id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
AOCP20250217712-per1.ms0234	false	3483877003729197406	121	300	566	1328	1330	301	از طبقها رابعه است نام وي5 حماد 5 است غلامي بوده به تينات -----------------كه دهي است به ده فرسنگي از مصر و گويند كه تينات از مصيصه است از ولايت مغرب زنبيل بافتي كس نداند كه چون مي بافت و وي را به دو دست ديدهاند -چون كس-- نبودي با شير مءانست داشت -قيل له6 بلغنا ان السباع تاكس بي قال نعم الكلاب يانس بعضهما ببعض وي------ زمين را امين7 بود در وقت خود و مشرف بر احوال خلق و در سنها ست8 و اربعين و ثلثماءة3 برفته از دنيا---------------------------------- و صحبت داشته با10 ابو عبدالله الجلا4 وجنيد9 و غير ايشان و--------------------------------------------------------------------------------------------------------------قتي يكي را ديد ---بر اب مي رفت و وي بر كنار دريا بود گفت اين چه بدعت است با خشكي اي و ميرو10 وقتي -----ديگري را ديد كه بر هوا مي رفت گفت اين چه بدعت -----------------------------------------------است فرود اي و11 مي رو اخر بانگ----- زد كه به كجا مي روي گفت به حج12 گفت اكنون برو شيخ الاسلام گفت كه كرامات فروش تا وي را قبول كنند مغرور13 است و كرامات خر اگرچه بانگ سگ نكند سگ	234	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms208	true	8367489813354782446	59	251	316	1239	1477	301	از طقهي- رابعه است نام وي- حماد---است غلامي بوده ب--تينات الاقطع رحمه الله كه دهي--ست ب--ده فرسنگي--- مصر و گويند كه تيناب از مصيصه است از ولايت مغرب زنبيل بافتي كسينداند كه چون مي-بافت و-وي-را ب--دو دست ديدهاند وچونويراك نبودي با شير مءانست داشت فقيل له- بلعنا--- السباع تانس بك قال نعم الكلاب يانس بعضه-ا ببعض وي زنهار زمين ---------بود در-وقت خود-- مشرف بر احوال خلق-- در سنهست وار ---بعين و تلثماية- برفته از دنيا ويرا ايات و كرامات بسيار ظاهر بود و صحبت داشته با-- ابو عبدالله جلا----وجنيد- و غير ايشان از مشايخ كه در طريقهي توكل يگانه بودند وي گفته هر كه عمل خود ظاهر كند مراءي است و هر كه حال خود ظاهر كند مدعي وقتي يكي را ديد كه بر اب مي رفت-- وي بر كنار دريا بود گفت اين چه بدعت است با خشكي اي و ميرو وو-قتي ديگر ديگري-را ديد كه در-هوا مي-رفت گفت اين image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0383png چه بدعت است فرود اي و-- مي-رو اخر بانك بروي زد ك---ه كجا مي-روي گفت بحج گ----فت اكنون برو شيخ الاسلام گفت كه كرامات فروش تا وي-را قبول كنند مغرور-- است و كرامات خر-اگرچه بانگ سگ نكند سگ	208	-4647436937684154396	652	1020.5	509	993	65.65961456298828	102	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0235	false	5997178730663328075	27	168	130	831	1401	301	شيخ الاسلام16 گفت--- ابوصالح حديثي مي گفت17 كه شخص--ي هارون نام بود كهگفت در خانها ابوالخير تيناتي18 شدم به زيارت مرا گفت اكنون سنر كجا مي ---كني گفتم اكنون19 به image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0345png طرابلس1 گفت امسال به كجا-نيت داري گفتم نيت مكه دارم گفت الله تعالي شما را2 چيزي داد و حق ان ندانستيد و ان را نيكو نداشتيد شما را در باديه ها و درياها پراكنده ساخت ابو صالح گفت اي شيخ3 حج وغزا4 را مي گويي گفت اري چرا-------------------نه وقت خود را غنيمت گيريد و به ان باز نشينيد5 شيخ الاسلام گفت مريدي پيش ابوالقاسم خلال مروزي6 شدي و از وي دستوري --خواستي كه به سفر ميشوم پير گفت چرامي روي گفت اب كه نرود تيره مي گردد پير گفت چرا دريا نباشي كه نرود و تيره نگردد يكي7 از اين طايفه مي گويد كه پيش شيخ8 ابوالخير تيناتي	235	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms209	true	8062954529089286531	26	144	117	707	1477	301	شيخ الاسلام-- گفت كه ابوصالح حد--ثاني گفت-- كه نام وي هارون---- است كه--- در-خانهي ابوالخير تيناتي-- شدم ب--زيارت مرا گفت اكنون---- كجا سفر ميكني گفتم بطرسوس گ-----------------------------------------------------------------فت امسال ب--كجا نيت داري گفتم نيت مكه دارم گفت الله تعالي شمارا-- چيزي داد-- حق ان ندانستيد و ان را نيكو نداشتيد شما را در باديه-ها و درياها پراكنده ساخت ابوص-الح گفت اي-شيخ -حج وغزا- را مي-گوتي گفت اري حج و غزارا ميگويم چرا نه وقت خود را غنيمت گيريد و ب--ان باز-نشينيد- شيخ الاسلام گفت مريدي پيش ابوالقاسم خلال مروزي- شد--- از وي دستوري ميخواست- كه بسف--ر ميشوم پير گهت چرامي-روي گفت اب كه نرود-تيره--- گردد پير گفت چرا دريا نباشي كه نرود و تيره نگردد يكي------------------------- از اصحاب ابوالخير-تيناتي	209	-4647436937684154396	520	799.5	414	731	71.13542938232422	74	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0235	false	5997178730663328075	157	301	777	1401	1401	301	يكي7 از اين طايفه مي گويد كه پيش شيخ8 ابوالخير تيناتي بودم با من از بدايت حال خود حكايت اغاز كرد از وي پرسي---دم كه سبب دست بريدن شما چه بود گفت دستي گناهي كرد ببريدندنش پس مرا ان گم---ان شد كه در جواني از و-ي كاري كه سبب دست بريدن باشد واقع -شده---- ديگر هيچ نگفتم تا انكه بعد از چند سال با جمعي از مشايخ به وي رسيدم با يكديگر از مواهب و كراماتي9 كه از-حق سبحانه و تعالي نسبت به ايشان واقع شده بود سخن مي گفتند تا سخن به طي الارض رسيد در10 انجاهر كسي سخني11 مي گفت 152_ ب پس ابوالخير را از ان خاطر به تنگ امد و گفت چند 4 مي گوييد كه فلان در يك- شب به مكه برود12 و فلان در يك- روز من غلام حبشي ميشناسم كه روزي در ج-امع طرابلس13 نشسته بود سر---	235	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms210	true	7237210774831630871	25	160	111	705	1406	301	يكي -از اين طاءفه مي گويد كه پيش----- ابوالخير تيناتي بودم با من از بدايت حال خود هدايت اغاز كرد از وي پرسيدم كه كه سبب دست بريدن شما چه بود گفت دستي گناهي كرد ببريدندش---- مرا--- گمان ان شد كه در جواني از وتي كاري كه سبب دست بريدن باشد واقع اشده است ديگر هيچ نگفتم ت- انكه بعد از چند سال ب--جمعي از مشايخ ب--وي رسيدم با يكديگر از مواهب و كراماتي- كه از حق سبحانه و تعالي نسبت با ايشان واقه شده بود سخن مي-گفتند تا سخن بلي ----ارض رسيد و در نجا هر كسي سخني-- مي-گفت---------- ابوالخير را از ان خاطر بتنك-- امد --گفت چند-- مي-گوءيد كه فلان در يات شب ب--مكه ميرود- و فلان در يات روز من غلام حبشي ميشناسم كه روزي در جعامع طرابلي-- نشسته بود و سر	210	-4647436937684154396	541	901.5	416	643	84.13685607910156	97	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0236	false	8453733236146326763	0	154	0	722	1362	301	در مرقع كشيد و خوشي و خرمي و حرم14 به خاطر وي امد و در سر خود گفت كاش كه من اكنون در حرم بودمي چون سر از جيب مرقع بيرون اورد خود را در حرم يافت و ان جماعت در ركديگر نگريستند و با يكديگر به اشارت گفتند كه ا-ن غل-ام حبشي وي است پس يكي از ان جماعت گستاخي كرد و گفت كه اصحاب مي پرسند كه سبب دست بريدن---- شما چه بود گفت دستي گناه15 كرد ببريدند گفتند مدتهاست كه اين مي گويي مي خواستيم كه سبب ان را بگويي گفت من مردي بودم از مغرب مرا image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0346png هواي سفر خواست به اسكندريه امدم دوازده سال انجا بودم از انجا سفر كردم دوازده سال ديگر در ميان شطاد و دمياط اقامت كردم گفتند اسكندريه شهري است معمور انجا مي ----------------------------------------------توان بود اما در ميان شطاد و دمياط هيچ نوع اباداني نيست چون معاش مي كردي --------------------------گفت بر كنارها خليج	236	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms210	true	7237210774831630871	160	300	705	1405	1406	301	درم-رقع كشيده- خوشي حرم ب-------------خاطر وي امد و در سر خود گفت كاش--- من اكنون در حرم بودمي چون سر از جيب مرقع