس شاه فرمود كه طبل جنگ به نوازش در اوردند چون صداي طبل جنگ به گوش سلطان سليم رسيد گفت مگر شيخ اوغلي نگريخته است كه پيش ازما طبل جنگ مينوازد خوب شما نيزطبل جنگ بنوازيد پس به فرمودها قيصر طبل جنگ بهنوازش در اوردند چون روز ديگرشد و نير اعظم وعطيه بخش عالم سر از دريچه خرچنگ بدر اورد سلطان سليم فرمود كه وزير اعظم سوار گردد و صف ارايي نمايد او سوار گرديد وهفت صف بست ودست راست ودست چب ودرصف مددان دو صف دست راست و دست چپ سه صف تيب بسته شد و درصف ديگر چرخچي بودند نه صف بسته گرديد كه هرصفي به قدر يك	471	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms471	true	2760319601493106786	0	301	0	1459	1459	301	توانيم كرد و اگر چنانچه خود رفت ولشكر را باسرداري در تبريز گذاشت با اين سپاه كه الحالهستيم ان جماعت را از پيش برميداريم واگرچنانچه از تبريز بيرون امد جلاي وطن ميشويم وهرروز در هرجا كه فرودمي اييم2 برسرايشانميريزيم و كوچ كه مي كند درسر كوچ ميريزيم برسر سپاه قيصر چون خان محمدخان استجلو اين گفتگو كرد شهريار نگاهي به طرف دست راست كرد بهجانب دورمشخان شاملو و گفت كه ديگر شما را حرفي هست ياهمين بود تو چهمي گويي بگو كه دورمش خان رو بهخان محمدخان كرد و گفت كه صد هزار حيف از اين نامي كه تو به عبث4 بر اوردهاي در ميان مردم عالم و ديگر انكه من ترا جوانمردي ميدانستم قيصر روم چه وجود دارد كه ما پشت به او كرده روي بگردانيم و دزدي كنيم چرا همچو مردان مرد نزنيم خود را برسپاه قيصر اگر چنانچه از5 اوست اقبال از او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0543png خواهدبود واگر انشاءالله خداي بهمرشد كامل ما داد ازما خواهدبود1 چون دورمش خان اين حرف گفت نورعلي خليفه گفت كه او راست مي گويد و حق گفت دورمش خان شهريار فرمودند كه انچه نورعلي خليفه و دورمش خان مي گويند2 همين است پس شاه فرمود كه طبل جنگ به نوازش در اوردند چون صداي طبل جنگ به گوش سلطان سليم رسيد گفت مگر شيخ اوغلي نگريخته است كه پيش ازما طبل جنگ مينوازد خوب شما نيزطبل جنگ بنوازيد پس به فرمودها قيصر طبل جنگ بهنوازش در اوردند چون روز ديگرشد و نير اعظم وعطيه بخش عالم سر از دريچه خرچنگ بدر اورد سلطان سليم فرمود كه وزير اعظم سوار گردد و صف ارايي نمايد او سوار گرديد وهفت صف بست ودست راست ودست چب ودرصف مددان دو صف دست راست و دست چپ سه صف تيب بسته شد و درصف ديگر چرخچي بودند نه صف بسته گرديد كه هرصفي به قدر يك	471	-7974964111633820869	1459	2918.0	1160	1459	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms472	false	6531576541572053339	0	301	0	1506	1506	301	صد هزار نفر ميشدند و ملقوج اوغلي چون كوه البرز قيصر فرمود كه در پيش صف چرخچي بايستد با سه هزاركس وطرح بوده باشد3 واز اين جانب سپاه قزلباش سه صف بستند و شاه عالم پناه خودرادر قلبگه و در پاي علم فرمود كه سلطان ابراهيم برادرش ايستاد باعلما وفضلا و صدر اسلام مير سيد شرف الدين وخود دريك طرف طرح شد اماچون ملقوج اوغلي شنيده بود شجاعت شهريار را بهطاق ابرو و سر كلهامردانها ان شهريار امده بود باري چون صفوف قتال و جدال اراسته گرديد قيصر كس فرستاد پيش ملقوج اوغلي كه الحال خوش باشد برويد بهميدان شهريار و درصف تو پخانهدست راست يشته بلندي بود سلطان سليم از براي نظاره رفت بر بالاي ان پشته باچهار صد جوان شجاع كه ميدان جنگ را تماشاكند ديد كه اول image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0544png مرتبه ملقوج اوغلي جهانيد ان مركب كوه پيكر را وعرض نكرديم در ان وقت كه سلطان سليم فرمود كه طبل جنگ بنوازند حكم فرمود كه يراق جنگ ملقوج اوغلي درخوراونيست بروند وازقورخانها خاصها ما يراق جنگ سلطان محمد فاتح جد بزرگوار مارا بياورند رفتند ودرساعت صندوقي سر به مهر اوردند ومهراورا برداشتند و بيرون اوردند و از زماني كه سلطان محمدفاتح فوت شده بود تا حال هيچكس برنخاست كه به قد او راست ايد و ان زرهي بود و قد ان سه ذرع شاه بود و پهناي1 او يك ذرع ويك چهار يك بود چون داد بهملقوج اوغلي وپوشيد شانههاي اوتنگ بود از جهت او وخودمرصع و كمر خنجر وكمر شمشير مرصع وچهار اينه حتي موزه و سرهموزه چون ان يراقها را پوشيد مركبي داشت قيصر كه در بزرگي و توانايي او در سپاه قيصرنبود باري اين يراقها را پوشيده بود وايستاده بود كهدر ان اثناكس قيصر امد كه سلطان ميفرمايد كه چرا به ميدان شيخ اوغلي نميروي كه من ايستادهام كه تماشاي جنگ تو و شيخ اوغلي	472	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms472	true	-3645385791505563530	0	301	0	1506	1506	301	صد هزار نفر ميشدند و ملقوج اوغلي چون كوه البرز قيصر فرمود كه در پيش صف چرخچي بايستد با سه هزاركس وطرح بوده باشد3 واز اين جانب سپاه قزلباش سه صف بستند و شاه عالم پناه خودرادر قلبگه و در پاي علم فرمود كه سلطان ابراهيم برادرش ايستاد باعلما وفضلا و صدر اسلام مير سيد شرف الدين وخود دريك طرف طرح شد اماچون ملقوج اوغلي شنيده بود شجاعت شهريار را بهطاق ابرو و سر كلهامردانها ان شهريار امده بود باري چون صفوف قتال و جدال اراسته گرديد قيصر كس فرستاد پيش ملقوج اوغلي كه الحال خوش باشد برويد بهميدان شهريار و درصف تو پخانهدست راست يشته بلندي بود سلطان سليم از براي نظاره رفت بر بالاي ان پشته باچهار صد جوان شجاع كه ميدان جنگ را تماشاكند ديد كه اول image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0544png مرتبه ملقوج اوغلي جهانيد ان مركب كوه پيكر را وعرض نكرديم در ان وقت كه سلطان سليم فرمود كه طبل جنگ بنوازند حكم فرمود كه يراق جنگ ملقوج اوغلي درخوراونيست بروند وازقورخانها خاصها ما يراق جنگ سلطان محمد فاتح جد بزرگوار مارا بياورند رفتند ودرساعت صندوقي سر به مهر اوردند ومهراورا برداشتند و بيرون اوردند و از زماني كه سلطان محمدفاتح فوت شده بود تا حال هيچكس برنخاست كه به قد او راست ايد و ان زرهي بود و قد ان سه ذرع شاه بود و پهناي1 او يك ذرع ويك چهار يك بود چون داد بهملقوج اوغلي وپوشيد شانههاي اوتنگ بود از جهت او وخودمرصع و كمر خنجر وكمر شمشير مرصع وچهار اينه حتي موزه و سرهموزه چون ان يراقها را پوشيد مركبي داشت قيصر كه در بزرگي و توانايي او در سپاه قيصرنبود باري اين يراقها را پوشيده بود وايستاده بود كهدر ان اثناكس قيصر امد كه سلطان ميفرمايد كه چرا به ميدان شيخ اوغلي نميروي كه من ايستادهام كه تماشاي جنگ تو و شيخ اوغلي	472	-7974964111633820869	1506	3012.0	1207	1506	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms473	false	7293261330344099573	0	301	0	1442	1442	301	بكنم همين جنگ است و سپه سالاري كل روم وايران و بلكه توران و فرنگ ملقو ج او غلي سري به طرف پشته كه قيصر ايستاده بود فرود اورد و بعد از ان مركب را جهانيد و امد تا در ميان حقيقي ميدان وفرياد ونعره كشيد و گفت ايسياه قزلباش بگوييد به اقاي خود كه از شما هيچكس رانميخواهم الا شيخ اوغليرا و به طاق ابروي مردانها او برخاستهام و امدهام وسلطان سليم را نيز به تماشاي اين جنگ اوردهام حال خوش باشد وبگوييد تا بيايد تا نام بلند او به نامردي بلند نگردد چون صداي اواز او بلند گرديد چه ديد كه ازيك طرف ميدان نقابدار پلنگ پوشي پيدا شد و درميان اهن و فولاد پنهان گرديده و نيزها خطي دردست گرفته مركب جهانيد ملقوج اوغلي را ديد دانست كه طرفه حرام زادهاي است ملقوج اوغلي پرسيد كه اي شيخ اوغلي چرا نقاب به روي خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0545png انداخته اي گفت به جهت همين نقاب به رخسار انداختهام كه چشم ازرق شوم تو بررخسار من نيفتد سبب اين است اوگفت اگر شيخ اوغليتوي بگو تا با تو جنگ كنم واگر اونيستي برو تامن اورا طلب كنم دراين سخن بود كه از طرف افق مشرق ميدان چون افتاب تابان شاهاسمعيل بهادرخان طالع1 گرديد چشم شهريار كه برملقوجاوغلي افتاد اورا پسنديداما روي بهنقابدار كرد كه بر گرد وبرو او سري خم كرد و مر كب جهانيد و بدررفت و درپيش صف سياه دورمش خان عنان كشيد وايستاد و اما چشم ملقو ج اوغلي كه برشاه اسمعيل بهادر خان افتاد جواني به در ميدان جنگ نظر در اورد كه در مدت عمرش نديده بود اگر چه درجثه2 چنداني نبود كه با او هم تنه بوده باشد اما انجا كه جوهر مردي در نظر جوهر شناس به جلوه در مي ايد سراپا جوهر است و ان فرها ايزدي و ان شكوه جهانباني وان	473	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms473	true	-7836111731895268145	0	301	0	1442	1442	301	بكنم همين جنگ است و سپه سالاري كل روم وايران و بلكه توران و فرنگ ملقو ج او غلي سري به طرف پشته كه قيصر ايستاده بود فرود اورد و بعد از ان مركب را جهانيد و امد تا در ميان حقيقي ميدان وفرياد ونعره كشيد و گفت ايسياه قزلباش بگوييد به اقاي خود كه از شما هيچكس رانميخواهم الا شيخ اوغليرا و به طاق ابروي مردانها او برخاستهام و امدهام وسلطان سليم را نيز به تماشاي اين جنگ اوردهام حال خوش باشد وبگوييد تا بيايد تا نام بلند او به نامردي بلند نگردد چون صداي اواز او بلند گرديد چه ديد كه ازيك طرف ميدان نقابدار پلنگ پوشي پيدا شد و درميان اهن و فولاد پنهان گرديده و نيزها خطي دردست گرفته مركب جهانيد ملقوج اوغلي را ديد دانست كه طرفه حرام زادهاي است ملقوج اوغلي پرسيد كه اي شيخ اوغلي چرا نقاب به روي خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0545png انداخته اي گفت به جهت همين نقاب به رخسار انداختهام كه چشم ازرق شوم تو بررخسار من نيفتد سبب اين است اوگفت اگر شيخ اوغليتوي بگو تا با تو جنگ كنم واگر اونيستي برو تامن اورا طلب كنم دراين سخن بود كه از طرف افق مشرق ميدان چون افتاب تابان شاهاسمعيل بهادرخان طالع1 گرديد چشم شهريار كه برملقوجاوغلي افتاد اورا پسنديداما روي بهنقابدار كرد كه بر گرد وبرو او سري خم كرد و مر كب جهانيد و بدررفت و درپيش صف سياه دورمش خان عنان كشيد وايستاد و اما چشم ملقو ج اوغلي كه برشاه اسمعيل بهادر خان افتاد جواني به در ميدان جنگ نظر در اورد كه در مدت عمرش نديده بود اگر چه درجثه2 چنداني نبود كه با او هم تنه بوده باشد اما انجا كه جوهر مردي در نظر جوهر شناس به جلوه در مي ايد سراپا جوهر است و ان فرها ايزدي و ان شكوه جهانباني وان	473	-7974964111633820869	1442	2884.0	1143	1442	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms474	false	7685581447865069078	0	301	0	1407	1407	301	صدمها صاحب قراني را ديد و در نظر در اورد گفت گمانم كه تو شيخ اوغلي بوده باشي شهريار جم جاه فرمودند كه بلي منم بنده ضعيف و حقير خداي كريم ورحيم منم كه به طاق ابروي3 من امدهاي كه جنگ كني ملقو ج او غلي گفت باركالله رحمت باد اما اي شيخ اوغليسلطان سليم بسيار اشتياق تو دارد و با من شرط كرده است كه اگر ترا زنده يا سر برداشته ببرم بهخدمت او وسپه سالاري كل روم وايران وتوران و فرنگ تمام را به من شفقت كند اما حيف است كه تو دراين اول عمروجواني و اين شكوه كشته شوي در دست من بيا تا ترا ببرم به در گاه سلطان سليم و او را دست بوس كن وهمان التماس كنم كه ايران را به تو شفقت كند و تو نيز هرسال باج وخراج سهلي به در گاه قيصر بفرستي و به خاطر جمع و به فراغ بال پادشاهي كني غرض كه چون من ترا ديدم پسنديدم واز جهت همين ترا نصيحت كردم و اگر چنانچه از جهل وغرور قبول نكني نگاهي به اين تيغ من بكن و رحم برخود و جواني خود بكن اصل طلع اصل جسته 3_ اصل وابروي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0546png ان سرور از شنيدن اين گفتگوها تبسمي كرده فرمودند كه ملقوج اوغلي هرگاه تو مارا ديدي ومحبت بههم رسانيدي واز درمهرباني و نصيحت در امدي پس شرطمروت نباشدمن تراديدموترا از مردان پسنديدم وچون مرد جگرداري بيا ترك ملازمت قيصر كن و بيا بهخدمت من و ازروي صدق و اعتقاد درست بگو كه ياعلي وليالله من ازدهنها اسكودر1 كه درپاي2 استنبول است به تو ببخشم و از انجا تا خوي سلماس كه حوالي تبريزاست واين خود شش ماه راه است كه جاي چهارپادشاه عظيم بودهاست تمام اين الكا را به تومي بخشم و حيف نباشد كه مثل تو جوانمرد شجاعي در كفر و زندقه بوده باشي	474	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms474	true	1253259594854252045	0	301	0	1407	1407	301	صدمها صاحب قراني را ديد و در نظر در اورد گفت گمانم كه تو شيخ اوغلي بوده باشي شهريار جم جاه فرمودند كه بلي منم بنده ضعيف و حقير خداي كريم ورحيم منم كه به طاق ابروي3 من امدهاي كه جنگ كني ملقو ج او غلي گفت باركالله رحمت باد اما اي شيخ اوغليسلطان سليم بسيار اشتياق تو دارد و با من شرط كرده است كه اگر ترا زنده يا سر برداشته ببرم بهخدمت او وسپه سالاري كل روم وايران وتوران و فرنگ تمام را به من شفقت كند اما حيف است كه تو دراين اول عمروجواني و اين شكوه كشته شوي در دست من بيا تا ترا ببرم به در گاه سلطان سليم و او را دست بوس كن وهمان التماس كنم كه ايران را به تو شفقت كند و تو نيز هرسال باج وخراج سهلي به در گاه قيصر بفرستي و به خاطر جمع و به فراغ بال پادشاهي كني غرض كه چون من ترا ديدم پسنديدم واز جهت همين ترا نصيحت كردم و اگر چنانچه از جهل وغرور قبول نكني نگاهي به اين تيغ من بكن و رحم برخود و جواني خود بكن اصل طلع اصل جسته 3_ اصل وابروي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0546png ان سرور از شنيدن اين گفتگوها تبسمي كرده فرمودند كه ملقوج اوغلي هرگاه تو مارا ديدي ومحبت بههم رسانيدي واز درمهرباني و نصيحت در امدي پس شرطمروت نباشدمن تراديدموترا از مردان پسنديدم وچون مرد جگرداري بيا ترك ملازمت قيصر كن و بيا بهخدمت من و ازروي صدق و اعتقاد درست بگو كه ياعلي وليالله من ازدهنها اسكودر1 كه درپاي2 استنبول است به تو ببخشم و از انجا تا خوي سلماس كه حوالي تبريزاست واين خود شش ماه راه است كه جاي چهارپادشاه عظيم بودهاست تمام اين الكا را به تومي بخشم و حيف نباشد كه مثل تو جوانمرد شجاعي در كفر و زندقه بوده باشي	474	-7974964111633820869	1407	2814.0	1108	1407	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms475	false	5300166796344801842	0	301	0	1441	1441	301	كه ملقوج اوغلي حرام زاده گفت كه من باتو از جهت اين كلمه بدم ومرامطلب ان است كه از اين دين ومذهب بگذري كه باطل است و جديد است ازشنيدن اين سخنها موي در تن من و تمام مسلمانان راست گرديد كه شهريار جم قدر دريا دلچون اين كلمات را استماع نمود نهيب داد به او كه اي اهرمن ناپاك و روي به او گذاشت و او نيز از جاي در امد و اول نيزه بازي با يكديگر كردند و به نيزهوري مشغول شدند قيصر باتمام لشكر و از طرف قزلباش نيز تمام امرا و غيره به نظارها جنگ ايشان مشغول شدند كه شاه اسمعيل بهادرخان زد نيزه را برمياننيزها ملقوج اوغلي كه نيزه ازدستش به فلك اثير3 بلند گرديده خروش از هردو لشكر برخاسته وملقوج اوغلي منافق طريق شد وسراسيمه شد و موي در تن او به مثابها سنان نيزه گرديد و دست بر قبضها شمشير ابدار اتشبار برده الحذر الحذر از كافر ومسلمان وترك وتاجيك برخاست اماچون تيغ تيز را بلند كرد كه فرود اورد كه ديدند شهريار عالي مقدار سر پنجها مردي بلند كرده تيغ از كف ملقوج او غلي كشيده بانگ براو زد كه بگير وفرود اورد تيغرا برسر ان شقي كه مثل پنيرتر برهم شكافت و توپي زره را قلم كرده فرقش را به طريق چغندر خام وقتي خبردار شدند كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0547png تا زنجير كمر ملقوج اوغلي را برهم شكافت و بند نگرديده1 برزين خدنگ رسيد از انجا بند نشد تا برق تيغ از ميان دودست اسب زبانه كشيد چون ان ضرب دست را سلطان سليم و لشكر ديدند تمام ان لشكر همچون صورت ديوار در جاي خودخشك شدند و ان شهرياررستم دل ملقوج اوغلي را با مركب چهار پاره ساخت و رفت در جاي خود قرار گرفت اما عرض نكرديم كه چون سلطان سليم درصحراي چالدران فرود امد روز ديگر الچي فرستاد بهخدمت	475	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms475	true	-2362385343582122274	0	301	0	1441	1441	301	كه ملقوج اوغلي حرام زاده گفت كه من باتو از جهت اين كلمه بدم ومرامطلب ان است كه از اين دين ومذهب بگذري كه باطل است و جديد است ازشنيدن اين سخنها موي در تن من و تمام مسلمانان راست گرديد كه شهريار جم قدر دريا دلچون اين كلمات را استماع نمود نهيب داد به او كه اي اهرمن ناپاك و روي به او گذاشت و او نيز از جاي در امد و اول نيزه بازي با يكديگر كردند و به نيزهوري مشغول شدند قيصر باتمام لشكر و از طرف قزلباش نيز تمام امرا و غيره به نظارها جنگ ايشان مشغول شدند كه شاه اسمعيل بهادرخان زد نيزه را برمياننيزها ملقوج اوغلي كه نيزه ازدستش به فلك اثير3 بلند گرديده خروش از هردو لشكر برخاسته وملقوج اوغلي منافق طريق شد وسراسيمه شد و موي در تن او به مثابها سنان نيزه گرديد و دست بر قبضها شمشير ابدار اتشبار برده الحذر الحذر از كافر ومسلمان وترك وتاجيك برخاست اماچون تيغ تيز را بلند كرد كه فرود اورد كه ديدند شهريار عالي مقدار سر پنجها مردي بلند كرده تيغ از كف ملقوج او غلي كشيده بانگ براو زد كه بگير وفرود اورد تيغرا برسر ان شقي كه مثل پنيرتر برهم شكافت و توپي زره را قلم كرده فرقش را به طريق چغندر خام وقتي خبردار شدند كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0547png تا زنجير كمر ملقوج اوغلي را برهم شكافت و بند نگرديده1 برزين خدنگ رسيد از انجا بند نشد تا برق تيغ از ميان دودست اسب زبانه كشيد چون ان ضرب دست را سلطان سليم و لشكر ديدند تمام ان لشكر همچون صورت ديوار در جاي خودخشك شدند و ان شهرياررستم دل ملقوج اوغلي را با مركب چهار پاره ساخت و رفت در جاي خود قرار گرفت اما عرض نكرديم كه چون سلطان سليم درصحراي چالدران فرود امد روز ديگر الچي فرستاد بهخدمت	475	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms476	false	389401045610482517	0	301	0	1448	1448	301	شهريار عالي گهر كه مرا گمان اين بود كه هنوز من داخل الكاء ايران نشده باشم كه تو به جانب عراق فرار نموده باشي باركالله رحمت باد كه در برابر ايستادهاي حال بفرماييد كه ما با شما به چه قسم جنگ مي كنيم به هر طريق كه ميفرمايي انچنان جنگ كنيم چون نواب اشرفاين سخنرا شنيد خندهاي زد و در جواب فرمودند كه برو به سلطان سليم بگو كه اگر مرا قوت و زور7 و بازوي نيست و نميتوانم در برابر سپاه تو در ايم اما من به زور وبازوي وقوت دستولايت خيبر گير خيبر گشاي اسدالله الغالب غالب كل غالب مظهر العجايب و پيغمبر را نايب وامام مشارق والمغارب3 شاه مردان شيريزدان ولي سبحان داماد رسول اخر الزمان نورشمس والقمر روشنايي ديده اهل نظر كدخداي ملك داد حيدر صفدر دلاور امير المءمنين حيدرعلي بن ابي طالب عليه السلام با اين هيجده هزار كس كه باخود برداشتهام و در برابرنهصد هزار كس توايستادهام و اگر چنانچه از مردان عالم نشاني داري بفرماي تا توپخانه را بر اتش نزنند تا ظاهر شود مرد از نامرد تا به اين قسم جنگ مي كنيم والچي رفت به خدمت قيصر وعرض كرد قيصر در جواب فرمود كه چنين بوده باشد و قسم خوردند به زن طلاق كه توپخانه را اتش نزننل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0548png جنگ كردن شاه اسمعيل با سلطان سليم و توپخانه بر اتش زدن قيصر بر سپاه قزلباش اما در ان اثنا كه ملقوج او غلي كشته گرديد1 چرخچي قيصر از جاي در امد با سي هزار كس كه سارو بيري استاجلو2 يا پنج هزار قورچي خود را بر ان سي هزار سوار زد وبزن بزن گرم گرديد ان پنج هزار قورچي مردانه ان سي هزار كس قيصر را از جاي كندند و به صف قيصر دوانيدند و دست راست از جاي جنبيدند و كندند قو رچيان وبر عقب دوانيدند واز اين جانب	476	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms476	true	8253987516975072211	0	301	0	1448	1448	301	شهريار عالي گهر كه مرا گمان اين بود كه هنوز من داخل الكاء ايران نشده باشم كه تو به جانب عراق فرار نموده باشي باركالله رحمت باد كه در برابر ايستادهاي حال بفرماييد كه ما با شما به چه قسم جنگ مي كنيم به هر طريق كه ميفرمايي انچنان جنگ كنيم چون نواب اشرفاين سخنرا شنيد خندهاي زد و در جواب فرمودند كه برو به سلطان سليم بگو كه اگر مرا قوت و زور7 و بازوي نيست و نميتوانم در برابر سپاه تو در ايم اما من به زور وبازوي وقوت دستولايت خيبر گير خيبر گشاي اسدالله الغالب غالب كل غالب مظهر العجايب و پيغمبر را نايب وامام مشارق والمغارب3 شاه مردان شيريزدان ولي سبحان داماد رسول اخر الزمان نورشمس والقمر روشنايي ديده اهل نظر كدخداي ملك داد حيدر صفدر دلاور امير المءمنين حيدرعلي بن ابي طالب عليه السلام با اين هيجده هزار كس كه باخود برداشتهام و در برابرنهصد هزار كس توايستادهام و اگر چنانچه از مردان عالم نشاني داري بفرماي تا توپخانه را بر اتش نزنند تا ظاهر شود مرد از نامرد تا به اين قسم جنگ مي كنيم والچي رفت به خدمت قيصر وعرض كرد قيصر در جواب فرمود كه چنين بوده باشد و قسم خوردند به زن طلاق كه توپخانه را اتش نزننل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0548png جنگ كردن شاه اسمعيل با سلطان سليم و توپخانه بر اتش زدن قيصر بر سپاه قزلباش اما در ان اثنا كه ملقوج او غلي كشته گرديد1 چرخچي قيصر از جاي در امد با سي هزار كس كه سارو بيري استاجلو2 يا پنج هزار قورچي خود را بر ان سي هزار سوار زد وبزن بزن گرم گرديد ان پنج هزار قورچي مردانه ان سي هزار كس قيصر را از جاي كندند و به صف قيصر دوانيدند و دست راست از جاي جنبيدند و كندند قو رچيان وبر عقب دوانيدند واز اين جانب	476	-7974964111633820869	1448	2896.0	1149	1448	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms477	false	1776382157147662933	0	301	0	1481	1481	301	دورمش خان بهمدد ايشان در امد وزد خود را به روميان ديگرباره مصطفي پاشا از دست چپ حركت كرد وخان محمد خان زد خود را و نورعلي خليفه باقراخان سلطان و سلطان ميرزا علي افشار با هفت نفر ديگر مثل قراخان سلطان وغيره باري چون دست راست ودست چپ از جاي حركت كردند شهريار دريا دل رستم شكوه نيزخود را زد بر ان سپاه و گرد وخاك بلند گرديد و بكش بكش گرم گرديد و شهريار با سيصد نفر قزلباش وچهار هزار ارملو ديگرباره زد خود را برايشان وگرد و خاك بود كه برفلك اعظم ميرسيد و هر چند شاه ذي جاه داد مردي و مردانگي ميداد و چشم انتظار در راه ان گردبادها داشت كه در جنگهاي ديگر در عقب سپاه قزلباش برميخاست و ان خودنشان فتح ونصرت بود ظاهر نگرديد و ان حضرت غوطه خورد درميان لشكرودو انيدند روميان را برعقب اما نورعلي خليفه زد خود را برايشان و از ان طرف ديگر بدررفت و خان محمد خان نيز باطايفها استاجلو بريك طرف افتاد اما پنجاههزار كس رومي را انداختند و لشكر قيصر از ضرب دست و بازوي قزلباش خود را انداختند برعقب توپخانه كه وزير اعظم امد به خدمت قيصر وگفت قيصر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0549png سلامت بوده باشد كه خانها عثمان خراب شد سلطان گفت حال مارا چه بايد كرد وزير اعظم گفت بفرماييد كه توپخانه را اتش دهند قيصرگفت كه من نميتوانم گفت چون شرط كردهام و قسم خوردهام و خود را بدنام گردانم در ميان پادشاهان عالم وزير اعظم گفت شما شرط كردهايد و قسم ياد نمودهايد من خود شرط نكردهام وقسم نخوردهام قيصرگفت كه تو ميداني وزيراعظم فرمود كه توپخانه را اتش زدند و بيست هزار رومي و هفت هزار قزلباش را توپخانه حلاجي كرده افتادند1 وقتي بود كه خان محمد خان باهزار كس رسيد كه خود را به قيصر برساند كه چند توپ برجانب	477	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms477	true	-4110451070293670718	0	301	0	1481	1481	301	دورمش خان بهمدد ايشان در امد وزد خود را به روميان ديگرباره مصطفي پاشا از دست چپ حركت كرد وخان محمد خان زد خود را و نورعلي خليفه باقراخان سلطان و سلطان ميرزا علي افشار با هفت نفر ديگر مثل قراخان سلطان وغيره باري چون دست راست ودست چپ از جاي حركت كردند شهريار دريا دل رستم شكوه نيزخود را زد بر ان سپاه و گرد وخاك بلند گرديد و بكش بكش گرم گرديد و شهريار با سيصد نفر قزلباش وچهار هزار ارملو ديگرباره زد خود را برايشان وگرد و خاك بود كه برفلك اعظم ميرسيد و هر چند شاه ذي جاه داد مردي و مردانگي ميداد و چشم انتظار در راه ان گردبادها داشت كه در جنگهاي ديگر در عقب سپاه قزلباش برميخاست و ان خودنشان فتح ونصرت بود ظاهر نگرديد و ان حضرت غوطه خورد درميان لشكرودو انيدند روميان را برعقب اما نورعلي خليفه زد خود را برايشان و از ان طرف ديگر بدررفت و خان محمد خان نيز باطايفها استاجلو بريك طرف افتاد اما پنجاههزار كس رومي را انداختند و لشكر قيصر از ضرب دست و بازوي قزلباش خود را انداختند برعقب توپخانه كه وزير اعظم امد به خدمت قيصر وگفت قيصر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0549png سلامت بوده باشد كه خانها عثمان خراب شد سلطان گفت حال مارا چه بايد كرد وزير اعظم گفت بفرماييد كه توپخانه را اتش دهند قيصرگفت كه من نميتوانم گفت چون شرط كردهام و قسم خوردهام و خود را بدنام گردانم در ميان پادشاهان عالم وزير اعظم گفت شما شرط كردهايد و قسم ياد نمودهايد من خود شرط نكردهام وقسم نخوردهام قيصرگفت كه تو ميداني وزيراعظم فرمود كه توپخانه را اتش زدند و بيست هزار رومي و هفت هزار قزلباش را توپخانه حلاجي كرده افتادند1 وقتي بود كه خان محمد خان باهزار كس رسيد كه خود را به قيصر برساند كه چند توپ برجانب	477	-7974964111633820869	1481	2962.0	1182	1481	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms478	false	-723181722376209459	0	301	0	1517	1517	301	او انداختند اتفاقا توپي امده براو خورد وبرخاك هلاك افتاد باسيصد كس چون شهريار اين بديد انگشت حيرت به دندان گزيد و باسيصد كس خود را زد برروميان و در ميان گرد و خاك و دود باروت مركب ميتاخت تا انكه رسيد به كنار زنجيرعراده قزلباش بسيارديد كه درميان گرفته اندروميان و راه بدر رو ندارند كه شهريار رسيد وزنجير را بهشمشير قلم كرد وباان سيصد كس رسانيد خود را وقتي بود كه نقابداري در ميان ان گروه افتاده بود باهفتصد قزلباش و استاجلو بيسردار ماندهاند وراه بدر رفتن كه شايد توانند رفت نيست كه شهريار ايشان را از ميان عراده به كنار اورد و ديگر باره گذارش به طرف ديگرافتاد مرتبها ديگرزنجير را قلم كرد و رفت بهميدان اما چون شهرياررفت سلطان علي ميرزاي افشار راگرفتند و رفتند كه اورا به قتل اورند بهخاطر او رسيد كه بيا و بگو كه من شيخ اوغليام هم انكه شاه بدر رود ديگر انكه اين رومي مرا نكشد باري اورا اوردند به خدمت قيصر وقتي است كه قيصردر فكر ان است كه بگريزد كه خبر اوردند كه قيصر سلامت شيخ اوغلي راگرفتهاند و به خدمت مي اورند و اگر اين خبر نياورده بودند قيصر گريخته بود اما چون قضا ميخواست كه شكستي شاه عالم پناه بخورد و دو وجه است اين شكست او يكي انكه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0550png خودبيني كرده بود دويم انكه جماعت قزلباش نزديك بود كه گمراه شوندو هميشه مي گفتند كه حامي اوزي دور1 يعني كه مرتضي علي عليه السلام است كه امده است باهم اينچنين گفتگوها مي كردند كه چرا هرگز شكست نخورد وزخم بهوجود شريف او نرسيد غرضوجهي چند گفتهاند درشكست چالدران كه به ان حضرت رسيد اما چونشهريار عالي مقدار از زنجير دو مرتبه شكافته بدر رفت چون به ميان جنگاه رسيد صدايي بلند گرديد كه شيخ اوغلي را گرفتند و بردند به خدمت قيصر حضرت شاهي	478	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms478	true	-2060391750674523702	0	301	0	1517	1517	301	او انداختند اتفاقا توپي امده براو خورد وبرخاك هلاك افتاد باسيصد كس چون شهريار اين بديد انگشت حيرت به دندان گزيد و باسيصد كس خود را زد برروميان و در ميان گرد و خاك و دود باروت مركب ميتاخت تا انكه رسيد به كنار زنجيرعراده قزلباش بسيارديد كه درميان گرفته اندروميان و راه بدر رو ندارند كه شهريار رسيد وزنجير را بهشمشير قلم كرد وباان سيصد كس رسانيد خود را وقتي بود كه نقابداري در ميان ان گروه افتاده بود باهفتصد قزلباش و استاجلو بيسردار ماندهاند وراه بدر رفتن كه شايد توانند رفت نيست كه شهريار ايشان را از ميان عراده به كنار اورد و ديگر باره گذارش به طرف ديگرافتاد مرتبها ديگرزنجير را قلم كرد و رفت بهميدان اما چون شهرياررفت سلطان علي ميرزاي افشار راگرفتند و رفتند كه اورا به قتل اورند بهخاطر او رسيد كه بيا و بگو كه من شيخ اوغليام هم انكه شاه بدر رود ديگر انكه اين رومي مرا نكشد باري اورا اوردند به خدمت قيصر وقتي است كه قيصردر فكر ان است كه بگريزد كه خبر اوردند كه قيصر سلامت شيخ اوغلي راگرفتهاند و به خدمت مي اورند و اگر اين خبر نياورده بودند قيصر گريخته بود اما چون قضا ميخواست كه شكستي شاه عالم پناه بخورد و دو وجه است اين شكست او يكي انكه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0550png خودبيني كرده بود دويم انكه جماعت قزلباش نزديك بود كه گمراه شوندو هميشه مي گفتند كه حامي اوزي دور1 يعني كه مرتضي علي عليه السلام است كه امده است باهم اينچنين گفتگوها مي كردند كه چرا هرگز شكست نخورد وزخم بهوجود شريف او نرسيد غرضوجهي چند گفتهاند درشكست چالدران كه به ان حضرت رسيد اما چونشهريار عالي مقدار از زنجير دو مرتبه شكافته بدر رفت چون به ميان جنگاه رسيد صدايي بلند گرديد كه شيخ اوغلي را گرفتند و بردند به خدمت قيصر حضرت شاهي	478	-7974964111633820869	1517	3034.0	1218	1517	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms479	false	-1016277830025276394	0	301	0	1457	1457	301	ظل اللهي چون اين خبر شنيدند گفتند مبادا كه اين خبر بلندگردد و قيصر بهخاطر جمع روانه شود وتا او خواهد رسيد عالم خراب خواهدشد وجهاند مركب را و مرتبها ديگر امد به كنار زنجيرو قلم گردانيد و با صد نفر وقتي رسيد كه سلطان علي ميرزا افشار را دست بسته در برابر قيصر بازداشتهاند و قيصر از ذوق وخوشحالي در پوست نمي گنجد وشروع كرده بود بهعتاب وخطاب كه توميداني كه چه بلند پروازيها كرده اي كه روز گار بهاين قسم ترا دست بسته در برابرقيصر بازداشته است سرشاهي بيگ خان را به در گاه پدرم فرستادن و دست او را از براي اقا رستم پادشاه مازندران فرستادن چه شد ان همه سربلندي و خود را در ذروە2ا اعلا ديدن و پادشاهانرا به پر كاهي نگرفتن حال من ترا در قفس بگذارم و تمام الكاءروم و بنادر هايروم وغيره بفرستم كه اهل3 بدانند كه دست بالايدست بسياراست وسلطان علي ميرزاسري بهزير انداخته بود و ميخنديد قيصر را بسيار بد امد وگفت شيخ اوغلي حال خنده مي كني اگر تو بداني كه من چها برسرت خواهم اوردن گريه برحال خود خواهي كرد كه در ان وقت شخصي از پاشايان قيصري پيش رفت و گفت قيصرساق اين مرد سخت به شيخ اوغلي ميماند وگمان من انچنان است كه اين شيخ اوغلي نبوده باشد سلطان سليم فرمود كه قاضي چلبي را طلب نماييد كه چون اوشيخ او غلي را ديده است و ببيند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0551png چون طلبيدند گفت بلي شيخ اوغلي است وقيصر رفت كه خاطر جمع كند و بفرمايد كه قفسي بسازند وخوشحال است كه از يك طرف ديدند كه صداي ان شهريار عالي مقدار رستم شكوه در خون عدو سرخ كرده قبا1 و كلاه رسيد و فريادي زد به جانب سلطان علي ميرزا كه اي ناجوانمرد تو خود گفته كه من شيخ او غليام يا انكه بر تواين دروغ را	479	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms479	true	889962426006602561	0	301	0	1457	1457	301	ظل اللهي چون اين خبر شنيدند گفتند مبادا كه اين خبر بلندگردد و قيصر بهخاطر جمع روانه شود وتا او خواهد رسيد عالم خراب خواهدشد وجهاند مركب را و مرتبها ديگر امد به كنار زنجيرو قلم گردانيد و با صد نفر وقتي رسيد كه سلطان علي ميرزا افشار را دست بسته در برابر قيصر بازداشتهاند و قيصر از ذوق وخوشحالي در پوست نمي گنجد وشروع كرده بود بهعتاب وخطاب كه توميداني كه چه بلند پروازيها كرده اي كه روز گار بهاين قسم ترا دست بسته در برابرقيصر بازداشته است سرشاهي بيگ خان را به در گاه پدرم فرستادن و دست او را از براي اقا رستم پادشاه مازندران فرستادن چه شد ان همه سربلندي و خود را در ذروە2ا اعلا ديدن و پادشاهانرا به پر كاهي نگرفتن حال من ترا در قفس بگذارم و تمام الكاءروم و بنادر هايروم وغيره بفرستم كه اهل3 بدانند كه دست بالايدست بسياراست وسلطان علي ميرزاسري بهزير انداخته بود و ميخنديد قيصر را بسيار بد امد وگفت شيخ اوغلي حال خنده مي كني اگر تو بداني كه من چها برسرت خواهم اوردن گريه برحال خود خواهي كرد كه در ان وقت شخصي از پاشايان قيصري پيش رفت و گفت قيصرساق اين مرد سخت به شيخ اوغلي ميماند وگمان من انچنان است كه اين شيخ اوغلي نبوده باشد سلطان سليم فرمود كه قاضي چلبي را طلب نماييد كه چون اوشيخ او غلي را ديده است و ببيند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0551png چون طلبيدند گفت بلي شيخ اوغلي است وقيصر رفت كه خاطر جمع كند و بفرمايد كه قفسي بسازند وخوشحال است كه از يك طرف ديدند كه صداي ان شهريار عالي مقدار رستم شكوه در خون عدو سرخ كرده قبا1 و كلاه رسيد و فريادي زد به جانب سلطان علي ميرزا كه اي ناجوانمرد تو خود گفته كه من شيخ او غليام يا انكه بر تواين دروغ را	479	-7974964111633820869	1457	2914.0	1158	1457	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms480	false	-1421847198883602838	0	301	0	1454	1454	301	بستهاند قيصرديد كه اين شاه دست بسته چون ان شاه را ديد در ساعت سجده كرد و فرياد زد كه قربانت شوم مرا درياب وشهريار فرمود كه ايسليم بي قول وقرار حقا كه تو مردي و از مردان نشان تمام داري اين در پيش تو بوده باشد كه تو قرار2 و قول خود را شكستي وزن طلاق شدي ان شاءالله تعالي3 ببين كه چه بلايي برسر تو ولشكر خواهم اورد اين بگفت و مركب برانگيخت و پيش رفت و گريبان سلطان علي ميرزاگرفت و ربود او را و برعقب سرخود نشانيد و رفت كه بدر رود قيصر ديد كه ان چند نفرچهل پنجاه كس از پاشايان عمده4 را به شمشير ازپاي در اوردند اما در اخر تفنگي انداختند دست قضا زدبرسلطان علي ميرزا وافتاد برزمين اما حضرت اعلي خودرا برروميان زد و اين مرتبه چون غضبناك بود قريب به چهار صد پانصد نفررا بهقتل اورد ومرتبها ديگر زنجير عراده راقلم كرد و بدر رفت و نورعلي خليفه راگفت كه علم ماكدام طرف است خليفه گفت قربانت شوم علم ما پيدا نيست شخصي امد از پاي علم و گفت شهريار سلامت علم را اخي سلطان شاملو از ميان جنگاه بدر برد اما سلطان سليمان پسر قيصر امده است و در پاي علم اعتماد الدوله وخان محمد خان ايستاده است و تمام علما و فضلا و صدر را با پانصد كس به قتل اورده است اما اخي سلطان يك دست برقبضها شمشير داشت وبا يك دست دپگر علم را داشت و شمشير ميزد تا به توفيق الله تعالي ازميان سي هزاررومي بدر رفت شهريار روي كرد به نورعلي خليفه كه اگر چنانچه كرهناي بهدست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0552png امامي افتادخوب بود كه بهنوازش در مي اوردند كه سپاه ما پراكنده شدهاند زصداي كرنايي كه ميشنيدند يقين كه خود را بهما ميرسانيدند نورعلي خليفه بههر طريق كه بود كرهنايي بههم رسانيد و خود باد در	480	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms480	true	3922732016234012412	0	301	0	1454	1454	301	بستهاند قيصرديد كه اين شاه دست بسته چون ان شاه را ديد در ساعت سجده كرد و فرياد زد كه قربانت شوم مرا درياب وشهريار فرمود كه ايسليم بي قول وقرار حقا كه تو مردي و از مردان نشان تمام داري اين در پيش تو بوده باشد كه تو قرار2 و قول خود را شكستي وزن طلاق شدي ان شاءالله تعالي3 ببين كه چه بلايي برسر تو ولشكر خواهم اورد اين بگفت و مركب برانگيخت و پيش رفت و گريبان سلطان علي ميرزاگرفت و ربود او را و برعقب سرخود نشانيد و رفت كه بدر رود قيصر ديد كه ان چند نفرچهل پنجاه كس از پاشايان عمده4 را به شمشير ازپاي در اوردند اما در اخر تفنگي انداختند دست قضا زدبرسلطان علي ميرزا وافتاد برزمين اما حضرت اعلي خودرا برروميان زد و اين مرتبه چون غضبناك بود قريب به چهار صد پانصد نفررا بهقتل اورد ومرتبها ديگر زنجير عراده راقلم كرد و بدر رفت و نورعلي خليفه راگفت كه علم ماكدام طرف است خليفه گفت قربانت شوم علم ما پيدا نيست شخصي امد از پاي علم و گفت شهريار سلامت علم را اخي سلطان شاملو از ميان جنگاه بدر برد اما سلطان سليمان پسر قيصر امده است و در پاي علم اعتماد الدوله وخان محمد خان ايستاده است و تمام علما و فضلا و صدر را با پانصد كس به قتل اورده است اما اخي سلطان يك دست برقبضها شمشير داشت وبا يك دست دپگر علم را داشت و شمشير ميزد تا به توفيق الله تعالي ازميان سي هزاررومي بدر رفت شهريار روي كرد به نورعلي خليفه كه اگر چنانچه كرهناي بهدست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0552png امامي افتادخوب بود كه بهنوازش در مي اوردند كه سپاه ما پراكنده شدهاند زصداي كرنايي كه ميشنيدند يقين كه خود را بهما ميرسانيدند نورعلي خليفه بههر طريق كه بود كرهنايي بههم رسانيد و خود باد در	480	-7974964111633820869	1454	2908.0	1155	1454	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms481	false	-6526349764904063561	0	301	0	1498	1498	301	كره نا كرد ازصداي ان هزار و پانصد كس به همرسيدند كه ديگر بارهشهريار ملاحظه كرد كه جماعتي را درميان گرفتهاند مركب جهانيد چون نزديك رسيد دورمش خان را ديد كه روميان در ميان گر فته و او كر فتار مانده است شهريار خود را بهياري او رسانيد و دورمش خان را با چهارصد پانصد كس از ان ورطها هلاك نجات داد وقزلباش راگفت شما برويد به جانب تبريز كه من ميرومشايد جمعي ديگر بوده باشند بهجهت اينكه حضرات ع اين مرتبه به ياري ما نيامدهاند يقين كه ديگركاري نخواهم ساخت وشاه عنان مركب بر گردانيد كه برود كه ديگرباره صداي هاي وهويي نيز از گوشهاي بلندشد شهريار شصت نفر را برداشت ولشكر را فرمود كه شما برويد ازيك طرفيو خود را به تبريز برسانيد كه من مرتبها ديگر ميروم كه شايد قزلباش در معر كها جنگ گرفتار روميان مانده باشد وشهريار خود رفت و اما هر رومي كه شاه عالم پناه را ميديد1 از ترس تيغ ذوالفقار كردارش كوچه ميدادند و ان حضرت دريا دلرستم شكوه اسفنديارتن مي گذشت كه ناگاه چشم ان شهريار برنقاب داري افتاد كه نزديك به ان شده است كه او را دستكيرسازند وسي چهل نفررومي را كشته است وبيست وچهار نفررومي و ينكچري سر به دنبال او نهادهاند و ان نقاب دار جنگي مي كند اما به گريز و هروقت كه ايشان نزديكمي ايند تيريمياندازد كه ازسينها او بيرون2مي جهد كه شهريار با شصت كس نزديك رسيد چون شاه را ديد سجده كرد و گفت قربانت منشنيدم كهشما را بستهاند و بردهاند به خدمت قيصر امدم كه انقدر جنگ كنم تا من نيز كشته شوم شهريار فرمود الحال مارا ديديد به سلامت برويد از ميدان و بدر رويد اما ديگر بهاردو مرويد كه اردو را سلطان سليم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0553png بار كرد وبرد وبيگم را بهراه انداخت كه در ان اثنا پنج هزار رومي راسلطان	481	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms481	true	5940421459067175936	0	301	0	1498	1498	301	كره نا كرد ازصداي ان هزار و پانصد كس به همرسيدند كه ديگر بارهشهريار ملاحظه كرد كه جماعتي را درميان گرفتهاند مركب جهانيد چون نزديك رسيد دورمش خان را ديد كه روميان در ميان گر فته و او كر فتار مانده است شهريار خود را بهياري او رسانيد و دورمش خان را با چهارصد پانصد كس از ان ورطها هلاك نجات داد وقزلباش راگفت شما برويد به جانب تبريز كه من ميرومشايد جمعي ديگر بوده باشند بهجهت اينكه حضرات ع اين مرتبه به ياري ما نيامدهاند يقين كه ديگركاري نخواهم ساخت وشاه عنان مركب بر گردانيد كه برود كه ديگرباره صداي هاي وهويي نيز از گوشهاي بلندشد شهريار شصت نفر را برداشت ولشكر را فرمود كه شما برويد ازيك طرفيو خود را به تبريز برسانيد كه من مرتبها ديگر ميروم كه شايد قزلباش در معر كها جنگ گرفتار روميان مانده باشد وشهريار خود رفت و اما هر رومي كه شاه عالم پناه را ميديد1 از ترس تيغ ذوالفقار كردارش كوچه ميدادند و ان حضرت دريا دلرستم شكوه اسفنديارتن مي گذشت كه ناگاه چشم ان شهريار برنقاب داري افتاد كه نزديك به ان شده است كه او را دستكيرسازند وسي چهل نفررومي را كشته است وبيست وچهار نفررومي و ينكچري سر به دنبال او نهادهاند و ان نقاب دار جنگي مي كند اما به گريز و هروقت كه ايشان نزديكمي ايند تيريمياندازد كه ازسينها او بيرون2مي جهد كه شهريار با شصت كس نزديك رسيد چون شاه را ديد سجده كرد و گفت قربانت منشنيدم كهشما را بستهاند و بردهاند به خدمت قيصر امدم كه انقدر جنگ كنم تا من نيز كشته شوم شهريار فرمود الحال مارا ديديد به سلامت برويد از ميدان و بدر رويد اما ديگر بهاردو مرويد كه اردو را سلطان سليم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0553png بار كرد وبرد وبيگم را بهراه انداخت كه در ان اثنا پنج هزار رومي راسلطان	481	-7974964111633820869	1498	2996.0	1199	1498	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms482	false	-1173144245849902627	0	300	0	1410	1410	300	سليم از عقب نقابدار فرستاده بود كه چون خبر نقابدار راگفته بودند و قيصر گفت كه ان سيرت شيخ اوغلي است واو را تاجلو خانم نام است برويدو اورا در ميان گرفته شايد زنده بياريد كه شهريار برخورد با ان شصت نفر و جنگ روي داد وهزار كس را كشت اما شهريار ماند وهفت كس ديگر ويك روايت ديگر ان است كه گر فتار كرديدن سلطان علي ميرزا به جهت اين بود كه شهريار چون با هفت نفر مانده بودند و ميخواست كه از ميدان بدر رود كه روميان در ميدان بودند به شهريار برخوردند و شهريار عالم به جنگ ايستادند و پنج ديگر1 را كشتنا اما رومي زيادتي مي كرد زيرا كه قريب بهسيصد2 نفر بودند روميان كه برخورده بودند و شهريار از اول چاشت تا عصري جنگ كرده بودند و ديگر حركت در مرد و مركب نمانده بود لاعلاج عنان بر كردانيدند كه شايد بدرتوانند رفت كه ان سپاه رسيدند و برجاي خود ايستادند به غير از يك3 مركب كه خودرا رسانيد بهشهريار وگفت اي شيخ اوغلي به كجاميروي و رفت كه نيزهرابر كمربند شهريار بند گرداند كه سلطان علي ميرزا بانگ به جانب ان رو ميزد كه اي كيدي گويا تو كوري شيخ اوغلي منم تو ملازم مرا بهنام من مي گويي و او را ميخواني بگرد تابگرديم و ان رومي دست از تعاقب وجنگ شهريار برداشت وهمان نيزه را بند كرد بر كمرزنجير او وسلطان علي ميرزا ايستاد با ان رومي به جنگ كه چند نفر رومي ديگر رسيدند وتا ان رومي بهياران خود مي گفت كه بوشيخ اوغلي در كه اورا در ميان گرفتند و دست اورا بستند و برداشتند و به خدمت قيصر بردند و رومياني كه مي گرديدند كه شايد شاه را بهدست توانند اورد وتمام سر در دنبال او گذاشته بودند اما دو سه هزار قزلباشي كه مانده بودند شنيدند كه شهريار	482	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms482	true	5722709453764030677	0	300	0	1410	1410	300	سليم از عقب نقابدار فرستاده بود كه چون خبر نقابدار راگفته بودند و قيصر گفت كه ان سيرت شيخ اوغلي است واو را تاجلو خانم نام است برويدو اورا در ميان گرفته شايد زنده بياريد كه شهريار برخورد با ان شصت نفر و جنگ روي داد وهزار كس را كشت اما شهريار ماند وهفت كس ديگر ويك روايت ديگر ان است كه گر فتار كرديدن سلطان علي ميرزا به جهت اين بود كه شهريار چون با هفت نفر مانده بودند و ميخواست كه از ميدان بدر رود كه روميان در ميدان بودند به شهريار برخوردند و شهريار عالم به جنگ ايستادند و پنج ديگر1 را كشتنا اما رومي زيادتي مي كرد زيرا كه قريب بهسيصد2 نفر بودند روميان كه برخورده بودند و شهريار از اول چاشت تا عصري جنگ كرده بودند و ديگر حركت در مرد و مركب نمانده بود لاعلاج عنان بر كردانيدند كه شايد بدرتوانند رفت كه ان سپاه رسيدند و برجاي خود ايستادند به غير از يك3 مركب كه خودرا رسانيد بهشهريار وگفت اي شيخ اوغلي به كجاميروي و رفت كه نيزهرابر كمربند شهريار بند گرداند كه سلطان علي ميرزا بانگ به جانب ان رو ميزد كه اي كيدي گويا تو كوري شيخ اوغلي منم تو ملازم مرا بهنام من مي گويي و او را ميخواني بگرد تابگرديم و ان رومي دست از تعاقب وجنگ شهريار برداشت وهمان نيزه را بند كرد بر كمرزنجير او وسلطان علي ميرزا ايستاد با ان رومي به جنگ كه چند نفر رومي ديگر رسيدند وتا ان رومي بهياران خود مي گفت كه بوشيخ اوغلي در كه اورا در ميان گرفتند و دست اورا بستند و برداشتند و به خدمت قيصر بردند و رومياني كه مي گرديدند كه شايد شاه را بهدست توانند اورد وتمام سر در دنبال او گذاشته بودند اما دو سه هزار قزلباشي كه مانده بودند شنيدند كه شهريار	482	-7974964111633820869	1410	2820.0	1111	1410	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms483	false	-6357799976532158703	0	301	0	1459	1459	301	گرفتار گرديده است تمام روي به گريز گذاشتنداز ان جنكاه اما نقاره خانه را برداشتند و ديگر هرچه بود از مال و اسباب و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0554png خيمه و سراپرده خواه از پادشاهي و خواه از سپاهي تمام به دست روميان در امد ما چون شهريار جم جاه فرار مينمود وسلطان علي ميرزا را ديد كه او جان خود را فداي مرشد كامل نمود كه شاه بدر رود اما ديگر نتوانست كه شهريار به جانب اردو برود به جهت انكه روميان رفته بودند و به اردو داخل گرديده بودند اما چون نيم فرسنگ ديگررفت شهريار رسيد به سبزه زاري اما بسيار دلگير و ازرده و هر مرتبه كه جنگاه به خاطر شهريار مي امد دلگير و سراسيمه وبا چرخ و فلك شروع بهخطاب و عتاب بودند و نكردند كه شكر واهب العطايا بكند بهجهت انكه روزگار ميخواست كه او رااز خواب غفلت بيدار وهشيار سازد وبداند كه هرفرازي نشيني دارد كه در ان اثنا جمجمهاي بود در ان دشت ان جنگاه و در ان حوالي كه ماديان منصور بيگ1 رفت در ميان ان جمجمه2 و افتاد و هرچند3 حركت كرد و دست و پا ميزد گشادي روي ننمود شروع به مناجات كرد و بيدار و هشيار گرديد و دانست كه بداز بدتربسيار ميباشد4 و دم بهدم5 انتظار ان داشت كه مباداحال يا دم ديگرروميان برسند واورا در ان جمجمه بگيرند يابسته يا سربه خدمت سلطان سليم قيصر ببرند كه به فكر خود افتاد و شكر خالق جبار قهار كرده شروع كرد به مناجات وگفتند خداوندا تو دانا و توانايي چون شكر تو نكردم دراين جنگ گاه و توفيق ازجانب توطلب ننمودم كه مرا توفيق بدهي بدكردهام خداوندا الهي به عزت محمد و اهل بيت ان حضرت و دوازده امام عالي مقام عليهم السلام كه مرا از اين گرداب بلا نجات بده و به تقصيرخود قايل ومعترفشد چون شهريار به گناه خود	483	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms483	true	-3417239386759335029	0	301	0	1459	1459	301	گرفتار گرديده است تمام روي به گريز گذاشتنداز ان جنكاه اما نقاره خانه را برداشتند و ديگر هرچه بود از مال و اسباب و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0554png خيمه و سراپرده خواه از پادشاهي و خواه از سپاهي تمام به دست روميان در امد ما چون شهريار جم جاه فرار مينمود وسلطان علي ميرزا را ديد كه او جان خود را فداي مرشد كامل نمود كه شاه بدر رود اما ديگر نتوانست كه شهريار به جانب اردو برود به جهت انكه روميان رفته بودند و به اردو داخل گرديده بودند اما چون نيم فرسنگ ديگررفت شهريار رسيد به سبزه زاري اما بسيار دلگير و ازرده و هر مرتبه كه جنگاه به خاطر شهريار مي امد دلگير و سراسيمه وبا چرخ و فلك شروع بهخطاب و عتاب بودند و نكردند كه شكر واهب العطايا بكند بهجهت انكه روزگار ميخواست كه او رااز خواب غفلت بيدار وهشيار سازد وبداند كه هرفرازي نشيني دارد كه در ان اثنا جمجمهاي بود در ان دشت ان جنگاه و در ان حوالي كه ماديان منصور بيگ1 رفت در ميان ان جمجمه2 و افتاد و هرچند3 حركت كرد و دست و پا ميزد گشادي روي ننمود شروع به مناجات كرد و بيدار و هشيار گرديد و دانست كه بداز بدتربسيار ميباشد4 و دم بهدم5 انتظار ان داشت كه مباداحال يا دم ديگرروميان برسند واورا در ان جمجمه بگيرند يابسته يا سربه خدمت سلطان سليم قيصر ببرند كه به فكر خود افتاد و شكر خالق جبار قهار كرده شروع كرد به مناجات وگفتند خداوندا تو دانا و توانايي چون شكر تو نكردم دراين جنگ گاه و توفيق ازجانب توطلب ننمودم كه مرا توفيق بدهي بدكردهام خداوندا الهي به عزت محمد و اهل بيت ان حضرت و دوازده امام عالي مقام عليهم السلام كه مرا از اين گرداب بلا نجات بده و به تقصيرخود قايل ومعترفشد چون شهريار به گناه خود	483	-7974964111633820869	1459	2918.0	1160	1459	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms484	false	479097182550073293	0	301	0	1457	1457	301	قايل ومعترف شد وشكر خداي عالم بهجاي اورد اين بود كه الله تعالي توفيق رفيق ان شهريار گردانيد و از يك طرف image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0555png جنك كردن شاه اسمعيل با سلطان سليم خليل خان ذوالقدر فرارمي نمود چون از دور ديد كه سرابلقوخود انشهريار است1 كه مي نمايد و گويا در جمجمه افتاده است وصداي ان شهريار نيز از دور مي ايد جان خودرا عزيز دانست و نرفت كه مرشد كامل را خلاص نمايد از ان ورطها هلاكت تغافل كرد ومركب جهانيد و بدر رفت2 اما چون شهريار ازياري ومددكاري نااميد گرديد دست تو كل بردامن اقاي خوداميرالمءمنين زده زبان بر مداحي ان سرور دنيا و دين گويا گردانيده قصيدهاي سر كرد مشتمل برهشتاد بيت اما چون سي وپنج بيت از ان جمله خوانده بود كه از يك طرف خضر اقاي مهتر كه مهتر شهريار بود ندانسته سوار گرديد از اردو رود3 همه جا مي ايد كه شايد در ميدان طومار ياجغه بهدست او افتد يا انكه ازاسباب روميان چيزي بهدست اورد چون ان شكستسپاه را ديد بريك طرف زد واز واهمهراه را گم كرد چون وقت عصري شد وگرد وغبار فرو نشست راه اردو را پيش گرفت از قضاگذار او بر انجا افتاد ومرشد كامل را ديد اما شهريار سواري از دورديد كه مي ايد چون نزديك رسيد قولوقچي قزلباشي ديد و فرياديزد چون نزديك تر امد خضر اقاي مهتر خود را ديد گفت خضر چون چشم خضر اقا بر شهريار افتاد خود را از مركب به زير انداخت اما عرض نكرديم كه در ميدان جنگ اسب حسين بيگ لله را گرفته و سوار گرديده بود و از ميان بدر رفته بود ومركب شاهي بود باري او نيزگفت قربانت شوم دراينجا چه مي كني شهريار فرمود كه حال بيا ومرا بيرون اور از اين گرداب فنا وخضر اقا رفت كه پاي پيش گذارد و داخل جمجمه شود شهريار فرمودند زنهار	484	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms484	true	-113243273042851970	0	301	0	1457	1457	301	قايل ومعترف شد وشكر خداي عالم بهجاي اورد اين بود كه الله تعالي توفيق رفيق ان شهريار گردانيد و از يك طرف image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0555png جنك كردن شاه اسمعيل با سلطان سليم خليل خان ذوالقدر فرارمي نمود چون از دور ديد كه سرابلقوخود انشهريار است1 كه مي نمايد و گويا در جمجمه افتاده است وصداي ان شهريار نيز از دور مي ايد جان خودرا عزيز دانست و نرفت كه مرشد كامل را خلاص نمايد از ان ورطها هلاكت تغافل كرد ومركب جهانيد و بدر رفت2 اما چون شهريار ازياري ومددكاري نااميد گرديد دست تو كل بردامن اقاي خوداميرالمءمنين زده زبان بر مداحي ان سرور دنيا و دين گويا گردانيده قصيدهاي سر كرد مشتمل برهشتاد بيت اما چون سي وپنج بيت از ان جمله خوانده بود كه از يك طرف خضر اقاي مهتر كه مهتر شهريار بود ندانسته سوار گرديد از اردو رود3 همه جا مي ايد كه شايد در ميدان طومار ياجغه بهدست او افتد يا انكه ازاسباب روميان چيزي بهدست اورد چون ان شكستسپاه را ديد بريك طرف زد واز واهمهراه را گم كرد چون وقت عصري شد وگرد وغبار فرو نشست راه اردو را پيش گرفت از قضاگذار او بر انجا افتاد ومرشد كامل را ديد اما شهريار سواري از دورديد كه مي ايد چون نزديك رسيد قولوقچي قزلباشي ديد و فرياديزد چون نزديك تر امد خضر اقاي مهتر خود را ديد گفت خضر چون چشم خضر اقا بر شهريار افتاد خود را از مركب به زير انداخت اما عرض نكرديم كه در ميدان جنگ اسب حسين بيگ لله را گرفته و سوار گرديده بود و از ميان بدر رفته بود ومركب شاهي بود باري او نيزگفت قربانت شوم دراينجا چه مي كني شهريار فرمود كه حال بيا ومرا بيرون اور از اين گرداب فنا وخضر اقا رفت كه پاي پيش گذارد و داخل جمجمه شود شهريار فرمودند زنهار	484	-7974964111633820869	1457	2914.0	1158	1457	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms485	false	-3813327630613710832	0	301	0	1548	1548	301	كه پيش مياي مهترگفت قربانت شوم پس چون كنم فرمود كه كمندرا ازميان بگشا وسر كمندرا بينداز تا من سر كمندراگرفته بكش خضر اقا درحال كمند را گشود وانداخت شهريار سر كمندر اگرفت و مهتر سر كمند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0556png را نيز براسب بسته بود كه مبادا سر كمند رها1 شود باري شهريار را بيرون اورد و شهريار فرمود كه مهتر خضر تو بوده باش در اينجا من بروم شايد قزلباشي را ببينم وبفرستم تا انكه به اتفاق او شايد ماديان منصور2 اسب دولت ماست بيرون بياوريد خضر اقاگفت قربانت شوم ماديان خواهم اورد شاه فرمود مهتر خضر اگرچنانچه تو اين ماديان را بيرون اوري وبه من برسانيشرط كردم كه ترا بهايالت برسانم مهترخضر گفت كه قربانت به توفيق خدا وبه اقبال شهريار بيرون خواهم اورد وبه خدمت خواهم اورد اما مرشد كامل چون افتاب تابان كه ازعقدها وبال بيرون ايد بيرون امد و راه تبريز را پيش گرفته بدر رفت چون سه فرسنگ راه رفت ديد كه هفتصد نفر قزلباش درسه فرسنگي اردوي قيصر عنان كشيده ايستادهاند كهاز عسكر روم خبرسلامتي وحالات شاه را بياورد كه اگر چنانچه عياذا بالله شاه را گرفته باشندايشان بروند به جانب تبريزو كس بفرستند بههرات و شاه تهماسب را بياورند3 وخون ان شهريار نوجوان را از سلطان سليم بخواهند چون شهريار عالي مقدار رستم دل را ديدندگل الود وتمام رخوت ان شهريار تا خود تمام درگل كشيده به ان حال ايشان چون شاه را ديدند تمام برخاك افتادند و شاديها كردند و احوال پرسيدند ان حضرت فرمودند كه ياران مارا عقدهاي در پيش بود كه بههلاك نزديك وروزگار از من گذرانيد الحمدلله والمنه به توفيق ابد كه شكست ماهمين بود وبرداشت ان سپاه را و به جانب تبريز راهي گرديد چون داخل تبريز شدند شب بود مردم تبريز را خبر شد كه شاه شكست خورده است وگريخته و امده است اما چون بديع الزمان	485	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms485	true	2454695191014996764	0	301	0	1548	1548	301	كه پيش مياي مهترگفت قربانت شوم پس چون كنم فرمود كه كمندرا ازميان بگشا وسر كمندرا بينداز تا من سر كمندراگرفته بكش خضر اقا درحال كمند را گشود وانداخت شهريار سر كمندر اگرفت و مهتر سر كمند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0556png را نيز براسب بسته بود كه مبادا سر كمند رها1 شود باري شهريار را بيرون اورد و شهريار فرمود كه مهتر خضر تو بوده باش در اينجا من بروم شايد قزلباشي را ببينم وبفرستم تا انكه به اتفاق او شايد ماديان منصور2 اسب دولت ماست بيرون بياوريد خضر اقاگفت قربانت شوم ماديان خواهم اورد شاه فرمود مهتر خضر اگرچنانچه تو اين ماديان را بيرون اوري وبه من برسانيشرط كردم كه ترا بهايالت برسانم مهترخضر گفت كه قربانت به توفيق خدا وبه اقبال شهريار بيرون خواهم اورد وبه خدمت خواهم اورد اما مرشد كامل چون افتاب تابان كه ازعقدها وبال بيرون ايد بيرون امد و راه تبريز را پيش گرفته بدر رفت چون سه فرسنگ راه رفت ديد كه هفتصد نفر قزلباش درسه فرسنگي اردوي قيصر عنان كشيده ايستادهاند كهاز عسكر روم خبرسلامتي وحالات شاه را بياورد كه اگر چنانچه عياذا بالله شاه را گرفته باشندايشان بروند به جانب تبريزو كس بفرستند بههرات و شاه تهماسب را بياورند3 وخون ان شهريار نوجوان را از سلطان سليم بخواهند چون شهريار عالي مقدار رستم دل را ديدندگل الود وتمام رخوت ان شهريار تا خود تمام درگل كشيده به ان حال ايشان چون شاه را ديدند تمام برخاك افتادند و شاديها كردند و احوال پرسيدند ان حضرت فرمودند كه ياران مارا عقدهاي در پيش بود كه بههلاك نزديك وروزگار از من گذرانيد الحمدلله والمنه به توفيق ابد كه شكست ماهمين بود وبرداشت ان سپاه را و به جانب تبريز راهي گرديد چون داخل تبريز شدند شب بود مردم تبريز را خبر شد كه شاه شكست خورده است وگريخته و امده است اما چون بديع الزمان	485	-7974964111633820869	1548	3096.0	1249	1548	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms486	false	-4326090990919737693	0	303	0	1587	1587	303	ميرزا در گنبد شنبغازان4 بود ان حضرت فرمودند كه بديع الزمان ميرزا بيا تا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0557png برويم چون بديع الزمان ميرزاشاه را ديدگفت قربانت شوم كجابودهايد يا نصد نفر را برداسمه ارجماقرار كرده و در راه بهحدمت نواب اشرف ريده در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0558png در اين وقت فرمود كه ميرزا جان از قضاي فلكي شكست خورديم و امدهايم كه ان شاء الله سپاهي جمع نموده بر گرديم بديع