id1	first1	uid1	bw1	ew1	b1	e1	len1	tok1	s1	seq1	gid1	id2	first2	uid2	bw2	ew2	b2	e2	len2	tok2	s2	seq2	gid2	matches	score	ch_match	align_len	matches_percent	w_match	series_b1	series_b2
AOCP20250214573-per1.ms018	true	3237480656865195024	1	227	5	1077	1415	301	داد فاروق گفت ررما اسمك چيست نام تو قال عبد الله گفت بندها خداي قال عمر كلنا عبيد الله گفت همه بندگان خداييم تورا نام خاص چيست -گفت اويس قال رارني يدك اليمتي گفت بنماي --------------دست راست يدها بوسه داد او را گفت كه رسون عليه السلام تورا س-----------------------------------------------------------لام رسانيده است گفته است كه امتان مرا دعا كن قال انت اولي بالدعاء لجميع المءمنين گفت تو اوليتري به دعا گفتن مسلمانان كه بر روي زمين از تو عزيزتر كسي نيست image filename0618FaridDinCattarTadhkiratAwliya_0085jpg فاروق گفت من خود اين كار مي كنم تو وصيت رسول عليه السلام به جاي اور گفت يا عمر لعله غيري بنگر نبايد كه ان ديگري بود گ--فت پيغمبر تورا نشان كرده اس-----ت پس اويس گفت مرقع پيغمبر به من دهيد تا دعا كنم ايشان مرقع بدو دادند پس گفتند بپوش و دعا كن گفت صبر كنيد تا حاجت بخواهم در نپوشيد از بر ايشان دور دور برفت و ان مرقع فرو كرد و روي بر خاك نهاد و ميگفت الهي اين مرقع در نپوشم تا همها امت محمد---- را به من نبخشي پيغا--مبرت------- حواله اينجا كرده است و رسول فاروق و مرتضي است اللهي همه كارخويش كردند كنون كارتومانده است خطاب امد كه چنديني به تو بخشيدم مرقع در پوش ميگفت نه همه را خواهم باز خطاب امد كه چندين هزار ديگر به تو بخش--م مرقع -بپوش -مي گفت نه همه- خواهم	18	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0016	false	6274581720536668579	142	284	772	1461	1562	302	كرد فاروق پيش رفته پرسيد كه اسم توچيست گف----------ت بندها خدا----- عمر گفت ---------------همه بندها- خداءيم ترا--نام خاص چيست فرموداويس گف---------------------ت بنماي دست خودرا چون دست راست خود بنمود ان سپيده كه حضرت رسول الله مالتهليلنشان داده بود بر كف دست او بديد در حال ببوسيد و گفت رسول لانر اسلام رسانيده و-- گفته است كه امتان مرا دعا كن -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------گفت يا-عمر نيكو----- بنگر كه ---------ديگري نباشد گفت پيغمبر ت-را-نشان داده اويس گفت پس م---------رقع پيغمبر ب--من دهيد مرقع بوي----------------- دادند ---گفتند بپوش ---------گفت صبر كنيد و----------------------- از بر-ايشان دور شد------ و ان مرقع فرو كرد و روي بر خاك نهاد و ميگفت الهي اين مرقع ---نپوشم تا-همه- امت محمد الل را ب--من نبخشي كه پيغمبرت بدينجا حواله------ كرده ا---------------------------------------------------------------------ست خطاب امد كه چندي----- بتوبخشيدم مرقع در-پوش --گفت همهراخو-----اهم باز خطاب امد كه چندي ------ديگر ب--تو بخشيدم مرقع درپوش باز گفت--- همهراخواهم	16	2499710713919144716	459	561.5	352	1171	39.197265625	78	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
AOCP20250214573-per1.ms020	true	-6318820151815183858	2	161	8	725	1373	301	تشهد ميگويم ال--للهم اغفر للمءمنين والمءمنات اگر شما ايمان به سلامت به گور بريد خود شما را دعا دريابد و اگر نه من دع--------ا ضايع نكنم پس فاروق گفت مرا وصيتي كن گفت يا عمر خداي را شناسي گفت شناسم گفت اگر به جز از خداي هي-چ كس ديگر نشناسي تورا به گفت زيادت كن گفت يا عمر خداي تورا ميداند گفت --داند گفت اگر ب-ه جز خداي كس ديگر تورا نداند تو را به پس فاروق گفت باش تا چيزي بياورم --براي تو اويس دست در گريبان كرد و دو درم براورد گفت من اين را از اشترباني كسب- كرده ام اگر تو-ضمان ميكني كه من چندان بزيم كه اين-- بخورم انگاه ديگر بستانم زماني بود-- يس گفت رنجه گشتيد ب--از گرديد كه قيامت نزديك است انگاه انجا ما را ديدار بود كه بازگشتي نبود كه من اكنون به ساختن زاد راه قيامت مشغولم حون اهل قرن از كوفه باز گشتند اويس را------- حرمتي و جاهي پديد امد	20	