id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
AOCP20250214595-per1.ms143	false	2619625898277198541	244	301	1178	1428	1428	301	صادق را بيارند و غلامان را گفت چون صادق در ايد و من كلاه------ بردارم شما او را بكشيد -چون صادق از د----------ر در-------------------------------------------------------------------------------------------- امد خليفه برخاست و استقبال كرد و تواضع نمودو گفت چه حاجت داري صادق گفت انكه مرا پيش خود نخواني و به طاعت خداي تعالي بگذاري پس خليفه او را- به اعزازي- تمام-	143	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms011	true	1648872642012478589	12	81	54	371	1325	301	صادق ------منصور غلامان را گفت چون صادق در-ايد و من كلاه از سر بردارم شما او را بكشيد وزير صادق را دراورد منصور در حال1 برجست و پيش صادق بازدويد و در صدرش بنشاند وخود نيز به دوزانوبيش او بنشست غلامان را عجب امد يس منصور گ--------------------------------فت چه حاجت داري صادق گفت انكه مرا پيش خود نخواني و به طاعت خدا------ي بگذاري پس دستوري داد و به اعزازي2 تمام	11	-3801071537906556658	176	250.0	134	362	48.6187858581543	34	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms133	false	5095182873912511263	218	300	1028	1423	1424	301	بزرگي گفت--------- جماعتي باحسن به حج مي-رفتيم3 در باديه تشنه شديم به--- چاهي رسيديم كه دلونداشت فرو مانديم حسن گفت چون من درنم------از شوم شما اب خوريد چون در نماز شد اب برسر-------------------چا-----ه امد ب---خورديم وطهارت ساختيم درويشي پنهان مطهره پر كرد درحال اب به قرار خود------ شد گفت خداي را استوار نداشتند تا اب--- چاه فروشد- پس از انجا برفتيم حسن در راه خرما ---يافت برما قسمت كرد---- دانها-- زرين داشت به مدينه برديم و از ان طعام خريديم و----صدقه داديم	133	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms033	true	6851953537857262228	178	282	842	1289	1387	301	بزرگي گفت با حسن و جماعتي------ به حج مي رفتم-- در باديه تشنه شديم به سر چاهي رسيديم دلو و رسن نديدم -------حسن گفت چون من در شروع نماز شوم شما اب خوريد پس- در نماز شد تا به سر اب شديم اب بر سر چاه امده بود باز خورديم يكي از اصحاب ركوهاي اب برداشت اب به چاه فروشد چون حسن از نماز فارغ شد گفت خداي-را استوار نداشتيد تا اب به چاه فرورفت پس از انجا برفتيم حسن در راه خرمايي بيافت به ما داد بخورديم دانه اي زرين داشت به مدينه برديم و از ان طعام خريديم و به صدقه داديم	33	-3801071537906556658	283	399.0	213	464	60.99137878417969	51	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms150	false	6844501597709589068	80	300	445	1483	1487	301	الرشيد فضل برمكي-را گف--------------------ت امشب مرا پيش مردي بر كه ازو بياسايم---- كه دلم ازين كار وبار گرفت---------ه است فضل او را به در سف------يان عيينه برد و اواز داد سفيان گفت كيست فضل گفت امير-المءمنين است سفيان گفت چرا ----------مرا خبر نكردي تابه خدمت امدمي هرون گ-------------فت اي---ن مرد نه ان است كه من ميخواه---------------------------------------م سفيان گفت مرد--------------------- چنانكه تو ميخواهي ف--ضيل عياض است فضل هارون را به درسراي فضيل برد فضيل قر ان ميخواند بدين ايت رسيده بود ام حسب الذين اجترحوا السيءاتان نجعلهم كالذين امنوا وعملوا الصالحات سواء محياهم ومماتهم ساء مايحكمون هرون گفت اگر پند1 مي طلبيم اين تما-م است و معني اين ايت ان است كه پنداشتند كساني كه بد كرداري كردند كه ما ايشان را برابر كن-يم با كساني كه نيكو كاري كر---------------دند پس در بزدند فضيل گفت كيست گفتند امير-المءمنين گفت پيش--------- من چه كار دارد و مرا با او چه كار فضل گفت---- طاعت------ اولو--الامر واجب است گفت مرا تشويش مدهيد فضل گفت به دستوري در اييم يا-به حكم فضيل گفت دستوري نيست اگر به حك--م مي --اييد شما د-----------------------------------------------------------------------------------انيد در امدند فضيل جراغ بنشاند--- تا روي ايشان نبيند هر-----ون --------------------دست برد ناگاه بر دست فضيل امد فضيل گفت------------- چه نرم دست- است اگر از اتش دوزخ خلاص يابد اين بگف---------ت و در نماز ايستاد ه-رون در------------ گريه امد و گ----فت اخر-سخني	150	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms084	true	2543898638054649374	0	265	0	1247	1399	301	الرشيد فضل برمكي را كه يكي از مقربان بودگفت امشب مرا بر- مردي بر كه مرا به من نمايد كه دلم از-- طاق و طرنب1 تنك در امده است فضل او را به در خانها سفيان عيينه برد ---------دربزدند گفت كيست---- گفت امير المءمنين گ----------فت چرا رنجه ميشد مرا خبر بايست كرد تا من خود بيامدي هارون فضل را گفت اين ان مرد نيست -----كه من مي طلبم اين همان طال قايي مي زند كه ما در انيم سفيان را از ان واقعه خبر دادند گفت چنانكه شما مي طلبيد فضيل عياض است انجا بايد رفت انجا رفتند و اين ايت برم------يخواند كه---------------- ام حيب الذين اجترحوا السيات ان يخعلهم كالدين امنوا وعملوا الصالحات الاية هارون گ--------------------------فت اگر-پند- مي طلب-م اين كفايت است-- معني ا----يت ان است كه پنداشتند كساني كه بد-كرداري كردند كه ما ايشان را برابر داريم با كساني كه نيكو-كاري كردند و ايمان اوردند پس در بزدند فضيل گفت كيست گفت-- امير المءمنين است گفت به نزديك من چه كار دارد و من- با او چه كار دارم گفت چه طاعت داشتن اولوا الامر واجب است گفت مرا تشويش مدهيد---- گفت به دستوري درا--يم يا به حكم -----گفت دستوري نيست اگر به اكراه مي دراييد شما دانيد image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0173jpg هارون دررفت چون نزديك فضيل ----رسيد فضيل چراغ را پف كرد تا روي ---او نبايد ديد هارون دست پيش برد فضيل را دست بدو باز امد گفت ما الين هذا الكف لونجا من النار چه نرم دستي است اگر از اتش----- خلاص يابد اين بگفت و برخاست و در نماز ايستاد هارون نيك متغير شد و گريه بدو افتاد گفت اخر سخني	84	-3801071537906556658	711	940.5	541	1363	52.164344787597656	114	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms151	false	1406011612218525408	40	246	186	1158	1391	301	خداي بهتر از انكه هزار سال طاعت خلق ت--را ان الامارة يوم القيامة الندامة2 هرون گفت زيادت كن گفت---- عمر-بن عبد-العزيز را چون به خلافت نشان--دند سالم بن عبد-الله و-رجاء ابن حيوة ومحمد-بن كعب را بخواند و گفت من مبتلا شدم بدين كار 