الزمان ميرزاي نادان از شنيدن اين در دل خوشحال گرديد اما در زبان گفت اه اينچنين كرد فلك كج رفتار شهريار فرمود ميرزاجان بيا برويم بهاتفاق او گفت پادشاهم شما تشريف ببريد كه بنده از عقب شما مي ايم هرجا كه تشريف خواهيد برد شهريار فرمودند كه شما از عقب ما خواهيد امد وديگر متوجه او نشدندو روي كرد به مرشد قلي بيك و دورمش خان كه به عزت خدا كه بديع الزمان ميرزا به خدمت سلطان سليم ميخواهد برود ايشان گفتند اي شهريار اگر چنانچه اين نامرد را اين فكر بهخاطر رسيده باشد امركنيد تا او را به قتل اوريم شهريار فرمودند كه پيش از گناه سياست كردن خوب نيست وشهريار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0559png خود متوجه سراب شدند اما چون صبح شد شاه فرمودند كه بيگم نيامده است گفتند همراه نيست شايد به تبريزرفته باشد شهريار كس فرستاد بهجانب تبريز كه خبري از بيگم بياورند روز دويم خبر اوردند كه بيگم در تبريز نيست اهاز نهاد شاه بر امد وگفت كه اگر عياذا بالله ناموس به دست قيصر افتاد مارا ديگر زندگي به چه كار مي ايد و دودمان ما برطرف ميشود دورمش خان گفت پادشاهم ان پروردگاري كه ما را نجات داد ناموس را نيز نگاه ميتواند داشت شاه فرمودند كه دورمش خان اين كار تواست بردار سيصد كس را كه مبادا قشوني از جماعت1 رومي بهتوبرخورند و برو برسر راه رومي شايد خبري از بيگم بگيري يا انكه در دهر زخمدار	486	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms486	true	-1400970181892843493	0	303	0	1587	1587	303	ميرزا در گنبد شنبغازان4 بود ان حضرت فرمودند كه بديع الزمان ميرزا بيا تا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0557png برويم چون بديع الزمان ميرزاشاه را ديدگفت قربانت شوم كجابودهايد يا نصد نفر را برداسمه ارجماقرار كرده و در راه بهحدمت نواب اشرف ريده در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0558png در اين وقت فرمود كه ميرزا جان از قضاي فلكي شكست خورديم و امدهايم كه ان شاء الله سپاهي جمع نموده بر گرديم بديع الزمان ميرزاي نادان از شنيدن اين در دل خوشحال گرديد اما در زبان گفت اه اينچنين كرد فلك كج رفتار شهريار فرمود ميرزاجان بيا برويم بهاتفاق او گفت پادشاهم شما تشريف ببريد كه بنده از عقب شما مي ايم هرجا كه تشريف خواهيد برد شهريار فرمودند كه شما از عقب ما خواهيد امد وديگر متوجه او نشدندو روي كرد به مرشد قلي بيك و دورمش خان كه به عزت خدا كه بديع الزمان ميرزا به خدمت سلطان سليم ميخواهد برود ايشان گفتند اي شهريار اگر چنانچه اين نامرد را اين فكر بهخاطر رسيده باشد امركنيد تا او را به قتل اوريم شهريار فرمودند كه پيش از گناه سياست كردن خوب نيست وشهريار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0559png خود متوجه سراب شدند اما چون صبح شد شاه فرمودند كه بيگم نيامده است گفتند همراه نيست شايد به تبريزرفته باشد شهريار كس فرستاد بهجانب تبريز كه خبري از بيگم بياورند روز دويم خبر اوردند كه بيگم در تبريز نيست اهاز نهاد شاه بر امد وگفت كه اگر عياذا بالله ناموس به دست قيصر افتاد مارا ديگر زندگي به چه كار مي ايد و دودمان ما برطرف ميشود دورمش خان گفت پادشاهم ان پروردگاري كه ما را نجات داد ناموس را نيز نگاه ميتواند داشت شاه فرمودند كه دورمش خان اين كار تواست بردار سيصد كس را كه مبادا قشوني از جماعت1 رومي بهتوبرخورند و برو برسر راه رومي شايد خبري از بيگم بگيري يا انكه در دهر زخمدار	486	-7974964111633820869	1587	3174.0	1288	1587	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms487	false	-8110357118529033903	0	302	0	1467	1467	302	افتاده باشد تفحص كرده بيابي و شهريار دورمش خان را روانه نمود امدن شاه اسمعيل بهادر خان با قزلباش به تبريز وفرار نمودن سلطان سليم از تبريز به طرف استنبول اما از ان جانب چون بيگم زخم دار از ميدان بدر رفت و مركب ميراند و نميدانست كه به كجاميرود و چند تير بند شده بود برتر كيبش اما دو روزي مي امد تا رسيد به صحرايي كه اباداني نداشت و اتفاقا ميرزا شاه حسين بناي اصفهاني از براي دورمش خان چون وزير بود واز هرات امده بود وبارخانه گرفته بود واز براي خان مي اورد چون دومنزل از تبريز بيرون امد رسيد به ان صحرا و دشت و فرود امد و از شاه و شكست قزلباش خبري نداشت كه تاجلو بيگم به او برخورد و ميرزا بيگم را برداشت كه بر گردد از راه مراغه بدر رود شايد از شاه خبري بگيرد كه در كجاست كه در راه دورمش خان را ديد و عرض كرد دورمش خان بسيار خوشحال و ذوقناك2 گرديد و برداشت او را و به خدمتشهريار عالم راهي گرديد چون امد به خدمت شاه در اولعتاب وخطاب بسيار كرد با بيگم و فرمود كه اين چه عمل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0560png بود كه كردي اگر قسم يادمينمايي كه من بعد ترا باجنگ كاري نباشدخوب والا ترا به قتل مي اورم پس بيگم شرط كرد وقسم ياد نمود در دست شاه1 واز ان جانب سلطان سليم قيصر امد وداخل تبريز گرديد ومردم تبريز لاعلاج استقبال قيصر كردند و قيصر رفت به مسجد حسن پادشاه و فرمود كه بروند و خطيب قزلباش را بياورند كه خطبها چهار يار را بخواند و تمام مردم تبريزدر مسجد حاضر شدند با امراي روم چون رسيد به نام سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0561png سليم به نام1 شاه اسمعيل بهادرخان خواند و امراي روم از جاي در امدند و مي خواستند كه خطيب را برنجانند سلطان سليم	487	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms487	true	-4399974034037516508	0	302	0	1467	1467	302	افتاده باشد تفحص كرده بيابي و شهريار دورمش خان را روانه نمود امدن شاه اسمعيل بهادر خان با قزلباش به تبريز وفرار نمودن سلطان سليم از تبريز به طرف استنبول اما از ان جانب چون بيگم زخم دار از ميدان بدر رفت و مركب ميراند و نميدانست كه به كجاميرود و چند تير بند شده بود برتر كيبش اما دو روزي مي امد تا رسيد به صحرايي كه اباداني نداشت و اتفاقا ميرزا شاه حسين بناي اصفهاني از براي دورمش خان چون وزير بود واز هرات امده بود وبارخانه گرفته بود واز براي خان مي اورد چون دومنزل از تبريز بيرون امد رسيد به ان صحرا و دشت و فرود امد و از شاه و شكست قزلباش خبري نداشت كه تاجلو بيگم به او برخورد و ميرزا بيگم را برداشت كه بر گردد از راه مراغه بدر رود شايد از شاه خبري بگيرد كه در كجاست كه در راه دورمش خان را ديد و عرض كرد دورمش خان بسيار خوشحال و ذوقناك2 گرديد و برداشت او را و به خدمتشهريار عالم راهي گرديد چون امد به خدمت شاه در اولعتاب وخطاب بسيار كرد با بيگم و فرمود كه اين چه عمل image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0560png بود كه كردي اگر قسم يادمينمايي كه من بعد ترا باجنگ كاري نباشدخوب والا ترا به قتل مي اورم پس بيگم شرط كرد وقسم ياد نمود در دست شاه1 واز ان جانب سلطان سليم قيصر امد وداخل تبريز گرديد ومردم تبريز لاعلاج استقبال قيصر كردند و قيصر رفت به مسجد حسن پادشاه و فرمود كه بروند و خطيب قزلباش را بياورند كه خطبها چهار يار را بخواند و تمام مردم تبريزدر مسجد حاضر شدند با امراي روم چون رسيد به نام سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0561png سليم به نام1 شاه اسمعيل بهادرخان خواند و امراي روم از جاي در امدند و مي خواستند كه خطيب را برنجانند سلطان سليم	487	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms488	false	-6167530014503336467	0	301	0	1534	1534	301	فرمود كسه او را ازار مدهيد چون هميشه عادت اين نام كرده است از زبان او جست اما مردم تبريز ديگرباره اميدوار گرديدند به اوجاق شيخ صفي2 واز ان جانب شاه عالم پناه يك هفته در سراب ماند هفت هزار كس برسر شاه جمع شدند برداشت سپاه را و امد بهجانب تبريز وقيصر هنوزدر تبريز بود چون سه روزگذشت در تبريز قحطي افتاد و روميان شروع به بيتابي كردند3 و مردم تبريز ازوضيع وشريف فريادو غوغا بر اوردند وداد و بيداد سلطان فرمود كه روميان را منع كردند اما قيصر ديد كه اذوقه ندارند و چون شنيد كه شهريار ايران با تيغ بران امده است وزيراعظم وينكچري اقاسي وامراي روم را طلبيد وفرمود كه ياران اين پسر امده است و ميدانيد كه داغدار و عاصي است وخود را اين مرتبه به ما و لشكرماخواهدزد و تلافي شكست چالدران را خواهد كردن ايشان در جواب گفتند امر از صاحب سعادت است به هرچه ميفرمايد سلطان سليم فرمود كه لشكربيرون رفتند وتوپخانه را برداشتند وبردند چون قيصردوفرسنگراه رفت از4 ان جانب شهرياررستم شكوهداخل تبريز گرديد امامردم تبريز چونديدند كه شهريار داخل شد هنوزچهل وهفت هزاررومي5 مانده بودند و دريراق گيري بودند كه شير ان بيشها شجاعتتمام ايشانرا به قتل اوردند و سرهاي ان جماعت بريدند و به استقبال شهريارجم قدررفتند و در سرخيابان رسيدند و سرها را درقدم شاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0562png ريختند اما شاه سر در دنبال قيصرنهاد چون از تبريز بيرون رفت باز رحه به خاطر مبار كش رسيد كه از پي سپاه شكست خورده نميبايد رفت و عنان برگردانيد و قراخان خان را فرمود كه برخيز و خود را بهديار بكر1 برسان و زوجها برادرت را نيز به تو بخشيدم و جاي او را هم بهتو دادم خان سجده كرد و پاي شاه را بوسيد با چهار هزار كس خود بهراه ديار بكر1 راهي گرديد وشب وروز مركبميراند جنگ كردن	488	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms488	true	-5596295240830272054	0	301	0	1534	1534	301	فرمود كسه او را ازار مدهيد چون هميشه عادت اين نام كرده است از زبان او جست اما مردم تبريز ديگرباره اميدوار گرديدند به اوجاق شيخ صفي2 واز ان جانب شاه عالم پناه يك هفته در سراب ماند هفت هزار كس برسر شاه جمع شدند برداشت سپاه را و امد بهجانب تبريز وقيصر هنوزدر تبريز بود چون سه روزگذشت در تبريز قحطي افتاد و روميان شروع به بيتابي كردند3 و مردم تبريز ازوضيع وشريف فريادو غوغا بر اوردند وداد و بيداد سلطان فرمود كه روميان را منع كردند اما قيصر ديد كه اذوقه ندارند و چون شنيد كه شهريار ايران با تيغ بران امده است وزيراعظم وينكچري اقاسي وامراي روم را طلبيد وفرمود كه ياران اين پسر امده است و ميدانيد كه داغدار و عاصي است وخود را اين مرتبه به ما و لشكرماخواهدزد و تلافي شكست چالدران را خواهد كردن ايشان در جواب گفتند امر از صاحب سعادت است به هرچه ميفرمايد سلطان سليم فرمود كه لشكربيرون رفتند وتوپخانه را برداشتند وبردند چون قيصردوفرسنگراه رفت از4 ان جانب شهرياررستم شكوهداخل تبريز گرديد امامردم تبريز چونديدند كه شهريار داخل شد هنوزچهل وهفت هزاررومي5 مانده بودند و دريراق گيري بودند كه شير ان بيشها شجاعتتمام ايشانرا به قتل اوردند و سرهاي ان جماعت بريدند و به استقبال شهريارجم قدررفتند و در سرخيابان رسيدند و سرها را درقدم شاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0562png ريختند اما شاه سر در دنبال قيصرنهاد چون از تبريز بيرون رفت باز رحه به خاطر مبار كش رسيد كه از پي سپاه شكست خورده نميبايد رفت و عنان برگردانيد و قراخان خان را فرمود كه برخيز و خود را بهديار بكر1 برسان و زوجها برادرت را نيز به تو بخشيدم و جاي او را هم بهتو دادم خان سجده كرد و پاي شاه را بوسيد با چهار هزار كس خود بهراه ديار بكر1 راهي گرديد وشب وروز مركبميراند جنگ كردن	488	-7974964111633820869	1534	3068.0	1235	1534	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms489	false	-2522809752375712316	0	301	0	1499	1499	301	سلطان سليم با بوسف خليفه در پاي قلعها ورساق وگرفتن قيصر قلعه را ورسيدن شاه اسمعيل بهادرخان با نه هزار قزلباش وفرار نمودن2 سلطان سليم وكشته شدن وزيراعظم بهدست بوسف خليفه وشكست سياه عثمانلو3 اما چون سلطان سليم ميرفت رسيد به قلعها ورساق وسه برادر در ان قلعه حاكم بودند و برادر بزرگ يوسف خليفها ورساق نامداشت و سلطان انجا بود و برادر دويم قاسم خليفه نام داشت و برادر سيم حسن خليفه نام داشت باري چون قيصر به قلعها ورساق رسيد روميان گفتند صاحب سلامت در اين قلعه اذوقها بسيار است ميبايد اين قلعه راگرفت كه لشكر ومركب از دست رفت قيصر فرمود كه ما اول كس بفرستيم شايد بي جنگ و جدال بدهند پس قيصر كس فرستاد ونامهاي نوشت به يوسف خليفه كه من شاه اسمعيل را از پيش برداشتم و تبريز را نيزگرفتم4 الحال بيا به خدمت من و ملازم من شو وهمان اين قلعه را باتمام اين حوالي به تو بدهم او درجواب گفت كه اگر چنانچه راست مي گويي واينچنين است وفرار ننمودهايد شما برويد اگر چنانچه خبر ديگر بهما رسيد و اين تحقيق است و تبريز در دست تواست وحضرت شاهي شاه اسمعيل نتوانست كه الكاء خود را از توبگيرد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0563png كس من به خدمت تو مي ايد و خلعت با حكم سلطاني قلعه را مي ارد1 و من ملازمت تورا اختيارمي كنيم و اگر چنانچه شما دروغ مي گوييد و مرشد كامل ماچون افتاب از افق دولت باتيغ ذو الفقار شوكت و سيرو كمان بي گمان ديگرباره نمايان شده باشد بازمن همان غلام وبندها ان اوجاق خواهم بود چون قيصر اين جواب شنيد با وزير اعظم وامرا صلاح ديد كه مار دستبرديوسف چه بايد كرد ايشان گفتند پادشاه سلامت لشكر ما تمام اذوقه ندارند و دويم انكه اينچنين قلعه محكمي را مي گيريم در تبريز2 نزديك است واين سلطان يوسف سيصد كس	489	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms489	true	5035194820448203993	0	301	0	1499	1499	301	سلطان سليم با بوسف خليفه در پاي قلعها ورساق وگرفتن قيصر قلعه را ورسيدن شاه اسمعيل بهادرخان با نه هزار قزلباش وفرار نمودن2 سلطان سليم وكشته شدن وزيراعظم بهدست بوسف خليفه وشكست سياه عثمانلو3 اما چون سلطان سليم ميرفت رسيد به قلعها ورساق وسه برادر در ان قلعه حاكم بودند و برادر بزرگ يوسف خليفها ورساق نامداشت و سلطان انجا بود و برادر دويم قاسم خليفه نام داشت و برادر سيم حسن خليفه نام داشت باري چون قيصر به قلعها ورساق رسيد روميان گفتند صاحب سلامت در اين قلعه اذوقها بسيار است ميبايد اين قلعه راگرفت كه لشكر ومركب از دست رفت قيصر فرمود كه ما اول كس بفرستيم شايد بي جنگ و جدال بدهند پس قيصر كس فرستاد ونامهاي نوشت به يوسف خليفه كه من شاه اسمعيل را از پيش برداشتم و تبريز را نيزگرفتم4 الحال بيا به خدمت من و ملازم من شو وهمان اين قلعه را باتمام اين حوالي به تو بدهم او درجواب گفت كه اگر چنانچه راست مي گويي واينچنين است وفرار ننمودهايد شما برويد اگر چنانچه خبر ديگر بهما رسيد و اين تحقيق است و تبريز در دست تواست وحضرت شاهي شاه اسمعيل نتوانست كه الكاء خود را از توبگيرد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0563png كس من به خدمت تو مي ايد و خلعت با حكم سلطاني قلعه را مي ارد1 و من ملازمت تورا اختيارمي كنيم و اگر چنانچه شما دروغ مي گوييد و مرشد كامل ماچون افتاب از افق دولت باتيغ ذو الفقار شوكت و سيرو كمان بي گمان ديگرباره نمايان شده باشد بازمن همان غلام وبندها ان اوجاق خواهم بود چون قيصر اين جواب شنيد با وزير اعظم وامرا صلاح ديد كه مار دستبرديوسف چه بايد كرد ايشان گفتند پادشاه سلامت لشكر ما تمام اذوقه ندارند و دويم انكه اينچنين قلعه محكمي را مي گيريم در تبريز2 نزديك است واين سلطان يوسف سيصد كس	489	-7974964111633820869	1499	2998.0	1200	1499	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms490	false	-3773077125573701528	0	301	0	1493	1493	301	دار امااين ايل تمام پنجهزار خانوار هستند جنگ مي كنيم ايشان چه وجود دارند قيصر نيز لاعلاج بود از جهت اذوقه كه هيچ نداشتند پس فرمود قلعه را در ميان گرفتند و دوجنگ انداخت كاري نساخت در غضب رفته فرمود توپخانه را ببندند چون بستند مردم قلعه رفتند به خدمت يوسف خليفه وكفتند سلطان سلامت تمام ما را به قتل عام مده كه اين توپ قلعه كوب دريك ساعت اين قلعه را باخاك تيره برابرمي كند يوسف خليفه ورساق با خود فكري كرد و گفت كه اگر چنانچه فردا قيصر كوچ نكند انچه شما مي گوييد چنان كنم اما چون شب شد يوسف خليفه هر دو برادر خود را طلب نموذ و با ايشان صلاحي چند كه داشت ديد گفتند اختيار باتوست والبته قيصر كه ما را گرفت خواهد كشت پس چرا مانيز اين كار نكنيم وبسيار خوب است چونشب شد هرسه برادر باچهار پسرعم كه هفت نفرباشند يراق شب روي در سر و بردر اوردند و چون اژدهاي دمان ازقلعه بيرون امده سر اشيب شدند و روي به سراپردههاي قيصر نهادند از قضاي3 فلكي مي امدند كه در ان اثنا اندكي باران سر كرد ومي امد ورومياني كه در كشيك بودند تمام ياپانچي ها را بر سر كشيدند اما ان هفتدلير مردمردانه مي امدند تابرعقب خيمه قيصرو دوميخ از عقب خيمه كندند و داخل بار گاه سلطان سليم شدند و ديدند كه سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0564png سليم دربالاي تخت در خواب بود و دو پسر افتاب طلعت سرها برپايه تخت قيصر نهادهاند وايشان را نيز خواب ربوده بود اما شمشير قيصر با اسلحهدر چون داخل شدند اول شمشير اورا برداشتندو بر كمر بستندو كمرتر كش مرواريد دوز را يك برادر برداشت حاصل هر كدام تحفه برداشتند و سه نفر2 بهاندرون امدند وچهار كس3 ديگردر بيرون خيمه ماندند واين سه نفر كهيكي يوسف خليفه بود بربالاي سرقيصر ايستاد و قاسم خليفه	490	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms490	true	-4413858212680968899	0	301	0	1493	1493	301	دار امااين ايل تمام پنجهزار خانوار هستند جنگ مي كنيم ايشان چه وجود دارند قيصر نيز لاعلاج بود از جهت اذوقه كه هيچ نداشتند پس فرمود قلعه را در ميان گرفتند و دوجنگ انداخت كاري نساخت در غضب رفته فرمود توپخانه را ببندند چون بستند مردم قلعه رفتند به خدمت يوسف خليفه وكفتند سلطان سلامت تمام ما را به قتل عام مده كه اين توپ قلعه كوب دريك ساعت اين قلعه را باخاك تيره برابرمي كند يوسف خليفه ورساق با خود فكري كرد و گفت كه اگر چنانچه فردا قيصر كوچ نكند انچه شما مي گوييد چنان كنم اما چون شب شد يوسف خليفه هر دو برادر خود را طلب نموذ و با ايشان صلاحي چند كه داشت ديد گفتند اختيار باتوست والبته قيصر كه ما را گرفت خواهد كشت پس چرا مانيز اين كار نكنيم وبسيار خوب است چونشب شد هرسه برادر باچهار پسرعم كه هفت نفرباشند يراق شب روي در سر و بردر اوردند و چون اژدهاي دمان ازقلعه بيرون امده سر اشيب شدند و روي به سراپردههاي قيصر نهادند از قضاي3 فلكي مي امدند كه در ان اثنا اندكي باران سر كرد ومي امد ورومياني كه در كشيك بودند تمام ياپانچي ها را بر سر كشيدند اما ان هفتدلير مردمردانه مي امدند تابرعقب خيمه قيصرو دوميخ از عقب خيمه كندند و داخل بار گاه سلطان سليم شدند و ديدند كه سلطان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0564png سليم دربالاي تخت در خواب بود و دو پسر افتاب طلعت سرها برپايه تخت قيصر نهادهاند وايشان را نيز خواب ربوده بود اما شمشير قيصر با اسلحهدر چون داخل شدند اول شمشير اورا برداشتندو بر كمر بستندو كمرتر كش مرواريد دوز را يك برادر برداشت حاصل هر كدام تحفه برداشتند و سه نفر2 بهاندرون امدند وچهار كس3 ديگردر بيرون خيمه ماندند واين سه نفر كهيكي يوسف خليفه بود بربالاي سرقيصر ايستاد و قاسم خليفه	490	-7974964111633820869	1493	2986.0	1194	1493	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms491	false	-1556121441887381294	0	301	0	1477	1477	301	در زير پا اين هر دو مرد مردانه شمشير ها كنده دردست و بلند كرده ايستادند وحسن خليفه پاي قيصر را شروع در ماليدن كرد تا انكه از خواب غفلت بيدار گرديد نگاه كرد ديد كه دو اجل بربالاي سر و پايين پاي او ايستادهاند چشم بر هم نهاد وگفت كه يقين ملك الموت خواهند بود و اگرنه به غير از ملك الموت ديگر كسي رااين قدرت ويارا نيست از ادميزاد كه قدم به اين مكان تواند گذاشت و انگشت برداشت و شهاده گفت و اهي كشيد و گفت اي ملك الموت امدهايد كه قبض روح من كنيد يوسف خليفه گفت اگر چنانچه رشوهاي به ماميدهي قبض روح تونمي كنيم وبرمي گرديم قيصر چون نام رشوه شنيد گفت شما چه كسانيد ايشان نام خود گفتند ماسلطان قلعها ورساقيم سلطان سليم گفت حال امدهايد كه مرا بكشيد گفتند اري قيصر در جواب گفت كه شيخ اوغلي يقين كه شمارا زنده نخواهد گذاشت بهجهت انكه مشخص كه او راضي نخواهد بود به اين معني ايشان گفتند ما نيز يقين ميدانيم كه شهريار راضي نيست اورد ما چرا خون خود و فرزندان خود از تو نگيريم و اگر از لاعلاجيها نبوده باشد بهاين قسم بارگاهي و لشكري قدم ميتوان گذاشت قيصر گفت اگر چنانچه شمارا مدعا ومطلب همين است منقسم به كلام مجيد وبهروح رسول الله وشيخين بزرگوار بخورم كه فردا صبح كوچ نموده بروم وهرگاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0565png جنگ كردن سلطان سليم با يوسف خليفه شما را اينمردي بوده باشد كه جگر كردهايد وقدم در همچنين مكان محكمي گذاشتهايد پس شرط مردي نيست1 كهشما رانبخشم يوسف خليفه گفت كه ميترسم كه ما شما را ازاد كنيم وامان دهيم فردا توما را امان ندهي قيصر گفت عجب از شما جوانان كه شما اين قسم گفتگوها كنيد انصاف ركني از طاعت است هرگاه مثل شما جوانان رستم دلير شجاعي را از دل مي ايد كه	491	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms491	true	3014407587876901677	0	301	0	1477	1477	301	در زير پا اين هر دو مرد مردانه شمشير ها كنده دردست و بلند كرده ايستادند وحسن خليفه پاي قيصر را شروع در ماليدن كرد تا انكه از خواب غفلت بيدار گرديد نگاه كرد ديد كه دو اجل بربالاي سر و پايين پاي او ايستادهاند چشم بر هم نهاد وگفت كه يقين ملك الموت خواهند بود و اگرنه به غير از ملك الموت ديگر كسي رااين قدرت ويارا نيست از ادميزاد كه قدم به اين مكان تواند گذاشت و انگشت برداشت و شهاده گفت و اهي كشيد و گفت اي ملك الموت امدهايد كه قبض روح من كنيد يوسف خليفه گفت اگر چنانچه رشوهاي به ماميدهي قبض روح تونمي كنيم وبرمي گرديم قيصر چون نام رشوه شنيد گفت شما چه كسانيد ايشان نام خود گفتند ماسلطان قلعها ورساقيم سلطان سليم گفت حال امدهايد كه مرا بكشيد گفتند اري قيصر در جواب گفت كه شيخ اوغلي يقين كه شمارا زنده نخواهد گذاشت بهجهت انكه مشخص كه او راضي نخواهد بود به اين معني ايشان گفتند ما نيز يقين ميدانيم كه شهريار راضي نيست اورد ما چرا خون خود و فرزندان خود از تو نگيريم و اگر از لاعلاجيها نبوده باشد بهاين قسم بارگاهي و لشكري قدم ميتوان گذاشت قيصر گفت اگر چنانچه شمارا مدعا ومطلب همين است منقسم به كلام مجيد وبهروح رسول الله وشيخين بزرگوار بخورم كه فردا صبح كوچ نموده بروم وهرگاه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0565png جنگ كردن سلطان سليم با يوسف خليفه شما را اينمردي بوده باشد كه جگر كردهايد وقدم در همچنين مكان محكمي گذاشتهايد پس شرط مردي نيست1 كهشما رانبخشم يوسف خليفه گفت كه ميترسم كه ما شما را ازاد كنيم وامان دهيم فردا توما را امان ندهي قيصر گفت عجب از شما جوانان كه شما اين قسم گفتگوها كنيد انصاف ركني از طاعت است هرگاه مثل شما جوانان رستم دلير شجاعي را از دل مي ايد كه	491	-7974964111633820869	1477	2954.0	1178	1477	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms492	false	-791630237147599047	0	301	0	1487	1487	301	شما را به قتل اورد روي شما سفيد صدهزار افرين خداي برشمابوده باشد و اينقدر تعريف ايشان كرد كه ياران را قبول افتاد قاسم خليفه گفت هرگاه قسم به مصحف مجيد كه ميخوريد خاطرما جمع ميشود قيصر گفت ان كلام مجيد است بياوريد مصحف را اوردند و قسم ياد نمود كه فردا كوچ كند وبرود ديگر با ايشانجنگ نكند ياران را خاطر جمع گرديد و يوسف خليفها ورساق گفت سلطان سلامت باشد اگر چنانچه امر عالي بوده باشد اين شمشيرراما بهيادگار از شما داشته باشيم گفت بخشيدم بهشما از شما باشد وقاسم خليفه كمر خنجر قيصر را برداشت وطلب نمود او را نيز بخشيد وحسن خليفه كمر تركش قيصر را برداشت واز او طلب نمود اورا نيز بخشيد و انسه بر ادردعاي قيصررا گفتند و گفتند اي سلطانروم مبادا به خاطر رسد كه فرياد كني و كشيكچيان را خبردار گرداني كه از عقب ما بفرستي كه بيايند وخواهند كه ما را بگيرند به خداي عالم كه برمي گرديم و ترا به قتل مي اوريم قيصر گفت كه شما به دولت واقبال2 برويد كه من نيز نزديك است از ترس بميرم باري هر سه برادر ديگر باره سفارش بسيار كردند واز خيمها قيصر بيرون امدند وقدم به راه گذاشتند و داخل قلعه شدندو به خاطر جمع نشستند كه قيصر فرداكوچ كرده خواهد رفت اما چون ايشان بيرون رفتند سلطان سليم اهسته ملاحظه كرد و ديد اطراف وجوانب بارگاه را كه مبادا ايشان در اينجا بوده باشند و نرفته باشند چون خاطر جمع كرد جست از جاي خود و چند پسر اركنج3 اوغلاني و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0566png غيره كه در عقب خيمهاي خلوت بودند ايشان را بيدار كرد و امد برسر كشيكچيان و نزديك پنجاه شصت كشيكچي را به قتل اورد تاتمام كشيكچيان خبردار شدند وگفت كه اي سگ نمك بحرام چند شما دوراينجا به و اسطها كشيك نگاه داشتن امدهايد يا به	492	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms492	true	-4388921701462456400	0	301	0	1487	1487	301	شما را به قتل اورد روي شما سفيد صدهزار افرين خداي برشمابوده باشد و اينقدر تعريف ايشان كرد كه ياران را قبول افتاد قاسم خليفه گفت هرگاه قسم به مصحف مجيد كه ميخوريد خاطرما جمع ميشود قيصر گفت ان كلام مجيد است بياوريد مصحف را اوردند و قسم ياد نمود كه فردا كوچ كند وبرود ديگر با ايشانجنگ نكند ياران را خاطر جمع گرديد و يوسف خليفها ورساق گفت سلطان سلامت باشد اگر چنانچه امر عالي بوده باشد اين شمشيرراما بهيادگار از شما داشته باشيم گفت بخشيدم بهشما از شما باشد وقاسم خليفه كمر خنجر قيصر را برداشت وطلب نمود او را نيز بخشيد وحسن خليفه كمر تركش قيصر را برداشت واز او طلب نمود اورا نيز بخشيد و انسه بر ادردعاي قيصررا گفتند و گفتند اي سلطانروم مبادا به خاطر رسد كه فرياد كني و كشيكچيان را خبردار گرداني كه از عقب ما بفرستي كه بيايند وخواهند كه ما را بگيرند به خداي عالم كه برمي گرديم و ترا به قتل مي اوريم قيصر گفت كه شما به دولت واقبال2 برويد كه من نيز نزديك است از ترس بميرم باري هر سه برادر ديگر باره سفارش بسيار كردند واز خيمها قيصر بيرون امدند وقدم به راه گذاشتند و داخل قلعه شدندو به خاطر جمع نشستند كه قيصر فرداكوچ كرده خواهد رفت اما چون ايشان بيرون رفتند سلطان سليم اهسته ملاحظه كرد و ديد اطراف وجوانب بارگاه را كه مبادا ايشان در اينجا بوده باشند و نرفته باشند چون خاطر جمع كرد جست از جاي خود و چند پسر اركنج3 اوغلاني و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0566png غيره كه در عقب خيمهاي خلوت بودند ايشان را بيدار كرد و امد برسر كشيكچيان و نزديك پنجاه شصت كشيكچي را به قتل اورد تاتمام كشيكچيان خبردار شدند وگفت كه اي سگ نمك بحرام چند شما دوراينجا به و اسطها كشيك نگاه داشتن امدهايد يا به	492	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms493	false	-3124687172882978304	0	301	0	1451	1451	301	جهت انكه خواب كنيد هر چندايشان مي گفتند كه سلطان سلامت باشد تقصير ما چيست قيصر جواب بهشمشير مي داد باري فرمود كه برويد وزير اعظم را بياريد رفتند ودر ان نصف شب وزير اعظم را اوردند چون رسيد به خدمت سلطان وسري خم كرد وتيغ برهنه در دست قيصر ديد اه از جانش بر امد وگفت پادشاه سلامت باشد اين جماعت چه تقصير كرده بودند قيصرگفت اي كيدي نمك بحرام تو مرا اورده در پاي قلعه قزلباش ظالم از سرخود گذشتها بي باكي چند و شما خود رفتهايد وبه فراغت خود مشغوليد قاعده1 چنين است كه كشيك پادشاهان را درهفت حصار فولاد اگر باشد نگاه دارند اين چه قسم وزارت است كه تو مي كني اوگفت قربانت شوم ترجماني هستم ومي كشم ترجمانخود را اما بفرماييد شهر يار كه امشب برسرشما چه امده است كه شما اين قدر دلگير و ازردهايد سلطان سليم شر ح كرد كه حاكم قلعه امده بود و چنين و چنان گفتند و من اينچنين گفتم و ايشان چها كردند و در اخر چه گفتند كشته بودند مرا ويقين كه من الحال از مادر تولد نمودهام خداي عالم از اين سه برادر راضي بوده باشد كه امشب مرا از ترس شيخ اوغلي ازاد كردند حال زود باشيد وهمين دم بفرما كه پيشخانها مرا بار كنند و ببرند كه من قسم خوردهام كه با ايشان جنگ نكنم وبر گردم وزيراعظم گفت پادشاهم شمامگر عاقبت اين بدي را نميدانيد واين دراوجاق ال عثمان ميماند پس ميبايد اين قلعه را انچنان قتل عام كرد كه يك طفل شيرخواره زنده نماند به جهت اينكه مبادا اين معني را داند و فردا كه بزرگ شود بگويد به مردم و ديگر انكه شما كه رفتيد بردارند ايشان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0567png شمشير وخنجر وتر كش وجغه را باكمان وتوپي واز براي شيخ او غلي ببرند و او بدهد به الچي خود واز براي	493	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms493	true	993107042447066508	0	301	0	1451	1451	301	جهت انكه خواب كنيد هر چندايشان مي گفتند كه سلطان سلامت باشد تقصير ما چيست قيصر جواب بهشمشير مي داد باري فرمود كه برويد وزير اعظم را بياريد رفتند ودر ان نصف شب وزير اعظم را اوردند چون رسيد به خدمت سلطان وسري خم كرد وتيغ برهنه در دست قيصر ديد اه از جانش بر امد وگفت پادشاه سلامت باشد اين جماعت چه تقصير كرده بودند قيصرگفت اي كيدي نمك بحرام تو مرا اورده در پاي قلعه قزلباش ظالم از سرخود گذشتها بي باكي چند و شما خود رفتهايد وبه فراغت خود مشغوليد قاعده1 چنين است كه كشيك پادشاهان را درهفت حصار فولاد اگر باشد نگاه دارند اين چه قسم وزارت است كه تو مي كني اوگفت قربانت شوم ترجماني هستم ومي كشم ترجمانخود را اما بفرماييد شهر يار كه امشب برسرشما چه امده است كه شما اين قدر دلگير و ازردهايد سلطان سليم شر ح كرد كه حاكم قلعه امده بود و چنين و چنان گفتند و من اينچنين گفتم و ايشان چها كردند و در اخر چه گفتند كشته بودند مرا ويقين كه من الحال از مادر تولد نمودهام خداي عالم از اين سه برادر راضي بوده باشد كه امشب مرا از ترس شيخ اوغلي ازاد كردند حال زود باشيد وهمين دم بفرما كه پيشخانها مرا بار كنند و ببرند كه من قسم خوردهام كه با ايشان جنگ نكنم وبر گردم وزيراعظم گفت پادشاهم شمامگر عاقبت اين بدي را نميدانيد واين دراوجاق ال عثمان ميماند پس ميبايد اين قلعه را انچنان قتل عام كرد كه يك طفل شيرخواره زنده نماند به جهت اينكه مبادا اين معني را داند و فردا كه بزرگ شود بگويد به مردم و ديگر انكه شما كه رفتيد بردارند ايشان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0567png شمشير وخنجر وتر كش وجغه را باكمان وتوپي واز براي شيخ او غلي ببرند و او بدهد به الچي خود واز براي	493	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms494	false	7581399276807985474	0	300	0	1406	1406	300	شما بفرستد واين خود درميان مردم بلند شود وبه گوش پادشاهان عالم برسد اين ننگ بزرگ را چون علاج كنيم قيصر گفت راست مي گويي اما به من قسم دادهاند و من نيز از ترس جان خود قشم به كلام خدا ورسول الله وچهار يار خوردهام كه فردا كوچ كنم و بروم ومرا با ايشان ومردم قلعه ديگر كاري نبوده باشد وزيراعظم گفت پادشاهم ايشان بهشما قسم دادهاند شما همان بفرماييد كه كوچ كنند و شروع كنند در كوچ كردن من ميروم وبا ايشان جنگ مي كنم به هرطريق كه بود قيصر را فريب دادند چون گمان اذوقها بسيار داشت باري لشكر را باخود اورد و فرمود توپخانه را بر گردانيد وقيصر شروع كرد به كوچ كردن و يوسف خليفه خوشحال است چون ياران بر گرديدند و بزرگان قلعه را ديد گفت من به شما نگفتم كه قيصر فردا كو چ خواهد كرد الحال برويد بربالاي حصارو تماشاي كو چ كردن1 لشكر قيصر كنيد وبا ايشان در گفتگوبود كه در اين وقت قيامتي برخاست كه نتوان شرح داد به جهت انكه هرگاه چهارصد توب و بادليج2 و ضربازن را كه يك مرتبه اتش دهند ببين كه چون ميشود كه تزلزل در ار كان3 ان قلعه افتاد اه از نهاد يو سف خليفه بر امد و رفت بر بالاي بر ج قلعه و هرچند فرياد زد كه اي قيصر از خدا ناترس توقسم خوردي وما از كشتن تو گذشتيم ان شاءالله كههمان قسمها ترا بكشد وپادشاه و مرشد ما از عقب بيايد وتمام سپاه ترا بكشد واز دنبال شما بيايد وتمام ملك ومال شمارا بگيرد ايشان گفتند قبول اما حالا بيا وتيربلا را نشانه باش و انچنان توپ به قلعه مياختند كه گوش كردن ازصداي ان كر ميشد اما چون هفتاد و پنج ذرع ديوار قلعهرا انداختند وشروع كردند كه يورش كنند و داخل قلعهشوند كه جوانان ورساق ومردم قلعه تمام	494	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms494	true	-3240938326373335003	0	300	0	1406	1406	300	شما بفرستد واين خود درميان مردم بلند شود وبه گوش پادشاهان عالم برسد اين ننگ بزرگ را چون علاج كنيم قيصر گفت راست مي گويي اما به من قسم دادهاند و من نيز از ترس جان خود قشم به كلام خدا ورسول الله وچهار يار خوردهام كه فردا كوچ كنم و بروم ومرا با ايشان ومردم قلعه ديگر كاري نبوده باشد وزيراعظم گفت پادشاهم ايشان بهشما قسم دادهاند شما همان بفرماييد كه كوچ كنند و شروع كنند در كوچ كردن من ميروم وبا ايشان جنگ مي كنم به هرطريق كه بود قيصر را فريب دادند چون گمان اذوقها بسيار داشت باري لشكر را باخود اورد و فرمود توپخانه را بر گردانيد وقيصر شروع كرد به كوچ كردن و يوسف خليفه خوشحال است چون ياران بر گرديدند و بزرگان قلعه را ديد گفت من به شما نگفتم كه قيصر فردا كو چ خواهد كرد الحال برويد بربالاي حصارو تماشاي كو چ كردن1 لشكر قيصر كنيد وبا ايشان در گفتگوبود كه در اين وقت قيامتي برخاست كه نتوان شرح داد به جهت انكه هرگاه چهارصد توب و بادليج2 و ضربازن را كه يك مرتبه اتش دهند ببين كه چون ميشود كه تزلزل در ار كان3 ان قلعه افتاد اه از نهاد يو سف خليفه بر امد و رفت بر بالاي بر ج قلعه و هرچند فرياد زد كه اي قيصر از خدا ناترس توقسم خوردي وما از كشتن تو گذشتيم ان شاءالله كههمان قسمها ترا بكشد وپادشاه و مرشد ما از عقب بيايد وتمام سپاه ترا بكشد واز دنبال شما بيايد وتمام ملك ومال شمارا بگيرد ايشان گفتند قبول اما حالا بيا وتيربلا را نشانه باش و انچنان توپ به قلعه مياختند كه گوش كردن ازصداي ان كر ميشد اما چون هفتاد و پنج ذرع ديوار قلعهرا انداختند وشروع كردند كه يورش كنند و داخل قلعهشوند كه جوانان ورساق ومردم قلعه تمام	494	-7974964111633820869	1406	2812.0	1107	1406	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms495	false	4912167431487006171	0	301	0	1517	1517	301	ريختند بردهنها ان رخنه و جنگ در پيوست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0568png وهرچند سعي كردند وجان به بهايش دادند نتوانستند گرفت غلغلها روم است در اخر هجوم كردند و رفتند در ميان قلعه و رعيت مردم ديدند كه روميان دست به قتل عام در اوردند و شروع كردند به غارت لاعلاج شدند و تمام رفتند به پشت بامها وسنگهاي عظيم مي اوردند و به ايشان ميانداختند اما چون روميان نردبانها نداشتند كه بگذارند و بربالا بر ايند دههزار رومي را مغز پريشان كردند ويوسف خليفه رفت بربام مسجد جامع و فرياد زد و گفت اي سلطان سليم نامرد صدهزار لعنت بر پيمانشكن كه قسم خورديواز دستمن جان بردي همان قسم ترا بگيرد سلطان سليم خود نيز سوار گرديدو امده داخل قلعه گرديدو وزير اعظم را گفت اي كيدي اين چه غوغا است و مردم مرا قر كردي دراين جنگ وزيراعظم گفت كه پادشاهم ايشان از ترس قتل عام جنگ مي كنند چون قيصرنزديكتر امد ايشان فرياد زدند كه الهي همان مصحف ديشب ترابگيرد قيصر درجواب گفت كه چرانمي گيرد شمارا ميبايد كشت درهمه مذهب گفتند صاحب سعادت ايشان به مسجد جامع گريختهاند قيصر گفت اتش بزنند در مسجد را چون در اتش زدن1 بودند2 واز ان جانب چون شاه عالم پناه منع نموده كه قزلباش از عقب گريخته نروند و قزلباش بر گرديده بودند كه درشب دويم شهريار ذيجاه رستم شكوه نورپاك حضرت امير عليه السلام را در خواب ديد در عالم سنه وان سرور هر دو عالم بروي تمام قتل عام قيصر خواهند شد كه شاه از خواب بيدار گرديد و فرمودند كه قزلباش سوار شوند و دوهزار كس ديگر دراين چند روز امده بودند كه مجموع نههزار كس شده بودند شهريار برداشت ان نههزار كس را ومتوجه قلعها ورساق از عقبقيصر وكمك مردم قلعه ورساق راهي گرديد اما وقتي شهريار خود را رسانيد كه كار برمردم قلعه تنگ گرديده بودو	495	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms495	true	7585277922666144710	0	301	0	1517	1517	301	ريختند بردهنها ان رخنه و جنگ در پيوست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0568png وهرچند سعي كردند وجان به بهايش دادند نتوانستند گرفت غلغلها روم است در اخر هجوم كردند و رفتند در ميان قلعه و رعيت مردم ديدند كه روميان دست به قتل عام در اوردند و شروع كردند به غارت لاعلاج شدند و تمام رفتند به پشت بامها وسنگهاي عظيم مي اوردند و به ايشان ميانداختند اما چون روميان نردبانها نداشتند كه بگذارند و بربالا بر ايند دههزار رومي را مغز پريشان كردند ويوسف خليفه رفت بربام مسجد جامع و فرياد زد و گفت اي سلطان سليم نامرد صدهزار لعنت بر پيمانشكن كه قسم خورديواز دستمن جان بردي همان قسم ترا بگيرد سلطان سليم خود نيز سوار گرديدو امده داخل قلعه گرديدو وزير اعظم را گفت اي كيدي اين چه غوغا است و مردم مرا قر كردي دراين جنگ وزيراعظم گفت كه پادشاهم ايشان از ترس قتل عام جنگ مي كنند چون قيصرنزديكتر امد ايشان فرياد زدند كه الهي همان مصحف ديشب ترابگيرد قيصر درجواب گفت كه چرانمي گيرد شمارا ميبايد كشت درهمه مذهب گفتند صاحب سعادت ايشان به مسجد جامع گريختهاند قيصر گفت اتش بزنند در مسجد را چون در اتش زدن1 بودند2 واز ان جانب چون شاه عالم پناه منع نموده كه قزلباش از عقب گريخته نروند و قزلباش بر گرديده بودند كه درشب دويم شهريار ذيجاه رستم شكوه نورپاك حضرت امير عليه السلام را در خواب ديد در عالم سنه وان سرور هر دو عالم بروي تمام قتل عام قيصر خواهند شد كه شاه از خواب بيدار گرديد و فرمودند كه قزلباش سوار شوند و دوهزار كس ديگر دراين چند روز امده بودند كه مجموع نههزار كس شده بودند شهريار برداشت ان نههزار كس را ومتوجه قلعها ورساق از عقبقيصر وكمك مردم قلعه ورساق راهي گرديد اما وقتي شهريار خود را رسانيد كه كار برمردم قلعه تنگ گرديده بودو	495	-7974964111633820869	1517	3034.0	1218	1517	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms496	false	4669306076614352319	0	301	0	1486	1486	301	image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0569png تمام دل بر كشتن و قتل نهاده بودند و ساعت به ساعت يوسف خليفه با برادران خود و مردم قلعه ميگفت كه برويد و زنان و فرزندان و كود كان خود را بكشيد و برجايي بيندازيد كه ناموس ما وسيرت ما در دست ايشان نيفتد چون ايشان رفتند زنان وفرزندان شروع كردند به گريه وزاري به درگاه حضرت باري وبه مناجات در امدند واز قاضي الحاجات وحضرات اءمها معصومين عليهم السلام استغاثه ومدد مي طلبيدند كه تير دعاي ايشان بههدف اجابت مقرون گرديد واول جماعتي كه بربام مسجد رفته بودند وچشم انتظار در راه تبريز گشوده بودند و بهاميد تمام نگاه مي كردند كه ناگاه چشم ايشان برعلم اژدها پيكرشهريار دوران افتاد كه چون افتاب تابان نمودار گرديد ويوسف خليفه فرمود كه در ان پشت بام مسجد تمام فرياد و غوغا بر اوردند و گفتند اي نامرد اززن كمتر بي مذهب از خدا ناترس تا حال1 عزت ترا نگاه ميداشتيم و الحال اگر مردي واز مردان و پادشاهان نشاني داري باش در اين مكان كه ان است كه شهريار ما مي ايد دلستان امد ملك الموت روميان امد چون قيصراين كلمات را شنيد ودر عقب سرخود نظر كرد چهديد كه گردسپاه است كه بر فلك ماهرسيده است و افتاب تابان اين است كه مي ايدو علم اژدها پيكر را نيز به نظر در اورد و تانظاره مي كرد كه شهريار رسيد خود را زد براردو و لشكر او واكثر مردم قيصر پياده شده بودند و روي به قلعه نهاده بودند اسبان ايشان تمام به دست شاه افتاد وشهريار فرمود به دورمشخان كه مگذار روميان اسبان خود را بگيرند وسوار شوند كه قيصر ديد كه شاه گردون وقار امد و داخل قلعه گرديد قيصر عنان بر گردانيد و راه فرار پيش گرفته اما اينقدر مردي كرد وايستاد و لشكر به كشتن داد وچند توپ و بادليج برجاگذاشت اما تتمها	496	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms496	true	-5875615254945141793	0	301	0	1486	1486	301	image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0569png تمام دل بر كشتن و قتل نهاده بودند و ساعت به ساعت يوسف خليفه با برادران خود و مردم قلعه ميگفت كه برويد و زنان و فرزندان و كود كان خود را بكشيد و برجايي بيندازيد كه ناموس ما وسيرت ما در دست ايشان نيفتد چون ايشان رفتند زنان وفرزندان شروع كردند به گريه وزاري به درگاه حضرت باري وبه مناجات در امدند واز قاضي الحاجات وحضرات اءمها معصومين عليهم السلام استغاثه ومدد مي طلبيدند كه تير دعاي ايشان بههدف اجابت مقرون گرديد واول جماعتي كه بربام مسجد رفته بودند وچشم انتظار در راه تبريز گشوده بودند و بهاميد تمام نگاه مي كردند كه ناگاه چشم ايشان برعلم اژدها پيكرشهريار دوران افتاد كه چون افتاب تابان نمودار گرديد ويوسف خليفه فرمود كه در ان پشت بام مسجد تمام فرياد و غوغا بر اوردند و گفتند اي نامرد اززن كمتر بي مذهب از خدا ناترس تا حال1 عزت ترا نگاه ميداشتيم و الحال اگر مردي واز مردان و پادشاهان نشاني داري باش در اين مكان كه ان است كه شهريار ما مي ايد دلستان امد ملك الموت روميان امد چون قيصراين كلمات را شنيد ودر عقب سرخود نظر كرد چهديد كه گردسپاه است كه بر فلك ماهرسيده است و افتاب تابان اين است كه مي ايدو علم اژدها پيكر را نيز به نظر در اورد و تانظاره مي كرد كه شهريار رسيد خود را زد براردو و لشكر او واكثر مردم قيصر پياده شده بودند و روي به قلعه نهاده بودند اسبان ايشان تمام به دست شاه افتاد وشهريار فرمود به دورمشخان كه مگذار روميان اسبان خود را بگيرند وسوار شوند كه قيصر ديد كه شاه گردون وقار امد و داخل قلعه گرديد قيصر عنان بر گردانيد و راه فرار پيش گرفته اما اينقدر مردي كرد وايستاد و لشكر به كشتن داد وچند توپ و بادليج برجاگذاشت اما تتمها	496	-7974964111633820869	1486	2972.0	1187	1486	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms497	false	-8244882873094061065	0	301	0	1502	1502	301	ديگر را برد اما چون توپهاء كلان را پيش از خود فرستاده بود وسراپرده وخيمه وخرگاه خود را باخزينه واسباب گذاشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0570png اما شهريار بيست هزار كس ديگر بهقتل اورد چون قاعدهامرشد كامل نبود كه از عقب سپاه شكست خورده بروند بههمان قاعده عمل نمودند و از عقب ايشان نرفنتد و ان مال واسباب وخزانه و غيره را تمام فرمود كه ببرندبه تبريز ويوسفخليفه چون علم1 شاه را ديد ازمسجد بيرون امد وسوار گرديد وچون دل پري از وزيراعظم داشت مركب برانگيخت وسرراه اوراگرفت و تا او برخودمي جنبند برفرق اوزد كه تا زنجير كمرش شكافت و نه پاشاي عظيم الشان را2 به قتل اوردند وسرهاي پاشايان را بريدند و باسر وزير اعظم درپاي ماديان منصور3 انداختند و سه مرتبه در گرد سر شاه گرديد و شهريارمعاملها خواب واحوالات راگفت به ياران و يوسف خليفه نيز مقدمات شب برسر سلطان سليم قيصر رفتن و انچه گذشته بودعرض نمود مرشد كامل فرمودند بارك الله ورحمت برشما باشد اما بسيارخوب كرديد كه قيصر را نكشتيد به جهت انكه باعث بدنامي ورسوايي ما مي گرديد4 ومردم عالم حمل برچيزهاي ديگر مي كردند و شهريار فرمود هر سه برادر را5 خلعت شايسته دادند با مركب وزين ويراق مرصعوفرمود كه بيخلك راباشمشير و كمرتر كش و كمرخنجر اوردند وشخصي را فرمود كه تو از جانب ما الچي شو و برو از عقب قيصر وبگو كه شاه دعا ميرساند و مي گويد كه هرچند ما باتو از روي مدارا سر مي كنيم شما راگمان ان است كه من از تو ميترسم اگر چنانچه تو مرد بودي واز مردان عالم نشاني داشتي و قدر مردان عالم را مي دانستي هر گاه سه جوان مرد مردانه كه از سرد خود گذشته و بيايند برخيمها تو و قادر بر كشتن تو بوده باشند وترا بيدار گردانند و نكشند و رحم برتو وجواني تو كنند و از ترس من	497	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms497	true	-2969796822860422396	0	301	0	1502	1502	301	ديگر را برد اما چون توپهاء كلان را پيش از خود فرستاده بود وسراپرده وخيمه وخرگاه خود را باخزينه واسباب گذاشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0570png اما شهريار بيست هزار كس ديگر بهقتل اورد چون قاعدهامرشد كامل نبود كه از عقب سپاه شكست خورده بروند بههمان قاعده عمل نمودند و از عقب ايشان نرفنتد و ان مال واسباب وخزانه و غيره را تمام فرمود كه ببرندبه تبريز ويوسفخليفه چون علم1 شاه را ديد ازمسجد بيرون امد وسوار گرديد وچون دل پري از وزيراعظم داشت مركب برانگيخت وسرراه اوراگرفت و تا او برخودمي جنبند برفرق اوزد كه تا زنجير كمرش شكافت و نه پاشاي عظيم الشان را2 به قتل اوردند وسرهاي پاشايان را بريدند و باسر وزير اعظم درپاي ماديان منصور3 انداختند و سه مرتبه در گرد سر شاه گرديد و شهريارمعاملها خواب واحوالات راگفت به ياران و يوسف خليفه نيز مقدمات شب برسر سلطان سليم قيصر رفتن و انچه گذشته بودعرض نمود مرشد كامل فرمودند بارك الله ورحمت برشما باشد اما بسيارخوب كرديد كه قيصر را نكشتيد به جهت انكه باعث بدنامي ورسوايي ما مي گرديد4 ومردم عالم حمل برچيزهاي ديگر مي كردند و شهريار فرمود هر سه برادر را5 خلعت شايسته دادند با مركب وزين ويراق مرصعوفرمود كه بيخلك راباشمشير و كمرتر كش و كمرخنجر اوردند وشخصي را فرمود كه تو از جانب ما الچي شو و برو از عقب قيصر وبگو كه شاه دعا ميرساند و مي گويد كه هرچند ما باتو از روي مدارا سر مي كنيم شما راگمان ان است كه من از تو ميترسم اگر چنانچه تو مرد بودي واز مردان عالم نشاني داشتي و قدر مردان عالم را مي دانستي هر گاه سه جوان مرد مردانه كه از سرد خود گذشته و بيايند برخيمها تو و قادر بر كشتن تو بوده باشند وترا بيدار گردانند و نكشند و رحم برتو وجواني تو كنند و از ترس من	497	-7974964111633820869	1502	3004.0	1203	1502	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms498	false	6783254918484611243	0	301	0	1441	1441	301	ترا قسم بدهند و تو سوگند ياد نمايي و دست به كلام مجيد بگذاري و ايشان خاطرجمع كنند و در اخر تو عهد وسوگند خود را بشكني اين خود قاعدها مردي ومروت نبود اما چون توعهد شكستي و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0571png نامردي كردي خداي هر دو جهان ما را به مدد ايشان فرستاد و ديگر انكه پادشاهان بااين عظمت وجبروت اين چنين سررشتها دولت خود را داشته باشند كه شب بيايند برسربالين ايشان ديگر ازاو واز سپاه اوچه بر ايد وديگر از اين همه خون ريختن شما از براي اين شمشيروخنجر وتركش بود بگير اين شمشير و يراق اما ديگر بيدار و هشيار وسرحساب خود بوده باش تا انكه ديگر قسمهاي دروغ وعهدهاي نا استوار و خوشامدهاي سرشار نگويي چون قاعده و اداب من نيست كه از عقب سپاه شكست خورده بروم و گرنه الحال يك تن از شما زنده نمانده بودند وحال ديگر كه زنهار دست درازي نكني و معقول بروي و جان خود را عزيز داري و ديگر انكه در همه محل جاسوس من همراه است چون دست درازي يا پا درازي خواهي بكني چون خبر برسد به من اين مرتبه مي ايم و ديگر اميد رهايي1 نخواهي داشت والسلام چون الچي شهريار بهخدمت قيصر امد و هرچه شهريار فرموده بودبه عرض قيصر رسانيد قيصر به وزيراعظم نفرين كرد وگفت كه ان شاءالله او گور به گور افتد كه او نگذاشت ومرا بدنام عالم كرد الچي را رخصت داد وخود راه ديار بكر2 را پيش گرفته بدر رفت جنگ كردن قراخان خان استجلو باچهارهزار سپاه قزلباش با حسن پاشا و كشته شدن حسن پا شا باده هزار سپاه به دست قر اخان خان استجلو اماچون قراخان خان با ان چهار هزار كس از عقب قيصر روان گرديد و از يك طرف اردو امد و از قيصر در گذشت اين خبر رسيد به قيصر كه قراخان خان ميرود به جانبديار	498	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms498	true	9168247483802512280	0	301	0	1441	1441	301	ترا قسم بدهند و تو سوگند ياد نمايي و دست به كلام مجيد بگذاري و ايشان خاطرجمع كنند و در اخر تو عهد وسوگند خود را بشكني اين خود قاعدها مردي ومروت نبود اما چون توعهد شكستي و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0571png نامردي كردي خداي هر دو جهان ما را به مدد ايشان فرستاد و ديگر انكه پادشاهان بااين عظمت وجبروت اين چنين سررشتها دولت خود را داشته باشند كه شب بيايند برسربالين ايشان ديگر ازاو واز سپاه اوچه بر ايد وديگر از اين همه خون ريختن شما از براي اين شمشيروخنجر وتركش بود بگير اين شمشير و يراق اما ديگر بيدار و هشيار وسرحساب خود بوده باش تا انكه ديگر قسمهاي دروغ وعهدهاي نا استوار و خوشامدهاي سرشار نگويي چون قاعده و اداب من نيست كه از عقب سپاه شكست خورده بروم و گرنه الحال يك تن از شما زنده نمانده بودند وحال ديگر كه زنهار دست درازي نكني و معقول بروي و جان خود را عزيز داري و ديگر انكه در همه محل جاسوس من همراه است چون دست درازي يا پا درازي خواهي بكني چون خبر برسد به من اين مرتبه مي ايم و ديگر اميد رهايي1 نخواهي داشت والسلام چون الچي شهريار بهخدمت قيصر امد و هرچه شهريار فرموده بودبه عرض قيصر رسانيد قيصر به وزيراعظم نفرين كرد وگفت كه ان شاءالله او گور به گور افتد كه او نگذاشت ومرا بدنام عالم كرد الچي را رخصت داد وخود راه ديار بكر2 را پيش گرفته بدر رفت جنگ كردن قراخان خان استجلو باچهارهزار سپاه قزلباش با حسن پاشا و كشته شدن حسن پا شا باده هزار سپاه به دست قر اخان خان استجلو اماچون قراخان خان با ان چهار هزار كس از عقب قيصر روان گرديد و از يك طرف اردو امد و از قيصر در گذشت اين خبر رسيد به قيصر كه قراخان خان ميرود به جانبديار	498	-7974964111633820869	1441	2882.0	1142	1441	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms499	false	920627188118248280	0	301	0	1445	1445	301	بكر2 برجاي برادرخود قيصر فزمود بهحسن پاشا كه بردار ده هزار كس و برو از عقب او كه اگر چنانچه داخل ديار بكر گرديد ديگر مشكل ميشود گرفتن ديار بكر واو برداشت ده هزار رومي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0572png شجاع را وسر برعقب اوگذاشت وبدر رفت اما جاسوس از براي خان خبر اورد وخان سه منزل رفت و درمنزل چهارم ايستاد و درميان دره در كمين ايشاننشست چون حسن پاشا بادههزار رومي رسيد و داخل دره گرديد پشت وپيش دهنه راگرفت وبعد از ان تيغ برايشان گذاشت ويك تن از ان جماعت جان بدر نبردند وتمام اسلحه و مال و اسباب ومركب ايشان را صاحب شدند و فرمود سرهاي ايشان را بريدندو فرمود ده منار در اندرهساختند و كاغذي نوشت و اويخت در انجا كه عمل قراخان خان استجلو وهركس كه به جنگ من مي ايد اينچنين سربلند مي گردد وخود رفت به جانب ديار بكر به الغار تمام ودههزار اسب ويراق به دست او افتاده بود وچون از ان جانب خبر فوت خان محمد خان در جنگ چالدران به همشيرها مرشد كامل رسيد شروع كرد به فرياد و فغان چون وقتي كهخان رفت به خدمت شهريار ايران جاي خود را به احمد چلبي داده و ان نامرد سني بود و غلام عمر بود چون شنيد كه سلطان سليم قيصر خود مي ايد بسيار خوشحال بود اما بيگم خواهر شاه كه زوجها خان محمدخان بوده چون اين خبرها شنيده فرياد و فغان برداشته كس به نزد احمد چلبي فرستاد كه ما را بردار تا برويم به جانب تبريز يا اردبيل كه قيصر مي ايد ومبادا كه ناموس بهدست قيصر افتد وچون دل قيصرازما پراست واز برادرم وشوهرم0 وان خيرها نامرد بي حياگفت مرا چه قدرت ان است كه شما را بدر برم تا انكه قيصر بيايد هرچه امر او باشد وبفرمايد چنان خواهم كرد از استماع اين اه از جان بيگم بر	499	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms499	true	-529706774237461799	0	301	0	1445	1445	301	بكر2 برجاي برادرخود قيصر فزمود بهحسن پاشا كه بردار ده هزار كس و برو از عقب او كه اگر چنانچه داخل ديار بكر گرديد ديگر مشكل ميشود گرفتن ديار بكر واو برداشت ده هزار رومي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0572png شجاع را وسر برعقب اوگذاشت وبدر رفت اما جاسوس از براي خان خبر اورد وخان سه منزل رفت و درمنزل چهارم ايستاد و درميان دره در كمين ايشاننشست چون حسن پاشا بادههزار رومي رسيد و داخل دره گرديد پشت وپيش دهنه راگرفت وبعد از ان تيغ برايشان گذاشت ويك تن از ان جماعت جان بدر نبردند وتمام اسلحه و مال و اسباب ومركب ايشان را صاحب شدند و فرمود سرهاي ايشان را بريدندو فرمود ده منار در اندرهساختند و كاغذي نوشت و اويخت در انجا كه عمل قراخان خان استجلو وهركس كه به جنگ من مي ايد اينچنين سربلند مي گردد وخود رفت به جانب ديار بكر به الغار تمام ودههزار اسب ويراق به دست او افتاده بود وچون از ان جانب خبر فوت خان محمد خان در جنگ چالدران به همشيرها مرشد كامل رسيد شروع كرد به فرياد و فغان چون وقتي كهخان رفت به خدمت شهريار ايران جاي خود را به احمد چلبي داده و ان نامرد سني بود و غلام عمر بود چون شنيد كه سلطان سليم قيصر خود مي ايد بسيار خوشحال بود اما بيگم خواهر شاه كه زوجها خان محمدخان بوده چون اين خبرها شنيده فرياد و فغان برداشته كس به نزد احمد چلبي فرستاد كه ما را بردار تا برويم به جانب تبريز يا اردبيل كه قيصر مي ايد ومبادا كه ناموس بهدست قيصر افتد وچون دل قيصرازما پراست واز برادرم وشوهرم0 وان خيرها نامرد بي حياگفت مرا چه قدرت ان است كه شما را بدر برم تا انكه قيصر بيايد هرچه امر او باشد وبفرمايد چنان خواهم كرد از استماع اين اه از جان بيگم بر	499	-7974964111633820869	1445	2890.0	1146	1445	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms500	false	4630045013376672483	0	301	0	1440	1440	301	امد وشاطري داشت واز جماعت قزلباش بود فرمود كه برو وخود را به جماعت قزلباش برسان و ببين چه خبر است اگرشاه برادرم سلامت است خود رابرسان وبگو كه اين نامرد دراين فكر است و اگر عياذا بالله ان شهريار درميان نبوده باشد ببين كه امرا درچه فكرند و بگو بهامرا وياران كه اول فكرمرابكنندوخودرابهما برسانند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0573png شاطر از قلعه بيرون امده و راه تبريز پيش گرفته بدررفت چون دو منزل راه طي نمود بهقراخان خان برخورد پيش رفت وبرپاي خان افتاد و شروعكرد به دعا وثناي خان احوال پرسيد كه شاطر كيستي و از كجا مي ايي شاطر احوالات عرض كرده اه ازنهاد خان بر امدو برجانب نجف اشرف سجده كرد و بعد از ان به طرف تبريز به شاه عالم پناه و شاطر راگفت كه الحال تو برگرد وبرو خود را به قلعهانداز و در وقت فرصت در قلعه را به روي من بگشا واو را پس فرستاد وشاطر بر گرديد و داخل قلعه شد ورفت بهخدمت بيگم و گفت مژده باد شما را كه امشب خان داخل قلعه خواهدشد اما فرياد وفغانمكنيد بيگم چون شنيد كه شوهرش نيامده است بسياردلگير و ازرده گرديد1 اما چون در اين وقت برادر شوهرش مي ايد پارهاي خوشحال گرديد و شاطر را گفت توباز برو به2 پيشواز خان وبگو درعقب نارين قلعه بيايد كه خانها ماست كه ما ديوار قلعه را سوراخ مي كنيم كه مبادا دروازهبان سني است و خبردار شود و در را بازنكند و نامرد احمد چلبي واقف گردد و كار از دست بدر رود و شاطر را باز پس فرستاد و فرمود بيگم كه ديوار را شكافتند گر فتن قراخان خان استجلو قلعه را و فرار نمودن احمد چلبي به طرف قلعها كمات3 چون خان امد و دريك فرسنگي قلعه سپاه را در كمين گذاشت وخود مي امد وباز كس مي امد كه در را باز	500	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms500	true	-5371108421959552493	0	301	0	1440	1440	301	امد وشاطري داشت واز جماعت قزلباش بود فرمود كه برو وخود را به جماعت قزلباش برسان و ببين چه خبر است اگرشاه برادرم سلامت است خود رابرسان وبگو كه اين نامرد دراين فكر است و اگر عياذا بالله ان شهريار درميان نبوده باشد ببين كه امرا درچه فكرند و بگو بهامرا وياران كه اول فكرمرابكنندوخودرابهما برسانند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0573png شاطر از قلعه بيرون امده و راه تبريز پيش گرفته بدررفت چون دو منزل راه طي نمود بهقراخان خان برخورد پيش رفت وبرپاي خان افتاد و شروعكرد به دعا وثناي خان احوال پرسيد كه شاطر كيستي و از كجا مي ايي شاطر احوالات عرض كرده اه ازنهاد خان بر امدو برجانب نجف اشرف سجده كرد و بعد از ان به طرف تبريز به شاه عالم پناه و شاطر راگفت كه الحال تو برگرد وبرو خود را به قلعهانداز و در وقت فرصت در قلعه را به روي من بگشا واو را پس فرستاد وشاطر بر گرديد و داخل قلعه شد ورفت بهخدمت بيگم و گفت مژده باد شما را كه امشب خان داخل قلعه خواهدشد اما فرياد وفغانمكنيد بيگم چون شنيد كه شوهرش نيامده است بسياردلگير و ازرده گرديد1 اما چون در اين وقت برادر شوهرش مي ايد پارهاي خوشحال گرديد و شاطر را گفت توباز برو به2 پيشواز خان وبگو