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0017	false	-3092213273655343954	169	299	888	1508	1517	302	تشهد ميگويم كه اللهم اغفر للمومنين ا گر----------شما ايمان ب--سلامت ب--گور بري----د شمارا--دعا دريا بدواگر--نه من دعاي خود را ضايع نكنم پس فاروق گفت مرا وصيتي كن گفت خداي--------را شناسي گفت --اري گفت اگر ب--جز-از خداي ديگر كس را-- نشناسي ت-را به گفت زياده كن گفت ت-------------را ميداند گفت ميداند گفت اگر بجز از خداي--- ديگر كس-- نداند ت--را به--- فاروق گفت باش تا چيزي بياورم ازبراي تو اويس دست در گريبان كرد و دو درم بر-د و گفت اين----را از--شترباني حاصل كرده ام اگز تو ضمان ميشوي كه--- چندان بزيم كه اينرا بخورم ازتو د-يگر بس------تانم بعداز ان گفت كه رنج كشيديدباز گرديد كه قيامت نزديك--ست و --------------------------------------------من اكنون ب--ساختن زاد راه قيامت مشغولم چون اهل قرن از كوفه باز گشتند اويس را جاهي و حرمتي عظيم پيدا-- امد	17	2499710713919144716	512	763.5	396	748	68.4491958618164	90	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
AOCP20250214573-per1.ms066	true	-1301060488186052489	202	301	941	1385	1385	301	نقل است كه وقتي ديگر به مكه مي -----رفت در ميان راه كعبه را ديد كه به استقبال او امده بود رابعه گفت مرا رب البيت ميبايد بيت چه كنم استقبال مرا از من تقرب الي شبرا تقربت اليه ذراعا ميبايد كعبه را چه بينم مرا استطاعت كعبه نيست به جمال كعبه چه شادي نمايم نقل است كه ابراهيم ادهم رضي الله عنه چهارده سال تمام سلوك كرد تا به كعبه شد از انكه در هر مصلا جايي دو ركعت----- ميگزارد تا اخر بدانجا رسيد خانه--- نديد گفت اه چه حادثه است مگر چشم مرا خللي رسيده است هاتفي-	66	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0095	false	-4710715558986208071	174	224	865	1109	1530	302	نقلست-- كه وقتي ب-------مكه معظمه ميرفت در ميان راه كعبه را ديد كه ب--استقبال او امده گويند------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ كه ابراهيم ادهم در عرض------ چهارده-سال بكعيه رسي-----------------د از انكه در هر مصلي جا-ي دور كعت نماز ميگزاردچون بمقصد ر-----سيد خانه را نديد گفت اه چه حادثه است مگر چشمم را-خللي رسيده---- هاتفي	95	2499710713919144716	191	260.5	150	458	41.70305633544922	35	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
AOCP20250214573-per1.ms311	true	-6762676187243688719	177	232	835	1073	1368	301	نقل است كه هر كه----- سلامش كرد----ي روي ترش كردي و جواب گفتي از سراين پرسيدند گفت پيغامبر صلي الله عليه وعلي اله وسلم گفته ا-----------------ست كه هر-كه سلام كند بر مسلماني صد رحمت فرود ايد نود انكس را بود كه روي تازه دارد من روي------ ترش كرده ام تا نود ر------حمت او را بود	311	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0070	false	-620756099620612335	139	192	701	929	1453	302	نقل است كه هر كه بروي سلام ك-ردي روي خود ترش گرده-- جواب دادي از-سراين پرسيدند---------------------------------------- گفت- از پيغمير لل منقولست كه هر كه سلام كند بر مسلمان- صد رحمت فرود ايد نود انكس را بود كه روي تازه بو-د من روي از ان ترش ميكن--م تا اين عطيها رحمت او را بود	70	2499710713919144716	170	254.0	127	277	61.37184143066406	30	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
AOCP20250214573-per1.ms544	true	-3669245441828053047	109	207	527	963	1371	301	اهي كرد گفتند از----------- اين همه سنگ هيچ اه ن-----------------------كردي از گلي اه كردن چه معني است گفت از انكه انها نمي دانند معذوراند از او سختم مي ايد كه او مي داند كه نمي بايد انداخت پس دستش جدا كردند خندهاي بزد گفتند خنده چيست گفت دست از ادمي بسته باز كردن اسان اس-----ت مرد ان است- كه دست صفات----- كه كلاه همت ازتارك عرش در ميكشد قطع كند پس پايهاش ببريدند تبسمي كرد- گفت بدين پاي سفر خاكي ميكردم قدمي ديگر دارم كه هم اكنون سفرهر دو عالم بكند اگر توانيد ان قدم را ببريد پس	