65 پ تدبير من چيست----------------------------------------------------- يكي گفت اگر --خواهي كه فردا ترا از عذاب----- نجات بود پيران مسلم--ان را چون پدر خود دار- وجوانان را چون برادر و-كودكان را چون فرزند image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0184png و زندگاني با ايشان -------چنان كن كه با پدر و برادر و فرزند كنند هرون گفت زيادت كن فضيل گفت ديار اسلام چون خانها ت--ست و-اهل خانه عيال-- تو--------------------------------- زيارت كن پ-------------------در را و كرم كن با برادران نيكويي كن ب----ا فرزندان پس گفت ميترسم از روي خوش تو كه به اتش دوزخ بسوزد شعر كم من وجه صبيح في النار فضيح و كم من امير هناك اسيرا بترس از خدا------------ و جواب خداوند را----------------- هشيار باش كه روز قيامت حق تعالي ت-را از--- يك يك مسلمانان باز پرس-------د و انصاف-------------------------------------------------------- هريك بطلب--------------د اگر-شبي پيرزن----------ي بي نوا- خفته باشد فردا دامن تو بگيرد و با-تو خصمي كند ه-رون از گريه بيهوش------------------------- شد فضل -----گفت بس كن كه امير-المءمنين را -كشتي فضيل گفت اي هامان2 خاموش باش--------- كه تو و-قوم	151	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms085	true	-5129995991764889610	0	235	0	1097	1383	301	خداي بهتر از----- هزار ساك طاعت خلق تو را ان الامارة يوم القيامة الندامة هارون گفت زيادت كن گفت چون عمر بن عبد العزيز را---- به خلافت نصب كردند سالم بن عبد الله و رجاء -بن حيوة ومحمد بن كعب را بخواند و گفت من مبتلا شدم بدين بليات--- تدبير من چه چيزاست كه اين را بلا ميشناسم اگرچه مردمان نعمت ميدانند يكي گفت اگر ميخواهي كه فردا---- از عذاب خداي نجات بود پيران مسلمانان را چون پدر خويش دان وجوانان را---- برادر و كودكان را چون فرزندان نگاه كن------------------------------------------------- با ايشان معاملت چنان كن كه با پدر و برادر و فرزند كنند----- گفت زياده كن -----گفت ديار اسلام چون خانها تواست و اهل ان-- عيالان تو ززاباك واكرم اخاك واخين علي ولدك زيارت كن پدررا و كرامت كن برادر را و------------------ نيكويي كن به جاي فرزند-- پس گفت ميترسم از روي خوب تو كه به اتش دوزخ مبتلا شود---------------------------------------------------------- از خداي تعالي بترس و جواب خداي را ساخته كن و بيدار و هشيار باش كه روز قيامت حق تعالي تورا از ان يك يك مسلم--ان باز خواهد پرسيد و انصاف image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0174jpg هريك از تو طلب خواهد كرد اگر شبي پيرزني در خانهيي بي برگ1 خفته باشد----- دامن تو -گيرد و بر تو خصمي كند هارون بسي بگريست چنانكه هوش از او زايل خواست شد فضل وزير گفت بس ---كه امير المءمنين را بكشتي گفت--------------- خاموش باش اي هامان كه تو و قوم	85	-3801071537906556658	711	981.0	546	1283	55.4169921875	134	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms152	false	-189828617046097566	1	92	9	404	1408	301	كه مرا از وي نعمت بسيار است و-هيچ گله از وي ندارم تا با خلق گ-----ويم پس ه-رون بدرها زر هزار دينار پيش فضيل نهاد و گفت اين حلال -است از ميراث مادر3 به من رسيده است فضيل گفت -----------------اين پندهاي من ت-را هيچ سود نداشت و-هم اينجا ظلم اغاز كردي من ترا به نجات ميخوانم و مي گ------------------------ويم انچه داري به خداوند--- باز ده تو به ديگري كه نميبايد داد4 ميدهي -----------------------------------------------------------------------------اين بگفت و از پيش هرون برخاست و برفت هرون بير------------------ون امد و گفت مرد بتحقيق ف------------------------------------ضيل است و	152	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms086	true	714200600288530085	4	120	22	572	1339	301	كه مرا از وي نعمت بسيار است و هيچ گله------ ندارم تا با بندگانش بگويم پس هارون صره2---- هزار دينار پيش او --نهاد كه ---اين حلالي است از ميراث مادر---- من ------است فضيل گفت يا امير المءمنين اين پندهاي من تورا هيچ سود نداشت و هم اينجا ظلم اغاز نهادي و بيدادگري پيش گرفتي گفت چه ظلم است بود من تو را ميگويم انچه داري به خداوند ان باز ده تو به ديگري كه نميبايد داد- ميدهي سخن مرا فايدهيي نيست image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0175jpg اين بگفت و از پيش او-- برخاست و زربه در-- بيرون انداخت هارون برون امد و گفت اوه ايا رجل هو او خود چه مردي است ملك بر حقيقت فضيل است و	86	-3801071537906556658	299	436.0	226	580	51.55172348022461	57	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms199	false	-8640731799976136439	47	237	235	1078	1421	301	ساعتي در حرم در رفتم و بخفتم3 چنان ديدم كه دو فر-شته از اسمان بي---امدند يكي ازديگري پرسيد كه امسال چند هزار ادمي به حج امد گفت سيصد هزار گفت حج چند كس قبول است --گفت از ان هيچ كس قبول ن--يست عبدالله گفت چون اين بشنيدم اضطرابي در-من پديد امد گفتم اين---- خلايق ---از اطر-------اف جهان با-چندين تع-------ب من كل فج عميق از راه--- دور امده و بيابانها قطع كرده اين همه ضايع -شود پس ان فر-شته گفت مردي در دمشق است ---نام او علي بن موفق ----او به حج نيامده---- اما حج او--- قبول كردند و همه را بدو بخشيدند عبدالله گفت چون------------------------ از خواب در امدم-- گفتم به------------------------- زيارت ان مرد بايد ---رفت به دمشق رفتم به درخانه او ش---------------------------------------دم شخصي ديدم گ-----فتم نام تو-چيست گفت علي بن موفق گفتم مرا با-تو سخني هست بنشستم و گفتم توچه كار كني گفت پاره دوزي ان خواب باوي----------- بگفتم او گفت نام تو-چيست گفتم عبدا-لله مبارك نعره--- بزد و بي--------------------------فتاد گفتم مرا از كار خود خبر ده كه چه كردهاي كه چنين مقبول شده اي گفت مدتي ------------------------بود تا در- ارزوي ح--------------ج بودم سيصد د-------رم جمع كردم و امسال	199	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms204	true	8560534302696831634	4	229	16	1038	1370	301	ساعتي در خواب شد به خواب ديد----------- كه دو فريشته از اسمان فرود امدند يكي ازديگري پرسيد ام---سال چند خلق امدهاند يكي گفت شش----صد هزار گفت حج چند كس قبول كردند گفت از ان هيچ-كس قبول نكردند عبدالله گفت چون اين بشنيدم اضطرابي در من پديد امد گفتم اين همه خلايق كه از اطراف واكناف جهان با چندين رنج و تعصب من كل فج عميق از