درعقب نارين قلعه بيايد كه خانها ماست كه ما ديوار قلعه را سوراخ مي كنيم كه مبادا دروازهبان سني است و خبردار شود و در را بازنكند و نامرد احمد چلبي واقف گردد و كار از دست بدر رود و شاطر را باز پس فرستاد و فرمود بيگم كه ديوار را شكافتند گر فتن قراخان خان استجلو قلعه را و فرار نمودن احمد چلبي به طرف قلعها كمات3 چون خان امد و دريك فرسنگي قلعه سپاه را در كمين گذاشت وخود مي امد وباز كس مي امد كه در را باز	500	-7974964111633820869	1440	2880.0	1141	1440	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms501	false	2981163775121528613	0	301	0	1447	1447	301	كنيد4 شاطر را ديد احوال پرسيد او شرح كرد انچه فكر كرده بودند خان خوشحال گرديد و امد به پاي قلعه و ديوار را انداختند و ان چهار هزار كس پياده داخل قلعه شدند و رفتند در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0574png 1 دروازه راگشودند چون نصفي از شب گذشت1 خبر به احمد چلبي رسيدو گفتند كه چه غافل درخوابي كه قراخان خان امد و داخل قلعه گرديد و او را حاكم كردهاند وزن برادرشرا شاه بهاو بخشيدهاست توفكر خودبكن و ان حرام زاده برخاست در ان نصف شب وراه قلعها كمات را پيش گرفته و راهي گرديد چون روز گرديد مردم خبردار شدند و امدند به ديدن خان اما از ان جانب چون قيصر از قلعها ورساق گذشت وميخواست ازطرف قلعها كردستان برود بهجانب2 وان3 و ارزروم4 كه عريضها احمد چلبي رسيد كه حضرتصاحب سعادت بهاين جانب بيايند كه همشيره5 شيخ اوغلي را باحرم تمام قزلباش پيشكش شمامي كنم قيصر بسيار از اين نامه خوشحال گرديد واز جهت اين بود كه به ان طرف ميل رفتن كرد اما چون قيصر رسيد به ديار بكر فرمود دور قلعه را درميان گرفتند و اول كس فرستاد نزد قراخان خان كه بيا واطاعت من كن كه تمام اين الكا را به تو بدهم و حاكم كل اين الكا باشي خان در جواب گفت كه برو و به قيصر بگو كه به خاطرت نرسد كه ما نوكرشاه اسمعيل بهادر هستيم ما صوفي و بندها اين اوجاقيم وهرگز صوفي و مريد را از مرشد كامل خود روي گردان نميتوان ساخت واز اقاي خود دور گردانيد و ديگر انكه ما پشت برپشت غلام و بندها اوجاق حضرت امير المءمنين وامام المتقين علي ابن ابي طالب عليه السلام هستيم6 ومرشد ما حضرت شيخ صفي است با اولاد بر گزيده او حال برخيز وبرو بهخاطر جمع وخود را رسواي عالم مكن كه اينك چون افتاب تابان مرشد ما و صاحب	501	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms501	true	-4669695300057066579	0	301	0	1447	1447	301	كنيد4 شاطر را ديد احوال پرسيد او شرح كرد انچه فكر كرده بودند خان خوشحال گرديد و امد به پاي قلعه و ديوار را انداختند و ان چهار هزار كس پياده داخل قلعه شدند و رفتند در image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0574png 1 دروازه راگشودند چون نصفي از شب گذشت1 خبر به احمد چلبي رسيدو گفتند كه چه غافل درخوابي كه قراخان خان امد و داخل قلعه گرديد و او را حاكم كردهاند وزن برادرشرا شاه بهاو بخشيدهاست توفكر خودبكن و ان حرام زاده برخاست در ان نصف شب وراه قلعها كمات را پيش گرفته و راهي گرديد چون روز گرديد مردم خبردار شدند و امدند به ديدن خان اما از ان جانب چون قيصر از قلعها ورساق گذشت وميخواست ازطرف قلعها كردستان برود بهجانب2 وان3 و ارزروم4 كه عريضها احمد چلبي رسيد كه حضرتصاحب سعادت بهاين جانب بيايند كه همشيره5 شيخ اوغلي را باحرم تمام قزلباش پيشكش شمامي كنم قيصر بسيار از اين نامه خوشحال گرديد واز جهت اين بود كه به ان طرف ميل رفتن كرد اما چون قيصر رسيد به ديار بكر فرمود دور قلعه را درميان گرفتند و اول كس فرستاد نزد قراخان خان كه بيا واطاعت من كن كه تمام اين الكا را به تو بدهم و حاكم كل اين الكا باشي خان در جواب گفت كه برو و به قيصر بگو كه به خاطرت نرسد كه ما نوكرشاه اسمعيل بهادر هستيم ما صوفي و بندها اين اوجاقيم وهرگز صوفي و مريد را از مرشد كامل خود روي گردان نميتوان ساخت واز اقاي خود دور گردانيد و ديگر انكه ما پشت برپشت غلام و بندها اوجاق حضرت امير المءمنين وامام المتقين علي ابن ابي طالب عليه السلام هستيم6 ومرشد ما حضرت شيخ صفي است با اولاد بر گزيده او حال برخيز وبرو بهخاطر جمع وخود را رسواي عالم مكن كه اينك چون افتاب تابان مرشد ما و صاحب	501	-7974964111633820869	1447	2894.0	1148	1447	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms502	false	203269995887742941	0	301	0	1499	1499	301	ما از گوشهاي نمودار مي گردد و باز ديگر تاب مقاومت ان نخواهي اورد وتا شقه7ا علم اژدها پيكر ان سرور را ازبيست فرسنگي نگاه خواهي كرد راه فرار در پيش خواهي گرفت برخيز و بروپيش از انكه ان شهرياربيايد وخود را سبك وخوار مگردان درميان پادشاهان و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0575png مردم عالم والسلام جنگ كردن سلطان سليم قيصر با قراخان خان در قلعها ديار بكر چون سلطان سليم اين جواب شنيد فرمود كي گذارم كه توزنده بوده باشي تا امدن شاه اسمعيل و روميان ازجاي در امدند وشروع كردند بهسيبه1 پيش بردن اما قراخان خان هرشب بيرونمي امد و در قلعهرا باز مي كرد وميريخت برسيبههاي روميان وجمعي را بهقتل مي اورد و باز داخل قلعه ميشد قيصر به تنگ امد و فرمود كه ينكچري اقاسي برود و توپخانه را از اين راه بياورد چون ان راد هموارتر بود بهجهت همين توپخانه را از ان راه فرستاده بودند وينكچري اقاسي رفت كه توپخانه را بياورد و از اين جانب محمد چلبي كه خويش احمد چلبي بوده در ان قلعه مي بود و پدر زني داشت2 در قلعها دياربكر و از كدخدايان معتبر و حسابي دياربكر بود جاسوس فرستاد نزد محمد3 چلبي كه زنهار والفزنهار كه قلعه را به تصرف قيصر بده كه اگرچنانچه تو ندهي وحاكم انجاقراخان خان بوده باشد دمار از روزگار ما واولاد ما برمي اورد و ديگر انكه بيش از اين چشم و روي رافضيان را نميتوان ديد چون نامه رسيد و محمد3 چلبي مطالعه نمود فرمود كه رفتند وصد نفركدخداكه در ان محله بودند طلبيدند و با ايشان صلاح ديد كه حال ما را چه بايد كرد ايشان گفتند كه ميبايد به قيصر عرض كرد و فرستاد كه او بيايد و داخل قلعه شود پس عريضهاي نوشتند وبر تير بستند وبه لشكرگاه قيصر انداختند جمعي انتير را يافتند وبه خدمت قيصر بردند چون مطالعه كرد نوشته	502	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms502	true	1794397070073535061	0	301	0	1499	1499	301	ما از گوشهاي نمودار مي گردد و باز ديگر تاب مقاومت ان نخواهي اورد وتا شقه7ا علم اژدها پيكر ان سرور را ازبيست فرسنگي نگاه خواهي كرد راه فرار در پيش خواهي گرفت برخيز و بروپيش از انكه ان شهرياربيايد وخود را سبك وخوار مگردان درميان پادشاهان و image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0575png مردم عالم والسلام جنگ كردن سلطان سليم قيصر با قراخان خان در قلعها ديار بكر چون سلطان سليم اين جواب شنيد فرمود كي گذارم كه توزنده بوده باشي تا امدن شاه اسمعيل و روميان ازجاي در امدند وشروع كردند بهسيبه1 پيش بردن اما قراخان خان هرشب بيرونمي امد و در قلعهرا باز مي كرد وميريخت برسيبههاي روميان وجمعي را بهقتل مي اورد و باز داخل قلعه ميشد قيصر به تنگ امد و فرمود كه ينكچري اقاسي برود و توپخانه را از اين راه بياورد چون ان راد هموارتر بود بهجهت همين توپخانه را از ان راه فرستاده بودند وينكچري اقاسي رفت كه توپخانه را بياورد و از اين جانب محمد چلبي كه خويش احمد چلبي بوده در ان قلعه مي بود و پدر زني داشت2 در قلعها دياربكر و از كدخدايان معتبر و حسابي دياربكر بود جاسوس فرستاد نزد محمد3 چلبي كه زنهار والفزنهار كه قلعه را به تصرف قيصر بده كه اگرچنانچه تو ندهي وحاكم انجاقراخان خان بوده باشد دمار از روزگار ما واولاد ما برمي اورد و ديگر انكه بيش از اين چشم و روي رافضيان را نميتوان ديد چون نامه رسيد و محمد3 چلبي مطالعه نمود فرمود كه رفتند وصد نفركدخداكه در ان محله بودند طلبيدند و با ايشان صلاح ديد كه حال ما را چه بايد كرد ايشان گفتند كه ميبايد به قيصر عرض كرد و فرستاد كه او بيايد و داخل قلعه شود پس عريضهاي نوشتند وبر تير بستند وبه لشكرگاه قيصر انداختند جمعي انتير را يافتند وبه خدمت قيصر بردند چون مطالعه كرد نوشته	502	-7974964111633820869	1499	2998.0	1200	1499	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms503	false	8203850066563977711	0	301	0	1482	1482	301	بودند كه صاحب سلامت چون پاسي از شب بگذرد مي بايد حضرت جماعتي را در كمين بنشاند كه ما يك برج را سوراخ كرده ملازمان حضرت را راه داده داخل قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0576png مي نماييم1 تا قراخان خان خبردار ميشود قلعه پرشده از رومي وتيغ براين رافضيان مي خوابانيم بار ديگربر2 تيري بستند وانداختند چون ان عريضه را با تير اوردند قيصرنامه را گشود وخواندند بسيار محظوظ گرديد و فتح الله پاشاهرا باشريف پاشا مقرر فرمود كه نصفشب بروند ودر كنار حصاردر كمين بوده باشند وقتي كه مردم قلعه ايشانرا خبردار نمايند بروند و داخل قلعهشوند و از ان جانب قراخانخان خود درفراز برج دروازه خيمه وسايبانها زده بود و هرشب سه مرتبه خود بردور حصار مي گرديد اما از ان جانب در ان برجي كه محمد3 چلبي با صد جوان قزلباش مي بود وصد و پنجاه نفر مردم شهري و ان جماعتي بودند كه محمد3 چلبي ايشان را از راه برده بود روي كرد به مردم قزلباش كه امشب شما خواب كنيد تا نصف شب و ما به خواب رويم وشما بيدار باشيد از نصف شب ما4 تا صباح جماعت قزلباش گفتند چنين بوده باشد اما يك جوان قزلباشي با خود فكري كرد وگفت البته اين جماعت سنياند و فكري دارند خود را به خواب انداخت و چشم راگشود و نگاه مي كرد چه ديد كه چند طناب اوردهاند و در فكرند كه روميان را بالا كشند اه از نهادش بر امد و خود را رساند و يك يك را بيدار گردانيد جوانان گفتند برويم و تحقيق كنيم كه اين طنابها چيست چون امدند وپرسيدند كدخدايان گفتند كه ميخواستيم برويم دست بردي چند نماييم ايشان گفتند كه اي كيديان برويد به پايين كه ما شما رانمي خواهيم كه باشيد كدخدايان گفتند چون چنين است ما برويم چرا امده باشيم وبي خوابي بكشيم و شما راضي نبوده باشيد خشم كردند	503	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms503	true	-4848151003880911570	0	301	0	1482	1482	301	بودند كه صاحب سلامت چون پاسي از شب بگذرد مي بايد حضرت جماعتي را در كمين بنشاند كه ما يك برج را سوراخ كرده ملازمان حضرت را راه داده داخل قلعه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0576png مي نماييم1 تا قراخان خان خبردار ميشود قلعه پرشده از رومي وتيغ براين رافضيان مي خوابانيم بار ديگربر2 تيري بستند وانداختند چون ان عريضه را با تير اوردند قيصرنامه را گشود وخواندند بسيار محظوظ گرديد و فتح الله پاشاهرا باشريف پاشا مقرر فرمود كه نصفشب بروند ودر كنار حصاردر كمين بوده باشند وقتي كه مردم قلعه ايشانرا خبردار نمايند بروند و داخل قلعهشوند و از ان جانب قراخانخان خود درفراز برج دروازه خيمه وسايبانها زده بود و هرشب سه مرتبه خود بردور حصار مي گرديد اما از ان جانب در ان برجي كه محمد3 چلبي با صد جوان قزلباش مي بود وصد و پنجاه نفر مردم شهري و ان جماعتي بودند كه محمد3 چلبي ايشان را از راه برده بود روي كرد به مردم قزلباش كه امشب شما خواب كنيد تا نصف شب و ما به خواب رويم وشما بيدار باشيد از نصف شب ما4 تا صباح جماعت قزلباش گفتند چنين بوده باشد اما يك جوان قزلباشي با خود فكري كرد وگفت البته اين جماعت سنياند و فكري دارند خود را به خواب انداخت و چشم راگشود و نگاه مي كرد چه ديد كه چند طناب اوردهاند و در فكرند كه روميان را بالا كشند اه از نهادش بر امد و خود را رساند و يك يك را بيدار گردانيد جوانان گفتند برويم و تحقيق كنيم كه اين طنابها چيست چون امدند وپرسيدند كدخدايان گفتند كه ميخواستيم برويم دست بردي چند نماييم ايشان گفتند كه اي كيديان برويد به پايين كه ما شما رانمي خواهيم كه باشيد كدخدايان گفتند چون چنين است ما برويم چرا امده باشيم وبي خوابي بكشيم و شما راضي نبوده باشيد خشم كردند	503	-7974964111633820869	1482	2964.0	1183	1482	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms504	false	7447901108609891785	0	301	0	1489	1489	301	وبه زير امدند و محمد چلبي5 گفت ران حال فكرخود بكنيد كه هم امشب قلعه را بهقيصر بدهيم كه فردا خان يك تن ازما زنده نخواهد گذاشت گفتند چه بايد كرد يكي از ايشان گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0577png خانها من در كنار باروي قلعه است سوراخ مي كنم ديوار قلعه را وقيصر را اگاه مي گردانيم گفتند هر چه مي كنيد الحال بكنيد ودر ساعت عريضهاي1 نوشتند وبرتير بستندودرميان سيبه2ا قيصر انداختند وفتح الله پاشا و شريفپاشا در كمين بودند و ايستاده بودند كه طنابهارا بهزير بيندازند وايشان را بربالا بكشند كه ان تير امد و افتاد درميان برج چون برداشته وخواندند نوشته بودند كه به اين جانب بياييد وقتي رسيدند كه دروازه بازشده بود چون انچنانديدند يكي از كدخدايان دوستي اوجاق شيخ صفي را در دل خود محكم كرد3 و رفت به خدمتخان و عرض كرد كه خانم در اين برج چه درعيشي برخيز كه قلعه از دست رفت و شرح راگفت فراخان خان ازجاي خود جست اما وقتي رسيد كه صد و پنجاهرومي داخل برج شده بودند وفتح الله پاشا چون قراخان خان را ديد ايستاد وفرمود كه جنگ كنيد وبزن بزن گرم شد و كشتند ان جماعت را و دهنها برج ورخنه راگرفتند واز بالا وپايين تير وتفنگ ريختند و خان دهنه را گرفت و دو هزار ودويست رومي در ان شب كشتهشدند وخان فرمود كه ان چند كس راگر فتند كه باعث ان فتنه شده بودند ومحمد4 چلبيرا شكم شكافتند و از برج قلعه اويختند قيصر چون چنان ديد مايوس گرديد و فرمود كس رفت به استقبال توپخانه كه زود بياورند رسيدن شاه اسمعيل بهادر خان و فرار نمودن سلطان سليم قيصر از شاه واز ان جانب چون حضرتاشرف اعلي رسيد به ان دره و ان دههزار سرها كه ده منار ساخته بودند ملاحظه نمود احوال پرسيد جماعتي كه در ان حوالي بودند گفتند كه شهريار سلامت	504	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms504	true	8550136094333708135	0	301	0	1489	1489	301	وبه زير امدند و محمد چلبي5 گفت ران حال فكرخود بكنيد كه هم امشب قلعه را بهقيصر بدهيم كه فردا خان يك تن ازما زنده نخواهد گذاشت گفتند چه بايد كرد يكي از ايشان گفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0577png خانها من در كنار باروي قلعه است سوراخ مي كنم ديوار قلعه را وقيصر را اگاه مي گردانيم گفتند هر چه مي كنيد الحال بكنيد ودر ساعت عريضهاي1 نوشتند وبرتير بستندودرميان سيبه2ا قيصر انداختند وفتح الله پاشا و شريفپاشا در كمين بودند و ايستاده بودند كه طنابهارا بهزير بيندازند وايشان را بربالا بكشند كه ان تير امد و افتاد درميان برج چون برداشته وخواندند نوشته بودند كه به اين جانب بياييد وقتي رسيدند كه دروازه بازشده بود چون انچنانديدند يكي از كدخدايان دوستي اوجاق شيخ صفي را در دل خود محكم كرد3 و رفت به خدمتخان و عرض كرد كه خانم در اين برج چه درعيشي برخيز كه قلعه از دست رفت و شرح راگفت فراخان خان ازجاي خود جست اما وقتي رسيد كه صد و پنجاهرومي داخل برج شده بودند وفتح الله پاشا چون قراخان خان را ديد ايستاد وفرمود كه جنگ كنيد وبزن بزن گرم شد و كشتند ان جماعت را و دهنها برج ورخنه راگرفتند واز بالا وپايين تير وتفنگ ريختند و خان دهنه را گرفت و دو هزار ودويست رومي در ان شب كشتهشدند وخان فرمود كه ان چند كس راگر فتند كه باعث ان فتنه شده بودند ومحمد4 چلبيرا شكم شكافتند و از برج قلعه اويختند قيصر چون چنان ديد مايوس گرديد و فرمود كس رفت به استقبال توپخانه كه زود بياورند رسيدن شاه اسمعيل بهادر خان و فرار نمودن سلطان سليم قيصر از شاه واز ان جانب چون حضرتاشرف اعلي رسيد به ان دره و ان دههزار سرها كه ده منار ساخته بودند ملاحظه نمود احوال پرسيد جماعتي كه در ان حوالي بودند گفتند كه شهريار سلامت	504	-7974964111633820869	1489	2978.0	1190	1489	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms505	false	8020058625351995499	0	301	0	1544	1544	301	باشد قراخان خان اينچنين كرده است شاه فرمود كه جاسوس برود وخبري از قيصر بياورد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0578png واما قراخانخان عريضهاي نوشت به خدمت شهريار وشاطر رافرستاد كه در فلان روز اين قسم فتحي خداي عالميان روزي قزلباش كرد اما شهريار عالم خود را برساند كه توپخانه سه روز ديگر خواهد رسيد واز ان جانب چونتوپخانه رسيد قيصر فرمود توپها را بستند برقلعه ودو روز توپها را درست مي كردند و ميخواستند كه روز سيم از جاي در ايند1 كه از جانب اذربايجان گرد شد و علم اژدها پيكر ان سرور چون شعلها عالم اراي خورشيد انور از افق غيب طلوع نمود و كرهناي انعالي مقدار رستم دل را به نوازش در اوردند اماچون چشم سلطان سليم بر انعلم اژدها پيكرافتاد چون اژدها بپيچيد برخود واه ازجانش بر امد و فرمود كوچ كنند في الحال توپخانههارا پيش انداختند و همچون ماده شغالان گريختند قراخان خان گفت كي گذارم كه توپخانه راببرند اين بخش ما بود كه قيصر فرستادو اوردند حالا ميخواهند بهجهت خود ببرند اين معقول نيست وبيست وشش بادليج2 و دو توپ بزرگ بود هر چندروميان ايستادند كه شايد بدربرند نتوانستند وخانرفت وتمام را از ايشان گرفت و اورد وداخل قلعه نمود وشهريار خود را زد مرتبها ديگر بر سپاه قيصر وسلطان سليم بهجانب استنبول راهي گرديد و بدر رفت و خان به خدمت شاه امد و او را عزت نمود و فرمود كه تمام مال و اسباب و خيمه و خرگاه روميان را قزلباش صاحب شدند و شاه سه روز در ديار بكر ماند كه خبر اوردند از براي حضرت كه چند منزل ميبايد شهريار خود به رسم شكار تاقلعها قراحميد برويد كه چون ايل و حشم بسياردراين راههستندو رفتهدر كنارراه برسر كوهها ودرههافرود امدهاند مبادا كه قيصر بفرمايد كه فوج فوج روميان بروند و از جهت اذوقه مال واسباب رعيت شما را بكيرند و ايشان را نيز بفرمايد	505	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms505	true	-2718305455375750340	0	301	0	1544	1544	301	باشد قراخان خان اينچنين كرده است شاه فرمود كه جاسوس برود وخبري از قيصر بياورد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0578png واما قراخانخان عريضهاي نوشت به خدمت شهريار وشاطر رافرستاد كه در فلان روز اين قسم فتحي خداي عالميان روزي قزلباش كرد اما شهريار عالم خود را برساند كه توپخانه سه روز ديگر خواهد رسيد واز ان جانب چونتوپخانه رسيد قيصر فرمود توپها را بستند برقلعه ودو روز توپها را درست مي كردند و ميخواستند كه روز سيم از جاي در ايند1 كه از جانب اذربايجان گرد شد و علم اژدها پيكر ان سرور چون شعلها عالم اراي خورشيد انور از افق غيب طلوع نمود و كرهناي انعالي مقدار رستم دل را به نوازش در اوردند اماچون چشم سلطان سليم بر انعلم اژدها پيكرافتاد چون اژدها بپيچيد برخود واه ازجانش بر امد و فرمود كوچ كنند في الحال توپخانههارا پيش انداختند و همچون ماده شغالان گريختند قراخان خان گفت كي گذارم كه توپخانه راببرند اين بخش ما بود كه قيصر فرستادو اوردند حالا ميخواهند بهجهت خود ببرند اين معقول نيست وبيست وشش بادليج2 و دو توپ بزرگ بود هر چندروميان ايستادند كه شايد بدربرند نتوانستند وخانرفت وتمام را از ايشان گرفت و اورد وداخل قلعه نمود وشهريار خود را زد مرتبها ديگر بر سپاه قيصر وسلطان سليم بهجانب استنبول راهي گرديد و بدر رفت و خان به خدمت شاه امد و او را عزت نمود و فرمود كه تمام مال و اسباب و خيمه و خرگاه روميان را قزلباش صاحب شدند و شاه سه روز در ديار بكر ماند كه خبر اوردند از براي حضرت كه چند منزل ميبايد شهريار خود به رسم شكار تاقلعها قراحميد برويد كه چون ايل و حشم بسياردراين راههستندو رفتهدر كنارراه برسر كوهها ودرههافرود امدهاند مبادا كه قيصر بفرمايد كه فوج فوج روميان بروند و از جهت اذوقه مال واسباب رعيت شما را بكيرند و ايشان را نيز بفرمايد	505	-7974964111633820869	1544	3088.0	1245	1544	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms506	false	-717749903083060807	0	302	0	1548	1548	302	تالان كنند شاه همان دم راهي گرديد چون رسيد به قلعها كمات احمد چلبي عريضه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0579png نوشت به خدمت شهريار عالم فرستاد كه قربانت شوم به گفتها دشمنان قراخان خان ميخواست مرا بكشد وچند مرتبه نوشتها قيصر امد نزد بنده و اين نوشته بود كه بردار همشيرها شيخ اوغليرا با حرمهاي تمام قزلباش بياور كهمن ترا بيگلربيگي ديار بكر گردانم قيصر فرستاد به اين طريق ومن جواب دادم و قبول نكردم التماس دارم كه از اين اوجاق1 محروم نبوده باشم كه بگويند روميان كه در اين سلسله خفيف2 و مروت نيست واگراين غلام را به غلامي خود قبول نمودهايد اين قلعه را به غلام خود شفقت كنيد و هرسال مال وخراج از من بگيريد و من از جانب شاه و به فرمودها شاه تابين او بوده باشم اما چون شهريار شنيده بود كه اودرقلعها ديار بكر چها كرده بود و قيصر نيز در حوالي قلعها كمات بود بنابراين و خدمت سابق او كه نامها قيصر را منظور نداشت واين قسم نمك بحلالي كرده بود ملتمس اورا قبول نمودند3 و فرمودند كه حكم ايالت ان قلعه را وتابين قراخان خان بودن وخوب سلوك نمودن نوشتندو فرستادند به جهت ان سگ4 باوجود انكه قلعه را پيشكش قيصر كرده بود اما قيصر ديد كه شهريار جم قدر از عقب مي ايد از اين جهتبود كه درهيچ جا ايستنكرده5 بهطرف اماسيه روانه گرديد وحضرت اعلي شاهي ظل اللهي نيز بر گرديد ورفت به جانب تبريز و از اين جانب شهريار فرمود كه حكم مجددي نوشتند و فرمودند كه خان كدخدا شود و خلعت به جهت كدخدايي وخرج عروسي از براي خان فرستادند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0580png جنگ كردن قراخان خان و نورعلي خليفه به سپاه عثمانلو و رسيدن شاه اسمعيل بهادرخان بلمدد ا بشان وكشته شدن قراخانخان استجلو اما از اين جانب چون قيصر به اماسيه رسيد تاسف بسيار خورد و فرمود كه من ندانستم	506	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms506	true	6384426022524233326	0	302	0	1548	1548	302	تالان كنند شاه همان دم راهي گرديد چون رسيد به قلعها كمات احمد چلبي عريضه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0579png نوشت به خدمت شهريار عالم فرستاد كه قربانت شوم به گفتها دشمنان قراخان خان ميخواست مرا بكشد وچند مرتبه نوشتها قيصر امد نزد بنده و اين نوشته بود كه بردار همشيرها شيخ اوغليرا با حرمهاي تمام قزلباش بياور كهمن ترا بيگلربيگي ديار بكر گردانم قيصر فرستاد به اين طريق ومن جواب دادم و قبول نكردم التماس دارم كه از اين اوجاق1 محروم نبوده باشم كه بگويند روميان كه در اين سلسله خفيف2 و مروت نيست واگراين غلام را به غلامي خود قبول نمودهايد اين قلعه را به غلام خود شفقت كنيد و هرسال مال وخراج از من بگيريد و من از جانب شاه و به فرمودها شاه تابين او بوده باشم اما چون شهريار شنيده بود كه اودرقلعها ديار بكر چها كرده بود و قيصر نيز در حوالي قلعها كمات بود بنابراين و خدمت سابق او كه نامها قيصر را منظور نداشت واين قسم نمك بحلالي كرده بود ملتمس اورا قبول نمودند3 و فرمودند كه حكم ايالت ان قلعه را وتابين قراخان خان بودن وخوب سلوك نمودن نوشتندو فرستادند به جهت ان سگ4 باوجود انكه قلعه را پيشكش قيصر كرده بود اما قيصر ديد كه شهريار جم قدر از عقب مي ايد از اين جهتبود كه درهيچ جا ايستنكرده5 بهطرف اماسيه روانه گرديد وحضرت اعلي شاهي ظل اللهي نيز بر گرديد ورفت به جانب تبريز و از اين جانب شهريار فرمود كه حكم مجددي نوشتند و فرمودند كه خان كدخدا شود و خلعت به جهت كدخدايي وخرج عروسي از براي خان فرستادند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0580png جنگ كردن قراخان خان و نورعلي خليفه به سپاه عثمانلو و رسيدن شاه اسمعيل بهادرخان بلمدد ا بشان وكشته شدن قراخانخان استجلو اما از اين جانب چون قيصر به اماسيه رسيد تاسف بسيار خورد و فرمود كه من ندانستم	506	-7974964111633820869	1548	3096.0	1249	1548	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms507	false	-1639078466720248573	0	301	0	1424	1424	301	كه اين سفر را چون بروم اين مرتبه اذوقه جمع كنم وبه طريقي بروم كه بعد ازاين ازمن باز گويند وتمامايران وخراسان برانگيزم و مصطفي پاشا را طلب نمود وچهار خزينه فرمود كه به مصطفي پاشاي بيقلو دادند و فرمود كه ميبايد در اين سرحد اذوقه بگيري وامسال1 در فصل بهار كه مي ايم برداريم و برويم برسر شيخ اوغلي وبدانم با او چه ميبايد كرد و سلطان سليم خود رفت به جانب استنبول و از ان جانب شهريار نورعلي خليفه را فرستاد بهملك ارزنجان2 اما چون قراخان خان كدخدا گرديد تمام ان چهار هزار كس را كه يا او امده بودند خلعت داد سر تا يا از دستار و قبا و كفش و در انتظار فرصت بود كه احمد چلبي را به دست اورد باري فرستاد در عروسي خود او را طلب نمود او عذري چند اورد و نيامد اما خان نيز تغافل كرد و خلعت از براي اونيز فرستاد وان ناپاك پوشيد چون سه ماه گذشت فرستاد و مال كمات را طلب نمود او عذر اورد و ديگر باره گفت تا انكه مدت نه ماه گذشت احمد چلبي دانست كه ديگرجواب و عذر اورا نخواهدشنيد رقعهاي نوشت به طرف اماسيه به خدمت مصطفي پاشاي بيقلو كه برخيز و بيا به قلعها كمات كه مال دو ساله را پيشكش حضرت قيصر كردهام 3 مصطفي پاشاچون اين نامهرا خواند بسيار خوشحال گرديد و درساعت غلام خود را افرنديس4 با اردل مال فرنگي5 وپسر خود6 را نيز محصل و سركار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0581png جنگ كردن قراخالان وورعلي خليفه به سپاه عثما نلو نمود و ده هزار كس به ايشان داد و راهي گردانيد و از ان جانب اين خبر رسيد به قراخان خان كه ان نامرد قلعه را داد به مصطفي پاشاي بيقلو وغلام فرنگي1 خود را با ده هزار كس فرستاده است و ايشان داخل قلعه شدند و قراخان خان از	507	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms507	true	-4865112212147049506	0	301	0	1424	1424	301	كه اين سفر را چون بروم اين مرتبه اذوقه جمع كنم وبه طريقي بروم كه بعد ازاين ازمن باز گويند وتمامايران وخراسان برانگيزم و مصطفي پاشا را طلب نمود وچهار خزينه فرمود كه به مصطفي پاشاي بيقلو دادند و فرمود كه ميبايد در اين سرحد اذوقه بگيري وامسال1 در فصل بهار كه مي ايم برداريم و برويم برسر شيخ اوغلي وبدانم با او چه ميبايد كرد و سلطان سليم خود رفت به جانب استنبول و از ان جانب شهريار نورعلي خليفه را فرستاد بهملك ارزنجان2 اما چون قراخان خان كدخدا گرديد تمام ان چهار هزار كس را كه يا او امده بودند خلعت داد سر تا يا از دستار و قبا و كفش و در انتظار فرصت بود كه احمد چلبي را به دست اورد باري فرستاد در عروسي خود او را طلب نمود او عذري چند اورد و نيامد اما خان نيز تغافل كرد و خلعت از براي اونيز فرستاد وان ناپاك پوشيد چون سه ماه گذشت فرستاد و مال كمات را طلب نمود او عذر اورد و ديگر باره گفت تا انكه مدت نه ماه گذشت احمد چلبي دانست كه ديگرجواب و عذر اورا نخواهدشنيد رقعهاي نوشت به طرف اماسيه به خدمت مصطفي پاشاي بيقلو كه برخيز و بيا به قلعها كمات كه مال دو ساله را پيشكش حضرت قيصر كردهام 3 مصطفي پاشاچون اين نامهرا خواند بسيار خوشحال گرديد و درساعت غلام خود را افرنديس4 با اردل مال فرنگي5 وپسر خود6 را نيز محصل و سركار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0581png جنگ كردن قراخالان وورعلي خليفه به سپاه عثما نلو نمود و ده هزار كس به ايشان داد و راهي گردانيد و از ان جانب اين خبر رسيد به قراخان خان كه ان نامرد قلعه را داد به مصطفي پاشاي بيقلو وغلام فرنگي1 خود را با ده هزار كس فرستاده است و ايشان داخل قلعه شدند و قراخان خان از	507	-7974964111633820869	1424	2848.0	1125	1424	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms508	false	8872084513122567932	0	301	0	1421	1421	301	شنيدن اين سخن بسيار دلگير گرديد و برداشت سپاه خود را و كس فرستاد پيش احمد سلطان قاجار كه با هفتصد كس كه داري برخاسته بيا چون سلطان امد راه قلعها كمات را پيش كرفتند و رفتند چون بهپاي قلعه رسيدند كزل پاشاي2 پسرمصطفي پاشا از قلعهبيرون امد با جماعت خود وشروع به جنگ كردند و ريختند بريكدگر وپنج هزار كس را كشتند و پنج هزار كس ديگر كه ايشان نيز اكثر زخم دار گريزانشدند و رفتند و ديگر نتوانستند كه داخل قلعه شوند راه اماسيه را پيش گرفتند و گريزان بدر رفتند وقراخان خان امد و دور قلعه را درميان گرفت و از ان جانب چون كزل پاشا2 به خدمت پدر امد و انچه شده بود عرض كرد مصطفي فرمود كه برداريد پانزده هزار كس ديگر و يك مرتبها ديگر برويد شايد توانيد گرفت كزل پاشا2 برداشت ايشان را و راه قلعها كمات را پيش گرفتند و بدر رفتند3 و در يك منزلي اماسيه و فرستاد مصطفي پاشا كه اين مرتبه من خود ميروم و پسردخورا در اماسيه جانشين كرد وخود با سي هزار كس راهي گرديد به ياري احمد چلبي و كس فرستاد پيش احمد چلبي و از امدن خود او را خبردار ساخت چون از امدن مصطفي پاشا خبردار گرديد كس فرستاد به خدمتقراخان خان كه برخيز و برعقب نشين كه من بيرون مي ايم و با توجنگ مي كنم قراخان خان ميخواست كه برعقب نشيند كه احمدسلطان قاجار گفت خانم مرا اين به خاطر ميرسد كه اين سگ را فكري در خاطر هست به اوجاق image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0582png شيخ صفي قسم كه كمك از براي او مي ايد و فكري دارد خان گفت هر كس ميخواهد بيايد و در دم برعقب نشستند و از ان جانب مصطفي پاشا رسيد با سي هزار كس وپشت بر قلعه داد واحمد چلبي به استقبال پاشا بيرون امد ومصطفي پاشا را	508	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms508	true	-5382351514261025858	0	301	0	1421	1421	301	شنيدن اين سخن بسيار دلگير گرديد و برداشت سپاه خود را و كس فرستاد پيش احمد سلطان قاجار كه با هفتصد كس كه داري برخاسته بيا چون سلطان امد راه قلعها كمات را پيش كرفتند و رفتند چون بهپاي قلعه رسيدند كزل پاشاي2 پسرمصطفي پاشا از قلعهبيرون امد با جماعت خود وشروع به جنگ كردند و ريختند بريكدگر وپنج هزار كس را كشتند و پنج هزار كس ديگر كه ايشان نيز اكثر زخم دار گريزانشدند و رفتند و ديگر نتوانستند كه داخل قلعه شوند راه اماسيه را پيش گرفتند و گريزان بدر رفتند وقراخان خان امد و دور قلعه را درميان گرفت و از ان جانب چون كزل پاشا2 به خدمت پدر امد و انچه شده بود عرض كرد مصطفي فرمود كه برداريد پانزده هزار كس ديگر و يك مرتبها ديگر برويد شايد توانيد گرفت كزل پاشا2 برداشت ايشان را و راه قلعها كمات را پيش گرفتند و بدر رفتند3 و در يك منزلي اماسيه و فرستاد مصطفي پاشا كه اين مرتبه من خود ميروم و پسردخورا در اماسيه جانشين كرد وخود با سي هزار كس راهي گرديد به ياري احمد چلبي و كس فرستاد پيش احمد چلبي و از امدن خود او را خبردار ساخت چون از امدن مصطفي پاشا خبردار گرديد كس فرستاد به خدمتقراخان خان كه برخيز و برعقب نشين كه من بيرون مي ايم و با توجنگ مي كنم قراخان خان ميخواست كه برعقب نشيند كه احمدسلطان قاجار گفت خانم مرا اين به خاطر ميرسد كه اين سگ را فكري در خاطر هست به اوجاق image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0582png شيخ صفي قسم كه كمك از براي او مي ايد و فكري دارد خان گفت هر كس ميخواهد بيايد و در دم برعقب نشستند و از ان جانب مصطفي پاشا رسيد با سي هزار كس وپشت بر قلعه داد واحمد چلبي به استقبال پاشا بيرون امد ومصطفي پاشا را	508	-7974964111633820869	1421	2842.0	1122	1421	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms509	false	-873892730906826774	0	301	0	1473	1473	301	دريافت روزديگر مصطفي پاشا الچي فرستاد به خدمت قراخان خان كه خوش باشد فردا ما و تو با يكديگر جنگ خواهيم كرد اين مرد بندها قيصر است چرا برسر غلام قيصر امده اي اگر چنانچه شرط مي كني كه من بعد ديگر برسراحمد چلبي نيايي ما خود ميرويم و اين فتنها خوابيده را بيدار نخواهيم كرد والا خوش باشد پس قراخان خان گفت جواب اين بهتو خواهم داد اماچون شب شد از طرف قلعها ارزنجان1 نورعلي خليفه امد با2 چهار هزار كسخود و هزار كس خود را در قلعه گذاشته بود ورسيد ياران بسيار خوشحالشدند اما در ان شب حضرت والاجاه مرشد كامل در تبريز بود در خواب ديده بود كه شخصي به ان حضرت فرمودند كه ميبايد خود را به ديار بكر برساني كه اگر تو نروي كاري از پيش نخواهند برد ان حضرت بيدار شد و دانست كه سپاهي برسر دياربكر امده است فرمود نامهاي نوشتند بهخان و به شاطري داد و فرستاد نزد قراخان خان كه زنهار جنك نكن اگر سپاهي برسر تو بيايد كه ما خود را رسانديم و هنوز نورعلي خليفه ارملو نيامده بود كه شاطر امد و نامه را داد و پيغام راگذرانيد خان گفت منت برجان داريم اما چون نور علي خليفه امد گفت چرا جنگ نكردهايد تاحال گفت مرشد كامل فرمودهاست كه جنگ مكنيد تا من خود بيايم نورعلي خليفه گفت چرا بايد گذاشت تامرشد كامل بيايدو شهريارخود جنگ كند شرط صو فيگري3 اين نيست كهما انتظار جنگ شاهر ابكشيم وهر كس كه فرداجنگنكند ناصوفي خواهد بود احمد سلطان گفت خانم نورعلي خليفه راست مي گويد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0583png اما خان ان چنان كس فرستاد پيش مصطفي پاشا كه ايشان را خبر شد كه اگر ما يك هفتها ديگر صبر بكنيم و جنگ نكنيم بهتر است به جهت انكه تا ما نيز فكري بكنيم ازاين خبر مصطفي پاشا بسيار خوشحال گرديد چرا كه	509	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms509	true	4612520310698295184	0	301	0	1473	1473	301	دريافت روزديگر مصطفي پاشا الچي فرستاد به خدمت قراخان خان كه خوش باشد فردا ما و تو با يكديگر جنگ خواهيم كرد اين مرد بندها قيصر است چرا برسر غلام قيصر امده اي اگر چنانچه شرط مي كني كه من بعد ديگر برسراحمد چلبي نيايي ما خود ميرويم و اين فتنها خوابيده را بيدار نخواهيم كرد والا خوش باشد پس قراخان خان گفت جواب اين بهتو خواهم داد اماچون شب شد از طرف قلعها ارزنجان1 نورعلي خليفه امد با2 چهار هزار كسخود و هزار كس خود را در قلعه گذاشته بود ورسيد ياران بسيار خوشحالشدند اما در ان شب حضرت والاجاه مرشد كامل در تبريز بود در خواب ديده بود كه شخصي به ان حضرت فرمودند كه ميبايد خود را به ديار بكر برساني كه اگر تو نروي كاري از پيش نخواهند برد ان حضرت بيدار شد و دانست كه سپاهي برسر دياربكر امده است فرمود نامهاي نوشتند بهخان و به شاطري داد و فرستاد نزد قراخان خان كه زنهار جنك نكن اگر سپاهي برسر تو بيايد كه ما خود را رسانديم و هنوز نورعلي خليفه ارملو نيامده بود كه شاطر امد و نامه را داد و پيغام راگذرانيد خان گفت منت برجان داريم اما چون نور علي خليفه امد گفت چرا جنگ نكردهايد تاحال گفت مرشد كامل فرمودهاست كه جنگ مكنيد تا من خود بيايم نورعلي خليفه گفت چرا بايد گذاشت تامرشد كامل بيايدو شهريارخود جنگ كند شرط صو فيگري3 اين نيست كهما انتظار جنگ شاهر ابكشيم وهر كس كه فرداجنگنكند ناصوفي خواهد بود احمد سلطان گفت خانم نورعلي خليفه راست مي گويد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0583png اما خان ان چنان كس فرستاد پيش مصطفي پاشا كه ايشان را خبر شد كه اگر ما يك هفتها ديگر صبر بكنيم و جنگ نكنيم بهتر است به جهت انكه تا ما نيز فكري بكنيم ازاين خبر مصطفي پاشا بسيار خوشحال گرديد چرا كه	509	-7974964111633820869	1473	2946.0	1174	1473	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms510	false	338556473200180233	0	300	0	1380	1380	300	به الغار امده بودند و اسبان ايشان كم زورشده بودند قبول نمودند و تا يك هفته طبل جنگ نزدند و نورعلي خليفه گفت ما جنگ مي كنيم اما قراخان خان گفت كه اي ياران چون مرشد كامل فرستاده است ميادا ازرده شود و ما را به قتل اورد ايشان گفتند ما جواب مرشد كامل را ميدهيم و عهدها شهريار با ماست وروز ديگر شروع كردند در جنگ كه شهريارجم قدر از گرد راه رسيد و خود را زدند بر ان سپاه و در عين گيرودار بودند و پسرمصطفي داد مردي ميداد كه از برابر شهريار دوران رسيد و ديدند شاهرا و سجده كردند و قراخان خان پيش افتاد كه اگر تيري يا تفنگي بيندازند به مرشد كامل نخورد كه پاشا نمودارگرديد شهريار فرياد كرد كه قراخان باش تا من بيايم خان پنداشت كه شاه گفت ببينم چه كارهاي او مركب را جهاند شاه مرتبها ديگر فرياد زد و گفت باش كه رسيدم چون غلغله وغوغا بود نفهميد كه شهريار چه گفت اما شاه خودرا رسانيد با تيغ كنده وتارفت بلند كند كه خان انچنان برفرقش زد كهتا روي دماغش برهم شكافت و گفت قربانت چون بودم كه ان حضرت فرمود كه نگفتم كهدست نگاهدار خان گفت قربانت شوم ازرده شدي شاه گفت من نگفتم كه دست نگاهدار او گفت قربانتشوم مرا به خاطررسيد كه شهريار فرمود كه برو به جنگش من اينچنين يافتم شهريار فرمود كه شجاعت خود را به من مينمودي خان گفت به اوجاق شيخ صفي قسم كه نشنيدم ان حضرت فرمود كه اوجاق خصم تو شود كه تو خاءني وناصوفي اه از نهاد خان بر امد و چون ديد كه شهريار او را نفرين كرد شروع به گريه كرد و سر در دنبال شاه نهاد و گفت قربانت شوم مراگردن بزن كه من تاب خشم مرشد كامل ندارم و هرچند گفت ان حضرت گره در ابروان در	510	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms510	true	-4053612701649389355	0	300	0	1380	1380	300	به الغار امده بودند و اسبان ايشان كم زورشده بودند قبول نمودند و تا يك هفته طبل جنگ نزدند و نورعلي خليفه گفت ما جنگ مي كنيم اما قراخان خان گفت كه اي ياران چون مرشد كامل فرستاده است ميادا ازرده شود و ما را به قتل اورد ايشان گفتند ما جواب مرشد كامل را ميدهيم و عهدها شهريار با ماست وروز ديگر شروع كردند در جنگ كه شهريارجم قدر از گرد راه رسيد و خود را زدند بر ان سپاه و در عين گيرودار بودند و پسرمصطفي داد مردي ميداد كه از برابر شهريار دوران رسيد و ديدند شاهرا و سجده كردند و قراخان خان پيش افتاد كه اگر تيري يا تفنگي بيندازند به مرشد كامل نخورد كه پاشا نمودارگرديد شهريار فرياد كرد كه قراخان باش تا من بيايم خان پنداشت كه شاه گفت ببينم چه كارهاي او مركب را جهاند شاه مرتبها ديگر فرياد زد و گفت باش كه رسيدم چون غلغله وغوغا بود نفهميد كه شهريار چه گفت اما شاه خودرا رسانيد با تيغ كنده وتارفت بلند كند كه خان انچنان برفرقش زد كهتا روي دماغش برهم شكافت و گفت قربانت چون بودم كه ان حضرت فرمود كه نگفتم كهدست نگاهدار خان گفت قربانت شوم ازرده شدي شاه گفت من نگفتم كه دست نگاهدار او گفت قربانتشوم مرا به خاطررسيد كه شهريار فرمود كه برو به جنگش من اينچنين يافتم شهريار فرمود كه شجاعت خود را به من مينمودي خان گفت به اوجاق شيخ صفي قسم كه نشنيدم ان حضرت فرمود كه اوجاق خصم تو شود كه تو خاءني وناصوفي اه از نهاد خان بر امد و چون ديد كه شهريار او را نفرين كرد شروع به گريه كرد و سر در دنبال شاه نهاد و گفت قربانت شوم مراگردن بزن كه من تاب خشم مرشد كامل ندارم و هرچند گفت ان حضرت گره در ابروان در	510	-7974964111633820869	1380	2760.0	1081	1380	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms511	false	-5955717193258720535	0	301	0	1413	1413	301	اورده بود و از خان رو مي گرداند كه قراخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0584png خان گفت كه ديگرزندگي به چه كار من مي ايد كه مرشد مندلگير بوده باشد از من وتاده گام از ان حضرت جدا شد ينكچري درميدان جنگ افتاده بود و تفنگش پر بود چون شاه را ديد گفت يقين كه شيخ اوغلي خواهد بود بزن وكوتاه كن اين جنگ وغوغا را و بست برسينها مبارك شهريار چون ان نامرد اتش داد از قضاي فلكي با رسيدن خان يكي بود واز عقبشاه ميرفت كه اگر شهريار برروي او نخندد1 خود را هلاك سازد و رسيده گفت بلاگردانت شوم به سرعزيز تو كه مردم و من بيش از اين تاب تغافل ندارم كه ان تفنگ امد و برسينها خان خورد ان نامدار اهي كشيد و افتاد برزمين چون شهريار اين بديد اول ان ينكچري را به قتل در اورد و بعد از ان فرمود كه قتل عام است وقتي بود كه رومي شكست خورده بود و شاه ميخواست كه بر گردد كه خانرا زدند چون ان حكم كرد امد برسرقراخان خان و پياده گرديد و سرش را در كنارگرفت خان چشم باز كرد سرخودرا در دامن شاه ديد گفت قربانت الحال از من راضي شديد شاه گفت هر ارزويي كه در دل داري بگو خان گفت قربانت شوم از احوال غلام زاده خود عبدالله غافل مشويد اين بگفت و ديده برهم نهاد و جان به جان افرين تسليم كرد شهريار فرمود خان را بردند بهجانب اردبيل و غضب بر ان حضرت مستولي شده مقرر فرمودند كه تمامي سپاه روم را به قتل اوردند اما چون مصطفي پاشا چنين هنگامه رامشاهده نمود روي به فرارنهاده و غازيان قزلباش داد مردانگي داده قريب بيست هزار كس از سپاه روم بهقتل اورده و مصطفي پاشا با باقي سپاه فرار نموده به جانب اماسيه روانه گرديدند و تمامي اموال و اسباب ايشان را نواب	511	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms511	true	1371658258938887837	0	301	0	1413	1413	301	اورده بود و از خان رو مي گرداند كه قراخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0584png خان گفت كه ديگرزندگي به چه كار من مي ايد كه مرشد مندلگير بوده باشد از من وتاده گام از ان حضرت جدا شد ينكچري درميدان جنگ افتاده بود و تفنگش پر بود چون شاه را ديد گفت يقين كه شيخ اوغلي خواهد بود بزن وكوتاه كن اين جنگ وغوغا را و بست برسينها مبارك شهريار چون ان نامرد اتش داد از قضاي فلكي با رسيدن خان يكي بود واز عقبشاه ميرفت كه اگر شهريار برروي او نخندد1 خود را هلاك سازد و رسيده گفت بلاگردانت شوم به سرعزيز تو كه مردم و من بيش از اين تاب تغافل ندارم كه ان تفنگ امد و برسينها خان خورد ان نامدار اهي كشيد و افتاد برزمين چون شهريار اين بديد اول ان ينكچري را به قتل در اورد و بعد از ان فرمود كه قتل عام است وقتي بود كه رومي شكست خورده بود و شاه ميخواست كه بر گردد كه خانرا زدند چون ان حكم كرد امد برسرقراخان خان و پياده گرديد و سرش را در كنارگرفت خان چشم باز كرد سرخودرا در دامن شاه ديد گفت قربانت الحال از من راضي شديد شاه گفت هر ارزويي كه در دل داري بگو خان گفت قربانت شوم از احوال غلام زاده خود عبدالله غافل مشويد اين بگفت و ديده برهم نهاد و جان به جان افرين تسليم كرد شهريار فرمود خان را بردند بهجانب اردبيل و غضب بر ان حضرت مستولي شده مقرر فرمودند كه تمامي سپاه روم را به قتل اوردند اما چون مصطفي پاشا چنين هنگامه رامشاهده نمود روي به فرارنهاده و غازيان قزلباش داد مردانگي داده قريب بيست هزار كس از سپاه روم بهقتل اورده و مصطفي پاشا با باقي سپاه فرار نموده به جانب اماسيه روانه گرديدند و تمامي اموال و اسباب ايشان را نواب	511	-7974964111633820869	1413	2826.0	1114	1413	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms512	false	-3803123414181376010	0	302	0	1480	1480	302	ظل اللهي به سپاه ظفر پناه قزلباش بخشيده وخود رفت به قلعها كمات و قلعه را گرفت و احمد چلبي را فرمود كه بند از بندجدا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0585png كردند و قلعه را داد به ابن عمخان سلمان بيگ و شاهدريا دل بر گرديد و امد به دياربكر و محمود سلطان عم1 خان را همان للها عبدالله خان كرد والكاء ديار بكر راداد به عبدالله خان و اورا درسن سهسالگي لقب خانيداد2 و شهريار خود به دولت و اقبال بهجانب تبريز رفت جنگ كردن ديو سلطان باجاني بيگ سلطان وعبيدالله خان3 بشنو4 و از اين جانب چون حضرت اشرف اعلي از صحراي چالدران فرار نموده بود و ميخواست به جانب تبريز بيايد به خاطر محمد زمان ميرزا رسيد كه فرصت بهترازاين نمي باشد خودرا برسان به خراسان چون محمد زمان ميرزا را اين اراده به خاطر رسيد و از ان حضرت جدا گرديد و راه استراباد را در پيش گرفت و خودرا رسانيد در ميان جماعت بچە5ا تر كمان و گفت شيخ اوغلي كشته گرديد در جنگ سلطان سليم قيصر در صحراي معمدزمان ميرز چالدران و اككر چنانچه الحال شما با من همراهي كنيد وقتي كه من به دولت برسم و اوجاق من روشن شود انچه خواهيد از شما مضايقه نكرده از شما خواهد بود و بزرگ و سركرده ايشان غازي خان6 بود با محمد زمان ميرزا بيعت كرد و برداشت محمد زمان ميرزاي پسر بديع الزمان ميرزا را و برسر پرغيب خان7 راهي گرديد وخان شنيد كه بچه تركمان و غازي خان6 با محمد زمان ميرزا برسر او مي ايند در ساعت كوچ و بنها خود را برداشت و امد به دامغان و چون در خراسان اين خبر شايع شد كه شاه در جنگ سلطان سليم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0586png قيصر شكست خورده است و جمعي ديگر شهرت داده بودند ومي گفتندنواب اشرف در ميان نيست و كشتهشده است باري اين خبر	512	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms512	true	3202389901670421710	0	302	0	1480	1480	302	ظل اللهي به سپاه ظفر پناه قزلباش بخشيده وخود رفت به قلعها كمات و قلعه را گرفت و احمد چلبي را فرمود كه بند از بندجدا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0585png كردند و قلعه را داد به ابن عمخان سلمان بيگ و شاهدريا دل بر گرديد و امد به دياربكر و محمود سلطان عم1 خان را همان للها عبدالله خان كرد والكاء ديار بكر راداد به عبدالله خان و اورا درسن سهسالگي لقب خانيداد2 و شهريار خود به دولت و اقبال بهجانب تبريز رفت جنگ كردن ديو سلطان باجاني بيگ سلطان وعبيدالله خان3 بشنو4 و از اين جانب چون حضرت اشرف اعلي از صحراي چالدران فرار نموده بود و ميخواست به جانب تبريز بيايد به خاطر محمد زمان ميرزا رسيد كه فرصت بهترازاين نمي باشد خودرا برسان به خراسان چون محمد زمان ميرزا را اين اراده به خاطر رسيد و از ان حضرت جدا گرديد و راه استراباد را در پيش گرفت و خودرا رسانيد در ميان جماعت بچە5ا تر كمان و گفت شيخ اوغلي كشته گرديد در جنگ سلطان سليم قيصر در صحراي معمدزمان ميرز چالدران و اككر چنانچه الحال شما با من همراهي كنيد وقتي كه من به دولت برسم و اوجاق من روشن شود انچه خواهيد از شما مضايقه نكرده از شما خواهد بود و بزرگ و سركرده ايشان غازي خان6 بود با محمد زمان ميرزا بيعت كرد و برداشت محمد زمان ميرزاي پسر بديع الزمان ميرزا را و برسر پرغيب خان7 راهي گرديد وخان شنيد كه بچه تركمان و غازي خان6 با محمد زمان ميرزا برسر او مي ايند در ساعت كوچ و بنها خود را برداشت و امد به دامغان و چون در خراسان اين خبر شايع شد كه شاه در جنگ سلطان سليم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0586png قيصر شكست خورده است و جمعي ديگر شهرت داده بودند ومي گفتندنواب اشرف در ميان نيست و كشتهشده است باري اين خبر	512	-7974964111633820869	1480	2960.0	1181	1480	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms513	false	-4729528121207673405	0	301	0	1508	1508	301	رسيد بهجاني بيگ سلطان در ملك اترار1 وخاطر جمع كرد وبيست هزار نفر لشكر خود را برداشت وبر سر ديو سلطان اروملو راهي گرديد و از براي عبيدالله خان اخبر فرستاد كه معاملات شيخ اوغلي اين چنين شده است و من ميروم به گرفتن بلخ چه مي گويي و اگر چنانچه اراده گرفتن خراسان داريد خوش باشد عبيدالله خان2 در ساعت كس فرستاد پيش محمد تيمور خان واو در سمرقند بود كه اين چنين اوازهاي انداختهاند نمي ايي كه برويم به گرفتن بلخ وهرات وخراسان محمد تيمورخان رفت با خواجه عبدالرحيم نقشبند صلاح ديد كه اينچنين خبري امده است از جانب ايران شما چه ميفرماييد خواجه گفت كه زنهار اين كار مكنيد كه در اخرعمر ريش سفيد مرا تف بيندازند پادشاهان ايران و غيره صبر كنيد اگر چنانچه اين خبر واقعي بوده باشد برويد و اگر چنانچه دروغ بوده باشد پشيماني و شرمندگي چرا بايد كشيد محمد تيمور خاندانست كه حق برجانب خواجه عبدالرحيم است فسخ عزيمتنمود به فرمودها خواجهعبدالرحيم اما جاني بيك برخاست وبهجانب حصار امد و مهدي خواجه اتاليغ خان ميرزا حاكم حصار شادمان بود كس فرستاد به خدمت ديو سلطان و مدد طلبيد سلطان درجواب نوشت كه تو اين قدر قلعهداري بكن با او تا من يراق جنگ خود را بگيرم وبيايم و اما جاني بيگ سلطان دو ماه نشست درپاي قلعه و كاري نتوانست ساخت لاعلاج شد و برخاست و به طرف بلخ راهي گرديد چون به چهار فرسنگي بلخ رسيد ديو سلطان با سه هزار كس از قلعه بيرون امد ومحمدي خان3 ولد علي شكرخان تركمان بهارلورا در قلعه جانشين كرد و او نيز هزار كس داشت در قلعه گذاشت وخود با سه هزار كس رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0587png به جنگ جاني بيگ سلطان اما جاني بيگ سلطان در بلخ جاسوسيداشت اين خبر را برد از جهت عبيدالله خان1 او نيز سوار گرديد و به الغار	513	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms513	true	-3238175786718666630	0	301	0	1508	1508	301	رسيد بهجاني بيگ سلطان در ملك اترار1 وخاطر جمع كرد وبيست هزار نفر لشكر خود را برداشت وبر سر ديو سلطان اروملو راهي گرديد و از براي عبيدالله خان اخبر فرستاد كه معاملات شيخ اوغلي اين چنين شده است و من ميروم به گرفتن بلخ چه مي گويي و اگر چنانچه اراده گرفتن خراسان داريد خوش باشد عبيدالله خان2 در ساعت كس فرستاد پيش محمد تيمور خان واو در سمرقند بود كه اين چنين اوازهاي انداختهاند نمي ايي كه برويم به گرفتن بلخ وهرات وخراسان محمد تيمورخان رفت با خواجه عبدالرحيم نقشبند صلاح ديد كه اينچنين خبري امده است از جانب ايران شما چه ميفرماييد خواجه گفت كه زنهار اين كار مكنيد كه در اخرعمر ريش سفيد مرا تف بيندازند پادشاهان ايران و غيره صبر كنيد اگر چنانچه اين خبر واقعي بوده باشد برويد و اگر چنانچه دروغ بوده باشد پشيماني و شرمندگي چرا بايد كشيد محمد تيمور خاندانست كه حق برجانب خواجه عبدالرحيم است فسخ عزيمتنمود به فرمودها خواجهعبدالرحيم اما جاني بيك برخاست وبهجانب حصار امد و مهدي خواجه اتاليغ خان ميرزا حاكم حصار شادمان بود كس فرستاد به خدمت ديو سلطان و مدد طلبيد سلطان درجواب نوشت كه تو اين قدر قلعهداري بكن با او تا من يراق جنگ خود را بگيرم وبيايم و اما جاني بيگ سلطان دو ماه نشست درپاي قلعه و كاري نتوانست ساخت لاعلاج شد و برخاست و به طرف بلخ راهي گرديد چون به چهار فرسنگي بلخ رسيد ديو سلطان با سه هزار كس از قلعه بيرون امد ومحمدي خان3 ولد علي شكرخان تركمان بهارلورا در قلعه جانشين كرد و او نيز هزار كس داشت در قلعه گذاشت وخود با سه هزار كس رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0587png به جنگ جاني بيگ سلطان اما جاني بيگ سلطان در بلخ جاسوسيداشت اين خبر را برد از جهت عبيدالله خان1 او نيز سوار گرديد و به الغار	513	-7974964111633820869	1508	3016.0	1209	1508	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms514	false	-3460989665159385057	0	301	0	1408	1408	301	تمام با سي هزار كس راهي گرديد وقتي از اب گذشت و رسيد كه جاني بيگ صف امدن عبيدالله كشيده است واز ان جانب نيز ديو سلطان صف بسته است و در فكر جنگ بودند كه عبيدالله خان1 نيز امد باسي هزار كس خود ديو سلطان كس فرستاد پيش عبيدالله خان1 كه شما جميع زن طلاق شديد زيراكه قسم ياد نموديد باشهريار كه ديگر از اب جيحون نگذريد بهعزم جنگ قزلباش حقا كه شما تمام نه قول داريد و نه اقرار و نه مذهب عبيدالله خان1 گفت برو و به ديو سلطان بگو كه ما از قسم و عهد خود نگذشتهايم و ما قسم خورده بوديم كه تا شاه اسمعيل درحيات بوده باشد ما بهاين طرف نياييم2 به گرفتن بلخ اما امديم به جهت انكه فردا روميان بيايند بهطرف خراسان و تمامي را بگيرند چرا ما امروز ملك موروثي خود را نگيريم ديو سلطان كس فرستاد كه به خدا و رسول خدا و اءمها هدا قسم كه ما خبر نداريم و ديگر انكه اين خبراول چون به شمارسيد كه ما راخبرنشد يقين و مشخص كه اين خبر دروغ است وفردا بازشهباز بلند پرواز اوج اقبال به پرواز در امده است وباعث شور وفتنه وغوغا شود چند روزي صبر كنيد تا اين خبر برسد اگر عياذا بالله راست بوده باشد من خود بلخ را خالي مي كنم و به شما ميسپارم و هر قزلباشي كه در اين حواليها است برميدارم و ميروم به ايران عبيدالله خان1 گفت سخن يكي است هرگاه چنانچه تو با خبر نبوده باشي ما چه كنيم محمد زمان ميرزا ولد بديع الزمان ميرزا همراه بوده است و از جنگ گاه گريخته است و امده است به استراباد و استراباد را گرفته است و تو مي گويي من خبر ندارم ديو سلطان چون چنان ديد كه ايشان بجدند و همين حرف مي گويند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0588png سلطان نيز زد	514	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms514	true	-1780244565890449183	0	301	0	1408	1408	301	تمام با سي هزار كس راهي گرديد وقتي از اب گذشت و رسيد كه جاني بيگ صف امدن عبيدالله كشيده است واز ان جانب نيز ديو سلطان صف بسته است و در فكر جنگ بودند كه عبيدالله خان1 نيز امد باسي هزار كس خود ديو سلطان كس فرستاد پيش عبيدالله خان1 كه شما جميع زن طلاق شديد زيراكه قسم ياد نموديد باشهريار كه ديگر از اب جيحون نگذريد بهعزم جنگ قزلباش حقا كه شما تمام نه قول داريد و نه اقرار و نه مذهب عبيدالله خان1 گفت برو و به ديو سلطان بگو كه ما از قسم و عهد خود نگذشتهايم و ما قسم خورده بوديم كه تا شاه اسمعيل درحيات بوده باشد ما بهاين طرف نياييم2 به گرفتن بلخ اما امديم به جهت انكه فردا روميان بيايند بهطرف خراسان و تمامي را بگيرند چرا ما امروز ملك موروثي خود را نگيريم ديو سلطان كس فرستاد كه به خدا و رسول خدا و اءمها هدا قسم كه ما خبر نداريم و ديگر انكه اين خبراول چون به شمارسيد كه ما راخبرنشد يقين و مشخص كه اين خبر دروغ است وفردا بازشهباز بلند پرواز اوج اقبال به پرواز در امده است وباعث شور وفتنه وغوغا شود چند روزي صبر كنيد تا اين خبر برسد اگر عياذا بالله راست بوده باشد من خود بلخ را خالي مي كنم و به شما ميسپارم و هر قزلباشي كه در اين حواليها است برميدارم و ميروم به ايران عبيدالله خان1 گفت سخن يكي است هرگاه چنانچه تو با خبر نبوده باشي ما چه كنيم محمد زمان ميرزا ولد بديع الزمان ميرزا همراه بوده است و از جنگ گاه گريخته است و امده است به استراباد و استراباد را گرفته است و تو مي گويي من خبر ندارم ديو سلطان چون چنان ديد كه ايشان بجدند و همين حرف مي گويند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0588png سلطان نيز زد	514	-7974964111633820869	1408	2816.0	1109	1408	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms515	false	-9003635496531463702	0	300	0	1386	1386	300	خود را برايشان و نبرد مردانه كردند و سلطان ان پنجاه هزار كس را شكافت و خود را رسانيد به پاي علم جاني بيگ سلطان و علمداررا نوارديوسلطان مي خواست كه قلم كند كه از بكان او را به باد شعبه1ا تير گرفتند و از انجاروي به علم عبيدالله خان2 نهاد چون چشم عبيدالله خان2 بر فوجي از عقابان كه گويا چون عقاب به پرواز در امدهاند انگشت تحير به دندان تعجب گزيده پاخود گفت حقا كه مردانند قزلباشان اگر چنانچه من دههزارسوار مثل جماعت قزلباش داشتم مغرب و مشرق را مسخر ميتوانستم كرد او نيز فرمود كه سيبه كنيد شايد كه اين ديو دژم بر گردد اما ديوسلطان ديد كه كار ازاين واز ان گذشت عنان مركب بر گردانيد و رو بهجانب بلخ نهاد و عبيدالله خان2 سر در دنبال او نهاد و سر راه او را بريد چون ديوسلطان باخود فكر كرد گفت چرا من خود را در قفس اندازم چرا نروم ولشكر و كمك نياورم و از ان سه هزار كس هزار كس زنده مانده بودند امدند و داخل شدند وديو سلطان امد وخود را رسانيد به قلعها فارياب و محمد خان دامادش3 در قلعه بود سلطان را ديد وگفت اين تيرها چه تير است او شرح راگفت محمد خان گفت سلطانم الحال ميخواستم كه شهريار دوران بهاين قسم شما را ببيند و دست در گردنت در اورده و بهدست مباركخود اين تيرهارا بكشد ديوسلطان گفت يقين كه مرشد مي بيند و بهخدا قسم كه خبر از احوال ما دارد اما ديگرگفت كه من رفتم تو بردار سيرت و ناموس را و از عقب من بياكه اصل قلعها بلخ است و هركس كه قلعها بلخ را دارد تمام توابع اطاعت او مي كنند اماگفت محضري بكنيد از براي اين تيرها و تمام اين شهر خط بگذارند و مهر كنند ديو سلطان گفت مگر شما صوفي نيستيد مرشد	515	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms515	true	1503511257536213329	0	300	0	1386	1386	300	خود را برايشان و نبرد مردانه كردند و سلطان ان پنجاه هزار كس را شكافت و خود را رسانيد به پاي علم جاني بيگ سلطان و علمداررا نوارديوسلطان مي خواست كه قلم كند كه از بكان او را به باد شعبه1ا تير گرفتند و از انجاروي به علم عبيدالله خان2 نهاد چون چشم عبيدالله خان2 بر فوجي از عقابان كه گويا چون عقاب به پرواز در امدهاند انگشت تحير به دندان تعجب گزيده پاخود گفت حقا كه مردانند قزلباشان اگر چنانچه من دههزارسوار مثل جماعت قزلباش داشتم مغرب و مشرق را مسخر ميتوانستم كرد او نيز فرمود كه سيبه كنيد شايد كه اين ديو دژم بر گردد اما ديوسلطان ديد كه كار ازاين واز ان