بيرون اورد خود را در حرم يافت-- ان جماعت در يگديگر نگريستند و با-يكديگر ب--اشارت گفتند كه اين غلرام حنشي وي--ست پس يكي از ان جماعت گستاخي كرد و گفت--- اصحاب مي پرسند كه سبب---- بريدن دست شما چه بود گنت دستي گناهي -كرد ببريدند گفتند مدتهاست كه اين مي-گوءي مي-خواه-يم كه سبب ان-را بگوءي گفت من مردي بودم از مغرب مرا----------------------------------------------------- هواي سفر خ-است ب--اسكندريه امدم دوازده سال انجا بودم از انجا سفر كردم دوازده سال ديگر در ميان شطا- و دمياط اقامت كردم گفتند اسكندريه شهري--ست معمور انجا image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0385png ميتوان بود اما در ميان شطا- و دمياط هيچ نوغ اباداني نيست چون معاش مي-كردي و چرا بر اسكندريه نميرفتي گفت بر كناز-- خليج	210	-4647436937684154396	601	1017.0	472	800	75.125	99	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0236	false	8453733236146326763	154	301	722	1362	1362	301	دمياط خانكي از ني ساخته بودم و در ان زمان ر-هگذر به ان بسيار بود1-- فرود مي امدند چون شبانگاه چيزي مي خوردند او5 سفرههاي خود را بيرون سور ميافشاندند به ان ريزه-- كه مي ريخت در ان با سگان مزاحمت مي كردم و نصيب خود مي گرفتم در تابستان قوت من اين بود چون زمستان ميشد در نواحي خانها من گياهان2 بسيار بود از زمين مي كندم و بيخ ان را كه تازه و سفيد بود مي خوردمي3 وانچه از ان------ سبز و خشك بود مي انداختم اين بود قوت من نا-گاه روزي بر سر من دردادند كه اي ابوالخير تو چنان گمان مي بري كه با خلق در قوتهاي ايشان شريك هستي4 و دعوي توكل مي كني و-حال ان كه در ميان معلوم نشستهاي گفتم الهي و سيدي و مولايي سو-گند به عزت تو كه هر گز دست به انچه ان را از زمين روياند-	236	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms211	true	-9177150319675263723	0	112	0	543	1361	300	دمياط خانكي از ني ساخته بودم و در ان زمان راهگذر----ان بسيار بدمياط فرود مي امدند چون شبانگاه چيزي مي-خوردندي--- سفرههاي خود-را بيرون سورمي افشاندندي ن-ان ريزميي كه مي-ريخت در ان با سگان مزاحمت مي-كردم و نصيب خود-مي گرفتم در تابستان قوت من اين ----------------------------------------------------بود انرا------------------------كه تازه و سفيد بود مي-خوردم و ان-چه از ان خشك و سبز------ بود مي انداختم اين بود قوت من نا گاه روزي ب--سر من دردادند كه اي-ابوالخير تو چنان گمان مي-بري كه با خلق در قوتهاي ايشان شريك نيستي و دعوي توكل مي-كني و حال ان-كه در ميان معلوم نشستهيي گفتم الهي و-سيدي و-مولاءي سو گند ب--عزت تو كه هر گز د-ت بان--چه ان-را ازز-مين روياني	211	-4647436937684154396	499	797.0	396	655	76.1832046508789	78	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0237	false	-4367067062703687722	0	200	0	866	1320	301	دراز نكنم و هيچ نخورم جز انچه به -من رساني دوازده روز ب----گذشت چيزي نخوردم نماز فرض و سنت و ن--فل5 مي گزاردم بعد از ان از ن--فل عاجز شدم دوازده روز ديگر فرض و سنت مي گزاردم بعد از ان---------------------------------------------------------- از قيام عاجز شدم دوازده روز ديگر نشسته 15 مي گزاردم بعد از ان از نشستن---6 عاجز شدم7 ديدم كه ديگر فرض از من فوت ميشود--- پناه به خداي تعالي بردم-- در سر خود8 گفتم الهي و سيدي بر من خدمتي فرض كردهاي كه از ان هم سءال خواهي كرد و در رزق مرا ضمان شده اي كه به من رساني به9 ان رزق- كه بر من ضمان شده-- بر من از فضل تفضل كن و به ان عهدي كه بستهام گير10 نا----گاه ديدم كه در پيش من دو قرص پيدا شد 153_ ب و در ميان ان چيزي11 هيچ نگفت كه ان چه چيز بود و از اصحاب هم كسي نپرسيد پس داءم ان دو قرص را از اين شب تا شب ديگر مي يافتم بعد-از ان اشارت چنان شد كه به جانب ثغر12 ميبايد-شد بعد از ان به جانب ثغر13 image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0347png روان شدم تا به ديهي رسيدم-- اتفاقا روز جمعه بود و به-- مسجد جامع	237	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms211	true	-9177150319675263723	112	300	543	1361	1361	300	دراز نكنم وه-يچ نخورم جز انچه تو بمن رساني دوازده روز ديگر گذشت------------ نماز فرض و سنت و نوافل- مي گذاردم بعد از ان از نوافل عاجز-شدم دوازده روز ديگر فرض و سنت مي گذاردم بعد از ان ازسنت هم عاجز شدم دوازده روز ديگر فرض مي گذاردم بعد از ان از قيام عاجز شدم دوازده روز ديگر نشسته--- مي-گذاردم بعد از ان از-نشستن نيز عاجز شدم--ديدم كه ديگر فرض از من فوت ميشود پس پناه ب--خداي تعالي بردم و در سر خود- گفتم الهي و-سيدي بر من خدمتي فرض كرده-- يي از ان--م سءال خواهي كرد و----رزق مرا-ضمان شده-يي كه ب--من رساني ب---ان رزقي كه------ ضمان شدهيي بر من------- تفضل كن و ب--ان عهدي كه بستهام مرا مگير با گاه ديدم كه در پيش من دو قرص پيدا شد و--------در ميان ان چيزي و هيچ نگفت كه ان چه چيز بود و از اصحاب هم كسي نيرسيد پس دايم ان دو قرص را از اين شب تا-شب ديگر مي-يافتم بعد از ان اشارت چنان شد كه --مجانب ثغر-- ميبايد شد ب-----غزا ب--جانب ثغر------------------------------------------------------- روان شدم تا بد---هي رسيدم و اتفاقا روز جمعه بود در صحن مسجد جامع-	211	-4647436937684154396	697	1081.5	535	954	73.06079864501953	123	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0237	false	-4367067062703687722	204	300	883	1317	1320	301	شخصي قصها زكريا عليه السلامو در امدن وي در درخت و دو نيمه كردن وي با اره و صبر كردن بدان را- مي گفت در نفس خود گفتم الهي و سيد---------ي زكرياعليه السلاممردي صبور1 بوده است اگر -----------------------------------------------مرا نيز مبتلا گرداني به بلاي صبر كنم پس از انجا روان شدم تا به انطا-كيه رسيدم بعضي از دوستان من مرا-ديدند دانستند كه عزيمت ثغر2 دارم براي من شمشيري و سپري و حربهاي اوردند پس به ثغر3 رفتم و از خداي تعالي شرم داشتم كه از ترس اعدا در--- سور مقام گيرم روز در بيشه اي كه بيرون	237	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms212	true	-5604860032553171675	0	95	0	455	1398	301	شخصي قصه-يزكريا بلا و------- در امدن وي در درخت و دو نيمه كردن وي بار ه وص--بر كردن وي بر ان مي گفت در نفس خود گفتم الهي و-سيدي و مولاءي زكريا ا --------مردي صبار- بوده است اگر image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0386png مرا نيز ببلاءي گرفتار كن---ي صبر كنم بس از ان-- روان شدم تا ب--انطا كيه رسيدم بعضي از دوستا---ن مرا ديدند دانستند كه عزيمت ثغر- دارم براي من شمشيري و سپري و حربهيي اوردند پس ب--ثغر--رفتم و از خداي-تعالي شرم داشتم كه از-ترس -عدو در پس سور مقام گيرم روز در بيشه--- كه بيرون	212	-4647436937684154396	354	555.5	276	496	71.37096405029297	62	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0238	false	5028456413850853069	1	225	4	965	1313	301	مقام مي گرفتم و شب به كنار دريا مي امدم و حربه را بر زمين فرو مي بردم و سپر را به ان باز مي نهاده-- محراب مي ساختم و شمشير را متمايل4 مي كردم و تا روز نماز مي گزاردم چون نماز صبح مي گزاردم به بيشه باز مي گشتم بعضي از روزها نظر كردم چشم من بر درختي افتاد كه بعضي ميوه هاي وي سرخ شده بود وب-عضي سبز بود و شبنم بر ان نشسته بود و ميدر--خشيد مرا خوش امد عهد مرا بر-من فراموش كردند5 ا -دست به ان درخت دراز كردم و از ميوها ان------ چيزي گرفتم پس بعضي در دهن داشتم و بعضي در دست كه عهد را فرا ياد من دادند پس انچه در دست داشتم بريختم و انچه در دهن------- بينداختم و-با خود گفتم كه وقت محنت و ابتلا -رسيد سپر و-حربه را د-ر انداختم و بر جاي بنشستم و دست در سر خود زدم و هنوز نيك قرار نيافته بودم كه جمعي سواران و پياد-گان گرد من--- امدند و گفتند بر-خيز -مرا مي بردند تا كه به ساحل رسانيدند ديدم كه امير ان نواحي سوار ايستاده است و گروهي سواران و پياد-گان