راههاي دور امده و بيابانها قطع كرده اين همه ضايع گردد پس ان فريشته گفت----- در دمشق كفشگري نام او علي بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است-- و همه را بدو بخشيدند واين جمله در كاراو كردند چون اين بشنيدم از خواب در-امدم و گفتم به دمشق بايد شد و ان شخص را زيارت------- بايد كرد پس به دمشق------------------ شدم و خانها ان شخص را طلب كردم و اواز دادم شخصي بيرون امد گفتم نام تو چيست گفت علي بن موفق گفتم مرا با تو سخني است گفت بگوي گفتم توچه كار كني گفت پاره دوزي ميكنم پس ان واقعه با او بگفتم ---گفت نام تو چيست گفتم عبد الله مبارك نعره اي بزد و بيفتاد و از هوش بشد چون بهوش امد گفتم مرا از كار-خوه خبر-ده image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0320jpg گفت سي سال بود تا مرا ارزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد و پنجاه رم جمع كردم-- امسال	204	-3801071537906556658	630	877.0	481	1081	58.27936935424805	120	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms146	false	-6488495909463136074	246	301	1255	1541	1541	301	سفيان بيمار شد خليفه طبيبي------------------------------------ فرستاد تا او را معالجه كند ترساي حاذق چون طبيب قاروره او را بديد گفت اين مردي--ست كه از خوف خداي تعالي جگر او خون شده است و پاره پاره از-مثانه بيرون مي ايد-------------------- در ديني كه image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0180png مردي چنين باش----د ان دين باطل نبود و درحال مسلمان-	146	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms213	true	1186929880955756024	46	104	218	483	1385	301	سفيان بيمار شد خليفه طبيبي ترسا داشت سخت استاد وحاذق پيش سفيان فرستاد ت------ا معالجت كند----------- چون----- قاروره2ا او- بديد گفت اين مردي است كه از خوف خدا------ي جگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بيرون مي-ايد پس ان طبيب ترسا گفت در ديني كه------------------------------------------------------ چنين مردي بود ان دين باطل نبود در -حال مسلمان	213	-3801071537906556658	190	270.5	150	350	54.28571319580078	32	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms144	false	9144723470916113042	159	205	764	974	1492	301	مجمعي ساخت----------------- و علماي بغداد را حاضر كرد و ---------فرمود تا به نام هرغلا-مي ضياعي-- نويسند بعضي به ادرار و بعضي به ملك و بعضي به وقف پس غلامي ان خط را پيش شعبي استاد ابوحنيفه اور------------د و گفت --------------------------------------------------------امير المءمنين مي فرمايد-------------------------------------------------------------------------------------------------------------- كه گواهي بنويس	144	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms228	true	-2075617344898797276	206	283	932	1332	1416	301	مجمعي ساخت و شعبي را بخواند و علماي بغداد را حاضر كرد و شرطي را بفرمود تا به نام هر خادمي ضياعي1 بنويس-د بعضي به اقرار و بعضي به ملك و بعضي به وقف پس خادم- ان خط را پيش شعبي ---------------اورد كه قاضي بود و گفت image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0350jpg امير المءمنين مي فرمايد كه براين خطها گواهي بنويس بنوشت و جملها فقها بنوشتند پس به خدمت ابو حنيفه اوردند گفتند اميرالمءمنين مي فرمايد كه گواهي بنويس	228	-3801071537906556658	186	296.5	143	417	44.60431671142578	38	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms145	false	4422027563784802317	0	191	0	872	1440	301	سخن از حق دور است وا--ن جوان قضا را از تو اوليتر بعد----ا---------ز ان خليفه چ-------------------------------------------------------هار كس اختيار كرد از فحول- ------------------------علما ابو-حنيفه---- سفيان ثوري مشعر بن حرام شريك بن عبدالله وهرچ-------هار را طلب داشت در -راه كه ميرفتند ابوحنيفه گفت در------------- شما فراستي گويم گفتند بگو گفت من از اين قضا به هرنوع كه باشد خلاص ياب---------------------------------------------------م و سفيان بگريزد و مشعر خود را ديوانه سازد و شريك قاضي شود پس سفيان در راه بگريخت و گ-----------------فت مرا پنهان داريد كه سرم بخواهند بريد به تاويل ان خبر كه رسول صلي الله 63 ر عليه وسل--م فرمود----- من جعل قاضيا فقد ذبح بغير سكين1---------------------------------------------- او را پنهان كردند واين هرسه را پيش خليفه اوردند ابوحن-----يفه را گفت----- قضا ترا بايد كرد گفت اي ----امير من مردي ام نه از عرب بلكه ازموالي ايشان سادات عرب به حكم من راضي نباشند جعفر برمكي گفت اين كار به نسبت تعلق ندارد اين را علم بايد ابوحنيفه گفت من اين كار را نش---------------------------ايم اگر راست مي گويم نشايم و-اگرد-روغ مي گويم دروغ گو قضاي مسلمانان را نشايد-- اي خليفها خدا-- روا مدار كه دروغ گويي را خليفها خود كني و اعتماد خود و	145	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms229	true	-674618826931625190	66	300	301	1382	1385	301	سخن از حق دور است و اين جوان قضا را------ اوليتر پس بعد از ان منصور كه خليفه بود انديشه كرد تا قضا به يكي دهد و مشاورت كرد بريكي از چهار كس كه----------- فحول1 علما بودند و اتفاق كردند يكي ابو حنيفه دوم سفيان سو--------------م شريك چهارم مسعربن كدام هر چهار را طلب كردند در راه كه ميامدند ابوحنيفه گفت من در هر يكي از شما فراستي گويم گفتند صواب ايد image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0351jpg گفت من به حيلتي قضا از خود دفع كنم و سفيان بگريزد و مسعر خود را ديوانه سازد و شريك قاضي شود پس سفيان در راه بگريخت و در كشتي پنهان شد گفت مرا پنهان داريد كه سرم بخواهند بريد به تاويل ان خبر كه رسول-------------- عليه السلام فرموده است من جعل قاضيا فقد دبح بغير-سكين هر كه را قاضي گردانيدند بي كارش بكشتند پس ملاح او را پنهان كرد و -اين هر سه-- پيش منصور --شدند اول ابو حنيفه را گفت تورا قضا ميب--ايد كرد گفت ايها الامير من مردي ام نه از عرب و------------------سادات عرب به حكم من راضي نباش-د جعفر گف------ت اين كار به نسبت تعلق ندارد اين را علم بايد ابوحنيفه گفت من اين كار را نشايم و در اين قول كه گفتم نشايم اگر راست ميگ-ويم نشايم و اگر دروغ ميگ-ويم دروغ زن قضاي مسلمانان را نشايد و تو خليفها خدايي روا مدار كه دروغ گويي را خليفها خود كني و اعتماد خون و	229	-3801071537906556658	665	1025.5	