گذشت عنان مركب بر گردانيد و رو بهجانب بلخ نهاد و عبيدالله خان2 سر در دنبال او نهاد و سر راه او را بريد چون ديوسلطان باخود فكر كرد گفت چرا من خود را در قفس اندازم چرا نروم ولشكر و كمك نياورم و از ان سه هزار كس هزار كس زنده مانده بودند امدند و داخل شدند وديو سلطان امد وخود را رسانيد به قلعها فارياب و محمد خان دامادش3 در قلعه بود سلطان را ديد وگفت اين تيرها چه تير است او شرح راگفت محمد خان گفت سلطانم الحال ميخواستم كه شهريار دوران بهاين قسم شما را ببيند و دست در گردنت در اورده و بهدست مباركخود اين تيرهارا بكشد ديوسلطان گفت يقين كه مرشد مي بيند و بهخدا قسم كه خبر از احوال ما دارد اما ديگرگفت كه من رفتم تو بردار سيرت و ناموس را و از عقب من بياكه اصل قلعها بلخ است و هركس كه قلعها بلخ را دارد تمام توابع اطاعت او مي كنند اماگفت محضري بكنيد از براي اين تيرها و تمام اين شهر خط بگذارند و مهر كنند ديو سلطان گفت مگر شما صوفي نيستيد مرشد	515	-7974964111633820869	1386	2772.0	1087	1386	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms516	false	1965722873239437883	0	300	0	1409	1410	301	كامل ما از تمام احوالات ما اطلاع دارد و فرمود جعبهاي اوردند و تيرها را مي كشيد و در ميان ان جعبه مي گذاشت سيصد و هشتاد و چهار تير شده بود كه بر زره و تاج و زين و نمد زين و مركب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0589png و ارتوك1 اسب بند گرديده بود و اما يك تير برزانوي او امده بود و اندكي ازار داشت ان را خشك بند كردند اما تمام سر پيكانها اندكي از پوست گذشته بود اما چندان ازاري نداشت و برداشت ان جعبه را و راهخراسان و عراق در پيش گرفت اما چون از ان جانب محمد زمان ميرزا چون استراباد راگرفت برداشت سپاه تر كمانان را و امد كه گماشتگان حسن بيگ حلواچي اوغليرا بيرون كند ميثا سلطان قاصدي2 فرستاد به خدمت نواب اشرف كه محمد زمان ميرزا اينچنين كاري كرده است باري در انجاعرض كرديم كه چون قيصر امد و داخل تبريزشد بديع الزمان ميرزاي نادان رفت به خدمت قيصر وحق همراهي و شفقت و نان و نمك شهريار را در كل فراموش كرد و در پيش قيصر خبث وبدگويي ان شهرياررا بسيار كرد درخدمت قيصر و قيصررا بسيار خوش امد از گفتگوهاي او و او را عزت بسيار نمود و فرمود كه ايران و خراسان را مي گيرم به تو مي بخشم كه در جاي پدرت باز بنشين و چون قيصر با بديع الزمان ميرزا فرار نمود او نيز رفت همراه قيصر اما چون شهريار جم جاه شنيد كه محمد زمان ميرزا به استراباد رفته و گرفته است استراباد را به امداد جماعت تر كمانان و در خراسان نيز فتنهها كرده است لاعلاج برخاست از تبريز و نزول اجلال اوردند بهسلطانيه و روز ديگر شاه به امرا فرمود كه خاطر من جمع نيست مبادا از اين اوازه ازبكان حركت كنند وكار دشوار شود فرمود بلند بيگ3 را كه چرخچي شو و برو پيش	516	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms516	true	7799340788928901118	0	300	0	1409	1410	301	كامل ما از تمام احوالات ما اطلاع دارد و فرمود جعبهاي اوردند و تيرها را مي كشيد و در ميان ان جعبه مي گذاشت سيصد و هشتاد و چهار تير شده بود كه بر زره و تاج و زين و نمد زين و مركب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0589png و ارتوك1 اسب بند گرديده بود و اما يك تير برزانوي او امده بود و اندكي ازار داشت ان را خشك بند كردند اما تمام سر پيكانها اندكي از پوست گذشته بود اما چندان ازاري نداشت و برداشت ان جعبه را و راهخراسان و عراق در پيش گرفت اما چون از ان جانب محمد زمان ميرزا چون استراباد راگرفت برداشت سپاه تر كمانان را و امد كه گماشتگان حسن بيگ حلواچي اوغليرا بيرون كند ميثا سلطان قاصدي2 فرستاد به خدمت نواب اشرف كه محمد زمان ميرزا اينچنين كاري كرده است باري در انجاعرض كرديم كه چون قيصر امد و داخل تبريزشد بديع الزمان ميرزاي نادان رفت به خدمت قيصر وحق همراهي و شفقت و نان و نمك شهريار را در كل فراموش كرد و در پيش قيصر خبث وبدگويي ان شهرياررا بسيار كرد درخدمت قيصر و قيصررا بسيار خوش امد از گفتگوهاي او و او را عزت بسيار نمود و فرمود كه ايران و خراسان را مي گيرم به تو مي بخشم كه در جاي پدرت باز بنشين و چون قيصر با بديع الزمان ميرزا فرار نمود او نيز رفت همراه قيصر اما چون شهريار جم جاه شنيد كه محمد زمان ميرزا به استراباد رفته و گرفته است استراباد را به امداد جماعت تر كمانان و در خراسان نيز فتنهها كرده است لاعلاج برخاست از تبريز و نزول اجلال اوردند بهسلطانيه و روز ديگر شاه به امرا فرمود كه خاطر من جمع نيست مبادا از اين اوازه ازبكان حركت كنند وكار دشوار شود فرمود بلند بيگ3 را كه چرخچي شو و برو پيش	516	-7974964111633820869	1409	2818.0	1110	1409	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms517	false	6166626581063851740	0	301	0	1478	1478	301	او يوزباشي بود و هفتصد كس به او دادند و از سلطانيه اورا فرستادند كه ميروي به جانب سمنان و پرغيب خان را برميداري و در فيروز كوه ميباشي تا انكه من خود بيايم يا انكه لشكري بفرستم و بلند بيگ3 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0590png هنوز سلطان نشده بود و امد چون به دهنها كوهخار رسيد كهراه فيروز كوه بود ديد كه پيادهاي از ان دره بيرون امد چون سواران قزلباشرا ديد پارهاي نگاه كرد و بر گرديد و بلند سلطان1 فرمود كه ان پياده را گرفتند و اوردند به خدمت او چون اوردند احوالات چند از او معلوم كرد ان پياده هرزهاي چند گفت بلند سلطان1 فرمود كه اورا درزيرتيغنشاندند كه گردن بزنند او گفت مرا مكشيد كه هرچيست مي گويم وگفت كه من جاسوس بديع الزمان ميرزا بودم مرا فرستاد به خدمت محمد زمان ميرزا و الحال ميروم به جانب استنبول و نامها او را از براي پدرش ميبرم چون نامه را از اوگرفت فرمود اورا بردند به خدمت اشرف اعلي وچون او را به نظر انور اوردند و نامه را دادند و حضرت مطالعه نمود محمد زمان ميرزا نوشته بود كه چرا شما ارادها خراسان نمي كنيد كه من استراباد را گرفتهام واگر چنانچه شما پنجاه هزار كس برداريد و از جانب شيروان بياييد تمام شيروان را ميتوانيد گرفت و از انجا از راه گيلان بياييد به استراباد و تمام خراسان را مي گيريم و حضرت قيصر خود در اذربايجان2 سر راه شيخ اوغلي را مي گيرد و از دو جانب مي اييم3 و اين مشت خسرا ازپيش برميداريم شهريار فرمودند بارك الله كه ميرزا مارا مشت خسدانستهاست و پارهاي سرمبارك به حركت در اوردند و فرمود كه حال جاسوس را سردهيد و مشت زري نيز فرمود بهاو دادند شهريار فرمود كه از براي بلند بيگ1 خلعت اعلا فرستادند چون خلعت شاهجم قدررسيد روي به پرغيب خان كرد كه	517	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms517	true	-8820318394485108982	0	301	0	1478	1478	301	او يوزباشي بود و هفتصد كس به او دادند و از سلطانيه اورا فرستادند كه ميروي به جانب سمنان و پرغيب خان را برميداري و در فيروز كوه ميباشي تا انكه من خود بيايم يا انكه لشكري بفرستم و بلند بيگ3 image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0590png هنوز سلطان نشده بود و امد چون به دهنها كوهخار رسيد كهراه فيروز كوه بود ديد كه پيادهاي از ان دره بيرون امد چون سواران قزلباشرا ديد پارهاي نگاه كرد و بر گرديد و بلند سلطان1 فرمود كه ان پياده را گرفتند و اوردند به خدمت او چون اوردند احوالات چند از او معلوم كرد ان پياده هرزهاي چند گفت بلند سلطان1 فرمود كه اورا درزيرتيغنشاندند كه گردن بزنند او گفت مرا مكشيد كه هرچيست مي گويم وگفت كه من جاسوس بديع الزمان ميرزا بودم مرا فرستاد به خدمت محمد زمان ميرزا و الحال ميروم به جانب استنبول و نامها او را از براي پدرش ميبرم چون نامه را از اوگرفت فرمود اورا بردند به خدمت اشرف اعلي وچون او را به نظر انور اوردند و نامه را دادند و حضرت مطالعه نمود محمد زمان ميرزا نوشته بود كه چرا شما ارادها خراسان نمي كنيد كه من استراباد را گرفتهام واگر چنانچه شما پنجاه هزار كس برداريد و از جانب شيروان بياييد تمام شيروان را ميتوانيد گرفت و از انجا از راه گيلان بياييد به استراباد و تمام خراسان را مي گيريم و حضرت قيصر خود در اذربايجان2 سر راه شيخ اوغلي را مي گيرد و از دو جانب مي اييم3 و اين مشت خسرا ازپيش برميداريم شهريار فرمودند بارك الله كه ميرزا مارا مشت خسدانستهاست و پارهاي سرمبارك به حركت در اوردند و فرمود كه حال جاسوس را سردهيد و مشت زري نيز فرمود بهاو دادند شهريار فرمود كه از براي بلند بيگ1 خلعت اعلا فرستادند چون خلعت شاهجم قدررسيد روي به پرغيب خان كرد كه	517	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms518	false	-33840710564602121	0	301	0	1463	1463	301	خانم حقا كه مرشد كامل كانمروت است و بهاندك هنري كه جاسوس گرفته ايم ما را خلعت داده است پس اگر ديگر بكنيم جلدو در برابر ان خدمت خواهد بود بيا تا يك الغاري بكنيم به جانب استراباد ورعيت شهر تمام شيعهاند خاطر جمع است و ديگر انكه شش هزار تر كمان در خدمت اين نامرد ميباشند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0591png برويم و دست گير سازيم تو همان در اين ملك باش وشاه نخواهد امد و اگر چنانچه بيايد ترا غضبخواهد كرد كه هرگاه با دوهزار كس بيايد محمدزمان چه گربه بوده باشد كه ترا از استراباد بيرون كند پرغيب خان دانست كه او راست مي گويد پس برخاستند ان دو سردار با دو هزار و هفتصد قزلباش و از فيروز كوه الغار كردند و در اول شب بود كه ريختند به شهر استراباد و مركبان ايشان تمام برهنه بودند وجو ميخوردند و ايشان خود به خاطر جمع كمربندها گشوده بودند و در عيش و فراغت بودند كه صداي كرناي قزلباش بلند گرديد اه از نهاد محمد زمان ميرزا بر امد وتا تر كمانان سر ازخانههاي خود بدر مي كردند كه چه خبر است و اين چه غوغا و شور است كه قزلباش ريختند برخانههاي ايشان وهر كس كه ازجماعت قزلباش در انجاخانهداشت يك راست امد و داخل خانها خود شد تركمانان چون اينچنين ديدند سراسيمه شدند اما صاحب خانهها شكست وفرار تمام جانب قزلباش را داشتند و بعضي كه بي جگر بودند التماس مي كردند معه كه ما را جايي پنهان كنيد ايشان مي گفتند به كاهدان برويد و درزير كاهپنهان شويد ايشان ميرفتند و كاه برسرخود مي كردند وقتي كه قزلباش مي امدند صاحب خانه نشان ايشان ميداد ميرفتند و گرفته به قتل مي اوردند تا انكه چهارهزار تر كمانرا سر از پيكر جدا كردند و محمد زمان ميرزا باهزار كس تا نزديك به دم صبح دست و پايي زد	518	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms518	true	4790763562230889365	0	301	0	1463	1463	301	خانم حقا كه مرشد كامل كانمروت است و بهاندك هنري كه جاسوس گرفته ايم ما را خلعت داده است پس اگر ديگر بكنيم جلدو در برابر ان خدمت خواهد بود بيا تا يك الغاري بكنيم به جانب استراباد ورعيت شهر تمام شيعهاند خاطر جمع است و ديگر انكه شش هزار تر كمان در خدمت اين نامرد ميباشند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0591png برويم و دست گير سازيم تو همان در اين ملك باش وشاه نخواهد امد و اگر چنانچه بيايد ترا غضبخواهد كرد كه هرگاه با دوهزار كس بيايد محمدزمان چه گربه بوده باشد كه ترا از استراباد بيرون كند پرغيب خان دانست كه او راست مي گويد پس برخاستند ان دو سردار با دو هزار و هفتصد قزلباش و از فيروز كوه الغار كردند و در اول شب بود كه ريختند به شهر استراباد و مركبان ايشان تمام برهنه بودند وجو ميخوردند و ايشان خود به خاطر جمع كمربندها گشوده بودند و در عيش و فراغت بودند كه صداي كرناي قزلباش بلند گرديد اه از نهاد محمد زمان ميرزا بر امد وتا تر كمانان سر ازخانههاي خود بدر مي كردند كه چه خبر است و اين چه غوغا و شور است كه قزلباش ريختند برخانههاي ايشان وهر كس كه ازجماعت قزلباش در انجاخانهداشت يك راست امد و داخل خانها خود شد تركمانان چون اينچنين ديدند سراسيمه شدند اما صاحب خانهها شكست وفرار تمام جانب قزلباش را داشتند و بعضي كه بي جگر بودند التماس مي كردند معه كه ما را جايي پنهان كنيد ايشان مي گفتند به كاهدان برويد و درزير كاهپنهان شويد ايشان ميرفتند و كاه برسرخود مي كردند وقتي كه قزلباش مي امدند صاحب خانه نشان ايشان ميداد ميرفتند و گرفته به قتل مي اوردند تا انكه چهارهزار تر كمانرا سر از پيكر جدا كردند و محمد زمان ميرزا باهزار كس تا نزديك به دم صبح دست و پايي زد	518	-7974964111633820869	1463	2926.0	1164	1463	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms519	false	7392746042486661877	0	301	0	1462	1462	301	اماكاري نساخت سرگردان شد و ميخواست كه خودرا به هرات اندازد كه ديد از برابرش خواجه مظفر توپچي با هزار كس رسيد از برابر و جنگ در پيوست و خواجه رفتند كه از پيش بردارند كه از عقب صداي كرنا بلند شد و سلطان1 رسيد و محمد زمان ميرزا با دوكس به كتل هايخود2 سوار گرديد و بدر رفت و ان سرها را نيز بريدند وداخل ان سرها كردند3 و پرغيب خان راگفت كه تودر اينجابوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0592png باش كه من رفتم واز جهت تو خلعت و ايالت گرفته بفرستم و ان حضرت در قزوين بود كه بلند بيگ1 يوزباشي امد و شهرياررا سجده كرده و ايستاد حضرت پنداشت كه او شكست خورده است احوال پرسيد كه يوزباشي كجا بودهاي او هرچه شده بود عرض كرد ازشنيدن ان شهريار خوشحال گرديد او را سلطان خطاب دادند ومشهد مقدس معلي را به او شفقت فرمودند و برادرش را يوز باشي كردند و از انجا شهريار خود به جانب تبريزراهي شدند و از ان جانب ديو سلطان رسيد به ماروچاق و راهي شد چون محمد زمان ميرزا از استراباد فرار نمود وبيرون امد درهرجا كه ميرسيد اسم خود را ميگفت ميخواستند كه اورا بگيرند و بهخدمت زينل خان شاملو بفرستند او از انجا مي گذشت چون ديد كه او را در خراسان جايي ندادند به جانب غور و غرجستان راهي گرديد و اردوان شاه كه در غرجستان بود از مردم فيروز كوه بود وقتي كه شاه اسمعيل خروج كردند ايشان اطاعت شهريار نكردند و ايشان ده هزار خانوارند از فيروز كوه برخاستند ورفتند چون به غرجستان رسيدند ودر غرجستان گرم سيرات وكوههاي بلند بود رفتند و از براي خود مكانهاي محكم به هم رسانيدند2 اما چون ديو سلطان ملك نظام الدين حاكم غرجستان را كشته بود و كسي در انجا نبود پس اردوان از ان كوه به زير امده و غرجستان را	519	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms519	true	-1948685273252554047	0	301	0	1462	1462	301	اماكاري نساخت سرگردان شد و ميخواست كه خودرا به هرات اندازد كه ديد از برابرش خواجه مظفر توپچي با هزار كس رسيد از برابر و جنگ در پيوست و خواجه رفتند كه از پيش بردارند كه از عقب صداي كرنا بلند شد و سلطان1 رسيد و محمد زمان ميرزا با دوكس به كتل هايخود2 سوار گرديد و بدر رفت و ان سرها را نيز بريدند وداخل ان سرها كردند3 و پرغيب خان راگفت كه تودر اينجابوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0592png باش كه من رفتم واز جهت تو خلعت و ايالت گرفته بفرستم و ان حضرت در قزوين بود كه بلند بيگ1 يوزباشي امد و شهرياررا سجده كرده و ايستاد حضرت پنداشت كه او شكست خورده است احوال پرسيد كه يوزباشي كجا بودهاي او هرچه شده بود عرض كرد ازشنيدن ان شهريار خوشحال گرديد او را سلطان خطاب دادند ومشهد مقدس معلي را به او شفقت فرمودند و برادرش را يوز باشي كردند و از انجا شهريار خود به جانب تبريزراهي شدند و از ان جانب ديو سلطان رسيد به ماروچاق و راهي شد چون محمد زمان ميرزا از استراباد فرار نمود وبيرون امد درهرجا كه ميرسيد اسم خود را ميگفت ميخواستند كه اورا بگيرند و بهخدمت زينل خان شاملو بفرستند او از انجا مي گذشت چون ديد كه او را در خراسان جايي ندادند به جانب غور و غرجستان راهي گرديد و اردوان شاه كه در غرجستان بود از مردم فيروز كوه بود وقتي كه شاه اسمعيل خروج كردند ايشان اطاعت شهريار نكردند و ايشان ده هزار خانوارند از فيروز كوه برخاستند ورفتند چون به غرجستان رسيدند ودر غرجستان گرم سيرات وكوههاي بلند بود رفتند و از براي خود مكانهاي محكم به هم رسانيدند2 اما چون ديو سلطان ملك نظام الدين حاكم غرجستان را كشته بود و كسي در انجا نبود پس اردوان از ان كوه به زير امده و غرجستان را	519	-7974964111633820869	1462	2924.0	1163	1462	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms520	false	5113069982076276934	0	301	0	1478	1478	301	به تصرف در اورده نام انرا اردوان شاه مي گفتند اماميدانست كه قوت پادشاهي در او نيست چون در اين وقت محمد زمان ميرزا به غرجستان رسيده و اراده رفتن به خدمت بابر پادشاه داشتند كه اردوان شاه به خدمت او رسيده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0593png ميرزا احوالات را گفته اردوان شاه گفت كه محتاج رفتن به كابل نيست در همين جا تشريف داشته باشيد در اينجا هفت هشت هزارنفر هستند در ايام فرصت بندگي نموده هرات را خواهيم گرفت و از انجا مرتبه به مرتبه پيشتر خواهيم رفتن پس محمد زمان ميرزا در غرجستان مانده در اندك وقتي قريب دههزار نفر بر سراو جمعيت نموده پس محمد زمان ميرزا به اتفاق اردوان شاهقريب ده هزار نفر برداشته به تسخير ولايت هرات روانه گرديده بودند كه خبر به زينل خان شاملو للها نواب شاه تهماسب رسيده او به جهت خبرهاي موحش در قلعه را بسته در تدارك قلعه داري نشسته بود كه محمد زمان ميرزا با سپاه امده دورقلعه را فرو گرفته هرچند سعي و جنگ ويورش به قلعه انداخته بودند كاري نساختند اما در ان وقت ديو سلطان در حوالي هرات رسيده چون خبر امدن محمد زمانميرزا را بههرات شنيده بود پس يكي از مردم انجا را به خدمت زينل خان فرستاده پيغام داد كه مگر ازين ده هزار نفر ترسيده اي كه در قلعه محكم كرده اي به هر حال دروازه راگشوده به قدر هفت هشت صد كس بيرون بياييد ان شاءالله تعالي شكست بهايشان خواهيم دادن زينل خان در جواب گفته بود كه ديو سلطان بهراهي كه اراده دارد روانه شود كه مارا احتياج به كمك او نيست پس ديو سلطان از انجاروانه گرديده به خدمت نواب كامياب امده به شرف پاي بوس مشرف گرديده از امدن جاني بيگ و عبيد خان و انچه گذشته بود به خدمت ان حضرت عرض نموده و تيرها كه دربدن او خورده بههمراه	520	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms520	true	-5788837786921146341	0	301	0	1478	1478	301	به تصرف در اورده نام انرا اردوان شاه مي گفتند اماميدانست كه قوت پادشاهي در او نيست چون در اين وقت محمد زمان ميرزا به غرجستان رسيده و اراده رفتن به خدمت بابر پادشاه داشتند كه اردوان شاه به خدمت او رسيده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0593png ميرزا احوالات را گفته اردوان شاه گفت كه محتاج رفتن به كابل نيست در همين جا تشريف داشته باشيد در اينجا هفت هشت هزارنفر هستند در ايام فرصت بندگي نموده هرات را خواهيم گرفت و از انجا مرتبه به مرتبه پيشتر خواهيم رفتن پس محمد زمان ميرزا در غرجستان مانده در اندك وقتي قريب دههزار نفر بر سراو جمعيت نموده پس محمد زمان ميرزا به اتفاق اردوان شاهقريب ده هزار نفر برداشته به تسخير ولايت هرات روانه گرديده بودند كه خبر به زينل خان شاملو للها نواب شاه تهماسب رسيده او به جهت خبرهاي موحش در قلعه را بسته در تدارك قلعه داري نشسته بود كه محمد زمان ميرزا با سپاه امده دورقلعه را فرو گرفته هرچند سعي و جنگ ويورش به قلعه انداخته بودند كاري نساختند اما در ان وقت ديو سلطان در حوالي هرات رسيده چون خبر امدن محمد زمانميرزا را بههرات شنيده بود پس يكي از مردم انجا را به خدمت زينل خان فرستاده پيغام داد كه مگر ازين ده هزار نفر ترسيده اي كه در قلعه محكم كرده اي به هر حال دروازه راگشوده به قدر هفت هشت صد كس بيرون بياييد ان شاءالله تعالي شكست بهايشان خواهيم دادن زينل خان در جواب گفته بود كه ديو سلطان بهراهي كه اراده دارد روانه شود كه مارا احتياج به كمك او نيست پس ديو سلطان از انجاروانه گرديده به خدمت نواب كامياب امده به شرف پاي بوس مشرف گرديده از امدن جاني بيگ و عبيد خان و انچه گذشته بود به خدمت ان حضرت عرض نموده و تيرها كه دربدن او خورده بههمراه	520	-7974964111633820869	1478	2956.0	1179	1478	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms521	false	8218928895492688863	0	301	0	1574	1574	301	اورده بود از نظر كيميا اثرگذرانيده و ان حضرت اورا تحسين بسيار كرده بهعوض هر تير خلعتي به او شفقت فرموده ديوسلطان عرض نمود كه محمد خان ولد علي شكرخان را با سيرت قزلباش در بلخ گذاشته به خدمت امدهام كه كمك به بتده سققت فرمودنكهرته اور2 ازدت په اوز بك خلاص نمايم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0594png حضرت ظل اللهي فرمودند كه نواب همايون ما شمارا به بلخ نخواهيم فرستاد وسپهسالاري ايران را به شما شفقت فرمودهايم به شرط انكه مداخل ديار بكر خرج يوميهاعبدالله خان1 ولدقراخان بوده باشد وچون محمود سلطان مرد پيري است و در ان سرحد بودن كار او نيست شما را للها عبدالله خان1 فرمودهايم كه او را تربيت2 نماييد پس ديو سلطان را تاج وطومار واسب و زين مرصع وخلعت پادشاهانه نيز شفقت فرموده مرخص نمودند كه روانها ديار بكر گردد ديو سلطان به پابوس مشرف شده روانها ديار بكر گرديد اما چون جاني بيگ سلطان وعبيدخان بلخ را محاصره نموده بودند جاسوسي فرستاد بودند كه خبر بياورند پس جاسوسي امد خبر به جهت ايشان اورد كه شيخ اغلي صحت و سلامت در دار السلطنت تبريز ميباشد پس جاني بيگ سلطان و عبيد خان سراسيمه شده از پاي قلعه بلخ3 روانها ولايت خودگرديدند اما عبيدخان از اب جيحون گذشته بود كه خبر به جهت او اوردند كه محمد زمان ميرزا به اتفاق اردوان شاه سپاه برداشته به گرفتن هرات رفته است پس عبيد خان از انجامراجعت كرده به طرف هرات روانه گرديد چون به غرجستان رسيده بود كه زينل خان از امدن عبيد خان خبردار گرديده عرفتن محمد چون اذوقه هيچ نداشته بود لاعلاج شده نواب شاه تهماسب را با كوچ برداشته به جانب عراق و اذر بايجان روانه گرديد اما پيش از امدن عبيدخان محمدزمانميرزا درهرات كاري از پيش نبردند روانها بلخ گرديد چون بهپاي قلعه رسيده جمعيسنيان شب دروازها قلعهرا گشوده محمدزمانميرزارا باسپاه داخل قلعه	521	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms521	true	-2870781260861336573	0	301	0	1574	1574	301	اورده بود از نظر كيميا اثرگذرانيده و ان حضرت اورا تحسين بسيار كرده بهعوض هر تير خلعتي به او شفقت فرموده ديوسلطان عرض نمود كه محمد خان ولد علي شكرخان را با سيرت قزلباش در بلخ گذاشته به خدمت امدهام كه كمك به بتده سققت فرمودنكهرته اور2 ازدت په اوز بك خلاص نمايم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0594png حضرت ظل اللهي فرمودند كه نواب همايون ما شمارا به بلخ نخواهيم فرستاد وسپهسالاري ايران را به شما شفقت فرمودهايم به شرط انكه مداخل ديار بكر خرج يوميهاعبدالله خان1 ولدقراخان بوده باشد وچون محمود سلطان مرد پيري است و در ان سرحد بودن كار او نيست شما را للها عبدالله خان1 فرمودهايم كه او را تربيت2 نماييد پس ديو سلطان را تاج وطومار واسب و زين مرصع وخلعت پادشاهانه نيز شفقت فرموده مرخص نمودند كه روانها ديار بكر گردد ديو سلطان به پابوس مشرف شده روانها ديار بكر گرديد اما چون جاني بيگ سلطان وعبيدخان بلخ را محاصره نموده بودند جاسوسي فرستاد بودند كه خبر بياورند پس جاسوسي امد خبر به جهت ايشان اورد كه شيخ اغلي صحت و سلامت در دار السلطنت تبريز ميباشد پس جاني بيگ سلطان و عبيد خان سراسيمه شده از پاي قلعه بلخ3 روانها ولايت خودگرديدند اما عبيدخان از اب جيحون گذشته بود كه خبر به جهت او اوردند كه محمد زمان ميرزا به اتفاق اردوان شاه سپاه برداشته به گرفتن هرات رفته است پس عبيد خان از انجامراجعت كرده به طرف هرات روانه گرديد چون به غرجستان رسيده بود كه زينل خان از امدن عبيد خان خبردار گرديده عرفتن محمد چون اذوقه هيچ نداشته بود لاعلاج شده نواب شاه تهماسب را با كوچ برداشته به جانب عراق و اذر بايجان روانه گرديد اما پيش از امدن عبيدخان محمدزمانميرزا درهرات كاري از پيش نبردند روانها بلخ گرديد چون بهپاي قلعه رسيده جمعيسنيان شب دروازها قلعهرا گشوده محمدزمانميرزارا باسپاه داخل قلعه	521	-7974964111633820869	1574	3148.0	1275	1574	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms522	false	-1431931715433519449	0	301	0	1546	1546	301	گردانيده ومحمدي خان به نارين قلعه متحصن4گرديده بعداز دوماه قلعه داري كس به خدمت محمدزمان ميرزا فرستاده كه حال قلعه تعلق به شمادارد ما را مرخص نماييد كه روانه شويم محتمد زمان ميرزا درجواب گفت كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0595png شمارا مرخص مي نماييم به شرط انكه اموال رابرجاي گذاشته ناموس قزلباش را برداشته روانه شويد پس محمدي خان قبول نموده چون سپاه اوزبك سرراه عراق راگرفته بودند اهل خانها قزلباش با حرم ديو سلطان را برداشته به طرف كابل روانه شد1 چونخبر امدن محمديخان به بابر پادشاهرسيد فرمود كه اورا استقبال نموده داخل گردانيدند و علي شكرخان پدر محمدي خان كه همراه بابرپادشاه به ولايت هندوستان رفته بود فرزند خود را ديد مسرور گرديد و بابر پادشاه نيز محمدي خان را عزت ومحبت بسيار نموده دختري از اقوام خود به محمدي خان داده او را در نزد خود نگاه داشته و اهل خانها قزلباش را و حرم ديو سلطان را و جمعي از قزلباش كه همراه محمدي خان بودند تمامي را تدارك ديده و جمعي را نيز همراه ايشان كرده روانها ايران گردانيد اما بابر پادشاه ميدانست كه محمد زمان ميرزا از عهدها جاني بيگ سلطان و عبيد خان و محمد تيمور خان با سپاه اوزبك برنمي ايد و طمع او نيز به حركت امده بود سپاه بسياري برداشته روانه بلخ گرديده اما چون بابر پادشاه به پاي قلعها بلخ امده خبر به محمد زمان ميرزا رسيد فرمود كه دروازه را محكم بسته به قلعه داري در امد اما اردوان شاه دانست كه محمد زمان ميرزا با بابرپادشاه برنميتواند امد شب دروقت شرب كردن اردوان شاه گفت كه اي ميرزا ما از عهدها بابر پادشاه برنمي اييم هرگاه شمشير به گردن انداخته بهخدمت او برويد احتمال دارد كه باز حكومت بلخ را به شما داده نوازشها نيز سبت به شما بكند پس ازاين سخن ميرزارا نيامده باخود گفت كه مبادا اردوان	522	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms522	true	1469894974119984147	0	301	0	1546	1546	301	گردانيده ومحمدي خان به نارين قلعه متحصن4گرديده بعداز دوماه قلعه داري كس به خدمت محمدزمان ميرزا فرستاده كه حال قلعه تعلق به شمادارد ما را مرخص نماييد كه روانه شويم محتمد زمان ميرزا درجواب گفت كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0595png شمارا مرخص مي نماييم به شرط انكه اموال رابرجاي گذاشته ناموس قزلباش را برداشته روانه شويد پس محمدي خان قبول نموده چون سپاه اوزبك سرراه عراق راگرفته بودند اهل خانها قزلباش با حرم ديو سلطان را برداشته به طرف كابل روانه شد1 چونخبر امدن محمديخان به بابر پادشاهرسيد فرمود كه اورا استقبال نموده داخل گردانيدند و علي شكرخان پدر محمدي خان كه همراه بابرپادشاه به ولايت هندوستان رفته بود فرزند خود را ديد مسرور گرديد و بابر پادشاه نيز محمدي خان را عزت ومحبت بسيار نموده دختري از اقوام خود به محمدي خان داده او را در نزد خود نگاه داشته و اهل خانها قزلباش را و حرم ديو سلطان را و جمعي از قزلباش كه همراه محمدي خان بودند تمامي را تدارك ديده و جمعي را نيز همراه ايشان كرده روانها ايران گردانيد اما بابر پادشاه ميدانست كه محمد زمان ميرزا از عهدها جاني بيگ سلطان و عبيد خان و محمد تيمور خان با سپاه اوزبك برنمي ايد و طمع او نيز به حركت امده بود سپاه بسياري برداشته روانه بلخ گرديده اما چون بابر پادشاه به پاي قلعها بلخ امده خبر به محمد زمان ميرزا رسيد فرمود كه دروازه را محكم بسته به قلعه داري در امد اما اردوان شاه دانست كه محمد زمان ميرزا با بابرپادشاه برنميتواند امد شب دروقت شرب كردن اردوان شاه گفت كه اي ميرزا ما از عهدها بابر پادشاه برنمي اييم هرگاه شمشير به گردن انداخته بهخدمت او برويد احتمال دارد كه باز حكومت بلخ را به شما داده نوازشها نيز سبت به شما بكند پس ازاين سخن ميرزارا نيامده باخود گفت كه مبادا اردوان	522	-7974964111633820869	1546	3092.0	1247	1546	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms523	false	1447299887281567570	0	301	0	1494	1494	301	خود اين كار بكند پس فرمود كه اورا بهقتل اوردند يس ارسلان برادر اردوان چون برادر راكشته ديد در همان شب كس به خدمت بابر پادشاه فرستاده و دروازها قلعه را گشوده بابر پادشاه را اوردهداخل قلعه گردانيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0596png چون محمد زمان ميرزا خبردار1 گرديد اموال و اسباب خود و سپاه قزلباش را به جاگذاشته و راه غرجستان را پيش گرفته روانه گرديد پس بابر پادشاه نيز از عقب او روانه گرديده چون به غرجستان رسيدند ميانه ايشان جنك مغلو به واقعشده درميان جنگ شخصي به ناشناخت محمد زمان ميرزا را شمشيري زده و دو انگشت او را قطع نموده و دست او را بسته و سر او را برهنه كرده به خدمت بابر پادشاه اورده بود چون بابر پادشاه انرا به ان حال ديد نيكيهاي سلطان حسين ميرزا را به خاطر اورده فرمود دست اورا گشوده چيره2 خود را برسراو گذاشته فرمود كه اي ميرزاي بي دولت هرگاه من بعد شرط مي كني كه با ما بي وفايي نكرده سر كشي را و اگذاريد ما نيز شرط خواهيم نمود كه شما راداماد خود ساخته ولايت بلخرا بهشماو اگذاريم پس محمد زمان ميرزا قسم ياد نموده و بيعت نمود كه من بعد در اطاعت و بندگي بابرپادشاه كوشيده سررا از جادها اطاعت نپيچد پس بابر پادشاه اورا عزت نموده ولايت بلخ را به او واگذاشته خود به طرف كابل روانه شد اما چون عبيدخان هراترا به تصرف در اورده كس به طلب محمدتيمور خان فرستاده و او امده عبيد خان هرات را بهاو واگذاشته خود به جانبمشهد مقدس روانه گرديد چون پسند سلطان شنيده بود كه عبيد خان با بيستهزار نفر از سپاه اوزبك به جنگ او مي ايند پس پسندسلطان اسباب استانها منورها عرش درجه را به شخصيسپرده و هزار نفر از سپاه قزلباش را برداشته روانها خدمت نواب ظل اللهي گرديد اما عبيد خان امده مشهد مقدس	523	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms523	true	893024992875940146	0	301	0	1494	1494	301	خود اين كار بكند پس فرمود كه اورا بهقتل اوردند يس ارسلان برادر اردوان چون برادر راكشته ديد در همان شب كس به خدمت بابر پادشاه فرستاده و دروازها قلعه را گشوده بابر پادشاه را اوردهداخل قلعه گردانيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0596png چون محمد زمان ميرزا خبردار1 گرديد اموال و اسباب خود و سپاه قزلباش را به جاگذاشته و راه غرجستان را پيش گرفته روانه گرديد پس بابر پادشاه نيز از عقب او روانه گرديده چون به غرجستان رسيدند ميانه ايشان جنك مغلو به واقعشده درميان جنگ شخصي به ناشناخت محمد زمان ميرزا را شمشيري زده و دو انگشت او را قطع نموده و دست او را بسته و سر او را برهنه كرده به خدمت بابر پادشاه اورده بود چون بابر پادشاه انرا به ان حال ديد نيكيهاي سلطان حسين ميرزا را به خاطر اورده فرمود دست اورا گشوده چيره2 خود را برسراو گذاشته فرمود كه اي ميرزاي بي دولت هرگاه من بعد شرط مي كني كه با ما بي وفايي نكرده سر كشي را و اگذاريد ما نيز شرط خواهيم نمود كه شما راداماد خود ساخته ولايت بلخرا بهشماو اگذاريم پس محمد زمان ميرزا قسم ياد نموده و بيعت نمود كه من بعد در اطاعت و بندگي بابرپادشاه كوشيده سررا از جادها اطاعت نپيچد پس بابر پادشاه اورا عزت نموده ولايت بلخ را به او واگذاشته خود به طرف كابل روانه شد اما چون عبيدخان هراترا به تصرف در اورده كس به طلب محمدتيمور خان فرستاده و او امده عبيد خان هرات را بهاو واگذاشته خود به جانبمشهد مقدس روانه گرديد چون پسند سلطان شنيده بود كه عبيد خان با بيستهزار نفر از سپاه اوزبك به جنگ او مي ايند پس پسندسلطان اسباب استانها منورها عرش درجه را به شخصيسپرده و هزار نفر از سپاه قزلباش را برداشته روانها خدمت نواب ظل اللهي گرديد اما عبيد خان امده مشهد مقدس	523	-7974964111633820869	1494	2988.0	1195	1494	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms524	false	-933653215530239111	0	301	0	1559	1559	301	را به تصرف در اورده و از انجا به نيشابور وسبزوار رفته القصه تا پول كرپي امده همه جاحاكم تعيين3 نموده خود مراجعت كرده درمشهد مقدس توقف نموده جاسوسي فرستاد كه هروقت نواب ظل اللهي باجاه وجلال حركت به جانبخراسان فرمايند او راخبر كنند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0597png جنگ كردن ديوسلطان با جاني بيگ اما نورعلي خليفه چون شنيده كه خواند كار1 دو سه خزانه به اماسيه به جهت مصطفي پاشا فرستاده است كه اذوقه جهت سفر ايران خريداري نمايد پس خليفه را طمع به حركت امده سههزار نفر جوانان رملو را برداشته چهل و يك منزل راه را الغار نموده چون بهيك منزلي اماسيه رسيده بود مصطفي پاشا خبردار گرديده سپاه برداشته به استقبال او از اماسيه بيرون رفته بود كه خليفه از بيرون امدن مصطفي پاشا خبريافته ازراه غير متعارف امده دوخزانه خواند كاررا برداشته مراجعت2 روانه اذربايجان گرديد كه مصطفي پاشا از اين حكايت خبريافته سر اسيمه شده خواست كه از عقب خليفه روانه گردد كه سپاه روم مانع شده نگذاشتند پس مصطفي پاشا لاعلاج شده از ترس خواند كار انچه از خود داشته اورده اذوقه خريداري نموده اذوقه الي غير نهايت خريده در انبارها كرده و در كار خريدن بود اما چون نورعلي خليفه ان خزانه كه به قدر سيصد هزار تومان ميشد به اذربايجان اورده به خدمت حضرت ظل اللهي فرستاده و ان حضرت نيز خلعت پادشاهانه به جهت خليفه ارسال فرمودند اما چون اوردن خزانه را نورعلي خليفه علاءالدولها ذوالقدر شنيد طمع او نيز به حركت امده فرمود كه منجمان در اسطرلاب ببينند كه ايا ما ميتوانيم كه اذوقه و خزانه را از دست مصطفي پاشا گرفتن والا اين حركت نكنيم پس منجمان بعد از ملاحظه گفتند كه شما اذوقه را خواهيد گرفت و مصطفي پاشا را به قتل خواهيد اورد و خواند كار روم به جنگ شما خواهد امد اگر برويد واگرنرويد كه ديگر قزلباش	524	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms524	true	9168349802555297985	0	301	0	1559	1559	301	را به تصرف در اورده و از انجا به نيشابور وسبزوار رفته القصه تا پول كرپي امده همه جاحاكم تعيين3 نموده خود مراجعت كرده درمشهد مقدس توقف نموده جاسوسي فرستاد كه هروقت نواب ظل اللهي باجاه وجلال حركت به جانبخراسان فرمايند او راخبر كنند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0597png جنگ كردن ديوسلطان با جاني بيگ اما نورعلي خليفه چون شنيده كه خواند كار1 دو سه خزانه به اماسيه به جهت مصطفي پاشا فرستاده است كه اذوقه جهت سفر ايران خريداري نمايد پس خليفه را طمع به حركت امده سههزار نفر جوانان رملو را برداشته چهل و يك منزل راه را الغار نموده چون بهيك منزلي اماسيه رسيده بود مصطفي پاشا خبردار گرديده سپاه برداشته به استقبال او از اماسيه بيرون رفته بود كه خليفه از بيرون امدن مصطفي پاشا خبريافته ازراه غير متعارف امده دوخزانه خواند كاررا برداشته مراجعت2 روانه اذربايجان گرديد كه مصطفي پاشا از اين حكايت خبريافته سر اسيمه شده خواست كه از عقب خليفه روانه گردد كه سپاه روم مانع شده نگذاشتند پس مصطفي پاشا لاعلاج شده از ترس خواند كار انچه از خود داشته اورده اذوقه خريداري نموده اذوقه الي غير نهايت خريده در انبارها كرده و در كار خريدن بود اما چون نورعلي خليفه ان خزانه كه به قدر سيصد هزار تومان ميشد به اذربايجان اورده به خدمت حضرت ظل اللهي فرستاده و ان حضرت نيز خلعت پادشاهانه به جهت خليفه ارسال فرمودند اما چون اوردن خزانه را نورعلي خليفه علاءالدولها ذوالقدر شنيد طمع او نيز به حركت امده فرمود كه منجمان در اسطرلاب ببينند كه ايا ما ميتوانيم كه اذوقه و خزانه را از دست مصطفي پاشا گرفتن والا اين حركت نكنيم پس منجمان بعد از ملاحظه گفتند كه شما اذوقه را خواهيد گرفت و مصطفي پاشا را به قتل خواهيد اورد و خواند كار روم به جنگ شما خواهد امد اگر برويد واگرنرويد كه ديگر قزلباش	524	-7974964111633820869	1559	3118.0	1260	1559	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms525	false	-209892035687216657	0	301	0	1568	1568	301	را باشما كارينيست و نخواهدبود و جنگ شما باروميان خواهدشد پس علاءالدوله گفت كه خواند كارروم كه پدر اوهرساله باج3 وخراج به من ميداد بامن جنگ خواهد كردن پس فرمود كه چهار هزار قطار شتر سر كار اورا برداشته باهشتاد هزار نفر ذوالقدر كه هريك ده قطار وبيست قطار شتر داشتند برداشته روانها اماسيه گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0598png چون بهنزديك حصار رسيد شب بوده و پنج هزار نفر از سپاه روم دور حصار را گرفته كشيك ميداشتند كه علاء الدوله فرمود كه تمامي ايشانرا به قتل اورده بودند و سپاه ذوالقدر برسر انبارهاي اذوقه ريخته و تمامي شتران را بار كرده روانه نمودند چون صبح شد مصطفي پاشا از امدن علاءالدوله خبردار گرديده با بيستهزار نفراز سپاه روم به جنگ امد و جنگ مغلو به گرديده و جمعي كثير از سپاه روم كشته گرديده و مصطفي پاشا نيز به قتل امده و خزانه كه به جاي مانده بود علاءالدوله متصرف شده فرمود كه انبارهاي اذوقه را به اتش زده مراجعت كردند اما بعد از سوختن بسيار از اذوقه و رفتن علاءالدوله مردم شهر جمعيت نموده اتش را خاموش نموده انقدر اذوقه مانده بود كه پنج شش ماه تمامي سپاه روم را كفاف مي كرد سبب انكه خواند كار فرموده بود كه اين قدر اذوقه تدارك نمايند كههفت سال كه ما در يساق و سفر ايران بوده باشيم سپاه ما ديگر احتياج به اذوقها ايران نداشته باشند الحمدلله كه ارزويش به عمل نيامد ذكر خبر يافتن خواند كار از بردن خزانه واتش زدن اذوقه را علاءاثدوثها ذوالقدر وكشته شدن مصطفي باشا به دست ذو القدران وامدن خواند كار به جنگ علاءالدوله وكشتهشدن علاءالدوله بهدست سپاه رومي وسوانحي كه در ان ايام بهمنصه ظهورپيوست بدين مقال است اما چون خبربردن خزانه را نورعلي خليفه به خواند كار رسيد فرمود كه اذوقه به جاي باشد كار خزانه سهلاست بازخزانه ببرند و اذوقهخريداري نمايند كه	525	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms525	true	-8730643760686306881	0	301	0	1568	1568	301	را باشما كارينيست و نخواهدبود و جنگ شما باروميان خواهدشد پس علاءالدوله گفت كه خواند كارروم كه پدر اوهرساله باج3 وخراج به من ميداد بامن جنگ خواهد كردن پس فرمود كه چهار هزار قطار شتر سر كار اورا برداشته باهشتاد هزار نفر ذوالقدر كه هريك ده قطار وبيست قطار شتر داشتند برداشته روانها اماسيه گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0598png چون بهنزديك حصار رسيد شب بوده و پنج هزار نفر از سپاه روم دور حصار را گرفته كشيك ميداشتند كه علاء الدوله فرمود كه تمامي ايشانرا به قتل اورده بودند و سپاه ذوالقدر برسر انبارهاي اذوقه ريخته و تمامي شتران را بار كرده روانه نمودند چون صبح شد مصطفي پاشا از امدن علاءالدوله خبردار گرديده با بيستهزار نفراز سپاه روم به جنگ امد و جنگ مغلو به گرديده و جمعي كثير از سپاه روم كشته گرديده و مصطفي پاشا نيز به قتل امده و خزانه كه به جاي مانده بود علاءالدوله متصرف شده فرمود كه انبارهاي اذوقه را به اتش زده مراجعت كردند اما بعد از سوختن بسيار از اذوقه و رفتن علاءالدوله مردم شهر جمعيت نموده اتش را خاموش نموده انقدر اذوقه مانده بود كه پنج شش ماه تمامي سپاه روم را كفاف مي كرد سبب انكه خواند كار فرموده بود كه اين قدر اذوقه تدارك نمايند كههفت سال كه ما در يساق و سفر ايران بوده باشيم سپاه ما ديگر احتياج به اذوقها ايران نداشته باشند الحمدلله كه ارزويش به عمل نيامد ذكر خبر يافتن خواند كار از بردن خزانه واتش زدن اذوقه را علاءاثدوثها ذوالقدر وكشته شدن مصطفي باشا به دست ذو القدران وامدن خواند كار به جنگ علاءالدوله وكشتهشدن علاءالدوله بهدست سپاه رومي وسوانحي كه در ان ايام بهمنصه ظهورپيوست بدين مقال است اما چون خبربردن خزانه را نورعلي خليفه به خواند كار رسيد فرمود كه اذوقه به جاي باشد كار خزانه سهلاست بازخزانه ببرند و اذوقهخريداري نمايند كه	525	-7974964111633820869	1568	3136.0	1269	1568	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms526	false	-9168166938576473717	0	301	0	1522	1522	301	عرض نمودند كه مصطفي پاشا انچه خزانه از خود داشته اذوقه گرفته و قرض بسياري هم كرده در كار اذوقه خريدن است و بعد از چند وقت عريضها مصطفي پاشا به خدمت خواند كار رسيد كه اذوقها پنج سالها سپاه روم را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0599png خريداري كرده در انبارها ضبط نمودهام هرگاه حضرت خواند كار ارادها جنگ قزلباش داشته باشد تشريف بياورند كه انچه نورعلي خليفه كرده است تلافي ان بهشيخ اغلي كرده شود پس خواند كار در كشتي ميان دريا با فرنگ در جنگ بود كه عريضها مصطفي پاشا رسيده بود بافرنگ اشتي كرده1 چون به خشكي رسيده بود كه خبر اوردند كه علاءالدوله ذوالقدر به اماسيه امده و اذوقه را سوخته و مصطفي پاشا را به قتل اورده است پس خواند كار بسيار بي دماغ شده به بديع الزمان ميرزا فرمودند كه ببينيد مردم چه كم فرصتي مي كنند كه بديع الزمان ميرزا عرض نمود كه بايد حضرت خواند كار برسر علاءالدوله ذوالقدر تشريف برده از اذوقه و انچه دراين عرض مدت از والد حضرت خواند كار وسلطان قانيسا به حيله وتزوير گرفته از او بازخواست نموده و او را به جزا رسانيده و در اماسيه قشلاق فرموده در اول بهار از انجا كوچ فرموده بهجانب اذربايجان رفته نورعلي برسرعلاءالدول خليفه را نيز به جزاي عمل خود گرفتار كرده خزانههايي كه او برده به دست اورده مراجعت فرمود پس خواند كار را اين سخن مقبول طبع شده از انجا كوچ فرموده بهجانب اماسيه روانه گرديد چون به حوالي اماسيه رسيده بود مردم انجا به استقبال بيرون امده خواند كار فرمودند كه اذوقه اين قدر مانده است كه دراينزمستان سپاه را كفاف باشد مردم عرض نمودند كه زياده بر ان نيز در انبارها مانده است پس خواند كار تمامي سپاه روم كه يكصد هزار كس بودهاند مواجب و انعام داده و تدارك نموده و از انجا كوچ فرموده به ارادها	526	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms526	true	-5776266575549412585	0	301	0	1522	1522	301	عرض نمودند كه مصطفي پاشا انچه خزانه از خود داشته اذوقه گرفته و قرض بسياري هم كرده در كار اذوقه خريدن است و بعد از چند وقت عريضها مصطفي پاشا به خدمت خواند كار رسيد كه اذوقها پنج سالها سپاه روم را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0599png خريداري كرده در انبارها ضبط نمودهام هرگاه حضرت خواند كار ارادها جنگ قزلباش داشته باشد تشريف بياورند كه انچه نورعلي خليفه كرده است تلافي ان بهشيخ اغلي كرده شود پس خواند كار در كشتي ميان دريا با فرنگ در جنگ بود كه عريضها مصطفي پاشا رسيده بود بافرنگ اشتي كرده1 چون به خشكي رسيده بود كه خبر اوردند كه علاءالدوله ذوالقدر به اماسيه امده و اذوقه را سوخته و مصطفي پاشا را به قتل اورده است پس خواند كار بسيار بي دماغ شده به بديع الزمان ميرزا فرمودند كه ببينيد مردم چه كم فرصتي مي كنند كه بديع الزمان ميرزا عرض نمود كه بايد حضرت خواند كار برسر علاءالدوله ذوالقدر تشريف برده از اذوقه و انچه دراين عرض مدت از والد حضرت خواند كار وسلطان قانيسا به حيله وتزوير گرفته از او بازخواست نموده و او را به جزا رسانيده و در اماسيه قشلاق فرموده در اول بهار از انجا كوچ فرموده بهجانب اذربايجان رفته نورعلي برسرعلاءالدول خليفه را نيز به جزاي عمل خود گرفتار كرده خزانههايي كه او برده به دست اورده مراجعت فرمود پس خواند كار را اين سخن مقبول طبع شده از انجا كوچ فرموده بهجانب اماسيه روانه گرديد چون به حوالي اماسيه رسيده بود مردم انجا به استقبال بيرون امده خواند كار فرمودند كه اذوقه اين قدر مانده است كه دراينزمستان سپاه را كفاف باشد مردم عرض نمودند كه زياده بر ان نيز در انبارها مانده است پس خواند كار تمامي سپاه روم كه يكصد هزار كس بودهاند مواجب و انعام داده و تدارك نموده و از انجا كوچ فرموده به ارادها	526	-7974964111633820869	1522	3044.0	1223	1522	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms527	false	4979848394103484469	0	301	0	1483	1483	301	جنگ علاءالدوله روانه گرديدند پس چون خبر به علاءالدوله رسيد فرمود كه ريش سفيدان ذوالقدر حاضر شده گفت كه اي ياران روزگار بي وفا را مشاهده كنيد كه سلطان سليم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0600png كه پدر او سلطان بايزيد بود باج وخراج به من ميداد به جنگ من امده و مرا بي كس ديده است و تعصب از دين است نوعي نكنيد كه سپاه به كشتن دهيد پس ريش سفيدان گفتند كه خاطر شما جمع بوده باشد كه انچهلازمها بندگي و خدمتگزاري است تقصير نخواهيم كردن پس خواند كار با سپاه روم امده در پاي قلعه درنا فرود امده و روز گر دو كلمهنوشته و به ايلچي داده بهخدمت علاءالدوله فرستاد پس ايلچي خواند كار امده داخل بارگاه علاءالدوله شده بعد از سجده وكرنش نامها خواند كار را تسليم نمود نوشته بود كه بر راي پدرعزيز سلطان علاءالدوله مخفي نماناد كه در اين عرض مدت ان ستمها كه در حق والد بزرگوار نواب ما كرده بوديد و هرساله هشتاد هزار تومان زر نقد از او به عنوان باج گرفته بوديد با وصف اين همه ستمها چون نواب ما شنيد كه شيخ اغلي باشماجنگ كرده ونه پسرشما را بهقتل اورده است نواب ما بهتدارك احوال در امده و سپاه بي حد برداشته و در صحراي چالدران با شيخ اوغلي جنگ كرده و او را شكست داده به جزاي عملي كه با شماكرده بود گرفتار گرديد و در وقت مراجعت جمعي به نواب ماگفته بودند كه بايد برسر علاءالدوله رفته انتقام قديمي ازو كشيده شود نواب ما فرموده بوديم كه اوحال پير شده و با مايك مذهب دارد و قزلباش او را مستاصل كرده است پس بنابر ريش سفيد شما را واگذاشته به جانب اسكويد1 روانه گرديده بوديم كه اذوقها چندين ساله به جهت سپاه روم خريداري نمايند كه بعد از مراجعت سفر ولايت فرنگ تمام ولايت ايرانرا مسخر نموده شيخ اغلي را جلاء	527	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms527	true	7073710280668454292	0	301	0	1483	1483	301	جنگ علاءالدوله روانه گرديدند پس چون خبر به علاءالدوله رسيد فرمود كه ريش سفيدان ذوالقدر حاضر شده گفت كه اي ياران روزگار بي وفا را مشاهده كنيد كه سلطان سليم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0600png كه پدر او سلطان بايزيد بود باج وخراج به من ميداد به جنگ من امده و مرا بي كس ديده است و تعصب از دين است نوعي نكنيد كه سپاه به كشتن دهيد پس ريش سفيدان گفتند كه خاطر شما جمع بوده باشد كه انچهلازمها بندگي و خدمتگزاري است تقصير نخواهيم كردن پس خواند كار با سپاه روم امده در پاي قلعه درنا فرود امده و روز گر دو كلمهنوشته و به ايلچي داده بهخدمت علاءالدوله فرستاد پس ايلچي خواند كار امده داخل بارگاه علاءالدوله شده بعد از سجده وكرنش نامها خواند كار را تسليم نمود نوشته بود كه بر راي پدرعزيز سلطان علاءالدوله مخفي نماناد كه در اين عرض مدت ان ستمها كه در حق والد بزرگوار نواب ما كرده بوديد و هرساله هشتاد هزار تومان زر نقد از او به عنوان باج گرفته بوديد با وصف اين همه ستمها چون نواب ما شنيد كه شيخ اغلي باشماجنگ كرده ونه پسرشما را بهقتل اورده است نواب ما بهتدارك احوال در امده و سپاه بي حد برداشته و در صحراي چالدران با شيخ اوغلي جنگ كرده و او را شكست داده به جزاي عملي كه با شماكرده بود گرفتار گرديد و در وقت مراجعت جمعي به نواب ماگفته بودند كه بايد برسر علاءالدوله رفته انتقام قديمي ازو كشيده شود نواب ما فرموده بوديم كه اوحال پير شده و با مايك مذهب دارد و قزلباش او را مستاصل كرده است پس بنابر ريش سفيد شما را واگذاشته به جانب اسكويد1 روانه گرديده بوديم كه اذوقها چندين ساله به جهت سپاه روم خريداري نمايند كه بعد از مراجعت سفر ولايت فرنگ تمام ولايت ايرانرا مسخر نموده شيخ اغلي را جلاء	527	-7974964111633820869	1483	2966.0	1184	1483	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms528	false	-5839747201721933313	0	301	0	1451	1451	301	وطن نمايم شما بي توجهي برسر اذوقه امده انچه توانستيد حمل2 و نقل نموديد و باقي را به اتش زده سوختيد هر گز نعمت حق تعالي كسي نسوخته است به هرحال خود نيزالبته به كردها خود منفعل خواهيد بود طريقه انكه در اين وقت كه نواب ما به اقبال دولت به اين سمت امده بايد انچه دراين عرض مدت از والد نواب ما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0601png به حيله و تزوير گرفتهايد از نقد وجنس تمامي را به خدمت نواب ماارسال داريد و انچه از اذوقه كه حمل ونقل نموده اوردهايد باز به همان شتران بار1 كرده به اماسيه فرستاده كه در انبارها ريخته قبضاز انباردار نواب ماگرفته به نظر رسانند كه من بعد در ميانه ما و شما قاعدها دوستي محكم بوده پدر و فرزندانه سلوكمي كرده باشيم والاجنگ را اماده بوده باشيد چون نامه خوانده شد علاءالدوله را غضب مستولي گرديده و نامهرا پاره پاره كرده و درشتي به ايلچي كرده فرمود كه به سلطان سليم بكوي كه وعدها ما وشما صباح در ميدان جنگ است پس طبل جنگ زدند و روز ديگر ان دو سپاه بي حد از جاي در امده و در وهلها اول جنگ مغلو به گرديده و سپاه ذو القدر زور اور گرديده سياه روم را به قدر يك فرسخ به عقب دوانيده بودند و علاءالدوله نيز به جنگ اماه نزديك به ان رسيده كه خود را بهپاي علم خواند كار رساند كه دست اسب او به سوراخ موشي فرورفته و اسب در غلطيده كه سپاه روم برسر او جمعيت نموده وذوالقدران نيزجمع شده بودند كه سپاه روم زيادتي نموده علاءالدوله را به قتل اورده سر او را به خدمت خواند كار اورده بودند كه خواندكار فرمود كه سراو را به نيزه كرده نقاره خانه را به نوازش در اوردند كه شكست برسپاه ذوالقدر افتاده اكثري به قتل امده و قليلي كه مانده بودند به اتفاق	528	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms528	true	3641741070135308961	0	301	0	1451	1451	301	وطن نمايم شما بي توجهي برسر اذوقه امده انچه توانستيد حمل2 و نقل نموديد و باقي را به اتش زده سوختيد هر گز نعمت حق تعالي كسي نسوخته است به هرحال خود نيزالبته به كردها خود منفعل خواهيد بود طريقه انكه در اين وقت كه نواب ما به اقبال دولت به اين سمت امده بايد انچه دراين عرض مدت از والد نواب ما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0601png به حيله و تزوير گرفتهايد از نقد وجنس تمامي را به خدمت نواب ماارسال داريد و انچه از اذوقه كه حمل ونقل نموده اوردهايد باز به همان شتران بار1 كرده به اماسيه فرستاده كه در انبارها ريخته قبضاز انباردار نواب ماگرفته به نظر رسانند كه من بعد در ميانه ما و شما قاعدها دوستي محكم بوده پدر و فرزندانه سلوكمي كرده باشيم والاجنگ را اماده بوده باشيد چون نامه خوانده شد علاءالدوله را غضب مستولي گرديده و نامهرا پاره پاره كرده و درشتي به ايلچي كرده فرمود كه به سلطان سليم بكوي كه وعدها ما وشما صباح در ميدان جنگ است پس طبل جنگ زدند و روز ديگر ان دو سپاه بي حد از جاي در امده و در وهلها اول جنگ مغلو به گرديده و سپاه ذو القدر زور اور گرديده سياه روم را به قدر يك فرسخ به عقب دوانيده بودند و علاءالدوله نيز به جنگ اماه نزديك به ان رسيده كه خود را بهپاي علم خواند كار رساند كه دست اسب او به سوراخ موشي فرورفته و اسب در غلطيده كه سپاه روم برسر او جمعيت نموده وذوالقدران نيزجمع شده بودند كه سپاه روم زيادتي نموده علاءالدوله را به قتل اورده سر او را به خدمت خواند كار اورده بودند كه خواندكار فرمود كه سراو را به نيزه كرده نقاره خانه را به نوازش در اوردند كه شكست برسپاه ذوالقدر افتاده اكثري به قتل امده و قليلي كه مانده بودند به اتفاق	528	-7974964111633820869	1451	2902.0	1152	1451	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms529	false	870449054136843135	0	301	0	1557	1557	301	سلطان مراد ولد حسن پاشا فرار نموده خود را به قلعها درنا رسانيده به قلعه داري در امدند پس خواند كار با فتح و فيروزي به پاي قلعه امده نزول كرده فرمود كه دو كلمه به سلطانمراده نوشتند كه چون برمضموننوشتها ما مطلع شوي به زودي به درگاه عالم پناه حاضرشويد كه شرط نمودم كه چون ولايتايران را مسخر نمايم شما را جانشين خود نموده پادشاهي ايران را بهشما واگذارم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0602png والا سرشما را نيز مثل سرعلاءالدوله به نيزه خواهيم كردن پس سلطان مراد تمامي خزاين وجواهرات و الات و اسباب واثاثه1 و كارخانجات2 علاءالدولهرا برشتران بار كرده برداشته به خدمت خواند كار امده به سجده و كرنش مشرف گرديده وخواندكار او را محبت بسيار نموده بعداز چهل روز كه درپاي قلعها درنا نزول داشته ولدان سلطان مراد كه سليمان بيگ و حسن بيگ نام داشتهاند جانشين او نموده پس بديع الزمان ميرزا وسلطان مراد را با سپاه روم برداشته روانها استنبول گرديد اما حكومت اماسيه را به فرهاد پاشا داده فرمود كه اذوقها چندين سالها سفر عجم را تدارك نمايند كه بعد ازفتح قلعها منانكه درميان دريا واقع است و به تصرف فرنگيان استروانها ولايت عجم خواهيم شد پس خواند كار به استنبول امده و از انجا كوچ به جانب قلعها منان فرنگيان كرده وقلعها منان را باشصت قلعها ديگر كههمهرا فرنگيان داشته بودند مسخر كرده و از انجا كوچ فرموده به جانب حلب روانه گرديد اما چون خبر امدن خواند كار به خيرالدين پاشاكه از جانب قانيسا حاكم حلب بود رسيد فرمود كه اب به خندق قلعه انداخته و در قلعه را بسته و به قلعه داري در امده وكس به خدمت سلطان قانيسا فرستاده از امدن خواند كار برسر حلب او را خبردار گردانيده وخواند كار باسپاه بي حد امده دور قلعها حلب را در ميان گرفته نشستند اما چون خبر امدن خواندكار به سلطان قانيسا	529	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms529	true	174346754861608280	0	301	0	1557	1557	301	سلطان مراد ولد حسن پاشا فرار نموده خود را به قلعها درنا رسانيده به قلعه داري در امدند پس خواند كار با فتح و فيروزي به پاي قلعه امده نزول كرده فرمود كه دو كلمه به سلطانمراده نوشتند كه چون برمضموننوشتها ما مطلع شوي به زودي به درگاه عالم پناه حاضرشويد كه شرط نمودم كه چون ولايتايران را مسخر نمايم شما را جانشين خود نموده پادشاهي ايران را بهشما واگذارم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0602png والا سرشما را نيز مثل سرعلاءالدوله به نيزه خواهيم كردن پس سلطان مراد تمامي خزاين وجواهرات و الات و اسباب واثاثه1 و كارخانجات2 علاءالدولهرا برشتران بار كرده برداشته به خدمت خواند كار امده به سجده و كرنش مشرف گرديده وخواندكار او را محبت بسيار نموده بعداز چهل روز كه درپاي قلعها درنا نزول داشته ولدان سلطان مراد كه سليمان بيگ و حسن بيگ نام داشتهاند جانشين او نموده پس بديع الزمان ميرزا وسلطان مراد را با سپاه روم برداشته روانها استنبول گرديد اما حكومت اماسيه را به فرهاد پاشا داده فرمود كه اذوقها چندين سالها سفر عجم را تدارك نمايند كه بعد ازفتح قلعها منانكه درميان دريا واقع است و به تصرف فرنگيان استروانها ولايت عجم خواهيم شد پس خواند كار به استنبول امده و از انجا كوچ به جانب قلعها منان فرنگيان كرده وقلعها منان را باشصت قلعها ديگر كههمهرا فرنگيان داشته بودند مسخر كرده و از انجا كوچ فرموده به جانب حلب روانه گرديد اما چون خبر امدن خواند كار به خيرالدين پاشاكه از جانب قانيسا حاكم حلب بود رسيد فرمود كه اب به خندق قلعه انداخته و در قلعه را بسته و به قلعه داري در امده وكس به خدمت سلطان قانيسا فرستاده از امدن خواند كار برسر حلب او را خبردار گردانيده وخواند كار باسپاه بي حد امده دور قلعها حلب را در ميان گرفته نشستند اما چون خبر امدن خواندكار به سلطان قانيسا	529	-7974964111633820869	1557	3114.0	1258	1557	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms530	false	-1218752684969298321	0	301	0	1502	1502	301	رسيد او رمضان اغلي را سردار كرده وصد هزار نفر از سپاه را مواجب داده فرمود كه تدارك ديده از مصر روانه حلب شوند وخود نيز تدارك ديده وكس به خدمت خير الدين پاشا3 فرستاده واما خيرالدين پاشا را منجمي بود كه نهايت وقوفدر علم نجوم داشته به اوفرمود كه مشاهده كنيد كه جنگ مابا خواند كار چهصورت خواهد داشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0603png و اقبال سلطان قانيسا يا خواند كار درچه مرتبه است بعد از مطالعه ان منجم عرض نموده كه هرگاه شما با خواند كار صلح نماييد بهتر خواهد بود سبب انكه اقبال خواند كار به اوج اعلي رسيده وخواهد رسيد واقبال سلطان قانيسا در نهايت زوال و روبه پستي دارد اما خواند كار چون محاصره قلعةا حلب نمودهدانست كه گرفتن اين