گرد بر گرد وي و جماعتي از سپاهان6 كه روز پيشتر قطع طريق كرده بودند پيش روي وي باز داشته ا--ند چون پيش 2 امير رسيدم گفت چه كسي گفتم بنده اي از بند-گان	238	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms212	true	-5604860032553171675	96	301	462	1398	1398	301	مقام مي گرفتم و شب ب--كنار دريا-مي امدم و حربه را ب--زمين فرو مي-بردم و سپر را ب--ان باز مي-نهادم و محراب مي ساختم و-شمشير را -حمايل- مي-كردم و تا-روزن-ماز ميگذار-دم چون نماز صبح ميگذا-ردم ب--بيشه باز-مي گشتم روزي از روزها نظر كردم چشم من بر درختي افتاد كه بعضي ميو--هاي وي سرخ شده بود و بعضي سبز بود و شبنم بر ان نشسته بود و مي در خشيد مرا خوش امد عهد-مرا بر من فراموش گردانيدند دست بان------- دراز كردم-- از ميوه ي ان درخت چيزي گرفتم--- بعضي در دهن داشتم و بعضي در دست كه عهد را فرا-ياد من دادند--- انچه در دست داشتم بريختم و انچه در دهان داشتم بينداختم و با خود گفتم كه وقت محنت و ابتلاء رسيد سپر و حربه را دور اتداختم و بر جاي ينشستم ود-ست در سر خود ردم-- هنور نيك قرار نگرفته بودم كه جمعي سواران و-پياد گان گرد من در امدند و گفتند بر خيز ومرا مي بردند تا ب-----ساحل رسانيدند ديدم كه امير ان نواحي سوار ايستاده است-و گروه- سواران و پياد گان گرد بر گرد-وي و جماعتي--- سپاهيان كه رور پيشتر قطع طريق كرده بودند پيش روي وي باز-داشته بودند چون پيش ا--مير رسيدم گفت چه كسي گفتم بندهيي- از بند گان-	212	-4647436937684154396	855	1424.5	669	995	85.92964935302734	151	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0238	false	5028456413850853069	225	300	965	1308	1313	301	خداي تعالي پس از ان سپاهان پرسيد كه وي را مي شناسيد گفتند بلي گفت وي هم از شما است خود را فداي وي مي كند چون حكم كرد كه دستها و پاه---ايشان را ببريد يك يك را پيش--- اوردند و از هر كدام يك دست و يك پا مي بريدند چون نوبت به من رسيد گفتند پيش ما اي و دست image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0348png خود را دراز كن دست خود را دراز كردم ببريدند	238	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms213	true	602101218646888183	0	62	0	274	1428	301	خداي تعالي پس از ان سپاهان پرسيد كه وي-را مي شناسيد گفتند ن-ي گفت وي مهتر- شما است خود-را فدا---ي وي كنيد پ- حكم كرد كه دستها و پاهاي ايشان ب---بريد يك يك-را پيش مي اوردند و از هر كدام يك-دست و پاي ميبري---دند چون نوبت ب--من رسيد گفتند پيش--- اي و-دست خود را در-----------------------------------------------------از كن دست خود را دراز كردم ببريدند	213	-4647436937684154396	239	404.0	183	349	68.48137664794922	41	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0239	false	4522635828343952359	1	163	4	727	1317	300	خود را در-از كن دراز كردم و روي به سوي اسمان كردم و گفتم الهي و سيدي دست من گناهي كرده بود پا را چه گناه است نا-گاه سواري كه در ميان ايستاده بود خود را به زمين انداخت و گفت بد مي كنيد مي-خواهيد كه اسمان به زمين فرود ايد اين فلان مرد صالح است و نام مرا گفت پس امير خود را از اسب ب-----------------------------------------------ينداخت و دست بريدها من- برداشت و ببوسيد و در من 5 اويخت و مي گريست كه مرا بحل كن گفتم من در اول تو را بحل كردهام دستي بود گناهي كرده ببريدند من بعد از ان بگريستم و گفتم كدام مصيبت از اين بزرگ-تر كه هم دست بريده -هم ان دو قرص از دست من بر گرفته شيخ الاسلام --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------گفت من سيزده ابوالخير مي شناسم از اين طايفه كه همه موالي بودند و سيدان جهان و چندي را نام بود ابوالخير ملتاني و ابوالخير عسقلاني و ابوالخير تايك جمعي و-ابوالخير اجنبي وابوالخير جستي همه ابوالخير	239	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms213	true	602101218646888183	63	282	283	1337	1428	301	خود-را در از كن دراز كردم-و رويخود باس---مان كردم و گفتم الهي و-سيدي دست من گناه- كرده بود پايرا چه گناه است نا گاه سواري كه در-ميان ايستاده بود خود را بر زمين انداخت و گفت چه مي-كنيد مي خواهيد كه اسمان بز--مين فرود ايد اين فلان مرد صالح است و نام مرا گفت ان امير خود را-از اسب بينداخت image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0387png ب دست بريدهي مرا برداشت و ببوسيد و در من-- اويخت و مي گريست كه مرا بحل كن گفتم من در اول ت--را بحل كردهام دستي بود گناهي كرده ببريدندش-- بعد از ان بگريستم و گفتم كدام مصيبت از اين عظيم تر كه هم دست بريده وهم ان دو قرص از دست------ برفت- شيخ الاسلام گفت پيري بوده زهير بن بكير ناموي عالم بوده صاحب تصنيفات وي گويد كه روز گري مرا موالي در چشم نيامدي و ايشان را كسي ندانستمي مگر انان را كه باصل از عرب بودند شبي در خواب ديدم از اين طاءفه حلقه حلفه وجوق جوق تا بدر اسمان مرا گفتند اي پسر بگير اين همه كه ديدي همه موالي انداز عجم ودر ميان ايشان است يك تن از عرب شيخ الاسلام گفت من سيزده ابوالخير--- شناسم از اين طاءف---ه همه موالي بودند-- سيدان جهان و چندي را-ءام برد ابوالخير تيناناي وابوالخ-ر عسقلاني و ابوالخير----- حمصي و ابوالخير مالكي وابوالخير حبشي ---وابوالخير	213	-4647436937684154396	632	1079.0	493	1097	57.61166763305664	108	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0014	false	4038315448319414806	251	301	1149	1379	1379	301	كه گفت من از شيخ سهلكي2قدس روحه كه از اصحاب شيخ ابوعبدالله داستاني بود قدس سرهشنيدم كه گفت وقتي اندر بسطام ملخ امد و همه كشتها و درختها از بسياري ان سياه شدند مردم دست به خروش بردند شيخ به من گفت- اين چه مشغله است گفتم ملخ امده است-	14	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms303	true	1551379227491707813	137	182	674	864	1449	301	كه---- من از شيخ سهلكي ---------كه از اصحاب و--------------------ي بود -------شنيدم كه گفت وقتي اندر بسطام ملخ امد و همه كشتها و درختها از بسياري ان سياه شد و مردم دست ب--خروش بردند شيخ مرا گفت كه اين چه مشغله است گفتم ملخ امده است	303	-4647436937684154396	175	294.5	135	232	75.43103790283203	36	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0013	false	2863465675320622596	129	288	587	1314	1375	301	گويد مرا با شيخ ابوالعباس شقاني9قدس سرهانسي عظيم بود و وي را بر من شفقتي صادق و در بعضي علوم استاد من بود و هر-گز از هيچ صنف10 كسي نديدم كه شرع را به نزديك وي تعظيم بيشتر بودي از انكه به نزديك وي11 و پيوسته از دنيا و عقبي نفور بودي و مي گفتي اشتهي12 عدما لاعودله و به پارسي گفتي 20 ا2 كه هر ادمي را --طلب محال13 باشد و مرا نيز بايست14 محالي است و دانم به يقين كه نخواهد شد- و ان ان است كه مي بايد كه الله تع--الي مرا به عدمي15 برد كه هر-گز ان عدم را وجودي image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0102png نياشد زيرا كه هر چه هست از--------- كرامات و مقامات جمله حجاب و بلااند و ادمي عاشق حجاب خود شده نيستي در ديدار بهتر از ارام با حجاب----- حق تعالي را هستي است1 كه عدم بر وي روا نباشد چه زيان دارد ----------كه من نيستي گردم كه هر-گز مر-ان نيستي را هستي	13	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms318	true	66823773562444733	126	266	621	1237	1429	301	گويد مرا با وي ------------------------انسي عظيم بود و وي-را بر من شفقتي صادق و در بعضي علوم استاد من بود و هر گز از هيچ صنف-- كسي نديدم كه شرع را ب--نزديك وي تعطيم بيشتر بود -از انكه ب--نزديك وي---- پيوسته از دنيا و عقبي نفور بودي وميگ--فتي اشتهي-- عدما لاعودله ب----پارسي گفتي--------- هر ادمي را بايست محالي- باشد و مرا نيز بايست-- محالي--ست كه ب------يقين--- نخواهد بود و ان ان--ست كه مي-بايد كه خداوند تعالي مرا بعد مي--- برد كه هر گز ان عدم را وجود------------------------------------------------------ نياشد زيرا كه هر چه هست از مقامات و كرا---------مات جمله حجاب و بلااند و ادمي عاشق حجاب خود-شده نيستي در ديدار بهتر از ارام با-حجاب وچون حق تعالي ه---ستي است- كه عدم بر-وي روا نباشد چه زيان دارد در ملك وي كه من نيستي كردم كه هر گز مر ان نيستي را-هستي	318	-4647436937684154396	551	869.0	426	760	72.5	99	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0007	false	-5839350541032145525	146	300	670	1346	1348	301	بالاي پشته برامد و اوازي بكرد هر-چه اندر ان بيشه سباع بود از انو-----اع چون بانگ وي بشنيدند بر وي 16_ ب image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0096png جمع امدند و وي بيامد -شتر را از-هم بدريد1 و خود هيچ از ان نخورد --باز بر سر2 ان پشته شد و سباع به جمله از سبع و گرگ و شغال و روباه و امثال ---ان درافتادند و سير بخوردند و ان شير بر زير3 همان تل مي بود تا همه سير شدند و باز گشتند ان گاه بيامد و قصد كردتا پارهاي4 از ان بخورد روباهي از -----------------------------------------------دور پديد امد چون وي را ديد5 باز شتر را بي انكه از ان لقمه به كار برد بگذاشت و بر سر ان تل رفت و به هيات قعده6 بنشست7 تا ان روباه نيز چنداني كه بايست بخورد و برفت-------------------------------------- من از دور نظاره مي كردم خواستم تا برگردم8 ان شير روي به من كرد و به زبان فصيح مرا گفت	7	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms322	true	6442500290765791487	0	113	0	526	1421	301	بالاءي بشد و بانك --------كرد هر چه اندر ان بيشه بودند ا---ز انواع سباع چون بانك وي بشنيدند بروي------------------------------------------------------------ جمع شدن-د و وي بيامد اشتر را از هم بدريد و----- هيچ------ نخورد و باز بر سر---بالاءي شد-- سباع ب--جمله از------ گرگ و شغال و روباه و امثال ايشان درافتادند و سير بخوردندووي---------------------- مي بود تا همه -----------باز گشتند ان-گاه بيامد و قسد كرد كه لختي از --ان بخورد روباهي از image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0491png دور پديد امد شير بر گ----------------------------------------------------شت و بر بالا شد---------------------------- تا ان روباء نيز چندان- كه بايست بخورد و برفت بعد از ان شير فرود امد و لختي بخورد و من از دور نظاره مي-كردم بوقت رفتن ب---------------------------------زبان فصيح مرا-گفت	322	-4647436937684154396	359	463.5	274	774	46.38242721557617	59	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0428	false	-2026006697692828033	200	272	889	1254	1396	301	خبر كردند در عقب وي-- روان گشت چون به وي رسيد گفت جر-گر شهر مسلمانان را چرا مي سوزي جر-گر باز-گشت و اب چشم خود به جانب اتش انداخت اتش فرو مرد ان گاه اين چهار مصرعي را بر سلطان مجدالدين برخواند image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0539png رب----------------------------------اعي اين اتش دوشين كه برافروخته بود او سوختن از دل من اموخته بود گر-اب دو چشم من ندادي ياري چه جمله فروشان كه هري سوخته بود	428	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms361	true	-6456592090541806271	0	69	0	330	1420	301	خبر كردند در عقبچر گر روان شد- چون ب--وي رسيد گفت چر گر شهر مسلمانان را چرا مي-سوزي چر گر باز گشت و اب چشم خود بر -----اتش افك----------------------------------------------------------------ند image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0528png اتش فرو مرد و نايديدشد و اين رباعي بگفت رباعي ا-ن اتش دوشين كه -رافروخته بود او سوختن از دل من اموخته بود گر اب دو چشم من ندادي ياري چه جمله فروشان كه هري سوخته بود	361	-4647436937684154396	240	376.0	187	405	59.25925827026367	45	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0679	false	7773375696499471298	228	301	1051	1368	1368	301	ان وقت بود بييوست و مولانا شمس الدين نيز در صحبت و------------ي بود در ان اوان-------------------------------------------------------------------- هر فتحي و كشفي كه شيخ فخرالدين------ را روي مي نمود ان را كر لباس نظم و نثر اظهار مي--كرد و به نظر بابا-كمال مي ----رسانيدو مولانا شمس الدين از ان جنس هيچ چيز را اظهار نمي كرد روزي بابا-كمال مو لانا را گفت اي فرزند از ----------ان اسرار و حقايق كه فرزند فخرالدين----- ظاهر مي كند-	679	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms478	true	1413769256484518598	214	297	1100	1491	1511	301	ان وقت ----------كه مولانا شمس الدين---- در صحيت بابا كمال جندي بوده شيخ فخرالدين عراقي نيز بموجب فرمودهي شيخ بهاءالدبن زكريا انجا بوده است و و در هر فتحي و كشفي كه شيخ-فخرالدين عراقي را روي مي-نمود ان را در لباس نظم و نثر اظهار همي كرد و ب--نظر بابا كمال جندي ميرسانيد-- و شيخ شمس الدين از ان---- هيچ چيز اظ---هار نمي كرد روزي بابا كميل وي------را گفت--- فرزند شمس الدين از ان اسرار و حقايق كه فرزند فخرالدينعراقي ظاهر مي كند	478	-4647436937684154396	248	351.5	193	427	58.07962417602539	43	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0680	false	-6273013949695103030	7	301	30	1390	1390	301	گفت پيش از انچه وي را مشاهده مي افتد مرا دست مي دهد اما به واسطها- انكه وي بعضي-------- مصطلحات ورزيده مي تواند كه انها را در لباس نيكو جلوه دهد و مرا-- قوت ان نيست بابا كمال فرمود--ه حقس-بحانه و تعالي تو را مصاحبي روزي كند كه معارف و حقايق اولين و اخرين را به نام تو اظهار 10 كند و ينابيع حكمت از دل او بر زبانش جاري شود و به لباس حرف و صورت 388ا درايد طراز ان لباس به نام تو باشد گويند--- مولانا شمس الدين در تاريخ سنها اثنين و اربعين و ستماءة1 در اثناي سفر به -قونيه رسيد و در خانه شكرريزان فرود-امد- خدمت مو لانا در ان زمان به تدريس----- مشغول بود روزي با جماعتي فضلا از مدرسه بيرون امد و از پيش خانها شكرريزان مي گذشت خدمت مولانا شمس الدين پيش امده عنان مركب 15 مولانا را بگرفت و گفت يا امام المسلمين بايزيد بزر-گتر است يا مصطفي صلي الله عليه و اله و سلم مولانا گفت ازهييت ان سوال گوييا كه هفت اسمان از يكديگر جداشد- و بر زمين ريخت و اتشي عظيم از باطن من بر-دماغ--- زد وا-ز انجا ديدم كه دودي تا ساق عرش برامد1 بعد از ان----------------------------------------------- جواب دادم كه مصطفي صلي الله عليه و اله وسلمبزرگترين---- عالميان است چه جاي -ايزيد گ----فت پس اين چه معني دارد كه مصطفي صلي الله عليه و اله و سلممي فرمايد--- ما عرفناي حق معرفتي و ابو يزيد مي گويد سبحاني ما اعظم شاني و انا سلطان السلاطين و من ساكت مولانا گفت3 ابو يزيد را تشنگي از جرعه-- ساكن شد دم در image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0821png سيرابي ازاو1 و كوزه- ادراك او از ان پرشد و ان نور به قد رروزن- خانه ----بود اما مصطفي را صلي الله عليه و اله وسلماستسقاي عظيم و -تشنگي-	680	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms479	true	9117701218129887451	0	258	0	1233	1434	301	گفت بيش از ان-------- مشاهده مي-افتد ---------------اما ب--واسطه ي انكه وي بعضي از علوم مصطلحات ورزيده مي-تواند كه انها را در لباس نيكو جلوه دهد و مراان قوت--- نيست باب- كمال فرمود كه حق سبحانه و تع-لي ت--را مصاحبي روزي كند كه معر-ف و حقايق اولين و اخرين را ب--نام تو اظهار ---كند وين -بيع حكم- از-دل او بر-زبانش جازي شود و بل--باس حرف و صوت در -----ايد طراز ان لباس نام--- تو باشد گويند كه مولانا شمس الدين در تاريخ سنه ان-نين و اربعين و ستماية از- اثناي مسافرت بقونيه زسيده- در خانه شكرريزان فرود امدو خدمت مولابا--در ان زمان ب--تدريس علوم مشغول بود روزي با جماعتي فضله از مدرسه بيرون امد و از-پيش خان-- شكرريزان مي گذشت خدمت مولانا-شمس الدين پيش امد وعنان