510	1161	57.2782096862793	122	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms145	false	4422027563784802317	191	239	872	1091	1440	301	مسلمانان بر وي كني اين بگفت و-نجات يافت و مش-عر پيش------ رفت و-دست خليفه بگرفت و گفت چگونه اي----------------- و فرزندان و مستوران چگونه اند خليفه گفت اين ديوانه را بيرون كنيد و ق------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ضا به شريك دادند و ابو حنيفه او-را مهجور كرد و هر گزبا-وي سخن نگفت	145	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms230	true	5983417753359443602	0	79	0	349	1392	301	مسلمانان بر وي كني اين بگفت و نجات يافت پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت چگونه اي و مستورات1 چگونه و فرزندانت چگو---------نه اند منصور گفت او-------- را بيرون كنيد كه ديوانه است پس شريك را گفتند تو را قضا بايد كرد گفت من سودايي3 ام دماغم ضعيف است متصور گفت معالجت كن تا عقل كامل شود پس قضا به شريك دادند و ابو-حنيفه او را مهجور كرد و هرگز با وي سخن نگفت	230	-3801071537906556658	180	288.0	140	367	49.046321868896484	38	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms164	false	4765998252125946308	109	179	559	889	1498	301	گفت بالله كه همچ------نين است شافعي گفت من حكم كردم كه تواز-اهل بهشتي علما گفت--------ند به چه دليل گفتبدان دليل كه خداي----------------------------------------------------------- تعالي مي فرمايد واما من خاف مقام ربه ونهي النفس عن الهوي فان الجنة هي الماوي يعني هركه او قصد معصيتي كرد وترس خدا- او-را از ان بازداشت بهشت-جاي اوست همه فرياد بر اوردند و گفتند هر كه در حال طفو ليت چنين باشد حال درشباب چون بود	164	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms237	true	-8498767436431724940	222	299	1035	1415	1425	302	گفت ب--لي به خداي كه چنين است ------گفت من حكم كردم كه تواز اهل بهشتي علما اواز براوردند به چه دليل و حجت image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0362jpg گفت به قران كه حق تعالي مي فرمايد واما من خاف مقام رته ونهي النفس عن ال-وي فان الجنة هي الما و----ي هركه او قصد معصيت- كند وبيم خداي او را از ان بازداشت بهشت جاي اوست همه فرياد بر-اوردند و گفتند------ در حال طفو-ليت چنين بود در ----شباب چون -ود	237	-3801071537906556658	262	397.5	203	407	64.37346649169922	45	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms171	false	1908430621035080585	0	103	0	499	1519	301	را به سراي خليفه بردند سرهنگي بر در -----------بود گفت اي امام ز-نهار كه مردانه باشي كه من-- دزدي كردم هزار چوبم بزدند image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0202png ومن مقرتشدم تا-عاقبت رهايي يافتم بر----باطل چنين صبر كردم تو كه برحقي او ليتر1---- احمد گفت ان سخن------------ مرا قوتي داد پس او را ميزدن-د و او پير بود و ضعيف اورا برعقابين كشيدند وسي وهشت تازيانه بزدند كه قران را مخلوق گويد و نگفت- در ان ميان- بند ازارش گشاده شد و دستهاي او را بسته بودند -و دستي از غيب پديد امد وبند ازارش را ببست چون -------ان بديدند او را 73 پ رها كردند	171	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms241	true	-1544963876934291432	203	301	906	1353	1353	301	را به سراي خليفه بردند سرهنگي بر در سراي خليفه بود گفت اي امام زينهارتا- مردانه باشي كه وقتي دزدي كردم هزار چوبم بزدند مقر ن----------------------------------------------------شدم تا عاقبت رهايي يافتم من بر باطل چنين صبر كردم تو كه برحقي او-ليتر باشي احمد گفت ان سخن او ياري بود مرا--------- پس او را ميبردند و او پير---- و ضعيف بود بر عقابين كشيدند و هزار-- تازيانه بزدند كه قران را مخلوق گوي- و نگفتو در ان ميانه بندايزارش گشاده شد و دستهاي او--- بسته بودند دو دست- از غيب پديد امد و------------ ببست چون اين برهان بديدند----------- رها كردند-	241	-3801071537906556658	373	565.5	290	545	68.44036865234375	67	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms175	false	-6973195194018380026	102	144	537	782	1538	301	بود ودر وقت خود شيخالمشايخ بغداد بود شيخ ابوعبدالله خفيف گويد برپنج كس از پيران ما اقتدا كنيد و به حال image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0206png ايشان متابعت نماييد و ديگران را تسليم كنيد و معارض مشويد اول حارث محاسبي دوم جنيد بغدادي سيم	175	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms253	true	-3479260932912217391	261	300	1204	1375	1379	301	بود و وفات او در ب----------غداد بود و عبد ----الله خفيف گفت بر پنج كس از پيران ما اقتدا كنيد و به حال------------------------------------------------- ايشان متابعت نماييد و ديگران را تسليم بايد ش-----------د اول حارث محاسبي دوم جنيد بغدادي سوم	253	-3801071537906556658	143	233.5	112	245	58.367347717285156	26	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms175	false	-6973195194018380026	178	246	947	1246	1538	301	گفت مراقبت علم دل است در حضرت خداي تعالي و---- رضا ارام گرفتن است در-تحت مجاري احكام وصبر ----نشانها تير ---بلا شدن است و---- تفكر اسباب را به حق قايم ديدن است و---- تسليم ثابت بودن---- در وقت نزول بلا بي تغيري در-ظاهر و باطن و------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- علامت انس به حق وحشت است از خلق و-گريز است از هرچه ---دون حق است و-منفرد شدن به حلاوت ذكر خداي تعالي	175	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms256	true	-7838557422295882329	77	230	389	1038	1341	301	گفت مراقبت علم دل است در قرب حق تع---الي و گفت رضا ارام گرفتن است در تحت مجاري احكام و گفت صبرنشانها تيرهاي بلا شدن است و گفت تفكر اسباب را به حق قايم ديدن است و گفت تسليم ثابت بودن است در وقت نزول بلا بي تغيري در ظاهر و باطن و گفت حيا بازبودن است از جملها خوهاي بد كه خداوند بدان راضي نبود و گفت محبت ميل بود به همگي به چيزي پس ان را ايثار كردن است برخويشتن به تن وجان ومال و موافقت كردن درنهان و اشكارا پس بدانستن كه از تو همه تقصير است و گفت خوف ان است كه البته يك حركت نتواند كرد كه نه گمان او چنان بود كه من بدين حركت ماخوذ خواهم بود در اخرت و گفت علامت انس به حق وحشت است از خلق و گريز است از هرچه خلق در ان است و منفرد شدن به حلاوت ذكر --حق تعالي	256	-3801071537906556658	273	455.0	209	