قلعه بسيار مشكل است از امدن پشيمان شده در فكربود كه شايد به وسيلهاي صلح نموده مراجعت نمايد كه خير الدين پاشا نمك بحرامي را به خود راه داده شب خفيه كه هيچ كس خبر نداشته تنهابه خدمت خواند كار امده وبا او بيعت كرده گفت كه فردا يورش به قلعه بيندازيد كه بنده قلعه را به تصرف ملازمان حضرت خواند كار داده از راه ديگرفرار نموده خود را به نزد سلطان قانيسا رسانيده او را به اينجا خواهم اورد كه به دست ملازمان حضرت خواند كار كشته گردد پس خواند كار مسرورگشته او را عزت و محبت بسيار كرده مرخص نموده و روز ديگرخواند كارخود سوار شده و يورش به قلعه انداخته بود كه خير الدين پادشا از دروازها ديگر بيرون رفته به جانب مصر روانه گرديده و خواند كار داخل قلعه گرديده عجب قلعه و اسباب قلعهداري را به نظر در اورده نزول نمود اما چون خير الدين پاشا بهسه منزلي مصررسيد بهخدمت قانيسافايزشده و انچه گذشته بود عرض نمود سلطان قانيسا فرمود كه چون شما زن و فرزند خود را در انجا گذاشته به خدمت	530	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms530	true	-8359104545140725623	0	301	0	1502	1502	301	رسيد او رمضان اغلي را سردار كرده وصد هزار نفر از سپاه را مواجب داده فرمود كه تدارك ديده از مصر روانه حلب شوند وخود نيز تدارك ديده وكس به خدمت خير الدين پاشا3 فرستاده واما خيرالدين پاشا را منجمي بود كه نهايت وقوفدر علم نجوم داشته به اوفرمود كه مشاهده كنيد كه جنگ مابا خواند كار چهصورت خواهد داشت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0603png و اقبال سلطان قانيسا يا خواند كار درچه مرتبه است بعد از مطالعه ان منجم عرض نموده كه هرگاه شما با خواند كار صلح نماييد بهتر خواهد بود سبب انكه اقبال خواند كار به اوج اعلي رسيده وخواهد رسيد واقبال سلطان قانيسا در نهايت زوال و روبه پستي دارد اما خواند كار چون محاصره قلعةا حلب نمودهدانست كه گرفتن اين قلعه بسيار مشكل است از امدن پشيمان شده در فكربود كه شايد به وسيلهاي صلح نموده مراجعت نمايد كه خير الدين پاشا نمك بحرامي را به خود راه داده شب خفيه كه هيچ كس خبر نداشته تنهابه خدمت خواند كار امده وبا او بيعت كرده گفت كه فردا يورش به قلعه بيندازيد كه بنده قلعه را به تصرف ملازمان حضرت خواند كار داده از راه ديگرفرار نموده خود را به نزد سلطان قانيسا رسانيده او را به اينجا خواهم اورد كه به دست ملازمان حضرت خواند كار كشته گردد پس خواند كار مسرورگشته او را عزت و محبت بسيار كرده مرخص نموده و روز ديگرخواند كارخود سوار شده و يورش به قلعه انداخته بود كه خير الدين پادشا از دروازها ديگر بيرون رفته به جانب مصر روانه گرديده و خواند كار داخل قلعه گرديده عجب قلعه و اسباب قلعهداري را به نظر در اورده نزول نمود اما چون خير الدين پاشا بهسه منزلي مصررسيد بهخدمت قانيسافايزشده و انچه گذشته بود عرض نمود سلطان قانيسا فرمود كه چون شما زن و فرزند خود را در انجا گذاشته به خدمت	530	-7974964111633820869	1502	3004.0	1203	1502	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms531	false	5862963033834396979	0	301	0	1503	1503	301	امدهايد مانيز قدر وجاه شما را نيزخواهيم افزود پس منزل به منزل روانها حلب بوده چون به پنج منزلي حلب رسيد به جهت امدن غزالي توقف نموده بعد از دو روز غزالي با سپاه امده و سلطان قانيسا حكايت گرفتن حلب را خواند كار با او گفته و از انجا كوچ نموده به جانب حلب روانه گرديدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0604png ذ كر جنگ كردن سلطان سليم خواندكار روم با سلطان قانيسا پادشاه مصر وكشته شدن قانيسا ومقدمات انجا اما خبر امدنسلطان قانيسا وغزالي بهخواند كار رسيد او نيزدرتدارك احوال سپاه پرداخته بود كه بعد ازسه روز سلطان قانيسا و غزالي باسپاهرسيد در بيرون دروازهفرود امده اما سه روز از هيچكس و از هيچ طرف حركتي واقع نشده درروز چهارم طرفين طبل جنگزده و دو درياي لشكر از جايدر امده ريختند درميان يكديگر وجنگ مغلو به شده و بزرگان سپاه مصر نيز بهميدان رفته وسلطان قانيسا با چند نفر از مخصوصان وخيرالدين پاشا در پاي علم مانده بودند كه در اين وقت خيرالدين پاشا فرصت غنيمتدانسته غافل شمشيري بر گردن سلطان قانيسا زده كه سر او از بدن جداگشته در دم سر او را برداشته به خدمت خواند كار امده خواند كار او را تحسين نموده فرمود كه سراو را برسر نيزه كرده سپاه روم فرياد نيز بر اوردند كه اي سپاه مصر اين سرسلطان قانيسا پادشاه مصراست شما از براي كه جنگ مي كنيد اما غزالي صفسپاه روم را كه دويست هزار نفر بودند باجوانان عرب شكافته و جمعي كثير رابه قتل اورده ونزديك به ان رسيده بود كه خود را به پاي علم خواند كار رساند كه اين صدا را شنيده دانست كه اين نمك بحرامي را خيرالدين پاشاكرده است پس از رومي احوال پرسيده او گفته كه بلي خيرالدين پاشا اقايخود را به قتل اورده پس غزالي سراسيمه شده گريبان چاك كرده و بعد از ان به سپاه عرب	531	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms531	true	5283216745173041395	0	301	0	1503	1503	301	امدهايد مانيز قدر وجاه شما را نيزخواهيم افزود پس منزل به منزل روانها حلب بوده چون به پنج منزلي حلب رسيد به جهت امدن غزالي توقف نموده بعد از دو روز غزالي با سپاه امده و سلطان قانيسا حكايت گرفتن حلب را خواند كار با او گفته و از انجا كوچ نموده به جانب حلب روانه گرديدند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0604png ذ كر جنگ كردن سلطان سليم خواندكار روم با سلطان قانيسا پادشاه مصر وكشته شدن قانيسا ومقدمات انجا اما خبر امدنسلطان قانيسا وغزالي بهخواند كار رسيد او نيزدرتدارك احوال سپاه پرداخته بود كه بعد ازسه روز سلطان قانيسا و غزالي باسپاهرسيد در بيرون دروازهفرود امده اما سه روز از هيچكس و از هيچ طرف حركتي واقع نشده درروز چهارم طرفين طبل جنگزده و دو درياي لشكر از جايدر امده ريختند درميان يكديگر وجنگ مغلو به شده و بزرگان سپاه مصر نيز بهميدان رفته وسلطان قانيسا با چند نفر از مخصوصان وخيرالدين پاشا در پاي علم مانده بودند كه در اين وقت خيرالدين پاشا فرصت غنيمتدانسته غافل شمشيري بر گردن سلطان قانيسا زده كه سر او از بدن جداگشته در دم سر او را برداشته به خدمت خواند كار امده خواند كار او را تحسين نموده فرمود كه سراو را برسر نيزه كرده سپاه روم فرياد نيز بر اوردند كه اي سپاه مصر اين سرسلطان قانيسا پادشاه مصراست شما از براي كه جنگ مي كنيد اما غزالي صفسپاه روم را كه دويست هزار نفر بودند باجوانان عرب شكافته و جمعي كثير رابه قتل اورده ونزديك به ان رسيده بود كه خود را به پاي علم خواند كار رساند كه اين صدا را شنيده دانست كه اين نمك بحرامي را خيرالدين پاشاكرده است پس از رومي احوال پرسيده او گفته كه بلي خيرالدين پاشا اقايخود را به قتل اورده پس غزالي سراسيمه شده گريبان چاك كرده و بعد از ان به سپاه عرب	531	-7974964111633820869	1503	3006.0	1204	1503	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms532	false	4086261233044590124	0	301	0	1474	1474	301	فرمود كه به خدا قسم كه اگر در جنگ تكاهل نماييد و از عقب سرمن خود را نرسانيد شما همگي را به قتل خواهم اورد پس سياه جمعيت نموده به يك مرتبه خود را برسپاه روم زده بسياري را به قتل اورده بودند كه خواند كار فرمود كه غزالي ظاهرا خبر از كشته شدنقانيسا نداشته باشد پس يكي ازسپاه روم سر قانيسا را پيش اورده گفت كه اي غزالي اين سرقانيسا پادشاهمصراست شما از براي كه جنگ مي كنيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0605png كه در اين وقت غضب بر او مستولي شده باجوانان عرب ريختند در ميان سپاه روم داد مردانگي ميدادند كه خواند كار به ينكچريان فرمود كه به ضرب تفنگ ايشان را از پاي در اوريد و غزالي خود را در ميان ينكچري انداخته قريب ده هزار نفر ايشان را به قتل اورده بود كه خواند كار تاب مقاومت نياورده خود را بهتوپ خانه رسانيده فرمود كه توپ خانه را خالي كنند چون توپخانه را خالي كردند وسپاه روم وعرب كه درهم اميخته بودند سي هزار نفر از رومي و چهار هزار نفر از عرب كشته گرديدند وچون غزالي مشاهده نمود كه كاري ازپيش نخواهد رفتن نعش سلطان قانيسا را برداشته به جانب مصر روانه گرديدند و از ان صد هزار كس سپاه مصر بيست هزار نفر در ان جنگ كشته گرديده بودند پس غزالي داخل مصرشده ثماني خان هميشرهزادها سلطان قانيسارادر مصرپادشاه كرده و رمضان اغلي را سردار كرده گفت هرگاه خواند كار بيايد البته با او جنگ نكنند تا امدن من چون عربان يمن كشته شدن سلطان قانيسا شنيدهاند مبادا كه سيصد قلعهايمن كه در تصرف ملازمان ماست جمعيت نموده متصرف شوند پس پنج هزار نفر سپاه عرب را برداشته به جانب يمن روانه گرديد اما خواند كار از حلب كوچ فرموده به جانب شام رفته و ولايت شام را مسخر كرده و حكومت شام را به غزالي	532	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms532	true	7250092622172412677	0	301	0	1474	1474	301	فرمود كه به خدا قسم كه اگر در جنگ تكاهل نماييد و از عقب سرمن خود را نرسانيد شما همگي را به قتل خواهم اورد پس سياه جمعيت نموده به يك مرتبه خود را برسپاه روم زده بسياري را به قتل اورده بودند كه خواند كار فرمود كه غزالي ظاهرا خبر از كشته شدنقانيسا نداشته باشد پس يكي ازسپاه روم سر قانيسا را پيش اورده گفت كه اي غزالي اين سرقانيسا پادشاهمصراست شما از براي كه جنگ مي كنيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0605png كه در اين وقت غضب بر او مستولي شده باجوانان عرب ريختند در ميان سپاه روم داد مردانگي ميدادند كه خواند كار به ينكچريان فرمود كه به ضرب تفنگ ايشان را از پاي در اوريد و غزالي خود را در ميان ينكچري انداخته قريب ده هزار نفر ايشان را به قتل اورده بود كه خواند كار تاب مقاومت نياورده خود را بهتوپ خانه رسانيده فرمود كه توپ خانه را خالي كنند چون توپخانه را خالي كردند وسپاه روم وعرب كه درهم اميخته بودند سي هزار نفر از رومي و چهار هزار نفر از عرب كشته گرديدند وچون غزالي مشاهده نمود كه كاري ازپيش نخواهد رفتن نعش سلطان قانيسا را برداشته به جانب مصر روانه گرديدند و از ان صد هزار كس سپاه مصر بيست هزار نفر در ان جنگ كشته گرديده بودند پس غزالي داخل مصرشده ثماني خان هميشرهزادها سلطان قانيسارادر مصرپادشاه كرده و رمضان اغلي را سردار كرده گفت هرگاه خواند كار بيايد البته با او جنگ نكنند تا امدن من چون عربان يمن كشته شدن سلطان قانيسا شنيدهاند مبادا كه سيصد قلعهايمن كه در تصرف ملازمان ماست جمعيت نموده متصرف شوند پس پنج هزار نفر سپاه عرب را برداشته به جانب يمن روانه گرديد اما خواند كار از حلب كوچ فرموده به جانب شام رفته و ولايت شام را مسخر كرده و حكومت شام را به غزالي	532	-7974964111633820869	1474	2948.0	1175	1474	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms533	false	2873711465557471310	0	301	0	1453	1453	301	اغلي داده و خلعت پادشاهانه به جهت غزالي فرستاده و اراده حركت مصر نموده بود كه بزرگان شام عرض نمودند كه از اينجا تا به مصريك ماهراه است كه از بيابان عبور بايد كرد و هرمنزلي يك چاهدارد و اذوقه بههم نميرسد سپاه در ياشكوه حضرت خواند كار ازاين راه عبورنميتوانند كردن1 سبب انكه سپاه روم انقدر شتر و چهار پا ندارند كه اذوقها يك ماه بردارند و خصوصا شتر و چهار پاي سپاه روم كه از اين راه نميتوانند رفتن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0606png پس خواند كار فرمود كه دراين سفر از اعلي تا اوسط يك نفر نو كر نگاه ندارند و خيمها زيادتي برندارند بلك هر ده نفر نيز يك خيمه بردارند و هردو نفر يك شتر بردارند چون اول بهار است البته باران خواهد بود و اب بسيار است پس فرمود كه عربان باديهشتر اورده قيمتاز سر كار بگيرند پس عربان شتر اورده قريب ده بيست هزار شتر سركار خواند كار خريده و اذوقه بسيار بار كرده و از شام كو چ فرموده با دويست هزار نفرسپاه از راه باديه به جانب مصر روانه گرديدند چون به حوالي مصر رسيده بودند خبر امدن خواند كار را به جهت ثماني خان برده او فرمود كه دروازها را بسته به قلعه داري در امده كه خواند كار با سپاه دريا خروش به پاي قلعه مصر امده نزول فرمودند اما رمضان اغلي سردار را شجاعت بهخاطر رسيده به ثماني خان گفت ماچرا بايد كه در قلعه را ببنديم و خود به جنگ خواند كار رفته او را دستكير كنيم سبب انكه بعدا از انكه غزالي بيايد و اين كار كرده شود منتي به ما و شما خواهد گذاشت كهاين كار رامن كردهام القصه اين قدر وسوسه به ثماني خان نمود كه او فريب خورده اراده جنگ نموده كس به نزد خواندكار فرستاد كه بفرماييد كه سپاهروم ازپاي قلعه عقب نشينند كه ما	533	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms533	true	4501471739329600093	0	301	0	1453	1453	301	اغلي داده و خلعت پادشاهانه به جهت غزالي فرستاده و اراده حركت مصر نموده بود كه بزرگان شام عرض نمودند كه از اينجا تا به مصريك ماهراه است كه از بيابان عبور بايد كرد و هرمنزلي يك چاهدارد و اذوقه بههم نميرسد سپاه در ياشكوه حضرت خواند كار ازاين راه عبورنميتوانند كردن1 سبب انكه سپاه روم انقدر شتر و چهار پا ندارند كه اذوقها يك ماه بردارند و خصوصا شتر و چهار پاي سپاه روم كه از اين راه نميتوانند رفتن image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0606png پس خواند كار فرمود كه دراين سفر از اعلي تا اوسط يك نفر نو كر نگاه ندارند و خيمها زيادتي برندارند بلك هر ده نفر نيز يك خيمه بردارند و هردو نفر يك شتر بردارند چون اول بهار است البته باران خواهد بود و اب بسيار است پس فرمود كه عربان باديهشتر اورده قيمتاز سر كار بگيرند پس عربان شتر اورده قريب ده بيست هزار شتر سركار خواند كار خريده و اذوقه بسيار بار كرده و از شام كو چ فرموده با دويست هزار نفرسپاه از راه باديه به جانب مصر روانه گرديدند چون به حوالي مصر رسيده بودند خبر امدن خواند كار را به جهت ثماني خان برده او فرمود كه دروازها را بسته به قلعه داري در امده كه خواند كار با سپاه دريا خروش به پاي قلعه مصر امده نزول فرمودند اما رمضان اغلي سردار را شجاعت بهخاطر رسيده به ثماني خان گفت ماچرا بايد كه در قلعه را ببنديم و خود به جنگ خواند كار رفته او را دستكير كنيم سبب انكه بعدا از انكه غزالي بيايد و اين كار كرده شود منتي به ما و شما خواهد گذاشت كهاين كار رامن كردهام القصه اين قدر وسوسه به ثماني خان نمود كه او فريب خورده اراده جنگ نموده كس به نزد خواندكار فرستاد كه بفرماييد كه سپاهروم ازپاي قلعه عقب نشينند كه ما	533	-7974964111633820869	1453	2906.0	1154	1453	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms534	false	1394613355437812886	0	301	0	1537	1537	301	بيرون امده با شما جنگ خواهيم كرد اما خواندكار چون مشاهدها حصار مصر نمود حصاري ديد كه سر بر فلك بر كشيده گرفتن ان را مشكل دانست و سراسيمه بود سبب انكه تمامي شتران در ان بيابان مرده بودندو اذوقههم نداشتند چون كس ثماني خان امده پيغام چنين اورد خواند كار ازاين خبرمسرورشده فرمود كه سپاهروم به عقب نشينند پس ثماني خان ازقلعه بيرون امده وفرموده كه چهار هزار توپ بزرگ و كوچك از مصر بيرون اورده برابر سپاهروم به حواله بسته بودند و جنگ از هر دو لشكر در پيوست وخواند كار جرات پيش امدن نداشت اما يكي از ملازمان خواند كار مردم مصر بود و مدتي در توپخانها سركار سلطان قانيسا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0607png بود و كار كرده بود و به جهاتي از مصر فرار نموده به استنبول رفته ملازمت خواندكار اختيار نموده بود در اين سفر همراه بود چون نظر به تو پخانه كرده دانست كه ميمونك قرارندادهاند پس بهخدمت خواند كار عرض نمود كه اقبال حضرت خواندكار در اوج اعلي رسيده حكايت توپخانه عرض نموده كه اين تويخانه هرگاه خالي كنند ضرر به سپاه روم نخواهد رسانيد شما تشريف به عقب توپخانها سركار برده بفرماييد كه توپخانه را خالي كنند پس خواندكار از اين خبر مسرور گرديده به عقب توپخانه رفته فرمود كه توپخانه را خالي نموده هفتاد هزار مصري را به قتل اورده ثماني خان سر اسيمه گرديده نيزلاعلاج فرار نموده خودرا به مصررسانيد كه خواند كار ابراهيم پاشا وشهسوار پاشا وشهباز با سپاه بي حد از عقب او فرستاده وخود نيز حركت نموده داخل مصرگرديد و نصف شهر در تصرف رومي بود و نصف در تصرف ثماني خان اما ثماني خان به رمضان اغلي فرمود كه سپاه جمعيتندارند و كار دشوار خواهدبود پس رمضان اغلي در شهر جار زده كه هر كس يراق تواند برداشت به جنگ رومي حاضر شود والا سياست براو واجبخواهد بود	534	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms534	true	2374893504177923594	0	301	0	1537	1537	301	بيرون امده با شما جنگ خواهيم كرد اما خواندكار چون مشاهدها حصار مصر نمود حصاري ديد كه سر بر فلك بر كشيده گرفتن ان را مشكل دانست و سراسيمه بود سبب انكه تمامي شتران در ان بيابان مرده بودندو اذوقههم نداشتند چون كس ثماني خان امده پيغام چنين اورد خواند كار ازاين خبرمسرورشده فرمود كه سپاهروم به عقب نشينند پس ثماني خان ازقلعه بيرون امده وفرموده كه چهار هزار توپ بزرگ و كوچك از مصر بيرون اورده برابر سپاهروم به حواله بسته بودند و جنگ از هر دو لشكر در پيوست وخواند كار جرات پيش امدن نداشت اما يكي از ملازمان خواند كار مردم مصر بود و مدتي در توپخانها سركار سلطان قانيسا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0607png بود و كار كرده بود و به جهاتي از مصر فرار نموده به استنبول رفته ملازمت خواندكار اختيار نموده بود در اين سفر همراه بود چون نظر به تو پخانه كرده دانست كه ميمونك قرارندادهاند پس بهخدمت خواند كار عرض نمود كه اقبال حضرت خواندكار در اوج اعلي رسيده حكايت توپخانه عرض نموده كه اين تويخانه هرگاه خالي كنند ضرر به سپاه روم نخواهد رسانيد شما تشريف به عقب توپخانها سركار برده بفرماييد كه توپخانه را خالي كنند پس خواندكار از اين خبر مسرور گرديده به عقب توپخانه رفته فرمود كه توپخانه را خالي نموده هفتاد هزار مصري را به قتل اورده ثماني خان سر اسيمه گرديده نيزلاعلاج فرار نموده خودرا به مصررسانيد كه خواند كار ابراهيم پاشا وشهسوار پاشا وشهباز با سپاه بي حد از عقب او فرستاده وخود نيز حركت نموده داخل مصرگرديد و نصف شهر در تصرف رومي بود و نصف در تصرف ثماني خان اما ثماني خان به رمضان اغلي فرمود كه سپاه جمعيتندارند و كار دشوار خواهدبود پس رمضان اغلي در شهر جار زده كه هر كس يراق تواند برداشت به جنگ رومي حاضر شود والا سياست براو واجبخواهد بود	534	-7974964111633820869	1537	3074.0	1238	1537	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms535	false	-7175169979931911603	0	301	0	1520	1520	301	پس روزديگر تمامي مصرييراق كه قريب به صدهزار كس بودند تمامي يراق پوشيده به جنگ بيرون امده بودند چونخواند كار ان حال را مشاهده نمود فرمود كه تا در دروازهرا نگرفتهاند بايد بيرون رفت پاشايان مانع شده نگذاشتند القصهجنگ در گرفت و جمعي كثيراز طرفين كشته گرديده و تفنگي برثماني خان امده كشته گرديد وخواند كار چهل هزار نفر مصر را به قتل اورده به خاطر جمع در مصرنشسته بود كه دراين وقت خبر اوردند كه غزالي عرب به حوالي مصر رسيده وبه جنگ شما مي ايد پس از اين خبرخواندكار واهمه نموده فرمود كه سر ثماني خان را به استقبال او ببرند شايد چون از كشته شدن او اطلاع يابد با ما جنگ نكند پس سر را به نزديك غزالي اوردند غزالي گريه بسيار كرده گفت كه خواند كار را به خاطر رسيد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0608png چون من اين سر را ببينم با او جنگ نخواهم كردن ان شاءالله تعالي تدارك اورده عرض نمود كه خواند كار فرمود خوش به حال پادشاهي كه همچه جوان نمك بحلالي ملازم داشته باشد اما بديع الزمان ميرزا را هواي حكومت مصر در خاطر جاي گرفته به خدمت خواند كار عرض نمود كه بنده را مرخص نماييد كه به جنگ غزالي رفته او را دستكير نموده به خدمت حاضر نمايم پس خواند كار رخصت فرموده بديع الزمان ميرزا سپاه برداشته سه منزل استقبال غزالي كرده چون به يكديكر رسيدند جنك در پيوسته و مغلوبه كرديده و بديع الزمان ميرزا به ناشناخت بهدست ملازمان غزالي كشته گرديده و سياه او فرارنموده بهخدمت خواند كار امدند انچه گذشته عرض نمودند كه خواند كار باز بيشتر واهمه برداشته كه خيرالدين پاشا را از گفتههاي خواند كار خوش نيامده گفت كه هرگاه حضرت خواند كار همچه سلطان قانيسايي را علاج كرده باشد اين عرب بيحيا چه وجود داردخواند كار فرمود كه هر گاهشما اورا يا به جنگ	535	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms535	true	-3294084974432206448	0	301	0	1520	1520	301	پس روزديگر تمامي مصرييراق كه قريب به صدهزار كس بودند تمامي يراق پوشيده به جنگ بيرون امده بودند چونخواند كار ان حال را مشاهده نمود فرمود كه تا در دروازهرا نگرفتهاند بايد بيرون رفت پاشايان مانع شده نگذاشتند القصهجنگ در گرفت و جمعي كثيراز طرفين كشته گرديده و تفنگي برثماني خان امده كشته گرديد وخواند كار چهل هزار نفر مصر را به قتل اورده به خاطر جمع در مصرنشسته بود كه دراين وقت خبر اوردند كه غزالي عرب به حوالي مصر رسيده وبه جنگ شما مي ايد پس از اين خبرخواندكار واهمه نموده فرمود كه سر ثماني خان را به استقبال او ببرند شايد چون از كشته شدن او اطلاع يابد با ما جنگ نكند پس سر را به نزديك غزالي اوردند غزالي گريه بسيار كرده گفت كه خواند كار را به خاطر رسيد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0608png چون من اين سر را ببينم با او جنگ نخواهم كردن ان شاءالله تعالي تدارك اورده عرض نمود كه خواند كار فرمود خوش به حال پادشاهي كه همچه جوان نمك بحلالي ملازم داشته باشد اما بديع الزمان ميرزا را هواي حكومت مصر در خاطر جاي گرفته به خدمت خواند كار عرض نمود كه بنده را مرخص نماييد كه به جنگ غزالي رفته او را دستكير نموده به خدمت حاضر نمايم پس خواند كار رخصت فرموده بديع الزمان ميرزا سپاه برداشته سه منزل استقبال غزالي كرده چون به يكديكر رسيدند جنك در پيوسته و مغلوبه كرديده و بديع الزمان ميرزا به ناشناخت بهدست ملازمان غزالي كشته گرديده و سياه او فرارنموده بهخدمت خواند كار امدند انچه گذشته عرض نمودند كه خواند كار باز بيشتر واهمه برداشته كه خيرالدين پاشا را از گفتههاي خواند كار خوش نيامده گفت كه هرگاه حضرت خواند كار همچه سلطان قانيسايي را علاج كرده باشد اين عرب بيحيا چه وجود داردخواند كار فرمود كه هر گاهشما اورا يا به جنگ	535	-7974964111633820869	1520	3040.0	1221	1520	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms536	false	-9160138193239324242	0	301	0	1510	1510	301	يا استمالترام نماييد كارخودرا تمام كرده باشيد خيرالدين پاشا قبول نموده سي هزار نفو سپاه برداشته روانه گرديد چون به نزديك سپاه غزالي رسيده غزالي از امدن او خبريافته فرمود كه طبل جنگ زدند و خيرالدين پاشانيزلاعلاج شده طبل جنگ به نوازش در اورده و اندو سياه از جاي در امده و جنگ مغلو به گرديده غزالي خود به ميدان امده و جنگ كنان به خيرالدين رسيده گفت كه اي نمك بحرام هيچ ميداني كه چه نمك بحرامي كردهاي و نيزه بر پهلو او زده كه ازروي زين اورا برداشته بهدور سر گردانيده برزمين زده كه جان تسليم نمود و بسياري از سپاه او را به قتل اورده و اكثري كه سپاه مصر بودند به خدمت غزالي شتافته وباقي فرار نموده به خدمت خواند كار امده احوالات را عرض نموده كه خواند كار به ابراهيم پاشا فرمود كه به خدمت غزالي رفته بگوييد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0609png نواب ما را با شما جنگي نيست و سلطان قانيسا را همان نمك بحرام كشته بود كه شما او را به جزا رسانيديد1 و چون نمك بحلالي و مردانگي شما بر نواب ما ظاهر شده ولايت مصر را نواب ما به شما بخشيدهايم پس ابراهيم پاشا به خدمت غزالي امده پيغام خواند كار را به اورسانيده غزاليرا به خيال رسيده بود كه البته خواند كار به او تمسخر كرده گفته2است پس غزالي گفت كه هركاه حضرت خواند كار براقرار خود صادق است بفرماييد سپاه روم ازشهربيرون ايند پس ابراهيم پاشا مراجعت كرده انچه غزالي گفته بود معروض خواند كار نمود چون خبر بيرون امدن خواند كار به غزالي رسيد او نيز منت داشته كوچ نموده داخل مصر گرديد وبعد ازسه روز غزالي با سپاه عربشمشيرها به گردن انداخته از شهر بيرون امده به خدمت خواند كار رسيده وخواندكار از خيمها خود پياده به استقبال بيرون امده و اغوش شفقت و مهرباني گشوده غزالي را	536	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms536	true	6429902975342931900	0	301	0	1510	1510	301	يا استمالترام نماييد كارخودرا تمام كرده باشيد خيرالدين پاشا قبول نموده سي هزار نفو سپاه برداشته روانه گرديد چون به نزديك سپاه غزالي رسيده غزالي از امدن او خبريافته فرمود كه طبل جنگ زدند و خيرالدين پاشانيزلاعلاج شده طبل جنگ به نوازش در اورده و اندو سياه از جاي در امده و جنگ مغلو به گرديده غزالي خود به ميدان امده و جنگ كنان به خيرالدين رسيده گفت كه اي نمك بحرام هيچ ميداني كه چه نمك بحرامي كردهاي و نيزه بر پهلو او زده كه ازروي زين اورا برداشته بهدور سر گردانيده برزمين زده كه جان تسليم نمود و بسياري از سپاه او را به قتل اورده و اكثري كه سپاه مصر بودند به خدمت غزالي شتافته وباقي فرار نموده به خدمت خواند كار امده احوالات را عرض نموده كه خواند كار به ابراهيم پاشا فرمود كه به خدمت غزالي رفته بگوييد كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0609png نواب ما را با شما جنگي نيست و سلطان قانيسا را همان نمك بحرام كشته بود كه شما او را به جزا رسانيديد1 و چون نمك بحلالي و مردانگي شما بر نواب ما ظاهر شده ولايت مصر را نواب ما به شما بخشيدهايم پس ابراهيم پاشا به خدمت غزالي امده پيغام خواند كار را به اورسانيده غزاليرا به خيال رسيده بود كه البته خواند كار به او تمسخر كرده گفته2است پس غزالي گفت كه هركاه حضرت خواند كار براقرار خود صادق است بفرماييد سپاه روم ازشهربيرون ايند پس ابراهيم پاشا مراجعت كرده انچه غزالي گفته بود معروض خواند كار نمود چون خبر بيرون امدن خواند كار به غزالي رسيد او نيز منت داشته كوچ نموده داخل مصر گرديد وبعد ازسه روز غزالي با سپاه عربشمشيرها به گردن انداخته از شهر بيرون امده به خدمت خواند كار رسيده وخواندكار از خيمها خود پياده به استقبال بيرون امده و اغوش شفقت و مهرباني گشوده غزالي را	536	-7974964111633820869	1510	3020.0	1211	1510	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms537	false	-4345188582381104081	0	301	0	1514	1514	301	در بر گرفته فرمودند كه الحمدلله شكر مرخداي را كه درعالم مردي را در بر گرفتهايم پس داخل بارگاه گرديده و به صحبت و عيش مشغول گرديدند بعد ازچند روز خواند كار اراده حركت نموده غزالي عرض نمود كه پدران ما هر گز پادشاهي نكردهاند مصررا به سلطان سليمان شفقت فرماييد و رمضان اغلي را نايب به جهت او تعيين3 فرماييد كه ولايت مصر را سلطان قانيسا اقاي ما داشته وجاي اقاي خود پادشاهي كردن ملازم بي صورت و از مروت دور است يس خواند كار بعد از التماس بسيار غزالي قبول نمود و بعد از ان حكومت مصر به سلطان سليمان داده و رمضان اغلي را نايب كرده غزالي را ا به جانب فرنگ برداشته به استنبول امده و از انجا به مكها معظمه و مدينها مشرفه رفته و بعد از تسخير و زيارت از انجا به طرف ولايت فرنگ و تسخير ونديكروانه گرديد بعد از فتح ولايت ونديك و جزيره فرنگ از دريا بيرون امده كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0610png به اماسيه نزد فرهاد پاشا فرستاد كه هرگاه اذوقه تمام خريداري نموده باشند به خدمت نواب ما معروض دارند كه در اول بهار به انطرف حركت نموده و ولايت ايران را مسخر نمايم پس فرهاد پاشا عرض نمود كه چهار ساله اذوقه تمام سپاه روم را گرفته در انبارها نمودهايم ذكر امدن سلطان مراد ولد يبعقوب پادشاه بن حسن بادشاه تر كمان به گرفتن ولايت ديار بكر و كشته شدن اوبر دست احمد قاجار و مقدمات اماچون خواند كار ارادها حركتولايت فرنگ نمود سلطان مرادعرض كرد كه ديار بكر همچنان حاكمي ندارد و محمود سلطان مرد پيري است و عبدالله خان جاهل است هرگاه حضرت خواند كار مقرردار ندبنده سپاه برداشته روانها ديار بكر شده تا مراجعت حضرت خواند كار از ولايت فرنگ و ونديك1 ان ولايترا مسخرنموده و اذوقه نيزسرانجام نمايم بدنخواهد بود پس خواند كار سلطان مراد را	537	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms537	true	2795873918930269000	0	301	0	1514	1514	301	در بر گرفته فرمودند كه الحمدلله شكر مرخداي را كه درعالم مردي را در بر گرفتهايم پس داخل بارگاه گرديده و به صحبت و عيش مشغول گرديدند بعد ازچند روز خواند كار اراده حركت نموده غزالي عرض نمود كه پدران ما هر گز پادشاهي نكردهاند مصررا به سلطان سليمان شفقت فرماييد و رمضان اغلي را نايب به جهت او تعيين3 فرماييد كه ولايت مصر را سلطان قانيسا اقاي ما داشته وجاي اقاي خود پادشاهي كردن ملازم بي صورت و از مروت دور است يس خواند كار بعد از التماس بسيار غزالي قبول نمود و بعد از ان حكومت مصر به سلطان سليمان داده و رمضان اغلي را نايب كرده غزالي را ا به جانب فرنگ برداشته به استنبول امده و از انجا به مكها معظمه و مدينها مشرفه رفته و بعد از تسخير و زيارت از انجا به طرف ولايت فرنگ و تسخير ونديكروانه گرديد بعد از فتح ولايت ونديك و جزيره فرنگ از دريا بيرون امده كس image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0610png به اماسيه نزد فرهاد پاشا فرستاد كه هرگاه اذوقه تمام خريداري نموده باشند به خدمت نواب ما معروض دارند كه در اول بهار به انطرف حركت نموده و ولايت ايران را مسخر نمايم پس فرهاد پاشا عرض نمود كه چهار ساله اذوقه تمام سپاه روم را گرفته در انبارها نمودهايم ذكر امدن سلطان مراد ولد يبعقوب پادشاه بن حسن بادشاه تر كمان به گرفتن ولايت ديار بكر و كشته شدن اوبر دست احمد قاجار و مقدمات اماچون خواند كار ارادها حركتولايت فرنگ نمود سلطان مرادعرض كرد كه ديار بكر همچنان حاكمي ندارد و محمود سلطان مرد پيري است و عبدالله خان جاهل است هرگاه حضرت خواند كار مقرردار ندبنده سپاه برداشته روانها ديار بكر شده تا مراجعت حضرت خواند كار از ولايت فرنگ و ونديك1 ان ولايترا مسخرنموده و اذوقه نيزسرانجام نمايم بدنخواهد بود پس خواند كار سلطان مراد را	537	-7974964111633820869	1514	3028.0	1215	1514	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms538	false	7256608413773774778	0	301	0	1499	1499	301	مرخص نموده به جانب ولايت فرنگ و ونديك حركت فرموده روانه گرديد و سلطان مراد نيز چهارده هزار نفر تركمان و ذوالقدر برداشته به طرف ديار بكر امده چون به حوالي قلعها فرتوت كه پسراحمد سلطان قاجار حاكم بود رسيده و پسراحمد سلطان چون خبر امدن سلطان مراد را شنيده بود عريضه به خدمت پدر خود در باب امدن سلطان مراد نوشته عرض نمود كه هرگاه شما را در اين وقت امدن ممكن نبوده باشد مرخص فرماييد كه كس به خدمت نورعلي خليفه فرستاده از او كمك طلب نماييم پس احمد سلطان جواب نوشته كه محتاج كس فرستادن به نزد نورعلي خليفه نيست و قدري خودداري نماييد كه ان شاءالله تعالي از عقب نوشته خواهيم امدن پس بعد از ان احمد سلطان هفصد كس برداشته روانه گرديد يك روز پيش از امدن سلطان مراد به پاي قلعه او داخل گرديده بود و سلطان مراد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0611png نيز روز ديگر به پاي قلعه رسيد كه احمد سلطان در همان وقت از قلعه با ساه بيرون امده بي محابا در ميان سپاه سلطان مراد ريخته وجمعي كثير را به قتل اورده احمد سلطان خود را به پاي علم سلطان مراد رسانيده القصه اورا به قتل اورده ويك نفرپسراورا دستگير نموده و سه هزار نفر سپاه او كشته شده باقي نيز فرار نموده پسرديگرسلطان مراد را برداشته به طرف قلعها درنا روانه گرديدند اما احمدسلطان امو ال و اسباب سلطان مراد وسياه تر كمان وذو القدررا متصرف كرديده بعد از ان سر سلطان مراد بايك دست او كه انگشتر داشته به خدمت حضرت ظل اللهي فرستاده عريضهاي نوشته بود كه هرگاه مردم گويند كه اين سلطان مراد نيست دست او با انگشتر شاهد بنده خواهد بود چون عريضها احمد سلطان با سرسلطان مراد و دست اوبه نظر كيميا اثررسيده تاسف خورده فرمودند كه اي روزگار با هيچ كس وفا نكرده و نخواهي كردن	538	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms538	true	-5201982940915513694	0	301	0	1499	1499	301	مرخص نموده به جانب ولايت فرنگ و ونديك حركت فرموده روانه گرديد و سلطان مراد نيز چهارده هزار نفر تركمان و ذوالقدر برداشته به طرف ديار بكر امده چون به حوالي قلعها فرتوت كه پسراحمد سلطان قاجار حاكم بود رسيده و پسراحمد سلطان چون خبر امدن سلطان مراد را شنيده بود عريضه به خدمت پدر خود در باب امدن سلطان مراد نوشته عرض نمود كه هرگاه شما را در اين وقت امدن ممكن نبوده باشد مرخص فرماييد كه كس به خدمت نورعلي خليفه فرستاده از او كمك طلب نماييم پس احمد سلطان جواب نوشته كه محتاج كس فرستادن به نزد نورعلي خليفه نيست و قدري خودداري نماييد كه ان شاءالله تعالي از عقب نوشته خواهيم امدن پس بعد از ان احمد سلطان هفصد كس برداشته روانه گرديد يك روز پيش از امدن سلطان مراد به پاي قلعه او داخل گرديده بود و سلطان مراد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0611png نيز روز ديگر به پاي قلعه رسيد كه احمد سلطان در همان وقت از قلعه با ساه بيرون امده بي محابا در ميان سپاه سلطان مراد ريخته وجمعي كثير را به قتل اورده احمد سلطان خود را به پاي علم سلطان مراد رسانيده القصه اورا به قتل اورده ويك نفرپسراورا دستگير نموده و سه هزار نفر سپاه او كشته شده باقي نيز فرار نموده پسرديگرسلطان مراد را برداشته به طرف قلعها درنا روانه گرديدند اما احمدسلطان امو ال و اسباب سلطان مراد وسياه تر كمان وذو القدررا متصرف كرديده بعد از ان سر سلطان مراد بايك دست او كه انگشتر داشته به خدمت حضرت ظل اللهي فرستاده عريضهاي نوشته بود كه هرگاه مردم گويند كه اين سلطان مراد نيست دست او با انگشتر شاهد بنده خواهد بود چون عريضها احمد سلطان با سرسلطان مراد و دست اوبه نظر كيميا اثررسيده تاسف خورده فرمودند كه اي روزگار با هيچ كس وفا نكرده و نخواهي كردن	538	-7974964111633820869	1499	2998.0	1200	1499	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms539	false	1485445748107894237	0	301	0	1520	1520	301	پس خلعت به جهت احمدسلطان و پسراو شفقت فرموده ارسال نمودند اما چون خواند كار از ولايت فرنگ مراجعت كرده به استنبول امده بود و اكثر اوقات حرف امدن ايران و نواب كامياب را در مجلس مي گفتند ومي فرمود كه غزالي اورا علاج خواهد كردن1 اما غزالي به هيچ وجه سخن نمي گفت اخر خواند كارفرمود كه شما درباب شيخ اغلي سخن نمي گوييد غزالي گفت كه كسي كه از جانب حق تعالي توفيق يافته خروج كرده باشد در بارها او چه ميتوانم گفتن هرگاه در خدمت شما حرفي بگويم شايد كه با اقبال او برنتوانيم امد خواند كار فرمودند كه انصافهم از جمله مردانگي است پس سلطان سليمان پسر خودرا سردار سياه نموده فرمود كه هرگاه نورعلي خليفه را علاج كرديد خاطر از شيخ اوغلي جمع داشته باشيد كه زود اورا علاج ميتوان كردن پس غزالي عرض نمود كه حضرت خواندكار چند نفراز پاشايان را نيز مقرر دارد كه همراه بوده باشند پس فرهاد پاشارا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0612png مقرر فرمود كه در خدمت بوده باشد فرمود كه خاطر نواب ما از طرف فرنگ جمع نيست واگر نهما نيز از تعاقب شما حركت ميفرموديم غزالي عرض نمود كه محتاج حركت خواند كار نيست ذكر امدن غزالي به اتفاق سلطان سليمان به ايران و جنگ ايشان با نورعلي خليفه وكشته شدن نورعلي خليفه به دست سپاه رومي و مقدمات ان زمان اما چون غزالي به اتفاق سلطان سليمان روم حركت نموده به جانب اذربايجان روانه گرديدند جاسوس خبر حركت نمودن ايشان را اورده به خدمت نورعلي خليفه عرض نموده بود نورعلي خليفه هشتصد نفر انتخاب نموده و صوفيان خليفه را نايب و جانشين خود كرده فرمود كه دختر خود را بهتو نامزد كردهام و هرگاه من دراين جنگ كشته يا گرفتار گردم در جانشيني نيز مردانه باشيد پس وصيتها كرده و سپاه برداشته روانه گرديده بيست منزل راه امده بود كه	539	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms539	true	6937858098531042590	0	301	0	1520	1520	301	پس خلعت به جهت احمدسلطان و پسراو شفقت فرموده ارسال نمودند اما چون خواند كار از ولايت فرنگ مراجعت كرده به استنبول امده بود و اكثر اوقات حرف امدن ايران و نواب كامياب را در مجلس مي گفتند ومي فرمود كه غزالي اورا علاج خواهد كردن1 اما غزالي به هيچ وجه سخن نمي گفت اخر خواند كارفرمود كه شما درباب شيخ اغلي سخن نمي گوييد غزالي گفت كه كسي كه از جانب حق تعالي توفيق يافته خروج كرده باشد در بارها او چه ميتوانم گفتن هرگاه در خدمت شما حرفي بگويم شايد كه با اقبال او برنتوانيم امد خواند كار فرمودند كه انصافهم از جمله مردانگي است پس سلطان سليمان پسر خودرا سردار سياه نموده فرمود كه هرگاه نورعلي خليفه را علاج كرديد خاطر از شيخ اوغلي جمع داشته باشيد كه زود اورا علاج ميتوان كردن پس غزالي عرض نمود كه حضرت خواندكار چند نفراز پاشايان را نيز مقرر دارد كه همراه بوده باشند پس فرهاد پاشارا image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0612png مقرر فرمود كه در خدمت بوده باشد فرمود كه خاطر نواب ما از طرف فرنگ جمع نيست واگر نهما نيز از تعاقب شما حركت ميفرموديم غزالي عرض نمود كه محتاج حركت خواند كار نيست ذكر امدن غزالي به اتفاق سلطان سليمان به ايران و جنگ ايشان با نورعلي خليفه وكشته شدن نورعلي خليفه به دست سپاه رومي و مقدمات ان زمان اما چون غزالي به اتفاق سلطان سليمان روم حركت نموده به جانب اذربايجان روانه گرديدند جاسوس خبر حركت نمودن ايشان را اورده به خدمت نورعلي خليفه عرض نموده بود نورعلي خليفه هشتصد نفر انتخاب نموده و صوفيان خليفه را نايب و جانشين خود كرده فرمود كه دختر خود را بهتو نامزد كردهام و هرگاه من دراين جنگ كشته يا گرفتار گردم در جانشيني نيز مردانه باشيد پس وصيتها كرده و سپاه برداشته روانه گرديده بيست منزل راه امده بود كه	539	-7974964111633820869	1520	3040.0	1221	1520	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms540	false	-808508211509250800	0	301	0	1469	1469	301	به غزالي وسلطان سليمان رسيده و در ميانها ايشان جنگي عظيم واقع شده و غزالي تعجب نموده گفت كه من در اين مدتمردي به مردانگي اين قزلباش نديدهام و در حين گيرودار پاي اسب نورعلي خليفه از پيش بدر رفته رومي خود را به او رسانيده زخم كاري به او زده از اسب در غلطيد كه در ان وقت غزالي رسيده ان رومي را به قتل اورده و برسر نورعلي خليفه امده و سر او را بردامن گذاشته گفت كه اي مرد مردانه چه ارزو و مطلب داري بگو كه بهجان منت داشته بهعمل اورم نورعلي خليفه گفت كه اشتياق جنگ شما داشتم الحمدلله كه شهادت يافتم و صد حيف كه جنگ شما را با مرشد كامل نديده ارزوي به خاك بردم اما وصيت مي كنم شما را كه برسر قلعه مرويد و هرگاه سپاه روم شما را ببرند از راه مردانگي با ايشان جنگ نكرده بگذاريد كه از قلعه بيرونرفته به خدمت نواب ظل اللهي روانه شوند پس غزالي وصيت قبول نموده نورعلي خليفه جان پاك تسليم تموده پس غزالي تاسف بسياري خورده فرمود كه مردم خليفه نعش او را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0613png برداشته به جانب اذربايجان روانه شوند پس فرهاد پاشاگفت كه بايد برسرقلعه رفتهخزانها خواند كار كه نورعلي خليفه اورده است متصرف گرديد پس غزالي گفت كه نورعلي خليفه مرد مردانه بود و به من وصيت كرده و من قبول نمودهام كه كاري به مردم اونداشته برسر قلعه نروم وهرگاه صد خزانه در قلعه بوده باشد كه من از همين جا مراجعت خواهم كرد و سپاه قزلباش نيز قسم ياد نمودند كه خليفه خزانه به جهت نواب ظل اللهي فرستاده است و در قلعه خزانه نيست پس غزالي از انجا مراجعت كرده داخل اماسيه گرديده خبر به جهت خواند كار فرستاده چون خواند كار ازقتل امدن نورعلي خليفه اطلاع يافت خاطر خود را از گرفتن ايران جمع نموده	540	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms540	true	-7586687429542400139	0	301	0	1469	1469	301	به غزالي وسلطان سليمان رسيده و در ميانها ايشان جنگي عظيم واقع شده و غزالي تعجب نموده گفت كه من در اين مدتمردي به مردانگي اين قزلباش نديدهام و در حين گيرودار پاي اسب نورعلي خليفه از پيش بدر رفته رومي خود را به او رسانيده زخم كاري به او زده از اسب در غلطيد كه در ان وقت غزالي رسيده ان رومي را به قتل اورده و برسر نورعلي خليفه امده و سر او را بردامن گذاشته گفت كه اي مرد مردانه چه ارزو و مطلب داري بگو كه بهجان منت داشته بهعمل اورم نورعلي خليفه گفت كه اشتياق جنگ شما داشتم الحمدلله كه شهادت يافتم و صد حيف كه جنگ شما را با مرشد كامل نديده ارزوي به خاك بردم اما وصيت مي كنم شما را كه برسر قلعه مرويد و هرگاه سپاه روم شما را ببرند از راه مردانگي با ايشان جنگ نكرده بگذاريد كه از قلعه بيرونرفته به خدمت نواب ظل اللهي روانه شوند پس غزالي وصيت قبول نموده نورعلي خليفه جان پاك تسليم تموده پس غزالي تاسف بسياري خورده فرمود كه مردم خليفه نعش او را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0613png برداشته به جانب اذربايجان روانه شوند پس فرهاد پاشاگفت كه بايد برسرقلعه رفتهخزانها خواند كار كه نورعلي خليفه اورده است متصرف گرديد پس غزالي گفت كه نورعلي خليفه مرد مردانه بود و به من وصيت كرده و من قبول نمودهام كه كاري به مردم اونداشته برسر قلعه نروم وهرگاه صد خزانه در قلعه بوده باشد كه من از همين جا مراجعت خواهم كرد و سپاه قزلباش نيز قسم ياد نمودند كه خليفه خزانه به جهت نواب ظل اللهي فرستاده است و در قلعه خزانه نيست پس غزالي از انجا مراجعت كرده داخل اماسيه گرديده خبر به جهت خواند كار فرستاده چون خواند كار ازقتل امدن نورعلي خليفه اطلاع يافت خاطر خود را از گرفتن ايران جمع نموده	540	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms541	false	-431296055644010660	0	301	0	1498	1498	301	باز سلطان سليمان و غزالي را با پنجاه هزار كس به طرف ولايت دياربكر روانه فرمود كه نواب ما از تعاقب خواهد امد ذكر امدن سلطان سليمان وغزالي مرتبها دويم به ايران وگرفتار گمرديدن غزالي به دست حضرت ظل اللهي و مقدماتي كه به ظهور امد اما چون خبر به درگاه عرش اشتباه رسيد كه خواند كار روم سلطان قانيسارا به قتل اورده وغزالي عربرا مطيع خود گردانيده حضرت ظل اللهي ديو سلطان را رقم مبارك و كالت داده و سپهسالاري ايران و بيگلر بيگي گري ولايت ديار بكر را به او شفقت فرموده او را مرخص نموده روانها ديار بكر گردانيده و مدت چهار سال بوده كه در ديار بكر ميبود كه خبر امدن سلطان سليمان و غزالي را جاسوسان به جهت او اورده بودند مس ديوسلطان عريضهاي در امدن سلطان سليمان وغزالي وسپاه روم نوشته به خدمت نواب كامياب فرستاد و ان حضرت در جواب عريضه رقم مبارك فرستادند كه چون ايشان وارد ان ولايت شوند شما جنگ راموقوف داشته باشيد كه نواب همايون ما از تعاقب رقم اشرف روانها ان سمت خواهيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0614png بود وبعد از ان هجده هزار نفر كه در ان وقت در ركاب ظفرانتساب حاضر بودند ان حضرت باجاه و جلال كوچ فرموده روانه گرديدند اما سلطان سليمان وغزالي با سپاه روم چون به حوالي قلعها اذربايجان رسيده بودند كه صوفيان خليفه كس به خدمت ديو سلطان فرستاده بود كه چه ميفرماييد او در جواب نوشت كه قلعه را خالي نموده كوچ و بنه را برداشته روانها ديار بكر شو يد كه مصلحت دولت در ان است پس صوفيان خليفه قلعه را خالي نموده كوچ را برداشته امده داخل ديار بكر گرديد و غزالي با سپاه امده قلعه را متصرف گرديدند و از انجا امده قلعها فرتوت را گرفته القصه به هر قلعه كه ميرسيدند حكام قزلباش به حسب الفرمردها حضرت ظل اللهي	541	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms541	true	-8614785113358615786	0	301	0	1498	1498	301	باز سلطان سليمان و غزالي را با پنجاه هزار كس به طرف ولايت دياربكر روانه فرمود كه نواب ما از تعاقب خواهد امد ذكر امدن سلطان سليمان وغزالي مرتبها دويم به ايران وگرفتار گمرديدن غزالي به دست حضرت ظل اللهي و مقدماتي كه به ظهور امد اما چون خبر به درگاه عرش اشتباه رسيد كه خواند كار روم سلطان قانيسارا به قتل اورده وغزالي عربرا مطيع خود گردانيده حضرت ظل اللهي ديو سلطان را رقم مبارك و كالت داده و سپهسالاري ايران و بيگلر بيگي گري ولايت ديار بكر را به او شفقت فرموده او را مرخص نموده روانها ديار بكر گردانيده و مدت چهار سال بوده كه در ديار بكر ميبود كه خبر امدن سلطان سليمان و غزالي را جاسوسان به جهت او اورده بودند مس ديوسلطان عريضهاي در امدن سلطان سليمان وغزالي وسپاه روم نوشته به خدمت نواب كامياب فرستاد و ان حضرت در جواب عريضه رقم مبارك فرستادند كه چون ايشان وارد ان ولايت شوند شما جنگ راموقوف داشته باشيد كه نواب همايون ما از تعاقب رقم اشرف روانها ان سمت خواهيم image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0614png بود وبعد از ان هجده هزار نفر كه در ان وقت در ركاب ظفرانتساب حاضر بودند ان حضرت باجاه و جلال كوچ فرموده روانه گرديدند اما سلطان سليمان وغزالي با سپاه روم چون به حوالي قلعها اذربايجان رسيده بودند كه صوفيان خليفه كس به خدمت ديو سلطان فرستاده بود كه چه ميفرماييد او در جواب نوشت كه قلعه را خالي نموده كوچ و بنه را برداشته روانها ديار بكر شو يد كه مصلحت دولت در ان است پس صوفيان خليفه قلعه را خالي نموده كوچ را برداشته امده داخل ديار بكر گرديد و غزالي با سپاه امده قلعه را متصرف گرديدند و از انجا امده قلعها فرتوت را گرفته القصه به هر قلعه كه ميرسيدند حكام قزلباش به حسب الفرمردها حضرت ظل اللهي	541	-7974964111633820869	1498	2996.0	1199	1498	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms542	false	-7624747558971774097	0	301	0	1540	1540	301	قلعه را واگذاشته به دياربكر جمع ميشدند و سلطان سليمان و غزالي متصرف گرديده وعريضه فتح به خدمت خواند كار ميفرستادند خواند كار اراده نموده بود كه پاشايان به جهت قلعهها تعيين1 نمايد كه غزالي عرض نموده كه تاولايتوقلعها دياربكررا2مسخرنكنيم حاكم تعيين1 نمودن صورت نخواهدداشت اما چون بهحوالي قلعها قراحميد رسيده بودند احمد سلطان كس به خدمت ديو سلطان فرستاده كه نواب ظل اللهي مقرر نموده است كه تا مادام نواب همايون ما با جاه وجلالوارد نشوم شماجنگ سقوط قراحميد مكنيد هرگاه شما امر مرشد كامل را نميشنويد اختيار داريد پس احمد سلطان لاعلاج شده قلعه را خالي نموده به ديار بكر امدند و غزالي باسلطان سليمان امده قلعه قراحميد نيز تصرف كردند القصه چهل و دو قلعه كه در تصرف امراي قزلباش بود بي جنگ و جدال متصرف كرديدند اما ديوسلطان مي گفت كه اي ياران دشمن چه ميداند كه مرشد كامل امر نموده است كه ما جنگ نكنيم و تمامي ولايت را متصرف شدهاند و حال علاج ايشان به اساني ممكن نيست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0615png اماچون اين قلعههارا غزالي متصرف شده بود برخود ميباليد كه قزلباش چه حد ان دارند كه تو انند در برابرمن امده جنگ كنند و باز خود خيال نموده گفت كه اين جنگ نكردن قزلباش بي سبب نخواهد بود پس چون به سه منزلي ديار بكر رسيدند جاسوسي فرستاده گفت كه خبري تحقيق نماي كه سپاه قزلباش به چه سبب به جنگ نيامده قلعهها و اگذاشته بهديار بكر رفتهاند و خود با سلطان سليمان در انجا توقف نمودند پس جاسوس به اردوي ديو سلطان امده ديد كه ديو سلطان در بيرون نامهاشاه اسمعيل قلعها ديار بكر مثل ديو دژم با سپاه و امراي قزلباش نشسته و اراده دارد كه به جانب قلعه قرا حميد1 به جنگ غزالي و سپاه روم حركت نمايد كه در اين وقت چاپاري از اردوي كيوان پوي امده رقمي به جهت	542	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms542	true	3331036820563653007	0	301	0	1540	1540	301	قلعه را واگذاشته به دياربكر جمع ميشدند و سلطان سليمان و غزالي متصرف گرديده وعريضه فتح به خدمت خواند كار ميفرستادند خواند كار اراده نموده بود كه پاشايان به جهت قلعهها تعيين1 نمايد كه غزالي عرض نموده كه تاولايتوقلعها دياربكررا2مسخرنكنيم حاكم تعيين1 نمودن صورت نخواهدداشت اما چون بهحوالي قلعها قراحميد رسيده بودند احمد سلطان كس به خدمت ديو سلطان فرستاده كه نواب ظل اللهي مقرر نموده است كه تا مادام نواب همايون ما با جاه وجلالوارد نشوم شماجنگ سقوط قراحميد مكنيد هرگاه شما امر مرشد كامل را نميشنويد اختيار داريد پس احمد سلطان لاعلاج شده قلعه را خالي نموده به ديار بكر امدند و غزالي باسلطان سليمان امده قلعه قراحميد نيز تصرف كردند القصه چهل و دو قلعه كه در تصرف امراي قزلباش بود بي جنگ و جدال متصرف كرديدند اما ديوسلطان مي گفت كه اي ياران دشمن چه ميداند كه مرشد كامل امر نموده است كه ما جنگ نكنيم و تمامي ولايت را متصرف شدهاند و حال علاج ايشان به اساني ممكن نيست image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0615png اماچون اين قلعههارا غزالي متصرف شده بود برخود ميباليد كه قزلباش چه حد ان دارند كه تو انند در برابرمن امده جنگ كنند و باز خود خيال نموده گفت كه اين جنگ نكردن قزلباش بي سبب نخواهد بود پس چون به سه منزلي ديار بكر رسيدند جاسوسي فرستاده گفت كه خبري تحقيق نماي كه سپاه قزلباش به چه سبب به جنگ نيامده قلعهها و اگذاشته بهديار بكر رفتهاند و خود با سلطان سليمان در انجا توقف نمودند پس جاسوس به اردوي ديو سلطان امده ديد كه ديو سلطان در بيرون نامهاشاه اسمعيل قلعها ديار بكر مثل ديو دژم با سپاه و امراي قزلباش نشسته و اراده دارد كه به جانب قلعه قرا حميد1 به جنگ غزالي و سپاه روم حركت نمايد كه در اين وقت چاپاري از اردوي كيوان پوي امده رقمي به جهت	542	-7974964111633820869	1540	3080.0	1241	1540	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms543	false	4748565044371364106	0	301	0	1468	1468	301	ديو سلطان اورده كه حضرت ظل اللهي مقرر فرموده است كه هرگاه غزالي امده باشد جنگ مكنيد اگرنيزه به نيزها او انداخته باشيد چون رقم مبارك نواب همايون به شما رسد دست برداريد كه تانواب همايون مابرسد ديو سلطان گفت كه دشمن چه ميداند كه مرشد كامل از جنگ كردن منع ميفرمايد او راگمان انكه ما از سپاه روم ترسيدهايم بي دماغ شده سپاه را برداشته داخل قلعه گرديد پس جاسوس مراجعت كرده بهخدمت غزالي امده انچه ديده و شنيده بود عرض نموده غزالي گفت كه من شنيدهام و ميدانم كه قزلباش در عالم از كسي انديشه ندارند و حق تعالي واهمه در دل ايشان خلق نفرموده است پس از انجا كوچ نموده در سه فرسخي ديار بكر امده نزول نمودند چون خبر امدن ايشان به ديو سلطان رسيد او نيز با سپاه ظفر اثر قزلباش از قلعه بيرون امده در برابر سپاه روم خيمه وسراپرده برسرپاي كرده فرود امدند بعد از ان غزالي گفت ميخواهم سپاه قزلباش و ديو سلطان را از دور مشاهده نمايم پس با چند نفربر فراز پشته بر امده به نظاره مشغول گرديده بود كه ديوسلطان نيز با احمد سلطان و سلاطين قزلباش برفراز پشتها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0616png ديگر بر امده ملاحظها سپاه روم مي نمودند كه غزالي را شخصي گفته بود كه ان ديو سلطان است كه سپاه شما را مشاهده مي كند پس غزالي تنها به جانب ديو سلطان روانه گرديده چون ديو سلطان غزالي را ديد كه به طرف او مي ايد گفت هرگاه اين عرب به اراده جنگ من ايد فرار نموده بگويم كه امر مرشد كامل را نشنيده ناصوفي خواهم بود احمد سلطان گفت كه هر گاه او به جنگ ايد شما را بايد جنگ كردن پس ديوسلطان نيز به جانب غزالي روانهشده چون نزديكي هم رسيدند ديوسلطان عجايب جوان عربي را به نظر در اورده وخود را در جنب شجاعت	543	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms543	true	-104251467699588189	0	301	0	1468	1468	301	ديو سلطان اورده كه حضرت ظل اللهي مقرر فرموده است كه هرگاه غزالي امده باشد جنگ مكنيد اگرنيزه به نيزها او انداخته باشيد چون رقم مبارك نواب همايون به شما رسد دست برداريد كه تانواب همايون مابرسد ديو سلطان گفت كه دشمن چه ميداند كه مرشد كامل از جنگ كردن منع ميفرمايد او راگمان انكه ما از سپاه روم ترسيدهايم بي دماغ شده سپاه را برداشته داخل قلعه گرديد پس جاسوس مراجعت كرده بهخدمت غزالي امده انچه ديده و شنيده بود عرض نموده غزالي گفت كه من شنيدهام و ميدانم كه قزلباش در عالم از كسي انديشه ندارند و حق تعالي واهمه در دل ايشان خلق نفرموده است پس از انجا كوچ نموده در سه فرسخي ديار بكر امده نزول نمودند چون خبر امدن ايشان به ديو سلطان رسيد او نيز با سپاه ظفر اثر قزلباش از قلعه بيرون امده در برابر سپاه روم خيمه وسراپرده برسرپاي كرده فرود امدند بعد از ان غزالي گفت ميخواهم سپاه قزلباش و ديو سلطان را از دور مشاهده نمايم پس با چند نفربر فراز پشته بر امده به نظاره مشغول گرديده بود كه ديوسلطان نيز با احمد سلطان و سلاطين قزلباش برفراز پشتها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0616png ديگر بر امده ملاحظها سپاه روم مي نمودند كه غزالي را شخصي گفته بود كه ان ديو سلطان است كه سپاه شما را مشاهده مي كند پس غزالي تنها به جانب ديو سلطان روانه گرديده چون ديو سلطان غزالي را ديد كه به طرف او مي ايد گفت هرگاه اين عرب به اراده جنگ من ايد فرار نموده بگويم كه امر مرشد كامل را نشنيده ناصوفي خواهم بود احمد سلطان گفت كه هر گاه او به جنگ ايد شما را بايد جنگ كردن پس ديوسلطان نيز به جانب غزالي روانهشده چون نزديكي هم رسيدند ديوسلطان عجايب جوان عربي را به نظر در اورده وخود را در جنب شجاعت	543	-7974964111633820869	1468	2936.0	1169	1468	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms544	false	-8539091397093282730	0	301	0	1467	1467	301	او مانند صعوه ديده كه در برابر نره شيري ايستاده باشد اما هيچ اورا به منظور در نياورده بود كه غزالي پيش امده سلام كرده ايستاد كه ديو سلطان خجالت كشيده گفت كه بزرگان گفتهاند تواضع زگردن فرازان نكوست كداگرتواضع كند خوي اوست القصه بعد از گفتگوي وحكايت بسيار باهم چنين قرار دادند كه تايك هفتها ديگر با هم جنگ نكرده طرفين به حال خود بوده باشند پس هر يك مراجعت به اردوي خود نموده1 اما چون وعده رسيده غزالي فرمود كه طبل جنگ به نوازش در اورند كه ديو سلطانگفت اي ياران علي الصباح جنگ خواهد بود و ولي نعمت ما تشريف نياوردند و نميدانيم كه چه تدبير نماييم كه در اين وقت شخصي امده مژده اورد كه حضرت ظل اللهي با جاه وجلال2 فردا تشريف شريف ارزاني خواهندفرمود پس ديوسلطان ازاين خبرمسرور گرديده فرمود كه طبل جنگ زده به تدارك احوال سپاه پرداخته بود اما چون صباح هر دو سپاه قيامت اثر از جاي در امده وصفوف جدال و قتال اراسته گرديد غزالي بهميدان امده و ديو سلطان نيز لاعلاج بهميدان امده بود كه از دور علم نصرمن الله وفتح قريب نمايان گرديده و امراي و سپاه قزلباش به استقبال رفته به پابوس نواب گيتي ستان مشرف شده و ان حضرت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0617png باجاه وجلال تشريف اورده در كنار ميدان جنگ عنان مر كب كشيده ايستادند كه غزالي چون به طرف نواب ظل اللهي مشاهده نمود اخلاصي در دل او به هم رسيده گفت كه اين شيخ اغلي است كه به جنگ تو امده استو اين نو كراوست كه در ميدان ايستاده با تو جنگ خواهد كردن پس به نزديك امده نيزهاي كه دردست داشت عصا و ار چنان بر كتفف ديو سلطان نو اخت كه هر دو ياي ديو سلطان از ركاب خالي شده از بالاي اسب درغلطيد و غوغا بلند شده چون حضرت ظل اللهي ان	544	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms544	true	-993660505981015696	0	301	0	1467	1467	301	او مانند صعوه ديده كه در برابر نره شيري ايستاده باشد اما هيچ اورا به منظور در نياورده بود كه غزالي پيش امده سلام كرده ايستاد كه ديو سلطان خجالت كشيده گفت كه بزرگان گفتهاند تواضع زگردن فرازان نكوست كداگرتواضع كند خوي اوست القصه بعد از گفتگوي وحكايت بسيار باهم چنين قرار دادند كه تايك هفتها ديگر با هم جنگ نكرده طرفين به حال خود بوده باشند پس هر يك مراجعت به اردوي خود نموده1 اما چون وعده رسيده غزالي فرمود كه طبل جنگ به نوازش در اورند كه ديو سلطانگفت اي ياران علي الصباح جنگ خواهد بود و ولي نعمت ما تشريف نياوردند و نميدانيم كه چه تدبير نماييم كه در اين وقت شخصي امده مژده اورد كه حضرت ظل اللهي با جاه وجلال2 فردا تشريف شريف ارزاني خواهندفرمود پس ديوسلطان ازاين خبرمسرور گرديده فرمود كه طبل جنگ زده به تدارك احوال سپاه پرداخته بود اما چون صباح هر دو سپاه