مركب مول---انا را بگرفت و گفت يا امام المسلمين بايزيد بزر گتر است يا-مصطفي وانه مولانا ---------------------گفت ازهيبت ان سءال گوءيا كه هفت اسمان از يكديگر جدا شد و بر زمين ريخت و اتشي عظيم از باطن من بر دماغ من زد و از انجا ديدم كه دودي تا-ساق عرش بر امد بعد-از ان image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0639png جواب دادم كه مصطفي و بزر ---------------------گترين همه عالميان است چه جاي بايزيد است گفت پس---- چه معني دارد كه مصطفي و -----------------------مي فرمايد كه ما عرفناك حق معرفتك و-ابوي-زيد مي گويد سبحاني ما اعظم شاني و انا-سلطان السلاطين نيز گفته است گفتم كه ابويزيد---را تشنگي از جرعهيي ساكن شد دم از----------------------------------------------------- سيرابي زد----- كوزهي ادراك او از ان پرشد و ان نور ب--قدر روزنه خانهي او بود اما مصطفي را و ----------------------استسقاء عظيم و وتشنگي	479	-4647436937684154396	1019	1596.5	802	1461	69.74674987792969	163	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0681	false	1411197375659197771	0	50	0	231	1413	301	در تشنگي بود و سينها- مبار-كش به شرح الم نشرح لك صدري1 388ب ارض الله واسعة2 پر گشته بود لاجرم دم از تشنگي زد و هر-روز در استدعاي زيادتي قربت بود مولانا شمس الدين از شنيدن اين سخن نعره بزد و بيفتاد مولانا از اشتر فرود امد و شاگردان را	681	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms479	true	9117701218129887451	258	301	1233	1434	1434	301	درتش-نگي بود--وسينه ي مبار كش ب--شرح الم نشرح لك صدرك------ ارض الله واسعة---- گشته بود لاجرم دم از تشنگي زد و هر روز در استدعاي زيادتي قربت بود مولانا شمس الدي-----------------ن نعره بزد و بيفتاد مولانا از اشتر فرود امد و شاگردان را-	479	-4647436937684154396	193	328.0	154	234	82.47863006591797	35	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0330	false	6842466446632985783	0	109	0	457	1304	301	پيچيده تسليم وي4 كرد چون نيك نگاه كرد ان كاغذ برات گم شدها وي بود و اين نزديك است به انكه مردي صد دينار پيش كسي داشت و در ان باب 10 حجتي گرفته چون وقت مطالبه رسيد حجت را نيافت پيش شيخ2--------- امد و-التماس دعا كر-د شيخ گفت من پيرم و شيريني را دوست دارم بر--و يك رطل حلوا براي من بخر--------تا دعا كنم ان مرد حلوا بخريد -در كاغذي پيچيده پيش شيخ اورد شيخ گفت كاغذ را باز كن باز-كرد حجت وي بود يس گفت حجت را بستان و حلو---ا ببر و بخور و به كود-كان خود ده ان مرد هر دو را بر گرفت و برفت	330	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms521	true	-3056278035052495868	96	203	456	912	1377	300	پيچيده بوي داد و ----چون نيك نگاه كرد ان كاغذ برات گم شدهي وي بود-- اين نزدياثاست بان -كه مردي صد دينار پيش كسي داشت و در ان باب--- حجتي گرفته چون وقت مطالبه رسيد حجت را نيافت پيش شيخ نبان حمال امد و التماس دعا كر د شيخ گفت من پيرم و شيريني--- دوست دارم برو و يك رطل حلوا-براي من بخر و بيار تا دعا-كنم ان مرد حلوا-بخريد ودر كاغذي پيچيده پيش شيخ اورد شيخ گفت كاغذ را باز كن باز كرد حجت وي بود-يس گفت حجت را-بستان و-حلوا را ببر و بخور و ب--كود كان خود ده------- هر دو را بر گرفت و برفت	521	-4647436937684154396	413	688.0	320	484	85.33058166503906	81	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0321	false	-337847777575545998	233	293	1079	1355	1389	301	شيخ بنه-اد قلندري كه از عراق رسيده در برابر شيخ نشسته بود پيش امد و گفت ايها الشيخ الهدايا مشترك خدمت وي فرموده اما تنها خوشتر- قلندر باز پس گشت شيخ فرمود پ---يش اي كه مقصود ان بود كه تو را تنها خوشترك قل----ندر خواست كه ميرز1 را ا بردارد وقوت2 وي به تحمل وي وفا نكرد به مدد-كاري ديگري ---	321	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms522	true	-8795930777363870967	39	92	218	465	1486	301	شيخ فرستاد قلندري----------------- در برابر شيخ نشسته بود پيش امد كه--- ايها الشيخ الهدا يامشترك شيخ گفت------- اما تنها خوشترك قلندر باز پس گشت شيخ فرمود كه پيش اي كه مقصود ان بود كه ت--را تنها خوشترك چون قلندر خواست كه ميزر ر---ا بردارد -قوت------- بحمل ان وفا نكرد ب--مدد كاري خادم شيخ	522	-4647436937684154396	203	303.5	158	289	70.24221801757812	33	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0655	false	6574529264316235899	204	301	990	1420	1420	301	با جماعتي از فقها- و فقرا به زيارت گورستان بغداد بيرون رفت چون به قبر شيخ حماد-رحمة-الله عليهرسيد بسيار بايستاد چندان كه2 هوا گرم شد بعد از ان بازگ-شت و اثار بهجت و سرور در روي مبارك وي ظاهر بود از اين حال جماعتي كه با وي بودند پرسيدند كه سبب دير ايستادن شما پيش قبر شيخ حماد قدس سره چه بود فرمودند- روز جمعه با شيخ حماد و اصحاب وي به مسجد جمعه مي رفتيم بر --سر پلي رسيديم شيخ حماد دست در من زد و مرا در اب انداخت-- هوا در غايت برودت بود و-	655	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms536	true	-2622098477966752850	112	191	522	890	1354	300	با جماعتي از-فقهاء و فقراء ب-زيارت گورستا------------ن رفت -و پيش قبر شيخ حماد رحمه الله--------- بسيار بايستاد چن-ان-كه- هوا-گرم شد بعد-از ان باز كشت و ابار-بهجت و سرور در روي مبارك وي ظاهر بود از ايشان------------------------ پرسيدند كه سبب---- ايستادن---- پيش قبر شيخ حماد اين همه چه بود گفت وقتي روز جمعه با-شيخ حماد و اصحاب وي ب--مسجد جمعه--- رفتيم چون بسر پلي رسيديم شيخ حماد دست بر من زد-و مرا-در اب انداخت و هوا-در غايت خنكي -بود و	536	-4647436937684154396	324	459.0	255	440	73.63636016845703	47	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0656	false	2734623141047605773	0	112	0	477	1364	302	من جبها پشمينه پوشيده بودم و در استين من جزوه اي چند بود پس دست را- بالا داشتم تا ان اجزاتر -نشود ايشان مرا با ان حال بگذاشتند و برفتند من از اب بر-امدم و جبها خود را بيفشردم و از عقب ايشان برفتم و بسيار سرما يافته بودم چون به ايشان رسيدم اصحاب وي در باب من سخن گفتند ايشان را منع فرمود و گفت--- من وي را برنجانيدم از براي- ازمايش و وي را كوهي يافتم ان گاه -----------------گفت امروزوي- را در قبر وي ديدم حلها مرصع به جواهر پوشيده و بر سر وي تاجي از ياقوت و در دست وي سوارهايي 371_اه از زر و در پاي وي	656	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms536	true	-2622098477966752850	191	300	890	1354	1354	300	من جبهي پشمينه پوشيده بودم و در استين من جزو---ي چند بود--- دست خود بالا داشتم تا ان اجزاه ترنشود ايشان مرا---------- بگذاشتند و برفتند--- از اب بر امدم و جبه -خود را بيفشردم و در عقب ايشان برفتم و بسيار سرما يافته بودم-چون ب--ايشان رسيدم اصحاب وي در باب من سخن گفتند ايشان را منع كر--د و گفت كه من وي را -رنجانيدم تا وي را ازمايش كنم ورا كوهي مي بينم كه از جاي نمي جنبد پس گفت امروز وي را در قبر وي ديدم حلهي مرصع ب--جواهر پوشيده و بر سر وي تاجي از ياقوت و در دست وي سوارها--------- از زر و در پاي وي-	536	-4647436937684154396	402	673.0	309	502	80.07968139648438	76	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0656	false	2734623141047605773	112	301	477	1361	1364	302	نعلين از طلا اما دست راست وي از كار رفته بود و فرمان وي نمي3 برد گفتم اين چيست گفت اين image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0793png ان دستي است كه با ان تو را در اب انداخته بودم هيچ تواني كه ان را از من در گذراني گفتم اري گفت از --خداي تعالي در----------------------------------------------- خواه كه ان را به من باز-دهد پس بايستادم و از حق سبحانه و تعالي درخ-واستم و پنج هزار --اولياء---- در قبر-هاي خود نيزاز الله تعالي درخ-واستند تا سءال مرا در حق وي