654	41.74311828613281	64	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms165	false	-1516899988851930100	130	159	713	835	1491	301	اول زهد و گفت ما در رضا به جايي رسيديم كه اگر هفت طبقها دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر ما نگذرد كه چرا در-چشم چپ ننهادند	165	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms263	true	-3482113167730495324	29	59	117	239	1274	301	او هست- و گفت ما در رضا به جايي رسيديم كه اگر هفت طبقها دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر ما نگذرد كه چرا در چشم چپ ننهادند	263	-3801071537906556658	117	223.0	89	123	95.1219482421875	29	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms184	false	-1590220361542780825	86	241	456	1212	1480	301	عمروبن الليث الصفار بيمار شد و-----------اطبا از معالجها او عاجز شدند اورا گفتند كه اين كار سهل است كه اومست---------------جاب الدعوه است سهل را حاضر كردند وبا او باز گفتند سهل ------------------------------------گفت در-----حق كسي اجابت ب-ود كه تو به كند وبه خداي باز گردد وترا در زندان مظلومان در بند كردهاند اول ايشان را رها بايد كرد عمرو فرمود 79 پ تاچنان كردند و توبها نصوح كرد سهل گفت خداوندا چنانكه ذل معصيت او به من نمودي عزطاعت را به وي بازنماي وچنانكه image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0215png باطنش را لباس انابت پ-وشانيدي ظاهرش را لباس عافيت پوشان چو----ن مناجات تمام شد عمرو درحال------ صحت يافت و مال بسيار بر وي عرضه كرد نگرفت و و-------------- بيرون امد خادم -گفت اگرچ-يزي قبول كردندي تا در و جهي نهادمي1 ب-ه --------------------بودي شيخ ----گفت ت-را زر ميبايد بنگر خادم نگه كرد همها------- صحرا زر ديد -----------------------گفت كسي را كه با حق تعالي اين حال باشد از مخلوق---ي چيزي -گيرد	184	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms286	true	-2994884719159952608	101	264	487	1231	1440	302	عمرو ليث----------- بيمار-شد چنانكه همها اطبا از معالجت -او عاجز شدند----- گفتند ---اين كار كسي است كه دعا كند گفتند سهل متجاب الدعوه است -او را -طلب كردند و به حكم فرمان اولوا الامر اجابت كرد چون در پيش او بنشست گفت دعا در حق كسي مستجاب شود كه تو-به كند و تو ---------------را در زندان مظلومان باشند همه------------------ رها----- كرد -----------------------------و توبه ------كرد سهل گفت خداوندا چنانكه ذل معصيت او به او نمودي عزطاعت من بدو -----نماي -چنانكه------------------------------------------------- باطنش را لباس انابت1 پوشانيدي ظاهرش را لباس عافيت پوشان چون اين مناجات ----كرد عمرو ليث بنشست و صحت يافت-- مال بسيار بر او عرضه كرد هيچ قبول نكرد و از انجا بيرون امد مريدي گفت اگر چيزي قبول كر--دي تا در وجه اوام2 كه كرده بوديم بگزارديمي به نبودي مريد را گفت تورا زر-ميبايد بنگر ان مريد بنگريد همه دشت و صحرا--- ديد جمله زر گشته و لعل شده گفت كسي را كه با خداي چن---ين حالي بود از مخلوق چرا چيزي بگيرد	286	-3801071537906556658	451	529.0	349	911	49.506038665771484	68	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms163	false	1554134913802023204	96	157	492	759	1488	301	محمد-بن الحسن گ----------------فت معروف را به خواب ديدم گفتم خداي تعالي با تو-چه كرد گفت مرا بيامرزيد گفتم به زهد ------گفت نه اما به--يك سخن كه از ابن سماك شنيدم به كوفه كه گفت هر كه ب--جملگي به خداي تعالي باز گردد خداي تعالي به رحمت بدو باز گردد و همها خلق--- بدو باز گذار-د سخن او در دل من افتاد	163	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms307	true	9132348181152456660	236	301	1094	1361	1361	301	محمد بن الحسين رحمة الله عليه گفت معروف را به خواب ديدم گفتم خدا------ي با تو چه كرد گفت---- بيامرزيد----- به زهد و ورع گفت نه به قبول يك سخن كه از پسر سماك شنيدم به كوفه ---گفت هر كه به جملگي به خدا------ي باز گردد خداي بر------ رحمت بدو باز گردد و همه- خلق را بدو باز گرداند سخن او در دل من افتاد-	307	-3801071537906556658	219	330.0	167	299	73.24414825439453	44	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms174	false	-4017040403598539278	195	300	982	1419	1425	301	احمد را زني بود فاطمه نام دختر اميربلخ بود ترك شغل دنيا كرده در طريقت ايتي بود با احمد به--------------------- زيارت بايزيد رفت و------------------------------------------------- نقاب از روي برداشت و گستاخوار --سخن مي گفت احمد از ان متغير شد و چون احمد در مي امد روي ميپوشيد احمد گفت بر عكس اين ميبايد روي از من پوشيدن و از بايزيد نپوشيدن چه معني دارد ا فا-----------------طمه گفت از انكه تو محرم طبيعت مني و بايزيد محرم طريقت--- از تو به هوا1 رسم و از وي به خدا------- دليل برين سخن ا-ن است كه او از صحبت من 75 پ بي نياز است و تو به من	174	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms325	true	5226034025368869959	51	149	263	699	1424	302	احمد دا-------د فاطمه به------------------ ترك شغل دنيا بگفت و به حكم عزلت ----با احمد بياراميد تا احمد را قصد زيارت بايزيد افتاد فاطمه با وي برفت چون پيش بايزيد اندر امدند فاطمه نقاب از روي برداشت و با ابويزيد سخن ميگ-فت احمد از ان متغير-شد و غيرتي بردلش مستولي ش--------------د گفت اي فاطمه اي------------------------------------------ن چه گستاخي بود كه با بايزيد كردي فاطمه گفت از انكه تو محرم طبيعت مني و بايزيد محرم طريقت من از تو-به هوا برسم و از-وي به خداي رسم و دليل -----سخن اين است كه او از صحبت من----- بي نياز-است و تو-به من	325	-3801071537906556658	262	311.5	194	537	48.78956985473633	44	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms181	false	-2661649507751911203	141	196	620	904	1426	301	گفت به قدر انكه خداي را دوست داري خلق--ترا دوست دارند و به قدر انكه از-خدا- ترسي ----خلق از تو بترس----ند و به قدر انكه ب----دو مشغول باشي خلق image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0212png به تو مشغول باشند و-هر كه شرم دا-----رد از-خداي تعالي درحالتي طاعت1 حق تعالي شرم د-----ارد كه او را عذاب كند از بهر-گناه	181	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms340	true	7419664880834293038	22	82	94	352	1322	301	گفت بر قدر انكه خداي را دوست داري خلق تورا دوست دارند و بر قدر انكه از خداي