قيامت اثر از جاي در امده وصفوف جدال و قتال اراسته گرديد غزالي بهميدان امده و ديو سلطان نيز لاعلاج بهميدان امده بود كه از دور علم نصرمن الله وفتح قريب نمايان گرديده و امراي و سپاه قزلباش به استقبال رفته به پابوس نواب گيتي ستان مشرف شده و ان حضرت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0617png باجاه وجلال تشريف اورده در كنار ميدان جنگ عنان مر كب كشيده ايستادند كه غزالي چون به طرف نواب ظل اللهي مشاهده نمود اخلاصي در دل او به هم رسيده گفت كه اين شيخ اغلي است كه به جنگ تو امده استو اين نو كراوست كه در ميدان ايستاده با تو جنگ خواهد كردن پس به نزديك امده نيزهاي كه دردست داشت عصا و ار چنان بر كتفف ديو سلطان نو اخت كه هر دو ياي ديو سلطان از ركاب خالي شده از بالاي اسب درغلطيد و غوغا بلند شده چون حضرت ظل اللهي ان	544	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms545	false	-5122057890117340311	0	301	0	1485	1485	301	حالرا مشاهده نمودند غضب بر ان حضرت مستولي گرديده به اقبال دولت بهميدان تشريف اورده غزالي چون ان حضرت را ديده سري به جانب ان حضرت فرود اورد عرض نمود كه ايا به جنگ ما امديد يا اينكه نصيحت خواهيد فرمودن ان حضرت فرمودند كه اول نصيحت هرگاه نشنوي جنگ مارا مشاهده خواهيد نمود پس غزالي باخود گفت كه حقا شيخ اغلي فرزند حضرت امير المءمنين عليه السلام است اگر چه فدوي و صوفي ان حضرت شده بود نهايت ميخواست كه شجاعت خود را بر ان حضرت ظاهر سازد پس عرض نمود كه اي شيخ اغلي با شما نيزهوري خواهم كردن و شمشير برروي شما نخواهم كشيدن1 پس حضرت ظل اللهي قبول فرموده نيزه در ربوده و غزالي نيز نيزه گرفته به نيزهوري مشغول گرديدند كه حضرت ظل اللهي نيزه بر كمر زنجير غزالي بند كرده و يا علي مدد گفته غزالي به ان شجاعت و قامت را از خانها زين برداشته برزمين زده به ديو سلطان گفت كه دست او را از پيش ببنديد چون ديو سلطان دست اورا بسته وفرمود كه او يكي از صوفيان نوابهمايون ماست پس غزالي با خود گفت كه مرشد كامل از اسرار دل ما خبر ميدهد پس حضرت ظل اللهي بهديو سلطان فرمود كه غزالي را به خيمه برده به عزت نگاهداريد كه ما سلطان سليمانرا گرفته خواهيم امد2 پس غزالي فرياد بر اورده عرض نمود كه اين غلام دو كلمه عرضه داشت دارم و شنيدهام كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0618png مرشد كامل هرگز متوجه سپاه شكسته نشدهاند و سلطان سليمان و سپاه روم حال شكسته شدهاند و ايشان دخيل شجاعت اين غلام گرديده به خدمت امده بودند حال به عزت حضرت امير المءمنين عليه السلام و به تصدق فرق مبارك خود نموده تقصير سلطان سليمان وسپاه روم را به اين كمترين غلامان ببخشيد پس باجاه وجلال مراجعت فرمود به بارگاه دولت نزول اجلال فرمودند	545	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms545	true	1444099977539306311	0	301	0	1485	1485	301	حالرا مشاهده نمودند غضب بر ان حضرت مستولي گرديده به اقبال دولت بهميدان تشريف اورده غزالي چون ان حضرت را ديده سري به جانب ان حضرت فرود اورد عرض نمود كه ايا به جنگ ما امديد يا اينكه نصيحت خواهيد فرمودن ان حضرت فرمودند كه اول نصيحت هرگاه نشنوي جنگ مارا مشاهده خواهيد نمود پس غزالي باخود گفت كه حقا شيخ اغلي فرزند حضرت امير المءمنين عليه السلام است اگر چه فدوي و صوفي ان حضرت شده بود نهايت ميخواست كه شجاعت خود را بر ان حضرت ظاهر سازد پس عرض نمود كه اي شيخ اغلي با شما نيزهوري خواهم كردن و شمشير برروي شما نخواهم كشيدن1 پس حضرت ظل اللهي قبول فرموده نيزه در ربوده و غزالي نيز نيزه گرفته به نيزهوري مشغول گرديدند كه حضرت ظل اللهي نيزه بر كمر زنجير غزالي بند كرده و يا علي مدد گفته غزالي به ان شجاعت و قامت را از خانها زين برداشته برزمين زده به ديو سلطان گفت كه دست او را از پيش ببنديد چون ديو سلطان دست اورا بسته وفرمود كه او يكي از صوفيان نوابهمايون ماست پس غزالي با خود گفت كه مرشد كامل از اسرار دل ما خبر ميدهد پس حضرت ظل اللهي بهديو سلطان فرمود كه غزالي را به خيمه برده به عزت نگاهداريد كه ما سلطان سليمانرا گرفته خواهيم امد2 پس غزالي فرياد بر اورده عرض نمود كه اين غلام دو كلمه عرضه داشت دارم و شنيدهام كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0618png مرشد كامل هرگز متوجه سپاه شكسته نشدهاند و سلطان سليمان و سپاه روم حال شكسته شدهاند و ايشان دخيل شجاعت اين غلام گرديده به خدمت امده بودند حال به عزت حضرت امير المءمنين عليه السلام و به تصدق فرق مبارك خود نموده تقصير سلطان سليمان وسپاه روم را به اين كمترين غلامان ببخشيد پس باجاه وجلال مراجعت فرمود به بارگاه دولت نزول اجلال فرمودند	545	-7974964111633820869	1485	2970.0	1186	1485	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms546	false	8527462472658698060	0	301	0	1517	1517	301	وغزالي را نيز دست بسته در برابر ان حضرت باز داشته بودند كه ان حضرت فرمودند كه اي غزالي صوفي گري شما ظاهر است و برنواب همايون ما پوشيده نيست اما صوفي گري وقتي در نزد ما قبول خواهد بود كه لعن براعداي حضرت امير المءمنين عليه السلام نموده تولا به اءمها معصومين عليهم السلام نماييد1 پس غزالي لعن وطعن بر اعداي دين كرده تولا نمود حضرتظل اللهي تاج وهاج از سرمبارك برداشته برسر غزالي گذاشته و خلعت پادشاهانه به او شفقت فرموده بودند كه تمامي ريش سفيدان و سپاه عرب به درگاه عرش اشتباه امده به ايشان خلعت داده و دوازده هزار تومان انعام شفقت فرمودند اما سلطان سليمان چون حكايت غزالي را مشاهده نموده بود به هزار ياس و حرمان راه اماسيه پيش گرفته روانه گرديد و ان چهل و دو قلعه كه از زگشت سلطان قزلباش گرفته بودند سنجق بيكيان روم قلعهها را دست برداشته روانه گرديدند و سلاطين قزلباش هريك به مكان خود رفته قلعهها را متصرف گرديدند بعد از ان حضرت ظل اللهي به غزالي فرمودند شوشتر وحويزه و دزفول و كوه كيلويه تا بندرعباس2 واز انجا تا كنارشط بصره تا دهنها لارشيراز را كه نشستن گاه چهار پادشاه بوده نواب همايون ما به شما شفقت فرموده بخشيدهايم پس غزالي پابوس نموده به خلاع فاخره و تاج و طومار و كمر خنجر وشمشير مرصع سرافراز گرديده وجانشين به ان ولايات تعيين3 نمودند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0619png و حال كه مسوده اين اوراق تاليف شده كه سنها ست و ثمانين بعد الف است اولاد غزالي در ان ولايت والي و حاكمند اما چون خبرهاي پي در پي و فتح نمودن قلاع متعدد غزالي وسلطان سليمان به جهت خواند كار فرستاده بودند خواند كار برخود مي باليد وخاطر از فتح ايران جمع نموده بودند كه در اين وقت خبر گرفتار شدن غزالي و شيعه شدن و ملازمت حضرت ظل	546	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms546	true	5774532605976218251	0	301	0	1517	1517	301	وغزالي را نيز دست بسته در برابر ان حضرت باز داشته بودند كه ان حضرت فرمودند كه اي غزالي صوفي گري شما ظاهر است و برنواب همايون ما پوشيده نيست اما صوفي گري وقتي در نزد ما قبول خواهد بود كه لعن براعداي حضرت امير المءمنين عليه السلام نموده تولا به اءمها معصومين عليهم السلام نماييد1 پس غزالي لعن وطعن بر اعداي دين كرده تولا نمود حضرتظل اللهي تاج وهاج از سرمبارك برداشته برسر غزالي گذاشته و خلعت پادشاهانه به او شفقت فرموده بودند كه تمامي ريش سفيدان و سپاه عرب به درگاه عرش اشتباه امده به ايشان خلعت داده و دوازده هزار تومان انعام شفقت فرمودند اما سلطان سليمان چون حكايت غزالي را مشاهده نموده بود به هزار ياس و حرمان راه اماسيه پيش گرفته روانه گرديد و ان چهل و دو قلعه كه از زگشت سلطان قزلباش گرفته بودند سنجق بيكيان روم قلعهها را دست برداشته روانه گرديدند و سلاطين قزلباش هريك به مكان خود رفته قلعهها را متصرف گرديدند بعد از ان حضرت ظل اللهي به غزالي فرمودند شوشتر وحويزه و دزفول و كوه كيلويه تا بندرعباس2 واز انجا تا كنارشط بصره تا دهنها لارشيراز را كه نشستن گاه چهار پادشاه بوده نواب همايون ما به شما شفقت فرموده بخشيدهايم پس غزالي پابوس نموده به خلاع فاخره و تاج و طومار و كمر خنجر وشمشير مرصع سرافراز گرديده وجانشين به ان ولايات تعيين3 نمودند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0619png و حال كه مسوده اين اوراق تاليف شده كه سنها ست و ثمانين بعد الف است اولاد غزالي در ان ولايت والي و حاكمند اما چون خبرهاي پي در پي و فتح نمودن قلاع متعدد غزالي وسلطان سليمان به جهت خواند كار فرستاده بودند خواند كار برخود مي باليد وخاطر از فتح ايران جمع نموده بودند كه در اين وقت خبر گرفتار شدن غزالي و شيعه شدن و ملازمت حضرت ظل	546	-7974964111633820869	1517	3034.0	1218	1517	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms547	false	-2881922057541724649	0	300	0	1481	1482	301	اللهي اختيار نمودن و ولايت چهار پادشاه را ان حضرت بخشيدن به خواند كار رسيده نهايت كدورت و بي دماغي به او روي داده فرمودند كه اين چه اقبالي است كه حق تعالي به شيخ اغلي كرامت فرمودهاست پس احوال ان چهل و دو قلعه پرسيده عرض نمودند كه سلاطين قزلباش ان قلعه ها را خود متصرف گرديدهاند پس از خيال بسيار فرمود كه نامه به غزالي اغلي بنويسيد كه پدر شما بانواب ما بي وفايي نموده به خدمت شيخ اغلي رفته ملازمت اختيار نموده به هرحال چون نامه به شما ميرسد روانها درگاه ال عثمان شويد كه جاي پدر را به تو شفقت فرموده به مرتبه اي غريق عنايات نواب ماخواهيد1 گرديد كه پدرشما برعنايات نواب ما كه نسبت به شما خواهد فرمود رشك برد پس چون نامها خواند كار به غزالي اغلي2 رسيده بود گفت كه در وقتي كه پدرم در خدمت سلطان قانيسا بود محبت اجاق شيخ صفي الدين اسحق در دل من سرايت كرده بود كه حال پدرم صوفي و شيعه يك رنگ حضرت امير المءمنين عليه السلاماست و در خدمت مرشد كامل مي باشد چكونه به نزد شما خواهد امدن پس جواب ادم خواند كار داده روانه نمود اما غزالي نيز به پسرخود نوشته فرستاد كه اي فرزند در اين عرض مدت حقا كه در ضلالت به سربرده بوديم وحال الحمدلله والمنه كه از توجه مرشد كامل جاده حقيقت وطريق شريعت اهل بيت عليهم السلام را به دست اوردهايم به هرحال چون نوشته بهشما ميرسد اهل وعيال و اقوام وايل عرب را برداشته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0620png به عزم طواف درگاه عرش اشتباه فرزند حضرت اميرالمءمنين ع روانه گرديد و حضرت ظل اللهي نيز به خط مبارك دو كلمه به غزالي اغلي وايل و عشيرها عرب نوشته ارسال فرمودند اما چون نوشتهها به غزالي اغلي رسيد تمامي بزرگان عرب را طلب نموده واستمالت نامها پدر خود	547	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms547	true	-2801282434583524374	0	300	0	1481	1482	301	اللهي اختيار نمودن و ولايت چهار پادشاه را ان حضرت بخشيدن به خواند كار رسيده نهايت كدورت و بي دماغي به او روي داده فرمودند كه اين چه اقبالي است كه حق تعالي به شيخ اغلي كرامت فرمودهاست پس احوال ان چهل و دو قلعه پرسيده عرض نمودند كه سلاطين قزلباش ان قلعه ها را خود متصرف گرديدهاند پس از خيال بسيار فرمود كه نامه به غزالي اغلي بنويسيد كه پدر شما بانواب ما بي وفايي نموده به خدمت شيخ اغلي رفته ملازمت اختيار نموده به هرحال چون نامه به شما ميرسد روانها درگاه ال عثمان شويد كه جاي پدر را به تو شفقت فرموده به مرتبه اي غريق عنايات نواب ماخواهيد1 گرديد كه پدرشما برعنايات نواب ما كه نسبت به شما خواهد فرمود رشك برد پس چون نامها خواند كار به غزالي اغلي2 رسيده بود گفت كه در وقتي كه پدرم در خدمت سلطان قانيسا بود محبت اجاق شيخ صفي الدين اسحق در دل من سرايت كرده بود كه حال پدرم صوفي و شيعه يك رنگ حضرت امير المءمنين عليه السلاماست و در خدمت مرشد كامل مي باشد چكونه به نزد شما خواهد امدن پس جواب ادم خواند كار داده روانه نمود اما غزالي نيز به پسرخود نوشته فرستاد كه اي فرزند در اين عرض مدت حقا كه در ضلالت به سربرده بوديم وحال الحمدلله والمنه كه از توجه مرشد كامل جاده حقيقت وطريق شريعت اهل بيت عليهم السلام را به دست اوردهايم به هرحال چون نوشته بهشما ميرسد اهل وعيال و اقوام وايل عرب را برداشته image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0620png به عزم طواف درگاه عرش اشتباه فرزند حضرت اميرالمءمنين ع روانه گرديد و حضرت ظل اللهي نيز به خط مبارك دو كلمه به غزالي اغلي وايل و عشيرها عرب نوشته ارسال فرمودند اما چون نوشتهها به غزالي اغلي رسيد تمامي بزرگان عرب را طلب نموده واستمالت نامها پدر خود	547	-7974964111633820869	1481	2962.0	1182	1481	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms548	false	4230757361722261012	0	301	0	1499	1499	301	نواب كامياب را به ايشان نموده چون بزرگان خط مبارك و مهر مبارك را مشاهده نمودند همگي به سجده در امده ان نوشته مبارك را گرفته برديدها خود ماليدند پس غزالي اغلي گفت كه شما مگر صوفي مرشد كامل بودهايد ايشان گفتند كه ما ان حضرت را نديدهايم نهايت صوفي گري را از پدران خود شنيدهايم ايشان گفتند در وقتي كه پدران ما درخدمت سلطان رءيس خواند كار روم بودند وامير تيمور گور كان خروج نموده به اين ولايت امده وبا سلطان انس خواند كار جنگ كرده سلطان نس را با پدران ما در جنگ اسير نموده بود و امير تيمور قسم ياد نموده كه سلطان انس را با پدران ما به سمرقند برده در بندگي اندازد پس از ولايت روم كوچ نموده چون بهدار الارشاد اردبيل رسيد صاحبقران به خدمت سيد خواجه علي سياه پوش رفته و از ان حضرت كرامت ها مشاهده نمود امير تيمور دست ارادت بردامن ان حضرت زده خود را از چاكران ان حضرت گردانيده التماس نموده بود كه مرشد خدمتي بهاين غلام بفرمايد ان حضرت قبول نكرده بعد از التماس بسيار فرمودند كه اسيران روم را باسلطان انس بايددست برداريد پس اميرتيمور ايشانرا بهخدمت ان حضرت فرستاد ان حضرت ايشانرا از بندگي ازاد كرده روانه نمود پس پدران ما حلقها غلامي ان حضرت را در گوش كشيده و بعد از ان نسلا بعد نسل وصيت به فرزندان خود كرده و مي كنند كه دست از دامن اين سلسلها عليه برمداريد كه روي سفيد دنيا و اخرت خواهيد بود وما همگي صوفيزادگان اين سلسله عالي مرتبه ايم پس غزالي اغلي گفت كه چه بايد گفتن كه ما نيزاز جملها صوفيانشويم گفتند كه اولا تولا به اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه واله بايد نمود و بعداز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0621png ان تبرا به دشمنان ايشان كه غصب1 خلافت نموده خون اهل بيت پيغمبرصن به ناحق ريختهاند بايد	548	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms548	true	-4171250869799209544	0	301	0	1499	1499	301	نواب كامياب را به ايشان نموده چون بزرگان خط مبارك و مهر مبارك را مشاهده نمودند همگي به سجده در امده ان نوشته مبارك را گرفته برديدها خود ماليدند پس غزالي اغلي گفت كه شما مگر صوفي مرشد كامل بودهايد ايشان گفتند كه ما ان حضرت را نديدهايم نهايت صوفي گري را از پدران خود شنيدهايم ايشان گفتند در وقتي كه پدران ما درخدمت سلطان رءيس خواند كار روم بودند وامير تيمور گور كان خروج نموده به اين ولايت امده وبا سلطان انس خواند كار جنگ كرده سلطان نس را با پدران ما در جنگ اسير نموده بود و امير تيمور قسم ياد نموده كه سلطان انس را با پدران ما به سمرقند برده در بندگي اندازد پس از ولايت روم كوچ نموده چون بهدار الارشاد اردبيل رسيد صاحبقران به خدمت سيد خواجه علي سياه پوش رفته و از ان حضرت كرامت ها مشاهده نمود امير تيمور دست ارادت بردامن ان حضرت زده خود را از چاكران ان حضرت گردانيده التماس نموده بود كه مرشد خدمتي بهاين غلام بفرمايد ان حضرت قبول نكرده بعد از التماس بسيار فرمودند كه اسيران روم را باسلطان انس بايددست برداريد پس اميرتيمور ايشانرا بهخدمت ان حضرت فرستاد ان حضرت ايشانرا از بندگي ازاد كرده روانه نمود پس پدران ما حلقها غلامي ان حضرت را در گوش كشيده و بعد از ان نسلا بعد نسل وصيت به فرزندان خود كرده و مي كنند كه دست از دامن اين سلسلها عليه برمداريد كه روي سفيد دنيا و اخرت خواهيد بود وما همگي صوفيزادگان اين سلسله عالي مرتبه ايم پس غزالي اغلي گفت كه چه بايد گفتن كه ما نيزاز جملها صوفيانشويم گفتند كه اولا تولا به اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه واله بايد نمود و بعداز image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0621png ان تبرا به دشمنان ايشان كه غصب1 خلافت نموده خون اهل بيت پيغمبرصن به ناحق ريختهاند بايد	548	-7974964111633820869	1499	2998.0	1200	1499	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms549	false	4737488012005617022	0	301	0	1506	1506	301	كردن غزالي اغلي گفت كه ايشان دشمنان اهل بيت رسول خدا بودهاند كداماند بزرگان عرب گفتند كه ابوبكر و عمر و عثمان عليهم اللعنهپس غزالي لعن براعداي دين كرده ودست تو كل به حبل المتين حضرات اءمها معصومين عليهم السلام زده فرمود كه تاج دوختهخواست كه برسر گذارد كه بزرگان عرب گفتند كه بهاين قسم خواند كار نخواهد گذاشتن كه ما به جانب ايران برويم بايد كوچ نموده خود را به دياربكر كه ولايت قزلباش است رسانيد و بعد از ان اختيار داريد غزالي اغلي قبول نموده به تدارك رفتن مشغول گرديدند اما خواند كار جاسوس تعيين2 نموده بود كه هروقت غزالي اغلي ارادها حركت نمايد او را خبر نمايند كه در اين وقت جاسوس از حركت ايشان و اقف گرديده خود را به خدمت خواند كار رسانيده از حركت غزالي اغلي اعلام نمود پس خواند كار رقمها بهامراي ان سرحد نوشته بود كه غزالي خير الدين پاشاي اغلي را منع نموده به وعدهاي نواب ما اميدوار سازند والا سپاه او را بهقتل اورده او را گرفته مقيد كرده به درگاه نواب ما بفرستند اما غزالي اغلي تدارك ديده بادوازده هزارخانها عرب روانه شده چون سه منزل از شام بيرون امده بودند غزالي اغلي با بزرگان عرب گفت كه مالها را بگذاريد و كو چرا سبك كنيد كه ما را جنگ سپاهروم درپيش است پس قدري مال را بهجاي گذاشته و از انجا روانه شده چون به حوالي حلب رسيده بودند كه خبر امدن ايشان به پسر خيرالدين پاشا كه او را نيزخير الدين ثاني مي گفتهاند رسيده بود سي هزار كس برداشته بيرون امده غزالي اغلي را نصيحت كرده نامها خواند كار را به او نموده غزالي اغلي گفت كه من بهخدمت پدرخود خواهم رفتن هرگاه خواسته باشيد كه جنگ كنيد ما را اراده ان است كه چون نمك خواند كار را خوردهايم تيغ برروي سپاه او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0622png	549	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms549	true	-7444805858580892027	0	301	0	1506	1506	301	كردن غزالي اغلي گفت كه ايشان دشمنان اهل بيت رسول خدا بودهاند كداماند بزرگان عرب گفتند كه ابوبكر و عمر و عثمان عليهم اللعنهپس غزالي لعن براعداي دين كرده ودست تو كل به حبل المتين حضرات اءمها معصومين عليهم السلام زده فرمود كه تاج دوختهخواست كه برسر گذارد كه بزرگان عرب گفتند كه بهاين قسم خواند كار نخواهد گذاشتن كه ما به جانب ايران برويم بايد كوچ نموده خود را به دياربكر كه ولايت قزلباش است رسانيد و بعد از ان اختيار داريد غزالي اغلي قبول نموده به تدارك رفتن مشغول گرديدند اما خواند كار جاسوس تعيين2 نموده بود كه هروقت غزالي اغلي ارادها حركت نمايد او را خبر نمايند كه در اين وقت جاسوس از حركت ايشان و اقف گرديده خود را به خدمت خواند كار رسانيده از حركت غزالي اغلي اعلام نمود پس خواند كار رقمها بهامراي ان سرحد نوشته بود كه غزالي خير الدين پاشاي اغلي را منع نموده به وعدهاي نواب ما اميدوار سازند والا سپاه او را بهقتل اورده او را گرفته مقيد كرده به درگاه نواب ما بفرستند اما غزالي اغلي تدارك ديده بادوازده هزارخانها عرب روانه شده چون سه منزل از شام بيرون امده بودند غزالي اغلي با بزرگان عرب گفت كه مالها را بگذاريد و كو چرا سبك كنيد كه ما را جنگ سپاهروم درپيش است پس قدري مال را بهجاي گذاشته و از انجا روانه شده چون به حوالي حلب رسيده بودند كه خبر امدن ايشان به پسر خيرالدين پاشا كه او را نيزخير الدين ثاني مي گفتهاند رسيده بود سي هزار كس برداشته بيرون امده غزالي اغلي را نصيحت كرده نامها خواند كار را به او نموده غزالي اغلي گفت كه من بهخدمت پدرخود خواهم رفتن هرگاه خواسته باشيد كه جنگ كنيد ما را اراده ان است كه چون نمك خواند كار را خوردهايم تيغ برروي سپاه او image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0622png	549	-7974964111633820869	1506	3012.0	1207	1506	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms550	false	-1133553433603944164	0	300	0	1417	1417	300	نكشيم كه مردم ما را نمك بحرام نگويند و شما نيز مانع ما نشده گذاشته كه روانه راه شويم والا هيچ از اين سپاه انديشه نداريم پس خيرالدين پاشاي ثاني قبول نكرده و در همان وقت جنگ عظيم روي داده به مرتبهاي كه در دو ساعت هفت هزار نفر ايشان كشته شده و خير الدين ثاني شكست خورده خود را به شهر رسانيده وچيزي به رمضان اغلي پادشاه مصر نوشته بود كه ما به جنگ غزالي اغلي رفته كاري نساخته به شهر امدهايم شما بهزودي سپاه برداشتهروانه شويد كه مبادا او از ميان بدر رفته اين ننگ در اجاق ال عثمان بماند اما غزالي اغلي از انجا كوچ فرموده روانه گرديد و چون نوشتها خير الدين ثاني بهرمضان اغلي رسيده او نيز بيست هزار نفرغلام و عرب باديه نشين برداشته به حلب امده وخير الدين ثاني را نيز با سپاه برداشته از عقب غزالي اغلي روانه شدند اما چون خبر امدن رمضان اغلي وخيرالدين ثاني به غزالي اغلي رسيده سزاسيمه شده با خودگفت كه ميترسم ناموس از دست برود پس احوال پرسيد كه ايا در اين حوالي هيچ قلعها محكمي باشد كه اهل خانه باخزانه ها به انجا بفرستيم ريش سفيدان گفتند كه در سه روز1 قلعهاي هست كه او را ازمات مي گويند هرگاه ان قلعه به تدبير گرفته شود كارها نيكو خواهد شد پس غزالي اغلي گفت كه چه تدبير بايد كردن2 كه چند نفر از كاردانان عرب گفتند كه ما چند نفر بهرسم تجارت خود را به ان قلعه خواهيم رسانيد شما در كمين بوده باشيد پس ان چند نفر به جانب قلعه روانه گرديده از قضا تير مراد ايشان برهدف مدعا نشسته و غزالي اغلي نيزبا سپاه به قلعهرفته و حاكم ان قلعه را باسيصد نفر از قلعه بيرون كوچ و اموال خود را در قلعه جاي داده نزول نمودند چون خبر امدن غزالي اغلي به	550	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms550	true	6621908378270301939	0	300	0	1417	1417	300	نكشيم كه مردم ما را نمك بحرام نگويند و شما نيز مانع ما نشده گذاشته كه روانه راه شويم والا هيچ از اين سپاه انديشه نداريم پس خيرالدين پاشاي ثاني قبول نكرده و در همان وقت جنگ عظيم روي داده به مرتبهاي كه در دو ساعت هفت هزار نفر ايشان كشته شده و خير الدين ثاني شكست خورده خود را به شهر رسانيده وچيزي به رمضان اغلي پادشاه مصر نوشته بود كه ما به جنگ غزالي اغلي رفته كاري نساخته به شهر امدهايم شما بهزودي سپاه برداشتهروانه شويد كه مبادا او از ميان بدر رفته اين ننگ در اجاق ال عثمان بماند اما غزالي اغلي از انجا كوچ فرموده روانه گرديد و چون نوشتها خير الدين ثاني بهرمضان اغلي رسيده او نيز بيست هزار نفرغلام و عرب باديه نشين برداشته به حلب امده وخير الدين ثاني را نيز با سپاه برداشته از عقب غزالي اغلي روانه شدند اما چون خبر امدن رمضان اغلي وخيرالدين ثاني به غزالي اغلي رسيده سزاسيمه شده با خودگفت كه ميترسم ناموس از دست برود پس احوال پرسيد كه ايا در اين حوالي هيچ قلعها محكمي باشد كه اهل خانه باخزانه ها به انجا بفرستيم ريش سفيدان گفتند كه در سه روز1 قلعهاي هست كه او را ازمات مي گويند هرگاه ان قلعه به تدبير گرفته شود كارها نيكو خواهد شد پس غزالي اغلي گفت كه چه تدبير بايد كردن2 كه چند نفر از كاردانان عرب گفتند كه ما چند نفر بهرسم تجارت خود را به ان قلعه خواهيم رسانيد شما در كمين بوده باشيد پس ان چند نفر به جانب قلعه روانه گرديده از قضا تير مراد ايشان برهدف مدعا نشسته و غزالي اغلي نيزبا سپاه به قلعهرفته و حاكم ان قلعه را باسيصد نفر از قلعه بيرون كوچ و اموال خود را در قلعه جاي داده نزول نمودند چون خبر امدن غزالي اغلي به	550	-7974964111633820869	1417	2834.0	1118	1417	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms551	false	1039487277380566549	0	301	0	1492	1492	301	قلعه زمات به رمضان اغلي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0623png چهل هزار نفر برداشته به جانب قلعها زمات روانه گرديد و غزالي اغلي سپاه برداشته ده فرسخ به استقبال بيرون امده با سپاه خود گفت كه سبب از قلعه دور شدن ان است كه شما به اميد قلعه نباشيد و دانيد كه مردانه بايد جنگ كردن و جنگ گاه ما همين جا خواهد بود پس خير الدين ثاني ورمضان اغلي نيز به انجا رسيده احوال سپاه رمضان اغلي پرسيده گفتند كه غزالي اغلي است كه به جنگ امده ايشان گفتند كه كوچ و خانها خود را به قلعها زمات بردهاند كه هرگاه شكستي برايشان واقع شود ناموس ايشان به دست ديگران نيفتد پس فرود امده نزول نمودند و رقم استمالت خواند كار را هر يك علي حده بهجهت غزالي اغلي فرستادند قبول نكرده اخر كار به جنگ و جدال انجاميده غزالي اغلي با دوازده هزارعرب بدو سوار خود را در ميان سپاه روم انداخته در اندك ساعتي هجده هزار نفر ايشان را به قتل اورده و رمضان اغلي را دستگير نموده و خيرالدين ثاني زخمدارگرديده با تتمها سياه فرار نموده بدر رفتند پس غزالي اغلي تمام اموال و اسباب سپاه روم را متصرف شده و از انجا مراجعت كرده داخل قلعه گرديدند اما چون اين خبرها به خواند كار رسيده بود به ذوالفقار پاشا حاكم شكت وفرار اماسيه نوشته بود كه با سپاه گران رفته درهر جايي كه غزالي اغلي بوده باشد او را گرفته به در گاه ما فرستيد و بعد از ان فرهاد پاشا و شهسوارپاشا را با هشتاد هزارنفر بهجانب قلعهازمات روانه نمود اما ذوالفقار سپاهبرداشته به الغار امده در پاي قلعه نزول نموده تا سه روز سخني در ميان نگذشته بعد از سه روز ذوالفقار پاشاكس به نزد غزالي اغلي فرستاده پيغام داده بود كه شما به چه سبب اطاعت حضرت خواند كار نكرده چنين بي ادبيها نمودهايد	551	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms551	true	-4516809961944947376	0	301	0	1492	1492	301	قلعه زمات به رمضان اغلي رسيد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0623png چهل هزار نفر برداشته به جانب قلعها زمات روانه گرديد و غزالي اغلي سپاه برداشته ده فرسخ به استقبال بيرون امده با سپاه خود گفت كه سبب از قلعه دور شدن ان است كه شما به اميد قلعه نباشيد و دانيد كه مردانه بايد جنگ كردن و جنگ گاه ما همين جا خواهد بود پس خير الدين ثاني ورمضان اغلي نيز به انجا رسيده احوال سپاه رمضان اغلي پرسيده گفتند كه غزالي اغلي است كه به جنگ امده ايشان گفتند كه كوچ و خانها خود را به قلعها زمات بردهاند كه هرگاه شكستي برايشان واقع شود ناموس ايشان به دست ديگران نيفتد پس فرود امده نزول نمودند و رقم استمالت خواند كار را هر يك علي حده بهجهت غزالي اغلي فرستادند قبول نكرده اخر كار به جنگ و جدال انجاميده غزالي اغلي با دوازده هزارعرب بدو سوار خود را در ميان سپاه روم انداخته در اندك ساعتي هجده هزار نفر ايشان را به قتل اورده و رمضان اغلي را دستگير نموده و خيرالدين ثاني زخمدارگرديده با تتمها سياه فرار نموده بدر رفتند پس غزالي اغلي تمام اموال و اسباب سپاه روم را متصرف شده و از انجا مراجعت كرده داخل قلعه گرديدند اما چون اين خبرها به خواند كار رسيده بود به ذوالفقار پاشا حاكم شكت وفرار اماسيه نوشته بود كه با سپاه گران رفته درهر جايي كه غزالي اغلي بوده باشد او را گرفته به در گاه ما فرستيد و بعد از ان فرهاد پاشا و شهسوارپاشا را با هشتاد هزارنفر بهجانب قلعهازمات روانه نمود اما ذوالفقار سپاهبرداشته به الغار امده در پاي قلعه نزول نموده تا سه روز سخني در ميان نگذشته بعد از سه روز ذوالفقار پاشاكس به نزد غزالي اغلي فرستاده پيغام داده بود كه شما به چه سبب اطاعت حضرت خواند كار نكرده چنين بي ادبيها نمودهايد	551	-7974964111633820869	1492	2984.0	1193	1492	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms552	false	8253859490287075265	0	301	0	1495	1495	301	غزالي اغلي در جواب پيغام جنگ جواب گفته القصهغزالي اغلي از قلعه بيرون امده و درميانه اووسپاه روم جنگ در پيوسته و بعد از قتال و جدال بسيار شكست برچهروم وريب ده پانزده هزار نفر را به قتل اورده باقي راه فرار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0624png پيش گرفته روانه گرديدند و اموال و اسباب و اذوقه بسيار سپاه روم راغزالي اغلي متصرف گرديده داخل قلعه گردانيدند واما ذوالقدرپاشاكه به اتفاق ذوالفقار پاشا به جنگ امده بود وغزالي اغلي او را دستگير نموده بعد از ان او را مرخص نموده روانه گردانيدهچون به كنار اب درنا رسيد كه فرهاد پاشا و شهسوار پاشا را در انجا ديده و انچه گذشته بيان نموده بود كه فرهادگفت من تدارك شما را به او كرده او را در جنگ گرفته مقيد و محبوس نموده به در گاه خواند كار خواهم فرستاد شهسوار پاشاگفت كه انشاءالله تعالي بگوييد پس از انجا كوچ نموده روانه گرديدند و اما غزالي اغلي از امدن پاشايان خبردار گرديده اراده نموده بود كه به جنگ بيرون ايد كه ريش سفيدان عرب گفتند كه الحمدلله ما اذوقه داريم و قلعه نيز محكم است و اين همه صد هزار نفرند همه با قوت و قدرت بايد قدري قلعهداري نمود كه ايشان قدري مستاصل شوند بعد از ان به جنگ بيرون رفته انچه حق تعالي تقدير كرده باشد به عمل خواهد امد پس غزالي اغلي قبولنموده به قلعهداري در امده كه فرهادپاشا وشهسوار پاشا با ان سپاه گران امده در پاي قلعه نزول نمودند القصه مدت سه ماه در پاي قلعه نشسته و كاري نساخته و اذوقه نيز تمام شده و كاري به جايي رسيده بود كه به گوشت شتر و اسب سپاه مدار مي گذرانيدند فرهاد پاشاگفت كه ظاهرا بعضي مردم به گرفتن غزالي اغلي راضي نبوده ونيستند و نان به شيخ اغلي قرض ميدهند ذوالقدر پاشا دانست كه فرهاد پاشا اين سخن را	552	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms552	true	8458148197073911317	0	301	0	1495	1495	301	غزالي اغلي در جواب پيغام جنگ جواب گفته القصهغزالي اغلي از قلعه بيرون امده و درميانه اووسپاه روم جنگ در پيوسته و بعد از قتال و جدال بسيار شكست برچهروم وريب ده پانزده هزار نفر را به قتل اورده باقي راه فرار image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0624png پيش گرفته روانه گرديدند و اموال و اسباب و اذوقه بسيار سپاه روم راغزالي اغلي متصرف گرديده داخل قلعه گردانيدند واما ذوالقدرپاشاكه به اتفاق ذوالفقار پاشا به جنگ امده بود وغزالي اغلي او را دستگير نموده بعد از ان او را مرخص نموده روانه گردانيدهچون به كنار اب درنا رسيد كه فرهاد پاشا و شهسوار پاشا را در انجا ديده و انچه گذشته بيان نموده بود كه فرهادگفت من تدارك شما را به او كرده او را در جنگ گرفته مقيد و محبوس نموده به در گاه خواند كار خواهم فرستاد شهسوار پاشاگفت كه انشاءالله تعالي بگوييد پس از انجا كوچ نموده روانه گرديدند و اما غزالي اغلي از امدن پاشايان خبردار گرديده اراده نموده بود كه به جنگ بيرون ايد كه ريش سفيدان عرب گفتند كه الحمدلله ما اذوقه داريم و قلعه نيز محكم است و اين همه صد هزار نفرند همه با قوت و قدرت بايد قدري قلعهداري نمود كه ايشان قدري مستاصل شوند بعد از ان به جنگ بيرون رفته انچه حق تعالي تقدير كرده باشد به عمل خواهد امد پس غزالي اغلي قبولنموده به قلعهداري در امده كه فرهادپاشا وشهسوار پاشا با ان سپاه گران امده در پاي قلعه نزول نمودند القصه مدت سه ماه در پاي قلعه نشسته و كاري نساخته و اذوقه نيز تمام شده و كاري به جايي رسيده بود كه به گوشت شتر و اسب سپاه مدار مي گذرانيدند فرهاد پاشاگفت كه ظاهرا بعضي مردم به گرفتن غزالي اغلي راضي نبوده ونيستند و نان به شيخ اغلي قرض ميدهند ذوالقدر پاشا دانست كه فرهاد پاشا اين سخن را	552	-7974964111633820869	1495	2990.0	1196	1495	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms553	false	-7958985962485299511	0	301	0	1479	1479	301	با او دارد گفت بلي مدت سه ماه است كه در پاي اين قلعه به عبث نشستهايم بايد كه صباح يورش به قلعه انداخته اين قلعه را زير و زبر نمود فرهاد پاشا او را تحسين نموده اما در دل ايشان با يكديگر صاف نبودند و قرار به يورش كرده تدارك ديده پس ذو القدر پاشا حكايت يورش را نوشته به تيري بسته در ميان قلعه انداخته كه ما را روزگار به دوستي اجاق شيخ صفي و شما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0625png بد نام كرده است و صباح يورش به قلعه خواهند انداخت و سپاه ما تير را از بالاي قلعه به دو ذرع1 بلندي خواهند انداخت شما نيز به جانب سپاه ما احتياط نموده تير وتفنگ ميندازيد چون تير را برداشته بهنزد غزالي اغلي اورده خواندند خوشحال گرديده قدغن نمود كه تير به سپاه ذوالقدر پاشا نيندازند و علي الصباح فرمود كه پنجهزار نفر در بالاي برج قلعه ايستاده په جنگ مشغول باشند و باقي سپاه را برداشته از قلعه بيرون امده جنگ در پيوسته داد مردانگي داده قريب به ده هزار نفر از سپاه رومرا بهقتل اوردند اما به فرمودها ذوالقدر پاشا در خفيه نيز سپاه او تيغ بررومي گذاشته اكثريرا ايشان به قتل اوردند القصهتا عصرروز جنگ كرده شصتهفتاد نفراز سپاه غزالي اغلي كشته شده بود كه روز به اخر رسيده غزالي اغلي به قلعه امده در قلعه را محكم بسته به قلعه داري در امده بود بعداز ان فرهادپاشا گفت كه امروز سپاه ذوالقدر بيشتراز سپاه عرب مردم روم را به قتل اوردند ذو القدر پاشا گفت اين حرفهاي كود كانه است و ما ياري رافضيان نخواهيم اما روز ديگر باز سپاه روم روي به قلعه گذاشته يورش انداخته بودندو غزالي اغلي نيزاراده بيرون امدن كرده بود كه ريش سفيدان عرب او رامانع شده نگذاشتند بسياري از سياه روم را به تير وتفنگ هلاك نموده بعد از ان	553	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms553	true	4243473501063327416	0	301	0	1479	1479	301	با او دارد گفت بلي مدت سه ماه است كه در پاي اين قلعه به عبث نشستهايم بايد كه صباح يورش به قلعه انداخته اين قلعه را زير و زبر نمود فرهاد پاشا او را تحسين نموده اما در دل ايشان با يكديگر صاف نبودند و قرار به يورش كرده تدارك ديده پس ذو القدر پاشا حكايت يورش را نوشته به تيري بسته در ميان قلعه انداخته كه ما را روزگار به دوستي اجاق شيخ صفي و شما image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0625png بد نام كرده است و صباح يورش به قلعه خواهند انداخت و سپاه ما تير را از بالاي قلعه به دو ذرع1 بلندي خواهند انداخت شما نيز به جانب سپاه ما احتياط نموده تير وتفنگ ميندازيد چون تير را برداشته بهنزد غزالي اغلي اورده خواندند خوشحال گرديده قدغن نمود كه تير به سپاه ذوالقدر پاشا نيندازند و علي الصباح فرمود كه پنجهزار نفر در بالاي برج قلعه ايستاده په جنگ مشغول باشند و باقي سپاه را برداشته از قلعه بيرون امده جنگ در پيوسته داد مردانگي داده قريب به ده هزار نفر از سپاه رومرا بهقتل اوردند اما به فرمودها ذوالقدر پاشا در خفيه نيز سپاه او تيغ بررومي گذاشته اكثريرا ايشان به قتل اوردند القصهتا عصرروز جنگ كرده شصتهفتاد نفراز سپاه غزالي اغلي كشته شده بود كه روز به اخر رسيده غزالي اغلي به قلعه امده در قلعه را محكم بسته به قلعه داري در امده بود بعداز ان فرهادپاشا گفت كه امروز سپاه ذوالقدر بيشتراز سپاه عرب مردم روم را به قتل اوردند ذو القدر پاشا گفت اين حرفهاي كود كانه است و ما ياري رافضيان نخواهيم اما روز ديگر باز سپاه روم روي به قلعه گذاشته يورش انداخته بودندو غزالي اغلي نيزاراده بيرون امدن كرده بود كه ريش سفيدان عرب او رامانع شده نگذاشتند بسياري از سياه روم را به تير وتفنگ هلاك نموده بعد از ان	553	-7974964111633820869	1479	2958.0	1180	1479	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms554	false	6492789792220799517	0	301	0	1506	1506	301	از قلعه بيرون امده با سپاه خود روي به سپاه روم گذاشته جنگ مردانه كرده و درميانسياه روم غوطهورگرديده و به طرف سپاه ذو القدر پاشا روانهشده اما مردم ذو القدر پاشاامروز نتوانستند كه رومي را بهقتل اورند و از غزالي اغلي نيز خاطر جمع داشتند كه البته با سپاه ايشان كاري نخواهد داشتن كه غزالي اغلي در ميان سپاه ايشان در امده قريب هفت هزار نفر را به قتل اورده و خيرالدين ثاني را زخمدار گردانيده و او با ان زخمداري به تخت روان باسپاه روانه حلب2 گرديده غزالي اغلي دست ازجنگ برداشته داخل قلعه گرديد و فرهادپاشاعريضه به خدمت خواند كار در باب جنگ و شكستنوشته و قيدنموده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0626png بود كه باعث اين شكست ذوالقدرپاشا شده و انچه گذشته بود عرض نمود اما چون غزالي اغلي به قلعه امده واوضاع سپاه وكمي اذوقه را مشاهده نمود باخودگفت كه اگر اجاق شيخ صفي برحق و انچه مردم نسبت به ان اجاق مي گويند راست است سپاه روم سه روز ديگر بيشتر در اينجا نخواهند بود سبب اين كه اين ولايات ولايت روم است و ما ملجا و پناهي نداريم سواي ذات پاك الهي و اجاق حضرت امير المءمنين عليه السلام پس سپاه روم بعد از سه روز به قدرت حضرت افريدگار عالم واهمه بر ايشان غالب گرديده بي سبب ظاهري كوچ كرده روانه گرديدند اما غزالي اغلي شكر حضرت باري تعالي به جاي اورده يقين تام به اجاق شيخ صفي الدين اسحاق به هم رسانيده و تدارك نموده بعد از يك هفته راه ولايت اذربايجانرا پيش گرفته باسپاه عرب روانه گرديده در جايي مانعي به هم نرسيد تاوارد كنار اب درناگرديده بودند اما اول بهار و اب نهايت ند بسياري و جسررا سپاه روم بريده و كشتي را مانع گرديده برده بودند و ممكن از اب گذشتن نبوده غزالي اغلي به مناجات به درگاه قاضي الحاجات در امده	554	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms554	true	2337220145036027335	0	301	0	1506	1506	301	از قلعه بيرون امده با سپاه خود روي به سپاه روم گذاشته جنگ مردانه كرده و درميانسياه روم غوطهورگرديده و به طرف سپاه ذو القدر پاشا روانهشده اما مردم ذو القدر پاشاامروز نتوانستند كه رومي را بهقتل اورند و از غزالي اغلي نيز خاطر جمع داشتند كه البته با سپاه ايشان كاري نخواهد داشتن كه غزالي اغلي در ميان سپاه ايشان در امده قريب هفت هزار نفر را به قتل اورده و خيرالدين ثاني را زخمدار گردانيده و او با ان زخمداري به تخت روان باسپاه روانه حلب2 گرديده غزالي اغلي دست ازجنگ برداشته داخل قلعه گرديد و فرهادپاشاعريضه به خدمت خواند كار در باب جنگ و شكستنوشته و قيدنموده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0626png بود كه باعث اين شكست ذوالقدرپاشا شده و انچه گذشته بود عرض نمود اما چون غزالي اغلي به قلعه امده واوضاع سپاه وكمي اذوقه را مشاهده نمود باخودگفت كه اگر اجاق شيخ صفي برحق و انچه مردم نسبت به ان اجاق مي گويند راست است سپاه روم سه روز ديگر بيشتر در اينجا نخواهند بود سبب اين كه اين ولايات ولايت روم است و ما ملجا و پناهي نداريم سواي ذات پاك الهي و اجاق حضرت امير المءمنين عليه السلام پس سپاه روم بعد از سه روز به قدرت حضرت افريدگار عالم واهمه بر ايشان غالب گرديده بي سبب ظاهري كوچ كرده روانه گرديدند اما غزالي اغلي شكر حضرت باري تعالي به جاي اورده يقين تام به اجاق شيخ صفي الدين اسحاق به هم رسانيده و تدارك نموده بعد از يك هفته راه ولايت اذربايجانرا پيش گرفته باسپاه عرب روانه گرديده در جايي مانعي به هم نرسيد تاوارد كنار اب درناگرديده بودند اما اول بهار و اب نهايت ند بسياري و جسررا سپاه روم بريده و كشتي را مانع گرديده برده بودند و ممكن از اب گذشتن نبوده غزالي اغلي به مناجات به درگاه قاضي الحاجات در امده	554	-7974964111633820869	1506	3012.0	1207	1506	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms555	false	-8260437107517897874	0	301	0	1589	1589	301	استعانت از حضرت امير المءمنين ع واوجاق شيخ صفي طلبنموده بعداز ان گفت كه بايد دراين جا توقف نموده تا اب قدري كم شودشايد توانيم گذشتن اما بعد از سه روز نوشته از ذوالقدر پاشا از قلعهادرنا رسيده نوشته بود كه صبر شما در اين جا بي صرفه است و كشتيها را مردم روم به حسب الفرمودها خواند كار بردهاند شما بفرماييد كه سپاه از عقب نيز بيايند و شما دو هزار نفررا برداشته به جانب قلعه بياييدبيانه1ا كه اسكندرخان حاكم است بيشتر روانه شويد كه اسكندرخان كشتيها را در كنار رود درنا بستهاند به كشتي نشسته از اب بگذريد از شنيدن اين خبر غزالي اغلي بسيار مسرورگرديده و دو هزار نفر برداشته سپاه را فرمود كه از عقب بيايند و روانه گرديد و كشتيها حاضربوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0627png غزالي اغلي از اب بيانه گذشته بود كه سپاه او از عقب رسيد القصه تمامي از اب گذشته بهاين طرف امده ودر همان جاعريضه بهخدمت حضرت ظل اللهي و پدر خود غزالي نوشته فرستادند اما احمدسلطان قاجار از امدن غزالي اغلي در قراحميد خبردار گرديده به استقبال امده و غزالي اغلي را به عزت واستقلال تمام داخل قلعها قراحميد گردانيده وبعدازمهمانيها و تكلفات از انمكاناورا منزل بهمنزل اورده چون به سه منزلي ديار بكر رسيده بودند كه خبر به عبدالله خان رسيد بريازدهسالگي تاج و طومار برسر گذاشته چون شير دژم به استقبال غزالي اغلي امده واورا به اعزاز1 تمام داخل ديار بكر گردانيد به ميزباني مشغول گرديده وعريضه به خدمت حضرت ظل اللهي نوشته فرستادند اما حضرت ظل اللهي مدتي بوده كه باهشتاد هزار كس و امراي عظام نامهاعبداللهخان در صحراي چالدران انتظار سلطان سليم خواند كار روم مي كشيدند نزول بهشاه اسمعيل اجلال داشتند كه عريضها غزالي كه در كنار رود درنا بهدر گاه معلي فرستاده بود رسيده وحضرت ظل اللهي مقرر فرموده كه رقم مبارك به عبدالله خان بيگلر	555	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms555	true	4288172972224928443	0	301	0	1589	1589	301	استعانت از حضرت امير المءمنين ع واوجاق شيخ صفي طلبنموده بعداز ان گفت كه بايد دراين جا توقف نموده تا اب قدري كم شودشايد توانيم گذشتن اما بعد از سه روز نوشته از ذوالقدر پاشا از قلعهادرنا رسيده نوشته بود كه صبر شما در اين جا بي صرفه است و كشتيها را مردم روم به حسب الفرمودها خواند كار بردهاند شما بفرماييد كه سپاه از عقب نيز بيايند و شما دو هزار نفررا برداشته به جانب قلعه بياييدبيانه1ا كه اسكندرخان حاكم است بيشتر روانه شويد كه اسكندرخان كشتيها را در كنار رود درنا بستهاند به كشتي نشسته از اب بگذريد از شنيدن اين خبر غزالي اغلي بسيار مسرورگرديده و دو هزار نفر برداشته سپاه را فرمود كه از عقب بيايند و روانه گرديد و كشتيها حاضربوده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0627png غزالي اغلي از اب بيانه گذشته بود كه سپاه او از عقب رسيد القصه تمامي از اب گذشته بهاين طرف امده ودر همان جاعريضه بهخدمت حضرت ظل اللهي و پدر خود غزالي نوشته فرستادند اما احمدسلطان قاجار از امدن غزالي اغلي در قراحميد خبردار گرديده به استقبال امده و غزالي اغلي را به عزت واستقلال تمام داخل قلعها قراحميد گردانيده وبعدازمهمانيها و تكلفات از انمكاناورا منزل بهمنزل اورده چون به سه منزلي ديار بكر رسيده بودند كه خبر به عبدالله خان رسيد بريازدهسالگي تاج و طومار برسر گذاشته چون شير دژم به استقبال غزالي اغلي امده واورا به اعزاز1 تمام داخل ديار بكر گردانيد به ميزباني مشغول گرديده وعريضه به خدمت حضرت ظل اللهي نوشته فرستادند اما حضرت ظل اللهي مدتي بوده كه باهشتاد هزار كس و امراي عظام نامهاعبداللهخان در صحراي چالدران انتظار سلطان سليم خواند كار روم مي كشيدند نزول بهشاه اسمعيل اجلال داشتند كه عريضها غزالي كه در كنار رود درنا بهدر گاه معلي فرستاده بود رسيده وحضرت ظل اللهي مقرر فرموده كه رقم مبارك به عبدالله خان بيگلر	555	-7974964111633820869	1589	3178.0	1290	1589	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms556	false	-1705707552571108573	0	301	0	1563	1563	301	بيگي ديار بكر بنويسند كه در اين وقت عريضها عبدالله خان به پاي سرير خلافت مصير رسيد پس حضرت ظل اللهي ديو سلطان را به امر مهمانداري مقرر فرموده و خلعت پادشاهانه به جهت غزالي اغلي و ريش سفيدان عرب شفقت فرموده پس سلطان پابوس كرده عرض نمود كه غزالي اغلي قابل ان نيست كه اين غلام كه سيهسالارايراناست به استقبال اوروم ان حضرت فرمودند كه صوفيزادها نواب همايون ماست ومارا نديده بيعت كرده بايست كه نواب همايون ماخود به استقبال او روانه شويم وحال شما را ميفرستيم پس ديو سلطان باز پابوس نموده بود كه حضرت ظل اللهي فرمود كه فرزندي عبدالله خان نيز به اتفاق غزالي اغلي روانه درگاه عرش اشتباه گردد پس ديو سلطان روانه شده چون به نزد غزالي اغلي امده او را دريافت كرده پس غزالي اغلي خلعت نواب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0628png ظل اللهي را با ريش سفيدان سپاه عرب پوشيده وبهاتفاق ديو سلطان وعبدالله ومحمود سلطان وسپاه عرب روانها درگاه عالم پناه گرديده امااخراجات غزالي اغلي و دوازده هزار نفر سپاه او را از خود كشيده و نگذاشته بود كه در سر راهها كسي يك دينار اقامت وسوري بياورند و از ديار بكر تا چالدران قريب بيست هزار تومان از مال خود صرف مايحتاج غزالي اغلي و سپاه او نمودد بود اما چون به چهار فرسخي اردوي معلي رسيده بوديد عريضهاي ديو سلطان به خدمت حضرت ظل اللهي نوشته فرستاده بود چون بهنظر كيميا اثر رسيد تمام سياه قزلباشرا به استقبال فرستاده وخود نيز به اقبال به عزم شكار غزالي را برداشته به شكار مشغول فرموده بودند اما چون غزالي اغلي و سپاه عرب بهاين نحو استقبال مشاهده نمودند تمامي نهال تازها دوستي اوجاق شيخ صفي را در جويبار دل كاشته شاديها كردند اما چون نزديك رسيدند نواب كامياب در شكارگاه تمام امراي عظامرا نيز به استقبال فرموده به غزالي مقررفرمود كه يكي از عرب	556	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms556	true	1980510942120503939	0	301	0	1563	1563	301	بيگي ديار بكر بنويسند كه در اين وقت عريضها عبدالله خان به پاي سرير خلافت مصير رسيد پس حضرت ظل اللهي ديو سلطان را به امر مهمانداري مقرر فرموده و خلعت پادشاهانه به جهت غزالي اغلي و ريش سفيدان عرب شفقت فرموده پس سلطان پابوس كرده عرض نمود كه غزالي اغلي قابل ان نيست كه اين غلام كه سيهسالارايراناست به استقبال اوروم ان حضرت فرمودند كه صوفيزادها نواب همايون ماست ومارا نديده بيعت كرده بايست كه نواب همايون ماخود به استقبال او روانه شويم وحال شما را ميفرستيم پس ديو سلطان باز پابوس نموده بود كه حضرت ظل اللهي فرمود كه فرزندي عبدالله خان نيز به اتفاق غزالي اغلي روانه درگاه عرش اشتباه گردد پس ديو سلطان روانه شده چون به نزد غزالي اغلي امده او را دريافت كرده پس غزالي اغلي خلعت نواب image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0628png ظل اللهي را با ريش سفيدان سپاه عرب پوشيده وبهاتفاق ديو سلطان وعبدالله ومحمود سلطان وسپاه عرب روانها درگاه عالم پناه گرديده امااخراجات غزالي اغلي و دوازده هزار نفر سپاه او را از خود كشيده و نگذاشته بود كه در سر راهها كسي يك دينار اقامت وسوري بياورند و از ديار بكر تا چالدران قريب بيست هزار تومان از مال خود صرف مايحتاج غزالي اغلي و سپاه او نمودد بود اما چون به چهار فرسخي اردوي معلي رسيده بوديد عريضهاي ديو سلطان به خدمت حضرت ظل اللهي نوشته فرستاده بود چون بهنظر كيميا اثر رسيد تمام سياه قزلباشرا به استقبال فرستاده وخود نيز به اقبال به عزم شكار غزالي را برداشته به شكار مشغول فرموده بودند اما چون غزالي اغلي و سپاه عرب بهاين نحو استقبال مشاهده نمودند تمامي نهال تازها دوستي اوجاق شيخ صفي را در جويبار دل كاشته شاديها كردند اما چون نزديك رسيدند نواب كامياب در شكارگاه تمام امراي عظامرا نيز به استقبال فرموده به غزالي مقررفرمود كه يكي از عرب	556	-7974964111633820869	1563	3126.0	1264	1563	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms557	false	109698599622787474	0	301	0	1487	1487	301	را به نزد فرزند خود فرستاده بگوييد كه او با ريش سفيدان عرب به خدمت نواب همايون ما امده كوچ روانها اردوي معلي نمايند چون فرستاده به نزد غزالي اغلي رفته انچه حضرت ظل اللهي فرموده بود گفته غزالي اغلي فرموده كه كوچ با سپاه روانها اردوي معلي شوند واو ريش سفيدان را برداشته خواست كه به خدمت نواب اشرف روانه شود كسه سپاه عرب و اهل حرم و ملازمان سپاه تمامي ايشان فرياد بر اوردند كه ما را طاقت ان نيست كه حال بهخدمت مرشد كامل مشرفنشويم و به طرف ديگر برويم غزالي اغلي گفت مرشد كامل چنين فرموده ايشان با ذوق وشوق تمام بي اذن غزالي اغلي روانه گرديده گفتند كه هرگاه ما را منع از ديدن مرشد كامل خواهيد كردن مراجعت كرده1 به روم خواهيم رفتن2 پس غزالي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0629png اغلي گفت كه اي ياران اين منزل رضاست اختيار داريد القصهغزالي اغلي اما در شكارگاه غزالي ديده كه گرد بسيار عظيمي1 برخاسته و گويا كه صدهزار نفر قشون مي ايد از عربي احوال پرسيده او گفت كه چنين حكايتي درميان سپاه وفرزندت واقع شده وتمامي سپاه عرب و كوچ وخانه به خدمت مرشد كامل مي ايند پس حضرت ظل اللهي از غزالي احوال پرسيده كه ان عرب چه مي گويد كه غزالي انچه عرب گفته بود به عرض اقدس رسانيد كه ان حضرت فرمودند اگر از جانب معشوقه نباشد كششي كوشش عاشق بيچاره بهجايي نرسد پس ان حضرت بهجانب غزالي اغلي روانه گرديده چون نزديك رسيد غزالي اغلي با ريش سفيدان عرب پياده گرديده و سجده نموده سه مرتبه دور ان حضرت گرديده غزالي اغلي خواست كه به پابوس نواب كامياب مشرف گردد كه ان حضرت مانع شده نگذاشته اما طرفه مردانه را به نظر كيميا اثر در اورد خواست كه پياده شود كه غزالي پيش امده عرض نمود كه به خدا قسم كه پياده مشويد كه	557	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms557	true	-5769841084210379328	0	301	0	1487	1487	301	را به نزد فرزند خود فرستاده بگوييد كه او با ريش سفيدان عرب به خدمت نواب همايون ما امده كوچ روانها اردوي معلي نمايند چون فرستاده به نزد غزالي اغلي رفته انچه حضرت ظل اللهي فرموده بود گفته غزالي اغلي فرموده كه كوچ با سپاه روانها اردوي معلي شوند واو ريش سفيدان را برداشته خواست كه به خدمت نواب اشرف روانه شود كسه سپاه عرب و اهل حرم و ملازمان سپاه تمامي ايشان فرياد بر اوردند كه ما را طاقت ان نيست كه حال بهخدمت مرشد كامل مشرفنشويم و به طرف ديگر برويم غزالي اغلي گفت مرشد كامل چنين فرموده ايشان با ذوق وشوق تمام بي اذن غزالي اغلي روانه گرديده گفتند كه هرگاه ما را منع از ديدن مرشد كامل خواهيد كردن مراجعت كرده1 به روم خواهيم رفتن2 پس غزالي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0629png اغلي گفت كه اي ياران اين منزل رضاست اختيار داريد القصهغزالي اغلي اما در شكارگاه غزالي ديده كه گرد بسيار عظيمي1 برخاسته و گويا كه صدهزار نفر قشون مي ايد از عربي احوال پرسيده او گفت كه چنين حكايتي درميان سپاه وفرزندت واقع شده وتمامي سپاه عرب و كوچ وخانه به خدمت مرشد كامل مي ايند پس حضرت ظل اللهي از غزالي احوال پرسيده كه ان عرب چه مي گويد كه غزالي انچه عرب گفته بود به عرض اقدس رسانيد كه ان حضرت فرمودند اگر از جانب معشوقه نباشد كششي كوشش عاشق بيچاره بهجايي نرسد پس ان حضرت بهجانب غزالي اغلي روانه گرديده چون نزديك رسيد غزالي اغلي با ريش سفيدان عرب پياده گرديده و سجده نموده سه مرتبه دور ان حضرت گرديده غزالي اغلي خواست كه به پابوس نواب كامياب مشرف گردد كه ان حضرت مانع شده نگذاشته اما طرفه مردانه را به نظر كيميا اثر در اورد خواست كه پياده شود كه غزالي پيش امده عرض نمود كه به خدا قسم كه پياده مشويد كه	557	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms558	false	6116650484129318956	0	301	0	1520	1520	301	اين پسر يكي از غلام زادههاي اشرف است پس حضرت ظل اللهي شفقتها به غزالي اغلي فرموده واحوال رنج راه پرسيده و انچه گذشته بود بهعرض اقدس رسانيده پس غزالي پياده شده و ريش سفيدان را به پابوس مشرف گردانيد و ان حضرت نسبت به ايشان توجهات فرموده دلداري دادند القصه تمامي سپاه عرب واهل حرم وفرزندان ايشان و ملازمان به زيارت ان حضرت مشرف گرديده اعتقاد ايشان را ان حضرت به محك امتحان سنجيده تمام عيار بر امده بود پس از شكارگاه مراجعت فرموده با جاه و جلال به بار گاه سعادت نزول فرموده و از غزالي اغلي احوال سلطان سليم خواند كار روم پرسيده انچهدانسته به عزعرض رسانيده از قلعه داريها و جنگ ومحبت كردن ذو القدر پاشا را به عز عرض رسانيده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0630png ان حضرت او را تحسين نموده بعد از چند روز مقرر فرمودند كه سپاه عرب كوچ خود را برداشته روانها شوشتر و حويزه شوند و غزالي با پسرش و با كوچ در خدمت بوده باشند و اما به خاطر خير ماثر نواب ظل اللهي خطوركرده بود كه امسال امدن خواند كار به اين طرف احتمال نخواهد داشت پس جاسوسي فرستادند كه هرگاه خواند كار در اماسيه بوده باشد ان حضرت نيزدر ولايت اذر بايجان تكاميشي فرمايند والا سپاه نصرت دستگاه را مرخص فرمايند پس جاسوس به اماسيه رفته خبر اورده به عرض اقدس رسانيده بود كه خواند كار در استنبول مي باشد نهايت ولد خانبيگ ولد ذوالقدر پاشا شاه سون1 شده روانها درگاه عرش اشتباه است حضرت ظل اللهي ازجاسوس پرسيدنداسبب امدن ولد خان را دانستيد به عز عرض رسانيد كه بعد از انكه غزالي اغلي روانها درگاه عالم پناه بود و فرهاد پاشا و شهسوار پاشا وذوالقدر پاشا را خواندكار روم به گرفتن او مامور ساخته و بعد از جنگ وجدال و مهرباني كردن ذوالقدر پاشا به غزالي اغلي وشكست سپاه روم	558	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms558	true	-819439961647712355	0	301	0	1520	1520	301	اين پسر يكي از غلام زادههاي اشرف است پس حضرت ظل اللهي شفقتها به غزالي اغلي فرموده واحوال رنج راه پرسيده و انچه گذشته بود بهعرض اقدس رسانيده پس غزالي پياده شده و ريش سفيدان را به پابوس مشرف گردانيد و ان حضرت نسبت به ايشان توجهات فرموده دلداري دادند القصه تمامي سپاه عرب واهل حرم وفرزندان ايشان و ملازمان به زيارت ان حضرت مشرف گرديده اعتقاد ايشان را ان حضرت به محك امتحان سنجيده تمام عيار بر امده بود پس از شكارگاه مراجعت فرموده با جاه و جلال به بار گاه سعادت نزول فرموده و از غزالي اغلي احوال سلطان سليم خواند كار روم پرسيده انچهدانسته به عزعرض رسانيده از قلعه داريها و جنگ ومحبت كردن ذو القدر پاشا را به عز عرض رسانيده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0630png ان حضرت او را تحسين نموده بعد از چند روز مقرر فرمودند كه سپاه عرب كوچ خود را برداشته روانها شوشتر و حويزه شوند و غزالي با پسرش و با كوچ در خدمت بوده باشند و اما به خاطر خير ماثر نواب ظل اللهي خطوركرده بود كه امسال امدن خواند كار به اين طرف احتمال نخواهد داشت پس جاسوسي فرستادند كه هرگاه خواند كار در اماسيه بوده باشد ان حضرت نيزدر ولايت اذر بايجان تكاميشي فرمايند والا سپاه نصرت دستگاه را مرخص فرمايند پس جاسوس به اماسيه رفته خبر اورده به عرض اقدس رسانيده بود كه خواند كار در استنبول مي باشد نهايت ولد خانبيگ ولد ذوالقدر پاشا شاه سون1 شده روانها درگاه عرش اشتباه است حضرت ظل اللهي ازجاسوس پرسيدنداسبب امدن ولد خان را دانستيد به عز عرض رسانيد كه بعد از انكه غزالي اغلي روانها درگاه عالم پناه بود و فرهاد پاشا و شهسوار پاشا وذوالقدر پاشا را خواندكار روم به گرفتن او مامور ساخته و بعد از جنگ وجدال و مهرباني كردن ذوالقدر پاشا به غزالي اغلي وشكست سپاه روم	558	-7974964111633820869	1520	3040.0	1221	1520	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms559	false	8803214059686207527	0	301	0	1534	1534	301	و پاشايان و امدن او به در گاه معلي كه ان حكايات مفصلا غزالي اغلي به عرض رسانيده است بعد از ان فرهاد پاشا شكوه وشكايت ذو القدر پاشا را بهخدمتخواند كار نوشته بود و خواند كار رقمي بهفرهادپاشا نوشته كه ذوالقدر پاشا را به قتل اورده سر او را به درگاه عثماني فرستيد چون رقم خواند كار به فرهاد پاشا رسيده علانيه نتوانست كه امده ذوالقدر پاشا را به قتل اورد پس دو كلمه به ذوالقدر پاشا نوشته بودكه به جهت تقصيري كه از خيرالدين ثاني در جنگ غزالي اغلي واقع شده كه خود سر واگذاشته رفته بود بهخدمت خواند كار عرض نمودهاند حضرتخو اندكار مقرر فرموده كه ما به اتفاق شما به حلب رفته خير الدين ثاني را به قتل اورده در حلب توقف نماييم تا هرچه حضرت خواند كار مقرر فرمايد چوننوشتها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0631png فرهاد پادشاه به ذوالقدر پاشا