قبول كنند1 و سءال مي كردم چندان كه خداوند تعالي دست وي را به وي بازدا-د و به ان دست مرا مصافحه كرد چون اين سخن در بغداد مشهور شد مشايخ بغداد و-صوفيان و اصحاب شيخ حماد جمع شدند تا شيخ محي الدين2 عبدالق----------------ادر را به تحقيق انچه -----بود مطالبه كنند به مدرسها شيخ امدند اما از هيبت شيخ هيچ كس نتوانست--- سخن گويد شيخ اغاز سخن كرد و گفت دو تن از مشايخ اختيار كنيد به تحقيق انچه گفته ام بر زبان ايشان ظاهر شود ايشان اتفاق3 كردند ش--يخ ابويعقوب يوسف بن ايوب الهمدانيقدس سرهكه وي -ان روز در بغداد بود و شيخ	656	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms537	true	3749600558700467416	0	176	0	850	1449	301	نعلين از زر -اما دست راست وي از كار رفته بود و فرمان وي-نمي- برد گفتم اين چيست گفت اين ان----------------------------------------------------- دستي--ست كه ترابان----- در اب انداخته بودم هيچ تواني كه ان را از من در گذراني گفتم اري گفت پس ازخداي image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0692png تعالي در خواه كه ان را ب--من باز دهد پس بايستادم و از -------خداي تعالي در خواستم و پنج هزار ازاولياءالله در قبر هاي خود ---از خداي تعالي در خواستند كه سءال مرا در حق-وي قبول كندپس سء--ال مي كردم چندان-كه-خدا--ي تعالي دست وي را بو--ي باز داد و ب--ان دست مرا-مصافحه كرد چون اين سخن در بغداد مشهور شد مشايخ بغداد و صوفيه از اصحاب شيخ حماد جمع شدند تا شيخ----------- عبدالقادر رحمه الله تعالي را ب--تحقيق انچه گفته بود مطالبه كنند ب--مدرسهي شيخ امدند اما از هيبت شيخ هيچ-كس نتوانست كه سخن كويد شيخ اغاز سخن كرد و گفت دو تن ازمش-ايخ اختيار كنيد تا تحقيق انچه گفته ام بر زبان ايشان ظاهر شود------ اتفاق- كردند برشيخ ابويعقوب يوسف بن ايوب --همداني ------كه وي بان روز ببغ--داد بود-و شيخ	537	-4647436937684154396	704	1152.0	545	972	72.42798614501953	124	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0657	false	2435623177240082083	1	114	5	545	1383	301	عبد-الرحما--ن شعيب الكردي عليه الرحمهكه ---------وي مقيم بغداد بود و هر دو از ارباب كشف و احوال بزرگ بودند پس ان جماعت گفتند ما مهلت داديم تا جمعه- ديگر--- ببينيم كه بر زبان ايشان چه ظاهر ميشود شيخ فرمود 371ب ازجاي خود بر مخيزيد تا اين امر متحقق نشود پس شيخ سر در پيش افكند اي-شان نيز سرها در پيش افكندند ناگاه از بيرون مدرسه شيخ ابو يعقوب يوسف درامد و ---------------------------------------گفت حق-سبحانه و تعالي-شيخ حماد-رامشاهدها من ساخت و گفت اي يوسف زود به مدرسها شيخ عبد-القادر رو و -مشايخي كه در انجا حاضرند بگو كه شيخ عبدالقادر انچه گفت-------- صادق است-- هنوز شيخ يوسف سخن خود را تمام نكرده بود كه شيح	657	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms537	true	3749600558700467416	177	300	858	1440	1449	301	عبد الرحمن بن شعيب الكردي قدس الله تعالي روحهما ووي مقيم بغداد بود و هر دو--- ارباب كشف و احوال بزرك بودند پس ان جماعت گفتند ما-مهلت داديم تا جمعهي ديگر كه ببينيم كه بر زبان ايشان چه ظاهر ميشود شيخ فرمودند از --جاي خود بر مخيزيد تا اين امر م-حقق نشود و----- سر در پيش افكند وايشان نيز سر---در پيش افكندند ناگاه از بيرون مدرسه اواز بر امد ديدند كه شيخ يوسف بشتاب تمام مي ايد چون بمدرسه در امد گفت حق سبحانه و تعالي شيخ حماد رامشاهده- من ساخت و گفت اي پوسف زود ب--مدرسهي شيخ عبد القادر روو بامشايخي كه--- انجا-حاضرندبگوي كه شيخ عبدالقادر انچه گفته است وي صادق است و هنوز شيخ يوسف سخن خود ت---مام نكرده---- كه شيخ	537	-4647436937684154396	453	726.5	359	611	74.14075469970703	75	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0663	false	7097874173920434753	88	168	385	737	1372	302	را در خلوت بنشاندند و چند خلوت بكشيد در خلوت اخر4 چون دهه اي5 بر وي بگذشت وي را وجدي رسيد و حال- بر وي مستولي شد غزلي فرمود كه مطلع و مقطع وي اين است غزل نخستين باده كاندر جام كردند ز چشم مست ساقي وام كردند چو خود كردند راز خويشتن فاش عراقي را چرا بدنام كردند و به اواز خوش دران خلوت اين غزل را ميخواند و مي گريست درويشاني كه در خانقاه بو------دند از ان خللي	663	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms628	true	2601508513207072319	40	93	225	449	1378	301	را در خلوت -نشاند واز چلهي وي يك ده ---------------------------------گذشت وي را وجدي رسيد و حالي بر-وي مستولي شد و اين غزل را گفت------------------------ نخستين باده كاندر جام كردند ز چشم مست ساقي دام كردند و ان را ب-------------------------------------------------اواز بلند مي -------------------خواند و مي گريست چون اهل------- خانقاء ان را ديدند انرا- خلاف	628	-4647436937684154396	153	190.5	117	359	42.618385314941406	23	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0663	false	7097874173920434753	261	302	1193	1372	1372	302	چون روزي چند بر-امد يكي از مقربان شيخ را گذر بر خرابات افتاد شنيد كه اين غزل را خراباتيان با چنگ و چغانه مي گويند پيش شيخ امد و صورت حال را باز-نمود و گفت باقي شيخ حاكم است شيخ سءال-	663	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms628	true	2601508513207072319	129	170	625	803	1378	301	چون روزي چند بر امد-يكي از مقربان شيخ را گذر بر خرابات افتاد شنيد كه ان بيت- را خراباتيان با چنك و چغانه مي گفتند پيش شيخ امد و صورت حال را باز نمود و گفت باقي شيخ حاكمند --شيخ سءال	628	-4647436937684154396	164	295.5	128	182	90.10989379882812	34	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0664	false	-9170411309188931251	0	115	0	487	1422	301	كرد كه چه شنيده اي بارگوي چون بدين بيت رسيد ---بيت چو خود كردند راز خويشتن فاش عراقي را چرا بد-نام كردند شيخ فرمود- كار بر وي تمام شد برخاست و به در خلوت عراقي امد و گفت اي عراقي------ مناجات در خرابات مي كني بيرون2 --------اي بيرون امد و سر در قدم شيخ بنهاد شيخ به دست مبارك خود سر وي را از خاك برداشت و ديگر وي رابه خلوت نگذاشت و خرقه از تن مبارك خود بكشيد و در وي پوشانيد و ب------------------------------------------------------------------------------------------------يست و پنج سال در خد-مت شيخ بود گويند چون شيخ را وقت تنگ شد خدمت وي را بخواند و خليفه خ-ود ساخت و به جوار رحمت حق پيوست چون ديگران	664	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms628	true	2601508513207072319	170	301	803	1378	1378	301	كرد كه چه-شنيد---ي باز گو چون بدين بيت رسيد كه بيت چو خود كردند راز خويشتن فاش عراقي را چرا بد نام كردند شيخ گفت كه كار--- وي تمام شد برخاست و ب--در خلوت عراقي امد و گفت----عراقي اكنون مناجات در خرابات مي كني بر خيز و بيرون اي بيرون امد و سر در-قدم شيخ -نهاد شيخ ب--دست مبارك خود سر اورا- از خ-ك برداشت و ديگر ويرا در خلوت نگذاشت و خرقه از تن مبارك خود -كشيد و در وي پوشانيد و بعد از ان فرزند خود را بعقد نكاح وي در اوردبوي را از فرزند شيخ پسري امدوي را كبيرالدين لقب كردندييست و پنج سال در خدامت شيخ بو------د چون شيخ را وقات نزديك رسيد وي را بخواند و خليفهي خود ساخت و ب--جوار رحمت حق پيوست چون ديگران-	628	-4647436937684154396	422	696.0	323	604	69.86754608154297	79	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0665	false	-2024735748460028565	50	273	232	1225	1355	302	هر روز به خدمت شيخ مي ايد7 و وي را شيخ الاسلام ديار ميسازد8 روزي معين الدين مذكور به طريق معهود به خدمت شيخ امد و مبلغ زر- همراه اورد و به نياز---- تمام گفت ش---يخ ما را هيچ كاري نمي فرمايد و التفاتي نمي نمايد شيخ بخنديد و گفت 376_ب اي امير ما را به زرنتوان فريفت----- بفرست-9 حسن قوال را به ما رسانند10 اين حسن قوال در جمال دلپذير بود و در حسن صورت و ظاهر بي