ترس داري خلق از تو -ترس دارند و بر قدر انكه به خداي مشغول باشي خلق به كار----------------------------------------------تو مشغول باشند و هر كه شرم داشته بود از خدا------ي درحال-- طاعت خداي عزوجلشرم كرم1 دارد كه او را عذاب كند از بهر گناه	340	-3801071537906556658	203	295.0	157	313	64.85623168945312	40	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms182	false	-5034522103187078213	174	282	877	1392	1467	301	با ياران به صحرا رفته بود و وقتي خوش داشتند ناگاه اه----ويي ازدشت بي-امد و سربر كنارشيخ -----نهاد ابو-حفص طپانچه بر روي خويش ميزد و فرياد مي كرد ياران گفت--------------------------------ند اين چه حال است گفت ما را چون وقت--ي خوش پيدا شد گفتم اگر مارا--- گوسفندي بودي كه--------------------- امشب اينجا طعامي ساختيمي تا ياران پراكنده نشدندي بهتربودي درحال اين اهو بي--امد مريدان گفتند يا-شيخ كسي را كه باحق تعالي اين حال باشد طپانچه بر روي خود چرا زند و فرياد چرا كند گفت نميدانيد كه مراد در كنار نهادن از در بيرون كردن است اگرحق تعا---لي به فرعون نيكي خواستي----------- نيل را بر مراد وي كي روان -كردي	182	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms366	true	-833827414775148252	126	243	604	1144	1420	302	با يازان به صحرا رفته بود و سخن گفت وقت ايشان خوش گشت اهويي از كوه بيامد و سربر كنار ابو حفص نهاد ابو حفص تپانچه بر روي خود مي زد و فرياد مي-كرد اهوبرفت شيخ به حال خود بازامد اصحاب برسيدند اين چه بود گفت ----------چون وقت ما خوش شد در خاطرم امد كه كاشكي گوسفندي بودي تا بريان كردماني وياران امشب----------------------------- پراكنده نشدندي چون در خاطرم بگذشت اهويي بيامد مريدان گفتند يا شيخ كسي را با --حق چن-----ين حالي بود فرياد كردن و تپانچه زدن چه معني دارد شيخ -گفت نميدانيد كه مراد در كنار نهادن از در بيرون كردن است اگر خداي تعالي به فرعون نيكي خواستي بر مراد او نيل را-------------- روان نكردي	366	-3801071537906556658	305	405.5	237	602	50.664451599121094	51	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms192	false	-2519608585383573674	176	239	839	1121	1401	300	بود وفات يافت گفت ابليس را به خواب ديدم دور ازمن ميرفت گ-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------فتم بيا گفت با شما چه كنم---------------- انچه--- مردم-- را بدان مي فريبم شما از نفس خود انداختهايد گفتم ان چيست گفت دنيا چون از من بگرديد نظر جانب من كر---------------د و گفت الا مرا با-شما لطيفها ديگر هست كه شمارا بدان م------ي فريبم گفتم ان چيست گفت ----صحبت جوانكان1 و	192	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms430	true	8639811230736206120	94	175	444	830	1354	301	بود و گ--------فت ابليس را به خواب ديدم عصا بر گرفتم تا او را بزنم هاتفي اواز image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0594jpg داد او از عصا نترسد ازنوري ترسد كه در دل توباشد گفتم بيا گفت شما را چه كنم كه بينداخته ايد انچه من مردمان را بدان--- فريبم-------------------------- گفتم ان چيست گفت دنيا چون از------------------- من بر گذاشت باز نگريد و گفت---- مرا در شما لطيفه اي ا---ست كه------ بدان مراد خود بيابم گفتم ان چيست گفت نشستن با كود كان- و	430	-3801071537906556658	173	202.5	129	456	37.938594818115234	30	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms198	false	8426001675009268487	16	117	83	532	1453	301	اب خواستم دختري صاحب جمال كوزها- اب بيرون اورد دلم صيد جمال اوشد هم انجا بنشستم تا خداوند خانه بيرون امد گفتم اي خواجه -------------------------مرا از خانها تو يك شربت- اب دادند و دلم بردند ان مرد گفت غم مخور كه دخترمن است به-زني به تو دهم -پس مرا در خانه برد و عقد نكاح كر----------------------------------د و مرا----- به گرمابه فرستاد و-خرقه ازمن بر كشيدند و جامه به تكلف درمن-- پوشيدند چون شب در امد مرا باعروس در خانه كردند من------------ به نماز مشغولشدم ناگاه در ميان نماز اوازي شنيدم كه اي مرتعش---------------------------------------------- به يك- نظر كه به خلاف ما كردي	198	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms481	true	2107712018710591150	1	124	3	542	1360	301	اب خواست -دختري صاحب جمال كوزهاي اب------ اورد دلش صيد جمال اوشد هم انجا بنشست- تا خداوند خانه بي----امد گفت- اي خواجه دلي به شربتي اب گران است مرا از خانها تو--- شربتي اب دادند و دلم بردند ان مرد گفت ان دختر -------من است به زني به تودادم و او را به خانه برد و عقد نكاح كرد و خداوند خانه از منعمان بغداد بود و مرتعش را به گرمابه فرستاد و خرقه بيرون كر-----د و جامهاي پاكيزه در وي پوشي--د چون شب در-امد دختر به وي دا--------دند مرتعش برخاست و به نماز مشغول شد ناگاه در ميان نماز فرياد براورد كه مرقع من بياريد گفتند چه افتاد گفت به سرم ندا كردند كه به يكي نظر كه به غير- ما كردي	481	-3801071537906556658	334	459.0	252	579	57.685665130615234	58	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms188	false	7365806974191580062	68	163	302	722	1452	301	گفت حق تعالي مي-فرمايد ولا-تلقوا بايد-يكم الي التهلكة ابو حمزه گفت تو كل از ان قويتر3 است كه به فجر4------------------------------------------------------- و سالوس نفس باطل شود ان -----------------------------------كس كه بر بالان-گاه مي دارد در چاه هم او نگاه دارد روي به قبله----- اورد و سر-فرو بر-----------------------------------------د ناگاه شيري بيامد و سر-چاه باز كرد و دست در سر-چاه زد و پايها ---فرو گذاشت ابوحمزه گفت--- همراهي گربه نكنم الهامش دادند كه خلاف عادت است دست در زن و در ا دست در پاي شير زد و بر ام-----------------------------------------------د اوازي شنيد كه يا اباحمزة------------- نجيناك من التلف بالتلف	188	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms512	true	-4812240514743114558	82	213	381	991	1383	301	گفت حق تعالي مي فرمايد ولا تلقوا بايد يكم الي التهلكة -بو-حمزه گفت تو-كل از ان قويتر -است كه بة عجز image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0693jpg و سالوس نفس باطل شود تن زد تا انكس سر چاه استوار كرد گفت انكس كه بر بالا نگاه مي دارد اينجا- هم ن---گاه دارد روي به قبله توكل اورد و سر فرو برد و اضطرار به كمال رسيد و توكل بر قرار بود ناگاه شيري بيامد و سر چاه