رسيده و او اراده رفتن نمود ولد خان پسرش به او گفت كه اينها تمهيد است كه فرهاد پاشا كرده است و تو ميداني كه در جنگ غزالي اغلي باسپاهروم چه كارها كردهاي و البته فرهادپاشا شكايتشما را به خدمت خواند كار نوشتهاست ذوالقدر پاشاگفت كه من خود تقصيري ندارم خواهم رفتن كه مبادا بد مظنه شوند باز ولد خان گفت كه بهخداقسم كه فرهاد پادشا شما را به قتل خواهد اوردن پس ذوالقدر پاشاكس به نزد فرهاد پاشا فرستاده پيغام داد كه تشريف بهاين سمت بياورند كه چند روزي در خدمت بوده رقمي كه حضرت خواند كار نوشته است زيارت كرده انچه مقرر نموده بهعمل ايد چون پيغام به فرهاد پاشا رسيد باز كس فرستاده كه بهزودي تشريف بياورند كهاشتياق ملاقات ايشان داريم و صلاحضروري با ايشانهست كه بايد در اينجاديدهشود چون كس فرهاد پاشا امده خبر اورد ان ساده لوح قبول نموده روانه گرديد چون بهخدمت فرهاد پادشاه رسيد بعد از گفتگوهاي امدن خود و مزاحم	559	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms559	true	-8881027389420461079	0	301	0	1534	1534	301	و پاشايان و امدن او به در گاه معلي كه ان حكايات مفصلا غزالي اغلي به عرض رسانيده است بعد از ان فرهاد پاشا شكوه وشكايت ذو القدر پاشا را بهخدمتخواند كار نوشته بود و خواند كار رقمي بهفرهادپاشا نوشته كه ذوالقدر پاشا را به قتل اورده سر او را به درگاه عثماني فرستيد چون رقم خواند كار به فرهاد پاشا رسيده علانيه نتوانست كه امده ذوالقدر پاشا را به قتل اورد پس دو كلمه به ذوالقدر پاشا نوشته بودكه به جهت تقصيري كه از خيرالدين ثاني در جنگ غزالي اغلي واقع شده كه خود سر واگذاشته رفته بود بهخدمت خواند كار عرض نمودهاند حضرتخو اندكار مقرر فرموده كه ما به اتفاق شما به حلب رفته خير الدين ثاني را به قتل اورده در حلب توقف نماييم تا هرچه حضرت خواند كار مقرر فرمايد چوننوشتها image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0631png فرهاد پادشاه به ذوالقدر پاشا رسيده و او اراده رفتن نمود ولد خان پسرش به او گفت كه اينها تمهيد است كه فرهاد پاشا كرده است و تو ميداني كه در جنگ غزالي اغلي باسپاهروم چه كارها كردهاي و البته فرهادپاشا شكايتشما را به خدمت خواند كار نوشتهاست ذوالقدر پاشاگفت كه من خود تقصيري ندارم خواهم رفتن كه مبادا بد مظنه شوند باز ولد خان گفت كه بهخداقسم كه فرهاد پادشا شما را به قتل خواهد اوردن پس ذوالقدر پاشاكس به نزد فرهاد پاشا فرستاده پيغام داد كه تشريف بهاين سمت بياورند كه چند روزي در خدمت بوده رقمي كه حضرت خواند كار نوشته است زيارت كرده انچه مقرر نموده بهعمل ايد چون پيغام به فرهاد پاشا رسيد باز كس فرستاده كه بهزودي تشريف بياورند كهاشتياق ملاقات ايشان داريم و صلاحضروري با ايشانهست كه بايد در اينجاديدهشود چون كس فرهاد پاشا امده خبر اورد ان ساده لوح قبول نموده روانه گرديد چون بهخدمت فرهاد پادشاه رسيد بعد از گفتگوهاي امدن خود و مزاحم	559	-7974964111633820869	1534	3068.0	1235	1534	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms560	false	-6173397409655719662	0	301	0	1551	1551	301	شدن ولد خان پسر خود را نيز به فرهاد پاشا گفته بود وفرهاد پاشارا عداوت نسبت به ولدخان بههم رسيده روزديگر فرهاد پاشا از مكاريها خود را به بيماري انداخته كس به نزد ذوالقدر پاشا فرستاده بود كه ما اراده خدمت شما داشتيم نهايت ازاري بههم رسانيده ايم توجه نموده به اينجا بياييد كه صحبت داشته شود پس ذوالقدر پاشا با ده پانزده نفر به خيمها فرهاد پاشا امده فرهاد پاشاگفت كه حضرت خواند كار رقمي نوشته و بايد در خفيه خوانده شود پس تمامي مردم خود را از خيمه بيرون كرده بود كه بهيك مرتبه فرهاد پاشا رقم را بيرون اورده كه مردم فرهاد پاشا بهخيمه ريخته ذوالقدر پاشارا بهقتل اورده پاره پاره كردند و ان ده پانزده نفر را نيز به قتل اوردند چونخبرقتل پدر به ولد خان رسيده بود تا رفت كه اسلحه پوشيدهسوار شود كه فرهاد پاشا باسپاه بر سر ولد خان ريخته وجنگ در گرفته وولدخان مردانه جنگ كرده اماچون سپاه روم از حدو حصر بيرون بودند كار برايشان تنگ كرده ولدخان مال واموال را به جاي گذاشته كو چ خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0632png را برداشته به الغار به طرف قراحميد روانه شد و كس به خدمت احمدسلطان قاجار فرستاد كه اراده خدمت نواب كاميابدارم وچنين حكايتي برما روي داده فرها دپاشا از عقبخواهد امد شماسپاه برداشته به كمك ما بياييد1 چون كس ولد خان به خدمت احمد سلطان امده واو خبر يافته سپاه برداشته روانه گرديد اما فرهاد پاشا دونفر از پاشايان را با سپاه از عقب ولد خانفرستاده وخود نيز سپاه برداشته از تعاقب سپاه روانه گرديد اماچون ولدخان به كنار اب پرچوك رسيده بود كه سپاهروم كه فرهاد پاشا فرستاده بود به انجا رسيده دور ان را فرو گرفته بودند كه احمد سلطان با سپاه امده درميانها ايشان جنگ در پيوست القصه احمدسلطان سپاهروم را شكستداده هنوز فرهاد پاشانرسيده بود كه ولد خان	560	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms560	true	1749447453362968045	0	301	0	1551	1551	301	شدن ولد خان پسر خود را نيز به فرهاد پاشا گفته بود وفرهاد پاشارا عداوت نسبت به ولدخان بههم رسيده روزديگر فرهاد پاشا از مكاريها خود را به بيماري انداخته كس به نزد ذوالقدر پاشا فرستاده بود كه ما اراده خدمت شما داشتيم نهايت ازاري بههم رسانيده ايم توجه نموده به اينجا بياييد كه صحبت داشته شود پس ذوالقدر پاشا با ده پانزده نفر به خيمها فرهاد پاشا امده فرهاد پاشاگفت كه حضرت خواند كار رقمي نوشته و بايد در خفيه خوانده شود پس تمامي مردم خود را از خيمه بيرون كرده بود كه بهيك مرتبه فرهاد پاشا رقم را بيرون اورده كه مردم فرهاد پاشا بهخيمه ريخته ذوالقدر پاشارا بهقتل اورده پاره پاره كردند و ان ده پانزده نفر را نيز به قتل اوردند چونخبرقتل پدر به ولد خان رسيده بود تا رفت كه اسلحه پوشيدهسوار شود كه فرهاد پاشا باسپاه بر سر ولد خان ريخته وجنگ در گرفته وولدخان مردانه جنگ كرده اماچون سپاه روم از حدو حصر بيرون بودند كار برايشان تنگ كرده ولدخان مال واموال را به جاي گذاشته كو چ خود image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0632png را برداشته به الغار به طرف قراحميد روانه شد و كس به خدمت احمدسلطان قاجار فرستاد كه اراده خدمت نواب كاميابدارم وچنين حكايتي برما روي داده فرها دپاشا از عقبخواهد امد شماسپاه برداشته به كمك ما بياييد1 چون كس ولد خان به خدمت احمد سلطان امده واو خبر يافته سپاه برداشته روانه گرديد اما فرهاد پاشا دونفر از پاشايان را با سپاه از عقب ولد خانفرستاده وخود نيز سپاه برداشته از تعاقب سپاه روانه گرديد اماچون ولدخان به كنار اب پرچوك رسيده بود كه سپاهروم كه فرهاد پاشا فرستاده بود به انجا رسيده دور ان را فرو گرفته بودند كه احمد سلطان با سپاه امده درميانها ايشان جنگ در پيوست القصه احمدسلطان سپاهروم را شكستداده هنوز فرهاد پاشانرسيده بود كه ولد خان	560	-7974964111633820869	1551	3102.0	1252	1551	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms561	false	-777199034852198476	0	301	0	1521	1521	301	را برداشته به قراحميد اورده چون جاسوس تمامي مقدمه را به عرض اقدس رسانيده بود كه در ان وقت عريضها احمد سلطان مشعر برچگونگي حالات به پايها سرير اعلي رسيد و حضرت ظل اللهي رقم مبارك در جواب عريضه احمد سلطان مقرر فرموده كه ولدخان روانها درگاه عرش اشتباهنماييد پس احمد سلطان تداركولد خان را نموده او را روانه نمود القصه به خدمت نواب گيتي پناه رسيده به پاي بوس مشرف گرديده بود كه غزالي اغلي از ذو القدر پاشا تعريف در خدمت نواب كامياب كرده عرض نمود كه هرگاه محبتهاي ذو القدر پاشا نميبود اين غلامان را به خدمت مرشد كامل امدن ميسر نبوده بلكه سيرت ما به دست سپاه رومي گرفتار ميشدند پس ولد خان از همه قسم پيشكش بسيار از نظر كيميا اثر گذرانيده نواب ظل اللهي فرمودند كه اي ولد خان شما به عرض رسانيديد كه تمامي اموال مارا فرهادپاشاتاخت نموده بردهاست پس اين پيشكش را از كجاي بهدست اوردهاي ولد خان عرض نمود كه دروقتي كه مالهاي مارا فرهادپاشا برده و روانها مرشد كامل بوديم در ان راه به قافلها فرنگي و رومي و هندي و عجمي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0633png برخورده بوديم تيغ بر ان قافله گذاشته سواي مردم عجم ديگران را به قتل اورده اموال ايشان را متصرف گرديديم پس حضرت ظل اللهي از استماع اين سخن بر اشفته گرديد و فرمودند كه اين چه عمل زشتي بود كه با ان جماعت كرده واراده نمود كه ولد خان را سياست بفرمايد كه غزالي اغلي به پدر خودگفت كه هرگاه پدر اين مرد نميشد سيرت ما به دست رومي افتاده بود حال التماس نماييد كه غزالي از جاي برخاسته عرض نمود كه ولدخان راگمان اين بود كه مال كافر برشيعيان حضرت امير المءمنين عليه السلام حلال خواهد بود حال اين غلام التماس دارد كه تقصير اورا به بنده ببخشند وبعداز گفتگوي بسيار انحضرت تقصير ولد خان	561	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms561	true	-7138507763668215369	0	301	0	1521	1521	301	را برداشته به قراحميد اورده چون جاسوس تمامي مقدمه را به عرض اقدس رسانيده بود كه در ان وقت عريضها احمد سلطان مشعر برچگونگي حالات به پايها سرير اعلي رسيد و حضرت ظل اللهي رقم مبارك در جواب عريضه احمد سلطان مقرر فرموده كه ولدخان روانها درگاه عرش اشتباهنماييد پس احمد سلطان تداركولد خان را نموده او را روانه نمود القصه به خدمت نواب گيتي پناه رسيده به پاي بوس مشرف گرديده بود كه غزالي اغلي از ذو القدر پاشا تعريف در خدمت نواب كامياب كرده عرض نمود كه هرگاه محبتهاي ذو القدر پاشا نميبود اين غلامان را به خدمت مرشد كامل امدن ميسر نبوده بلكه سيرت ما به دست سپاه رومي گرفتار ميشدند پس ولد خان از همه قسم پيشكش بسيار از نظر كيميا اثر گذرانيده نواب ظل اللهي فرمودند كه اي ولد خان شما به عرض رسانيديد كه تمامي اموال مارا فرهادپاشاتاخت نموده بردهاست پس اين پيشكش را از كجاي بهدست اوردهاي ولد خان عرض نمود كه دروقتي كه مالهاي مارا فرهادپاشا برده و روانها مرشد كامل بوديم در ان راه به قافلها فرنگي و رومي و هندي و عجمي image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0633png برخورده بوديم تيغ بر ان قافله گذاشته سواي مردم عجم ديگران را به قتل اورده اموال ايشان را متصرف گرديديم پس حضرت ظل اللهي از استماع اين سخن بر اشفته گرديد و فرمودند كه اين چه عمل زشتي بود كه با ان جماعت كرده واراده نمود كه ولد خان را سياست بفرمايد كه غزالي اغلي به پدر خودگفت كه هرگاه پدر اين مرد نميشد سيرت ما به دست رومي افتاده بود حال التماس نماييد كه غزالي از جاي برخاسته عرض نمود كه ولدخان راگمان اين بود كه مال كافر برشيعيان حضرت امير المءمنين عليه السلام حلال خواهد بود حال اين غلام التماس دارد كه تقصير اورا به بنده ببخشند وبعداز گفتگوي بسيار انحضرت تقصير ولد خان	561	-7974964111633820869	1521	3042.0	1222	1521	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms562	false	-7026029198825148040	0	301	0	1396	1396	301	را به غزالي بخشيده فرمود كه هر كس از سپاه ولد خان كه ان قافله را به قتل اوردهاند سياهه نمايد و بعد از سياهه نمودن ولد خان نواب كامياب فرمود كه ايشان را به قتل اوردند اما سلطان سليم خواند كار با سپاه بي حد و حساب از استنبول كوچ نموده وارد اماسيه گرديده و بعد از تدارك سپاه و اذوقها بسيار به عزم تسخير ايران به جنگ نواب گيتي ستان از انجا كوچ فرمود چون ده منزل راه امده بود به منزلي رسيد كه كوهها سربر افلاك كشيده وزمينش مثل گلستان ارم پر گل ولاله و بنفشه بود واقسام شكار از وحوش وطيور در ان كوهسار منزل گرفته بودند خواند كار را بسيار در ان منزل خوش امده پس سلطان سليمان را چرخچي كرده با پنج هزار نفر روانه نمود و خود مدت ده روز در ان منزل مانده بعد از ان فرمودند كه امروز بايد كه به شكار رفته شكاري اخر كرده شود و اورا قصد شكار اخراين منزل بوده نهايت قضا شنيده فراگرفته گفت اول و اخر امل شما خواهد بود پس خواند كار با چند نفر امراي و نزديكان خود را برداشته با واشه به شكار رفته و كبك بسياري شكار نموده اخر واشه را به جهت كبك ديگر كه در ان كوهسار بود انداخته و كبك خود را به كوه كشيده و واشه نيز از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0634png عقب كبك رفته و خواند كار نيزمثل ديوانگان پياده خود را به كمر كوه گرفته و ميرفت در ان وقت به خاطر خود گذرانيده بود كه بعد از انكه ولايت اذربايجان را مسخر نمايم و داخل اردبيل شوم به تدارك و تلافي گنبد امام اعظم ابو حنيفه گنبد شيخ صفي را خراب نموده شخم فرماييم كه در ان خيال بوده و ميرفت كه ناگاه شير سفيدي به او حمله اورد خواند كار از واهمه خواست كه به	562	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms562	true	-1276528806107552125	0	301	0	1396	1396	301	را به غزالي بخشيده فرمود كه هر كس از سپاه ولد خان كه ان قافله را به قتل اوردهاند سياهه نمايد و بعد از سياهه نمودن ولد خان نواب كامياب فرمود كه ايشان را به قتل اوردند اما سلطان سليم خواند كار با سپاه بي حد و حساب از استنبول كوچ نموده وارد اماسيه گرديده و بعد از تدارك سپاه و اذوقها بسيار به عزم تسخير ايران به جنگ نواب گيتي ستان از انجا كوچ فرمود چون ده منزل راه امده بود به منزلي رسيد كه كوهها سربر افلاك كشيده وزمينش مثل گلستان ارم پر گل ولاله و بنفشه بود واقسام شكار از وحوش وطيور در ان كوهسار منزل گرفته بودند خواند كار را بسيار در ان منزل خوش امده پس سلطان سليمان را چرخچي كرده با پنج هزار نفر روانه نمود و خود مدت ده روز در ان منزل مانده بعد از ان فرمودند كه امروز بايد كه به شكار رفته شكاري اخر كرده شود و اورا قصد شكار اخراين منزل بوده نهايت قضا شنيده فراگرفته گفت اول و اخر امل شما خواهد بود پس خواند كار با چند نفر امراي و نزديكان خود را برداشته با واشه به شكار رفته و كبك بسياري شكار نموده اخر واشه را به جهت كبك ديگر كه در ان كوهسار بود انداخته و كبك خود را به كوه كشيده و واشه نيز از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0634png عقب كبك رفته و خواند كار نيزمثل ديوانگان پياده خود را به كمر كوه گرفته و ميرفت در ان وقت به خاطر خود گذرانيده بود كه بعد از انكه ولايت اذربايجان را مسخر نمايم و داخل اردبيل شوم به تدارك و تلافي گنبد امام اعظم ابو حنيفه گنبد شيخ صفي را خراب نموده شخم فرماييم كه در ان خيال بوده و ميرفت كه ناگاه شير سفيدي به او حمله اورد خواند كار از واهمه خواست كه به	562	-7974964111633820869	1396	2792.0	1097	1396	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms563	false	1716901543914442968	0	301	0	1467	1467	301	طرفي فرار نمايد كه در ميان كوه بند شده نميتوانست حركت نمود كه پنكچري اقاسي رسيده مشاهدهنموده ديد كه رنگ خواند كار زرد و سفيد شده به لرزه در امده گفت كه اي حضرت خواند كار شما راچه ميشود كه خواند كار گفت كه شير سفيدي برمن حمله اورده و ينكچوي اقاسي هرچند مشاهده نمودهشيري را نديده گفت كه دراين وقت شما را چه بهخاطر رسيده بود كه خواند كار گفت به خاطر گذرانيدم كه چون به اردبيل رسم گنبد شيخ صفي را خراب كنم چون خواند كار اين بگفت بيهوش گرديده از بالاي كوه به پايين افتاده تمام استخوانهاي اوتوتياگرديده جان تسليم نمود پس ان پاشايان كه همراه او بودند گفتند كه هرگاه سپاهخبردار شوند احتمال دارد كه تيغ برهم گذراند پس صبر بايد نمود كه شب نعش خواند كار را به اردوي رسانيم پس در انجا مانده چون شب در امد نعش را به خيمه اورده و وزير اعظم را طلب نموده بعداز ان قراچه پاشا را به عقبسلطان سليمان فرستادند هنوز شب بود كه قراچه پاشا به خدمت سلطان سليمان رسيده سجده كرده اما سلطان سليمان مي گفت كه در خواب خود را با پدرم در بلند كوهي ديده بودم و پدرم گلي چيده به دست من داد و از نظر من غايب گرديد چون بيدار شدم قراچه پاشا را ديدم كه مرا سجده كرد القصه قراچه پاشا حكايت فوت پدر را به سلطان سليمان گفته و او را برداشته پنج فرسخ راه را به يك طرفة العين به اردو امده و وزير اعظم وپاشايان روم سلطان سليمان را به تخت نشانيده نقارههاي بشارت فروگرفته و سپاه روم خبردار گرديده به خدمت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0635png خواند كار سجده و تسليم به جاي اوردند بعد از ان نعش سلطان سليم را برداشتهواز ان منزل كو چ ومراجعت كرده بهجانب استنبول روانه گرديدند ذ كر خبر يافتن حضرت ظل اللهي	563	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms563	true	995191053014631325	0	301	0	1467	1467	301	طرفي فرار نمايد كه در ميان كوه بند شده نميتوانست حركت نمود كه پنكچري اقاسي رسيده مشاهدهنموده ديد كه رنگ خواند كار زرد و سفيد شده به لرزه در امده گفت كه اي حضرت خواند كار شما راچه ميشود كه خواند كار گفت كه شير سفيدي برمن حمله اورده و ينكچوي اقاسي هرچند مشاهده نمودهشيري را نديده گفت كه دراين وقت شما را چه بهخاطر رسيده بود كه خواند كار گفت به خاطر گذرانيدم كه چون به اردبيل رسم گنبد شيخ صفي را خراب كنم چون خواند كار اين بگفت بيهوش گرديده از بالاي كوه به پايين افتاده تمام استخوانهاي اوتوتياگرديده جان تسليم نمود پس ان پاشايان كه همراه او بودند گفتند كه هرگاه سپاهخبردار شوند احتمال دارد كه تيغ برهم گذراند پس صبر بايد نمود كه شب نعش خواند كار را به اردوي رسانيم پس در انجا مانده چون شب در امد نعش را به خيمه اورده و وزير اعظم را طلب نموده بعداز ان قراچه پاشا را به عقبسلطان سليمان فرستادند هنوز شب بود كه قراچه پاشا به خدمت سلطان سليمان رسيده سجده كرده اما سلطان سليمان مي گفت كه در خواب خود را با پدرم در بلند كوهي ديده بودم و پدرم گلي چيده به دست من داد و از نظر من غايب گرديد چون بيدار شدم قراچه پاشا را ديدم كه مرا سجده كرد القصه قراچه پاشا حكايت فوت پدر را به سلطان سليمان گفته و او را برداشته پنج فرسخ راه را به يك طرفة العين به اردو امده و وزير اعظم وپاشايان روم سلطان سليمان را به تخت نشانيده نقارههاي بشارت فروگرفته و سپاه روم خبردار گرديده به خدمت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0635png خواند كار سجده و تسليم به جاي اوردند بعد از ان نعش سلطان سليم را برداشتهواز ان منزل كو چ ومراجعت كرده بهجانب استنبول روانه گرديدند ذ كر خبر يافتن حضرت ظل اللهي	563	-7974964111633820869	1467	2934.0	1168	1467	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms564	false	-6091398140174057217	0	301	0	1593	1593	301	از كشته شدن سلطان سليم خواندكار روم و پادشاهي بافتن سلطان سليمان و مراجعت كردن به جانب استنبول1 ومراجعت فرمودن نواب ظل اللهي از چالدران با جاه وجلال به عزم تسخير خراسان اما چون خواند كار باسپاه به اماسيه امده واز انجا به سمت ايران اروان گرديد و هرروزه خبر امدن خواند كار بهخدمت حضرت ظل اللهي مي رسيده و ان حضرت نيز در تدارك سپاه ظفر شعار ساعي بوده انتظار مي كشيد كه مسرعي امده عرض نمود كه خواند كار روم از كوه افتاده فوت شده و سلطان سليمان ولد او به تخت عثماني جلوس نموده و از ان منزل مراجعت كرده به جانب استنبول روانه گرديد بعد از شنيدن اين خبر حضرت ظل اللهي فرمودند كه الحمدلله سپاه اماده ودشمن اواره گرديده است حال فرصت ولايت روم است نهايت هر گاه نواب همايون ما اين اراده نمايد مردم خواهند گفت كه اين كم فرصتي است به هر تقدير مدت دو سال است كهولايت خراسان را سلاطين بدعهد اوزبك متصرف گرديدهاند و دفع ايشان برنوابهمايونما واجب گرديده پس به ساعت سعدازدشت چالدران با جاه وجلال روانه گرديده چون به اقبال دولت وارد قزوين گرديده بودند كه حاكمان اوزبك از شنيدن موكب مسعود به ان سمت از پول كرپي الي مشهد مقدس قلعهها را خالي نموده كوچ و سپاهخود را برداشته روانه گرديدند پس از قزوين ان حضرت كوچ فرموده به طرف خراسان روانه گرديده كه عبيدخان ازمشهد مقدس ومحمدتيمورخان درهرات بودندوخبر امدن حضرت ظل اللهي به ايشان رسيدهاز صدمهاموكبهمايون و اهمه برداشته روانها ماوراءالنهر تركستان گرديدند و حضرت ظل اللهي به مشهد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0636png مقدس تشريف اورده بعد از زيارت مرقد منور مطهر حضرت امام رضاي عليه السلام عليه التحية والثناء كوچ فرموده با جاه وجلال داخل دارالسلطنها هرات گرديده نزول اجلال فرمودند اما چون بابر پادشاه ملاحظه نمود كه سلاطين اوزبك امده و ولايت هار خراسان را به	564	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms564	true	616585086659954005	0	301	0	1593	1593	301	از كشته شدن سلطان سليم خواندكار روم و پادشاهي بافتن سلطان سليمان و مراجعت كردن به جانب استنبول1 ومراجعت فرمودن نواب ظل اللهي از چالدران با جاه وجلال به عزم تسخير خراسان اما چون خواند كار باسپاه به اماسيه امده واز انجا به سمت ايران اروان گرديد و هرروزه خبر امدن خواند كار بهخدمت حضرت ظل اللهي مي رسيده و ان حضرت نيز در تدارك سپاه ظفر شعار ساعي بوده انتظار مي كشيد كه مسرعي امده عرض نمود كه خواند كار روم از كوه افتاده فوت شده و سلطان سليمان ولد او به تخت عثماني جلوس نموده و از ان منزل مراجعت كرده به جانب استنبول روانه گرديد بعد از شنيدن اين خبر حضرت ظل اللهي فرمودند كه الحمدلله سپاه اماده ودشمن اواره گرديده است حال فرصت ولايت روم است نهايت هر گاه نواب همايون ما اين اراده نمايد مردم خواهند گفت كه اين كم فرصتي است به هر تقدير مدت دو سال است كهولايت خراسان را سلاطين بدعهد اوزبك متصرف گرديدهاند و دفع ايشان برنوابهمايونما واجب گرديده پس به ساعت سعدازدشت چالدران با جاه وجلال روانه گرديده چون به اقبال دولت وارد قزوين گرديده بودند كه حاكمان اوزبك از شنيدن موكب مسعود به ان سمت از پول كرپي الي مشهد مقدس قلعهها را خالي نموده كوچ و سپاهخود را برداشته روانه گرديدند پس از قزوين ان حضرت كوچ فرموده به طرف خراسان روانه گرديده كه عبيدخان ازمشهد مقدس ومحمدتيمورخان درهرات بودندوخبر امدن حضرت ظل اللهي به ايشان رسيدهاز صدمهاموكبهمايون و اهمه برداشته روانها ماوراءالنهر تركستان گرديدند و حضرت ظل اللهي به مشهد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0636png مقدس تشريف اورده بعد از زيارت مرقد منور مطهر حضرت امام رضاي عليه السلام عليه التحية والثناء كوچ فرموده با جاه وجلال داخل دارالسلطنها هرات گرديده نزول اجلال فرمودند اما چون بابر پادشاه ملاحظه نمود كه سلاطين اوزبك امده و ولايت هار خراسان را به	564	-7974964111633820869	1593	3186.0	1294	1593	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms565	false	-5600256733589041849	0	301	0	1534	1534	301	تصرف در اوردهاند و حضرت ظل اللهي با خواند كار به جنگ مشغول گرديده ومدتي براين گذشتهاست با خود خيال كرده كه ان حضرت با خواند كار جدال دارد وبه خراسان تشريف اوردن نواب ظل اللهي در اين زودي ممكن نيست پس طمع ملك قندهار را در خاطرگذرانيده سپاه برداشته به جانب قندهار روانه گرديد چون خبر امدن بابرپادشاه به شجاع بيگولد اميرذوالنون كه حضرت ظل اللهي حكومت قندهار را به او شفقت فرموده بودند رسيده دروازها قلعهرا محكم بسته به قلعهداري در امده بود كه بابر پادشاه باسپاه جغتاي امده دور قلعه را فروگرفته نزول نمودند القصه بابر پادشاه دو سال دور قندهار نشسته و هرچند سعي نموده و يورش به قلعه انداخته نتوانست كه قلعه را به تصرف در اورد كه خبر به بابر پادشاه رسيد كه حضرت ظل اللهي با سپاه ظفر شعار قزلباش عازم تسخير ولايت خراسان گرديده در دار السلطنها قزوين نزول اجلال دارند كه بابرپادشاه لاعلاج شده دست از قلعها قندهار برداشته روانه كابل گرديده اما چون حضرت ظل اللهي با دولت و اقبال تشريف به خراسان ارزاني فرموده نزول اجلال داشتند كه شجاع بيگ قلعه قندهار را به محمد باقي خان جغتاي سپرده و خود با چند نفر از بزرگان به عزم شكوه بابر پادشاه به خدمت حضرت ظل اللهي روانه گرديده همان روز كه شجاع بيگ ازقلعه بيرون امده بود كه محمد باقي جغتاي كس به خدمت بابر پادشاه فرستاده كه شجاع بيگ به طرف خراسان رفته است و بنده قلعها قندهار را پيشكش ان حضرت نموده كس مقرر داريد كه قلعه را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0637png ضبط نمايند پس بابر پادشاه يكي از معتبرين جغتاي را به قلعها قندهار فرستاده وولايت قندهار را به جهت بابر پادشاه ضبط نمود اما چون شجاع بيگ بهيك منزلي هرات رسيده بود كه شخصي امدن نامه شاه اسمعيل و خبر گرفتن قندهار را بابر پادشاه به او	565	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms565	true	-66842473688026697	0	301	0	1534	1534	301	تصرف در اوردهاند و حضرت ظل اللهي با خواند كار به جنگ مشغول گرديده ومدتي براين گذشتهاست با خود خيال كرده كه ان حضرت با خواند كار جدال دارد وبه خراسان تشريف اوردن نواب ظل اللهي در اين زودي ممكن نيست پس طمع ملك قندهار را در خاطرگذرانيده سپاه برداشته به جانب قندهار روانه گرديد چون خبر امدن بابرپادشاه به شجاع بيگولد اميرذوالنون كه حضرت ظل اللهي حكومت قندهار را به او شفقت فرموده بودند رسيده دروازها قلعهرا محكم بسته به قلعهداري در امده بود كه بابر پادشاه باسپاه جغتاي امده دور قلعه را فروگرفته نزول نمودند القصه بابر پادشاه دو سال دور قندهار نشسته و هرچند سعي نموده و يورش به قلعه انداخته نتوانست كه قلعه را به تصرف در اورد كه خبر به بابر پادشاه رسيد كه حضرت ظل اللهي با سپاه ظفر شعار قزلباش عازم تسخير ولايت خراسان گرديده در دار السلطنها قزوين نزول اجلال دارند كه بابرپادشاه لاعلاج شده دست از قلعها قندهار برداشته روانه كابل گرديده اما چون حضرت ظل اللهي با دولت و اقبال تشريف به خراسان ارزاني فرموده نزول اجلال داشتند كه شجاع بيگ قلعه قندهار را به محمد باقي خان جغتاي سپرده و خود با چند نفر از بزرگان به عزم شكوه بابر پادشاه به خدمت حضرت ظل اللهي روانه گرديده همان روز كه شجاع بيگ ازقلعه بيرون امده بود كه محمد باقي جغتاي كس به خدمت بابر پادشاه فرستاده كه شجاع بيگ به طرف خراسان رفته است و بنده قلعها قندهار را پيشكش ان حضرت نموده كس مقرر داريد كه قلعه را image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0637png ضبط نمايند پس بابر پادشاه يكي از معتبرين جغتاي را به قلعها قندهار فرستاده وولايت قندهار را به جهت بابر پادشاه ضبط نمود اما چون شجاع بيگ بهيك منزلي هرات رسيده بود كه شخصي امدن نامه شاه اسمعيل و خبر گرفتن قندهار را بابر پادشاه به او	565	-7974964111633820869	1534	3068.0	1235	1534	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms566	false	5757492017996764156	0	301	0	1553	1553	301	گفته و شجاع بيگ نيز در هرات به پابوس نواب كامياب مشرف گرديده و انچه در قندهار گذشته از كردههاي با بر پادشاه به عرض اقدس رسانيده و غضب بر ان حضرت مستولي گرديده به ميرزاشاه حسين اعتمادالدوله فرمود كه از زبان خود دو كلمه به بابر پادشاه بنويسد كه اين چه بيادبي است كه كردهاي و مي كنيد گاهي برسر بلخ رفته ان ولايت گرفته به محمد زمانميرزاي ياغي نمك بحرام درگاه عالم پناه ميدهيد1 وگاه سپاه برداشته برسر قندهار مي اييد و حال ملازم شجاع بيگ از راه بدر برده كس فرستاده قندهار را ضبط مي نماييد و شجاع بيگ خواست كه اين مراتب را به خدمت نوابگيتي ستان عرض نمايند مخلص مانع شده نگذاشتم وهرگاه نواب گيتيستان اين مقدمه رابشنوند از شما بي دماغخواهد شد پس طريقها دوستي انكه ولايتو قلعها قندهار را2 به ملازمان شجاع بيگ سيرده خود نيز به درگاه جهان پناه امده عذر تقصيرات گذشته را خواسته مراجعت نماييد پس ميرزا شاه حسين حسب الفرمودها حضرت ظل اللهي اين مقدمه را به بابر پادشاه نوشته فرستادند چون نوشتها ميرزاي مشاراليه در كابل به بابر پادشاه رسيد از صدمها پادشاهي واهمه برداشته سراسيمه گرديد ناصرميرزا برادرخودرا طلب نموده دراطاعت كردن نواب ظل اللهي وياغي شدن به اومصلحتت كرد ناصرميرزا به نزدشاه اسمعيل گفت اي برادرمن دريك وقتي با جوكي صحبت ميداشتم به او گفتم كهدو مرتبه پادشاه ايران ولايت تر كستان را گرفته به تصرف ما داده است واين خود مقرر است كه هيچ دو نيست كه سه نشود حال شما در نجوم و رمل ملاحظه نماييد كه پادشاهي تركستان ديگر به برادرم بابر پادشاه خواهد رسيد ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0638png جوكي گفت كه هرگاه هزار مرتبه ولايت تركستان را گرفته به بابر پادشاه بدهند و صد هزار كس از سياه در پاي تخت او باشند كه او را از پادشاهي تركستان نصيبي نيست اما از	566	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms566	true	5328504857016350679	0	301	0	1553	1553	301	گفته و شجاع بيگ نيز در هرات به پابوس نواب كامياب مشرف گرديده و انچه در قندهار گذشته از كردههاي با بر پادشاه به عرض اقدس رسانيده و غضب بر ان حضرت مستولي گرديده به ميرزاشاه حسين اعتمادالدوله فرمود كه از زبان خود دو كلمه به بابر پادشاه بنويسد كه اين چه بيادبي است كه كردهاي و مي كنيد گاهي برسر بلخ رفته ان ولايت گرفته به محمد زمانميرزاي ياغي نمك بحرام درگاه عالم پناه ميدهيد1 وگاه سپاه برداشته برسر قندهار مي اييد و حال ملازم شجاع بيگ از راه بدر برده كس فرستاده قندهار را ضبط مي نماييد و شجاع بيگ خواست كه اين مراتب را به خدمت نوابگيتي ستان عرض نمايند مخلص مانع شده نگذاشتم وهرگاه نواب گيتيستان اين مقدمه رابشنوند از شما بي دماغخواهد شد پس طريقها دوستي انكه ولايتو قلعها قندهار را2 به ملازمان شجاع بيگ سيرده خود نيز به درگاه جهان پناه امده عذر تقصيرات گذشته را خواسته مراجعت نماييد پس ميرزا شاه حسين حسب الفرمودها حضرت ظل اللهي اين مقدمه را به بابر پادشاه نوشته فرستادند چون نوشتها ميرزاي مشاراليه در كابل به بابر پادشاه رسيد از صدمها پادشاهي واهمه برداشته سراسيمه گرديد ناصرميرزا برادرخودرا طلب نموده دراطاعت كردن نواب ظل اللهي وياغي شدن به اومصلحتت كرد ناصرميرزا به نزدشاه اسمعيل گفت اي برادرمن دريك وقتي با جوكي صحبت ميداشتم به او گفتم كهدو مرتبه پادشاه ايران ولايت تر كستان را گرفته به تصرف ما داده است واين خود مقرر است كه هيچ دو نيست كه سه نشود حال شما در نجوم و رمل ملاحظه نماييد كه پادشاهي تركستان ديگر به برادرم بابر پادشاه خواهد رسيد ان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0638png جوكي گفت كه هرگاه هزار مرتبه ولايت تركستان را گرفته به بابر پادشاه بدهند و صد هزار كس از سياه در پاي تخت او باشند كه او را از پادشاهي تركستان نصيبي نيست اما از	566	-7974964111633820869	1553	3106.0	1254	1553	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms567	false	-759757071971152822	0	301	0	1550	1550	301	مدد وكمك و توجه پادشاه ايران ولايت هندستان به تصرف شما خواهد امد پس هرگاه به خدمت پادشاه ايران برويد بهتر خواهد بود و من به تحقيق ميدانم كه چراغ دودمان صاحبقران از پرتو پادشاه ايران روشن خواهد شد پس بابر پادشاه پيشكش بسيار برداشته از كابل روانه گرديد چون به يك منزلي هرات رسيده بود كه امدن بابرپادشاه را به خدمت حضرت ظل اللهي عرض نمودند و ان حضرت فرمودند كه هرچند او بي ادب باشد او را سپاه قزلباش استقبال نمايند پس بابر پادشاه را استقبال نموده اورده داخل بار گاه عرش اشتباه گردانيده بودند كه بابر پادشاه سجده نموده به پابوس مشرف گرديده عرض نمود كه بنده ميدانم كه نواب كامياب را خاطر مبارك ز اين بنده درگاه رنجيده است اما التماس دارم كه ان حضرت به حقيقت رسيده هرگاه حق با بنده باشد ولي نعمت عالميان تقصير بنده را عفو فرمايند پس ان حضرت فرمودند كه هرگاه عذرمعقولي داشته باشيدخواهيم بخشيد پس بابر پادشاه عرض نمود كه چون محمد زمان ميرزا قلعها بلخ را به تصرف اورده بود بنده دانستم كه او حريف عبيدخان و جاني بيگسلطان نخواهد بود پس بنده به بلخ رفته به تصرف در اوردم كه سلاطين اوزبك بدانند كه هرگاه باز بر سربلخ خواسته باشند بيايند بنده كمك خواهم نمود واصل مدعاي بنده اين بود كه به جهت ملازمان حضرت همايون ضبط نمايم وهروقت كه نواب ظل اللهي كس تعيين فرمايد بنده كليد قلعه را تسليم نمايم وسبب از گرفتن و امدن قندهار اينكه ان سپاه اوز بك برسرقلعها قندهارنيايند چون حضرت ظل اللهي دانست كه بابر پادشاه دست و پايي ميزند تقصيراو به عفو واغماض نموده فرمودند كه كس بفرستيد به بلخ به نزدمحمد رمان ميرزا قلعه را واگذاشته روانها كابل شويد پس ان حضرت به منتش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0639png سلطان فرمودند كه حكومت ولايت بلخ را به شما شفقت فرمودهايم منتش	567	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms567	true	7859305605360732823	0	301	0	1550	1550	301	مدد وكمك و توجه پادشاه ايران ولايت هندستان به تصرف شما خواهد امد پس هرگاه به خدمت پادشاه ايران برويد بهتر خواهد بود و من به تحقيق ميدانم كه چراغ دودمان صاحبقران از پرتو پادشاه ايران روشن خواهد شد پس بابر پادشاه پيشكش بسيار برداشته از كابل روانه گرديد چون به يك منزلي هرات رسيده بود كه امدن بابرپادشاه را به خدمت حضرت ظل اللهي عرض نمودند و ان حضرت فرمودند كه هرچند او بي ادب باشد او را سپاه قزلباش استقبال نمايند پس بابر پادشاه را استقبال نموده اورده داخل بار گاه عرش اشتباه گردانيده بودند كه بابر پادشاه سجده نموده به پابوس مشرف گرديده عرض نمود كه بنده ميدانم كه نواب كامياب را خاطر مبارك ز اين بنده درگاه رنجيده است اما التماس دارم كه ان حضرت به حقيقت رسيده هرگاه حق با بنده باشد ولي نعمت عالميان تقصير بنده را عفو فرمايند پس ان حضرت فرمودند كه هرگاه عذرمعقولي داشته باشيدخواهيم بخشيد پس بابر پادشاه عرض نمود كه چون محمد زمان ميرزا قلعها بلخ را به تصرف اورده بود بنده دانستم كه او حريف عبيدخان و جاني بيگسلطان نخواهد بود پس بنده به بلخ رفته به تصرف در اوردم كه سلاطين اوزبك بدانند كه هرگاه باز بر سربلخ خواسته باشند بيايند بنده كمك خواهم نمود واصل مدعاي بنده اين بود كه به جهت ملازمان حضرت همايون ضبط نمايم وهروقت كه نواب ظل اللهي كس تعيين فرمايد بنده كليد قلعه را تسليم نمايم وسبب از گرفتن و امدن قندهار اينكه ان سپاه اوز بك برسرقلعها قندهارنيايند چون حضرت ظل اللهي دانست كه بابر پادشاه دست و پايي ميزند تقصيراو به عفو واغماض نموده فرمودند كه كس بفرستيد به بلخ به نزدمحمد رمان ميرزا قلعه را واگذاشته روانها كابل شويد پس ان حضرت به منتش image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0639png سلطان فرمودند كه حكومت ولايت بلخ را به شما شفقت فرمودهايم منتش	567	-7974964111633820869	1550	3100.0	1251	1550	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms568	false	6724761457889013786	0	300	0	1483	1483	300	سلطان به پابوس مشرف گرديده اما بابرپادشاه دو كلمهاي به محمد زمان ميرزا نوشته كس فرستاد كه كليد قلعه را فرستاده خود روانها كابل شويد او در را به منتش سلطان جواب گفته بود كه مگر من ملازمت كسي اختيار كردهام كه كليد قلعه را بفرستم و كس امده خبر اورده بود كه ان حضرت بهمنتش سلطان فرمودند كه به بلخ رفته جبرا وقهرا قلعه را مشخر نموده ان ناپاك را گرفته مقيد نموده به درگاه جهان پناه فرستيد باز بابر پادشاه كس به نزد محمد زمان ميرزا فرستاده بود كه من ميدانم كه ما و شما از عهده سپاه قزلباش برنمي توانيم امد به هرحال تا كار به انجا1 نرسيده است قلعه را خالي نموده به طرف كابل رفته در انجا توقف نماييد تا امدن اين جانب پس محمدزمان ميرزا لاعلاج شده قلعهرا خالي نموده به جانب كابل روانه گرديد و منتش سلطان به بلخ رفته به حكومت مشغول گرديد وبابرشاه كس نيز به قندهار فرستاده كه قلعه را به شجاع بيگ سپارند چون بابر پادشاه اين كارها كرده بود حضرت ظل اللهي فرمودند كه اي بابرپادشاه بهخاطر همايون ما ميرسد كه قضا طغراي پادشاهي ولايت تركستان را به اسم شما نكشيده باشد و هرگاه سپاه به شما داده به جانب هندستان روانه شويد2 گويا در انجا استقامت در پادشاهي شما به هم خواهد رسيد ومكرر اين حكايترا پيش از اين فرمودهايم كه سپاه به شما داده شود تغافل نموديد پس بابر پادشاه عرض نمود كه حقا نواب كامياب فرزند حضرت امير المءمنين عليه السلام و حقايق معارفند و سخن ناصر ميرزا وجوكي را به عرض اقدس رسانيده بود كه ان حضرت به خليل خان قاجار وعلي شكر خانتر كمان فرمودند كه دوازده هزار نفراز سپاه نصرت شعار قزلباش برداشته و به اتفاق بابر پادشاه به ولايت هندوستان رفته ان ولايت از يادشاهان افغان ولولي گرفته به بابر پادشاه	568	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms568	true	964720927953767383	0	300	0	1483	1483	300	سلطان به پابوس مشرف گرديده اما بابرپادشاه دو كلمهاي به محمد زمان ميرزا نوشته كس فرستاد كه كليد قلعه را فرستاده خود روانها كابل شويد او در را به منتش سلطان جواب گفته بود كه مگر من ملازمت كسي اختيار كردهام كه كليد قلعه را بفرستم و كس امده خبر اورده بود كه ان حضرت بهمنتش سلطان فرمودند كه به بلخ رفته جبرا وقهرا قلعه را مشخر نموده ان ناپاك را گرفته مقيد نموده به درگاه جهان پناه فرستيد باز بابر پادشاه كس به نزد محمد زمان ميرزا فرستاده بود كه من ميدانم كه ما و شما از عهده سپاه قزلباش برنمي توانيم امد به هرحال تا كار به انجا1 نرسيده است قلعه را خالي نموده به طرف كابل رفته در انجا توقف نماييد تا امدن اين جانب پس محمدزمان ميرزا لاعلاج شده قلعهرا خالي نموده به جانب كابل روانه گرديد و منتش سلطان به بلخ رفته به حكومت مشغول گرديد وبابرشاه كس نيز به قندهار فرستاده كه قلعه را به شجاع بيگ سپارند چون بابر پادشاه اين كارها كرده بود حضرت ظل اللهي فرمودند كه اي بابرپادشاه بهخاطر همايون ما ميرسد كه قضا طغراي پادشاهي ولايت تركستان را به اسم شما نكشيده باشد و هرگاه سپاه به شما داده به جانب هندستان روانه شويد2 گويا در انجا استقامت در پادشاهي شما به هم خواهد رسيد ومكرر اين حكايترا پيش از اين فرمودهايم كه سپاه به شما داده شود تغافل نموديد پس بابر پادشاه عرض نمود كه حقا نواب كامياب فرزند حضرت امير المءمنين عليه السلام و حقايق معارفند و سخن ناصر ميرزا وجوكي را به عرض اقدس رسانيده بود كه ان حضرت به خليل خان قاجار وعلي شكر خانتر كمان فرمودند كه دوازده هزار نفراز سپاه نصرت شعار قزلباش برداشته و به اتفاق بابر پادشاه به ولايت هندوستان رفته ان ولايت از يادشاهان افغان ولولي گرفته به بابر پادشاه	568	-7974964111633820869	1483	2966.0	1184	1483	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms569	false	1920421534032326376	0	301	0	1593	1593	301	سپرده مراجعت به درگاه عالم مطيع نمايند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0640png پس سرداران سپاه ظفر پناه به اتفاق بابر پادشاه به پابوس مشرف گرديده بعد از تدارك سفر هندوستان و سپاه روانها ان ولايت گرديدند و بعد از رفتن ايشان به هندوستان حضرت ظل اللهي بيگلربيگي هرات را به اميرخان تر كمان شفقت فرموده و للگي حضرت شاه تهماسبرا نيز به اميرخان داده و به جهت ولايت خراسان بيگلربيگي و حاكم تعيين فرموده واز دارالسلطنها هرات به اقبال دولت كوچ فرموده متوجه عراق گرديد چون در قزوين نزول اجلال فرمودند كه در اين وقت خبر رسيده به عرض رسانيدند كه شيخ شاه ولد فرخ يسار كه در مدت هجده سال از صدمها تيغ عالم گير فرار نموده در جنگل دريا كنار به سرمي برد دراين وقت قدري سپاهبرداشته بي خبر داخل شيروان گرديده و بيگلر بيگي از شهر بيرون كرده ولايتشيروان را به تصرف در اورده است چون اين خبر به مسامع جاه و جلال رسيد اراده حركت شيروان فرموده بودند كه خبرازجانب قراباغ امده كه منوچهرخان و الوند خان و قرقره خان پادشاهان باشي اچوق و كارتي و ز كمخات با هم متفق گرديده و جمعيت نموده به ولايت قراباغ امده تاخت و تالان نموده خرابي بسيار به ان ولايت رسانيده اراده نموده بودند كه به جانب اردبيل روانه شوند چون شنيده بودند كه رايات نصرت ايات ازولايتخراسان مراجعت فرموده در دار السلطنها قزوين نزول اجلال فرمودهاند پس از انجا مراجعت فرموده روانه ولايت خود گرديدند پس حضرت ظل اللهي بعد از استماع اين خبر ديو سلطان را با پانزده هزار نفر روانه ولايت گرجستان نموده خود با اقبال دولت كوچ فرموده به جانب شيروان متوجه شدند اماچون ديوسلطانسپاه برداشته روانه گرديده بود خبررفتن ديوسلطان در كارتيل1 به منوچهر خان رسيده بود اوكس فرستاده الوند خان وقرقره خانرا از امدن ديو سلطان خبردار گردانيده ايشان نيز سپاه برداشته به كمك image	569	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms569	true	-6111127168516073828	0	301	0	1593	1593	301	سپرده مراجعت به درگاه عالم مطيع نمايند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0640png پس سرداران سپاه ظفر پناه به اتفاق بابر پادشاه به پابوس مشرف گرديده بعد از تدارك سفر هندوستان و سپاه روانها ان ولايت گرديدند و بعد از رفتن ايشان به هندوستان حضرت ظل اللهي بيگلربيگي هرات را به اميرخان تر كمان شفقت فرموده و للگي حضرت شاه تهماسبرا نيز به اميرخان داده و به جهت ولايت خراسان بيگلربيگي و حاكم تعيين فرموده واز دارالسلطنها هرات به اقبال دولت كوچ فرموده متوجه عراق گرديد چون در قزوين نزول اجلال فرمودند كه در اين وقت خبر رسيده به عرض رسانيدند كه شيخ شاه ولد فرخ يسار كه در مدت هجده سال از صدمها تيغ عالم گير فرار نموده در جنگل دريا كنار به سرمي برد دراين وقت قدري سپاهبرداشته بي خبر داخل شيروان گرديده و بيگلر بيگي از شهر بيرون كرده ولايتشيروان را به تصرف در اورده است چون اين خبر به مسامع جاه و جلال رسيد اراده حركت شيروان فرموده بودند كه خبرازجانب قراباغ امده كه منوچهرخان و الوند خان و قرقره خان پادشاهان باشي اچوق و كارتي و ز كمخات با هم متفق گرديده و جمعيت نموده به ولايت قراباغ امده تاخت و تالان نموده خرابي بسيار به ان ولايت رسانيده اراده نموده بودند كه به جانب اردبيل روانه شوند چون شنيده بودند كه رايات نصرت ايات ازولايتخراسان مراجعت فرموده در دار السلطنها قزوين نزول اجلال فرمودهاند پس از انجا مراجعت فرموده روانه ولايت خود گرديدند پس حضرت ظل اللهي بعد از استماع اين خبر ديو سلطان را با پانزده هزار نفر روانه ولايت گرجستان نموده خود با اقبال دولت كوچ فرموده به جانب شيروان متوجه شدند اماچون ديوسلطانسپاه برداشته روانه گرديده بود خبررفتن ديوسلطان در كارتيل1 به منوچهر خان رسيده بود اوكس فرستاده الوند خان وقرقره خانرا از امدن ديو سلطان خبردار گردانيده ايشان نيز سپاه برداشته به كمك image	569	-7974964111633820869	1593	3186.0	1294	1593	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms570	false	-837179589553945401	0	301	0	1469	1469	301	filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0641png منوچهر خان روانه گرديدند چون ان هر سه پادشاه در يك جا جمع شده نشسته بودند و گفتگوي امدن ديو سلطان در ميان داشتند كه الوند خان را جنون به سر امده گفت كه من ديو سلطان را در ميدان طلب نموده با اين گرز بيست مني كه از نقره ساختهام برفرق او خواهم نواخت كه او را بامر كبنرم سازد پس قرقرهخان گفت كه شما تصديع مكشيد كه شكست دادن ديوسلطان با من است القصه بعد از گفتگوها ومصلحتها قرار براين دادند كه غافل در ميان اردوي ديو سلطان ريخته ايشان را با خاك يكسان گردانند وجاسوس ديو سلطان در اردوي گرجستان بوده اين خبرها را اورده گفت كه پادشاهان گرجستان الغار كرده سهروز ديگر برسر شما خواهند امدن پس ديوسلطان با سپاه قزلباش به خاطر جمع برهنه شده ارميده بودند كه ناگاه سپاه گرجي از ميان جنگل بيرون امده ريختند در ميان سپاه قزلباش كه ايشان نيز به قدر دو هزار نفر سر راه بر سپاه گرجي گرفته نگاه داشتند كه ديو سلطان با سياه مسلح گرديده خود را بهسپاه گرجي رسانيده جمعي را بهقتل اورده و در ميان جنگ به منوچهرخان برخورده او نيز لاعلاج به جنگ ايستاده كه ديوسلطان به يك ضرب شمشير او را از اسب در غلطانيده و او را مقيد نموده به يكي از قزلباش سپرده بود كه الوند خان جنگ كنان رسيده و عمودي دردست برفرق هر كه ميزد خرد1 ميساخت و الوند خان عمود را حوالها ديو سلطان نمودها شكت وفرا كه ديو سلطان پيش امده و بند دست اوراگرفته و عمود را جبراو قهرا از دست او بيرون اورده و شمشير حوالها فرق الوند خان نمود كه الوندخان به عقب رفته وشمشير براسب امده واسب با الوند خان در غلطيده كه سپاه گرجي هجومور گرديده الوند خان را از جنگ گاه بيرون برده و شكست بر سپاه گرجي افتاده	570	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms570	true	6666398260882482640	0	301	0	1469	1469	301	filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0641png منوچهر خان روانه گرديدند چون ان هر سه پادشاه در يك جا جمع شده نشسته بودند و گفتگوي امدن ديو سلطان در ميان داشتند كه الوند خان را جنون به سر امده گفت كه من ديو سلطان را در ميدان طلب نموده با اين گرز بيست مني كه از نقره ساختهام برفرق او خواهم نواخت كه او را بامر كبنرم سازد پس قرقرهخان گفت كه شما تصديع مكشيد كه شكست دادن ديوسلطان با من است القصه بعد از گفتگوها ومصلحتها قرار براين دادند كه غافل در ميان اردوي ديو سلطان ريخته ايشان را با خاك يكسان گردانند وجاسوس ديو سلطان در اردوي گرجستان بوده اين خبرها را اورده گفت كه پادشاهان گرجستان الغار كرده سهروز ديگر برسر شما خواهند امدن پس ديوسلطان با سپاه قزلباش به خاطر جمع برهنه شده ارميده بودند كه ناگاه سپاه گرجي از ميان جنگل بيرون امده ريختند در ميان سپاه قزلباش كه ايشان نيز به قدر دو هزار نفر سر راه بر سپاه گرجي گرفته نگاه داشتند كه ديو سلطان با سياه مسلح گرديده خود را بهسپاه گرجي رسانيده جمعي را بهقتل اورده و در ميان جنگ به منوچهرخان برخورده او نيز لاعلاج به جنگ ايستاده كه ديوسلطان به يك ضرب شمشير او را از اسب در غلطانيده و او را مقيد نموده به يكي از قزلباش سپرده بود كه الوند خان جنگ كنان رسيده و عمودي دردست برفرق هر كه ميزد خرد1 ميساخت و الوند خان عمود را حوالها ديو سلطان نمودها شكت وفرا كه ديو سلطان پيش امده و بند دست اوراگرفته و عمود را جبراو قهرا از دست او بيرون اورده و شمشير حوالها فرق الوند خان نمود كه الوندخان به عقب رفته وشمشير براسب امده واسب با الوند خان در غلطيده كه سپاه گرجي هجومور گرديده الوند خان را از جنگ گاه بيرون برده و شكست بر سپاه گرجي افتاده	570	-7974964111633820869	1469	2938.0	1170	1469	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms571	false	-1818735645645477355	0	301	0	1542	1542	301	و دوهزار نفرگرجي به قتل امده بودند كه الوندخان و قرقره خان سپاهرا برداشته به هزار پريشاني فرار نمودند روانه شدند اما ديو سلطان با فتح وفيروزي بهاردوي امده در دم سرهاي مقتولان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0642png سپاه گرجي را با عريضه در گرفتن منوچهر خان و فرار نمودن الوند خان و قرقره خان نوشته به درگاه عرش اشتباه فرستاد اما ديو سلطان منوچهرخان را به بارگاه طلب نموده چون اوردند از جاي برخاسته سلام داده فرمود كه دست او را گشوده در بالاي صندلي او را نشانيده و خود به دو زانويادب در برابر نشسته بود كه منوچهر خان را از ادب و اداب ديو سلطان بسيار خوش امده با خود گفت كه عجب جوانمردي بودهاند قزلباش بعد از گفتگوها كه در ميانها ديو سلطان و منوچهرخان1گذشته بود منوچهر خان1 از ذات مقدس حضرت ظل اللهي احوال پرسيده و ديوسلطان شمهاي از ان صاف2 حميده خصال ان حضرت بيان نموده كه قدري منوچهرخانرا بهراه راست و مستقيم اورده بود كه منوچهر خان از كفر برگشته اسلام اختيار نمود و ديو سلطان عريضه بهخدمت حضرت ظل اللهي نوشته در قراباغ به نظر كيميا اثر در اورده بودند كه ان حضرت مقرر فرمودند كه ديو سلطان منوچهر خان را برداشته به درگاه عالم پناه اورد چون ديو سلطان به اتفاق منوچهر خان به درگاه عرش اشتباه امده به پابوس حضرت ظل اللهي مشرف گرديدند ان حضرتتاج و خلعت وطومار به منوچهر خان شفقت نمودند فرمودند كه والي گري كل گرجستان را بهشما شفقت فرموده ارزاني داشتيم وبعد ازچند يوم نواب ظل اللهي منوچهرخان را مرخص نموده اراده حركت شيروان فرمودند كه منوچهر خان عرض نمود كه ديو سلطان را مرخص فرماييد كه به اتفاق اين غلام به گرجستان ايد كه در اين وقت اين غلام تنها به گرجستان نميتواند3 رفتن پس حضرت ظل اللهي ديو سلطان را به اتفاق منوچهر خان روانها گرجستان	571	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms571	true	-3791733787355089003	0	301	0	1542	1542	301	و دوهزار نفرگرجي به قتل امده بودند كه الوندخان و قرقره خان سپاهرا برداشته به هزار پريشاني فرار نمودند روانه شدند اما ديو سلطان با فتح وفيروزي بهاردوي امده در دم سرهاي مقتولان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0642png سپاه گرجي را با عريضه در گرفتن منوچهر خان و فرار نمودن الوند خان و قرقره خان نوشته به درگاه عرش اشتباه فرستاد اما ديو سلطان منوچهرخان را به بارگاه طلب نموده چون اوردند از جاي برخاسته سلام داده فرمود كه دست او را گشوده در بالاي صندلي او را نشانيده و خود به دو زانويادب در برابر نشسته بود كه منوچهر خان را از ادب و اداب ديو سلطان بسيار خوش امده با خود گفت كه عجب جوانمردي بودهاند قزلباش بعد از گفتگوها كه در ميانها ديو سلطان و منوچهرخان1گذشته بود منوچهر خان1 از ذات مقدس حضرت ظل اللهي احوال پرسيده و ديوسلطان شمهاي از ان صاف2 حميده خصال ان حضرت بيان نموده كه قدري منوچهرخانرا بهراه راست و مستقيم اورده بود كه منوچهر خان از كفر برگشته اسلام اختيار نمود و ديو سلطان عريضه بهخدمت حضرت ظل اللهي نوشته در قراباغ به نظر كيميا اثر در اورده بودند كه ان حضرت مقرر فرمودند كه ديو سلطان منوچهر خان را برداشته به درگاه عالم پناه اورد چون ديو سلطان به اتفاق منوچهر خان به درگاه عرش اشتباه امده به پابوس حضرت ظل اللهي مشرف گرديدند ان حضرتتاج و خلعت وطومار به منوچهر خان شفقت نمودند فرمودند كه والي گري كل گرجستان را بهشما شفقت فرموده ارزاني داشتيم وبعد ازچند يوم نواب ظل اللهي منوچهرخان را مرخص نموده اراده حركت شيروان فرمودند كه منوچهر خان عرض نمود كه ديو سلطان را مرخص فرماييد كه به اتفاق اين غلام به گرجستان ايد كه در اين وقت اين غلام تنها به گرجستان نميتواند3 رفتن پس حضرت ظل اللهي ديو سلطان را به اتفاق منوچهر خان روانها گرجستان	571	-7974964111633820869	1542	3084.0	1243	1542	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms572	false	8492178483752984903	0	301	0	1546	1546	301	فرموده چونزمستان نزديك بود در قراباغ قشلاق فرموده و حركت شيروان موقوف بهاول بهار گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0643png اما چون ديوسلطان ومنوچهرخان به ولايت تفليس امدة نزول نمودند كه قرقره خان بيست هزارنفر سواره وهجده هزار نفر پياده برداشته به تفليس امده چون به نزديك قلعهرسيده بود كه خبر بهديوسلطان رسيده سپاه برداشته از قلعه بيرون امده جنگي عظيم در ميانه واقع شده و هفت هزار نفرگرجي را به قتل اورد و قرقرهخان نيز زخمدار شده عنان بر گردانيده تتمه سپاه فرار نموده به جانبولايتخود روانه گرديد وديوسلطان يك ماه در تفليس مانده بود كه خبر رسيد كه كوچ خانه شما كه در بلخ بوده و محمد خان ولد علي شكر خان به كابل برده بود بابرپادشاه كوچ خانه شما را فرستاده به قراباغ اوردهاند پس ديو سلطان چون ارزوي ديدن فرزندان داشته از خدمت منوچهر خان مرخص گرديده چون به خدمت حضرت ظل اللهي مشرف گرديده بود ان حضرت فرمودند كه سبب از امدن چه بوده است ديو سلطان سبب امدن خود را به عرض اقدس رسانيده ان حضرت ديو سلطان را مرخص خانه رفتن فرموده بودند اماچون ديو سلطان از تفليس بيرون امده روانها قراباغ گرديده الوند اسيركردن الوند خان مي خواست كه منوچهر خان را به تدبير به دست اورد پس كس به نزد منوچهرخان فرستاد كه شما مرد عاقلي بوديد سبب چه بود كه باشيخ اغلي بيعتمسلماني نموده مسلمان شدهايد به هرحال من از دين مسيح بر نخواهم گشتن نهايت هرگاه شما التماس ما را به خدمت شيخ اغلي بنويسي كه از تقصير ما گذشته اين ولايترا به ما واگذارد بد نخواهد بود منوچهر خان در جواب گفت كه هرگاه الوند خان خواسته باشد كه التماس او را درخدمت حضرت ظل اللهي عرض نمايم بايد كه به اينجا بياييد كه همديگر را ديده مطلب اوعرض شود چون جواب منوچهر خان به الوند خان رسيد سپاه برداشته روانه	572	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms572	true	4998210593932041153	0	301	0	1546	1546	301	فرموده چونزمستان نزديك بود در قراباغ قشلاق فرموده و حركت شيروان موقوف بهاول بهار گرديد image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0643png اما چون ديوسلطان ومنوچهرخان به ولايت تفليس امدة نزول نمودند كه قرقره خان بيست هزارنفر سواره وهجده هزار نفر پياده برداشته به تفليس امده چون به نزديك قلعهرسيده بود كه خبر بهديوسلطان رسيده سپاه برداشته از قلعه بيرون امده جنگي عظيم در ميانه واقع شده و هفت هزار نفرگرجي را به قتل اورد و قرقرهخان نيز زخمدار شده عنان بر گردانيده تتمه سپاه فرار نموده به جانبولايتخود روانه گرديد وديوسلطان يك ماه در تفليس مانده بود كه خبر رسيد كه كوچ خانه شما كه در بلخ بوده و محمد خان ولد علي شكر خان به كابل برده بود بابرپادشاه كوچ خانه شما را فرستاده به قراباغ اوردهاند پس ديو سلطان چون ارزوي ديدن فرزندان داشته از خدمت منوچهر خان مرخص گرديده چون به خدمت حضرت ظل اللهي مشرف گرديده بود ان حضرت فرمودند كه سبب از امدن چه بوده است ديو سلطان سبب امدن خود را به عرض اقدس رسانيده ان حضرت ديو سلطان را مرخص خانه رفتن فرموده بودند اماچون ديو سلطان از تفليس بيرون امده روانها قراباغ گرديده الوند اسيركردن الوند خان مي خواست كه منوچهر خان را به تدبير به دست اورد پس كس به نزد منوچهرخان فرستاد كه شما مرد عاقلي بوديد سبب چه بود كه باشيخ اغلي بيعتمسلماني نموده مسلمان شدهايد به هرحال من از دين مسيح بر نخواهم گشتن نهايت هرگاه شما التماس ما را به خدمت شيخ اغلي بنويسي كه از تقصير ما گذشته اين ولايترا به ما واگذارد بد نخواهد بود منوچهر خان در جواب گفت كه هرگاه الوند خان خواسته باشد كه التماس او را درخدمت حضرت ظل اللهي عرض نمايم بايد كه به اينجا بياييد كه همديگر را ديده مطلب اوعرض شود چون جواب منوچهر خان به الوند خان رسيد سپاه برداشته روانه	572	-7974964111633820869	1546	3092.0	1247	1546	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms573	false	1406133941917390277	0	301	0	1532	1532	301	گرديده چون نزديك قلعه تفليس رسيده بود منوچهرخان او را استقبال نمود به اعزاز او را اورده داخل خانها خود گردانيده بعد از گفتگوها كه در ميانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0644png گذشته بود چون طعام به مجلس اوردند الوندخان اشاره1 نموده كسان الوند خان برسر منوچهر خان ريخته او راگرفته دست بستند و الوند خان اشاره نمود كه منوچهرخانرا بهقتل اورند كه كشيشان گفتند كه هرگاه شمامنوچهر خان را بكشيد شيخ اغلي تمام ولايت گرجستان قتل عام خواهد فرمودن2 و حال بفرماييد او را در بند و زندان نگاه دارند تا انچه روي دهد به عمل ايد پس منو چهرخان را الوندخان مقيد كرده و ولايت كارتيل را متصرف شده در قلعها تفليس نزول نمود اما چون اين خبر به مسامع جاه و جلال رسيد ان حضرت به ديو سلطان مقرر فرموده كه بايد الوند خان راگرفته به درگاه معلي حاضر نماييدو نواب همايون ما ازشما عذر نخواهم شنيد كه او فرار نموده است پس ديو سلطان به پابوس مشرف گرديده و سپاه برداشته به جانب تفليس روانه گرديد اما چون الوند خان از امدن ديوسلطان خبردارگرديده از صدمهديو سلطان واهمه برداشته در ساعت قلعه را خالي كرده و سپاه و كوچ خانها خود را برداشته فرار نموده روانه گرديد و چون ديو سلطان به تفليس امده و قلعهرا خالي ديده كوتوالي تعيين3 نموده وعريضهاي به نواب كامياب فرستاد و خود سپاه برداشته از عقب الوند خان روانه گرديد اما چون الوند خان به ولايت زكم رسيد حرم خود را باحرم منوچهر خان به قلعها قرلانقوش فرستاده و خود روانها كوه البرزگرديد در ان كوه مسكن نموده بود كه ديو سلطان نيز از عقب او رفته به پاي كوه البرز رسيده فرود امده اراده يورش داشتند كه الوند خان كس به خدمت ديو سلطان فرستاد كه ولايت گرجستان را به شما و اگذاشته به كوه پناه اوردهايم ديگر از ما چه ميخواهيد	573	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms573	true	-4194312949037496091	0	301	0	1532	1532	301	گرديده چون نزديك قلعه تفليس رسيده بود منوچهرخان او را استقبال نمود به اعزاز او