544	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0130	false	-6281177261051228992	170	241	921	1256	1557	302	اهي كرد شخصي از ان ميان گفت اين همه سنك انداختند سخن نگفتي بدين كلي اء كردي گفت----------------------------------- انها نمي-دانند معذور-ند از--و سختم--- امد كه مي----داند بعد از ان------------ دستش---------------------------------------------------------- باز كردندخنده زد و گفت مرد ان باشد كه دست صفات مارا كه كلاه---- ازتارك عرش در ميكشد قطع كند پس پايهاش ببريدند تبسمي كرده گفت------------------------- قدمي ديگر-دارم كه هم اكنون سفرهرد و عالم بكند اگر-توانيد ان قدم را ببريد پس	130	2499710713919144716	246	335.0	190	482	51.03734588623047	47	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
AOCP20250214573-per1.ms606	true	-5437349260942854622	80	189	346	827	1341	300	بعد از دوازده سال از تربت------- او-از امد كه اي ابوالحسن گاه ان امد كه بنشيني شيخ گفت اي بايزيد همي همتي باز دار كه مردي امي ام و از شريعت چيزي نمي دانم و قران نياموخته ام اوازي امد كه اي ابوالحسن انچه م-را دادهاند از بر-كات توبود شيخ گفت تو به صدوسي و اند سال پيش از من بودي گفت بلي وليكن چون به خرقا-ن گذر كردمي نوري ديدمي كه از خرقان به اسمان بر مي شدي وسي سال بود تا به خداوند به -حاجتي درمانده بودم به سرم ندا كردند كه اي بايزيد به حرمت ان نور را به شفيع ارتا -حاجت بر----ايد گفتم خداوندا ان	606	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0605	false	-744947651355273887	67	156	394	824	1572	302	بعد-از دوازده سال از تربت بايزيد او از امد كه اي ابوالحسن كاه ان امد كه بنشيني شيخ گفت اي بايزيد---- همتي باز-دار كه مردي امي ا-------------------------م و قران نياموخته ام اواز- امد كه اي ابوالحسن انچه مارا داد--ند از بر كات توبود-شيخ گفت توبدويست و----اند سال پيش از-من امدي گفت اري وليكن چون ب--خرقانن گذر كرزدي نوري ديدم -كه از خرقان ب--اسمان ميرفت و ---سي سال بود-تا ازخداي تعالي بحاجتي درمانده بودم ب--سرم ندا --امد كه اي بايزيد-------- ان نور-------شفيع اور تاحاجت تو بر ايد گفتم خداوندا ان	605	2499710713919144716	370	571.5	291	498	74.29718780517578	67	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
AOCP20250214573-per1.ms612	true	769604598870669431	169	298	806	1366	1377	301	نقل است كه بو-علي سينا به اوازها شيخ عزم خرقان كرد چون به وثاق شيخ امد -شيخ به هيزم رفته بود پرسيد ش---يخ كجاست زنش گفت-------- ان زنديق كذاب را چه ميكنيهمچن---ين بسيار جفا--گفت شيخ را كه زنش منكر او بودي حالش چه بودي بوعلي عزم صحرا كرد تا شيخ را بيند شيخ را ديد كه همي امد و خرواري در منه1 بر شيري نهاده بو-علي از دست برفت گفت شيخا اين چه حالت است گفت اري نا ما بار چنان گرگي-------- نكشيم يعني زن شيري چنين----- بار ما نكشد پس به وثاق باز امد بوعلي بنشست و سخن اغاز كرد و بسي گفت و شيخ پارهاي گ--------ل در اب كرده بود تا ديواري عمارت كند دلش بگرفت برخاست و گفت مرا معذور دار كه اين ديوار را عمارت	612	-3801071537906556658	AOCP20250214709Vols-per1.ms0606	false	8824814404630908780	63	163	323	805	1521	304	نقل--ست كه ابوعلي سينا ب--اوازها شيخ عزم خرقان كرد چون بو--ثاق شيخ رسيد شيخ بصحرا-- رفته بود پرسيد كه شيخ كجاست زنش جواب داد كه ان زنديق كذاب را-چه ميكني وهم چنين بسي-- جفا بگفت چ-------ه زنش منكر-وي بودابو--------------علي عزم صحرا كرد--- شيخ راديد------------------مي امد و خرواري در منه- برش-يري نهاده ابوعلي از دست برفت گفت شيخا اين چه حالت--ست گفت اري ت---ا بار-چنان گرگي كه زنست نكش--------------ي چنين شيري بار تو نكشد پس ب--وثاق امدندابو -علي بنشست و سخن اغاز كرد چون------------ پارها بگفت شيخ كل در اب داشت------------------------ دلش بگرفت برخاست و گفت مرا-معذور-دار كه اين ديوار را-عمارت	606	2499710713919144716	390	555.0	304	600	65.0	69	AOCP20250214573-per1	AOCP20250214709Vols-per1