باز كرد و دست بر لب چاه زد و هر دوپاي فرو گذاشت -بوحمزه گفت من همراهي گربه نكنم الهامش دادند كه خلاف عادت است دست در-زن------- دست در-پاي او ز-د و برامد شيري ديد بر صورتي كه هرگز صعبتر از ان نديده بود اوازي شنيد كه يا با حمزه النن هذا احن نجيناك من التلف بالتلف	512	-3801071537906556658	369	553.5	287	629	58.664546966552734	71	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms203	false	7875684129722598754	83	198	402	926	1471	301	گفت در-ابتداي حال خواستم تابه حج روم چون به بغداد رسيدم چندان پندار -------------------------------------------------------در سرم بود كه به ديدن جنيد نرفتم چون به باديه فرو شدم رسني و دلوي داشتم تشنه شدم به چاهي رسيدم اهويي ديدم كه از ان چاه اب ميخورد چون به سرچاه رفتم اب بين چاه فرو رفت گفتم الهي عبدالله را قدر از اين اهو كمتر است اوازي شنيدم كه ان -اهو دلو وريسمان ندارد-- اعتماد او برماست--- وقتم خوش شد دلو و-رسن بينداختم و روان -شدم اوازي شنيدم كه يا عبدالله ما ت-را تجربه مي كرديم تا چه گونهاي باز گرد و اب خور بازگشتم اب برسر چاه امده بود وضو ساختم وب---خوردم و روان شدم تا به مدينه	203	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms525	true	-1506201373307243697	240	301	993	1304	1304	301	تفت در ابندا----- خواس-م كهبه -ج روم چون به بغداد رسيدم چندان پندار image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0712jpg-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- است اوازي شنيدم كه اين اهو دلو و رس--ن نداشت و اعتماد او بر ما بود وقتم خوش شد دلو و رسن بينداختم و روانه شدم اوازي شنيدم كه يا عبدالله ما تورا چ-------------------------------------------------------------اه امده بود وضو-ساختم و اب خوردم و برفتم--- تا به مدينه-	525	-3801071537906556658	221	209.0	173	592	37.33108139038086	40	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms227	false	8103679635769456421	64	211	327	1058	1443	301	اند كه دوص-وفي ازشام------ به زيارت شيخ ابوعبدالله امدند شيخ را در image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0258png خانقاه نيافتند پرسيدند كه كجاست گفتند به سراي عضدالدوله رفت گفتند شيخ را باسلطان1------ چه كار دريغا اميدي كه مارا بود ضايع كرديم ا پس گفتند در شهر طوفي كنيم انگاه باز گرديم در بازار شدند و بر دكان خياطي بنشستند مقراضي از ان ------خياط گم----------- شد ايشان را بگرفتند كه شما--------------------------- داريد و به سراي عضدالدوله بردند حكم كرد كه -----دست ايشان ب---برند شيخ------------- حاضر بود گفت صبر كنيد و در توقف داريدكه اين كار ايشان نيست و مقراض به فلان جاست برفتند و بيافتند و ايشان--- خلاص ش-دند پس ---صوفيان را گفت اي جوانمردان--- ظن شما راست بود برمن اما امدن م---------------ن به سراي سلطان از بهرچنين كارهاست هر-دو صوفي مريد او-شدند و از صحبت او كار ايشان تمام شد تا بداني كه هر كه دست در دامن مردان نزند	227	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms530	true	8213259851922072551	5	139	66	690	1453	302	است كه دو صوفي از جايي دور به زيارت شيخ -----------امدند شيخ را در------------------------------------------------- خانقاه نيافتند پرسيدند--- كجاست گفتند به سراي عضدالدوله---- گفتند شيخ را با سراي سلاطين چه كار دريغا ان ظن ما بدين شيخ------------- پس گفتند در شهر طوفي كن----------------يم در بازار شدند و به دگان خياطي --رفتند تا جيب خرقه بدوزند خياط را مقراض ضايع شد ايشان را --گفتند--- شما گرفته ايد پس به دست سرهنگي دادند و به سراي عضدالدوله بردند عضدالدوله فرمود دست ايشان باز كنيد شيخ عبدالله خفيف حاضر بود گفت صبر كنيد ---------------كه اين كار ايشان ----------------------------------------نيست ايشان را خلاص دادند پس با صوفيان ---گفت اي جوانمردان ان ظن شما راست بود----- اما امدن ما به سراي سلاطين به جهت -------------چنين كارهاست هر دو صوفي مريد او شدند------------------------------- تا بداني كه هر-كه دست در دامن مردان -زند	530	-3801071537906556658	452	606.5	349	836	54.066986083984375	77	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms227	false	8103679635769456421	216	257	1080	1257	1443	301	گفت ارادت رنج دايم است و-ترك راحت و------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ رياضت شكستن نفس است به خدمت و منع كردن نفس است از-فترت در-خدمت و-----قناعت طلب ناكردن است ان را كه در دست تونيست و بي نياز شدن از انچه در دست تو است	227	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms531	true	8194867700708881215	110	199	449	831	1304	301	گفت ارادت رنج دايم است و ترك راحت و گفت وصلت ان است كه به محبوب اتصال پديد ايد از جملها چيزها و غيبت افتد ازجملها چيزها جزحق تعالي و گفت انبساط برخاستن احتشام است در وقت سءال و گفت تقوي دور بودن است از هرچه تورا از خداي دور كند و گفت رياضت شكستن نفس است به خدمت و منع كردن نفس است از فترت در خدمت و گفت قناعت طلب ناكردن است ان را كه در دست تونيست و بي نياز شدن از انچه در دست تو-است	531	-3801071537906556658	176	313.0	136	383	45.9530029296875	43	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms230	false	-5958702260953387216	271	301	1390	1540	1540	301	محمود به زيارت شيخ ابوالحسن امد رسول فرستاد كه شيخ را بگوييد سلطان براي تواز غزنين بدينجا امد تونيز از براي اواز--خانقاه به بارگاه او دراي و رسول را گفت-	230	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms613	true	4760973129154083821	237	268	1102	1242	1413	301	محمود به زيارت شيخ ---------امد رسول فرستاد كه شيخ را بگو-يد سلطان براي تواز غزنين بدينجا امد تو ني--ز براي او از خانقاه به خيمها- او دراي و رسول را گفت	613	-3801071537906556658	128	215.0	101	153	83.6601333618164	26	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms231	false	-7244131635939722618	24	300	125	1442	1446	301	در اطيعوا الله چنان مستغرقم كه از اطيعوا الرسول image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0262png خجالت ميبرم و --به اولي الامر منكم نمي پردازم رسول-------- به محمود باز-گفت محمود را رقت امد-- گفت بر خيزيد كه او نه--- ان مرد است كه ما-گمان برده ا--يم پس جامها خويش ---به اياز درپوشان----يد و ده كنيزك را جامها غلامانه در بر كرد و-خود به