را اورده داخل خانها خود گردانيده بعد از گفتگوها كه در ميانه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0644png گذشته بود چون طعام به مجلس اوردند الوندخان اشاره1 نموده كسان الوند خان برسر منوچهر خان ريخته او راگرفته دست بستند و الوند خان اشاره نمود كه منوچهرخانرا بهقتل اورند كه كشيشان گفتند كه هرگاه شمامنوچهر خان را بكشيد شيخ اغلي تمام ولايت گرجستان قتل عام خواهد فرمودن2 و حال بفرماييد او را در بند و زندان نگاه دارند تا انچه روي دهد به عمل ايد پس منو چهرخان را الوندخان مقيد كرده و ولايت كارتيل را متصرف شده در قلعها تفليس نزول نمود اما چون اين خبر به مسامع جاه و جلال رسيد ان حضرت به ديو سلطان مقرر فرموده كه بايد الوند خان راگرفته به درگاه معلي حاضر نماييدو نواب همايون ما ازشما عذر نخواهم شنيد كه او فرار نموده است پس ديو سلطان به پابوس مشرف گرديده و سپاه برداشته به جانب تفليس روانه گرديد اما چون الوند خان از امدن ديوسلطان خبردارگرديده از صدمهديو سلطان واهمه برداشته در ساعت قلعه را خالي كرده و سپاه و كوچ خانها خود را برداشته فرار نموده روانه گرديد و چون ديو سلطان به تفليس امده و قلعهرا خالي ديده كوتوالي تعيين3 نموده وعريضهاي به نواب كامياب فرستاد و خود سپاه برداشته از عقب الوند خان روانه گرديد اما چون الوند خان به ولايت زكم رسيد حرم خود را باحرم منوچهر خان به قلعها قرلانقوش فرستاده و خود روانها كوه البرزگرديد در ان كوه مسكن نموده بود كه ديو سلطان نيز از عقب او رفته به پاي كوه البرز رسيده فرود امده اراده يورش داشتند كه الوند خان كس به خدمت ديو سلطان فرستاد كه ولايت گرجستان را به شما و اگذاشته به كوه پناه اوردهايم ديگر از ما چه ميخواهيد	573	-7974964111633820869	1532	3064.0	1233	1532	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms574	false	-2896700176371584891	0	301	0	1520	1520	301	كه ديو سلطان در جواب گفته بود كه منوچهر خان را از شما ميخواهم پس فرستاده جواب اورده الوند خان منوچهرخان را به خدمت ديو سلطان فرستاده سلطان فرمودند كه كوچ وخانها خان را از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0645png شما ميخواهم القصه كوچ وخانها منوچهر خان را اورده سپردند پسديو سلطان به منوچهر خان گفت كه شما كوچ را برداشته به جانب تفليس روانه شويد كه تا مادام الوند خانرا بهدست نياورم از اينجا1 حركت نخواهم كردن پس منوچهر خان كوچ خود را برداشته به جانب تفليس روانه گرديده چون بهياي حصار رسيده بود داود نام گرجي كه كوتوال قلعه بوده به استقبال بيرون امده وخان را با اهل خانه به قلعه برده اموال وخزانها الوند خان را به تصرف او داده و خود كمر بندگي در ميان بسته بود كه منوچهر خان كوچ خود را در2 انجاگذاشته و سپاه برداشته به كمك ديو سلطان روانه گرديد در وقتي به انجارسيد كه ديو سلطان يورش در ان كوه انداخته واز هردوجانب جنگ عظيم واقع شده و جمعي كثير كشته گرديده و ديو سلطان برفراز كوه بر امده و جنگ كنان به طرف الوند خان روانه گرديده بود كه الوند خان نيز لاعلاج شده به نزديك ديو سلطان امده وشمشير حوالها ديو سلطان كردهبود ديو سلطان بهپيش دويده بند دست الوندخانراگرفته وجبرا و قهر ا3شمشير از دست اوگرفته و دست او را بسته به قزلباشي سپرده خود شروع در جنگ كرده شكست برسپاه گرجي افتاده فرار نموده هر يك به طرفي بيرونرفتند پس ديو سلطان الوند خان را برداشته به خدمت حضرت ظل اللهي اورده به پابوس مشرف گرديدند بعد از نوازشها و شفقتها بعد از چند وقت ديگر حضرت ظل اللهي الوندخان را مرخص نموده و خلعت پادشاهانه شفقت فرموده روانه ولايت خود زكم گرديده و چون قرقرة خان اين شفقتها و نوازشهاي الوند خان را شنيده او نيز روانها درگاه عرش	574	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms574	true	-3508563788989024943	0	301	0	1520	1520	301	كه ديو سلطان در جواب گفته بود كه منوچهر خان را از شما ميخواهم پس فرستاده جواب اورده الوند خان منوچهرخان را به خدمت ديو سلطان فرستاده سلطان فرمودند كه كوچ وخانها خان را از image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0645png شما ميخواهم القصه كوچ وخانها منوچهر خان را اورده سپردند پسديو سلطان به منوچهر خان گفت كه شما كوچ را برداشته به جانب تفليس روانه شويد كه تا مادام الوند خانرا بهدست نياورم از اينجا1 حركت نخواهم كردن پس منوچهر خان كوچ خود را برداشته به جانب تفليس روانه گرديده چون بهياي حصار رسيده بود داود نام گرجي كه كوتوال قلعه بوده به استقبال بيرون امده وخان را با اهل خانه به قلعه برده اموال وخزانها الوند خان را به تصرف او داده و خود كمر بندگي در ميان بسته بود كه منوچهر خان كوچ خود را در2 انجاگذاشته و سپاه برداشته به كمك ديو سلطان روانه گرديد در وقتي به انجارسيد كه ديو سلطان يورش در ان كوه انداخته واز هردوجانب جنگ عظيم واقع شده و جمعي كثير كشته گرديده و ديو سلطان برفراز كوه بر امده و جنگ كنان به طرف الوند خان روانه گرديده بود كه الوند خان نيز لاعلاج شده به نزديك ديو سلطان امده وشمشير حوالها ديو سلطان كردهبود ديو سلطان بهپيش دويده بند دست الوندخانراگرفته وجبرا و قهر ا3شمشير از دست اوگرفته و دست او را بسته به قزلباشي سپرده خود شروع در جنگ كرده شكست برسپاه گرجي افتاده فرار نموده هر يك به طرفي بيرونرفتند پس ديو سلطان الوند خان را برداشته به خدمت حضرت ظل اللهي اورده به پابوس مشرف گرديدند بعد از نوازشها و شفقتها بعد از چند وقت ديگر حضرت ظل اللهي الوندخان را مرخص نموده و خلعت پادشاهانه شفقت فرموده روانه ولايت خود زكم گرديده و چون قرقرة خان اين شفقتها و نوازشهاي الوند خان را شنيده او نيز روانها درگاه عرش	574	-7974964111633820869	1520	3040.0	1221	1520	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms575	false	1795013496522716175	0	300	0	1494	1495	301	اشتباه گرديده به پابوس حضرت ظل اللهي مشرف شده بعد از شفقتهاي گوناگون بهخلعت خاص او را مخلع نموده مرخص فرموده روانها باشي اچوق گرديد بعد از ان نواب ظل اللهي با جاه وجلال كوچ فرموده به جانب شيروان حركت نموده چون به كنار درياي در4 نزول اجلال فرمود هبودند كه خبر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0646png امدنشيخ شاه موكب مسعود به شيخ شاه رسيده وشيخ با بزرگان خود مصلحت ديده ايشان گفتند كه شيخ اغلي امروز خليفهفراش دين است هر كس با اوستيزد مي كند يا بخت واقبال ستيزه بايد او را استقبال نموده اطاعت كردن پس شيخشاه بزرگان خود را برداشته و شمشيرها به گردن انداخته روانها در گاه عرش اشتباه گرديد چون به خدمت حضرت ظل اللهي رسيده به پابوس مشرف گرديدند حضرت ظل اللهي فرمودند كه درخاطر مبارك همايون ما خطور كرده بود كه هرگاه شيخ شاه از روي نياز به درگاه ما ايد نواب همايون ما اورا ازاين اجاق محروم نساخته سربلند گردانيم پس شيخ شاه عرض نمود كه چون حضرت ظل اللهي اين غلام را سربلند خواهند گردانيد اين غلام نذري كردهام بايد مرشد كامل نذر ما را قبول فرمايند ان حضرت فرمودند كه نذر شما قبول است بگوييد كه چه چيز نذر كردهاي شيخ شاه عرض نمود كه اين غلام دختري دارم و نذر كردهام كه مرشد كامل به كنيزي خود قبول فرمايند باز ان حضرت فرمودند كه نذر شما قبولشد باز شيخ شاه عرض نمود كه التماس دارم كه انچه اخراجات عروسي واقع شود مرشد كامل به اين غلام بفرمايد كه از مال بكشم ان حضرت فرمودند كه شما مدتها در جنگلها به سر ميبرديد چيزي ظاهرا نداشته باشيد شيخ شاه عرض نمود كه بنده قدري دفينه دارم و نذر اين عروسي كردهام اخراجات عروسي را فتل عام كرجيان شيخ شاه كشيده و دختر خود را عقد بسته به نواب كامياب سپرده به عيش	575	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms575	true	-5375343512579951713	0	300	0	1494	1495	301	اشتباه گرديده به پابوس حضرت ظل اللهي مشرف شده بعد از شفقتهاي گوناگون بهخلعت خاص او را مخلع نموده مرخص فرموده روانها باشي اچوق گرديد بعد از ان نواب ظل اللهي با جاه وجلال كوچ فرموده به جانب شيروان حركت نموده چون به كنار درياي در4 نزول اجلال فرمود هبودند كه خبر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0646png امدنشيخ شاه موكب مسعود به شيخ شاه رسيده وشيخ با بزرگان خود مصلحت ديده ايشان گفتند كه شيخ اغلي امروز خليفهفراش دين است هر كس با اوستيزد مي كند يا بخت واقبال ستيزه بايد او را استقبال نموده اطاعت كردن پس شيخشاه بزرگان خود را برداشته و شمشيرها به گردن انداخته روانها در گاه عرش اشتباه گرديد چون به خدمت حضرت ظل اللهي رسيده به پابوس مشرف گرديدند حضرت ظل اللهي فرمودند كه درخاطر مبارك همايون ما خطور كرده بود كه هرگاه شيخ شاه از روي نياز به درگاه ما ايد نواب همايون ما اورا ازاين اجاق محروم نساخته سربلند گردانيم پس شيخ شاه عرض نمود كه چون حضرت ظل اللهي اين غلام را سربلند خواهند گردانيد اين غلام نذري كردهام بايد مرشد كامل نذر ما را قبول فرمايند ان حضرت فرمودند كه نذر شما قبول است بگوييد كه چه چيز نذر كردهاي شيخ شاه عرض نمود كه اين غلام دختري دارم و نذر كردهام كه مرشد كامل به كنيزي خود قبول فرمايند باز ان حضرت فرمودند كه نذر شما قبولشد باز شيخ شاه عرض نمود كه التماس دارم كه انچه اخراجات عروسي واقع شود مرشد كامل به اين غلام بفرمايد كه از مال بكشم ان حضرت فرمودند كه شما مدتها در جنگلها به سر ميبرديد چيزي ظاهرا نداشته باشيد شيخ شاه عرض نمود كه بنده قدري دفينه دارم و نذر اين عروسي كردهام اخراجات عروسي را فتل عام كرجيان شيخ شاه كشيده و دختر خود را عقد بسته به نواب كامياب سپرده به عيش	575	-7974964111633820869	1494	2988.0	1195	1494	100.0	299	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms576	false	6450183404619191292	0	301	0	1486	1486	301	عشرت گذرانيده بودند كه بعد از دو ماه منوچهرخان عريضه به خدمت نواب گيتي ستان نوشته بود كه الوند خان غدري نسبت به اين غلام نمود بلكه اراده قتل اوردن دارد چون واجب دانست عرض نمود ان حضرت فرمودند كه نواب همايون ما درخاطر داشت كه الوندخان را با سپاه گرجي قتل عام فرمايد نهايت تقصير او را عفو واغماض فرموده او را مرخص فرموديم وباز اراده بيادبينموده ان كافر در خون خود سعي دارد وچون سيد صالح الدين رشيد جد ماجد نواب همايون ما را بكراتخان جدالوند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0647png خان به قتل اورده ميبايد كه در اين وقت به خون ان سيد شهيد انتقام از اين بي دينان كشيده شود پس از شيروان كوچ فرموده باجاه وجلال بهولايت زكم نزول اجلال فرموده مقرر نمود كه تمامي گرجيان را قتل عام نمايند و الوندخان فرار نمود به طرف باشي اچوق روانه گرديد و حضرت ظل اللهي بعد از قتل عام سپاه گرجي خاطر مبارك از ان سرحد جمع نموده از انجا كوچ فرمود به ارادها ولايت سلطانيه حركت فرمودند ذكر امدن جاني بيگ سلطان اوزبك برسرقلعها بلخ و حنعي او باكيك سلطان و شكست بافتن سياه اوز بك و امدن عبيدخان بر سرقلعههرات بي نيل مقصود مراجعت كردن و كشتن امير خان تر كمان بيگلر بيگي هرات امير محمد صدر را و معزول شدن و امدن دورمش خان به هرات اما چون اخبارات اراجيف از عراق به ولايت تركستان به سمع جاني بيگ و عبيد خان رسيده بود جاني بيگ سلطان را طمع ملك بلخ بهخاطر گذشته از اترار1 سپاه برداشته به جانب بلخ روانه گرديد2 خانان3 سلطان وكپك سلطان در بلخ بودند و شنيدند كه جاني بيگ سلطان بابيست هزار كس بر سربلخ مي ايد خانان سلطان تا كنار رودجيحون به استقبال بيرون امد با شش هزار كس شكست به ان بيست هزار كس داده او را بر گردانيد	576	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms576	true	2302697001806312365	0	301	0	1486	1486	301	عشرت گذرانيده بودند كه بعد از دو ماه منوچهرخان عريضه به خدمت نواب گيتي ستان نوشته بود كه الوند خان غدري نسبت به اين غلام نمود بلكه اراده قتل اوردن دارد چون واجب دانست عرض نمود ان حضرت فرمودند كه نواب همايون ما درخاطر داشت كه الوندخان را با سپاه گرجي قتل عام فرمايد نهايت تقصير او را عفو واغماض فرموده او را مرخص فرموديم وباز اراده بيادبينموده ان كافر در خون خود سعي دارد وچون سيد صالح الدين رشيد جد ماجد نواب همايون ما را بكراتخان جدالوند image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0647png خان به قتل اورده ميبايد كه در اين وقت به خون ان سيد شهيد انتقام از اين بي دينان كشيده شود پس از شيروان كوچ فرموده باجاه وجلال بهولايت زكم نزول اجلال فرموده مقرر نمود كه تمامي گرجيان را قتل عام نمايند و الوندخان فرار نمود به طرف باشي اچوق روانه گرديد و حضرت ظل اللهي بعد از قتل عام سپاه گرجي خاطر مبارك از ان سرحد جمع نموده از انجا كوچ فرمود به ارادها ولايت سلطانيه حركت فرمودند ذكر امدن جاني بيگ سلطان اوزبك برسرقلعها بلخ و حنعي او باكيك سلطان و شكست بافتن سياه اوز بك و امدن عبيدخان بر سرقلعههرات بي نيل مقصود مراجعت كردن و كشتن امير خان تر كمان بيگلر بيگي هرات امير محمد صدر را و معزول شدن و امدن دورمش خان به هرات اما چون اخبارات اراجيف از عراق به ولايت تركستان به سمع جاني بيگ و عبيد خان رسيده بود جاني بيگ سلطان را طمع ملك بلخ بهخاطر گذشته از اترار1 سپاه برداشته به جانب بلخ روانه گرديد2 خانان3 سلطان وكپك سلطان در بلخ بودند و شنيدند كه جاني بيگ سلطان بابيست هزار كس بر سربلخ مي ايد خانان سلطان تا كنار رودجيحون به استقبال بيرون امد با شش هزار كس شكست به ان بيست هزار كس داده او را بر گردانيد	576	-7974964111633820869	1486	2972.0	1187	1486	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms577	false	6681304828025199797	0	301	0	1462	1462	301	وخود امده در بلخ قرار گرفت و چون عبيدالله خان4 شنيد كه جاني بيگ رفت بر سر بلخ او نيز برخاسته برسر هرات امد و دور هرات را در ميان گرفت اتفاقا چون امير يوسف صدر هرات فوت شده بود ميرزا5 شاه حسين وزير نواب كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0648png اعتمادالدو له بود امير محمدبن امير يوسف را صدر هرات كردانيد چون ازبك هرات را محاصره كرد اميرخان دروازها خويش را به او داد كه نگاه دارد اوگفت خانم من مرد سيد طالب علميام چه ميدانم جنگ وقلعه داري را چه بايد كرد گفت تو نيز از مايي ان دروازه را نگهداري كن او چون علاجي نديد طلبيد اربابان را وگفت ياران شما نيز شيعهايد با من همراهي نماييد سنيان راكي دل از براي ما ميسوزد اين ترك با ما عناد مي كند چون امير خان تر كمان بيگلر بيگي هرات شد مير محمد طبسي1 كه معلم شاه تهماسب بود و چشم ان داشت كه خان صدارت هرات را براي او بگيرد چون ميرزا شاه حسين شفقتي داشت با ميرسيد محمد و با مير سيد يوسف نيز الفتي داشت بنابر ان ياري در حق فرزندان او نمود چونامير خان رشوه بسيارگرفته بود از مولانا محمد طبسي1 او را اميدوار ساخته ازسيدمحمدصدر طريق شد درپيش او از ميرزاشاه حسين رنجيده بود اما در ان سربندعداوت قديمي را حركت داد و گفت مبادا كه تو ان دروازه را نگهداري نمايي از قضا عبيدالله خان2 پرسيد كه دراين چهار دروازه كيانند گفتند چون شنيد صدارت پناه خويش را دارد3 او را خوش امد و اول مرتبه جنگ به ان دروازه انداخت سيد ديد كه ازبك خيرگي مي كنند سرخود را برزمين زده4 گفت يا علي ولي الله مپسند كهسنيان بگويند كه ميرزبان باعبيد الله5يكي كرده و او دانسته قلعه را داد و از اين نيز پروايي نيست مرا مردم هر چه خواهندگويند اما شاهزاده در	577	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms577	true	-5267762025010591817	0	301	0	1462	1462	301	وخود امده در بلخ قرار گرفت و چون عبيدالله خان4 شنيد كه جاني بيگ رفت بر سر بلخ او نيز برخاسته برسر هرات امد و دور هرات را در ميان گرفت اتفاقا چون امير يوسف صدر هرات فوت شده بود ميرزا5 شاه حسين وزير نواب كه image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0648png اعتمادالدو له بود امير محمدبن امير يوسف را صدر هرات كردانيد چون ازبك هرات را محاصره كرد اميرخان دروازها خويش را به او داد كه نگاه دارد اوگفت خانم من مرد سيد طالب علميام چه ميدانم جنگ وقلعه داري را چه بايد كرد گفت تو نيز از مايي ان دروازه را نگهداري كن او چون علاجي نديد طلبيد اربابان را وگفت ياران شما نيز شيعهايد با من همراهي نماييد سنيان راكي دل از براي ما ميسوزد اين ترك با ما عناد مي كند چون امير خان تر كمان بيگلر بيگي هرات شد مير محمد طبسي1 كه معلم شاه تهماسب بود و چشم ان داشت كه خان صدارت هرات را براي او بگيرد چون ميرزا شاه حسين شفقتي داشت با ميرسيد محمد و با مير سيد يوسف نيز الفتي داشت بنابر ان ياري در حق فرزندان او نمود چونامير خان رشوه بسيارگرفته بود از مولانا محمد طبسي1 او را اميدوار ساخته ازسيدمحمدصدر طريق شد درپيش او از ميرزاشاه حسين رنجيده بود اما در ان سربندعداوت قديمي را حركت داد و گفت مبادا كه تو ان دروازه را نگهداري نمايي از قضا عبيدالله خان2 پرسيد كه دراين چهار دروازه كيانند گفتند چون شنيد صدارت پناه خويش را دارد3 او را خوش امد و اول مرتبه جنگ به ان دروازه انداخت سيد ديد كه ازبك خيرگي مي كنند سرخود را برزمين زده4 گفت يا علي ولي الله مپسند كهسنيان بگويند كه ميرزبان باعبيد الله5يكي كرده و او دانسته قلعه را داد و از اين نيز پروايي نيست مرا مردم هر چه خواهندگويند اما شاهزاده در	577	-7974964111633820869	1462	2924.0	1163	1462	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms578	false	-7304331700554254565	0	301	0	1420	1420	301	قلعه است به خون شاهي بيگ خان او را خواهند كشت و مردم شهر راگفت ياران ميبايد جان در بها داد انقدر جنگ كرد با عبيدالله5 كه چهار هزار ازبك را از پاي در اورد و ازبك را به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0649png د در ا مدن جاني بيد ستض الاربك برسر قلعه بلخ عقب نشاندند وهمان شب رفتند و كو چ كردند و گفتند كه هرگاه از سيدپيري قلعهرا نتوانيم گرفت با امير خان تركمان چون جنگ خواهيم كرد سوار شده بدر رفتند امير خان ميخواست كه او را زشت كند1 اينجا باعث اعتقاد مردم كشتن اميرخان شد به اوگفت واويلاه چه كنم ميخواستم او را ضايع سازم و تضييع2 سيد محمدصدرر او تضييع3 نواب اعتمادالدوله بود بهانهاي ميخواستم دو نفر از سگ سنيان با اودست يكي كردند با معلم شاهزاده گفتند4 كتابتي مي بايدساخت وو تقليد خط و مهر سيد محمد نموده كه عبيدالله5 خان در پشت ان نامه جواب نوشته باشد از زبان سيد به عبيدالله5 خان كه واقف باش در فلان شب دروازه را بهروي توخواهم گشود او درجواب نوشته باشد كه بسيار خوب است منصب و اعتبار تو و عزت تو در نزد ما درجت ارفع دارد ان نامردان خان را فريب داده گفتند كه از پيش ميرود چون او رابكشي تمام مال او ازتو خواهد بود وطمع مال زياده شد ان سيد را گرفته به ناحق در بند كشيد و در شب او را خفه نمود و در روز پشيمان شد كه ديگر سودي نداشت چون ان كار كرده بود نتوانست كه دست به مال او زند اما پسران او ومردم هرات كه تعصب تشيع داشتند ان مقدمات را نوشتند به ميرزا شاه حسين كه از براي دوستي تو اين سيد بيچاره را اين تر كمان به خواري خوار كشت و او اينچنين مردي كرده سر خود را به عقب دروازه برزمينزده واز جد خوداستعانت طلبنموده	578	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms578	true	-7633358062361722226	0	301	0	1420	1420	301	قلعه است به خون شاهي بيگ خان او را خواهند كشت و مردم شهر راگفت ياران ميبايد جان در بها داد انقدر جنگ كرد با عبيدالله5 كه چهار هزار ازبك را از پاي در اورد و ازبك را به image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0649png د در ا مدن جاني بيد ستض الاربك برسر قلعه بلخ عقب نشاندند وهمان شب رفتند و كو چ كردند و گفتند كه هرگاه از سيدپيري قلعهرا نتوانيم گرفت با امير خان تركمان چون جنگ خواهيم كرد سوار شده بدر رفتند امير خان ميخواست كه او را زشت كند1 اينجا باعث اعتقاد مردم كشتن اميرخان شد به اوگفت واويلاه چه كنم ميخواستم او را ضايع سازم و تضييع2 سيد محمدصدرر او تضييع3 نواب اعتمادالدوله بود بهانهاي ميخواستم دو نفر از سگ سنيان با اودست يكي كردند با معلم شاهزاده گفتند4 كتابتي مي بايدساخت وو تقليد خط و مهر سيد محمد نموده كه عبيدالله5 خان در پشت ان نامه جواب نوشته باشد از زبان سيد به عبيدالله5 خان كه واقف باش در فلان شب دروازه را بهروي توخواهم گشود او درجواب نوشته باشد كه بسيار خوب است منصب و اعتبار تو و عزت تو در نزد ما درجت ارفع دارد ان نامردان خان را فريب داده گفتند كه از پيش ميرود چون او رابكشي تمام مال او ازتو خواهد بود وطمع مال زياده شد ان سيد را گرفته به ناحق در بند كشيد و در شب او را خفه نمود و در روز پشيمان شد كه ديگر سودي نداشت چون ان كار كرده بود نتوانست كه دست به مال او زند اما پسران او ومردم هرات كه تعصب تشيع داشتند ان مقدمات را نوشتند به ميرزا شاه حسين كه از براي دوستي تو اين سيد بيچاره را اين تر كمان به خواري خوار كشت و او اينچنين مردي كرده سر خود را به عقب دروازه برزمينزده واز جد خوداستعانت طلبنموده	578	-7974964111633820869	1420	2840.0	1121	1420	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms579	false	9150848302147394287	0	301	0	1398	1398	301	و انچنان جنگي كرد كه عبيدالله5 روزديگر كوچ كرده رفت ميرزا شاه حسين از شنيدن ان خبر بسيار دلگير شد و رفت به خدمت مرشد عرض كرد و گفت اگر خون اين سيد بي گناه را از اين تركمان ظالم نگيري6 فرداي قيامت دامنگير تو خواهد بود شاه گفت چه بايد كرد او بيگلر بيگي هرات image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0650png گفت كه تو پادشاهي و رواج دهندها دين اثني عشري و صدر شيعه را نو كر تو كشته است ميبايد او را طلب نمايي و ديوان او بكني و او را به جزا و سزا برساني يا به دست فرزندان سيد بدهي كه به خون پدر به قتل اورند كه عبرت ديگر بندگان در گاه گردد ان شهريار عالي مقدار گفت تو ميداني انچه بگويي چنان كنم گفت قربانت شوم مي بايد كه او راطلب كني وهرات را بهمرد قايمي بدهي شاه گفت به كه بدهم كه از تاخت از بكي شوميه نگاه تواندداشت ميرزا شاه حسين گفت بلاگردانت شوم دورمش خان مرد مردانه است هم در شجاعت هم در كارداني و مرد همواري است ديگر امر از مرشد كامل است شاه گفت به خداكه من نيز او را در نظر داشتم حكم بنويسند ميرزا شاه حسين گفت خان ميبايد با سيصد كس شاملو از مشهد مقدس به الغار بروي و سپاه را در عقب بگذاري و او را به مكر بگيري پس دورمشخان ميرزا شاه حسين را وداع نموده حكم1شاه را برداشت به جانب هرات روانه شد دادن شاه اسمعيل بهادرخان هرات را به عالي جاه دورمش خان شاملو و معزول نمودن اميرخان تركمان را به جهت خون سيد بي گناه ميرسيد محمد اما از ان جانب امير خان تر كمان پشيمان شده از كشتن ان سيد بي گناه و منجمان به او گفتند كه هرات را از تو خواهند گرفت او فكري كرد كه ميبايد شاهزادهرا برداشت ورفت بههندوستان كه	579	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms579	true	8601656478304128473	0	301	0	1398	1398	301	و انچنان جنگي كرد كه عبيدالله5 روزديگر كوچ كرده رفت ميرزا شاه حسين از شنيدن ان خبر بسيار دلگير شد و رفت به خدمت مرشد عرض كرد و گفت اگر خون اين سيد بي گناه را از اين تركمان ظالم نگيري6 فرداي قيامت دامنگير تو خواهد بود شاه گفت چه بايد كرد او بيگلر بيگي هرات image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0650png گفت كه تو پادشاهي و رواج دهندها دين اثني عشري و صدر شيعه را نو كر تو كشته است ميبايد او را طلب نمايي و ديوان او بكني و او را به جزا و سزا برساني يا به دست فرزندان سيد بدهي كه به خون پدر به قتل اورند كه عبرت ديگر بندگان در گاه گردد ان شهريار عالي مقدار گفت تو ميداني انچه بگويي چنان كنم گفت قربانت شوم مي بايد كه او راطلب كني وهرات را بهمرد قايمي بدهي شاه گفت به كه بدهم كه از تاخت از بكي شوميه نگاه تواندداشت ميرزا شاه حسين گفت بلاگردانت شوم دورمش خان مرد مردانه است هم در شجاعت هم در كارداني و مرد همواري است ديگر امر از مرشد كامل است شاه گفت به خداكه من نيز او را در نظر داشتم حكم بنويسند ميرزا شاه حسين گفت خان ميبايد با سيصد كس شاملو از مشهد مقدس به الغار بروي و سپاه را در عقب بگذاري و او را به مكر بگيري پس دورمشخان ميرزا شاه حسين را وداع نموده حكم1شاه را برداشت به جانب هرات روانه شد دادن شاه اسمعيل بهادرخان هرات را به عالي جاه دورمش خان شاملو و معزول نمودن اميرخان تركمان را به جهت خون سيد بي گناه ميرسيد محمد اما از ان جانب امير خان تر كمان پشيمان شده از كشتن ان سيد بي گناه و منجمان به او گفتند كه هرات را از تو خواهند گرفت او فكري كرد كه ميبايد شاهزادهرا برداشت ورفت بههندوستان كه	579	-7974964111633820869	1398	2796.0	1099	1398	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms580	false	8400267627800641597	0	301	0	1444	1444	301	مبادا پادشاه مرا بهخون سيد محمد بكشد چون از هرات بيرون امد با مردم تر كمانان سوار شده به بهانها فراه رسيد به غوريان كه از جانب هرات دوستان شاه جم جاه قاصدي فرستادند به خدمت حضرت نواب اشرف اقدس ارفع همايون كه گويا امير خان تر كمان از واهمه شاه عالم پناه عزم فراه نموده بدر رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0651png دردو منزلي هرات ان قاصدرسيد به دورمش خان وازهمانجا دورمش خان عنان پيچانيده از عقب امير خان روانه شد و در بيرون غوريان رسيد به سپاه تر كمان كه در خواب بودند دورمش خان دور خيمها اميرخان رادرميان گرفت وگفت كه شاه از براي تو خلعت فرستاده است كه دست خان قرداش درد نكند كه ان سيد سني را كشتي و كشتن او بر ما ظاهر شد كه به چه سبب است امير خان باور كرده بر گرديد چون داخل هرات شدند تر كمانان رفتند بهخانههاي خود دورمش خان حكم شاه را دادخواندند و شاهنوشته بود اميرخان را گرفته و دو شاخه را به خدمتشا نموده به خدمت نواب همايونما بفرستند هرات را به ان ايالت پناهداديم 1 رنگ از روي اميرخان پريد و دورمش خان او را گرفته داد به زينل خان شاملو كه برداشته برود به خدمت نواب اشرفاقدس ارفع و ان حضرت در ساوج بلاغ2 قزوين بود كه اميرخان را اوردند ان حضرت فرمود كه او را در نظر من نياوريد كه خون ان سيد به خاطرم مي ايد او را به قتل مي اورم و بند و دو شاخها او را بردارند و ببرند به دارالسلطنها قزوين كه ما را به او رجوعي نيست اورا ديگر دربارگاه ما راه نيست و بعد از ان ان شهريار نامدار امدند به دار السلطنه قزوين وسه ماه ماندند اميرخان ديد كه مرشد كامل اورا راه نميدهد وروزي خود راانداخت به چهلستون چون نظرنواب اشرف به اوافتاد روي مبارك را	580	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms580	true	-8226061801542774393	0	301	0	1444	1444	301	مبادا پادشاه مرا بهخون سيد محمد بكشد چون از هرات بيرون امد با مردم تر كمانان سوار شده به بهانها فراه رسيد به غوريان كه از جانب هرات دوستان شاه جم جاه قاصدي فرستادند به خدمت حضرت نواب اشرف اقدس ارفع همايون كه گويا امير خان تر كمان از واهمه شاه عالم پناه عزم فراه نموده بدر رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0651png دردو منزلي هرات ان قاصدرسيد به دورمش خان وازهمانجا دورمش خان عنان پيچانيده از عقب امير خان روانه شد و در بيرون غوريان رسيد به سپاه تر كمان كه در خواب بودند دورمش خان دور خيمها اميرخان رادرميان گرفت وگفت كه شاه از براي تو خلعت فرستاده است كه دست خان قرداش درد نكند كه ان سيد سني را كشتي و كشتن او بر ما ظاهر شد كه به چه سبب است امير خان باور كرده بر گرديد چون داخل هرات شدند تر كمانان رفتند بهخانههاي خود دورمش خان حكم شاه را دادخواندند و شاهنوشته بود اميرخان را گرفته و دو شاخه را به خدمتشا نموده به خدمت نواب همايونما بفرستند هرات را به ان ايالت پناهداديم 1 رنگ از روي اميرخان پريد و دورمش خان او را گرفته داد به زينل خان شاملو كه برداشته برود به خدمت نواب اشرفاقدس ارفع و ان حضرت در ساوج بلاغ2 قزوين بود كه اميرخان را اوردند ان حضرت فرمود كه او را در نظر من نياوريد كه خون ان سيد به خاطرم مي ايد او را به قتل مي اورم و بند و دو شاخها او را بردارند و ببرند به دارالسلطنها قزوين كه ما را به او رجوعي نيست اورا ديگر دربارگاه ما راه نيست و بعد از ان ان شهريار نامدار امدند به دار السلطنه قزوين وسه ماه ماندند اميرخان ديد كه مرشد كامل اورا راه نميدهد وروزي خود راانداخت به چهلستون چون نظرنواب اشرف به اوافتاد روي مبارك را	580	-7974964111633820869	1444	2888.0	1145	1444	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms581	false	-8466640477482089057	0	301	0	1445	1445	301	از اوگردانيد اميرخان گفت قربانت شوم اگر ناسيديرا كشتم بنابراين نوشته كشتم ودر اورد ان نوشته ساخته را داد به دست مبارك ان حضرت و شاه را ترحم به خارش3 رسيد ميخواست از گناه او بگذرد گفت من ميدانم كه اميرخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0652png مرد بي راهي نيست چون اين خط و مهر را خان ديده است او را كشته است روي كرد به ميرزا شاه حسين كه ميرزا تو عبث1 خان را معزول كردي و ما به گفتها شما او را معزول كرديم ميرزا شاه حسين مطلب شاه را ندانست كه دردي است بر دل او ميپيچد گفت پادشاهم ما به اميرخان مباهله مي كنيم به اين شرط كه اگر او گناه ندارد و سيد محمد را بجاكشته است حضرت اميرالمءمنين وامام المتقين ويعسوب الدين غالب كل غالب مطلوب كل طالب علي بن ابي طالب عليه السلام خصم من و اگر اين كاغذها را ساخته باشند همين امروز حضرت امير المءمنين عليه السلامخصم اوشود اميرخان گفت همچنين باشد ماقبول مباهله نموديم وهمانساعت امير خان را درد قولنجي گرفت كه ديگر نتوانست صبر كرد بر مرشد كامل وكل امراي عظيم الشان2 ظاهر شد كه حق به جانب ميرزا شاه حسين بود و اميرخان در همان شب فوت شد و شاه دانست كه خون سيد او را گرفته و جماعت تر كمان جميع با ميرزا بد شدند اما چون مهتر شاهقلي كه مهتر شاه والا جاه بود اوگفت تاجيكي امروز با تر كمان دشمني كند مارا درنظر مرشد خود زار كند اگر خون امير خان را از اين تاجيك نگيريم پس مرد نباشيم چون اين فكر كردند با يكديگر بيعت كردند و عهد كردند كه مهتر شاهقلي را قدوة3ا خود دانسته و ريش سفيدان ميخواستند كه او را ريش سفيد خود نمايند و انجا كه مروت ميرزا شاه حسين بود رفت به خدمت مرشد كامل و گفت پادشاهم اگر گلابي خان4 پسر	581	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms581	true	-1800999104769142475	0	301	0	1445	1445	301	از اوگردانيد اميرخان گفت قربانت شوم اگر ناسيديرا كشتم بنابراين نوشته كشتم ودر اورد ان نوشته ساخته را داد به دست مبارك ان حضرت و شاه را ترحم به خارش3 رسيد ميخواست از گناه او بگذرد گفت من ميدانم كه اميرخان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0652png مرد بي راهي نيست چون اين خط و مهر را خان ديده است او را كشته است روي كرد به ميرزا شاه حسين كه ميرزا تو عبث1 خان را معزول كردي و ما به گفتها شما او را معزول كرديم ميرزا شاه حسين مطلب شاه را ندانست كه دردي است بر دل او ميپيچد گفت پادشاهم ما به اميرخان مباهله مي كنيم به اين شرط كه اگر او گناه ندارد و سيد محمد را بجاكشته است حضرت اميرالمءمنين وامام المتقين ويعسوب الدين غالب كل غالب مطلوب كل طالب علي بن ابي طالب عليه السلام خصم من و اگر اين كاغذها را ساخته باشند همين امروز حضرت امير المءمنين عليه السلامخصم اوشود اميرخان گفت همچنين باشد ماقبول مباهله نموديم وهمانساعت امير خان را درد قولنجي گرفت كه ديگر نتوانست صبر كرد بر مرشد كامل وكل امراي عظيم الشان2 ظاهر شد كه حق به جانب ميرزا شاه حسين بود و اميرخان در همان شب فوت شد و شاه دانست كه خون سيد او را گرفته و جماعت تر كمان جميع با ميرزا بد شدند اما چون مهتر شاهقلي كه مهتر شاه والا جاه بود اوگفت تاجيكي امروز با تر كمان دشمني كند مارا درنظر مرشد خود زار كند اگر خون امير خان را از اين تاجيك نگيريم پس مرد نباشيم چون اين فكر كردند با يكديگر بيعت كردند و عهد كردند كه مهتر شاهقلي را قدوة3ا خود دانسته و ريش سفيدان ميخواستند كه او را ريش سفيد خود نمايند و انجا كه مروت ميرزا شاه حسين بود رفت به خدمت مرشد كامل و گفت پادشاهم اگر گلابي خان4 پسر	581	-7974964111633820869	1445	2890.0	1146	1445	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms582	false	5965283743799815241	0	301	0	1487	1487	301	امير خان را شاه والاجاه سركردها تركمانان نمايد خوب است چون ايشان ريش سفيدي ندارند و ان حضرت فرمود كه گلابي خان4 جاهل است و او را ان قوت نيست كه سر كردها ان جماعت باشد مهتر شاهقلي ميدانست كه اين تمهيدرا ميرزاشاه حسين كرده واين مرتبه5 دشمني image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0653png تر كمان را و تكلو را باميرزا شاه حسين محكم گردانيد هرچند ميخواست كه ميرزا خود با هيچكس دشمني نكند خصوص كه با تركمان اما مهتر شاهقلي با جماعت گفت من ميدانم كه ميرزا شاه حسين برمال ديوان بسيار تقلب كرده است وميخواست كه اورا ابواب كند1 واين معني را ميرزا يافت روز ديگر خودابواب خودنموده طومار نوشت اورد بهدست شاه داد و گفت قربانت شوم از مال مرشد كامل پنجاه هزار تومان به مردم دادهام اما سند دردستدارم امرچيست شاه فرمود مال ما از ان2 تواست ما ترا مرخص نموديم انچهداده و انچه هم خواهي بده كه مال ما به تو تعلق دارد چونمهتر شاهقلي اين شنيد دانست كه در اين بابها او را با ميرزا دستي نيست اما ميرزا ميخواست كه او را بيدار سازد گفت به حضرت اعلا كه سلامت باشد هجدهسال3 است كه شاهقلي مهتر ر كابخانها خاصها شر يفهاست اگرحساب او را بكنم امر مرشد چيست ان حضرت فرمود كه احتياج پرسش نيست تو اعتما الدولها مايي و حساب سركار ما تمام با تو است چون ميرزا مرخص شد فرمود حساب او را كردند هفده هزار تومان نقد وجنس باقي اوشد چون بهشاه عرض كرد ان حضرت يساولي راتحصيلدار كرده كه به امر مرشد ان وجه را به ضرب چوب از مهترشاهقلي بگيرد چون يساول اوراگرفت بر كشيده بود4 كه ميرزا از دولت خانها مبار كه بيرون امد مهترگفت ميرزا امان ونواب ميرزا امد بر سر او گفت مهتر به خدا قسم كه شما خود به خود مي كنيد و مرا با هيچكس دشمنيو انتقام	582	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms582	true	-7139226313664955102	0	301	0	1487	1487	301	امير خان را شاه والاجاه سركردها تركمانان نمايد خوب است چون ايشان ريش سفيدي ندارند و ان حضرت فرمود كه گلابي خان4 جاهل است و او را ان قوت نيست كه سر كردها ان جماعت باشد مهتر شاهقلي ميدانست كه اين تمهيدرا ميرزاشاه حسين كرده واين مرتبه5 دشمني image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0653png تر كمان را و تكلو را باميرزا شاه حسين محكم گردانيد هرچند ميخواست كه ميرزا خود با هيچكس دشمني نكند خصوص كه با تركمان اما مهتر شاهقلي با جماعت گفت من ميدانم كه ميرزا شاه حسين برمال ديوان بسيار تقلب كرده است وميخواست كه اورا ابواب كند1 واين معني را ميرزا يافت روز ديگر خودابواب خودنموده طومار نوشت اورد بهدست شاه داد و گفت قربانت شوم از مال مرشد كامل پنجاه هزار تومان به مردم دادهام اما سند دردستدارم امرچيست شاه فرمود مال ما از ان2 تواست ما ترا مرخص نموديم انچهداده و انچه هم خواهي بده كه مال ما به تو تعلق دارد چونمهتر شاهقلي اين شنيد دانست كه در اين بابها او را با ميرزا دستي نيست اما ميرزا ميخواست كه او را بيدار سازد گفت به حضرت اعلا كه سلامت باشد هجدهسال3 است كه شاهقلي مهتر ر كابخانها خاصها شر يفهاست اگرحساب او را بكنم امر مرشد چيست ان حضرت فرمود كه احتياج پرسش نيست تو اعتما الدولها مايي و حساب سركار ما تمام با تو است چون ميرزا مرخص شد فرمود حساب او را كردند هفده هزار تومان نقد وجنس باقي اوشد چون بهشاه عرض كرد ان حضرت يساولي راتحصيلدار كرده كه به امر مرشد ان وجه را به ضرب چوب از مهترشاهقلي بگيرد چون يساول اوراگرفت بر كشيده بود4 كه ميرزا از دولت خانها مبار كه بيرون امد مهترگفت ميرزا امان ونواب ميرزا امد بر سر او گفت مهتر به خدا قسم كه شما خود به خود مي كنيد و مرا با هيچكس دشمنيو انتقام	582	-7974964111633820869	1487	2974.0	1188	1487	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms583	false	-6108623492939073230	0	301	0	1457	1457	301	در خاطر نيست چون تو امان خواستي من خود ترجمان بكشم فرمود درهمان ساعت هفده هزارتومان نقد وجنس اوردند بهتحصيلداردادند و او را برداشت به خانها خود برد و سرا يا خلعت داده و گفت فردا همان منصب ترا از شاه بگيرم او ميرزارا دعاكرده چون بيرون امد تر كمانان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0654png عالم اراي سفوي اشتن مهترشاهقلي را ديد گفت اين تاجيك از ما ترسيده است اين قسم باجي از او گرفتم اين سحن را به ميرزا عرض كردند كفت مهتر شاهقلي ادم نيست هرگاه من اين قسم همراهي به او بكنم او چون اين قسم سخن بگويد دشمنان از رشك گفتهاند قبول ننموده روز ديگردست اوراگرفته بهخدمت شاه جم جاه اورده عرض كرد كه مهتر شاهقلي حساب خود را مردانه و روسفيدانه گذرانيد اگر به تصدق فرق مبارك خود مهتر را به دستور سابق در منصب و مهم خود سرافراز گردانيد كه به شفقت شاهانه اميدوار گرديده به خدمات اشتغال نمايد بد تخواهد بود ان حضرت را راضي كرده او را به پاي انداخت1 وخلعت مهم ازبراي او گرفته گفت بروخدا همراه اما ديگر باره سخن دشمن را قبول نكني ان نامرد گفت كه اين تاجيك اين قسم منت برمن بگذارد اگر او را زنده بگذارم نامرد باشم ودو روز شد كه ميرزا ازمجلس بهشت ايين برخاسته بود ومهترشاه را به درحرم رسانيد وازدر حرم كه بر گرديد امد بهدر دولت خانها مبار كه شيطان او را از راه بدر برده از عقب ميرزا بيرون امد و خنجري زد بر كمر او كه سرخنجر از طرفي ديگر بيرون امد وگفت امر شاه است كه هر كه سر مرا دوست ميدارد حربهاي بزند در حال ان جماعت در خانه او را پاره پاره كردند و مهتر پشيمان شده دانست كه شاه اورا خواهد كشت در حال بهخانها خود رفته و كيسهاي اشرفي برداشت و با اسب بدو شاهي سوار شده	583	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms583	true	824623577887479133	0	301	0	1457	1457	301	در خاطر نيست چون تو امان خواستي من خود ترجمان بكشم فرمود درهمان ساعت هفده هزارتومان نقد وجنس اوردند بهتحصيلداردادند و او را برداشت به خانها خود برد و سرا يا خلعت داده و گفت فردا همان منصب ترا از شاه بگيرم او ميرزارا دعاكرده چون بيرون امد تر كمانان image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0654png عالم اراي سفوي اشتن مهترشاهقلي را ديد گفت اين تاجيك از ما ترسيده است اين قسم باجي از او گرفتم اين سحن را به ميرزا عرض كردند كفت مهتر شاهقلي ادم نيست هرگاه من اين قسم همراهي به او بكنم او چون اين قسم سخن بگويد دشمنان از رشك گفتهاند قبول ننموده روز ديگردست اوراگرفته بهخدمت شاه جم جاه اورده عرض كرد كه مهتر شاهقلي حساب خود را مردانه و روسفيدانه گذرانيد اگر به تصدق فرق مبارك خود مهتر را به دستور سابق در منصب و مهم خود سرافراز گردانيد كه به شفقت شاهانه اميدوار گرديده به خدمات اشتغال نمايد بد تخواهد بود ان حضرت را راضي كرده او را به پاي انداخت1 وخلعت مهم ازبراي او گرفته گفت بروخدا همراه اما ديگر باره سخن دشمن را قبول نكني ان نامرد گفت كه اين تاجيك اين قسم منت برمن بگذارد اگر او را زنده بگذارم نامرد باشم ودو روز شد كه ميرزا ازمجلس بهشت ايين برخاسته بود ومهترشاه را به درحرم رسانيد وازدر حرم كه بر گرديد امد بهدر دولت خانها مبار كه شيطان او را از راه بدر برده از عقب ميرزا بيرون امد و خنجري زد بر كمر او كه سرخنجر از طرفي ديگر بيرون امد وگفت امر شاه است كه هر كه سر مرا دوست ميدارد حربهاي بزند در حال ان جماعت در خانه او را پاره پاره كردند و مهتر پشيمان شده دانست كه شاه اورا خواهد كشت در حال بهخانها خود رفته و كيسهاي اشرفي برداشت و با اسب بدو شاهي سوار شده	583	-7974964111633820869	1457	2914.0	1158	1457	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms584	false	3891923494191157125	0	301	0	1455	1455	301	وراه گيلان در پيش گرفته وخود را به كنار دريا رسانيد و كشتي ازگيلان ميرفت به جانب شيروان به كشتي نشسته بدر رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0655png رفتن مهترشاهقلي به شير وان و شيخ شاه او راگرفتن و زنجير نمودن و به خدمت شاه فرستادن و شاه اورا بهدست ملازمان هيرزا شاه حسين اعتماد الدوله دادن و او را پاره پازه كردن1 اما از اين جانب اول شب جمعه بود كه به خدمت نواب اشرفهمايون عرض كردند كه ميرزا شاه حسين اعتمادالدو لهرا پاره پاره كردند اه از نهاد ان شهريار عالي مقدار بر امده و شاه با عدل و داد بيرون امده گفت هر كه مهتر شاهقلي را نيارد نوكر من نيست ودر2 خانها من راه ندارد قزلباش تمام سوار شدند و تهي دست برگشتند اما ان حضرت فرمودند كه زنان و فرزندان شاهقلي را برهنه ازخانه بدر كردند ومال اورا از براي فرزندان ميرزا ضبعط نمودند ومهتر شاهقلي رفت به خدمت شيخ شاه كه شايد اوالتماس او رابكند چون شيخ شاه شنيد كه او اين قسم عمل شنيعي كرده است اب دهن برروي او انداخت و فرموده او را گرفتند و ز نجير در گردن گذاردند3 و به خدمت مرشد كامل فرستاد و ان حضرت فرمود كه غلامان ميرزا شاه حسين راطلب كردند و ان نمك بحرام خارجي را دادند به دست ايشان او را پاره پاره كردند و ان حضرت مي خواست كه منصب ميرزا به پسراو بدهدو او استغنانموده به پابوس دير امد و گفت ازصدقها سرمبارك نواب اشرف لبناني4 ميخوريم و دعاي جان درازي شاه عالم پناه را بجا مي اوريم اين مهم و منصب را نميتوانيم به راه برد اگر جانب شاه را مرعي داريم و نمك بحلالي كنيم قزلباش بامادشمنيمي كنند واين قسم با ما مي كنند و اگر جانب قزلباش را مرعي داريم نمك بحرامي كرده باشيم ان حضرت وزارت را به خواجه جلال	584	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms584	true	3156758119374456203	0	301	0	1455	1455	301	وراه گيلان در پيش گرفته وخود را به كنار دريا رسانيد و كشتي ازگيلان ميرفت به جانب شيروان به كشتي نشسته بدر رفت image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0655png رفتن مهترشاهقلي به شير وان و شيخ شاه او راگرفتن و زنجير نمودن و به خدمت شاه فرستادن و شاه اورا بهدست ملازمان هيرزا شاه حسين اعتماد الدوله دادن و او را پاره پازه كردن1 اما از اين جانب اول شب جمعه بود كه به خدمت نواب اشرفهمايون عرض كردند كه ميرزا شاه حسين اعتمادالدو لهرا پاره پاره كردند اه از نهاد ان شهريار عالي مقدار بر امده و شاه با عدل و داد بيرون امده گفت هر كه مهتر شاهقلي را نيارد نوكر من نيست ودر2 خانها من راه ندارد قزلباش تمام سوار شدند و تهي دست برگشتند اما ان حضرت فرمودند كه زنان و فرزندان شاهقلي را برهنه ازخانه بدر كردند ومال اورا از براي فرزندان ميرزا ضبعط نمودند ومهتر شاهقلي رفت به خدمت شيخ شاه كه شايد اوالتماس او رابكند چون شيخ شاه شنيد كه او اين قسم عمل شنيعي كرده است اب دهن برروي او انداخت و فرموده او را گرفتند و ز نجير در گردن گذاردند3 و به خدمت مرشد كامل فرستاد و ان حضرت فرمود كه غلامان ميرزا شاه حسين راطلب كردند و ان نمك بحرام خارجي را دادند به دست ايشان او را پاره پاره كردند و ان حضرت مي خواست كه منصب ميرزا به پسراو بدهدو او استغنانموده به پابوس دير امد و گفت ازصدقها سرمبارك نواب اشرف لبناني4 ميخوريم و دعاي جان درازي شاه عالم پناه را بجا مي اوريم اين مهم و منصب را نميتوانيم به راه برد اگر جانب شاه را مرعي داريم و نمك بحلالي كنيم قزلباش بامادشمنيمي كنند واين قسم با ما مي كنند و اگر جانب قزلباش را مرعي داريم نمك بحرامي كرده باشيم ان حضرت وزارت را به خواجه جلال	584	-7974964111633820869	1455	2910.0	1156	1455	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms585	false	9119686619248699367	0	302	0	1587	1587	302	الدين جهانشاه5 داده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0656png اما چون شهريار جم قدر از سلطانيه ديگرباره به سير شكار بيرونشد بانبشيروان شيخشاه فرمود كه تهيها پيشباز گرفتند به استقبال بيرون امده ان حضرترا داخل شماخي نموده ان حضرت فرمودند كه ارادها شكار زنكول1 داريم شيخشاه فرمودند از ده روزه راه شكار را راندند چونشكار امد بهزنكول1 و حضرت شاهميخواست كه با امرا سوارشود كه شب سلطان حيدر پدرش را درخواب ديد كه گفت اي فرزند بيا كه انتظار قدومترا دارم و ان حضرت از خواب بيدار شد فرمود يراق پادشاهي وجهانداري خود را دور كرده سراپا سفيد پوش شد چون امرا سبب اين حال پرسيدند ان حضرت فرمودند كه ما را ازدارفنا به دار البقا طلب نمودند و ديگرشكار رفتن ما برطرف است برويد ان شكارها را ازاد گردانيد و ان حضرت از بلدها شيروان بيرون امده راه دار الارشاد اردبيل در پيش گرفتند چون از شيروان در امد المه2 سلطان را نامه نوشت3 و فرستادند به هرات كه دورمش خان شاه تهماسب را برداشته بهزودي زود به الغار روانها دار الارشاد اردبيل شود و هنوز شاه والاگهر داخل نشده بود كه شاهزاده را داخل دار الارشاد اردبيل نمودند چون چشم ان شهريار عالي مقدار گردون وقار به فرزند ارجمندسر بلند افتاد اب در ديدها مبارك بگردانيد امراء عظام و اركان دولتان قاهره واعيان ملت باهره4 گفتند اي شهريار نامدار اين گريه از براي چيست كه دل ما راكباب ساختي ان حضرت كامل ان سرور فرمود كه من در سن چهارده سالگي بودم كه از گيلان خروج كردم بهامداد حضرات اءمها معصومين عليهم السلام از دهنها ختا تا دهنها حلب و كنار اب درنا مسخر نمودم و خطبها اثني image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0657png عشريه خواندم و در سكه ضرب علي ولي الله را رواج دادم ومثل علاءالدولها ذوالقدر را با ان حشمت و پزرگي و جاه از پيش برداشتم و با شاهي بيگ خان پادشاه	585	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms585	true	-4755211963368247684	0	302	0	1587	1587	302	الدين جهانشاه5 داده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0656png اما چون شهريار جم قدر از سلطانيه ديگرباره به سير شكار بيرونشد بانبشيروان شيخشاه فرمود كه تهيها پيشباز گرفتند به استقبال بيرون امده ان حضرترا داخل شماخي نموده ان حضرت فرمودند كه ارادها شكار زنكول1 داريم شيخشاه فرمودند از ده روزه راه شكار را راندند چونشكار امد بهزنكول1 و حضرت شاهميخواست كه با امرا سوارشود كه شب سلطان حيدر پدرش را درخواب ديد كه گفت اي فرزند بيا كه انتظار قدومترا دارم و ان حضرت از خواب بيدار شد فرمود يراق پادشاهي وجهانداري خود را دور كرده سراپا سفيد پوش شد چون امرا سبب اين حال پرسيدند ان حضرت فرمودند كه ما را ازدارفنا به دار البقا طلب نمودند و ديگرشكار رفتن ما برطرف است برويد ان شكارها را ازاد گردانيد و ان حضرت از بلدها شيروان بيرون امده راه دار الارشاد اردبيل در پيش گرفتند چون از شيروان در امد المه2 سلطان را نامه نوشت3 و فرستادند به هرات كه دورمش خان شاه تهماسب را برداشته بهزودي زود به الغار روانها دار الارشاد اردبيل شود و هنوز شاه والاگهر داخل نشده بود كه شاهزاده را داخل دار الارشاد اردبيل نمودند چون چشم ان شهريار عالي مقدار گردون وقار به فرزند ارجمندسر بلند افتاد اب در ديدها مبارك بگردانيد امراء عظام و اركان دولتان قاهره واعيان ملت باهره4 گفتند اي شهريار نامدار اين گريه از براي چيست كه دل ما راكباب ساختي ان حضرت كامل ان سرور فرمود كه من در سن چهارده سالگي بودم كه از گيلان خروج كردم بهامداد حضرات اءمها معصومين عليهم السلام از دهنها ختا تا دهنها حلب و كنار اب درنا مسخر نمودم و خطبها اثني image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0657png عشريه خواندم و در سكه ضرب علي ولي الله را رواج دادم ومثل علاءالدولها ذوالقدر را با ان حشمت و پزرگي و جاه از پيش برداشتم و با شاهي بيگ خان پادشاه	585	-7974964111633820869	1587	3174.0	1288	1587	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms586	false	-6551165596959618644	0	301	0	1432	1432	301	كل تر كستان ان شمشيرها زدم و ميترسم كه اين همه ازار و زحمت من عبث باشد واين طفل چون تواند از پيش بردن چرا كه سركشان از ضرب تيغ من در بيغولهها گريخته چون من نباشم تمام از كنار گوشهها بيرون خواهند امد اگر چه اميد من به دست قوي قدرت ولايت اقاي من است اما مردي را نميبينم كه اورا و كيل نفس نفيس فرزندم نمايم كه صلاح دولت را از دست ندهد پارهاي اين قسم گفتگو نموده ولعنت بسيار برمهتر شاهقلي كرد و فرمود كه اگر ميرزا شاه حسين زنده ميبود ديگر مرا غمي نميبود و ان مرد تمام عيار و نمك بحلال بود كه از نمك حلالي كار خودرا به اينجا رسانيده بود كه وزير ديوان من شده بود و هرگز ادايي نكرد1 كه مكروه خاطر من باشد و هرچند نگاه مي كنم به غير از ديو سلطان كه قابل وكالت فرزندم دارد ديگر كسي نميبينم و روي كرد به ديو سلطان كه ترا مرد كامل نمك بحلال ميدانم اما به خاطر من كه تندي را برطرف كني و با مردم قزلياش محبت و مهرباني كني و اگر خانان سلطان كه در بلخ است اينجا مي بود خوببود اماچون تو دراينجا حاضري ترا و كيل نفس نفيس فرزند ارجمندم نمودم تا هفت سال چون فرزندم هيجده ساله شد ديگر او را بگذار2 به حال خود ديو سلطان در پاي شاه افتاده اما ان حضرت چون امرا راسفارش نموده گفت اگرصوفي گري مي كنيد ميبايد كه اوجاق راخاموش نكنيد كه دشمن از چهار طرف سربرخواهند داشت تا در ميان شما نفاق نيست هيچكدام از پادشاهان ان قدرت ندارند كه ارادها جنگ شما نمايند زيراكه تمام را چشم ازشما ترسيده است و سخنان نصيحت اميز بسيارگفت و ان شهريار عالم بيمار شد ودر سه روز كارش به جايي رسيد كه هسته3 مي كرد ديگرباره اجماع نموده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0658png	586	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms586	true	1185955419439262071	0	301	0	1432	1432	301	كل تر كستان ان شمشيرها زدم و ميترسم كه اين همه ازار و زحمت من عبث باشد واين طفل چون تواند از پيش بردن چرا كه سركشان از ضرب تيغ من در بيغولهها گريخته چون من نباشم تمام از كنار گوشهها بيرون خواهند امد اگر چه اميد من به دست قوي قدرت ولايت اقاي من است اما مردي را نميبينم كه اورا و كيل نفس نفيس فرزندم نمايم كه صلاح دولت را از دست ندهد پارهاي اين قسم گفتگو نموده ولعنت بسيار برمهتر شاهقلي كرد و فرمود كه اگر ميرزا شاه حسين زنده ميبود ديگر مرا غمي نميبود و ان مرد تمام عيار و نمك بحلال بود كه از نمك حلالي كار خودرا به اينجا رسانيده بود كه وزير ديوان من شده بود و هرگز ادايي نكرد1 كه مكروه خاطر من باشد و هرچند نگاه مي كنم به غير از ديو سلطان كه قابل وكالت فرزندم دارد ديگر كسي نميبينم و روي كرد به ديو سلطان كه ترا مرد كامل نمك بحلال ميدانم اما به خاطر من كه تندي را برطرف كني و با مردم قزلياش محبت و مهرباني كني و اگر خانان سلطان كه در بلخ است اينجا مي بود خوببود اماچون تو دراينجا حاضري ترا و كيل نفس نفيس فرزند ارجمندم نمودم تا هفت سال چون فرزندم هيجده ساله شد ديگر او را بگذار2 به حال خود ديو سلطان در پاي شاه افتاده اما ان حضرت چون امرا راسفارش نموده گفت اگرصوفي گري مي كنيد ميبايد كه اوجاق راخاموش نكنيد كه دشمن از چهار طرف سربرخواهند داشت تا در ميان شما نفاق نيست هيچكدام از پادشاهان ان قدرت ندارند كه ارادها جنگ شما نمايند زيراكه تمام را چشم ازشما ترسيده است و سخنان نصيحت اميز بسيارگفت و ان شهريار عالم بيمار شد ودر سه روز كارش به جايي رسيد كه هسته3 مي كرد ديگرباره اجماع نموده image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0658png	586	-7974964111633820869	1432	2864.0	1133	1432	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms587	false	5431886479527820365	0	301	0	1472	1472	301	به اركان دولتان قاهره فرمودند1 ماسه روز ديگر مهمان شماييم و ديگر چه سفارش نماييم وديشب حضرت امير المءمنين عليه السلام را در خواب ديدم فرمودند كه شاه تهماسب را برتخت بنشان واو را جانشين خود كن در ميانه قابل او است و تاج را به دست مبارك خود برداشت و برسر شاهزاده گذاشت و كمرش را بست و شمشير خود را كه حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه در كمرش بسته بود در ميان فرزند ارجمند ببست وسر به گوش او نهاده ان پند را كه از اجداد شنيده بودگفت روز سيم شاه را كار تنگ شد فرمود امراء عظام را كه مرا به حال خود بگذاريد كه وداع اول و اخراست جمله ازخيمه بدر رفتند شاهعالي شان دريا دل شاه تهماسب راگفت اي فرزند نورديدگيام تو نيز در رو به بيرون او گفت قربانت شوم اي پدر بزرگوار مرا بگذار باشم كه در ان وقت حضرت مرشد كامل را غشي روي داد پس از يكدم شاهزاده ديد كه پدر عالي گهر سلام داد و رفت كه برخيزد قوت نداشت و دست مبارك دراز كرد باز پيش لب اورد وعقب افتاد چون شاهزاده برسر بالين پدربزرگوار عالي مقدار امد ديد كه جان شيرين به حق عظيم تسليم كرده تاج شاهي برزمين زده فرياد و غوغا برداشت ديو سلطان وكيل نفس نفيس شاه عالم گير والاجاه شاه تهماسب خلدالله ملكه خبردار شده و بعد از ان تمام امراي عظيم الشان2 وعظام و اركان دولتان قاهره واعيان ملت باهره وصوفيان يك رنگ اوجاق صفويه و غازيان دين مبين و عسا كرمنصورها نصرت ماثر وملازمان در گاهعرش اشتباه مخبر شده امدند بر در دولت خانها مبار كه و تاجها را از سربرداشته و گريبانها چاك كردند و سينهها خراشيدند ومركبان را يال و دم بريدند وشيون و ولولهدر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0659png ازدوي ان خلف دودما وي افاد و تساكه فيامك بركاست و تعزيها	587	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms587	true	6746613066612056058	0	301	0	1472	1472	301	به اركان دولتان قاهره فرمودند1 ماسه روز ديگر مهمان شماييم و ديگر چه سفارش نماييم وديشب حضرت امير المءمنين عليه السلام را در خواب ديدم فرمودند كه شاه تهماسب را برتخت بنشان واو را جانشين خود كن در ميانه قابل او است و تاج را به دست مبارك خود برداشت و برسر شاهزاده گذاشت و كمرش را بست و شمشير خود را كه حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه در كمرش بسته بود در ميان فرزند ارجمند ببست وسر به گوش او نهاده ان پند را كه از اجداد شنيده بودگفت روز سيم شاه را كار تنگ شد فرمود امراء عظام را كه مرا به حال خود بگذاريد كه وداع اول و اخراست جمله ازخيمه بدر رفتند شاهعالي شان دريا دل شاه تهماسب راگفت اي فرزند نورديدگيام تو نيز در رو به بيرون او گفت قربانت شوم اي پدر بزرگوار مرا بگذار باشم كه در ان وقت حضرت مرشد كامل را غشي روي داد پس از يكدم شاهزاده ديد كه پدر عالي گهر سلام داد و رفت كه برخيزد قوت نداشت و دست مبارك دراز كرد باز پيش لب اورد وعقب افتاد چون شاهزاده برسر بالين پدربزرگوار عالي مقدار امد ديد كه جان شيرين به حق عظيم تسليم كرده تاج شاهي برزمين زده فرياد و غوغا برداشت ديو سلطان وكيل نفس نفيس شاه عالم گير والاجاه شاه تهماسب خلدالله ملكه خبردار شده و بعد از ان تمام امراي عظيم الشان2 وعظام و اركان دولتان قاهره واعيان ملت باهره وصوفيان يك رنگ اوجاق صفويه و غازيان دين مبين و عسا كرمنصورها نصرت ماثر وملازمان در گاهعرش اشتباه مخبر شده امدند بر در دولت خانها مبار كه و تاجها را از سربرداشته و گريبانها چاك كردند و سينهها خراشيدند ومركبان را يال و دم بريدند وشيون و ولولهدر image filename1106AnonymousCalamAraSafawi_0659png ازدوي ان خلف دودما وي افاد و تساكه فيامك بركاست و تعزيها	587	-7974964111633820869	1472	2944.0	1173	1472	100.0	300	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
AOCP20251112871-per1.ms588	false	7149600051424530828	0	53	0	278	278	53	ان مرشد كامل ان سرور را1 گرفتند و ان شهريار نامدار را اوردند در جوار مرقد منورها جد بزرگوارش مدفون نمودند و غريق رحمت حقسبحانه و تعالي گرديد لمت الكتاب بعون الملك الوهاب كتب فقير الحقير 2 تراب اقدام شيعيان امير المءمنين ك شاپور گرجي در روز يكشنبه دوازدهم ماه ربيع الاخرسنها 2000-	588	6498831116469273039	AOCP20251112881Vols-per1.ms588	true	-6000181332614253701	0	53	0	279	1631	304	ان مرشد كامل ان سرور را1 گرفتند و ان شهريار نامدار را اوردند در جوار مرقد منورها جد بزرگوارش مدفون نمودند و غريق رحمت حقسبحانه و تعالي گرديد لمت الكتاب بعون الملك الوهاب كتب فقير الحقير 2 تراب اقدام شيعيان امير المءمنين ك شاپور گرجي در روز يكشنبه دوازدهم ماه ربيع الاخرسنها 2000	588	-7974964111633820869	278	551.0	226	279	99.6415786743164	53	AOCP20251112871-per1	AOCP20251112881Vols-per1