نظير و جمعي گرفتار وي و ------در حضور و غيبت هوا دار وي پس چون امير تعلق خاطر شيخ را به 5 وي دريافت في الحال كس به طلب وي بفرستاد بعد از غوغاي عاشقان و رفع مزاحمت11 ايشان وي را اوردند شيخ به امير و ساير اكابر استقبال وي كردند چون نزديك رسيدند شيخ پيش رفت و بر وي سلام گفت و كنار گرفت ان گاه شربت خواست وي --را با ياران وي به دست خود شربت داد و از انجا به خانقاه شيخ رفتند و صحبتها داشتند و سماعها كردند و خدمت شيخ در ان وقت غزلها گفت-- از ان جمله اين2 غزل است image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0803png بيت ساز طرب عشق كه داند--- چه ساز است-كز زخمها او نه فلك اندر تك و تاز است و بعد از مدتي حسن قوال اجازت خواست و به مقام خود مراجعت نمود1 گويند روزي	665	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms629	true	-8874240348776722830	113	301	598	1442	1442	301	هر روز بملازمت شيخ--------------------------------- مي امد- روزي بخدمتش----------------------------------يخ امد و مبلغي زو همراه اورد و ب--نيازمندي تمام گفت كه شيخ ما-را هيچ كارت--مي فرمايد و التفاتي نمي-نمايد شيخ بخنديد و گفت ايا-------مير ما-را بزر -نتوان فريفتن كسي بفرست و حسن قوال را ب--ما رسان و --اين حسن قوال در جمال دليذير بود و-در حسن صوت-------- بي نظير و جمعي گرفتار وي بودند و در حضور و غيبت هوا دار وي ---چون امير تعلق خاطر شيخ را ب----وي دريافت في الحال كسي ب-طلب وي -فرستاد بعد از غوغاي عاشقان و رفع مزاحمت-- ايشان وي را اوردند شيخ با امير و ساير اكابر استقبال وي كردند چون تزديك رسيدند شيخ پيش رفت و بر وي سلام كرد و كنار گرفت انگ--ه شربت خواست و وي را با ياران وي ب--دست خود شربت داد و از انجا ب--خانقاه شيخ رنتند و صحبتها داشتند و سماعها كردند و خدمت شيخ در ان وقت غزلها گفت و از ان-جمله اين- غزل است----------------------------------------------------- بيت ساز طرب عشق كه داند كه چه ساز-است كز زخمهي او نه-فلك اندر-تك و تاز-است و بعد از مدتي حسن قوال اجازت خواست و ب--مقام خود مراجعت كرد-- گويند روزي-	629	-4647436937684154396	769	1278.5	598	1021	75.31831359863281	134	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0665	false	-2024735748460028565	273	302	1225	1355	1355	302	امير-معين الدين بر طرف ميدان مي گذشت ديد كه شيخ چوگان در دست در ميان كود-كان ايستاده امير با شيخ گفت ما از كدام طرف باشيم شيخ گفت از	665	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms630	true	-3574262396405570593	0	26	0	125	1459	301	امير معين الدين ب--طرف ميدان مي گذشت ديد كه شيخ چوگان در-دست--- ميان كود كان ايستاده امير با-شيخ گفت ما از كدام طرف باشيم شيخ گفتاز	630	-4647436937684154396	120	205.5	97	132	90.90908813476562	22	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0666	false	1422506658163985161	0	301	0	1362	1362	301	ان طرف و اشارت به راه كرد امير روان2 شد------------------------------------------------------ چون امير معين الدين وفات يافت چند گاه در ان ديار بوده و از3 ازدحام خلق پس از وفات امير مذكور به تنگ امده از انجا بي انكه به كسي اعلام نمايد به مصر شد وي را با سلطان مصر ملاقات افتاد سلطان مصر4 مريد وي ا-----ي شد و وي را شيخ الشيوخ مصر-گردانيد اما وي همچنان بي تكلف در بازارها گرديدي و گرد هنگامه ها5 طواف كردي روزي در ب-ازار كفشگران مي گذشت نظرش بر كفشگر پسري افتا------------د پيش-- رفت و سلام كرد و از كفشگر سءال كرد--- اين پسر كيست گفت پسر من ----شيخ به پ----سر اشارت كرد و گفت ظلم نباشد كه--------------------- با چرم خر مصاحب باشد كفشگر گفت ما مردم فقيريم -حرفها ما اين است اگر چرم خر به دندان نگيرد نان نبايد6 كه به دندان گ-يرد شيخ سءال كرد هر --روز چه مقدار كار مي كند گفت هر روز چهار درم شيخ گفت هر روز هشت درم بدهم كه او7 ديگر اين كار م-----كند شيخ هر روز برفتي و-با اصحاب بر در دكان كفشگر بنشستي و فارغ البال در8 وي-------------- اشعار خواندي و گريستي مدعيان اين خبر به سلطان رسانيدند از ايشان سوال كرد--- اين پسر را به شب يا به روز با خود مي برديا نه گفتند نه گفت----- در دكان با وي خلوتي مي سازد گفتند نه دوات و قلم خواست و بنوشت كه------ پنج- درم ديگر هر روز9 بر وظيفها خادمان شيخ فخرالدين عراقي بيفزايند روز ديگر كه شيخ را به سلطان ملاقات افتاد سلطان گفت كه چنين استماع افتاد كه شيخ را در دكان كفشگري مي رود مختصري به --------------جهت خرج- شيخ در دكان كفشگر تعيين يافته اگر شيخ خواهد ان پسر را به خانقاه برد image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0804png شيخ گفت ما را منقاد او ميبايد بود بر وي حكم نتوان-- كرد-	666	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms630	true	-3574262396405570593	26	291	125	1422	1459	301	ان طرف و اشارت ب--راه كرد امير روان- شد و برفت image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0777png چون امير معين الدين وفات يافت شيخ از روم متوج------------------------------------------------------------------------------------------------ه مصر شدو ويرا با-سلطان مصر ملاقات افتاد سلطان----- مريد و معتقد وي شد و وي را شيخ الشيوخ مصر گردانيد اما وي همچنان بي تكلف در پازارها گرديدي و گرد-هنگامها----طواف كردي روزي گرد بازار كفشگران مي گذشت نظرش بر كفشگر يسري افتاد شيفتهياو شد پيشوي رفت و سلام كرد و-از كفشگر سءال كرد كه اين پسر كيست گفت پسر من است شيخ بلبهاي يسر اشارت كرد و گفت ظلم نباشد كه اين چنين لب و دنداني با چرم خر مصاحب باشد كفشگر گفت ما-مردم فقيريم وحرفهي ما اين--ست اگر چرم خربدن---دان نگيرد-نان نيابد- كه ب--دندان بگيرد شيخ سءان كرد كه هرروز-چه مقدار كار مي كند گفت هررو-ز چهار درم شيخ گفت هر-روز هشت-درم بدهم كو او ------اين كار ديگر نكند شيخ هرر-وز برفتي و با اصحاب بر در دكان كفشگر بنشستي و فارغ البال در روي او نظر كردي و اشعار خواندي و گزيستي مدعيان اين خبر بسل--طان رسانيدند از ايشان سءال كرد كه اين پسر را ب--شب يابر---وز با-خود مي برد يانه گفتند نه گفت باوي درد كان------ خلوتي مي-سازد گفتند نه دوات و قلم خواست و بنوشت كه هرروز پنجدينار ديگر بر و ظيفهي------- خادمان شيخ فخرالدين عراقي بيفزايند روز ديگر كه شيخ را باسلط-ان ملاقات افتاد سلطان گفت چ---نين استماع افتاد كه شيخ را در دكان كفشگري با پسري نظري افتاده است محقري بجهت خرجي شيخ-------------- تعيين يافت -اگر شيخ خواهد ان پسر-را ب--خانقاه برد شيخ گفت----------------------------------------------------- ما را منقاد او ميبايد بود بر وي حكم نتوانيم كرد	630	-4647436937684154396	1034	1678.5	812	1526	67.75885009765625	171	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0686	false	-1195657181550544338	44	176	214	808	1402	302	نام وي حسين بن عالم بن ابي1 الحسين است و- اصل وي از كزيو است كه د-هي است از نواحي غور ----------------------------------------------وي از منتهيان2 اين طايفه و بهترين اين گروه بود و مريد و خليفه شيخ بهاءالدين زكرياست قدس سره بغايت صحيح الحال و پسنديده خيال3 بود و در زهد و ورع به خوبتر وجهي مي زيست و سه سال بر دوام در سفر و حضر به خدمت پيرخود قيام مينمود و هم در نفحات الانس حضرت مولوي مي نويسد از كتاب كنزالرموز2 وي چنان مستفاد ميشود كه وي مريد شيخ بهاالدين زكريا است------- و مشهور ميان مردم نيز 3921_ام چن-ن است اما در بعضي كتب نوشته----- يافتم كه وي مريد شيخ ركن الدين ابوالفتح است و وي مريد پدر خود شيخ صدرال-دين و وي مريد پدر خود شيخ بهاء-الدين زكريا	686	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms631	true	9190750872216302486	182	259	903	1266	1496	301	نام وي حسين بن عالم بن ابي- الحسين است در اصل از----كزيو است كه ديهي است در نواحي غور عالم بوده بعلوم ظاهري و باطني و ازكناب