حاجب---ي اياز بايستاد و------امتحان را روي به صومعها شيخ نهاد چون از درص-ومعه در امدند سلام كردند شيخ جواب-داد اما برن-----خاست پس روي به محمود كرد و در اياز نگريست محمود گفت------------- سلطان را برنخاستي و اين هم -دام بود گ----فت دام است اما مرغش او ني--ست پس محمود -----را گفت ----پيش ا-ي چون ------ها پيشت داشته اند1 چون محمود بنشست گفت سخني بگوي گفت نامحرمان را بيرون فرست محمود اشارت كرد كنيزكان بي--------رون رفتند محمود گفت مرا از بايزيد حكايتي بر گو شيخ گفت بايزيد چنين گفته است كه هر كه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد محمود گفت--- قدم پيغ-مبر زيادت است 99 ر وبوجهل و-بولهب--------------- او را---- ديدند و-از اهل شقاوت اند---- گفت محمود------ ادب نگاه دار و-تصرف در ولايت خود- كن كه مصطفي را صلي الله عليه و اله كسي نديد جز چهار يار او وبعضي از صحابها او و دليل بر--ين قول خداست------ وتراهم ينظرون اليك وهم لا-يبصرون محمود را اين سخن خوش امد گفت مرا پندي ده گفت چهار چيز نگاه دار---- پرهيز و نماز -------به جماعت و سخاوت و شفقت بر-خلق خداي تعالي محمود-گفت مرا دعايي كن گفت در پنج نماز ---دعا مي كنم اللهم اغفر المءمنين و المءمنات گفت دعاي خاص -گو گفت اي محمود عاقبتت محمود باد پس محمود بدرها زر پيش شيخ نهاد شيخ قرصي جوين	231	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms614	true	509431467263558438	2	289	8	1352	1404	301	در اطيعوا اللة----- مستغرقم كه در اطيعوا الرسول------------------------------------------------- خجالتها دارم تا به اولي الامر چه رسد--------- رسول بيامد و به محمود باز گفت محمود را رقت امد و گفت بر-خيزيد كه او نه از ان مرد است كه ما گمان برده بوديم پس جامها خويش را به ايازداد و در پوشيد و ده كنيزك را جامها غلامان- در بر كرد و خود به سلاحداري ايازپيش و پس مي امد امتحان را روي به صومعها شيخ نهاد چون از در صومعه در-امد و سلام كرد --شيخ جواب داد اما بر پاي نخاست پس روي به محمود كرد و در اياز ننگريد محمود گفت برپاي نخاستي سلطان را و----------اين همه دام بود شيخ گفت دام است اما مرغش تونيي بس دست محمود بگرفت و گفت فرا پيش ايي چون تورا فرا پيش- داشته-اند image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0815jpg محم--ود اشارت كرد تا نامحرمان همه بيرون رفتند محمود گفت مرا از بايزيد حكايتي بر-گو شيخ گفت بايزيد چنين گفته است كه هر-كه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد محمود گفت از قدم پيغامبر زيادت است و ----بوجهل و بولهب و چندان منكران او را همي ديدند و از اهل شقاوت اند شيخ گفت محمود را كه ادب نگه -دار و تصرف در ولايت خويش كن كه مصطفي را--------- عليه السلام--- نديد جز چهار يار او و------- صحابها او و دليل بر اين چيست قوله تعالي وتراهم ينظرون اليك وهم لا يبصرون محمود را اين سخن خوش امد گفت مرا پندي ده گفت چهار چيز-نگ-ه دار اول پرهيز از مناهي ونمازبه جماعت و-سخاوت و-شفقت بر خلق خدا------ي محمود گفت مرا دعا ب-كن گفت خود در اين گه1 دعا مي-كنم اللهم اغهز للمءمنين وال-مءمنات گفت دعاي خاص بگو گفت اي محمود عاقبتت محمود باد پس محمود بدرها زر-پيش شيخ نهاد شيخ قرص- جوين	614	-3801071537906556658	1020	1527.5	800	1467	69.52965545654297	187	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
AOCP20250214595-per1.ms232	false	3094785649844373467	9	197	40	910	1419	301	شيخ گفت د-ر حلقت مي گيرد گفت اري گفت محمود ميخواهي كه ما-را نيز اين بدرها تو در گلوي گ----يرد بر گير كه اين را--- طلاق داده ايم---------------------------------------- پس محمود گفت مرا از ان خود يادگاري بده شيخ پيرهن-----ي از ان خود بدو داد محمود چون باز-----گشت ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------شيخ او را برپاي خاست محمود image filename0730FakhrDinBanakatiTarikh_0263png گفت اول كه در امدم التفات نكردي اكنون برپاي مي-خيزي چون ------است----------------- شيخ گفت اول در رعونت پادشاهي ونخوت امتحان در امدي و اكنون د-ر انكسار و درويشي مي-روي----------------------------------------------------------------------------------------------- پس سلطان برفت و در----- ان وقت كه به جنگ كفار رفت بيم ان بود --كه شكسته شو-----د ناگاه------------------ به گوشه اي فرو امد وروي بر-خاك نهاد و ان پير-هن شيخ--- بردست گرفت و گفت الهي به اب ر--وي خداوند اين خرقه كه ما-را بد-ين كفار ظفر ده- كه هرچه از اين غنيمت بگيريم به درويشان دهيم ناگاه از ان جانب رعد------ي و ظلمتي پديد امد و----- تيغ در يكديگر نهادند و مي كشتند و متفرق--- شدند و-----لشكر اسلام ظفريافت و-ان شب محمود به خواب ديد كه شيخ مي گفت اي محمود اب روي خرقها ما ببردي كه--------- اگر اسلام همها كفار خواستي	232	5080285787410566331	AOCP20250214573-per1.ms615	true	-6986039954984184551	0	254	0	1149	1359	301	شيخ گفت مگر حلقت ميگ-يرد گفت اري گفت مي -----خواهي كه ما را ----اين بدرها زر تو گلوي ما بگيرد بر گير كه اين را سه طلاق داده ايم محمود گفت در چيزي كن البته گفت نكنم گفت پس---------- مرا از ان خود يادگاري بده شيخ پيراهن عودي از ان خود بدو داد محمود چون باز همي گشت گفت image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0816jpg شيخا خوش صومعهاي داري گفت ان همه داري اين نيز مي بايدت پس در وقت رفتن شيخ او را برپاي خاست محمود گفت -------------------------------------------------اول كه در امدم التفات نكردي اكنون برپاي مي خيزي اين همه كرامت چيست و ان چه بود شيخ گفت اول در رعونت پادشاهي و---- امتحان در-امدي و به اخر در انكسار و درويشي مي روي كه افتاب دولت درويشي بر تو تافته است اول براي پادشاهي تو برنخاستم اكنون براي درويشي بر مي خيزم پس سلطان برفت به غزا در ان وقت به سومنات شد------ بيم ان افتاد كه شكسته خواهد شد ناگاه از اسب فرود امد و به گوشه اي شد و ----روي بر خاك نهاد و ان پيراهن شيخ را بردست گرفت و گفت الهي به حق ابروي خداوند اين خرقه كه ما را براين كفار-ظفر دهي كه هرچه از---- غنيمت بگير-م به درويشان ده-م ناگاه از--- جانب گفار غباري و ظلمتي پديد امد تا همه تيغ در يكديگر نهادند و ميگ-شتند و متفرق مي شدند تا كه لشكر اسلام ظفريافت و ان شب محمود به خواب ديد كه شيخ مي گفت اي محمود ابر-وي خرقها ما -بردي بر درگاه حق اگر در ان ساعت در---خواستي	615	-3801071537906556658	699	1033.0	534	1249	55.96477127075195	132	AOCP20250214595-per1	AOCP20250214573-per1