وي كنز ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------الرموز-----چنان متبادر ميشود كه وي مريد-شيخ بهءالدبن زكرياست بي واسطه و مشهور ميان مردم نيز-------- چنين است-اما در بعضي كتب نوشته چنين يافتم كه وي مريد شيخ ركن الدين ابوالفتح است و وي مريد يدر خود شيخ صدر الدين و وي مريد پدر خود شيخ بهاء الدين زكريا	631	-4647436937684154396	281	310.0	219	657	42.77016830444336	49	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0513	false	-2919804884202992315	208	274	1045	1340	1465	302	لقب وي يمين الدين و-- پدر وي از اقوام قبيلها لاچين بوده-------------------- كه از اتراك نواحي بلخ اند وي بعد از وفات سلطان مبارك-شاه خلجي به خدمت و ملازمت شيخ نظام الدين اولياء پيوست و رياضت- و مجاهد-ت پيش گرفته گويند چهل سال صوم دهر داشت و به 5 ----------------------------------------------------همراهي شيخ خود شيخ نظام الدين به طريق طي ارض حج گزارده است و پنج بار حضرت	513	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms635	true	-8983167198832746855	233	301	1057	1415	1415	301	لقب-وي يمين-الدين است پدر وي از امراء قبيله- لاچين بوده رحمه الله تعالي است كه از اتراك نواحي بلخ اند-وي بعد از وفات سلطان مبارك شاه خلجي ب--خدمت و-ملازمت شيخ نظام الدين اولياء پيوست و رياضات و مجاهدات پيش گرفب كه---- چهل سال صوم و هرداشت image filename0898NurDinJamiNafahatUns_0783png و گويند كه بهمراهي شيخ خود شيخ نظام الدين ب--طريق طي ارض حج گذارده است و پنج بار حضرت-	635	-4647436937684154396	260	413.0	206	372	69.89247131347656	40	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0514	false	5111824233321058400	0	259	0	1160	1363	301	-واز وي التماس ان نموده كه اب دهان مبارك خود را در دهان وي كند خضرعليه السلامفرمود ----كه اين دولت را سعدي برده پس خسرو با اين خاطر3 شكسته به خدمت شيخ نظام الدين امده 10 است و صورت حال باز نموده شيخ نظام الدين اب دهان خود را در دهان وي انداخته بر-------كات ان ظاهر شده چنانكه نود و نه كتاب تصنيف كرده است و مي گويند كه در بعضي از مصنفات خود نوشته ----كه اشعار من از پانصد هزار كمتر است و از چهار-صد هزار بيشتر و مي گويند ---شيخ سعدي را در ايام جواني دريافته و به ان------------ افتخار مي كرده وي را از مشرب عشق و محبت چاشني تمام بوده است چنانكه در سخنان وي ظاهر است و صاحب سماع و وجد و حال بوده است شيخ نظام الدين مي گفت- كه روز4 قيامت هر كس به چيزي فخر كند -فخر من به سوز سينها ان5 ترك الله يعني خسرو خواهد بود وي گفته--- وقتي در خاطر من افتاد كه خسر-و نام امير است چه بودي--- اگر نام من نام از فقرا- بودي كه در-حشر-مرابه ان نام خواندندي-- اين معني را به حضرت شيخ عرضه6 داشت كردم image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0629png فرمود كه به وقت صالح براي تو نامي خواسته شود ---و مراقب اين معني بود---- تا انكه روزي شيخ گفت اي-----ن چنين مكشوف شده كه ---روز قيامت تو را 300 ا محمد كاسه ليس خوانند وي در شب جمعه فوت شده است در سنه خمس و عشرين و سبعماءة11 و مدت عمر وي هفتاد و چهار سال بوده است و در پايان شيخ خودش دفن	514	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms636	true	1509483697965494449	17	258	84	1163	1366	300	و از-وي التماس ان نموده كه اب ده-ن مبارك خود--- در-دهان وي كند خضر-------- ا فرمودهاست كه اين دولت را سعدي برد خ----سرو باخاطر------ شكسته ب--خدمت شيخ نظام الدين امده است--- و صورتح-ال باز نموده شيخ نظام الدين اب دهان خود--- در-دهان وي انداخته است و بر كات ان ظاه -شده چنانكه نود و نه كتاب تصنيف كرده است و مي-گويند كه در بعضي--- مصنفات خود نوشته است كه اشعار من از پانصده-زار كمتر است و--- چهار صد هزار بيشتر و مي گويند كه شيخ سعدي را در ايام جواني دريافته بوده است و بان معني افتخ-ر مي كرده وي-را از مشرب عشق و محبت چاشني نمام بوده است چنانكه در سخنان وي ظاهر است و صاحب سماع و وجد و حال بوده است شيح نظام الدين مي گفته كه درقي---امت هر كس ب--چيزي فخر كند وفخر من ب--سوز سينهي اين ترك----- يعني خسرو خواهد بود وي گفته كه وقتي در خاطر من افتاد كه خسر و نام امرا--ست چه بودي كه اگر نام من نام--- فقراه بودي كه در حشر مراب--ان نام خواندندي و اين معني را ب--حضرت شيخ عرضه- داشت -----------------------------------------------------كردم فرمود كه ب--وقت صالح براي تو نامي-خواسته شود خسرو مراقب-اين معنتي ميبوده تا انكه روزي شيخ گفت كه بر من چنين مكشوف شد- كه ترا در قيامت------------ محمد كاسه ليس خوانند وي در شب جمعه فوت شده است در سنه خمس و-عشرين و سبعماية-- و مدت عمر وي هفتاد و چهار-سال بودهاس-ت و در پايان شيخ خودش دفن	636	-4647436937684154396	969	1617.5	753	1221	79.3611831665039	173	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
AOCP20250217712-per1.ms0530	false	2816292429042319944	64	294	302	1382	1422	302	و استقامت عقل با روش5 صوفيه و لزوم قناعت و اعتقاد پاكيزه-- در تجرد و تفرد از علايق دنيوي و خوش بودن و خوش گذرانيدن بي اسباب صوري همچو او-- كم-- ديده ام چ--نان شيرين مجلس و مودب و مهذب بود كه راحتي كه از مجالس6 وي يا--فتم از مجالس7 هيچ كس نمي يافتم و هم صاحب تاريخ-هند گويد image filename1022LacliBadakhshiThamaratQuds_0646png خولجه حسن بن علاء الدين سجزي 559 سالها مرا با امير-خسرو و امير-حسن تودد و يگانگي بود نه ايشان بي صحبت من توانست ---بود و نه من توانستم به -----واسطها من ميان- هردو استاد چنان را-بطها محبت و وداد استحكام يافته بود1 كه به خانههاي يكديگر امد و شد كردندي و هم وي گويد--- از كمال اعتقاد وي كه اميرحسن را به شيخ نظام الدين بود انفاس متبركه -----------شيخ را كه 5 در مجالست صحبت شنيده بود در چند جلد جمع كرده است----- و ان را --------فواءد نام نهاده در ---اين روز-گار و در اين ديار دستور ارباب ارادت شده306_ب وي را وراي ان دواوين2 متعدده و-صحايف نثر و------ مثنويات بسيار است و من رباعياته-------- دارم دلكي غمين بيامرز و مپرس صد واقعه در كمين بيامرز و مپرس شرمنده شوم اگر بپرسي عملم اي اكرم الاكرمين بيامرز و مپرس رباعي يك حرف تو چل صباح عالم را نور يك حرف تو هشت خلد را مايه- حور حرف سيمين چهل ولي را دستور زان چار چهار ركن عالم	530	5737255114919396896	AOCP20250214652-per1.ms637	true	-6489841033042684679	6	212	61	1079	1546	302	و استقامت عقل وروش--- صوفيه و-لزوم قناعت و-اعتقاد باكيزه و در تجرد و تفرداز--علايق دنيوي و خوش بودن و خوش گذرانيدن بي-اسباب صوري همچو اوءي كمتر ديده-ام و چنان شيرين مجلس ومء-دب و مهذب بود كه راحتي كه-از مجالست وي مييافتم از مجالست هيچ-كس نمييا-فتم و هم صاحب تاريخ هند گويد كه----------------------------------------------------------------------------------- سالها مرا ب--امير خسرو و امير حسن تودد و يكانگي بود نه ايشان بي صحبت من توانستندي بود و نه من بيصحبت ايشان و بواسطهي من ميانه هردو استاد چنان را بطهي محبت و وداد استحكام يافته بود- كه ب--خانههاي پكديگر امد و شد كردندي و هم وي گويد كه از كمال اعتقادي --كه اميرحسن را ب--شيخ نظام الدين بود-انفاس متبر كهي مبار كهي شيخ را كه-- در مجالس ض-حبت شنيده بود در چند جلد جمع كرده بوده است و ان را فزاءد الفواءد نام كرده است ودراين روز گار در---اين ديار دستور ارباب ارادت شده و--- وي را وراي ان دواوين- متعدده و صحاءف نثرومنظومات مثنويات بسيار است ف-من رباعياته رباعيات دارم دلكي غمين بيامرز و ميرس صد واقعه در كمين بيامرزوم--پرس شرمنده شوم اگر بپرسي عملم اي اكرم الاكرمين بيامرز و-مپرس يكحرف------- تو چل صباح عالم را-نور يك-حرف تو-هشت خلد-را-مايهي حور حرف سيمين چهل ولي را دستوز زان چار چهار ركن عالم	637	-4647436937684154396	880	1455.5	698	1150	76.52173614501953	141	AOCP20250217712-per1	AOCP20250214652-per1
